خیلی نزدیک به همان کارگاه در همان بیابان بی‌آب و علف خارج ‏از شهر، ساختمان بزرگی وجود داشت. ساختمان که نه درست مثل ‏همان سوله اما بزرگ‌تر با دیوارهایی بلندتر، روی دیوارهای بتنی و ‏مستحکم آن سیم خاردارهایی وجود داشت و گوش تا گوش آن ‏از دوربین‌هایی برای نظارت به داخل و خارج شدن عمارت تعبیه ‏شده بود.‏
در هر گوشه از این دیوارهای بلند اتاقک‌هایی قرار داشت که ‏شخصی در آن محبوس با تفنگی سر پر و آماده شلیک کشیک ‏می‌داد.‏
در میان حیاط این عمارت غول‌آسا که هیبتش آدمی را به فکر فرو ‏می‌برد تعداد زیادی انسان با لباس‌هایی یک شکل قرار داشتند، ‏برخی گوشه‌ای از این عمارت نشسته با هم صحبت می‌کردند و ‏بعضی در حال بازی و ورزش بودند، اما در نگاه تک‌تکشان می‌شد ‏فهمید که کلافه و نگران منزلگاه قلبشان هستند و نمی‌دانند در این ‏دخمه بزرگ چه به روزشان آمده و خواهد آمد.‏
در میان تمام اعضای یکدست پوش یکی که صورت لاغر و اندام ‏کوچکی داشت حواس آدمی را به خود معطوف می‌کرد، او هم در ‏گوشه‌ای از این عمارت بزرگ نشسته بود و چشمانش را به آسمان ‏دوخته بود، اما نمی‌شد تفکیک داد که به آسمان می‌نگرد یا ‏سیم‌های خاردار و یا شاید از میان همان سیم خاردارها آسمان را ‏می‌نگریست.‏
صورتی آشفته داشت، بر روی صورتش ریش در آمده و کمی بلند ‏شده بود تا شاید از لاغری صورتش بکاهد و نقاط خالی مانده لاغر ‏و تو رفته صورتش را پر کند اما این ریش‌ها هم برایش چاره نبود ‏چون می‌شد آن لاغری بی‌حد و حصر صورت را حتی در میان آن ‏ریش‌های انبوه دریافت.‏
موهای ژولیده و فری داشت که خیلی هم بلند نبود اما به واسطه‌ی ‏مجعد بودن ژولیده‌تر و بلندتر از حد معمول دیده می‌شد، اندام ‏صورتش لاغر و کشیده بودند به طوری که دماغش خیلی بلند به ‏نظر می‌آمد، چشمان کشیده‌ای داشت به رنگ قهوه‌ای تیره و ‏ابروانی که خیلی پرپشت نبود و فقط یک خط بالای چشم‌ها در ‏پیشانی خودنمایی کم‌سو و کم‌رنگی می‌کرد.‏
نامش بهرام بود همه او را به این نام صدا می‌زدند، خیلی اهل ‏معاشرت نبود اما مگر می‌شد در این چهاردیواری که هر روز از ‏صبح تا شام چشم بر چشم همین جماعت می‌افتاد با کسی حرف ‏نزد و همیشه تودار بماند؟
بهرام تمام سعی‌اش را می‌کرد تا با بقیه هم‌کلام نشود ولی گهگاه ‏که از بی‌حوصلگی مجبور به صحبت کردن می‌شد خیلی حرف‌های ‏با مفهوم و دندان‌گیری ادا نمی‌کرد و از این رو میان همراهانش ‏شهره و زبانزد بود و همه می‌دانستند در هم‌کلامی با بهرام سخن ‏معقولی نصیبشان نخواهد شد.‏
اما بهرام در ذهنش خیلی پر حرف و پر جنب و جوش بود به ‏همه‌چیز اطراف با وسواس خاصی نگاه می‌کرد حتی بیشتر اوقات ‏برای اشیاء جان متصور می‌شد و با آن‌ها ساعت‌ها سخن می‌گفت و ‏زمان‌های پوچ و تکراری و طولانی محبوس در این دخمه را با جان ‏بخشیدن به همین سنگ و سفال‌ها می‌گذراند.‏
