در دسترس نبودن لینک
در حال حاضر این لینک در دسترس نیست
بزودی این فایلها بارگذاری و لینکها در دسترس قرار خواهد گرفت
در حال حاضر از لینک مستقیم برای دریافت اثر استفاده کنید
دریچهای به اندیشههای نیما شهسواری
در پادکست “به نام جان“، سفری عمیق به دنیای اندیشه و آزادی آغاز میشود. در هر قسمت از این سفر، به بررسی موضوعاتی همچون آزادی، برابری، نقد قدرت و خدا، مشکلات اجتماعی و … میپردازم.
اینجا جایی است که صدای ما تلاش میکند تا به عمق مسائل پی ببرد و از طریق گفتگوهای مختلف، نگاهی تازه و الهامبخش به دنیای پیرامون ایجاد کند.
آیا به دنبال تجربهای از گفتگوها و تفکراتی غنی از دیدگاههای متنوع هستید؟
آیا علاقهمند به درک بهتر موضوعات مهم امروزی از زوایای جدید هستید؟
پس گوش دادن به پادکست “به نام جان”، دعوت به یک سفر نوین در دنیای اندیشه و آزادی است.
به نام جان قصد دارد تا مباحث مهم جهان را به زبانی ساده، صریح و روشن با شما در میان بگذارد
نیما شهسواری سازندهی پادکست به نام جان است
او شاعر و نویسندهی ایرانی است وی متولد سال ۱۳۶۸ در مشهد است نوشتههای او مشتمل بر ۴۱ جلد کتاب در قالب، آثار تحقیقی، رمان، داستان، مقاله و شعر است اغلب مضامین آثار او پیرامون باور به جان، آزادی،برابری نقد قدرت و خدا و … است
وی از ۱۵ سالگی شروع به نگاشتن و در ۳۲ سالگی تمامی آثار خود را در فضای مجازی منتشر کرده است
دسترسی به آثار او در وبسایت جهان آرمانی به صورت رایگان در اختیار شما است
در دنیای پیچیده و پر ظلمت امروز، “به نام جان” تنها یک پادکست نیست،
به نام جان دریچهای است برای فریاد زدن
برای ساختن جهانی تازه بدور از ظلمهای بیکران
به نام جان سفری است به دنیای افکار و اندیشههای تازه .
اینجا جایی است که سخنان تازهای خواهید شنید و آنچه تابو برایتان ساختهاند را در هم شکسته به نظاره خواهید نشست.
آزادی: بازآفرینی تعریف دوبارهای از آزادی، ما آزادی را با قانونی نهفته به دل آن دوباره میخوانیم تا مردمان خویشتن برگزینند آنچه آزادی خواندهاند
برابری: آنچه در بوق و کرنا لگدمال کردند و گاه به آزادی فروختند و گاه مالکان به چنگ بردند دوباره در به نام جان معنا خواهد شد، برابری که همهی جانداران را در خود خواهد خواند
نقد : دریچههای نقد در دنیای ما بیکران است، ما همه را به نقد خواهیم کشید و هیچ تن مقدس در این دنیای آزاد نخواهد بود، از فرهنگها تا خدا، از ادیان تا باورها، همه چیز در این دالان به بوته نقد سپرده خواهد شد
اگر به دنبال شنیدن ندایی تازه برای تغییر هستید، به نام جان را بشنوید
تمامی آثار نیما شهسواری در وبسایت جهان آرمانی در اختیار شما است،
نکته مهم آنکه همواره این آثار به صورت رایگان خواهد بود که برای بیدار کردن مردمان نگاشته شده است، از این رو شما همواره میتوانید تمامی آثار نیما شهسواری اعم از کتاب، اشعار، پادکست و … را به صورت رایگان از وبسایت جهان آرمانی بدست آورید،
فرای وبسایت جهان آرمانی، این پادکست در بیشتر پلتفرمهای پادکستگیر در اختیار شما است از جمله این برنامهها
فرای برنامههای پادکستگیر شما میتوانید این آثار را از طرق زیر نیز بدست آورید
برای دسترسی به پادکست به نام جان تنها کافی در برنامهی پادکستگیر خود نام نیما شهسواری، به نام جان و یا جهان آرمانی را جستجو کنید
راه تغییر و دگرگونی این دنیا راه سختی است،
در دنیای پر زرق و برق امروز ما را کسی نخواهد شنید که صدای دلربایان خوش نوا است، گاه فریاد گوشخراش زورمندان همه را مبهوت خواهد کرد، پس تنها راه برای این تغییر بزرگ با کمک شما امکان پذیر خواهد بود
اگر خواستید در تغییر زشتیهای این دنیا همراه ما باشید با اطلاعزسانی به دیگران بزرگترین کمک را به ما خواهید کرد و این راه تغییر را آغازگر خواهید بود
ما در کنار هم توان تغییر همه چیز در این دنیا را خواهیم داشت بیایید با هم و درکنار هم برای تغییر دنیا تلاش کنیم
با تشکر
نیما شهسواری
![]()
کتاب صوتی فریاد، مانیفستی است بر علیه فراموشی؛ روایتی که از زیر پتوهای گرم و فنجانهای چای قندپهلو آغاز میشود اما در نهایت، گریبان وجدان خواننده را در میان برفهای سرد خیابان میگیرد. نیما شهسواری در این بخش، تقابل میان «بودن» در رفاه و «دیدن» رنج دیگری را با زبانی صمیمی و در عین حال گزنده به تصویر میکشد. این اثر تنها یک داستان نیست، بلکه آینهای است در برابر عدالت اجتماعی و لایههای پنهان قدرت که سرنوشت انسانها را پیش از تولد رقم میزنند.
آرشیو کامل صوت و روایت دسترسی به محتوای صوتی در این وبسایت، مسیری برای بازخوانی مفاهیمی است که در قالب کلمات مکتوب پدید آمدهاند. تمامی آثار صوتی شامل طیف گستردهای از فایلهاست که از سن ۱۵ سالگی تا به امروز، با تمرکز بر مفاهیم جانگرایی و نقد ساختارهای قدرت تدوین شدهاند. کاربر در این بخش میتواند بدون واسطه، به تمامی محتواهایی که بر پایه برابری و آزادی نگاشته شدهاند، دسترسی پیدا کند.
کتابهای صوتی و متون تحلیلی برای کسانی که به دنبال بررسی عمیقتر موضوعات در قالب پروژههای بلندمدت هستند، بخش کتابهای صوتی طراحی شده است. این آثار شامل رمانها، تحقیقات و متونی است که به کالبدشکافی نابرابریها و تبیین باور به جان میپردازند. تمامی این کتب به منظور بیداری انسان و زیست در جان و گسترش آگاهی رایگان، به صورت فایلهای صوتی با کیفیت در دسترس قرار گرفتهاند و همواره این دسترسی رایگان خواهد بود.
