پویایی فرهنگ و قدرت: بازتولید ساختارهای کهن در بستر ایران معاصر – تحلیلی فلسفی و روانشناختی
فرهنگ، نه صرفاً مجموعهای از آداب و رسوم، بلکه بستر بنیادینی است که در آن، معنا، ارزش و هویت فردی و جمعی شکل میگیرد. این ساختار پیچیده، غالباً در همتنیدگی عمیق با پدیدهی قدرت، بازتولید میشود، تطور مییابد و گاه نیز به ابزاری برای تحکیم سلطه بدل میگردد. متن پیشرو، با ارجاع به نمونههای تاریخی و معاصر ایران، به شیوایی و جسارت، تصویری از این پویاییها را ارائه میدهد. این نوشتار قصد دارد تا با ژرفنگری فلسفی و تحلیل روانشناختی، به کالبدشکافی مفهوم فرهنگ، نسبت آن با قدرت سیاسی، سازوکارهای بازتولید آن و تأثیرات آن بر زیست فردی و جمعی در بستر جامعهی ایران بپردازد. مفهوم “فرهنگ غالب” و “فرهنگهای دیگر”، نقش “تکرار” در تثبیت ایدئولوژیک، و “ویژگیهای متمایز” برخی از این فرهنگها، محورهای اصلی این تحلیل خواهند بود.
قدرت و مهندسی فرهنگی: بازتولید گفتمان غالب
از منظر فلسفهی سیاسی، قدرت همواره نه تنها به ابزار اعمال زور، بلکه به توانایی شکلدهی به جهانبینی و نظام ارزشی یک جامعه نیز دلالت دارد. ظهور حکومت صفوی، آنگونه که متن اشاره میکند، یک نقطهی عطف تاریخی در تثبیت یک ایدئولوژی خاص (شیعهگری) به عنوان فرهنگ رسمی و غالب در ایران بود. این امر صرفاً به معنای تغییر دین یا مذهب مردم نبود، بلکه حاکی از مهندسی فرهنگی وسیعی بود که بر کلیهی ابعاد حیات اجتماعی، سیاسی و حتی شخصی سایه افکند. از دیدگاه میشل فوکو، گفتمان قدرت همواره در تولید “حقیقت” و “معرفت” نقش محوری ایفا میکند و از این طریق، نظمهای اجتماعی و فرهنگی را مشروعیت میبخشد. صفویان، با تکیه بر قدرت سیاسی، توانستند گفتمانی را تولید و ترویج کنند که شیعهگری را نه تنها به عنوان تنها راه رستگاری، بلکه به عنوان نماد هویت ملی ایرانیان نیز جا بیاندازند. این فرآیند، نه تنها هویت دینی، بلکه هویت ملی را نیز دگرگون ساخت و آن را با روایتهای خاص شیعی پیوند زد. از جنبهی روانشناختی، پذیرش این گفتمان غالب، میتواند ریشههای عمیقی در نیازهای فردی به تعلقخاطر، هویتیابی و جستجوی معنا در بستر یک جامعهی کلان داشته باشد. مردم، در جستجوی ثبات و همبستگی اجتماعی، ممکن است به سادگی تسلیم روایتهای قدرتمند و سازمانیافتهای شوند که به آنها حس هدف و امنیت میبخشند. این امر، به ویژه پس از دورههای آشفتگی و بیثباتی، میتواند فرصتی برای قدرتهای سیاسی باشد تا ایدئولوژی خود را با سهولت بیشتری به افکار عمومی القا کنند. جمهوری اسلامی، طبق اشارهی متن، نمونهی معاصر دیگری از این الگوست که پس از انقلاب ۱۳۵۷، سعی در بازتولید و تحکیم یک فرهنگ شیعی خاص، این بار با رویکردی رادیکالتر و سیاسیتر، داشته است. این همسانی در الگوهای اعمال قدرت فرهنگی، نشاندهندهی یک منطق تاریخی تکرار شونده در جامعهی ایرانی است که در آن، تغییر حکومتها غالباً به معنای جایگزینی یک فرهنگ غالب اجباری با دیگری بوده، و کمتر فرصتی برای تکثر و خودسامانی فرهنگی فراهم آورده است.