کسی از جرمش مطلع نبود، طبق عادت دیرینه این چهاردیواری همه ‏بی‌گناه بودند و در پاسخ اینکه جرمت چیست بیشتر آن‌ها همین را ‏بیان می‌کردند که تقصیری نداشته و بی‌گناه به زندان افتاده‌اند و ‏بهرام هم از این قاعده مستثنا نبود از این رو کسی نمی‌دانست او به ‏چه جرمی میان میله‌ها اسیر شده است.‏
حرف و حدیث پشتش بسیار بود از شایعات کوچکی که او دزدی ‏دست و پا چلفتی بوده و در همین کارهای احمقانه گیر افتاده تا ‏اینکه او بزن و بهادر بوده است و به جرم همین درگیری‌ها به زندان ‏افتاده است، از این رو اعتقاد داشتند در پس این هیکل نحیف قدرتی ‏صد چندان نهفته است و بازار شایعات پشت سر بهرام زیاد بود اما ‏خودش هیچ‌گاه از دلیل آمدنش به سیاه‌چال حرفی نزده و علاقه‌ای ‏برای توضیح دادن نداشت.‏
حالا که ساعت هواخوری و آزادی بهرام و دیگر همراهانش بود او ‏به آرامی در گوشه‌ای نشسته و به سیم‌خاردارها چشم دوخته بود و با ‏آن‌ها هم‌کلام می‌شد.‏
آیا از این‌همه سال نشستن در روی دیوار خسته نشده‌اند؟
آیا دلشان حال و هوای تازه‌ای نمی‌خواهد؟ ‏
با شور زیادی در ذهنش با یکی از آن‌ها در حال بحث بود و از او ‏جویا شد که آیا دوست نداشتی به جای این محفل کسل‌کننده و ‏تکراری به میان مرزها می‌رفتی و خط میان دو کشور را با وجود ‏دردناکت مشخص می‌کردی و نمی‌گذاشتی تا احد و ناسی از میان ‏آن بگریزد؟
آیا طالب هیجان بیشتر نبودی، دوست نداشتی در میان رزمگاه و ‏جنگ از تو استفاده می‌کردند و آنجا شاهد اتفاقات مهم تاریخ و ‏کشورگشایی‌ها و شکست‌ها و پیروزی‌ها می‌شدی؟
کمی مکث می‌کرد و دوباره از سر می‌گرفت، ‏
در طول این عمر درازی که کرده‌ای آیا تا به حال مانع از فرار کسی ‏از روی این دیوارها شده‌ای؟
آیا راه او را بسته‌ای؟ ‏
آیا تا به حال کسی در چنگالت اسیر شده و در درد به خود پیچیده ‏است؟
در میان همین پرسش و پاسخ‌ها بود که ناگهان فکرش به جایی ‏دورتر سرکشید به آسمان چشم دوخت به پرنده‌ای که آزادانه در ‏هوا بال می‌زد و پرواز می‌کرد.‏
نگاهش او را دنبال می‌کرد که چشمش به اتاقک‌های سنگین و ‏پولادین افتاد و محافظانی با تفنگ‌های سر پر در حال مراقبت از ‏آن‌ها که در آن بودند.‏
پرنده‌ای از میان این بنای پولادین پر زد و در هوا دور شد اما نگاه ‏بهرام باز هم میان همان اتاقک پولادین بود و به رفتار و کارهای ‏پسرک با تفنگ سر پر در داخل اتاقک نگاه می‌کرد، صدای ‏ممتدی او را به خود آورد
حالا دیگر می‌دانست که زمان رفتن به داخل بندهاست، زمان ‏هواخوری تمام شده و باید به درون سلول‌ها بازگردند.‏
از جایش برخاست همان‌طور که راه می‌رفت تکه سنگ کوچکی ‏را با خود همراه کرد و با دمپایی‌هایی که به پا کرده بود به آن لگد ‏می‌زد و ذره‌ای به پاهایش که در میان دمپایی از همه جای آن ‏موهایی روییده بود چشم دوخت
و بار دیگر به سنگ کوچکی که بر زمین افتاده ضربه زد، راه طی ‏کرده از آن سنگ را دنبال کرد و در بین این ضربات با او ‏هم‌صحبت شد.‏
چند سال است در این دخمه مانده‌ای؟
ابتدا چه بوده‌ای؟
از کجا به اینجا رسیده‌ای؟
و کمی بعد بر تکه سنگ روی زمین دقیق‌تر شد، با خودش فکر ‏کرد شاید از سیمان‌های میان دیوارها به زمین افتاده، در میان ‏افکارش خود را نزدیک پله‌ها دید همان پله‌هایی که باید آن‌ها را ‏طی می‌کرد و به سالن اصلی عمارت می‌رسید.‏
وقتی به لبه پلکان اولی رسید خم شد و تکه سنگ را داخل جیبش ‏گذاشت، همین حرکت او کافی بود تا نگهبان به او مظنون شود و ‏نزدیکش بیاید
از او پرسید: چه چیزی از زمین پیدا کرده و داخل جیبش گذاشته
بهرام هم سریع تکه سنگ را از جیبش در آورد و به نگهبان نشان ‏داد، نگهبان تکه سنگ را از کف دست بهرام برداشت و میان حیاط ‏پرت کرد و بعد از احمق خطاب کردن بهرام او را به داخل عمارت ‏هل داد، پله‌ها را یکی دو تا طی کرد و خود را میان سالن همیشگی ‏دید.‏
دیوارهای بلندی داشت و فضایی خفه، دروازه‌های آهنینی که هر ‏کدام به سمتی می‌رفتند و از کنار باز و بسته می‌شدند این میله‌های ‏آهنی روی ریل‌هایی قرار داشت و سربازانی در دو سمت آن مأمور ‏نگهبانی از دروازه‌ها و هم مأمور باز و بسته کردنشان برای ورود و ‏خروج زندانیان بودند.‏
بهرام هم میان همان صف به میله‌ها نگاه می‌کرد چقدر زمخت و ‏بزرگ بودند از خودش می‌پرسید،
آیا نمی‌شد به جای این میله‌های آهنین دیوارهایی بنا می‌کردند تا ‏این دو بخش را از هم جدا کند؟ اما به سرعت خودش پاسخ داد و ‏گفت، ‏
وجود این میله‌ها بهتر است حداقل باعث می‌شود تا بتواند از لا به ‏لای خالی این اجسام آن‌سو را ببیند.‏
بهرام عاشق نگاه کردن به دوردست‌ها بود دوست داشت وقتی به ‏نقطه‌ای چشم می‌دوزد آن نقطه انتهای مشخصی نداشته باشد و ‏خودش برای این دالان تو در تو انتهایی متصور شود، عاشق خیال ‏کردن بود تخیل را خیلی دوست داشت با آنکه در تمام مدتی که در ‏زندان و بیرون از آن بود لب به گرد و مواد مخدر نبرده اما همه ‏هم‌پیالگی‌هایش احساس می‌کردند که او دائماً نعشِ همین اباطیل ‏است.‏
حالا به دروازه اتاقک خودش نزدیک شده است، تخت‌هایی روی ‏هم و چند طبقه دور تا دور اتاقک را پوشانده بود و هرکس در میان ‏یکی از این طبقات جای می‌گرفت این اتاقک که هیچ دریچه و ‏پنجره‌ای نداشت تنها دروازه‌اش همان میله‌های پولادین بودند که ‏باز هم بهرام را به خود مشغول کردند و نگاه دنباله‌داری به آن‌ها ‏انداخت وارد اتاق شد و به سمت تختش رفت.‏
