جهان آرمانی و زنده به آرمان همگان به تلاش جانان جهان شکل گرفت و ساخته شد، چه تلاشها که به راه ساختن آن کردند، چه خونها که از پاکان جهان به زمین ریخت و چه آزادگان که به بند در آمدند، تلاش بسیار کردند و سالهای دراز این تلاش ادامه کرد، لیک آنان از ایمان و امید به جهان آرمانی دست نکشیدند و اینگونه بود که به آخر هر آنچه تلاش کردند جهانی به وسعت آرمانهای یکایکشان ساختند،
هزاری بودند که ندانستند چگونه جهان را به تمام قدرتهای درون آن توان تغییر بود، چگونه آدمیان به آزادگان بدل شدند و چگونه توانستند این دنیای بدسیرت را چهره تغییر دهند، بارها به نقشهها نگاه خواهند برد، بارها برنامهها را از زیر نظر خواهند گذراند و بارها اندیشه خواهند کرد که چگونه این دنیای را پدید آوردند
آری حتی زمین هم از وقوع انقلاب آزادگان در شگرف بود، او نیز هیجانزده به صحن خویش مینگریست و نمیدانست چگونه ممکن است آدمیان دیربازان به آزادگانی بدل شوند که هر چه قدرت در جهان بود را به زانو در آورند و به عزل آنان همت گمارند و بر جای ننشینند و تا تغییر همهی بنیانها بر جای نمانند،
زمین به ماه مینگریست و از او میپرسید، خورشید به میان حرفشان میآمد و هیجانزده از آنان راز موفقیت آدمیان را میخواست، دریاها مواج و خروشان آوا سر میدادند که آدمیان بالاخر به خویش آمدند و جهانی برای زیستن همگان فراهم کردند، ندای فراخی زمین و زمان را پر کرد و آنگاه به نهایش همه دانستند،
همه دانستند که بیدار شدند آدمیانی که آزاده خطاب شدند، همه آزاده خوانده شدند که دانستند چه به دنیایشان گذشته است چه میگذرد و چه تصویری در آینده خواهند داشت، به آنان هماره این تصاویر نشان داده شد و فراتر از آن به آنان خوانده شد که به رؤیای خویش زندگی کنید، جبر را از میان برید و اختیار را به خدمت گیرید، به آنان خوانده شد و آنگاه بود که مردمان به آزادگانی برای اهداف و باورهای خویش بدل شدند و هر که به راه ایمان خود به کارزار رفت، هدفی مشترک که زیستن به اختیار و حرمت بر جان بود و آرمانهایی مجزا که همه را به هدفی یکسان متحد کرد،
آنگاه بود که کسی بر جای ننشست و تا آخرین قطرهی خون به میدان بود و جهان در برابر این اکثریت مطلق توان ایستادن نداشت که هر گاه آنان بخواهند همه چیز را توان تغییر خواهند داشت،
این ندای واحد را همه گوش فرا دادند و دانستند که جهان آرمانها به وقوع پیوسته است، حال آنکه شاید باز هم برخی به دنبال نقشهها بگردند و مسیر راه را بجویند که مسیر راه تنها به اتحاد و بیداری همگان است، آنجای که از آدمیان در بند اتحادی به وسعت همهی رنج دیدگان ساخته شود، بیشک هر قدرتی را به زانو در خواهد آورد، مسیر راه بودن و ستاندن حق در همین اتحاد خواهد بود.
