سنگنبشتهیِ جان؛ سرودِ عصیان در عصرِ مسلخ
در این وانفسای زیستن در میان کارخانه انسانشدگی و این سردابه انسان، خیالم به روزگاران آرامش و کار نکردن خوش بود که به نگاشتن جهان را دگرباره کنم.
میدانی ماه روی سپیدانمویم؟
من به بهای زندگی در میان تمدن انسان باید کار کنم و سخت خواهم کرد و روزگارانی را تنآسایبودگی به نزد جانم خواهم بود و اینبار شادمانیام در گروی صورت تو، سخت در خزان باران است.
هر شب صورتت را به خواب میبینم.
شادمانشدن را برایت وانهادهاند؟
تا کنون مجال شادی بر رویت گشادهاند؟
نه.
میدانم این مفلوکانِ خودترینهبین جهان شما را دون از شادی میپندارند و همه حواس را خاصه نوع خویشتن دیدهاند، اما من شادمانی در میان مژگان عموزادگانت را دیدهام و وامصیبتا که اینان به جشن خونین مرگ، تصویر مینگارند؛ از شادمانیِ شمایان به قربانیشدن و طعام دهان اینان شدن.
میدانی همه از یک نیا بودیم
این عقل مجنونشان کرد؟
نمیدانم.
تنها میدانم که شادی پس از پنج هفته کار، حالا آلوده به غمی است که نجوای آمدن عیدی را داد که بوی خون میداد و باز من در قبای کثیف انسان به شادی خود نگریستهام؟
نه، فدای چشمان معصومت شوم که هیچ از جهان ما نمیدانی.
نمیدانی اینان خویشتن را هم به اسارت بردهاند.
هزاری سال به بردگی خریدند و فرزندان یکدیگر را بلعیدند و امروز به هر رخصتی خواهند بلعید.
باورت میشود اینها فرزندان خونی خویشتن را هم میبلعند و ما از چه، چه میخواهیم؟
مفتون قدرت خویشتن را به خاک خواهند برد.
سر از تن فرزند خویش خواهند برید تا رضای لب رعشهدار خدایی را پاسخ دهند که روزی آنان را تاج خواهد داد و تنها بر تاجتَرینگی استوار و خون سیرابش خواهد کرد و حال همان خدا، انسان است.
آری این عید خونینفامِ مجانین را همان خداخواهانِ مجنون پیش دارند و خدایان انسان روز به روز فوج به فوج جانتان را زیر تیغ خواهند برد.
چه میگویند؟
به درد نکشته، ما عید قربان نمیگیریم و میدانم چند صد برابرِ این قومِ دژخیمِ دیوانهخوی از شمایان را کشته و بلعیدهاند.
بیایید مجانین، بیایید همه دنیا را ببلعید.
اینان به خیال که همه چیز برای خوردن است، روزی شما را خوردند، روزی خدا را خوردند و آخرش خودخوار خواهند بود و فرزند خویشتن به دهان خواهند برد که خون بر دیوارهی شدنشان آرمیده است.
من به هزارسوی زیستن این مکاران سرک کشیده که حالا شاداناند.
از خون شادمانید؟
از کشتن و قتل آزادید؟
به لعنِ زبان در کام، گلو را خشک به مأمن صحرا فرو برد؛ این کام آتشین را که هوس آتش داشت خاموش خواهد کرد؟
من برای تمام روزگارانمان بیزارم.
به زارِ آزار، در آویخته بر مزارِ جان زار میزنند؛ روزی این رذیلانِ بیمزار که زور را گرامی و زر را پاس و تزویر را راه خواندند و حال که دوباره روزگارانِ خانهماندن است، به حرمِ جانِ زیبای تمامتان، اقوامم، نوعم، خانوادهام سوگند که دوباره خواهم نوشت، دوباره خواهم خواند، دوباره مسلح به گلوله تغییر، بنِ انسان را ز ریشه خواهم کند که از میان کالبد پوسیدهاش جان را برون کشم که همتراز ما یکسان و برابر است.