داستانهای کوتاه صوتی بستری برای انتقال مفاهیم در میانهی پرهیاوی زندگی است. این قطعات صوتی، داستانهایی را روایت میکنند که در آنها آزادی و اصالت جان، محور اصلی هستند. هدف در این لایه، ارائه نگاهی صریح و روشن به مسائل جهان از طریق ادبیات داستانی است تا جرقهای برای پرسشگری در ذهن شنونده ایجاد شود.
پخشکننده آنلاین و اپلیکیشنها علاوه بر دریافت مستقیم از سایت، ابزارهای مختلفی برای تسهیل شنیدن این آثار در نظر گرفته شده است. شما میتوانید با استفاده از پخشکننده آنلاین در همین وبسایت یا از طریق پلتفرمهای بینالمللی، محتوا را دنبال کنید:
پلتفرمهای صوتی:
دریافت فایل و ویدیو:
جستجوی نام «نیما شهسواری» جهان آرمانی و یا به نام جان در هر یک از این برنامهها، دسترسی سریع به کل آرشیو را ممکن میسازد.
انتشار و ترویج رایگان اندیشه از آنجا که تمامی این آثار در ۳۲ سالگی نویسنده برای دسترسی عمومی به صورت رایگان منتشر شدهاند، تداوم این مسیر به همت شنوندگان بستگی دارد. اشتراکگذاری لینکهای جهان آرمانی و معرفی این منبع به دیگر جانهای بیدار، تنها راه حمایت از جریانی است که برابری و آزادی را فرای هرگونه ساختار قدرت میطلبد. این محتوا متعلق به همگان است و تکثیر آن، گامی در جهت بیداریِ جمعی محسوب میشود.
نسخهی مکتوب و متنِ اصلیِ این بخش از کتاب صوتی "فریاد" جهت مطالعه و ارجاع مستقیم.
صبح دلانگیزی بود، هوای مطبوع البته سرد، زیر پتو حسابی خود را پیچانده بودم، این خواب سر صبح در این هوا زیر پتو گرم و نزدیک به بخاری چه لذتی داشت، اصلاً دوست نداشتم از خواب بیدار شوم،
وقتی ساعت به صدا در آمد با اینکه چند دقیقهای بود طبق عادت چندی قبل از زنگ زدن ساعت از خواب بیدار شده بودم، اما حس خواب و خواب ماندن تمام وجودم را فرا گرفته بود و به سرعت قبل از اینکه خیلی سر و صدا کند صدایش را قطع کردم
چند بار خودم را سرزنش کردم که چرا قبل از به صدا در آمدنش حواسم پرت بود و باعث نشدم صدایش در نیاید، خوابم زود میپرید و هر اتفاق کوچکی میتوانست این خواب ناز را برهم زند و حالا که در ذهن این اتفاقات را دوره میکردم اصلاً دوست نداشتم از سر جایم برخیزم، لباس بپوشم تا به دانشگاه بروم، امروز دلم یک خواب طولانی میخواست، یک خواب در این سرمای مطبوع و گرمای دلنشین زیر پتو،
دوست داشتم حسابی بخوابم، بعد وقتی از خواب بیدار شدم آزادانه و با فراغ بال تصمیم بگیرم که چه کنم، در همین حال بود که صدای درب بقلی را شنیدم، این صدای آراز بود، چه پشتکاری دارد، خواب راحت را در این شرایط به فراموشی سپرده و در حال رفتن به دانشگاه است، هرچند منم هر روز همین کار را میکنم، ولی امروز واقعاً حوصلهاش را ندارم،
در تمام این مدت چشمانم بسته بود، حتی ثانیهای حاضر نبودم چشم باز کنم تا خوابم بپرد و حالا وقت آن بود تا در ذهن روی برنامهی کلاسی امروز تمرکز کنم، اصلاً خاطرم نیست چند شنبه است، آهان یادم آمد، خب درسهای چشمگیری نیست و کمی بیشتر خودم را غرق در پتو و بالشت کردم با دو دست بالشت را بغل کردم و پتو را بیشتر به دورم پیچیدم و سرآخر در میان همین افکار به برنامهی درس و دانشگاه بود که به خواب عمیقی فرو رفتم
سولماز، سولماز
صدا در گوشم طنینانداز شد، اول خیلی آرام و مبهم، گویی بخشی از خوابم باشد، اما کمکم بیشتر و بیشتر شد، سرآخر با این صداها به خود آمدم، وقتی چشم باز کردم، مادر لبهی تخت نشسته بود، خیلی نگران حال و احوالم بود، فکر میکرد شاید مریض شده باشم، سرماخوردگی یا چیزی شبیه به آن که امروز به دانشگاه نرفتم، این اتفاق عادی نبود و خیلی کم پیش میآمد که من از مسئولیتهایم شانه خالی کنم،
حتی شاید در بچگی مدرسه رفتن هم از این اتفاقات خیلی کم میافتاد و برای مادر نگران کننده بود که امروز چرا نرفتم و من که هنوز هم احساس خواب میکردم، دوست داشتم بیشتر خودم را در میان رختخواب غرق کنم و بخوابم
اول ساعت روی میز را نگاه کردم، 9 صبح را نشان میداد بعد از اینکه تصمیم گرفتم تا کمی بیشتر استراحت کنم به مادر گفتم:
امروز کلاسها تشکیل نمیشود و او هم خیلی زود حرفم را باور کرد، حتی جویای این نشد که چرا دیشب نگفتهای
کلاً اهل این حرفها نبود و آزادیِ عمل زیادی در زندگی به من و آراز میداد و همهی زندگیشان در آیندهی ما خلاصه میشد،
مادر که با قربان صدقهی زیاد مرا به میز صبحانه دعوت میکرد و من که بوی نان تازه و چای قند پهلوی مادر داشت دیوانهام میکرد در یک دو راهی قرار گرفته بودم که آیا بیشتر از این بخوابم و در تخت بمانم و یا با مادر به سر میز صبحانه بروم و دلی از عزا در بیاورم
به مادر گفتم: شما برو من هم کمی بعد میآیم
باز به رختخوابم فرو رفتم، خواستم دوباره بخوابم اما چشم باز کرده و با مادر حرف زده بودم، حالا آن میز صبحانه هم از سوی دیگر نمیگذاشت تا بیشتر از این به خواب فرو روم، سرآخر بعد از کلی کلنجار از جایم برخاستم و پیش رفتم،
وقتی از زیر پتو بیرون آمدم، سرما در جانم رخنه کرد، دندانهایم به هم ساییده میشد، این احساس را خیلی دوست داشتم، مخصوصاً وقتی از جایم بلند میشدم، این حس دوگانهی میان سرما و گرما و این رخنه کردن یکباره سرما به جانم و تسلیم شدن در برابر این سردیِ هوا و فراتر از اینها زمستان برایم بهترین اوقات بود،
بعد از اینکه صورتم را آب زدم، دیگر خواب با آن سرمای رسوخ کرده در جانم کاملاً از وجودم رخت بست و آمادهی بلعیدن مادر و سفرهی غذایش بودم، پرخور نبودم اما صبحانه را خیلی دوست داشتم و خوردنش برایم لذتبخش بود
قبل از اینکه سر میز بنشینم پشت پنجره رفتم و بیرون را نگاه کردم، هوا برفی بود، برف با شدتی ملایم در حال بارش بود، خیلی سرعتش کم بود به طوری که هر چند ثانیه یک تکه برف کوچک و بیجان به زمین میرسید اما این سفیدی زمین و برفهای به جا مانده از بارش شدید برف دیشب زمین را زیبا و بکر کرده بود، چشمانم با نگاه به برف بزرگتر و شفافتر میشد به قدری شفاف که در هوا روشنیهای معلق ریز بسیار میدیدم انگار از نگاه کردن به برف آرامشی میگرفتم و حالا در برابر خانه همه جا را برف پوشانده بود،
درختها چه قدر چهرهی زیبایی به خود گرفته بودند، دلم برای راه رفتن در برف لک زد، دوست داشتم هر چه زودتر از خانه بیرون بروم و برنامهای با دوستان تدارک ببینم تا دستهجمعی به کوهی جایی برویم یا حتی پیستی برای اسکی و یا هر جای دیگری که در میان برف باشد،
محو دیدن برف و هوای بیرون بودم که مادرم مرا به خودم آورد، با دیدن ظرف شیر در دستش به یکباره سراسیمه شدم، به یاد گربهها افتادم، چه قدر حواس پرت بودم، ظرف شیر را از دست مادر گرفتم و به سرعت از خانه بیرون رفتم
مادرم مدام صدا میزد:
کجا، حداقل لباس گرم بپوش، سرما میخوری
ولی من با سرعت به سمت پارکینگ خانه رفتم، مادر مدام صدا میزد،
به کلی از خاطرم رفته بود، ظرفهایی که در جایی از پارکینگ گذاشته بودم را برداشتم و به زمین گذاشتم و داخلشان را پر از شیر کردم و در گوشهای منتظر ماندم که سر و کلهشان پیدا شد،
مادرشان پیشاپیش میآمد، خیلی زیبا بود چند بچهی کوچک که تعدادشان چهار تا بود به دنبالش بودند، بیشتر اوقات دوست داشتم، یکی از بچهها را به دهان بگیرم و ببلعم، اما خیلی در وجودم از آنها ترس داشتم و همیشه تنها نگاهشان میکردم
حتی یکبار هم جرأت نکردم تا به آنها دست بزنم و همیشه محو زیباییشان بودم، حالا همگی با هم شیر میخوردند، از دیدنشان تمام وجودم شاد شده بود، چند بار هم اشک در چشمانم جمع شد، وقتی شیرشان تمام شد، تازه احساس سرمای وحشتناکی کردم، بدنم میلرزید و وقتی متوجه شدم بدون کفش پایین آمدم سرمای بیشتری جانم را فرا گرفت و با ظرف شیر بالا رفتم،
مادر با دیدنم گفت:
چرا این جور میکنی، حداقل لباس گرم میپوشیدی
من با لبخندی به او پاسخ دادم و او در جواب گفت:
بیا چای تازه ریختم، بیا صبحانهات را بخور عزیزم
بعد از مختصر مرتب کردن خودم و شستن پاها سر سفره نشستم و شکمی از عزا درآوردم، اینهمه علاقهی من را مادر به صبحانه میدانست، همیشه در تمام دوران مدرسه هم میز صبحانهی مفصلی در خانهی ما به راه بود، حالا چند سالی بود که مادر به واسطهی بیماری شبها دیرتر میخوابید و ما هیچوقت حاضر نبودیم او میز صبحانه را بچیند، مگر روزهای تعطیل و یک چنین روزهایی که این شادباش نصیبمان شود
در روزهای معمول من و آراز یا پدر هرکدام که میتوانستیم، این وظیفه را به عهده میگرفتیم و خیلی برنامهی مشخصی نداشت، فقط دعواهای گاه و بیگاه بین من و آراز به وجود میآمد و حالا خوردن این چای از دست مادر کدبانویی که دستپختش کاملاً زبانزد همه بود خوردن داشت
این قدر خوش رنگ بود که بتوان با قلممویی در دست به رنگش بوم نقاشی را طرح داد و نقش و نگاری بر آن به وجود آورد و من که هر روز از غذاهایش میخوردم این قدر از این حرفها میزدم که قند در دلش آب شود و ریسه رود و آنگاه بود که هزار لقب از آراز نصیبم میشد
همیشه بر سر تصاحب مادر با هم جنگ داشتیم و هر کدام یکبار پیروز این میدان جنگ میشدیم، حالا که دیگر از صبحانه فارغ آمده بودم و حسابی از خوردنش لذت برده بودم، بر آن شدم تا برای بیرون رفتن و پیادهروی در حال و هوای دلکش آن برف محصور کننده چند همپا پیدا کنم، از این رو بود که شروع کردم به تماس گرفتن با دوستانم
یکی دانشگاه بود، یکی بیرون رفته بود، یکی کار داشت، اما در میان انبوه این دوستان که همین چند ساله آنها را پیدا کرده بودم باز هم بودند بسیاری که همپا برای رفتن به اسکی باشند،
از همان بچگی به شدت انسان اجتماعی بودم و دوستان بیشماری در طول عمر داشتم، تعدادشان همیشه خیلی زیاد بود، با تمام همکلاسیها که حتماً دوست بودم و گهگاه در مدرسه و خیلی به ندرت بچهای بود که با من دوستی نداشته باشد، در محله هم همینطور با تمام همسن و سالها دوستی داشتم و این ماجرا به آشنا و فامیل هم کشیده میشد،
آراز هم دست کمی از من نداشت اما شاید من بیشتر در این بازیها درگیر بودم و همین مایهی دلگرمی پدر و مادر میشد که وقتی تصمیم به خروج از ایران گرفتند نگران ما دو تا نباشند که چه سرنوشتی در انتظارمان است و چگونه میتوانیم در خارج از کشور در مملکتی غریب با هم سن و سالان خود ارتباط برقرار کنیم، تمام نگرانیهای زندگیشان از همان ابتدا ما دو تا بودیم
از همان کودکی ما را به کلاسهای متعددی میفرستادند، به ویژه برای یادگیریِ زبان، دوست داشتند تحصیلاتمان را در خارج از کشور بگذرانیم و همیشه به دنبال راهی بودند تا ما را از تمام نواقص و مشکلات ایران دور کنند، دوست داشتند در سرزمینی آرام بتوانیم درس بخوانیم و پیشرفت کنیم،
از این رو از همان ابتدا این رویه را پیش گرفتند و از همان بدو تولد برای هر دویمان پاسپورت کشور مقصد را گرفتند،
پدرم انسان مرفهی بود و این ثروت خانوادگی را از همان کودکی به دنبال خویش یدک میکشید و مادر هم از خانوادهای ثروتمند بود و اینگونه دو خانوادهی همکفو با هم وصلت کردند، از همان ابتدا هم به خارج از کشور رفت و آمد داشتند و هر دوی ما را در آلمان به دنیا آوردند تا شهروند درجه اول آنجا محسوب شویم و در آینده مشکلی برای ورود و خروج به ایران و آلمان برایمان پیش نیاید
وقتی به سن و سالی رسیدیم که وقت رفتن بود هیچگاه حاضر نشدند ما را تنها بفرستند و خودشان هم با ما آمدند، شاید آن روزها بزرگترین دغدغهشان این بود که ما در این کشور احساس غربت نکنیم و نتوانیم ارتباط درستی با دیگران برقرار کنیم، اما همان روحیات نهفته در من و آراز باعث شد که خاطرشان جمع شود
حالا که همه در این کشور چند سالی بود زندگی میکردیم، هم من و هم آراز دوستان بیشماری داشتیم به خصوص من که تعدادشان خیلی زیاد بود این ارتباط در کنار درس که البتهی درس هر دویمان خیلی خوب بود قوت قلبی برای پدر و مادر محسوب میشد که فکر کنند راه درستی را پیش گرفته و با تمام شرایط سخت غربت و دوری و دلتنگی کنار بیایند،
برای ما رفتن به ایران مثل آب خوردن بود، گهگاه میرفتیم و در مجموع چیز زیادی رویمان فشار نمیآورد، شاید فقط همان اوایل که آن هم کمتر برای ما و بیشتر برای پدر و مادر غم دوری و دلتنگی بود
ما که زبان را از خیلی پیشترها فرا گرفته بودیم و به سرعت با همه ارتباط برقرار میکردیم، در ثانی در این سالها این قدر آمده و رفته بودیم که با این فرهنگ و آدمیان نا آشنا نبودیم، پدر و مادر هم تقریباً شرایط مشابهی با ما داشتند اما به واسطهی بیشتر در ایران بودن و زندگی طولانیتری در آنجا بیشتر وابستگی داشتند و شاید پدر و مادر دور مانده از خودشان هم یکی از همین تفاوتها بود، در صورتی که ما هر دوی آنها را همیشه در اختیار داشتیم و هیچوقت طعم دوری از آنها را تجربه نکرده بودیم
بالاخره تعدادی از دوستان را گرد آوردم که بتوانم به اسکی بروم، وقتی وسایلم را جمع کردم و با مادر خداحافظی کردم در پارکینگ بچهگربهها و مادرشان را هم دیدم، وقتی داشتم با اتومبیل بیرون میرفتم، همهشان پشت درب پارکینگ انگار برایم دست تکان میدادند و بدرقهام میکردند،
چند مدتی بود از شروع سرما به پارکینگ خانهی ما پناه آورده بودند و هر کدام از ما به نوعی به آنها کمک میکردیم، من خودم را نسبت به خوراکشان مسئول میدیدم، پدر برایشان در پارکینگ، وسیلهی گرمایشی گذاشته بود و آراز به شدت دوست داشت شیرینی و شکلات بهشان بدهد و مادر که همیشه بخشی از غذایمان را برای آنها کنار میگذاشت
من هر روز صبحها حتماً برایشان شیر میبردم تا بخورند و اصلاً دوست نداشتم حتی لحظهای غذایشان دیر شود و با تمام وجود همهشان را عاشقانه دوست داشتم و حالا همه به صف داشتند با من خداحافظی میکردند و اینگونه از خانه بدرقه شدم تا یک روز خوب دیگر را برای خود بسازم.
وقتی با اتومبیل از میان برفها رد میشدم، دوست داشتم به سرعت پیاده شوم و در میان این برفهای صاف که هنوز پایی از میانش رد نشده گام بردارم، شاید یکی از بزرگترین لذتها زمانی بود که روی برفهایی که هنوز کسی در میانش گامی بر نداشته بود قدم بزنم، احساس فاتح بودن تمام جانم را فرا میگرفت، دوست داشتم در چنین فضایی ساعتها راه بروم و به پیش روم، سرزمینهای بسیاری را فتح کنم مسرورانه مالک جهان شوم.
بالاخره به سر قرار رسیدم، تعداد زیادی از دوستان به دور هم جمع شده بودند و آماده بودیم تا هر چه زودتر خودمان را به پیست و تفریح برسانیم، لحظهای که انتظارش را میکشیدم در برابرم بود با سرعت زیادی خودم را مانند فاتحان به بخشی رساندم که هنوز گامی میانش برداشته نشده بود و در پیش و به فراز در راه بودم و دوستانم که کمی دورتر از من عقب مانده بودند،
نمیدانم آیا آنها هم تا این حد این کار را دوست داشتند، شاید برای آنها این اتفاق تکراری شده بود، آنها این قدر برف دیده بودند که ذوق مرا نداشته باشند
در ایران هم برف میآمد، یاد خاطراتم در ایران افتادم، یاد رفتن در کوههای ایران و قدم زدن در میان آن برفها که هر چند از اینجا کمتر بود اما حال و هوای خودش را داشت، یاد یکی از آن روزها افتادم اما خوب به خاطرم هست که در آن سرما و برف چیزهایی میدیدم که قلبم را جریحه دار میکرد،
یاد آن کودکانی میافتادم که در این سرما هم برای به دست آوردن لقمهای غوط و غذا چگونه داغ سرما را به جان میخرند
آیا آنها هم احساس فاتحان را داشتند؟
آیا آنها هم میخواستند اولین نفری باشند که در میان برفها راه رفتهاند؟
یاد آن دختر بچهای افتادم که در یکی از همان روزها میان برف در حال فروختن آدامس بود، وقتی پیشش رفتم و او را در آن حال و هوا دیدم برایم احساسات او تعریف شده نبود، نمیدانستم او چه حسی میکند و از بارش این برف چه حال و هوایی دارد، ولی خوب خاطرم هست وقتی پیش رفتم تا با او همکلام شوم تمام این احساسات درونم به یکباره مرد
وقتی دیدم که چگونه از کفشهایش مینالد و این سرما را در پاها حس میکند و پاهایش یخ زده چه احساسی همهی جانم را فرا گرفت
چه قدر دنیای ما متفاوت است
چگونه ما از آمدن برف لذت میبریم و او دعا میکند که هوا سرد نشود و برفی نبارد تا از سرما به خود نلرزد و شبها از پا درد و یخزدگی آنها رنج نکشد، چگونه برای او این سرما به بدی تعریف میشد و چگونه من در لباس گرم غرق شادی از باریدنش میشدم
وقتی کنارش مینشستم او از روزهای سختش میگفت و تا چه حد دنیا ما از هم دور بود، میفهمیدم تمام این فاصلهها را، میدانستم از فاصلهی طبقاتی، ثروت ما و میدانستم از همین جا سرچشمه گرفته است
وقتی من از او چیزی میخریدم او چه احساسی داشت و من چه احساسی
چقدر اندوختههایش برای من بیارزش بود، تمام آن آدامسها خرج یک ساعت ما میشد، وقتی او این اندوختهها را میفروخت با چه ارزشی به پیش خانوادهاش میرفت،
راستی اصلاً خاطرم نیست از خانوادهاش پرسیده باشم، اما حالا چه قدر برایم مهم شده بود که بدانم او چه خانوادهای داشت
آیا مادری داشت تا مثل مادر من هر ثانیه نگران زندگیاش باشد؟
اگر داشت چگونه راضی شده که او در این هوای سرد با این کفشهای پاره به میان برف بیاید نه لذت ببرد که اندوختهای را پیش گیرد،
اما خاطرم نمیآید که آن زمان تا این حد به این موضوعات ریز شده باشم و حالا تا این اندازه به این مسائل فکر میکردم،
