قسمت اول
سلام دوستان من نیما شهسواری و این برنامه ای به نام جان است با شما هستم.
این قسمت اول از ویژه برنامه نقد لیبرالیسم و کمونیسم هست و ما قراره تو این قسمت یه مقدمه ای نسبت به این موضوع داشته باشیم.
ممنون که همراه من هستید.
خب دوستان توی این ویژه برنامه مشخص ما قرار هست که در باب لیبرالیسم و کمونیسم صحبت بکنیم.
دو نوع نگاهی که جهان مدرن امروز ما رو تحت تاثیر خودش قرار داده.
خب قاعدتا نوع نگاه اقتصادی است اما در تمام ارکان زندگی شخصی و اجتماعی ما نقش پررنگی داره.
امروز ساختارهای حکومتی و سیاسی هم برگرفته از این نگاه هستند.
اگر یک مقدار هم عقب تر جهان رو نگاه میکردی دیگه در اون دوران جنگ سرد یک دوقطبی بزرگی در جهان وجود داشت که فقط و فقط دو طرفش همین لیبرالیسم و کمونیسم با نام های دیگری که ما میشناسیم وجود داشت و همان جهان غرب و شرق و بلوک غرب به عنوان نماینده کمونیسم و جهان غربی هم به عنوان نماینده لیبرالیسم شناخته میشد.
حالا هر چند که در این سالیان بعدی مقداری اشکال متفاوت مثلا همتای سوسیال دموکراسی که ما میشناسیم بوجود آمده و یک مقدار از این دوگانگی کم کرده، اما در مجموع تقریبا میشه بهش اشاره کرد.
این دوگانه لیبرالیسم و کمونیسم مهم ترین نوع نگاه در جهان مدرن هست و ما قراره در این ویژه برنامه نقدی نسبت به این دو نگاه داشته باشیم و بیشتر دربارشون صحبت بکنیم.
در باب تاریخچه فلسفه، نوع نگاه، مضراتی که داشتند و اصولا این دو نوع نگاه را با هم قیاس بکنیم و در نهایت امر هم به اون تصویر مشخصی که خودمان دوست داریم برسیم و اون راهکار رو نگاه خودمون رو هم ارائه بدیم.
در این قسمت ابتدایی هم سعی میشه که یک توضیحات کلی پیرامون این برنامه و اصولا مفاهیم لیبرالیسم و کمونیسم رو مطرح کنیم و در قسمت های آتی هم به موضوعات بیشتری اشاره کنیم.
خب اصولا وقتی ما در باب این دو معنا صحبت میکنیم به واسطه اینکه این دو معنا به شدت گره خورده با مباحث اقتصادی است، بیشتر از هر چیزی همان موضوعات اقتصادی است که ما رو درگیر خودش میکنه.
اما نمیشه این حقیقت را کتمان کرد که این دو نوع نگاه مشخص جهان پیرامونی ما و زندگی شخصی ما رو تحت تاثیر خودش قرار داده.
فارغ از اون نگاه اقتصادی مشخصی که در لیبرالیسم و کمونیسم وجود داره، آزادی های فردی و فردگرایی و اصولا اختصاص بیشتر لیبرالیسم به آزادی و کمونیسم به برابری.
اما قاعدتا نوع حکومت و نوع نگاهی که به حکومت دارند رو هم در خودش جای داده و ما سعی میکنیم کم و بیش در باب این موضوعات صحبت بکنیم.
این ویژه برنامه اصولا در باب این مساله و این نوع نگاه هست که ما وقتی مواجه میشویم با لیبرالیسم و کمونیسم یک موضوع برامون مشخص میشه.
یعنی در یک توضیح کوتاه و موجز اگر بخوایم در باب این دو نگاه صحبت بکنیم و اون رو نقد بکنیم اینگونه هستش که در لیبرالیسم روبرو میشیم با از میان بردن عدالت، قربانی کردن، برابری و برابری رو زیر پای آزادی قربانی میکنن و در کمونیسم هم موضوع دقیقا برعکس همین هست.
یعنی در اینجا آزادی هست که قربانی در برابر برابری میکنند.
برابری که دیگه کم کم نزدیک به یکسانی میشه.
یعنی در همین توضیح موجز میشه اون نقد کلی نسبت به لیبرالیسم و کمونیسم رو مطرح کرد.
یعنی دو نوع نگاه مشخصی که یکی نگاه اصلی خودش رو روی آزادی گذاشته و دیگری روی برابری گذاشته به قیمت و هزینه دیگری.
یعنی حاضرند که آزادی رو به قیمت نابود کردن برابری یا برابری رو به قیمت و هزینه نابود کردن آزادی بدست بیارن و اصولا این دو نوع نگاه بر همین پایه شکل گرفته و حالا هر چه قدر بیشتر نزدیک بشیم سعی میکنیم این عنوان مشخص و این معنای مشخص را بیشتر موشکافی کنیم و به موضوعات مختلف در این طیف بپردازیم.
وقتی در باب لیبرالیسم صحبت میکنیم یعنی همان نگاهی که امروز ما تحت عنوان بازار آزاد میشناسیم، لیبرالیسم یک ریشه تفکر تاریخی را در خود دارد.
یعنی شما از عصر روشنگری و حتی رنسانس می توانید ردپای لیبرالیسم ببینید.
متفکرین زیادی داشته، صحبت های بسزایی انجام شده تا در نهایت ما با این شکل امروزی که به عنوان جامعه سرمایهداری میشناسیم و همین نئولیبرالیسم هم که امروز در جهان خیلی نهادینه شده باهاش روبه رو میشیم.
اما تمام اینها ریشه در اون افکار ابتدایی داره.
افکار ابتدایی که در راستای پیشرفت و زندگی بهتر انسان ها بوده.
یعنی ما وقتی به تاریخ گذشته جهان نگاه میکنیم، در آن دوران ابتدایی خوب میدانیم که نوع حکومت ها همواره نوع نگاه نسبت به جهان همواره بر پایه همان تعاریف مشخص خداباورانه ای است که ما تحت عنوان فرهنگ خدا میشناسیم.
یعنی همواره استبداد و خودکامگی بوده که همه جهان را به پیش برد.
در طول تاریخ تمام کشورها فارغ از اون زنگ تفریح های کوچکی که در تاریخ ما در جای جای جهان باهاش روبرو شدیم، فارغ از اون یکدستی و هماهنگی وجود داشته در سراسر جهان پیرامون این نگاه استبدادی و اون فرهنگ خدایی که میشناسیم همه جا امپراتوری هایی بوده، پادشاهی هایی بوده که اصولا نوع نگاه و اینکه جهان را چگونه به پیش ببرند در راستای همین استبداد جمعی بوده.
اما لیبرالیسم و این نگاه یک گام رو به پیشرفت ورای زندگی انسانی بوده.
مفاهیمی که پیرامون آزادی مطرح میشود.
در عصر روشنگری در نهایت زندگی جمعی ما رو به پیشرفت میاره اما خب قاعدتا درش تناقضات زیادی هست.
نقدهای زیادی هست بهش.
اما اون ریشه ابتدایی برگرفته از همون میل به پیشرفت هست.
یعنی شما وقتی مواجه میشید با این حق و مشروعیت الهی که متصور میشه و یک قدرت ماورایی رو فارغ از قدرت انسانها و زندگی عادی اونها متصور میشده، خب ما رو بیشتر و بیشتر در کام اون خودکامگی و استبداد غرق میکرد.
اما وقتی شما مواجه میشید با این نگاه های لیبرالیسم، برای درهم شکستن این قدرت و یگانگی، خب مواجه میشید با پیشرفتی که حالا انسان ها میتونستن برای بهتر زیستن خودشون انجام بدن.
پس ریشه ی ابتدایی لیبرالیسم برمیگرده از دوران روشنگری و این تفکرات برای درهم شکستن این قدرت واحده و این مشروطهای که این مشروعه ای که این مشروعیتی که به واسطه یک قدرت آسمانی و اون نگاه مستبد خدایی و اون فرهنگ شکل گرفته.
خب کم کم انسان ها سعی بر این داشتند که مقداری از این خودکامگی هارو کم کنند.
یکی از اون نقاط مشخص هم همین ارزش دادن به فردیت انسان هاست.
چیزی که شاید امروز در نگاه لیبرالیسم اون نقطه نقد اصلی ما باشه و بیشترین پیکان ما برای نقدها نسبت به همون باشه.
اما در دورانی که شکوفایی لیبرالیسم داشته اتفاق می افته.
اتفاقا انسان ها نیازمند اون آزادی های فردی بودند.
نیازمند این بودند که اون ارزش بهشون داده بشه و از اون نگاه آلوده گذشته ذره ای دور بشن.
یعنی اون نگاهی که همه رو همتای رعیت تصور میکرد و این رعیت رو در برابر میذاشت تا یک جماعتی بیان و ازشون سو استفاده بکنند.
حالا این بزنگاهی که تحت عنوان روشنگری اتفاق می افته حالا سعی میکنه یه مقداری از اون زیر یوغ و اسارت خارج کنه زندگی جمعی انسان ها.
پس ما میتونیم رد پای لیبرالیسم رو از اون نقطه ببینیم.
از این دور شدن از مشروعیت آسمانی.
از این دور شدن.
از این بردگی و بندگی و رعیت بودن.
اما نه در یک طیف گسترده ای همتای برابری و همپوشانی داشتن با برابری.
نه به نقطه ابتدایی.
فقط اون جماعتی که قدرتی داشتند سریع برای سودا داشتن و میتونستن ابراز وجودی بکنند.
قرار بوده که درگیر این مفاهیم بشن اما در مجموع گامی ست رو به این پیشرفت و ما اصولا مواجه میشیم با لیبرالیسم.
در راستای این ارزش گذاری بر فردیت زندگی انسان ها و حالا در دلش مدام در حال پیش رفتن هست تا در نهایت ما رو به بازار آزاد و این آزادی های فردی که تحت عنوان لیبرالیسم و سرمایه داری در جهان امروزه می شناسیم میرسونه.
از سوی دیگر ما مواجه میشیم با کمونیسم و کمونیسم هم فارغ از اون نگاه تاریخیه که ما تحت عنوان کمون ها و زندگی اشتراکی میشناسیم.
هر چقدر نزدیک بشیم به جهان مدرن و بخوایم وارد یک حیطه بشیم که اینها چهارچوبی برای صحبت کردن داشته باشن.
خب برمیگردیم به اون دورانی که تحت عنوان فئودالیسم میشناختیم و بعد فئودالیسم.
حالا قدرت گیری سرمایه داری، انقلاب صنعتی و در نهایت یک گستره ی تازه ای برای نقد این نگاه ها.
یعنی اصولا وقتی شما نزدیک میشید به باور های کمونیسم، حالا باید با اندیشه های مارکس روبه رو بشید، با اندیشه های انگلس روبرو بشید که در نهایت نوک پیکان انتقاداتش هم پیرامون همین جهان سرمایه داری است.
و حالا ما میخوایم یک پله انگاری رو تغییر بدیم مسیر رو و باز هم رو به پیشرفت حرکت بکنیم.
خب ما مواجه میشیم با نگرش هایی که در راستای برابری ست.
در کنار اون ما با ماتریالیسم هم روبهرو میشویم.
یعنی حالا یک نقد و یک نگاه منتقدانه نسبت به مبنا و تعریف فلسفی پیرامون جهان هستی است که ما تحت عنوان خدا و آسمان و مسائل معنوی میشناختیم.
حالا یک نگاه مادی گرایانه ای است که در باب شکل گیری جهان با اشکالی متفاوت از تعریف های کلاسیکی که مدام گفته میشود هم ارائه میدهد.
فارغ از این نگاه، شما مواجه میشید با این نگاه و میل به برابری.
حالا دیگه قضیه متفاوت میشه.
یعنی اون لیبرالیسم تحت عنوان فردگرایی که قرار بود میداندار بشه و از اون برهه تاریک تاریخی انسانها را جدا بکند و دور بکنه، ثمرهاش این فردگرایی لجام گسیخته شود.
این فردگرایی که قرار شد همه چیز را برای افرادی که حالا قدرت کافی رو دارند قرار بده، حالا یک آلترناتیو در برابر این نگاه میتونست مارکسیسم و نظرات مارکسیستی باشد.
حالا قرار بود که با این نگاه برابری خواهانه در برابر آزادی های تسخیر شده بایستند.
اصولا وقتی ما در باب لیبرالیسم و کمونیسم صحبت میکنیم باید اول در باب چرایی این ایده ها و شکل گرفتنشان صحبت بکنیم.
خب قاعدتا زندگی بشری همواره دچار مشکلات و عارضه های بزرگی است که همواره داریم باهاش زندگی میکنیم.
یعنی از دوران ابتدایی هم حتی پیشاتاریخ هم نگاه بکنید.
انسان همواره با مشکلاتی دست به گریبان بوده، برای برطرف کردن این مشکلات سعی کرده راهکارهایی رو ارائه بده و هر کدوم از این نگاه ها هم راهکارهایی است به این مشکلات.
یعنی زندگی انسانی که بر پایه پیشرفت و تکامل و حرکت.
اگر بخوایم تصویر بکنیم در برابر مشکلات ریز و درشتی که در طول تاریخ باهاش روبرو میشه، همواره در پی جستن راهکارهایی است.
حالا شما این راهکارها رو در اون دوران پیشا لیبرالیسمی میتونید در همون اندیشه های روشنگران دوران روشنگری ببینید که در نهایت پله به پله برای گذر از مشکلات و معضلاتی که یکی از آن نگاه های عمده و بزرگش همان میل و تصویرگری از امپراتوری و قدرت بی حد و حصر و این موضوعات بوده که در نهایت ما را رسانده به نقطه ای که بخواهیم به آزادی های فردی بیشتر اهمیت بدهیم و حالا جهان را به سمتی ببریم برای این که این آزادی های فردی جاه و مقامی داشته باشد و کرامت انسانی جایگاهی داشته باشد.
اصولا آن نگاه اومانیستی که ما تحت عنوان انسانگرایی تصویر می کنیم هم یکی از همان دریچه ها و راه هاییست که در نهایت ما را به سمت سرمایه داری می کشونه به سمت لیبرالیسم می کشونه.
اصولا این نگاه به هم گره خورده هست.
یعنی ما وقتی داریم در باب این پیشرفت صحبت می کنیم در اومدن از زیر یوغ اسارتی که ما تحت عنوان آن فرهنگ خدایی و آن استبداد و خودکامگی می بینیم، هر کدام از این ها پله ای داشتن و یکی از این پله ها هم قاعدتا لیبرالیسم بوده.
هر کدوم از این نگاه ها چه لیبرالیسم، چه کمونیسم و هر نگاه دیگری در طول تاریخ یه سری نکات مثبتی داشت.
یعنی اون نقطه ابتدایی شروعش قاعدتا برای از میان بردن مشکلاتی بوده که باهاش دست به گریبان بوده.
فارغ از اون نقطه ابتدایی این ها گاها با هم همسو می شدند در خیلی از مسائل این موضوعات با هم همسو باشند.
مثلا اگر در باب اون خودکامگی و فرهنگ خدایی صحبت می کنیم، حالا درسته هیچ کدوم از این ها شمشیر را از رو نبستند و یک منتقد سفت و سختی در برابر ادیان و یا فرهنگ خدا نبودند اما در دل به واسطه تعاریف تازه ای که به وجود آوردند، یک نوع ضدیت رو با اون نگاه ها تصویر کردند.
یعنی شما وقتی با لیبرالیسم روبرو میشید حالا این نگاه انسان گرایانه سعی می کنه مشروعیت آسمانی رو کم رنگ بکنه، سعی میکنه جهان رو مادی تر تصور تصویر کنه.
یا وقتی نزدیک به مفاهیم کمونیستی میشید هم به همین شکل.
وقتی شما مواجه میشید با نگاه ماتریالیستی.
حالا قرار هست که اون نگاه معنوی آسمانی رو کمرنگ و کمرنگ تر بکنه و اصولا دلیل و چرایی بوجود اومدن این ایده ها هم قاعدتا گذر از مشکلات ریز و درشتی بوده که انسان ها باهاش دست به گریبان بودند.
در طول تاریخ انسان ها تلاش کردند که این مشکلات رو از میان ببرند و هر کدوم از این برهه های تاریخی هم برای از میان بردن یک دستاویز تازه ای وجود داشته که این دو معنایی که ما در این ویژه برنامه میخوایم دربارش صحبت کنیم هم از همین دستاویز ها بوده.
یعنی شما وقتی مواجه میشید با اون دوران تاریک فکری که ما تحت عنوان قرون وسطی در اروپا میشناسیم، حالا برای گذر از اون با شروع رنسانس و در ادامه اون عصر روشنگری، حالا دریچه ها برای گذر کردن ما رو به سمت و سویی میکشونه که بیشتر میل به انسان داشته باشیم به کرامت انسانی داشته باشیم، به آزادی های فردی داشته باشیم و تمام این مفاهیم در کنار هم لیبرالیسم را برای ما به وجود بیاورد و بعد از این قدرت گیری سرمایه داری و در کنار آن همداستان با آن به وجود آمدن انقلاب صنعتی و حالا درگیر کردن قشر کارگر و زندگی ماشینی و برده واری که برای آن ها ساخته می شود، انسان ها را به تکاپو می اندازد تا در نهایت با میل به گذشته آن نگاه کمونیستی را زنده بکنند، پررنگ بکنند، به آن چارچوب بدهند و حالا دوباره یک آلترناتیوی به وجود بیاید.
برای گذر از این مشکلات آن را هم ما تحت عنوان کمونیسم داشته باشیم.
خب ما توضیحات را به سه به شدت چکیده داریم میدیم.
چرا که خب این برنامه و اصولا برنامه هایی به نام جان برنامه هایی نیز در راستای کنکاش در تاریخ و یا بیان تاریخ قرار هست این معانی مطرح بشه برای اون چیزی که ما مد نظر داریم.
یعنی در این ویژه برنامه های مشخص ما میخواهیم بیشتر در باب آزادی و برابری صحبت کنیم چرا که این دو نوع نگاه مشخص در طول تاریخ که قدرت بزرگی را هم داشتند و شاید بشه بدون اغراق گفت که دو قطب اصلی نگاه امروز هم در جهان هستند.
ما میخوایم در باب آزادی و برابری نهفته در این نگاه صحبت کنیم که چگونه هر دوی این نگاه ها یکی رو به قربانی خود بودن، یکی رو تلف دربرابر دیگری کردن و به هزینه یکی سعی کردن دیگری رو در جهان بوجود بیارن.
پس در باب این شکل گیری و این نوع نگاه صحبت کردیم و در باب چرایی به وجود آمدنش هم صحبت کردیم.
اما یکی از اون نقطه های مهم و اساسی و کلیدی در این ویژه برنامه که ما سعی میکنیم دربارش بیشتر صحبت بکنیم، آزادی های فردی در برابر زندگی جمعی هست.
یعنی دقیقا نقطه تقابل و تناقضی که در این دو نگاه وجود داره.
شما وقتی نزدیک به مفاهیم لیبرالیستی میشید حالا مواجه میشید با این مانور دادن در آزادی آزادی های فردی.
اصولا در دنیای تصویر شده در لیبرالیسم و سرمایه گذاری انگار که برای زندگی فردی انسان ها تعریف شده.
گفتم خب در اون دورانی که این ها داشتند این صحبت ها رو میکردند، قاعدتا موضوع، موضوع مهمی بوده.
یعنی در برابر نگاه های آلوده ای که اصولا انسان ها رو و تمام موجودات زنده رو به عنوان یک برده و بنده تصویر میکنه در برابر یک قدرت الهی.
این میل به آزادی های فردی و شخصیت قائل شدن برای انسان ها موضوع مهم و با اهمیتی هست اما مانور بیش از حد اون در طول تاریخ باعث این لطماتی شده که ما باهاش مواجه هستیم.
یعنی در جهان امروزی و این بزرگداشت آزادی های فردی در برابر زندگی جمعی یعنی از میان بردن زندگی جمعی در برابر آزادی فردی، تباه کردن زندگی دیگران.
برای اینکه آزادی فردی یک نفر حفظ بشه یعنی با یک مثال ساده اگر بخواهیم به جهان پیرامونمان نگاه کنیم، اگر ما در جهان در نظر بگیریم همین کشورهای سرمایه داری مثل آمریکا و کانادا و دیگر کشورها که همه ما میشناسیم.
حالا شما مواجه میشوید مثلا با یک ثروتمندی که ثروت هنگفتی دارد اصلا انتهایی ندارد این ثروت حالا حتی مالیات درست و حسابی هم نمیده و داره به بهترین شکل هم زندگی میکنه.
زندگی که شاید در قبالش زندگی صدها نفر، هزاران نفر رو خدشه دار بکنه.
یعنی در ازای زندگی اون هزاران نفر این آدم هست که داره راحت زندگی میکنه.
شما قربانی شدن زندگی اجتماعی رو به چشم میبینید.
حالا اگر قرار بر این باشه که ما مالیاتی وضع بکنیم تا او هم یک زندگی ساده مثل بقیه داشته باشه، اینجاست که فریاد وا مصیبتا از میان رفتن آزادی به میان می آید و اون گردن دریدن ها و گریبان پاره کردن های لیبرالیسمی به میدان میاد.
در باب آزادی و بزرگداشت آزادی.
حالا این آزادی انگاری که به میدان اومده برای از میان بردن برابری ها.
این آزادی های فردی آمده تا زندگی اجتماعی را لکه دار کند و آن نقطه تقابل اصلی هم همان تقابل میان آزادی و برابری است.
حالا از سوی دیگر شما مواجه میشوید با اون نگاه کمونیستی و دولت های کمونیستی که در طول تاریخ حالا چه شوروی سابق، چه دولت چین، چه کوبا و چه کشور های دیگه ای که ما تحت عنوان حکومتهای چپی میشناسیم وجود داشتند.
حالا در برابر اونها تعریفی که در راستای برابری میدن کاملا برای قلع و قمع کردن آزادی است.
یعنی شما مواجه میشید حالا با قانون گذاری ها و حکم های حکومتی با اقتصاد دستوری و حالا یک دولت قدرتمند مستبدی که میاد و تمام آزادی های فردی رو لگدمال میکنه و در راستای اینکه برابری حکمفرما باشه، اینکه تا چه اندازه فساد وجود داره و تا چه اندازه برابری ها حتی لگدمال میشه، تا چه اندازه کسانی که ادعای برابری دارند در نهایت برابری رو به غصب می برند و برای خود می کنند.
موضوعات حاشیه ای اما متن اصلی این گونه است که انگاری این حکومت ها آمده اند تا تمام آزادی را از میان ببرند.
برای رسیدن به برابری، همان تعریفی که حتی در راستای خود مفهوم آزادی و امنیت هم وجود دارد.
یعنی شما حتما این موضوع را شنیدید که اتفاقا در حکومت های سرمایه داری و کمونیستی هم خیلی جریان داره.
یعنی شما وقتی مواجه میشید با یک حکومت کمونیستی، این ها خیلی ادعای امنیت می کنند و اصولا با از میان بردن آزادی ها سعی در به وجود آوردن امنیت دارند.
در برابر هم کشور های سرمایه داری میگن امنیت نمی تونه وجود داشته باشه چرا که به آزادی های فردی ارزش می ذاریم.
یعنی مثلا نمونه های ساده و قابل درکش رو اگر بخواید در نظر بگیرید شما وقتی وارد یک کشوری که آزادی رو معیار اول خودش قرار داده می شید حالا کم تر اون گشت و گذارها هست.
پلیس در خیابان هست که شما رو بگیرن جلوی راهت رو بگیرن ببینن چی داری، چی نداری و الی آخر.
اما در کشور هایی که این شرایط وجود نداره و آزادی ها داره لکه دار میشه برای امنیت شرایط پلیسی بیشتر هست.
حالا میتونید مواجه بشید با کسانی که بیان شمارو بازخواست بکنن برای اینکه امنیت به وجود بیاد.
پس در نهایت داره یک تصویر مشخص برای شما ارائه میشه که انگار این دو قدرت اومدن.
این دو نگاه اومدن تا به ازای یکی دیگری رو هزینه بکنن و کلیت این ویژه برنامه هم در باب همین هست.
چرا که اصولا وقتی ما مواجه میشیم با نگاه سرمایه داری و نگاه کمونیستی، در نهایت یک تصویر دوگانه وجود داره آزادی یا برابری؟
این حد وسط وجود نداره.
اصولا قرار هست که آزادی های فردی به قیمت از میان رفتن زندگی های اجتماعی تمام بشه.
قرار هست به قیمت از میان رفتن برابری و آزادی وجود داشته باشه و بالعکس و شرایط اینگونه هست.
شما در این نوع نگاه ها اون قدرت دولت رو مثلا میبینید.
خب ما از یک سو مواجه میشیم با یک دولت قدرتمند مستبدی که تمام قدرت رو در تمرکز برای خود گرفته تحت عنوان حکومت های کمونیستی.
حالا سعی میکنه همه چیز رو دستوری پیش ببره و حتی قیمت دستوری بده.
تمام اقتصاد و اقتصاد دستوری باشه و حالا این قدرت بزرگی که در اختیار گرفته خب قاعدتا به واسطه اش فساد هم بوجود میاد و به واسطه اش قاعدتا زورگویی و سرکوب هم بوجود میاد.
قاعدتا آزادی ها لگد مال میشه و حالا میتونه با این کار به عنوان مثال مثلا یک ارزش گذاری بکنه، قیمت ها رو مشخص کنه.
اجازه نده کسی ثروت بیش از حدی را انباشت بکنه اما به واسطه آلودگی که در اون بستر ساخته شده تحت عنوان حکومت و سیستم تعریف شده.
حالا میتونه این فساد رو بدتر بکنه.
نمونه بارزش مثلا حکومت جمهوری اسلامی است.
حکومت جمهوری اسلامی و اصولا کشورهای اسلامی که ما میشناسیم حالا یا صرفا اسلامی هستند یا رگه ها و اعتقادات اسلامی دارند.
این شرایط رو شما میتونید راحت درشون ببینید.
چرا که یک دوگانگی رو در خود دارن.
از یک سو نگاه اسلامی نگاه سرمایه داری است.
یعنی شما در نگاه اسلامی مواجه میشید با از نظر اقتصادی دارم صحبت میکنم.
یعنی شما مواجه میشید از نظر اقتصادی در اسلامی که مالکیت رو قبول داره و میشناسه و اصولا جایی رو باز گذاشته برای مالکیت های فردی.
پس این نگاه اسلامی نمیتونه نگاه کمونیستی باشه.
اما این نگاه های چپ گرایانه در دل اسلامی ها هم ریشه دوانده و حالا این اقتصاد توحیدی و شما حتما اینها رو هم دربارش شنیدید دیگه.
جامعه بی طبقه و اون نگاه های چپی است که انگاری نشات گرفته و وارد نگاه اسلامی شده.
حالا شما مواجه میشید با این دوگانگی موجود در حکومت های اسلامی مثل جمهوری اسلامی.
از یک سو مشخص نیست اینها حکومت سرمایه داری هستن یا یک حکومت چپ کمونیستی هستند.
از یک سو شما مواجه میشید با اقتصاد دستوری، قیمت گذاری ها و از میان بردن بازار آزاد و حالا از سوی دیگه ای هم مواجه میشید که گاها این سرمایه داری گردن کلفت هم داره به پیش میره و در نهایت شما مواجه میشید که انگار سیستم، سیستم خصوصی نیست، مردم نیستند که میداندار هستند.
اتفاقا یک بخشی از دولت هستند که به واسطه قدرت اومدن و ثروت رو هم برای خود کرده اند.
یعنی یک سرمایه داری در دل کمونیسم یک تصویر پر اغتشاش و بی معنای برگرفته از.
اتفاقا از نقاط نقض هر دو یعنی نقاط مثبت هر دو رو نگرفتن.
اومدن بدترین المان های هر کدوم از این نوع نگاه ها رو گرفتن و در نهایت یه همچین تصویر مخدوشی هم به ما ارائه دادن.
اما در نهایت فارغ از این مفاهیم و این ادغام کردن ها، نگاه ها شما در دل لیبرالیسم و کمونیسم همون موضوع مهم را می بینید تقابل آزادی و برابری.
یکی داعیه دار آزادیست، یکی داعیه دار برابری است.
اما هر دو دارند اذعان می کنند که برای رسیدن به این آزادی به عنوان مثال یا برابری حاضرند دیگر معنا را قربانی بکنند.
یعنی شما در دل نوشته ها و باور های متفکرین لیبرالیسم هم می توانید این را ببینید که وقتی بین انتخاب در راستای آزادی و عدالت یا برابری می رسند، حاضرند به سادگی آزادی را معیار و محور خود قرار بدهند.
در صورتی که ما میدانیم آزادی بدون داشتن برابری اصولا معنایی ندارد.
یعنی مفهوم آزادی به دور از برابری یعنی قدرت قدرتمندان.
چیزی که مثلا امروز در خیلی از جاهای دنیا هم وجود دارد.
شما آزادی بدون برابری میخواهید.
تصور کنید آزادی یعنی آزار نرساندن به دیگران، انتخاب قوانینی که خودمان به آن باور داریم.
حالا شما در نظر بگیرید که اگر این آزار نرساندن به دیگران با مبنای برابری وجود نداشته باشد، در آزادی ما دچار چه میشویم؟
شاهد چه تصویری میشویم؟
خب قاعدتا جماعتی که قدرت بیشتری دارند، آزادی بیشتری هم خواهند داشت.
حالا همه آزادی برای آن جماعتی است که قدرت بیشتری داشته باشد و حالا وقتی رو به رو میشید با این تعریف لیبرالیسم در راستای از میان بردن برابری، انگار دارید میبینید که دیگه قرار هست آزادی وجود نداشته باشه، آزادی از آن قدرتمندان باشد.
حالا این قدرتمندان تصویر میشن به ثروتمندان و سرمایه داران.
چرا که این حکومت، حکومت سرمایه داری از اون سر طیف هم داستان به همین شکل هست.
وقتی شما مواجه میشید با کمونیست هایی که حالا قرار هست آزادی رو قلع و قمع بکنند و فقط و فقط برابری به وجود بیارن.
خب اصولا وقتی این آزادی ها وجود نداشته باشه، اصولا وقتی قدرت یک جا تلنبار بشه فساد رو به همراه داره.
این چیزیست که هم عقل سلیم میتونه به سادگی بفهمه و هم تمام نمونه های تاریخی به ما نشون میدن که چگونه به واسطه انباشت و قدرت و این سلطه گری و خودکامگی و استبداد، فساد به بار آمده و در نهایت همه آزادی از میان رفته و حتی خود برابری هم لکه دار شده و دیگر هیچ معنایی از خودش باقی نگذاشته است.
قاعدتا ما باید نگاهی داشته باشیم به فردایی بهتر، با روحیه پرسشگر و نگاه انتقادی.
برای اینکه هر دوی این نگاه ها را واکاوی بکنیم و در نهایت بدانیم که اینها پله هاییست برای پیشرفت زندگی انسانی.
اصولا انسان جایی به نقطه بدی و نیستی و کژی و پلشتی می رسد که احساس کند به کمال رسیده.
ما همواره باید در جستجوی رسیدن به کمال باشیم.
برای رسیدن به کمال تلاش بکنیم.
من بارها در ویژه برنامه های مختلف در باب این مسئله مهم در اسلام صحبت کردم.
ما وقتی در باب اسلام صحبت می کنیم، یکی از نقاط کلیدی که اسلام را تا این حد متحجر کرده تا این حد در برابر آزادی و برابری و تمام معانی درست جهان قرارش داده.
همین نگاه خاتم الانبیاء بودن محمد است.
یعنی محمدی که حالا آمده و این دفتر را کلا بسته.
گفته دیگه من یک قرانی دادم برید تا اخر دنیا همینو بخونید و ازش همه چیز رو استنباط کنید.
