قسمت اول : مشروطه
خب دوستان در ابتدای برنامه دوست دارم که یه چند موردی رو با شما در میون بزارم.
یکی اینکه این برنامه قرار نیست که یک برنامه تاریخی باشه به مفهوم اینکه از فکت های مهم تاریخی استفاده کنیم.
از کتاب ها ارجاع بیاوریم تا به مبحث تاریخی رو با هم در میون بزاریم.
قرار هست که یک برنامه ای باشه تا ما به زبان ساده و بداهه در باب تاریخ صد ساله ایران صحبت بکنیم تا یک چراغی رو روشن بکنه تا دوستان بیشتر علاقه مند به خوندن اون برهه از تاریخ ایران بشن تا چراغ هایی رو روشن بکنه برای ساختن ایران فردای بهتر.
نکته دوم این هستش که ما داریم در باب یک ایرانی از پیش از انقلاب مشروطه صحبت می کنیم تا همین امروز و حال حاضر مون و نکات مهم تاریخی رو توی اون اذعان می کنیم و قرار هست که همین چند برهه تاریخی رو از نظر بگذرونیم.
خب قاعدتا به یک زمان زیادی این برنامه نیاز داره و ما سعی می کنیم این ویژه برنامه رو در چند قسمت مختلف که هر کدام به یک بخشی از این برهه تاریخی مربوط است دربارهاش صحبت کنید.
حالا قسمت ها در آینده منتشر میشود و من سعی میکنم که هر قسمت پیرامون یک موضوع مهم در این برهه های تاریخی باشد.
و نکته آخر و انتهایی هم این است که قاعدتا دوستان باید به کتاب های مرجع رجوع بکنند برای شناخت بهتر این تاریخ.
و ما قرار نیست که کار عجیبی توی این برنامه بکنیم و به نوعی یک نوع سند تاریخی رو گرد بیاریم.
ما قرار هست که با زبان راحت و ساده در باب این مسائل صحبت بکنیم چرا که اصولا صحبت کردن در باب این مسائل گره گشا هست و به نوعی یک تصویر درستی به ما میده.
از این شرایط فعلیمون و به نوعی باید ریشه کاوی بکنیم که چرا امروز شرایط ایران ما اینگونه است.
بدون توضیحات بیشتر میریم سراغ این ویژه برنامه که ایران صد ساله رو قراره تحت پوشش قرار بده.
قسمت اولی که امروز ما میخوایم دربارش صحبت کنیم از تاریخ مشروطه ایران هست که به نوعی جرقه و شروع کننده این اتفاقات پیش رو بوده و مرکز تمام این اتفاقات هم به نوعی از همون ریشه بر میاد.
خب پیشتر از اینکه مشروطه در ایران اتفاق بیفته، همه آگاهی داریم که یک حکومت فاسدی به اسم حکومت قاجاریان بر ایران سلطنت میکرد.
پادشاهانی که سالهای بسیاری بر این کشور حکومت کردند، هر کدوم پادشاهی های طویل مدتی داشتند، پادشاهان فاسدی بودند، پادشاهانی بودند که به واسطه همان سنت پادشاهی که در ایران ریشه داشت، به واسطه خون و نژاد خود این حکومت را به ارث میبردند بدون داشتن هیچ نوع تخصص خاصی.
و یک کشور ضعیفی را به وجود آورده بودند.
یک کشوری که از تمامی مضامینی که در آن وجود داشت، چه از نظر اقتصادی، چه از نظر سیاسی، چه از نظر فرهنگی در فقر کامل به سر میبرد.
پادشاهان شیاد عیاش نابخرد که ایران را تاراج میکردند همه با این تاریخ به نوعی آشنایی داریم.
چگونه بخش هایی از ایران تاراج شد؟
در این برهه از تاریخ چگونه ما ارتش ذلیلی داشتیم و به راحتی در برابر دشمن های خارجی آنان را از دست می دادیم، کشور را تاراج می کردند.
به واسطه این عیاشی های پادشاهان مون چگونه ایران رو تکه تکه می دیدیم؟
بخش هایی به دست روسیه می افتاد و ایران چگونه در این وانفسا داشت زندگی می کرد.
هیچ نوع رفاه اجتماعی مردم نداشتند.
کشورهای دیگه در حال پیشرفت بودند اما ایران در حال پسرفت بود.
به واسطه فساد سرشاری که در حکومت جریان داشت و ایران در اون دوره از تاریخ در شرایط بدی و نابسامانی به سر می برد.
تاریخ قاجار یک تاریخ مشخصی هست که همه باهاش آشنایی داریم که چگونه پادشاهانی بر سر کار بودند و چه سرنوشتی رو برای ایرانی ها ساخته بودند.
پیش از مشروطه ما درگیر دوران قاجارها بودیم و کم و کاستی هایی که در اون دوران وجود داشت. اتفاقات.
رو به پیشرفتی هم اگر قرار بود در ایران اتفاق بیفتد مثل ظهور امیرکبیر، باز هم با این نابخردی پادشاهان قاجاری رو به رو می شد و سرنوشت امیرکبیر هم برای همه روشن و مشخص است.
اینکه اگر یک مصلح اجتماعی هم قرار بود در ایران ظهور بکند و کارهای مثمر ثمری را انجام بده با تیغ این پادشاهان عیاش روبه رو بود.
که کمر بسته بودند که ایران را از بین ببرند.
حالا نه اینکه بخوان هدفی را در این راه داشته باشند اما به واسطه نداشتن تخصص و فساد سرشاری که به واسطه این ادامه پیدا کردن پادشاهی در میون خانوادشون در جریان بود و این اتفاق رو رقم میزدند.
همه میدونیم ما از همه لحاظ در اون دوران در تنگنا بودیم.
از نظر فرهنگی.
فرهنگ غالب در ایران جاری و ساری نبود.
مگر همون فرهنگ اسلامی که با کژی ها و کاستی های بسیاری توامان بود.
از نظر اقتصادی ایران یک کشور ذلیلی بود.
قدرت خاصی نداشت.
از نظر قوای نظامی ایران یه کشور دست چندمی بود که به راحتی با هجوم قوای دشمن تسلیم میشد و خاک رو تقدیم به دشمن میکرد.
از هر لحاظی که به این دوران نگاه بکنیم از نظر سیاسی اگر بخوایم دوران رو زیر نظر بگیریم یک پادشاهان فاسدی سر کار بودند که قدرت را قبضه کرده بودند، همه چیز در اختیار آنها بود.
به عنوان سایه خدا خداوندگار زمین به حساب می آمدند و همه چیز را در اختیار داشتند.
و خفقان هم در حداکثر ترین شرایط خودش بود.
خفقان سیاسی و فقدان آزادی هم بیداد می کرد.
در آن دوران.
ما در این دوران تاریک تاریخمان به سر می بردیم.
زندگی را گذران می کردیم که بخشی از مردم ایران با دنیای پیرامون خودشون آشنا میشن، با دنیایی که فراتر از دنیای ایران آن روزگاران بود آشنا می شوند.
یک عده ای که برای تحصیل به خارج از کشور می روند، عده ای که می توانند با جهان پیرامون خودشان در ارتباط باشند.
وقتی ما داریم از دوران قاجار صحبت می کنیم، خب مطمئنا می دانیم که این دوران مثل دوران امروز ما نیست که با این انفجار اطلاعات و این جهانی که حال حاضر درش زندگی میکنیم هیچ سنخیتی نداشته اون دوران.
اینگونه مردم جهان از هم آشنا نبودند و از زندگی هم خبر نداشتند.
دوران، دوران بی خبری بوده و مردم همون اطراف خودشون رو به عنوان جهان حقیقی و واقعیت جهان میدونستند.
اما این کار و این نوع نگاه یک جایی به پایان میرسه در دوران قاجار و اون زمانیست که یک عده ای از مردم ایران این فضای بیرون از جامعه ایرانی رو میبینند.
این تنها هم مختص به ایران و ایرانی ها نبوده.
کشورهایی که شبیه به ایران روزگارانی رو سپری میکردن با دیدن زندگی ای که در اروپا جریان داشت به تکاپو می افتادند.
اینکه حالا کشورهایی در جهان وجود دارند که از همه لحاظ پیشرفته تر از جوامع اسلامی حالا به اون معنای کلاسیک خودش هستن.
یک سری جوامع اسلامی هستند که در فقر زندگی میکنند.
فرهنگشون دائما در حال درجا زدن هست.
هیچ پیشرفتی از نظر علمی کسب نمی کنند.
هیچ اختراعی رو به دنیا نمی دهند.
زندگی روتین و گذرا شون هم در بدترین شرایط است.
در فقدان آزادی زندگی می کنند.
در خفقان سیاسی زندگی می کنند و شرایط براشون دهشتناک است.
اما دیدن این جهان آزاد پیرامون و این تغییراتی که اروپایی ها در زندگی خودشون اتخاذ کردند، اون بخش روشنفکر جامعه رو به تکاپو انداخت و به نوعی اون روشنفکری هم در ایران ما شکل گرفت که حالا باید یک عده ای بروند و این جهان پیرامون خودشان را ببینند، تغییرات را ببینند، ریشه کاوی بکنند و به یک نتیجه برسند که چرا ما باید اینقدر درجا بزنیم؟
چرا باید روزگار ایرانی ها اینقدر تیره و تار باشد؟
این اتفاق به پیش می رود تا یک جماعتی تشکیل می شود از مردمی که حالا به فکر تغییر هستند.
می خواهند که مردم این کشور را به تکاپو بیاورند تا یک تغییری در این ساختار شکل بگیرد.
به نوعی جرقه های انقلاب مشروطه در ایران از همین دیدن جهان غرب آغاز می شود.
اینکه حالا یک کشورهایی در جهان هستند که به واسطه تغییر و تحولاتی که در ساختار فرهنگی خودشان داده اند، جهانشان از این دوران ظلمت دور شده.
حالا دیگه اونها در تمامی مبانی در حال پیشرفت هستند.
هر روز جامعه شون رو به پیشرفت هست.
فرهنگ متعالی دارن پیدا می کنند.
اقتصادشون دائما در حال پیشرفت هست.
با اون انقلاب صنعتی و پیشرفت زندگی انسانها.
و اتفاقات ریز و درشتی داره زندگیشون رو تغییر میده.
ریشه کاوی هم اونها رو برمیگردونه به دوران رنسانس و این تغییری که در اروپا از قرون وسطی اونها رو به یکباره پرت میکنه.
در یک دنیای مدرن و امروزی دیدن این اتفاقات و ریشه کاوی این اتفاقات، این بخش روشنفکر ایرانی رو به این فکر وا می داره که ما هم باید این تغییرات رو در جامعه خودمون شکل بدیم و از اون نگاه سنتی و در پستو مانده رهایی پیدا بکنیم و این کشور دردمند راه ترقی رو به پیش بره.
چاره همون تغییر بنیادین هست.
ما نیاز داریم که نگاهمون رو عوض بکنیم.
از اینجا این ریشه ها شکل میگیره و ما در طول این تاریخ شاهد تبلور افکار نوی هستیم.
در بین ایرانیان و افراد مختلفی هستند که صحبت دارند، فکر دارند، ایده دارند و نظرهای مختلفی رو درمیون میذارن.
حالا قرار هست که از سنت دور بشوند و به سمت تجدد راه پیدا بکنند.
قرار هست که ایده هاشون رو تغییر بدهند.
قرار هست که این افکار اسلامی رو دورتر بزارند.
قرار هست که با نگاه به اون کشورهای متمدن آزادی سیاسی رو برای مردم به ارمغان بیاورند.
قرار هست که در برابر این فقر کمر شکن راه چاره ای بدهند. بدن.
و اینجوریه که ما جرقههای این انقلابی و انقلابیگری رو در ایران خودمون هم می بینیم.
لازم به ذکره در همین جایی که دارم در باب این مشروطه صحبت میکنم و سعی میکنیم که این تاریخ رو کم کم و در کنار هم به زبون ساده و صریح و راحت پیش ببریم، یه اشارتی هم بکنم که کتاب های تاریخی فراوانی با نگاه های مختلف سیاسی در باب این وقایع دوران قاجار و انقلاب مشروطه نگاشته شده.
با مراجعه به این کتاب ها میشه این تاریخ رو راحت تر درک کرد و میشه از هر سویی که با هر نگاهی که انسان ها داشتن به این انقلاب این کتاب ها رو زیر و رو کرد و بعد به یک برداشت کلی نسبت به این وقایع رسید.
قاعدتا در باب تمام مسائل تاریخی همین شکلی هست.
یعنی ما باید نگاه های مختلفی که در باب یک مساله نوشته شده رو مورد مطالعه قرار بدیم تا یک برداشت بهتری رو نسبت به اون موضوع داشته باشیم.
یک اتفاق ساده ای در تاریخ هر کشوری هم که می افته عده ای هستند که موضع دارند.
یعنی اصولا هر کسی که دست به قلم میشه، تاریخ می نویسه و یا هر موضوع دیگه ای رو به رشته ی تحریر در میاره، قاعدتا خودش موضعی رو داره و این بی موضع بودن و بی طرف بودن گزافی بیش نیست دیگه هر کسی یک موضعی رو نسبت به موضوعات داره و ما برای درک بهتر بهتر هست که از نگاه های مختلف به موضوع رو بخونیم تا یک برداشت کلی رو داشته باشیم.
تاریخ مشروطه ای که به عنوان مثال احمد کسروی نوشته خیلی کتاب کامل و دقیق و درستی است در این زمینه.
خب قاعدتا اون هم یک نگاه و یک موضعی رو نسبت به این موضوعات داشته.
اما با توجه به کتاب های مختلفی که من خودم در باب این تاریخ مطالعه کردم.
این کتاب خیلی موشکافانه تر، ریز بینانه تر و کامل تر در باب این موضوعات صحبت کرده.
نگاه این تاریخ نگار در دل پادشاهان و قدرتمندان نیست.
به نوعی از دل مردم بر میاد.
یعنی شما با اون قشری که در پی تغییر هستند بیشتر روبه رو میشید و این نوع نگاه و این نوع تاریخ نگاری خیلی کم هستش در بین ما.
خوب قاعدتا کتاب های گوناگون فراوانی پیرامون تاریخ مشروطه ایران و دوران قاجار نوشته شده که دوستان میتونن با مراجعه به اون یک بینش بهتری رو نسبت به این موضوع داشته باشن و ما قرار نیست که خیلی به قلب تاریخ نزدیک بشیم و قرار هست که مباحث رو به صورت کلی بیان بکنیم.
پس ما با یک تاریخ دوران قاجاری به نوعی روبه رو بودیم که شرایط، شرایط اسفناکی بود.
حالا جماعتی هستند که میروند و این جهان پیرامون و جهان غرب را میبینند.
میبینند که چگونه آنها پیشرفت کردند.
در موارد مختلف پیشرفتهایی کردند.
قاعدتا ایده آل کسی نبودند اما پیشرفت های قابل توجهی هم کردند و این پیشرفت ها و تکامل بشری قاعدتا پله پله هست.
یعنی شما به یکباره تمام اتفاقات را در یک کشور نمی بینید.
اگر برده داری لغو میشود، طی مرور سالهای متمادی لغو میشود.
اگر به عنوان مثال حق رای دادن زنان به رسمیت شناخته میشود، طی مرور سال های متمادی این اتفاق می افتد.
این به این معنا نیست که به تمام عناوین مهمی که بشریت دست پیدا کرده به یک بار اتفاق افتاده و این تکامل اصولا پله پله هست.
با توجه به شرایطی که اون انسان ها در ایران خودشون می دیدند، این پیشرفت رو در اون جوامع قاعدتا درک می کردند و لمس می کردند و حالا پر بار از این اندوخته هایی که داشتند به جامعه خودشون نگاه می کردند.
یکی از دلایل عمده این عقب ماندگی رو قاعدتا دین و مذهب می دونستند.
یکی این خفقان سیاسی می دونستند، یکی در ارتباط نبودن با جهان پیرامون خودشون می دونستند و موضوعاتی از این دست رو به نوعی نوک سیبل خودشون قرار میدند تا با برطرف کردن این مشکلات ایران هم به یک پیشرفت و تکامل و تعالی برسه.
جرقه انقلاب مشروطه این شکلی بین مردم زده میشه که حالا انسان هایی هستند که صاحب فکرند، صاحب ایده هستن و دوست دارن شرایط رو تغییر بدن.
طی مرور زمان و تلاش این انسان ها با استفاده از هر ابزاری که در اختیار داشته اند با وقایع نگاری، روزنامه نگاری، کتاب نویسی، مقاله نویسی و هر موضوعی از این دست سعی کردند مردم رو آگاه و روشن کنند و جرقه ای رو در دل افکار عمومی به وجود بیارن که ثمرش انقلابی به وسعت انقلاب مشروطه در ایران باشه.
خب قاعدتا زمان می بره و انسان ها رو درگیر کردن در این مباحث زمانبر هست.
اما خب این آینه در برابر این پیشرفت های جامعه غربی قوه محرکه ای می شده بین مردم و این روشنفکران که در راستای رسیدن به این هدف تعالی تلاش می کنن و ما رو به یک اتحادی میرسونه و یک صدایی میرسونه که فرجامش یک انقلاب مشروطه است.
یعنی شما وقتی در اون تاریخ از ایران در اون برهه از تاریخ ایران قدم برمیدارید و حرف ها رو میشنوید، قاعدتا به ذوق و شوق میاد که مردمی در بیش از صد سال گذشته بیش از صد و بیست سال گذشته چگونه افکارشون تا این حد پیش رونده بوده، چگونه مشکلات رو می شناختند؟
چگونه می دونستند که اسلام تا چه حد باعث پسرفت دنیاشون شده؟
چگونه می دونستند که باید قدرت نوک هرم تقسیم بشه تشریک بشه؟
باید شرطی بشه و آزادی سیاسی بین مردم بیاد؟
چجوری برای برابری تلاش میکردند چه جوری برای آزادی هدفمند در خیابانها بودند؟
وقتی با شعارهای مردم در اون روزگار رو به رو میشید به این وسعت تفکر میرسید که ما چه راهی رو در پیش گرفته بودیم و چگونه این راه متعالی به بیراهه بدل شد و ما را از اون اصالت خودش دور کرد.
انقلابی که مشروطه بود قرار بود که شرط بذاره بر پادشاهی.
قرار بود که پادشاهی رو، قدرتش رو کوچیکتر بکنه.
قرار بود که نظارتی بر اون پادشاه قرار بده.
قرار بود که مجلسی از دلش بیرون بیاد که نمایندگان مردم در وضع قانون شریک باشند.
انقلابی که برای قانون بود.
قرار بود که قانون حکم فرما در اون باشه.
قرار بود قوانین رو نمایندگان مردم بنویسند و همه را مجاب به رعایت این قانون بکنند.
انقلابی که اهداف زیبایی را در خودش داشت.
اهدافی که برای ریشه کن کردن فقر بود و برای آزادی های سیاسی بود.
برای دور کردن نهاد دین از قدرت و سیاست بود.
قرار بود در برابر مشروعه باشه.
قرار بود که مشروطه باشه.
قرار بود که پادشاهی رو ضعیف تر بکنه.
و قرار بود یک پلی بشه برای رسیدن ما به اون دمکراسی که امروز در جهان می شناسیم.
انقلاب مشروطه ایران به همت این دوستان و روشنفکرانی که رفتند و جهان رو دیدند شروع شد و به همت مردم قدرت گرفت و به نهایت بهارستان از دل آن متولد شد.
مجلسی از دلش متولد شد که مجلس اولش پر بود از آزادگانی که اومده بودند تا جهان پیرامون خودشون رو تغییر بدن.
اومده بودند تا ایران رو به یک سکویی برای پرتاب و تغییر برسانند.
با مطالعهی تاریخ آن دوران شما میتوانید ببینید.
یعنی اگر چندین کتاب در این زمینه هم منتشر شده، حتی در همان کتاب انقلاب مشروطه، احمد کسروی هم یک نقل هایی از آن مجلس اول شده و در دیگر کتاب ها هم به این موضوع اشاره شده و شما میتوانید ببینید که روحیات این نمایندگان مجلس در مجلس اول بهارستان آن مجلس شورای ملی تا چه حد پیش رونده بوده، تا چه حد در پی تغییر بوده.
میتوانید ببینید که تا چه حد قلبشون برای مردم می چپیده دیده و چقدر شور انقلابی در وجودشون بوده.
این انقلابی که از دل مردم اومده بود و مردمی که افکارشون در اون دوران با سال پنجاه و هفت قابل قیاس نبود.
یعنی مردمی که در صد سال پیش و بیش از صد سال گذشته به دنبال این بودند که آزادی رو نوید بدهند به مردم، آزادی سیاسی رو برای مردم بیاورند.
قرار بر این بود که اون قدرت مطلقه رو زمین گیر بکنند، جوابگو بکنند، نظارتی درش بیارند.
در پنجاه و هفت به یک جایگاهی میرسند که حالا تمام قدرت رو در اختیار یک فرد می ذارن.
نظام فکری ای که قرار بود دین رو ضعیف تر بکنه قرار بود قانون عرفی رو بر کشور حاکم بکنه.
به یک جایگاهی رسید که به یک انقلاب مشروعه رسید و به نوعی شرع رو حکمفرما بر مردم کرد.
حالا این سیر تحولات در سال های آتی اتفاق می افته و ما سعی میکنیم در قسمت های آتی هم دربارش صحبت بکنیم و این روند رو پیش بگیریم تا برسیم.
به این معنی که چرا ما باید در سال 57 به یک همچین انقلابی می رسیدیم.
با اینکه بیش از صد سال گذشته مردم در پی معانی دیگری بودند.
شعارهای اونها وقتی خونده می شه می فهمید که تا چه حد به دنبال این تغییر و این قانونمداری بودند، تا چه حد تشنه ی قانون بودند.
قانونی که خودشون تصویب بکنند و خودشون بهش پایبند باشند.
قانونی که قرار بر این بود که بر پایه ی عرف اجتماع شکل بگیره و نه شرعیات و نه اسلام.
این پیش رفت و پیش روندگی با جنون قدرتمندان به نوعی قرار بر در نطفه خفه کردنش بود.
همان جرقه های ابتدایی این جنون قدرتمندان در همان دوران قاجار شکل گرفت.
همه در باب این همدستی پادشاه فاسد قاجاری و روس ها می دانیم.
همه می دانیم که چگونه حاضر به توپ بستن مجلس شدند و چگونه بهارستان را با خاک یکسان کردند.
چگونه آرزوهای یک ملت را به خاک سپردند، تلاش های یک مردم را از بین بردند و چگونه با حماسه ی مردم تبریز.
مردم به پاسداشت این تلاش خودشان از جانشان هم گذشتند.
مردم ایران یک بار انقلاب نکردند.
یک بار انقلاب مشروطه رو به کرسی نشوندن و یک بار با جوانمردی با پایمردی.
حالا مفهوم این مردی در همان واژگان هست.
این مفهوم مبحث یک مقداری از راه اصلیش دور شد اما یک اشارتی به آن هم خالی از لطف نیست.
این که وقتی ما جوانمردی یا پایمردی را استفاده می کنیم در باب همین واژگان استفاده می کنیم.
مفهوم این تمایز قرار دادن بین زن و مرد نیست چون اصولا زبان قرار است که راه ارتباطی بین ما باشد.
وقتی یک سری از واژگان حتی به اشتباه و به ونوعی به اشتباه مصطلح در بین مردم جا افتاده میشه ازش استفاده کرد چون اون معنا رو بهتر درک می کنه و زبان هم وسیله ایست برای اینکه شما بتونید معانی در ذهنتون رو با دیگران به اشتراک بذارید.
پس مفهوم از این پایمردی و جوانمردی به نوعی قیاس بین مرد و زن نیست.
حالا خارج از این مبحثی که صحبت کردیم، برگردیم به مبحث اصلی که مردم حقیقتا با رشادت و دلیری دو بار انقلاب کردند.
یک بار انقلاب مشروطه رو به ثمر نشوندن و یک بار در دفاع از این انقلاب از جان گذشتند و در برابر قدرت پرستان و دیو رویان که پادشاه فاسد قاجاری و چه قدرت بیگانه ای که روسیه باشد از جانشان هم گذشتند و به نوعی این انقلاب رو پایدار کردند توی این سرزمین.
هر چند که همواره قدرت پرستان در پی نابود کردن این افکار بودند، در پی نابود کردن این بنیان تازه تاسیس بودند.
این مجلسی که قرار بود قانون را تصویب کند.
شما وقتی به ریشه های این انقلاب مشروطه بر می گردید نهایت این پیشرفت رو در بین مردم می بینید که مردمی بودند که آرزوهای بزرگی در سر داشتند.
مردمی بودند که دوست داشتند قانون رو فصل الخطاب در کشورشون قرار بدن.
مردمی بودند که دوست داشتند قوه قضاییه کشورشون رو مستقل از نهاد پادشاهی قدرتمند قرار بدن تا بتونه بر تمام امور رسیدگی بکنه.
مردمی بودند که دوست داشتند عرف اجتماعی رو قانون کشورشون بکنند و نه شرع اسلامی رو.
در بین این مردم و در راه این تغییر اتفاقات ریز و درشت بسیاری افتاد که کسانی که در پی آرزوهای بزرگی بودند و قرار بود که با این آرزوهای بزرگ ایران رو به یک نهایت بزرگی هم برسونند که حال در پیش و در آینده اتفاقات ریز و درشت بزرگی مدام باعث تضعیف این نگاه ملی شد.
ما توی این قسمت از برنامه در باب انقلاب مشروطه در همین حدی که لازم بود صحبت کردیم تا بریم پیش تر و به موضوعات بعدی برسیم و در نهایت به این جمهوری اسلامی و امروزمون برسیم و به نوعی ریشه کاوی بکنیم با همدیگه و ببینیم که چگونه از اون روزگار به این روزگار رسید.
در بسط و تعریف از این انقلاب مشروطه ما باید به همین المان های مختلف رو در نظر داشته باشیم که یک حکومت فاسدی بر سر کار بود.
ایران در تنگنا بود، در ظلمت بود، در بیچارگی و بدبختی بود.
در تمامی اشکال زندگی از زندگی روزمره، مباحث اقتصادی سیاسی در خفقان به سر می برد.
جماعتی با دیدن این پیشرفت های جوامع غربی به این فکر افتادند که این ایده رو همگانی بکنن و بعد از همگانی کردن این ایده بود که ریشه های این انقلاب شکل گرفت و به بار نشست و بعد از اون با زورمندی زورمندان با دست و همدست شدن با بیگانگان تونستن این قدرت رو از بین ببرند.
اما ریشه ی افکار همون ریشه ی افکار بود.
تفکراتی در راستای مشروطه کردن پادشاهی بود.
ساختن یک پادشاهی پارلمانی بود.
دور کردن نهاد مذهب از دولت و قدرت بود.
مستقل کردن قوه ی قضائیه بود.
قانون عرفی رو حکمفرما کردن بود.
دمکراسی رو وارد زندگی و چرخه ی زندگی ایرانیان کردن بود.
تحصیلات رو به نوعی در اختیار مردم قرار دادن بود.
علم و دانش را در اختیار مردم قرار دادن بود و آرزوهای بزرگ و زیبایی در سر این مردم وجود داشت.
مشروطه تبلور تغییر مردم در ایران بود.
تغییری که قرار بود از پایین به بالا اعمال شود.
یعنی آن تغییر اصولی و درستی که در همه جای دنیا اتفاق افتاده.
یعنی اگر انقلابی در فرانسه شکل میگیرد و در طول تاریخ در تکامل خودش را به این حکومت فعلی و این ساختارهای حکومت فعلی میرسونه، از تودههای اجتماع بوده و به قدرت در پیش رو، به قدرتی که در بالا قرار داشت یعنی همواره از پایین به بالا این قدرت این تغییرات اعمال میشد و در ایران ما هم در زمان مشروطه موضوع از همین دست بوده و مردمی که در این توده ها قرار داشتند قرار داشتند که حکومتشون رو تغییر بدن و این اصلاح رو از پایین به بالا اعمال بکنند.
اما چرخه روزگار همه چیز رو عوض کرد.
در قسمت بعد ما سعی میکنیم که بیشتر در باب این موضوعات صحبت بکنیم.
اما تا اینجا و این قسمت ما در همین حد باید پیرامون مشروطه بدونیم که این مردم چه خواست ها و چه ایده هایی رو داشتند.
این مردم آرزوی داشتن دانشگاه داشتند.
این مردم آرزوی داشتن یک رفاه اجتماعی رو داشتند.
پیشرفت در اقتصاد رو داشتند.
به کنار گذاشتن مذهب رو داشتند.
آزادانه زندگی کردن رو داشتند.
قاعدتا دوست داشتند که تحصیلات رو رایگان به اختیار همه مردم بذارند.
و مضامینی از این دست آرزوهای بزرگ مشروطه خواهان بود.
مشروطه خواهان و آزادیخواهانی که بعد از هتک حرمتی که از سوی قدرتمندان و دشمنان خارجی اتفاق افتاد تا پای جان از این آرمان خود دفاع کردند.
اما بعدها تاریخ به نوع دیگری پیش رفت و جهان ایرانیان هم تغییر کرد.
قسمت دوم : رضا شاه
خب دوستان از سری ویژه برنامه ایران صد ساله ما به قسمت دوم رسیدیم.
در قسمت اول درباره مشروطیت صحبت کردیم و چکیده و مختصر در باب مباحث مهم مشروطه با هم صحبت کردیم و گفتیم که ایرانیان چگونه به واسطه یک خواسته جمعی به انقلاب مشروطه رسیدند و بعد با دشمنی که همان قدرتمند و همان پادشاه فاسد قاجاری و هم دشمن خارجی مقابله کردند، ایستادگی کردند.
اما همواره قدرتمندان در پی این نابود کردن این بنیان مردمی بودند و در برابر این انقلاب مشروطه صفآرایی میکنند.
ما قرار است که در این ویژه برنامه ایران صد ساله در باب موضوعات مهم صحبت کنیم.
در باب اتفاقات مهمی که تاریخ امروز ما را ساخت، پس از این برنامه توقع در میان گذاشتن مباحث مهم را داشته باشید آن هم به یک زبان ساده و در کنار هم.
برای روشن شدن چراغ ها، برای بهتر شناختن گذشته و به نوعی علاقه مند شدن برای شناخت بهتر گذشته تا این گذشته و این شناخت ما رو به یک آینده بهتری برسیم.
پس در این قسمت دوم بیشتر باید بریم سراغ پهلوی اول و به نوعی قدرت گرفتن این سلسله پهلوی که اتفاق مهمی در تاریخ ایران بوده و با توجه به اتفاقاتی که ما در باب مشروطه صحبت کردیم تاریخ ایران رو دگرگون میکنه.
رضاشاه رضاشاه همون رضاخان میرپنج هست.
یک افسر قزلباش که ارتشی هست نظامی هست و در پی قدرت.
خدماتی رو هم در همون ارتش انجام میده.
و اما تاریخ ایران ما رو به جایی میرسونه که بعد از پایان جنگ جهانی اول هیچ کشور قدرتمندی در جهان وجود داره به اسم انگلستان.
استثمارگری که در سرتاسر جهان لونه کرده از غرب تا شرق جهان رو زیر سیطره خودش گرفته و اون بریتانیای کبیر رو شکل داده.
در همه جای دنیا هم مداخلاتی میکنه.
قدرت اول جهان در اون دوران قاعدتا انگلستان بود و انگلستان هم در تجزیه کشور های مختلفی نقش داشت.
در قدرت داشتن برخی از کشورها هم نقش داشت.
مثال همین ترکیه ی نزدیک به خودمون که خب بعد از پایان جنگ جهانی اول اون دولت عثمانی از بین میره و اون امپراطوری عثمانی چندپاره میشه و شما تجزیه شدن اون عثمانی ها رو به چشم می بینید.
در باب ایران ما هم به واسطه نبودن هیچ پادشاه مقتدری، پادشاهی کودک و یا نوجوان به راحتی این حکومت قابل تغییر بود و این حکومت تغییر کرد.
خیلی نمیخوایم ریز بشیم در باب این مسائل که چگونه این اتفاق افتاد چون موضوع قابل عرضی نیست و این چگونگیش راهگشایی برای ما برای نگاه به آینده نیست.
موضوعات مهم بعد از به قدرت رسیدن رضا شاه اتفاق می افتد اما در همین مقدار می توانیم در نظر داشته باشیم که فقدان یک پادشاه قدرتمند در دوران قاجاری ها به علاوه نارضایتی عمومی مردم از این سلسله ناکارآمد و فاسد و قدرت استثماری به اسم انگلستان در ایران.
همه این موضوعات دست به دست هم داد تا کسی به اسم رضا شاه در ایران قدرت بگیرد.
رضا شاهی که روحیه نظامی داشت.
رضا شاهی که قلدرمآبی در وجودش بود با این تفکر بزرگ شده بود و به نوعی دیکتاتوری در وجودش ریشه داشت.
میرسیم به رضا شاهی که حالا قرار است که قدرت را در اختیار بگیرد.
با آرا و عقایدی که از خود دارد.
رضا شاهی که همه می دانیم بی سواد است اما همه در کنارش می دانیم که به ایران هم علاقه مند هست.
دوست داره که برای ایران کارهایی رو انجام بده اما با منش و روش خودش.
یکی از شاخصه هایی که همه در باب رضا شاه میدونیم این ضدیتش با دین هست یا به نوعی با نمایندگان دین که روحانیون به حساب می آمدند اما این مختص به رضا شاه نیست، مختص به رضا خان نیست.
این یک اپیدمی فکری است که در این برهه از تاریخ در بین تمام جوامع مسلمان اتفاق افتاده بود.
یعنی همان چیزی که من در باره اش در مشروطه هم صحبت کردم.
گفتم مشروطه خواهانی که به عنوان اون بخش روشنفکر جامعه رفته بودند و جهان پیرامون خودشون رو دیده بودند، جوامع غربی رو دیده بودند و جوامع غربی به واسطه اینکه یک نوع کلاس درسی برای این مردم بود، دیدند که چگونه در پی طی انقلاب تفکری که درشون رخ داد چگونه با کنار گذاشتن این نهاد دین از سیاست و به نوعی تضعیف این نهاد دینی تونستن پیشرفت های قابل توجهی رو بکنن.
پس این نگاه، یک نگاه اپیدمی بود که بین مردم ایران هم بود.
در بین مشروطه خواهان که به شدت وجود داشت قدرتمند بود.
به نوعی فصل الخطاب بود.
اصلا دیدگاه و نگرشی که مدام درش صحبت می شد همین نگاهی بود که قرار بود مذهب رو کمرنگ تر و کم قدرت تر بکنه تا بتونه کشور پیشرفت بکنه.
اما در وجود رضاشاه هم این عامل رو شما میدیدید که حالا یا تعبیرش بکنین به ضدیت با دین یا تعبیرش بکنین به ضدیت با نشانه های دین که همون روحانیون بودن.
حالا رضاخان میرپنج رو داریم که یک نظامی قدرتمند هست، قلدرمآبی هست، به دیکتاتوری باور داره و به نوعی در این نظامی گری پرورش پیدا کرده.
افکار غالبی که وجود داره روی اون هم تاثیر گذاشته.
به ایران حب و عشقی داره و با این برآیند کلی ای که در وجودش هست حالا قراره که یک کارهایی رو هم انجام بده.
مطمئنا ایده های انقلاب مشروطه در اون دوره از تاریخ قدرتمند بوده.
یعنی آرزوهایی که مشروطهخواهان داشتند اون زمان صدای بلندی داشته.
اینکه دوست داشتند دانشگاه داشته باشن، اینکه دوست داشتند راه آهن داشته باشند.
دوست داشتند به پیشرفت هایی برسند، اقتصاد رو رونق بدهند، شکل جامعه ی ایرانی رو عوض بکنند و خودشون رو نزدیک به اون جهان مدرن اروپایی بکنند.
اینها از آرزوها و آمال ها و آرمان های مشروطه خواهان بوده و خب رضاخانی هم بوده که در همین راستا قدم بر میداشت و همین آرزوها رو دوست داشته و او هم قلبش برای همین ایران می تپیده و به نوعی پیشرفت ایران رو در همین آرزوها میدیده.
پس این رضاخان مواجه میشه با این آرزوهای بزرگ و این آرزوها رو سعی میکنه که به پیش ببره.
در راه رسیدن به این آرزوها گام بردار و ایران رو کمک میکنه.
اما موضوعات مختلفی در این راستا شکل می گیرد.
نکته اول و مهم این است که به نوعی ما می توانیم تعبیر به این بکنیم که خواسته ها و آرزوهای انقلاب مشروطه مصادره شده به نفع رضاشاه رضاشاهی که این آرزوهایی که آرزوهای مردم ایران بوده، آرزوهای مشروطه خواهان بوده را خودش به دست می گیرد و عملی می کند.
یعنی مردم ایران در آن دوران آرزومند بودند که مدرسه داشته باشند، دانشگاه داشته باشند، راه آهن داشته باشند، پیشرفت بکنند، شکل جامعه شان تغییر بکند، شکل شهرها تغییر بکند، نزدیک بشوند به آن جهان مدرن.
و رضاشاه تمام این خواسته ها را می گرفته و عملی می خواسته بکند.
با همان نگاه خودش، با همان نگاه نظامی گری و با همان قلدرمآبی که در وجودش داشت.
یک دیکتاتور صالح.
دیکتاتور صالح که همه می تونیم تصویرش کنیم.
یعنی دوست داره گام های خوبی رو برداره.
اما با همون منش و مرامی که بهش معتقد هست که از ریشه های نظامی گری میاد و به شدت وابسته به فرمان و فرمانبرداری هست.
حالا این رضاشاه سعی میکنه که این تغییرات رو انجام بده و اعمال بکنه.
حالا پیرامون این خدماتی که رضاشاه برای ایران انجام داده در آینده صحبت خواهیم کرد.
اما برسیم به اون مبحثی که خیلی کلیدی هست و خیلی مهم هست در تاریخ ایران و در ارتباط با پهلوی هست.
ما یک مبحثی رو بیان کردیم و اون هم ضدیت با دین بود.
اینکه اعتقاد اون دوران از مردم این بود که باید این دین مهار بشه.
باید اون قدرت رو نداشته باشه.
و گفتم که این هم در بین مشروطه خواهان و هم در بین دیگر ملل دیگر قدرتمندان هم به همین شکل بود.
یعنی شما سه شخصیت رو در کنار هم دارید سه کشور نزدیک به هم ایران، افغانستان و ترکیه.
این سه کشور در کنار هم هستند.
از قضا هر سه یک دیکتاتور صالح رو در کشورشون دارن و هر سه این ها هم اعتقاداتشون به همین شکل و به همین منوال در خنثی کردن قدرت مذهبیون هست.
چرا که آیینه در برابر اونها یک جامعه ایده آل غربی هست.
جامعه اروپایی هست که با مهار قدرت دین مدام در حال پیشرفت هستند.
پس به فراخور دیدن این موضوع اون ها هم به این تکاپو می افتند که.
این تفکر رو در کشور خودشون حکمفرما بکنند.
یعنی شما مواجه میشید با آتاتورک در ترکیه؟
که پوشیدن لباس های مذهبی و استفاده از همون کلاه های مذهبی و یا اصولا یک شکلی از روحانی گری رو در کشور خودش ممنوع میکنه.
قدرت غالبه قوه قضائیه رو از اختیار این.
آخوند ها، ملاها، روحانیون هر اسمی که براشون میذارید نمایندگان مذهبی میگیره و سعی میکنه این رو به بخش عرفی جامعه واگذار بکنه.
حالا به کسایی که قرار هست یه دانشی در این زمینه داشته باشند و قوانینی که بر پایه عرف اجتماع خودشون نوشته بشه.
و موضوعاتی از این دست قرار است که نهاد مذهب ضعیف تر بشه، آموزش و پرورش ازش گرفته بشه.
آموزش و پرورشی که به صورت سنتی همواره در اختیار مذهبیون بوده همواره مذهبیون بودند که دروس علمی و دینی به بچه ها میدادند.
قرار نبوده که در اون دوران ایرانی ها و یا دیگر کشورهای اسلامی و مردمش با دروس علمی جهان آشنا بشن.
این چیزی که امروز ما در جهان خودمون میبینیم و چیز عادی ای برای ما هست در اون دوران اینگونه نبوده.
اون زمان قرار بوده که مردم و کودکانی که اگر قرار بوده تحصیلاتی بکنند همون تحصیلات مذهبی رو میکردند اما با نگاه به جهان پیرامون و دیدن اون پیشرفت های جهان غربی و اینکه اونها این آموزش رو در آموزش مباحث علمی پیش بردند، خب قاعدتا این دیکتاتورهای مصلح رو هم به همین جاها میرسوند که یک همچین تفکری را پیش ببرد.
پس این تفکر خنثی کردن قدرت مذهبی یک تفکر ریشه داری از اون اتفاقات در اروپا بوده و در جوامع غربی بوده که به واسطه اون رنسانس فکری که درشون اتفاق افتاد پیشرفت های بی بدیلی رو کسب کردند و حالا به عنوان آموزگار این جوامع شرقی این آیینه قدی رو در برابر میذارند و این آموزش رو میدن که برای پیشرفت باید این قدرت مهار بشه.
اما یک نکته کلیدی داره.
این مبحث یک نقطه کلیدی داره که شما میتونید دو شخصیت رو در کنار هم با هم مقایسه بکنید.
یکی آتاتورک هست و یکی رضاشاه.
دو انسان که در برهه تاریخی نزدیک به هم از دو جایگاه برابر. استفاده کردند.
شرایط برابری رو تقریبا با هم داشتند و کارهایی رو هم برای پیشرفت کشور خودشون قرار دادند.
اما یکی بدل به یک پادشاه منفور در بین ایرانیان شد و یکی تبدیل به پدر ترکها شد.
لقبی که آتاتورک داره به مفهوم پدر ترکهاست یعنی پدر ملت شد.
یک کسی تبدیل به پدر ملت شد و یک کسی تبدیل به یک پادشاه منفور شد که حتما همه می دونید.
حالا با نگاه های امروزی.
کاری ندارم که امروز مردم چه نگاهی دارند نسبت به رضا شاه.
حالا در باب این هم در قسمت های آینده حتما صحبت خواهیم کرد.
اما در همون برهه ای که این اتفاقات افتاد، رضاشاه یک تصویر دیگه ای از خودش داد.
یکی از جرقه های این اتفاق رو میتونیم در همین موضوع در نظر بگیریم که ایرانی ها در اون برهه از تاریخ پادشاهی برشون حکمفرما شد و ترک ها جمهوریت رو برگزیدند.
در صورتی که این اتفاق در اختیار همین دو فرد بود.
یعنی آتاترک از اینور میتونست انتخاب کنه که پادشاه ترک ها بشه و یا رییس جمهور ترک ها بشه.
و از این طرف رضاشاه هم همین حق انتخاب رو داشت.
اما وقتی نوبت به رضا شاه رسید، رضاشاه پادشاهی رو برگزید و آتاتورک ریاست جمهوری رو و جمهوریت رو حکمفرما در کشور ترکیه کرد که بزرگترین میراث آتاتورک برای اون مردم هست.
جدایی دین از سیاست رو تا حدی که امروز وجود داره تا حدی که بسیار هم سعی کردن که این رو تغییر بدن.
و امروز هم شما در ترکیه می بینید که شرایط به هیچ عنوان شرایط ایده آلی نیست.
پر از نقطه ضعف های بسیاری است.
اما شرایطی که به وجود آورده و امروز داریم می بینیم باز هم مدیون همان کارهای ابتدایی آتاتورک است یعنی آتاتورک که با توجه به شرایطی که داشت یک میراث به مردم کشورش داد که آن جمهوریت بود.
حالا هر چقدر دست و پا شکسته و با هر چقدر از معایب که قابل تغییر و بهتر شدن و پویا شدن بود و در عین حال جدایی نهاد دین از سیاست که این هم یکی از دستاوردهای بزرگ شد.
اما در قبال او و در برابر او ما رضا شاهی را داریم که وقتی نوبت به انتخاب جمهوریت و یا پادشاهی می رسد، پادشاهی را انتخاب می کند.
یکی از دلایل عمده این انتخاب هم مخالفت روحانیون هست.
یعنی شما اگر در این باب در تاریخ مطالعه کنید و یا با کسانی که صاحب تفکر هستند و یا یک نوعی سمپاتی با دوران پهلوی دارند صحبت بکنید، یکی از دلایل عمده رو در همین مخالفت روحانیون می دانند.
یعنی انگار که روحانیون در اون دوران با تمام اوامر رضاشاه موافق بودند و فقط با این موضوع خاصی که پادشاهی بود مخالفت می کردند و کسی که خودش رو در برابر اونها میدونه و یا قرار هست که قدرت اونها رو تضعیف بکنه.
چجوری میشه که در یک همچین موضوعی سر خم بکنه و قبول بکنه؟
یکی از دلایل عمده تفاوت این نگاه ها در همین موضوع هست.
چون میراثی باقی نمونده.
اگر قانون اساسی نوشته شده دوباره و دوباره با صدای بلند اسلام و تشیع درش پاسداشت شده. قدرتمند شده.
نهاد مذهب باز هم قدرتمند بوده در کشور.
اگر قرار بوده ما قدمی رو برداریم در راه رسیدن به دمکراسی در دوران رضاشاه اتفاق نمی افته و باز دوباره به واسطه پادشاهی همه چیز به نقطه اولیه خودش باز می گردد.
حتی شاید پیش تر از اون.
پس ما بزرگترین نقطه ای رو که اینجا داریم این تمایز بزرگ هست و ما حالا با یک سلسله ای رو به رو میشیم که پهلوی اول قدرت رو به دست میگیره و با اون روحیه دیکتاتورمآبانه و قلدرمآبانه ای که داره همه چیز رو در اختیار میگیره.