ماهیت تکراری و بازتولیدی فرهنگ: نقد الگوهای کهن
یکی از ادعاهای محوری متن، ماهیت “تکراری” و “بازتولیدی” فرهنگ شیعی است. این ادعا، از منظر فلسفی، میتواند به بحثهای نیچه در باب “بازگشت ابدی همان” یا مفهوم “تکرار” در اندیشهی دلوز ارجاع داده شود، هرچند که در اینجا بیشتر جنبهی انتقادی و تقلیلگرایانه دارد. متن معتقد است که فرهنگ شیعی، عناصر “وحشیانه” و “نابرابریطلب” موجود در صدر اسلام و حتی پیش از آن را، نه تنها تکرار میکند، بلکه “قدرتمندتر، سازمانیافتهتر و با جانی تازه” بازآفرینی میکند. این “بازتولید” به معنای تکرار صرف نیست، بلکه تکامل و نهادینه شدن عمیقتر الگوهای کهن در ساختارهای نوین است. از دیدگاه روانشناختی، این پدیده را میتوان با مفهوم “تکرار اجباری” (Repetition Compulsion) فروید مقایسه کرد، هرچند در اینجا در سطح جمعی و فرهنگی بروز مییابد. جامعه، گویی ناخواسته، به بازسازی الگوهای رفتاری و فکری آسیبزا، از جمله نگاه به بردگی، بندگی در برابر قدرتی واحد، برتریطلبی، نادیدهگرفتن حقوق زنان و سایر جانداران، و ترویج خشونت و نابرابری، میپردازد. این “نگاه وحشیانه” و سلب حقوق بنیادین از زنان (حق زیستن، حیات، زندگی، ازدواج، دارایی، شهادت)، نه تنها نقض آشکار اصول عدالت و برابری است، بلکه از جنبهی روانشناختی، به سرکوب نیمی از جامعه، القای حس بیارزشی و تحقیر، و در نتیجه، بروز ناهنجاریهای گستردهی روانی و اجتماعی منجر میشود. جامعهای که بر مبنای چنین نابرابریهایی شکل گرفته باشد، در ذات خود ناسالم است و پتانسیل رشد و بالندگی انسانی را سرکوب میکند. حقوق دیگر جانداران نیز، که در بسیاری از فرهنگهای نمدی و بومی ارج و قرب داشته، در این فرهنگ غالب به دست فراموشی سپرده میشود و شکار، قربانیکردن و گوشتخواری، با توجیهات دینی، به بخشی از هنجارهای پذیرفتهشده تبدیل میگردد. این مسئله، از منظر فلسفهی اخلاق، به پرسشهایی دربارهی قلمرو دایرهی اخلاقی ما، رابطهی انسان با طبیعت، و مرزهای ستمپذیری و ستمگری دامن میزند.
تمایزات برجستهی فرهنگ شیعی غالب
خود کوچکبینی و تحقیر خویشتن
در ادامه، متن به تمایزات خاص فرهنگ شیعی میپردازد، تمایزاتی که آن را از اسلام سنتی یا دیگر مکاتب فکری متمایز میکند. اولین تمایز، “خود کوچکبینی بیشتر” و “تحقیر مداوم خویشتن” است. از منظر روانکاوی، این خودتحقیری میتواند به مفهوم “خود سرکوب شده” یا “فقدان ایگو” در یک نظام جمعگرایانه اشاره داشته باشد. وقتی فرد از تفکر مستقل و ارادهی شخصی بازداشته میشود، هویت او در جمع و در اطاعت از یک قدرت برتر (اعم از خدا، امام، مرجع تقلید) حل میشود. این مسئله به “تولید طبقات” جدیدی منجر میشود، نه فقط در برابر خدا، بلکه در برابر “اربابان بیشمار” (ائمه، مراجع تقلید، روحانیون). نظام “تقلید” که در آن “انسانها قرار نیست فکر بکنند، اندیشه بکنند… سر پایین بندازن و کورکورانه اون راه رو به پیش برن”، از جنبهی فلسفهی آزادی و عقلانیت، نقد بنیادینی را مطرح میکند. کانت در تعریف روشنگری، بر خروج انسان از “صغارت خودخواسته” تأکید میکند؛ صغارتی که در آن فرد از فهم خود بدون راهنمایی دیگری ناتوان است. نظام تقلید دقیقاً همین “صغارت” را نهادینه میکند و با تحقیر عقلانیت و فردیت، به تثبیت ساختارهای قدرت هرمی کمک میکند. این تحقیر، از جنبهی روانشناختی، میتواند به تولید نسلی از افراد منفعل، بیمسئولیت و فاقد اعتماد به نفس در تصمیمگیریهای اخلاقی و اجتماعی منجر شود.