همتای تمام گوسفندان در محرابِ گاوهای بیآزار و جانِ بیهمتای ما در انکار؛ جان را دوباره خواهم خواند به روزی که یگانه ارزش جهانمان باشد.
این فغانِ منثور، مرثیهای حسی و گذرا نیست؛ این جوششِ تلخِ کلمات، تکیه بر اسنادِ عینی و تبارشناسیِ تمدنی دارد که اصالتِ حیات را در پیشگاهِ مناسکِ خرافی سر بریده است. برایِ گذر از این شهودِ قلبی به منطقِ سردِ واکاوی، باید لایههایِ مکتومِ روانشناختی، ساختارهایِ قدرت، اقتصادِ سیاسیِ خون و فلسفهیِ امتناع را به نقد و جراحی کشید تا مشخص شود چگونه عقلِ ابزاری، انسان را به مجنونی خودخواه در میانِ همتایانِ بیآزارش بدل ساخته است. آنچه در ادامه میآید، کالبدشکافیِ همان زخمی است که در متنِ پیشین، تنها نجوایِ آن را شنیدیم.
آیا عید قربان تنها یک سنتِ تقویمی است یا بازتولیدِ مکانیکیِ خشونت در بستری مقدس؟ در این جستار، با نگاهی تبارشناسانه به «فلسفهیِ قربانی» و ریشههایِ «الهیاتِ درندگی»، به کالبدشکافیِ تمدنی میپردازیم که «جان» را در مسلخِ «عقلِ ابزاری» سر بریده است. ما در این مقاله، نفاقِ نهفته در جوامع مدرن و سنتزده را واکاوی میکنیم؛ جوامعی که با شیءانگاریِ حیات و عادیانگاریِ سلاخی، اخلاقِ زیستی را به مسلخ بردهاند. این تحلیل، کالبدشکافیِ ریشههای استبداد در مناسکِ خونین و گذار به برابریِ هستیشناختیِ تمام موجودات است.
تبارشناسیِ فاجعه: چرا عقلِ ابزاری به سلاخیِ نظاممند منجر شد؟
پارادایمِ سلطه و ریشههای کهنِ الهیاتِ درندگی
تولیدِ گفتمانِ خشونت در جوامع انسانی، فراتر از یک رخداد تقویمی، محصولِ یک مهندسیِ دیرینه در ناخودآگاهِ جمعی است. در بررسیهایِ تاریخی، آنچه ما به عنوانِ «مناسک قربانی» میشناسیم، در واقع صورتِ مسخشدهای از «قراردادِ بقایِ انسان» بر پایه نابودیِ دیگری است. بشرِ نخستین، با مشاهدهِ بیرحمیِ طبیعت و برای تسکینِ اضطرابِ وجودیاش، خدایانی را خلق کرد که برای آرام شدن، نیاز به خون داشتند. این فرآیند، «پروژهیِ برونفکنیِ درندگی» بود؛ به این معنا که انسانِ درنده، درندگیِ خویش را به آسمان نسبت داد تا رویِ زمین بتواند با وجدانی آسوده، سلاخی کند. این ریشه، همچنان در لایههایِ عمیقِ رفتاریِ انسانِ معاصر وجود دارد و هر عید، تنها بازتولیدی از این کهنالگویِ تاریک است.
واسازیِ تقدسِ خشونت در عصرِ پسا-مدرن
آنچه امروز در جوامعِ سنتزده به نام «عید قربان» شاهدیم، تنها تکرارِ مکانیکیِ همان کدهایِ ژنتیکیِ تاریخی است. برایِ درکِ این واقعه، باید به مفهوم «سلبِ حیات به مثابهیِ ابزارِ هویتبخش» نگاه کرد. انسان، هویتِ خود را از طریقِ کنترل بر سرنوشتِ موجوداتِ دیگر تعریف میکند. هر چه این کنترل کاملتر باشد (تا حدِ تعیینِ زمانِ مرگ)، حسِ اقتدارِ کاذبِ او عمیقتر میشود. این اقتدار، سرپوشی است بر ضعفِ درونیِ او در مواجهه با فناپذیریِ خویش.