این دقیقا اون باتلاق و مردابی است که به وجود میاد و باعث میشه که مردمان تمام طول عمرشون رو در این مرداب دست و پا بزنند و در نهایت هم درونش غرق بشن چرا که در برابر پیشرفت و پویایی ایستادگی کرده چرا که مانع از این پیشرفت و حرکت به سوی جلو شده.
در صورتی که ما میدونیم برای رسیدن به جهان بهتر ما نیاز به پویایی ها داریم.
ما نیاز به پرسشگری داریم، نیاز به نگاه انتقادی داریم تا در نهایت فردای بهتری رو بسازیم و حالا خود این نگاه ها چه کمونیست و چه لیبرالیسم هم همتای نگاه محمد و نگاه اسلامی همچین باور هایی رو در خودش داره.
یعنی وقتی شما مواجه میشید با کسانی که به نوعی همه دل و دنیا و ایمانشان را در یکی از این دو سر طیف قرار داده اند و ایمان و دنیا و جهان آینده را در لیبرالیسم و کمونیسم تعریف کرده اند.
حالا در برابر همه ی انتقادها و همه پرسش ها می ایستند.
در صورتی که اگر ما میل به فردای بهتر داریم باید بدانیم که این ها یک پله برای رسیدن به فردای بهتر بودند.
با شناخت این مشکلات و معضلات را شناسایی کنیم و به کنار بگذاریم و جایگزین کنیم و با در هم آمیختگی این دو نگاه در هم، در نهایت به یک ساختار تازه ای برای زندگی بهتر جمعی بشویم که درونش هم از آزادی و هم از برابری همه انسان ها و والاتر از آن و بالاتر از اون همه جانداران لذت ببرند و بتوانند زندگی کنند.
در این ویژه برنامه مشخص نقد لیبرالیسم و کمونیسم، من سعی می کنم در باب این دو نگاه صحبت کنم.
دو نگاه قدرتمندی که در جهان وجود داره و جهان رو به نوعی دو قطبی کرده و اصولا این دوقطبی که امروز نه تنها زندگی اقتصادی و زندگی فردی انسان ها که در تمام اشکال زندگی ما هم نقش ها رو سعی میکنیم در باب این دو نگاه صحبت کنیم و در نهایت در انتها این ویژه برنامه به نگاه خودمون برسیم و سعی کنیم در باب نگاه خودمون هم بیشتر صحبت کنیم.
در انتهای برنامه دوست دارم باهاتون مطرح کنم که اگر دوست دارید این صدا شنیده بشه این راه تغییر شکل بگیره.
میتونید آثار من رو با دیگران به اشتراک بگذارید.
منظور از آثار هم خلاصه برنامه ای به نام جان نمیشه.
من پیش از این که بخوام برنامه ای به نام جان رو ضبط و منتشر کنم، آرا، افکار، عقاید و باورهام رو تحت عناوین کتاب هایی به رشته تحریر درآورده اند.
تمامی این عناوین به صورت رایگان در وبسایت جهان آرمانی در اختیار شما دوستان هست.
میتونید با مراجعه به این وبسایت این آثار رو به صورت رایگان دریافت کنید و اگر دوست داشتید این صدای تغییر شکل بگیره اون رو با دیگران هم به اشتراک بگذارید.
ممنون که همراهم بودید.
من نیما شهسواری و این برنامه بنام جان بود.
در پناه آزادی.
قسمت 2
سلام دوستان من نیما شهسواری و این برنامه به نام جان هست با شماست.
این قسمت دوم از ویژه برنامه نقد لیبرالیسم و کمونیسم هست و ما قراره تو این قسمت در باب آزادی و برابری صحبت کنیم.
ممنون که همراه من هستید.
خب دوستان تو این ویژه برنامه مشخص که ما در باب لیبرالیسم و کمونیسم صحبت میکنیم میرسیم به مبحث اصلی و مهم یعنی آزادی یا برابری.
دو مفهوم مهمی که هر دوی این نگاه ها در بارهاش صحبت دارن و به نوعی ما دربارش صحبت کردیم که هر دو با قربانی کردن دیگری سعی در به کرسی نشاندن معنای خود دارن.
یعنی وقتی ما در باب لیبرالیسم صحبت میکنیم تا آزادی رو میدان دار و در برابرش برابری رو به قربانگاه ببرن، دقیقا بر عکس همین نگاه در کمونیسم وجود داره.
یعنی کمونیستی که حالا قرار هست برابری رو میدان دار کنه و آزادی رو به قربانگاه ببره.
با هزینه کردن یکی از این دو معنا، معنای دیگری رو صاحب و مالک جهان خود بکنه.
اینکه تا چه اندازه تونسته هر کدوم از این معانی رو میدان دار بکنه موضوع مهمی در این قسمت مشخص نیست.
حالا در قسمت های آتی سعی میکنیم در باب لطماتی که هر کدوم از این دو نگاه بوجود آورده اند صحبت بکنیم که در اونجا بیشتر درباره اش صحبت میکنیم.
اما در این قسمت مشخص ما سعی میکنیم در باب همین مساله آزادی فردی و منافع جمعی و اصولا مساله مهم آزادی و برابری صحبت بکنیم.
موضوعی که اصولا این ویژه برنامه هم به خاطر اون بوجود اومده یعنی ویژه برنامه لیبرالیسم و کمونیسم در راستای ادغام دو معنای آزادی و برابری است.
اون چیزی که من بارها دربارش صحبت کردم اصولا آزادی بدون برابری معنایی نخواهد داشت.
تمام صحبت ما هم در این ویژه برنامه پیرامون همین مفهوم مشخص است که ما باید بدانیم که آزادی بدون برابری معنایی نخواهد داشت.
تمام آزادی یعنی بر اصول آزادی و برابری دو معنای به هم گره خورده هستند چراکه ما آزادی بدون برابری نمیتوانیم معنا بکنیم.
یعنی هرجایی که آزادی به تنهایی بخواهد میدان دار بشود.
ما داریم صحبت قدرت میکنیم.
کسی که قدرت بیشتری دارد، کسی که میتواند از ضعف دیگران استفاده بیشتری ببرد، قاعدتا آزاد خواهد بود.
آزادیای که به مفهوم اسارت دیگران هست به هزینه اسارت دیگران به وجود می آید.
یعنی وقتی شما به جهان پیرامونی خودتان نگاه میکنید، اگر حذف آزادی را داشته باشید و بخواهید آزادی را بلا قید و شرط تصور بکنید، آن کسی که قدرت بیشتری دارد به قیمت آزار رساندن به دیگران و از میان بردن آزادی آنها آزاد خواهد بود.
پس وقتی ما درباب آزادی صحبت میکنیم، میدانیم که باید در ابتدا باورمند به برابری باشیم با پیش فرض باورمند بودن به برابری.
اینکه آزادی برای همگان یکسان هست.
حالا بیاییم وارد میدان و تعریف مشخصی در باب آزادی داشته باشیم.
پس قاعدتا این موضوع و این قسمت موضوع مهمی است چرا که پیوند خورده به باورهای ماست و اصولا نقد لیبرالیسم و کمونیسم هم گره خورده به همین مفهوم مشخص است.
خوب اگر بخواهیم در باب این مسئله بیشتر صحبت بکنیم و با مصادیق بیشتری هم جلو ببریم باید برویم و در باب فردگرایی و در باب این نگاهی که در لیبرالیسم تحت عنوان آزادی وجود دارد صحبت بکنیم.
شما وقتی با نگاه لیبرالیسم روبرو میشوید خب گفتیم در اون نقطه مشخص تاریخی و اون نگاه انسان گرایانه ای که در برابر اون نگاه تقدیرگرایانه خداپرستان وجود داشت نقطه کلیدی بود.
یکی از اون پله ها برای رسیدن ما به پیش تر بود.
اما در باب این مسئله من بارها صحبت کردم.
شما اگر قرار باشه با اون فرهنگ ضدیتی که ما دربارش صحبت کردیم یعنی وقتی انسان یک نیروی متخاصم در برابر داره که ازش اتفاقا احساس نفرت میکنه و حالا قدرت و توان ایستادگی در برابر اون رو نداره، در نهایت بعد از گذر از اون با فرهنگ ضدیت سعی میکنه هر چیزی که اون گفته رو در برابرش عمل کنه، فرهنگ ضدیت رو میداندار بکنه و هر چیزی که اون میگه رو دروغ بپندارد.
راست و دروغ تصویر چیزی که ما مثلا امروز در ایران و جمهوری اسلامی میبینیم کسانی که مخالفت با جمهوری اسلامی دارند، گاها هر چیزی که جمهوری اسلامی بگه رو برعکس تعبیر به حقیقت و درستی میکنند.
هر حرف اونها رو مترادف با زشتی و پلیدی میدونند.
گاها حرفشون درست هست اما مواجه میشیم با موضوعاتی که انگار دارند اشتباهن.
حالا وقتی روبرو میشیم با اون نگاه اومانیستی و انسان گرایانه هم داستان به همین شکل هست.
اون مشیت الهی، اون مشروعیت آسمانی، اون نگاه الهی، در این اون نگاه معنوی که ما میشناختیم، حالا وقتی میاد در فرهنگ انسان گرایی قرار میگیره انگار فقط و فقط در پی تغییر جایگاه هست.
انگار اون خدای بر تخت عزل میشه تا بجاش انسان به کرسی بنشیند.
فارغ از تمام مفاهیمی که ما پیرامون آزادی و برابری جان ها داریم و بارها هم بهش اشاره کردیم و بخوایم در باب این برابری میان انسان ها و حیوانات و گیاهان و زندگی آزاد برای همۀ اینها صحبت بکنیم.
حتی وقتی وارد این قضیه به دور از این نگاه ها میشیم، می بینیم که این انسانگرایی تعریف و تعبیر شده، گویی که همون فرهنگ ضدیت با فرهنگ خدایی است.
من در باب آتئیست هم این صحبت رو کردم گفتم کسانی که خودرا ضد خدا میدونن بیخدا میدونن گاها خود رو به جای خدا نشوندن یا باورهای خود رو یا اون کسی که به آن باورمند هستن رو به جای خدا نشاندند.
در این نگاه انسان گرایانه هم داستان به همین شکل است.
گویی که آن نگاه معنوی و آسمانی برداشته شده و خدا تاج و تخت را داده تا انسان به سر بگذارد و در بالا بنشیند.
این یکی از آن نقاطی است که ما وقتی در باب لیبرالیسم و در باب فردگرایی صحبت می کنیم به آن نقطه می رسیم.
حالا فردی که مبدل به همه چیز جهان میشه، همه چیز گویی که برای او هست.
خب در اون نقطه ابتدایی نقطه روشنی بوده.
پله ای برای ترقی بوده تا ما از زیر استبداد و خودکامگی خدا و فرهنگ الهی دور بشیم.
اما با برگرفتن اون فرهنگ ضدیت انگار جای ها فقط تغییر کرده.
مانند انقلابی که مثلا ایرانی ها در سال 57 انجام می دن.
خب در اون نقطه ابتدایی کسانی که زیر یوغ و استبداد نظام پادشاهی پهلوی بودند خیلی خوشحال بودند.
شادمان بودند اما بعد از گذر زمان کوتاهی فهمیدند که شرایط همون هست.
حتی چه بسا بدتر و وحشتناک تر چرا که فقط تاج سر جاش هست.
سر در میان تاج رو تغییر دادن.
محمدرضاشاه پهلوی رفت.
به جاش خمینی قرار گرفت.
تاج سر جاش هست.
مقام و جایگاه قدرت تمام ساختارها و حتی چه بسا بدتر.
و حالا سر بریدن یک سر تازه به جاش گذاشتن و مشکل کماکان سر جاش هست.
وقتی در باب لیبرالیسم هم صحبت میکنیم و میرسیم به اون نگاه انسان گرایانه، انگار داستان به همین شکل هست.
سر خدا برداشته شد و سر انسان به جاش قرار گرفته و این فردگرایی در امتداد این نگاه آلوده هست که مدام تکرار میشه، ادامه پیدا میکنه و دیگه از فردگرایی و آزادی فردی میرسه به مرز دیگران میرسه برای آزار دادن به دیگران وارد میدان میشه تا آزادی دیگران رو از میان ببره.
یعنی شما وقتی در باب آزادی ها صحبت میکنید، حالا وقتی لیبرالیسم داره در باب آزادی فردی صحبت میکنه، در باب بازار آزاد صحبت میکنه، دیگه صحبتش در باب آزادی یک فرد نیست.
آزادی فردی او به قیمت از میان بردن آزادی دیگران.
یعنی شما امروز وقتی نگاه میکنید یک سرمایه داری که نشسته و توی کارخونه ای رو مثلا برای خودش زده، حالا داره به واسطه سرمایه اش از کار این کارگران بیشمار مثل زالو میخوره.
حالا تعبیر میشه به آزادی های فردی.
وقتی وارد این بازار آزاد میشیم، اگر تعداد زیادی کارگر وجود داشته باشه و کاری نداشته باشن اونها میتونن بی جیره و مواجب با دستمزد بسیار اندک کار بکنن.
بلافاصله هم تعبیر بر این میشه بله آزادی های فردی وجود داره.
اینها میتونن انتخاب بکنن، انتخاب خودشون هست.
حالا اگر خود اون کارفرما شرایطی را پدید بیاره که کار کم بشه و کارگر زیادی وجود داشته باشه موضوع به چه شکل است؟
و قص علی هذا.
میشه تا صبح دربارش صحبت کرد و از این عناوین مثال آورد.
اما این ویژه برنامه و اصولا برنامه ای به نام جهان پیرامون مصادیق نیست.
در باب این معانی صحبت میکنیم.
معانی مشخصی که در نهایت با تغییر دادن جایگاه خدا و انسان و اون انسان گرایی و درنهایت اون فردگرایی، همون جایگاه رو در مبنای از میان بردن آزادی دیگران و اصولا هزینه کردن آزادی دیگران برای آزادی خویشتن ما رو به این نقطه مشخص رسونده.
و در نهایت وقتی شما دارید مرور میکنید این نگاه لیبرالیسم رو می بینید که چگونه آزادی هم مبدل به یک بهانه میشه.
اصلا ساختار تشکیل شده در راستای حفظ آزادی اون جماعت ثروتمند و سرمایه دار هست.
اصولا قرار هست همه هزینه بشن برای آزاد تر زندگی کردن اون ها.
نمونه هاش خیلی بارز و عیان هست دیگه.
شما به کشورهای سرمایه داری وقتی نگاه میکنید این سیل دوپارگی رو میتونید به رویت ببینید که چگونه تفاوت میان این ها از زمین تا آسمان هست.
نمونه هاش در ایران خودمون هم قابل رویت است.
با اینکه گفتیم که جمهوری اسلامی و اصولا نگاه اسلامی یک سردرگمی را در بین لیبرالیسم و کمونیسم و خودش هم نمیدونه چی هست و یک چیز هچل هفتی از این وسط به وجود آورده که از تمام نقاط منفی هر دوی این نگاه ها داره سوءاستفاده میکنه.
یعنی نه آزادی رو به میدان آورده و در برابرش از اون دیکتاتوری و خودکامگی مثل کمونیسم داره استفاده میبره.
از اون سلب مالکیت و میدان دار کرده.
اما مالکیت برای کسانی که اتفاقا به دولت وصل هستند و اون فساد سرشار در نهایت یه بلبشویی رو بوجود آورده و شما باهاش روبرو میشید.
اما این تفاوت ها رو میتونید ببینید.
یعنی وقتی با اون قشر سرمایه دار روبرو میشید به واسطه این فردگرایی و آزادی های فردی است و از میان بردن آزادی دیگران هست که به اسارت یک جماعت چند میلیونی این جماعت هستند که ثروتمند هستند.
در مهد این نگاه های لیبرالیسم و سرمایه داری یعنی کشور آمریکا و کشورهایی از دست امریکا مثل انگلستان و دیگر کشور ها هم شما میتونید این شرایط رو ببینید که چگونه جماعتی قربانی راه این سرمایه داران میشوند.
اصولا همه به عنوان ابزاری تصویر شده در این نگاه آلوده.
پس ما وقتی در باب این فردگرایی و ازادی صحبت میکنیم گویی هیچ معنایی از آزادی در خود نهفته ندارد.
این آزادی انتخابی است برای قدرتمندان.
همان تعریفی که من ارائه دادم و گفتم اگر آزادی و برابری رو از هم جدا کنید، چیزی به نام آزادی وجود نخواهد داشت.
اصولا قدرتمندانی هستند که آزاد خواهند بود.
همتای جمهوری اسلامی که تمام قبیله حاکم آزادترین مردم در تاریخ هستند اما به قیمت و هزینه اسارت هشتاد و پنج میلیون ایرانی، 80 میلیون ایرانی.
تمام این مردمان در اسارت هستند تا آن جماعت آزاد باشند.
پس آزادی آنجا وجود دارد.
با این تعریف مشخص اما اگر قرار بر این باشه که ما آزادی رو درست تعریف کنیم در محور ابتدایی و اون پیشفرض نخستین، ما باید باور به برابری باشه چرا که اونجاست که آزادی معنا پیدا میکنه.
اما در این نگاه سرمایه داری اون فردگرایی در نهایت به مرز دیگران میرسه و دیگران رو لگدمال میکنه.
برای اینکه آزاد باشن از اون سر طیف وقتی به کمونیسم هم نزدیک میشید میبینید که برابری چگونه داره از میان میره و خود برابری رو هم حتی از میان میبره.
با یک تعاریف احمقانه ای که داده میشه.
یعنی از یک سو شما مواجه میشین با برابری ای که انگار داره همسان با یکسانی میشه.
یعنی شما در تعریفی از برابری میدونید که ما وقتی در باب برابری صحبت میکنیم یعنی حقوقی که قرار هست برابری تعریف بشه و اینو همه ما میدونیم که همه با هم یکسان نیستیم.
وقتی من درباب برابری انسانها و آزادی همه جانداران صحبت میکنم میدونم که تمام جانداران با هم برابر نیستند.
یعنی یک درخت، یک انسان و یک حیوان همسان نیستند، یکسان با هم نیستن اما در حقوق.
حقوق اولیه زندگی آزار ندیدن باید یکسان باشند.
باید یکسان انگاشته بشن اما گاها اینقدر این معنای برابری رو بی ارزش میکنه.
همون نگاه کمونیستی که انگار از حیز انتفاع درمیاد دیگه مبدل به جوک و طنز و بذله میشه.
دیگه اون معنای حقیقی خودشو نداره.
برابری رو همسان با یک نگاه یکسان احمقانه تصور میکنن که میتونه تمام خلاقیت هارو از بین ببره.
یکی از بزرگ ترین نقد هایی که نسبت به کمونیسم و این نگاه های کمونیستی هست چیست؟
اینکه انسان و نبوغش به واسطه شرایط آزاد است که شکل میگیرد.
بله، وقتی که شما قرار بر این داشته باشید که برابری رو تا این حد فاجعه بار و مبتذل تعریف کنید و در نهایت به یک یکسانی برسید، خب میتونه اینگونه هم این مفاهیم، این مفهوم بزرگ برابری هم از میان بره.
اما تنها و تنها هم موضوع فقط همین نیست.
فارغ از این برابری و دریده شدن برابری با یک مفهوم به اسم یکسانی شما در دل این نگاه کمونیستی مواجه میشوید با این اقتدارگرایی.
یعنی از یک سو در فردگرایی لیبرالیسم شما دارید در باب از بین بردن آزادی های دیگران و وارد مرز دیگران میشوید اما از اون سر طیف وقتی نزدیک به نگاه های کمونیستی میشید حالا قضیه فرق میکنه.
حالا یک دولت اقتدارگرایی است که به واسطه همین اقتداری که داره، به واسطه این خودکامگی ای که داره حالا میتونه هزاران هزار فساد به وجود بیاره.
حالا نه تنها برابری رو با اون مفهوم یکسانی که حتی برابری حقیقی رو هم لگدمال بکنه.
چرا که اصولا ما میدونیم ما انسان رو می شناسیم.
ما میدونیم که انسان ها میل به خودخواهی دارند، برای خودشون، برای بقای خودشون تلاش میکنن.
پس ما باید ساختارهایی رو فراهم کنیم که در برابر این بی بند و باری ها ایستادگی بکنیم.
در برابر این فساد بتونیم ایستادگی بکنیم.
وقتی در باب قدرت صحبت میکنیم، در باب تخصیص قدرت صحبت میکنیم، در باب تقسیم قدرت صحبت میکنیم.
تمام مبنای فکری ما همین است که در برابر این فسادهایی که قاعدتا میتواند وجود داشته باشد و اجتناب ناپذیر است، در ذات انسان هست.
ما بتوانیم در برابر این ها سد ها و رفتار ها و رفتارهای کارآمدی به وجود بیاوریم.
وقتی در باب سیستم نظارتی صحبت میکنیم، موضوع همین نظارت بر این آلودگیها هست.
ما در باب نابودی برابری در لیبرالیسم صحبت میکنیم.
خب وقتی شما روبرو میشوید با این نگاه سرمایه داری میبینید که برابری برایش ذره ای ارزش ندارد.
حاضره همه چیز رو فدای اون رسیدن به پیشرفت بکنه.
یکی از اون عمده نگاه های آلوده ای که در سرمایه داری وجود داره همین ابزار سازی هاست.
باز در این نگاه هم اینها همسان هستند.
یعنی هم کمونیست، هم لیبرالیسم هر دو داره انسان رو در نهایت مبدل به یک ابزار میکند.
هر دوی اینها میخوان از انسان ها برای اون پیشرفت غایی که اصلا مشخص نیست کجا هست، به کدوم نقطه قراره برسن برسونن.
این حرص و ولع و آزی که وجود داره، این رقابت دیوانه واری که مثلا در همون دوران جنگ سرد وجود داشت، از تمام این مردم در نهایت بردگانی به وجود آورد برای رسیدن به امیال یک عده احمق.
یه عده احمقی که احساس میکردن دنیا و پیشرفت رو در یک سری از مسایل مشخص میدیدن حالا هر کدوم این جماعت رو به نوعی برده خود کردن.
این زندگی برده وار در هر دوی این نگاه ها به چشم میخوره.
از یک سو با اون بازار آزاد و اون تعاریف و حالا کارگری که مبدل به یک ابزار شده و حالا باید مدام در پی ساختن باشه.
اصولا این بازار آزاد و این نگاهی که منفعت طلب هست و سود طلب هست در نهایت ناخوداگاه انسان ها رو مبدل به ابزار میکنه.
از اون سر طیف هم اون نگاه احمقانه ای که در دل کمونیست ها وجود داشته کار رو مقدس شمردند و در نهایت با اون شعارهایی که همه دربارش شنیدیم.
شعارهایی که می دادند و اون نوع نگاهی که تزریق می کردند و به نقطه ای رسیدند که حالا.
مردم مبدل به بردگانی شدند برای اینکه این عوامل رو به پیش ببرند و در نهایت به پیشرفتی که هیچ.
نقطه مشخصی هم نداشت برسند.
زندگی رو فدای اون تصویر برابری در دل لیبرالیسم از میان میرود.
اما در عین حال در کمونیسم هم از میان میره.
در کمونیسم هم با فساد از میان میره، با بی معنا کردن مفهوم برابری از بین میره، با خودکامگی و استبداد از بین میره، با این زندگی یکسان و ماشینی از بین میره، با این برده ساختن ها از بین میره.
از اون سر در دل نگاه های سرمایه داری هم به همین شکل هست.
جماعتی برده وار برای اون سرمایه دار باید کار بکنند.
باید اون اوامر رو به پیش ببرند.
حالا این میدان منفعت خواهی که در اینجا وجود داره هم قاعدتا هر روز کارگران تازهای را پدید میاره.
کارگران روزمزدی رو به وجود میاره.
کارگران از کشور های دیگه رو به وجود میاره و اینها هیچ چهارچوب مشخصی رو هم براش قائل نیستن.
همه چیز رو در همون فردگرایی و منفعت فردی تصور میکنن.
همه چیز رو در اون آز و حرص و پیشرفتی که اصلا مشخص نیست به کجا هم تعریف میکنن و هر دو هم به همین شکل هست.
از این سو شما مواجه میشید با دولتی که معلوم نیست حافظ آزادی و ابزار سرکوب هست.
شما در نگاه به این دولت ها هم همین مفاهیم رو میبینید.
یعنی از یک سو وقتی به دولت های کاپیتالیستی رو به رو میشید میبینید که چگونه ابزار رو فراهم کردن برای اون پیشرفتی که خودشون مد نظر دارن.
در تمامی این دولت های سرمایه داری که امروز هم باهاش مواجه میشید همین شکلی هست.
یعنی اگر چیزی تحت عنوان مالیات وجود داره اتفاقا از اون قشری گرفته میشه که بیشترین کارو میکنن و کمترین سود رو میبرن.
حالا اون جماعتی که سرمایه بالایی دارن و بیشتر ثروت اون کشور رو هم از آن خود کردن اتفاقا مالیاتی هم نمیدن.
اتفاقا بدون مالیات قرار است در راستای رسیدن به پیشرفت بیشتر رو برده خودشون بکنند.
چون اصلا مشخص نیست این دایره رقابت در کجاست.
حتی ذره ای ارزش برای زندگی و زیستن به انسانها داده نمیشه.
کل هدف رسیدن به یک فردای نامشخص و رسیدن به پیشرفت و اعتلا است.
یک حرص و آز بی انتهایی که راه به جایی نمیبره.
از اون سمت هم شما مواجه میشید با یک دولت تا دندان مسلح که همه چیز رو از میان میبره برای اینکه در اختیار خودش بگیره.
یعنی شما با حکومت های کمونیستی وقتی روبرو میشید میبینید که تا چه اندازه مستبد هستند، تا چه اندازه حرف خودشون رو به پیش میبرند.
و من بارها در باره اش صحبت کردم.
این قدرت افسار گسیخته وقتی در اختیار هر گروه و طیف انسانی قرار بگیره ثمره مشخصی داره.
ثمره مشخص از میان بردن آزادی هاست.
نابود کردن برابری است و والاتر از تمام این ها فساد بی حد و حصری است که ما همواره در طول تاریخ شاهدش بودیم چرا که انسان اصولا به ذات همینگونه هم هست.
پس حالا شما مواجه میشوید با دولتی که حالا یک ابزار سرکوب هست.
وقتی در باب آزادی بیان در این دو نگاه صحبت میکنیم، در گذر زمان مواجه میشویم.
خب این نگاه پلیسی و سرکوب گرایانه ای که در نگاه کمونیستی وجود دارد که ثمره اش مشخص است.
یعنی شما وقتی در طول تاریخ مد نظر قرار بدید تمام این دولت های کمونیستی رو مواجه میشید با این دولت های پلیسی که تشکیل شدند از شوروی.
در نظر بگیرید از چین در نظر بگیرید مخالفان رو چگونه قلع و قمع کردند و چه تبعات تاریخیای رو به وجود آوردند.
حالا در قسمت های آتی بیشتر سعی میکنیم در باب این عناوین صحبت بکنیم.
اما اشارت در این مفهوم هم به همین شکل قابل رویت هست.
یعنی شما وقتی مواجه میشید با این نگاه کمونیستی میبینید که چگونه دولت به وجود اومده، تنها و تنها ابزاری است برای سرکوب، ابزاری است برای از میان بردن آزادی بیان رو هم قاعدتا لگدمال خواهد کرد.
از اون سر طیف در جامعه های سرمایه داری هم داستان به همین شکل است.
شما با دولت هایی مواجه می شوید که باز مبنای اصلی به وجود آمدنشان هم موضوع سرمایه است.
یعنی شما یک نگاه مثلا به حکومت هایی مثل حکومت آمریکا بکنید.
اصولا انتخابات ریاست جمهوری آنجا را ثروت بیشتر برنده می شود.
اصولا ورود به مجلس سنا را کسی می برد که ثروت بیشتری دارد.
اصولا این جامعه تشکیل شده در سیاست کسانی هستند که جزء بزرگ ترین سرمایه داران آن کشور به حساب می آیند.
شما دارید می بینید که مبنای اصلی دولت به وجود آمده هم بر پایه سرمایه داری است.
منافع را هم سرمایه داران برای سرمایه داران حفظ خواهند کرد.
یعنی شما وقتی مثلا به یک مفهوم مواجه می شوید مثل حمل اسلحه در آمریکا، خوب می دانید که این قدرت سرمایه داری است که اجازه نمیده یه همچین موضوعی حل بشه.
و شما انگار یک عده بربر روبرو هستید که مگه ممکنه؟
شما باید در باب دنیایی صحبت بکنید که حتی نیروی امنیتیش هم سلاح نداشته باشه چه برسه به اینکه مردم سلاح های اتومات و سلاح های کشتار جمعی در اختیار داشته باشن.
تا چند روز دیگه فکر کنم بمب هم تو خونه هاشون نگه دارن.
خب شما دارید میبینید که چگونه نقش سرمایه وارد این میدان میشه و همه چیز رو در اختیار میگیره.
یعنی ثروت هست اونجا صحبت اصلی رو میکنه.
آزادی فردی هم برای کسی است که ثروت بیشتری داره.
حکومت هم در راستای کسب و انتخاب کسی است که ثروت بیشتری داره.
تمام ساختارهای سیاسی بر همین مبنا شکل گرفت.
از اون سمت هم ما با دولتی روبه رو هستیم در دولت های کومونیستی که با ابزار سرکوب با این اختناقی که بوجود میارن، با به دست گرفتن تمام قدرت و این سیستم استبدادی که پدید آوردن تمام آزادی ها رو از میان خواهند بود، در دل حکومت های سرمایه داری هم داستان به همین شکل هست.
آزادی بیان هم در این کشور ها معنایی نداره.
اصولا همه چیز در اختیار سرمایه و ثروت است.
یعنی شما وقتی با همین جوامع سرمایه داری روبه رو می شوید شاید آزادی بیان به شکلی که ما بتوانیم در موردش صحبت بکنیم وجود داشته باشد اما برای وارد شدن و ورود به این آزادی بیان هم باز شما نیاز به سرمایه دارید.
یعنی مثلا شما اگر فیلم ساز باشید و بخواهید در یک کشوری مثل امریکا فیلم بسازید نیاز به چه دارید؟
نیاز به سرمایه دارید؟ ثروت دارید؟
اگر قرار باشد یک تلوزیون داشته باشید تا صحبت بکنید نیاز به سرمایه داری یعنی همه دالان های آزادی هم بر می گردد دوباره به ثروت.
دوباره به سرمایه.
پس باز شما شاهد این هستید که همه چیز داره قربانی راه همان ثروت اندوزی میشه و اون نگاه آزمندانه میشه.
شما وقتی در باب حق مالکیت صحبت میکنید حالا این حق مالکیت یک ابزاریست برای آزادی، ابزاری است برای سلطه.
کسی که مالکیت بیشتری داشته باشد، سلطه گری بیشتری هم خواهد داشت.
رییس جمهور اون کشور هم میتونه بشه.
وارد مجلس سنا هم میتونه بشه وارد این ارکان سیاسی میتونه بشه و اصولا سرمایه و همین حق مالکیت هست که در نهایت همه چیز رو تصویر میکنه.
شما وقتی به این دولت های سرمایه داری نگاه میکنید میتونید به راحتی رد پای سرمایه و ثروت و اصولا قدرتی که به واسطه ثروت بوجود میاد رو ببینید.
این موضوع قابل انکار نیست و همواره هم قابل رویت هست.
از اون سمت هم تمام آزادی قربانی خواهد شد.
در حکومت کمونیستی که همه قدرت رو در اختیار گرفته و مستبدانه قرار هست که پادشاهی و امپراتوری بر دیگران بکنه.
موضوع مهم و اساسی همواره در دل مفهوم لیبرالیسم و کمونیسم، آزادی بدون برابری یا برابری بدون آزادی است.
هر دوی این حکومت ها فرای اینکه خود مفهوم آزادی در لیبرالیسم هم لکه دار و بی معنا میشه، با اون تعریف مشخصی که من نسبت به آزادی دارند و اصولا آزادی واقعی هم همین است.
می دانیم که خود آن مفهوم را هم لگدمال می کنند.
اما فارغ از آن، قرار بر این دارند تا با قربانی کردن مفهوم در برابر یعنی برابری را به قربانگاه برده اند.
حالا این نیمچه آزادی که مفهومی از آزادی ندارد را به جماعت بدهند و بخورانند در حقیقت.
چرا که ما در باب آزادی صحبت کرده ایم.
قاعدتا وقتی شما دارید درباب آزادی صحبت می کنید، نمی توانید این آزادی را به دور از مفهوم برابری تصور کنید چرا که با از بین بردن برابری دیگر چیزی از آزادی به میدان نمی ماند.
به همین شکل هست که وقتی در باب حکومتهای سرمایه داری صحبت می کنیم هم آزادی ست.
اینجا لگدمال شده و از آن معنایی نمانده و هم اصولا قرار بر این هست که برابری را به قربانگاه ببرند تا آزادی وجود داشته باشد.
یعنی شما می دانید که به صراحت در باب این صحبت می کنند که اگر ما یک نیاز به پیشرفت داریم، این نیاز به حرص و ولع و آبی که در وجودمون هست.
برای اینکه در این رقابت جانفرسا نفر اول باشیم و کشور اول باشیم و به بهترین جایگاه ها برسیم باید برابری از میان بره چراکه ما نیاز داریم تا باج بدیم، مردمی باشن، فکر کنن کار جدید بوجود بیارن، حالا اینها ثروت بیشتری هم داشته باشن و یه عده هم قربانی باشن.
برابری در میان نباشه.
حالا دارن خودشون هم این رو اذعان میکنن.
یا در برابر این نگاه وقتی در باب کمونیسم صحبت میکنیم داستان به همین شکل هست.
حالا اینها میان میگن بله برای اینکه ما بخواییم برابری داشته باشیم باید آزادی رو از میان ببریم.
برای داشتن امنیت باید آزادی سلاخی بشه.
حالا میان دولت پلیسی تشکیل میدن و همه قدرت رو برای خودشون میگیرن.
با اقتدار به پیش میرن و این خودکامگی را به پیش میبرن تا برابری رو به وجود بیارن.
اما برابری ای رو هم که بوجود آوردن ارزش و معنایی نداره چراکه این برابری به نوعی یک شکل ازبین رفته برابری است، یک تصویر مخدوش از یکسانی است، اون هم یک ثانیه ای که گاها به واسطه اون فساد سرشار و اون قدرت در نوک هرم میتونه به جماعتی داده بشه.
میتونه هم نشه بسته به فرمان و امر اون قدرت یکتا هست.
همتای تمام مفاهیمی که ما در باب معنای خدا هم داشتیم.
ما وقتی داریم در باب رسیدن به فردای روشن صحبت میکنیم، مهم اصل و موضوع اصلی ما این هست که بتونیم ساختار هارو تغییر بدیم تا اشخاص میداندار نباشن تا فرد در نوک هرم موضوعی رو بوجود نیاره.
باید سیستمی ساخته بشه که این سیستم بتونه خودش حرکت کنه.
حالا با انتخاب چندین نفر با تفکر جمعی و در کنار هم بود.
پس قاعدتا وقتی در باب آزادی و برابری صحبت میکنیم میدونیم که چه حکومت های لیبرالیستی و چه حکومت های کمونیستی هر دوی اینها در وهله اول معنایی رو که بهش باور دارند رو از حیطه معنا بی اثر میکنند.
اگر به آزادی باور دارند در نقطه ابتدایی آزادی رو بی ارزش می کنند؟
اگر به برابری باور دارند، برابری را لگدمال می کنند و فرای آن.
حالا اگر وارد چرخه ای برای به کرسی نشاندن این مفهوم می شوند، با قربانی کردن معنای در برابر این کار را انجام می دهند و تمامی معنا را هم از میان می برند.
کل صحبت پیرامون لیبرالیسم و کمونیسم هم در همین معناست.
معنایی که ما باید بیشتر بهش نزدیک بشویم.
بدانیم که آزادی و برابری همسان با هم هستند، غیر قابل جدا شدن از هم هستند.
دو وسیله ای اند که اگر از هم جداشون کنید اون کسی که تنها می مونه هم بی معناست.
این دو با هم و در کنار هم معنا میشن و ما باید به این معنا در کنار همه این ها برسیم که آزادی یعنی آزار نرساندن به دیگران.
دیگرانی که همه جان های جهان رو تشکیل میدن.
انسان، حیوان و گیاه و این مفهومی است که آزادی و برابری رو در هم پیوند میده و حال دریچه ای باز هست به دور از آزار رساندن به دیگران.
هر چیزی که هر کسی می میخواد رو میتونه تعبیر به آزاد کنه اما به دور از این معنا.
ما معنایی برای آزادی نمی توانیم متصور باشیم و همینگونه است که حکومت های سرمایه داری و کمونیستی در طول تاریخ هر دوی این معانی رو از حیطه انتفاع تهی کردند.
در این انتهای برنامه دوست دارم باهاتون مطرح کنم که اگر دوست دارید این صدا شنیده بشه این راه تغییر شکل بگیره میتونید آثار من رو با دیگران به اشتراک بگذارید.
منظور از آثار هم خلاصه برنامه ای به نام جان نمیشه.
من پیش از اینکه بخوام برنامه ای به نام جان رو ضبط و منتشر کنم، آرا و افکار و عقاید ام رو تحت عناوین کتاب هایی به رشته تحریر درآوردم.
تمامی این عناوین به صورت رایگان در وبسایت جهان آرمانی در اختیار شما دوستان هست.
میتونید با مراجعه به این وبسایت ناسا رو به صورت رایگان دریافت کنید و اگر دوست داشتید این صدای تغییر شکل بگیره و اون رو با دیگران هم به اشتراک بگذارید.
ممنون که همراه من بودید.
من نیما شهسواری و این برنامه بنام جان بود.
در پناه آزادی.
قسمت 3
سلام دوستان من نیما شهسواری و این برنامه به نام جان است.
با شما هستم.
این قسمت سوم از ویژه برنامه نقد لیبرالیسم و کمونیسم هست و ما قراره توی این قسمت در باب معایب لیبرالیسم صحبت بکنیم.
ممنون که همراه من هستید.
خب دوستان توی این ویژه برنامه مشخص ما سعی کردیم که در باب نقد لیبرالیسم و کمونیسم صحبت بکنیم و در این قسمت مشخص هم قرار هست که در باب لطمات تاریخی و معایبی که لیبرالیسم داشته موجز و مختصر تا جایی که میتونیم در باب تیتر ها و عناوین صحبت بکنیم.
خب قاعدتا ویژه برنامه هایی به نام جان و اصولا برنامه ای به نام جان بر مبنای مفاهیم هست و ما خیلی نزدیک به مصادیق نمیشیم.
این قسمت هم خارج از این عرف همیشگی برنامه ما نخواهد بود.
اما در این قسمت سعی میکنیم بیشتر بپردازیم به خود لیبرالیسم و معایب و لطمات تاریخی که زده و در قسمت آتی هم سعی میکنیم همین مبنا رو در باب کمونیسم داشته باشیم و کم کم به اون جمع بندی کلی پیرامون این مسئله مشخص برسیم و نگاه خودمون رو هم به صورت موجز بیان کنیم.
وقتی ما در باب لیبرالیسم صحبت میکنیم خب میدونیم گفتیم قاعدتا نکات مثبتی داره.
وقتی ما داریم در باب این نکات منفی درونش صحبت میکنیم به مفهوم رد تمام خوبی هایی که در خود داره نیست.
خب قاعدتا گفتیم در اون نقطه ابتدایی شکل گیری و چرایی شکل گیری ایده لیبرالیسم خب ما میدونیم که یک پلکانی بود برای بالاتر اومدن، برای پیشرفت کردن.
خب قاعدتا از اون دورانی که ما پیش از لیبرالیسم خوندیم میدونیم که در اون دوران، دوران قدرت بلامنازع دین باوران بوده، قدرت در اختیار اون ها بوده و این نگاه معنوی بوده که همه اختیار رو در بر گرفته بوده.
این تار و مار کردن زندگی جمعی انسان ها بوده که اون زمان میداندار بوده و خودکامگی و استبداد بوده که میداندار بوده.
خب قاعدتا لیبرالیسم یک پله ای بوده برای گذر ما.
این انسانگرایی و گذر کردن از اون نگاه استبدادی خداوندی یک پلکانی بوده با تمام معایب درون خودش.
برای اینکه ما از اون دوران اسفناک دور بشیم.
خب ما میدونیم که این نگاه لیبرالیستی و اصولا نگاه آزادی خواهانه ای که در دل خود داشته، حال با تمام کمی ها و کاستی ها، با تمام از میان بردن مفهوم آزادی اما باز هم پله ای بوده برای رسیدن به نقطه بهتر و روشن تری برای فردا.
اما باید که با نگاه منتقدانه و پرسشگر بهش نگاه بشه، نقاط ضعف گفته بشه و ما پیش به سوی جهان بهتری حرکت بکنیم.
پس اصولا نوع نگاه که ما مطرح میکنیم و نقد هایی که در این قسمت ها انجام میدیم در نفی کلی این نگاه نیست.
قاعدتا چه لیبرالیسم، چه کمونیست و چه هر نگاهی در تاریخ انسانی نقاط قوتی هم داشته، قاعدتا در مبنای رسیدن به فردای بهتری به وجود آمده و همچنین آرزو و میلی در خود داشته.
حال اینکه چقدر نکات مثبت داشته قابل صحبت کردن است.
اما قاعدتا وقتی در باب لیبرالیسم و این لطمات تاریخی و معایب صحبت میکنیم یکی از نکات اصلی و کلیدی آزادی برای چه کسانی است؟
یکی از بزرگترین شعارهای مداومی که در باب لیبرالیسم داده می شود، مفهوم آزادی است.
خب گفتیم آزادی مطرحشده در دل لیبرالیسم معنای درستی ندارد چراکه این آزادی به دور از برابری معنا میشود.
گویی که یک معنایی متضاد یا متناقض یا جدا و مجزا از مفهوم برابری است.
در صورتی که ما میدانیم آزادی و برابری در پیوند با هم معنا پیدا میکنند.
چرا که اگر ما قرار نباشد به برابری اعتقاد داشته باشیم و با پیشفرض فرض نداشتن برابری وارد جریان و این دالان ازادی بشویم ازادی دیگر معنایی نخواهد داشت.
یعنی ما باید ابتدائا ابتدا به ساکن باور داشته باشیم که برابر هستند.
حال در یک نگاه گسترده مثل نگاه ما برابری همه جان ها چه انسان چه حیوان و گیاه.
اما در همان نگاه امروزی و تا نقطه ای که انسان ها به پیش رفتن در اون نقطه ابتدایی باید به برابری انسان ها حداقل معترف باشند.
بعد از در نظر گرفتن این برابری است که حالا میتوانند وارد مفهوم آزادی بشن چراکه هر تعریفی فرای در نظر داشتن این برابری اگر ارائه بشه اصولا دیگه معنا و همپوشانی با ازادی نخواهد داشت.
چرا که اونجا هر کسی که قدرت بیشتری داشته باشه میدان دار خواهد شد و عینا وقتی شما نزدیک به مفاهیم تاریخی لیبرالیسم هم میشید قضیه به همین شکل است.
آزادی که این ها دارن بهش تاکید میکنن..
اتفاقا موضوع آزادی نیست چرا که به برابری اعتقادی ندارند چرا که حالا میدان دار کسی است که قدرت بیشتری داشته باشد.
قدرت در این نگاه مشخص و تعریف شده به سرمایه و ثروت.
خب قاعدتا کسی که ثروت بیشتری داشته باشد، آزادی بیشتری هم خواهد داشت.
پس این سئوال کلیدی در باب لطمات و معایب لیبرالیسم همان آزادی برای چه کسانی است؟
حالا در دل این تعریف مشخص، در دل این پرسش مجزا حالا شما مواجه می شوید با یک تاریخ پر از زشتی ها، پر از کجی ها.
شما مواجه می شوید با تبعیض نژادی که در دل این نظام های سرمایه داری وجود داشت وجود دارد.
تبعیض نژادی که بر مبنای نژاد، صورت تبعیض جنسیتی که میتونه وجود داشته باشه.
شما وقتی مواجه میشید با برده داری میدونید که یکی از ارکان اصلی نظام های سرمایه داری بوده، همواره بوده، در طول تاریخ بوده.
اصولا بزرگترین مبارزه ها را برای نگاهداشت این برده داری و این نگاه آلوده داشته اند.
چرا که اصولا تعبیر و تفسیر آنها از دنیا همواره همین گونه بوده.
آزادی فردی که تعریف میشود اما نه برای همه.
آزادی که تعریف میشود اما نه برای هر کس، نه برای زنان، نه برای همجنسگرایان، نه برای بردگان سیاه پوستان سرخ پوستان.
قرار است یک مرد سفید پوستی که منتسب به اروپای مشخص است حالا میتواند مهاجر باشد و به آمریکا آمده باشد.
تمام آزادی برای اوست.
حالا دیگران قرار است برده و اسیر و بنده ی او باشند و برای او آزادی بیشتری را کسب کند.
تمام درد ما در باب مسئله آزادی با این نگرش لیبرالیسمی در همین نقطه است.
چرا که اصولا تصویری که اینها ارائه میدهند در راستای آزادی نیست چرا که در آن نقطه ابتدایی به برابری باور ندارن و حالا هر روز هر کسی میتونه با خطکش در دست بیاد و یک جماعتی رو داخل این دایره بکنه یا میتونه ازش خارج کنه و در اختیار اون فرد هست.
امروز آزادی تعریف شده برای شخصی است که سفیدپوست و منتسب به مرد سفیدپوست منتسب به اروپا باشه.
حالا هر کسی از این دایره خارج میمونه رو میندازه بیرون.
فردا اگر قدرتش نرسید، مثلا زنان سفیدپوست رو میاره داخل پسفردا اگر زورش کمتر شد، دو تا از اون سرخپوست ها رو میاره داخل.
و الی آخر.
اما قدرت در نهایت در اختیار اوست و ما با تعریف نداشتن پیرامون برابری میبینیم که چگونه آزادی لگدمال میشه.
پس سوال مهم ما بازهم همین است آزادی برای چه کسی؟
در دل این سوال؟
شما مواجه میشید با پاسخ هایی که در طول تاریخ و این لطماتی که نگاه لیبرالیسم و سرمایه داری به جهان زده، این مدافع نظام برده داری بودند که اونها آرزوی برده داری رو داشتند چرا که اصولا تمام تلاششون در راستای پیشرفتی بوده که این پیشرفت هم به واسطه اون ثروت هم به واسطه کارگر ارزانقیمت شکل میگرفته.
حالا وقتی ما در باب برده صحبت میکنیم برده ها که دیگه قرار نیست اصلا پولی بگیرند قرار هست بیگاری بکنند.
قرار هست تمام ثروت رو در نهایت در اختیار اون جماعت سرمایه دار قرار بدن.
پس حالا شما مواجه میشید با این نگاه آلوده برده وار.
چه در دنیای گذشته و پیش از اینکه ما بخوایم برده داری رو از میان ببریم و چه در جهان امروز، در جهان امروز هم داستان به همین شکل هست.
حالا شاید در جایی دیگه اون قدرت وجود نداشته باشه تا نظام برده داری رو به وجود بیارن.
اما تصویر تشکیل شده در امروز جهان هم داستان رو به همون سمت میبره.
حالا در روزگاران گذشته کسانی بودند که صاحب بردگان بودند.
امروز هم صاحب زمان و کار و زندگی و آینده اونها هستن.
این کارگران بیجیره و مزدی که دارن کار میکنن در بدترین شرایط و شرایطی که اینها برای خودشون تعریف میکنن.
پس در نهایت این آزادی برای جماعتی است وابسته به این نگاه و اون قبیله حاکم است.
حالا میشه باز ما به ازاء هایی براش در جهان هم تصویر کرد.
روزگارانی در آن حکومت های سرمایه داری این قبیله مشخص که همه آزادی برای اونها هست در ایران و جمهوری اسلامی ما هم برای اون قبیله شیعی وابسته به امامت و ولایت و ولایت فقیه و اون طایفه ای که خودشون رو منتسب به اون نگاه آلوده میدونند، تمام آزادی ها برای اونها هست و پاسخ این آزادی برای چه کسانی در نهایت ما رو به نقطه ای از تبعیض نژادی، تبعیض جنسیتی، برده داری و عناوین آلوده ای از این دست میرسونه و حالا شما مواجه میشید در این نظام های سرمایه داری و این لطمات تاریخی و معایبی که باعث این شکل اسفناک و آلوده در جهان شد، فرای اون شما مواجه میشید با استعمار به نام تمدن یعنی ما مواجه میشیم با لیبرالیسمی که در لباس امپریالیسم وارد میدان میشه.
شما در این تاریخ گذشته، در اون دوران شکوفایی و اقتدار و قدرت لیبرالیسم، اگر تاریخ رو مورد کنکاش قرار بدید مواجه میشید که به نوعی لیبرالیسم و امپریالیسم اصولا با هم گره خورده اند.
حالا استعمار و استثمار هست که وارد شده و تمدن اون جامعه غربی رو داره به پیش میبره.
نمونه های بارزش تمام کشورهایی که در اون برهه از تاریخ قدرتی داشتند.
فرانسه رو نگاه بکنید.
استثماری که انجام میدید انگلستان رو نگاه بکنید، اون استثمار بی حد و حصر هلند نگاه بکنید.
پرتقال، اسپانیا و تمام این کشور ها که چگونه به نام تمدن استثمار و استعمار را شروع کردند، چگونه این نگاه لیبرالیستی با همون تعریف مشخص پیرامون آزادی که آزادی رو برای فرد مشخصی تصویر کرده حالا میاد در یک نگاه اجتماعی و در سطح جهانی هم باز با همان تعاریف جلو می رود و خیلی ساده می تواند همه چیز را برای خود بکند.
چرا که اصولا جهان را بر پایه همین حرص و آز تعریف کرده.
حالا جهان تصویر شده در این نهایت حرص و رقابت با آن تصویر مشخص از آزادی برای آن شخص سفیدپوست اروپایی که عینا باید مرد هم باشد، می تواند جماعت در برابر که مثلا در یک کشور آفریقایی باشند را مبدل به برده بکند، مبدل به ابزاری برای به وجود آوردن ثروت بکند، ثروتی که برای همان جماعت آزاد است.
حالا می بینید که چگونه این آزادی لگدمال میشه، بی ارزش میشه، مورد تجاوز قرار میگیره و حالا ما مواجه میشیم با استعمار گرایانی که خود رو به نام تمدن حاکم بر کشور های ضعیف تر میکنند.
با همون نگاه برتری طلبانه و مالکیت طلبانه هست که وارد میدان میشن.
اصولا این میل به مالکیت، میل به برتری طلبی که از همان عناوین خداوندی است در دل این نگاه های اومانیستی و لیبرالیسمی مدام در حال جریان است.
گفتن فرهنگ ضدیت میاندار میشود، جاها را تغییر میدهد، پادشاه ها را عوض میکند، تاج و تخت خداوند سر جایش هست اما انسان سفیدپوست.
مرد می آید جای خدا میشینه، حالا میره خودش رو در اون جایگاه قرار میده.
حالا یک لیبرالیسمی است که در لباس امپریالیسم وارد یک نقطه مشخصی از جهان و تاریخ شده و حالا میاد یک به یک کشور ها رو قلع و قمع میکنه و تمام مردم و مالکیت و ثروت و قدرتی که اونها دارند رو هم برای خود میکنه و ما شاهد این جهان پر استثمار قرون گذشته میشیم که چگونه کشور های بزرگی در جهان مستعمره کشور های دیگری شدند.
نمونه بارزش مثلا هند رو در نظر بگیرید که چگونه مستعمره انگلستان شد.
با همون نگاه با همون تعاریف وارد همین میدان شدند و همه چیز رو برای خودشون کرد.
خارج از این ها شما وقتی در باب نئولیبرالیسم صحبت می کنید و قربانیان بازار آزاد، حالا می توانید ببینید که چگونه جهان را آلوده کرده اند.
یکی از لطمات تاریخی هم دقیقا همین نگاه است.
حالا بازار آزاد مبدل به یک هیولا می شود و یک هیولای چند سری که انگار عده زیادی در برابرش هستند که سجده کنان در برابرش دارند زندگی را به پیش می برند.
شما یک بار به این تصاویر ساخته شده نظر داشته باشید که برای کنترل قیمت چگونه کارهای وحشیانه ای انجام می دهند.
حالا حتی حاضرند که آذوقه و مایحتاج زندگی را، گندم ها و برنج ها را هم آتش بزنند و معدوم کنند و زمین را.
چرا که قیمت مثلا بیاد پایین تر بره بالاتر.
برای دستکاری کردن این غول چند سر بازار آزاد که مبدل به یک خدا شده و جماعتی در برابرش سجده می کنند و حاضرند هر بی اخلاقی و هر فاجعه ای را هم رقم بزنند.
و حالا شما روبرو میشوید با این نگاه وحشتناک که چه به عنوان لیبرالیسم چه به عنوان نئولیبرالیسم قابل رویت هست.
هیچ تفاوتی با هم ندارند.
خیلی نباید درگیر این واژگان شد چرا که در معنای کلی همه اینها دارند یک حرکت را به پیش می برند.
وقتی ما درباب آزادی صحبت می کنیم و می گوییم این آزادی برای چه کسانی است، خودش شروع گر تمام این بحث است که می تواند در اشکال مختلف، یکبار در شکل استعمار، یکبار در شکل امپریالیسم، یکبار در شکل تبعیض نژادی، یکبار در شکل برده داری، یکبار در شکل بازار آزاد و کنترل قیمت وارد میدان شود تا شما برسید به استثمار کشورهای جهان سومی.
تمام این ابرقدرت های جهان که برگرفته از همین نگاه های لیبرالیستی هستند، تمام فکر نهایی شان در راستای این است که بیایند و استثمار بکنند کشورهای جهان سومی.
نمونه های بارزش را هم شما میتوانید در طول تاریخ ببینید.
چگونه وارد این میدان شدند.
چه در آن دورانی که ما تحت عنوان قدرتگیری این نظام های امپریالیستی میشناسیم و چه در دوران فعلی و حاضر، حتی در جهان فعلی هم اینها باز هم وارد این میدان شدند تا بتوانند قدرت بیشتری کسب کنند، ثروت بیشتری کسب کنند و اصولا جهان را اینگونه تصویر و تعبیر میکنند.
در یک رقابت بی پایان و بی انتها در راستای ثروت اندوزی در راستای پیشرفت پیشرفتی که هیچ سنخیتی با زندگی ندارد و اصولا در راستای از میان بردن زندگی هاست، برای بلعیدن زندگی ها به میدان آمده، شما مواجه میشوید که چگونه حاضرند همگان را قربانی این راه بکنند.
در دل این نگاه و این بازار آزاد که مبدل به یک الهه بیپایانی شده و جماعتی آن را میپرستند و باور دارند به فهم بالای این بازار آزاد.
شما مواجه با این بحران های مالی میشوید.
حالا مواجه میشوید که به واسطه نداشتن هیچ گونه نظارتی بر این بازارهای آزاد و میدان دادن به این خدای تازه برآمده از این نگاه های سرمایه داری، حالا بحران هایی هم می تونه شکل بگیره.
دیگه این جماعت حتی باورمند به قدرت استدلال و فکر و انتقاد و اعتقاد خود هم نیستند.
این بازار آزاد رو مبدل به یک خدایی کردن که حالا جماعتی باید بیاد و این رو بپرسته او میاد و میداندار میشه.
هر امری داشته باشه، هر فرمایشی هم که داشته باشه به پیش میبره و جماعتی هم دست و پا بسته در برابرش هستن تا این عوامل رو به پیش ببرن و ما شاهد این بحرانها هم هستیم.
مصادیق بسیار هست و میشه بهش رجوع کرد.
بحران هایی که در سال دو هزار و هشت مثلا در امریکا اتفاق افتاد، بحران هایی که پیش از جنگ های جهانی اتفاق افتاد و عواملی از این دست گفتند ما در باب مصادیق صحبت نمی کنیم.
یک معنای مشخص در برابر ما هست.
وقتی در باب لیبرالیسم صحبت میکنیم یکی از شعارهای اصلی و کلیدی و اصولا بن مایه اصلی وجودیت لیبرالیسم و سرمایه داری پیرامون آزادی است.
اما سوال مهم و مشخص ما این هست که این آزادی برای چه کسی تعریف میشه؟
در امروز جهان ما میتوانیم این را ببینیم.
این آزادی برای فردی تصور میشه که ثروت سرشاری داره.
یعنی شما وقتی میرید به یکی از همون قبله آمال نظام های سرمایه داری مثل مثلا آمریکا، حالا میبینید چه کسی قرار هست که همه آزادی رو داشته باشه؟
اون کسی که ثروت بیشتری داره اگر قرار باشه وارد این ساختار های سیاسی بشه چگونه میتونه بشه با ثروت سرشاری که در اختیار داره اگر این ثروت رو نداشته باشه اصلا نمیتونه وارد این چرخه بشه؟
یعنی یک نمونه ی قابل درک و قابل فهم.
اگر شما قرار باشه وارد این چرخه سیاسی در کشور امریکا بشید باید در ابتدا اون ثروت اندازه مشخصی که در اختیار یک درصد جامعه آمریکایی هست رو داشته باشید تا وارد این چرخه بشید.
پس این خودش داره تقدیس ثروت و جایگاه ثروت رو میکنه.
اصولا این سرمایه داری به مفهوم همون پرستیدن سرمایه و ثروت در نهایت در نهایت این نگاه ما را به این سمت می برد که قرار است تمام قدیس سازی ها در راستای بازار آزاد اتفاق بیفتد، در راستای سرمایه اتفاق بیفتد و اصولا این آزادی ها هم به کام کسی برود که تمام این ثروت را در اختیار دارد.
ما وقتی در باب این مدرنیسم صحبت می کنیم که به نوعی نزدیکی و قرابت با لیبرالیسم دارد و لیبرالیسم به نوعی خود را نماینده آن نشان می دهد، حالا مواجه میشویم با این مدرنیسم اجباری.
یعنی امروزه شما مواجه میشوید با این جماعتی که تحت عنوان لیبرالیسم وارد میدان شده اند.
از این چرخه امپریالیستی مثلا گذر کرده اند و وارد یک استثمار تازه و نوینی شده اند و آن هم ارتقا دادن این مدرنیسم هست.
حالا سعی میکنند کشور های در برابر کشور های جهان سومی را جبرا وارد این میدان بکنند و آنها را اقناع بکنند.
نمونه های بارزش را هم میتوانید ببینید.
اتفاقاتی که مثلا در لیبی میفتد در عراق می افتد در افغانستان می افتد.
ما کاری به این نداریم که این حکومت های وقت اونجا تا چه اندازه شنیع و وقیح و غیر قابل تحمل بوده و هستند.
اما موضوع اصلی باز هم پوشیدن یک لباس تازه ای است برای استثمار کردن دیگران.
شما وقتی به این مدرنیست می رسید به این مدرنیته می رسید.
حالا یک جماعتی با شمشیر انگار ایستاده اند تا این مفاهیم را به زور شمشیر بر سر دیگران بکنند.
حالا یک جماعتی آمده تا به اسارت جماعتی را در زندان بندازه و بگه شما از امروز آزادید.
تصویر در برابر ما اینگونه هست.
یعنی این مدرنیسم اجباری دوباره داره ما رو به جایی میبره که اون امپریالیسم گذشته زنده بشه؟
انگار که امروز دوباره این ها آمده اند با یک مفاهیم تازه تا این را ارائه بدن اما به زور، به زور شمشیر، با شمشیری در دست و در حال بریدن سر یکی از این انسان ها بهشون بگن ما شما رو به بهشت میبریم.
این چیزهایی است که امروز ما میبینیم.
در جمهوری اسلامی هم می بینیم.
این جماعت جمهوری اسلامی هم امروز به زور شمشیر و تفنگ و شکنجه مردم ایران را می خواهد به بهشت ببرد.
و باز هم این قرابت و نزدیکی را شما می توانید ببینید که همه اینها انگار که دارند از یک مسیر نیرو می گیرند، توان می گیرند و تمام توانشان را هم به یک مسیر دارند جریان پیدا می کند.
خارج از این شما مواجه می شوید با خشونت ساختاری ای که در این حکومت های سرمایه داری وجود دارد.
به واسطه تصویری که ارائه داده اند، به واسطه این پیشرفتی که تصویر کردند، به واسطه ساختن یک طایفه قدرتمندی در اختیار.
حالا در ازای آن یک خشونت ساختاری را بوجود آورده اند که ثمرش فقر بوده، بیکاری بوده، بی خانمانی بوده.
خب قاعدتا همه ما شنیده ایم جماعت لیبرالیسم برای اینکه بخواهند بیایند و بر خودشان صحه بگذارند و بگویند که نه، این حکومت های ما بوده که در طول تاریخ جهان را بهتر کرده، بلافاصله می آیند و آمار و ارقامی می دهند که بله این تعداد بیکاری کمتر تر شده، فقر کم تر شده.
کسی مخالف صد در صد این ها نیست که خب قاعدتا پله ای بودن رو به پیشرفت اما در عین حال این هم قابل رویت هست که چگونه خشونت ساختاری داره شکل میگیره.
چه در اعصار گذشته و چه در امروز.
در حال حاضر هم شما دارید می بینید می بینید که چگونه به واسطه ساختار پدید امده این خشونت داره در زندگی عادی مردم هم جریان پیدا می کنه.
این بیکاری و بی خانمانی میدان دار میشه.
خیلی از این حکومت های سرمایه داری که اتفاقا قدرت اصلی جهان و جزو قدرت های اصلی جهان هستند هم می بینید که چگونه نمی تونن از پس این بی خانمانی و فقر و بیکاری در کشور خودشون بر بیاد.
حتی اونهایی که داعیه دار حکومت بر جهان هستن در پی این هستند که این نگاه متفکرانه و متمدنانه خودشون رو به جهان هم صادر بکنند اما هنوز اندر خم یک کوچه اند و با مشکلات ریز و درشت خودشان روبرو هستند.
فقر سرشار، بیکاری، بی خانمانی، جرم و جنایتی که در کشورهاشون وجود داره.
این به مفهوم این نیست که ما کتمان بکنیم تمام پیشرفت هایی که این ها از قبل این به وجود اومده اما وقتی ساختاری در برابر وجود داره که داره این خشونت رو صادر میکنه، اشاعه می کنه، بزرگداشت می کنه، تقدیس میکنه، نمیتونیم کتمانش بکنیم.
یعنی وقتی ما داریم در باب کشوری صحبت میکنیم که خود را اقتصاد اول جهان میدونه، قدرت بزرگ جهان میدونه.
مثال همون آمریکا.
ما نمی تونیم این رو قبول بکنیم که در این کشور مشکلات اقتصادی وجود داشته باشه.
قاعدتا برای اونها حل کردن این موضوع باید ساده باشه.
قابل حل باید باشه و حالا شما میبینید که نه گویی باید یک همچین ساختاری وجود داشته باشه تا در نهایت بتونه کارایی کلی این سیستم به وجود بیاد.
انگار که باید یک همچین چرخ دنده هایی به گردش در بیایند و عده ای در زیر این چرخ ها له بشن تا در نهایت این ساختار به حرکت در بیاید و حالا اینجاست که ما میتوانیم این نقش را هم ببینیم.
شما وقتی نزدیک به مفهوم دموکراسی هم میشوید، حالا دارید میبینید یک تئاتر و نمایشی است از آزادی.
همان طور که صحبت کردیم دربارهاش قدیسه.
این نگاه سرمایه است.
ثروت شخص ثروتمند طایفه حاکم اصولا ثروتمندان هستند.
حالا وارد این چرخه سیاسی شدن نه به مفهوم وارد دنیایی دموکراتیک شدن و این که جماعتی باشند که حق انتخاب داشته باشند نه در نقطه ابتدایی.
کسی که قرار هست انتخاب بشود باید از یک فیلتری گذشته باشد.
اما این فیلتر بر اساس کارایی و فکر و باور و اندیشه و دانش او نیست، بر پایه ثروت است.
این فیلتر در برابر وجود دارد تا اگر آن میزان از ثروت را داشته باشد وارد بشود.
حالا چه کسی میتواند بعد از این که وارد این چرخه شد انتخاب بشه؟
اون کسی که ثروت بیشتری برای تبلیغ بیشتر داره؟
باز شما دارید این ساختار رو میبینید گوییم دمکراسی دیگر دمکراسی نیست.
قضیه فقط و فقط یک تئاتری ست از این آزادی یک نمایش تازه ای ست از مردم سالاری.
و این تصویر رو هم دارن ارائه میدن هم کسی که وارد این چرخه میشه تا انتخاب بشه باید در اون نقطه اول از این فیلتر گذر کرده باشه و در نقطه بعدی هم باید اون ثروت رو داشته باشه تا بتونه وارد این رقابت بشه.
پس میبینیم که انگاری قدیسه اصلی در این نگاه در این نگاه سرمایه داری خود سرمایه هست، بازار آزاد هست، خدای تازه به وجود آمده اینها هستند.
آزادی برای کسانی ست که وارد این چرخه و این طایفه میشن.
حالا اینها وارد میدانی برای استثمار و استعمار دیگران میشن لیبرالیسمی که اینبار در لباس امپریالیسم وارد شده همه قربانیان این بازار آزاد هستند.
کنترل قیمتی که به واسطه از میان بردن و معدوم کردن غذاها وارد میدان میشه حالا وارد میدان میشند برای استثمار کردن جهان سوم همه کشورهای دیگر را از آن خود کنید.
مالک بر اون ها بشن اینقدر خود را برده و بنده بازار آزاد می دانند که بدون هیچ نظارتی بحران های بی حد و حصری را به وجود بیاورند.
با شمشیر مدرنیسم اجباری و لیبرالیسم در جهان و دموکراسی وارد میدانی برای کشتار دیگران بشن، جماعتی رو به زندان بفرستند و بگن نهایت آزادی در همین زندان ساخته شده به دستان ماست.
خشونت ساختاری رو بوجود بیارن و فقر و بیکاری و بی خانمانی و خشونت و جنایت را میدان دار بکنن.
گاها از این ابزارها استفاده و سوءاستفاده بکنن برای در اختیار گرفتن دیگران، برای به بند درآوردن و به زانو درآوردن مردمان.
در نهایت دموکراسی رو مبدل به یک نمایش از آزادی بکنن و باز هم میدان دار اصلی ثروت بکنن.
ثروت باشه که تنها قدیسه این کشور به حساب بیاد.
ثروت باشه که مبدل به خدای اون ها بشه.
ما وقتی به جهان امروزمان نگاه میکنیم، انگاری که پول و ثروت هست که میداندار اصلی است و خب این هم به واسطه قدرتمند شدن تمدن لیبرالیسم در جهان هست که پیروز جهان مدرن ما.
خب قاعدتا همین نگاه سرمایه داریست که فرهنگ غالبی که امروز در جهان وجود دارد برگرفته از همان فرهنگ سرمایه داری است و حالا این فرهنگ سرمایه داری است که در نهایت در جای جای جهان پول را مبدل به خدا کرده، ثروت را مبدل به خدا کرده.
آن کسی که ثروت بیشتری دارد که همه دنیا برای اوست.
حالا ما داریم میبینیم ثمرش را داریم میبینیم که چگونه در این جهان ساخته شده.
همه چیز از آزادی تا سیاست تا زندگی فردی تا بیکاری، بی خانمانی و زندگی اجتماعی ما تحت تاثیر همین قدیسه تازه و همین خدای ساخته شده است.
ما در دل لیبرالیسم این جنگ خواهی و جنگ طلبی را هم میبینیم.
نمونه های بارزش هم خود امریکا هست.
امریکایی که امروز به عنوان نماد سرمایه داری و به عنوان قدرت اول جهان به حساب می آید حالا وارد میدان هایی میشه برای جنگ افروزی.
ویتنام می جنگه با افغانستان با عراق در لیبی سرک می کشه.
در همین ایران جمهوری اسلامی سرک می کشه هر جایی بتونه با قدرت وارد میشه و می خواد همه چیز رو از بین ببره و داعیه دار مدرنیسم و لیبرالیسم و تمام این مفاهیم هم هست و خب قاعدتا ثمره تمام اتفاقاتی که بوجود آورده لطمات تاریخی بزرگی است که در جای جای جهان هم میشه بهشون اشاره کرد.
خب قاعدتا برای تک تک این اتفاقات ما میتونیم مثال ها و مصادیق بیاریم اما هدف به نام جان اصولا مطرح کردن معانی و ریشه هاست.
می تونید با مطالعه در باب تمام این اتفاقات و تاریخ اروپا و جهان از این مصادیق هم استفاده کنید.
شاید در آتی برنامه هایی داشتم که در باب این مثالها صحبت کرد اما به نظرم به اندازه کافی در باب معایب و لطمات تاریخی لیبرالیسم صحبت کردیم.
هر چند که انتهایی هم نداره و میشه ساعت های بیشتری دربارش صحبت کرد.
در قسمت آتی سعی میکنیم همینگونه در باب کمونیسم صحبت کنیم.
در انتهای برنامه دوست دارم باهاتون مطرح کنم که اگر دوست دارید این صدا شنیده بشه این راه تغییر شکل بگیره.
میتونید آثار من رو با دیگران به اشتراک بگذارید.
منظور از آثار هم خلاصه برنامه ای بنام جان نمیشه.
من پیش از این که بخوام برنامه ای به نام جان رو ضبط و منتشر کنم آرا، افکار و عقاید رو تحت عناوین کتاب هایی به رشته تحریر در آورده است.
تمامی این عناوین به صورت رایگان در وبسایت جهان آرمانی در اختیار شما دوستان هست.
میتونید با مراجعه به این وبسایت این آثار رو به صورت رایگان دریافت کنید و اگر دوست داشتید این صدا شنیده بشه و این راه تغییر شکل بگیره اون رو با دیگران هم به اشتراک بگذارید.
ممنون که همراه من بودید.
من نیما شهسواری و این برنامه ای بنام جان در پناه آزادی.
قسمت 4
سلام دوستان من نیما شهسواری و این برنامه به نام جان هست با شما هستم.
این قسمت چهارم از ویژه برنامه نقد لیبرالیسم و کمونیسم هست و ما قراره توی این قسمت در باب معایب کمونیسم صحبت کنیم.
ممنون که همراه من هستید.
خب دوستان توی این ویژه برنامه مشخص در باب لیبرالیسم و کمونیسم صحبت کردیم و در این قسمت مشخص هم قرار هست در باب لطمات تاریخی و معایب کمونیسم صحبت بکنیم و قسمت گذشته در باب همین موضوعات پیرامون لیبرالیسم صحبت کردیم و در این قسمت هم قراره در باب کمونیسم صحبت بکنیم.
خب ابتدا هم بگم که هدف اصلی از این برنامه و این ویژه برنامه مشخصه لیبرالیسم و کمونیسم مسئله آزادی و برابری است.
یعنی شما وقتی در باب این دو نوع نگاه مشخص مدرن انسانی صحبت میکنید، میدونید که هر دوی این ها تعریف مشخصی پیرامون آزادی و برابری داشتند که به نوعی با بزرگداشت یکی از این ها هر چند دستمالی شده و معیوب و به دور از واقعیت، اما دیگری را قربانی راه خود کردند.
یعنی اگر در لیبرالیسم شما مواجه میشید با بیان آزادی ها، آزادی به قیمت قربانی کردن برابری است و بالعکس.
در نگاه کمونیسم هم همین گونه است.
اگر صحبت از برابری میکنند به قیمت و هزینه قربانی کردن آزادی است و هدف اصلی ما از گردآوری این برنامه این هست که بگیم آزادی و برابری با هم هستند در کنار هم معنا میشن، لازم و ملزوم هم هستند و اصولا بدون بودن یکی از آن ها دیگری هم بی معنا خواهد شد.
و اما این قسمت مشخص و معایب کمونیسم.
خب قاعدتا من در این ویژه برنامه اصولا و در تمام برنامه هایی به نام جان خیلی در باب مصادیق و مثالها صحبت نمیکنم.
در این برنامه هم به همین شکل است.
سعی میکنیم در باب ریشه ها و اصول اصلی صحبت کنیم تا در نهایت یک برداشت درست و مشخص و عقلانی نسبت به این موضوع داشته باشیم.
اصولا وقتی در باب کمونیسم صحبت میشود، اولین چیزی که ذهن ما را معطوف به خود میکند و این تصویر را در برابر دیدگان ما نقش میبندد، مسئله دولت تمامیت خواه و مستبد است.
اصولا به نوعی کمونیسم گره خورده با این مفهوم قدرت طلبی شما تمام نمونه های تاریخیای که از کمونیسم و قدرت گیری این نگاه های چپی و مارکسیستی میبینید هم همینگونه بوده.
یعنی به شوروی هم نگاه بکنید، به کوبا نگاه بکنید، به تمام دولت هایی که تشکیل شده اند به چین، کره شمالی و تمام کشورهایی که به نوعی خود را وابسته به نگاه های کمونیستی میدانند.
این تمامیت خواهی و این استبداد را میتوانید درک و اصولا نگاه اصلی ای که برگرفته از نگاه های مارکسیستی هست ما را به سمت و سویی میبره در راستای استبداد؟
اصلا تصویر گری نهایی این نگاه این گونه هست که داره تعبیر و تفسیر میکنه به سمتی که ما باید تمام قدرت رو در اختیار داشته باشیم.
یک دولت متمرکز قدرتمندی باشه که به واسطه زور و قدرت و سرکوبی که داره عوامل و برنامه هارو به پیش ببره.
همون دوگانه مشخصه آزادی و امنیت به قیمت امنیت و آزادی از میان رفت به قیمت برابری آزادی ریشه کن بشه.
تمام تصویر ارائه شده در طول تاریخ از این نگاه های چپی همین دولت های قدرتمند و متمرکز و مستبد بودن نظام های توتالیتر و تمامیت خواهی که همه چیز رو برای خود کردن تمام ارزش ها به عنوان دموکراسی و آزادی و برابری، همه اینها لگدمال شده.
حتی برابری هم که تعبیر و تصویر شده هم بی معنا بود.
اون قدرت لجام گسیخته ای که در اختیار یک گروه و حزب و قبیله و قومیتی قرار میگیره و حالا این اینها میداندار میشوند و همه چیز را از میان میبرند.
خود برابری را هم ریشه کن میکنند.
فساد بی حد و حصری که شکل میگیرد.
پس یکی از معایب تاریخی قاعدتا کمونیسم همین دولت تمامیت خواه و مستبد است.
چرا که ریشه های نگاهی آنها هم اینگونه است.
یعنی اصولا در پی بوجود آوردن یک دولت مستبد، قدرتمند و تمامیت خواه هستند که حالا آن اوامر و باورها و برنامه ریزی هایی که دارند را به پیش ببرند به قیمت نابود کردن تمام آزادی های فردی و اجتماعی.
حالا بیان و برابری را تصور کنند.
هر چند که این برابری تصویر شده هم لگدمال شده هست.
این برابری به وجود آمده هم معنای حقیقی و راستینی نخواهد داشت.
این برابری هم به سادگی به واسطه فساد می تواند از میان برود.
همتای چیزی که ما در سراسر جهان و در طول تاریخ با آن روبرو شدیم.
پس قاعدتا دولت تمامیت خواه و مستبد یکی از آن اون نشانه و لطمات تاریخی کمونیسم است.
در کنار این و به موازات این شما مواجه میشید با سرکوب.
یعنی سرکوب قاعده ای است درونی در دل این حکومت های تمامیت خواه.
شما جمهوری اسلامی رو به عنوان نمونه در نظرتون داشته باشید.
قاعدتا این یک نظام چپی نیست، یک نظام کمونیستی نیست.
هر چند که گهگاه سعی میکنه یک نشانه هائی از اون نظام چپ گرا ارائه بده.
هر چقدر بی اثر و بی ارزش و بی معنا.
اما ما با نوع حکومت تمامیتخواه جمهوری اسلامی روبه رو هستیم و برای ما یک اشل و نمونه ایست برای درک بهتر این حکومت های تمامیت خواه و مستبد.
خب این حکومت ها بزرگ ترین اثری که در زندگی و حیات خودشان دارند و بزرگترین تاثیری که میتونند بگذارند و در نهایت مشروعیت خودشون رو معنا ببخشند به واسطه سرکوب است.
به واسطه بوجود آوردن خفقان است.
یکی از نشانه های عمده در تمام حکومت های تمامیت خواه و توتالیتر.
یعنی اینها راهی ندارند برای اینکه بخوان از استبداد و از قدرت به دست آمده استفاده بکنند و سوءاستفاده بکنند، به واسطه سرکوب جماعتی رو خفه بکنند و در خفقان نگه دارند.
چاره دیگه ای هم در خود نمی بینند.
پس ما مواجه میشیم با این سرکوب گسترده.
شما مواجه میشید با پاکسازی هایی که در طول تاریخ توسط تمام نظام های کمونیستی اتفاق می افته.
یعنی اینها کم کم اون دایره امن خودشون رو تنگ تر و تنگ تر میکنن.
به واسطه فساد موجود، به واسطه خیانت ها، به واسطه اون حس پارانویایی که در وجودشون هست و این ترس متداولی که در خودشون و نسبت به دیگران احساس می کنن.
پس ما مواجه میشیم با این پاکسازی ها، سرکوب ها، خفقان ها، شکنجه ها، آزار ها و اقتدارگرایی که در نهایت هسته اصلی و ریشه اصلی این نگاه کمونیستی رو شکل میده.
اصولا دست و بال حکومت باز هست برای از بین بردن مخالفین.
برای سرکوب کردنشون.
برای پاکسازی شون.
یک دولت تمامیت خواه و مستبد سر کار هست که از تمام المان ها استفاده خواهد کرد.
برای اینکه اقتدار خودش رو نشون بده.
برای اینکه به اون آرمان ها و آرزوهایی که در نظر داره برسه.
اما به هر قیمتی.
یعنی به هر قیمتی حاضر هست همه چیز رو حاضر هست نابود بکنه.
تمام آزادی های فردی و اجتماعی رو زیر پا بذاره تا اون اهداف خودش رو پیش ببره.
در دل این خفقان ها شما مواجه میشید با اشکال مختلفی از شکنجه ها، کشتارها، سرکوبها، پاکسازی ها و انواع سانسور ها.
یعنی شما در اشکال مختلفی از این دولت های کمونیستی میتونید این تصویر زننده از خفقان و اسارت رو ببینید.
خب قاعدتا رمان ها و نوشته ها و خاطرات و کتاب ها و فیلم هایی که در باب این مسائل وجود دارد می تواند یک تصویری از آن ها ارائه دهد.
ما فارغ از آن حتی در نظر گرفتن این نوع نگاه هم می تواند ما را به این سمت و سو ببرد که ریشه بنیادین و هسته ای این تفکر اینگونه است.
اصولا خود را اینگونه معنا می کند نوع نگاهی که نسبت به دنیا دارد هم همتای همین تصاویر ارائه شده در همین کتاب ها و نوشته ها و خاطرات است.
اصولا این اقتدار در خود این حالت خفقان رو به وجود میاره.
تمام حکومت های تمامیت خواه در نهایت با ابزار سرکوب میتوانند قدرت خودشان را حفظ کنند.
میتوانند جامعه خودشان را اداره کنند.
مشروعیت آن ها هم بر پایه همین به وجود آوردن ترس و حذر دادن مردم هست.
هیچ رابطه دیگه ای برای حقانیت و مشروعیت خود هم ندارند.
شما مواجه میشوید با این دولت ها که در نهایت مبدل به یک شکل تازه ای از دین هم میشود.
یعنی تمام این حکومت های ساخته شده داره مسیری رو طی می کنه تا در نهایت مبدل به یک دین بشه.
خب ما در اون ریشه ی ابتدایی و هسته ای تفکرات مارکسیستی و کمونیستی مواجه میشیم.
مثلا با ماتریالیسم بودن و به نوعی بیخدا بودن و آتئیست بودن.
اما در نهایت دارن همون فرهنگ ضدیت رو پیش میبرن تا در نهایت تاج و درجا نگاه دارن و یک سر تازه ای رو در دلش علم کنن.
بیشتر اشکال به وجود امده از کمونیسم در سراسر تاریخ هم همین تصویر رو برای ما ارائه داده.
یعنی شما مثلا با مائو رو به رو میشید که در جایگاه یک پیامبر و خدا قرار میگیره؟
خود مارکس تا پایه های بلند و رفیع پیامبر و خدا قرار میدن.
لنین رو در روسیه به همین شکل، استالین رو حتی بعد از لنین قرار میدن.
در اونجایی که امروز حتی در کره شمالی هم میبینید که این پروپاگاندا داره شکل میگیره و این تصویر ارایه میشه که مثلا کیم جونگ اون در جایگاه خدا قرار.
اصولا تبدیل شدن کمونیسم به یک دین تازه به یک نگاه تازه گره خورده با خرافات.
یعنی شما در دل مثلا وقتی میرید رجوع می کنید به دوران مائو و چین، میبینید که چگونه همتای خرافاتی که در اسلام وجود داره در اونجا هم ریشه هاش شکل میگیره.
یعنی با رجوع به تاریخ میتونید اشکال مختلفی از این رو ببینید.
این قدیس سازی مثلا از مائو در چین یا لنین در لنین و استالین در شوروی.
شما میبینید که چگونه از این قدیس هایی ساخته میشه و اونها رو میپرستند.
این تصاویر ارائه شده از خاک سپاری مثلا استالین هم بیانگر همین تصویر است.
اون تصویر آشنایی که ما هم در جمهوری اسلامی و نگاه های اسلامی باهاش روبرو هستیم.
اما این شکل تازه ای که ما تحت عنوان کمونیسم می سازیم هم همین کار رو میکنه.
چرا که اصولا بنیان اصلی و نهادینه خودش را در دل همین تمامیت خواهی و استبداد تعریف کرده.
برای این حکومت مستبد قدرتمند نیاز به یک تصویر هم دارد.
نیاز به یک شکل مشخص یک بت اعظم دارد تا در بالا قرار بده.
و حالا ما میبینیم که چگونه این دولت تمامیت خواه با استفاده از اختناق و سرکوب و شکنجه و ارعاب در نهایت مبدل به یک دین میشود که حالا کفر و ارتداد و شرک هم در برابر خود خواهد داشت.
همین پاکسازی هایی که دربارش صحبت کردیم انگار خروج از این دین تازه هست.
اگر کسی قرار به خروج داشته باشه حالا محکوم به مرگ میشه، به نیستی میشه و از بین رفتن میشه و این دین تازه با پیامبر، تازه، با خدای تازه، با رهروان تازه و در نهایت با روحانیون تازه شکل میگیره.
شما میتونید نوک این قله رو مثلا مارکس قرار بدید و انگلس قرار بدید و بعد بیاید مائو رو در دلش قرار بدید و بعد کسانی که در این حکومت ها کار میکنند و رهبر میشند و مبدل به مأمورین میشند و اطلاعاتی ها میشند هم در درجات بعدی قرار میگیرند.
کسانی که دو باره این معانی رو تفسیر میکنن، تعبیر میکنن و ارائه میدن هم مبدل به روحانیون امروزی میشن و اصولا این ساختار اینگونه شکل میگیره.
در عین حالی که داره صحبت از آتئیست بودن بیخدایی میزنه اما با اون فرهنگ ضدیتی که من بارها در ویژه برنامه های مختلف دربارش صحبت کردم دوباره یک نگاه تازه شکل میگیره.
حالا در دلش تنها و تنها سر هایی در میان تاج تغییر تاج بر سر جای خود هست.
تخت بر سر جای خود هست و تنها سرهای در میان این تاج هستند که تغییر میکنند.
فارغ از این شما مواجه میشید با یک اقتصاد دستوری.
خب این اقتصاد دستوری گاها میتونه راهگشا باشه.
از یک سو شما در دل نگاه های سرمایه داری مواجه میشید با اون تصویری که ارائه میدن از بازار آزاد و قدیس گرایی و بازار آزاد و آزادی های فردی در این راستا در دل در برابر این مواجه میشید با یک اقتصاد دستوری که حالا میاد برای از بین بردن هر گونه آزادی عمل در دل این بازار.
حالا برای قیمت گذاری روی همه چیز به میدان میاد حتی چیز های ساده.
هیچ نوع اجازه ای برای مانور دادن خود، بازار و مردم در دل این بازار باقی نمی ذاره.
حالا در دل این نادانی، ناتوانی و کم دانشی اطلاعات کم و هزار و یک از این عوامل فساد درون سیستم، این تجمیع قدرت در یک نقطه این استبداد حاکم، این نادانی حاکم در نهایت میتونه لطمه های بزرگ و جبران ناپذیری بزنه.
همون طوری که زده یعنی شما وقتی نگاه میکنید به این تاریخچه ای که کمونیسم به وجود آورده و اقتصادی که به وجود آورده اند، میبینید که چگونه لطمات بزرگی رو به کشور خودشون، به کشور های دیگه، به مردمی که در اون خطه زیست کردند و به همه جانداران زده چگونه با این اقتصاد بیمار گونه ای که از نادانی و بی اطلاعی همه نشأت گرفته توانسته اند لطمات جبران ناپذیری هم بزنند؟
شما مواجه میشوید با مردمی که تاوان همه چیز رو میدن.
یعنی یک تصویری ارائه میدن که دور خودش یک مرزی میکشه، دور خود خط میکشند و با همه جهان هم در مبارزه هستند.
همین چیزی که باز هم ما تجربه کردیم یعنی جمهوری اسلامی فارغ از نگاه چپی که ما داریم دربارش صحبت میکنیم خوب خودش را یک تافته جدابافته ای از جهان تصویر میکنه، برای خود یک دشمن هایی میسازه و وارد این میدان میشه تا یک چیزی که ما امروز باهاش روبرو هستیم.
ایران در برابر امریکا، در برابر اسراییل، در برابر غرب و حالا برای خودش یک خطه ای رو میسازه و در این خطه اسیر میمونه.
حالا باید با سراسر جهان در مبارزه و جنگ باشه.
چیزی که امروز ایران به واسطه تحریم ها داره باهاش دست به گریبان هست اما تاوانش رو چه کسی میدن؟
مردم به واسطه این ایستادگی و مقاومت در برابر قدرت ها و سر علم کردن در میان آن ها، تاوانش را مردم باید بدهند.
نان کمتر، کار بیشتر.
چیزی که در دوران شوروی در دوران مائو به کرات اتفاق می افتد.
یعنی از یک سو اقتصاد دستوری که هیچ معنا و مفهومی ندارد و دانشی پشتش نیست، گاها به واسطه نادانی است که گاها به واسطه اطلاعات کم است.
گاها حتی به واسطه لجبازی و حرص و آز و هزار دلیل احمقانه دیگر هست و حالا به این واسطه می تواند نابودی مردم آن کشور و زندگی اسفناک را بسازد.
از یک سوی دیگر مبارزه و مقاومت در برابر قدرت هاست و جبهه سازی هاست و حالا جنگیدن در جبهه برابر هست و در دلش مردمی هستند که دوباره باید تاوان بدهند.
دوباره باید در برابر این قدرت ها بایستند.
آن حکومت و آن قبیله حاکم هیچ وقت تاثیری نخواهد دید.
هیچ ضرری نخواهد دید.
همان چیزی که ما امروز در جمهوری اسلامی میبینیم گروه و قبیله ای که امروز حاکم بر ایران هستن هیچ وقت زندگیشون لگدمال نخواهد شد، لکه ای بر نخواهد داشت.
اما قشر معمول و مردم عادی هستن که بزرگترین لطمات رو باید باهاش دست و پنجه نرم کنند.
زندگی سخت را پشت سر بگذارند.
به واسطه فقدان مسائل اقتصادی و مشکلات اقتصادی که به وجود می آید، شما در دل کمونیسم اصولا مواجه میشوید با این فرهنگ تک صدایی.
یعنی یکی از آن تعبیرات درست و محکمی که میتوانید نشانه اش را در فرهنگ خدایی بر زمین و در جهان امروز ببینید، همین نگاه کمونیستی ست.
نگاه کمونیستی ای که به ظاهر در برابر نگاه های الهی است اما در باطن تصویر دوباره ای از همان نگاه را ارائه داده.
یک فرهنگ تک صدایی و یک دولت مستبدی است که باید یک رهبر و خدا در بالا داشته باشد.
یک هرمی را تصویر کند تا در نوک آن هرم یک خداوندگاری بنشیند و به همه حکومت کند.
چیزی که در طول تاریخ هم اتفاق افتاده و میشه تصاویر رو دید.
اون قدیس سازی و قهرمان سازی هایی که در دلش به وجود میاد، همتای جایگاه و پایگاهی که برای ما می سازند و می پرستند.
برای لنین می سازند و می پرستند.
برای مارکس میسازند و می پرستند.
شما مواجه میشید با این فرهنگ تک صدایی که قرار است فرای تمام جایگاه های ساخته شده برایش در نهایت یک فرمانده باشه و جماعت بیشماری فرمانبردار و بنده و عبد و عبید رو در برابر به وجود بیاره.
درست است که ما در باب لیبرالیسم وقتی داشتیم صحبت میکردیم در نهایت وقتی پرسش این آزادی برای کیست؟
ما رو به سمتی رسوند که برده داری رو تصویر کنه و قاعدتا هم همین تصویر رو ارائه داده.
اما در دل این حکومت های کمونیستی هم داستان به همین شکل هست.
یعنی شما وقتی مواجه میشید با یک حکومت کمونیستی هم میبینید که شرایط رو به همین گونه تصویر کرده اند و این برده داری مدرن هست که داره اونجا حکمفرما میشه.
یک پادشاه و یک اربابی در نوک پیکان ایستاده فرمان میده و بندگان و رعیت ها هم باید که به گوش جان بسپارند.
این فرهنگ تک صدایی و این به وجود آوردن فرمانده و خدای در آسمان ها در دل این حکومت ها باعث این استیصال جمعی میشه.
یعنی اینها در نهایت ما را به نقطه ای می رسانند که ما مواجه میشیم با فروپاشی روانی اجتماعی جامعه ای که در ترس و وحشت و بیزاری داره زندگی میکنه.
بیشتر این جوامع چپی که ما امروز باهاش روبه رو هستیم در همین شرایط هستن.
یعنی یک فروپاشی روانی جامعه شکل گرفته و این جامعه در ترس و وحشت هست.
بیزار هست، از مفهوم برابری بیزار هست.
گاها حتی حاضر به تکرار مفهوم برابری هم نیست.
یعنی شما وقتی میرید به حکومت هایی که در بلوک شرق به وجود آمده بود و حکومت هایی که در اروپای شرقی بود و متشکل و متحد با شوروی بودند رو نگاه می کنید، می بینید که تا چه اندازه از این مفهوم چپ از مفهوم برابری بیزار هستند، چرا که اصلا این حکومت به وجود آمده در دل این استبداد با آن حجم از خفقان و سرکوب و پاکسازی و در نهایت مبدل شدن به یک دین مشخص با یک پیامبر و خدای مشخص این مردم رو به این وجه می رسونه.
یعنی در نهایت با این اقتصاد دستوری، با این مبارزه ای که با کشورها و دوقطبی کردن ها به وجود آورده و تاوانش رو مدام مردم میدن، در نهایت به نقطه ای میرسن که این مردم دچار فروپاشی میشن.
این جامعه پر از ترس و وحشت هست.
اون حکومت پلیسی وقت مدام در پی مجازات کردن مردمان هست.
به دنبال جاسوس و خیانتکار هست.
چیزی که در ایران و جمهوری اسلامی داره اتفاق می افته.
هر کسی کافیه که صحبتی بکنن و نقدی بکنن تا بلافاصله سرشون به گیوتین ها و تیغ ها و دارو ها سپرده بشه.
به عنوان خیانتکار، به عنوان کسی که در برابر تمام ملت ایستادگی کرده در برابر توده ها وایساده.
همون ادبیات و همون نگاه و همون نگاه وحشیانه و وحشی خوی.
در نهایت قرار هست که این فروپاشی روانی و اجتماعی رو به وجود بیاره و ما با جامعه ای روبه رو باشیم که در ترس باشه، در وحشت باشه، بیزار از تمام این موضوعات باشه، از برابری بیزار باشه، اصولا به دنبال یک دولت و یک جایگاه آزادی باشه که کسی کاری به کارش نداشته باشه.
حالا شما این ها رو ضرب و تقسیم بکنید در اون حجم بزرگی از سانسور، حجم بزرگی از خفقانی که وجود داره، اون پروپاگاندایی که وجود داره برای اینکه این نگاه های آلوده رو به خورد مردمان بده، همون چیزی که ما در جمهوری اسلامی باهاش روبه رو هستیم.
داریم میبینیم که چگونه مردمان دارن در فقر و بیکاری و نداری و بی خانمانی و هزار درد بی پایان جان میدن و بعد در برابر جمهوری اسلامیست که مثلا با صدا و سیمایی که برای خود ساخته میاد و شروع میکنه از پیشرفت ها میگه، از بزرگی میگه، از این جایگاهی که ما بهش رسیدیم و حالا شما میبینید که چگونه سانسور گریبان همه ی مردم رو گرفته و این تک صدایی همه جا رو برای خود کرده.
از یک سو مدام فرامین داره داده میشه، از یک سو مردمی هستن که در وحشت هستن، در ترس هستن، از حکومت حاکم میترسن، هیچ نوع احساس قرابت و نزدیکی باهاش ندارن و همه چیز هم برای اونهاست.
اونها مبدل به خدا شدن، به پیامبر شدن، همه جایگاه رو برای خود گرفتن و این دولت تمامیت خواه و مستبد حتی زندگی عادی مردم و انسان هایی که در اون کشور زندگی میکنن رو هم برای خود کرده.
ما مواجه میشیم با از بین بردن تمام آزادی ها.
یعنی در دل این حکومت های کمونیستی میبینید که هیچگونه آزادی دیگه باقی نخواهد.
اصولا با این تصویرگری احمقانه از برابری دشمن خود رو آزادی میدونن.
هر نوع آزادی فردی ازشون گرفته میشه.
دیگه اشکال اگزجره شده اش رو می تونید ببینید دیگه وقتی روبرو میشید مثلا با کره شمالی و بعضی اوقات آدم قوانینی می شنوه و شرایطی میشنوه که حتی براش باورپذیر نیست.
یعنی از شکل زدن مو از رفتارهایی که باید در قبال اون رهبر فرزانه انجام بدن، شکل بزرگنمایی شده از چیزی است که ما هم در ایران تجربه کردیم.
خب قاعدتا در ایران دیگه در این حد اگزجره وجود نداشته اما اشکالی از این نوع نگاه ها هم وجود داشته و حالا شما مواجه میشید با این از بین رفتن تمام آزادی ها و زیر پا گذاشتن حقوق فردی و شخصی.
حالا قرار هست همه رو هم تا یک گله ببینند و این گله رو پیش ببرند.
در دل این نگاهی که در اون نقطه ابتدایی و ابتدا به ساکن در راستای تشکل و احزاب بوده و در راستای به وجود آوردن اصناف بوده و یکی کردن و همکاری ها بوده، حالا می بینید که چگونه تمام این اصناف از میان میرن.
تمام این گروه ها و احزاب قلع و قمع میشن با چوب قدرتمند سانسور، با اختناق و سرکوب همه را از میان می برند و جایی برای نفس کشیدن هم باقی نخواهند گذاشت.
در دل این نوع حکومت های چپی بیمار هست که در نهایت ما میرسیم به نقطه ای که خود کار را مقدس تصویر کنند.
کار رو نه در اون مبنایی که ما به عنوان اینکه ثروت بر مبنای کار به وجود می آید به آن ارزش بگذاریم و بخواهیم حالا این تقسیم ثروت رو عادلانه به واسطه کار انجام بدیم نه بلکه خود کار هست و این کارکردن هست که مقدس میشه و باز با اون نگاه های رقابتی احمقانه ای که مدام قرار هست مردمانی در راستای این حرص و آز بدوند به جایی نامعلوم و همه زندگی رو قربانی این راه بکنند.
حالا جماعتی را در این راه قدسی کار کردن مبدل به برده می کند و ما امروز مواجه هستیم با این بردگان.
یعنی اصولا شما یک تصویری از یک برده میبینید که فقط کار میکند، هیچ زندگی ای ندارند، معنایی از زندگی ندارند.
این قاعدتا مترادف و هم معنا هست.
یعنی در هر دوی این باورها چه کمونیست و چه سرمایه داری شما دارید این برده داری مدرن را می بینید که چگونه یکی به واسطه بازار آزاد و جایگاه دادن و اون جایگاه قدسی دادن به ثروتمندان و سرمایه داران و هر کاری که اونها میخوان بکنند و بازار آزاد مقدس میتونه انجام بده و از این سو هم با مقدس شمردن کار حالا عده قلیلی از این بردگان رو دارید که فقط و فقط باید کار بکنند و کار مقدس بشوند.
ما در دل این نگاه ها می رسیم به این شخص پرستی ها و این خدای ساخته شده اون انقلابی که مدام داره ستایش میشه دیگه جایگاه زندگی ارزشی نخواهد داشت.
اصلا موضوع بهتر زیستن و بهزیستی و رفاه نیست.
یعنی اون نقطه ابتدایی که قرار بر این بوده که تمام این نگاه ها به وجود بیاید تا زندگی بهتری رو حال چه جانداران وچه انسان ها انجام بدن به فراموشی سپرده میشه.
در این نگاه تازه ارائه شده اصولا قرار هست که اون پروردگار عالمیان، اون قبله آمالی که در قدرت نشسته و رهبر هست، حالا چه استالین، چه لنین، چه مائو، چه فیدل کاسترو و یا هر کس دیگری است اون رو باید بپرستند.
اصلا هدف از زیست انگار پرستیدن اوست.
رسیدن به یک آمال و آرزوها و رقابت کردن با جامعه غربی است و پیشرفت کردن است و مدام تولید کردن هست و ما باید مقدس بشماریم، کار و نان کمتر بخوریم اما کار بیشتر بکنیم تا در نهایت نمیدونم به کجا رو فتح بکنیم اما قرار به فتح کردن هست و در نهایت شما مواجه میشید با یک حکومت، با مردمانی که دیگه هیچ چیزی برای ادامه دادن ندارند و در ترس و وحشت و خفقان در پی نابودی هستند.
در نهایت جماعتی که بهشت و وعده جهنم رو به پا کرد، شما وقتی مواجه میشید با اون نگاه و اون تصویر، از اون سرزمین اتوپیایی که اون مدینه فاضله ای که کمونیست ها داشتند تعبیر و تفسیر میکردند، در نهایت روبرو میشید با یک جهنم بی سرو ته، یک جهنمی برای از میان بردن همه دولتی تمامیت خواه و مستبد در پی سرکوب خفقان با سانسور فراوان، مدام با تکرار کردن بزرگی خود در این شرایط که می دونید چیزی وجود نداره، مدام توضیح و تفسیر دادن از نیستی که شما دیدید که نیستی است.
حالا قرار هست که یک شخصی مبدل به خدا بشه و پروردگار شما بشه.
حالا این مبدل به یک دین میشه و این دین در اوج نادانی، در اوج بی عقلی، در اوج بی دانشی قرار هست که این جامعه رو سوق بده به بدبختی و فلاکت در جنگ، در مبارزه و تاوانی که مردم قرار است بدهند و کار بیشتر مردمانی که دچار این فروپاشی شدهاند.
جامعهای که در ترس و وحشت و بیزاری است و در نهایت یک جامعهای پدید میآید که از همه چیز بیزار است، بالاخص خود برابری و برابری که اینگونه لگدمال میشود و آزادی که دیگه ازش چیزی باقی نمیمونه و در نهایت این جهنم ساخته شده با تفکراتی که در ابتدا قرار بر ساختن بهشت داشت.
قاعدتا وقتی در باب کمونیسم صحبت میکنیم مثالها و مصادیق بیشماری داره.
وقتی در باب شکل گرفتن دین صحبت میکنیم، میتونیم هزاران مثال دربارهاش بزنیم.
اینکه چگونه در طول این تاریخ چه نظام شوروی، چه دولت چین و چه تمام دولت های چپی که شکل گرفتند، با استفاده از خرافات، با استفاده از مقدس سازی و قهرمان سازی شخصی پرستی، با استفاده از بوجود آوردن یک دین تازه، چگونه مردمان رو مسخ و تحمیق کردند؟
کردن چگونه بر گرده های آنها سوار شدند؟
چگونه این مردم بودند که تاوانش را دادند؟
با قحطی هایی که شکل گرفت و کشتار هایی که شکل گرفت، وقتی در باب این سرکوبها صحبت میکنی، با زندان ها، با کار های اجباری ای که این مردم کردند، با شخصیت هایی که اعدام شدند تبعید شدند.
داستان های بی پایانی داره که میشه در موردش ساعت ها و سال ها صحبت کرد.
کتاب های بیشماری در باره اش نوشته شده.
خاطرات بیشماری وجود دارد.
فیلم هایی ساخته شده که میشه بهش رجوع کرد.
اما هدف اصلی این ویژه برنامه و اصولا برنامه ای به نام جان صحبت کردن در باب معانی و مفاهیم هست و نه مصادیق.
شاید در آتی در باره اش صحبت کردیم.
در قسمت های آتی سعی میکنیم بیشتر صحبت کنیم و در نهایت به یک جمع بندی کلی برسیم.
قاعدتا در باب لطمات تاریخی و معایب کمونیسم میشه ساعتها صحبت کرد اما به این اندازه به نظرم مختصر و مفید اندازه بود.
در انتهای برنامه هم دوست دارم باهاتون مطرح کنم که اگر دوست دارید این صدا شنیده بشه.
این راه تغییر شکل بگیره.
میتونید آثار من رو با دیگران به اشتراک بذارید.
منظور از آثار هم خلاصه برنامه ای به نام جان نمیشه.
من پیش از اینکه بخوام برنامه ای به نام جان رو ضبط و منتشر کنم، آرا و افکار و عقایدم رو تحت عناوین کتابهایی به رشته تحریر در آورد.
تمامی این آثار به صورت رایگان در وبسایت جهان آرمانی در اختیار شما دوستان هست.
میتونید با مراجعه به وبسایت این آثار رو به صورت رایگان دریافت کنید و اگر دوست داشتید این صدای تغییر شنیده بشه و این راه ادامه پیدا کنه اون رو با دیگران هم به اشتراک بذارید.
ممنون که همراه من بودید.
من نیما شهسواری و این برنامه به نام جان در پناه آزادی.
قسمت 5
سلام دوستان من نیما شهسواری و این برنامه به نام جان است با شما هستم.
این قسمت پنجم از ویژه برنامه نقد لیبرالیسم و کمونیسم هست و ما قراره توی این قسمت در باب اخلاق و فلسفه صحبت بکنیم.
ممنون که همراه من هستید.
خب دوستان توی این ویژه برنامه مشخص ما سعی کردیم در باب لیبرالیسم و کمونیسم صحبت بکنیم.
نقاط اشتراکشون نقدهایی که نسبت بهشون وجود داره رو بگیم و مبنای کلی ما پیرامون آزادی و برابری بود.
این دو نگاه مشخصی که در دل خود با باور داشتن نصفه و نیمه به یکی از این معانی دیگری رو قربانی کردن.
یعنی اگر نظام سرمایه داری پیرامون آزادی صحبت کرده، هر چند که آزادی رو بیمعنا کرده، آزادی رو از اون حیطه انتفاع خود خارج کرده، اما در عین حال و به فراخور او برابری رو قربانی کرد هزینه کرده.
در راستای این آزادی نصفه و نیمه در باب کمونیسم هم شرایط به همین شکل هست.
یعنی اونها برابری رو معیار قرار دادند.
برابری از بین رفته و بی معنا که در نهایت با قربانی کردن آزادی قرار بر این بوده که اون رو میدان دار بکنند و ما سعی کردیم با این مبنای مشخص مفاهیم مشخص و معتبری که برای ما ارزش بالایی داره یعنی آزادی و برابری که توامان با هم معنا میشن.
این ویژه برنامه رو تدارک ببینیم تا بیشتر در باب این مفاهیم صحبت کنیم و در کنارش در باب لیبرالیسم و کمونیسم هم صحبت کنیم.
و اما در این قسمت مشخص هم قرار هست که در باب اخلاق و فلسفه و نقد اخلاق و فلسفه در این دو نگاه صحبت بکنیم.
موجز و مختصر.
در باب عناوینی که به ذهنمون میرسه و حالا شاید در آتی بیشتر و بیشتر در باب هر کدوم از این مفاهیم هم صحبت بشه.
خب اصولا وقتی در باب سرمایه داری و کمونیسم صحبت میکنیم، یکی از مفاهیم مهم تصویر انسان در دل این نگاه ها و این مکتب های فکری مدرن انسانی است.
خب ما صحبت کردیم یکی از اون نقاط قوت قاعدتا این پیشروی بوده.
یعنی وقتی به نقطه ابتدای به وجود اومدن به عنوان مثال سرمایه داری و لیبرالیسم نگاه می کنیم، می دونیم که برگرفته از دوران و عصر روشنگری است و در امتداد اون نگاهی که در رنسانس اتفاق افتاد و اصولا این ها پله هایی برای بالا رفتن انسان ها و زندگی بهتر انسان ها بود.
گفتیم که قاعدتا اومانیسم و نگاه های انسانگرایانه به نوعی نزدیکی و قرابت معنایی داره با مفاهیم لیبرالیسم و این ها یکی از اون نقاطی بوده که ما رو ذره ای دور کرده از اون خفقان گسترده و پله های ابتدایی بوده برای زندگی بهتر و بهزیستی جمعی برای تمامی انسان ها.
و خب قاعدتا مفهوم مارکسیسم هم در همین ابتدا برای کرامت بیشتر زندگی انسانی بوده و به واسطه رسیدن به برابری بیشتر بوده.
خب قاعدتا اینها نقاط ابتدایی و چرایی هست که من در قسمت اول و در مقدمه درباره اش صحبت کردم اما در آتی این نگاه ها تغییر می کند.
یعنی شما وقتی با تصویر انسان روبه رو می شوید در آن نقطه ابتدایی قرار هست که این تصویر تعبیری از خدا در آسمان ها بشه.
گفتم در این نگاه انسان گرایانه و کمونیستی که ما می شناسیم و درطول تاریخ هم درباره اش صحبت شده، شما مواجه میشوید با یک خدایی که تاج و تخت ازش گرفته میشه و این تاج و تخت به انسان به عنوان اشرف مخلوقات در همون نگاه الهی و یا انسان با کرامت در این نگاه اومانیستی داده میشه.
حالا این انسان هست که این تاج و تخت رو به سر میذاره اما این انسان دارای طبقات و مرتبتی هست.
یعنی همه انسان ها قرار نیست وارد این دالان بشن.
قرار نیست این تاج رو به سر بزارن.
قرار هست اون انگشت شماران و گلچین شدگانی باشند که این قدرت را در اختیار میگیرند.
در این تصویر ارائه شده در.
خب قاعدتا سرمایه داری کسی که سرمایه بیشتری داره وارد این دالان میشه وارد این قبیله میشه و مبدل به خدا میشه و حالا شما مواجه میشید با این تصویر ارائه شده از انسان در دل این انسان گرایی که از او معنای راستین و حقیقی که در نهایت بخواد ما رو به برابری برسونه تهی و بی معنا میشه، در نهایت داره دوباره طبقات بیشتری رو میسازه و حالا به جای خدا قرار هست که اون انسان قدرتمند قرار بگیره و اون انسان مثلا سفیدپوست مرد مختص به جامعه اروپایی قرار هست بیاد و درجایگاه خدا بنشینه و خارج از این در کنار این معنا ما مواجه میشیم از این انسان عامی و انسانی که به عنوان انسان معمول هست و خارج از این انتخابات هست، قرار هست که مبدل به ابزاری برای پیشرفت همون خدایگان بشه.
یعنی در نهایت شما مواجه میشید با یک ابزار برای دیگران، انسان و جایگاه انسان تعریف شده.
در دل این نگاه، سرمایه داری قرار است که او را مبدل به ابزاری بکند.
حالا قرار هست که این ابزار به واسطه نیاز دیگران معنا پیدا بکند و به ثروت برسد یا نرسد.
اصولا وقتی مواجه میشوید با همین فلسفه ای که ما تحت عنوان بازار آزاد میشناسیم هم قاعده همین شکلی است.
یعنی شما اگر مواجه میشوید با انسان هایی که دارای قیمت میشوند.
وقتی شما در یک جامعه سرمایه داری مثلا به یک موضوع مشخص نگاه میکنید، مثلا به انباشت ثروت در اختیار یک فرد نگاه میکنید، به جواهراتی نگاه میکنید، به ثروت انباشته شده، به ماشین، به خونه، به همه این عواملی که ساخته شده در دل این نگاه های سرمایه داری است.
حالا میتوانید خیلی ساده آن را با انسان ها مقایسه بکنید و ببینید که چقدر جان انسان ها بی ارزش است.
به فراخور آن جان تمام جانداران هم بی ارزش است و این بی معنا شدن انسان در دل این نگاه سرمایه داری است.
وقتی از این هم بگذرید و وارد اون نگاه کمونیستی بشید.
داستان به همین شکل است.
اون ها هم قرار است که انسان را مبدل به ابزاری بکنند برای پیشرفت. برای مقابله.
برای اینکه در این جنگ ساخته شده و در این دوقطبی به آن نوک پیکان برسند.
قرار هست بیشتر تولید بکنند.
قرار است کار را مقدس بشمارند و در دل این کار خود را غرق بکنند و خفه بکنند.
حالا انسانی است که دوباره مبدل به ابزار شده.
حالا این انسان در دل نگاه کاپیتالیستی و یا در دل نگاه سوسیالیستی.
در هر دوی این نگاه ها در نهایت قرار هست مبدل به ابزاری برای پیشرفت و توسعه بشه یا پیشرفت و توسعه فردی یا جمعی.
حالا هر چقدر این ها دارای اشکال هست، موضوع بحث ما نیست.
اینکه آیا واقعا اون ها به فکر پیشرفت جمعی هستند یا نه، موضوع بحث ما نیست.
در نهایت این ابزار شدن انسان و مبدل شدن به راهی برای رسیدن به هدف هست که موضوع بحث ما هست.
فارغ از این شما رو به رو میشید با تصویری از انسانی که انگاری که هیچ خودمختاری ندارد و ساخته ی تاریخ است، اصولا قرار است که تاریخ به او رنگ و بویی بدهد.
حرکت او را به پیش ببرد.
اصولا عاملیت قرار است که از انسان ها گرفته بشه.
دیگه عاملیتی نخواهند داشت.
چه در اون نگاه کاپیتالیستی و سرمایه داری که انسان مبدل به ابزار برای ساخت ثروت شده و تنها اون جماعت خدا تصویر شده هستند و نزدیک و مقربان او سرمایه داران و اون قبیله حاکم هستند که شاید جایگاهی داشته باشند و اصولا دیگران تنها و تنها ابزار و وسیله هستند و چه در نگاه کمونیستی هم داستان به همین شکل هست.
اصولا دیگه عاملیتی برای این ها تعبیر و تصور نمیشه.
اگر هم عاملیتی تصویر شد تا زمان انقلاب بود.
بعد از انقلابی که اتفاق می افته.
حالا هر کسی که عاملیتی برای خودش تعبیر کنه مبدل به ضد انقلاب و جاسوس و خیانت کار میشه و محکوم به مرگ هم خواهد شد.
ما وقتی به تصویر انسان در دل این نگاه نزدیک میشویم، در نهایت به یک نقطه مشخص میرسیم که انسان دیگر معنایی تحت عنوان انسان نخواهد داشت.
تنها مبدل به ابزاری خواهد شد برای پیشبرد اهداف جمعی و یا فردی.
اما فارغ از آن دو مسئله مهم یعنی آزادی و برابری که در دل این دو نگاه وجود دارد، موضوع مهم ماست.
وقتی ما در باب مثلا آزادی صحبت میکنیم، در دل نگاه سرمایه داری و لیبرالیسم مواجه میشویم با این آزادی که مدام داره شعار داده میشه، مدام داره دربارهش صحبت میشه.
اما پرسش مهم و اصلی این هست که آزادی به چه قیمت قرار هست که این آزادی رو به چه قیمتی به دست بیاریم؟
ما بارها در باب آزادی صحبت کردیم که آزادی به دور از مفهوم برابری معنایی نخواهد داشت.
اینجا این آزادی به دست اومده به قیمت و هزینه اسارت دیگران معنا خواهد شد.
یعنی شما تصویری را در نظر بگیرید که اگر قرار بر این نباشد که ما به برابری اعتقاد داشته باشیم و در راستای این برابری، منع آزار را به عنوان قاعده و قانون آزادی بپذیریم، دیگر چه کسی قرار است آزاد باشد؟
قاعدتا تنها کسانی آزاد خواهند بود که قدرت بیشتری داشته باشند که ثروت بیشتری داشته باشند.
تنها آزادی برای آنهاست.
و حالا وقتی شما مواجه میشوید با این نگاه ساخته شده در دل سرمایه داری هم ما را به همین سمت و سو میبرد که آزادی به قیمت از میان بردن آزادی دیگران هست.
این آزادی های فردی که مدام دارد گفته میشود به قیمت این هست که یک جماعتی در اسارت باشند و جماعت کارگری باشند که به واسطه اسارت خودشان آزادی را برای دیگران بسازند، به واسطه فقر خودشان ثروت برای دیگران بسازند و این همان نقطه تلاقی است که میتواند آزادی را بیمعنا بکند.
میتواند آزادی را مبدل به یک دیو چند سر بکن.
اگر برابری میداندار نباشد.
و حالا وقتی در باب آزادی صحبت میکنند.
و حالا در دل این نگاه کاپیتالیستی مدام مانور داده میشود پیرامون آزادی.
ما میتوانیم این تصویر را ببینیم که این آزادی تصویر شده هیچ سنخیتی با آزادی و معنای حقیقی آزادی ندارد.
و این آزادی اصولا به قیمت اسارت دیگران معنا میشود.
این ثروت به واسطه فقر دیگران معنا میشود.
و اینگونه هست که آزادی لگدمال میشود.
آزادی به قیمت نابودی دیگران در بین هست.
وقتی هم نزدیک به نگاه کمونیست ها و این نگاه چپی ها هم میشوید باز برابری میدان دار میشود.
اما به چه قیمتی؟
این برابری قرار هست به چه قیمت وارد این چرخه و زندگی و زیست جمعی مردمان بشود؟
قرار هست به قیمت از میان بردن تمام آزادی ها، سر سپردن در برابر حکومت مستبد و دولت تمامیت خواه در برابر خدایان، فرمانبردار بودن و اطاعت گری در برابر سر خم کردن در برابر سرکوب ها و خفقان ها و سانسور ها.
پروپاگاندا ها قرار است مردمانی باشند فرمانبردار طاعت گر تا در نهایت بتوانند برابری را بدست بیاورند.
برابری که هیچ معنا و سنخیتی با خود برابری هم ندارد.
برابری ای که قرار هست همگان را یکسان و به یک چشم ببیند نه در راستای حقوق، نه در راستای رسیدن به ثروت، نه در راستای توزیع عادلانه ثروت، نه در راستای در امان بودن، نه در راستای منع آزار همگان، بلکه در راستای یکسانی احمقانه و حماقت آلود که هیچ سنخیتی با واقعیت ندارد.
یعنی شما در هیچ جای جهان نمی توانید همگان را یکسان ببینید.
نه انسان را با حیوان یکسان ببینید نه خود انسان را با انسان، نه یک بچه پنج ساله را با یک مرد شصت ساله، با یک زن سی ساله.
اینها هیچ کدام با هم یکسان نیستند.
برابر هستند اما یکسان نیستند.
و حالا شما مواجه می شوید در دل این نگاه ابلهانه ای که پیرامون برابری شکل گرفته در نگاه های چپی اصولا صحبت از یکسانی میکنند و نه برابری.
و این یکسانی تعبیر شده را هم به قیمت و هزینه تمام آزادی ها دارن ارائه میدن.
قرار هست که آزادی رو از بین ببرند و سلاخی بکنند و به قربانگاه ببرند تا همه یکسان بشن.
یه یکسانی که همه چیز رو هم از میان خواهد برد.
اصولا به وجود آمدن این حکومت های کمونیستی بر همین پایه هست.
بر پایه ی به وجود آوردن یک پایه ی ننگین و مستبدانه برای یک دولت تمامیت خواه تا همه چیز رو در اختیار بگیره و به فراخور از میان بردن آزادی مردم و جمعیت مردم، حالا به اون ها یه تحفه ای از برابری بده.
برابری که هیچ سنخیتی هم برابری نداره.
ما وقتی ریز میشیم و از نزدیک به تصاویر ارائه شده در طول تاریخ از حکومت های سرمایه داری و کمونیسم رو به رو میشیم، میدونیم که این ها قرار بر یک چیز دارند یا قرار هست عدالت را بدون آزادی بدن یا قرار هست آزادی بدون عدالت بدن.
هر چند که خود عدالت و آزادی تعریف شده در دل آن ها هم هیچ سنخیتی با آن مفهوم و معنای واقعی ندارد، اما باز هم قرار است که در ازاء قربانی کردن و هزینه کردن، یکی از دو دیگری را میداندار بکنند و این نقطه ی افراطی است که ما را از معنای واقعی و حقیقی دور می کند.
این آن نقطه ای است که ما را در این منجلاب و مرداب غرق می کند و فردای نامشخصی را هم برای ما به وجود می آورد.
ما نیاز به همپوشانی این دو معنا داریم که اصولا این دو معنا بی هم معنایی نخواهند داشت.
ما در باب این نگاه مطلقی که وجود دارد در دل، اخلاق، در دل حقیقت و حقیقت گرایی در هر دو این دو نظام ها هم رو به رو هستیم.
اصولا این نگاه در نهایت به نقطه ای از افراط و تفریط خود خواهد رسید که هیچ نگاهی را قبول نخواهد کرد.
هیچ انتقاد و هیچ پرسشی رو قبول نخواهد کرد.
حقیقت مطلق رو برای خود خواهد دید.
اخلاق مطلق رو در خود خواهد دید.
یعنی شما نه تنها در نگاه کمونیسم یا سرمایه داری که در تمام نگاه های انسانی با این موضوع روبرو میشوید.
حقیقت تمام آن چیزیست که نزد منه همه دیگران باطل هستند.
همون چیزی که در اسلام وجود داره در دل کمونیست هم وجود داره.
در دل نظام های لیبرالیستی هم وجود همه اینها دارن دم از یک موضوع مشخص میزنن و اون هم تمام حقیقت برای ماست.
تمام اخلاق و اخلاق مطلق برای ماست.
حال با اینکه مثلا در همون نظام سرمایه داری دارای اینگونه حقوق دیگران و عدالت و برابری پایمال میشه و حتی حاضر به گوش سپردن به این انتقاد ها و تغییرات هم نیستند چرا که باور آوردن به این ها هیچ جایگاهی برای اون نگاه نسبی گرایانه وجود نداره.
در دل هر دوی این حکومت ها ما با یک مفهوم مشخص روبه رو هستیم که هدف وسیله رو توجیه میکنه.
شما وقتی به این جمله کلیشه ای می رسید که بار ها و بار ها هم شنیدید، حالا می تونید معنای حقیقی و حقه ی اون رو در همین دو نگاه ببینید.
یعنی اگر شما روبرو میشید با یک حکومت سرمایه داری، حالا به واسطه بازار حاضر هست که هر کاری انجام بده حاضره برای رسیدن به هدف هر وسیله ای رو هم توجیه کنه.
حاضره از گرسنگی به بیشماران بده اما به اون خواسته ای که داره برسه.
حاضر هست تمام گندم ها و برنج ها و آسیاب ها رو از بین ببره و آتش بزنه.
برای اینکه یک قیمتی که خودش می خواد و بازار قاعدتا به وجود خواهد آورد تعیین بکنه.
یعنی شما با این شکل افسار گسیخته هم روبرو میشید؟
اگر از سوی دیگری مواجه میشید با حکومت های کمونیستی، حالا این حکومت های کمونیستی حاضرند هر کاری و هر فضاحتی به بار بیارند.
حاضرند هر گونه وحشیگری رو به وجود بیاورند و سرکوبی را هم میدان دار بکنند تا حرف خودشان به کرسی بنشیند تا هدف غایی خودشان میدان دار باشد.
حاضرند همگان را از زیر تیغ بگذرانند.
همتای چیزی که گذراندند حاضرند به واسطه آن اعتقادات احمقانه ای که دارند با آن اقتصاد دستوری که بوجود آوردند باعث کشتار حتی میلیون ها نفر بشوند و قحطی را در کشور پایدار بکنند.
همتای چیزی که در چین یا روسیه اتفاق افتاد اما باز هم حاضر نیستند که این مشکلات را قبول کنند و حاضر نیستند که برای رسیدن به این هدف راه و وسیله درستی را انتخاب بکنند، حاضرند دست به گریبان هر وسیله ای بشوند، دستشون رو به هر راهی دراز بکنند، حتی کشتار، حتی خشونت، حتی اختناق، حتی سرکوب، حتی پاکسازی و هر رفتار شنیع دیگری در دولت های لیبرالیستی هم به همین شکل.
حالا این که شاید اونها در بوق و کرنا های بیشتری می کنند یا بیشتر موفق به لاپوشانی میشن، تفاوت میان هر دوی این نگاه ها در همین است که تا چه اندازه قدرت این لاپوشانی را داشته باشند و یا نداشته باشند.
تا چه اندازه در بوق و کرنا در موردش صحبت بکنند و یا سکوت بکنند.
اما نقطه اشتراک هر دوی این نگاه ها همین موضوعی است که هدف وسیله را توجیه می کند و اصولا برای این جماعت فقط و فقط هدف مهم است و هر وسیله ای هم در برابرشان قرار خواهد گرفت.
در این دو نگاه ما مواجه می شویم با یک دوگانگی احمقانه ای به وجود آمده در راستای اینکه فرد علیه جامعه قرار می گیرد و یا جامعه علیه فرد حاضر به این نزدیکی و قرابت این دو معنا با هم نیستند.
یعنی شما هیچوقت مواجه نمیشید با این مفهومی که به هم گره خورده.
ما زندگی جمعی می کنیم اما فردیت خودمان را هم قبول می کنیم و باید به فردیت خود هم احترام بزارید.
اما همواره در دو هر دوی این نگاه ها این دو موضوع در برابر هم قرار می گیرند.
همتای چیزی که ما مصداق آزادی و برابری دربارش صحبت کردیم، همان گونه که این جماعت در باب آزادی و برابری صحبت می کنند و اصولا یکی را به قربانگاه برای دیگری می برند.
در راستای این مفهوم هم داستان به همین شکل هست یا فرد بر علیه جامعه قرار میگیرد و یا جامعه برعلیه فرد هست.
خب ما یک فردی را می بینیم که همه چیز این جامعه داره فداش میشه در دل نگاه های سرمایه داری و اصولا انگار جماعتی اسیر و عبد و بنده هستند برای اینکه این فردیت او حفظ بشه و به همه آمال و آرزوهایش برسه و یا در برابرش.
در نگاه های کمونیستی قرار بر این هست که یک جامعه به یک سودایی برسد و تمام فردیت اون ها زیر پا گذاشته بشه.
تمام آزادی ها، قدرت انتخاب ها، تغیر دادن ها، همه این ها زیر پا گذاشته بشه به واسطه مثلا زندگی بهتر جمعی.
خب قاعدتا تشکیک در باب اصل این موضوعات هم وجود داره اما فارق از این تشکیک در این اصل ما مواجه میشیم با این اصل به وجود آمده یعنی از میان بردن فردیت در جامعه کمونیستی و یا بالعکس از زیر پا گذاشتن تمام نگاه های اجتماعی و پیشرفت های اجتماعی زیر پا و قربانی کردن در برابر فردیت آن هم یک جماعت مشخص.
پس از ما با این دوگانه و تناقض هم روبرو هستیم.
در دل این نگاه های به وجود آمده در نهایت ما مواجه میشویم با یک ایدئولوژی قدرتمند که مبدل به یک دین میشود خودش را حقیقت محض می داند و در پی از بین بردن و حذف شک است و اصولا حذف کردن شک و احساس، پرسشگری و انتقاد.
در نهایت ما را به یک نقطه می رساند.
پایان فلسفه است.
اصولا فلسفه و فلسفیدن در یک داستان قرار است که به وجود بیاید و آن هم تشکیک کردن است.
پرسش کردن هست.
کلیت فلسفه یعنی پرسش کردن و حالا ما وقتی داریم در باب یک نگرش صحبت می کنیم که در نهایت حقیقت را برای خود می داند و به هیچ گونه به این شک باور ندارد، به نقطه ای خواهد رسید که تمام شک ها را از بین ببرد و خود را مبدل به یک ایمان بکند.
و حالا این ایمان چشم و گوش بسته ما را به نقطه ای می رساند که دیگر فلسفه ای بر جا نخواهد بود.
همتای چیزی که در تمام این نگاه ها هم به وجود آمده و اصولا دیگر جایی برای فکر کردن، اندیشیدن و انتقاد کردن باقی نخواهد بود.
قاعدتا این ایدئولوژی های به وجود آمده چه در دل سرمایه داری و چه در دل کمونیسم ما را به نقطه ای رسانده از این افراط و این افراطی که در نهایت حقیقت را برای خود می داند و با حذف تمام شک ها، پرسش ها، پایان فلسفه را نوید پایان فلسفه هم به مفهوم از میان رفتن اخلاق و از میان رفتن پرسش هایی پیرامون مباحث اخلاقی است.
اگر شما در جهان سرمایه داری رو به رو می شوید، با یک جماعتی که تمام ثروت دیگران رو برای خود کرده اند و دارند خون مردم رو می مکند و درون شیشه ها می کنند با عرق جبین آنها به تمام ثروت ها رسیدند و آنها در فقر و بدبختی هستند.
به واسطه این پایان فلسفیدن است که دیگر پرسشی به وجود نمی آید.
دیگر پرسش های اخلاقی مطرح نمی شود و ما به نقطه ای نمی رسیم برای تغییر دادن.
در صورتی که می توانیم این تصویر واضح را در برابر ببینیم و به آن ایمان داشته باشیم و گواه بدهیم که این زیست جمعی و این دو نگاه زندگی در اسارت را برای مردمان پدید آورده، زندگی با از میان بردن برابری ها را به وجود آورد و در نهایت هر دو انسان ها را مبدل به ابزار هایی کردند برای پیشرفت.
خب قاعدتا در باب این دو نگاه و نقد اخلاقی و فلسفی آن ها میشه ساعت ها صحبت کرد.
اما من سعی کردم موجز صحبت کنم تا در نهایت به قسمت انتهایی برسیم و در باب گزینه جایگزین صحبت کنیم.
قاعدتا در باب لیبرالیسم و کمونیسم.
در باب مصادیق و اتفاقاتش میشه ساعتها صحبت کرد.
در اتریش شاید در باب این مسائل هم صحبت کردیم اما به اندازه کافی تو این قسمت های ارائه شده سعی کردیم در باب این کلیت و این معنای کلی و این موضوع مهم آزادی و برابری و تعابیر و تفاسیری که در این دو نگاه وجود داره صحبت کن.
در این انتهای برنامه دوست دارم باهاتون مطرح کنم که اگر دوست دارید این صدا شنیده بشه این راه تغییر شکل بگیره میتونید آثار من رو با دیگران به اشتراک بذارید.
منظور از آثار هم خلاصه به برنامه ای به نام جان نمیشه.
من پیش از اینکه بخوام برنامه ای به نام جان رو ضبط و منتشر کنم، آرا و افکار و عقاید ام رو تحت عناوین کتابهایی به رشته تحریر در آورد.
تمامی این آثار به صورت رایگان در وبسایت جهان آرمانی در اختیار شما دوستان هست.
میتونید با مراجعه به وبسایت این آثار رو به صورت رایگان دریافت کنید و اگر دوست داشتید این صداهای تغییر شکل بگیره و این راه ادامه پیدا کنه اون رو با دیگران هم به اشتراک بگذارید.
ممنون که همراه من بودید.
من نیما شهسواری و این برنامه بنام جان بود.
در پناه آزادی.
قسمت 6
سلام دوستان من نیما شهسواری و این برنامه به نام جان است با شماست.
این قسمت ششم از ویژه برنامه نقد لیبرالیسم و کمونیسم است و ما قراره توی این قسمت در باب پیوند آزادی و برابری صحبت بکنیم.
ممنون که همراه من هستید.
خب دوستان توی این ویژه برنامه مشخص ما سعی کردیم که نقد هایی رو پیرامون کمونیسم و لیبرالیسم داشته باشیم.
این دو نگاه مشخص در جهان مدرن که یک دوقطبی رو به وجود آورده اند و زندگی ما رو تحت تاثیر قرار دادند و اصولا جهان مدرن با این دو نگاه گره خورده و عجین شده.
این دو نگاه اقتصادی که به ذات شاید نگاه های اقتصادی باشه اما در نهایت تمام نوع زندگی ما و تمام المان های زندگی ما رو تحت تاثیر خودش قرار داده.
سعی کردیم در باب این دو موضوع صحبت کنیم و موضوع اصلی که در دل آن ها وجود داشته هم قاعدتا مسئله آزادی و برابری بوده.
آزادی و برابری که هر کدام از این ها یکی از این عناوین را به اختیار خود گرفته اند، به زندان و حصر خود درآورده اند و در نهایت با قربانی کردن دیگری سعی کرده اند یکی را هر چند نصفه و نیمه و پر از تناقض و به دور از واقعیت میداندار کنند.
و ما سعی کردیم بیش تر در باب آزادی و برابری نهفته در این مباحث صحبت بکنیم.
در باب لطمه ها و معایبی که هر کدام از این دو نگاه داشته اند.
در باب اخلاق و فلسفه، در باب مقدمه و در نهایت در باب این موضوعات صحبت بکنیم.
در این قسمت انتهایی هم سعی می کنیم که یک راهکار سوم و به نوعی یک نگاه تازه ای را ارائه بدهیم که پیوند آزادی و برابری و در کنار هم بودنش هست.
یعنی ما گفتیم که اصولا چه نگاه لیبرالیسم و سرمایه داری و چه نگاه کمونیستی.
خب یک نقطه عطفی بوده، یک پله ای بوده برای ترقی و پیشرفت جامعه انسانی و زندگی جمعی ما.
اما اون نقطه ای ما رو دور کرده که خط بطلانی کشیده و اجازه نداده تا ادامه پیدا بکنه.
این طریقت در راه خودش ادامه پیدا بکنه.
اون جایی که ما دچار این افراط شدیم دچار این نگاه های متعصبانه شدیم و این ایستایی رو در برابر دیدیم.
اونجا اون خط بطلانی بوده که ما رو از پیشرفت و توسعه در برابر اون ایستادگی کرده.
نه پیشرفتی که در دل این دو معنا و این دو نگاه تصویرشده نه اون پیشرفتی که در پی ساختن هست در پی رقابت است.
پیشرفت در بهزیستی و زندگی بهتر و جمعی همه جان ها نه فقط انسان ها.
حالا با توجه به نگاه هایی که در این نگاه وجود داره همون انسان ها هم ما شاهدش نبودیم و حالا قصد داریم که در باب این مسأله صحبت بکنیم.
نکته مهم و اساسی این هستش که ما در دل دنیای خودمون نه به این جهان نیاز داریم و نه به اون جهان، نه به جهان تصویر شده توسط لیبرالیسم نیاز داریم و نه به اون جهانی که کمونیست ها دارن تصویر میکنن.
به هیچ کدوم از این دو نگاه به صورت مجزا نیاز نداریم بلکه به اشتراک و در کنار هم بودن این نگاها نیاز داریم.
ما نیاز داریم تا این دو نگاه تجمیع بشن و با هم همبسته بشن.
وابستگی میان این دو در نهایت ما رو به نقطه ای برسونه تا جهان بهتری رو بوجود بیاریم.
نه وابسته به آن باشیم نه وابسته به ای.
چرا که هر کدوم از این ها قرار هست که یکی از این دو عنوان مهم و اساسی که بی هم معنایی ندارند رو از میان ببرند.
اگر شما به سمت و سوی نگاه های سرمایه داری میل داشته باشید، فارق از اینکه خود دچار اون قبیله باشید که قاعدتا به واسطه قرابت و سود و منفعتی که می برید اون نظام و اون نگاه رو می پسندید.
اما اگر دور از اون دایره باشید قاعدتا می دونید که اون ها قرار هست که برابری رو سلاخی بکنند، اون هم در برابر آزادی که هیچ معنایی نخواهد داشت.
و ما می دونیم که آزادی و برابری در کنار هم معنا خواهد شد و قاعدتا بلعکس هم در دل نگاه های کمونیستی هم به همین شکل هست.
پس ما باید نقطه ابتدایی رو در دل این بحث با این آغاز بکنیم که ما نه به این و نه به آن به هیچ کدوم از این دو نیازی نداریم.
جهان دیگری لازم هست که در دل اون با ادغام این دو نگاه و با اشتراکات این دو نگاه و در عین حال با پیش رفتن و با پرسشگری در دل اون جهان تازه ای رو تصویر کنیم.
ما نیاز به یک تجربه میانه داریم.
تجربه های میانه ای که در همین جهان امروزی هم اتفاق افتاده.
یعنی شما وقتی به دور و اطراف خود نگاه می کنید به جهانی که امروز ساخته شده به عنوان مثال اون چیزی که تحت عنوان سوسیال دموکراسی ما میشناسیم یک نگاه معقول از این دو نگاه در کنار هم است.
سوسیال دموکراسی که قرار هست نه آزادی رو آنگونه لگدمال بکنه در ازای برابری و نه قرار هست که برابری رو به سلاخ خانه ببره برای رسیدن به آزادی قرار هست در همون دموکراسی تعبیر شده و تصویر شده حالا پا به میدان بذاره و برابری و رفاه جمعی و بهزیستی رو هم در خودش به وجود بیاره و حالا زندگی بهتر جمعی رو پدید بیاره.
کاری که در این جوامع سوسیالیستی سعی در انجامشون هست.
سوسیال دموکراسی که امروز ما میتونیم نمونه هاش رو ببینیم.
در کشورهای حوزه اسکاندیناوی میتونیم اشکالی از اون رو ببینیم.
قاعدتا میشه نقدهای بسیاری بهش کرد و اصولا ما با همین نگاه منتقدانه و پرسشگر هست که میل به پیش رفتن داریم، میل به تغییر داریم و اصولا باید این نگاه را در وجود خود هم پاس بداریم و اصولا به دنبال راه و طریقتی باشیم تا با همین نقدها به فردای بهتری برسیم.
اما با توجه به چیزی که امروز در جهان وجود دارد، ما میتوانیم به نقطهای برسیم که قاعدتا نه آن نگاه متعصبانه در دل لیبرالیسم و نه آن نگاه متعصبانه در دل کمونیسم راهگشای ما نیست و ما نیاز به یک حد تعادل و یک تجربه میانهای داریم که قاعدتا سوسیال دموکراسی و یا حتی آنارشیست های مشارکتی که در جهان وجود دارد و قاعدتا اشکال کمتر نظام مندی هست هم می تواند راهگشای ما باشد.
قاعدتا ما میتوانیم با نگاه به این تجربه ها ببینیم که بله با میل به برابری و در عین حال با میل به آزادی و پیوند این دو در کنار هم میتوانیم جامعه بهتری بسازیم.
میتوانیم جامعه ای به دور از تمامی معایب بسازیم.
جامعهای که اینگونه دچار فروپاشی ها نشود.
این گونه تفاوت های طبقاتی در دلش بیداد نکند و این گونه مردمان را خسته از دنیا نکند.
این گونه مفهوم انسان و جان را بی معنا نکند.
مبدل به ابزار نکند، همه چیز را در رقابت و پیشرفت ها تعبیر و تفسیر نکند.
ما نیاز داریم تا یک نگاه تازه ای را داشته باشیم.
ما قاعدتا نیاز داریم تا یک بازتعریف دوباره ای نسبت به آزادی داشته باشیم.
خیلی فراتر از فردگرایی.
ما نیاز داریم تا عمیق تر از این نوع نگاه یک آزادی دوباره ای را تصویر کنیم.
آزادی ای که در دل خودش قاعدتا باید آزار نرساندن به دیگران، دیگرانی به وسعت تمام جان ها در جهان و فریاد برابری در دل آزادی را نوید بدهیم.
ما نیاز داریم تا این آزادی را دوباره بازتعریف کنیم و فراتر از مرزهای فردگرایی و قدرت پرستی بشویم و آزادی را تنها در اختیار کسانی که قدرت بیشتری دارند قرار ندهیم.
ما قرار هست که این بار آزادی را دوباره تعریف کنیم و در دل این تعریف دوباره خود همگان را آزاد تصویر کنیم.
همگانی به وسعت تمام جان ها.
نه فقط انسان ها، نه فقط یک نژاد از انسان ها، نه فقط یک جنسیت از انسان ها، بلکه تمام جان ها، همه جان های جهان چه انسان، چه حیوان و چه گیاه.
حالا با این بازتعریف دوباره از آزادی می توانیم وارد یک میدان برای تغییر دادن بشویم.
دیگر در دل این آزادی تعریف شده شما مواجه نمی شوید با این شکل زننده از آزادی های فردی که بیانگر خودخواهی است، بیانگر قدرت پرستی است.
بیانگر از میان بردن برابری و آزادی در امتداد هم هست چرا که می دانیم این آزادی بدون برابری معنا نخواهد داشت چرا که میدانیم این آزادی و برابری در پیوند با هم معنا میشوند. میشوند.
اگر ما دنیایی را تصور کنیم که در دل آن به آزار نرساندن دیگران و وسعت برابری در دل آن باوری نداشته باشیم.
هر کسی که زور بیشتری داشته باشد، آزادی بیشتری هم خواهد داشت اما به قیمت و هزینه اسارت دیگران.
همتای چیزی که در جمهوری اسلامی وجود دارد در این حکومت های کمونیستی هم وجود داشته و در دل حکومت های سرمایه داری هم وجود دارد.
آزادی فردی جماعتی در ازای اسارت بیشمار آدم ثروت برای جماعتی در ازای فقر بیشمار هزینه میشود دیگران تا این جماعت قدرتمند به آن آرزوها و خواسته هایشان برسند.
آرزو های این جماعت کشته میشود تا آنها آرزومند شوند و یا آرزوهایشان برآورده شود.
پس ما نیاز داریم با این بازتعریف دوباره یک آزادی دوباره ای را معنا کنیم که فراتر از فردیت است و در دل جامعه و در دل برابری معنا می شود و عمیق تر از آن چیزیست که در دل این نگاه های آلوده تصویر شده.
ما نیاز داریم تا عدالت را اینبار به دور از اجبار و به دور از اکراه تصویر بکنیم.
ما نیاز داریم تا برابری را دوباره و دوباره تعریف بکنیم.
برابری ای که در دل خود هیچ مرزی نداشته باشد.
برابری ای که قرار بر این نداشته باشد تا همه را یکسان تصویر بکند، بلکه در حقوق قرار است که برابری را بوجود بیاورد.
ما قرار نیست که در برابر تفاوت ها بایستیم و بگوییم که همه یکسان هستیم.
نه، قاعدتا زن و مرد با هم فرق میکنند.
قاعدتا از همه نظر با هم متفاوت هستند و به فراخور این تفاوت حتی نیاز دارند که قواعد متفاوتی هم داشته باشند.
ما وقتی در باب برابری جان صحبت میکنیم یعنی تمام جان های جهان مستحق زیستن هستند، نباید بهشون آزاری رسونده بشه و هر جا نقطه ای این آزار به وجود بیاید آنجا نقطه ای است که آزادی از میان رفته.
آزادی بی معنا شده.
پس ما نیاز داریم با این بازتعریف های دوباره دوباره همه چیز را معنا بکنیم.
ما نیاز داریم تا این عدالت رو، این برابری را دوباره معنا بکنیم، نه در دل یک ثانیه، بلکه در دل حقوق برابر.
در دل آزادی برابر. در دل. فردای برابر.
در دل ثروت.
به مساوات تقسیم شده در ازای کار برابر.
ما قرار است که این برابری را دوباره تعریف کنیم و به دور از اجبار، به دور از از میان بردن آزادی ها.
قرار نیست که آزادی را قربانی بکنیم برای رسیدن به برابری.
چرا که اصولا این دو در کنار هم معنا پیدا می کنند و در نهایت فرزند خلف این دو آرامش و بهزیستی هست.
هر جایی که ما شاهد این همزیستی مسالمت آمیز میان آزادی و برابری باشیم هست که میتوانیم آسایش و آرامش را ببینیم و بهزیستی را ببینیم و زندگی بهتر را ببینیم.
و تمام هدف غایی ما در جهان هم رسیدن به همین بهزیستی نه فقط برای انسان و گونه خاصی از انسان ها و نژاد خاص و جنسیت خاص، بلکه برای تمام موجودات زنده هست.
تمام جانداران تا بتوانند در آزادی و عدالت و برابری زندگی کنند.
ما قاعدتا نیاز به اخلاق همکاری داریم و نه رقابت.
یعنی ما وقتی داریم در باب این جهان ساخته شده نگاه میکنیم و می بینیمش.
میدانیم که همه چیز این دنیا رقابت است چه در جهان کمونیستی و چه در جهان سرمایه داری.
جهان سرمایه داری مدام داره در اشکال مختلف و به ابنای مختلفی به تمام انسان ها نوید این رو میده که برای رسیدن باید وارد این چرخه ی رقابت بشن.
رقابتی که قرار هست دیگران رو از میدان به در کنه قرار هست که پا بر گرده ی دیگران بر کول های دیگران بگذارند تا به اون نقطه ی قله ها برسند.
دائما در حال نابود کردن زندگی دیگران برای رسیدن به آزادی های خود هستند برای رسیدن به ثروت و قدرت و زندگی بهتر خود هستند.
ما می بینیم که این رقابت در دل همان حکومت های کمونیستی هم شکل می گیرد و چگونه یک داستان بی انتها و یک جهان بی انتها را تصویر می کند تا در دل آن تنها و تنها به پیش برود.
برای فردایی نامشخص در رقابتی بی معنا و همه زندگی و همه آزادی و همه برابری را سلاخی کنند.
از میان ببرند برای فردای نامشخصی که معلوم نیست به کجا خواهند رسید.
ما در دل دنیایی که امروز تا این حد از میان رفتن همکاری را می بینیم و تنها و تنها رقابت است که میدان دار است، قرار است که همکاری و همزیستی را میدان دار کنیم.
قرار است که در دل این برابری تصویری ارائه دهیم تا انسان ها و همه جان ها در کنار هم و با همکاری هم بتوانند زندگی بهتری را داشته باشند.
قرار است که ما تصویر ارائه دهنده نسبت به انقلاب یک انقلاب متفاوت از انقلاب وحشیانه و وحشی خویان باشد، انقلابی در راستای رسیدن به آزادی برای همگان باشد.
قرار است که انسان ها آزادی را خود تعریف کنند.
قرار بر این نیست که من به عنوان یک متکلم الوحده بیایم و آزادی را تعریف کنم و بگویم این آزادی شماست. نه.
قاعدتا انسان ها متکثر هستند و قاعدتا نگاه های متفاوتی دارند.
می تواند آزادی تعریف شده از نگاه آنها معنای اسارت برای من باشد.
یعنی شما تصور کنید من با تمام باورهایم در برابر یک مسلمان، با تمام باورهایش.
خب قاعدتا تمام تصاویر ارائه شده توسط او نسبت به اسلام و آزادی برای من معنای اسارت است و می تواند این موضوع بالعکس هم باشد.
من هر چیزی که به عنوان آزادی می شناسم را او به عنوان اسارت تلقی کند.
اما ما باید یک نقطه داشته باشیم و آن هم قانون و قاعده آزادی و آزار نرساندن به دیگران باشد.
وقتی این قاعده و این چارچوب قبول بشه حالا هر کس می تونه آرزوی خودش رو مبنی بر آزادی بدونه.
و ما نیاز داریم برای رسیدن به دنیایی اینگونه.
و در نهایت انقلابی که در دل اون آرمان ها و ایده ها و آرزوی همگان معنا پیدا بکنه و تعبیر بشه.
ما به دنبال ساختن جهان آرمانی هستیم که در دلش آرمان ها میداندار بشوند، آرزو ها میدان دار بشند.
آزادی با اون قاعده مشخصی که آزادی و برابری رو معنا می کنه، حالا میدان دار جولان دادن نگاه های متفاوت و آرزوهای متفاوت باشه.
ما در نهایت باید به نقطه ای برسیم که این اخلاق همکاری میدان دار بشه و رقابت از میان برداشته بشه و انقلاب ما انقلاب بی کران برای رسیدن همگان به آزادی ها و آرزوها و آرمان های خودش باشه.
ما نیاز داریم در این دنیای تازه تصویر شده از همه قدرت ها استفاده بکنیم.
از فن آوری استفاده بکنیم.
از مشارکت استفاده کنیم و یک باز طراحی دوباره ای نسبت به جامعه داشته باشیم.
ما نیاز نیست که همه دنیای خودمان را در اختیار بازارآزاد بزاریم.
ما قرار نیست که خودمون رو به این قدیسه تازه و این دیو چند سر بفروشیم.
ما قرار هست که از تمام دانش خودمون، از تمام فناوری خودمون، از تمام علوم خودمون استفاده کنیم تا جهان رو جای بهتری بکنه.
موضوع اصلی و نهایی در اون نگاه هست.
نگاهی که به هدف مشخص در برابر وجود داره.
ما قرار بر این داریم تا زندگی بهتر رو نه فقط برای یک دسته و یک قبیله که برای تمام جانداران پدید بیاریم.
پس قاعدتا از تمام ابزارها هم استفاده خواهیم کرد.
برای اینکه این بهزیستی برای همگان تصویر بشه.
پس ما نیاز داریم از تمام قوا استفاده بکنیم، از تمام مشارکت ها و همکاری ها استفاده بکنیم و در کنار هم یک باز طراحی دوباره ای را نسبت به زندگی جمعی داشته باشیم.
با در نظر گرفتن اینکه هر جماعتی میتوانند آزادی خود را تصویر کنند و در دل جهان آرمانی به آن آزادی و رویای خودشان هم برسند.
اما در نهایت قرار بر این است که ما با نگاه خودمان یک تصویر تازه ای نسبت به آزادی و برابری ارائه بدهیم.
وقتی در باب آزادی صحبت میکنیم، مفهوم تمامیت و کلیت این مبناست.
وقتی در باب آزادی صحبت میکنیم، در باب قلمرو آرمانی صحبت میکنیم، در باب جهان آرمانی صحبت میکنیم.
وقتی من در باب قلمروی آرمانی صحبت میکنم، دارم در باب یک نگاه تازه صحبت میکنم که در دلش قرار است که فکر جمعی ما راهگشا باشد.
قرار است که کسی در دل آن قدرت مطلقه ای نداشته باشد.
قرار است که ما دموکراسی را تا جای ممکن مستقیم تر و مستقیم تر بکنیم.
قرار است دموکراسی را به نقطه ای برسانیم که بر اساس تخصص کسانی باشد که آرای خودشان را ارائه بدهند.
قرار بر به وجود آوردن یک هیئتی است برای اداره کردن کشور.
نه اینکه یک قدرت مطلقه ای.
حالا در هر لباسی از رهبر شما در نظر بگیرید تا رییس جمهور بر آن نقطه و آن کرسی بنشیند.
قرار نیست که دوباره یک بالماسکه و تئاتری ساخته بشود و نمایشی ارائه شود برای اینکه قدرتمندان و ثروتمندان دوباره قدرت و ثروت را در اختیار بگیرند.
قرار است که متخصصین به واسطه آرای متخصصین آن هم در یک جمع کثیری در آن نگاهی که دارند و به واسطه آراء تصمیم های درست بگیرند و قرار است ما به نقطه ای برسیم که جامعه را اداره بکنیم با نظارت و با علم و دانشی که در اختیار متخصصین هست، راهکارهای درست و علمی را ارائه بدهیم نه به واسطه باورها و اعتقادات و ایدئولوژی هایی که وجود داره.
اما خب قاعدتا در حوصله این برنامه نمیگنجه که من در باب این مسائل صحبت بکنم.
در کتاب قلمرو آرمانی، در کتاب جهان آرمانی من پیرامون این نگاه ها صحبت کردم.
در ویژه برنامه های آتی به نام جان هم سعی می کنم ویژه برنامه هایی داشته باشم که پیرامون خود، جهان آرمانی و قلمروی آرمانی اما در شکل موجز خود در همین برنامه اشارت من در این مبنا این است که ما باید به اون نقطه ای برسیم که آزادی رو دوباره بازتعریف کنیم، برابری رو دوباره بازتعریف کنیم و با این نگاه های تازه خودمون پیرامون آزادی و رسیدن به برابری، یک جامعه تازه رو پدید بیاریم که در دل همگان در آزادی و برابری زندگی کنند.
شاید مهم ترین و بزرگ ترین کار ما پیش از رسیدن به این تحولات، دعوت به اندیشیدن باشد.
تغییر برای فردا باشد.
به وجود آوردن این احساس پرسشگری و روحیه انتقادی باشد.
ما شاید بزرگ ترین دستاوردی که می توانیم در دنیای حال حاضر داشته باشیم همین بیدارگری انسان ها و به فکر فرو بردن اون ها آنها باشد.
ما نیاز داریم تا مردمان را دعوت به این دو بار فکر کردن بکنیم.
ما نیاز داریم تا آنها در باب تمام باورهای خودشان ریز بشوند و به آن انتقاد داشته باشند.
اصولا ما نیاز داریم تا این شک کردن را در دل آنها بیدار بکنیم.
یکی از اصولی است که فردای روشن را برای ما خواهد ساخت.
ما نیاز داریم تا این بیداری را وارد میدان و جرگه زندگی جمعی انسان بکنیم تا در نهایت فردای روشنی را برای خود و دیگران بسازیم.
قاعدتا گزینه سوم و جایگزینی برای فردای ما در شکل سیاسی، پیوند آزادی و برابری است.
ما نیاز داریم تا از تمام تجارب انسانی استفاده بکنیم و با نگاه منتقدانه و پرسشگر خودمان نقاط مثبت هر کدام از این باورها را بگیریم و در پیوند با هم یک نگاه تازه ای را پدید بیاوریم که پیوند آزادی و برابری را نوید می دهد.
ما نیاز داریم تا با بازتعریف دوباره آزادی و برابری جهان تازه ای را به وجود بیاوریم و با این اخلاق همکاری به جای رقابت با استفاده از تمام ابزارها در راستای رسیدن به جهان آرمانی و قلمروی آرمانی، مردمان را دعوت به اندیشیدن و در نهایت تغییر برای فردا بود.
خب قاعدتا در باب این مسائل میشه ساعتها صحبت کرد و میتونم در باب جهان آرمانی و قلمرو آرمانی و ایده ها و آرمان های خودم صحبت کنم.
در باب آزادی و برابری که بهش باور دارم.
اما خب قاعدتا در باب این مسائل من کتاب های مختلفی نوشتم.
میتونید مراجعه کنید، این کتاب ها رو بخونید، از خود قلمرو آرمانی، جهان آرمانی و یا هر کدوم از آثار من پیرامون همین مفاهیم هست.
چرا که بزرگترین باور من همین پیوند آزادی و برابری است.
نگاه به جهان آرمانی هست.
آزادی همه جانبه هست و تعریف مشخصی که من نسبت به آزادی دارم به نظرم به اندازه کافی در این ویژه برنامه پیرامون لیبرالیسم و کمونیسم صحبت کردیم تا در نهایت باز هم در باب آزادی و برابری صحبت کنیم در آتی.
قاعدتا در باب مصادیق مختلف هم صحبت خواهیم کرد چه پیرامون لیبرالیسم، چه پیرامون کمونیسم و چه در باب باورهای خودم و آزادی و برابری.
در انتهای برنامه هم دوست دارم باهاتون مطرح کنم که اگر دوست دارید این صدا شنیده بشه و این راه تغییر شکل بگیره، میتونید آثار من رو با دیگران به اشتراک بذارید.
منظور از آثار هم خلاصه به برنامه ای به نام جان نمیشه.
من پیش از این که بخوام برنامه ای به نام جان رو ضبط و منتشر کنم، آرا و افکار و عقاید رو تحت عناوین کتاب هایی به رشته تحریر درآوردم.
تمامی این آثار به صورت رایگان در وبسایت جهان آرمانی در اختیار شما دوستان هست.
میتونید با مراجعه به این وبسایت آثار رو به صورت رایگان دریافت کنید و اگر دوست داشتید این صداهای تغییر شکل بگیره و این راه ادامه پیدا کنه اون رو با دیگران هم به اشتراک بگذارید.
ممنون که همراه من بودید.
من نیما شهسواری و این برنامه به نام جان بود.
در پناه آزادی.
قسمت اول
سلام دوستان من نیما شهسواری و این برنامه ای به نام جان است با شما هستم.
این قسمت اول از ویژه برنامه نقد لیبرالیسم و کمونیسم هست و ما قراره تو این قسمت یه مقدمه ای نسبت به این موضوع داشته باشیم.
ممنون که همراه من هستید.
خب دوستان توی این ویژه برنامه مشخص ما قرار هست که در باب لیبرالیسم و کمونیسم صحبت بکنیم.
دو نوع نگاهی که جهان مدرن امروز ما رو تحت تاثیر خودش قرار داده.
خب قاعدتا نوع نگاه اقتصادی است اما در تمام ارکان زندگی شخصی و اجتماعی ما نقش پررنگی داره.
امروز ساختارهای حکومتی و سیاسی هم برگرفته از این نگاه هستند.
اگر یک مقدار هم عقب تر جهان رو نگاه میکردی دیگه در اون دوران جنگ سرد یک دوقطبی بزرگی در جهان وجود داشت که فقط و فقط دو طرفش همین لیبرالیسم و کمونیسم با نام های دیگری که ما میشناسیم وجود داشت و همان جهان غرب و شرق و بلوک غرب به عنوان نماینده کمونیسم و جهان غربی هم به عنوان نماینده لیبرالیسم شناخته میشد.
حالا هر چند که در این سالیان بعدی مقداری اشکال متفاوت مثلا همتای سوسیال دموکراسی که ما میشناسیم بوجود آمده و یک مقدار از این دوگانگی کم کرده، اما در مجموع تقریبا میشه بهش اشاره کرد.
این دوگانه لیبرالیسم و کمونیسم مهم ترین نوع نگاه در جهان مدرن هست و ما قراره در این ویژه برنامه نقدی نسبت به این دو نگاه داشته باشیم و بیشتر دربارشون صحبت بکنیم.
در باب تاریخچه فلسفه، نوع نگاه، مضراتی که داشتند و اصولا این دو نوع نگاه را با هم قیاس بکنیم و در نهایت امر هم به اون تصویر مشخصی که خودمان دوست داریم برسیم و اون راهکار رو نگاه خودمون رو هم ارائه بدیم.
در این قسمت ابتدایی هم سعی میشه که یک توضیحات کلی پیرامون این برنامه و اصولا مفاهیم لیبرالیسم و کمونیسم رو مطرح کنیم و در قسمت های آتی هم به موضوعات بیشتری اشاره کنیم.
خب اصولا وقتی ما در باب این دو معنا صحبت میکنیم به واسطه اینکه این دو معنا به شدت گره خورده با مباحث اقتصادی است، بیشتر از هر چیزی همان موضوعات اقتصادی است که ما رو درگیر خودش میکنه.
اما نمیشه این حقیقت را کتمان کرد که این دو نوع نگاه مشخص جهان پیرامونی ما و زندگی شخصی ما رو تحت تاثیر خودش قرار داده.
فارغ از اون نگاه اقتصادی مشخصی که در لیبرالیسم و کمونیسم وجود داره، آزادی های فردی و فردگرایی و اصولا اختصاص بیشتر لیبرالیسم به آزادی و کمونیسم به برابری.
اما قاعدتا نوع حکومت و نوع نگاهی که به حکومت دارند رو هم در خودش جای داده و ما سعی میکنیم کم و بیش در باب این موضوعات صحبت بکنیم.
این ویژه برنامه اصولا در باب این مساله و این نوع نگاه هست که ما وقتی مواجه میشویم با لیبرالیسم و کمونیسم یک موضوع برامون مشخص میشه.
یعنی در یک توضیح کوتاه و موجز اگر بخوایم در باب این دو نگاه صحبت بکنیم و اون رو نقد بکنیم اینگونه هستش که در لیبرالیسم روبرو میشیم با از میان بردن عدالت، قربانی کردن، برابری و برابری رو زیر پای آزادی قربانی میکنن و در کمونیسم هم موضوع دقیقا برعکس همین هست.
یعنی در اینجا آزادی هست که قربانی در برابر برابری میکنند.
برابری که دیگه کم کم نزدیک به یکسانی میشه.
یعنی در همین توضیح موجز میشه اون نقد کلی نسبت به لیبرالیسم و کمونیسم رو مطرح کرد.
یعنی دو نوع نگاه مشخصی که یکی نگاه اصلی خودش رو روی آزادی گذاشته و دیگری روی برابری گذاشته به قیمت و هزینه دیگری.
یعنی حاضرند که آزادی رو به قیمت نابود کردن برابری یا برابری رو به قیمت و هزینه نابود کردن آزادی بدست بیارن و اصولا این دو نوع نگاه بر همین پایه شکل گرفته و حالا هر چه قدر بیشتر نزدیک بشیم سعی میکنیم این عنوان مشخص و این معنای مشخص را بیشتر موشکافی کنیم و به موضوعات مختلف در این طیف بپردازیم.
وقتی در باب لیبرالیسم صحبت میکنیم یعنی همان نگاهی که امروز ما تحت عنوان بازار آزاد میشناسیم، لیبرالیسم یک ریشه تفکر تاریخی را در خود دارد.
یعنی شما از عصر روشنگری و حتی رنسانس می توانید ردپای لیبرالیسم ببینید.
متفکرین زیادی داشته، صحبت های بسزایی انجام شده تا در نهایت ما با این شکل امروزی که به عنوان جامعه سرمایهداری میشناسیم و همین نئولیبرالیسم هم که امروز در جهان خیلی نهادینه شده باهاش روبه رو میشیم.
اما تمام اینها ریشه در اون افکار ابتدایی داره.
افکار ابتدایی که در راستای پیشرفت و زندگی بهتر انسان ها بوده.
یعنی ما وقتی به تاریخ گذشته جهان نگاه میکنیم، در آن دوران ابتدایی خوب میدانیم که نوع حکومت ها همواره نوع نگاه نسبت به جهان همواره بر پایه همان تعاریف مشخص خداباورانه ای است که ما تحت عنوان فرهنگ خدا میشناسیم.
یعنی همواره استبداد و خودکامگی بوده که همه جهان را به پیش برد.
در طول تاریخ تمام کشورها فارغ از اون زنگ تفریح های کوچکی که در تاریخ ما در جای جای جهان باهاش روبرو شدیم، فارغ از اون یکدستی و هماهنگی وجود داشته در سراسر جهان پیرامون این نگاه استبدادی و اون فرهنگ خدایی که میشناسیم همه جا امپراتوری هایی بوده، پادشاهی هایی بوده که اصولا نوع نگاه و اینکه جهان را چگونه به پیش ببرند در راستای همین استبداد جمعی بوده.
اما لیبرالیسم و این نگاه یک گام رو به پیشرفت ورای زندگی انسانی بوده.
مفاهیمی که پیرامون آزادی مطرح میشود.
در عصر روشنگری در نهایت زندگی جمعی ما رو به پیشرفت میاره اما خب قاعدتا درش تناقضات زیادی هست.
نقدهای زیادی هست بهش.
اما اون ریشه ابتدایی برگرفته از همون میل به پیشرفت هست.
یعنی شما وقتی مواجه میشید با این حق و مشروعیت الهی که متصور میشه و یک قدرت ماورایی رو فارغ از قدرت انسانها و زندگی عادی اونها متصور میشده، خب ما رو بیشتر و بیشتر در کام اون خودکامگی و استبداد غرق میکرد.
اما وقتی شما مواجه میشید با این نگاه های لیبرالیسم، برای درهم شکستن این قدرت و یگانگی، خب مواجه میشید با پیشرفتی که حالا انسان ها میتونستن برای بهتر زیستن خودشون انجام بدن.
پس ریشه ی ابتدایی لیبرالیسم برمیگرده از دوران روشنگری و این تفکرات برای درهم شکستن این قدرت واحده و این مشروطهای که این مشروعه ای که این مشروعیتی که به واسطه یک قدرت آسمانی و اون نگاه مستبد خدایی و اون فرهنگ شکل گرفته.
خب کم کم انسان ها سعی بر این داشتند که مقداری از این خودکامگی هارو کم کنند.
یکی از اون نقاط مشخص هم همین ارزش دادن به فردیت انسان هاست.
چیزی که شاید امروز در نگاه لیبرالیسم اون نقطه نقد اصلی ما باشه و بیشترین پیکان ما برای نقدها نسبت به همون باشه.
اما در دورانی که شکوفایی لیبرالیسم داشته اتفاق می افته.
اتفاقا انسان ها نیازمند اون آزادی های فردی بودند.
نیازمند این بودند که اون ارزش بهشون داده بشه و از اون نگاه آلوده گذشته ذره ای دور بشن.
یعنی اون نگاهی که همه رو همتای رعیت تصور میکرد و این رعیت رو در برابر میذاشت تا یک جماعتی بیان و ازشون سو استفاده بکنند.
حالا این بزنگاهی که تحت عنوان روشنگری اتفاق می افته حالا سعی میکنه یه مقداری از اون زیر یوغ و اسارت خارج کنه زندگی جمعی انسان ها.
پس ما میتونیم رد پای لیبرالیسم رو از اون نقطه ببینیم.
از این دور شدن از مشروعیت آسمانی.
از این دور شدن.
از این بردگی و بندگی و رعیت بودن.
اما نه در یک طیف گسترده ای همتای برابری و همپوشانی داشتن با برابری.
نه به نقطه ابتدایی.
فقط اون جماعتی که قدرتی داشتند سریع برای سودا داشتن و میتونستن ابراز وجودی بکنند.
قرار بوده که درگیر این مفاهیم بشن اما در مجموع گامی ست رو به این پیشرفت و ما اصولا مواجه میشیم با لیبرالیسم.
در راستای این ارزش گذاری بر فردیت زندگی انسان ها و حالا در دلش مدام در حال پیش رفتن هست تا در نهایت ما رو به بازار آزاد و این آزادی های فردی که تحت عنوان لیبرالیسم و سرمایه داری در جهان امروزه می شناسیم میرسونه.
از سوی دیگر ما مواجه میشیم با کمونیسم و کمونیسم هم فارغ از اون نگاه تاریخیه که ما تحت عنوان کمون ها و زندگی اشتراکی میشناسیم.
هر چقدر نزدیک بشیم به جهان مدرن و بخوایم وارد یک حیطه بشیم که اینها چهارچوبی برای صحبت کردن داشته باشن.
خب برمیگردیم به اون دورانی که تحت عنوان فئودالیسم میشناختیم و بعد فئودالیسم.
حالا قدرت گیری سرمایه داری، انقلاب صنعتی و در نهایت یک گستره ی تازه ای برای نقد این نگاه ها.
یعنی اصولا وقتی شما نزدیک میشید به باور های کمونیسم، حالا باید با اندیشه های مارکس روبه رو بشید، با اندیشه های انگلس روبرو بشید که در نهایت نوک پیکان انتقاداتش هم پیرامون همین جهان سرمایه داری است.
و حالا ما میخوایم یک پله انگاری رو تغییر بدیم مسیر رو و باز هم رو به پیشرفت حرکت بکنیم.
خب ما مواجه میشیم با نگرش هایی که در راستای برابری ست.
در کنار اون ما با ماتریالیسم هم روبهرو میشویم.
یعنی حالا یک نقد و یک نگاه منتقدانه نسبت به مبنا و تعریف فلسفی پیرامون جهان هستی است که ما تحت عنوان خدا و آسمان و مسائل معنوی میشناختیم.
حالا یک نگاه مادی گرایانه ای است که در باب شکل گیری جهان با اشکالی متفاوت از تعریف های کلاسیکی که مدام گفته میشود هم ارائه میدهد.
فارغ از این نگاه، شما مواجه میشید با این نگاه و میل به برابری.
حالا دیگه قضیه متفاوت میشه.
یعنی اون لیبرالیسم تحت عنوان فردگرایی که قرار بود میداندار بشه و از اون برهه تاریک تاریخی انسانها را جدا بکند و دور بکنه، ثمرهاش این فردگرایی لجام گسیخته شود.
این فردگرایی که قرار شد همه چیز را برای افرادی که حالا قدرت کافی رو دارند قرار بده، حالا یک آلترناتیو در برابر این نگاه میتونست مارکسیسم و نظرات مارکسیستی باشد.
حالا قرار بود که با این نگاه برابری خواهانه در برابر آزادی های تسخیر شده بایستند.
اصولا وقتی ما در باب لیبرالیسم و کمونیسم صحبت میکنیم باید اول در باب چرایی این ایده ها و شکل گرفتنشان صحبت بکنیم.
خب قاعدتا زندگی بشری همواره دچار مشکلات و عارضه های بزرگی است که همواره داریم باهاش زندگی میکنیم.
یعنی از دوران ابتدایی هم حتی پیشاتاریخ هم نگاه بکنید.
انسان همواره با مشکلاتی دست به گریبان بوده، برای برطرف کردن این مشکلات سعی کرده راهکارهایی رو ارائه بده و هر کدوم از این نگاه ها هم راهکارهایی است به این مشکلات.
یعنی زندگی انسانی که بر پایه پیشرفت و تکامل و حرکت.
اگر بخوایم تصویر بکنیم در برابر مشکلات ریز و درشتی که در طول تاریخ باهاش روبرو میشه، همواره در پی جستن راهکارهایی است.
حالا شما این راهکارها رو در اون دوران پیشا لیبرالیسمی میتونید در همون اندیشه های روشنگران دوران روشنگری ببینید که در نهایت پله به پله برای گذر از مشکلات و معضلاتی که یکی از آن نگاه های عمده و بزرگش همان میل و تصویرگری از امپراتوری و قدرت بی حد و حصر و این موضوعات بوده که در نهایت ما را رسانده به نقطه ای که بخواهیم به آزادی های فردی بیشتر اهمیت بدهیم و حالا جهان را به سمتی ببریم برای این که این آزادی های فردی جاه و مقامی داشته باشد و کرامت انسانی جایگاهی داشته باشد.
اصولا آن نگاه اومانیستی که ما تحت عنوان انسانگرایی تصویر می کنیم هم یکی از همان دریچه ها و راه هاییست که در نهایت ما را به سمت سرمایه داری می کشونه به سمت لیبرالیسم می کشونه.
اصولا این نگاه به هم گره خورده هست.
یعنی ما وقتی داریم در باب این پیشرفت صحبت می کنیم در اومدن از زیر یوغ اسارتی که ما تحت عنوان آن فرهنگ خدایی و آن استبداد و خودکامگی می بینیم، هر کدام از این ها پله ای داشتن و یکی از این پله ها هم قاعدتا لیبرالیسم بوده.
هر کدوم از این نگاه ها چه لیبرالیسم، چه کمونیسم و هر نگاه دیگری در طول تاریخ یه سری نکات مثبتی داشت.
یعنی اون نقطه ابتدایی شروعش قاعدتا برای از میان بردن مشکلاتی بوده که باهاش دست به گریبان بوده.
فارغ از اون نقطه ابتدایی این ها گاها با هم همسو می شدند در خیلی از مسائل این موضوعات با هم همسو باشند.
مثلا اگر در باب اون خودکامگی و فرهنگ خدایی صحبت می کنیم، حالا درسته هیچ کدوم از این ها شمشیر را از رو نبستند و یک منتقد سفت و سختی در برابر ادیان و یا فرهنگ خدا نبودند اما در دل به واسطه تعاریف تازه ای که به وجود آوردند، یک نوع ضدیت رو با اون نگاه ها تصویر کردند.
یعنی شما وقتی با لیبرالیسم روبرو میشید حالا این نگاه انسان گرایانه سعی می کنه مشروعیت آسمانی رو کم رنگ بکنه، سعی میکنه جهان رو مادی تر تصور تصویر کنه.
یا وقتی نزدیک به مفاهیم کمونیستی میشید هم به همین شکل.
وقتی شما مواجه میشید با نگاه ماتریالیستی.
حالا قرار هست که اون نگاه معنوی آسمانی رو کمرنگ و کمرنگ تر بکنه و اصولا دلیل و چرایی بوجود اومدن این ایده ها هم قاعدتا گذر از مشکلات ریز و درشتی بوده که انسان ها باهاش دست به گریبان بودند.
در طول تاریخ انسان ها تلاش کردند که این مشکلات رو از میان ببرند و هر کدوم از این برهه های تاریخی هم برای از میان بردن یک دستاویز تازه ای وجود داشته که این دو معنایی که ما در این ویژه برنامه میخوایم دربارش صحبت کنیم هم از همین دستاویز ها بوده.
یعنی شما وقتی مواجه میشید با اون دوران تاریک فکری که ما تحت عنوان قرون وسطی در اروپا میشناسیم، حالا برای گذر از اون با شروع رنسانس و در ادامه اون عصر روشنگری، حالا دریچه ها برای گذر کردن ما رو به سمت و سویی میکشونه که بیشتر میل به انسان داشته باشیم به کرامت انسانی داشته باشیم، به آزادی های فردی داشته باشیم و تمام این مفاهیم در کنار هم لیبرالیسم را برای ما به وجود بیاورد و بعد از این قدرت گیری سرمایه داری و در کنار آن همداستان با آن به وجود آمدن انقلاب صنعتی و حالا درگیر کردن قشر کارگر و زندگی ماشینی و برده واری که برای آن ها ساخته می شود، انسان ها را به تکاپو می اندازد تا در نهایت با میل به گذشته آن نگاه کمونیستی را زنده بکنند، پررنگ بکنند، به آن چارچوب بدهند و حالا دوباره یک آلترناتیوی به وجود بیاید.
برای گذر از این مشکلات آن را هم ما تحت عنوان کمونیسم داشته باشیم.
خب ما توضیحات را به سه به شدت چکیده داریم میدیم.
چرا که خب این برنامه و اصولا برنامه هایی به نام جان برنامه هایی نیز در راستای کنکاش در تاریخ و یا بیان تاریخ قرار هست این معانی مطرح بشه برای اون چیزی که ما مد نظر داریم.
یعنی در این ویژه برنامه های مشخص ما میخواهیم بیشتر در باب آزادی و برابری صحبت کنیم چرا که این دو نوع نگاه مشخص در طول تاریخ که قدرت بزرگی را هم داشتند و شاید بشه بدون اغراق گفت که دو قطب اصلی نگاه امروز هم در جهان هستند.
ما میخوایم در باب آزادی و برابری نهفته در این نگاه صحبت کنیم که چگونه هر دوی این نگاه ها یکی رو به قربانی خود بودن، یکی رو تلف دربرابر دیگری کردن و به هزینه یکی سعی کردن دیگری رو در جهان بوجود بیارن.
پس در باب این شکل گیری و این نوع نگاه صحبت کردیم و در باب چرایی به وجود آمدنش هم صحبت کردیم.
اما یکی از اون نقطه های مهم و اساسی و کلیدی در این ویژه برنامه که ما سعی میکنیم دربارش بیشتر صحبت بکنیم، آزادی های فردی در برابر زندگی جمعی هست.
یعنی دقیقا نقطه تقابل و تناقضی که در این دو نگاه وجود داره.
شما وقتی نزدیک به مفاهیم لیبرالیستی میشید حالا مواجه میشید با این مانور دادن در آزادی آزادی های فردی.
اصولا در دنیای تصویر شده در لیبرالیسم و سرمایه گذاری انگار که برای زندگی فردی انسان ها تعریف شده.
گفتم خب در اون دورانی که این ها داشتند این صحبت ها رو میکردند، قاعدتا موضوع، موضوع مهمی بوده.
یعنی در برابر نگاه های آلوده ای که اصولا انسان ها رو و تمام موجودات زنده رو به عنوان یک برده و بنده تصویر میکنه در برابر یک قدرت الهی.
این میل به آزادی های فردی و شخصیت قائل شدن برای انسان ها موضوع مهم و با اهمیتی هست اما مانور بیش از حد اون در طول تاریخ باعث این لطماتی شده که ما باهاش مواجه هستیم.
یعنی در جهان امروزی و این بزرگداشت آزادی های فردی در برابر زندگی جمعی یعنی از میان بردن زندگی جمعی در برابر آزادی فردی، تباه کردن زندگی دیگران.
برای اینکه آزادی فردی یک نفر حفظ بشه یعنی با یک مثال ساده اگر بخواهیم به جهان پیرامونمان نگاه کنیم، اگر ما در جهان در نظر بگیریم همین کشورهای سرمایه داری مثل آمریکا و کانادا و دیگر کشورها که همه ما میشناسیم.
حالا شما مواجه میشوید مثلا با یک ثروتمندی که ثروت هنگفتی دارد اصلا انتهایی ندارد این ثروت حالا حتی مالیات درست و حسابی هم نمیده و داره به بهترین شکل هم زندگی میکنه.
زندگی که شاید در قبالش زندگی صدها نفر، هزاران نفر رو خدشه دار بکنه.
یعنی در ازای زندگی اون هزاران نفر این آدم هست که داره راحت زندگی میکنه.
شما قربانی شدن زندگی اجتماعی رو به چشم میبینید.
حالا اگر قرار بر این باشه که ما مالیاتی وضع بکنیم تا او هم یک زندگی ساده مثل بقیه داشته باشه، اینجاست که فریاد وا مصیبتا از میان رفتن آزادی به میان می آید و اون گردن دریدن ها و گریبان پاره کردن های لیبرالیسمی به میدان میاد.
در باب آزادی و بزرگداشت آزادی.
حالا این آزادی انگاری که به میدان اومده برای از میان بردن برابری ها.
این آزادی های فردی آمده تا زندگی اجتماعی را لکه دار کند و آن نقطه تقابل اصلی هم همان تقابل میان آزادی و برابری است.
حالا از سوی دیگر شما مواجه میشوید با اون نگاه کمونیستی و دولت های کمونیستی که در طول تاریخ حالا چه شوروی سابق، چه دولت چین، چه کوبا و چه کشور های دیگه ای که ما تحت عنوان حکومتهای چپی میشناسیم وجود داشتند.
حالا در برابر اونها تعریفی که در راستای برابری میدن کاملا برای قلع و قمع کردن آزادی است.
یعنی شما مواجه میشید حالا با قانون گذاری ها و حکم های حکومتی با اقتصاد دستوری و حالا یک دولت قدرتمند مستبدی که میاد و تمام آزادی های فردی رو لگدمال میکنه و در راستای اینکه برابری حکمفرما باشه، اینکه تا چه اندازه فساد وجود داره و تا چه اندازه برابری ها حتی لگدمال میشه، تا چه اندازه کسانی که ادعای برابری دارند در نهایت برابری رو به غصب می برند و برای خود می کنند.
موضوعات حاشیه ای اما متن اصلی این گونه است که انگاری این حکومت ها آمده اند تا تمام آزادی را از میان ببرند.
برای رسیدن به برابری، همان تعریفی که حتی در راستای خود مفهوم آزادی و امنیت هم وجود دارد.
یعنی شما حتما این موضوع را شنیدید که اتفاقا در حکومت های سرمایه داری و کمونیستی هم خیلی جریان داره.
یعنی شما وقتی مواجه میشید با یک حکومت کمونیستی، این ها خیلی ادعای امنیت می کنند و اصولا با از میان بردن آزادی ها سعی در به وجود آوردن امنیت دارند.
در برابر هم کشور های سرمایه داری میگن امنیت نمی تونه وجود داشته باشه چرا که به آزادی های فردی ارزش می ذاریم.
یعنی مثلا نمونه های ساده و قابل درکش رو اگر بخواید در نظر بگیرید شما وقتی وارد یک کشوری که آزادی رو معیار اول خودش قرار داده می شید حالا کم تر اون گشت و گذارها هست.
پلیس در خیابان هست که شما رو بگیرن جلوی راهت رو بگیرن ببینن چی داری، چی نداری و الی آخر.
اما در کشور هایی که این شرایط وجود نداره و آزادی ها داره لکه دار میشه برای امنیت شرایط پلیسی بیشتر هست.
حالا میتونید مواجه بشید با کسانی که بیان شمارو بازخواست بکنن برای اینکه امنیت به وجود بیاد.
پس در نهایت داره یک تصویر مشخص برای شما ارائه میشه که انگار این دو قدرت اومدن.
این دو نگاه اومدن تا به ازای یکی دیگری رو هزینه بکنن و کلیت این ویژه برنامه هم در باب همین هست.
چرا که اصولا وقتی ما مواجه میشیم با نگاه سرمایه داری و نگاه کمونیستی، در نهایت یک تصویر دوگانه وجود داره آزادی یا برابری؟
این حد وسط وجود نداره.
اصولا قرار هست که آزادی های فردی به قیمت از میان رفتن زندگی های اجتماعی تمام بشه.
قرار هست به قیمت از میان رفتن برابری و آزادی وجود داشته باشه و بالعکس و شرایط اینگونه هست.
شما در این نوع نگاه ها اون قدرت دولت رو مثلا میبینید.
خب ما از یک سو مواجه میشیم با یک دولت قدرتمند مستبدی که تمام قدرت رو در تمرکز برای خود گرفته تحت عنوان حکومت های کمونیستی.
حالا سعی میکنه همه چیز رو دستوری پیش ببره و حتی قیمت دستوری بده.
تمام اقتصاد و اقتصاد دستوری باشه و حالا این قدرت بزرگی که در اختیار گرفته خب قاعدتا به واسطه اش فساد هم بوجود میاد و به واسطه اش قاعدتا زورگویی و سرکوب هم بوجود میاد.
قاعدتا آزادی ها لگد مال میشه و حالا میتونه با این کار به عنوان مثال مثلا یک ارزش گذاری بکنه، قیمت ها رو مشخص کنه.
اجازه نده کسی ثروت بیش از حدی را انباشت بکنه اما به واسطه آلودگی که در اون بستر ساخته شده تحت عنوان حکومت و سیستم تعریف شده.
حالا میتونه این فساد رو بدتر بکنه.
نمونه بارزش مثلا حکومت جمهوری اسلامی است.
حکومت جمهوری اسلامی و اصولا کشورهای اسلامی که ما میشناسیم حالا یا صرفا اسلامی هستند یا رگه ها و اعتقادات اسلامی دارند.
این شرایط رو شما میتونید راحت درشون ببینید.
چرا که یک دوگانگی رو در خود دارن.
از یک سو نگاه اسلامی نگاه سرمایه داری است.
یعنی شما در نگاه اسلامی مواجه میشید با از نظر اقتصادی دارم صحبت میکنم.
یعنی شما مواجه میشید از نظر اقتصادی در اسلامی که مالکیت رو قبول داره و میشناسه و اصولا جایی رو باز گذاشته برای مالکیت های فردی.
پس این نگاه اسلامی نمیتونه نگاه کمونیستی باشه.
اما این نگاه های چپ گرایانه در دل اسلامی ها هم ریشه دوانده و حالا این اقتصاد توحیدی و شما حتما اینها رو هم دربارش شنیدید دیگه.
جامعه بی طبقه و اون نگاه های چپی است که انگاری نشات گرفته و وارد نگاه اسلامی شده.
حالا شما مواجه میشید با این دوگانگی موجود در حکومت های اسلامی مثل جمهوری اسلامی.
از یک سو مشخص نیست اینها حکومت سرمایه داری هستن یا یک حکومت چپ کمونیستی هستند.
از یک سو شما مواجه میشید با اقتصاد دستوری، قیمت گذاری ها و از میان بردن بازار آزاد و حالا از سوی دیگه ای هم مواجه میشید که گاها این سرمایه داری گردن کلفت هم داره به پیش میره و در نهایت شما مواجه میشید که انگار سیستم، سیستم خصوصی نیست، مردم نیستند که میداندار هستند.
اتفاقا یک بخشی از دولت هستند که به واسطه قدرت اومدن و ثروت رو هم برای خود کرده اند.
یعنی یک سرمایه داری در دل کمونیسم یک تصویر پر اغتشاش و بی معنای برگرفته از.
اتفاقا از نقاط نقض هر دو یعنی نقاط مثبت هر دو رو نگرفتن.
اومدن بدترین المان های هر کدوم از این نوع نگاه ها رو گرفتن و در نهایت یه همچین تصویر مخدوشی هم به ما ارائه دادن.
اما در نهایت فارغ از این مفاهیم و این ادغام کردن ها، نگاه ها شما در دل لیبرالیسم و کمونیسم همون موضوع مهم را می بینید تقابل آزادی و برابری.
یکی داعیه دار آزادیست، یکی داعیه دار برابری است.
اما هر دو دارند اذعان می کنند که برای رسیدن به این آزادی به عنوان مثال یا برابری حاضرند دیگر معنا را قربانی بکنند.
یعنی شما در دل نوشته ها و باور های متفکرین لیبرالیسم هم می توانید این را ببینید که وقتی بین انتخاب در راستای آزادی و عدالت یا برابری می رسند، حاضرند به سادگی آزادی را معیار و محور خود قرار بدهند.
در صورتی که ما میدانیم آزادی بدون داشتن برابری اصولا معنایی ندارد.
یعنی مفهوم آزادی به دور از برابری یعنی قدرت قدرتمندان.
چیزی که مثلا امروز در خیلی از جاهای دنیا هم وجود دارد.
شما آزادی بدون برابری میخواهید.
تصور کنید آزادی یعنی آزار نرساندن به دیگران، انتخاب قوانینی که خودمان به آن باور داریم.
حالا شما در نظر بگیرید که اگر این آزار نرساندن به دیگران با مبنای برابری وجود نداشته باشد، در آزادی ما دچار چه میشویم؟
شاهد چه تصویری میشویم؟
خب قاعدتا جماعتی که قدرت بیشتری دارند، آزادی بیشتری هم خواهند داشت.
حالا همه آزادی برای آن جماعتی است که قدرت بیشتری داشته باشد و حالا وقتی رو به رو میشید با این تعریف لیبرالیسم در راستای از میان بردن برابری، انگار دارید میبینید که دیگه قرار هست آزادی وجود نداشته باشه، آزادی از آن قدرتمندان باشد.
حالا این قدرتمندان تصویر میشن به ثروتمندان و سرمایه داران.
چرا که این حکومت، حکومت سرمایه داری از اون سر طیف هم داستان به همین شکل هست.
وقتی شما مواجه میشید با کمونیست هایی که حالا قرار هست آزادی رو قلع و قمع بکنند و فقط و فقط برابری به وجود بیارن.
خب اصولا وقتی این آزادی ها وجود نداشته باشه، اصولا وقتی قدرت یک جا تلنبار بشه فساد رو به همراه داره.
این چیزیست که هم عقل سلیم میتونه به سادگی بفهمه و هم تمام نمونه های تاریخی به ما نشون میدن که چگونه به واسطه انباشت و قدرت و این سلطه گری و خودکامگی و استبداد، فساد به بار آمده و در نهایت همه آزادی از میان رفته و حتی خود برابری هم لکه دار شده و دیگر هیچ معنایی از خودش باقی نگذاشته است.
قاعدتا ما باید نگاهی داشته باشیم به فردایی بهتر، با روحیه پرسشگر و نگاه انتقادی.
برای اینکه هر دوی این نگاه ها را واکاوی بکنیم و در نهایت بدانیم که اینها پله هاییست برای پیشرفت زندگی انسانی.
اصولا انسان جایی به نقطه بدی و نیستی و کژی و پلشتی می رسد که احساس کند به کمال رسیده.
ما همواره باید در جستجوی رسیدن به کمال باشیم.
برای رسیدن به کمال تلاش بکنیم.
من بارها در ویژه برنامه های مختلف در باب این مسئله مهم در اسلام صحبت کردم.
ما وقتی در باب اسلام صحبت می کنیم، یکی از نقاط کلیدی که اسلام را تا این حد متحجر کرده تا این حد در برابر آزادی و برابری و تمام معانی درست جهان قرارش داده.
همین نگاه خاتم الانبیاء بودن محمد است.
یعنی محمدی که حالا آمده و این دفتر را کلا بسته.
گفته دیگه من یک قرانی دادم برید تا اخر دنیا همینو بخونید و ازش همه چیز رو استنباط کنید.
این دقیقا اون باتلاق و مردابی است که به وجود میاد و باعث میشه که مردمان تمام طول عمرشون رو در این مرداب دست و پا بزنند و در نهایت هم درونش غرق بشن چرا که در برابر پیشرفت و پویایی ایستادگی کرده چرا که مانع از این پیشرفت و حرکت به سوی جلو شده.
در صورتی که ما میدونیم برای رسیدن به جهان بهتر ما نیاز به پویایی ها داریم.
ما نیاز به پرسشگری داریم، نیاز به نگاه انتقادی داریم تا در نهایت فردای بهتری رو بسازیم و حالا خود این نگاه ها چه کمونیست و چه لیبرالیسم هم همتای نگاه محمد و نگاه اسلامی همچین باور هایی رو در خودش داره.
یعنی وقتی شما مواجه میشید با کسانی که به نوعی همه دل و دنیا و ایمانشان را در یکی از این دو سر طیف قرار داده اند و ایمان و دنیا و جهان آینده را در لیبرالیسم و کمونیسم تعریف کرده اند.
حالا در برابر همه ی انتقادها و همه پرسش ها می ایستند.
در صورتی که اگر ما میل به فردای بهتر داریم باید بدانیم که این ها یک پله برای رسیدن به فردای بهتر بودند.
با شناخت این مشکلات و معضلات را شناسایی کنیم و به کنار بگذاریم و جایگزین کنیم و با در هم آمیختگی این دو نگاه در هم، در نهایت به یک ساختار تازه ای برای زندگی بهتر جمعی بشویم که درونش هم از آزادی و هم از برابری همه انسان ها و والاتر از آن و بالاتر از اون همه جانداران لذت ببرند و بتوانند زندگی کنند.
در این ویژه برنامه مشخص نقد لیبرالیسم و کمونیسم، من سعی می کنم در باب این دو نگاه صحبت کنم.
دو نگاه قدرتمندی که در جهان وجود داره و جهان رو به نوعی دو قطبی کرده و اصولا این دوقطبی که امروز نه تنها زندگی اقتصادی و زندگی فردی انسان ها که در تمام اشکال زندگی ما هم نقش ها رو سعی میکنیم در باب این دو نگاه صحبت کنیم و در نهایت در انتها این ویژه برنامه به نگاه خودمون برسیم و سعی کنیم در باب نگاه خودمون هم بیشتر صحبت کنیم.
در انتهای برنامه دوست دارم باهاتون مطرح کنم که اگر دوست دارید این صدا شنیده بشه این راه تغییر شکل بگیره.
میتونید آثار من رو با دیگران به اشتراک بگذارید.
منظور از آثار هم خلاصه برنامه ای به نام جان نمیشه.
من پیش از این که بخوام برنامه ای به نام جان رو ضبط و منتشر کنم، آرا، افکار، عقاید و باورهام رو تحت عناوین کتاب هایی به رشته تحریر درآورده اند.
تمامی این عناوین به صورت رایگان در وبسایت جهان آرمانی در اختیار شما دوستان هست.
میتونید با مراجعه به این وبسایت این آثار رو به صورت رایگان دریافت کنید و اگر دوست داشتید این صدای تغییر شکل بگیره اون رو با دیگران هم به اشتراک بگذارید.
ممنون که همراهم بودید.
من نیما شهسواری و این برنامه بنام جان بود.
در پناه آزادی.
قسمت 2
سلام دوستان من نیما شهسواری و این برنامه به نام جان هست با شماست.
این قسمت دوم از ویژه برنامه نقد لیبرالیسم و کمونیسم هست و ما قراره تو این قسمت در باب آزادی و برابری صحبت کنیم.
ممنون که همراه من هستید.
خب دوستان تو این ویژه برنامه مشخص که ما در باب لیبرالیسم و کمونیسم صحبت میکنیم میرسیم به مبحث اصلی و مهم یعنی آزادی یا برابری.
دو مفهوم مهمی که هر دوی این نگاه ها در بارهاش صحبت دارن و به نوعی ما دربارش صحبت کردیم که هر دو با قربانی کردن دیگری سعی در به کرسی نشاندن معنای خود دارن.
یعنی وقتی ما در باب لیبرالیسم صحبت میکنیم تا آزادی رو میدان دار و در برابرش برابری رو به قربانگاه ببرن، دقیقا بر عکس همین نگاه در کمونیسم وجود داره.
یعنی کمونیستی که حالا قرار هست برابری رو میدان دار کنه و آزادی رو به قربانگاه ببره.
با هزینه کردن یکی از این دو معنا، معنای دیگری رو صاحب و مالک جهان خود بکنه.
اینکه تا چه اندازه تونسته هر کدوم از این معانی رو میدان دار بکنه موضوع مهمی در این قسمت مشخص نیست.
حالا در قسمت های آتی سعی میکنیم در باب لطماتی که هر کدوم از این دو نگاه بوجود آورده اند صحبت بکنیم که در اونجا بیشتر درباره اش صحبت میکنیم.
اما در این قسمت مشخص ما سعی میکنیم در باب همین مساله آزادی فردی و منافع جمعی و اصولا مساله مهم آزادی و برابری صحبت بکنیم.
موضوعی که اصولا این ویژه برنامه هم به خاطر اون بوجود اومده یعنی ویژه برنامه لیبرالیسم و کمونیسم در راستای ادغام دو معنای آزادی و برابری است.
اون چیزی که من بارها دربارش صحبت کردم اصولا آزادی بدون برابری معنایی نخواهد داشت.
تمام صحبت ما هم در این ویژه برنامه پیرامون همین مفهوم مشخص است که ما باید بدانیم که آزادی بدون برابری معنایی نخواهد داشت.
تمام آزادی یعنی بر اصول آزادی و برابری دو معنای به هم گره خورده هستند چراکه ما آزادی بدون برابری نمیتوانیم معنا بکنیم.
یعنی هرجایی که آزادی به تنهایی بخواهد میدان دار بشود.
ما داریم صحبت قدرت میکنیم.
کسی که قدرت بیشتری دارد، کسی که میتواند از ضعف دیگران استفاده بیشتری ببرد، قاعدتا آزاد خواهد بود.
آزادیای که به مفهوم اسارت دیگران هست به هزینه اسارت دیگران به وجود می آید.
یعنی وقتی شما به جهان پیرامونی خودتان نگاه میکنید، اگر حذف آزادی را داشته باشید و بخواهید آزادی را بلا قید و شرط تصور بکنید، آن کسی که قدرت بیشتری دارد به قیمت آزار رساندن به دیگران و از میان بردن آزادی آنها آزاد خواهد بود.