انفعال و انتظار موعود
تمایز دیگر، “انفعال” و “در خود ماندن” است که از اعتقاد به مهدی موعود و انتظار ظهور او ریشه میگیرد. از جنبهی فلسفهی تاریخ، این نگاه به معنای نفی کنشگری تاریخی و واگذاری سرنوشت به یک نیروی ماوراء طبیعی است. مارکس معتقد بود که “انسان سازندهی تاریخ خویش است، اما نه در شرایطی که خود انتخاب کرده است.” اما این ایدهی مهدی موعود، به نوعی سلب این عامل انسانی از فرآیند تاریخسازی است. روانشناختی، این انفعال میتواند یک سازوکار دفاعی در برابر شرایط دشوار و سرکوبگر باشد؛ وقتی فرد احساس میکند توانایی تغییر شرایط را ندارد، به امید منجی پناه میبرد تا بار مسئولیت را از دوش خود بردارد. این “در آرزوی منجی بودن”، منجر به “قشر خاکستری” از مردمی میشود که “منفعلانه” در برابر ظلم و بیعدالتی، نظارهگر باقی میمانند. نمونههای اشاره شده در متن، مانند بیتفاوتی در برابر خشونت علیه زنان در خیابان، گواه روشن این انفعال جمعی است. این پدیدهی روانشناختی، که میتوان آن را “سندرم انتظار” نامید، مانع از شکلگیری آگاهی انتقادی و کنشهای جمعی برای تحول اجتماعی میشود. در نهایت، این انفعال به پدیدهای مانند ولایت فقیه منجر میشود که به جای انتظار منفعلانه، تلاش میکند تا قدرت را به دست بگیرد، اما همچنان با همان منطق “هدایت” و “تقلید”، فردیت و کنشگری را از مردم سلب میکند.
غم و اندوه سرشار
“غم و اندوه سرشار” سومین تمایز برجستهی فرهنگ شیعی است که در متن بدان اشاره شده است. دین و مذهبی که “اندوهگین و افسرده، نژند و پژمرده” است و بر عزاداری مداوم برای وقایع تاریخی (مرگ امام حسین) استوار است، از جنبهی فلسفی، با نگاههای هستیگرایانه که بر پذیرش شادی و رنج زندگی تأکید دارند، در تضاد است. از منظر روانشناختی، این “فرهنگ اندوهگین” به معنای نهادینه کردن مالیخولیا در سطح جمعی است. عزاداریهای طولانی، خودزنی و نالیدن برای گذشته، انرژی روانی جامعه را تحلیل میبرد و آن را از تجربهی شادی و امید به آینده محروم میسازد. در حالی که سوگواری برای از دست دادن عزیزان امری طبیعی و ضروری است، اما تبدیل آن به یک آیین همیشگی و فراگیر که شادمانی را گناه میشمارد، به بیماری جمعی میانجامد. این مالیخولیای جمعی، میتواند به فلج شدن خلاقیت، ابتکار و شور زندگی در افراد منجر شود و آنها را در یک چرخهی بیحاصل از رنج و نومیدی گرفتار کند. این پدیده، به جای شادمانیهای جهانی، “بر سر و صورت زدن” را به عنوان واکنش غالب اجتماعی نهادینه میکند.
پذیرش خرافات و توهمات
آخرین تمایز، “قبول خرافات و توهمات” است. از منظر فلسفی، این مسئله به بحثهای معرفتشناختی دربارهی رابطهی عقل و ایمان، و تبیینهای علمی و غیرعلمی واقعیت بازمیگردد. در عصر روشنگری، کانت بر جدایی عقل از ایمان تأکید کرد و دکارت نیز شک بنیادین را لازمهی رسیدن به حقیقت دانست. اما فرهنگ خرافهزده، این تمایزات را در هم میشکند و با ترویج “جنون” و “خزعبلات” توسط روحانیون، به جای عقل و منطق، احساسات و باورهای غیرعقلانی را حاکم میکند. از جنبهی روانشناختی، پذیرش خرافات میتواند ریشههای عمیقی در نیاز انسان به کنترل بر محیط، کاهش اضطراب ناشی از ناشناختهها، و یافتن معنا در پدیدههای پیچیده داشته باشد. در گذشتههای دور و در میان افراد بیسواد، این امر قابل فهمتر بود، اما در “جهان پیشرفتهی امروزی” با وجود تکنولوژی و دسترسی به اطلاعات، تداوم آن نشاندهندهی سازوکارهای پیچیدهی روانی است که در آن، نیاز به تعلق به یک گروه یا پذیرش قدرت، بر عقلانیت غلبه میکند. خرافات، در چنین بستری، میتواند به ابزاری قدرتمند برای کنترل تودهها و حفظ قدرت در دست روحانیون تبدیل شود، زیرا با توهمزایی و ترساندن از مجازاتهای ماورایی، به مردم القا میشود که باید اطاعت کنند.