پادشاهی شکل میگیره، نهاد دین از سیاست جدا نمیشه و حال میتونیم در باب خدمات رضاشاه هم صحبت بکنیم.
رضاشاه خدمات ارزنده ای رو به ایران برای ایران انجام داده.
همه هم باهاش آشنا هستیم.
دانشگاه تهران، زدن راه آهن و موضوعاتی از این دست.
اینها کارهای بزرگ و اصولی ای بوده که انجام داده.
اما نکته اول این هستش که ما باید درک کنیم اینها آرزوهای مردم ایران بوده.
این رو باید بدونیم که مشروطه خواهان اگر در همون راستا قدم بر میداشتند قاعدتا این آرزوها رو به سرمنزل مقصود می رسوندن.
قاعدتا اونها هم در مجلس اگر قدرتی داشتند و اگر قرار بود ایران ما تبدیل به یک حکومت دمکرات بشه، قاعدتا همین آرزوها رو به پیش میبردند و قاعدتا خدماتی که رضاشاه انجام داد رو در ایران شاهدش بودیم.
هر چند اینها نفی کننده خدمات اون نیست.
این که رضاشاه برای ایران خدمت کرده قابل کتمان نیست و باید به آن اذعان کرد.
اما با این موضوع نمیشه همه چیز رو نادیده گرفت.
یکی از موضوعات مهم دیگه ای که من خیلی دوست دارم درباره اش صحبت بکنم در این قسمت از تاریخ صد ساله ایران و پهلوی اول موضوعات فرهنگی هست.
فرهنگی رو که ما به عنوان منش زندگی خودمون می شناسیم رو رضاشاه خواست که تغییر بده.
اگر ما به روزگاران مشروطه ایران برگردیم و تاریخ مشروطه رو زیر نظر بگیریم، بهتون گفتم که مردم در پی عرفی کردن اجتماع بودند.
دوست داشتند قوانین کشور عرفی بشه.
دوست داشتند نهاد دین ضعیف تر بشه.
ما در اون دوران با انسان هایی روبرو بودیم که دوست داشتند دین رو کم رونق تر بکنند و اون افکار جمعی خودشان را قدرتمندتر بکنند.
در همین راستا ما با افکاری روبهرو بودیم که دوست داشتیم زنها را هم بخشی از این اجتماع قرار بدهیم.
حالا شما این را در نظر بگیرید که من در قسمت قبل هم درباره اش صحبت کردم و گفتم که قرار است تغییرات از پایین به بالا اتفاق بیفتد.
قرار هست اگر امروز در ایران ما قرار به تغییری هست، اگر قرار هست که ما اعدام را لغو بکنیم، قرار هست که مردم از پایین این اتفاق را رقم بزنند تا این تبدیل به یک فرهنگ عمومی بشود، تبدیل به یک ارزش عمومی بشود که همه خواستارش هستند و برای رسیدن به آن تلاش می کنند.
قاعدتا اگر به این مرحله برسد، هر جامعه ای هر دستاوردی که داشته باشد غیر قابل خدشه و تغییر هست.
اما اگر قرار باشه این اتفاق از بالا اتفاق بیوفته و بالا فرمان به تغییر بده و این تغییر رو از بالا به پایین ما اعمال کنیم، در هیچ جای جهان جوابی ازش نمی گیریم.
یعنی شما بیاین یه نمونه ای رو در برابر تون داشته باشید.
مثل افغانستانی که در دورانی که به دست امریکایی ها اشغال شده بود.
قوانین این کشور تغییر کرد دیگه.
یعنی از همون بالا به پایین بود.
نگاه بالا به پایینی که قرار بود یک سری ارزش ها رو به این جامعه بخارونه بهشون تزریق کنه.
چه جوابی از این تغییر قوانین گرفت؟
چه اتفاقی در این کشور افتاد؟
آیا به عنوان مثال اگر شما در افغانستان اعدام را لغو می کردید یا لغو کنید، تغییری در اون جامعه شکل میگیره؟
شاهد به مراتب وحشیانه تر و زشت تر و کریه تر. صریحتر ببینید.
مردمی که در خیابون خودشون دارن خاکیان رو دار میزنند چون قرار هست این تفاوت و این تغییر از پایین اتفاق بیفته.
قرار هست که انسانها به صورت جمعی به یک معنی برسند و برای رسیدن به اون معنی تلاش بکنن.
اما دوران پهلوی در برابر این تغییر ایستادگی کرد.
پهلوی اول این تغییر فرهنگی رو خواست از بالا به مردم تحمیل بکنه.
یعنی یک مثال ساده که خیلی با زندگی ما در طول این تاریخ صد ساله همراه بوده مبحث حجاب زنان هست.
مبحث حجاب زنانی که در نگاه اول یک نگاه خیلی بزرگی رو در خودش داشته.
اینکه قرار هست پنجاه درصد از مردم این جامعه به جامعه برگردند.
قرار هست نگاه ما فرهنگ ما نسبت به زنان تغییر پیدا بکنه تا این بخش بزرگی از جامعه هم در ساختن این اجتماع تاثیر داشته باشند.
قرار است ما آن نگاه دگم و در خود مانده و عقب مانده خودمان را تغییر دهیم و این زنان را به عنوان یک قوه قدرتمند در جامعه به نوعی دخیل بکنیم در تغییرات اجتماعی.
در این راستا اتفاقات بزرگ و کوچک بسیاری رو میشه رقم زد.
یکی از این ها هم تغییر پوشش میتونه باشه.
حالا این تغییر پوشش و این حجاب رو به دو شکل مختلف و یا حتی به سه شکل مختلف میتونست اتفاق بیفته.
یکی این بود که مشروطه و مشروطه خواهان در راستای اعتقادات خودشون پیش می رفتند و ارزش های تازه ای رو با مردم مطرح میکردند و این اتفاق به مرور زمان پیش میرفت تا در نهایت ما به یک خواسته عمومی برای تغییر فرهنگی از پایین می رسیدیم و با اعمال قدرت از پائین به بالا این تغییر رو ایجاد می کردیم تو کشورمون.
یک نمونه این حرکت یک نمونه حرکتی بود که آتاتورک در قبال مردم ترکیه انجام داد.
یعنی اومد حجاب رو نه اجباری کرد و نه غیر اجباری کرد.
نگفت باید حجاب داشته باشید و نگفت نباید داشته باشید.
شما را آزاد در انتخاب حجاب گذاشت و بعد برای فرهنگ سازی به عنوان مثال همسر خودش بدون حجاب در اذهان عمومی ظاهر می شد.
خب این به نوعی فرهنگ سازی بود در قبال اینکه انتخاب من در باب حجاب این هست اما شما مجبور نیستید که حجاب داشته باشید یا نداشته باشید.
این هم به نوعی اون دیکتاتور مصلحی هست که با یک راهکاری قصد داشته که این اتفاق ولی باز هم از بالا به پایین اتفاق می افتد.
در کنار این ما نگاه آخری را داریم که نگاه رضاشاه است.
حالا یک رضاشاه دیکتاتوری هست که نظرش این هست که باید زنان وارد این اجتماع بشوند و خودش در ذهنیت خودش بزرگترین معضل رو در این وارد شدن زنان به جامعه حجاب اون ها میبینه و بعد به این برآیند کلی و به این تصمیم گیری میرسه که باید این حجاب رو اجباری از سر اون ها بردارن و به نوعی بی حجابی رو اجباری بکنن و ثمره ای که با ایران ما داشت و داره که در قسمت های آینده من پیرامون این موضوع بیشتر صحبت میکنم با سه نوع نگرش مختلف که نگاه درست این هست که از پایین این اتفاق بیفته و این ارزش در بین توده های جامعه اتفاق بیفته و در نهایت به اون نوک هرم برسه و نوک هرم رو مجبور به تغییر کند که یک تغییر همیشگی باشد.
اما دو دیکتاتور مصلح اجتماعی وجود داشتند که این دیکتاتورها به واسطه قدرتی که در اختیار داشتند میتوانستند این تغییر را زودتر پیش ببرند.
یعنی قرار نبود که حالا جامعه به این مرحله برسد.
یکی میاد و حجاب رو آزاد میذاره اما در فرهنگسازی نداشتن حجاب کوشا میشود و دیگری میآید و حجاب و داشتن حجاب را غیرقانونی اعلام میکند و حال اینکه چه ثمرهای را از این حجاب داشتن غیرقانونی در آینده به مردم کشورش میدهد که باید در باب این مساله بیشتر صحبت کرد و در آینده و در قسمت های بعدی درباره اش صحبت خواهیم کرد.
در باب پهلوی باید این رو در نظر داشته باشیم که پهلوی در دوران خودش خدماتی را به ایران انجام داده که این خدمات بخشی از آرزوها و خواسته های مشروطه خواهان بود.
اما این کارها رو را انجام داده و کارهای قابل سپاسی نیست.
دو اینکه این دیکتاتور مصلح به شدت قلدر مآب بوده و هر ایده و نظری رو به پیش می برده اونجوری که خودش میخواست.
در طول دوران حکومت خودش خیلی از کسان در زندان بودن، خیلی از همون مشروطه خواهان به زندان افتادند و حتی از بین رفتند.
کشته شدن، تبعید شدن و اتفاقات ریز و درشت بسیاری هم براشون افتاده.
اما ما نمی خوایم خیلی موشکافانه در این باب ها صحبت کنیم و قرار هست که موضوعات مهم رو با هم بررسی کنیم.
در باب رضا شاه به نکات بیشتری هم میشه اشاره کرد و موضوعات مختلفی رو مد نظر گذاشت.
اما من دو موضوع قابل عرضی رو داشتم که یکی همین قضیه حجاب بود که خیلی در آینده ی ایران تاثیر گذار بود و یکی هم انتخاب پادشاهی به جای جمهوریت بود که هر دو جزو جزء مهم ترین اتفاقات بودند و این تغییر نگاه و این نگاه متفاوت مردم ایران نسبت به رضاشاه و نگاه مردم ترکیه نسبت به آتاتورک از همین دو معنا هم حقیقتا قدرت می گیرد.
اما اینکه رضاشاه چه اتفاقی برایش افتاد هم خب قاعدتا همه در جریان هستیم.
بعد از جنگ جهانی دوم، رضاشاه به دست همان سه قدرت عمده آن روزهای جهان اتحاد جماهیر شوروی، انگلستان و آمریکا مخلوع شد و پسرش جای کارش آمد و خودش تبعید شد و زندگی اش را هم در بین دریا وداع گفت و از دنیا رفت.
اما مردمی را داشتیم که به شدت از رضاشاه ناراضی بودند.
مردمی که به واسطه کارهایی که رضاشاه در طول مدت پادشاهیش کرد ازش ناراضی بودند.
وقتی که رضاشاه از کار برکنار شد، مردم شادمان بودند.
مجسمه اش را به پایین می کشیدند و خوشحالی می کردند.
اینها اسناد تاریخی است که قابل رویت است و مردم از کارنامه ی حکومت او راضی نبودند.
با اینکه رضاشاه قلبش برای ایران می تپید.
با این که رضاشاه خدماتی را برای ایران ارائه داد اما چرا این حد مردم ازش ناراضی بودند؟
خب قاعدتا یکی از دلایلش ضدیت کورکورانه با دین بوده.
یکی از دلایل عمده اش این ضدیت کورکورانه با دین بوده.
یعنی قرار نبوده که دین رو تضعیف بکنه که اتفاقا دین رو قدرتمند تر کرده.
یک نکته ی ساده ی بشری وجود داره.
انسان ها به دنبال مظلومان هستند.
یعنی شما تاریخ بشریت رو نگاه کنید.
مهم ترین شخصیت تاریخ بشری کی هست؟
شما به کمیت انسان ها نگاه کنید.
بیشتر از سه میلیارد نفر در جهان مسیحی هستند.
پس میشه بدون اغراق اعلام کرد که مهم ترین و تاثیرگذارترین شخصیت تاریخ بشر مسیح است.
دلیل این همذات پنداری و سمپاتی مردم با مسیح چیه؟
قاعدتا مظلومیت مسیح است.
قاعدتا مصلوب شدن مسیح است.
مصائب مسیح است.
یعنی اگر مردم تا این حد نسبت به مسیح احساس خوبی دارند، به واسطه مظلومیتش است.
بیایید و وارد فرهنگ اسلامی و به ویژه شیعه بشوید.
اسم اول و آخر رو در شیعه چه کسی میزنه و چه کسی درباره اش گفته میشه؟
حسین بن علی امام سوم شیعیان دلیل این حجم از سمپاتی مردم با امام سوم شیعیان چی هست؟
دلیل مظلومیت اون آدم هست.
دلیل واقعه کربلا هست.
و الی آخر ماجرا.
این به این معنا هست که ما یک برداشت ساده ای رو میتونیم نسبت به انسان ها داشته باشیم که انسان ها همواره طرف مظلوم هستند و همواره با مظلوم هست که سمپاتی ایجاد میکنه.
همواره مظلوم رو به عنوان نماد برای خودشون قرار میدن.
در دوران حکومت پهلوی چه بنیانی تبدیل به مظلوم شد؟
چه بنیانی در جایگاهی قرار گرفت که مردم باهاش احساس سمپاتی ایجاد بکنند؟
آیا رضاشاه در جایگاه مظلوم قرار گرفت و یا نهاد مذهب و یا روحانیون؟
کدوم یکی از این دو بخش به شکل مظلومانه ای قرار گرفت تا مردم باهاشون احساس سمپاتی بکنن؟
یعنی هر عملی که رضاشاه در طول مدت پادشاهی خودش انجام داد به نفع روحانیت بود چرا که اونها رو در جایگاه مظلوم قرار داد و مردم با اونها احساس سمپاتی بیشتری کردند.
مردم بیشتر به سمت اونها کشیده شدند.
یعنی وقتی شما مراسم مذهبی مردم رو غیرقانونی اعلام میکنید و ممنوع اعلام میکنید.
مراسمی که شاید در بین مردم اگر جریان داشت به دست همون روشنفکران، به دست همون مشروطهخواهان و با فرهنگ سازی توسط همون بخش از جامعه میتونست هر روز کم رنگ تر و بی معنا تر بشه.
حالا قدرتمند تر میشه.
حالا میره در جایگاه مظلوم قرار میگیره و مردم دوست دارن در کنار اون مظلوم باشند.
حالا نگاهی که ما نسبت به حجاب داریم و اینکه ما میایم و حجاب رو غیرقانونی میکنیم و چادر از سر مردم پایین میکشیم و مردم و اون بخشی از جامعه که مومنین هستند دینداران هستند و مبلغان دینی و روحانیون هستند رو در نقطه ضعف قرار میدیم و به نوعی مظلوم قرار میدیم و حالا با زدن توسری زدن، کشیدن پایین وسط خیابون و هزار رفتار از این دست اونها رو مورد ظلم و ستم قرار میدیم.
حالا انسان ها قراره بین این دو طیف طرف کدوم رو بگیرند؟
کدوم مظلوم واقع شده و سمپاتی با کدوم یکی از این دو قشر هست؟
در صورتی که مشروطه خواهان و کسانی که اعتقاد به آزادی داشتند و مشروطه رو بنیان گذاشتند تفکراتشون در این راستا راهگشا بود.
یعنی اگر اجازه داده می شد تا مردم ایران خودشون انتخاب کنن و طی مرور زمان طی طریق بکنند، قاعدتا به جایگاهی می رسیدند که یک بخشی از مردم بی حجاب بودن.
حالا اینکه همه بی حجاب بودن اصلا موضوعی رو حل نمیکرد.
شاید یک درصدی بیست درصد با حجاب بودن.
خب اتفاقی نمی افتاد.
شاید اصلا هشتاد درصد با حجاب بودن و بیست درصد بی حجاب تفاوتی نمیکرد.
اگر این اتفاق میخواست به صورت معقول اتفاق بیفته قاعدتا ما به اون جایی که قرار بود و باید می رسیدیم می رسیدیم.
قرار بود توده های اجتماع به واسطه ی حرکت روشنفکران و الیت جامعه یک برآیند جدیدی رو بگیرن و فرهنگ تازه ای بهشون تزریق بشه، دانسته های بیشتری بهشون اضافه بشه و بعد با داشتن اون دانسته ها و این فرهنگ سازی تازه یک فرهنگی رو برای خودشون انتخاب کند.
اما رفتار زورمندانه و قلدرمآبانه ای که در قبال حجاب با مردم میشه اون بخش روحانیت و اون بخش مومنین رو در جایگاه مظلوم قرار میده و سمپاتی همیشگی انسان ها با طرف مظلوم قضایا هست.
هیچ کسی در هیچ جای دنیا یک نفری که یک کودکی رو داره کتک میزنه طرف اون مرد قدرتمند رو نمیگیره.
همه به دنباله روی از اون کودک هستن.
همه دوست دارن که در کنار اون کودک قرار بگیرن.
این ها از ذات های بشری ست.
اینها موضوعات ذاتی بشری ست.
همون مبحثی که خوبی خوبیست. بدی بدیست.
در بین همه مشترکه.
همه انسان ها همین جوری فکر میکنن.
پس وقتی ما داریم به تاریخ پهلوی اول نگاه میکنیم میبینیم که طول پادشاهی پهلوی به سود نهاد مذهب بود.
از هر سو نگاه کردن به این دوران سود را به جیب مذهبیون ریخته چرا که قدرتمند تر و بی پروا تر شدن.
چرا که اگر قرار بود میراثی از خود رضاشاه به جای بزاره مثل میراثی که آتاترک برای مردمش به جای گذاشت و اون جدایی نهاد دین از سیاست بود چنین کاری نکرد و باز هم مذهب شیعه و اسلام اثنی عشری به نوعی قدرتمند در قانون ما قرار گرفت.
اگر قرار بود که ما نهاد مذهب رو ضعیف بکنیم به واسطه مظلوم کردن اونها قدرتمند تر کردیم و بنیان اجتماعی بهتری رو به خودش گرفت.
توده های مردم با اونها احساس سمپاتی بیشتری برقرار کردند و بیشتر و بیشتر مردم به این سمت کشیده شدن.
در صورتی که تاریخ مشروطه ایران داره اعلام میکند که مردم اون دوره اصلا به دنبال شریعت نبودند، هر روز خودشان را دورتر میدیدند و این نگاه جمعی مردم که به نوعی در برابر روحانیت بود به واسطه تلاش هایی که پهلوی در دوران حکومتش حتی به فکر در برابر مذهبیون کرد به نفع مذهبیون تمام شد.
اتفاقات ریز و درشتی که دیدیم، پادشاهی که رضاشاه برای خودش انتخاب کرد به واسطه مخالفت مذهبیون باز هم در چشم مردم رضاشاه رو خوارتر و خفیف تر کرد و ثمره تمام این اتفاقات این بود که روزی که سه قدرت خارجی در ایران به جای مردم ایران تصمیم میگیرند و پادشاه قانونی ایران را خلع میکنند، مردم از شادی به خیابان ها می آیند.
مردم شیرینی پخش میکنن و مجسمه ی اون پادشاه رو به زمین می کشند.
ثمره تمامی رفتارهای رضاشاه در طول حکومت خودش همچین نتیجه ای رو به بار داشت.
اینکه ما می تونیم در باب خدمات رضاشاه صحبت کنیم شکی درش نیست.
اینکه ما می تونیم اذعان بکنیم که رضاشاه به ایران و ایرانیان علاقه مند بود شکی درش نیست.
اینکه ما می تونیم بگیم که قلبش برای ایران می تپید شکی درش نیست.
اما در عین حال می تونیم بگیم که رفتارهایی که انجام داد و کارهایی که انجام داد نتیجه عکس داد، قدرت مذهبیون رو بیشتر کرد، مردم رو ناراضی کرد و ما رو از مشروطه قدم های بیشماری به عقب تر کشوند.
مبحث تاریخ صد ساله ایران قاعدتا ادامه پیدا خواهد کرد.
اما در قسمت های بعدی در باب دیگر اتفاقات هم صحبت می کنیم تا بیشتر با هم در باب این تاریخ صحبت کنیم.
هدف از ساختن این برنامه در میان گذاشتن مسائل تاریخی نیست.
اینکه ما ریزبینانه در باب تاریخ صحبت کنیم، قاعدتا کسانی که علاقه مند به تاریخ هستند باید به کتاب های مرجع رجوع کنند و این کتاب ها حالا با دید های مختلف با موضوع های مختلفی که نوشته شده، چه کسانی که رضاشاه را در حد بت و خدا می پرستند و چه کسانی که از رضاشاه در حد جنون بیزارند و چه کسانی که حالا به نوعی میانه رو گرفته اند.
میشه کتاب ها رو خوند و دربارش تصمیم گرفت و این برنامه قصد نداره که موضوعات تاریخی رو مطرح کنه.
قرار هست از موضوعات تاریخی یک برآیند فکری رو در میون بذاره و ما رو به یک جایی برسونه که ببینیم چرا در طول این 2500 ساله ما همواره به دنبال آزادی بودیم و هیچ وقت به آزادی نرسیدیم.
دوستان تا اینجا به نظرم کافی هست در باب پهلوی اول این برنامه را ما ادامه میدهیم تا به تاریخ امروزی هم برسیم.
قسمت سوم : پهلوی دوم
خب دوستان ما تا اینجای برنامه و این ویژه برنامه ای که در باب ایران صد ساله و تاریخ ایران صد ساله تهیه شده، در باب پیش تر از مشروطیت صحبت کردیم و از مشروطیت گفتیم و در باب پهلوی اول و رضا شاه هم موضوعات را بیان کردیم و حالا باید برسیم به دورانی که پهلوی دوم بر سر کار بود.
و همان طوری که توی قسمت های قبلی هم دربارش صحبت کردیم، این برنامه یک برنامه تاریخی نیست که صرفا بخواهد حقایق تاریخی و فکت های تاریخی رو با شما مطرح بکنه.
قرار هست که ما از نگاه به این تاریخ به یک برآیندی نسبت به جهان حال امروزمون و شرایطی که ایران درش قرار داره برسیم و به نوعی ریشه کاوی بکنیم که چگونه ما به این شرایط رسیدیم.
کشوری که بیشتر از 200 سال هست به دنبال آزادی هست و سرانجام این دنباله روی و به نوعی تلاش کردن در راه آزادی امروزی که پر از خفقان هست رو نصیب خودش کرد.
یه توضیح خیلی کوتاهی در باب پیش تر برنامه میدم تا اگر دوستانی در حال حاضر به نوعی اضافه شدن به این برنامه یه برآیندی داشته باشن تا اینجا بدونن که ما داریم درباره چی صحبت میکنیم.
ما از یک دورانی صحبت کردیم دوران قاجاری که پیش تر از مشروطه یک حکومت فاسدی داشت.
پادشاهان عیاشی داشت.
شرایط ایران به شدت در تنگنا بود.
ما از فقر فرهنگی، از فقر سیاسی، از فقر اقتصادی رنج میبردیم و مردمانی که این جهان پیرامونشون رو دیدند، جهان اروپا رو دیدند و دیدند که چگونه با این اقوام مختلف جهان، با این انقلاب فکری که درشون به وجود اومده و کنار گذاشتن به نوعی دین و در عین حال تقسیم کردن قدرت به پیشرفت های قابل توجهی رسیده و این جرقه ای شد برای انقلاب مشروطه و مردمی که با آمال و آرزوهای این انقلاب را پیش بردند و اتفاقاتی که افتاد و دشمن خارجی به همراه آن قدرتی که در داخل وجود داشت به همدستی هم در برابر این انقلاب مردم ایستادگی کردند و بعد از آن هم در باب رضاشاهی صحبت کردیم که به قدرت رسید.
قلدر مآب بود، دیکتاتوری بود که خودش را دیکتاتور صالح می دانست.
برای ایران خدماتی را هم انجام داد.
چند نمونه و بارزه در خودش داشت.
یکیش قاعدتا ضدیت با روحانیت همان نهاد دین بود اما در نهایت به پادشاهی رسید و اتفاقاتی از این دست را برای مردم رقم زد.
مردمی که ناراضی بودند و بعد از اینکه رضاشاه به نوعی مخلوع شد، شادمان بود.
از اینجای داستان به نوعی ادامه می میدیم.
اینکه یه مقداری در باب اون حال و هوای ایران باید صحبت بکنیم.
اینکه ایران در جنگ جهانی دوم اعلام بیطرفی کرد و وارد جنگ نشد.
اما به نوعی میشد درک کرد که سمپاتی با آلمانها داره.
این قابل لمس و درک بود و حالا به واسطه اون نگاه هیتلر به نژاد آریایی و اینکه ایرانی ها هم به نوعی جزو اون نژاد آریایی به حساب می اومدند.
اما خوب برگه تاریخ تغییر کرد و هیتلر هم قدرت رو از دست داد و در همون گیر و داری که وجود داشت ایران اشغال شد توسط متفقین.
اون سه کشور قدرتمندی که با هم همراه شدند برای از بین بردن هیتلر یعنی آمریکا، بریتانیا و اتحاد جماهیر شوروی و این سه کشور قدرتمند آن روزگاران از سه جبهه مختلف ایران رو اشغال کردند.
و اولین کاری که انجام دادند این بود که پادشاه ایران را مخلوط کردند، از پادشاهی خلع کردند.
پادشاهی که رضاشاه بود.
حالا به دلایلی که آنها این نزدیکی و سمپاتی رضاشاه و هیتلر را احساس میکردند و به نوعی میخواستند دندونی نشان بدهند و قدرت خودشان را ثابت کنند، ما با یک پادشاه مخلوع روبهرو شدیم که یکی از شروطش این بود که این سلسله ادامه پیدا بکند و آنها هم به نوعی قبول کردند تا پسر رضاشاه، محمدرضاشاه به قدرت برسد و این خاندان پهلوی ادامه پیدا بکند.
خب شروع پادشاهی پهلوی پهلوی دوم این شکلی رقم خورد و خب اونها هم در خودشون در فکر خودشون به نوعی یه آینده ای رو برای ایران تصور میکردند.
یا آینده ای که یک پادشاه نه چندان قدرتمندی سر کار بیاد که بتونن در رفتارها و کردارهای اون به نوعی مدیریتی داشته باشن و بتونن آرزوها و آرمان های خودشون رو پیش ببرن.
در ایران که خب ایران هم یک کشور همواره استراتژیک در منطقه و جهان بوده حالا به دلایل عمده.
پس ما با پهلوی رو به رو شدیم.
پهلوی دومی که پادشاهی خودش رو اینگونه به دست آورد و ایران هم به نوعی یک کشور اشغال شده به حساب می اومد.
اینکه ما بخوایم در باب اون دوران صحبت بکنیم و اینکه چرا مردم ایران در برابر این هجوم دشمنان ایستادگی نکردند هم قابل درک است.
یعنی شما دارید در باب سه قدرت عمده جهان صحبت می کنید که در کنار هم قرار بوده به یک کشوری حمله بکنند و قاعدتا ایران هم در هر حالتی به این اشغال می رسید و در این جنگ شکست خورده بود.
از پیش تر شکست خورده بود و در عین حال مردمی که ناراضی بودند یعنی ما یک تصویری داریم.
در قسمت قبل در باب اینکه این ضدیت با روحانیت نه از جنبه اصولی و نه از جنبه و مبنای فکری و نه از توده ها به سمت بالا که از بالا داشت این قدرت نشانه می رفت روحانیت را و این مذهب در جایگاه مظلوم قرار گرفته بود و با آن تعریفی که دادیم انسان ها ناخودآگاه همواره جبهه نگاهشان به سمت مظلومین هست.
این قدرت مذهبی هم قدرتمند تر داشت می شد.
یعنی از نهاد اجتماعی بیشتری داشت برخوردار می شد.
این در صورتی بود که در دوران مشروطه این نهاد مذهب توسط روشنفکران و به نوعی مشروطه خواهان در حال تضعیف شدن بود.
اما سیاست هایی که رضاشاه اتخاذ کرد از جمله غیر قانونی دانستن مجالس ختم و یا حجاب را به نوعی اجباری کردند که کسی حجاب نداشته باشد و کشف حجاب معروف این قدرت نهاد دین را بیشتر و بیشتر کرد و نهاد مذهب دوباره تبدیل به یک قدرتی شد.
در ایران در صورتی که به صورت تاریخی هم همواره این نهاد مذهب در ایران قدرتمند بود.
حتی پیش تر از اسلام هم این نهاد همیشه قدرتمند بود و به نوعی در کنار نهاد پادشاهی قدرت دوم هم به حساب می آمد.
اما برگردیم به دوران پهلوی دوم و اینکه پهلوی دوم به قدرت رسید.
ما میتونیم دوران حکومت پهلوی دوم رو به دو بخش تقسیم کنیم.
این یک تقسیم بندی کلی میشه این دوره حکومت رو در نظر گرفت.
یک دوره، دوره سلطنت این پادشاه است.
سلطنتی که در نظامهای پادشاهی پارلمانی تعریف میشه.
این پادشاه قدرت اجرایی نداره.
قدرت قانونگذاری نداره.
و در مجموع وظیفه اش به نوعی سلطنت کردن هست و یک مقامی فارغ از مقام های اجرایی کشور به حساب میاد.
این یک دوره از حکومت پهلوی دوم هست.
دوره اولی که بعد از اشغال ایران به دست متفقین اتخاذ میشه.
پهلوی دوم تاجگذاری میکنه و پادشاه رسمی کشور میشه اما قدرت اجرایی نداره.
قدرت قانونگذاری نداره و فقط به عنوان یک نماد برای کشور به حساب میاد.
این دوره اولش هست تا زمانی که مصدق ظهور میکنه نفت را ملی میکنه و اون اتفاقات بعد از مصدق رخ میده.
تا اون دوران شما میتونید حکومت پهلوی اول رو در این بخش تقسیم بندی بکنید که فقط سلطنت میکرد.
سلطنت مشروطه قرار بود که بکنه.
قرار بود که قدرت خاصی نداشته باشه و یک مقامی فارغ از مقام های اجرایی کشور باشه.
اما بعد از این دوره، دوره دوم حکومت پهلوی دوم شکل میگیره و به نوعی پادشاه تبدیل به مقام اول اجرایی کشور میشه و تمامی نهادهای قدرت را به دست میگیره.
پس باید در باب حکومت پهلوی دوم وقتی میخوایم صحبت بکنیم حتما این تقسیم بندی رو داشته باشیم.
دورهٔ پیش از کودتای 28 مرداد و دوره ای پس از کودتای 28 مرداد.
حالا در باب هر کدوم از این دو بخش میتونیم صحبت بکنیم و با نگاه به این تقسیم بندی دوران پهلوی را بهتر از پیش مد نظر قرار دهیم.
در وهله ی اول باید اذعان بشه که میشد یک برنامه ی مجزایی هم در باره مصدق در پیش گرفت و درباره اش صحبت کرد چرا که جزو اتفاقات مهم تاریخی ما هست.
اما ما به خاطر اینکه این برنامه خیلی طولانی نشه و در قسمت های کمتری هم بتونیم جمعش بکنیم و به اون برآیند کلی برسیم.
گفتم هدف از ضبط کردن این برنامه تعریف کردن وقایع تاریخی نیست و اینکه قرار نیست فکت های تاریخی اینجا بیان بشه و به نوعی یک برنامه ی مرجع باشه.
قرار هستش که ما یک برآیندی نسبت به این اتفاقات داشته باشیم و موجز درباب هر کدام از این اتفاقات مهم تاریخی صحبت بکنیم.
پس از این دست هستش که ما توی این قسمت سعی میکنیم در باب مصدق و اتفاقاتی هم که پیرامون نهضت ملی اتفاق افتاده صحبت هایی بکنیم و در همان تقسیم بندی حکومت پهلوی دوم هم قرار میگیرد و این اتفاقات به نوعی در همان دوره ی تاریخی و اون برهه ی مهم تاریخی شکل گرفته.
پهلوی زمانی که به قدرت رسید خب سن و سال خیلی کمی داشت.
قاعدتا تجربه خاصی که نداشت هیچ، نوع تجربه اجرایی که نداشت و خب با اون سن و سال کم در برابر سیاستمداران کم سن و سالی که در ایران حضور داشتند، با تجربه ای که در ایران وجود داشتند نمیتوانست عرض اندامی بکند و در عین حال خاندان پهلوی هم به شدت.
ضعیف شده بود، هم از نظر نگاه جمعی و مردم ایران به واسطه کارهایی که رضاشاه کرده بود و آن بنیان را از دست داده بود یعنی در بین مردم عامه آن هواداری را نداشت، حتی بیشتر بر علیهش بودند.
خب وقتی که به اتفاق خلق شدن رضاشاه نگاه میکنیم، در آن دوران مردم ایران ابراز شادمانی میکنند.
یعنی در خیابانها شیرینی پخش میکنند، مجسمه رضاشاه را به پایین میکشند.
این دوره به ما این پیام را میدهد که خاندان پهلوی در این برهه از تاریخ هیچ پایگاه اجتماعی درستی نداشتند و بیشتر پایگاهی که بوده بر علیهشان بوده، به واسطه رفتارها و در عین حال قدرت بیگانه ای هم در ایران حاکم بوده که این قدرت هم اعمال نفوذ های مختلفی میکرده و نگاه کردن به تاریخ حکومتداری داری پهلوی اول هم نشون میده که رضا شاه خیلی سر سازشی هم با این حکومت های غربی نداشته.
خیلی همپوشانی هم با اونها نداشته.
این دو عامل دست به دست هم میداده و در عین حال نگاه به سن و سال خود محمدرضاشاه و این نداشتن تجربیات و در برابرش تعداد بیشماری مردان سیاسی که تجربیات زیادی داشتن دیگه اینها همه در برابر هم یک دوره ی کم فروغی رو از محمدرضا شاه تصویر میکنه که این دوره، دوره ی سلطنت مشروطه این پادشاه است که ناخواسته در یک وادی ای قرار گرفته بود که نمیتونست قدرت اجرایی درستی داشته باشه.
در این دوره از تاریخ مجلس دو باره به کار می افته.
هر چند که در مجلس همواره انسان های خودفروخته ای وجود داشته اند که از عوامل غربی حالا به نوعی خوراک گرفته اند و این اعمال نفوذ و قدرت بیگانگان همیشه در این کشور و بخصوص در این برهه تاریخی قدرتمند بوده است.
شما امروزه که با یک جهانی روبه رو هستید که این دست استثمار کمرنگ تر شده حتی امروز هم وجود دارد و در همه جا هم سعی میکنند که قدرت خودشون رو نشون بدن.
اما در حد فاصل پیش تر از جنگ جهانی اول و همینطور بعد از جنگ جهانی اول و حتی در زمان جنگ سرد، شما این اعمال قدرت کشورهای قدرتمند و بیگانگان رو در کشورهای مختلف میدیدید.
پس ایران هم از این قاعده مستثنی نبود.
درباره عثمانی ها صحبت کردیم.
اینکه اونها کشورشون تجزیه شد و یک کشور به اسم ترکیه کنونی از دل اون کشور عظیم از اون امپراطوری بزرگ دراومد.
بعد از جنگ جهانی اول.
خب این در ایران هم به همین شکل بود.
یعنی این قوای بیگانه مترصد این بودند که چه در دوران رضاشاه اول و چه در دوران محمدرضاشاه.
در این راه قدم بر میداشتند که این ایران را تضعیف بکند.
یعنی قدرت رو زیر سلطه خودشون بیارن و به نوعی دستنشانده خودشون بکنند.
در این تردیدی نیست.
اما اینکه ما بخواهیم نگاه بکنیم و در نظر داشته باشیم که این حکومت ها همه حکومت های خودفروخته بودند و خودشون رو تسلیم قدرت های بزرگ غربی کرده بودند هم دور از انصاف و دور از عقل هست، حتی دور از منطق و استدلال هستش.
اما این رو میشه بهش نگاه کرد که اینها همواره در تکاپو بودند.
یعنی سعی میکردند که در مجلس ایران نمایندگانی داشته باشند.
به خصوص انگلستان سعی میکرد که نمایندگانی سر کار بیایند که همپوشانی فکری با این قدرت استثماری بزرگ داشته باشید.
اسناد و مدارک زیادی هم توی این زمینه پیدا شده که چگونه برخی از نمایندگان مجلس به عنوان مثال ارتزاق شان از طریق همین کشورهای غربی بوده، از طریق همین انگلستان بوده.
و یا اینکه حتی در دوران پهلوی اول هم ما حرکات مختلفی رو دیدیم که ایران در یک قدمی تجزیه شدن بوده.
یعنی میدیدیم که روس ها عواملی دارند برای اینکه این کشور رو تجزیه بکنند و بخشی از ایران رو به اتحاد جماهیر شوروی مربوط بدونند.
اون اتفاقاتی که در تبریز می افته و اتفاقاتی از این دست.
با تمام این تفاسیر در اون دوران کم رونق و کم فروغ پهلوی دوم ما شاهد اتفاقاتی هستیم که نقطه بزرگ و روشن اون رو در دوران مصدق می بینیم.
حالا مصدقی که یک پیر کهنه کاری در سیاست هست از دوران قاجار در این سیاست نقش داشته.
تا دوران پهلوی دوم و در پهلوی دوم به نوعی به اون بلوغ سیاسی می رسه و نخست وزیر یک کشور میشه و یک آرمان و آرزوی بزرگ ملی رو سعی میکنه که به سرانجام برسونه.
قاعدتا این شخصیت کاریزمای بالایی داشته و به واسطه کارهایی که کرده به واسطه تجربه ای که داشته، به واسطه چهره ای که از خودش ساخته و مهم تر و بزرگ تر از اون به واسطه آرزویی که در دل مردم ایران شکل داده و اون هم ملی کردن صنعت نفت بوده.
صنعت نفتی که در اختیار انگلستان بوده و انگلستان بهره لازم رو از این ثروت ملی ما می برده و حالا یک آرزوی جمعی و ملی شکل می گیرد که ما می خواهیم که این صنعت پر رونق و این ثروت ملی را از آن خودمان بکنیم.
خب قاعدتا با توجه به این آمار و آرزویی که می توانسته جنبه عمومی پیدا بکند، مصدق چهره عمومی رو به خودش می گیره و تبدیل به یک.
قدرت اجتماعی می شه یک پایگاه عظیم اجتماعی برای خودش می سازد.
در باب اتفاقاتی که مصدق رقم زده هم میشه ساعتها صحبت کرد.
در باب معایبش میشه صحبت کرد.
در باب خدماتی که رسونده میشه صحبت کرد.
اما گفتم ما قرار هستش که توی این بحثی که داریم در باب ایران میکنیم به یک برآیندی پیرامون امروزمون برسیم.
پس خیلی نیاز نیست که در باب این مسائل ریز بشیم و نگاه بکنیم.
در همین حد می تونیم بهش نگاه بکنیم که یک شخصیت پخته سیاسی که حالا نخست وزیر کشور شده یک آرزوی جمعی و ملی رو میخواسته پیش ببره و در راه اون کار های بزرگی هم انجام داده.
حال اینکه در این دوره از رفتارها چه رفتارهای اشتباه و غلطی هم داشته قاعدتا غیر قابل کتمان هست اما در کنارش رفتارهای به شدت مثبتی هم انجام داده.
بزرگترین رفتاری که میشه به عنوان یک مثال تاریخی ازش یاد کرد و همواره در ذهن ها خواهد موند و تاریخ رو به نوعی پررنگ و قدرتمند در چشمان ما خواهد کرد، همین ملی کردن صنعت نفت بوده و اینکه شما با مصدقی رو به رو میشید که دکترای حقوق داشته، اولین ایرانی بوده که دکترای حقوق داشته از یک کشور اروپایی مثل سوییس و.
حالا این آدم میره و در مجامع بین المللی از حقوق ایران دفاع میکنه و آن رای معروفی که قاضی انگلیسی به نفع ایران میده.
یعنی در یک مخاصمه ای که دو طرف یک طرف انگلیسی هستند و یک طرف ایرانی.
رای قاضی انگلیسی به نفع مردم ایران هست.
و این هم از اون نقاط روشن تاریخ ایران هست.
با توجه به این موضوعات در کنار این جماعتی هم بودند که دوست داشتند ایران رو در همون برهه از تاریخ تبدیل به یک جمهوری بکنند.
چون وقتی نگاه میکنیم به جهان پیرامون خودمون و گفتم این نگاه های مشروطه خواهی یک نگاه هایی هست که در پی تکامل هست.
یعنی شما اگر تمام جهان رو زیر نظر داشته باشید میبینید که این اتفاقات از یک نقطه ابتدایی شروع میشه و کم کم پیش میره و تکامل پیدا میکنه تا به یک سرمنزل مقصود برسه.
و اصولا اتفاقاتی از این دست ایستا نیستند و پویا هستند و مدام در حال تغییر کردن هستند.
در این برهه هم اگر ما بخواهیم جمعی از این انسانهای پیشرو رو به عنوان مشروطهخواه در نظر بگیریم یا حالا آزادیخواه و یا هر عنوان دیگه ای، در پی این بودند که گام بعدی رو هم در این پیشرفت بردارند و ایران رو تبدیل به یک نظام جمهوری بکنند که دیگه ترسی از این قوای سلطنت نداشته باشند که مدام خفقان سیاسی رو به بار بیاره.
اطرافیان مصدق هم برخی از این دست بودند دیگه.
مثالش همون دکتر فاطمی معروف هست که خب دوست داشته که برای ایران یک آینده جمهوریت رو به ارمغان بیاره و خب همه حتما در باب 28 مرداد و اون کودتا میدونید.
اینکه تا چه حد دولت انگلستان و یا دولت آمریکا نقش داشتن در این کودتا و چه کارهایی کردند برای اینکه محمدرضا شاهی که از ایران رفته بود رو دوباره برگردوند دوباره بهش قدرت بدن.
چه کارها و چه اقداماتی انجام شده؟
همه درباره اش می دونیم.
درباره اون لمپن هایی که در این دوباره به قدرت رسیدن محمدرضاشاه نقش ایفا کردند.
همه در باب این مسائل می دونیم و اگر نمی دونیم باید دربارش بخونیم و باز هم نگاه های چندسویه رو مورد نظر قرار بدیم که چه کسانی که دلباخته مصدق هستند.
در این باب کتاب های متعددی نوشتند و چه کسانی که به محمدرضاشاه پهلوی سمپاتی داشتند.
در این باب کتاب های مختلف تاریخی نوشتند و به نظر من باید از هر دو دست خونده بشه تا یک برآیند مناسبی رو نسبت به این موضوع داشت.
هر دو طرف مخاصمه صحبت هایی کردند که مطمئنا موضع مشخصی نسبت به این انسان ها و این اتفاق مهم تاریخی داشتند.
باید هر دو مورد مطالعه قرار بگیره و ما یک تصمیم و یک تصویر درستی نسبت به این موضوع داشته باش.
در نهایت این هستش که ما وارد دوره دوم حکومت پهلوی میشیم.
یعنی اون بی اقتدار بودن و کم فروغ بودن و اون کم قدرت بودن.
محمدرضاشاه پهلوی تا پیش تر از کودتای بیست و هشت مرداد به یکباره تغییر میکنه و اون رو تبدیل به یک پادشاه قدرتمند میکنه.
تبدیل به یک پادشاه مستبد میکنه.
حالا هم سن و سالش بیشتر شده هم بزرگترین رقیب سیاسی خودش که به نوعی میشه مصدق اسمش رو گذاشت از میدون به در شده و هم در عین حال.
حالا با توجه به اون اتفاقاتی که در بیست و هشت مرداد می افته احساس میکنه شاید یک پایگاه اجتماعی هم داشته باشه.
و ما با دوره دوم قدرت محمدرضا شاه پهلوی روبهرو میشویم.
از پادشاه گوشه نشینی که هیچ قدرت اجرایی نداشته، کم کم بدل به یک پادشاه مستبد و قدرتمند میشود.
حالا پادشاهی که همه چیز را به دست میگیرد دوست دارد تمام عوامل به دست خودش اتفاق بیفتد.
من در باب این رویارویی مصدق و محمدرضا شاه در باب این موضوع و اینکه ما یک مقداری موشکافی بکنیم در قسمت بعد صحبت خواهم کرد.
چون اینجا قرار است که ما در باب انقلاب صحبت بکنیم و طیفهای مختلف فکری و آنجا بهتر و بیشتر میشود صحبت کرد.
در این برنامه خاص قسمت سوم قرار است که بیشتر در باب خود پهلوی صحبت بکنیم.
پس از این دسته است که ما از موضوع تقابل فکریای که بین مصدق و محمدرضاشاه هست میگذریم و بیشتر نگاهمان را زوم میکنیم روی همان اتفاقاتی که در دوره پهلوی افتاده.
حالا پهلوی قدرت رو به دست گرفته.
رقبای خودش رو از صحنه به دور کرده.
به نوعی پیروزمندانه به ایران برگشته.
حالا با اون کودتا.
با اتفاقاتی که افتاده.
حالا با اینکه ما بخوایم صد در صد این رو در نظر بگیریم که همه اتفاقات توسط قدرت های خارجی اتفاق افتاده، این کودتا صد در صد توسط اون ها بوده.
اما اگر بخوایم نقطه اعتدال رو در نظر بگیریم، فرای اینکه بخشی از این چماق به دستانی که برای برگردوندن محمدرضا شاه به میدان اومده بودند قاعدتا به واسطه پول بوده که این میدان رو پر کردند.
اما خب برخی هم بودند که شاید علاقه ای داشتند.
یعنی باید اون نقطه تعادل رو در نظر گرفت.
حالا احساس میکنه که پایگاه اجتماعی هم داره و کلا روحیات محمدرضا شاه در این دوره دوم قدرت مندی اش تغییر می کنه.
از اون پادشاه در پستو به میدان می آید اما به شکل دهشتناکی به میدان می آید.
دیگه قرار هست که همه چیز رو خودش مد نظر داشته باشد.
قرار است که تبدیل به یک دیکتاتور کلاسیک بشود که از ریزترین تا درشت ترین موضوعات کشور و تمامی تصمیم گیری ها را خودش به شخصه انجام بده.
و اینجا هست که اون دوره ی دوم حکومت پهلوی دوم شکل می گیرد.
اما باید در این قدرت مندیش و این دورانش فرای.
حالا اتفاقاتی که منجر به انقلاب می شود چند موضوع را هم مد نظر داشت.
یکی اینکه محمدرضاشاه پهلوی روحیه مذهبی ای داشت.
یعنی شما اگر روبه رو بشید با گفتارهایی که ازش هست، اتفاقاتی که در طول زندگیش افتاده می تونید به این نتیجه برسید که نقطه برابر پادشاه قبلی هست.
یعنی پدر خودش یه شخصیتی بوده که یه ضدیتی با اون نهاد روحانیت داشته اما حالا در برابر یک پادشاهی به قدرت می رسه که نگاه های مذهبی داره با اون بخش از روحانیت احساس همذات پنداری می کنه. گهگاه.
از نجات پیدا کردنش به دست ائمه صحبت می کنه.
یعنی اون نگاه های مذهبی رو شما می تونید در این دوره از تاریخ ببینید.
در وجود این شخصیت تاریخی ببینید و این بزرگترین تناقض و تضادش با پدرش است.
حالا شما یک نظام فکری رو به وجود آوردید و قرار بوده که به وسیله قوه قهریه یک اتفاقی رو پیش ببرید.
یعنی به عنوان مثال قرار بوده که قرار قرار بر این نبوده که توده ها یک تغییرات فرهنگی رو به وجود بیارن.
یعنی اگر قرار هستش که اون اتفاقی که توی کشور های اروپایی افتاد خب مردم اروپا به یک بلوغ فکری رسیدند الیتی در اون جامعه بوجود اومد که حالا به واسطه نوشتن، به واسطه فلسفه، به واسطه هنر و به واسطه هر ابزاری که می توانست فرهنگ مردم را تغییر بدهد، فرهنگ عامه مردم را تغییر دادند و نگاه ها را نسبت به دین و مذهب چرخاندند.
اما در ایران ما قرار بر این نبود یعنی نگذاشتند که این اتفاق بیفتد.
چون من صحبت کردم و گفتم مشروطه خواهان این نگاه ها را داشتند و اگر زمان پیدا می کردند، اگر جهان به نوعی آرام تر از این دوران پیش می رفت، این اتفاقات می توانست از توده ها بیفتد و قدرت در بالا را تغییر بده.
اما این اتفاق در ایران ما برعکس این موضوع افتاد و از بالا این اتخاذ این نوع تغییر فرهنگی اتخاذ شد.
اما برای استمرارش قاعدتا نیاز است که همان راه ادامه پیدا کند.
هر چند که ما می دانیم به جبر نمی شود چیزی را تغییر داد نمی شه نگاه های عموم رو تغییر داد به موضوعی.
مگر اینکه این نگاه جمعی تغییر کنه مگر اینکه از طریق فرهنگی این اتفاق بیفته.
یعنی اگر شما قرار باشه که با اسلام و خرافات اسلام مثلا به عنوان مثال مبارزه کنید، اگر این اتفاق از توده ها بیفته و حالا یک جمع روشنفکری پیدا بشن که برای مردم سخنوری بکنن، این اتفاق به مرور زمان افتادنی هست.
اما اگر قرار باشه که یک کسی در نوک هرم قدرت بشینه و به جبر قرار باشه این خرافات رو از بین ببره قاعدتا نتیجه عکس میده.
حالا شما این رو در نظر بگیرید که این جبر قرار باشه بعد از یک مدت نقطه عکس خودش رو پیش بره.
یعنی در یک بخشی از تاریخ قرار باشه که یک پادشاهی و پادشاه پدری در برابر این خرافات جبهه بگیره و حالا پادشاه پسری بیاد اون قشر مظلوم رو قدرتمند هم بکنه.
خب قاعدتا همه چیز از بین میره دیگه به هیچ وجه نمیشه این رو پیش برد.
پس ما باید در باب پهلوی دوم به یک نقطه ای که نقطه عکس و در برابر پدرش هست هم اشاره بکنیم.
رضاشاهی که ضدیت با روحانیت داشته و به نوعی این پیشرفت و تعالی مردم ایران و کشور ایران رو در کم قدرت نشون دادن این نهاد پرقدرت می دونسته و به واسطه رفتارهایی که کرده اونها رو تبدیل به بخشی مظلوم جامعه کرده که حالا مردم با اونها سمپاتی بیشتری دارند و بعد از مدتی وقتی پسرش قدرت اول رو به دست میگیره و در اون دوره دوم حکومتش یک حکومت استبدادی رو پدید میاره، با اون قشر مظلوم خودش احساس سمپاتی میکنه و بهشون میدون بیشتری میده.
پس حالا همه چیز رو در اختیار دارند.
همون پایگاه اجتماعی که به واسطه مظلوم واقع شدن در طول اون سالها براشون رفتن و به دست آوردن و هم یک میدونی که یک پادشاهی که نگاه متفاوتی داره براشون اتفاق افتاد.
حالا در باب این نگاه های مختلف سیاسی که در اون دوران وجود داشته چون من از بیشترشم نگفتم حتی در دوران رضاشاه و یا در دوران مشروطه چون نگاه های سیاسی کم کم شکل گرفتند.
اما من صحبت نکردم چراکه دوست داشتم در یک قسمت مجزا که پیرامون انقلاب قرار هست صحبت بکنیم در باب این نگاه های مختلف سیاسی بیشتر صحبت بکنیم.
اما در همین حد باید در باب دوران رضاشاه در باب دوران محمدرضاشاه صحبت کرد که این تفاوت و تمایز وجود داشت.
اما در عین حال باز هم باید در باب خدمات این دوران هم صحبت کرد.
در باب خدماتی که می تونست دو سویه و دوطرفه باشه یعنی شما با پادشاهی رو به رو میشید که دقیقا به مثال پدر.
اگر آرزوها و آرمان هایی رو مردم داشتند و دوست داشتند خودشون طی مرور زمان به اونها برسند رو قرار بوده که خودش به تنهایی انجام بده.
همون اتفاقی که در دوران پهلوی اول هم افتاد.
من گفتم آمال و آرزوهایی که مشروطهخواهان داشتند هم قاعدتا.
به عنوان مثال تحصیل رایگان و یا اجباری مثلا کودکان این سرزمین بوده.
ساختن دانشگاه بوده.
ساختن راه آهن بوده و عناوینی از این دست.
قاعدتا در ذهن هر آزادی خواه مشروطه خواه هم شکل گرفته بوده و اینها جزو آمال و آرزوها بوده.
اما یک دیکتاتور مصلحی قرار بوده تمام این کارها رو بکنه.
حالا این که چقدر این کارها در چشم مردم زیبا بیاد، این موضوعیه که باید بیشتر دربارش فکر کرد و پهلوی هم.
پهلوی دوم هم از همین قاعده پیش رفته به نوعی در جهان پیرامون خودش میدیده که انقلاب های مختلفی در حال وقوع است.
جهان در حال تغییر است.
مردمان مثال مردمان گذشته نیستند که همه چیز را قبول کنند.
حالا انسان ها خواسته های زیادی دارند.
تا قبل از آن دنیا به نوعی تعریف می شد که شما سراسر وظیفه بودید.
یعنی اگر ما ملاک و معیار را بیشتر مذهب قرار دهیم، دین و مذهب همواره در پی تعریف وظایف است.
نسبت به خدا حقی را برای شما قائل نمی شود.
اما نظام فکری نوین در جهان، انسان ها را محق می دانست و برایشان حقی را تعریف می کرد و اصولا چهره و تصویر دنیا در حال تغییر بوده، مدام در حال تغییر بوده، انسان ها آرزوها و آمال های جدیدی را به دست می آوردند و در راه احقاق آن حرکت می کردند و به نوعی محمدرضا شاه هم با این جهان و پیرامون خودش آشنا بوده و سعی می کرده پیشدستی بکند.
یعنی شما مواجه می شوید با انقلاب سفید و انقلابی که شاه و مردم به اسم انقلاب شاه و مردم شکل گرفت.
یعنی سعی کرد اون خواسته های عمومی رو به نوعی جوابگو باشه.
اون اتفاقاتی که در باب کشاورزان افتاد تا حالا چه مقداری نتیجه عکس داد جای بحث داره اما به نوعی خواسته های انسان ها رو سعی کرده که خودش پیش دستی بکنه و انجام بده که از اون انقلاب به نوعی جلوگیری بکنه.
خواسته هایی که مردم دارند رو خودش بهشون بده.
حالا این که سپاه دانش شکل میگیره و سپاه های مختلفی که شکل میگیره.
اما این رو باید همیشه مد نظر داشت.
من در باب این مسئله هم صحبت کردم.
حالا در قسمت آتی هم که در باب انقلاب هست باز هم بیشتر صحبت میکنم.
در باب همین سپاه ما سپاه دین رو هم داشتیم.
یعنی اون دوستانی که در باب دوران محمدرضا شاه صحبت میکنند باید این رو هم مد نظر داشته باشند.
وقتی ما داریم در باب این صحبت میکنیم که روحیات محمدرضا شاه عکس پدرش بوده و این تضادی که بین این دو بوده، این نهاد را قدرتمندتر کرده.
این موضوع اینکه یک کسی که با ضدیت با روحانیت مدام در گلاویز بوده و به واسطه رفتارهایی که کرده این نهاد را تبدیل به یک نهاد مظلوم کرده و انسانها باهاشون سمپاتی برقرار کردند، حالا در دوران پسرش روبه رو میشه با میدون دادن بسیار بدی که حتی تحت عنوان سپاه دین قدرت این را دارند که بروند و با مردم در باب این اعتقادات صحبت بکنند.
پس این قاعدتا نتیجه عکس رو خواهد داد.
این رو نمیشه کتمان کرد که چه رضاشاه و چه محمدرضا شاه برای ایرانیها کارهایی رو انجام دادند و به نوعی اهدافشون در راستای کمک کردن بوده اما همواره این رو باید در نظر داشت که کمک کردن به این نیت انسان ها.
راهگشای امور نیست.
شما نیاز به تخصص هم دارید.
نیاز به استدلال هم دارید.
نیاز به محاسبات درست هم دارید.
یعنی تنها و تنها نیت درست داشتن گره گشا نیست.
مثال ساده اش هم این هستش که من نیت کمک کردن به انسان ها رو دارم.
اگه انسانی که مریضی قلبی داره و نیازمند جراحی هست و من با نیت خوب خودم نمی تونم درمان بکنم نمی تونم بگم چون من نیت خوبی دارم پس سینه این آدم رو می شکافم و قلبش رو عمل می کنم و نیاز دارم که تخصصش رو داشته باشم تا بتونم بهش کمک کنم.
پس در مورد اول باید اذعان بکنیم که چه رضا شاه و چه محمد رضا شاه نیت مثبتی رو برای مردم ایران داشتند.
افکاری رو داشتند که دوست داشتند ایران پیشرفت کنه و به تعالی و رستگاری برسه.
اما اینکه تا چه اندازه در این راستا تخصص داشتند، راه حل داشتند و رفتارهای درستی انجام دادند.
این موضوع مورد بحث ما است.
تا چه اندازه اجازه دادند که توده های مردم به این تغییر برسند؟
این موضوع قابل بحث است.
این موضوعی است که ما را به این سکون و سکوت رسانده و در نهایت به آن شورش انسان ها را کشانده.
در باب دوران پهلوی باید در باب دوران پهلوی دوم باید گفت که من وقتی این حکومت را به دو بخش تقسیم کردم، در بخش دوم چه طریقتی داشت که مدام و مدام رو به سمت استبداد بیشتر کشانده می شد.
یعنی شاید بعد از.
زندانی شدن حصر خانگی مصدق این قدرت کمرنگ تر بود اما مدام در حال قوت گرفتن بود.
به جایی رسید که ایران را در یک خفقان و یک ایست لیست کامل سیاسی قرار داد.
هر نوع تفکر سیاسی نفی شد.
همه اتفاقات و تصمیمات با یک نفر بود.
این هم در دورانی بود که ما باید این را در نظر داشته باشیم که آن دوران تاریخی ما یک دوران پر رونقی از نظر اقتصادی بوده.
دورانی بوده که حالا فروش نفت راحتتر اتفاق میافتاد و قیمت نفت چندین برابر شده بود و حالا ما رونق اقتصادی را داشتیم و در کنارش نیازمند به این آزادی های سیاسی هم بودیم.
اما این آزادی های سیاسی به هیچ وجه به مردم داده نمیشد و استبداد حاکم بر سپهر سیاسی ایران بود و این دو با هم جمع شدنی نیستند.
در تمام کشورهای جهان در کنار هم سعی میکنند رونق سیاسی و اقتصادی را پیش ببرند.
وقتی مردم از نظر اقتصادی قدرتمندتر میشوند در کنارش نیازمند این هستند که از نظر سیاسی هم آزادانه تر بتونن رفتار بکنن.
جای بیشتری رو داشته باشن برای اذعان نظراتشون.
اما این سانسور، این خفقان، این استبداد سیاسی و این راکد شدن وضع سیاسی مردم به این نارضایتی دامن میزنه.
ما در نهایت به پهلوی میرسیم که حالا قرار هست یک حزب در ایران به عنوان یک حزب سیاسی و حزب رستاخیز باشه که همه امور در اختیار همین حزبی که به نوعی سرسپرده به نظام پهلوی و محمدرضاشاه پهلوی هستن.
همه امور رو به دست بگیرند.
قرار هست که مجلس ایران تبدیل به یک مجلس یک سویه ای بشه که بیشتر از اینکه کاری انجام بده و یا قانونی رو به نفع مردم تصویب بکنه، مجیز پادشاه رو بگه.
اطرافیان پادشاه باید افرادی باشند که مجیز پادشاه را بگویند.
قرار نیست نقدی صورت بگیرد.
قرار نیست که این قوه محرکه سیاسی کشور تکون بخوره.
قرار نیست ما اشکالات و مشکلات رو بشناسیم و در راستای برطرف کردن اون گام برداریم.
قرار هست که هر اتفاقی که می افته تعبیر به بلند فکری و بلند نظری پادشاه بشه.
حتی اگر اتفاق بد و اشتباه هست.
و این استبداد سیاسی ما رو به مراحل بعدی میرسونه که منجر به انقلاب میشه.
در دوران پهلوی دوم همونطور که گفتم اتفاقات مثبتی هم افتاد.
اما حتی این اتفاقات مثبت هم تعبیر به معنای منفی میشد.
چرا که انسان قاعدتا دوست داره چیزهایی رو که آرزو می کنه رو خودش به دست بیاره.
دوست داره در راه اون خواسته ها تلاش بکنه و به نوعی در اختیار گذاشتن آن حتی میتونه نتیجه عکس بده و فرای آن.
حقیقتا در دوران پهلوی اجازه داده نشد به مردم که مردم خودشان بخواهند که این چرخه را به گردش در بیاورند.
اجازه داده نشد تا مردم بتوانند خودشان تصمیم بگیرند فرهنگ را تغییر بدهند.
اگر مردم ایران قرار بود که.
به نوعی به عنوان مثال همان مثالی که قبلتر هم صحبت کردم حجاب را از سر بردارند، این نیاز به یک تحول فرهنگی داشت.
این نیازمند این است که تفکر مردم تغییر پیدا بکند تا به این مرحله برسند که حجاب از سر برود.
اما اگر قرار باشد این اتفاق به زور و با قدرت باتوم و دشنه و شمشیر اتفاق بیفتد، قاعدتا جواب عکس میدهد حتی اگر رفتار درستی باشد.
در باب تمام اتفاقات به همین شکل بود.
اتفاقات مثبت فراوانی در دوران پهلوی دوم هم می افتد.
مثلا شما به این.
این رو در نظر داشته باشید که حق رای به زنان در دوران پهلوی دوم اتفاق می افتد.
خیلی جلوتر و پیش تر از خیلی از ممالک پیشرفته ی اروپایی این قابل تقدیر هست.
این اتفاق مهم و روشن هست.
توسط یک دیکتاتور صالح اتفاق می افتد.
اما اینکه چقدر این مردم با این موضوع نزدیکی دارند و چقدر این اتفاق از برآیند تفکرات این مردم پیش رفته و چقدر فرهنگ این در وجود انسان ها وجود داشته، چقدر مردم تلاش کردند که این فرهنگ را تغییر بدهند و به این جایگاه برسند، موضوع مهمی هست.
چون قاعدتا خیلی از اتفاقات بزرگ و قانون های پیشرونده ای که در جهان وجود دارد اگر از دل خواست مردم اتفاق نیفتد نتیجه عکس میده.
مثالهاش هم بسیار هست.
در مجموع در باب دوران حکومت پهلوی دوم هم میشه ساعت ها صحبت کرد.
اما من سعی میکنم که صحبت رو ببندم و در همین جا بهش خاتمه بدم.
چرا که ما قرار هست که یک موضوعات مهمی رو بگیریم و بتونیم درک بکنیم که چرا ایران ما به این شرایط رسیدیم.
قسمت بعدی قاعدتا در باب انقلاب صحبت خواهد شد.
من سعی میکنم یک مقداری بیشتر در باب انقلاب ایران صحبت بکنم و ریشه هاش رو بیشتر موشکافی بکنم.
قسمت چهارم : انقلاب ایران
خب دوستان تا اینجای برنامه و در این قسمت های گذشته ما در باب مشروطه، پهلوی اول و پهلوی دوم صحبت کردیم و حالا قراره که در باب انقلاب ایران صحبت بکنیم.
انقلاب سال پنجاه و هفتی که منجر به یک انقلاب اسلامی در ایران شد.
تا اینجا موضوعاتی رو بیان کردیم که به ما این راه رو نشون میداد که در نهایت ایران دچار یک انقلابی خواهد شد.
چرا که در نکته اول ما در باب انقلاب مشروطه ای صحبت کردیم که مردم خواسته هایی داشتند.
شاید یکی از بارزترین خواست هاشون به نوعی شرطی کردن سلطنت بوده.
یعنی دوست داشتند که قدرت اول کشور پاسخگو به مردم باشه و قدرتش مهار بشه.
این حتی از اسم انقلاب مشروطه هم بر میاد و ما میتونیم این رو درک کنیم که پس این انقلاب اگر یک هدف غایی و نهایی داشته باشه همین شرطی کردن پادشاهی بوده و وقتی ما داریم در باب این صحبت میکنیم که انقلاب قریب الوقوعی در پشتوانه این انقلاب مشروطه میتونسته شکل بگیره این هست که پهلوی اول و پهلوی دوم هر دو در طول حکومتشون این خواست عمومی و مردمی که چند ده سال از خودشان در گذشته اتفاق افتاده بوده را زیر پا گذاشتند و هر دو در دوران پادشاهی شان به نوعی دیگر تبدیل به یک دیکتاتور شدند و حکومت را تبدیل به یک حکومت استبدادی کردند و خواسته اصلی مردم که پادشاهی پارلمانی و مشروطه بوده را زیر پا گذاشتند.
چه رضاشاه چه خوب همه در باره اش می دانند و مشخص برای مردم بوده که تا چه حد به دیکتاتوری علاقه داشته و چه مقداری هم در دوران حکومتش این دیکتاتوری را به پیش برده و چه محمدرضا شاه پهلوی که من حکومتش را به دو بخش تقسیم کردند و در بخش دوم هر روز نزدیک تر به این حکومت استبدادی شده بود و نظام سیاسی ایران در خفقان کامل قرار داشت و ایران در این برهه از تاریخ هم تبدیل به یک حکومت استبدادی شده بود.
پس وقتی انسان هایی در یک کشوری هستند که در پنجاه سال گذشته اش به عنوان مثال آرزوی رسیدن به یک آزادی سیاسی را دارند و قرار است که این حکومت پادشاهی را تبدیل به یک حکومت پادشاهی مشروطه بکنند.
قاعدتا هرچقدر که از این معنای ابتدایی خودشان دورتر بشوند، قوت های انقلاب هم درشون قدرتمندتر میشه و بیشتر به این سمت پیش میرن.
اما ما در این قسمت سعی میکنیم بیشتر در باب این انقلاب صحبت بکنیم.
در وهله اول به نظرم در باب این انقلاب باید به طیف ها و انواع نگرش سیاسی که در اون دوران در ایران باب بوده بپردازیم.
اینکه در این تاریخ صد ساله ایران چه نوع های نگرشی شکل گرفت و قدرتمند بود.
خب این طیف ها هر کدوم نقشی رو بازی کردن.
در این تاریخ ایران و در انقلاب 57 به ویژه همشون دارای نقشی بودند.
ما می توانیم این نوع نگاه های سیاسی رو در اون دوره به سه دسته کلی تقسیم بندی بکنیم.
یک دسته کمونیسم بود.
اون نگاه کمونیستی مارکسیستی که در ایران و در جهان جاری و ساری بود.
یعنی به مثل امروز نبود که کمونیسم و مارکسیسم جوابش رو در دنیا داده باشه و مثال ها و مصداق های فراوانی ازش وجود داشته باشه که مردم بدونن.
ثمره این نوع تفکر هم یک نظام پر از رفاه رو برای مردم به ارمغان نمیاره.
یعنی مردمی که با اتحاد جماهیر شوروی روبه رو شدن و اون اردوگاه های کار اجباری و الی آخر ماجراها رو دیدند، متوجه شدند که آمال و آرزوهاشون در نگاه کمونیستی شکل نمی گیره.
اما اون برهه از تاریخ به نوعی رویای کمونیستی در بین بیشتر آدم ها جاری و ساری بود.
حتی اگر با خیلی از دوستانی که در اون دوره از تاریخ زندگی کردند صحبت بکنید مواجه با این میشید که هیچ جوونی در اون تاریخ نبوده که علاقه مند به کمونیسم نباشه و چپ خودش رو ندونه.
هیچ آزادیخواهی نبوده که خودش رو چپ ندونه ولی به نوعی آمال و آرزوی بیشتر مردم این نگاه چپ بوده.
این نگاه چپی که در خطه ای هم که ما زندگی میکردیم مطمئنا پر رونق بوده.
اما نمیتونسته در اون حدی که در کشور های دیگه قدرتمند شده بود قدرتمند بشه.
چرا که ایران یک کشور مذهبی بوده و این قاعدتا یک سدی در برابر راه اونها بوده و بعد این نزدیکی فکری هم که کمونیست ها با اتحاد جماهیر شوروی داشتند هم به نوعی لطمه میزده.
چون روسیه در طول تاریخ به ایران لطمه های زیادی زده بود و زده در طول این تاریخ ما شاید بیشترین کشوری که به ما لطمه زده همین روسیه باشه و این نزدیکی فکری با روس ها مردم رو بدبین می کرده نسبت به اروپا.
اما در مجموع نگاه کمونیستی قاعدتا یکی از نگاه ها و طیف های فکری قدرتمند پیش از انقلاب در ایران بوده و در اون برهه تاریخ از همون دوره های گذشته هم قدرتمند بوده.
چه در دورانی که رضاشاه به قدرت رسید، چه در دورانی که محمدرضا شاه به قدرت رسید.
در تمامی ادوار یکی از طیف های فکری قدرتمند همین نگاه کمونیستی بوده.
نقش های مهمی هم در این تاریخ ما بازی کردند.
چه در کودتای 28 مرداد، چه پیش تر از اون، چه در دورانی که در دوران رضاشاه به نوعی قصد و هدف داشتند که بخش هایی از ایران رو از ایران تجزیه بکنند و در طول این مدت چندین ساله ای که ما داریم درباره اش صحبت می کنیم.
کمونیست ها همواره یک نقش مهمی را بازی کردند و فرای آن هم گفتم در بین جوان ها همیشه یک قوه مستحکم و قدرتمندی بودند.
یک جور نماد روشنفکری بودند.
همه ی روشنفکر های آن دوران به نوعی باورهای چپی داشتند.
یک نزدیکی و قرابت و سمپاتی با چپها داشتند.
خیلی کم و به ندرت می توانستید روشنفکری را پیدا بکنید که اعتقادات چپی نداشته باشد.
پس یکی از طیف های قدرتمند آن دوران کمونیسم و آن نگاه چپ بود.
یکی از طیف های فکری قدرتمند کلاسیک و سنتی ایران هم قاعدتا همیشه دین و مذهب بود.
یعنی ایران در طول این تاریخ چند هزار ساله اش همیشه کشور مذهبی بوده، همیشه کشوری بوده که به نوعی مذهب زده و دین زده بوده حتی پیش تر از اسلام هم ایرانی ها این نهاد قدرتمند رو در خودشون داشتن.
یعنی در دوران ساسانیان این نهاد دین و قدرت زرتشتیان خیلی بالا و عظیم بوده.
بعد از اون هم به همین شکل همیشه ایران نهاد مذهب رو در کنار نهاد سلطنت داشته.
پس یکی از قدرت های کلاسیک فکری هم در اون دوران همین مذهبیون بودند.
اونها هم در طول این تاریخ نقش های بسزایی رو بازی کردند.
چه در دوران مشروطه، مخالفت هایی که با مشروطه خواهان میکردند و یا برخی از این طیف های فکری که حتی با مشروطه خواهان نزدیکی هم میکردند.
اما غالب اونها مطمئنا مخالف این نوع نگرش بودند و اصولا مخالف هر نوع نگرش پیشرویی بودند.
در طول تاریخ اما نقش هایی رو بازی کردن در همون دوران مشروطه و چه بعد تر از اون و مواجهه شون با نظام فکری پهلوی اول و این تنگنایی که قرار گرفتند و ما در باب این مظلومیت هم صحبت کردیم و کم کم تبدیل به یک سمپاتی برای عموم مردم شدند و دوباره اون پایگاه اجتماعی رو به دست آوردند.
یکی از طیف های فکری قدرتمند هم که همیشه به صورت کلاسیک مذهبیون بودند.
همیشه هم در حال نوسان بودند.
یعنی در دوران مشروطه پایگاه اجتماعی به شدت ضعیفی داشتند.
اما با طی طریقتی که پهلوی ها در دوران حکومتشان می کنند، این پایگاه اجتماعی هر روز قدرتمند و قدرتمند تر میشد.
در کنار کمونیست ها و مذهبیون یک طیف فکری دیگه ای هم وجود داشته که حالا ما به اسم ملیون میشناسیمشون جبهه ملی هایی که قرابتی با ایران داشتند، نماد های مختلفی هم در طول این تاریخ از خودشان به جای گذاشته اند.
مثل مصدق که یکی از نمادهای پرقدرت و قدرتمند این ملیون در طول تاریخ ایران بوده و ما میتونیم این سه طیف فکری رو به عنوان سه نماد قدرتمند در سپهر سیاسی ایران و به نوعی مخالفت با حکومت پهلوی در نظر بگیریم.
سه طیفی که هر کدوم با یک نگاه خاصی دنیا رو پیش میبردند و هر کدوم آرزوها و آمال های خودشون رو داشتند.
چپ هایی که دوست داشتند در نهایت یک حکومت کمونیستی رو روی کار بیارن با اون تعاریف مشخص شون نسبت به برابری و نوع نگاه اقتصادی شون. در کنارشون.
مذهبیون که قاعدتا دوست داشتند یک حکومت شرعی با عدالت علی و این مسائل به بار بیارند و یک بخشی هم که میلیونی بودند که با تفکراتی نزدیک به تفکرات جوامع غربی در پی بوجود آوردن یک حکومت غربی بودن، نه به مفهوم اینکه قرار باشه خودشون رو نزدیک به حکومت های غربی بدونن، نه به این معنا که قرار بوده اونها رو به عنوان یک سمبل و نمادی در راه پیشرفت قرار بدن.
همون کاری که مشروطه خواهان کردند و به نوعی می شه گفت که این ملیون همون مشروطه خواهان گذشته بودند که کم کم بال و پر گرفتند و قدرتمندتر شدند و اینها اون هایی بودند که دوست داشتند یک نظام سیاسی به وجود بیارن که نزدیک به اون جوامع غربی و اون جوامع پیشرفته جهان باشه.
جمهوریت رو در ایران قدرتمند بکنند و یا اگر قرار هست که پادشاهی در ایران وجود داشته باشه برگردند به همون قوانین مشروطه و پادشاه رو قانونمند در جای خودش قرار بدن.
پادشاهی که سلطنت کنه و قدرت اجرایی و حکومت رو به دست دولت بده.
این سه طیف فکری پیش از انقلاب قدرتمند بودند و هر کدوم هم.
در راه این پیش بردن انقلاب خدماتی را انجام دادند.
چون ما قرار هست که در این قسمت خاص در باب انقلاب ایران صحبت بکنیم، قاعدتا باید با این سه گروه بیشتر آشنا بشیم و این سه طیف فکری رو بیشتر بشناسیم تا در نهایت برسیم به اینکه چگونه این گروه ها به یک انقلابی رسیدند و اصولا موضعشان در باب انقلاب چگونه بوده و الی آخر ماجرا.
چون شناخت این سه گروه و این سه طیف فکری بزرگترین کمک رو به ما میکنه در راه شناخت انقلاب.
خب قاعدتا پیدایش این گروه ها هر کدوم بر می میگرده به یک بخشی از جامعه یعنی کمونیست هایی که خوب.
با شنیده شدن این آمال و آرزوی جهانی به اسم کمونیسم در جهان دائما در حال بازتولید بوده و یک زمانی از تاریخ ما یک بخش بزرگی از جهان را تحت سیطره ی تفکر کمونیستی میدیدیم.
این برهه از تاریخ، برهه ی قدرت کمونیسم در جهان بود.
همه جای دنیا این آرزو و آمال شکل داشت و قدرتمند بود.
ایران هم از جهان مستثنی نبود و من گفتم که بیشتر روشنفکران ایرانی عقاید چپ را داشتند.
آمال و آرزو را در این نگاه های چپ میدیدند و این فریادی که از برابری میزد برای همه لذت بخش بود.
ما در قسمت های دیگر هم در باب این برابری صحبت کردیم و گفتیم که انسان ها به ذات علاقه مند به این برابری هستند و اصولا با ناعدالتی و بی انصافی سر سازش ندارند.
حتی مثال هایی هم در این باب زدیم.
پس قاعدتا شنیده شدن آمال و آرزویی که صحبت از برابری و انصاف می کند برای همه لذت بخش است.
خصوصا برای کسانی که بیشتر فکر می کنند و بیشتر در پی تغییر هستند.
پس ریشه های کمونیسم در ایران همان جوری که در سرتاسر جهان شکل گرفته بود در ایران هم شکل گرفت و ثمره این شکل گرفتن، پیدایش گروه های متفاوت کمونیستی در ایران شد که در طول تاریخ پیدایشش کارهای مختلفی کردند.
چه آن زمانی که قرار بود در برابر مصدق از خودشان واکنش نشان بدهند و واکنشی نشان دادند، چه در زمانی که قرار بود در ایران کارهایی انجام بدهند و کارهای خاص خودشان را انجام دادند و اصولا تبدیل به یک نوعی از نگرش سیاسی شده اند.
فرای آنها مذهبیون هم یک جایگاه همیشگی در بین مردم داشتند و اینها در طول تاریخ همواره قدرتی را داشتند.
اما این قدرت همیشه در حال نوسان بوده یعنی همان طوری که ما صحبت کردیم در دوران پیش تر از مشروطیت، مردم ایران به نوعی سعی می کردند که این نگاه خودشان و راه خودشان را جدا بکنند.
آن روشنفکرانی که جهان غرب را دیده بودند به این نتیجه رسیده بودند که یکی از بزرگترین عوامل عقب ماندگی کشور های اسلامی وجود اسلام است و سعی داشتند که این فرهنگ را به نوعی تبدیل به فرهنگ غالب بکنند و تا جایی هم در این راه پیش رفتند.
پس یعنی وقتی در دوران مشروطیت ما میدیدیم که این پایگاه اجتماعی کم رنگ تر و کم قدرت تر شده به نوعی که شما مواجه می شدید با کسانی که حاضر نبودند این لباس را به تن بکنند، این لباس را از تن در میاوردن.
این لباس به نوعی مورد مضحکه مردم بوده و عناوینی از این دست که وقتی تاریخ مشروطه رو میخونی باهاش مواجه میشی.
یعنی این پایگاه اجتماعی تزلزل داشته اما بعد از به قدرت رسیدن پهلوی و اون اتفاقاتی که باهاش شده گفتم تبدیل به یک نماد مظلومیت میشه و باز مردم به صورت ذاتی با این قشر مظلوم واقع شده احساس سمپاتی میکنن و به سمتش کشیده میشن.
و حالا در این نوسان و دوران حکومت پهلوی دوم هم این قدرت به مراتب بیشتر و بیشتر میشه.
پس این طیف فکری که ما به نام مذهبیون میشناسیم هم در ایران ریشه دار قدرتمند بودند.
چه پیش تر از مشروطه و در طول تاریخ همواره یک نهاد پرقدرتی بودند که گفتم این پایگاه اجتماعی شون گهگاه دچار تزلزل میشده، گاهی قدرتمند و گاهی ضعیف می شوند.
در طول تاریخ صد ساله ایران هم رفتارهای گوناگونی از خودشان نشان داده اند.
به عنوان مثال در مواجهه با مصدق، آیت الله کاشانی که به عنوان نماد این نوع تفکر بوده هم به نوعی در برابر مصدق قرار می گیرند.
یا در طول تاریخ کارهای ریز و درشتی که می کنند، گروه هایی که به وجود می آورند از گروه های افراطی وحشتناک مثل فدائیان اسلام در نظر بگیرید که کارهای وحشتناک و ترور های وحشیانه ای انجام می دهند تا گروه های مختلفی که حالا قرار است که صحبت بکنند و راهکارها و ایده هایی بدهند، به نوعی تبدیل به روشنفکران دینی بشوند شبیه به شریعتی و عناوینی از این دست.
پس اینها هم در طول این تاریخ صد ساله رفتارهای خاص خودشون رو نشون دادند.
ریشه هاشون برمی گشته به همان ریشه های کلاسیک و سنتی ای که در ایران وجود داشته و همواره هم وجود داشتن این پایگاه رو مدام در حال تغییر میدیدن.
در بین مردم و توده ها فرای اون جبهه ملی ای رو داشتیم که این جبهه ملی هم ریشه هاش بر میگرده به همون مشروطه خواهان.
قاعدتا نزدیکترین طیفی که شاید هسته اصلی اون مشروطه خواهان رو در نظر بگیریم در نهایت تبدیل به اون ملیون شدن و ملی گرا ها شدن.
ملی گرا هایی که اونها هم قدرت رو داشتن.
اونها قرار بوده که اون اتفاق درست ایران رو از اون ابتدا رقم بزنن.
قرار بوده که فرهنگ رو در لایه های مختلف جامعه تغییر بدن.
همون جماعتی که قرار بوده مذهب رو کم رنگ تر بکنه قرار بوده که قدرت مذهب و این نهاد رو ضعیف بکنه.
قرار بوده که برای پیشرفت و تعالی مردم قدرت پادشاه رو کم تر بکنه.
قرار بوده که ایران رو به اون مشروطه برسونه.
به پادشاهی پارلمانی برسونه و کم کم ایران رو در راستای رسیدن به دموکراسی کمک بکنه.
پس ملی گرایان هم از همون دوران مشروطه وجود داشتند و در طی طول این تاریخ هم نقش های مهمی ایفا کردند.
بزرگترین نماد و نشانه شون رو هم میشه به مصدق مربوط دونست چرا که بیشتر این ملی گرا ها قبله آمال شون رو در همون مصدق می بینند و مصدق به عنوان نمادی از این ملی گرایان شناخته شده.
پس این طیف هم یک طیف ریشه دار در ایران بوده که رفتار های مختلفی رو در طول این تاریخ انجام داده.
اما فرای این ریشه ها و پیدایش این گروه ها و این طیف های فکری، تقسیم بندی های بیشماری هم بین این ها شکل گرفته.
یعنی طی مرور زمان در طول این تاریخی که پیش تر از انقلاب اتفاق افتاد، من گروه های فکری رو میدیدم که مدام در حال بازتولید خودشون هستن و تبدیل به شاخه ها و گروه ها و فرقه های مختلفی میشن ولی در دل مذهبیون با یک گروه های رادیکالی روبرو می شدیم مثل فدائیان اسلام که اتفاقا بیشتر این سردمداران امروزی جمهوری اسلامی هم از همین طیف فکری میان.
یعنی شما وقتی اسمی از نواب صفوی می برید قند تو دل همین جماعت مجنون هستش که آب میشه.
یعنی یک گروه رادیکالی که با ترور دیگران قصد داشته که خودش رو قدرتمند بکنه و به نوعی در سپهر سیاسی ایران با قتل عام و کشتار بدرخشه.
مذهبیون تبدیل به طیف های مختلفی شدند از مذهبیون که به نوعی در پی نزدیکی با پادشاهی در ایران بودند تا مذهبیون رادیکالی که به فکر از بین بردن پادشاهی و در عین حال از بین بردن تمام مخالفین بودند.
مذهبیون دارای گروه های مختلفی شدند اما متحدتر از دیگران بودند یعنی راحت تر زیر یک پرچم قرار میگرفتند.
حالا در آینده که قرار است ما بیشتر در باب این انقلاب صحبت بکنیم میرسیم به این مطلب.
اما وقتی به تقسیم بندیشون نگاه میکنیم میبینیم که بیشتر تقسیم بندی یکپارچه ای داشتند.
یک تقسیم بندی که اگر از طیف اول تا آخر رو میخواستید درش قرار بدی همه به یک ریشه بر می گشتند و ریشه فکری و اعتقادی شون که از یک ماخذ مشخصی آب میشده.
و در عین حال نگاه هم یک نگاه مشخص بوده.
فرامین یک فرامین مشخص بوده و راحت تر با هم جمع میشدند و این طیف به نوعی اتحاد بیشتری با هم داشت.
در کنار آن وقتی به کمونیست ها نگاه می کنید، کمونیست ها هم دچار تقسیمات زیادی می شوند.
از کمونیست هایی که قرار بوده به صورت مسالمت آمیز حکومت را تغییر بدهند تا آن هایی که قرار بوده نزدیکی به وجود بیاورند با حکومت تا آن هایی که قرار بوده فقط و فقط ضدیت بکنند با دیگر گروه ها تا گروه هایی که قرار بوده جنگ های مسلحانه بکنند و حکومت را مسلحانه به زانو در بیاورند و حتی تا آنجایی که شما کمونیست هایی را می دیدید که مذهبی بودند، یعنی حالا کمونیستی که قرار است با مذهب گره بخورد.
که نمونه گروه هایش را هم همه با آن آشنا هستیم که حالا این اعتقاد کمونیست را با اعتقاد مذهبی گره دادند.
چرا که هم مذهب در ایران قدرتمند بوده و هم پایگاهی داشته و حالا سعی کردند که این دو نوع نگاه مختلف را که با هم در تضاد هست با هم به نوعی جمع میکنن.
اسطوره ها رو از هم به قرض بگیرند و در نهایت یک نگاه من درآوردی رو شکل بدهند.
از کمونیسم هم دچار تقسیمات متعددی شد.
شاید بارزترین این نگاه ها یک اون نگاهی باشه که به فکر جنگ مسلحانه افتاد و یک بخش دیگه ای هم اونهایی باشند که با مذهبیون خودشون رو ادغام کردند و نزدیکی فکری با مذهبیون شکل دادند.
جبهه ملی هم دچار تقسیماتی شد.
جبهه ملی هم تقسیماتی رو در طول خودش دید که شاید مهم ترین این تقسیمات رو بشه به اون بخشی نسبت داد که حالا آرا و عقاید خودش رو در باب ایران و ایرانیت، در باب پیشرفت و پیشروی ایران، در باب مشروطه و مشروطه خواهی و عناوینی از این دست با مذهب گره دار و ملی مذهبیون رو شکل داد که اونها هم نمادهای مستحکم و قدرتمندی دارند که قابل شناخت هستند برای همه.
پس ملی گراها هم در خودشون یک سری تقسیماتی رو داشتند که بزرگ ترین و نمادین ترین این تقسیمات را میتوانیم برگردانیم و با مذهبیون به نوعی گره دهیم که نگاه هایشان نزدیک به مذهبیون شد.
حالا ما در همین ابتدای امر و این تقسیم بندی، این سه طیف مختلف و قدرتمند فکری ایران پیش از انقلاب به یک نقطه مشترکی رسیدیم به یک نقطه مشترکی که همه این عناوین رو بر میگردونه به مذهبیون.
یعنی ما مذهبیون رو تصویر کردیم که گفتیم فرامینی مشترک داشتند، نگاهی مشترک داشتند و اگر بینشون تقسیماتی هم شکل گرفته این تقسیمات در یک راستا و در یک سویه بوده.
همه با هم به نوعی همپوشانی فکری رو داشتن چرا که اون ریشه ی فکریشون یکسان بود.
اما در عین حال وقتی به کمونیسم هم نگاه میکنیم، وقتی دو تقسیم بندی رو براشون قائل میشیم، یکی اون بخشی که قرار بوده مسلحانه بجنگن، دومین بخش میشه اون کمونیست هایی که قرار بوده اعتقاداتشون رو با اعتقادات مذهبی گره بدن.
یعنی باز هم یک سر این تقسیم بندی دوباره به مذهبیون بر می گردد و در عین حال وقتی جبهه ی ملی رو هم خواستیم در این تقسیم بندی ها جای بدیم، شخصیت های موثرش رو اگر زیر نظر قرار بدیم می بینیم که اینها هم در اون تقسیم بندی نهایی یک طیفی رو بوجود میارن که با این مذهبیون احساس خویشاوندی و نزدیکی می کنن، افکار خودشون رو گره میدن با اعتقادات مذهبی.
مثالهاش هم زیاد هست.
اون کسانی که در دوران مصدق وزیر بودند هم به همین شکل بودند که اون برخیشون که بعدها نگرش های نزدیک به نگرش های مذهبیون دیدم.
مثلا نماد هاشون هم اون بخش مذهبیشون قدرتمند و مستحکم بوده.
مباحث شون همیشه مباحث مذهبی بوده.
به نوعی تعبیر به همین روشنفکران امروز دینی میشن.
اینایی که قرار هست که اسلام رو به شکل جدیدی برای دیگران معنی بدند.
پس در این تقسیم بندی طیف های فکری هم به این نقطه میرسیم که باز هم مذهبیون قدرتمند بوده.
اما فرای این تقسیم بندی ها و این نتیجه ای که ما گرفتیم باید بریم و ببینیم رفتار پهلوی دوم نسبت به این طیف های فکری چگونه بوده.
حالا پهلوی اول هم رفتار های مختلف و متضادی داشته اما موضوع قابل بحث ما نیست چرا که بیشتر پهلوی دوم هستش که باید روش مانور داده بشه چون در نهایت در دوره ی پادشاهی اون بوده که این انقلاب اتفاق افتاد.
اما میشه یه اشارتی هم در باب پهلوی اول کرد.
پهلوی اول که قاعدتا با این طیف فکری همواره مخالفت داشت، چه با کمونیست ها، چه با جبهه ملی ها و چه با مذهبیون.
اما شاید بشه دید در این تقسیم بندی اگر بخوایم بینشون تفاوت بزاریم بگیم که پهلوی اول ضدیت بیشتری رو با روحانیون و با اون بخش فکری مذهبیون داشت و بعد از اون با کمونیست ها و به نوعی جبهه ملی ها کمتر در تنش بوده هرچند که با اونها هم به شدت در تنش بوده.
اگر اون ملی گراها رو به نوعی مشروطه خواهان در نظر بگیریم اما بیشترین حجم از این ضدیت خودش رو با مذهبیون داشتند.
حالا ما محمد رضا شاهی رو داریم که در برابر این عناصر بیشترین نزدیکی فکری رو با مذهبیون داره.
یعنی نقطه عکس پهلوی.
خب به شدت از کمونیسم می ترسه و خیلی از جاها سعی می کنه با همون همان سیاستی که آمریکا برای مبارزه و مقابله با کمونیسم پیش گرفته بود، یعنی بها دادن به مذهبیون برای ریشه کن کردن کمونیست ها پیش برود.
خب همه می دانیم که کمونیسم شاید بزرگترین مخالف و دشمن در برابرش آمریکا است.
آمریکایی که بر پایه نظام سرمایه داری همواره شکل گرفته و به نوعی نماد سرمایه داری در جهان است و همواره این تضاد را با نگاه فکری کمونیستی داشته و بیشتر اوقات هم برای مقابله و مبارزه راه حل و راهکارش میدون دادن به مذهبیون بوده، چرا که خب همه می دونیم که نگاه کمونیستی یک نگاه ماده گرایانه ای هستش که درش خدا رنگ و بویی نداره.
به نوعی آتئیست هستند و بی خدا هستند و این افراد بی خدا شاید بزرگترین دشمن در برابرشون می تونن مذهبیون باشن که اونها رو به طور کلی قبول ندارن.
یعنی مذهبیون ایرانی که اونها رو نجس می دونن کافر حربی می دونن.
پس شما وقتی می خواید برای دور کردن یک دشمنتون حتی حاضرید به یک دشمن دیگه هم رو بیارید، یه دشمنی دارید که می دونید با بها دادن به این دشمن می تونید اون دشمن رو از سر راه بردارید.
و این راه حل امریکایی که در طول تاریخ چه در گذشته و چه در حال و در طول تاریخ معاصری که ما باهاش رو به رو هستیم، همون رفتارهایی که در افغانستان هم انجام می دن در کشورهای دیگه هم انجام دادند و ثمره اش قدرت گرفتن یه گروهی مثل القاعده و طالبان و الی آخر ماجرا بوده.
در اون برهه از تاریخ هم توسط محمدرضا شاه اعمال می شده برای اینکه با کمونیست که به نوعی دشمن اول و اصلی خودش می دونسته مقابله کنه به مذهبیون بهای بیشتری می داد.
