در ترازویِ نقدِ بیداری، نهادهایِ قدرت نه ضامنِ امنیت، بلکه معمارانِ بندگیِ داوطلبانهیِ بشر هستند. گامِ چهارم در طریقتِ جانگرایی، به افشایِ ابزارهایی میپردازد که وظیفهیِ مهار و مسخِ روحِ انسان را بر عهده دارند. ما با یک «کارخانهیِ انسانسازیِ» عظیم روبرو هستیم که از خانواده آغاز شده، در مدرسه صیقل میخورد و در چرخدندههایِ حکومتهایِ مستبد یا دموکراسیهایِ وهمزا به کمال میرسد.
در کتابِ کلیدیِ «اندساس»، این فرآیند به شکلی تکاندهنده تصویر شده است؛ انسانی که با ذاتی بینابینی و پتانسیلی بیکران واردِ چرخدندههایِ تعلیم و تربیت میشود، اما در نهایت به عنوانِ موجودی مطیع، تکبعدی و فاقدِ تخیلِ آزاد خارج میگردد. این نهادها با تکیه بر «توهمِ امنیت»، انسان را متقاعد میکنند که برایِ بقا، باید فردیتِ خویش را فدایِ مصلحتِ نهاد کند. در این میان، ناسیونالیسمِ کور و پوپولیسم به عنوانِ سوختِ این ماشین عمل میکنند تا جانها را در تقابل با یکدیگر و در خدمتِ بقایِ طبقاتِ حاکم نگاه دارند.
کالبدشکافیِ استبدادِ سیاسی در آثاری چون «دارالمجانین» و «فریاد»، لایههایِ دیگری از این مهار را آشکار میکند. در «دارالمجانین»، ما با جامعهای محصور در تیمارستان روبرو هستیم؛ استعارهای از نظامهایی که با «دشمنتراشیِ» مستمر، زنجیرهایِ اسارت را به عنوانِ ابزارِ نجات به تودهها میفروشند. این نوشتارها نشان میدهند که چگونه دموکراسیهایِ مدرن نیز در بسیاری از موارد، تنها نقابی شیک بر چهرهیِ همان ماشینِ سلطه هستند که با توزیعِ قطرهچکانیِ آزادی، مانع از عصیانِ بنیادینِ جانها میشوند. گذر از این گام، مستلزمِ شناختِ دقیقِ این سازوکارها و بازپسگیریِ حقِ تفکرِ مستقل است. ما به دنبالِ تبیینِ مسیری هستیم که در آن فردیتِ انسان از چنگالِ تربیتهایِ القایی رها شده و جان، فارغ از مرزهایِ برآمده از استبداد و قانونهایِ ضدِبرابری، حاکمیتِ خویش را اعلام کند. این مرحله، شرطِ لازم برایِ فروریختنِ هرمِ قدرت و رسیدن به ساحتِ جانگرایی است.