خوب به خاطر میآورم که همان روز هم ناراحت شدم، فکرم مشغول شد، دوست داشتم به او کمک کنم، یادم هست که همهی آدامسهایش را یکجا خریدم و خوب به خاطر دارم وقتی نوشیدنیِ گرمی با هم خوردیم او چه احساس عجیبی از خود بیان میکرد و برای من چقدر یکنواخت و کسلکننده بود این خوردنها
من مثل همیشه و طبق عادت میخوردم و او دنیایی تازه به رویش گشوده شده بود و با جرعهجرعهی آن طعم تازهای میچشید و وقتی برایش کفشی خریدم تا چه حد آن پول برایم بیارزش بود، شاید در ساعتی آن اندازه پول را با دوستان و یا برای کار پیش پا افتادهای خرج میکردم، وقتی همان پول را برای دختربچه کفش خریدم او چه قدر از داشتن آن کفشها لذت برد و چه قدر برایش این اتفاق مهم بود
چه تفاوت از زمین تا آسمان داشت آن هزینه کردنم، چه دنیایی در برابرم ترسیم میکرد تا چه حد به زمین و هوا میرفتم و معلق در جهانی مجهول پاسخ از هیچ نمیگرفتم، اما فاصلهی دانستن و فراموشیام خیلی کوتاه بود و گهگاه به سراغم میآمد آن اتفاق و هر اتفاق دیگری که در ایران و جهان دیده بودم به فاصلهی کوتاهی در رفت و آمد بود، اما هیچگاه اینها متن اصلی زندگیام را تشکیل نمیداد
حال باید به زندگی دل میسپردم و در میان این کوه که پای آدمی را به قلب برفهایش ندیده بود گام برمیداشتم و فاتح این خاک قلمداد میشدم، دوستان زیادی که دورهام کردند و بالاخره خودمان را به قله رساندیم، هرچند اسباب برای این آمد و شد فراهم بود اما راه رفتن در میان این برفها برایم لذتبخشتر بود
شاید همین راه رفتن تا این حد مرا به گذشتهها برد که سرما چه احساس دوگانهای را در میان آدمان به وجود خواهد آورد نه فقط سرما که خیلی از اتفاقات ریز و درشت دنیا هم به همینگونه خواهد بود
وقتی به نوک قله رسیدیم، خیلی احساس با شکوهی بود، همه شاد بودیم و به آمال و آرزوها دست یافته بودیم، این متن زندگی بود و حال فرا از تمام حاشیهها وقتی از نوک آن قله به پایین میآمدم احساس پرواز میکردم و بالهایم و چوبها اسکی جانم را پوشانده بود و در عوض پرواز در آسمان شیبی ناهموار به بالا و پایین جهان میجستم
سرما به درونم رخنه میکرد و نفس تازهای میگرفتم، خیلی احساس خوبی داشت وقتی دهان باز میکردم و فریاد میزدم، هم خویشتن را رها کرده و هم این سرما به درونم لانه میکرد و تمام دردها و آتش درونم به چشم برهم زدنی خاموش میشد و آزادانه به پایین میآمدم، رها میشدم و چه قدر این رقابت با دوستان و پیش افتادن را دوست داشتم
این رقابت از همان کودکی همراهم بود، تقریباً هیچگاه نمیتوانستم در رقابتی شکست بخورم یعنی تحمل شکست را نداشتم، از همان کودکی هر موقع که پای رقابتی در میان بود دوست داشتم در آن شرکت کنم و همیشه بزرگترین رقیب حاضر در میدان آراز بود که حاضر به هر کاری میشدم تا از او شکست نخورم و وامصیبتا از آن روزی که در چنین رقابتی شکست میخوردم، آن روز جهنم میان من و آراز بود و او را به شکل دشمن میدیدم و این در تمام زندگی و همهی سالها و اتفاقات در برابرم بود
وقتی به مدرسه میرفتم تنها یک نظر در سرم بود، از همه بهتر بخوانم بهتر بدانم و سرآمد همگان باشم، شاید همین روحیهی درونم باعث میشد تا این حد در درس خواندن موفق باشم و هیچگاه کنار نکشم و از هیچ تلاشی کوتاه نیایم و این روحیهی درونم باعث میشد که همیشه شاگرد اول و ممتاز باشم
هوش سرشاری نداشتیم اما بسیار تلاش میکردم و همیشه هم موفق میشدم، اصلاً تحمل شکست را نداشتم حال که در این سرازیری یکهتاز از همه پیش افتاده بودم باز هم درونم غوغایی بود باز هم خودم را در سکوی نخست و پیروزمندانه میدیدم و این شیرینی پیروزی پایان این روز خوش در کوه و اسکیِ ما بود و سرآخری که از هم دور شدیم و هر کس به خانه رفت
وقتی به خانه رسیده بودم همه بازگشته بودند، پدر با دیدنم خوشحال شد و به سمتم آمد، عادت داشت که دخترش را با هر بار دیدن بوسهباران کند و من هم سخت در این نقش فرو رفته که باید از این فرصت استفاده کنم و تا میتوانم از بودنش خرسند باشم و برادری که باز هم با نگاه رقابتی به من چشم دوخته بود و سر هر چیز بزرگ و کوچکی دوست داشت با من رقابت و سرآخر پیروز باشد
حالا که میدانست امروز به دانشگاه نرفتم و با دوستانم وقت گذراندم گویی باز هم در این میدان از من شکست خورده و پرخاشگر شده دوست داشت این را تلافی کند و در این رقابت عقب نماند، شاید روحیههایمان یکی بود چون هرکداممان در رقابتها شکست میخوردیم دنیا را برزخ میکردیم و جنگهایمان به طول تمام این سالها در جایجای زندگیمان جاری و ساری بود و هربار به واسطهی اتفاقی سرباز میکرد و دوباره روابطمان را به جنگ میکشاند
و سرآخر مادری که عطر پختنهایش یک شهر را دیوانه میکرد، آن هیکل تپل و مادرانهاش مرا به خود وامیداشت تا ساعتها در آغوشش بگیرم و بوسهبارانش کنم و همینطور هم شد به سمتش رفتم اینقدر فشارش دادم و بوسش کردم که به صدا بیاید و مرا از آشپزخانه بیرون کند و پدری که از اینهمه عشق من نسبت به مادر شاید حسادت میکرد، هرچند که اصلاً بروز نمیداد اما کمتوجهی و بیمحلیهایش بیانگرِ احساسات درونش بود
یک روز خوب دیگر را پیش بردم باز هم سر میز با تمام وجود از داشتن خانوادهام خدا را شکر کردم و از بودن و در کنار هم بودن لذت بردیم، غذا خوردیم، حرف زدیم، درد دل کردیم، وقت گذراندیم، به شادیهایمان پرداختیم و از بودن در کنار هم شاد شدیم و حتی لحظهای گذر عمر را لمس نکردیم و سرآخر که به رختخواب رفتم باز هم در برابرم روز خوبی بود، مثل تمام روزهای گذشتهام، با تمام عشق با تمام احساس و با تمام لذات، شاید تنها لحظهی ناخوشایند در این دیرگاه زمان خواب همان فکر کوتاه دربارهی دخترک که حال او چه میکند و این رشتهی افکار شادم را به هم ریخت اما به زودی خوابم برد و باز همه چیز را فراموش کردم.