در کنار این صحبت کردیم و گفتیم که پهلوی دوم روحیات مذهبی هم داشته.
یعنی شما کتاب خاطراتش رو وقتی می خونید دو بار اذعان می کنه که من رو ائمه کمک کردند و از مرگ نجات دادند.
این یعنی همون روحیات مذهبی.
وقتی به حج میره یعنی روحیات مذهبی تا آخر عمرش وقتی پایبند به مذهب اسلام بود، به دین اسلام و مذهب تشیع هست.
یعنی همون روحیات مذهبی.
وقتی هر سال به زیارت.
امام هشتم شیعیان در مشهد میره این هم باز به همون معنای مذهبی بودن هست.
در کنار این مذهبی بودن برای مقابله با کمونیسم و اون سیاست خاصه ای که در آمریکا و حتی در ایران در اون دوران اتخاذ میشده به مذهبیون بهای بیشتری داده.
نمونه های بسیاری هم داره و این مذهبیون رو قدرتمند تر کرده.
ما یک تعریف مشخصی رو دادیم.
تا اینجای کار.
اینکه ما یه پهلوی اولی داشتیم که یه ضدیت خالصی داشته با مذهبیون، مذهبیون رو در موضع ضعف قرار داده و در موضع مظلومیت قرار داد و سمپاتی بین مردم شکل گرفته و حالا پهلوی دوم با توجه به روحیات مذهبی و برای جلوگیری از کمونیسم و اشاعه کمونیسم در ایران به این مذهبیون میدان داده.
پس این قاعدتا دارای همه چیز را برای مذهبیون به پیش میبرد.
حالا یک سری مذهبی هستند که یک پایگاه اجتماعی را به دست آوردن و قدرت را هم به دست میگیرند و میتوانند بیشتر و بهتر در باب افکار و عقاید خود صحبت بکنند و این افکار و عقاید حالا خریدار هایی هم دارد.
پس در این سه طیف این رفتار متناقضی بوده که محمدرضاشاه داشته با کمونیسم که قضیه اش مشخص بوده و مذهبیون هم که دربارش صحبت کردیم هم سمپاتی ای که به صورت شخصی با مذهبیون داشته و هم راهکاری که برای از بین بردن کمونیسم داشته.
در کنار این با ملی گراها هم که از ابتدای امر سر مخالفت رو داشته.
اگر ما نماد و نشانه ای رو در باب این جماعت.
ملی گرا در نظر بگیریم و اون رو تعبیر و تفسیر به مصدق بکنین که قاعدتا مثال درستی هست و دور از ذهن نیست.
چون شما میتونید ببینید که در بین این ملیگراها بزرگترین اسطوره شون مصدق هست و همیشه هم به مصدق رجوع میکنند.
شما فقط کافیه که به رفتار محمدرضا شاه در باب مصدق نگاه بکنید.
اینکه مصدقی که برای ایران کارهای مفید و بزرگی رو انجام داد و ملی کردن صنعت نفت کار کوچکی نبوده، در تاریخ ایران کاری به شدت گره گشا بوده و حتی پیشرفت هایی که خاندان پهلوی در دوران محمدرضا شاه هم بهش میبالند به دلیل اون سرازیر شدن اون ثروت ناشی از نفت بوده.
حالا رفتار محمدرضاشاه در قبال مصدق چگونه بود؟
مصدق که تا آخرین لحظه هم حتی با اینکه قدرت رو برای مدتی به دست گرفت، اعلام جمهوریت در ایران نکرد.
در صورتی که توسط دوستان و اطرافیانش به شدت.
مورد مشاوره بود که حتما این کار رو بکنه.
اما باز هم تنها خواسته اش برگشتن به حکومت مشروطه بود.
همیشه یکی از خواسته های مهمش این بود که ما حکومت مشروطه رو باید احیا کنیم.
حتی در آینده هم وقتی نگاه میکنید به این جماعتی که ملی گرا بودن در پی اصلاح اون حکومت بودند و همواره بزرگترین خواسته شون اصلاح حکومت پهلوی و پادشاهی پارلمانی و به نوعی بازگشت به دوران مشروطه و در عین حال پیشرفت در همون نظام فکری بود.
اما محمدرضا شاه پهلوی میاد و خب دادگاه معروفی که برای مصدق شکل میده و در نهایت اون رو تبدیل به نوعی مجازات حصر خانگی میکنه تا آخر عمرش در همون خانه میمونه. مونه.
مصدق و بزرگ ترین موضوع این است که بردن نام این آدم تبدیل به یک گناه بزرگ می شود.
یعنی شما دیگر هیچ اسمی از مصدق در سپهر سیاسی ایران نمی بینید؟
و این جبهه ای که نسبت به ملی گراها توسط محمدرضاشاه پهلوی گرفته می شود، در صورتی که کمونیست ها و یا مذهبیون دوست داشتند که این حکومت از بین بره، اما ملی گراها بیشتر در پی اصلاحاتش بودند و رفتار متناقض محمد رضا شاه با ملی گراها هم شروع می شود و شما می بینید که در طول این تاریخ چگونه با اشخاص شاخص این جمع ملی گراها رفتار می شود و چگونه به زندان های طویل مدت می افتند.
هیچ نوع قدرت سیاسی در اختیارشان قرار نمی گیرد تا بتوانند ذره ای اصلاحات را شکل بدن و جامعه رو به یک بالانسی برسونن و تمام خواسته و هدف محمدرضاشاه به همین مرتبت میرسه که خودش به عنوان قدرت اول و یک پادشاه مستبد در قدرت بشینه.
خب فرای اینها الان بهتر هست که یک مقداری در باب اهداف این گروه ها هم با هم صحبت بکنیم.
خوب دو نوع دو طیف فکری که ما به عنوان کمونیست و مذهبیون می شناسیم قاعدتا به دنبال حکومتی بر پایه ایده آل ها و آرمان های خودشون بودند.
یعنی شما میتونستید با کمونیست هایی روبرو بشید که قاعدتا می خواستند یک حکومت کمونیستی رو در نهایت به سرانجام برسانند و مذهبیون هم که قاعدتا دوست داشتند حکومت رو تبدیل به یک حکومت مذهبی بکنند، قوانین رو بر پایه شریعت و احکام خدا بنویسند.
اما جبهه ملی قاعدتا به دنبال یک نوع اصلاحات بوده و به نوعی بزرگداشت اون مشروطه بوده و تغییرات در دل مشروطه بوده.
یعنی شما میتونید نماد این.
اصلاح طلبی رو در اون دوران در دل همین ملی گراها ببینید.
پس از بعد هدف هم کاملا مشخص بوده و بعد رفتار محمدرضاشاه هم با این عناصر مختلف در طی تاریخ اتفاق افتاده و رفتار، رفتار اشتباهی بوده.
یعنی هر کسی بخواد به این نگاه بکنه به این معادله ای که ما داریم مطرح میکنیم، قاعدتا میدون دادن به مذهبیون بزرگترین اشتباه بوده.
تا این حد در برابر جبهه ملی قرار گرفتن اشتباه بوده.
شاید باید راه دیگه ای اتخاذ میشد و بعد بیشتر به ملی گراها میدان داده میشد تا اتفاقات به شکل دیگری رقم بخوره.
اما اون برهه از تاریخ و اون دوره دوم حکومت محمدرضا شاه که ما در بابش صحبت کردیم و گفتیم که دوره استبداد محمدرضا شاه پهلوی است.
او را به این سمت سوق داد که با این کار.
همه رو به خفقان بکشونه.
و مطمئنا ملی گراها رو بزرگترین رقیب خودش می دونست دیگه.
یعنی شما مصدق رو مطمئنا بزرگترین رقیب پادشاه ایران می دیدید و بعد رفتاری که در قبال اون شد هم دقیقا در رفتاری که شما بخواید با بزرگترین رقیب خودتون برای از میدون به در کردنش کنید.
اما زیاد در باب این مسائل صحبت نمی کنیم.
میریم سراغ خود انقلاب.
انقلاب ایران رو میشه به سه مرحله تقسیم بندی کرد و حالا در باب هر کدوم از این مراحل جزئی سعی می کنم توضیح بدم تا در نهایت به انقلاب برسیم.
ایران یک مرحله انقلابی داره که اون مرحله ابتدایی هست که به نوعی بروز نارضایتی ها از طیف های مختلف فکری هست.
یعنی از بعد از بیست و هشت مرداد ما مواجه میشویم با یک طیفی که قاعدتا از حکومت وقت ناراضی هست.
این بخش اول انقلاب هست.
مرحله ی اول هست.
از بعد از بیست و هشت مرداد و شکل گیری اون قدرت فائقه.
این بخش شاید طولانی ترین بخش هست که قرار بوده کم کم این اتفاق شکل بگیره و کم کم پیش بره و به مرور زمان هم هر کدوم از این گروه ها و طیف های فکری به این مخالفت به نوعی دامن زدن و بهش اضافه شدن.
یعنی مثلا در سال چهل و دو و اون اتفاقاتی که توسط مذهبیون اتفاق افتاد به نوعی نزدیک شدن به این طیف نارضایتی هست.
یعنی ما تبدیل به یک مملکت یک گروه هایی رو در خودش داشت که کم کم هر کدوم اعلام نارضایتی رو نسبت به حکومت اعمال می کردند.
ملی گراها مطمئنا بعد از اون رفتاری که با مصدق شد این اعلام و این موضع خودشون رو نسبت به حکومت داشتند.
هر چند که تا اون انتها و اون نهایت انقلاب هم در پی اصلاحات بودند نه در پی یک انقلاب.
این خیلی کم مواجه میشیم که اونها بخوان انقلاب کنن.
بیشتر دوست داشتن که اصلاحات بکنن.
اما ریشه ابتدایی شاید همین مقابله ملیگراها با حکومت بوده که به نوعی در پی اصلاحات هست.
به نوعی در پی تغییرات هست.
در پی بهبود بخشیدن به اتفاقات است.
اما تمامی این طیف های فکری از کمونیست ها تا مذهبی و ملی گراها کم کم و کم کم در این استراتژی و این نگاه و این نقد به حکومت وارد شدند.
یک برهه طولانی از تاریخ ایران در این محدوده قرار داره.
حالا باز هم شاید دربارش صحبت بکنیم.
مرحله دوم اون این بخشی است که حالا گروه هایی وارد جنگ مسلحانه می شوند با حکومت وقت.
به نظر من این دومین مرحله از انقلاب ایران است.
گروه ها گروه های محدودی هستند و بیشتر هم با اعتقادات کمونیستی.
حالا چه کمونیست هایی که مذهبی هستند و چه کمونیست هایی که کمونیست هستند.
این طیف فکری به دنبال این جنگ مسلحانه بوده.
حالا هم در باب اعتقاداتی که به او گفته شده بوده این راهکار وجود داشته که می توانند یک طیفی که باورمند به این انقلاب هستند از طریق جنگ های مسلحانه این انقلاب را شکل بدهند و هم شرایط و خفقان را در حالی می دیدند که شاید راهکار و راه عملشان همین جنگ های مسلحانه بوده.
این مرحله دوم از این اتفاقات در راه رسیدن به انقلاب هست و مرحله سوم عمومی شدن این خواست ها هست.
یعنی اون مرحله سوم اون مرحله ای هست که حالا از طیف های فکری فراتر میره.
و این خواست انقلاب و به نوعی تغییرات مبدل به یک خواست عمومی میشه که اون فقط در همون سال های انتهایی انقلاب هست.
در همون دو سه سال آخر هست.
یعنی شاید بشه از سال پنجاه و پنج تا پنجاه و هفت رو در نظر گرفت که این تبدیل به یک خواست عمومی میشه.
پس شما با سه مرحله در این انقلاب مواجه هستید.
یک بعد از 28 مرداد.
دو تبدیل شدن این اتفاق به یک جنگ مسلحانه و مبارزه مسلحانه.
و مرحله سوم مردمی شدن این انقلاب و توده ها رو درگیر این انقلاب کردن.
که خب قاعدتا وقتی توده ها در هر جامعه ای وارد این اکت عکس سیاسی بشن و بخوان انقلابی رو بکنن قاعدتا به ساده ترین شکل ممکن این انقلاب شکل میگیره.
هر کدوم از این طیف های مختلف سیاسی در این مراحل نقش های مهمی را ایفا کردن.
یعنی شما میتونید مرحله اول و ابتدایی و این جرقه رو از ملیگراها ببینید.
با اون اتفاقاتی که در قبال مصدق می افته یک طیف فکری سیاسی در ایران در برابر نظام پهلوی قرار میگیره و این طیف ملی گرا علم به نوعی پرچم مخالفت رو بلند میکنه.
اما همون طوری که در پیشتر هم صحبت کردم در باره اش جبهه ملی به دنبال انقلاب نبوده و همواره به دنبال اصلاحات بوده و دوست داشته که به نوعی ما به مشروطه بازگردیم و این استبداد سیاسی کم رنگ تر بشه و خفقان کم رنگ تر بشه و پادشاه به همون سلطنت خودش برگرده.
اما این تیم به مرور زمان شکل میگیره و قدرتمند تر میشه.
حالا مذهبیون هم وارد این وادی و این گودی می شوند.
یعنی شما به یک باره صدای مخالفی رو می شنوید که داره مستقیما با پادشاهی مخالفت می کند و در برابر پادشاه صحبت می کند و اتفاقا ریشه اش هم از ریشه های مذهبی می آید.
حالا رفتارهای پر تناقضی را دارید از پادشاه یک کشور که مدام داره به این به نوعی آتش هیزم اضافه می کند.
یعنی شما پر از تناقض هستید؟
در دوران حکومت پهلوی از هر لحاظی که به این حکومت نگاه بکنید تناقض رو می تونید درک بکنید.
پدری که به این نهاد روحانیت با یک نگاه غضب آلودی نگاه می کنه و باهاش مدام در حال ضدیت است و بعد پسری که در برابر اون به اونها بها میده و اونها را ارزشمند می کنه حالا همین پسری که این نهاد رو قدرتمند کرده ایران رو از اون ارزش های اسلامی مدام دورتر و دورتر می کنه.
حالا قرار هست که با اون فرهنگ غربی پیش بره.
در کشوری که سنتی هست، در کشوری که از نظر فرهنگی اجازه داده نشده تا یک طیفی از مردم وجود داشته باشند که این عقاید رو نقد بکنند، این عقاید رو زیر سوال ببرند و بعد این توده ها به این مرحله برسند.
حالا پادشاهی هست که این زندگی و نوع زندگی غربی ها رو به نوعی تبدیل به زندگی ایرانی ها قرار هست که بکنه.
یعنی همون نوع کارهایی که پهلوی اول انجام داد اما به شکل دیگری.
یعنی پهلوی اول اگر حجاب رو از سر زنان کشید حالا این بار ما مواجه هستیم با زندگی غربی که با این ارزش های ارزشهای اسلامی در تضاد هست.
حالا قرار هست که سینمایی داشته باشیم که یک سینمای.
باز اروپایی باشد.
در صورتی که کشور، کشور سنتی است.
مردم مردم سنتی هستند و بعد نهاد مذهب هم به واسطه کارهایی که در طول این تاریخ انجام شده قدرتمند تر از سابق است و این تضاد کامل است و این رفتارهایی است که مدام دارد این تناقض را بیشتر می کند و تضاد را بیشتر می کند و بعد آن قشر مذهبی هم قدرت مانور بیشتری دارند.
یعنی ارزش های مختلفی که در اسلام نفی شده را شما دارید در کشور جاری و ساری می کنید و بعد در کنارش میدان می دهید.
به این مذهبیون که بیایند و درباره این موضوعات صحبت بکنند.
قاعدتا زمانی که قرار باشد یک روحانی در باب مسائل ایران صحبت بکند، موضع دارد نسبت به اینکه چرا باید مشروب فروشی ها در ایران آزاد باشند، چرا باید این حجم از بی بند و باری با تعاریف خودش در ایران جاری و ساری باشه؟
چگونه ممکنه که در سینما های ایران فیلم های پورن و یا نیمه پورن نمایش داده بشه؟
و الی آخر ماجرا.
و این تضاد مداوم باعث میشه که درگیری بیشتر مردم میشه با این مباحث.
خب میدون رو در اختیار مذهبیون قرار دادید و مذهبیون مدام دارن عقاید خودشون رو تکرار میکنن و مردم هم این ها رو میشنوند.
این تناقض ها و تضاد ها رو می بینن و کم کم گرایش پیدا میکنن چرا که اصلا از نظر سنتی هم یک وابستگی رو دارن.
حالا یک برهه ای از تاریخ مظلومیت این ها رو هم دیدن، بیشتر باهاشون سمپاتی برقرار کردن و حالا قدرتمندانه همون طیف مظلوم شده داره در باب عقاید و افکارش صحبت میکنه.
حالا هی مدام داره یارکشی بیشتری از دل این مردم برای خودش انجام میده.
این مرحله ابتدایی که ما در باب انقلاب دربارش صحبت کردیم که گفتیم شروع کننده اش قاعدتا ملی گراها بودند.
کم کم گفتم به قشرهای دیگه هم انتقال پیدا کرد و مذهبیون شاید پیروزمندانه ترین رفتارها رو برای خودشون انجام دادند.
یه قیامی رو هم انجام دادند که با اتفاقاتی همراه شد و این قدرت رو برای اونها بیشتر کرد.
فرای اون یک شخصیت شاخصی رو هم معرفی کردند.
یعنی مذهبیون یک شخصیت شاخصی رو هم معرفی کردند که یک نوعی نماد این اتفاقات برای مذهبیون باشه.
هر چند که در ملی گراها و کمونیست ها این اتفاق نیفتاد.
یعنی اونها شخصیت شاخصی رو معرفی نکردند که سردمدار این اتفاقات باشه در جبهه فکری خودشون.
با توجه به اینکه انسان ها مدام در پی پیدا کردن رهبر هم هستن این هم یکی از نقاط ضعف اون دو طیف فکری بوده به واسطه تعدد بیش از حدشون و یا اینکه همسویی بیشتری با هم داشتند و اتفاقات ریز و درشتی که بینشون وجود داشته.
اونها موفق به تولید یک سردمدار نشدند اما مذهبیون قاعدتا شدند و مذهبیون هم به واسطه این تسلیم بودن و این فرهنگ تسلیم بودن و این فرمانبرداری که مدام درشون تکرار میشه قاعدتا رهبر رو هم راحت تر قبول میکنن.
پس در این برهه ابتدای انقلاب که خیلی قدم به قدم و آهسته آهسته شکل گرفت، ما یک چهره ای رو هم در مذهبیون دیدیم که تبدیل به چهره اولشون بشه.
اما مرحله دومی که ما دربارش صحبت کردیم و جنگ های مسلحانه رو تعریف کردیم که بیشتر هم از سمت کمونیست ها اتفاق افتاد.
خب مطمئنا هر انسانی با هر عقل سلیمی میتوانست به این نتیجه برسد که برای یک کشوری مثل ایران با بیش از سی میلیون، سی و پنج میلیون جمعیت این نسخه درستی برای انقلاب نیست و اصلا راه به جایی نخواهد برد.
اما این را باید مد نظر بدهیم که درست این نمی تواند راه حلی برای انقلاب باشد اما قاعدتا شور انقلابی را به دل مردم بیدار می کند و این مراحل دست به دست هم می دهند تا آن مرحله آخر اتفاق بیفتد.
یعنی شاید هر کسی با نگاه کردن به اینکه یک گروه چندهزار نفره ای قرار باشد که با جنگ مسلحانه، یک حکومت قدرتمند، یک پادشاهی و یک ارتش نیرومند را از پای در بیاورند، غیرممکن است و بعد راه را هم باز می گذارد برای آن پادشاه و یا آن قدرت سیاسی و آن حکومت که قلع و قمع بکند و آن افراد را از بین ببرد.
چرا که در همه جای دنیا دفاع را محترم می شمارند و کسی که قرار باشد در برابر حکومت ها تا مسلحانه به میدان بیاید.
تقریبا همه جاهای جهان حق می دونند کشتنشون رو و مجازات کردنشون رو.
و اصلا این هم یک دریچه ای رو باز کرد برای حکومت پهلوی.
برای قلع و قمع کردن مخالفینش.
پس قاعدتا هر کسی بخواد به این معادله نگاه بکنه میدونه که این اتفاق یک اتفاق صد در صد پر از شکستی است برای اون طیفی که قرار هست به صورت مسلحانه در برابر حکومت وقت بجنگند.
اما در کنار این باید این رو در نظر بگیریم که این قدرت شورمندانه کردن انسان ها رو بسیار داره.
این حرکات می تونه انسان ها رو به این وادی برسونه که در راه این انقلاب وارد بشند و اصولا به نوعی تبلیغ بزرگی است برای این انقلاب و این رفتارهایی که به صورت جنگ های مسلحانه از طرف کمونیست ها و طیف فکری کمونیستی به صورت کلی حالا چه مذهبی و چه غیر مذهبی اش به نوعی جرقه های انقلابی کردن مردم رو زد و ما رو به اون مرحله سوم و به نوعی مردمی شدن این اتفاق پیش برد.
حالا طیف های مختلفی که در طول این سالیان متمادی در پی تغییرات در ایران بودند در پی تحولات در ایران بودند.
چه در پی اصلاحات و چه در پی انقلاب به مرحله ای می رسند که این انقلاب جنبه عمومی پیدا می کنه و مردم هم خودشون رو دخیل می دونن.
حالا قدرت در اختیار اون کسی هست که بیشتر پایگاه اجتماعی داشته باشه.
خب قاعدتا کمونیست که در ایران نمی تونه پایگاه قدرتمندی داشته باشه.
حالا امروز که هیچی.
امروز که در باب کمونیسم صحبت کردن یکم دور از واقع هست به واسطه اینکه خب یه نتایجی رو از خودشون در جهان نشون دادند و یک ثمره ای رو داشتن و به نوعی با دیدن این ثمره ها مردم کمرنگ تر شده اعتقاداتشون نسبت به.
در اون برهه ابتدایی گفتم جوون ها و روشنفکرا نسبت به این اعتقاد به شدت احساس سمپاتی داشتند و خیلی باهاش ارتباط برقرار میکردند.
اما نکته مهم این هستش که اونها نمی توانند در بین مردم پایگاهی رو به دست بیارن چون کشور یک کشور سنتی هست، اعتقادات و اعتقادات سنتی هست.
مذهب طی مرور زمان جایگاهی پیدا نکرده که مورد نقد قرار بگیره.
پایگاه های فرهنگی وجود نداشته تا بتونه کمرنگش بکنه.
پس قاعدتا این نگاه مذهبی پررنگ هست و این نگاه کمونیستی که حالا قرار هست مذهب رو زیر سوال ببره نمی تونه خیلی جنبه عمومی به خودش بگیره.
حالا این کمونیسم وقتی با نگاه مذهبی ادغام میشه می تونه یک پایگاه مردمی رو به دست بیاره اما پایگاه اصلی مردمی رو هم در اختیار دوباره مذهبیون قرار میده چرا که خیلی سادست.
یعنی اون طیف توده های جامعه، اون طیفی که در جامعه وجود داره با دیدن این اتفاق مشخص به این نتیجه میرسه که حتی کمونیست ها هم به سمت مذهب کشیده شدن.
پس باز قدرت فائقه مذهب هست که قرار میده.
در مجموع این که این مردمی شدن ادامه پیدا کرد و شاید به واقع مظلوم ترین این جماعت همون جماعت ملی گرایی بودند که همون مشروطه خواهان سابق بودن پایگاه هاشون رو کم رنگ تر و کم رونق تر دیدند.
جایی برای صحبت کردن و عرض اندام نداشتند و این طیف های فکری با رفتار های مختلفی که از خودشون نشون دادند و طریقه مواجهه ای که حکومت باهاشون داشت هر روز قدرتمند تر شدند و حتی از خود اون ملی گراها هم یک تعداد بی شماری است به سمت مذهب کشیده شدند.
حالا چه اعتقادات مذهبی از قبل داشتند و چه سعی کردند این اعتقادات مذهبی رو رنگ و بوی علمی و امروزی هم بهش بدند.
در مجموع که همه چیز به نفع اون طیف مذهبی به پیش رفت، تمامی این گروه ها به نوعی جاده رو برای اونها هموار کردند و راه رو در اختیار اونها گذاشت.
برآیند تمامی این صحبت ها ما رو به جایی رساند که مذهبیون قدرت را قبضه بکنند، همه چیز رو در اختیار بگیرند.
خب قاعدتا همه چیز دست به دست هم می داد و این شکل رو بروز میداد.
یعنی شما از تک تک عناصر رو در کنار هم بزارید.
از رفتار پهلوی اول تا رفتار پهلوی دوم با این طیف فکری تا تناقضاتی که پهلوی دوم در طول حکومتش داشت و این پایگاه رو بهشون داد تا چهره سازی ای که مذهبیون برای خودشون انجام دادن و یک شخصی رو تبدیل به یک نمادی برای خودشون کردند تا ریشه های سنتی که در این کشور وجود داشت به واسطه مظلوم واقع شدن قدرتمندتر شد.
نهادهایی وجود نداشتند که این نگاه رو نقد بکنند و همواره به خفقان رفتند.
میدونی که به این مذهبیون داده شد تا راحت تر و آزادانه تر صحبت بکنند و در عین حال اون دو تفکر دیگه هم که مدام در حال کشش به مذهبیون بودند یعنی کمونیست هایی که گروه هایی رو در خودشون به وجود آوردند که حالا نگاه های مذهبی داشتند.
فرای اینکه یک گروه مذهبی با نگاه کمونیستی شکل گرفت، فرای این تصدیقی در تفکر مذهبیون بود.
یعنی مردم رو وادار می کرد که حالا نگاه کنید که یک تفکر کمونیستی هم در نهایت با نگاه مذهبیون نگاهش رو گره زده و یا جبهه ملی که سردمدارانش که در اون دوره حتی مصدق.
به عنوان وزیر شناخته میشدند هم نزدیکی خودشان را با این نگاه مذهبی به نوعی گره زدند و به نوعی ملی مذهبی ها را پدید آوردند و این نزدیکی فکری را به پیش بردند و ثمره تمام اینها ریختن آب به چاه به نوعی مذهبیون بود.
راه را آسفالت کردن و به پیش بردن برای مذهبیون راه را هموار کردن.
برای اینکه مذهبیون قدرت را قبضه بکنند و آن قدرت فائقه ای که در بین مردم بود و قوه محرکه اصلی برای انقلاب بود هم در اختیار.
به نوعی مذهبیون قرار بگیرند.
حرف ساده و روشن زده میشد.
هدف مشخص بود.
ایمان در پیش بود.
نقطه سیاه و سپید مشخص شده بود.
همه راهها در پیش بود تا این مذهبیون بتونن بیان و قدرت رو به دست بگیرند و حالا این نارضایتی عمومی از شرایطی که در ایران وجود داشت دست به دست هم داد تا این انقلاب شکل بگیره.
نکته مهم و اصلی این هستش که این انقلاب انقلابی به واسطه انقلاب گرسنگان نبود که بخواد کمونیست ها درش نقشی ایفا بکنند.
انقلابی بر پایه.
وطن پرستی نبود که حتی بخوان جبهه ملی ها توش نقشی بازی بکنند.
انقلابی در راستای اصلاحات نبود که جبهه ملی ها بخوان درش نقشی بازی بکنند.
انقلابی بود که ماورای این یه بخشی بخش ایدئولوژیک به خودش گرفته بود و فرای اون هم شاید اصلی ترین دلیلش هم فقدان و خفقان سیاسی بود که مذهبیون تونستن از اون احساسات مردمی استفاده بکنند.
عناصری که در کنار هم وجود داشت رو به کار بگیرند تا همه چیز و همه کفه ترازو رو به نفع خودشون بکنن.
در این انقلاب موضوعات مختلفی نقش ایفا کرد.
بعضی از اتفاقات کلیدی نقش های مهمی را بازی کرد.
یعنی شما وقتی به تاریخ ایران نگاه می کنید یا فراتر از آن به تاریخ تمام جهان، انقلاب و گاهی اتفاقات کوچکی هم رخ می دهد، یعنی تبلور احساسات به یک باره باعث یک دگرگونی بزرگ می شود و انقلاب ایران هم از این قاعده مستثنی نبود.
یک اتفاقات ریزی در این تاریخ افتاد که خیلی بزرگ بود که خیلی به نوعی احساسات مردم را برانگیخته کرد.
از آن اتفاقی که در سینما رکس آبادان افتاد شما در نظر بگیرید تا به عنوان مثال اتفاقی که برای شخصیت های کمونیستی افتاد.
حالا کمونیست هایی که به نوعی قرابتی هم با مذهبیون داشتند.
همان همون مرحله ی دومی که ما در باب جنگ های مسلحانه صحبت کردیم هم در این تهییج احساسات به شدت نقش بازی کرد و نقش ایفا کرد و در نهایت مردم و مردمی که حالا وارد این صحنه ی سیاسی شده بودند رو به جایی رساند که به انقلاب برسیم.
با پادشاهی روبه رو بودیم که در یک دنیای خیالی برای خودش زندگی میکرد.
به واسطه ی این پروراندن چاپلوسان که به دور خودش جمع شده بودند و جای هر گونه نقد و انتقادی رو گرفته بودند، اونها رو به یک مرحله ای رسوند که از دنیای واقعی و جهان واقعی پیرامون خودشون هر روز دورتر و دورتر بشن.
اگر اتفاقی توسط مذهبیون هر روز در حال انجام شدن بود، کسی نبود که به اونها خبری بده و اونها رو با مردم و زندگی عادی مردم رو به رو بکنه.
اون استبداد وحشتناکی که بین در این برهه ی دوم حکومت محمدرضا شاه پهلوی شکل گرفته بود و هر روز قدرتمند تر میشد و در اون سال های آخری دیگه تبدیل به یک قوه ی مستحکمی شده بود.
در نظام فکری پهلوی دوم باعث میشد که دورتر از اون دنیای واقعی قرار بگیره و به نوعی یک باره همه چیز رو در برابر خودش ببینه و ببینه که چگونه تمام قبله آمالی که برای خودش ساخته و آرزوهایی که ساخته به یکباره در برابرش فرو ریخته.
این دوری از حقیقت و واقعیت، این دوری از دنیای واقعیات به واسطه ی ساختن اون دنیای پر از چاپلوسی در کنار خودش هم خیلی راهگشا بود.
برای اون انقلاب، ایران و انقلاب رو به راحتی به پیش برد چرا که میتونست این اتفاقات کمی پیش تر بیفته.
به عنوان مثال این نزدیکی فکری که برای پهلوی دوم اتفاق افتاد و در نهایت به این نتیجه رسید در اون چند ماه آخر حکومتش که باید با ملی گراها احساس نزدیکی و قرابت بکنه و این اصلاحات رو در اختیار اونها بذاره، اگر یک نگاه بهتری نسبت به محیط پیرامون خودش داشت می تونست در چند سال گذشته اتفاق بیفته و خیلی از این اتفاقات به وقوع نپیوندد.
و می تونست این مرحله مردمی شدن انقلاب اتفاق نیفته و باز هم همون سه طیف فکری باشند.
آزادی های سیاسی داده بشه و کم کم این اتفاقات شکل و رنگ دیگه ای بگیره.
اما پادشاه ایران خب قاعدتا احساس می کرد که من انقلابم رو با مردم کردم و کارهایی که قرار بود رو انجام دادم و دیگه مردم نیازی به آزادی سیاسی ندارند.
از نظر اقتصادی هم ایران در یک رونقی قرار داره و ما قرار هست که پله های ترقی رو پیش بریم.
حالا در باب اینکه در دوران پهلوی هم مشکلات اقتصادی بوده یا نه؟
که قاعدتا بوده در همه جای دنیا بوده و هست.
اما اینکه اون دوران، دورانی بوده که رفاه رو مردم تا حدی داشتن به صورت نسبی رفاهی رو داشتند درش شکی نیست و این مشخص است که انقلاب ایران انقلابی نبوده که در راه نان باشد، برای کار باشد و یا عناوینی از این دست باشد.
بخشی از این انقلاب به واسطه تحرک ها و تحریک های مذهبیون بوده که جنبه های ایدئولوژیک داشته و بخش دیگر و مهم تری هم به واسطه خفقان و استبداد سیاسی بوده که این مهم ترین رکن را داشته و فریاد این روز ها این طیف های فکری به ویژه طیف هایی مثل کمونیست ها و مخصوصا ملی گراها بیشتر در باب این خفقان سیاسی بوده که نیاز داشتند ایرانی ها به واسطه آن آرزومندی که از دور زمان ها داشتند به این آزادی های سیاسی برسند.
در باب انقلاب.
باز هم میشه صحبت کرد.
صحبت دربارش بسیار هست.
ما قسمت بعدی این برنامه را در باب جمهوری اسلامی اختصاص می دهیم و بیشتر در باب جمهوری اسلامی صحبت می کنیم.
حالا در آنجا شاید در ابتدا یک مقدار بیشتری هم در باب این انقلاب صحبت بکنیم اما اصولا صحبت در باب تاریخ ایران بسیار زیاد است.
همیشه ساعت ها درباره اش صحبت کرد.
ما قرار نیست که این برنامه چند قسمتی ایران صد ساله یک تاریخی را بیان بکنیم.
قرار هست که با بیان کردن بخشی از این تاریخ به یک برآیند درستی در باب تاریخ ایران برسیم و بدانیم که چرا امروز در این جایگاه قرار داریم.
قسمت پنجم : جمهوری اسلامی
خب دوستان در قسمت های گذشته که ما در این ویژه برنامه ایران صد ساله با هم صحبت کردیم، از تاریخ پیش از مشروطه شروع کردیم و به انقلاب جمهوری اسلامی در سال پنجاه و هفت رسیدیم.
موضوعات مختلفی در این چهار قسمت بیان شد و اگر بخواهیم چکیده ای از این مسائل رو با شما مطرح کنیم تا به این قسمت تازه برسیم.
میتونیم اینجوری اذعان بکنیم که ایران در دوره قاجاری ها.
پیش از انقلاب مشروطه در شرایط وحشتناکی به سر می برد.
از فقر فرهنگی تا اقتصادی و خفقان سیاسی در مضیقه بود و بعد جماعتی از مردم ایران که روشنفکران و مشروطه خواهان رو در بر می گرفتند با دیدن جهان پیرامونشان و جهان غرب و درک این مطلب که اونها با کنار گذاشتن مذهب به نوعی وارد دنیای جدیدی شدن و جهان مدرن رو تصویر کردند، با اصول تجدد آشنا شدند و در ایران هم پایه ریزی یک انقلابی رو کردند که انقلاب مشروطه در نهایت شکل گرفت و بعد قدرتمندان داخل ایران پادشاهان به همراهی با دشمنان خارجی دست به دست هم دادند تا در برابر این انقلاب مردمی ایستادگی کنند.
طی طریق تاریخ، اتفاقات مهم و بزرگ تاریخی از جمله جنگ جهانی اول و دوم باعث یک سری فعل و انفعالاتی در ایران شد.
پادشاهی به اسم رضاشاه پهلوی سلسله پهلوی را بنیان گذاشت و بعد تضادهایی که بین این دو پادشاه پهلوی پدر و پسر وجود داشت نارضایتی هایی را بین مردم به وجود آورد.
مردمانی که در دوران مشروطه به فکر تجدد بودند و به نوعی این سنت و مذهب رو میخواستند کمرنگ بکنند، طی گذشت سالیان پایگاه مردمی مذهب قدرتمند تر شد.
ما در قسمت گذشته در باب گروه های مختلف و طیف های فکری که وجود داشتند و پیش از انقلاب قدرتمند بودند صحبت کردیم.
سه طیف رو نام بردیم.
اون جماعتی که افکار چپگرایانه داشت و کمونیست بود.
اون جماعتی که مذهبی بود و مذهبیون را تشکیل میداد با اعتقادات مذهبی سعی در انقلابی کردن جامعه داشت و ملی گرا هایی که به نوعی نمادش مصدق بود و میشه نام برد که اون ها همون مشروطه خواهان گذشته ی ایران بودند که حالا طی مرور زمان افکار جدیدی رو هم به باورهای خودشون اضافه کردند.
خب ما صحبت کردیم و بحث رو به اینجا رسوندیم که عوامل مختلفی باعث قدرت گرفتن بیشتر مذهبیون شد.
رفتارهایی که رضاشاه در برابر اون ها انجام داد و به نوعی با ضدیت با این روحانیون اونها رو در مرحله ی مظلومیت قرار داد، سمپاتی مردم رو با خودشون بیشتر کرد.
رفتارهایی از قبیل برداشتن حجاب از سر مردم، محدود کردن مردم برای اجرای مناسک مذهبی شون و این جور رفتارهای قهرآمیز باعث شد که آنها در موضع مظلومیت قرار بگیرند و سمپاتی را بیشتر کنند و بعد رفتارهای پر تضادی که پادشاه دوم سلسله پهلوی، محمدرضا شاه با مذهبیون کرد هم به قدرت گرفتن آنها اضافه کرد.
فرای آن اتفاقاتی که در بین گروه های مختلف سیاسی هم افتاد از جمله اینکه بعضی از چپگرا ها اعتقادات خودشان را با اعتقادات مذهبی ادغام کردند و یا آن بخشی را که ما به اسم ملی گراها می شناسیم هم به همین شکل با اعتقادات مذهبی خودشان را نزدیک به مذهبیون کردند.
اصولا مذهبیون یک پایگاه قدرتمندتری را بین مردم کسب کردند.
نهایت تمام این فعل و انفعالات این شکلی شد که قدرت غالب در این انقلاب مذهبیون باشند.
پایگاه اجتماعی قدرتمندی داشته باشند.
در باب انقلاب هم صحبت کردیم که سه مرحله را انقلاب ایران طی کرد.
انقلاب پنجاه و هفت را دارم عرض میکنم.
یک مرحله ابتدائی داشت که بعد از کودتای بیست و هشت مرداد شکل گرفت و طی طریقتی که این اتفاقات کرد، مرحله دوم اون جنگ مسلحانه ای بود که برخی از گروه های چپ پایه گذارش بودند.
حالا گروه های چپ که حتی اعتقادات مذهبی هم داشتند و این هم یک شور و هیجانی رو به مردم داد و در نهایت این نگرش انقلابی مردمی شد و در نهایت هم به انقلاب نشست.
خوب همه مون میدونیم و نظرات متفاوتی هم در باب این قدرتگیری جمهوری اسلامی بعد از انقلاب وجود داره.
این که اونها انقلاب رو از انقلابیون ربودند، اینکه انقلاب رو تصاحب کردند، اینکه آیا تمام این انقلاب امتیازش برای اونها بود یا نه، اینها موضوعات قابل بحث و ارزشی هست که میشه دربارش ساعتها صحبت کرد.
اما چیزی که میشه بهش اذعان کرد این هست که مردم ایران در این انقلاب نقش داشتند با هر نوع تفکری که داشتند.
یعنی همون کمونیست ها از همون ابتدا در این انقلاب نقش ایفا کردند.
چه ملی گراها و چه مذهبیون همه در کنار هم نقشی را ایفا کردند.
اما موضوع مهم و قابل عرض این بود که پایگاه مردمی مذهبیون قدرتمند تر شد از اون دو طیف دیگه و در نهایت انقلاب جمهوری اسلامی شکل گرفت.
اما یکی از نکات مهم این هستش که ما باید بدونیم افکار جمهوری اسلامی پیش تر از این که به قدرت برسه به چه شکل.
جمهوری اسلامی که نماد اون مذهبیون و اون طیف فکری مذهبی در ایران بود یه افکاری رو داشت.
و من در قسمت قبلی هم گفتم که مذهبیون تونستن برای خودشون یک نماد و سمبل و یک رهبری رو انتخاب بکنند.
یک رهبری که کاریزمایی داشت و این رهبر صحبت های انقلابی می کرد.
شجاعانه صحبت می کرد.
از موضع قدرت صحبت می کرد.
بر پایه افکاری که داشت معتقد و معترف بود.
کوتاه نمی آمد و به نوعی این روحیه انقلابی گری رو در خودش داشت و اون تبدیل به سمبل و نماد شد برای مذهبیون.
چیزی که در طیف های فکری دیگر کمتر بود یا به واسطه اینکه اشخاص بیشتری را در خودشان داشتند که جایگاه داشتند و این اشخاص در برابر هم قرار میگرفتند و گاهی اوقات همدیگر رو مهار می کردند، همدیگر رو تضعیف می کردند و یا اینکه اصلا شخصیت کاریزماتیکی رو در خودشون نداشتند که بخواد همچین قدرتی داشته باشه و یا شخصیت های کاریزماتیکی که خودشان را متصل به آن فکر مذهبی دانستند.
یعنی یک بخشی بودند که از افکار چپ تا ملی گراها خودشان را وابسته به افکار مذهبیون دانستند و ناخودآگاه خودشان را زیر چتر و سیطره ی مذهبیون دیدند و رهبری اون شخصی که بین مذهبیون قدرتمند شده بود رو پذیرفتند.
اما برای اینکه ما بخوایم به افکار این مذهبیون برسیم خب ایده ها و نظرهای بسیاری رو اینها مطرح میکردند که میشد به این کتاب ها و این نوشته هایی که ازشون وجود داشت رجوع کرد.
یعنی اصل ولایت فقیه پیش از انقلاب هم مطرح شده بود و کسی که قرار بود زیر پرچم مذهبیون سینه بزنه میتونست با مطالعه این برسه به اینکه چه نظری رو دارن در باب نظام سیاسی.
خب قاعدتا یک نظام فکری هست.
نظام اسلامی که تفکر سیاسی هم در خودش جای داره.
یعنی پیامبر اسلام هم حکومت کرده در طول حیات خودش و اصولا عقاید اسلامی به شدت گره خورده با مباحث سیاسی هست.
یعنی یک دین سیاسی هست.
برعکس یک دینی مثل مسیحیت که مسیح در دوران حیات خودش خیلی به مباحث سیاسی نزدیک نشد و بیشتر از بعد اخلاقی مردم رو پند و اندرز می داد.
اما مذهب اسلام اصولا دین اسلام یک دین سیاسی هست دیگه.
و بعد برای اینکه برسن به این افکار میتونستن موضوعات مختلفی از این دست رو مورد مطالعه قرار بدهند و ببینند که این افکار چگونه بود.
اما اصولا در اون بحبوحه انقلاب خیلی به دنبال دانستن این موضوعات نبودند و بیشتر رفتارها و رفتارهای هیجانی و پر از احساسی بود و هر چقدر نزدیک تر به این مبحث احساس می شدند از منطقشون هم قاعدتا دورتر می شدند و یکی از عوامل مهمی که باعث شد خیلی ها زیر پرچم مذهبیون سینه بزنند این بود که خب وارد منطق و استدلال نشدند و هیجانی.
راه خودشون رو انتخاب کردن.
اما میشد این افکار رو.
آدم مورد مطالعه قرار بدیم.
آرا و نظرات مثلا مذهبیون رو بدونه.
حتی با خوندن اسلام و قرآن هم میشد به این موضوعات رسید.
اینکه اسلام تا چه حد با دموکراسی همپوشانی داره و اینکه اسلام تا چه حد با آزادی های سیاسی همپوشانی داره.
اینکه تاریخ اسلام تا چه حد با این آزادی های سیاسی همپوشانی داشته؟
قابل درک بود.
اما در اون برهه از تاریخ هدف و.
آرزوی بزرگ از بین بردن حکومت پهلوی و به نوعی پادشاهی بود.
یکی از شاخصه های مهم انقلاب ایران نداشتن آرزو بود.
نداشتن ایده آل و آرمان بود.
خب همه چپها رو به داشتن آرمان میشناسند.
اینکه چپها آرمان و آرزوهایی دارند اما در حقیقت چپهای ایران ما به آن صورت آمال و آرزویی نداشتند و یا آن آمال و آرزوها را با تودههای مردم در میان نگذاشتند و نتوانستند این آرزوها را به آنها بفروشند و آنها را به نوعی همراه با خودشان بکنند.
بیشترین هدف آن سیل از جماعت، از بین بردن آن حکومت پادشاهی و انقلابی بود که در خودش نفی کردن آن قدرت پیشرو را داشت.
عزل کردن آن قدرت را داشت.
شاید بزرگترین آرزوی آن طیف از مردم همان مخلوط کردن پادشاه بود.
بیشتر شعارها هم طی همین طریقت و پی همین افکار پیش میرفت.
یعنی شما به شعارهایی که پیش تر از انقلاب پنجاه و هفت گوش میدهید، میبینید که بیشتر مرگ بر شاه نقش اصلی و کلیدی را دارد.
از آرزوها صحبتی به میان نمی آید، خواسته ها مطرح نمی شود، بیشتر نفی است که میداندار است.
انقلابی که بر پایه سلب شکل گرفته در راه ایجاب هیچ خواسته ای را مطرح نمی کند و نمی خواهد چیز تازه ای را ایجاد کند.
اما می شد افکار این انقلابیون مذهبی را مورد مطالعه قرار داد.
اما این اتفاق نیفتاد و بیشتر همه چیز خلاصه شد در.
مصاحبه هایی که از این شخصیت های مذهبی بیرون می آمد.
این نماد این شخصیت ها که مصاحبه می کرد و میدان و تریبون داشت به خصوص در سال های آخر و در همان سالهای آخر هم تبدیل به چهره ی اول انقلاب شد.
یعنی بیشتر انقلابیونی که در آن تاریخ ها هم بودند می دانند که تا سال 57 اسمی از خمینی به آن صورت در بین مردم وجود نداشت.
خیلی کم رنگ بود اما به یکباره تبدیل به یک شخصیت اصلی شد و خب رسانه های غربی هم در این شناسوندن نقش ایفا کردن و اون عوامل دیگه ای هم که من برشمردم نقش ایفا کرد تا این رهبریت به نوعی تقدیم و تنفیذ بشه.
برای اون بخشی از جامعه که اعتقادات مذهبی داشتند.