تحلیلِ ساختارِ قدرت در تداومِ مناسک
تحلیلِ این پدیده، نیازمندِ عدسیهایِ تبارشناسانه است؛ چرا که ما با یک جنایتِ ساده طرف نیستیم، بلکه با یک «سازوکارِ فرهنگی» طرفیم که سلبِ حیات را نه به عنوانِ یک ضرورتِ بیولوژیک، بلکه به عنوانِ یک «موفقیتِ وجودی» جشن میگیرد. این پارادایم، دقیقاً همان چیزی است که بنیانِ اخلاقِ زیستی را در جوامعِ مدرن و سنتی به یک اندازه به چالش میکشد و پیوندی ناگسستنی میانِ مناسکِ خونین و بقایِ نظامهایِ استبدادی ایجاد میکند. تداومِ این مناسک، به معنایِ تداومِ همان نگاهِ ابزاری به «جان» است که در نهایت، در عرصهیِ سیاسی نیز به حذفِ مخالف و سرکوبِ آزادی میانجامد.
کالبدشکافیِ روانشناختیِ مناسکِ خون؛ مسخِ وجدان در تمدنِ معاصر
ترومایِ جمعی و انسدادِ شفقت در دورانِ کودکی
در روانشناسیِ اجتماعی، فرآیندِ «بیحسیِ ساختاری» یکی از پیچیدهترین واکنشهایِ ذهنِ انسان برایِ انطباق با محیطهایِ خشن است. وقتی کودکی در محیطی رشد میکند که مرگِ موجوداتِ دیگر، چاشنیِ جشن و سرور است، مغز ناچار است برایِ جلوگیری از فروپاشیِ روانی (در مواجهه با دیدنِ دردِ عمیقِ دیگران)، مکانیسمهایِ «انکار» و «جداسازیِ عاطفی» را فعال کند. این فرآیند، شفقتِ غریزی را که پایه و اساسِ پیوندهایِ اخلاقی است، به تدریج دچارِ آتروفی (تحلیل) میکند.
پیامدهایِ ساختاریِ عادیانگاریِ خشونت بر روانِ جامعه
نتیجهیِ این روند، جامعهای است که در برابرِ شکنجه، حذف و استبداد، کاملاً بیتفاوت باقی میماند. کسی که آموخته است التماسِ چشمانِ یک موجودِ زنده در آستانهیِ قربانی شدن، موضوعی برایِ خنده و سرور است، قطعاً در برابرِ استبدادِ سیاسی نیز منفعل خواهد ماند؛ چرا که مرزِ میانِ «دردِ دیگری» و «لذتِ خویشتن» در ناخودآگاهِ او فرو ریخته است. تداومِ این عادیانگاری، به نهادهایِ قدرت اجازه میدهد تا از این «سرمایهیِ خونی» برایِ تداومِ استبداد استفاده کنند؛ زیرا وقتی خشونت در کوچکترین ابعادِ زیستی تعریف شود، در ابعادِ کلانِ سیاسی، به راحتی به عنوانِ «ضرورتِ امنیتی» بازتولید میگردد.
نفاقِ جهانِ مدرن؛ مسلخهایِ پنهان و شیءانگاریِ حیات
نقدِ سرمایهداریِ صنعتی و سلاخیِ استریل
بسیاری تصور میکنند با حذفِ خونِ عیان از کوچه و خیابان، بشر به اخلاقِ متعالی دست یافته است. این بزرگترین فریبِ تاریخِ مدرن است. سرمایهداریِ صنعتی، «خشونت» را به «خطِ تولید» تبدیل کرد تا وجدانِ مصرفکننده را با «بستهبندیهایِ استریل» تخدیر کند. در اینجا، سلبِ حیات نه یک مناسکِ آیینی، بلکه یک «فرآیندِ محاسباتی» است. کارخانههایِ گوشت، همان «میدانهایِ قربانیِ کهن» هستند که در پوششِ تکنولوژی، ابعادِ جنایت را به سطحی نجومی رساندهاند.