تحلیل بخش اول کتاب صوتی فریاد ما را با این پرسش بنیادین روبرو میکند: «آیا جغرافیا و طبقه اجتماعی، مرزهای اخلاق را تعیین میکنند؟» داستان با فضایی نارسیسیستی و غرق در لذتهای فردی آغاز میشود؛ جایی که سرما نه یک تهدید، بلکه ابزاری برای درک بهتر گرماست. اما نویسنده هوشمندانه، این امنیتِ برساخته را با ورود تصویر «دخترک آدامسفروش» در ذهن راوی، به چالش میکشد.
در این لایه از متن، کتاب صوتی فریاد به نقد ساختاری پدیدهای میپردازد که میتوان آن را «تصادفِ تولد» نامید. راوی و برادرش آراز، شهروندان درجه اولی هستند که در آلمان متولد شدهاند، نه به واسطه شایستگی، بلکه به واسطه ثروت خانوادگی. اینجاست که متن از یک روایت شخصی فاصله گرفته و به یک تحلیل اجتماعی بدل میشود. نویسنده با ظرافت نشان میدهد که چگونه «فاتح بودن» بر برفهای دستنخورده، در حقیقت استعارهای از تصاحب فرصتهایی است که ساختار قدرت تنها در اختیار طبقهای خاص قرار داده است.
نکته کلیدی دیگر در این بخش، مفهوم «فراموشی موقت» است. راوی با وجود درک درد و رنج طبقاتی، در نهایت به آغوش گرم خانواده بازمیگردد و خواب، بر بیداریِ وجدان غلبه میکند. این دقیقاً همان نقطهای است که کتاب صوتی فریاد به نقد خود میپردازد؛ نقدی بر انسانی که میبیند، متاثر میشود، اما در نهایت برای بقای آرامش خویش، چشمانش را میبندد.
آیا ما نیز مانند راوی، فاتحان برفهایی هستیم که به بهای انجماد دیگران برای ما فرش شدهاند؟ این آغازِ مسیری است برای بیداری؛ مسیری که در آن آگاهی، اولین قدم برای شکستن ساختارهای ناعادلانه است.
در امتدادِ این جستار
آگاهی، جریانی پیوسته است. آنچه در این مقال گذشت، بخشی از منظومهی فکری و آثارِ نیما شهسواری است که با هدفِ ترویج آزادی و نقدِ ساختارهای قدرت به رشتهی تحریر درآمده است. برای غوطهوریِ بیشتر در این جهانبینی، میتوانید از پیوندهای زیر بهره جویید:
کتابهای ممنوعه و اندیشهای تازه؛ گذار به سوی جهان آرمانی
«اندساس» اثر نیما شهسواری، بیانیهای بنافکن علیه مسخ شدن «جان» در چرخدندههای تمدن، آموزش و سنت است. این کتاب با کالبدشکافی مفاهیم «ناذا» و «ساذا»، پرده از نقابهای مصلحت برمیدارد تا راه رهایی در جهانی که اصالت جانداران را به قربانگاه برده، نمایان کند. اثری برای بازپسگیری حق زیستن و بیداری در برابر ساختارهای قدرت.
هر کتاب، زخمی است بر پیکرِ تمدن انسانی و دریچهای به سوی اصالتِ جان
روایتهای شنیداری، پادکستها و اشعار موسیقیایی؛ همگی در یک نگاه. برای شنیدن، آگاهی و جانگرایی.
قرآن، سند نهایی ظلم، فراتر از یک عنوان، فراخوانی است برای مواجههای بیپرده با متنی که قرنهاست سایهی سنگین خود را بر زیستجهان ما افکنده است. در این بخش از مجموعه پادکست به نام جان، ما به دنبال واکاوی ریشههایی هستیم که در کتاب گواه ظلم به تفصیل به آنها پرداخته شده است.
این نوشتار و گفتار، نه یک نقد سطحی، بلکه یک مانیفست هستیشناختی در دفاع از حرمت جان است. زمانی که متن، ادعای لایتغیر بودن میکند و با سلاح خاتمیت، راه را بر هرگونه تکامل فکری میبندد، «انسان» به ابزاری در خدمتِ ایدئولوژی مبدل میگردد. ما در اینجا از ستمی سخن میگوییم که با نام قدسیت، تازیانه را بر تنِ حقیقت و آزادی فرود آورده است.
ورود به آرشیو کامل این بخشکتاب صوتی رویا بخش چهارم، فراتر از یک روایت داستانی، ترسیمگرِ نقشهی راهی برای خروج از بنبستهای تاریخی و رسیدن به قلمرو اختیار است. نیما شهسواری در این بخش، ما را به تماشای دیالکتیک میان آزادگان بیدار و ساختارهای صلب قدرت میبرد؛ جایی که «جان» نه به عنوان یک مفهوم بیولوژیک، بلکه به مثابه یگانه خط قرمز خلقت بازتعریف میشود.
در این مانیفست شنیداری، جهان آرمانی ثمرهی سرکوب یا حذف نیست، بلکه برآمده از تکثر آرمانهایی است که در قاعدهی بنیادین عدم آزار به وحدت میرسند. این متن، رویاروییِ صادقانهای است با ابزارهای سرکوب استبداد—از تهمت دیوانگی تا زنجیر فقر—و نویدبخش لحظهای است که حتی نگهبانانِ ظلم، طعمِ شیرینِ اختیار را چشیده و سلاحهای خود را به پای «حقیقت» زمین میگذارند.
ورود به آرشیو کامل این بخشمسکین رهایی نشود آزاده؛ این نخستین تازیانه بر پیکرهی رخوت و بندگی است. نیما شهسواری در این سروده که از بطن کتاب قیام برآمده، به کالبدشکافی ملتی میپردازد که میان حقارت و بندگی در نوسان است. این متن، یک تعارف ادبی نیست؛ بلکه رویارویی مستقیم با تلخیِ حقیقتی است که در آن، «ترس» به عنوان بزرگترین مانعِ آبادانی و رهایی معرفی میشود.
در جهانبینی جهان آرمانی، آزادی امری بخشیدنی نیست، بلکه دریافتنی است. هنگامی که دستها به جای کنشگری، در طلبِ ایمان از «خدایان بیجان» به هوا میروند، نتیجهای جز بازتولیدِ ستم حاصل نخواهد شد. این اثر، دعوتی است به بریدن از ترس و فهمِ این نکته که آزادی، تنها از مسیرِ صیانت از جان و مسئولیتپذیری هستیشناختی میگذرد.
ورود به آرشیو کامل این بخشاین شعر شعور است و بگو جان شعار است؛ این آغازگرِ طغیانی است که از کلمه فراتر رفته و به ساحتِ عمل درآمده است. نیما شهسواری در قطعهی «شعار» که فصلی از کتاب رزمنامه محسوب میشود، شعر را نه به عنوان ابزاری برای سرگرمی، بلکه به مثابه صدای لالانِ دیار و فریادِ غرورِ در گلو مانده ترسیم میکند.
در این اثر، موسیقی هوش مصنوعی با کلامی که علیه تحجر و خدایانِ قهار میشورید، در هم آمیخته تا ندای دلِ جاندار و عیار را به گوشِ «انسان خواب» برساند. این محتوا، دعوتی است به ایستادگیِ چناروار و برچیدنِ غباری که قرنهاست بر روی حقیقتِ جان نشسته است. ما در اینجا از تکثیرِ بیداری سخن میگوییم؛ بیداریای که از یک تن آغاز شده و اکنون به هزاران رسیده است.
ورود به آرشیو کامل این بخشمسیرِ دسترسی به آثار، از میانِ همین دستهبندیها میگذرد؛ گزینشی آگاهانه برای شنیدنِ آنچه فراتر از کلمات است.
جامعهای برای گفتوگو، تعالی و رسیدن به آرمانها
همه کاربران میتوانند بدون نیاز به ثبتنام، از آثار رایگان شامل کتابها، کتابهای صوتی و پادکستها استفاده کنند.
فضایی برای گفتوگو، تبادل نظر و مشارکت در مباحث جامعه. تالار گفتمان مکانی است برای:
اعضای سایت میتوانند مطالب، مقالات و اشعار خود را در جهان آرمانی منتشر کنند.
جهان آرمانی باورمند به قانون آزادی است. قانونی که یکایک جانداران را برابر میانگارد و آزار به آنان را بزرگترین خطای جهان میپندارد.
قانون آزادی، هرگونه آزار اعم از (آزار فیزیکی، روانی و کلامی) را نهی میکند. هرگونه توهین، تحقیر، تهدید، سرقت آثار دیگران و... نوعی آزار به حساب آمده و با قانون آزادی منافات دارد.
از طریق منوی اصلی سایت، گزینه "ثبتنام" را انتخاب کنید.
نام کاربری و ایمیل معتبر را وارد کنید.
لینک فعالسازی به ایمیل شما ارسال میشود. با کلیک روی این لینک، میتوانید رمز عبور خود را تنظیم کنید.
پس از فعالسازی حساب و تنظیم رمز عبور، میتوانید با نام کاربری و رمز عبور وارد سایت شوید.
برای سهولت بیشتر، میتوانید از طریق حساب گوگل خود در سایت ثبتنام کنید:
پس از ثبتنام، به تالار گفتمان دیالوگ دسترسی خواهید داشت - فضایی برای گفتوگوی سازنده، تبادل نظر و مشارکت در ایجاد تغییرات مثبت در جامعه.
پس از ورود به حساب کاربری، میتوانید از بخش "پروفایل من" تنظیمات زیر را انجام دهید:
برای افزایش امنیت، میتوانید رمز عبور خود را به طور دورهای تغییر دهید.
تصویر پروفایل و بنر شخصی خود را آپلود کنید تا در انجمن و پروفایل شما نمایش داده شود.
امضای خود را برای نمایش در زیر پستهای انجمن تنظیم کنید.
لینک شبکههای اجتماعی خود را اضافه کنید تا در پروفایل شما نمایش داده شود.
نگرش خود را در مورد موضوعات مختلف از جمله مذهب، اخلاق، سیاست و اقتصاد بیان کنید.
همه اعضای جهان آرمانی متعهد به رعایت قانون آزادی هستند. این قانون برابری همه جانداران و ممنوعیت هرگونه آزار را تأکید میکند.
معرفی کوتاه از خودتان که برای همه کاربران قابل مشاهده است
کشور: فقط مدیران میبینند • تاریخ تولد: به صورت سن نمایش داده میشود
انتخابهای شما دربارهی هستی، اخلاق و جامعه - همیشه قابل تغییر
لینک شبکههای اجتماعی و وبسایت شما در پروفایل عمومی نمایش داده میشوند
ویرایش نام، ایمیل، رمز عبور - امکان فعالیت ناشناس
معرفی کوتاه از خودتان که برای همه کاربران قابل مشاهده است
کشور: فقط مدیران میبینند • تاریخ تولد: به صورت سن نمایش داده میشود
انتخابهای شما دربارهی هستی، اخلاق و جامعه - همیشه قابل تغییر
لینک شبکههای اجتماعی و وبسایت شما در پروفایل عمومی نمایش داده میشوند
ویرایش نام، ایمیل، رمز عبور - امکان فعالیت ناشناس
در حال حاضر این لینک در دسترس نیست
بزودی این فایلها بارگذاری و لینکها در دسترس قرار خواهد گرفت
در حال حاضر از لینک مستقیم برای دریافت اثر استفاده کنید
این آیکون در صفحهی پیش رو برای دانلود مستقیم فایلها از سرورهای وبسایت رسمی جهان آرمانی تعبیه شده است، با کلیک بر روی این گزینه شما میتوانید به راحتی کتاب مورد نظر خود را دانلود کنید.
این آیکون در صفحهی پیش رو برای دانلود با لینک کمکی از سرورهای Google Drive تعبیه شده است، با کلیک بر روی این گزینه شما میتوانید به راحتی کتاب مورد نظر خود را دانلود کنید.
این آیکون در صفحهی پیش رو برای دانلود با لینک کمکی از سرورهای One Drive تعبیه شده است، با کلیک بر روی این گزینه شما میتوانید به راحتی کتاب مورد نظر خود را دانلود کنید.
این آیکون در صفحهی پیش رو برای دانلود با لینک کمکی از سرورهای Box Drive تعبیه شده است، با کلیک بر روی این گزینه شما میتوانید به راحتی کتاب مورد نظر خود را دانلود کنید.
این آیکون در صفحهی پیش رو به شما اطالاعاتی پیرامون اثر خواهد داد، مشخصات اصلی اثر در این صفحه تعبیه شده است و شما با کلیک بر این آیکون به بخش مورد نظر هدایت خواهید شد.
شما با کلیک روی این گزینه به بخش مطالعه آنلاین اثر هدایت خواهید شد، متن اثر در این صفحه گنجانده شده است و با کلیک بر روی این آیکون شما میتوانید به این متن دسترسی داشته باشید
در صورت مشاهدهی هر اشکال در وبسایت از قبیل ( خرابی لینکهای دانلود، عدم نمایش کتب به صورت آنلاین و … ) با استفاده از این گزینه میتوانید ایراد مربوطه را با ما مطرح کنید.