اما برای شناخت اون افکار بیشتر مردم به همون مصاحبه ها و صحبت ها و اعلامیه ها رجوع می کردند.
صحبت هایی که خب پر از تقیه بود.
تقیه ای که یکی از بنیان های فکری مذهب شیعه در اسلام هست.
برای اینکه قدرت رو به دست بگیرند حاضرند که خدعه بکنند، حاضرند که دروغ بگن، تقیه بکنند و افکار رو به اون صورتی که وجود داره در میون نذارن.
در صورتی که اون افکار رو در کتاب هایی که به رشته ی تحریر درآورده بودن بیان کرده بودند اما مردمی وجود نداشتند که بخواهند این افکار را مورد مطالعه قرار بدهند و بیشتر سندیت شان برای مواجه شدن با این طیف فکری همان مصاحبه ها و اعلامیه ها بود.
مصاحبه هایی که بیشتر رنگ و بوی رسیدن به دمکراسی را می داد.
حتی وقتی سئوال می شد که شما دوست دارید چه حکومتی در ایران پایه ریزی بشود؟
خیلی ساده بیان می شد که یک حکومتی شبیه به همین حکومت فرانسه به عنوان مثال.
و این ها به نوعی میدان دار شد و آن طیف هایی که تلاش های بسیاری را هم برای این انقلاب و این تحول کشیده بودند، از جمله ملی گراها و کمونیست ها احساس می کردند که این مذهبیون کاری نمی تونن انجام بدن و قدرت حکومت داشتن و حکومت داری رو ندارن.
نه از نظر فلسفی، نه از نظر تئوری، نه از نظر عملی.
قدرتی در اختیارشان نیست که بخوان همچین کاری بکنند و بیشتر خودشون رو با همین مصاحبه ها دلخوش میکردن.
افکار پیش از انقلاب جمهوری اسلامی بیشتر در همین حال و هوا بود که قرار هست یک بنیان تاریخی که در ایران به اسم مذهب وجود داره و همواره قدرت داشته اینبار در کنار مردم قرار بگیره تا این نهاد ظالم رو از کار بیکار بکنه و بعد از اون عرف جامعه ایرانی رو حکمفرما بکنه.
بیشتر تمام آرزوها و خیال ها در همین راستا بود که حالا قراره ایران اون چیزی که نداره رو به دست بیاره.
شما وقتی به گذشته ی ایران نگاه میکنید میبینید که ایران از آزادی های نسبی برخوردار بوده.
خب همه ما میدونیم که در جهان فعلی هم که داریم زندگی میکنیم همه چیز نسبی هست.
یعنی هیچ جایی ایده آل برای کسی نیست.
نه از بعد آزادی های اجتماعی، آزادی های فردی یا امنیت شغلی.
هر چیزی رو که در نظر بگیریم از نظر اقتصادی همه چیز نسبی هست.
یعنی هیچ دولتی رو ما امروز نمیشناسیم که در ایده آل ترین شرایط خودش باشه.
اما ایران ما در اون روزها از همه چیز به صورت نسبی برخوردار بود.
آزادی های فردی وجود داشت، آزادی های اجتماعی وجود داشت.
از نظر اقتصادی ایران در جایگاه بدی نبود.
در جایگاه قابل تاملی بود.
میشد شرایط رو بهتر هم کرد و همه چیز از یک آرامش نسبی برخوردار بود.
تنها نقطه ضعفی که ایران در اون روزها داشت مطمئنا خفقان سیاسی بود.
نداشتن آزادی های سیاسی بود که خب این شکوفایی اقتصادی و این پیشرفت های اقتصادی هم به این موضوع به نوعی ارزش چند برابری هم داده بود.
یعنی در کنار این رونق سیاسی، همواره کشورها نیازمند این هستند که به آزادی های سیاسی هم برسند و بزرگترین فقدانی که در این روزها در ایران احساس می شد، آزادی های سیاسی بود.
و مردم ایران هم احساس میکردند با این انقلاب به این خواسته ی خودشون هم میرسند.
و بیشتر صحبت هایی که در اون روزها هم از این مذهبیون نقل میشد در همین راستا بود.
یعنی به نوعی همپوشانی با ملت میکردند.
اما هر چه قدر پایگاه اجتماعی بیشتر و بیشتر میشد قدرت اجتماعی بیشتر میشد و میتونستن تکیه بکنن به این توده ها آرای خودشون رو با زبان محکمتر و قوی تری بیان میکردند.
هر چقدر این پایگاه رو محکم تر و مستحکم تر میدیدند میتونستن حالا از آرای خودشون راحت تر صحبت بکنند.
شما اگر بر می گشتید به چند سال گذشته اش میدید که اونها خودشون رو یک بخشی از این حرکت میدونستن.
اما وقتی دیدند که توده ها همپوشانی بیشتری با اونها دارند، میتونستن حالا آزادانه صحبت های خودشون رو بکنند و خودشون رو محور این تغییرات بدونن.
در مجموع می شه موضوع رو اینجوری بیان کرد که این طیف های مختلف فکری که من دربارشون صحبت کردم در این انقلاب قاعدتا نقش داشتن هر کدوم نقش رو ایفا کردن.
به حوادث و بزنگاه های تاریخی هم که نگاه بکنیم، این همپیمانی طیف های فکری با این نگاه مذهبی بود که انقلاب رو پیروز کرد.
یعنی همه در باب اون ملی گرا هایی که با خمینی هم پیمان شدن می دونین؟
همه می دونیم که در یک بزنگاه مهم تاریخی، این همپیمانی و این دیدار با نماد و نشانه ی مذهبیون خب یه کمک بزرگی به انقلاب کرد که یک پایگاه اجتماعی رو که قدرتمند بود به واسطه حضور یک کسی مثل مصدق، به واسطه تاریخچه ای به اسم مشروطه اون ها رو هم همپوشان کرد با اون نگاه های مذهبی.
حتی این دسته برادری از طرف کمونیست ها هم به سمت مذهبیون داده شد و چون هدفی غایی برای همه مشترک بود و اون هم از بین بردن سلطنت و خلع کردن پادشاه پهلوی ها و شاه دوم پهلوی ها، اینها رو همه رو با هم متحد کرد.
و در مجموع و در پایان این داستان ما رسیدیم به جمهوری اسلامی که قدرت رو به دست گفتم.
ولی توی این برنامه خاص ما قصد نداریم که در باب تاریخ و اتفاقات تاریخی به صورت ریز صحبت بکنیم و بیشتر میخوایم یه برآیندی داشته باشیم از اتفاقاتی که افتاده و یه نتیجه گیری بکنیم و اصولا با مباحث به شکل دیگه ای رو به رو بشیم و بهش نگاه بکنیم.
این که چگونه این انقلاب شکل گرفت.
کتاب های زیاد تاریخی وجود داره که میشه دوستان بهش مراجعه بکنند و دربارش بدونند.
ما گذرا از روی این ها می گذریم.
این که چگونه این ترک بین ملی گرا ها خورد ملی گرا هایی که به مشروطه باور داشتند، چگونه یک طیفی شون یه طیف خیلی کوچک شون موندن برای اصلاحات و یک طیف بزرگ و عظیمشان همداستان شدند با مذهبیون برای انقلاب.
و مذهبیون هم به این شکل دیدند که میتوانند قدرت را به دست بگیرند.
یعنی شما وقتی می رید و می رسید به اون دوره ای که مذهبیون می خواستند قدرت را در اختیار خودشان بگیرند، خب یک دولت موقتی تشکیل می دهند که در آن دولت موقت پست اجرایی اصلی در اختیار همان ملی گراها قرار می گیرد.
ملی گراها که من صحبت کردم و گفتم که جنبه های فکری مذهبی را هم به افکارشان اضافه کرده بودند.
برخی خب از ابتدا مذهبی بودند اما با رونق گرفتن بازار مذهبیون اون بخش مذهبی خودشون رو پررنگ تر کردند.
و خب مذهبیون هم برای اینکه قدرت خودشون رو تثبیت بکنن نیاز به این همپوشانی و همدستی با ملی گراها داشتند.
با کمونیست ها داشتند.
با نیروهای انقلابی داشتند که همه رو زیر یک پرچم جمع کنن و اون دولت موقت به عنوان مثال متشکل میشه از همون ملی گراها و انقلاب پیروز میشه، جمهوری اسلامی شکل میگیره و پایگاه مردمی قدرتمندی رو هم به دست میاره.
اینکه اون رفراندومی که در ایران برگزار شد تا چه حد دور از عقل و منطق بوده جای بحث داره.
اینکه چگونه ممکن هست که شما رفراندومی رو در نظر بگیرید برای نوع حکومت آینده یک کشور و تنها یک نوع از حکومت برای داشتن یا نداشتن مورد قضاوت قرار بدی تا چه حد احمقانه و عبث است.
موضوع قابل عرضی یعنی میشه ساعتها در باب این صحبت کرد که چگونه مردمی سالیان دراز تلاش کردند تا به یک انقلاب برسند و در نهایت حق انتخابشون بین یک موضوع هست که آیا میخوان یا نمیخوان؟
یعنی جمهوری اسلامی رو می خواید یا نمی خواهید؟
در صورتی که ثمره انقلابی که طیف های مختلف فکری در اون نقش داشتن قاعدتا باید اشکال مختلفی از سیاست رو هم و نظام های سیاسی رو هم متشکل بشه.
یعنی باید یک رفراندومی وجود داشته باشه که مردم مختار باشن بین یک جمهوری دمکراتیک، بین یک جمهوری لائیک، بین یک حکومت سرمایه داری، بین یک حکومت سوسیالیستی یا مارکسیستی و الی آخر حق انتخاب داشته باشن.
اما به واسطه این قدرت گیری و پایگاه اجتماعی ای که مذهبیون به دست آوردن و ما موضوعاتش را هم عرض کردیم.
نهایت رفراندوم ما به جایی رسید که بین جمهوری اسلامی بودن و یا نبودنش یکی رو انتخاب کنیم که خب گفتم پایگاه اجتماعی بالایی داشت و با یک رأی اکثریت غیر قابل فهم و درکی هم این قدرت قبضه شد و به دست مذهبیون افتاد.
و همه دنیای جمهوری اسلامی از همون جا آغاز شد.
یعنی از همون ابتدای انقلاب.
شما میتونستید انتهای این انقلاب رو ببینید.
من در باب انتقام و کینه هم صحبت کردم.
به کرات صحبت کردم.
در کتاب های مختلف در همین برنامه پادکست به نام جان هم صحبت کردم و گفتم که این ریشه ی انتقام و تفکر به انتقام و داشتن کینه ما رو به کجا میبره؟
و شما با یک حکومتی روبرو شدید که پایه های فکریش بر پایه کینه و انتقام بود.
حتی بالاتر و فراتر از اون پایه های خوراک فکری و اعتقادیش اون ریشه های اسلامی هم بود.
بر پایه کینه و انتقام بود.
حالا حکومتی رو به دست می گیرن که تمام سران حکومت گذشته رو از بین میبرند و میکشند.
همه رو قلع و قمع می کنند و این شروع کننده ی جهل و جنون تازه ی ایرانی هاست.
نه تنها در بین حکومتیان که در بین مردم هم این رواج داره.
یعنی مردم هم آرزوی قتل عام و کشتار اون حکومتیان گذشته رو داشتند.
فرای اینکه اونها محاکمه بشن یا نشن، موضوع قابل عرض و مهم در اون دوره از تاریخ قتل عام اونها بوده.
شما مواجه میشید با یک جنون و یک وحشی گری لجام گسیخته ای که این انقلابیون دارن انجام میدن.
از وزیر تا وکیل رو به جوخه های دار و به تفنگ های سرپر می سپارند.
وزیر زنی که اولین و اولین وزیر زن تاریخ ایران بوده را به راحتی می کشند بدون دلیل، بدون صحبتی، بدون هیچ دادگاه عادلانه ای و داره این پیام رو به شما میده.
این انقلاب که این انقلاب بر پایه کینه و انتقام شکل گرفته و قرار هست که در این ریل خونین مسیر خودش رو به پیش بره.
شروع انقلاب و اون اتفاقات دهشتناک و مدرسه رفاه منزجر کننده و حقیقتا وحشیانه ای که یک تاریخ ننگینی رو برای ایران ساخته، نوید دهنده این بود که این انقلاب، انقلاب وحشتناکی هست و قرار است که سرنوشت بدی رو برای مردم رقم بزنه.
شروع این انقلاب با قلع و قم کردن حکومتیان سابق شروع شد و به پیش رفت.
هر کس در هر جایگاهی که در اختیار این حکومتیان قرار میگرفت در اختیار این انقلابیون تازه متولد شده قرار میگرفت و محکوم به مرگ بود.
کار فراتر میرفت.
یعنی شما انقلاب جمهوری اسلامی را که نگاه میکنید مواجه میشوید با قتل عام هر نوع نگرشی، هر نوع انسان هایی که در برابر خود میدید.
یعنی شما حتی میبینید که به شهر زیبا هم حمله میکنند و حالا زنانی که اونجا کار میکردند رو هم اعدام میکنند حتی اگر مقداری میدون براشون باز تر بود.
هر کسی رو در ایران فکر میکنم اعدام میکردن.
یعنی از حالا بازیگرانی که در اون دوره وجود داشتن هم خیلی هاشون رو دوست داشتند اعدام بکنند در ملا عام.
و این دیوانگی و جنون رو گسترش بدن.
هر چند برخی رو ممنوع الکار کردن تا آخر عمر و باعث مرگشون شدن.
برخی رو به تبعید اجباری فرستادن و فضای کشور رو به نوعی ترسیم کردند که یک عده ای باید از این کشور فرار می کردند تا زنده بمونن.
یعنی بین مرگ و فرار یک حق انتخاب براشون وجود داشت و این تبعید گسترده ی مردم ایران هم شکل گرفت.
شروع انقلاب بر پایه خون بود و بر پایه خون به پیش رفت.
ما گفتیم که این جمهوری اسلامی در شروع راه نیازمند در کنار خود داشتن عناصر دیگه و افکار دیگه هم بود.
یعنی گفتیم که در اون دولت موقت به ملی گرا هایی که حالا نگاه های مذهبی داشتند قدرت داد و اون ها رو سر کار آورد اما به سرعت شروع به قلع و قمع کردن نگرش های دیگه کرد.
به محض اینکه پایگاه اجتماعی قدرتمندی دید و تونست قدرت خودش رو نشون بده شروع کرد به بلعیدن فرزندان خود.
همان جمله معروف که انقلاب فرزندان خود را یک به یک می بلعد در ایران ما به واقع اتفاق افتاد.
شما مواجه میشید با هر عنصری که در برابر جمهوری اسلامی بود از بین رفت.
هر عنصری که در این انقلاب نقش داشت نقش مهمی را ایفا کرده بود.
سالیان درازی مبارزه کرده بود تا این انقلاب شکل بگیره.
به سرعت توسط جمهوری اسلامی قلع و قمع شد.
از اون کمونیست هایی که در همون ابتدا به راحتی به نوعی نسخه شون پیچیده شد از بین رفتند.
به کناری گذاشته شدند با هزار عنوان، با هزار تهمت، با هزار صحبتی که میشد دربارشون کرد.
اما در پیش ترها اگر صحبت می کردید در باب بیخدا بودن اونها صحبت می کردید.
خب راه بود.
جایی بود برای اینکه اینها بحث بکنن، صحبت بکنن.
حتی در ابتدای انقلاب تلوزیون هم جوری بود که برای مباحثه این دو طیف فکری جای داشت که بیایند با هم صحبت بکنند و آرا و نظرات خودشان را مطرح بکنند.
اما به سرعت با این نگرشی که دیدند و فهمیدند که یک پایگاه اجتماعی قدرتمند تری دارند نسبت به آن کمونیست ها به راحتی کمونیست ها را از این صفحه حذف کردند.
بعد رفتند سراغ ملی مذهبی ها، رفتند سراغ همان جماعتی که ما به عنوان ملی گراها می شناسیم و آن طیفی که از این ملی گراها جدا شده بودند و یا حتی بودند در دل آن ها و آن نگاه های مذهبی را داشتند و نزدیکی داشتند و کمک کردند در این انقلاب کمک های به سزایی.
ما گفتیم شروع این مراحل انقلابی از همون جبهه ملی اتفاق افتاد دیگه.
یعنی اگر ما در نظر بگیریم که انقلاب مشروطه به واسطه مشروطه خواهانی شکل گرفت که بعدها همون طیف فکری ملی گرا رو تشکیل دادند.
شروع مرحله دوم انقلابی که به پنجاه وهفت هم رسید اون مرحله بعد از کودتای 28 مرداد بود.
پس باز هم ما مواجه میشیم با یک طیفی به اسم ملی گراها.
پس نقش عمده و به سزایی رو در این انقلاب بازی کردند اما به سرعت کنار گذاشته شدند.
با اتهام جاسوسی به زندان های طویل مدت و حبس ابد محکوم شدند و بعد با کارهای غیر عادی که حکومت وقت و این مذهبیون انجام دادند برخیشون استعفا دادند.
برخی شون خونه نشین و برخی تبعید و در مجموع همه قلع و قمع شدند.
و هر گروه و هر طیف فکری که در برابر بود به راحتی کنار گذاشته شد.
بعد رسید نوبت به کسانی که همپوشانی بیشتری داشتند با این افراد.
حالا برخی از اینها مواجه شدند با این رویای بر باد رفته با صحبت هایی که باور کرده بودند و دیدند که برعکسش هست.
حالا اینها خودشون دوری کردند و بلافاصله با این دوری کردن از صفحه و سپهر سیاسی ایران حذف شدند.
حالا چه با اعدام و کشتار، چه با تبعید و چه با خانه نشین شدن.
نمونه ها زیاد هست. بسیار هست.
یعنی هر کسی با تاریخ ایران آشنایی داشته باشه می تونه ده ها نمونه رو نام ببره که چگونه یک به یک از صحنه سیاسی ایران حذف شدند و کشتارهای مختلفی شکل گرفتند.
یکی از اتفاقات مهم دیگه ای که در تاریخ جمهوری اسلامی افتاد قاعدتا جنگ ایران و عراق هست که تبعات مختلفی رو برای مردم ایران داشت.
یه مقداری هم در این قسمت خوب هست که ما در باب این جنگ ایران و عراق هم صحبت بکنیم.
این که جنگ ایران و عراق به چه شکل اتفاق افتاد و شروع شد.
همه می دونیم که عراق به ایران حمله کرد و ایران دفاع کرد از خودش.
دفاعی که مشروع.
و قابل قبول در همه جای دنیا و تحت نظام فکری همه باورها هست.
شما از خودتان دفاع کنید اما بهتر است که یک مقداری در باب این شروع هم فکر بکنید.
اینکه تا چه حد مذهبیون تحریک کردند صدام حسین را که به ایران حمله بکند.
اینکه تا چه حد در پی شوراندن مردم در عراق بودند که انقلاب اسلامی و انقلاب جمهوری اسلامی به نوعی منتشر بشود و به عراق هم برسد.
خب می دانیم که عراق هم یک بخش شیعه داره دیگه.
ما در یک بخشی زندگی می کنیم از جهان یک تعداد شیعیان در جهان وجود دارند.
خب ایران ما به عنوان نماد و سمبلی که اکثریت را شیعه ها تشکیل داده اند اما کشورهای دیگری مثل سوریه و لبنان و عراق هم یک طیفی شیعه را در خودشان دارند.
تا چه حدی این مذهبیون در تکاپو بودند تا عراقی ها را به انقلاب بکشانند و این تحریک بزرگی هست برای کسی مثل صدام حسین.
فرای اون رفتارهای وحشیانه و احمقانه ای که نسبت به آمریکا انجام دادند.
اینکه شما با آمریکا مشکل داشته باشید قابل احترام است.
اینکه آمریکا رو به عنوان یک قدرت ظالم در جهان بشناسید قابل احترام هست.
همانطوری که من باور دارم هیچ آزادیخواهی در جهان وجود نداره که با همفکری با آمریکا داشته باشه.
این یک موضوع مشخص هست که من همیشه بهش باور داشتم.
آمریکا برای من به عنوان مثال نمادی است از خدا بر روی زمین.
این نمادی است از اون زورگویی و قدرت طلبی و قدرت پرستی.
در این شکی نیست.
اما اینکه با این چه رفتاری قرار هست که حالا با این کشور بشه مهمه.
اینکه شما در قبال ظلم هایی که بهتون میشه قرار هست چکار کنید مهمه.
اینکه در جهانی زندگی میکنیم که حالا امروز قرار است که بر اساس گفتوگو مشکلاتمان را حل کنیم، برخی از مشکلاتمان را بر پایه.
تبادل فرهنگی حل کنیم و راه حل های عقلانی داشته باشیم برای حل مشکلاتمان.
موضوع قابل عرضی هست اما اگر قرار باشد این دشمنی ها را به وحشیانه ترین شکل خودش جواب بدهیم قاعدتا دچار معضل و مشکل خواهیم شد.
همه ما در باب اشغال سفارت می دانیم و اینکه این اشغال سفارت تا چه حد باعث و به وجود آورنده این جنگ شد هم قاعدتا همه درباره اش می دانیم.
اینکه شما حتی به واسطه یک کینه و انتقامی که دارید دست به همچین کاری می زنید حالا یک دلیلی را برمیشمارند در باب اینکه کودتای بیست و هشت مرداد به واسطه همان آمریکا و انگلستان در ایران شکل گرفت و حکومت مصدق از میان رفت.
این رو همه می دونن و برخی به این بهانه در فکر این بودند که خب!
سفارت آمریکا به نوعی محفلی است برای به وجود آوردن یه همچین کودتایی.
اما عقلانی نبود.
یعنی اگر هر کسی با عقل سلیم به این موضوع فکر می کرد می دونست که همچین اتفاقی قابل اجرا نیست.
چرا که سردمداران و قدرتمندان اعدام شده بودند، به خاک و خون کشیده شده بودند و عناصر اصلی حکومت پهلوی.
حالا چه ارتشیان یا ساواکی ها، چه شخصیت های سیاسی یا مرده بودند یا کشته شده بودند، یا تبعید شده بودن یا فرار کرده بودن و اصولا قدرتی وجود نداشت که بخواد قدرت جایگزینی برای این انقلاب باشه.
و فرای اون همه در قوانین بین الملل می دونیم که سفارت هر کشور خاک اون کشور در کشور مقصد هست.
یعنی ما داریم در باب یک بخشی از خاک صحبت می کنیم که به عنوان خاک امریکا در ایران به حساب میاد. قوانین و.
روابط بین المللی هست که به طول تاریخ انسان و به طول تاریخ پیدایش انسان ها شاید عمر داشته.
یعنی این قواعد و قوانین رو خیلی سال هست که همه کشور ها قبول کردند و شما وقتی به این بخش از خاک امریکا در ایران به نوعی حمله می کنید به نوعی دارید اعلان جنگ با این کشور می کنید و این کار عبث و بیهوده و وحشیانه چه تبعاتی رو برای ایران به همراه داشت؟
فرای اون قدرت طلبی و قدرت پرستی کسی مثل صدام حسین و داشتن خیالاتی برای اینکه می تونه ایران رو در این بحبوحه و در این تنگنا از آن خود بکنه و ایران رو بدست بیاره و بر این عقده های تاریخی خودش به نوعی فائق بیاد هم موضوع قابل عرضی بود که باعث پیدایش این جنگ شد و ایران ما دچار یک جنگ شد.
تازه انقلابی رو پشت سر گذاشته که هنوز ارکان درستی در خودش نداره.
هنوز قدرت تثبیت نشده، هنوز دولت به معنای واقعی شکل نگرفته و هنوز برنامه های درستی برای پیشرفت اتفاق نیفتاده که جنگ هم گریبان مردم رو گرفت.
این جنگ برای جمهوری اسلامی نعمات بیشماری داشت.
حتی شما مواجه میشید با این مذهبیون که این جنگ رو نعمت خدا میدونه چون حقیقتا هم برای اونها نعمت بزرگی بود چرا که این جنگ باعث شد تا اونها بتونن وحشیانه تر رفتار خودشون رو در ایران حکمفرما بکنند.
نیستم به سادگی انسان های بیشماری را بکشند از بین ببرند، توانستند هر صدای مخالفی را از بین ببرند.
توانستند اوامر وحشیانه ای که داشتند رو در ایران حکمفرما بکنند، قانونمند بکنند، قدرتمند بکنند.
توانستند پایه های حکومت خودشان را تثبیت بکنند.
توانستند خودشان را به عنوان یک حکومت واقعی قلمداد بکنند و از اتفاقاتی که قرار بود این حکومت تازه تازه تاسیس را زیر سوال ببرد جلوگیری بکند و این جنگ برای مردم ایران دستاوردی به جز نابودی، بدبختی، فقر، فلاکت و عناوینی از این دست نداشت.
جنگی که می توانست بعد از دو سال پایان پیدا بکند.
جنگی که می توانست بعد از آزادی خرمشهر به اتمام برسد.
با آرزوهای محال و احمقانه ای که در دل مذهبیون بود به درازا کشید.
همه می دانند و اینها موضوعات قابل عرضی هست که کشورهای مختلف جهان در پی.
صلح بودند و می خواستند که با دادن غرامت حتی خیلی از کشور های عربی قرار بود که با دادن یک غرامتی به دولت ایران و کشور ایران این جنگ رو خاتمه بدهند.
اما سودای رسیدن به فلسطین و از بین بردن اسراییل در همان دوران هم در دل این مذهبیون پررنگ و قدرتمند بود و بدون اغراق می شه گفت که دو سال جنگ تحمیلی تبدیل به هشت سال جنگی شد که دیگه دفاع نبود.
شش ساله از اون دفاع نبود، حمله بود.
حمله بی سرانجام یک سانتی متر به خاک ایران هم اضافه نکرد و هیچ کدوم از اون اهداف احمقانه رو پیش نبرد و در نهایت بدل به اون جام زهری شد که.
هزاران هزار انسان رو به خاک و خون کشید و هزاران هزار انسان رو جانباز و معلول کرد.
و کشوری رو به فقر دچار کرد.
امروز هم که امروز هست.
شما وقتی به جنوب کشور میرید مواجه میشید با ساختمانهایی که از بین رفته.
هنوز زمین هایی وجود داره که به مین آغشته است و هنوز هم ما مواجه میشیم با کودکانی که در این وحشیگری از بین میرند.
جنگی که برای ما دهشتناک بود و برای جمهوری اسلامی یک نعمت بزرگ برای مردم ایران وحشتناک بود.
ثمره اش مرگ و میر میلیونها نفر.
هزاران نفر حالا به میلیون رسید از هر دو طرف.
تعداد اینها طبق آمارهایی که وجود داره هزاران نفر.
بی پدر شدند.
بی مادر شدند.
یتیم شدند و موضوعاتی از این دست که همه با آن آشنا هستیم.
جانبازان بی شماری که در ایران وجود دارند، سال های اسارت بی شماری که برای آزادگان اتفاق افتاده و این جنگ ثمرات وحشتناکی را برای مردم ایران در بر داشت.
فرای جنگ ایران و عراق یک اتفاقی هم همسو و هم راستا با جنگ ایران و عراق هم در شرف اتفاق افتادن بود.
ما در باب ابتدای انقلاب صحبت کردیم و گفتیم که یک طیف های فکری وجود داشتند که از ابتدا همراه با این انقلاب بودند و به نوعی کمک کردند به این انقلاب.
این طیف های فکری به مرور زمان و با قدرت گرفتن مذهبیون قلع و قمع شدند.
یک تعداد بی شماری از این ها هم در زندان ها حضور داشتند که بیشتر هم از همان.
همون چپی ها بودند.
حالا چه چپی هایی که با همون اعتقادات و آرا و عقاید کمونیستی و مارکسیستی پیش می رفتند و چه اونهایی که یک بخشی از اعتقادات کمونیستی رو با اسلام و شیعه گری توامان داشتند.
این دو طیف فکری بخش عمده شون قلع و قمع شدن.
در همون ابتدا تبعید شدند، فرار کردند، کشته شدند و بخشی شون هم زندانی شدند.
و وحشتناک ترین اتفاق تاریخی ایران در این تاریخ معاصر و در این برهه هایی که ما در بابش صحبت کردیم اتفاق افتاد و سال شصت و هفت شکل گرفت.
سال شصت و هفت نقطه ای است که جمهوری اسلامی وحشیانه ترین کارهای ممکن رو انجام داده.
جمهوری اسلامی به نوعی خودش رو تموم کرده و من اعتقاد دارم که جمهوری اسلامی به واسطه سال شصت و هفت از بین رونده هست.
این جمهوری اسلامی عزل و نابودی خودش رو از سال شصت و هفت که داره سال شصت و هفت سال خونین و وحشتناکی است که جمهوری اسلامی همواره ننگ رو به پیشانی خودش خواهد داشت.
شما برید و بخونید و بدونید از ناحیه بین این طیف فکری و این مذهبیون که چگونه اعتقاد دارند در آینده تاریخ از اونها به چه شکلی صحبت خواهد شد.
از قتل عام و کشتاری صحبت خواهد کرد که به وحشیانه ترین شکل ممکن اتفاق افتاد.
یک مقداری اگر بخواهیم در باب این موضوع صحبت بکنیم تا دوستان بیشتر با این موضوع آشنا بشن میتونیم چکیده ای درباره اش صحبت بکنیم.
خب ما گفتیم یک طیف فکری وجود داشت که کمونیست بود و یک طیف فکری که از کمونیست ها به نوعی انشعاب پیدا کردند و اعتقادات مذهبی داشتند.
این ها طیف قدرتمندی بودند.
در ابتدای انقلاب کارهای مهمی هم برای انقلاب کردند.
طی مرور زمان خب خیلی ها از این جمهوری اسلامی برگشتند.
بعد از دیدن اتفاقات خوب هر کدام جایی از این قطار پیاده شدند.
برخی را به زور پیاده کردند.
برخی از اینها هم به زور پیاده شدند.
ثمره تمام این اتفاقات یک جماعتی بود که قلع و قمع شده بود.
یک جماعتی بود، تبعید شده بود اما یک جماعتی بود که زندانی شد.
این زندانیان در دادگاه های جمهوری اسلامی با همان قواعد به واسطه رفتارهایی که انجام داده بودند، یک حکمی گرفته بودند.
حالا وقتی ما در باب رفتارها هم صحبت می کنیم، منظور این نیست که آنها تفنگ به دست گرفته بودند چرا که اگر تفنگ به دست داشتند به راحتی محکوم به مرگ می شدند.
منظور این هست که حالا جزوه ای را همراه داشتند، اعلامیه ای را همراه داشتند یا در یکی از تظاهرات ها شرکت کرده بود و در گروهی که عضو بودند به واسطه میتینگ و نشستی که داشتند این گروه دستگیر شده و این ها به دادگاه های جمهوری اسلامی فرستاده شده بودند.
این ها در دادگاه حکم خودشان را گرفته بود ولی یکی محکوم به پنج سال زندان شده بود.
یکی به ده سال، یکی به پانزده سال و الی آخر.
هر کدام یک محکومیتی داشتند و در زندان بودند.
یکی از این طیف های فکری.
خب از همون ابتدا هم با عراق همسویی داشت و با یک تفکرات ابلهانه و احمقانه ای به فکر.
انقلاب در ایران و گرفتن قدرت از جمهوری اسلامی بود.
همه دربارش میدونیم دیگه.
یعنی ما داریم در باب مجاهدینی صحبت می کنیم که با همون طیف از همون انشعاب های فکری بودند که با اعتقادات کمونیستی اعتقادات مذهبی هم داشت.
حالا اینها به یک سودایی که در ذهن داشتند و آن هم حالا با تعاریف خودشان آزادسازی ایران بود، بازپس گیری قدرت بود از حکومت آخوندها رفتند و همسو شدن با دولت عراق که به ایران حمله بکند طی یک حمله ابلهانه و واقعا افکار و افکار پوچ و ابلهانه ای بود.
از هر نوعش که بخواهید نگاه بکنید واقعا به حماقت این افکار نزدیک تر میشد.
اینکه شما بخواهید با یک قوای چند ده هزار نفری بیایید و این کشور را فتح کنید در صورتی که ارتش عراق طی هشت سال نتوانسته این کار را بکند.
با این افکار پوچ شما وارد یک جنگی میشید و خب تو این جنگ هم به راحتی شکست میخورید.
اما ثمره این جنون فکری یک دیوانه بزرگتری رو داره که ادامه رونده این راه جنون بار هست.
حالا شما مواجه میشید با مذهبیون و به ویژه مولای کین که من نامی است که برای خمینی در نظر گرفتم و حقیقتا هم برازنده ترین نام برایش هست.
شما مواجه می شوید با این ملای که پر از کینه و انتقام است که در ازای حمله ای که اینها به ایران کردن و با جمهوری اسلامی به نوعی وارد نزاع شدند، باید تمام این زندانی ها کشته بشوند.
همه اینها از زیر تیغ بگذرن و اینجا اون قتل عام وحشیانه سال 67 شکل میگیرد.
حالا کسانی که اولا در این گروه نبودند یعنی بخشی از کمونیست ها که خوب همراهی و همفکری به طور کلی با مجاهدین نداشتند چون اصلا از نظر فکری و گروهی با هم همراستا و همداستان نبودند و یک بخشی که شاید حتی در این گروه بودند خبری از این اتفاقات نداشتند و نمی دونستند چه اتفاقی داره میفته و اینکه حتی اگر هم رایی هم با اونها داشتند خودشون مرتکب جرمی نشدند.
ما در همه جای دنیا به واسطه فکر کسی رو مجازات نمی کنیم.
یعنی شما ساعت ها و روزها اگر به فکر قتل دیگری باشید هیچ دادگاهی در جهان شما رو مجازات و محاکمه نمیکنه.
شما در فکرتون باور داشته باشید که میخواید یکی رو بکشید.
خب این فکر که عاملی بر ارتکاب جرم نیست و هیچ جایی به عنوان جرم شناخته نمیشه.
اما ما با دیوانگانی رو به رو بودیم که این وحشیگری رو به نهایت رسوندند و این کشتار وحشیانه رو شکل دادند.
دادگاه های مرگی که یک هیات مرگی رو به همراه داشت.
هیئت سه نفره ای که حالا قرار بود از این زندانیانی که حکم گرفته بودند بازجویی بکنه و در جواب سئوال هایی که میپرسه با شنیدن یک جواب منفی حکم قتل این ها رو امضا بکنه.
حکم و دستنوشته ای که از ملاکین میرسه.
و قرار هست که این ملای دیوانه ایران رو به خون بکشه و سال خونین شصت و هفت و این تابستان خونین رو رقم بزنه.
شصت و هفت اتفاق می افته و شما مواجه میشید با یک هیئت مرگی که از زندانیانی که حکم گرفته بودند سوال می کنه آیا شما به خداوند اعتقاد داری؟
حالا داره از یک مارکسیست سوال میکنه که قاعدتا آتئیست هست و به وجود خدا اعتقادی نداره.
خب جواب اون می تونه نباشه.
وقتی نه هست حکم اون آدم مرگ هست.
یعنی شما وقتی دارید در باب قتل عام عقیدتی صحبت می کنید مفهومش همین هست.
وقتی در باب زندانی عقیدتی و سیاسی صحبت می کنید این هست حالا ما در باب زندانی صحبت نمی کنیم، در باب قتل عام عقیدتی و سیاسی صحبت کنیم.
از شما سوال میشه آیا به گروه خودتون پایبند هستید.
یعنی از همان زندانیانی که مثلا به عنوان مثال یک دختر هجده ساله، هفده ساله، شانزده ساله، دوازده ساله، سیزده ساله ای که در خیابان یک جزوه ای از مجاهدین داشته و به زندان محکوم شده، حالا پنج سال هم هست که در زندان هست.
دو سال دیگر هم قرار هست که آزاد بشود.
از این می پرسند آیا شما بر آن گروه خودتان معترف و معتقد هستید؟
اگر جوابش عالی باشد محکوم به مرگ است و این کشتار وحشتناک اتفاق می افتد.
کاری که هیتلر کرد تفاوتی با این کاری که جمهوری اسلامی کرد نداشت.
در یک راستا بود.
او بر پایه نژاد و با آن حماقت احمقانه خودش انسان ها را قلع و قمع می کرد و اینها بر پایه افکار و عقاید انسان ها را قلع و قمع می کرد.
کار به اینجا هم نکشید.
کار فراتر هم رفت.
یعنی افکار بیمار و مریضی که این ها دارند به مراتب وحشیانه تر و دهشتناک تر هم شد.
به جایی رسیدیم که با اون اعتقادات بیمارگونه ی اسلامی به این نتیجه رسیدند که بله دختران باکره به بهشت میرن و اینها چون مشتی خاطی و خطاکار هستن باید زن بشن و بمیرن و اون حکم وحشیانه ی ملاکین باعث شد که به خیلی از این دختران تجاوز بشه پیش از اینکه اعدام بشن یعنی نهایت جنون و دیوانگی.
انقلابی که شروعش از قتل عام انسان های بیگناه، از کشتن سرباز ها تا وزیر زن هست تا زنانی که به واسطه ی فقر تن فروشی می کنن و کشتار اینها هست.
در نهایت هم به همچین جنونی خواهد رسید.
چیزی بیشتر از این نمی تونید ازش انتظار داشته باشید.
و اگر با این فلسفه فکری و فلسفه اسلامی آشناییت داشتید خب قاعدتا دچار همچین جنونی نمیشد.
شما اگر روبهرو میشدید و کتاب قرآن رو میخوندید مواجه میشدید با رفتاری که قرار هست با یک محارب بکنه.
شما در کدوم نظام فکری مواجه میشید با کسی که بگه کسی که محاربه با خدا میکنه باید یک دست و یک پاش رو به صورت برعکس ببرید؟
کدوم نظام فکری تا این حد درنده خوی و وحشی هست؟
خب قاعدتا از همچین نظام فکری بیشتر از این شما نمیتونید برداشت بکنید و ما مواجه میشیم با کامیون هایی از انسان ها که با همون کامیون و خاور اونها به خاک سپرده میشن و بهترین و آرزومندانه ترین جوانان ایرانی رو به خاک و درک میفرسته.
انسان هایی که صاحب فکر بودن، یاغی بودن، آزاده بودن در راه آزادی قدم برمیداشتن.
اینکه آرا و عقایدشون به چه سمتی بود مهم نیست.
مهم این بود که اونها حاضر بودن از جون خودشون بگذرن.
شما تصور کنید انسان هایی که تا آخرین لحظه ی عمرشون حاضر بودن بر عقاید خودشون پایبند باشن و جون خودشون بگذرن.
اینها قاعدتا بهترین جوانان بودند.
بهترین جوانان ایران در اون روزگاران بودن و اینها همه به جوخه های مرگ فرستاده شدند.
یک به یک اعدام شدند و به دار کشیده شدند.
به دختران تجاوز شد و بعد از تجاوز به جوخه های دار فرستاده شدند و اعدام شدند.
و این کشتار وحشیانه شکل گرفت و حقیقتا ننگین ترین نقطه ی تاریخی ایران در تاریخ معاصر شکل گرفت که روی هر گونه کشتار و وحشیگری رو سپید کرد.
هر کاری که قاجاری ها در طول تاریخ حکومتشون کردند رو جمهوری اسلامی سپید کرد.
اگر پهلوی ها جنایتی مرتکب شدند رو.
جمهوری اسلامی در جوابش این دیوانگی رو نشون داد تا همه روسپید باشند و همه در برابر تاریخ روسپید قرار بگیرند.
که جمهوری اسلامی اومده بود برای قلع و قم کردن و نشر این جنون و دیوانگی.
سال شصت و هفت سال مهم و بزرگی است در تاریخ ایران و به نوعی در همون تاریخ.
پرونده ی جمهوری اسلامی به اتمام رسید و جمهوری اسلامی نه در برابر ایران و ایرانیان که در برابر تاریخ و جهانیان خودش رو نشون داد و نشون داد که تا چه حد رژیم سفاک و دیوانه ای ست و تا چه حد مرید جنون و دیوانگی ست.
تو این قسمت تا سال شصت و هفت صحبت کردیم.
چون تاریخ جمهوری اسلامی یک تاریخی ست که برای ما مهم تر هست و ما در اون زندگی کردیم و هنوز هم با این جنون دست به گریبان هستیم.
پس این قسمت رو من ادامش رو سعی میکنم در قسمت بعدی بگم هرچند تمام این قسمت ها هم طولانی شد ولی بیشتر از این دیگه نمیخوام طولانی بشه.
پس ما در این ویژه برنامه ایران صد ساله تا در قسمت جمهوری اسلامی به کشتار سال شصت و هفت رسیدیم و سعی می کنیم در قسمت های آتی در باب تاریخ پیشترش هم صحبت کنیم.
قسمت ششم : جمهوری اسلامی بخش دوم
در قسمت پنجم هم در باب جمهوری اسلامی صحبت کردیم و این قسمت رو هم در باب ادامه تاریخ جمهوری اسلامی با هم صحبت خواهیم کرد.
ممنون که همراه من هستید.
خب دوستان یه توضیح مختصری در باره قسمت های قبلی که توی این ویژه برنامه ایران صد ساله منتشر شده بدم.
اینکه ما توی این قسمت ها از تاریخ پیش از مشروطه شروع کردیم و تا جمهوری اسلامی پیش رفتیم و در باب این مسائل صحبت کردیم.
توضیح چکیده اش میشه اینکه ایران در یک شرایط بدی قرار داشت از همه لحاظ و در یک فقر فرهنگی و سیاسی و اجتماعی وجود داشت.
در دوران مشروطه یک بخشی از مردم ایران که روشنفکران و مشروطه خواهان بودند با دیدن دنیای پیرامونشان و دنیای پیشرفت کرده غربی ها به تکاپو افتادند برای انقلابی که در ایران صورت بگیره و این انقلاب به ثمر نشست و بعد از اون با دخالت دشمن خارجی روسیه و پادشاهی که سر کار بود از قاجاری ها در برابر این انقلاب جبهه گرفتن مبارزه کردن.
بعد از اون اتفاقات مهم تاریخ جهانی مثل جنگ جهانی اول و دوم تاثیراتی بر ایران گذاشت خاندان پهلوی شکل گرفت که این خاندان دو پادشاه را داشت.
رضاشاه اول و محمد رضاشاه که خب اینها به نوعی با رفتارهای متناقضی که انجام دادند، یک قوا و یک تفکراتی که برخیشان به واسطه اتفاقات جهانی بود مثل کمونیستها و برخی هم به واسطه آن تاریخ کهن ایران در ایران وجود داشت.
مذهبیون بودند و ملیگراها یک طیف های فکری را به وجود آوردند و این تناقض هایی که بین این دو پادشاه بود به نوعی ثمره اش به یک انقلابی ختم شد که انقلاب جمهوری اسلامی بود.
خب به صورت کامل در باب این مسائل صحبت کردم و برآیند هایی که از نظر خودم مورد اتخاذ بود را هم درباره اش حرف زدم که می توانید به اون قسمت ها مراجعه بکنید و بیشتر درباره اش بود.
اما در قسمت گذشته و از قسمت پنجم ما شروع کردیم و در باب جمهوری اسلامی صحبت کردیم درباب جمهوری اسلامی که از ابتدای روی کار آمدنش با قلع و قمع کردن افرادی که از حکومت گذشته وجود داشتند، این حکومت کینه و انتقام را به روی کار آوردند و بعد کم کم عناصر انقلابی که در کنارشان بودند رو یک به یک از صحنه به دور کردند و بعد جنگ ایران و عراق شکل گرفت و آن کشتارهای دهه شصت از همان ابتدای سال شصت تا کشتار وحشتناک و وحشیانه ای که در سال شصت و هفت اتفاق افتاد و این جنایت علیه بشریت در ایران رخ داد و تاریخ ننگینی را برای جمهوری اسلامی رقم زد.
حالا قراره تو این قسمت بعد از سال شصت و هفت بریم جلو تا به دنیای امروزمون و تاریخ امروزمون برسیم و به نوعی در باب جمهوری اسلامی بیشتر صحبت کنیم.
بعد از اون اتفاقاتی که در سال شصت و هفت افتاد و من توضیحی دربارهاش دادم و اون هیات مرگ وحشتناک و کشتار.
مردمانی که به واسطه عقاید سیاسی و ایدئولوژیکی که داشتند به جوخه های دار سپرده شدند.
جنگ ایران و عراق هم تمام شد.
جنگ عبث و بیهوده ای که دو سالش قاعدتا تحمیل و دفاع بود.
اما شش سال دیگرش در پی آرزوهای جماعتی که در قدرت بودند بود که می خواستند حمله کنند و در نهایت قدس را آزاد کنند و از عراق به اسراییل برسند.
در باب این مسائل صحبت کردیم و گفتیم و در نهایت هم به آن جام زهر ختم شد و جنگ هم بدون هیچ راهگشایی برای هر دو سمت فقط با تعداد زیادی کشته و جانباز و اسیر به پایان رسید و این تاریخ هم مصادف شد.
در نهایت به مرگ رهبرشان.
رهبر جمهوری اسلامی.
همون ملایی که من بارها ازش نام بردم.
در کتاب های مختلفی که نوشتم.
دوره ی حکومتش با مرگش تموم شد و بعد یک رهبر تازه ای رو به خودش دید.
همه در باب این رهبر تازه هم می دونیم و شکل قدرت گیری او.
اینکه به عنوان مثال رفسنجانی تا چه اندازه ای در این قدرت گیری نقش ایفا کرد و اون مجلس خبرگانی که برای انتخاب رهبری شکل گرفت تا چه اندازه رفسنجانی با گفتن اون خاطره ای که در باب رهبر آینده صحبت شده بود ازش باعث قدرت گرفتن خامنه ای شد؟
خوب قاعدتا در اون دوران رفسنجانی فکر می کرد که خامنه ای یک مهره ای هستش که قدرت لازم رو نداره و میشه به نوعی اون رهبری رو تضعیف کرد.
حال تا چه اندازه این فکر در سرش بود؟
در سال های آینده به نوعی نشان داد که همین تفکر را دنبال می کرد.
اما فرای آن باید در باب جانشینش هم یک صحبتی بکنیم.
یعنی جانشین رهبر ابتدای انقلاب که نائب او هم بود و به نوعی ولیعهدش به حساب می آمد و اینکه چگونه از این صحنه سیاسی و این سپهر سیاسی آن روزگاران ایران دور شد هم میشه درباره اش صحبت کرد.
اینکه از همان ابتدا یک سری مخالفت های بینشان شکل گرفت و در سال شصت و هفت هم به نهایت رسید و آن نامه های سرگشاده ای که برای خمینی نوشت و ابراز عقیده کرد، در آن دوران هم باعث شد که از قدرت دور بشه و بعد هم اون مافیای قدرتی که درون نوک هرم قرار داشت، یک قدرت تازه ای را سر کار بیاورد که به نوعی مسلما تفکرشان این بود که می توانند آن را اداره کنند و می توانند این قوه را یک جوری قوه ی دست نشانده ای برای خودشان.
موضوع در باب این مساله خیلی پیچیده و گسترده هست و میشه از نگاه های مختلفی بهش دربارش صحبت کرد.
اما ما خیلی قصد نداریم که در باب این مساله صحبت بکنیم و همین گونه تیتروار.
کافیه که درباره اش صحبت بکنیم.
این که قاعدتا طیف های مختلفی از قدرت در نظام جمهوری اسلامی وجود داشت که مدام در حال دور کردن هم از صحنه ی قدرت بودند.
همان طور که در ابتدای انقلاب دربارش صحبت کردیم که چگونه طرز تفکرهای مختلفی که وجود داشتند و اون طیف های فکری از صحنه ی قدرت دور شدند.
حالا در بین خودشون هم باز طیف های مختلفی شکل گرفته بود که مدام در حال دور کردن هم از قدرت بودن و یک طیفی که از همه قدرتمند تر بود قاعدتا قدرت را به دست گرفت و آن طرز تفکرهای دیگر را هم کنار گذاشت.
یکی از مهم ترین و قدرتمندترین آن طیف های فکری قاعدتا همان نواب رهبری بود.
نایب السلطنه ای که خب به نوعی میشه گفت که با عکس هایی که از خودش نشون داد و کارهایی که اطرافیان کردند، اون رو هم از این صحنه دور کردند و بعد خواستند که قدرت رو به سادگی در اختیار خودشان بگیرند.
اما بعد از این اتفاق خب هر کس سهم خودش رو از این قدرت می خواست.
رفسنجانی با این اتفاقی که رقم زد و به نوعی رهبری رو پیشکش کرد به خامنه ای، خودش هم رییس جمهور این مملکت شد و خب با نوع تفکری که داشت سعی داشت که به نوعی اقتصاد آزاد و نظام سرمایه داری رو در ایران حاکم بکنه اصولا نگاه های اقتصادی بعد از روی کار آمدن رفسنجانی هم تغییر کرد و اتفاقات به پیش رفت و درگیری های قدرت از همان جا هم شروع شد.
یعنی خامنه ای به فکر این بود که مطمئنا قدرت خودش را پایدارتر و مستحکم تر بکند برای خودش نهادهایی رو زیر فرمان خودش بوجود بیاره و با رسوخ ای که در مبانی قدرت در جمهوری اسلامی داشت این قدرت رو پایدار بکنه که این اتفاق هم به مرور زمان و در سال های مختلف افتاد.
یعنی شما می تونید ببینید با رسوخ ای که در سپاه کرد چگونه این قدرت رو یکدست برای خودش گرفت و یک قوای نظامی مستحکمی رو برای خودش ساخت تا در کنار این قدرت سیاسی که داره حالا یک قدرت نظامی هم داشته باشه، قدرت اطلاعاتی داشته باشه، چگونه وزارت اطلاعات رو یکدست برای خودش خواست و اصولا تمام قوای محرکه ای که در جمهوری اسلامی داشت رو طی مرور زمان با توجه به اون پایگاه سیاسی که در اختیارش بود برای خودش کرد.
یعنی در ابتدای انقلاب و در ابتدای رهبری خودش منظور هست که قدرت کمی داشت و نهادهایی میتونستند در برابرش ایستادگی بکنند.
یا شخصیت هایی بودند که می تونستند در برابرش ایستادگی بکنند از خود اون.
منتظری در نظر بگیرید تا خود رفسنجانی و یا اشخاص دیگر.
اما خب وقتی این نهاد پرقدرت سیاسی که ولایت فقیه هست رو به دست گرفت تونست که این ارکان رو با خودش همسو بکنه و قدرت کامل رو طی مرور سال ها به دست بیاره.
حالا اینکه ما بخوایم خیلی موضوعات جمهوری اسلامی رو در این وادی ببریم به نظرم خیلی الزامی نیست چون تفاوتی نمیکرد.
حالا هر کدوم از این اشخاص میومدن.
اینها تحت سیطره یک نظام فکری دارند کارهایشان را پیش می برند که اشخاص از نظر من خیلی تاثیر گذار نیستند.
هر کس دیگه ای هم جای خامنه ای روی کار میامد قاعدتا همین رفتار رو پیش می برد تا بتونه برای خودش یک جایگاه و پایگاهی رو بوجود بیاره.
اما خیلی در باب این دعواهای درون خانوادگی ای که بین اونها شکل گرفته وارد نمیشیم.
موضوع های قابل عرضی نیست اما در همین حد باید بدونیم که قاعدتا هر کدوم از اینها یک سهمی از این قدرت می خواستند و درونشون مطمئنا یک سری اختلافاتی هم بوده.
از همون ابتدا هم بوده.
یعنی از ابتدای انقلاب وقتی شما نگاه می کنی که یک طیف های فکری وجود داشت، از کمونیست ها در نظر بگیرید تا مذهبیون و ملی گرایان که جمهوری اسلامی از همون ابتدا سعی کرد یک به یک اینها رو از صحنه دور بکنه، برخی رو قلع و قمع کرد، برخی رو خونه نشین کرد، برخی رو تبعید کرد، برخی رو زندانی کرد و در مجموع تونست خودش رو به عنوان قدرت واحده درون کشور به واسطه پایگاه اجتماعی که داشت.
بر تمام ملت حکمفرما بکنه.
بعد از اون هم این اتفاقات به همین شکل پیش رفت.
حالا به نوعی افتاده بودن.
به اینکه در بین خودشون هم یک قدرت فائقه ای رو پدید بیاورند و از همون جا یارکشی های سیاسی اتفاق افتاده بود و شما میتونستید در اون بخش از تاریخ ببینید که یک بخشی دارند به سمت قدرت بیشتر کشیده میشن و یک بخشی هم بیشتر و بیشتر دور میشن.
نماد قابل لمس و درکش همون منتظری هست.
حالا به واسطه صحبت هایی که کرد به خصوص در باب سال 88 و اینکه شما کسی که به عنوان نایب و جانشین خودتون برای رهبری گذاشتید هم صداش در میاد از این کشتار وحشیانه و وحشتناک.
یعنی من باور دارم که سال شصت و هفت جمهوری اسلامی رو به پایان رسوند.
حالا اینکه چرا مردم در اون دوره و اون برهه از تاریخ تا این حد مسخ شده در این افکار بودند جای بحث داره.
یعنی شما مواجه میشید با خاکسپاری.
به عنوان مثال خمینی که اصلا هوش از سر آدم میپره که چجوری ممکنه یه همچین مردمانی در اون کشور وجود داشته باشن با این حجم از کشتارها و وحشیگری ها.
این جنگ بی سامان رو ادامه دادند.
رفتارهای غیر عادی انجام دادند و این کارها چگونه باز هم پشت این رهبر رو گرفتند و اون مراسم رو به عنوان مثال به پیش آورد؟
اما در مجموع این یارکشی ها کار رو به جایی رساند که یک طیفی در قدرت بمانند و بعد دوباره اون طیف ها هم به جون هم بیفتند تا نهایتا یک قدرت واحده ای شکل بگیره.
و حالا این رهبری که نه کاریزمای لازم رو داره، نه کار مهمی در این انقلاب کرده، نه شخصیت کلیدی ای بوده رو تبدیل به یک رهبر.
کاریزما بکند در صورتی که این کاریزمای لازم رو نداره و کاریزما هاش رو به واسطه رفتارهای خودش به دست نیاورده، اما با به نوعی در زیر فرمان قرار دادن نهادهای مهم قدرت تونست این کار رو تا حدی بکنه.
اما باز هم جنگ هایی بر سر قدرت در بینشون وجود داشت و همواره هم داشت و در آینده هم این جنگ قدرت به نوعی نشون داده شد در طول این تاریخ.
اما ما بهتره که یک مقداری قدم رو پیش بزاریم و جلوتر در این تاریخ قدم برداریم.
فرای اینکه الان ما در باب سال های بعد از قدرتگیری خامنه ای صحبت خواهیم کرد.
یک مقداری هم خوبه که باز هم در باب خمینی و اون تاریخ انتهایی هم صحبت بکنیم.
اینکه چگونه ممکنه مردمی در کشوری زندگی بکنند، اتفاقات سال شصت بیفته، اتفاقات سال شصت و هفت بیفته، جنگ اتفاق بیفته.
این قلع و قمع های سیاسی عناصر فکری که در ایران وجود داشتند اتفاق بیفته.
کینه و انتقامی که در برابر اون کسانی که به نظام پادشاهی معتقد بودند اتفاق بیفته و باز هم مردم پشت اون رهبر رو بگیرن.
یکی از مهم ترین عواملی که کمک کرد به این حفظ این جایگاه جنگ ایران و عراق بود.
یعنی بی شک جنگ رو نعمت میدونستن و واقعا هم برای اونها نعمتی بود چرا که جون بیشماران ایرانی ها گرفته شد.
در این جنگ که حالا برخی به واسطه نزدیکی فکری با اون دسته وارد این جنگ شدند اما تعداد زیادی هم برای دفاع از خاکشون، برای دفاع از ناموسشون، برای اعتقادات و باورها و چارچوب های اخلاقی که بهش خودشون معترف بودند وارد این جنگ شدند و خون اون ها بود که پایمال شد، به زمین ریختند و کشته و مجروح دادند.
اما این جنگ باعث تثبیت قدرت اونها شد که تونستن خیلی راحت قلع و قمع بکنن و کشتار بکنن.
چرا که ایران در شرایط جنگی بود و در شرایط جنگی هر کشوری هر گونه رفتاری براش توجیه شونده هست.
یعنی هر رفتاری که انجام میده میتونه به راحتی و سادگی توجیهش بکنه.
به عنوان مثال همین کشتار سال شصت و هفت با بهانه حمله مجاهدین به ایران اتفاق افتاد.
یعنی این بخشی که در زندان ها بودن و حکم گرفته بودن و حالا به تیغ تیز سپرده شدن به جوخه های دار سپرده شدند، رو به نوعی خائن قلمداد میکردن.
خیانتکار جنگی میدونستن وابسته به اون طیف فکری میدونستن و خب به راحتی هم میتونستن خونشون رو بریزن.
یعنی در مجموع صحبت این هستش که جنگ ایران و عراق برای جمهوری اسلامی به شدت کمک کننده بود و جمهوری اسلامی هم علاقه مند بود که این جنگ ادامه پیدا بکنه چرا که هر چیزی رو میتونست توجیه بکنه.
به عنوان مثال فقر اقتصادی که در ایران بیداد میکرد با یک توجیه ساده ای که جنگ هست قابل توجیه بود.
یعنی شما میتونستید بگید که خب الان شرایط جنگی کشور و ما نمی تونیم از نظر اقتصادی به جایگاهی برسیم یا آرامش و امنیتی رو به مردم هدیه بدیم؟
خب این هم کمک می کنه که شما ناکارآمدی خودتون رو به پای جنگ بنویسید.
اینکه شما هیچ سررشته ای برای پیش بردن امور ندارید، در اداره کشور هیچگونه تجربه و تخصصی ندارید.
رو بر پایه جنگ بنویسید و به مردم مدام تکرار کنید که ما الان یک کشور جنگ زده هستیم و در جنگ هستیم و نمی تونیم به عنوان مثال شرایط اقتصادی درستی داشته باشیم.
یا اگر قرار بود از نظر فرهنگی مردم رو در یک خفقانی قرار بدید با توجیه ساده این موضوع که ما در جنگ هستیم می تونستید هر نوع صدایی رو به خفقان بکشونید هر نوع سانسوری رو اعمال بکنید.
حالا یکی از راه های گسترش این فرهنگ رو ما قاعدتا هنر می دونیم.
این سبک زندگی رو قرار هست که هنر تغییر بده.
قرار هست که فرهنگ سازی انجام بده چون ما با هنر یک دستی روبرو بودیم که مدام باهاش در باب جنگ و در باب تبلیغ این جنگ احمقانه فیلم می ساخت، کتاب می نوشت، شعر می گفت و یا در تمام گونه های هنری راه رو به پیش می برد و این هم توجیه ساده اش با همین جنگ بود.
یعنی جنگ حقیقتا برای جمهوری اسلامی یک نعمت بزرگ بود، برای اینکه خودش رو بتونه تثبیت بکنه، هر نوع خفقان سیاسی رو هم در کنارش می تونست توجیه بکنه به اینکه ما در شرایط جنگی هستیم.
یعنی به عنوان مثال بنی صدر که یکی از عناصر انقلابی بود و در کنار جمهوری اسلامی بود، حالا میشه اون رو هم از طیف ملی گرا در نظر گرفت اون هم به نوعی از اون طیف ریشه های فکری خودش رو می گرفت.
اما گفتم خیلی از این ریشه های فکری که در جبهه ملی قرار داشتند و به نوعی ملی گرا بودند.
هم عقاید مذهبی داشتند یا عقاید مذهبی به واسطه زندگی پیش ترشان داشتند.
و یا با داغ شدن بازار مذهبیون به نوعی کشیده شدند به این سمت و خب خیلی ساده رییس جمهوری که منتخب مردم بود و یک آرای یازده میلیونی داشت در آن تاریخ ایران که یک آرای قاطع ای بود به راحتی توسط خمینی کنار گذاشته شد با همین عنوان جنگ.
یعنی دعوایی که بر سر.
رهبری جنگ بود باعث شد که به راحتی این قدرت هم کنار گذاشته شود و این عنصر هم از انقلاب ایران حذف بشود و هر گونه کشتاری که در ایران شکل می گرفت هم با همین توجیه وجود جنگ قابل رفع شدن بود.
در مجموع جنگ ایران و عراق خیلی کمک کرد به دوران قدرت مندی به نوعی خمینی در ایران و در نهایت ما مواجه شدیم با ملتی که هنوز از نظر افکار عمومی به سمت جمهوری اسلامی راه داشت.
یعنی ما اون اکثریت رو اگر ملاک قرار بدیم در اون دوران باز هم همسوی با جمهوری اسلامی بودند و بزرگترین توجیهشون هم همین جنگ ایران و عراق بود چون مشکلات را به چشم قبول نمیکردند.
اگر خفقانی در سپهر سیاسی بود به واسطه جنگ بلافاصله براشون مرتفع میشد.
اگر از نظر اقتصادی در فقر شدید به سر میبردند، اگر از نظر فرهنگی در خفقان کامل بودند به واسطه وجود جنگ براشون توجیه پذیر بود.
پس مردم راه به جایی نمی بردند که در برابر این جمهوری اسلامی بخواهند قرار بگیرند و ما تا آن سالها داریم میبینیم که مردم و افکار عمومی اکثریتشون به سمت جمهوری اسلامی هست و نهایت این دیدار ها هم میشه ما رو به جایی برسونه که در مراسم تشییع جنازه خمینی داریم می بینیم که یه تعداد بی شماری در اون جنون دنباله داری که دارن دارن چه کارهایی انجام میدن و واقعا باعث تاسف است.
یعنی شما به یک کشوری نگاه بکنید و مردمی رو نگاه بکنید که نخبههای کشور، آزادگان کشور، کسانی که صاحب فکر هستند، جوونهایی که حاضرند در راه اعتلای کشور، در راه آبادانی و آزادی کشور از جان خودشون بگذرند رو یک ملای پر از کینه ای حکم قتلشان رو میده.
حکم قتلی که در برابر حتی قوانین خود کشورش از قوانینی که خودش بهش پایبند هست، دادگاه هایی که خودش شکل داده به اینها حکم زندانی داده و بعد خودش با یک حکم خونبار و خونین همه رو به کام مرگ میفرسته و باز هم مردم هیچ کاری از خودشون نشون نمیدن و به راحتی از کنارش میگذرند.
خب اینها بیشتر توجیهات جنگ بوده که تونسته به این سادگی این اتفاقات رو را رقم بزنیم یعنی اگر امروز در ایران یه همچین اتفاقی می افتاد خب قاعدتا مردم به این سادگی از کنارش نمی گذشتند و مراسم تدفین رهبر انقلاب به این شکل صورت نمی گرفت.
پس جنگ برای جمهوری اسلامی یک نعمت بود.
همون طور که خودشون گفتند و حالا میتونیم برگردیم و بگذریم و از قدرت گیری خامنه ای و شرایطی که پیش اومد هم گذر بکنیم و برسیم به اون مرحله ای که در ایران جرقه هایی پیرامون بیداری شکل گرفت.
جرقه هایی که قاعدتا از سمت روشنفکران بود.
حالا روشنفکرانی در ایران ظهور می کردند که به نوعی با دیدن شرایط و این تاریخ اسفناک ایرانی به صدا در می اومدن نسبت بهش واکنش نشون دادن.
هرچند واکنش ها واکنش های تندی نبود.
هرچند صحبت ها و صحبت های تندی نبود اما کم کم جرقه هایی زده شده بود برای اینکه دوباره نگاه میکنم دوباره همه چیز رو زیر نظر بگیرم.
از ابتدای انقلاب همه چیز رو مد نظر قرار بدم.
از اون قلع و قمع کردن های ابتدایی نگاه بکنند تا به سال شصت و هفت برسم و بعد از اون دوران ریاست جمهوری رفسنجانی رو مد نظر قرار بدم.
اما کم کم شاهد شنیده شدن صداهای داخل ایران بودیم.
صداهایی که حالا قرار هست نوع نگرش تازه ای رو دوباره در ایران نقش بدن.
و این اون جرقه های بیداری بود.
جمعی از روشنفکران و نویسندگان و روزنامه نگارانی که در ایران صحبت های تازه ای میکردند.
این اتفاقات بعد از به قدرت رسیدن خامنه ای شکل گرفت و کم کم جوانه زد و من اون جرقه های بیداری رو در همون اتفاقاتی که روشنفکران ایرانی رقم زدند میبینم که خب بعد از گذشت سالیان درازی از اون اتفاقاتی که ما درباره اش صحبت کردیم، دوباره جرقه هایی در راستای بیداری در ایران شکل گرفت و این رویای صد ساله ایرانی ها در راستای رسیدن به آزادی و مشروط کردن قوای سیاسی و آزادی به نوعی در این سپهر سیاسی دوباره شکل گرفت.
دوباره نقدهایی نوشته شد، صحبت شد و در باره اش میشه صحبت کرد.
این جرقه ها از اون سوال ها شروع شد و به پیش رفت و اون راکت بودن اجتماع ایرانی به نوعی از اینجا شکسته شد.
اما ثمره این تفکرات روشنفکران در اون تاریخ به کجا رسید؟
اینکه ما مواجه می شیم با یک وزارت اطلاعات خونین و مرگبار، یک وزارتی که حالا تماما در اختیار خامنه ای هست و حالا این خامنه ای که تازه قدرت رو به دست گرفته شروع می کنه به کشتار های متفاوت و مختلف از کشتار هایی که داخل ایران شکل میده تا کشتارهایی که در خارج از ایران برنامه ریزی میکنه.
هر نوع صدای مخالفی که حالا قصد بیدار کردن مردم رو داره محکوم به مرگ هست.
باید این صداها از صفحه روزگار سیاسی ایران حذف بشه تا صدای مخالفی شنیده نشه.
راهکار رو قاعدتا همواره اسلامیها در همین حذف میبینند.
همونطور که تفکرات و ریشه افکارشون همواره در پی حذف هست.
چندین بار هم تا الان فکر میکنم اذعان کردم که شما با فلسفه اسلامی رو به رو میشید که در قبال دزدی بریدن دست دزد رو راه کار میدونید.
این یعنی پاک کردن صورت مساله.
یعنی شما دارید به این سادگی به یک موضوعی نگاه میکنید که اگر یک دزدی در جامعه وجود داره اگر دزدی میکنه دستش رو قطع میکنه چون دست نداره دیگه دزدی نمیکنه.
و خب در راستای انتقاداتی هم که میشه به همین شکل پیش میره.
یعنی اگر در دوران صدر اسلام.
شاعری بوده که در برابر پیامبر اسلام نقد داشته.
پیامبر به یارانش میگفته که او را بکشید و از بین ببرید.
هر نوع نقادی باید از بین برود چون قرار نیست تغییری ایجاد بشود.
قرار نیست ما پیشرونده باشیم.
ما خاتم نبی این هستیم دیگه.
ما همه چیز رو تموم کردیم.
هر موضوع قابل حلی.
هر اصلاحی که قرار بوده انجام بشه رو ما انجام دادیم.
پس قرار نیست ما پیش بریم.
وقتی قرار نیست که پیش بریم، هر نوع نقدی باید که در نطفه خفه بشه و با ریشه های تفکری که از اسلام مطمئنا همواره داره سیراب میشه.
به این مرحله میرسیم که هر نوع نگاه منتقدانه ای که وجود داره باید به تیغ تیز سپرده بشه و ما شاهد کشتارهای ریز و درشت در سرتاسر جهان هستیم چه در داخل ایران و اون کشتار هایی که اتفاق می افته به عنوان قتلهای زنجیره ای.
همه باهاش آشنا هستیم چون کشتارها و قتلهایی که در خارج از کشور اتفاق میافته.
حالا کسانی که به نوعی صحبتی داشتن برای کردن صاحب فکری بودن اندیشه ای بودند.
شاید پایگاه اجتماعی داشتند و یا می تونستند پایگاه اجتماعی رو به وجود بیاورند.
خب همه محکوم به مرگ شدند چرا که قرار بود این انتقادات در نطفه خفه بشه و هیچ صدایی شنیده نشه.
قاعدتا این طول سال هایی که به عنوان قتل های زنجیره ای ما می شناسیم و این اتفاقاتی که توسط عوامل جمهوری اسلامی رقم خورده و توسط وزارت اطلاعات پیش رفته، این وزارت خونین و وحشتناکی که ساختند که همتای تمام وزارت اطلاعات در کشور های مثل آلمان نازی و یا اتحاد جماهیر شوروی هست، رفتارهای وحشیانه ای کردند.
با همون متدها کار رو پیش بردن از اعترافات اجباری احمقانه و پخش کردن این اعترافات در تلویزیون پیش رفتن تا کشتن و بمبگذاری و ترور و قتل عام کردن، قتل عام های وحشتناک و قتل های وحشیانه.
کسانی را با چندین ضربه چاقو پایمال کردن خونشان را به زمین ریختند.
حتی بچه نه ساله را هم در این قتل ها تکه تکه کردن و کارهای وحشیانه ای از این دست کسانی که از آن طیف های فکری باقی ماندند و ما گفتیم که بخشی از همان در همان ابتدای انقلاب شروع کرد انقلاب که این طیف های مختلف فکری را از بین ببرد، برخی را کشت و برخی را خانه نشین کرد، برخی را زندانی کرد، برخی را تبعید کرد.
به عنوان مثال از همان طیف های فکری که ما صحبت کردیم، آن مثال بارزش ملی گراها است.
کسانی که به عنوان ملی گرا ما می شناختیم در همان ابتدای انقلاب.
خب تقریبا میشه گفت همشون از صحنه سیاسی ایران دور شدن.
حالا به عناوین مختلف از کسی که محکوم به حبس ابد شد به جرم جاسوسی احمقانه ای که هیچ وقت هم نتونستن ثابت بکنن تا کسانی که حالا کشته شدن و یا از ایران تبعید شدن.
تمام اینها از ایران دور شدن اما اون تتمه ای که از اینها مونده بود و میتونست پایگاه اجتماعی هم داشته باشه در این دوران خفقان و این دوران جنون و نشر جنون و این قتلهای زنجیره ای.
اینها هم به کام مرگ فرو رفتن و همه قلع و قمع شدن تا این قدرت تازه بنیانی که رهبری رو به دست گرفته جایگاه خودش رو تثبیت بکنه و هر صدایی رو از بین ببره.
اما اینها جرقه بیداری بود.
یعنی اینها شروع کننده اون حرکتی بود که ایران رو دوباره سرپا کرد.
دوباره ما رو به اون آرمان های گذشته خود را وصف کرد.
مردمانی که در ده ها سال پیش به دنبال آزادی بودند، به دنبال مشروطه بودند.
حالا به یک اعماقی فرو رفته بودند که هیچ چیزی نداشتند.
یعنی شما همه چیز را از دست داده بودید؟
در دوران پهلوی شما آزادی های فردی داشتید؟ قاعدتا داشتید.
شما نظام پیشرویی داشتید که در زمینه های اقتصادی می توانست شکوفا بشه و می تونست پیشرفت بکنه.
شما از نظر اقتصادی شرایط تون اسفناک و اسفبار نبود.
شما اون زمان آزادی سیاسی نداشتید که این آزادی سیاسی رو در حکومت بعد نه تنها به دست نیاوردید بلکه بدتر و بدتر هم کردید.
یعنی اونجا شما با یک پادشاه روبه رو بودید، با قوانین زمینی و عرفی روبه رو بودید که میتونستید درش تغییری بوجود بیارید میتونستید اصلاحش بکنید.
میتونستید اون پادشاه رو برگردونید به دوران مشروطه.
میتونستید اون رو فقط به سلطنت خلاصه بکنید.
می تونستید اون رو از احکام اجرایی و قدرت اجرایی دور کنید به واسطه قانونی که برایش انقلاب کرده بودید اما حالا با یک ولایت مطلقه فقیه روبه رو بودید که جانشین خدا بر زمین بود.
احکام خداوندی که غیر قابل تغییر بود یعنی ما به یک پسرفت وحشتناکی رسیده بودیم.
اما جرقه های این بیداری و دوباره خواستن ها در همین دوران قتل های زنجیره ای اتفاق می افتد و مواجه می شویم با این رفتار خونین و وحشیانه ای که جمهوری اسلامی می کند و تمام این اتفاقات در کنار هم ما را می رساند به سال هفتاد و هشت که اولین اعتراضات قابل وصول در بین ایرانیان.
حالا فرای اون جنگ هایی که در اون ابتدای قدرت گیری جمهوری اسلامی به خصوص در سال 88 اتفاق افتاد، یک خیزش مردمی یعنی یک اتفاق مردمی دوباره اتفاق می افتد که این بار نقد دارد به جمهوری اسلامی.
این بار در برابر این جمهوری اسلامی قرار می گیرد و آن اتفاقات سال 88 و کوی دانشگاه اتفاق می افتد.
حالا جماعتی که به عنوان دانشجو به حساب می آیند در برابر این خفقانی که از همه سمت به سمت ما هجوم آورده یعنی چه؟
از نظر اقتصادی، چه از نظر فرهنگی، چه از نظر سیاسی، چه از نظر آزادی های فردی، چه از نظر آزادی بیان و چه از هر نگاه دیگری که وجود دارد.
ما در خفقان کامل قرار داریم و حالا فرای آن روشنفکرانی که جرقه ها را زده اند، دانشجویانی هم هستند که در این اعتراض به کنار این طیف فکری می آیند و به نوعی برای این تغییر دوباره به میدان می آیند و ما اولین اتفاقات را در سال هفتاد و هشت می بینیم که باز رفتار جمهوری اسلامی تنها و تنها خفقان و ساکت کردن این صدا هست.
قلع و قمع کردن هست، زندان های طویل مدت دادن هست، حکم اعدام صادر کردن هست، به زندان فرستادن هست، ستاره دار کردن هست، اخراج دانشجویان هست.
تبعید کردن و فراری دادنشون هست.
خب راهکار جمهوری اسلامی و اصولا تمام طیف های فکری چه استبدادی و چه مذهبی همواره همین هست دیگه.
یعنی شما فقط و فقط در پی پاک کردن صورت مساله هستید چرا که حکومت شما یک حکومت ایستا و غیر قابل تغییر است و شما هیچ پویایی در خودتون دارید.
نه به فکر پیشرفت و تغییر هستید که یک اعتقاد فریز شده ای رو در اختیارتون دادن که مدام در حال تکرار اون هستید.
پس هر صدایی که در برابر این اعتقادات قرار بگیره رو محکوم به مرگ میکنید و در اتفاقات سال هفتاد و هشت هم همین گونه پیش رفت و ما مواجه شدیم با جماعتی از دانشجویان که به بدترین شکل ممکن قلع و قمع شدند.
حالا با توجه به اتفاقاتی که در سال 88 و به ویژه من در باب اون جرقه های بیداری هم صحبت کردم و قتل های زنجیره ای رو هم به نوعی دربارش صحبت کردیم، باید یک موضوع دیگه رو هم حتما در این راستا بیان اینکه جمهوری اسلامی در تاریخ مشخص خودش با دیدن این اتفاقات و این جرقه ها قاعدتا به یک فکری افتاده و اون طیفی که در این حکومت از ذره ای عقل و شعور برخوردار بودند به فکر یک راهکاری بودند که خب قاعدتا این دوگانگی رو کمی کم رنگ تر بکنه یا یک نوع راه حل کوتاه مدتی برای این تفکرات داشته باشه که از نظر من یک طیف نو تاسیسی اینجا شکل میگیره که ما به اون به نام اصلاح طلبان میشناسیم که حالا قرار هست این حکومت دیوانه وار رو ذره ای اصلاح بکنند و بعد ما مواجه میشیم با این رهبر اصلاح طلبان که به نوعی دولت رو به دست میگیره و حالا قرار هست که یک سری اصلاحات انجام بشه.
یعنی از اون چهره ی لختی که جمهوری اسلامی پر از وحشیگری و جنون داره قرار هست که این چهره رو تطهیر بکنه. کنه.
قرار هست که این چهره کمی کمرنگ تر و تضعیف تر بشه و در برابرش یک نگاه تازه ای هم رقم بخوره و به نظر من اون کسانی که هوشمندانه در جمهوری اسلامی رفتار کردند در پی به وجود آوردن یک نسخه ای بودند که اصلاح کننده اون شکل وحشیانه خودشون باشن که شاید بتونن اون پایگاه اجتماعی رو در جامعه حفظ بکنند.
حالا اون جامعه ی اون بخشی از جامعه که سنتی هستش و به این افکار باورمند هست به این شکل از حکومت باورمند هست.
در کنارش اون قشری که به صدا اومده و در پی تغییر هست رو هم تحت پوشش خودشون قرار بدن و ما مواجه میشیم با یک دورانی از.
سردمداری قدرتمندان در جمهوری اسلامی که به نام اصلاحات میشناسیم که اونها سعی در.
به نوعی خاموش کردن این صداهای معترض و مخالف بوده.
فرای اون نگاه دگمی که همواره با شمشیر و تیغه شمشیر تمامی مشکلات رو حل میکنه.
حالا یه بخشی هست که در کنار زدن این چماق به هویج هم رای میاره تا با دادن پاداش مردم رو ذره ای ساکت کنه.
حالا یه مقداری آزادی های فردی احمقانه به مردم بده.
یه مقداری آزادی های احمقانه فرهنگی به مردم بده.
یعنی از اون شکل یکدست سینمایی که قرار هست که مدام در باب ترویج جنگ صحبت بکنه، در باب بزرگداشت خشونت صحبت بکنه.
در باب این تفکرات مسموم صحبت بکنه.
یک نقد های کوچیکی هم داشته باشه.
صحبتی هم بکنه.
یه اعتراض کوچیکی هم بکنه تا به نوعی مردم با دیدن این هویج ها ساکت بشن.
همون سیاست قدرتمندی که در جهان همواره پیش رفته.
سیاست چماق و هویجی که همه باهاش آشنا هستیم حالا یا با یا بوسیله زور و یا با دادن پاداش سعی میکنند مردم رو ساکت کنن و از نظر من اون طیفی که هوشمند تر بوده در جمهوری اسلامی سعی کرده این روش دوم رو به کار ببره چرا که می دونسته روش اول مطمئنا جواب عکس میده و این خاموش کردنه.
به عنوان مثال روشنفکران ایرانی باعث این شده که دانشجوها هم به این وادی کشیده بشن و فردای بعدیش شاید معلمان هم کشیده بشن در فردای بعدی شاید کارگران هم کشیده بشن، شاید عوام مردم هم کشیده بشن و بعد ما به اون مرحله ای برسیم که یک پایگاه اجتماعی قدرتمندی در پی این تغییر باشه.
همانگونه که در دوران پهلوی ها هم به همین شکل پیش رفت.
یعنی من گفتم که انقلاب ایران در جمهوری اسلامی در پیش از جمهوری اسلامی و اون انقلابی که در سال پنجاه و هفت شکل گرفت، سه مرحله داشت.
یعنی ما گفتیم که یک مرحله اون مرحله ابتدایی بود که از 15 مرداد تقریبا شکل گرفت که خیلی ساکن و ساکت پیش می رفت و کم کم در پی یارکشی بود.
هر کدام می آمدند و ابراز عقایدشان را می کردند.
مرحله دوم جنگ های مسلحانه بود و مرحله سوم مردمی شدن این انقلاب بود و قاعدتا آن بخش هوشمندی که در جمهوری اسلامی وجود داشت، هر سه نمایش از این مردمی شدن نگرش انقلابی بود.
بعد از این اتفاقاتی که در سال 57 افتاد و بعد شکل گرفتن آن طیف فکری اصلاح طلبان، ما تاریخ را به پیش بردیم.
مردم سرخورده شدند از این اصلاحاتی که راه به جایی نداشت چرا که ما همواره من درباره اش صحبت کردم.
ما اصول را نمی توانیم تغییر بدهیم.
در فروع ما می توانیم از دموکراسی استفاده بکنیم، از همه پرسی استفاده بکنیم.
در فروع موضوعات می توانیم در باب اینکه بخواهیم یک فروعی را حل بکنیم می توانیم روی بیاوریم به اصلاحات.
اما در اصول با اصلاحات هیچ چیزی قابل تغییر نیست.
یعنی به عنوان مثال شما وقتی در جمهوری اسلامی مواجه هستید با حکم سنگسار، بریدن دست، اعدام کردن، بریدن دست و پا و عناوینی از این دست، در آوردن چشم و الی آخر.
وقتی اینها یک بنیان و یک اصول فکری را در اسلام ریشه دار دارد و احکامش را از آنجا می گیرد، در این اصول شما نمی توانید تغییراتی را بوجود بیارید و اگر قرار به اصلاحات باشد در فروع قابل اجرا است و این جماعتی که به عنوان اصلاح طلب وارد شدند در اصول هیچ کاری نمی توانستند بکنند.
در فروع هم به شدت ذلیل بودند و در فروع هم حتی نمی توانستند تغییرات درستی را به وجود بیاورند چرا که قدرت غالب قاعدتا در اختیار همان بیت رهبری و اعوان و انصارش بود.
یعنی اگر قرار بود که آنها آزادی ای را به مطبوعات بدهند، اگر نوک هرم از این آزادی راضی نبود، همه قوا در اختیارش بود.
به راحتی میتوانست بریزد و روزنامهها را ببندد، روزنامهنگاران را دستگیر کند، سردبیرها را دستگیر کند. فراری بده.
اگر مجلس قرار بود صحبتی بکند در نهایت با یک حکم حکومتی همه چیز از بین میرفت.
در نهایت با راضی نبودن او نوک هرم همه چیز از بین میرفت.
ولی مردم ایران که در سال مشروطه دوست داشتند که این نظارت را بر کار پادشاه داشته باشند، دوست داشتند که یک قدرتی در کنار این نهاد داشته باشند که هم بر کار او نظارت بکند، هم قانونگذاری بکند، مستقل باشد، مستقل از فرامین پادشاه باشد.
دوباره در این دوران جمهوری اسلامی همه چیز برگشت به دوران قاجار و حتی بدتر از دوران قاجار.
و دوباره همه چیز در اختیار یک ولایت مطلقه فقیه قرار گرفت که همه چیز را به پیش میبرد.
پس قاعدتا مردم سرخورده میشدند از این اصلاحات و از این اصلاحاتی که راه به جایی نمیبرد.
در اصول هیچ کاری نمیتوانست بکند و حتی نزدیک نمیشد.
یعنی شما در اصول که در اصلاح طلبان نمی توانید به این فکر بکنید که مقام رهبری را تضعیف بکند، مقام رهبری را از بین ببرد.
یعنی اصولی که در جمهوری اسلامی وجود دارد، قوانین اسلامی را کمرنگ بکند، قوه قضائیه را مستقل بکند.
هیچ کدام از این کارها شدنی نیست، عقلانی نیست چرا که در اصول باید پایبند به این حکومت بود تا اینکه بخواهیم اصلاحات بکنیم و اصولا اصلاحات در اصول غیر قابل امکان است.
پس قرار بر فروع است.
فروعی که شاید مردم را بشه باهاش سرگرم کرد.
میشه بهشون یه مقداری آزادیهای فردی داد.
میشه به جای اینکه مردم رو با چادر به خیابون آورد با روسری به خیابون آورد.
به عنوان مثال یه مثالی میزنم که فقط.
بطن موضوع رو درک کنید.
این مثال عینی و واقعی نیست.
اما منظور اینکه بتونید درک کنید یعنی میشه در فروع یک سری دست برد و یه سری کارها رو تغییر داد تا شاید به واسطه این تغییر ها مردم ساکت بشن.
اما در فرو هیچ اتفاقی در اصول هیچ اتفاقی نمی افته و تمام این ها باعث سرخوردگی مردم میشه و نهایت سرخوردگی مردم قهر کردن با همون اصلاح طلبان و سربرآوردن یک اصولگرایی که معتقد به این امور بالا هست به سر کار میاد.
تمام این اتفاقات دست به دست هم میده و اون دوران خفقانی که اون آدم شکل میده که به نوعی پیش برنده اوامر و فرمان های قدرت های بالادستی هست و به نوعی با رهبری همسو شدن هست و همرنگ شدن هست و سپهر سیاسی رو یک رنگ کردن هست ما رو به اون مرحله ای میرسونه که اتفاقات سال هشتاد و هشت می افته.
حالا این دوگانگی که حکومت شکل داده بین اصلاح طلبان و به نوعی اصولگرایان که قاعدتا در اصول هم رای و هم راه هم هستند.
یعنی یکی از اصول بزرگ و اصلی قاعدتا وجودیت جمهوری اسلامی هست.
همه در این هم رای هستن و اصول این جمهوری اسلامی بر پایه های به عنوان مثال قوانین اسلامی هست.
در این هم هم رای هستند.
در وجود داشتن نهاد رهبری هست که با هم همرأی هستند.
در قانون اساسی که به دست جمهوری اسلامی نوشته شده با هم هم رای هستند.
در این مستقل نبودن قوه قضاییه است که باز هم با هم هم رای هستند.
اما این دوگانگی رو که شکل داد و این تغییراتی رو که به عنوان مثال اون ها سردمدارانش بودن که در فروع خواهند کرد، به عنوان مثال آزادی های بیشتر فردی به شما خواهند داد، آزادی های فرهنگی بیشتری خواهند داد، آزادی بیان ذره ای بیشتر خواهد شد و حتی ما به دوران پهلوی هم نخواهیم رسید.
خیلی کمتر و خیلی بیشتر از اون ها خواهیم بود.
اما باز هم از این شرایط خفقانی که نفس کشیدن رو هم برای همه سخت کرده بهتر خواهیم شد.
یک دوگانگی را بین مردم به وجود آورد که قشری همسو با آن افکار واپس مانده و سنتی و اسلامیه. اصولگرایان باشند.
یک تعدادی هم در پی اصلاحات باشند.
اصلاحاتی که در فروع قرار است اتفاق بیفتد.
این دوگانگی که دو پایگاه اجتماعی و اینها داشتند در نهایت ما را به اتفاقات سال 88 رساند که شاید جدی ترین اعتراضات به جمهوری اسلامی بود تا آن تاریخ و قاعدتا جدی ترینشان این بود اتفاقات سال 88 اولین این اعتراضات بود.
اما سال 88 یک اعتراضات بزرگتری بود که جدی تری بود.
یعنی تعداد خیلی بیشتری به خیابان ها آمده بودند.
یک تعداد خیلی بیشتری به خیابان ها آمده بودند و این اعتراضات شکل گرفت و تاریخ ایران را باز هم دگرگون کرد.
حال این که در دوره ای از تاریخ چه تعدادی از این آدم ها به اصل جمهوری اسلامی نقد داشته اند، چه تعدادی واقعا به دنبال اصلاحات بوده اند، چه تعدادی به دنبال رای نشمرده شدشون بوده اند؟ و.
این ها موضوعاتی است که واقعا نیاز به یک تحقیق گسترده ای داره.
هر کس می تونه با اون نگاهی که داره یه موضعی نسبت به این موضوعات بگیره اما قاعدتا از همه طیف ها در اون اتفاقات حضور داشتند.
چه اونهایی که فقط و فقط به دنبال اصلاحات بودند، چه اونهایی که واقعا میخواستن که جمهوری اسلامی وجود نداشته باشه.
چرا که تاریخ ضدیت با جمهوری اسلامی به طول وجودیت جمهوری اسلامی بر میگرده.
یعنی از همون ابتدای امر شما میدیدی کسانی که با جمهوری اسلامی و وجودیت آن مشکل داشتند اما اینکه تا چه اندازه این تعداد بالا و پایین شده موضوعی است که نیاز به تحقیق بیشتری هست.
اما در مجموع اینکه ما در سال هشتاد و هشت مواجه شدیم با یک اعتراض جمعی که حالا.
قرار هستش که در مرحله اول رای خودشون رو بخوان و در مرحله دوم اصلاحات بخوان.
یعنی گرفتن اون رای در راستای این هستش که ما یک اصلاحاتی در این نظام بکنیم؟
اینکه حالا چه کسی میاد روی کار.
موضوع مهم نیست.
موضوع این هستش که اون طیف فکری قرار هست که یک اصلاحاتی رو در این ساختار سیاسی به وجود بیاره.
حالا اون قولهایی که داده رو به نوعی عمل بکنه.
اما حقیقتا نگاه به اون دوران و اینکه تا چه حد مردم ایران رو واپسگرا کردن واقعا موضوع قابل تاملی هست.
من خودم به شخصه یک تجربه شخصی در این راستا دارم که خب خیلی روم تاثیر گذاشته و اون رو اینجا هم بیان میکنم چون واقعا یک موضوعی هستش که به نظرم خیلی نشون دهنده یک واپسگرایی بزرگ مردم ایران هست.
حتی توی کتاب تهمینه هم فکر می کنم این رو بیان کردم چون حقیقتا موضوعی بوده که روی من خیلی تاثیر گذاشته.
من برهه از تاریخ ایران رو در سال هشتاد و هشت توی مشهد بودم.
و توی مشهد توی یک.
فکر می کنم ورزشگاه شهید بهشتی بود که یه همچین اسمی داشت ورزشگاه شهید بهشتی.
حالا اون نماینده سبزها میرحسین موسوی اومده بود تا سخنرانی بکنه و جمعی هم که برای دیدن این مراسم اومده بودند از دانشگاهی ها بودند.
از دانشگاهی هایی که اومده بودند تا این سخنرانی رو گوش بدن.
نهایت این موضوع این بود که نماینده ی اون اصلاح طلبان که هشت سال هم رییس جمهور این اصلاح طلب ها بود یعنی خاتمی اومد و در اون مراسم برای معرفی شخصیتی به اسم موسوی یک جمله ای رو گفت و اون جمله هم این بود که کسانی که گشت ارشاد نمی خواهند به موسوی رای بدهند.
و بعد یک همهمه ای در این سالن شکل گرفت و مردم به یک شادی وصف نشدنی رسیدند و همه فریاد زدند و در حمایت از این دو نفر و در حمایت از اصلاحات و واقعا با این مرگ فرهنگی مردم ایران را شما میتوانستید به وضوح ببینید.
این واپس ماندن مردم را میتوانستید به چشم ببینید.
یعنی آنجاست که بر سرتان همه چیز آوار میشود.
یعنی شما نگاه میکنید به تاریخ صد ساله ای که مردمی در ده ها سال گذشته به فکر تغییرات بنیادینی در حکومتشان بودند.
به فکر آزادی های سیاسی بودند.
به فکر آزادی بیان در این کشور بوده اند.
به فکر مشروطه کردن حکومت بوده اند.
در برابر مشروطه قرار میگرفتند.
آمال و آرزوهای بزرگی داشتند و بعد از گذشت ده ها سال به درجه ای از واپسماندگی رسیده اند که آرزوی بزرگشان.
آرمان بزرگشان نبودن گشت ارشاد است.
خب این واقعا تکان دهنده است دیگه.
یعنی داره به ما می رسونه که ما تا چه حد پسرفت کردیم و در نهایت به چه درجاتی رسیدیم؟
همون مثال خیلی ساده ای هست که اگر شما امروز که در خیابون ها دارید راه میرید، امروز که با قیمت ها مواجه میشید، اگر یک شئی یک کالایی رو به شما به پنج هزارتومان بفروشند و فردا قیمت اون رو بیست هزار تومن بکنند و دو روز بعدش قیمتش رو ده هزار تومن بکنن، شما شاد میشید از خریدن اون همون کالا به قیمت ده هزار تومن بدون اینکه حتی ذره ای فکر بکنید که تا دو روز پیش اون رو پنج هزار تومن میخرید.
این ها استفاده کردن از اون منطق انسانی هستش که به راحتی میشه ازش استفاده کرد.