برای درکِ این نفاق، کافی است به تفاوتِ میانِ «قصابِ سنتی» و «کشتارگاهِ صنعتی» بنگریم. در قصابیِ سنتی، خونِ عیان، وجدانِ خفتهیِ انسان را تلنگری میزند؛ اما در صنعتِ مدرنِ گوشت، با بستهبندیهایِ استریل و پلاستیکی، شاهدِ «سلبِ حیاتِ بدونِ درگیریِ عاطفی» هستیم. سرمایهداری، با تبدیل کردنِ آن «جانِ پُر درد» به یک «کالایِ بیجانِ سرد»، به ما میآموزد که چگونه بدونِ شنیدنِ فریاد، به سلاخی ادامه دهیم.
نفاقِ ساختاری در جوامعِ توسعهیافته
این نفاقِ ساختاری، از دینداریِ سنتی خطرناکتر است، زیرا ریشههایِ مسئولیتپذیری را در سطحِ فردی به کلی از بین برده است. مصرفکننده، نه قاتل است و نه شاهد؛ او صرفاً «مصرفکنندهیِ مرگ» است که با هر خرید، به چرخهیِ این سیستمِ سلاخیِ مدرن سوخت میرساند. این پنهانسازیِ جنایت، نفاقِ آشکارِ تمدنی است که ادعایِ حقوقِ بشر دارد اما بر پایه اسارتِ مطلقِ طبیعت استوار شده است. ما باید این حجابِ تکنولوژیک را کنار بزنیم و حقیقتِ عریانِ این «ماشینِ مرگ» را به نمایش بگذاریم.
مبانیِ فلسفیِ آزادی؛ چرا حقِ جان، فراتر از مرزهایِ گونهای است؟
گذار از اشرفیتِ انسان به برابریِ هستیشناختی
آزادیِ حقیقی، زمانی آغاز میشود که «دیگری» را نه به عنوانِ ابزارِ تأمینِ نیاز، بلکه به عنوانِ «هدفی در خود» بشناسیم. این گذارِ معرفتشناختی، از «اشرفیتِ انسان» به «برابریِ هستیشناختیِ جان»، تنها راهی است که میتواند دیکتاتورِ درونیِ ما را خلعِ سلاح کند. دیکتاتور، همان کسی است که حقِ زیستن را «موهبتی» میداند که خود تعیینکنندهیِ آن است، در حالی که حیات، حقی مطلق و پیشین است.
بازگشت به همدلیِ بنیادین به عنوانِ سلاحِ تغییر
استبداد، دقیقاً از همانجایی آغاز میشود که انسان تصمیم میگیرد میانِ «خونِ خود» و «خونِ دیگری» دیواری بکشد. برایِ فروریختنِ این حصارهایِ خونین، ما نیازمندِ بازگشت به «همدلیِ بنیادین» هستیم؛ همدلیای که در آن، تکهتکه شدنِ کالبدِ یک گوسفند، به همان اندازه برایِ ما دردناک باشد که سرکوبِ یک معترض در خیابان. هر دو ریشه در یک «الهیاتِ درندگی» دارند که در آن، حقِ سلبِ حیات، به صاحبِ قدرت تفویض شده است.
دعوت به کنشِ هستیشناختی
اکنون که ریشههایِ این استبداد را عریان کردیم، نوبت به انتخاب است. آیا در مسلخِ تاریخ به عنوانِ قربانی یا جلاد باقی میمانیم، یا به عنوانِ «شاهدانِ جان»، علیه این نظامِ درندگی برمیخیزیم؟
وقتِ آن است که از انفعال دست بشوییم و با تمامِ توان، بنیانهایِ این الهیاتِ خونین را در ذهنِ خویش و جامعهمان فروریزیم. مبارزهیِ ما، مبارزهیِ برایِ آزادیِ تمامیِ جانهاست؛ چرا که تا یک کالبد در بند است، آزادیِ هیچیک از ما حقیقی نخواهد بود.



نظراتِ شما پیش از انتشار، توسطِ هیئتِ تحریریه واکاوی شده و در صورت همسویی با اصولِ فوق، منتشر خواهد شد. توصیه میشود پیش از درج نظر، اسنادِ زیر را مرور کنید: