هر چه که هست باید بیشتر از این با خود کلنجار بروم، شاید با چنین کلنجارهایی زاده شدهام، حال که برای اندک زمانی است، حواسم را به سر جای آوردهام نمیتوانم به درستی تعریف مشخصی از جهان پیرامون خود بدهم
چه قدر ماندن در میان این افکار جانفرسا و دنبالهدار است در پی اولین سؤال باز دریایی از سؤالها به اشکال مختلفی بر ذهنم تداعی میشود و دل بستن به این افکار میتواند جهان را در آن غرق کند
شاید باید بیشتر از این دنیای درونی فاصله بگیرم و شاید باید به کمی دورتر سرک بکشم، شاید نیاز است برای شناخت بهتر، دیگران را بشناسم،
صدایی مهیب مرا به خویشتنم فراخواند!
چه چیز باعث شد تا دوباره سر بر این جهان برآورم،
شاید صداهای دنبالهداری مرا به خویشتنم فراخواند، وای که باز این چراهای بیشمار مرا احاطه کردهاند، باید کمی از این دنیای درونیام فاصله بگیرم، شاید با به پیش رفتن بتوانم از جهان خویشتنم چیزهای بیشتری فراگیرم، شاید این دید و شنیدهها دنیای مرا نقش دادند و مرا به خویشتنم رساندند
از کمی بالاتر و با فاصلهای دورتر به زمین نگاه میکنم،
هوا تاریک است اما در فضایی دورتر از جایی که من قرار دارم و در تیر رأس دید من، نورهای فراخ و دلفریبی چشمنوازی میکنند، این نورهای متراکم مرا به خود فرا میخوانند، این نورها در کنار هم به نوری یکپارچه بدل میشوند که به شدت اغواگر است،
باید خویشتن را به سوی این نور متراکم بر جهان پیرامونم برسانم شاید پاسخ تمام چیستیهای دنیای من در همین نور خلاصه باشد،
آری بدین گونه است، باز ذهنم در حال تراوش افکار بسیاری است، حال این افکار دوباره به من میفهمانند که جستن هر چرایی در جهان در دل نور خلاصه شده است، پس باید خود را به منشأ این نورها برسانم و پاسخ پرسشهایم را از میان همان که پرسش آفرید دریابم.
تعقیب این نور دنبالهدار مرا به صحنی برده است، صحنی زیبا و با شکوه، وای که چه دنیای عظیمی است، وای که چه رنگ و رونق سرشاری به خود دارد
ساختمانهای سر به آسمان کشیده که دل کبود را در نوردیده و به پیشگاه ابرها رسیده است، نور متراکم این دنیا که مرا به خود فرا خواند از دل این شهر آمده بود، شهری زیبا و بزرگ، مغازههای بیشماری سطح این شهر را فرو خوردهاند، آنقدر نورانی و جذاب هستند که هر عابری را شیفتهی خود کنند، نگاهم را به یکیک آنان میدوزم، وای که چه قدر زیبا است،
ویترینهایی برازنده با اشکال مختلف و گوناگون، با نور بسیار که هر بینندهای را در حسرت خویش اسیر خواهد ساخت، فراتر از این مغازهها و کمی بالاتر از آنها، تابلوهای بزرگی در دل این شهر خودنمایی میکند، تمثیل چهرههای بسیاری بر آن است که هرکدام گونهای از احساس را به دل زنده خواهند کرد، از زنهای زیبا و خوشرو تا مردان آراسته و جذاب، از اجسامی که هر کاری را به سهل به پیش خواهند برد تا اشیایی که برای رفاه با هم به ستیز برآمدهاند، همه نور میپرورانند و آسمان و ماه هم در سکون به نور پر فروغ آنان دل بسته است،
آنان باید که نورافشانی کنند و دلهای بیشماری را به دست آورند، آنان آمدهاند تا اغوا کنند و حال فرصت در اختیارشان است، حال گوی و میدان را به دستان آنان سپردهاند تا هر چه میخواهند را به پیش برند و من در این دنیای دیدنیها افسون شدهام، قدرت تکان خوردن را هم ندارم، دوست دارم به مانند عابران بیشمار این خیابانها بر جای خود خشک بمانم و ساعتها چشم به این ویترینهای زیبا بدوزم و از آن لذت ببرم، دوست دارم خویشتن را در بالاترین طبقه از این برجهای با شکوه و فرا برای ثانیهای هم که شده مجسم کنم، اما شاید خویشتن هم بتوانم سر بر آسمان برم، شاید در خویشتن چنین توانی داشته باشم که پرواز کنم به آسمان پرکشم،
در بالای آن برجها و در پشت پنجرهی آنها چه افق نامعلومی در اختیار ما است و به چه فضای دوری میتوان دل سپرد باید در اعماق آن افق خیره شد و برای چند صباحی دل به دریای دید آن سپرد، وای که چه قدر زیاد مرا به خود میخواند، میخواند تا به پیش روم و آن نگاه بر دوردستها را تجربه کنم،
اما فراتر از این برجهای عظیم این مغازههای زیبا این تابلوهای چشمنواز و این نور به تسخیر آمده باز هم فراتر چه بسیار دنیای قابل روئیتی است، این اتومبیلها که هر جای این شهر را پرکردهاند آمدهاند تا هر سرا از این دایرهی گردون بر گیتی را به تسخیر آدمیان در آورند، از زمین و دریا، آسمان تا کرات و تمام سیارات از آن همینان است و حال آنقدر ساختهاند که بر همه جای حکومت برانند و مغرور در جهان خویشتن را صاحب و مالک بینگارند
صدایی آرام در گوشم طنینانداز است، شاید نجوایی است که مرا میخواند شاید از درون سینهای است و شاید از درون سینهی خویشتن است، هر چه هست میگوید از اشرف بودن از حرمت و کرامت از بزرگی و والاییات از در اختیار داشتن و از سلطه و حال آنجایی است که باید چشم بر این لایقترین جانها دوخت و دوباره دنیای آنان را نظاره کرد.
باید آنان را دریافت که چگونه در این دنیای گام برمیدارند و پیش میروند، چه بسیارند، تمام سطح این توپ گرد را گرفتهاند، جایجایش را تصاحب کردهاند و حال مالک بر آن در همهجا حکمرانی میکنند،
مالکان چه مغرورانه بر جهان هستی گام برمیدارند، آنقدر اشیا و اجسام ساختهاند تا هر کار که میخواهند را به سهلترین صورت ممکن پیش ببرند، آنقدر ابزار ساختند تا پادشاه جهان شوند، ندایی درونم مرا فرا میخواند و میگوید اینان همان جانداران ابزارساز بودند، حال در این چرخهی دوار ببین به کجای رسیدهاند، ببین تا کجای را فتح کردهاند و ابزار پیشپاافتادهی دیروز را تا به کدامین قلهها رساندهاند
ابزار بسیار در گوشه و کنار دنیای آنها است اما در صورتی از آن همه مشترکاند، آنچه بیشتر مرا به خود فرا خواند و در این نگاههای دنبالهدار مرا مجذوب به خود کرده است، سطحی است نورانی در آغوش آنان، از هر چیز بیشتر به چشم میخورد، هرکدام حداقل یکی از آن را در آغوش گرفته و به او عشق میورزد، او را آرام در آغوش میفشرد، لمس میکند و عاشقانه در گوش او نجوا کرده است،
بیشتر از هر چیز دیگر این سطح نورانی در اختیار آدمیان است، نامش را میدانم، اسم آن را شنیدهام، اما باید بیشتر و فراتر آن را فرا خواند، شاید باید به او سطح نورانی گفت، شاید باید عشق زمینی بر او لقب داد، هر چه که هست بیشتر از هر ابزار دیگری جهان آنان را تسخیر کرده است، کافی است تا سری بچرخانم،