یعنی شما بدون اینکه فکر بکنید ما در دوران پهلوی که انقلاب کردیم آزادی های فردی که داشتیم.
مشکل ما که آزادی های فردی نبوده.
مشکل ما آزادی سیاسی و آزادی بیان بوده.
مشکل ما سانسور بوده.
مشکل ما خفقانی که در اون جا بوده بوده.
مشکل ما استبداد بوده و حالا به اون مرحله ای رسیدیم که حتی آزادی های فردی دوران پهلوی هم برای شما میسر نمی شه.
اما شما شادید از این دستاورد بزرگ خودتون.
حالا فرای این صحبت هایی که کردم، در مجموع که اتفاقات سال هشتاد و هشت و این انفجاری که شکل گرفت هم به نوعی تاثیر گذار بود و تاریخ ایران رو دگرگون کرد.
حالا این که ما چقدر به عقب رفته بودیم موضوع قابل عرضی در این بخش از برنامه نیست.
اما سال هشتاد و هشت مردمی بودند که حالا به واسطه مخالفت با جمهوری اسلامی، به واسطه همیاری از اصلاح طلبان و دلایل مختلفی از جمله اینکه رای اونها شمرده نشده به خیابان ها آمدند. دارد.
اما موضوع قابل عرض این بود که این طیف بیشتر قشر متوسط و یا مرفه جامعه بودند.
یعنی قاعدتا قشر ضعیف جامعه وارد این درگیری ها نشده بود.
کسانی که تو ایران تو اون برهه تاریخی بودن میتونن به راحتی اذعان بکنند که روستائیان و یا قشرهای ضعیف جامعه از نظر اقتصادی منظورم هست از نظر اقتصادی.
یعنی شما پایین شهر تمامی شهر ها رو که میرفتی طرفدار همون نظام فکری احمدی نژادی و خامنه ای و دار و دسته بودید؟
اما وقتی میرفتید به بالاشهر و یا مرکز شهر ها و اصولا جاهایی که قشر متوسط و یا ثروتمند بودند طرفدار اون نظام فکری اصلاح طلبان بودند.
خب قلع و قمع کردن اونها با اینکه تعداد زیادی بودند برای جمهوری اسلامی ساده بود چرا که اونها برای دو نکته اول اینکه برای آرمان بزرگی به خیابان نیامده بودند که حاضر باشند براش کار مهمی انجام بدند و بعد اونها مواجه نشده بودم با آن چهره ی لخت و وحشی جمهوری اسلامی که به بدترین شکل انسان ها را قلع و قمع می کند و فرای آن با ترویج این ترس و این وحشتی که جمهوری اسلامی مدام در پی این بود که این را گسترش بده، خب این ها به راحتی ساکت شدند.
یعنی شما یک بار به تاریخ جمهوری اسلامی نگاه بکنید که در اخبار تلویزیونی اش می آید و در باب یک مسئله ای مثل تجاوز جنسی به پسرها صحبت می کند.
یک قبح بزرگی که در بین جامعه ی ایرانی وجود دارد یعنی همین خود تجاوز یک موضوع خیلی بزرگ است و بعد اون تجاوز به پسر که دیگه خیلی قبح بزرگتری داره به راحتی از تلویزیون های جمهوری اسلامی پخش میشه.
خب این ساده است در راستای ترویج این ترس و وحشت است برای خاموشی مردم.
یعنی شما میاید یک چیز وحشتناکی را مطرح می کند که حالا مردم حاضر نباشند به خیابان ها بیایند و اعتراض کنند و بگویند که سرانجام ما قرار است که به این درجه برسیم و اصولا جمهوری اسلامی با این وحشت پراکنی ای که کرد تونست این تحولات رو جلوشو بگیره و دوباره با پاک کردن صورت مسئله راه خودش رو به پیش ببره.
مثل تمام کارهایی که در طول این تاریخ کرد.
اما نکته مهمی که اتفاقات سال 88 و رفتارهای جمهوری اسلامی داشت این بود که ما رو به یک مرحله دیگه ای از این اعتراضات رسوند.
یعنی ما این سیر تحولات رو در ایران وقتی نگاه میکنیم کم کم از سال هشتاد و هشت به بعد میرسیم به این که این نارضایتی جنبه عمومی پیدا میکنه.
حالا موضوعات بیشماری هستند که هزاران عناوین در کنار هم باعث میشه که مردم نسبت به جمهوری اسلامی بدبین بشن.
موضوعاتی که در گذشته اتفاق افتاده پر رنگ تر بشه و کم کم این نارضایتی جنبه عمومی پیدا بکنه.
از بعد از سال هشتاد و هشت پایگاه جمهوری اسلامی پایگاه اجتماعی که داشت هی ضعیف تر و ضعیف تر شد.
خوب قاعدتا از بعد از سال 57 و اصولا در طول این سال هایی که ما دربارش صحبت کردیم، پایگاه اون بخشی که به عنوان اصولگرا به حساب می اومد کمرنگ شده بود و به مرور زمان کمرنگ تر هم شد.
یعنی هر بار که انسان ها به اتفاقاتی که به عنوان مثال قتل های زنجیره ای که جمهوری اسلامی کرد فکر می کردند، خب این احساسشون نسبت به جمهوری اسلامی بدتر و بدتر می شد.
کشتارهای سال شصت و هفت شاید در اون زمانی که اتفاق افتاد سر و صدایی نکرد که نکرد.
مردمی نبودند که در برابر این جنایت بزرگ بایستند، فریاد بزنن و نذارن این اتفاقات بیفته.
اما طی مرور زمان اینها پررنگ شدن.
اینها جایگاه خودشون رو کم کم پیدا کردن.
حالا جماعت از اون بخش قدرتمند جمهوری اسلامی مدام داره دورتر و دورتر میشه.
اما بعد از سال هشتاد و هشت اتفاقی که می افته اون پایگاه دوباره ای که به عنوان اصلاح طلبان هم ساختن از مردم دور و دورتر می شوند چرا که خواسته های آنها عقبتر از خواسته های مردم است.
یعنی آنها قرار نیست راهبر مردم باشند.
مردم خواسته هایی دارند که از آنها بزرگتر است.
نهایت خواسته ای که آنها دارند مطرح میکنند.
به عنوان مثال نبودن گشت ارشاد است که به آن میبالند و مینازند و خوشحال میشوند و یک جماعتی رو به وجد میارن که سوت بزنن و هورا بکشند.
اما مردم کم کم در اون جایگاه که واپس نمیمونن در جای خودشون باقی نمی مونن.
کم کم خواسته های دیگه ای دارن.
کم کم از این خواسته ها به خواسته های بزرگتر می رسن و کم کم از این فروع به اصول می رسن و قاعدتا قدرت همپوشانی نداره.
یعنی اصلاح طلبان نمی تونن همپوشانی بکنن با مردم نمی تونن در کنار مردم باشن چون باید به اون اصول پایبند باشن.
این اصول هست که اینها را زنده نگه داشته و اینها.
این اصلاح طلبان بدون جمهوری اسلامی هیچ چیزی نیستن.
هیچ چیزی برای عرضه نیستن.
نه تخصصی دارن، نه سوادی دارن، نه شعوری دارن.
هیچ چیز خاصی در خودشون ندیدم.
اگر جایگاهی دارن، اگر اسمی دارن به واسطه کرم وجوده جمهوری اسلامی هست.
بدون جمهوری اسلامی اونها معنایی ندارن.
پس باید به این نظام فکری پایبند باشند و وقتی با این نظام فکری همپوشانی داشته باشن قاعدتا با مردم نمیتونن همپوشانی داشته باشند.
چرا که خواسته های مردم فراتر از خواسته هاییست که اونها مطرح میکنند و اصولا شما وقتی به این اتفاقات نگاه میکنید و کم کم به پیش میرید از سال هشتاد و هشت به سال نود و شش میرسید.
میبینید که خواسته های مردم تغییر میکنه و خیلی بالاتر از خواسته هاییست که اصلاح طلبان مدام در حال بولد کردن اون هستند.
شما مواجه میشید با اصلاح طلبانی که خواسته ها رو به حداقلی ترین حالت ممکن خودشون میرسه.
بسیار نشون میدن که خودشون در پی به نوعی جنگ قدرت هستن که یک جایگاهی رو بگیرن و فرای اون یک نماینده ای از این اصلاح طلبان دوباره روی قدرت میاد و هرچند که این نماینده اصلاح طلبان هم یک نماینده طنزآلود از اصلاحطلبان است که یک مدت طویلی را در خدمت رهبری گذرانده.
هر چند که تمام اینها در این دایره دوار همسو و هم رای با هم هستند.
من چند بار دارم اذعان میکنم میگویم این اصلاحطلبان برای جمهوری اسلامی معنایی ندارند که بخواهند به دنبال معنایی فراتر از جمهوری اسلامی بگردند.
تمام معانی وجودیت اینها خلاصه در جمهوری اسلامی است.
اما در مجموع اینکه قدرت گرفتن دوباره یک شخصی که نماینده اصلاحطلبان است، مردم را بیشتر و بیشتر نسبت به این طیفی که یک پایگاه اجتماعی را به وجود آورده بود هم دورتر میکند.
پایگاه اجتماعی اصولگرایان که از بین رفته بود از بین رفت.
در طی این سالها و به نوعی با بولد شدن جنایاتی که در طول این تاریخ وجودیت کردند، کم کم و کمتر و کم رنگ تر شدن.
بی ارزش تر شدن.
و این پایگاه رو از دست دادن به جز جماعتی که پایبند به این اصول هستن یعنی از نظر اعتقادی.
به عنوان مثال مسلمون شیعه معتقدی هست که حالا همه ی نگاه ها رو در همین جمهوری اسلامی میبینه و آینده رو در جمهوری اسلامی معنا میکنه.
این پایگاه همواره باهاشون بوده و قاعدتا هم باهاشون خواهد بود تا پای جان.
شاید حتی برخی از اونها و شاید برخی هم کم کم طی مرور زمان تغییر جناح بدن.
اما اون پایگاهی که ذره ای قدرتمند بود و جمهوری اسلامی و به نظر من اون کسانی که در جمهوری اسلامی باهوش بودن با پدید آوردن اون سعی کردن یه جایگزینی برای خودشون داشته باشن هم طی مرور زمان به دست فراموشی سپرده شد.
و در نهایت مردم رو به یک جایگاهی رسوند که در سال نود و شش و بعد از اون به خصوص در سال نود و هشت ما شاهد این باشیم که در برابر این نگاه فکری هم طغیان بکنن و شورش بکنند.
حالا ما مواجه میشیم با سال 88 و نود و هشت که جنبه های به نوعی این اعتراضات شکل خودش رو عوض میکنه.
حالا دیگه به دنبال موضوعاتی از قبیل رای من نیست.
حالا به دنبال موضوعاتی از قبیل گشت ارشاد نیست، شاید بیشتر و فراتر میره.
خب دوستان این قسمت خیلی طولانی شد و من میخواستم خیلی کمتر و کوتاه تر کلا این قسمت ها رو در بیارم.
اما موضوعات خیلی موضوعات پیچیده ای هست و میشه دربارش ساعتها صحبت کرد.
ما سعی میکنیم در قسمت بعدی بیشتر درباره جمهوری اسلامی صحبت بکنیم و بیشتر هم بریم و در باب آینده ایران هم صحبت بکنیم و در کنارش تاریخ رو در نهایت به یک سرانجامی برسونیم.
این ویژه برنامه ای است که ما پیرامون ایران صد ساله گرد آوردیم و در اون داریم در باب موضوعات مختلفی که در ایران در طول این در طول این صد سال گذشته صحبت میکنیم.
قسمت هفتم : آیندهی ایران
خوب دوستانی که این ویژه برنامه ایران صد ساله رو تا اینجا دنبال کردن میدونن که ما در طول این شش قسمت گذشته پیرامون ایران صد ساله از پیش از مشروطه صحبت کردیم و تا جمهوری اسلامی هم پیش رفتیم.
قسمت قبلی هم در باب جمهوری اسلامی بود.
اینکه ایرانی ها چگونه این سالیان رو طی کردند.
منظور از این برنامه بیان کردن تاریخ و فکت های تاریخی نیست و به نوعی برنامه تاریخی نیست که شما بخواین با ارجاع به اون در باب تاریخ ایران کامل بدونید.
مسلما برای اینکه تاریخ ایران رو بهتر درک کنید باید کتاب های تاریخی که نوشته شده به خصوص از هر دو سو و هر دو سوی فکری چه مخالف و چه موافق مطالعه کنید و به یک برداشت و برآیندی نسبت به تاریخ ایران برسید.
ما بیشتر قصد داریم که در باب مسائل تاریخی صحبت کنیم تا برسیم به اینکه چرا ایران به این شکل دراومده و در نهایت در آینده چه کارهایی رو میشه کرد و نمیشه کرد.
در مجموع قرار هست که ما در باب مسائل تاریخی برای رسیدن به یک برآیندی صحبت بکنیم.
در قسمت های قبل ما صحبت کردیم از مشروطه اومدیم تا جمهوری اسلامی.
دیگه تکرار مکررات نمی کنم و کسانی که دوست دارن پیرامون این موضوعات بدونن میتونن مراجعه کنن و قسمت های قبلی رو هم گوش بدن.
اما ما در قسمت قبلی تا جمهوری اسلامی پیش رفتیم که به سال نود و شش و نود و هشت رسید و ما گفتیم که جمهوری اسلامی از ابتدا چگونه قلع و قمع کرد.
در ابتدای امر آن کسانی که از نظام پادشاهی مانده بودند و بعد عناصر انقلابی را یک به یک کسانی که همراه شان با آن ها انقلاب کرده بودند را از میدان به در کرد، وارد جنگ ایران و عراق شد که سرتاسرش نعمت برای جمهوری اسلامی بود چرا که به سادگی می توانست تمامی عناوین پر از فقری که در خودش داشت، چه فقر فرهنگی که در جامعه رواج داده بود، چه خفقان سیاسی که رواج داده بود، چه فقر اقتصادی ای که به وجود آورده بود را به راحتی کتمان بکند، توجیه براش بیاره و چگونه جنگ ایران و عراق بهش کمک کرد و در نهایت چه دستاوردی برای ایران داشت و چگونه ایران رو به قهقرا کشوند؟
چه تعداد جوانانی از این مملکت که به زیر خاک سپرده شده اند.
چه تعدادی که جانباز شدند و سال های زیادی هم در اسارت بودند.
در باب جنگ های ایران و عراق هم صحبت کردیم.
در نهایت به کشتار سال شصت و هفت رسیدیم و این رفتار وحشیانه ای که جمهوری اسلامی، این جنایتی که بر علیه بشریت در تاریخ خودش انجام داد و بزرگترین جنایت را مرتکب شد و باعث کشتار هزاران نفر در زندان های ایران به صورت دسته جمعی شد که فقط و فقط به واسطه ی اعتقادات سیاسی و ایدئولوژیک خودشان به مرگ سپرده شدند نه به واسطه ی جرم و جنایتی که کرده بودند.
فرای آن در باب قدرت گیری و تغییر رهبری هم صحبت کردیم و بعد جرقه های بیداری ایران از سال، از بعد از سال شصت و هفت و آن اتفاقاتی که در نهایت به قتلهای زنجیره ای کشانده شد و بعد اتفاقات سال 88 و هشتاد و هشت و در نهایت به سال نود و شش و نود و هشت COM.
حالا بیشتر میخوایم در باب سال نود و شش و نود و هشت صحبت بکنیم و بعد از اون هم در باب آینده ی ایران صحبت بکنیم.
خب نکته ی قابل عرض این هستش که بعد از اتفاقاتی که در سال هشتاد و هشت افتاد و اصولا اتفاقاتی که در طول تاریخ جمهوری اسلامی افتاد، ما صحبت کردیم و گفتیم که دو طیف فکری رو به وجود آوردند.
یکی اون اصولگرایانی که از همون ابتدا به انقلاب پایبند بودند و اصول ابتدایی انقلاب رو هم رعایت می کردند و در فروع هم با هم همدست و همسو بودند و بعد یک قشر دیگه ای رو پدید آوردند به نام اصلاح طلبان که اصلاح طلبان از بعد از سال هشتاد و هشت دیگه اون پایگاه اجتماعی خودش رو از دست داد.
پایگاه اجتماعی که اصولگرایان از قبل از سال هشتاد و هشت هم از دست داده بودند به واسطه ی اتفاقاتی که افتاد گفتم مثلا کشتارهای سال شصت و هفت در همون سالی که اتفاق افتاد صدای زیادی شاید نکرد.
مردم زیادی رو به تکاپو نیانداخت اما در سال های آتی که ازش گذشت چهره ی جمهوری اسلامی رو برای مردم نمایان تر کرد و این نمایان کردن چهره ی جمهوری اسلامی قاعدتا بیشتر به اصولگرایان بر می گشت.
اما بعد از سال 88 این طیف فکری که تازه به وجود آورده بودند به نوعی درست است که از اول بود اما رنگ و بوی تازه ای به خودش گرفته بود و قرار بود که اصلاحاتی را شکل بدهد.
از بعد از سال 88 از مردم عقب افتاد و به ویژه با یک نماینده ای که از خودشان در دولت داشتند و ناکارآمدی هایی که در طول مدت چه رهبر این اصلاح طلبان که خاتمی باشد و چه در دورانی که روحانی سر کار بود، جایگاه خودشان و پایگاه اجتماعی را بیشتر از پیش از دست دادند.
و اعتراضات مردم به سمت و سوهای مختلفی رفت.
حالا مردمی وجود داشتند که شرایط مختلفی داشت، روشون فشار می آورد.
از نظر اقتصادی در تنگنا بودند.
همواره در طول مدتی که جمهوری اسلامی سر کار بوده، ایرانیان از نظر اقتصادی در تنگنا بودند.
یعنی در این شکی نیست.
در ابتدای امر در دوران ابتدایی انقلاب به واسطه ناکارآمدی هایی که وجود داشت، ایرانی ها از نظر اقتصادی به مشکل برخورده بودند و در آینده هم همین روند پیش رفت چرا که قرار نبود متخصصینی وجود داشته باشند که مباحث اقتصادی را پیش ببرند.
به گفته رهبر انقلاب هم اقتصاد را تقسیم بندی کرد و جایگاه آن را هم قرار داد یعنی همه با آن آشنا هستند.
پس در مجموع قرار نبود متخصصینی وجود داشته باشند تا این اقتصاد را پیشرونده بکنند و به نوعی چرخ های اقتصادی کشور را به پیش ببرند.
اما در آن ابتدا ها به سادگی میشد با جنگ ایران و عراق این موضوع را کتمان کرد و این موضوع را توجیه کرد که ما اگر از نظر اقتصادی مشکلی داریم به واسطه این است که ما در شرایط جنگی است.
اما بعد از آن دیگر با تمام شدن جنگ دیگه به این راحتی نمیشد توجیه کرد.
پس یکی از نارضایتی هایی که در طول تاریخ ایران اتفاق افتاد همین نارضایتی هایی بود که از نظر اقتصادی مردم رو به فقر کشونده بود و هر روز هم در ایران بیشتر و بیشتر شده و هنوز هم داره میشه.
یعنی هر روز این روند سقوطی که در زمینه اقتصاد ایرانی ها دارند داره پررنگ و پررنگ تر میشه و این مسلما نارضایتی رو به وجود میاره برای هر حکومتی.
حالا چه این حکومت ایدئولوژیک باشه چه حتی حکومتی باشه که بر پایه دموکراسی هم شکل گرفته باشه تفاوتی نمیکنه.
هر حکومتی که نتونه از نظر اقتصادی مردمش رو تامین کنه قاعدتا یه نارضایتی بزرگی رو پشتوانه خودش خواهد داشت.
پس عوامل نارضایتی در بین مردم شکل گرفت.
فرای اون اتفاقات ریز و درشتی که در ایران وجود داشت مثل کشتارهایی که در ایران شکل گرفته بود، مثل قتل های زنجیره ای که در ایران اتفاق افتاد.
مثل کشتارهایی که در سال 88 کردند.
مثل اتفاقاتی که در قبال معترضین دانشگاهی که در سال هفتاد و هشت تجمع کرده بودند انجام دادند.
مثل اتفاقاتی که در سال هشتاد و هشت شکل گرفت.
زندانیان بیشماری که تحویل این جامعه داد، حکم های طویل مدت اعدام ها، کشتار هایی که در خیابان انجام دادند و معترضین رو به گلوله بستند از روشون رد شدند و رفتارهای وحشیانه ای از این دست مثل اتفاقاتی که در کهریزک افتاد و به وقیحانه ترین شکل ممکن جمهوری اسلامی برای ترویج این ترس و وحشت در اخبار تلویزیونش هم اذعان کرد که به پسرها تجاوز میشه در زندانهای ایران و عناوینی از این دست باعث نارضایتی بیشتر شد.
فرای این دو موضوع.
خوب قاعدتا مردم ایران داشتند میدیدند که در طول این تاریخ وجود ننگین جمهوری اسلامی همواره این آزادی های فردی پایمال شده ایرانی ها در زمان پهلوی.
خوب قاعدتا آزادی های فردی داشتن، آزادی پوشش داشتن میتونستن آزادانه در این زمینه ها زندگی بکنن.
دیگه حق انتخاب داشتن برای پوشش شون، برای نوع زندگیشون.
اما در طول قدرت گیری جمهوری اسلامی این آزادی های فردی زیر سئوال رفت و این حقوق ابتدایی مردم در سرتاسر جهان که در این دوره و این برهه از تاریخ هیچ کشوری در این حماقت بزرگ قرار نداره که در باب این مسائل هم بخواد دخالت بکنه رو باز هم جمهوری اسلامی دخالت کرد و در این حماقت دنباله دارش همینجوری داره پیش میره.
یعنی واقعا این حماقت ستودنیه که شما تا این حد بتونید در سفاهت خودتون دست و پا بزنید؟
امروز هیچ جای جهان به همچین موضوعاتی اهمیت نمیده چرا که میدونه این به نوعی از بین بردن خودش هست.
اما اونها میخوان که نشون بدن ما به این اصول کماکان هم پایبند هستیم و اینها هم قاعدتا یکی از موضوعات قابل بحثی بوده که همواره برای ایرانیان معضل و موضوع بوده.
همواره سعی کردند با دستاویز شدن به یک موضوعی مثل حجاب اون هویج رو در جیب خودشون داشته باشن.
یعنی اون سیاست چماق و هویج رو همواره پیش ببرند و فکر میکنم بزرگ ترین پاداشی که به مردم همواره خواستن بدن همین آزاد گذاشتن اونها در پوشش هست.
یعنی سعی میکنن یک مقداری این گیر و گرفتاری ای که در این زمینه وجود داره رو شل تر بکنن تا مردم کنار بیان با موضوعات.
این هم به نظر من یکی از اون ارکانی هستش که جمهوری اسلامی همیشه با دست آویزی بهش سعی کرده مردم رو آروم بکنه.
اما این نارضایتی ها در کنار هم پیش رفته.
اتفاقات ریز و درشتی هم افتاده که این نارضایتی ها رو بیشتر و بیشتر کرده و در نهایت مردم ایران در سال نود و شش و به ویژه در سال نود و هشت این اعتراضات رو به صورت گسترده ای نشون دادند و بعد اعتراض خودشون رو به شکل هدفمند تری نشون دادند.
یعنی شما دیگه جرقه های این که در برابر جمهوری اسلامی به معنای تمامیت وجودی اش اعتراضات رو ببینید در سال 88 دیگه دارید می بینید که دیگه مردم به خیابان می آیند و با اصل نظام جمهوری اسلامی مخالفت می کنند.
دیگه قرار نیست که تحت پوشش اصلاح طلبان باشند و به فکر اصلاحات این حکومت باشند.
در پی گرفتن رای خودشون به خیابون نمیان میان که جمهوری اسلامی وجود نداشته باشه و این ناکارآمدی هایی که جمهوری اسلامی و بی لیاقتی هایی که از خودش نشون داد و عناوین نارضایتی رو در بین مردم به شدت بالا برد، باعث پیدایش این اعتراضات شد و رفتارهای وحشتناک و خونین باری که در قبال این معترضین انجام داده، همواره آن ها را به عقب تر پیش برده.
این نگاه دگمی که اینها دارند در قبال اعتراضات و این کشتارهایی که به عنوان مثال در آبان نود و هشت انجام دادند، قاعدتا حکومتشان را سست تر و بی ارزش تر کرد.
یعنی همواره به چشم مردم اگر ده مخالف داشتند تبدیل به صد مخالف کرد.
اگر صد مخالف داشتند تبدیل به هزار مخالف کرد.
یعنی همواره در حال بازتولید و زایش دوباره مخالفین هست.
وقتی مردم می آیند و می بینند که یک جماعتی آمده اند و به عنوان مثال در راستای گران شدن بنزین دارند اعتراض می کنند و به وحشیانه ترین شکل ممکن با گلوله های سربی رو به رو می شوند، خب قاعدتا در بین مردم سمپاتی ایجاد می کند.
من این موضوع را در بخشی که در باب پهلوی اول هم صحبت می کردم اذعان کردم.
گفتم انسان ها ذاتا دنبال مظلوم هستند، پشت مظلوم رو می گیرند.
هیچ انسانی در هیچ جای دنیا نیست که طرفدار ظالم باشه.
ما در هیچ جای دنیا نداریم همچین موضوعی رو.
من مثال هم براتون آوردم و گفتم که اگر مسیح به عنوان شناخته شده ترین و تاثیرگذارترین شخصیت تاریخ به حساب میاد، با توجه به اینکه بیش از سه میلیارد نفر معتقد و معترف به مسیحیت هستند، قاعدتا دلیل عمده اش صحبت هاش نیست.
قاعدتا مظلومیتش هست.
قاعدتا مصائبش هست.
به صلیب کشیده شدنش هست.
مثالش در شیعه هم نمایان هست.
یعنی وقتی به امام سوم شیعیان نگاه میکنید این مظلومیت هست که در بین مردم تا این حد احساس سمپاتی به وجود میاره و شمایی وجود دارید که به عنوان جمهوری اسلامی در قبال معترضین خودتون در قبال کسی که آب میخواد به جای دادن آب گلوله بهشون میریزید تو خیابون و اون ها رو به تیربار میبندید.
خب قاعدتا احساس سمپاتی رو بین مردم بیشتر میکنید و قشر خاکستری جامعه که همواره در این اتفاقات نقش دارد را درگیر میکنید.
همان اتفاقی که در سالهای پیش از انقلاب هم افتاد و گفتیم مرحله سوم انقلابی که در سال 57 شکل گرفت و در نهایت انقلاب را به بار نشاند، این بود که این انقلاب مردمی شد.
از این طیف های فکری پیش تر رفت و بعد هر کدام از این ها یک پایگاه اجتماعی پیدا کردند که توانستند این انقلاب را به ثمر بنشیند.
شما به تاریخ جمهوری اسلامی وقتی بعد از سال نود و شش و نود و هشت نگاه میکنید، میبینید که جمهوری اسلامی دچار یک فروپاشی و اضمحلال شده و اصولا در پی دست و پا زدن است.
یعنی باقی رفتارهایی که دارید از جمهوری اسلامی میبینید به نوعی دست و پا زدن است.
اینکه شما بریزید و هر کسی که مخالف شما هست را به زندان بیندازید.
مادران دادخواهی که در پی دادخواهی فرزندان خودشان هستند را زندانی کنید.
اینها دیگر دیگه کاملا نشون دهنده این هستش که شما دچار یک فروپاشی شدید و دارید دست و پا میزنید برای اینکه بمونید.
اصولا به تاریخ امروز جمهوری اسلامی میشه نگاه کرد و به نتیجه رسید که جمهوری اسلامی دچار یک فروپاشی درونی شده.
یعنی ارکان قدرت هم با هم مدام در حال مجادله هستند.
وحشت رو میشه در این ارکان مهم قدرت دید.
اینکه تا چه حد درمانده شدند، اینکه تا چه حد به این درماندگی رسیدن که در پی ساختن تبلیغاتی برای نشون دادن قدرت خودشون هستند.
چقدر ذلیل شدند که مدام دارند به دیگران اثبات می کنند که بله من هنوز هم که هست قدرت دارم.
کسی که قدرت داره نیازی به نشون دادن این قدرت نداره.
نیازی به تثبیت این قدرت نداره چون می دونه که قدرتش رو همه می دونن.
اما اونجایی که این حکومت های.
خونین و خونین بار این حکومت های استبدادی به بن بست می رسند.
حالا می رسند به اون مرحله ای که باید مدام نشون بدن که ما هنوز قدرتمندیم.
ما هنوز قدرت رو در اختیار داریم و همه چیز هم هنوز در اختیار ما هست.
شما این شرایط و ضوابطی که در ایران و در این روزگاران اتفاق افتاده رو اگر این پازل رو کنار هم بچینید در نهایت به این موضوع می رسید که جمهوری اسلامی در حال فروپاشی و اضمحلال هست.
اما ما در این قسمت ذره ای هم خوبه که در باب این نارضایتی مردم بیشتر صحبت بکنیم.
اینکه این نارضایتی های مردم از اون ابتدای انقلاب در چه پایه هایی بوده، یک مقداری با هم این ها رو بر بشماریم و دربارشون هر کدوم صحبت بکنیم.
خوب قاعدتا نارضایتی های مردم عناوین مختلفی داشته.
ما حالا چند تا از این عناوین رو با هم مطرح می کنیم و سعی می کنیم در باب هر کدوم از اینها یه صحبتی هم داشته باشیم که هم جمهوری اسلامی و جمهوری اسلامی فروپاشی شده و این جمهوری اسلامی ذلیل را در این روز ها بیشتر بشناسیم و هم بدونیم دلایل این نارضایتی چی بوده و در طول این سالیانی که قدرت را در اختیار داشتند چگونه مردم را نا رضایتمند تر از سابق خودشان کردند.
به نوعی که امروز شما میتونید روبرو بشید با مردمی که دوران پهلوی رو قاعدتا ترجیح میدن.
یعنی شما با مردمی روبه رو میشید که دارن شعار رضا شاه روحت شاد میدن؟
یعنی دارن تو خیابون ها دارن در باب رضا شاه صحبت میکنن.
رضا شاهی که مردم بعد از رفتنش ناراضی بودن از دوران حکومت و مجسمه اش رو به پایین می کشوندن و من دربارش صحبت کردم و بعد یک عده ای این رو تعبیر و تفسیر به این میکنن که مردم ایران الان در پی این هستن که رضا شاه برگرده و حکومت رو به دست بگیره.
مثلا یک همچین تصویر و تصوری دارن و این رو به نوعی در بزرگداشت از حکومت پهلوی میدونن.
اما این قاعدتا یک جوابی است برای جمهوری اسلامی یک دهن کجی است به جمهوری اسلامی.
جمهوری اسلامی که مدام در طول این سالیان خواسته نظام پهلوی رو بد سیما جلوه بده و بعد مردمی که در قیاس این دو حکومت با هم پهلوی رو انتخاب میکنند.
این یک نوع دهن کجی بود و بعد در کنار اون خب من گفتم در باب پهلوی اول صحبت کردم و گفتم یکی از نمادهای مهم اون ضدیت با روحانیت بوده، ضدیت با نهاد دین و مذهب بوده و به ویژه با روحانیت به معنای اخص کلمه.
یعنی بیشتر از اینکه ضدیت با دین داشته باشه با روحانیت مشکل داشت و اصولا رفتارهایی که در طول پادشاهی خودش کرده هم به همین شکل است.
و حالا ما امروز روبرو هستیم با یک سلطنتی، با یک حکومتی، با یک نظامی که راس قدرت اون رو یک روحانی داره، رییس قوه مجریه اش یک روحانی هست، قوه قضاییه اش همواره در اختیار روحانیت بوده، قوه مقننه اش هم در بیشتر اوقات در اختیار یک روحانی بوده و اصولا حکومت، حکومت روحانیون هست.
یعنی الان حکومت جمهوری اسلامی میشه اسمش رو بزاریم حکومت جمهوری روحانی یک حکومت روحانی سرپاست و رضاشاهی که در برابر این ها در طول زندگی خودش رفتار کرده و به نوعی نمادی است در برابر اینها.
خب پس مسلما این شعار یا شعار قابل درک هست برای مردم که بخوان چنین شعاری رو بدن و اون نماد و نشانه ای که در برابر اینها بوده رو به صدا در آورد.
اما در باب نارضایتی ها خب قاعدتا یکی از بزرگ ترین نارضایتی هایی که مردم ایران داشتند، خفقان سیاسی بود.
خفقان سیاسی و این اسارت سیاسی که ما همواره باهاش دست به گریبان بودیم از دوران پیش از مشروطه همراه ما بود.
من گفتم مردمی که در اون دوران آمدند تا این تغییرات را به وجود بیاورند، به دنبال آزادی سیاسی بودند و به دنبال مشروط کردن نظام پادشاهی بودند.
به دنبال پاسخگو کردن نهاد سلطنت بودند.
به دنبال نظارت بر کار سلطنت بودند.
دوست داشتند یک نهاد دیگری به عنوان نهاد پارلمان و مجلس در کنار نهاد سلطنت وجود داشته باشد که قدرت را بالانس بکند، قدرت را تقسیم بکند، تشریح بکند.
پس این خفقان سیاسی همواره در بین ما بود.
وقتی ما به دولت پهلوی و حکومت پهلوی و پادشاه دوم پهلوی نگاه میکنیم، این خفقان سیاسی بزرگترین و مهم ترین عامل انقلاب بود.
یعنی ما آنجا هم با یک حکومت استبدادی روبه رو بودیم که حالا اگر بخواهیم اسمش را بگذاریم دیکتاتور صالح.
اما این دیکتاتور صالح باز هم یک حکومت دیکتاتوری و استبدادی را داشت و این خفقان سیاسی بزرگترین عامل محرک بود که مردمی بخوان انقلاب بکنن.
عوامل دیگه ای هم من اونجا برشمردم که باعث شد باعث تحریک شد تا مردم بخوان انقلاب بکنن.
به عنوان مثال اون رفتار متناقضی که بین دو پهلوی برای مواجهه با مذهبیون بود یکی از دلایلی شد که مذهبیون پایگاه اجتماعی پیدا کنند و بعد اون رفتار متناقضی که خود محمد رضاشاه در قبال مذهبیون داشت اینکه به اونها بال و پر می داد، اینکه میزاشت تا سپاه دین داشته باشن و بعد در کنار اون رفتارهای ضد اسلامی به نوعی می کرد و فرهنگ رو به سمت فرهنگ غربی می برد هم یکی از عوامل دیگه بود.
اما عامل اصلی این تغییر که اون طیف های فکری روشنفکری رو بر این قماش که به نوعی در برابر حکومت پهلوی صف آرایی می کنند قاعدتا خفقان سیاسی بود و بعد از این انقلاب ما این خفقان سیاسی رو به مراتب بدتر و وحشتناک تر داریم یعنی خفقان سیاسی ای که در دوران پهلوی به جمهوری اسلامی می رسه که باز هم یک پادشاه در اون بالا داره.
دوباره این پادشاه در قبال هیچ کس پاسخگو نیست.
دوباره این پادشاه رو کسی نظارت نمی کنه.
دوباره در برابر این پادشاه مجلسی وجود داره که مجلس فرمایشی هست.
حکم حکومتی وجود داره.
این مجلس همه اومدن تا مجیز پادشاه شون رو بگن.
نیومدن صحبت دیگه ای بکنن و جمهوری اسلامی این خفقان سیاسی رو به مراتب به بدترین شکل خودش.
یعنی شما مواجه میشید با یک نظام انتخابی که به عنوان مثال ما شما داریم در باب جمهوریت صحبت.
یعنی یک جمهوری بی معنا و بی سر و تهی که دارید دربارش صحبت می کنید.
یعنی یک نهادی هست به نام ریاست جمهوری.
حالا این رئیس جمهور قرار هست که با آرای مردم انتخاب بشه اما این.
نهاد و این سمتی که ما داریم تو این کشور قرار میدیم.
قدرت اجراییش در مرحله دوم قرار داد یک نهادی به اسم رهبری در بالای اون وجود داره که این نهاد مادام العمر هست، تغییر نمیکنه، نظارتی درش وجود نداره.
اگر ما به عنوان مجلس خبرگان میشناسیم، مجلسی که قرار هست بر کارهای رهبری نظارت بکنه، این مجلس یک مجلسی هست که از صبح تا شب داره مجیز این پادشاه رو میگه.
به نوعی بیشتر از اینکه مجلس نظارتی باشه، مجلس بزرگداشت هست.
یعنی مجلسی رو گذاشتن که بزرگداشت بکنه دیگه.
یعنی میشینه و تعریف و تمجید میکنه.
خب شاه ما امروز والاحضرت این کار رو انجام داد.
بزرگ مرتبت این کار رو انجام داد.
یه چیزی شبیه به همون اتفاقاتی است که در دوران پادشاهی و سلاطین گذشته اتفاق می افتاد.
اگر مجلسی داشت در کنارش وزیر و وزرایی داشت و وزیر و وزرا بیشتر از اینکه قرار بود کار اجرایی بکنن راه کاری بدن.
وظیفه اصلیشون این بود که مجیز پادشاه رو بگن یعنی باید بلند میشدن.
در ابتدای امر یه مقداری در باب بزرگی پادشاه صحبت میکردن در باب اینکه این پادشاه تا کجاها ما رو بالا برده و چه موجود عجیبی است در این دنیا و چه کارهای بی نظیری انجام میده.
امروز هم باید این نمایندگان مجلس خبرگان بنشینند و از بزرگی و والایی اش بگن.
شاید تا چند روز دیگه در باب معجزات این امیرمومنان صحبت بکنند و این پادشاه رو بزرگ و بزرگتر بکنند و بعد از اینکه مجیز سلطان رو گفتند اگر هم نقدی دارن نقد رو به اوامر دیگه دارن.
پس این خفقان سیاسی در ایران بیداد میکنه.
از هر نوع ارکانش اگر بخواید نگاه بکنید به همین شکل هست.
یعنی نهاد رهبری که همه دربارش میدونیم یه نهاد غیرانتخابی است.
حالا یه چیزی رو علم کردم به نام انتخابات غیر مستقیم که این انتخابات غیر مستقیم هم احمقانه است.
چون اون اعضایی رو که شما میخواید بیارید تا مردم انتخاب بکنند باز به دست خودتون انتخاب میشه.
دوباره یه شورای نگهبانی وجود داره.
اینقدر این آش شله قلمکار بی معنی و بی مفهومه که اصلا صحبت کردن در باره اش هم حماقته.
یعنی شما بخواید ساختار این حکومت رو بهش نگاه بکنید و از نظر سیاسی بهش امتیاز بدید؟
در وحله اول این هستش که حماقته اصلا درباره اش بخواید صحبت بکنید چون شما اینها رو تو در تو نوعی در کنار هم قرار دادید که هیچ چیزی به اسم دموکراسی درش وجود نداره.
شما یک نهادی رو می ذارید به عنوان ریاست جمهوری قرار هست مردم بهش رای بدن.
مردم رای مستقیم بدن تا این سرقدرت بیاد.
وهله اول این هست که قدرت اول که در اختیار این آدم نیست اوامر اصلی رو رهبر تعیین میکنه.
حالا اگر ما قرار بزاریم که این نهاد ریاست جمهوری رو قبول بکنیم که با آرای مردم قرار هست که انتخاب بشه، یک شورای نگهبانی رو داریم که این شورای نگهبانی که.
بر سر کار هستند قرار هست که نظارت بکنند.
چه کسانی اصلا صلاحیت این رو دارند که وارد این انتخابات بشن؟
خب این یعنی زیر سوال بردن کلیت این اتفاق یعنی شما کلیت این رو دارید زیر سوال میبرید.
حالا همون شورای نگهبان قرار هست که در تک تک این اتفاقاتی که می افته.
یعنی به عنوان مثال شمایی که دارید در باب این صحبت میکنید که مقام رهبری هم به نوعی انتخاب غیر مستقیم مردم هست که مردم قرار هست که اون مجلس خبرگان رو نمایندگانش رو انتخاب بکنند هم باز باید از این فیلتر شورای نگهبان رد بشه.
شورای نگهبان که حالا خود رهبری نمایندگان اون رو بخشی از نمایندگان اون رو انتخاب میکنه، در مجموع یک استبداد توامان هست.
یعنی از هر سویی در استبداد غرق شده.
قوه قضاییه ای رو نگاه میکنید که قرار هست یک قوه مستقلی باشه در تمام کشور های دنیا و این قوه مستقل نه تنها به امور مردم که در باب مسائل سیاسی هم بتونه عرض اندامی بکنه قرار هست بتونه مقام های مختلف کشور و مقام های اجرایی کشور را به عنوان مثال به میز دادگاه بکشونه و مورد قضاوت قرار بده و بعد مستقیما توسط همان رهبر رییسش انتخاب می شود.
یعنی در مجموع یک.
نظام سیاسی هست که از بنیان مشکل دارد و صحبت کردن پیرامونش هم به نوعی عبث و بیهوده هست و این خفقان سیاسی در دوران جمهوری اسلامی به بدترین شکل ممکن اتفاق افتاده و خیلی بدتر از حتی دوران پهلوی اول هم بوده همان خفقان.
اما شاید تفاوت بین رضا شاه پهلوی و دار و دسته جمهوری اسلامی در این است که او بیشتر نشان می داد این استبداد خودش و این قلدرمآبی شاه اما کمتر نشان می دهد اما در زیر قدرت بیشتری دارند و رفتارهای بیشتری دارند.
پس یکی از نارضایتی های عمده مردم که تاریخی هم هست، قاعدتا خفقان سیاسی هست.
فرای اون مباحث اقتصادی هست.
مباحث اقتصادی که در ایران به گفته ی رهبرشون هیچ چیز باارزشی نیست که بخواد درباره اش صحبت بشه.
هیچ متخصصی قرار نیست در این عوامل نقش ایفا بکنه.
قرار هست که یک مجلس خودمونی باشه که همون آدم هایی که در اون مجلس خودمونی و جزو خودی ها به حساب می آیند تصمیم بگیرند و با همدیگه یک اقتصاد مریض و بیماری رو پیش ببرند.
اقتصادی که اصلا مشخص نیست آیا بر پایه ی نظام های فکری کمونیستی هست یا بر پایه نظام های فکری سرمایه داری هست؟
هیچ حد وسطی نداره.
از یک طرف میاد در باب این صحبت میکنه که اقتصاد آزاد باید جریان داشته باشه و ما باید بدیم به بخش خصوصی.
اعتقادات مارک سرمایه داری رو پیش میکشه.
بعد از اون هم به دنبال اعدام کردن سلطان سکه و سلطان طلا هست.
اصلا مشخص نیست دقیقا داره چی کار میکنه.
یک نظام اقتصادی آشفته و پریشانی که مهم ترین اصلش این هست که هیچ متخصصی قرار نیست در آن نقشی را ایفا کند و متخصصین به خاک سپرده می شوند، به دورترها می روند، تبعید می شوند، جایگاهی ندارند، زندان می شوند و بعد قرار است که یک سری انسان هایی که هیچ فهم درستی نسبت به اقتصاد ندارند، امور اقتصادی را به دست بگیرند.
فرای آن اتفاقاتی که جمهوری اسلامی رقم می زند و ماجراجویی هایی که در منطقه انجام می دهد و اصولا این کینه و انتقام عبث و بیهوده ای که نسبت به.
کشورهای دیگر دارد و مدام سر جنگ با آنها دارد هم یکی از عوامل مهمی است که این تحریم ها را شکل داده و این تحریم ها هم در نهایت شرایط اقتصادی را به این وضعیت اسفناک خودش رسانده که شما وقتی در باب دلار و یورو در ایران صحبت می کنید مشخص است که ما ارزش پول ملی مان را تا کجا از دست دادیم.
شرایط ایران به چه شکلی است؟
امروز ایران در شرایطی است که ما داریم حقیقتا تمامی اجناس را به قیمت دلار میخریم با یک درامد ریالی احمقانه که نای نفس کشیدن رو هم از مردم گرفته و در طول این سالیان سالی که جمهوری اسلامی سر کار بوده مسلما و بدون اغراق نمودار اقتصاد ایران همواره رو به نزول بوده.
یعنی همواره ما داشتیم بیشتر و بیشتر در این قهقرا پیش میرفتیم و این عوامل اقتصادی و این نارضایتی مردم پیرامون مسائل اقتصادی هم یک مسائل بزرگی هستش که حتی باعث انقلاب در کشورهای مختلف هم میشه.
فرای اون ما یک خفقان فرهنگی وحشتناکی رو هم داریم.
یک نظام فکری یکطرفه و یک سویه ای که تمام اعتقادات و باورها رو از این باورهای مسموم اسلامی میگیره.
و بعد قرار هست که تمامی مباحث فرهنگی و هنری در راستای همین افکار پوسیده اسلامی باشه و هر نوع نگاه دیگه و متفاوتی نسبت به مسائل هم محکوم به سانسور هست.
یعنی شما باید به تاریخچه ای که جمهوری اسلامی پیدایش کرده نگاه کنید چه اثر هنری ای را در این ساختار می بینید که ذره ای ساختار شکن باشه؟
ذره ای در برابر عقاید اسلامی باشه؟
قراره نقد کننده ی افکار سیاسی اینها باشه.
اصولا باب نقد همیشه در این نظام های فکری مسموم و دیوانه بسته است و همواره اینها به تیغ تیز سپرده میشن.
زبان تمام نقادان باید بریده بشه و این قاعدتا زبان سرخ سر سبز رو بر باد میده.
در این نظام های فکری ریشه های فرهنگی فقط و فقط به مسائل هنری هم ختم نمیشه.
ما از نظر آزادی های فردی هم به شدت در مضیقه هستیم.
یک فرهنگ غالب احمقانه ای که مدام داره از سوی تریبون هایی که در اختیارشون هست تکرار میشه.