بیشتر زندانیان دوست داشتند بر روی تخت طبقه سوم بخوابند، ‏شاید احساس آزادی بیشتری به ‌ایشان دست می‌داد و آن احساس ‏خفگی حداقل برای زمان استراحت از روی گلویشان برداشته ‏می‌شد و می‌توانستند آزادانه‌تر به بالای سرشان که صحنی گچی ‏بود نگاه کنند و حداقل از نگاه کردن به میله‌های تخت بالایی و آن ‏همه خفگی و میان دو تخت محبوس شدن خلاص شوند و بهرامی ‏که شاید به واسطه سابقه بیشتر و سپری کردن روزهای کثیری در ‏زندان این توانایی را داشت تا تخت فوقانی را تصاحب کند.‏
او شخصیت دعوایی و اهل جنگ و جدالی نداشت و به ندرت با ‏کسی گلاویز می‌شد و در زندان نیز همین رویه را ادامه داده بود و ‏تنها یک‌بار دم به تله این خشونت‌ها سپرد و آن هم همان اوایل بود ‏که سر زورگویی یکی از هم‌بندی‌هایش با او گلاویز شد و دعوای ‏نیمه تمامی به راه انداخت که فرجامش چند روز انفرادی و پس از ‏آن هیچ‌گاه در برابر زورگویی‌ها چیزی نمی‌گفت و سریع میدان را ‏خالی می‌کرد، چون تحمل انفرادی برایش سخت‌تر بود و در آن ‏اتاق بسته و تاریک دیگر نمی‌توانست به اشیاء جان دهد و با آن‌ها ‏صحبت کند.‏
آن فضا او را در خود غرق می‌کرد و یاد زندگی گذشته و آینده ‏نامعلومش می‌افتاد و همین کافی بود تا بهرام آرام دیوانه شود از ‏جای برخیزد و سر بر دیوارهای بتنی انفرادی بکوبد تا شاید فکر از ‏سرش بیرون بیاید و این ثمره چند روز در انفرادی ماندن و ‏سرآخری که او را به تخت بهداری زندان رساند درست مثل همین ‏الآن که بر تخت فوقانی اتاقک دراز کشیده و به سقف چشم دوخته ‏بود و در ذهنش بالاتر از این سقف را تصور می‌کرد.‏
به نظرش بالاتر از اینجا چه بود، در ذهنش چند باری به این سقف و ‏بالایش فکر کرد و با خود گفت: چقدر برف و باران بر رویش ‏نشسته و در دل چه حسرتی به جان این سقف خورد و شاید به ‏خاطرش رسید که بالای این سقف انسان‌هایی هستند همان نگهبانان ‏و شاید رئیس زندان
در همین حال چهره رئیس زندان در برابرش نقش بست.‏
مردی بلندقد با موها و ریش‌هایی سپید که چشمان سبز رنگی ‏داشت و هر بیننده‌ای را برای بار اول مجذوب خود می‌کرد، رنگ ‏عجیبی داشت حتی خود بهرام هم ‌چشمان او را چند باری دیده بود ‏که با رنگ لباس‌هایش تغییر می‌کرد.‏
در همین افکار بود که به یاد لباس رئیس زندان افتاد همان لباس ‏مشکی دیپلماتی که چندین بار به تن کرده بود، چقدر با رنگ موها ‏و ریش‌هایش هماهنگی داشت و در دل، لباس پوشیدن او را تشویق ‏کرد و از آن لذت برد، چند باری این لباس را به تن رئیس زندان ‏دیده بود و حالا خودش را به خاطر آورد که چگونه لباس ‏می‌پوشید، چگونه موهایش را آرایش می‌داد و چگونه دست در ‏دستان همسرش بیرون می‌رفت.‏
آرام میان خیابان‌ها و کوچه‌ها گام برمی‌داشت و به خانه‌ها و ‏آپارتمان‌های بلند و پنجره‌هایی که با پرده‌های سپید محافظت ‏می‌شدند نگاه می‌کرد و هر بار در دل آن پنجره‌ها زندگی تازه‌ای ‏شکل می‌داد و برایشان رفتارهای روزمره‌ای تصور می‌کرد.‏
در همین بین به یاد چشمان همسرش افتاد نگاهش را میان آن ‏چشمان آرام و قهوه‌ای رنگ دوخت،
حالا بهرام با عجله از روی تخت بلند شد، سرش را چند باری تکان ‏داد حتی دوست نداشت ثانیه‌ای به گذشته و خاطراتش فکر کند و ‏اصلاً در میان افکارش این‌گونه تفکرها جایی نداشتند و از زمانی که ‏در این دخمه اسیر شده بود هر روز تمرین می‌کرد تا چگونه هر ‏زمانی که بخواهد توانایی آن را داشته باشد که فکرهای مضر را از ‏خود دور کند.‏
این افکار و این‌گونه زمان گذراندن را مضر می‌دید با خودش چند ‏باری تجربه کرده و حالاتش را دیده بود از این رو هر بار که این ‏افکار به سراغش می‌آمد کاری می‌کرد، یک‌بار این‌گونه سرش را ‏تکان می‌داد باری سرش را زیر آب سرد می‌برد و با رفتاری عجیب ‏و خاص افکار را از خود دور می‌کرد
حال دوباره بر تختش دراز کشید به یاد همان لباس رئیس زندان ‏افتاد و خودش را معطوف آن کرد که این پارچه چگونه و از کجا ‏رسیده است و چگونه سر آخر این‌گونه دوخته شده ‏
به یاد آن تکه سنگ میان حیاط افتاد
با خودش گفت، الآن کجاست و چه کار می‌کند؟ ‏
حالا که هوا تاریک شده آیا می‌ترسد؟ ‏
در همین فکر بود که تکه سنگی شبیه به همان را از زیر بالشتش ‏بیرون کشید و با دقت فراوان مشغول وارسی کردن آن شد، به ‏دنبال شباهت‌ها و تفاوت‌های آن با تکه سنگ میان حیاط بود که ‏نگاهش به آن سنگ جادویی افتاد ‏
این نام را خودش بر روی آن سنگ گذاشته بود.‏
آن را به دست گرفت و باقی سنگ‌ها از میان دستانش بر سینه‌اش ‏ریختند، با اینکه چراغ‌ها را خاموش کرده بودند تا زندانیان بخوابند ‏و تقریباً هیچ صدایی از میان بند به گوش نمی‌رسید اما بهرام در ‏ظلمات به سنگ نگاه می‌کرد و با خودش دوره می‌کرد که چگونه ‏این سنگ در این تاریکی تا بدین حد می‌درخشد.‏
به بالا و پایین آن نگاه کرد در میانش شهرهای زیادی دید ‏انسان‌های بی‌شماری با هم راه می‌رفتند و حرف می‌زدند شهری که ‏زنده بود آدمیانش علاقه به زندگی کردن داشتند و همه در تکاپو و ‏تلاش بودند. ‏
همه و همه را میان روشنایی سنگ می‌دید و سرآخر چشمانش بسته ‏شد و به خواب فرو رفت،
سنگ از دستش به پایین تخت افتاد.‏
صبح که شد وقتی یکی از زندانی‌ها از روی تختش پایین آمد، ‏پایش روی آن سنگ رفت وقتی سنگ را بلند کرد در حین ‏برداشتنش زیر لب غرغر زد و به آن تکه سنگ نگاه کرد و با ‏صدایی بلند و خشم‌آلود گفت:‏
این تکه سیمان میان این اتاق چه غلطی می‌کند و عصبانی آن را به ‏بیرون پرت کرد و کلافه از اتاق خارج شد.‏