زمین و آسمان و ماه خورشید از دیدن آنچه تغییر به دنیای آدمیان بود شاد شدند و به هم تبریک گفتند، زمین خواند:
میدانستم که فرزندم به نهایش مرا سربلند خواهد کرد، خورشید پرسید:
آیا فکر میکنی آنان به آنچه گفتند عمل خواهند کرد و جهان را دوباره به کام قدرت نخواهند سپرد؟
زمین به فکر فرو رفت و آرام بر جایش ماند تا به ندای ماه همه به جانان جهان نگریستند و دنیای تازهشان را به نظاره نشستند
آزادهای به قلهای ایستاد و در برابر دیدگان دگر همراهان خواند:
امروز باید که جهان را آن کنیم که وعده کردهایم، باید نخست به جانان احترام کنیم و پاسدار جان آنان شویم تا آزادی مانا و جاودان به اختیار بماند و کس توان زایل داشتن آن نداشته باشد
او گفت و برخی به نشانهی تأیید گفتههایش شعاری دادند، لیک در برابرشان بودند آنانی که فریاد زدند،
نخست باید جهان خویشتن را بسازیم و پس از آن میتوان به دیگر جانان نیز جایگاهی عطا کرد
ماه از دیدن آنچه آدمیان گفتند در هم شد و به کناری رفت، خورشید سوزانتر و مشتعلتر فریاد زد:
اینان برابری را از خاطر بردهاند، دوباره جهان را به زشتی خواهند کشاند
زمین در خود مانده بود و از شادی پیشترش چیزی به جای نماند که دوباره آزادهای بر فراز قلهها فریاد زد:
ما به آزادی همقسم شدیم، ما برای ساختن جهان ارمانی به پیش رفتیم در کنار یکدیگر از جان گذشتیم تا جهانی به اختیار و برابری پدید آوریم، باید که نخست پیش از آنکه هر کار دیگر کنیم، به جانان جهان احترام بگذاریم که احتراممان حافظ این آزادی خواهد بود
دوباره همهمهای در گرفت، مردمان به برتری از خویش خواندند، یگانگی که از دیرباز در وجودشان لانه کرده بود، دوباره سر بر آورد و آرام برای آنان رجز خواند تا دوباره به خویشتن آلودهشان کند، قدرت آرام آرام از زیر پوستشان میخزید و بالا میرفت، میرفت تا بیشترانی را به خویشتن وادارد و در خویش فرو برد و این فریادها را به جنگی بدل سازد
آزادگان برای مردمان خواندند که اگر بر جانان جهان احترام نکنیم و باز آنچه از پیشتر خواندهایم را به دست فراموشی بسپاریم، بیشک جهانمان به مرداب پیشترها بدل خواهد شد، اگر بر جان احترام نکنیم و برای ساختن حریم او از جان نگذریم، دوباره تقسیمها پدیدار خواهند شد، دوباره برتری به پیش خواهد آمد و هر کس قدرت بیشتری کسب کند، یگانه خوانده خواهد شد، دوباره به چشم بر هم زدنی آن نظم فاسد دیروز تصویر خواهد شد و ما را به همان منجلاب خواهد کشاند، پس این بار، باید که بر آنچه از پیشتر گفتهایم، همقسم بمانیم و تا آخر آن بنا را به پیش بریم که یگانه راه رهاییبخش در جان آزادی نهفته است
مجادله بیشتر شد، مدام سخنانی رد و بدل میشد و زمین بیشتر به فکر فرو میرفت، چندی گذشت که ماه نالان دور شد و خوابید، دیگر توانی برای گوش فرا دادن به سخنان آدمیان نداشت، دوباره تصویرهای آینده در برابرش تداعی میشد و دوباره آن نظم زشتی را در دل اینان میدید، خورشید فریاد کنان گفت:
اینان اسیران قدرتاند، اینان را راه برای پیروزی و بهروزی نخواهد بود که روح خویشتن را به قدرت فروختهاند
زمین باز هم چیزی نمیگفت سر در خود مدام اشک میریخت،
در همین هیاهو و در دل همین گفت و شنودها بود که آدمیان به یاد آوردند بر آنان چه گذشته است و چه آیندهای را در پیش دارند، زمین به نگاههایشان نظر افکند و آنان را دوباره تصویری به دور و دیر نشان داد، آنگاه بود که تنی بیشتر از دیر بر آمدند و فریاد احترام بر جان سر دادند، از برابری در جان گفتند و به غوغای آنچه زمین به دیدگان نشان داد و آنچه آزادگان فریاد زدند، مردمان به یاد آوردند و نخستین تغییر جهان آغاز شد.
آدمیان بر آن شدند تا نخستین خشت از بنای جهان آرمانی را همانگونه که از پیش خوانده شده بود، احترام بر جانان جهان بشمارند و بر زمین نهند، زمین به جانش جانان لمس کرد و آنان را تنگ به آغوش گرفت، ماه از خواب برخاسته بود و به زمین نگاه میکرد، اشک به چشمان خورشید مانده بود و مدام آرزوی مانا بودن برای جهان میکرد
قلمروها مشخص شد، جنگلها را پاس داشتند و به حفظ آنچه گیاه بود همت گماردند، همگان دانستند که در مرزها و خاکشان مناطقی خواهد بود که از آن حیوانات است، سراهایی عظیم ورای آنچه در خاک آنان بود نیز به سراسر جهان خاک حیوان قلمداد شد و قوانین برای حفظ جانان جهان نگاشته شد، قوانینی برابر در همهی جای جهان به هر باور و آرمان برای برابری و مانا بودن آزادی،
آزار رساندن به همهی جانداران، اعم از انسان و حیوان و گیاه به همه جای جهان منع شد، کسی را یارای آن نبود تا به هر دلیل حیوانات را بکشد، نه برای شکار و تفریح نه برای سیر کردن خود، نه برای استفاده بردن از پوست و خونش و نه به هیچ علت دیگری، جان حیوانات مصون از هر آزار و شکنجه بود،
درخت، این نفسبخش جانان جهان گرامی داشته شد و فرای آنچه زیستگاه برای حیوانات بود و درخت و گیاهان به آن زنده بودند به همه جای جهان حرمتش خوانده شد تا آنچه از آنان به جهان مانده است را ارج نهند و برای پروراندن بیشتر آنان بکوشند، مناطقی برای زیستن گیاهان به همهی مرزها شناخته شد و کسی را یارای قطع کردن و از بین بردن آنان نبود، چه برای سودجویی و چه برای ساختن آنچه ابزار انسان خطاب میشد،
درخت جان بود و منع آزار جان بزرگترین ارزش به دل جهان ارمانی،
زمین میدید، شادمان لبخند میزد، درختان را آغوش میگرفت، به آنان میخواند که سراخر آدمیان به راه آزادی گام نهادند و زیستن را برگزیدند، حیوانات به جان درخت بالا میرفتند، میجهیدند و درخت آرام آنان را نوازش میکرد، به جان یکدیگر حلول میکردند و یکتا میشدند، از یکدیگر و با یکدیگر بودند و این شروع آنچه جان انگاشتن به جهان بود
مردمان از دیدن آنچه زیستن به دل جانان جهان بود، زیستن میآموختند و میدانستند زندگی بیشتر از آنچه پیشرفت خواندهاند است، میدانستند زیستن به آغوش بودن است، به طبیعت چشم دوختن است، در کنار سرو ماندن است، به آغوش زمین خواندن است و مهر را به دنیا راندن است، مردمان دیدند و مهر آموختند، زیستن دانستند و خواستند زندگی کنند
آنگاه شادمانانِ بر بلندای زمین به رقص در آمدند و بر زمین پیش رفتند، به آغوش یکدیگر نشستند و با هم شدند، پرواز کردند و از زیستن جانان جهان درخشیدند و بارور شدند، زمین از دیدن آنان به خویشتن بالید و بر خویش خواند که روز تغییر فرا رسیده و هیچ تن را یارای نابودی این جهان نخواهد بود،
زمین شادمانانِ رو به ماه و خورشید و همگان گفت:
اینان فرزندان خلف من بر جهانند، زین پس به دنیا زندگی خواهند کرد بیآنکه آزاری به دیگران روا دارند
دیگران از گفتههای زمین و شادمانیاش شادمان شدند، لیکن خورشید به آرامیخواند:
آیا زین پس آنان به کنار هم خواهند زیست؟
زمین به سرعت پاسخ گفت: چه تفاوت که با هم باشند و یا در سراسر جهان پخش گردند، آنان دیگر قدر و منزلت جان را شناختهاند و به جان به یکدیگر با صلح خواهند زیست