شما آموزش و پرورش بیمار و مریضی دارید که داره یک سری افکار پوچ اسلامی رو مدام تکرار میکنه، دروغ های بزرگ رو تکرار میکنه.
در باب اسلام دروغ میگه در باب تاریخ جمهوری اسلامی دروغ میگه.
در باب تاریخی که ایران بهش گذشته دروغ میگه.
یک آموزش و پرورش یکدستی که قرار هست که فقط و فقط دروغ پراکنی بکنه و مسلما برآیندی بهتر از این فرهنگ امروز ایرانی نخواهد داشت.
در باب مباحث فرهنگی ما در خفقان وحشتناکی هستیم.
یعنی ما امروز شرایطمون خیلی وحشتناک تر و درمانده تر از اون دوران گذشته مون هست.
شما به شرایط فرهنگی ای که در ایران شکل گرفته و در کنار اون اتفاقاتی که در ایران داره می افته نگاه کنید.
چه شرایط اقتصادی و چه شرایط فرهنگی و آموزشی که در ایران رخ داده آمار جنایت رو در این کشور تا کجا بالا برد؟
آمار تجاوز به چه حد؟ بالاتر رفتن؟
آمار دزدی، سرقت، قتل؟
تمام اتفاقات و جرم و جنایت ها در طول حکومت داشتن جمهوری اسلامی به کجاها رسیده؟
فرهنگ بیماری که همه چیز رو زشت و زننده داره میکنه مدام در پی ترویج خشونت است.
شما نگاه کنید این اعدام هایی که در ملاء عام در طول تاریخ جمهوری اسلامی اتفاق افتاده چه ثمره ای خواهد داشت.
این اعیاد وحشیانه ای که به عنوان مثال عید قربانی که دارد مدام در جمهوری اسلامی تکرار میشه و هر سال اتفاق می افته، قرار است از این انسان ها چه چیزی بسازند؟
چه برآیندی قرار است این کودکان آزموده شده در جمهوری اسلامی به فردا داشته باشند؟
فرا این هست که اگر قرار هست اونها تبدیل به سربازان جمهوری اسلامی بشوند که دو فردای آینده در برابر مردم در خیابان ها تفنگ بکشند و مردم را با گلوله به مرگ بسپارند.
جوون های مردم رو زیر خاک بکنند.
در شکنجه گاه ها انسان ها را به وحشیانه ترین شکل ممکن شکنجه بکنند.
خب قاعدتا فرهنگی که برای مردم ایران ساخته شده یک فرهنگ بیمار و وحشتناکی است.
این حجم از خشونت جاری که در ایران ما شاهدش هستیم برگرفته از همین فرهنگ است.
برگرفته از همین آموزه ها و آموزش ها هست.
از آموزش و پرورشی هست که فلج شده به دست افکار پوسیده ی اسلام.
از سینما و تلوزیونی هست که فلج کرده مردم رو به واسطه این فرهنگ عقب مونده ای که مدام داره تکرار میشه.
این ترویج خشونتی که شما مدام در برابرتان میبینید که در هر جایی از خیابان ها، در هر سن و سالی میتونید شاهد اعدام انسان ها باشید به قول خودشون اعدام جنایتکاران و ترویج دهنده ی این جنایت وحشتناک باشید.
فرای این این کشتارهای ریز و درشتی که در خیابان ها اعمال میشه.
این وحشیگری هایی که در برابر معترضین شکل میگیره و اینها همه و همه ترویج دهنده ی اون خشونتی است که تبدیل به یک خشونت ذاتی بین مردم ایران شده و شما امروز میتونید این برآیند فرهنگی رو هم ببینید.
آزادی های فردی هم یکی از موضوعات مهمی است که نارضایتی مردم را به بار آورده.
یعنی شما در کشوری زندگی می کنی که بعد از انقلابی که کردی دوباره به بسترها رفتی و هر چیزی که داشتی را از دست دادی.
یعنی این حق پوشش زنان یا مردان یک مبحث احمقانه ای است.
در جهان هیچ کدام از دولت ها و حکومت ها سعی نمی کنند خودشان را قاطی این مباحث بکنند و خودشان را تا این حد واپس گرا قرار بدهند که یک همچین نارضایتی ای را بین مردم به وجود بیاورند.
این آزادی های فردی که امروز تبدیل به یک موضوع مهم شده بین مردم.
اما این مردم باید بدانند که این موضوع یک موضوع اصولی است.
در اعتقادات اسلامی اگر جمهوری اسلامی امروز دارد در باب حجاب اجباری صحبت می کند چون این آیه قرآن است.
شما اگر خودتان را مسلمان می دانید نمی توانید آیه قرآن را زیر سوال ببرید.
آیه قرآنی دیگر نص صریح قرآن مهم ترین بخش از اعتقادات اسلامی است، چیزی بالاتر از آن نداریم.
ما اسلامی را داریم که بر پایه قرآن در ابتدای امر و بعد از آن حدیث های نبوی فقه اسلامی که برگرفته از همین حدیث است، تاریخ نبوی است و در نهایت این قاعده اسلامی را قرار است این اصولی از جمله احادیث و در نوک هرم بلاشک موضوعی به اسم قرآن شکل بده و وقتی شما مواجه میشید با این حکومت جمهوری اسلامی که حالا حجاب را اجباری میکنه، اون داره به نص صریح قرآن عمل میکنه، اون داره حکم اسلامی رو پیاده میکنه و این نکته باید به مردم ایران بفهمونه که این دیو چند سدی که در برابر شما هست دیو اسلام هست که جمهوری اسلامی یکی از سر های کوچک این دیو بزرگ هست.
این آزادی های فردی امروز تبدیل به یکی از خواسته های مردم شده و یکی از دلایل نارضایتی های مردم شد.
شما نگاه کنید ببینید این آزادی های فردی که تحت حکومت جمهوری اسلامی.
همواره نقض شده چه ثمره ای داشته؟
شما نگاه کنید به کشور ایران که بی شک جزو پنج کشور باستانی جهان هست.
یعنی هر جوری که ما بخواهیم حساب کنیم جزو پنج کشور باستانی جهان است.
دیدنی های فراوانی دارد از بعد تاریخی و باستانی که خب خیلی از کشور های دنیا و مردم های دنیا حاضر هستند که هزینه های گزافی را بدهند برای اینکه این تاریخ کهن ما، تخت جمشید ما و الی آخر مکان های تاریخی ما را ببینند.
در کنار این طبیعت زیبا و استثنایی که در خودش دارد، این چهارفصل بودن آب و هوایی مناطق مختلفی که در ایران از کویر تا جنگل تا دریا تا مناطق خشک در ایران، همه و همه زیر یک پرچم قرار گرفته اند، زیر یک جغرافیا قرار گرفته اند.
اما تمام این ها به واسطه همین زیر پا گذاشتن آزادی های فردی چه ثمره ای به ما داده؟
کشور همسایه ما ترکیه.
بیشترین درآمد خودش رو از این توریست ها داره.
یعنی یکی از عوامل مهم پیشرفت های اقتصادی همین توریست است.
حالا ایران با این قدمت، با این جغرافیای فوق العاده ای که در خودش جا داده، با این آب و هوا و این شرایط مهمی که داره به واسطه همین زیر پا گذاشتن آزادی های فردی چگونه از این بازار دور و دورتر شده؟
فرای اون نارضایتی های مردم پیرامون قوانین مدنی که در ایران وجود داره، قوانین مدنی که کاملا از همین اعتقادات اسلامی نشئت گرفته، این پایمال کردن حقوق زنان در طول این سالیان دراز و متمادی بر پایه اعتقادات اسلامی بوده.
دوستان، عزیزان، مردمان باید بدونند که این ها ریشه های اسلامی داره و چیزی نیست که مرتبط با جمهوری اسلامی باشد.
اگر در باب حجاب صحبت کردیم، حجاب نص صریح قرآن هست.
یعنی قرآن داره تو یکی از آیات خودش به صراحت میگه که باید خودتون رو بپوشونید با روسری، با یک پارچه ی بلندی که خودتون رو بپوشونید.
حالا من خیلی انسان نیستم که مغزم رو درگیر این آیات بکنم و شماره هاش رو بدونم یا عربیش رو بدونم چون اصلا برام مهم نیست و در این حد مغز من پوشالی و پوک نیست که بخوام ذهنم رو درگیر این مباحث احمقانه بکنم.
اما مضامین آیات، آیاتی که مهم هست همواره در ذهنم هست و یکی از آیات صریح قرآن هم پیرامون همین موضوع هست.
اگر ما مواجه میشیم با مضامینی از این دست که حق شهادت زنان نصف یک مرد هست، حق ارث نصف یک مرد هست و مضامینی از این دست که حالا اشکال خیلی وحشتناک تری هم داره مثلا مثل اینکه.
حالا خیلی قابل عرض نیست و من سعی میکنم عرض نکنم همه باهاش دوستان آشنا هستند.
اینکه دیگه یک مرد حتی یک بخش کوچکی از وجودش برابر با دیه یک زن کامل هست و مضامینی از این دست.
اینها همه ریشه های اسلامی دارن و اگر مردم ایران در مباحث مدنی خودشون، در مباحث و قوانینی که در زندگی شون جاری و ساری هست به مشکلی می خورند، باید به اون ریشه اصلی که اسلام هست برگردند و در برابر اون موضع داشته باشند.
قوانین جزایی وحشتناک و وحشیانه ای که همه و همه ریشه های اسلامی داره.
یعنی شما به یک موضوع ساده نگاه کنید.
یک آدمی که تصمیم بگیره مشروبات الکلی مصرف کنه در دفعه اولی که دستگیر میشه 50 تا 100 ضربه شلاق خواهد بود.
صد ضربه شلاق حد رو قاضی بهش می ده.
اینکه شما تصور بکنید زدن شلاق تا چه حد وحشیانه، احمقانه، پر رذالت، خونین بار هست.
اول این رو معنا بود.
اگر قرار باشه این شلاق در ملا عام زده بشه چه تبعاتی برای مردم داره؟
یعنی اون بچه ای که داره این رو میبینه قراره چه اتفاقی براش بیفته؟
یا قرار هست یک تارک دنیا بشه به واسطه این اتفاقی که داره در برابر میبینه از انسان ها بیزار بشه و در یک دنیای فردی زندگی کنه.
یا قرار هست که قبح این جنایت در برابر چشمانش فرو بریزه و از فردا شروع کنه به کشتار جانداران در جهان و در نهایت تبدیل به یکی از همون جلادها و دژخیمان بشه.
حالا این قانون رو به پیش ببرید.
اگر همین فرد سه بار مدام این کار رو تکرار کنه و به دفعات شرب خمر بکنه، در نهایت قرار هست که اعدام بشه.
یعنی یک انسان رو در جهان امروزی قرار هست شما اعدام بکنید به خاطر اینکه مشروبات الکلی مصرف میکنه.
این قوانین، قوانینی هست که واقعا تن آدم لرزه میندازه.
قوانین جزایی ایران خوندن یک دور قانون جزای اسلامی ایران.
جمهوری اسلامی ایران هر بیننده ای را.
هر شنونده ای را.
هر خواننده ای را واقعا به ستوه می آورد.
من تحت یک کتابی تحت عنوان الله جبار زار که در این کتاب سعی کردم مبانی مختلف اسلامی را که نشانگر این ظلم های بی کران است را گردآوری کنم، در جلد چهارم آن پیرامون قوانین صحبت کردم و یکی از نمونه ها هم اسلام شیعی که ایران نمایندگیش رو می کنه رو تحت پوشش قرار دادم و این قوانین رو گرد آوردم.
قوانینی که در قانون جزای اسلامی ایران گرد هم آمده که چگونه و در چه حدی از بلاهت و سفاهت و خونخواری و رذالت گرد هم آمده که همه و همه هم ریشه های اسلامی داره.
اینکه شما با محارب چه کنی و چگونه دست و پای اون رو ببرید، اینکه در برابر دزدی که دزدی میکنه چگونه دستش رو ببرید، اینکه قصاص داشته باشید تا چشم را در برابر چشم کور کنید و یک جماعت از کورها و یک کشور کور رو شکل بدید.
مطمئنن قوانین جزایی جمهوری اسلامی هم بخشی از این نارضایتی عمومی هست و اگر هم نباشد تبدیل به این نارضایتی عمومی خواهد شد.
فرای آن قتل و کشتار های بی وقفه ای که جمهوری اسلامی در طی این سالیان دراز انجام داده، از کشتارهایی که در همان ابتدای انقلاب و قلع و قم کردن سران و قدرتمندان دوران پهلوی و یا حتی انسان های عادی و عامی که من مثال هم زدم، گفتم حتی اینها به زن هایی که در اون دوران به نوعی تن فروشی می کردند و کارگر جنسی هم بودند رحم نکردند.
بعد از اون قلع و قمع کردن عناصر انقلابی یک به یک فرزندان انقلاب رو اعدام کردند و دار زدند و به زندان محکوم کردند.
جنایاتی که در جنگ ایران و عراق نسبت به کودکان انجام دادند، این تعداد از کودکان رو به جنگ فرستادند زیر مین و زیر تانک فرستادن.
این جنایت جنگی را حقیقتا مرتکب شدند.
این جنگ رو ادامه دار کردن باعث این همه کشتارها و جان بازیت و معلولیت مردم شدند و کشتارهای وحشتناک و وحشیانه ای که در سال شصت و هفت انجام دادند و چگونه فرزندان این مملکت رو به واسطه اعتقادات و باورهایشان به جوخه های دار سپردند.
قتل های زنجیره ای که اتفاق افتاد سال هفتاد و هشت سال هشتاد و هشت سال نود و شش.
سال نود و هشت.
امروز نمی دونم پرواز اوکراینی رو که اینگونه پرپر میکنن و به این صراحت میان و در باب یک اشتباه صحبت میکنن.
اینکه شما اون جمله معروفی که شما غلط کردید اشتباه کردید.
این جمله خیلی جمله خوبی است برای این دیو صفتان و دیو گویانی که وحشی هستند و وحشی خویی یک بخش جدانشدنی از وجودشون هست.
اینکه به این سادگی حاضرند انسان ها رو پرپر بکنند و بکشند و بعد در باب اشتباه صحبت کنند.
اونها دیگه همه چیز رو به نهایت خودشون رسیدن و در این فساد اینقدر غوطه خوردن که امروز ما مواجه میشیم با ریختن ساختمان ها و پرپر شدن مردم در همه ابنا و اشکال در حال ترویج جنون و دیوانگی هستند.
هر جایی که ما نگاه میکنیم یه ردی از این قتل و کشتار رو داریم.
در این جمهوری اسلامی میبینیم که همه چیز رو به نهایت خودشون رسوندن.
در باب قتل و کشتار هایی که جمهوری اسلامی کرده و میکنه و انجام میده و این رذالت های خونباری که جمهوری اسلامی انجام داده میشه ساعت ها و سالها حتی برنامه ساختنش، سالها برنامه ساخت و دربارش صحبت کرد.
از ریز و درشت این اتفاقات گفت اینقدر که این حکومت کارنامه خونین و وحشتناکی داره.
اما ما حالا سعی میکنیم که یه مقداری پیشتر بریم و این موضوع رو هم پیش ببریم تا بتونیم به یک جمع بندی ای در نهایت برسیم.
این برنامه هم خیلی طولانی خواهد شد.
یکی از عوامل دیگه ای که باعث نارضایتی مردم شده ماجراجویی های جمهوری اسلامی در منطقه هست و این شکلی از نگاه حکومت نسبت به اسراییل و نسبت به کشور های دیگه و این دشمنی ریشهداری که با امریکا داره.
این هم قاعدتا یکی از دلایل نارضایتی مردم هست.
ببینید شما با یک جمهوری اسلامی روبه رو هستید که قاعدتا یک ایدئولوژی خاصی رو دنبال میکنه.
قاعدتا جمهوری اسلامی بر پایه باورهای خودش که اسلام شیعی هست داره زندگی میکنه.
قاعدتا جمهوری اسلامی بزرگترین خواستارش و خواسته اش ساختن این هلال شیعی هست.
این اگر شما از سران جمهوری اسلامی بخواید و بدونید و بپرسید، قاعدتا مردم ایران به این معنای کلی اش هموطن های اونها نیستند.
اونها چیزی به اسم ملت ایران نمیشناسن.
اونها چیزی به اسم امت اسلامی شیعی میشناسن که قاعدتا براشون عراقی های شیعی که پایبند به احکام و باورهای آن ها هستند، بسیار هموطن تر هستند.
شما اگر آنها را برید و بپرسید، مسلما لبنانی ها و یا سوری هایی که در لبنان و سوریه زندگی می کنند و شیعی هستند با آنها احساس قرابت و نزدیکی بیشتری دارند و آنها را هموطن خودشان بیشتر می دانند تا مردم ایران.
مردم معترض ایران، مردمی که به جمهوری اسلامی نقد دارند.
مردمی که دارای باورهای گوناگونی هستند نسبت به جمهوری اسلامی.
پس این یکی از بنیان های فکری و حقیقی هست.
نه فقط در جمهوری اسلامی.
در هر نظام فکری که در جهان وجود داشته باشد.
من باری هم در باب این موضوع صحبت کردم و فرای آن در برنامه های آتی که پیرامون جهان آرمانی هم بخواهم صحبت کنم صحبت خواهم کرد.
اینکه انسان ها بر پایه باورهایشان زنده هستند و اصولا چیزی که ما به اسم وطن می شناسیم بر پایه هموطنان شکل می گیرد که بر پایه باورها و نزدیکی باورهای ما و همفکری و هم پوشانی ما شکل خواهد گرفت.
پس قاعدتا جمهوری اسلامی هم با همین فرمولی که من دارم صحبت میکنم، قاعدتا این هلال شیعی را نزدیکتر به خودش میبیند و قاعدتا آنها را هموطن خودش میشود و این ماجراجویی هایی که در طول این تاریخ خودش هم انجام میدهد، برای خودش منطقی و معقول است.
اما اینکه تا چه اندازه به مردم ایران لطمه و یا حتی به مردم جهان لطمه میزند یا کاری که آنها در سوریه انجام میدهند، تا چه اندازه مردم سوریه را خشمگین کرده، تا چه اندازه مردم سوریه، مردم عادی سوریه از این رفتارهای وحشیانه جمهوری اسلامی اعتراض نسبت بهش دارند؟
تا چه اندازه این شرایط وجود دارد؟
اینها موضوعات قابل درک و لمسی هست و میشه دربارهاش ساعتها صحبت کرد.
این ماجراجویی هایی که جمهوری اسلامی در منطقه کرده قاعدتا باعث.
تحریم هایی شده که خب از همه بیشتر به مردم ایران فشار آورده و این شرایط اقتصادی را وحشتناک تر کرد.
فرای آن نگاهی که نسبت به اسراییل دارند، این نگاهی که نسبت به آمریکا دارند و این دشمنی دنباله داری که با این دو کشور همواره داشتند.
اینکه یکی از مهم ترین دلایلی که این مخالفت ها را شکل داده ظلم و ستمی است که به مردم فلسطین داره روا میشه توسط اسراییل.
و این رو به نوعی تبدیل به یک اصل اصولی در اعتقادات خودشون کردند و دائما هم دارن در همین وادی پرواز می کنند و حرکت می کنند و هر نوع مخالفتی رو به جون میخرند و هر نوع شعاری رو میدن که عواقب خیلی بد و وحشتناکی رو هم براشون داره.
من در ابتدای امر یک صحبت کوتاهی در این زمینه می کنم که چرا این رفتار جمهوری اسلامی برای یکی مثل من اصلا قابل فهم نیست.
یک دلیل واضح داره اونم این هست که چرا اینها نسبت به متحدینی که برای خودشون انتخاب کردند یعنی روسیه و چین هیچ واکنشی نشون نمی دن.
یعنی وقتی این دو کشور مشخص در قبال مسلمان ها و مسلمان هایی که در خطه خودشون وجود دارن رفتارهای وحشیانه ای رو انجام می دن و حقوق اونها رو پایمال می کنند، این جمهوری اسلامی هیچ صدایی نداره که در برابر اون ها علم بکنه.
یعنی این اون نقطه ای هستش که آدم رو به فکر فرو می بره که این ها چقدر در این سیاست غرق شدن و چگونه این ضدیت با اسراییل رو تبدیل به یک مبنای فکری کردن که حالا پا پس کشیدن ازش براشون غیر ممکن هست.
چون اصول اصلی اون ها رو زیر سوال می برد.
اما اگر درد این ها درد مسلمون ها بود قاعدتا باید نسبت به روسیه و چین هم اعلام موضع می کردند و در برابر اون ها هم ایستادگی می کردن که این حقوق مسلمان ها در اون جا پایمال نشه.
اگر حقوق یک مسلمان در یک کشور غربی پایمال بشه ساعت ها صحبت دارند اما اگر این حقوق در روسیه پایمال بشه، اگر در چین پایمال بشه هیچ صحبتی ندارند و از کنارش به سادگی میگذرند و این اون بعدی است که من احساس می کنم این ها به واسطه این همراهی و همفکری حاضرند هر اتفاقی بیفته و بیشتر از این دستاویز استفاده می کنند برای اینکه اهداف خودشون رو پیش ببرند.
هرچند اینها به مفهوم این نیست که ما بخوایم در نظر بگیریم که آمریکا به عنوان یک کشور یا اسراییل به عنوان یک کشور رفتار های مناسبی کرده و اصولا وقتی در باب سیاست خارجی جمهوری اسلامی نگاه می کنیم، قاعدتا هیچ کسی نمی تونه حق رو به آمریکا یا اسراییل بده.
به عنوان مثال آمریکا داره در باب بمب اتمی صحبت می کنه که خودش دومین یا اولین کشوری هستش که این تعداد کلاهک هسته ای آماده به شلیک رو داره یا اولی هست یا دومی.
چون با هم در رقابت هستند با روسیه.
حالا ما اگر در نظر بگیریم حتی دومی هم باشه دومین کشوری هست که سلاح اتمی آماده شلیک داره. درسته؟
در کنار اون تنها کشوری هست که از این سلاح وحشتناک و وحشیانه استفاده کرده.
ما در سراسر جهان یک کشور رو داریم که از این سلاح استفاده کرده و اون آمریکا هست.
پس قاعدتا آمریکا در جایگاهی نیست که بخواد در باب این موضوع به کشوری نصیحت بده و قضاوت بکنه و یا دربارش صحبت بکنه.
پس موضعی که نسبت به ایران در قبال آمریکا میشه گرفت این موضع عقلانی هست.
اما موضوع این هست که کش دادن این قضیه و به ضرر مردم عمل کردن این ها هست که قابل صحبت هست.
یعنی در قبال اسراییل وقتی صحبت میکنیم کسی نمیتونه کتمان بکنه که رفتار اسراییلی ها با مردم فلسطین در خیلی از اتفاقات بد و وحشتناک هست.
رفتارهای وحشیانه ای رو انجام دادن و هیچ کس نیست که هیچ آزاده ای در جهان نیست که آمریکا و یا اسراییل رو محکوم نکنه.
اما موضوع این هست که وقتی به جمهوری اسلامی بر میگردید به سادگی میتونید این سوال رو مطرح کنید که چرا شما نسبت به چین و روسیه هیچ واکنشی ندارید؟
مگه اونجا مسلمون ها مسلمون نیستن؟
مگه اونها به دین اسلام باور ندارن؟
حالا شمایی که ادعاتون فقط در راستای همین اسلام هست دیگه؟
یعنی یکی میتونه از من سوال بکنه بگه آقا شمایی که دغدغه ات دغدغه جان هست نسبت به جان هایی که در فلان جا داره اتفاق می افته چرا صحبتی نمیکنی؟
خب من که جایگاهی که دارم یه جایگاه کوچیکی هست که دارم در باب یه مسائلی صحبت میکنم و زمان کافی برای صحبت کردن در باب همه موضوعات ندارم و اصولا عقل سلیم هم حکم میکنه که شما در برابر ظلمی که در برابرتان هست فریاد بزنید.
یعنی قرار نیست منی که توی ایران نشستم و شرایط جمهوری اسلامی داره بهم فشار میاره بشینم درباره مثلا آمریکا صحبت کنم.
قاعدتا نسبت به آمریکا هم نقدهایی وجود داره اما این جنگ در برابر من نیست.
مطمئنا نقدهای پیرامون یهودیت هم وجود داره اما یهودیت پاش رو روی خرخره من نذاشته.
اسلام هست که مدام داره در زندگی من، در زندگی شخصی من نقش ایفا بازی ایفا میکنه و این وحشی گری رو من به چشم در قبال خودم و دیگران دارم می بینم.
پس قاعدتا باید در باب ظلمی که در برابر من هست صحبت کنم.
اما جمهوری اسلامی داره در جایگاه یک حکومت و دولت صحبت میکنه و چگونه میتونه با کسانی هم پیمانی و همراهی داشته باشه که در قبال مسلمون ها رفتار وحشیانه ای رو از خودشون بروز میدن.
در مجموع این ماجراجویی های منطقه ای که جمهوری اسلامی انجام داده در طول این سالیان باعث شده که مردم ایران در تنگنا قرار بگیرن.
هر چند که این تحریم ها تحریم های.
ضد انسانی ای هستش که انجام میدن.
برخی از این تحریم ها همه ی این تحریم ها.
نه اینکه شما بخواید حکومت جمهوری اسلامی رو به مفهوم اون سردمداران که در جمهوری اسلامی جایگاه و مقام دارند را تحریم شخصی بکنید.
یک تحریم قابل قبول هست اما وقتی اقتصاد این کشور رو به عنوان مثال با تحریم نفتی که در قبال ایران اتفاق می افته، شما شرایط اقتصادی رو برای مردم ایران به شدت اسفناک تر می کنید و اون بالا نشینان که از قدرت و موقعیتی که دارن دارن استفاده می کنند و شما و تنها هدفی که شاید دارید این هست که یک انقلاب گرسنگان و شورش گرسنگان شکل بگیره.
به واسطه این فقر بزرگی که وجود داره در مجموع این ماجراجویی هایی که جمهوری اسلامی در منطقه کرده باعث یکی از نارضایتی های عمومی هم در زمینه اقتصادی و حتی در همین زمینه خود ماجراجویی ها هم شکل داده.
اینکه مثلا مدام داره جمهوری اسلامی به این کشورهای منطقه کمک میکنه به عراق و سوریه و لبنان داره کمک های مالی میکنه در صورتی که مردم ایران در شرایط وحشتناکی به سر میبرند.
اینها همه و همه باعث نارضایتی ها شده و این نارضایتی ها رو قدرتمندتر و قدرتمندتر کرده و به نظر من امروز جمهوری اسلامی رو به یک نابودی و فروپاشی درونی و اضمحلال هم رسونده.
نشونه هاش هم بسیار قابل لمس و درک هست.
اینکه شما امروز جنگ قدرت رو می بینید، اینکه می بینید در جناح هایی که در قدرت هستند و در نوک هرم هم قرار دارند بینشون اختلافات شدیدی شکل میگیره و حتی در برابر هم هم ایستادگی میکنند.
اینکه مدام در حال دندون نشون دادن به مردم هستند از همین ضعف ناشی میشه.
آدم قدرتمند نیازی نداره که مدام قدرت خودش رو به رخ دیگران بکشد.
اما اینی که شما مدام مواجه میشید با رزمایش هایی که انجام میدند نیرو های امنیتی رو به خیابان میارند، نیرو های نظامی رو به خیابون میارن، در برابر کوچکترین اعتراضات نیرو های امنیتی و نظامی خودشون رو در بیشترین حالت خودش به خیابون میارن.
اینکه حتی حاضر نیستند صدای کسانی که مادران آبان و دادخواهان آبان را هم حتی بشنوند دستگیر می کنند.
کوچکترین منتقدی که نقد کوچکی هم به این نظام داشته رو به زندان میندازن.
حتی کسانی که باهاشون همرأی و همراه بودن رو هم به زندان میندازن.
اینها همه ناشی از ترس و وحشتی است که در جمهوری اسلامی وجود داره و کاملا داره نشون میده که جمهوری اسلامی در راه نابودی و اضمحلال هست.
و اینکه شما دارید می بینید که تا چه حد این نارضایتی جنبه عمومی پیدا کرده.
اینکه حالا کی این نارضایتی عمومی تبدیل به یک حرکت انقلابی میشه موضوع قابل بحثی هست.
اما اینکه شما میتونید نگاه بکنید و ببینید که این پایگاه اجتماعی شما تا چه اندازه از بین رفته و چیزی ازش باقی نمونده و روز به روز داره این قشر خاکستری تبدیل به اون قشری میشه که از جمهوری اسلامی بدش میاد و نسبت بهش موضعی در راستای نابود شدنش داره.
اینها همه نشانگر این هست که جمهوری اسلامی به آخر خط رسیده.
اما اینکه آیا در ادامه و در اتفاقاتی که در پیش رو هست چه احتمالاتی برای جمهوری اسلامی وجود دارد، حتما دربارهاش صحبت میکنیم.
یکی از اتفاقاتی که میتواند در جمهوری اسلامی اتفاق بیفتد این است که جمهوری اسلامی دچار یک فروپاشی بشود، یک فروپاشی درونی اتفاق بیفتد و جمهوری اسلامی در نهایت همان اتفاقی که برای به عنوان مثال اتحاد جماهیر شوروی افتاد، در آنجا هم اتفاق بیفتد.
یعنی کم کم قدرت را از یک جایگاهی که دارند برسانند به یکی از همین دارودسته اصلاح طلبان و بعد این اصلاح طلبان هم کم کم اضمحلال جمهوری اسلامی را ادعا بکنند و این فروپاشی جنبه بیرونی پیدا بکند.
یا اینکه کودتایی شکل بگیرد در درون نظام و نظام بخواهد اینجوری از بین برود.
در مجموع یکی از راه هایی که احتمال دارد و در ایران اتفاق بیفتد همین فروپاشی نظام جمهوری اسلامی به دست خودش و یا عوامل خودش است.
اما یکی از اتفاقات دیگه ای که میتونه بیوفته این هستش که یک جنگی رخ بده.
اینکه یکی از کشور های خارجی در این مخاصمه هایی که ایران با کشور های مختلف شکل داده از جمله آمریکا و اسراییل و کشور های غربی و عربستان و کشور های دیگه ای که در جهان وجود دارند، یکی از این کشور ها بخواد به ایران حمله نظامی بکنه که خب مطمئنا وحشتناک ترین شکل آینده ی ایران همین هست.
این که جنگ تا چه حد مخرب و وحشتناک هست از کسی پوشیده نیست.
این که جنگ جز کثیف ترین و وحشیانه ترین رفتارهای انسانی در طول تاریخ بوده هم بر کسی پوشیده نیست و امیدوار هستیم که همچین اتفاقی هیچوقت نه برای ایران و نه برای هیچ کشوری در جهان بیوفته و این ریشه ی جنگ هم قاعدتا در جهان از بین بره.
اما یکی دیگه از اتفاقاتی که میتونه در آینده برای ایران اتفاق بیفته قاعدتا انقلاب و شورش گرسنگان هست.
یعنی شرایط اقتصادی و این خفقان هایی که در ایران وجود دارد در نهایت ایران را به یک شورش گرسنگان برسونه که در جهان هم می تونیم براش نمونه هایی رو ذکر بکنیم که تنها و تنها در پی از بین بردن جمهوری اسلامی باشند.
انقلابی که قاعدتا خونین هست و قاعدتا پر از انتقام و کینه هست و در نهایت قرار هست که فقط جمهوری اسلامی نباشه.
یعنی می تونن انسان های ایرانی و مردم ایرانی رو تا حدی منزجر نسبت به خود بکنند که دیگه برای مردم هیچ چیزی اولویت نداشته باشه مگر از بین رفتن جمهوری اسلامی.
این هم یکی از اتفاقاتی هست که میتونه اتفاق بیفته و اینکه ما رو به کجا می رسونه.
موضوع قابل عرض و بحثی هست.
اینکه ما بدون برنامه قرار باشه انقلاب بکنیم بدون اینکه آرزویی داشته باشیم، حرکتی بکنیم و تنها آرزوی ما نابود کردن دیگران باشه.
اینکه این انتقام و این کینه می تونه ما رو به کجا برسونه؟
اینکه جمهوری اسلامی شکل گرفته با این انتقام و کینه ورزی ما رو به کجا رساند؟
وقتی به تاریخ ایران نگاه می کنیم و به عنوان مثال همین انقلاب جمهوری اسلامی و این شروع شدن که با قلع و قمع کردن کسانی که در دوران پهلوی فعالیت داشتند شروع شد و در نهایت به کجا رسید؟
باید برای ما یک تجربه ای باشد.
اما اینکه آیا این انقلاب اتفاق می افتد و یا احتمال اتفاق افتادن رو داره خب قابل وقوع هست.
چرا که اگر این فرمونی که امروز جمهوری اسلامی به پیش گرفته در جریان باشد، خب قاعدتا برای مردم راهی نمی ماند.
یعنی شما فکر بکنید که این شرایط اقتصادی ایران هر روز از این هم وحشتناک تر بشود؟
در نهایت برای مردم راهی نمی ماند به جز اینکه انقلاب بکنند.
بی برنامه، تنها و تنها به دلیل اینکه دیگر این شرایط آنها را به مرز جنون می رساند و دیگر برای مردم راهی باقی نمی ماند و به قول معروف چیزی برای از دست دادن ندارند و در نهایت به همین راه کشیده می شوند.
اینکه اگر این شرایط ادامه پیدا بکنه یه همچین احتمالی هم قریب الوقوع هست.
اما راهکار دیگری که در پیش رو هست و من امیدم بر این هستش که ایران به اون مرحله برسه این هستش که یک انقلاب با برنامه ای در ایران اتفاق بیفته.
انقلابی که قرار هست در ایران اتفاق بیفته بر پایه ی اهداف مشخصی باشه.
من در یک برنامه به اسم انقلاب در باب این موضوعات صحبت کردم که حالا نمی دونم پیش تر از این و یا بعد تر از این پخش میشه.
اونجا من اومدم و ملزومات این انقلاب رو مطرح کردم.
حالا اینجا هم به صورت تیتروار و خلاصه ای صحبت می کنم درباره اش.
اون برنامه هم خیلی طولانی شد و این تاریخ صد ساله ی ایران در نهایت ما رو به آینده ی ایران رسوند و من اون آینده مد نظر رو هم دربارش مطلب.
یکی این که ما باید بدونیم برای داشتن یک انقلاب نیاز به یک هدف و آرزو داریم.
هیچ انقلابی در جهان شکل نخواهد گرفت مگر اینکه هدف و آرزویی را دنبال کند.
هدف و آرزویی که قرار است به ما امید بدهد.
برای چرخش این حرکت ما باید هدف مشخصی داشته باشیم.
ما باید مردم را از یک نقطه سیاه به یک نقطه سپید برسانیم و از نقطه ای به نقطه ای برساند.
ما قرار است که زشتی ها را تعریف کنیم و زیبایی ها را در برابرش نشون بدیم.
قرار است دردها را بیان کنیم و درمان ها را تصویر کنیم.
یعنی قرار است اگر اعتقاد و اعتقادی داریم و قرار است مردم را به راه این اعتقادات خودمون بیاریم، در وحله اول خودمون صریحا به اون اعتقادات و باورهایمان.
پایبند باشیم و بیانش بکنیم، درش راسخ باشیم.
براش شهامت و شجاعت به خرج بدیم.
یعنی قرار است اگر من به یک نظام سیاسی جمهوری پایبند هستم در باب این جمهوریت صحبت بکنم، با مردم مطرحش بکنم، شکل و ساختارش رو توضیح بدم مردم رو به این راه بیارم.
با آرزوی خودم آشنا بکنم.
و در نهایت وقتی اگر تونستم مردم رو در این آرزوی مشترک به پیش ببرم برای اون راه هم تلاش بکنم.
اگر به یک نگاه اقتصادیه مشخصی باور دارم باید با مردم مطرح بکنم.
با صدای بلند مطرح بکنم.
ما نیاز به این بازتولید ایمان و هدف داریم.
هدفی که در نهایت قرار هست ما رو به یک ایمان مشخص برسونه.
و قاعدتا انقلاب ایران باید انقلاب با برنامه ای باشه، انقلابی در راستای خواسته ها باشه.
یعنی ما باید برای خواسته هامون انقلاب بکنیم نه برای نخواستن هامون.
نباید به خیابون بیایم.
تا جمهوری اسلامی نباشه ما باید برای خواسته مشخصی بیایم که این سد جمهوری اسلامی برداشته بشه.
برای اینکه ما به اون هدف و آرزو برسیم.
یعنی اگر من روزی دارم در باب اعتقاداتم صحبت می کنم و در این اعتقادات در برابر اسلام هم موضع میگیرن و نقدهای خودم رو نسبت به اسلام بیان میکنم.
منظور من این نیست که اسلام وجود نداشته باشه.
من اسلام رو نفی می کنم به واسطه اینکه سدی است در برابر باورهایمان.
یعنی من اگر میگم آزادی به معنای آزار نرساندن به دیگران هست.
وقتی اسلام مدام در پی آزار رساندن بر دیگران هست، پس من در برابر اسلام موضع میگیرم تا این سد رو از برابر خودم بردارم.
من میگم نباید به جانداران دیگر آزار رسوند.
من میگم آزادی به معنای این هست که شما به هیچ جانداری آزاری نرسانید.
اما وقتی اسلام باورمند به این هست که شما به عنوان مثال حیوانات خلق شدن برای این اشرف مخلوقات تا تبدیل به غذا و گوشت و پوستشون استفاده بشه و قربانی راه خدا بشن و هر نوع رفتاری هم در قبال اونها آزاد هست، این در برابر باورهای من هست، سدی در برابر این اعتقادات هست.
من مجبورم که این اسلام رو کنار بزنم.
اگر من میگم که آزادی به مفهوم آزار نرساندن به دیگران هست، به عنوان مثال جمهوری اسلامی و یا اسلامی وجود داره که داره میگه ریختن خون کفار حلال هست.
شما میتونی کفار رو بکشی؟
میتونی در جنگ اونها رو به خواری بکشید.
و هزاران عناوینی از این دست.
پس دین اسلام در برابر باورهای ما هست و ما هم قرار هست با داشتن یک هدف مشخص که تبدیل به ایمان در وجود ما میشه به واسطه رسیدن به اون هدف جمهوری اسلامی رو کنار بذاریم.
یعنی ما قرار هست به عنوان مثال به یک آزادی برسیم.
آزادی ای که در تعریف ما معنا به یک جمهوری دموکراتیک به عنوان مثال سوسیالیسم میشه.
برای اینکه این جمهوری دموکراتیک سوسیالیست رو داشته باشیم، لاجرم باید جمهوری اسلامی رو کنار بزنیم.
اما هدف ما از بین بردن فقط جمهوری اسلامی نیست.
در فردای نامشخص قرار هست که ما به اون ایده آل خودمون برسیم و در برابر ایده آل ما این جمهوری اسلامی قرار داره.
پس این جمهوری اسلامی رو کنار میزنیم در راستای رسیدن به این ایمان.
اینکه من در باب چه ایمانی صحبت میکنم در کتاب هام دربارش صحبت کردم.
در این برنامه ها به نام جان هم سعی می کنم درباره اش صحبت بکنم.
این که من چه نظام سیاسی ای را نظام ایده آل خودم می دانم.
اینکه چه نوع نگرش سیاسی و یا اقتصادی دارم درباره اش صحبت کردم.
در کتاب قلمرو آرمانی در جهان آرمانی سعی کردم در قلمروی آرمانی پیرامون این اهداف سیاسی خودم صحبت بکنم و در جهان آرمانی نگاهم نسبت به جهان و جهان ایده آل من و به نظر من هر کسی که در پی ساختن آرزو برای دیگران است باید آرزویش را با دیگران مطرح بکند.
برای این آرزو هم مشاورانی را پدید بیاورد که همه با هم ایمان به آن راه داشته باشند.
ایمانی که مشخص است یک نقطه سیاه و یک نقطه سپید دارد.
حالا در راه رسیدن به آن نقطه سپید از هر تلاشی فروگذار نخواهند بود.
شجاعت زنده خواهد شد وقتی ایمان داشته باشید، از جان خودتان هم در راه رسیدن به آن هدف خواهید گذشت و قاعدتا آینده ایران باید انقلابی با برنامه باشد.
برای رسیدن به این تغییر و دگرگونی بزرگ ملزوماتی داره.
ملزوماتش داشتن آرزو هست، داشتن هدف هست، امید داشتن هست، داشتن ایمان هست و بعد این ایمان تبدیل به یک اتحاد بشه.
اتحادی که قرار هست در یک موضوع مشخص همه رو زیر یک پرچم بیاره.
یعنی من وقتی در باب جهان آرمانی صحبت می کنم که حالا دوستان هنوز با این ها آشنا نیستند، اگر کتاب ها رو مطالعه نکرده باشند میتونند مطالعه کنند و با این باورها آشنا بشن.
اما در آینده قاعدتا این ها رو هم مطرح خواهم کرد به همین زبان ساده تا بیشتر با هم درباره اش صحبت بکنیم.
خود جهان آرمانی می تونه یک ایده ی مشترک بین انسان ها باشه.
بین ایرانی ها باشه چون قرار هست که در اون ایده هر کسی با هم باور خودش در یک ساختار خاصی که خودش بهش باور داره زندگی کنه.
پس ما نیاز به یک قوه اتحاد داریم.
یک موضوع مشترک داریم که همه را زیر یک پرچم جمع می کند.
شاید امروز بشود از بین بردن جمهوری اسلامی را یک نقطه مشترک گذاشت.
اما این نقطه یک نقطه سلبی است نه ایجابی.
این یک نقطه ای است که برای ما خواسته و آرزویی را به بار نمی آورد و قاعدتا تبدیل به ایمان نخواهد شد و فرای آن در فردا هم هیچ خواسته مشخصی را در پیش نخواهد داشت.
پس ما نیاز داریم که یک نقطه اتحادی رو بذاریم و آرزو هایی رو برای همه یکسان بکنیم و تبدیل به ایمان بکنیم و بعد از آن قاعدتا شجاعت به کنار ما خواهد آمد.
این ایمان به ما قدرت ماورایی را خواهد داد که تا آخرین قطره خون تلاش بکنیم و ایران آزاد در آینده را پدید بیاوریم.
قاعدتا بیان کردن این مباحث پیرامون ایران صد ساله به امید آزادی ایران بوده.
من تمام این مباحث را مطرح کردم.
به واسطه این که دوست دارم ایران آزادی را در آینده داشته باشیم.
اون هم به تلاش خودمون.
شبیه به گذشتگان خودمون میتونیم فکر بکنیم.
شبیه به مشروطه خواهانی که در پی آزادی ایران بودند.
اما اونها خواسته داشتند.
اونها آرزو داشتند اونها شبیه به انقلاب 57 حرکت نمیکردند که تنها خواسته شون از بین رفتن پادشاه باشه.
پادشاه مستبد رو نمیخواستند از بین ببرند به خاطر اینکه به نوعی در خفقان سیاسی هستند و آزادی سیاسی ندارند.
مشروطه خواهان ایران می خواستند که آرزوهای خودشون رو نقش بدن.
میخواستند حکومت قانون رو پایدار در ایران بکنند.
میخواستند قدرت پادشاه رو مشروط بکنند.
میخواستن نظارتی بر اون قدرت بذارن.
اینها همه خواست ها و آرزوهای اون ها بود و به واسطه این آرزوها و خواسته ها به خیابان ها آمدند و ما هم برای تغییر باید خواسته ها و آرزوهایی داشته باشیم.
باید از این بی ایمانی معانی رنگ باخته ی احمقانه دور شویم.
اینکه تا این حد خودمون رو بی ایمان بدونیم و بعد خوشحال باشیم از اینکه ما هیچ ایمانی نداریم.
ما به هیچ نوع نگاه سیاسی پایبند نیستیم.
ما هیچ نوع نگرش اقتصادی نداریم.
ما یک انسان آزاد هستیم.
تعریف آزادی در این نیست.
تعریف آزادی این هست که شما آزادی خودتون رو تعریف بکنید.
اگر آزادی رو به معنای رها شدن و بی قید بودن و بی قانون بودن می دونید، قاعدتا از معنای آزادی دور هستید.
آزادی به مفهوم این هست که شما قانون خودتون رو انتخاب بکنید، قانون خودتون رو بسازید و اون قاعده ای که شما بهش پایبند هستید.
در نهایت قرار هست که برای شما آزادی رو تضمین بکنه و من یک چارچوب مشترک برای این آزادی قرار دادم و اون هم آزار نرساندن به دیگران هست.
هر چیزی ماورای این می تونه تبدیل به آزادی شما بشه.
و شما آزادی رو اونجایی معنی می کنید که به قوانینی که معتقد و معترف هستید پایبند باشید و اون تصویر رو نقش بدید.
قاعدتا هر کسی در راه آزادی ایران دوست داره که تلاش بکنه، باید آرزوهاش رو مطرح بکنه و در راه مردمی کردن این آرزوها و در لایه های مختلف و به توده ها رسوندنش تلاش بکنه.
روزی که ما یک آزادی مشترک داشته باشیم، روزی که ما یک هدف مشترک داشته باشیم، به یک ایمان جمعی خواهیم رسید و قاعدتا آزادی ایران رو رقم خواهیم زد.
ممنون دوستان که همراه من بودید.
این قسمت آخر از سری برنامه ی ویژه برنامه ی ایران صد ساله بود که ما در باب تاریخ ایران در این صد سال اخیر صحبت کردیم.
از پیش از مشروطه تا جمهوری اسلامی و نگاهی هم به آینده ی ایران کرد.
قاعدتا موضوع در باب ایران باز هم ادامه خواهد پیدا خواهد کرد و باز هم در باب ایران صحبت خواهیم کرد.
در باب آینده ی ایران هم شاید بیشتر صحبت بکنیم.