این صفحه دارای لینکهای بسیاری است تا شما بتوانید هر چه بهتر از امکانات صفحه استفاده کنید.
در پیش روی شما چند گزینه به چشم میخورد که فرای مشخصات اثر به شما امکان میدهد تا متن اثر را به صورت آنلاین مورد مطالعه قرار دهید و به دیگر بخشها دسترسی داشته باشید،
شما میتوانید به بخش صوتی مراجعه کرده و به فایل صوتی به صورت آنلاین گوش فرا دهید و فراتر از آن فایل مورد نظر خود را از لینکهای مختلف دریافت کنید.
بخش تصویری مکانی است تا شما بتوانید فایل تصویری اثر را به صورت آنلاین مشاهده و در عین حال دریافت کنید.
فرای این بخشها شما میتوانید به اثر در ساندکلود و یوتیوب دسترسی داشته باشید و اثر مورد نظر خود را در این پلتفرمها بشنوید و یا تماشا کنید.
بخش نظرات و گزارش خرابی لینکها از دیگر عناوین این بخش است که میتوانید نظرات خود را پیرامون اثر با ما و دیگران در میان بگذارید و در عین حال میتوانید در بهبود هر چه بهتر وبسایت در کنار ما باشید.
شما میتوانید آدرس لینکهای معیوب وبسایت را به ما اطلاع دهید تا بتوانیم با برطرف کردن معایب در دسترسی آسانتر عمومی وبسایت تلاش کنیم.
در صورت بروز هر مشکل و یا داشتن پرسشهای بیشتر میتوانید از لینکهای زیر استفاده کنید.
این آیکون در صفحهی پیش رو برای دانلود مستقیم فایلها از سرورهای وبسایت رسمی جهان آرمانی تعبیه شده است، با کلیک بر روی این گزینه شما میتوانید به راحتی کتاب مورد نظر خود را دانلود کنید.
این آیکون در صفحهی پیش رو برای دانلود با لینک کمکی از سرورهای Google Drive تعبیه شده است، با کلیک بر روی این گزینه شما میتوانید به راحتی کتاب مورد نظر خود را دانلود کنید.
این آیکون در صفحهی پیش رو برای دانلود با لینک کمکی از سرورهای One Drive تعبیه شده است، با کلیک بر روی این گزینه شما میتوانید به راحتی کتاب مورد نظر خود را دانلود کنید.
این آیکون در صفحهی پیش رو برای دانلود با لینک کمکی از سرورهای Box Drive تعبیه شده است، با کلیک بر روی این گزینه شما میتوانید به راحتی کتاب مورد نظر خود را دانلود کنید.
این آیکون در صفحهی پیش رو برای مطالعهی آنلاین در بستر وبسایت جهان آرمانی تعبیه شده است، اگر به هر دلیل تمایل به مطالعهی آنلاین بدون دریافت کتاب را دارید میتوانید از این بستر استفاده کنید.
شما با کلیک روی این گزینه به بخش نظرات هدایت خواهید شد، میتوانید با فعالیت در این بخش و امکانات موجود در این بستر، نقدها، بحثها، نظرات، انتقادات و پیشنهادات خود را با ما مطرح کنید.
در صورت مشاهدهی هر اشکال در وبسایت از قبیل ( خرابی لینکهای دانلود، عدم نمایش کتب به صورت آنلاین و … ) با استفاده از این گزینه میتوانید ایراد مربوطه را با ما مطرح کنید.
پر کردن بخشهایی که با علامت قرمز رنگ مشخص شده است الزامی است.
عنوانی برای گزارش خود انتخاب کنید
تا ما با شناخت مشکل در برطرف کردن آن اقدامات لازم را انجام دهیم.
در صورت تمایل میتوانید آدرس ایمیل خود را درج کنید
تا برای اطلاعات بیشتر با شما تماس گرفته شود.
آدرس لینک مریوطه که دارای اشکال است را با فرمت صحیح برای ما ارسال کنید!
این امر ما را در تصحیح مشکل پیش آمده بسیار کمک خواهد کرد
فرمت صحیح لینک برای درج در فرم پیش رو به شرح زیر است:
https://idealistic-world.com/poetry
در متن پیام میتوانید توضیحات بیشتری پیرامون اشکال در وبسایت به ما ارائه دهید.
با کمک شما میتوانیم در راه بهبود نمایش هر چه صحیحتر سایت گام برداریم.
با تشکر ازهمراهی شما
وبسایت رسمی جهان آرمانی
پر کردن بخشهایی که با علامت قرمز رنگ مشخص شده است الزامی است.
در هنگام درج بخش اطلاعات دقت لازم را به خرج دهید زیرا در صورت چاپ اثر شما داشتن این اطلاعات ضروری است
بخش ارتباط، راههایی است که میتوانید با درج آن مخاطبین خود را با آثار و شخصیت خود بیشتر آشنا کنید، فرای عناوینی که در این بخش برای شما در نظر گرفته شده است میتوانید در بخش توضیحات شبکهی اجتماعی دیگری که در آن عضو هستید را نیز معرفی کنید.
شما میتوانید آثار خود را با حداکثر حجم (20mb) و تعداد 10 فایل با فرمتهایی از قبیل (png, jpg,avi,pdf,mp4…) برای ما ارسال کنید،
در صورت تمایل شما به چاپ و قبولی اثر شما از سوی ما، نام انتخابی شامل عناوینی است که در مرحلهی ابتدایی فرم پر کردهاید، با انتخاب یکی از عناوین نام شما در هنگام نشر در کنار اثرتان درج خواهد شد.
پیش از انجام هر کاری پیشنهاد ما به شما مطالعهی قوانین و شرایط وبسایت رسمی جهان آرمانی است برای این کار از لینکهای زیر اقدام کنید.
پر کردن بخشهایی که با علامت قرمز رنگ مشخص شده است الزامی است.
در هنگام درج بخش اطلاعات دقت لازم را به خرج دهید زیرا در صورت چاپ اثر شما داشتن این اطلاعات ضروری است
بخش ارتباط راههایی است که میتوانید با درج آن ما را با نمونه آثار خود آشنا کنید، دقت داشته باشید که این اطلاعات را به درستی درج کنید زیرا تنها راه ارتباطی ما در آینده با شما همین اطلاعات خواهد بود
شما میتوانید آثار خود را با حداکثر حجم (20mb) و تعداد 10 فایل با فرمتهایی از قبیل (png, jpg,avi,pdf,mp4…) برای ما ارسال کنید،
در صورت تمایل شما به چاپ و قبولی اثر شما از سوی ما، نام انتخابی شامل عناوینی است که در مرحلهی ابتدایی فرم پر کردهاید، با انتخاب یکی از عناوین نام شما در هنگام نشر در کنار اثرتان درج خواهد شد.
پیش از انجام هر کاری پیشنهاد ما به شما مطالعهی قوانین و شرایط وبسایت رسمی جهان آرمانی است برای این کار از لینکهای زیر اقدام کنید.