ماه به میان حرفش آمد و گفت:
ای کاش توان آن داشتم تا بر آنان ندای دهم به آرمانهای خویش زندگی کنید، از خاطر آنچه برایش به میدان آمدید را نبرید که این بودنهای به کنار هم روزی پایان خواهد داشت، آنگاه که بیدار شوید و این سرمستی از جانتان دور شود به یاد خواهید آورد که رویایتان را کسی ربوده است، آرمانتان را به ارمان خویش بدل کرده و آنگاه آرامترین ایدهها به جبر همه را در خویش اسیر خواهد کرد و دوباره مظالم یک به یک سر برون خواهد داشت
ماه گفت و زمین را به فکر فرو برد که آزادگان به زمین پس از آنچه سرمستی از دانستن زیستن بود به فریاد بر همگان خواندند:
آرمانها و ایدههایتان را از یاد مبرید که شما برای آنچه رویایتان بود به میدان آمدید، ما دانستیم که برای آزادی باید که به اختیار میدان داد، داشتن اختیار همانا معنای آزادی جهان است، پس حال که سرمستی از دانستن زیستن جستهایم به اختیار میدان دهیم تا جهان را به آزادی میهمان کند
به ادامه از آنچه او گفت دیگرانی خواندند که حال باید جهان را به مرزهای مشخصی در آورد تا هر که به اختیار خویشتن و همباورانش به کنار آنان وطنی تشکیل دهد و به آن زندگی کند
برخی از میان آدمیان برخاستند و فریاد زدند:
ما طالب جهان بیمرز هستیم، به طول هزاران سال بر آن شدیم تا به مرز یکدیگر را از هم دور کنیم و در حصارهایی به تنهایی وابمانیم، حال که ارزش زیستن را دریافتهایم، حال که آزادی را شناخته و قانونش را پاس میداریم، باید که به کنار هم زندگی کنیم و هر آنچه از مرز و خطکشیها است را از میان بریم
او گفت و بیشمارانی را به فکر فرو برد، بر آزادگان تاختند و آنان را محکوم به قسم قسم کردن آدمیان کردند، آنان را طالب جاه و مقام پنداشتند و آنان را آلودگان به قدرت خطاب کردند، فریاد میکشیدند جهان بیمرز، جهانی فارغ از آنچه مرز و محدوده در آن باشد، همه زیر یک سقف و در کنار یکدیگر
ماه از دیدن آنچه آدمیان میکردند کلافه شده بود، این بار او با صدایی رسا به همه خواند و اعلام کرد:
جهان آدمیان دوباره به آنچه ظلمت از پیشتر بود مبتلا خواهد شد، چرا که آنان همه چیز را از یاد بردهاند، از آن دوربازان هیچ به خاطر ندارند و باز به تلنگری به راهی افتادهاند که هیچ تفکری در آن نیست
خورشید خواند: چرا اینان هماره خرد را زایل داشته و بر غریزههایشان پا فشردهاند، چرا هماره دل بر آن بستهاند تا در کوتاه زمانی برای همه چیز راهحل جویند و آنچه سالیان به آن اندیشیدهاند را فنا میکنند
زمین نالان گفت:
اینان به آنچه احساس در وجودشان است، هرگاه مبتلا خواهند شد و به تکانههایش ارج خواهند نهاد و آنچه او خوانده است را تکرار خواهند کرد، اگر احساس از آنان دور شود که دوباره به آن زندگی در دیوانگی باز خواهند گشت و حال زود است برای آنکه به احساس در آیند و همهی زیستن را به مبنای آنچه احساس است رقم زنند، آنان حال باید به آنچه خرد خوانده شده است، تکیه کنند، آن را بال و پر دهند و آنگاه که سلامت از آن راه برون آمدند شاید به آیندهاش همهی دنیایشان احساس شد، احساسی که به سالیان به خرد در آمیخت و به آنان راه را نشان داد
ماه گفت: امشب به آنان در جسمم خواهم نشان داد که چه به روزشان خواهد آمد، چه بر آنان گذشت و به مرور آنچه از خاطرات و آینده است شاید دوباره به بیداری فرا خوانده شدند و این بار به خرد در آمیختند تا بیشتر بدانند و آن کنند که به آن عهد کردند و هر بار به جنونی از احساس آنچه برایش تلاش کردهاند را از یاد نبرند
تا آنگاه که شب شود و ماه برون آید آدمیان به هم خواندند و هر بار تکرار کردند که باید جهانی بیمرز را تشکیل داد، باید به کنار هم بود و با هم شد، هر گاه از آزادگان کسی خواست تا چیزی بگوید، خواست تا بر آنان از روزگار پیشتر سخن براند، از هدف مشترکشان بگوید و از آنچه آنان را به بند در آورده بود بخواند، متهم به خیانت شد، متهم به قدرتطلبی شد و متهم به هزاری انگ گشت، حتی بیشتر از آن نیز به پیش رفتند
آنگاه که یکی از آزادگان به قلهای رفت و در برابر همهی آدمیان اینگونه خواند:
ما آزادی را به اختیار دانستیم و حال دوباره اگر به جهانی در کنار یکدیگر زندگی کنیم آن را به جبر واگذار خواهیم کرد، در برابر باورهایی که به جان و در تار و پود ما است چه خواهید کرد، باوری که فرمان به برابری در اقتصاد خوانده است و باوری که اقتصاد و شکوفاییاش را در برتری جستن دیده است، در برابر این حد از تفاوت چه خواهید کرد
مگر نه آنکه دوباره باید کسی غالب و دیگرانی مغلوب خطاب شوند، به هزاری تفاوتها که باورهای ما را ساخته است چه خواهیم کرد، نگاه به مجازاتی که عدهای آن را گونهای تفسیر و دیگرانی آن را به طریقتی دیگر خواندهاند را چه خواهید کرد، آیا به دنیای بیمرزتان دوباره عدهای به جبر در نخواهند ماند و عدهای را صاحبان خطاب نخواهند کرد؟
به هزاری تفاوت در اندیشههایمان چه خواهیم کرد، آزادی را دوباره به یگانگی وا خواهید گذاشت؟
دوباره او را در اختیار جبر خواهید نهاد و نگاهی را پیشقراول خواهید کرد تا جماعت ارباب و بردگان ساخته شوند، حاکم و محکومان پدید آیند و دوباره نا برابری به جهان لانه کند و آزادی از بین رود
آزادهی در بالای کوه مدام خواند و بر آدمیان تلنگر زد تا خام آنچه احساس سرمستی حاصل شده است نشوند و خرد را واننهند، لیک به پاسخ آنچه او گفته بود جماعتی بر آمدند او را بگرفتند، به سیاهچال واگذاشتند و بر آن شدند تا او را گردن بزنند و آنکسی را که در برابر این جهان بدون مرز ایستاده است را بکشند، به خونش این درخت اتحاد را برویانند و جهان بیمرز خویش را تشکیل دهند
به فراخور از آنچه آنان گفتند بیشمارانی نیز شوریدند و بر آن شدند تا آنچه شنیدهاند را عملی سازند، دست به پشت گردن آزاده بردند و او را کشان کشان به میدان شهر نشاندند، همگان به بهت و حیرت وامانده بودند که زمین کلافه بر خود شورید و ناگاه به تکانی آنان را به خویش فرا خواند،
آزاده را به بند در برابر دیدگان نشانده بودند و به فرمانی خواستند تا او را گردن زنند تا او را به دار در آویزند و به گلوله ببندند، میخواستند خونش را به زمین بریزند که زمین کلافه از خورشید خواست تا غروب کند و آدمیان را به جای میخکوب وانهد، آنگاه ماه بر اسمان تابید و تصاویر را در برابر دیدگان نقش داد