تکثر فرهنگی در ایران: مقاومت در برابر یکسانسازی
در کنار این فرهنگ غالب، متن به “فرهنگهای دیگر” در ایران اشاره میکند؛ فرهنگهای اقوام (آذری، لر، گیلک، کرد) و ادیان (یهودیت، مسیحیت، زرتشتیت). این تکثر فرهنگی، از منظر فلسفهی لیبرالیسم و پلورالیسم، یک سرمایهی بزرگ برای جامعه محسوب میشود. جان استوارت میل در “درباره آزادی” بر اهمیت تنوع افکار و سبکهای زندگی برای پیشرفت جامعه تأکید میکند. از جنبهی روانشناختی، حفظ هویتهای فرهنگی متنوع، به سلامت روانی افراد و گروهها کمک میکند و از حس بیگانگی و سرکوب جلوگیری مینماید. اما تاریخ ایران، طبق متن، مملو از “زور و تحمیل” و “از میان بردن فرهنگ دیگران” بوده است. این “حملهی فرهنگی” چه در دوران صفویه و چه پس از حملهی اسلام، تلاش کرده تا این تکثر را کمرنگ و کمرنگتر سازد. سلب حق تحصیل به زبان مادری، نادیدهگرفتن ارزشها و باورهای بومی، و تلاش برای “همرنگی با جماعت پر رنگ و پرشمار مردم”، همگی مصادیق استبداد فرهنگی هستند. از منظر روانشناختی، این سرکوب هویتهای اقلیتی، میتواند به بروز آسیبهای روانی عمیق، از جمله بحران هویت، افسردگی، اضطراب و حتی مقاومتهای پنهان یا آشکار منجر شود.
استبداد، تکثر و آیندهی ایران
فلسفهی استبداد، که در بخش دیگری از متن بدان اشاره شده، در اینجا نیز خود را نشان میدهد: قدرتمندان، همواره در پی تحمیل و زور بر دیگران بودهاند. اما نکتهی مهم و پایانی متن، تأکید بر این است که با وجود تمام این تحمیلها و سرکوبها، “تکثر هنوز که هنوزم هست در خودش داره” و “هیچ وقت در طول تاریخ قدرت این رو نداره که بتونه این مردم متکثر رو تحت حکومت و سلطه خودش قرار بده.” این گزاره، از منظر فلسفهی تاریخ و جامعهشناسی سیاسی، به یک “اتفاق محتوم” یعنی “انقلاب” در آیندهی جمهوری اسلامی اشاره دارد. زیرا یک حکومت “الصاقی” که “دگم اسلامی شیعه” است، هرگز نمیتواند پاسخگوی نیازها و خواستههای “نگاههای متفاوت و متنوع” این مردم باشد. این دیدگاه، نه تنها بر شکست یک ایدئولوژی خاص، بلکه بر شکست ماهیت بنیادین استبداد در برابر نیروی مقاومت و پویایی تکثر فرهنگی تأکید دارد. از منظر روانشناختی، این مقاومت در برابر سرکوب، نشانهی سلامت روان جمعی و تلاش برای حفظ “خود” و “هویت” در برابر فشارهای بیرونی است. این تکثر، گواهی بر این حقیقت است که روح انسانی، علیرغم تمامی سرکوبها، در نهایت به آزادی و خودشکوفایی گرایش دارد و هیچ نظام ایدئولوژیکی، هر قدر هم قدرتمند باشد، نمیتواند برای همیشه آن را در بند کشد.
در نهایت، تحلیل متن نشان میدهد که فرهنگ در ایران، به ویژه فرهنگ شیعی غالب، در طول تاریخ و با تکیه بر قدرت سیاسی، به بازتولید ساختارهای کهن ستم، نابرابری و سرکوبگری پرداخته است. این فرهنگ، با ویژگیهایی چون خودتحقیری، انفعال جمعی، ترویج غم و اندوه، و اشاعهی خرافات، نه تنها مانع از رشد فردی و جمعی شده، بلکه به ابزاری برای تحکیم قدرتهای حاکم نیز بدل گشته است. با این حال، تکثر فرهنگی موجود در ایران، به عنوان یک نیروی پویا و مقاومتگر، همواره چالشی جدی در برابر هرگونه تلاش برای یکسانسازی و تحمیل فرهنگی بوده و پتانسیل دگرگونیهای بنیادین را در خود نهفته دارد. این مبارزهی دائمی بین همگونی اجباری و تنوع طبیعی، نه تنها صحنهی سیاسی، بلکه روح و روان جمعی مردم ایران را شکل داده و آیندهی این سرزمین را رقم خواهد زد. این مقاله، با توجه به عمق و پیچیدگی موضوع، تنها نقطهی آغازی بر بحثی گستردهتر و عمیقتر در باب فرهنگ، قدرت و هویت در ایران است که نیازمند پژوهشهای بیشتر در ابعاد فلسفی، تاریخی، روانشناختی و جامعهشناختی است.



نظراتِ شما پیش از انتشار، توسطِ هیئتِ تحریریه واکاوی شده و در صورت همسویی با اصولِ فوق، منتشر خواهد شد. توصیه میشود پیش از درج نظر، اسنادِ زیر را مرور کنید: