پادکست به نام جان – ویژه برنامه شناخت اسلام – قسمت چهارم حدیث – با نیما شهسواری

پادکست به نام جان - ویژه برنامه شناخت اسلام - قسمت چهارم حدیث - با نیما شهسواری

پادکست به نام جان

ویژه برنامه شناخت اسلام
قسمت چهارم : حدیث
به اشتراک‌گذاری لینک دانلود مستقیم این فایل صوتی در شبکه‌های اجتماعی:
اشتراک گذاری در facebook
اشتراک گذاری در twitter
اشتراک گذاری در linkedin
اشتراک گذاری در pinterest
اشتراک گذاری در tumblr
اشتراک گذاری در telegram
اشتراک گذاری در whatsapp
اشتراک گذاری در email

مشخصات اثر

عنوان : پادکست به نام جان

ویژه برنامه : شناخت اسلام

قسمت چهارم : حدیث

برنامه‌ساز : نیما شهسواری

زمان : 35:39

با صدای : نیما شهسواری

توضیحات این قسمت

شناخت اسلام
در این ویژه برنامه به مفاهیم اسلامی در تمامی ابعاد نزدیک خواهیم شد و در هر قسمت سعی شده تا یکی از مبانی اسلامی را مورد نقد و بررسی قرار دهیم
باشد تا بیشتر پیرامون باوری که آن را به ارث برده بدانیم و اگر قرار بر باور است با آگاهی بدان معترف باشیم
در این ویژه برنامه سعی شده تا عناوین بیشمار باور اسلامی به چالش کشیده شود و حقایق مگو این دین بیان شود

قسمت چهارم پیرامون احادیث در اسلام است، یکی از ارکان اصلی اسلام احادیث است که باورهای اسلامی برپایه‌ی آن پیش می‌رود و باید برای شناخت اسلام این مبحث را به درستی زیر نظر بگیریم تا با شناخت بهتر اسلام بتوانیم دنیایمان را بهتر بسازیم و از چنگ استبداد حاکم رهایی یابیم

برنامه‌ی به نام جان قصد دارد تا درباب مباحث مهم باورها و دغدغه‌های دنیایمان به زبان ساده و بداهه سخن بگوید

درباره‌ی پادکست به نام جان

پخش صوتی

پخش تصویری

پخش از اسپاتیفای

پخش از یوتیوب

کتاب‌های صوتی نیما شهسواری در شبکه‌های اجتماعی

از طرق زیر می‌توانید فرای وب‌سایت جهان آرمانی در شبکه‌های اجتماعی به آثار صوتی نیما شهسواری دسترسی داشته باشید

برخی از آثار

برای دسترسی به همه‌ی عناوین، صفحه کتب صوتی و یا منوی مربوطه را دنبال کنید...

توضیحات پیرامون درج نظرات

پیش از ارسال نظرات خود در وب‌سایت رسمی جهان آرمانی این توضیحات را مطالعه کنید.

برای درج نظرات خود در وب‌سایت رسمی جهان آرمانی باید قانون آزادی را در نظر داشته و از نشر اکاذیب، توهین تمسخر، تحقیر دیگران، افترا و دیگر مواردی از این دست جدا اجتناب کنید.

نظرات شما پیش از نشر در وب‌سایت جهان آرمانی مورد بررسی قرار خواهد گرفت و در صورت نداشتن مغایرت با قانون آزادی منتشر خواهد شد.

اطلاعات شما از قبیل آدرس ایمیل برای عموم نمایش داده نخواهد شد و درج این اطلاعات تنها بستری را فراهم می‌کند تا ما بتوانیم با شما در ارتباط باشیم.

برای درج نظرات خود دقت داشته باشید تا متون با حروف فارسی نگاشته شود زیرا در غیر این صورت از نشر آن‌ها معذوریم.

از تبلیغات و انتشار لینک، نام کاربری در شبکه‌های اجتماعی و دیگر عناوین خودداری کنید.

برای نظر خود عنوان مناسبی برگزینید تا دیگران بتوانند در این راستا شما را همراهی و نظرات خود را با توجه به موضوع مورد بحث شما بیان کنند.

توصیه ما به شما پیش از ارسال نظر خود مطالعه قوانین و شرایط وب‌سایت رسمی جهان آرمانی است برای مطالعه از لینک‌های زیر اقدام نمایید.

بخش نظرات

می‌توانید نظرات، انتقادات و پیشنهادات خود را از طریق فرم زبر با ما و دیگران در میان بگذارید.

برخی از داستان‌های صوتی

برای دسترسی به همه‌ی عناوین صفحه را دنبال کنید...

دسترسی به دیگر قسمت‌ها

پادکست به نام جان – ویژه برنامه شناخت اسلام – قسمت سوم تاریخ – با نیما شهسواری

پادکست به نام جان - ویژه برنامه شناخت اسلام - قسمت سوم تاریخ - با نیما شهسواری

پادکست به نام جان

ویژه برنامه : شناخت اسلام
قسمت سوم : تاریخ
به اشتراک‌گذاری لینک دانلود مستقیم این فایل صوتی در شبکه‌های اجتماعی:
اشتراک گذاری در facebook
اشتراک گذاری در twitter
اشتراک گذاری در linkedin
اشتراک گذاری در pinterest
اشتراک گذاری در tumblr
اشتراک گذاری در telegram
اشتراک گذاری در whatsapp
اشتراک گذاری در email

مشخصات اثر

عنوان : پادکست به نام جان

ویژه برنامه : شناخت اسلام

قسمت سوم : تاریخ

برنامه‌ساز : نیما شهسواری

زمان : 01:04:57

با صدای : نیما شهسواری

توضیحات این قسمت

شناخت اسلام
در این ویژه برنامه به مفاهیم اسلامی در تمامی ابعاد نزدیک خواهیم شد و در هر قسمت سعی شده تا یکی از مبانی اسلامی را مورد نقد و بررسی قرار دهیم
باشد تا بیشتر پیرامون باوری که آن را به ارث برده بدانیم و اگر قرار بر باور است با آگاهی بدان معترف باشیم
در این ویژه برنامه سعی شده تا عناوین بیشمار باور اسلامی به چالش کشیده شود و حقایق مگو این دین بیان شود

قسمت سوم پیرامون تاریخ اسلام خواهد گفت، تاریخی که یکی از اصلی‌ترین اصول در راه شناخت درست اسلام و در عین حال یکی از اصلی‌ترین راه‌های پیشبرد اهداف اسلامی است
باشد تا با مطالعه دقیق اسلام و رازهای مگو اسلام آنچه در برابرمان صف‌آرایی کرده است را به درستی بشناسیم

برنامه‌ی به نام جان قصد دارد تا درباب مباحث مهم باورها و دغدغه‌های دنیایمان به زبان ساده و بداهه سخن بگوید

درباره‌ی پادکست به نام جان

پخش صوتی

پخش تصویری

پخش از اسپاتیفای

پخش از یوتیوب

کتاب‌های صوتی نیما شهسواری در شبکه‌های اجتماعی

از طرق زیر می‌توانید فرای وب‌سایت جهان آرمانی در شبکه‌های اجتماعی به آثار صوتی نیما شهسواری دسترسی داشته باشید

برخی از آثار

برای دسترسی به همه‌ی عناوین، صفحه کتب صوتی و یا منوی مربوطه را دنبال کنید...

توضیحات پیرامون درج نظرات

پیش از ارسال نظرات خود در وب‌سایت رسمی جهان آرمانی این توضیحات را مطالعه کنید.

برای درج نظرات خود در وب‌سایت رسمی جهان آرمانی باید قانون آزادی را در نظر داشته و از نشر اکاذیب، توهین تمسخر، تحقیر دیگران، افترا و دیگر مواردی از این دست جدا اجتناب کنید.

نظرات شما پیش از نشر در وب‌سایت جهان آرمانی مورد بررسی قرار خواهد گرفت و در صورت نداشتن مغایرت با قانون آزادی منتشر خواهد شد.

اطلاعات شما از قبیل آدرس ایمیل برای عموم نمایش داده نخواهد شد و درج این اطلاعات تنها بستری را فراهم می‌کند تا ما بتوانیم با شما در ارتباط باشیم.

برای درج نظرات خود دقت داشته باشید تا متون با حروف فارسی نگاشته شود زیرا در غیر این صورت از نشر آن‌ها معذوریم.

از تبلیغات و انتشار لینک، نام کاربری در شبکه‌های اجتماعی و دیگر عناوین خودداری کنید.

برای نظر خود عنوان مناسبی برگزینید تا دیگران بتوانند در این راستا شما را همراهی و نظرات خود را با توجه به موضوع مورد بحث شما بیان کنند.

توصیه ما به شما پیش از ارسال نظر خود مطالعه قوانین و شرایط وب‌سایت رسمی جهان آرمانی است برای مطالعه از لینک‌های زیر اقدام نمایید.

بخش نظرات

می‌توانید نظرات، انتقادات و پیشنهادات خود را از طریق فرم زبر با ما و دیگران در میان بگذارید.

برخی از داستان‌های صوتی

برای دسترسی به همه‌ی عناوین صفحه را دنبال کنید...

دسترسی به دیگر قسمت‌ها

کتاب صوتی دمحمحیسم – بخش پنجم – اثر نیما شهسواری

کتاب صوتی دمحمحیسم - بخش پنجم - اثر نیما شهسواری

کتاب صوتی دمحمحیسم

بخش پنجم
راهی برای دریافت، تماشا و شنیدن اثر کتاب صوتی دمحمحیسم بخش پنجم، اثری از نیما شهسواری
به اشتراک‌گذاری لینک دانلود مستقیم این فایل صوتی در شبکه‌های اجتماعی:
اشتراک گذاری در facebook
اشتراک گذاری در twitter
اشتراک گذاری در linkedin
اشتراک گذاری در pinterest
اشتراک گذاری در tumblr
اشتراک گذاری در telegram
اشتراک گذاری در whatsapp
اشتراک گذاری در email

مشخصات اثر

کتاب : دمحمحیسم

عنوان : بخش پنجم

نویسنده : نیما شهسواری

زمان : 18:41

موسیقی :

نامشخص

با صدای : نیما شهسواری

متن اثر

شاه گدایان رها شد، با همت و یکپارچگی هوادارانش بالاخره از چنگال دولتیان جان سالم به در برد و توانست بار دیگر آزادی را لمس کند و در هوای آزاد نفس بکشد، او را بر روی دوش از آن منطقه دور کردند و به سمت مکانی امن بردند که از قبل حواری متمول برایش در نظر گرفته بود

تا این خبر به سوی درباریان مخابره شود زمانی طول کشید و همین امر باعث شد تا پسرک را از این مخمصه نجات دهند و به مکانی امن راه برند، حالا این خبر بزرگ برای درباریان مخابره شده بود،

آن‌ها می‌دانستند دیگر با یک نفر برای نابودی دست به گریبان نیستند و سیل خروشانی از آدمیان به این باور ایمان آورده و حاضرند از جان و مالشان در راه پیشبرد این هدف آسمانی بگذرند

برایشان خیلی سخت آمده بود تمام وجود درباریان را ترس و وحشت فرا گرفته بود، کلافگی در وجود تک تکشان دیده می‌شد و از صبح تا شام جلسه می‌گذاشتند و حرف می‌زدند، راهکار می‌دادند تا هر چه زودتر از شر این مزاحمان راحت شوند، می‌دانستند این سیل خروشان، این یکپارچگی آدمیان سرنوشت سختی برایشان به بار خواهد داشت،

می‌دانستند که آنان هم‌قسم شده و از هیچ کاری فروگذار نیستند و هر روز در میان هم راهکارهای متفاوتی برای جلوگیری و خاموشی این طغیان به پیش می‌آوردند

برخی از سازش با پسرک و هوادارانش صحبت کردند، برخی نقشه‌های مرموزی برای سر به نیست کردن آنان در نظر گرفتند و برخی به اشد مجازات و رفتار قهری با آنان پا فشار بودند

اما این سخن‌ها هیچ سودی نداشت، آن‌ها به راهکار درستی برای مقابله با پسرک و هوادارانش نمی‌رسیدند،

در آن سو کمی دورتر پسرک و هوادارانش جمع شده و با هم هم‌فکری می‌کردند، قبل از بردن پسرک در میان آن خانه‌ی امن، حواریون مادر و همسر سرورشان را به آنجا منتقل کرده بودند تا دیداری با هم تازه کنند و به دل‌تنگی‌ها خاتمه دهند،

با رویارویی مادر و پسرک هیچ احساس افسارگسیخته‌ای شکل نگرفت، آن دو چند ثانیه‌ای به هم نگاه کردند بعد آرام همدیگر را در آغوش گرفتند و دیگر حرفی میانشان رد و بدل نشد

زمانی که زن با پسر روبرو شد، او را در آغوش گرفت و بلند گریه کرد، پسر آرام بود و زن مدام گریه می‌کرد و خدا را شکر می‌کرد که بار دیگر پسرک را به او بخشیده است و حالا در کنار هم هستند

این رویدادها رخ داد و حالا حواریون پسرک به دنبال طریقتی بودند تا کلام خدا را در جهان و نزد جهانیان محکم‌تر و استوارتر از گذشته عملی سازند و این شروع هم‌فکری‌ها و به نتیجه رسیدن‌ها بود،

جو حاکم بر سرزمین بسیار عجیب و متفاوت بود، حالا آدمیان به دو دسته تقسیم شده بودند، آن‌ها که مخالف پسرک بودند و بیشمارانی که در راه و طریقت پسرک گام برمی‌داشتند

حکومتیان و ثروتمندان تنها فکرشان نابودی پسرک و دار و دسته‌اش بود و دردمندان و فقیران همه یکدل در کنار پسرک ایستاده و به فکر تغییر بودند، تعداد زیادی که با پسرک دیدار کرده و خود را سرباز راه او می‌دانستند و اگر عده‌ای بودند که او را ندیده اما در دل و زبان همیشه از او دفاع می‌کردند و آماده‌ی جان دادن در راه خداوندی بودند

در همین گیر و دار بیماریِ مهلکی به جان شهر و روستاهای کشور افتاد، بیماری‌ای که کسی از حقیقتش مطلع نبود، بیماری‌ای که به سرعت پیش می‌رفت و تمام شهرها و آبادی‌ها را در خود درنوردید و جان بیشماری را گرفت، در آن روزگاران دیر و دور این‌گونه بیماری‌ها بسیار شایع بود و هر از چند گاهی پیش می‌آمد و عده‌ی بیشماری را می‌کشت و پس از مدتی خود ناپدید می‌شد و حال در این روز نامیمون این بیماری به سمت سرزمین پسرک حمله کرد و آدمیان بیشماری را به کام مرگ فرستاد

مردمان شهر، ثروتمندان و فقیران از این بیماری در امان نبودند، از درباریون و حواریون پسرک هم عده‌ای جان سپردند و در عذاب بسیار مردند، اما بیشتر از هر چیز روحیه‌ی پسرک را اتفاق دیگری تکان داد و متحول کرد

در این شرایط و این روزگاران حمله‌ی این بلای وحشتناک به فاصله‌ی چند روز از هم مادر و همسرش نیز به بیماری مبتلا شدند و بر روی تخت افتادند و حواریون سرورشان را از خانواده‌اش دور کردند تا مبادا به بیماریِ مهلک مبتلا شود،

پسرک سخت افسرده و ناراحت بود، چرا که دو نفر از اعضای خانواده‌ی دونفری‌اش را در حال از بین رفتن دید، نمی‌توانست حتی لحظه‌ای آرام بنشیند مدام کلافه بلند می‌شد و به دنبال طریقتی بود تا به سمت مادر و همسر برود، اما حواریون راه را برای او بسته بودند

کلافه بود، با خدا صحبت می‌کرد، اما لب به اعتراض نگشود لحنش کمی فرق کرد لیکن هیچ‌گاه کلام اعتراضی نگفت اما می‌شد فهمید که لحنش شاکی است، در تمام این دوران تنها خواسته‌اش از خدا سلامتیِ آن دو تن بود و این را با لحنی شاکی و عصبی می‌گفت، تکان‌ها و تشنج‌هایش گاه بیشتر می‌شد،

خدا و درونش به او این‌گونه پاسخ می‌داد که این‌ها آزمون الهی است و تو باید سربلند از آن بیرون بیایی، هرچه خداوند مقدر فرماید همان خواهد شد

پسرک این صداها را می‌شنید و گاه آرام می‌شد و گاه عصبانی اما همیشه هر احساسی را درون خود خموش می‌کرد،

جایی دورتر اما درون همان مخفیگاه مادر و همسرش را بستری کرده و مراقبشان بودند، اما سرور نمی‌توانست حتی یک‌بار هم با آن‌ها ملاقات کند

زن روز به روز احوالش بدتر می‌شد و کم‌کم از سخن گفتن و فریاد کشیدن هم آرام نشست و همچون تکه‌ای گوشت آرام و بی‌جان در تختش آرامید، مادر هم مثال همیشه آرام بود از همان ابتدای بیماریِ خود می‌دانست در همین روزگار جان خواهد سپرد و گویی با تقدیرش به سادگی کنار آمده است و چندی بعد در انتظار مرگی آرام زندگی را به سر می‌برد

تمام روز را در تخت می‌خوابید و حتی لحظه‌ای هم سخن نمی‌گفت تنها درون قلبش از خدا طلب مغفرت داشت و همین‌گونه ساده و آرام به مثال تمام عمرش بر تخت آرامید و جان به جان تسلیم گفت

به فاصله‌ی چند ساعت دختر هم جان داد او شور داشت و با حرارت بسیار فریاد می‌کشید و آسمان را به عربده‌های بلندش دیوانه می‌کرد آسمان می‌غرید و دختر فریاد می‌کشید و سرآخر در فریاد و عربده‌های بی‌پایانش چشمان را بست و آرام گرفت

این خبر را با ترس و لرز به پسرک دادند

او با شنیدنش بارها فریاد زد، اشک ریخت، اما باز هم اعتراضی نکرد، او بی‌کس شد اما خدا را داشت و سیل بیشماری هوادار که برایش جان می‌دادند و شاید همین باعث شد تا آرام شود

پسرک حواریون را در کنار خود جمع کرد و سخنرانی قرایی برایشان ترتیب داد و بلند فریاد می‌زد،

او به آن‌ها فرمان جهاد داد،

خیلی از اطرافیان او می‌گفتند باید آرام بود، باید به بیرون مرزها رفت، اما در کمال تعجب همگان پسرک یک‌صدا یک سخن می‌گفت و حرفش تنها یک چیز بود:

اتحاد و جنگ با کفار

او بلند در میان حواریون و اصحابش فریاد زد:

این فرمان خداوند بزرگ است، خدا از ما این‌گونه خواسته،

جهاد در راه خدا یعنی رستگاری

ما یا در جنگ پیروز می‌شویم که اگر خواسته‌ی خدا این‌گونه باشد شما به ثروت و مکنت و برپایی فرامین خدا خواهید رسید و یا اگر در این جنگ مغلوب شدید در راه خدا شهید خواهید شد، اما بدانید که شهادت نیز به معنای پیروزی است

آری به بهشت خواهید رفت، با مقربان خدا همراه خواهید شد،

جهاد در راه خدا یعنی رستگاری

اگر به بهشت روید از نعمات و حوریان از غلامان و شراب‌های خداوندی لذت خواهید برد، شادمان باشید که خداوند قوم شما را در این راه برگزیده است، بدانید که پیروزی نزدیک است

پسرک این‌ها را گفت و شوری در میان جمعیت شکل گرفت،

آن‌ها می‌خواستند در راه خدا جهاد کنند، شادمان هلهله می‌کشیدند و حس جنگ و قدرت در میانشان موج می‌زد و سرورشان آرام زیرچشمی احساسات آنان را نظاره می‌کرد،

این شور تمام حواریون و اطرافیان را در بر گرفته بود، آن‌ها آماده بودند تا در برابر مشرکان و کفار بجنگند و در راه خدا جهاد کنند بتوانند راه خدا را در جهان عملی سازند،

این شروع جنگ میان پرهیزکاران و مشرکان بود

پسرک دستور جهاد داده، خودش در جنگ‌ها شرکت نمی‌کرد، اگر شرکت می‌کرد در گوشه‌ای دورتر نظاره‌گر بر اعمال پرهیزگاران بود، اما سیل بیشماری از مؤمنان به جنگ با کفار می‌رفتند و می‌کشند و کشته می‌شدند

جنگ‌های سختی شکل گرفت، باری آن‌ها پیروز یک‌بار پرهیزگاران پیروز می‌شدند، اما هیچ‌کدام پا پس نمی‌کشیدند و هماره در حال جنگ بودند، هربار که در جهادها پیروز می‌شدند، خداوند باعث این پیروزی‌ها بود و این‌گونه مقدر کرده بود و هرگاه شکست می‌خوردند، پسرک عصبانی و پرخاشگر بر سر یارانش فریاد می‌زد و آن‌ها را به غیرت بیشتر و جنگ بهتر فرا می‌خواند

این سیر دراز کماکان ادامه داشت، هر از چند گاهی جنگی سخت و خونین میان کفار و مؤمنان شکل می‌گرفت و هربار یک پیروز داشت، این جنگ‌ها گهگاه پراکنده بود و در هر سویی به هر مکانی از کفار از سوی پرهیزگاران حمله می‌شد و آن‌ها که یارای دفاع در همه جا را نداشتند شکست می‌خوردند و این پرهیزگاران را شادمان و جسورتر می‌کرد اما تمام این جنگ‌های ریز و درشت در گوشه و کنار باعث نمی‌شد تا تخت پادشاهی به لغزه بیفتد و این جنگ‌ها فقط از سلامت هر دو سمت کم می‌کرد

پس از این رویدادها پسرک به میان حواریون و صحابه‌اش آمد و بلند به روی آن‌ها فریاد زد:

جنگ نهایی در پیش است، هر آنچه می‌توانید، سلاح درست کنید، آماده باشید، جنگ را بهتر بیاموزید، خداباوران بیایند هر کدام جنگ بلد است به دیگران بیاموزد که خدا فرموده است:

جهاد نهایی در پیش خواهد بود

آنجا که اگر خداوند مقدر فرماید، آن‌ها را شکست می‌دهیم و قدرت از فرومایگان می‌ستانیم

این سخنرانیِ جسورانه پرهیزگاران را بر این داشت تا به اوامر پسرک و خدا را بیشتر از پیش گوش فرا دهند و گرد هم آیند و آماده‌ی جنگ سخت با کفار شوند، همه‌شان با دل و جان و تنها امیدشان پیروزیِ در این جنگ بود و جهاد در راه خدا را بزرگ‌ترین رستگاری می‌دانستند و از گوشه و کنار از پسرک نقل می‌شد که پیروزیِ نهایی با خدا است

او چندین بار این مطلب را با آن‌ها در میان گذاشت و این خبر گوش به گوش به صحابه می‌رسید، آن‌ها هم گفتند سرورمان با خدا سخن گفته و خدا فرموده:

این آخرین جنگ با کفار است، این جهاد نهایی در برابر آن‌ها است و در دلشان شور و حرارتی بیشتر از پیش به جریان می‌افتاد

پسرک ارتشش را سر و سامان داده بود، هرچند خودش فنون جنگی را نمی‌دانست و از آن اطلاعی نداشت اما در میان صحابه افراد بسیاری داشت که در این رزمایش ید تولایی داشتند،

پسرک با سخنرانی موعظه به آن‌ها روح تازه‌ای می‌دمید و وجودشان را مالامال از احساس پیروزی می‌کرد باعث می‌شد تا قدرتمندتر از دیروز آماده رویارویی و جنگیدن با کفار باشند،

روز نهایی فرا رسید،

جهاد اکبر میان خداباوران و کفار شکل گرفت

در شروع این جنگ پسرک فریاد زد و گفت:

از هیچ نترسید که خدا با شما است

جنگ سختی میان کفار و مؤمنان شکل گرفت، از هر سو به هم حمله می‌کردند، با شمشیر جان از هم می‌ربودند، صحنه‌های وحشتناک بیشماری در این جنگ شکل گرفت،

دست‌های بی‌شماری بریده شد، پاهای بسیاری را بریدند و سرها که از تن جدا کردند، کور شدند و خون بر زمین جاری شد، تعداد بی‌شمارانی جان دادند و بیشتر جان‌باختگان از میان کفار بودند، زیرا پرهیزگاران با ایمان قلبی در راه خدا می‌جنگیدند

در این جنگ عظیم آن‌ها توانستند تعداد بیشماری از کفار را به هلاکت برسانند، هر تعدادی هم که از آنان باقی ماند اسیر شد و به دستور فرزند خدا از زیر تیغ گذشته شد،

مردند تا دیگر ارتشی برای کفار باقی نماند و قدرت را تمام و کمال از دست دادند

پس از پیروزی در جنگ سرور پرهیزگاران به بالای سکویی رفت و بلند فریاد زد:

این همان وعده‌ی خداوندی بود، دیدید که خدا هر آنچه فرموده را عملی ساخت و شما با جسارت و شجاعت توانستید بر این کافران فرومایه پیروز شوید، بسیاری از برادرانتان را از دست دادید، اما آگاه باشید که برادرانتان شهید راه خدا شدند و همیشه زنده هستند و در کنار خداوند روزی می‌خورند

خداوند عزت در این جهان و جهان آخرت را به شما هدیه خواهد داد

در میان جماعت شوری برپا شد و همه یک‌صدا فریاد

خدا بزرگ است سر دادند

فرزند خدا لبخند رضایتی بر لب زد و اعلام پیروزی خویشتن و نابودی کفار را سر داد

او را بر دوش گذاشتند، پیروزمندانه به سوی شهر و میدان اصلی رفتند، درباریان و حاکمان که می‌دانستند ارتششان شکست سختی خورده از خانه و کاخ‌ها بیرون آمدند و در برابر سرور گدایان به زانو در آمدند و طلب مغفرت کردند

پسرک بر دوش پرهیزگاران وارد شهر شد و به میدان اصلی رسید و جماعت کفار را دید که برای آمرزش به پیش آمده‌اند

رو به جماعت این‌گونه گفت:

شما به درازای عمر در برابر خدا قد علم کردید و فریاد مخالفت با او را سر دادید، در صورتی که می‌دانستید حق و باطل در اختیار خدا است و پیروزی همیشه در رکاب او شکل خواهد گرفت، اما باز هم از این بزرگی دوری جستید

خداوند بزرگ، آمرزنده و مهربان است، بدانید او امروز به برکت این پیروزی شما را بخشیده، اموالتان در اختیار پرهیزگاران قرار خواهد گرفت لیک جانتان در امان است،

خداوند کریم شما را بخشیده و می‌توانید در پناه او زندگی کنید

در میان صحابه دو دستگی بود، برخی از این بخشش شادمان و تعدادی از این کرده‌ی سرور ناراحت بودند، اما طعم پیروزی آن قدر شیرین بود که همه یک‌صدا تمام این اتفاقات را به فراموشی سپردند و پادشاه گدایان بر دوش پرهیزگاران به پیش رفت

او را در میان قصر بردند، لبخند رضایتی بر لب داشت و زیر لب زمزمه می‌کرد

من فرزند خدا هستم

در میان قصر بر تخت سلطنت نشانده شد و سرمست و مغرور فریاد زد:

خدا بزرگ است

و جماعت این را بلند تکرار کردند.

پخش صوتی

پخش تصویری

پخش از اسپاتیفای

پخش از یوتیوب

کتاب‌های صوتی نیما شهسواری در شبکه‌های اجتماعی

از طرق زیر می‌توانید فرای وب‌سایت جهان آرمانی در شبکه‌های اجتماعی به آثار صوتی نیما شهسواری دسترسی داشته باشید

برخی از آثار

برای دسترسی به همه‌ی عناوین، صفحه کتب صوتی و یا منوی مربوطه را دنبال کنید...

توضیحات پیرامون درج نظرات

پیش از ارسال نظرات خود در وب‌سایت رسمی جهان آرمانی این توضیحات را مطالعه کنید.

برای درج نظرات خود در وب‌سایت رسمی جهان آرمانی باید قانون آزادی را در نظر داشته و از نشر اکاذیب، توهین تمسخر، تحقیر دیگران، افترا و دیگر مواردی از این دست جدا اجتناب کنید.

نظرات شما پیش از نشر در وب‌سایت جهان آرمانی مورد بررسی قرار خواهد گرفت و در صورت نداشتن مغایرت با قانون آزادی منتشر خواهد شد.

اطلاعات شما از قبیل آدرس ایمیل برای عموم نمایش داده نخواهد شد و درج این اطلاعات تنها بستری را فراهم می‌کند تا ما بتوانیم با شما در ارتباط باشیم.

برای درج نظرات خود دقت داشته باشید تا متون با حروف فارسی نگاشته شود زیرا در غیر این صورت از نشر آن‌ها معذوریم.

از تبلیغات و انتشار لینک، نام کاربری در شبکه‌های اجتماعی و دیگر عناوین خودداری کنید.

برای نظر خود عنوان مناسبی برگزینید تا دیگران بتوانند در این راستا شما را همراهی و نظرات خود را با توجه به موضوع مورد بحث شما بیان کنند.

توصیه ما به شما پیش از ارسال نظر خود مطالعه قوانین و شرایط وب‌سایت رسمی جهان آرمانی است برای مطالعه از لینک‌های زیر اقدام نمایید.

بخش نظرات

می‌توانید نظرات، انتقادات و پیشنهادات خود را از طریق فرم زبر با ما و دیگران در میان بگذارید.

برخی از داستان‌های صوتی

برای دسترسی به همه‌ی عناوین صفحه را دنبال کنید...

دسترسی به دیگر آثار

می‌توانید از طریق فرم زیر به اثر بعدی و قبلی دسترسی داشته باشید.

پادکست به نام جان – ویژه برنامه شناخت اسلام – قسمت دوم قرآن – با نیما شهسواری

پادکست به نام جان - ویژه برنامه شناخت اسلام - قسمت دوم قرآن - با نیما شهسواری

پادکست به نام جان

ویژه برنامه : شناخت اسلام
قسمت دوم : قرآن
به اشتراک‌گذاری لینک دانلود مستقیم این فایل صوتی در شبکه‌های اجتماعی:
اشتراک گذاری در facebook
اشتراک گذاری در twitter
اشتراک گذاری در linkedin
اشتراک گذاری در pinterest
اشتراک گذاری در tumblr
اشتراک گذاری در telegram
اشتراک گذاری در whatsapp
اشتراک گذاری در email

مشخصات اثر

عنوان : پادکست به نام جان

ویژه برنامه : شناخت اسلام

قسمت دوم : قرآن

برنامه‌ساز : نیما شهسواری

زمان : 1:03:44

با صدای : نیما شهسواری

توضیحات این قسمت

شناخت اسلام
در این ویژه برنامه به مفاهیم اسلامی در تمامی ابعاد نزدیک خواهیم شد و در هر قسمت سعی شده تا یکی از مبانی اسلامی را مورد نقد و بررسی قرار دهیم
باشد تا بیشتر پیرامون باوری که آن را به ارث برده بدانیم و اگر قرار بر باور است با آگاهی بدان معترف باشیم
در این ویژه برنامه سعی شده تا عناوین بیشمار باور اسلامی به چالش کشیده شود و حقایق مگو این دین بیان شود

قسمت دوم این ویژه برنامه پیرامون قرآن است، قرآن بزرگترین راهبر مسلمانان که مبنای زیست مسلمانان را ساخته است
در این قسمت سعی می‌کنیم تا بیشتر پیرامون قرآن سخن بگوییم تا عناوین کمتر بحث شده از قرآن را مورد بررسی قرار دهیم

برنامه‌ی به نام جان قصد دارد تا درباب مباحث مهم باورها و دغدغه‌های دنیایمان به زبان ساده و بداهه سخن بگوید

درباره‌ی پادکست به نام جان

پخش صوتی

پخش تصویری

پخش از اسپاتیفای

پخش از یوتیوب

کتاب‌های صوتی نیما شهسواری در شبکه‌های اجتماعی

از طرق زیر می‌توانید فرای وب‌سایت جهان آرمانی در شبکه‌های اجتماعی به آثار صوتی نیما شهسواری دسترسی داشته باشید

برخی از آثار

برای دسترسی به همه‌ی عناوین، صفحه کتب صوتی و یا منوی مربوطه را دنبال کنید...

توضیحات پیرامون درج نظرات

پیش از ارسال نظرات خود در وب‌سایت رسمی جهان آرمانی این توضیحات را مطالعه کنید.

برای درج نظرات خود در وب‌سایت رسمی جهان آرمانی باید قانون آزادی را در نظر داشته و از نشر اکاذیب، توهین تمسخر، تحقیر دیگران، افترا و دیگر مواردی از این دست جدا اجتناب کنید.

نظرات شما پیش از نشر در وب‌سایت جهان آرمانی مورد بررسی قرار خواهد گرفت و در صورت نداشتن مغایرت با قانون آزادی منتشر خواهد شد.

اطلاعات شما از قبیل آدرس ایمیل برای عموم نمایش داده نخواهد شد و درج این اطلاعات تنها بستری را فراهم می‌کند تا ما بتوانیم با شما در ارتباط باشیم.

برای درج نظرات خود دقت داشته باشید تا متون با حروف فارسی نگاشته شود زیرا در غیر این صورت از نشر آن‌ها معذوریم.

از تبلیغات و انتشار لینک، نام کاربری در شبکه‌های اجتماعی و دیگر عناوین خودداری کنید.

برای نظر خود عنوان مناسبی برگزینید تا دیگران بتوانند در این راستا شما را همراهی و نظرات خود را با توجه به موضوع مورد بحث شما بیان کنند.

توصیه ما به شما پیش از ارسال نظر خود مطالعه قوانین و شرایط وب‌سایت رسمی جهان آرمانی است برای مطالعه از لینک‌های زیر اقدام نمایید.

بخش نظرات

می‌توانید نظرات، انتقادات و پیشنهادات خود را از طریق فرم زبر با ما و دیگران در میان بگذارید.

برخی از داستان‌های صوتی

برای دسترسی به همه‌ی عناوین صفحه را دنبال کنید...

دسترسی به دیگر قسمت‌ها

کتاب صوتی دمحمحیسم – بخش چهارم – اثر نیما شهسواری

کتاب صوتی دمحمحیسم - بخش چهارم - اثر نیما شهسواری

کتاب صوتی دمحمحیسم

بخش چهارم
راهی برای دریافت، تماشا و شنیدن اثر کتاب صوتی دمحمحیسم بخش چهارم، اثری از نیما شهسواری
به اشتراک‌گذاری لینک دانلود مستقیم این فایل صوتی در شبکه‌های اجتماعی:
اشتراک گذاری در facebook
اشتراک گذاری در twitter
اشتراک گذاری در linkedin
اشتراک گذاری در pinterest
اشتراک گذاری در tumblr
اشتراک گذاری در telegram
اشتراک گذاری در whatsapp
اشتراک گذاری در email

مشخصات اثر

کتاب : دمحمحیسم

عنوان : بخش چهارم

نویسنده : نیما شهسواری

زمان : 21:40

موسیقی :

نامشخص

با صدای : نیما شهسواری

متن اثر

این گرد هم آمدن‌ها با هم شدن‌ها و شور میان انسان‌های بی‌بضاعت باعث شد تا دولت وقت، احساس خطر کند و به تکاپو بیفتد، فکر کند که این شروع‌گر طغیان و انقلابی جدید در کشور خواهد بود، همین احساسات ضد و نقیض باعث شد تا آن‌ها به فکر بیفتند تا فریادهای شکل نگرفته را خاموش کنند

پسرک باز هم به میان آدمیان می‌رفت، ساعت‌ها موعظه می‌کرد و از اجتماعی بی‌تفاوت امت پر شور پدید می‌آورد، از زشتی‌ها سخن می‌گفت و چنان از عظمت و بزرگیِ خدا سخن می‌کرد که همه در برابرش به خاک می‌افتادند و خداوند بزرگ جهانیان را ستایش می‌کردند و پسرک بیشتر از پیش نیرو می‌گرفت، همه‌ی این‌ها باعث می‌شد که دولت مرکزی بیشتر احساس وحشت کند،

اخبار بسیاری از سطح شهر و روستاها برایشان مخابره می‌شد به آن‌ها اطلاع می‌دادند که آری گروهی در شهرها گرد هم آمده و می‌خواهند در کشور طغیان کنند و هر بار دولت اخبار تازه‌ای می‌شنید از انسانی که باعث شورش و طغیان بسیاری شده است، هرچند تا آن زمان هیچ حرکت انقلابی اتفاق نیفتاده بود و تنها آن جماعت با هم و در میان هم سخن می‌گفتند و از خدا و راه‌های طریقت و رسیدن به او دم می‌زدند

اما این‌ها برای سران حکومت جور دیگری تعبیر می‌شد و موجبات وحشت آن‌ها را افزایش می‌داد، آن جماعت چند نفره کوچک دیروز امروز بیشتر شده بودند و تقریباً غالب انسان‌های بی‌بضاعت را با پسرک همراه کرده بود و همین بیشتر از هر چیزی موجبات ترس دولت را فراهم آورده بود، آن‌ها از این قشر آسیب‌پذیر بیشتر از باقیِ انسان‌ها می‌ترسیدند چون باور داشتند که آن‌ها چیزی برای از دست دادن ندارند و اگر آن‌ها طغیان کنند احتمال به بار نشستن و پیروزی برای آدمیان بسیار بالا و بزرگ است

درست است که تا آن موقع هیچ حرکت انقلابی از آنان سر نزده بود جز چند باری که به میان خانه‌ی خدا مرسوم در آن حوالی رفته و بت‌ها را شکسته بودند، چند باری پسرک هم به بالای صحن خانه‌ی خدا رفته و موعظه‌های تند و آتشینی کرده بود و شدیدترین ترس حکومت از موعظه‌ها و شکستن بت‌ها شروع شد،

آنجا که پسرک فریاد می‌زد:

دین خدا را بازیچه قرار دادند، این صاحبان قدرت و ثروت برای خود کاخ‌های بیشتری ساختند و ایمان آدمیان را به بهای ناچیز خرید و فروش می‌کنند و این‌ها همه نماد شرک و بت‌پرستی است، خانه‌ی خدایی که امروز مبدل به بت‌خانه‌ای بزرگ شده

اینان دین می‌فروشند، یگانگی خدا را معامله می‌کنند و بسیاری دیگر سخنرانی‌های قرایی که باعث شد تا درگیری‌های کوچکی میان متمولان و فقرا شکل گیرد

انگار نه انگار این همان پسرک آرام و بی‌سر و صدای چندی پیش است، حالا با رشادت و جسورانه حرف می‌زد و موعظه‌های آتشینی داشت، همگان را چهارمیخ خود می‌کرد و هر لحظه قوی‌تر از قبل پیش به سوی آینده می‌رفت،

او دیگر آن انسان سابق نبود، تبدیل به رهبر سیاسی برای مردمان بی‌بضاعت شده بود، از مالکان و صاحبان کسی همسویش نمی‌شد و حرف‌های او را تعبیر به سرنگونیِ خود می‌دانستند و این بود که تمامیِ همراهانش مردمان بی‌بضاعت و فرودست جامعه بودند از همین رو بود که درباریان و ثروتمندان بر پسرک شاه گدایان نام گذاشته بودند و با ترس بسیار نگران لشگری که گردآوری کرده بود و می‌توانست هر قدرتی را به زانو در بیاورد نشسته بودند

در همین روزها بود که پسرک به میدان شهر رفت و در حین ناباوری با جماعت کثیری روبرویش که بر علیه او جمع شده و فریاد مجازات او را سرمی‌دادند روبرو شد، آن‌ها را دید و پیش رفت، دید که جماعت به سویش سنگ پرتاب می‌کردند، از کوچک تا بزرگ او را سنگ‌باران کردند و حواریون پسرک می‌گفتند این‌ها را دولت اجیر کرده تا از همت او بکاهند

اما کسی از واقعیت ماجرا خبر نداشت،

آن‌ها سنگ زدند و دوستداران پسرک دیدند و از این رودر رویی درگیریِ سختی شکل گرفت و این جرقه و راهی بود که در برابر حکومتیان سبز شد تا با خیال آسوده مراحل دستگیریِ او را فراهم آورند، این‌گونه حکومت راسخ‌تر شد و در همه جا اعلام کرد

که موعظه‌ها و حرف‌های پسرک تبدیل به عمل شده است و موجبات ناامنی در کشور را فراهم ساخته است

این‌گونه بود که کمر به اسارت او بستند،

حواریون و طرفدارانش به دور پسرک جمع شدند و گفتند باید راهی دریابی تا از گزند حکومت در امان بمانی، ما نمی‌خواهیم هیچ‌گونه تو را از دست بدهیم،

پسرک با همان روح آرام سابقش سر به پایین انداخت و آرام گفت:

هر چه از سوی خداوند بزرگ مقدر باشد اتفاق خواهد افتاد، حتی اگر مرگ این فرزند خلف در برابر جلال و جبروت خداوند باشد

حواریون به شدت ناراحت شدند، زیر گریه زدند، شخص متمول که از ابتدا در کنار پسرک بود گفت:

شما باید از کشور دور شوید، من هر آنچه مورد نیازتان باشد را فراهم خواهم آورد تا شما از اینجا دور شوید و در دیگر ممالک جهان به نشر سخنان خداوند روی آورید و به دست حکومتیان نیفتید،

در برابر تمام این سخنان پسرک استقامت کرد و از تقدیر الهی دم زد که خدا هر چه صلاح بداند اتفاق خواهد افتاد و یارای مقاومت با او را در میان آدمیان نخواهد بود

از میان حواریون جماعتی هم‌قسم شدند تا در برابر حکومتیان از سرورشان دفاع کنند، این لفظی بود که چندی پیش در میان هواداران جسته بود و بسیاری او را سرور خطاب می‌کردند، این جماعت خود را پاسبان جان سرورشان می‌دیدند و حاضر بودند هر از جان گذشتگی را برای او از خویشتن نشان دهند،

این از جان گذشتگی‌ها نمودهای برونی داشت

مثلاً یک‌بار که حکومتیان بر آن شدند تا او را در خواب و در میان رختخوابش سر به نیست کنند با مطلع شدن همان جماعت از جان گذشته شخصی که بسیار به او و خدا ایمان داشت پیش‌قدم شد تا بر جای سرورشان در رختخواب بخوابد و خود را پیش‌مرگ پسرک کند و چنین هم اتفاق افتاد ولی او هم جان سالم به در برد زیرا حکومتیان نمی‌خواستند کس دیگری را به جای او از بین ببرند و هدفشان ریشه‌کن کردن او به عنوان مغز متفکر مؤمنان بود تا دیگر ایده‌ای از آنان در میان نباشد و آتش این طغیان‌ها با خاموش‌ کردن شعله‌ای به نام سرور فرو نشیند

این رویدادها یک به یک در حال اتفاق بود تا یک روز پسرک حواریون نزدیک را نزد خود جمع کرد و سر میز شام با آن‌ها سخن گفت و این‌گونه فرمود:

پدر آسمانی مقدر کرده تا به دست حکومتیان دستگیر و محاکمه شوم، شاید حتی جانم را هم از دست بدهم اما شما آگاه باشید که راه و طریقت خداوندی همواره زنده خواهد بود و شما وظیفه‌ی پاسداری و نشر باورهای خدا را در میان آدمیان خواهید داشت

این‌ها را گفت و حواریون به شدت گریستند و شام خوردند و شراب بر هم کوفتند

از زمان خبر دار شدن حواریون به این رخداد تا اتفاق افتادنش مدت زیادی نگذشت و پسرک چندی بعد به دست حکومتیان دستگیر شد، او را گرفتند و به سیاه‌چال انداختند تا شاید با خاموشیِ او این آتش طغیان را رها کنند،

پسرکی که حال در زندان بود و دست از روشنگری حتی در زندان هم نمی‌کشید،

شاه گدایان لقبی که حکومتیان به او داده بودند و زندانیانی که او را این‌گونه خطاب می‌کردند هیچ بر جای ننشست،

دست و پا بسته در زندان نگهداری می‌شد و به او شلاق می‌زدند تا از باورهای خود دست بکشد و آدمیان را به صلح و آرامش دعوت کند،

اما او حتی لحظه‌ای هم از باورهایش دور نشد و هر ثانیه نام خدا را در عذاب‌ها می‌خواند، باز هم در تنهایی و اسارت با خدا هم‌کلام می‌شد به او وحی می‌رسید و فرجامش در برابر چشمانش کلام خداوندی نقش می‌بست و حتی لحظه‌ای هم از این فرجام دوری نگزید، قدرتمندتر از دیروز با روحیه‌ای بالا در میان تمام شکنجه‌ها به آینده‌ای روشن امیدوار بود

حال دیگر زمان به محاکمه کشیده شدن او رسیده بود، جماعت بیشماری از ثروتمندان، قدرتمندان و درباریان جمع شدند تا او را محاکمه کنند و به جزای حرف‌ها و کرده‌هایش برسانند، آن‌ها می‌دانستند، این فریادها و طغیان‌ها میخ بر تابوت قدرت آن‌ها خواهد بود و به دوران پر جلال و جبروتشان خاتمه خواهد داد، پس با تمام وجود و جریح‌تر از سابق تنها خواستار اعدام و نابودیِ او بودند

آن‌ها می‌خواستند که او دیگر نفس نکشد، حرفی نزند و با خاموشی جماعت بیشماری را آرام کنند و آنان بر تخت قدرت بیشتر از پیش در آسایش و ثروت زندگی کنند،

در صحن دادگاهی که برای او تشکیل دادند جمعی به عنوان شاکی که در رأس آن‌ها حکومت وقت بود جرائم او را که همانا برهم زدن امنیت ملی و اختلال در حکومت وقت بود برشمردند،

پسرک آرام همه چیز را گوش می‌داد

آن روح قرا و جریح بار دیگر تبدیل به روح مادر آرام شده بود و مسکوت و خموش بی‌هیچ سخنی جرائمی را گوش می‌داد و سر به زیر می‌انداخت

مادر شکسته‌تر شده بود، اما باز هم همان روحیه‌ی سابق را داشت، هنوز هم بی‌کلام و کم‌حرف بود، با همان آرامش سابق پس از باخبر شدن از دستگیری و محاکمه‌ی فرزند این‌گونه می‌گفت:

می‌دانستم فرزند خدا در جهان مورد ظلم قرار خواهد گرفت، این‌گونه آرام از گفتار این موضوع می‌گذشت و دختر همان زن که دیگر شخصیتی شناخته شده در میان حواریون پسرک بود ناراحت و گریان نگران سرنوشت پسرک فریاد می‌زد

دور و اطراف پسرک همان طرفداران بسیار ناراحت و هماره گریان بودند اما هیچ‌کدام هویتشان را بروز نمی‌دادند تا نکند شاید اسیر شوند و به فرجام پسرک و سرورشان برسند، ترس در وجودشان رخنه کرده بود و پسرک که در بند اسارت آرام به حرف‌های شاکیان گوش می‌داد و حتی لحظه‌ای هم لب به سخن نگشود تا زمانی که در میان دادگاه حکم او را قرائت کردند،

او به واسطه‌ی جرائمی که همانا صحبت کردن و بیدارگریِ انسان‌ها بود به اشد مجازات به صلیب کشیده شدن محکوم شد، وقتی این جمله را از زبان قاضیِ دادگاه شنید گویی زمان درازی است که منتظر شنیدن بود، حتی ذره‌ای هم بهت‌زده نشد،

او منتظر شنیدن همین حکم بود، می‌دانست، از ابتدای این دادگاه می‌دانست که حکمش چیست، با قرائت شدن حکم شوری در میان جماعت متمولان افتاد و همه از شادی فریاد زدند و پادشاه گدایان را به مرگ فرا خواندند.

و پسرکی که آرام به آن‌ها نگاه می‌کرد و در طول زمان محاکمه نام خدا را بارها و بارها زیر لب زمزمه می‌کرد و سرآخر به سخن آمد و گفت:

این تقدیری از سوی خداوند بزرگ بوده و این حکم باید که برای من قرائت می‌شد اما از فرجام خویش بترسید که خداوند صاحب بر روز جزا است، به در گاه او توبه کنید

و جماعتی که نگذاشت کلامش کامل شود همه مرگ او را بلند فریاد زدند

خبر به صلیب کشیده شدن پسرک در میان آدمیان شهر و روستاها نشر داده شد و همه فهمیدند که او را در همین زودی به صلیب خواهند کشید و فرجام سختی در انتظار او خواهد بود،

حواریون این را فهمیدند و بر آن شدند تا او را نجات دهند و جلوی این عمل ظالمانه را بگیرند و مانع از آن شوند تا سرورشان به کام مرگ رود و بی‌چوپان بمانند

از این رو هر روز در حال نقشه کشیدن بودند، با هم هم‌کلام می‌شدند، راهکارهایی به هم می‌دادند با هم یک‌صدا شده بودند که مانع مرگ او شوند، بارها به میان آدمیان و هواداران سرورشان می‌رفتند، آن‌ها را بیدار می‌کردند و می‌شورانیدند تا در همین نزدیکی برای آزادی او دست به عمل شوند و باعث نجات پسرک شوند

و پسرک که آرام در انتظار تقدیرش بود، می‌خواست خونش را در راه پدر آسمانی قربانی کند و گناهان آدمیان را با این رشادت خود ببخشاند و حتی لحظه‌ای هم از فرجام خویش ترسی به دل نداشت

بالاخره روز موعود فرا رسید، روز به صلیب کشیده شدن، او را از بین سیاه‌چال بیرون آوردند، مثال دیگر مجرمان دزدها، قاتلان و همه و همه به سوی میدان برای به صلیب کشیده شدن او را به راه بردند

مرسوم بود باید آن‌کس که به صلیب کشیده می‌شود صلیب را تا پای صحنه‌ی محاکمه به دوش بکشد از این‌ رو چوب‌ها را بر دوش پسرک گذاشتند و او در میان شهر به سوی میدان جزا پیش رفت،

عده‌ای که او را می‌دیدند و بی‌تفاوت از کنارش می‌گذشتند، عده‌ای توف و لعن و نفرین به سویش می‌گفتند و پسرک که از میان آن‌ها آرام بی‌هیچ سخنی رد می‌شد و صلیب را به تن می‌کشید تا چندی بعد خود را در میان جزا ببیند،

همه‌ی زندگی و عمرش در برابر چشمانش بود، تمام روزها و ماه‌ها به غار رفتن‌ها، کار کردن‌ها، با خدا هم‌کلام شدن و همین بود که او را آرام می‌کرد، در همان حال با خدا صحبت می‌کرد

می‌گفت و می‌شنید، دلداری‌اش می‌داد درونش می‌گفت و فریاد می‌زد که تو فرزند خدا هستی،

آینده‌ای روشن و زیبا در انتظار تو است، این جهان پوسته‌ای برای اندام قدسی تو است، زندگیِ اصلی تو در جهانی دیگر و در دوردست‌ها است، آری می‌توانی به فراتر از این جهان دست یابی، به جهان دیگر بروی و پادشاه همه‌ی آدمیان باشی

درونش می‌شنید و دلش قرص می‌شد و بیشتر به آینده امیدوار بود،

حالا دیگر در میدان بود، این‌ها دیگر مجاز نبود، واقع از واقعیت در برابرش بود، به زمین نشست، چوب‌ها را دوباره در برابر دید، حالا دستان را به هر سمت بردند، تنش کمی زخمی بود، زخم میخ‌ها را بر دستانش لمس می‌کرد،

میخ از بین دستش پیش می‌رفت و جانش را در هم می‌کوفت و فریادش را در گلو فرو می‌نشاند، کمی بعد پاهایش را به تنه‌ی چوب میخ کردند و خون به صورت جلاد ریخت، از خون قدسیِ فرزند خدا صورت جلاد خیس از خون و رنگین شد و فریادهای مانده در گلوی پسرک هیچ‌گاه به بار ننشست

تاجی از خار بر پیشانی سرور گذاشتند و او را با صلیب به زمین کوفتند،

حالا پسرک زیر تابش آفتاب بر صلیب آویزان بود، فرزند خدا بر روی صلیب به چهار میخ کشیده شده بود و تاجی بر سر از زخم‌هایش خون به زمین می‌ریخت و آرام زیر لب یاد خدا می‌کرد

هر از چندگاهی آرام زیر لب می‌گفت:

من فرزند خدا هستم

جان، رمق سابق را نداشت، جماعت اندکی دور صلیب را گرفته و او را نظاره می‌کردند و مدام به او می‌گفتند:

تو که فرزند خدا هستی، از خدا بخواه تا تو را نجات دهد،

چگونه فرزند خدا هستی که خدا این‌گونه تو را به حال خود رها کرده است

و پسرک که در میان تمام حرف‌ها تنها ذکر خدا می‌گفت و چیز دیگری به زبان نمی‌آورد

در میان حواریون و هواداران پسرک شوری به پا شده بود، آن‌ها می‌دانستند که در میدان جزا سرورشان به صلیب کشیده شده و چند زمانی بود که می‌خواستند او را از چنگال شیاطین نجات دهند و آزادش سازند این روح قدسی بلندمرتبه را

پس از چندی همه یکدل و یک‌صدا با هم هم‌پیمان شده تا هر رشادتی را پیش گیرند و سرورشان را از چنگال این جزای وحشتناک رهایی دهند،

حواریون درجه اول قسم خورده نقشه‌ی این طغیان کشیده و ساعت‌های طویل برای به ثمر نشستن آن وقت صرف کرده بودند، همگی یک‌صدا به پیش رفتند تا چندی بعد در میدان جزا به داد پسرک برسند

پسرک مدام عرق می‌ریخت، قطرات عرق بر زخم‌ها و خون‌هایش ادغام می‌گشت و آرام به زمین می‌ریخت، هوا بسیار گرم بود و این توان بیشتری از پسرک ربوده بود، نایی نداشت تا حرفی بزند و تکانی بخورد

اطرافش افراد بیشماری نیز به صلیب کشیده شده و درد می‌کشیدند و فریاد برمی‌آوردند، اما پسرک آرام گویی به رهایی رسیده منتظر مرگ بود که ناگهان از زیر چشمان دید که جماعتی چون سیل خروشان به سوی میدان جزا می‌آیند

در صف اول و نخستین همان متمول یار قدیمی‌اش بود، فهمید که آن‌ها برای آزادی او رسیده‌اند، زیر لب خدا را شکر کرد و با همان بی‌حالی صدایش را محکم کرد و رو به جماعت پایین صلیب گفت:

این‌ها فرشتگان خدا هستند، خدا هیچ‌گاه فرزندش را رها نخواهد کرد،

چندی بعد جماعت بیشماری زیر صلیب بودند، جماعتی که با از جان گذشتگی برای رهایی پسرک و پیشبرد اهداف خداوندی از همه چیزشان گذشته و به جنگ سختی با نگهبانان درآمدند،

نگهبانان با تمام توان در برابر آنان ایستادند و در این جنگ مغلوب و کشته شدند، هرچند از میان حواریون که به صحابه نیز معروف بودند عده‌ای شهید شدند و این آغاز جنگ میان خداباوران و حکومتیان بود

در این جنگ هواداران و پسرک پیروز شدند و نگهبانان را کشتند و چندی بعد صلیب را به پایین کشیدند و سرورشان را از میان میخ‌ها رهایی دادند و او را روی دوش گرفته به فرجام رساندند و از این مأموریت شادمان مسرور شدند و حمد و ثنای خدا گفتند

و پسرکی که نیمه جان بود از دیدن این شور و حرارت خداباوران سرمست و شاد لبخند می‌زد و زیر لب می‌گفت:

من فرزندِ خدا هستم

و خدایی که در قلب او زنده و پر قدرت فریاد زد

تو فرزند خلف من هستی

پخش صوتی

پخش تصویری

پخش از اسپاتیفای

پخش از یوتیوب

کتاب‌های صوتی نیما شهسواری در شبکه‌های اجتماعی

از طرق زیر می‌توانید فرای وب‌سایت جهان آرمانی در شبکه‌های اجتماعی به آثار صوتی نیما شهسواری دسترسی داشته باشید

برخی از آثار

برای دسترسی به همه‌ی عناوین، صفحه کتب صوتی و یا منوی مربوطه را دنبال کنید...

توضیحات پیرامون درج نظرات

پیش از ارسال نظرات خود در وب‌سایت رسمی جهان آرمانی این توضیحات را مطالعه کنید.

برای درج نظرات خود در وب‌سایت رسمی جهان آرمانی باید قانون آزادی را در نظر داشته و از نشر اکاذیب، توهین تمسخر، تحقیر دیگران، افترا و دیگر مواردی از این دست جدا اجتناب کنید.

نظرات شما پیش از نشر در وب‌سایت جهان آرمانی مورد بررسی قرار خواهد گرفت و در صورت نداشتن مغایرت با قانون آزادی منتشر خواهد شد.

اطلاعات شما از قبیل آدرس ایمیل برای عموم نمایش داده نخواهد شد و درج این اطلاعات تنها بستری را فراهم می‌کند تا ما بتوانیم با شما در ارتباط باشیم.

برای درج نظرات خود دقت داشته باشید تا متون با حروف فارسی نگاشته شود زیرا در غیر این صورت از نشر آن‌ها معذوریم.

از تبلیغات و انتشار لینک، نام کاربری در شبکه‌های اجتماعی و دیگر عناوین خودداری کنید.

برای نظر خود عنوان مناسبی برگزینید تا دیگران بتوانند در این راستا شما را همراهی و نظرات خود را با توجه به موضوع مورد بحث شما بیان کنند.

توصیه ما به شما پیش از ارسال نظر خود مطالعه قوانین و شرایط وب‌سایت رسمی جهان آرمانی است برای مطالعه از لینک‌های زیر اقدام نمایید.

بخش نظرات

می‌توانید نظرات، انتقادات و پیشنهادات خود را از طریق فرم زبر با ما و دیگران در میان بگذارید.

برخی از داستان‌های صوتی

برای دسترسی به همه‌ی عناوین صفحه را دنبال کنید...

دسترسی به دیگر آثار

می‌توانید از طریق فرم زیر به اثر بعدی و قبلی دسترسی داشته باشید.

کتاب صوتی دمحمحیسم – بخش سوم – اثر نیما شهسواری

کتاب صوتی دمحمحیسم - بخش سوم - اثر نیما شهسواری

کتاب صوتی دمحمحیسم

بخش سوم
راهی برای دریافت، تماشا و شنیدن اثر کتاب صوتی دمحمحیسم خش سوم، اثری از نیما شهسواری
به اشتراک‌گذاری لینک دانلود مستقیم این فایل صوتی در شبکه‌های اجتماعی:
اشتراک گذاری در facebook
اشتراک گذاری در twitter
اشتراک گذاری در linkedin
اشتراک گذاری در pinterest
اشتراک گذاری در tumblr
اشتراک گذاری در telegram
اشتراک گذاری در whatsapp
اشتراک گذاری در email

مشخصات اثر

کتاب : دمحمحیسم

عنوان : بخش سوم

نویسنده : نیما شهسواری

زمان : 23:38

موسیقی :

نامشخص

با صدای : نیما شهسواری

متن اثر

پسرک در گوشه‌ای نشسته و به افتادن قطرات آب بر زمین چشم دوخته است، یک مسیر کوتاه از این اتفاق را تعقیب می‌کند اما کیست که نداند این فکر کردن او است حتی لحظه‌ای به این ریختن آب نگاه نمی‌کند و در ذهن در حال ساختن سیما و چهره‌ای است،

چهره‌ای نزدیک که چندی پیش او را دیده، آری همان زن، چهره‌ی او در برابرش نقش بسته، او را در همین نزدیکی خود می‌بیند، حتی گاهی او را لمس می‌کند

آیا این‌ها به جهان واقع است یا مجاز؟

خود هم نمی‌داند، در برزخی گیر کرده و به هر چیز که فکر می‌کند نمی‌داند آیا واقعیت آن را می‌بیند یا در دنیای خیالی خود اسیر مانده است، این قدر که در طول عمر فکر کرده گاهی فکرهایش از دنیای واقعی هم برایش واقعی‌تر است اما می‌توان این کلافگی را در نگاهش جست،

کلافه و پریشان در میان افکارش غوطه‌ور است هر از چند گاهی این خیالات به واقع بدل می‌شود و از میان واقع به قلب مجاز راه می‌یابد و هر ثانیه در میان این گیر و دار در حال گذر است، اما با تمام احساس درونش دیگر می‌خواهد در جهان واقع گام بگذارد، می‌خواهد هر چیز را به واقعیتی بدل کند و از این کلافگی‌ها برون بیاید، در میان افکارش باز هم سیمای زن که چندین سال از او مسن‌تر است نقش بسته

یاد نگاه‌هایش می‌افتد،

آیا او هم نگاهی دنباله‌دار به سوی او روانه کرده بود؟

آیا او هم در تعقیب نگاه‌هایش بود؟

مدتی است به هر چه فکر می‌کند چهره‌ی زن در برابرش نقش می‌بندد، همان نگاه‌ها، همان چشم‌ها،

هر روز تصویر جدیدی برای او ساخته است، دلش را میان کلبه‌ی محقر جا گذاشته است و شاید وجدان او است که می‌خواهد زن را از آن برزخ نجات دهد و یا شاید عشقی است که با دیدن زن در میان سینه‌اش جوانه کرده است، این‌ها را در درون خود می‌یابد اما در ذهن باز هم چندین بار این جمله را صرف می‌کند

من فرزند خدا هستم

و همین باعث شد تا چندبار به ذهنش و در میان افکارش حتی گاهی بلند بگوید:

وجدان من پر درد است، حق آن زن از زندگی این نیست،

به هر روی به سمت کلبه‌ی محقر راه را پیش برد، رفت تا آن سیمای آشنا را دوباره از نزدیک ببیند و جهان را به واقعیتی و دورتر به حقانیتی تازه بدل کند

باز هم همان صحنه‌ها که جانش را چنگ می‌زد، همان مردهای بسیار در انتظار و همان ناله‌ها

لحظه‌ای را در انتظار نشست، جانش تاب و تحمل صبر کردن نداشت، اما روح آرامش به او اجازه نمی‌داد تا کار دیگری کند و مجبور بود که صبر کند، می‌خواست برخیزد و فریاد بزند و جلوی تمام این اتفاقات را بگیرد، اما روح آرام و ساکتش تنها دستور ایستادن به او می‌داد و باز هم در فکر و خیال بارها برخاست و فریاد زد،

حتی چند نفری را هم زخمی کرد اما پسرک که آرام نشسته بود، حتی لحظه‌ای کوتاه هم از جایش بلند نشده بود، حتی در وجودش سایرین تکانی هم ندیده بودند، این‌گونه آرام نشست و ساعت‌ها پشت سر یکدیگر گذشتند،

مردها یک به یک به درون تخت پرده پوش فرو رفتند، فریادها را شنید و به جیغ‌ها گوش فرا داد تا بالاخره همه از درون کلبه بیرون رفتند، حالا دیگر خودش بود و آن دختر، زن هم چند زمانی بود که متوجه حضور پسرک در کلبه شده بود و به روی خود نمی‌آورد تا در میان تنهایی به پیش رویش رفت

در کنارش نشست، دستش را روی پیشانیِ او گذاشت، پسرک آرام چشم‌هایش را بست، دستان زن را به روی صورتش لمس کرد، آرام شده بود، از همه‌ی عمرش آرام‌تر و شادمان‌تر بود،

آرام و زیر لب گفت:

حاضری با من ازدواج کنی؟

زن صدای او را نشنید و این صدا آن قدر ضعیف بود که خود پسرک هم نشنیده باشد، شاید باز هم میان مجاز سخن گفته بود، اما چیزی نگذشت که باز هم همان جمله را بلندتر و رساتر ادا کرد،

دختر مات و مبهوت به لبان پسرک چشم دوخت و این آغاز دیگری بر زندگیِ پسرک شد،

پسر با مادرش زیاد صحبت نمی‌کرد و آن روز در کنار زن به سوی خانه آمد و بهت و حیرت مادر را به بار آورد، باز هم سخن نگفت و در برابر فریادهای مادر خاموش ماند،

هیچ‌کس انتظار این فریادها و واکنش‌ها را از زنی که به درازای عمرش ساکت و آرام نشسته نداشت، اما حالا دیگر فریاد می‌زد، حتی گاهی به روی صورت پسرک می‌کوفت، اما این بار نقش آن دو عوض شده و پسر آرام حتی لحظه‌ای چشمانش را به چشمان مادر ندوخت و سر به پایین داشت، شاید باز هم در میان افکارش غرق بود و این را دنیای مجاز می‌دانست، زن هم آرام در پشت پسر جای گرفته بود،

شاید احساس امنیت می‌کرد، شاید فکر می‌کرد سرپناهی جسته و شاید شادمان بود اما این فریادها می‌توانست شادیِ هر جنبنده‌ای را محو و نابود کند، فرجام این فریادها بار دیگر خاموشیِ مادر بود اما این بار از گذشته هم ساکت‌تر شده حتی لحظه‌ای هم با پسرک و زن صحبت نمی‌کرد، اما بالاخر عادت هم به میان آمد و پس از گذر چند ماه همه چیز رنگ و بوی قدیم خود را گرفت

باز همه چیز مثال گذشته شد، با این تفاوت که به جای دو روح سرد و آرام سه روح منجمد در این خانه در کنار هم زنده بودند و زن تازه وارد هم کم‌کم شبیه به این دو روح آرام خموش و بی‌کلام شده بود و باز هم پسرک بود و غرق شدن در افکارش

دیگر پسرک نبود تبدیل به مردی شده بود که حال زن هم داشت و سنش هم مثال دورترها کم نبود، او بالغ شده و نم نمک به مردی کامل بدل شده است

مردی آرام و بی‌حرف که همواره غرق در فکرهایش است، باز هم آن غار تنهایی برایش آغاز شد و دوباره خود را میان آن دید و باز هم هجوم همان افکار اما دیگر زنی نبود تا بیشتر زمانش را به سیمای آن فکر کند، او تبدیل به جهان واقع شده بود و هر گاه که می‌خواست به سمتش می‌رفت و ساعت‌ها از نزدیک نظاره‌گرش می‌شد،

حالا بیشتر از پیش ذهن و فکرش درگیر مباحث و مشکلاتی که کمی پیش‌تر دیده بود شد، در این روزگاران از کمی پیش‌تر دروازه‌های تازه‌ای به روی پسر و زندگیِ تازه‌اش باز شده بود، او که همواره از روز نخستین با چوب امرار معاش می‌کرد و گهگاه با چوپانی از احشام دیگران روزی می‌خورد حال برای به دست آوردن پول بیشتر مدتی است که به تجارت به این سو و آن سو می‌رفت و همین دروازه‌های جدید و افکار تازه‌ای را در برابرش باز کرد

او رفت و بیشتر از گذشته انسان‌ها را دید اما این بار نه دروازه‌هایی رو به مشکلات آدمیان که دریچه‌ای برای شناخت بهتر خدا به رویش باز شد، او رفت و بیشتر با آدمیان ارتباط برقرار کرد تا خدا را بهتر از زبان آنان بشناسد در تمام این سال‌ها ارتباط او با خدا با همان جمله‌ی معروف تو فرزند خدا هستی گره خورده بود و در میان صحبت‌هایش چیز تازه‌ای به او افزوده نمی‌شد و این بار دوست داشت بیشتر خدا را بشناسد و با مردمان پیرامون او هم‌کلام شود

شناخت او از خدا همان کلام‌های درونی‌اش بود و در حیطه‌ی دانسته‌های خویش و نه چیزی فراتر اما حال با بیرون رفتن از دیار و روستای خود و دیدن بیشتر انسان‌ها و هم‌کلامیِ با آن‌ها به دایره‌ی دانسته‌هایش پیرامون خدا اضافه شد،

گاه آدمیانی می‌دید که به خداباور دارند و پیروی مکتب و دینی از سوی خدا هستند، شنیده بود و این دین‌ها در دیار خودش هم جاری و ساری بود اما از آن‌ها همان دعا و ثنا را آموخته بود و نه چیزی فراتر اما حالا داشت با خدا پیامبرانش، فرستادگان او بر زمین، دستورات و فرامین خداوندی و همه و همه بیشتر آشنا می‌شد

خیلی کنجکاو بود و از دانستن این مطالب به شدت شادمان می‌شد، دوست داشت که بیشتر بداند و در طول تمام این سفرها به سوی آن دین‌داران می‌رفت و با تمام جان و دلش به تک‌تک حرف‌هایشان گوش فرا می‌داد، با خدا و نیاکان و پیامبران پیشین آشنا می‌شد و درونش آتشی شعله‌ور بود

پسرک حالا بیشتر از گذشته در تنهایی و خلوت به مسائل و مشکلات جهان فکر می‌کرد و تمام صحنه‌ها و زشتی‌ها را در برابرش می‌دید، ساعت‌ها به فکر فرو می‌رفت و از خویشتن می‌پرسید:

پاسخ این رنج‌ها چیست و زیر لب زمزمه می‌کرد نام و جلال و بزرگیِ خداوندی را

گاهی آن قدر خداوند را ستایش می‌کرد تا از حال برود در بیهوشی و فراغ بال از جهان با خدا هم‌کلام می‌شد، حتی حال پیامبران را هم می‌دید، برای تک‌تک آن‌ها چهره‌ای متصور می‌شد و هر بار با رفتن به خلأ با آنان هم‌کلام و مشکلات دنیا را با آن‌ها در میان می‌گذاشت،

گاهی به قدری عرق می‌کرد و تکان‌های شدیدی می‌خورد که اطرافیانش نگران حالش می‌شدند و آن‌کس که از همه بیشتر به او ایمان آورده بود زنش بود، همان دخترک بیچاره با گذشته‌ای پر درد، او بود که حالات او را می‌دید و ساعت‌ها به نظاره‌اش می‌نشست،

پسرک دیگر برای رفتن به این احساسات ماورایی و به میان این روزگاران نیاز به رفتن در میان غار نداشت، هر لحظه در هرکجا که فکر می‌کرد با خدا و پیام‌آورانش هم‌کلام می‌شد، مشکلات را باز هم دوره می‌کرد و پاسخ تمام مشکلات را دور شدن از خداوند و طریقت او می‌پنداشت

فرامین خدا به زیر پا نهاده شده بود و او این‌ها را دلیل رسوایی و زندگیِ پر مشقت انسان‌ها می‌دانست، با خود هر روز این طریقت تازه را دوره می‌کرد و فریاد می‌زد که باید این تغییرات را اعمال کنم،

باید انسان‌ها را از نو و دوباره باز سازم، وقتی به چوپانی می‌رفت، نقش آدمیان را گوسفندها برایش بازی می‌کردند و می‌دانست و بارها تجربه کرده بود که وظیفه‌ی به پیش بردن گوسفندان تنها با چوپان آن‌ها است، او است که می‌تواند آن‌ها را به سرمنزل مقصود برساند و یا زندگی را برایشان پایان دهد، او همیشه به این ایمان داشت که اگر انسان‌ها چوپان درستی نداشته باشند، فرجامشان رفتن به قهقرا است و این ثمره‌ی همان چوپان بد آن‌ها است که امروز با چنین فرجامی روبر شدند آنان به زشتی غوطه می‌خورند که از خدا دور و چوپان درستی ندارند.

به این‌ها ایمان داشت و هر روز با خود دوره می‌کرد، جرقه‌ای در ذهنش شکل گرفته بود، در همین حال و احوال بود که باز هم درونش به صدایی در آمد و به او نجوایی رسید

فرزندم، امروز، روز برخاستن تو است، حال تو هم پیام‌آور من خواهی بود و باید فرامین و دستورهایم را به پیش بری، باید جهانی لایق زندگی و پرستش پروردگار بسازی، شرک و بت‌پرستی را از آدمیان بستانی و آن‌ها را به سمت توحید و یگانگی خداوند سوق دهی، باید آن‌ها بدانند که من هنوز هم نماینده‌ای بر زمین خواهم داشت، باید بدانند فرزندم، پیام‌آورم، به زمین آمده تا بار دیگر آن‌ها را به سمت تعالی و راه الهی برساند و پایان بخش تمام این زشتی‌ها در جهان باشد

بارها و بارها از این نداهای آسمانی در قلبش و در بطن وجودش شنید، اما هیچ‌گاه تا این اندازه رسا و بلند نبود، پس از شنیدن آن به سوی زن رفت و گفت ماوقع را و او بی‌هیچ حرف و سخنی به پسرک ایمان آورد و گفت:

تو به راستی فرزند و پیام‌آور خداوند عالی و بلندمرتبه بر جهان خواهی‌ بود و حال پسرک دنیای تازه را در برابر می‌دید

این‌ها جسارت پسر را بیشتر از پیش کرد، به میان غار می‌رفت، ساعت‌های دراز با خدا هم‌کلام می‌شد، خدا به او راهکار می‌داد و می‌گفت که چگونه باید به پیش بروی و فرامین من را در جهان کارگر کنی، شرک را از میان برداری و …

پسرک می‌شنید و تشنج می‌کرد، عرق می‌ریخت، شاد می‌شد و حالا دیگر به سوی رسالت الهی از سوی پروردگار جهانیان رسیده بود،

دستور از سوی پروردگار به پسرک نازل شده بود

آری زمان آن رسیده است که این راه را بر آدمیان اعلان کنی و باید ابتدا از دور و اطرافت شروع کنی و در انتها کل جهان را از این خبر بزرگ مطلع سازی،

پسرک که با تمام وجود دوست داشت فرزند خلف خدا باشد، به این ارزش والا همت گماشت، در ابتدای راه از همان اطرافیان شروع کرد، همسرش به سرعت به او ایمان آورد و او اولین کس بود که به این ارزش والا در زندگی نائل آمده بود،

مادرش هم بی‌تفاوت‌تر از آن بود که بخواهد مخالفتی کند، گاه به فرزند می‌گفت:

می‌دانم که فرزند خدا هستی و از همان ابتدا هزاران بار این را به تو گفته‌ام، حالا روزگار، روزگار تو است تا جهان را تغییر دهی و این شروعی بود تا هر چه بیشتر این مسئله را با آدمیان در میان بگذارد تا آدمیان بیشتری به او ایمان بیاورند و با او همراه شوند،

از این رو ابتدا با کسانی که دور و اطرافش بودند هم‌کلام شد، همان‌ها که برای خرید به سمتش می‌آمدند، صاحبان گله و دوستان

او هرگز دوستی نداشت، اما همان‌ها که به ندرت با او هم‌کلام می‌شدند را شاید دوست می‌دانست و این آغاز نبوت او بود

ابتدا ترس در جانش نهفته بود، نمی‌توانست به صراحت با آنان سخن گوید، دست و پایش سرد می‌شد و می‌لرزید، نمی‌دانست چگونه و از کجا سخن را آغاز کند، اما قدرتی درونش دمیده شد و باز هم همان صدا و نجوا و همان جمله‌ی معروف در گوشش طنین‌انداز بود

تو فرزند خدا هستی

این سرآغازی بود تا آن پسرک آرام و بی‌حرف لب به سخن بگشاید، برای اطرافیانش ساعت‌ها سخن بگوید، از زشتی‌های در دنیا، از شرک و بت‌پرستی، او سخنرانی‌های گیرا و قرایی می‌کرد و همگان مبهوت به چشمانش خیره می‌ماندند و با خود می‌گفتند این جوان آرام چگونه تا این حد سخنور شده، برخی از همان ابتدا به این افسانه‌ها دامن می‌زدند که روح خداوندی در وجودش دمیده شده و برخی می‌گفتند، این‌ها ثمره‌ی تنهایی و دیوانگی و این همه به غار رفتن‌های او است

اما او مصمم بود، افکارش را انتقال می‌داد تا شاید از آن‌ها واکنشی ببیند و این شروع‌گر مسیر پیامبری و موعظات او باشد، نخستین جرقه زده شد، یکی از همان متمولان و ثروتمندان همانی که گله‌اش را برای چرا به او می‌سپرد پس از شنیدن حرف‌ها و سخن‌هایش به خود آمد و احساس کرد که حرف‌های او حق است،

در گام نخست برایش کمی سخت بود که چوپانش در برابر او این‌گونه سخن‌وری کند و راه و چاه زندگی به او بیاموزد، اما در ذهن برای حرف‌های او احترام قائل شد و به نظرش تمام این گفته‌ها درست آمد و این‌گونه شد که اولین تن به او ایمان آورد و راه برایش هموار شد

حالا دیگر به هر جا و مکانی می‌رفت، شروع به موعظه می‌کرد، برای آدمیان ساعت‌ها حرف می‌زد، زشتی‌ها را برایشان برمی‌شمرد و در راه زیبایی راهکار می‌داد، از بزرگی و جلال و جبروت خداوندی می‌گفت، از راه نهایی و رسیدن به او، توحید و یگانگی از این سرور جهانیان، از مظالم و زشتی‌های دوران بت‌پرستی حرف می‌زد و سعی در تغییر افکار آدمیان داشت،

برای هر صحبتی که می‌کرد مثالی به میان می‌آورد و همین مثال‌ها برای او محبوبیتی بیشتر به وجود آورده بود، هر روز در میان شهر و روستا با هر که می‌توانست سخن می‌گفت و او را به راه حق دعوت می‌کرد، برخی او را دیوانه خطاب می‌کردند و طاقت هم‌کلامی با او را نداشتند، برخی که فقط شنونده بودند و واکنشی در برابرش نشان نمی‌دادند، برخی که با او هم‌آوا می‌شدند و حرف‌هایش را تکرار می‌کردند

واکنش‌های بسیار دیگری می‌دید اما هیچ کدام باعث نمی‌شد تا ذره‌ای به عقب بنشیند و از طریقت و راهی که خدا فرمان داده پا پس بکشد، حالا دیگر نه تنها با انسان‌ها بلکه با خدا هم بیشتر هم‌کلام می‌شد، بعضی وقت‌ها در میان آدمیان وقتی به موعظه مشغول بود با تکان‌هایی عصبی و عرق بر پیشانی با خدا هم‌کلام می‌شد و پاسخ آن‌ها را به فراخور پرسششان می‌داد و بیشتر دامن به دیوانگی و تقدس می‌زد

شب‌ها زمانی که در خلوت بود بیشتر با خدا هم‌کلام می‌شد، بیشتر حرف‌های او را می‌شنید و بیشتر به فکر تغییر و عملی ساختن فرامین خدا می‌افتاد، ساعت‌ها خدا در قلبش با او سخن می‌گفت و از اهدافش احساس رضایت می‌کرد و به او فرامین تازه‌ای فرا می‌داد، این پسرک که امروز مرد کاملی شده بود، حرف‌ها را گاه با زن در میان می‌گذاشت و او هم خاضعانه در برابر خدا و فرزندش اشک می‌ریخت و شادمان می‌شد

پسرک تمام روزش را نه دیگر برای امرار معاش که برای پیشبرد هدف قدسی‌اش به پیش بود و باعث شده بود که زندگی کردن و گذران زندگی برای خود و خانواده‌اش سخت‌تر شود، اما مادر در برابر این اتفاقات آرام بود، از چیزی شکایت نمی‌کرد و زن که به این سرنوشت و تقدیر خود سرخم کرده بود هیچ‌گاه اعتراضی نداشت

در این روزگار سخت بود که همان متمول به او کمک‌های فراوان رساند تا بیشتر از پیش بتواند خود را وقف اهداف خداوندی کند،

او هم آینده‌ای برای پسر قائل شده و به فکر آینده‌ی پر قدرت او است و یا تمام این کارها را برای رضای خدا انجام می‌داد کسی نمی‌دانست

کسی نمی‌دانست، اما چیزی که مشخص بود این بود که او ایمان آورده

آمد و شد پسرک به میان آدمیان، هم‌کلام شدنش با آن‌ها باعث شده بود تا عده‌ی بیشتری به او ایمان بیاورند و با او همراه شوند و با او در این راه هم‌قسم تا در طریقت خداوندی ایثار کنند و روز به روز بر تعداد این جماعت مؤمن اضافه شد

دور از انتظار نبود که بیشتر آن‌هایی که به او ایمان آورده بودند همانانی باشند که در شرایط سخت زندگی می‌کردند و از آسایش و آرامش بهره‌ی چندانی نبرده بودند و تنها متمکن و ثروتمند بینشان همان صاحب گله بود و مرد متمول

شاید تنها او بود که ایمان آورده و از جان و مالش گذشته و شاید دیگرانی که…

دیگر اطرافیان فرزند خدا همان مال‌باختگان و بی‌بضاعتان بودند که نمی‌توانستند جز از جان گذشتن کار دیگری برای پیشبرد این اهداف قدسی کنند، کم‌کم به شمارشان اضافه می‌شد و این جماعت مؤمن جهان بیشتر می‌شدند و ایمان به خدا بر لبان پسرک لبخند می‌نشاند

پخش صوتی

پخش تصویری

پخش از اسپاتیفای

پخش از یوتیوب

کتاب‌های صوتی نیما شهسواری در شبکه‌های اجتماعی

از طرق زیر می‌توانید فرای وب‌سایت جهان آرمانی در شبکه‌های اجتماعی به آثار صوتی نیما شهسواری دسترسی داشته باشید