به آنان تصویری از آیندهای در این جهان ساخته به افکارشان داد، جهانی که دوباره جبر در آن حکمفرما است، جهانی که دوباره یکتایی به خود خواهد دید و بر آنچه آزادگان فریاد زدند، خونشان به زمینها ریخته خواهد شد، سفرهای حاضر را برابر بینند و از آن آنقدر بخورند و بنوشند تا همگان در گرسنگی وامانند
ماه به آنان تصویر خون ریخته از آزادهی در بند را نشان داد که چگونه به کشتارگاهی بدل خواهد شد، هر کس علیه نظام موجود سخنی گفت به آنچه سنت از دیرباز خواندند گردن زده خواهد شد، به آنچه در برابر آنان بایستد و چیزی فراتر از آنچه آنان گفتهاند بگوید به مرگ محکوم خواهد شد و آدمیان دیدند چه آیندهای در گره با گذشتهشان تصویر خواهند کرد
آدمیان دوباره قدرت را دیدند و دیدند که چگونه به کورههای آتش هزاری را سپردهاند، در برابر دیدگان دیگران چگونه هزاری را به دار سپردهاند، آدمیان جنازههای پر خون بر زمین را دیدند و آنگاه زمین فریاد زد
احترام بر جانان را از یاد مبرید که اولین خون ریخته بر زمین ساختن جهانی به ظلمت پیشتر است
آدمیان آزادهی در بند را رها کردند و به تصاویر در ماه چشم دوختند که چگونه به آنان تصویر کرد آنچه برایش جنگیدهاند، تصاویر در برابرشان بود، آرزوهایشان را نمایان میکرد
آرزوی زیستن در جهانی که کسی فقیر نباشد،
آرزوی زیستن در جهانی که همهاش نام خداوندی شود
آرزوی زیستن به جهانی که سرتاسرش آزادی خوانده شود
و جهانها و آرمانهایی که از فرع تا اصلشان هزاری تفاوت به میانه داشت، آدمیان آنچه ماه تصویر میکرد را دیدند و به خاطر آوردند که برای چه به میدان آمدند و از چه روی جهان را تغییر دادند، برای چه ارزشها تلاش کردند و آنگاه اختیار را فرا خواندند
به میان آنچه ماه نمایان کرده بود، یکی به فراز رفت و فریاد زد:
ما باورمندان به دین یهودیت، طالب آنیم که به دنیایی به باورمان زندگی کنیم، جهانی که ما به آن باورمندیم و باورمندان به ما در آن زیستهاند
به فریاد اویی بود که هزاری به پشتش ایستادند و برای سرزمین آیندهشان نقشهها کشیدند، قانون وضع کردند، ساختار ساختند و هزاری عناوین بخشیدند تا هر کس به آن در آمده است بداند که با چه باوری در آمیخته و باورمندان همراه او کیاناند، به چه قانونی حقوقش خواهد ستاند و به چه قانون مجازات خواهد شد، آنگاه که همه چیز را برابر با آرزو و امیال خویش دید به وطنش در آید و به مرز خویش بماند که اختیار به درگاه زندگی او لانه کرده تا همه از آزادی بهره برند
دیگری فریاد زد ما به بیدولتی باورمندیم و خواهان آنیم تا دنیایی بی هیچ حکومت بسازیم، باورمندان به دور او جمع شدند تا دنیای خویشتن را بسازند و برای پیش بردن جهان خویش و همباوران خویش بجنگند
یکایک باورها و آرمانها به پیش آمدند و به همراهی هم جهان خود را ساختند تا جهان آرمانها شکل گیرد، هر که به دنیای خویش در جهان ارمانی صاحب میهنی شود و به قانون خویش عمل کند،
آنچه مصون از قانون آنها است، بیشک مجانین، کودکان، حیوانات و طبیعت بودند و آنکه به آنان باورمند است تابع قوانین آنان، لیک فراتر از آن همگان به قانونی که آن آزادی است پایبندند که آن قانون آزادی یگانه منجی و دلیل مانا بودنش خواهد بود، احترام به جان همه جانداران و منع آزار از آنان