به هر گوشه و در کنار هر کدام از انسانها که میروم این سطح نورانی را در آغوش آنان میبینم و میتوانم ساعتها به عشق میان آنان چشم بدوزم و از دیدنش متحیر شوم، چگونه ابزار ساخته را در آغوش میگیرند آن را به آرامی لمس میکنند، حافظ آن در برابر هر ناملایمات میشوند، هر ثانیه بر نور تراوش کرده از آن چشم دوختهاند، هر غم و درد را با او در میان میگذارند، گاه به پرخاش با او مشاجره کردهاند و گاه با عشق برایش ساعات طولانی نجوای عاشقانه خواندهاند، تمام احساسات آنان شریک شده با این سطح نورانی است که به آنان جان تازهای دمیده و زندگی را با آنان به اشتراک برده است
آدمیان به نظم در آمدهاند، هر کرده و نکردهی آنان دارای نظمی است که از پیشتر برایشان ترسیم شده، صبحها در ساعتی مشخص از خواب برمیخیزند، هرکدام به سویی که در انتظار آنها است، رهسپار میشوند، بسیاری در انتظار آنها هستند تا آنها را در ساعت مشخص به میعادگاه معلوم برسانند و آنان باید در ساعتی معین در جای از پیش فراخوانده شده آن وظیفه که به دوششان محول شده را به بهترین شکل به پیش برند،
جمعیتهای بسیار آنان در چهارگوشهی این شهر در کنار هم در ساعت معین به بیرون میآیند با هم و در کنار هم به میعادگاههای مشخص شده میروند و آن وظیفهی به دوش را به بهترین شکل به سرانجام میرسانند، همه در نظمی به شکل چرخهای گردون این راه در آمدهاند تا ماشین بزرگی را به حرکت در آورند و هر کدام در این چرخهی منظم وظیفهی خود را به درستی انجام میدهد، آنکه به دوشش وظیفه بردن است به ساعت معین میآید و این جمع را به خانهی دور میرساند آنکه باید همهچیز را نظارت کند، ناظرانِ چون امروز من، جهان را از کمی دورتر نظارت کرده است، آنکس که باید بسازد میسازد و آنکه باید به پیش برد به پیش میبرد، باز این چرخه به پیش میرود تا در ساعتی معین، چرخ گردون را به نظم به چرخش در آورند، روز از پی شب بگذرد و شب در انتظار گذر روز بنشیند، هر دو بچرخند و بگردند تا یکدیگر را تکمیل کنند و این نظم را به گردش در آورند و انسان در این چرخه آرام در حال پیش بردن است،
آری این جاندار ابزارساز آمده تا باز هم بسازد، کمی پیشتر جعبهی جادویی را به جهان داد و بعدترها سطح نورانی و شاید در دوردستتری کرهای از قدرت را پیشکش کرد و حال این آدمیان پر جان و با تلاش هر روز در این چرخ گردون در حال پیش بردن این نظم هستند تا باز هم ابزار تازهای پدید آورند و خویشتن را در این نظم شریک و مؤثر بدانند.
حال که این جمع کثیر از آدمیان را دیدهام، این نظم گردون و این چرخ دوار را احساس کردهام شاید ذرهای به خویشتنم آگاه گشتهام، شاید من هم بخشی از این چرخ گردونم بودهام یا نه فراتر از آن من هم ناظری بر این چرخ گردون هستم،
شاید اصلاً همین انسانها مرا پدید آوردهاند تا ناظر بر اعمال آنان باشم تا آنان را قضاوت کنم،
اما چرا کسی به سراغ من نمیآید تا دادههایم را دریابد، شاید چون این دستاوردها کم و اندک است، شاید باید بیشتر از آنان دریافت و در دوردستی کسی به سراغم آمد و یا من به سراغ کسی رفتم
این دریای افکار مرا از اصل خواستهام دور کرده است من طالب دیدن جهان آدمیانم، من آمده تا جهان آنان را بشناسم
من آمدهام تا به زیر و بم دنیای آنان آشنا شوم، آمدهام تا جهان آنان را دریابم و باید نگذارم تا این دریای افکار مرا از وظیفهی خود خواندهام دور کند