پس وقتی ما درباب آزادی صحبت میکنیم، میدانیم که باید در ابتدا باورمند به برابری باشیم با پیش فرض باورمند بودن به برابری.
اینکه آزادی برای همگان یکسان هست.
حالا بیاییم وارد میدان و تعریف مشخصی در باب آزادی داشته باشیم.
پس قاعدتا این موضوع و این قسمت موضوع مهمی است چرا که پیوند خورده به باورهای ماست و اصولا نقد لیبرالیسم و کمونیسم هم گره خورده به همین مفهوم مشخص است.
خوب اگر بخواهیم در باب این مسئله بیشتر صحبت بکنیم و با مصادیق بیشتری هم جلو ببریم باید برویم و در باب فردگرایی و در باب این نگاهی که در لیبرالیسم تحت عنوان آزادی وجود دارد صحبت بکنیم.
شما وقتی با نگاه لیبرالیسم روبرو میشوید خب گفتیم در اون نقطه مشخص تاریخی و اون نگاه انسان گرایانه ای که در برابر اون نگاه تقدیرگرایانه خداپرستان وجود داشت نقطه کلیدی بود.
یکی از اون پله ها برای رسیدن ما به پیش تر بود.
اما در باب این مسئله من بارها صحبت کردم.
شما اگر قرار باشه با اون فرهنگ ضدیتی که ما دربارش صحبت کردیم یعنی وقتی انسان یک نیروی متخاصم در برابر داره که ازش اتفاقا احساس نفرت میکنه و حالا قدرت و توان ایستادگی در برابر اون رو نداره، در نهایت بعد از گذر از اون با فرهنگ ضدیت سعی میکنه هر چیزی که اون گفته رو در برابرش عمل کنه، فرهنگ ضدیت رو میداندار بکنه و هر چیزی که اون میگه رو دروغ بپندارد.
راست و دروغ تصویر چیزی که ما مثلا امروز در ایران و جمهوری اسلامی میبینیم کسانی که مخالفت با جمهوری اسلامی دارند، گاها هر چیزی که جمهوری اسلامی بگه رو برعکس تعبیر به حقیقت و درستی میکنند.
هر حرف اونها رو مترادف با زشتی و پلیدی میدونند.
گاها حرفشون درست هست اما مواجه میشیم با موضوعاتی که انگار دارند اشتباهن.
حالا وقتی روبرو میشیم با اون نگاه اومانیستی و انسان گرایانه هم داستان به همین شکل هست.
اون مشیت الهی، اون مشروعیت آسمانی، اون نگاه الهی، در این اون نگاه معنوی که ما میشناختیم، حالا وقتی میاد در فرهنگ انسان گرایی قرار میگیره انگار فقط و فقط در پی تغییر جایگاه هست.
انگار اون خدای بر تخت عزل میشه تا بجاش انسان به کرسی بنشیند.
فارغ از تمام مفاهیمی که ما پیرامون آزادی و برابری جان ها داریم و بارها هم بهش اشاره کردیم و بخوایم در باب این برابری میان انسان ها و حیوانات و گیاهان و زندگی آزاد برای همۀ اینها صحبت بکنیم.
حتی وقتی وارد این قضیه به دور از این نگاه ها میشیم، می بینیم که این انسانگرایی تعریف و تعبیر شده، گویی که همون فرهنگ ضدیت با فرهنگ خدایی است.
من در باب آتئیست هم این صحبت رو کردم گفتم کسانی که خودرا ضد خدا میدونن بیخدا میدونن گاها خود رو به جای خدا نشوندن یا باورهای خود رو یا اون کسی که به آن باورمند هستن رو به جای خدا نشاندند.
در این نگاه انسان گرایانه هم داستان به همین شکل است.
گویی که آن نگاه معنوی و آسمانی برداشته شده و خدا تاج و تخت را داده تا انسان به سر بگذارد و در بالا بنشیند.
این یکی از آن نقاطی است که ما وقتی در باب لیبرالیسم و در باب فردگرایی صحبت می کنیم به آن نقطه می رسیم.
حالا فردی که مبدل به همه چیز جهان میشه، همه چیز گویی که برای او هست.
خب در اون نقطه ابتدایی نقطه روشنی بوده.
پله ای برای ترقی بوده تا ما از زیر استبداد و خودکامگی خدا و فرهنگ الهی دور بشیم.
اما با برگرفتن اون فرهنگ ضدیت انگار جای ها فقط تغییر کرده.
مانند انقلابی که مثلا ایرانی ها در سال 57 انجام می دن.
خب در اون نقطه ابتدایی کسانی که زیر یوغ و استبداد نظام پادشاهی پهلوی بودند خیلی خوشحال بودند.
شادمان بودند اما بعد از گذر زمان کوتاهی فهمیدند که شرایط همون هست.
حتی چه بسا بدتر و وحشتناک تر چرا که فقط تاج سر جاش هست.
سر در میان تاج رو تغییر دادن.
محمدرضاشاه پهلوی رفت.
به جاش خمینی قرار گرفت.
تاج سر جاش هست.
مقام و جایگاه قدرت تمام ساختارها و حتی چه بسا بدتر.
و حالا سر بریدن یک سر تازه به جاش گذاشتن و مشکل کماکان سر جاش هست.
وقتی در باب لیبرالیسم هم صحبت میکنیم و میرسیم به اون نگاه انسان گرایانه، انگار داستان به همین شکل هست.
سر خدا برداشته شد و سر انسان به جاش قرار گرفته و این فردگرایی در امتداد این نگاه آلوده هست که مدام تکرار میشه، ادامه پیدا میکنه و دیگه از فردگرایی و آزادی فردی میرسه به مرز دیگران میرسه برای آزار دادن به دیگران وارد میدان میشه تا آزادی دیگران رو از میان ببره.
یعنی شما وقتی در باب آزادی ها صحبت میکنید، حالا وقتی لیبرالیسم داره در باب آزادی فردی صحبت میکنه، در باب بازار آزاد صحبت میکنه، دیگه صحبتش در باب آزادی یک فرد نیست.
آزادی فردی او به قیمت از میان بردن آزادی دیگران.
یعنی شما امروز وقتی نگاه میکنید یک سرمایه داری که نشسته و توی کارخونه ای رو مثلا برای خودش زده، حالا داره به واسطه سرمایه اش از کار این کارگران بیشمار مثل زالو میخوره.
حالا تعبیر میشه به آزادی های فردی.
وقتی وارد این بازار آزاد میشیم، اگر تعداد زیادی کارگر وجود داشته باشه و کاری نداشته باشن اونها میتونن بی جیره و مواجب با دستمزد بسیار اندک کار بکنن.
بلافاصله هم تعبیر بر این میشه بله آزادی های فردی وجود داره.
اینها میتونن انتخاب بکنن، انتخاب خودشون هست.
حالا اگر خود اون کارفرما شرایطی را پدید بیاره که کار کم بشه و کارگر زیادی وجود داشته باشه موضوع به چه شکل است؟
و قص علی هذا.
میشه تا صبح دربارش صحبت کرد و از این عناوین مثال آورد.
اما این ویژه برنامه و اصولا برنامه ای به نام جهان پیرامون مصادیق نیست.
در باب این معانی صحبت میکنیم.
معانی مشخصی که در نهایت با تغییر دادن جایگاه خدا و انسان و اون انسان گرایی و درنهایت اون فردگرایی، همون جایگاه رو در مبنای از میان بردن آزادی دیگران و اصولا هزینه کردن آزادی دیگران برای آزادی خویشتن ما رو به این نقطه مشخص رسونده.
و در نهایت وقتی شما دارید مرور میکنید این نگاه لیبرالیسم رو می بینید که چگونه آزادی هم مبدل به یک بهانه میشه.
اصلا ساختار تشکیل شده در راستای حفظ آزادی اون جماعت ثروتمند و سرمایه دار هست.
اصولا قرار هست همه هزینه بشن برای آزاد تر زندگی کردن اون ها.
نمونه هاش خیلی بارز و عیان هست دیگه.
شما به کشورهای سرمایه داری وقتی نگاه میکنید این سیل دوپارگی رو میتونید به رویت ببینید که چگونه تفاوت میان این ها از زمین تا آسمان هست.
نمونه هاش در ایران خودمون هم قابل رویت است.
با اینکه گفتیم که جمهوری اسلامی و اصولا نگاه اسلامی یک سردرگمی را در بین لیبرالیسم و کمونیسم و خودش هم نمیدونه چی هست و یک چیز هچل هفتی از این وسط به وجود آورده که از تمام نقاط منفی هر دوی این نگاه ها داره سوءاستفاده میکنه.
یعنی نه آزادی رو به میدان آورده و در برابرش از اون دیکتاتوری و خودکامگی مثل کمونیسم داره استفاده میبره.
از اون سلب مالکیت و میدان دار کرده.
اما مالکیت برای کسانی که اتفاقا به دولت وصل هستند و اون فساد سرشار در نهایت یه بلبشویی رو بوجود آورده و شما باهاش روبرو میشید.
اما این تفاوت ها رو میتونید ببینید.
یعنی وقتی با اون قشر سرمایه دار روبرو میشید به واسطه این فردگرایی و آزادی های فردی است و از میان بردن آزادی دیگران هست که به اسارت یک جماعت چند میلیونی این جماعت هستند که ثروتمند هستند.
در مهد این نگاه های لیبرالیسم و سرمایه داری یعنی کشور آمریکا و کشورهایی از دست امریکا مثل انگلستان و دیگر کشور ها هم شما میتونید این شرایط رو ببینید که چگونه جماعتی قربانی راه این سرمایه داران میشوند.
اصولا همه به عنوان ابزاری تصویر شده در این نگاه آلوده.
پس ما وقتی در باب این فردگرایی و ازادی صحبت میکنیم گویی هیچ معنایی از آزادی در خود نهفته ندارد.
این آزادی انتخابی است برای قدرتمندان.
همان تعریفی که من ارائه دادم و گفتم اگر آزادی و برابری رو از هم جدا کنید، چیزی به نام آزادی وجود نخواهد داشت.
اصولا قدرتمندانی هستند که آزاد خواهند بود.
همتای جمهوری اسلامی که تمام قبیله حاکم آزادترین مردم در تاریخ هستند اما به قیمت و هزینه اسارت هشتاد و پنج میلیون ایرانی، 80 میلیون ایرانی.
تمام این مردمان در اسارت هستند تا آن جماعت آزاد باشند.
پس آزادی آنجا وجود دارد.
با این تعریف مشخص اما اگر قرار بر این باشه که ما آزادی رو درست تعریف کنیم در محور ابتدایی و اون پیشفرض نخستین، ما باید باور به برابری باشه چرا که اونجاست که آزادی معنا پیدا میکنه.
اما در این نگاه سرمایه داری اون فردگرایی در نهایت به مرز دیگران میرسه و دیگران رو لگدمال میکنه.
برای اینکه آزاد باشن از اون سر طیف وقتی به کمونیسم هم نزدیک میشید میبینید که برابری چگونه داره از میان میره و خود برابری رو هم حتی از میان میبره.
با یک تعاریف احمقانه ای که داده میشه.
یعنی از یک سو شما مواجه میشین با برابری ای که انگار داره همسان با یکسانی میشه.
یعنی شما در تعریفی از برابری میدونید که ما وقتی در باب برابری صحبت میکنیم یعنی حقوقی که قرار هست برابری تعریف بشه و اینو همه ما میدونیم که همه با هم یکسان نیستیم.
وقتی من درباب برابری انسانها و آزادی همه جانداران صحبت میکنم میدونم که تمام جانداران با هم برابر نیستند.
یعنی یک درخت، یک انسان و یک حیوان همسان نیستند، یکسان با هم نیستن اما در حقوق.
حقوق اولیه زندگی آزار ندیدن باید یکسان باشند.
باید یکسان انگاشته بشن اما گاها اینقدر این معنای برابری رو بی ارزش میکنه.
همون نگاه کمونیستی که انگار از حیز انتفاع درمیاد دیگه مبدل به جوک و طنز و بذله میشه.
دیگه اون معنای حقیقی خودشو نداره.
برابری رو همسان با یک نگاه یکسان احمقانه تصور میکنن که میتونه تمام خلاقیت هارو از بین ببره.
یکی از بزرگ ترین نقد هایی که نسبت به کمونیسم و این نگاه های کمونیستی هست چیست؟
اینکه انسان و نبوغش به واسطه شرایط آزاد است که شکل میگیرد.
بله، وقتی که شما قرار بر این داشته باشید که برابری رو تا این حد فاجعه بار و مبتذل تعریف کنید و در نهایت به یک یکسانی برسید، خب میتونه اینگونه هم این مفاهیم، این مفهوم بزرگ برابری هم از میان بره.
اما تنها و تنها هم موضوع فقط همین نیست.
فارغ از این برابری و دریده شدن برابری با یک مفهوم به اسم یکسانی شما در دل این نگاه کمونیستی مواجه میشوید با این اقتدارگرایی.
یعنی از یک سو در فردگرایی لیبرالیسم شما دارید در باب از بین بردن آزادی های دیگران و وارد مرز دیگران میشوید اما از اون سر طیف وقتی نزدیک به نگاه های کمونیستی میشید حالا قضیه فرق میکنه.
حالا یک دولت اقتدارگرایی است که به واسطه همین اقتداری که داره، به واسطه این خودکامگی ای که داره حالا میتونه هزاران هزار فساد به وجود بیاره.
حالا نه تنها برابری رو با اون مفهوم یکسانی که حتی برابری حقیقی رو هم لگدمال بکنه.
چرا که اصولا ما میدونیم ما انسان رو می شناسیم.
ما میدونیم که انسان ها میل به خودخواهی دارند، برای خودشون، برای بقای خودشون تلاش میکنن.
پس ما باید ساختارهایی رو فراهم کنیم که در برابر این بی بند و باری ها ایستادگی بکنیم.
در برابر این فساد بتونیم ایستادگی بکنیم.
وقتی در باب قدرت صحبت میکنیم، در باب تخصیص قدرت صحبت میکنیم، در باب تقسیم قدرت صحبت میکنیم.
تمام مبنای فکری ما همین است که در برابر این فسادهایی که قاعدتا میتواند وجود داشته باشد و اجتناب ناپذیر است، در ذات انسان هست.
ما بتوانیم در برابر این ها سد ها و رفتار ها و رفتارهای کارآمدی به وجود بیاوریم.
وقتی در باب سیستم نظارتی صحبت میکنیم، موضوع همین نظارت بر این آلودگیها هست.
ما در باب نابودی برابری در لیبرالیسم صحبت میکنیم.
خب وقتی شما روبرو میشوید با این نگاه سرمایه داری میبینید که برابری برایش ذره ای ارزش ندارد.
حاضره همه چیز رو فدای اون رسیدن به پیشرفت بکنه.
یکی از اون عمده نگاه های آلوده ای که در سرمایه داری وجود داره همین ابزار سازی هاست.
باز در این نگاه هم اینها همسان هستند.
یعنی هم کمونیست، هم لیبرالیسم هر دو داره انسان رو در نهایت مبدل به یک ابزار میکند.
هر دوی اینها میخوان از انسان ها برای اون پیشرفت غایی که اصلا مشخص نیست کجا هست، به کدوم نقطه قراره برسن برسونن.
این حرص و ولع و آزی که وجود داره، این رقابت دیوانه واری که مثلا در همون دوران جنگ سرد وجود داشت، از تمام این مردم در نهایت بردگانی به وجود آورد برای رسیدن به امیال یک عده احمق.
یه عده احمقی که احساس میکردن دنیا و پیشرفت رو در یک سری از مسایل مشخص میدیدن حالا هر کدوم این جماعت رو به نوعی برده خود کردن.
این زندگی برده وار در هر دوی این نگاه ها به چشم میخوره.
از یک سو با اون بازار آزاد و اون تعاریف و حالا کارگری که مبدل به یک ابزار شده و حالا باید مدام در پی ساختن باشه.
اصولا این بازار آزاد و این نگاهی که منفعت طلب هست و سود طلب هست در نهایت ناخوداگاه انسان ها رو مبدل به ابزار میکنه.
از اون سر طیف هم اون نگاه احمقانه ای که در دل کمونیست ها وجود داشته کار رو مقدس شمردند و در نهایت با اون شعارهایی که همه دربارش شنیدیم.
شعارهایی که می دادند و اون نوع نگاهی که تزریق می کردند و به نقطه ای رسیدند که حالا.
مردم مبدل به بردگانی شدند برای اینکه این عوامل رو به پیش ببرند و در نهایت به پیشرفتی که هیچ.
نقطه مشخصی هم نداشت برسند.
زندگی رو فدای اون تصویر برابری در دل لیبرالیسم از میان میرود.
اما در عین حال در کمونیسم هم از میان میره.
در کمونیسم هم با فساد از میان میره، با بی معنا کردن مفهوم برابری از بین میره، با خودکامگی و استبداد از بین میره، با این زندگی یکسان و ماشینی از بین میره، با این برده ساختن ها از بین میره.
از اون سر در دل نگاه های سرمایه داری هم به همین شکل هست.
جماعتی برده وار برای اون سرمایه دار باید کار بکنند.
باید اون اوامر رو به پیش ببرند.
حالا این میدان منفعت خواهی که در اینجا وجود داره هم قاعدتا هر روز کارگران تازهای را پدید میاره.
کارگران روزمزدی رو به وجود میاره.
کارگران از کشور های دیگه رو به وجود میاره و اینها هیچ چهارچوب مشخصی رو هم براش قائل نیستن.
همه چیز رو در همون فردگرایی و منفعت فردی تصور میکنن.
همه چیز رو در اون آز و حرص و پیشرفتی که اصلا مشخص نیست به کجا هم تعریف میکنن و هر دو هم به همین شکل هست.
از این سو شما مواجه میشید با دولتی که معلوم نیست حافظ آزادی و ابزار سرکوب هست.
شما در نگاه به این دولت ها هم همین مفاهیم رو میبینید.
یعنی از یک سو وقتی به دولت های کاپیتالیستی رو به رو میشید میبینید که چگونه ابزار رو فراهم کردن برای اون پیشرفتی که خودشون مد نظر دارن.
در تمامی این دولت های سرمایه داری که امروز هم باهاش مواجه میشید همین شکلی هست.
یعنی اگر چیزی تحت عنوان مالیات وجود داره اتفاقا از اون قشری گرفته میشه که بیشترین کارو میکنن و کمترین سود رو میبرن.
حالا اون جماعتی که سرمایه بالایی دارن و بیشتر ثروت اون کشور رو هم از آن خود کردن اتفاقا مالیاتی هم نمیدن.
اتفاقا بدون مالیات قرار است در راستای رسیدن به پیشرفت بیشتر رو برده خودشون بکنند.
چون اصلا مشخص نیست این دایره رقابت در کجاست.
حتی ذره ای ارزش برای زندگی و زیستن به انسانها داده نمیشه.
کل هدف رسیدن به یک فردای نامشخص و رسیدن به پیشرفت و اعتلا است.
یک حرص و آز بی انتهایی که راه به جایی نمیبره.
از اون سمت هم شما مواجه میشید با یک دولت تا دندان مسلح که همه چیز رو از میان میبره برای اینکه در اختیار خودش بگیره.
یعنی شما با حکومت های کمونیستی وقتی روبرو میشید میبینید که تا چه اندازه مستبد هستند، تا چه اندازه حرف خودشون رو به پیش میبرند.
و من بارها در باره اش صحبت کردم.
این قدرت افسار گسیخته وقتی در اختیار هر گروه و طیف انسانی قرار بگیره ثمره مشخصی داره.
ثمره مشخص از میان بردن آزادی هاست.
نابود کردن برابری است و والاتر از تمام این ها فساد بی حد و حصری است که ما همواره در طول تاریخ شاهدش بودیم چرا که انسان اصولا به ذات همینگونه هم هست.
پس حالا شما مواجه میشوید با دولتی که حالا یک ابزار سرکوب هست.
وقتی در باب آزادی بیان در این دو نگاه صحبت میکنیم، در گذر زمان مواجه میشویم.
خب این نگاه پلیسی و سرکوب گرایانه ای که در نگاه کمونیستی وجود دارد که ثمره اش مشخص است.
یعنی شما وقتی در طول تاریخ مد نظر قرار بدید تمام این دولت های کمونیستی رو مواجه میشید با این دولت های پلیسی که تشکیل شدند از شوروی.
در نظر بگیرید از چین در نظر بگیرید مخالفان رو چگونه قلع و قمع کردند و چه تبعات تاریخیای رو به وجود آوردند.
حالا در قسمت های آتی بیشتر سعی میکنیم در باب این عناوین صحبت بکنیم.
اما اشارت در این مفهوم هم به همین شکل قابل رویت هست.
یعنی شما وقتی مواجه میشید با این نگاه کمونیستی میبینید که چگونه دولت به وجود اومده، تنها و تنها ابزاری است برای سرکوب، ابزاری است برای از میان بردن آزادی بیان رو هم قاعدتا لگدمال خواهد کرد.
از اون سر طیف در جامعه های سرمایه داری هم داستان به همین شکل است.
شما با دولت هایی مواجه می شوید که باز مبنای اصلی به وجود آمدنشان هم موضوع سرمایه است.
یعنی شما یک نگاه مثلا به حکومت هایی مثل حکومت آمریکا بکنید.
اصولا انتخابات ریاست جمهوری آنجا را ثروت بیشتر برنده می شود.
اصولا ورود به مجلس سنا را کسی می برد که ثروت بیشتری دارد.
اصولا این جامعه تشکیل شده در سیاست کسانی هستند که جزء بزرگ ترین سرمایه داران آن کشور به حساب می آیند.
شما دارید می بینید که مبنای اصلی دولت به وجود آمده هم بر پایه سرمایه داری است.
منافع را هم سرمایه داران برای سرمایه داران حفظ خواهند کرد.
یعنی شما وقتی مثلا به یک مفهوم مواجه می شوید مثل حمل اسلحه در آمریکا، خوب می دانید که این قدرت سرمایه داری است که اجازه نمیده یه همچین موضوعی حل بشه.
و شما انگار یک عده بربر روبرو هستید که مگه ممکنه؟
شما باید در باب دنیایی صحبت بکنید که حتی نیروی امنیتیش هم سلاح نداشته باشه چه برسه به اینکه مردم سلاح های اتومات و سلاح های کشتار جمعی در اختیار داشته باشن.
تا چند روز دیگه فکر کنم بمب هم تو خونه هاشون نگه دارن.
خب شما دارید میبینید که چگونه نقش سرمایه وارد این میدان میشه و همه چیز رو در اختیار میگیره.
یعنی ثروت هست اونجا صحبت اصلی رو میکنه.
آزادی فردی هم برای کسی است که ثروت بیشتری داره.
حکومت هم در راستای کسب و انتخاب کسی است که ثروت بیشتری داره.
تمام ساختارهای سیاسی بر همین مبنا شکل گرفت.
از اون سمت هم ما با دولتی روبه رو هستیم در دولت های کومونیستی که با ابزار سرکوب با این اختناقی که بوجود میارن، با به دست گرفتن تمام قدرت و این سیستم استبدادی که پدید آوردن تمام آزادی ها رو از میان خواهند بود، در دل حکومت های سرمایه داری هم داستان به همین شکل هست.
آزادی بیان هم در این کشور ها معنایی نداره.
اصولا همه چیز در اختیار سرمایه و ثروت است.
یعنی شما وقتی با همین جوامع سرمایه داری روبه رو می شوید شاید آزادی بیان به شکلی که ما بتوانیم در موردش صحبت بکنیم وجود داشته باشد اما برای وارد شدن و ورود به این آزادی بیان هم باز شما نیاز به سرمایه دارید.
یعنی مثلا شما اگر فیلم ساز باشید و بخواهید در یک کشوری مثل امریکا فیلم بسازید نیاز به چه دارید؟
نیاز به سرمایه دارید؟ ثروت دارید؟
اگر قرار باشد یک تلوزیون داشته باشید تا صحبت بکنید نیاز به سرمایه داری یعنی همه دالان های آزادی هم بر می گردد دوباره به ثروت.
دوباره به سرمایه.
پس باز شما شاهد این هستید که همه چیز داره قربانی راه همان ثروت اندوزی میشه و اون نگاه آزمندانه میشه.
شما وقتی در باب حق مالکیت صحبت میکنید حالا این حق مالکیت یک ابزاریست برای آزادی، ابزاری است برای سلطه.
کسی که مالکیت بیشتری داشته باشد، سلطه گری بیشتری هم خواهد داشت.
رییس جمهور اون کشور هم میتونه بشه.
وارد مجلس سنا هم میتونه بشه وارد این ارکان سیاسی میتونه بشه و اصولا سرمایه و همین حق مالکیت هست که در نهایت همه چیز رو تصویر میکنه.
شما وقتی به این دولت های سرمایه داری نگاه میکنید میتونید به راحتی رد پای سرمایه و ثروت و اصولا قدرتی که به واسطه ثروت بوجود میاد رو ببینید.
این موضوع قابل انکار نیست و همواره هم قابل رویت هست.
از اون سمت هم تمام آزادی قربانی خواهد شد.
در حکومت کمونیستی که همه قدرت رو در اختیار گرفته و مستبدانه قرار هست که پادشاهی و امپراتوری بر دیگران بکنه.
موضوع مهم و اساسی همواره در دل مفهوم لیبرالیسم و کمونیسم، آزادی بدون برابری یا برابری بدون آزادی است.
هر دوی این حکومت ها فرای اینکه خود مفهوم آزادی در لیبرالیسم هم لکه دار و بی معنا میشه، با اون تعریف مشخصی که من نسبت به آزادی دارند و اصولا آزادی واقعی هم همین است.
می دانیم که خود آن مفهوم را هم لگدمال می کنند.
اما فارغ از آن، قرار بر این دارند تا با قربانی کردن مفهوم در برابر یعنی برابری را به قربانگاه برده اند.
حالا این نیمچه آزادی که مفهومی از آزادی ندارد را به جماعت بدهند و بخورانند در حقیقت.
چرا که ما در باب آزادی صحبت کرده ایم.
قاعدتا وقتی شما دارید درباب آزادی صحبت می کنید، نمی توانید این آزادی را به دور از مفهوم برابری تصور کنید چرا که با از بین بردن برابری دیگر چیزی از آزادی به میدان نمی ماند.
به همین شکل هست که وقتی در باب حکومتهای سرمایه داری صحبت می کنیم هم آزادی ست.
اینجا لگدمال شده و از آن معنایی نمانده و هم اصولا قرار بر این هست که برابری را به قربانگاه ببرند تا آزادی وجود داشته باشد.
یعنی شما می دانید که به صراحت در باب این صحبت می کنند که اگر ما یک نیاز به پیشرفت داریم، این نیاز به حرص و ولع و آبی که در وجودمون هست.
برای اینکه در این رقابت جانفرسا نفر اول باشیم و کشور اول باشیم و به بهترین جایگاه ها برسیم باید برابری از میان بره چراکه ما نیاز داریم تا باج بدیم، مردمی باشن، فکر کنن کار جدید بوجود بیارن، حالا اینها ثروت بیشتری هم داشته باشن و یه عده هم قربانی باشن.
برابری در میان نباشه.
حالا دارن خودشون هم این رو اذعان میکنن.
یا در برابر این نگاه وقتی در باب کمونیسم صحبت میکنیم داستان به همین شکل هست.
حالا اینها میان میگن بله برای اینکه ما بخواییم برابری داشته باشیم باید آزادی رو از میان ببریم.
برای داشتن امنیت باید آزادی سلاخی بشه.
حالا میان دولت پلیسی تشکیل میدن و همه قدرت رو برای خودشون میگیرن.
با اقتدار به پیش میرن و این خودکامگی را به پیش میبرن تا برابری رو به وجود بیارن.
اما برابری ای رو هم که بوجود آوردن ارزش و معنایی نداره چراکه این برابری به نوعی یک شکل ازبین رفته برابری است، یک تصویر مخدوش از یکسانی است، اون هم یک ثانیه ای که گاها به واسطه اون فساد سرشار و اون قدرت در نوک هرم میتونه به جماعتی داده بشه.
میتونه هم نشه بسته به فرمان و امر اون قدرت یکتا هست.
همتای تمام مفاهیمی که ما در باب معنای خدا هم داشتیم.
ما وقتی داریم در باب رسیدن به فردای روشن صحبت میکنیم، مهم اصل و موضوع اصلی ما این هست که بتونیم ساختار هارو تغییر بدیم تا اشخاص میداندار نباشن تا فرد در نوک هرم موضوعی رو بوجود نیاره.
باید سیستمی ساخته بشه که این سیستم بتونه خودش حرکت کنه.
حالا با انتخاب چندین نفر با تفکر جمعی و در کنار هم بود.
پس قاعدتا وقتی در باب آزادی و برابری صحبت میکنیم میدونیم که چه حکومت های لیبرالیستی و چه حکومت های کمونیستی هر دوی اینها در وهله اول معنایی رو که بهش باور دارند رو از حیطه معنا بی اثر میکنند.
اگر به آزادی باور دارند در نقطه ابتدایی آزادی رو بی ارزش می کنند؟
اگر به برابری باور دارند، برابری را لگدمال می کنند و فرای آن.
حالا اگر وارد چرخه ای برای به کرسی نشاندن این مفهوم می شوند، با قربانی کردن معنای در برابر این کار را انجام می دهند و تمامی معنا را هم از میان می برند.
کل صحبت پیرامون لیبرالیسم و کمونیسم هم در همین معناست.
معنایی که ما باید بیشتر بهش نزدیک بشویم.
بدانیم که آزادی و برابری همسان با هم هستند، غیر قابل جدا شدن از هم هستند.
دو وسیله ای اند که اگر از هم جداشون کنید اون کسی که تنها می مونه هم بی معناست.
این دو با هم و در کنار هم معنا میشن و ما باید به این معنا در کنار همه این ها برسیم که آزادی یعنی آزار نرساندن به دیگران.
دیگرانی که همه جان های جهان رو تشکیل میدن.
انسان، حیوان و گیاه و این مفهومی است که آزادی و برابری رو در هم پیوند میده و حال دریچه ای باز هست به دور از آزار رساندن به دیگران.
هر چیزی که هر کسی می میخواد رو میتونه تعبیر به آزاد کنه اما به دور از این معنا.
ما معنایی برای آزادی نمی توانیم متصور باشیم و همینگونه است که حکومت های سرمایه داری و کمونیستی در طول تاریخ هر دوی این معانی رو از حیطه انتفاع تهی کردند.
در این انتهای برنامه دوست دارم باهاتون مطرح کنم که اگر دوست دارید این صدا شنیده بشه این راه تغییر شکل بگیره میتونید آثار من رو با دیگران به اشتراک بگذارید.
منظور از آثار هم خلاصه برنامه ای به نام جان نمیشه.
من پیش از اینکه بخوام برنامه ای به نام جان رو ضبط و منتشر کنم، آرا و افکار و عقاید ام رو تحت عناوین کتاب هایی به رشته تحریر درآوردم.
تمامی این عناوین به صورت رایگان در وبسایت جهان آرمانی در اختیار شما دوستان هست.
میتونید با مراجعه به این وبسایت ناسا رو به صورت رایگان دریافت کنید و اگر دوست داشتید این صدای تغییر شکل بگیره و اون رو با دیگران هم به اشتراک بگذارید.
ممنون که همراه من بودید.
من نیما شهسواری و این برنامه بنام جان بود.
در پناه آزادی.
قسمت 3
سلام دوستان من نیما شهسواری و این برنامه به نام جان است.
با شما هستم.
این قسمت سوم از ویژه برنامه نقد لیبرالیسم و کمونیسم هست و ما قراره توی این قسمت در باب معایب لیبرالیسم صحبت بکنیم.
ممنون که همراه من هستید.
خب دوستان توی این ویژه برنامه مشخص ما سعی کردیم که در باب نقد لیبرالیسم و کمونیسم صحبت بکنیم و در این قسمت مشخص هم قرار هست که در باب لطمات تاریخی و معایبی که لیبرالیسم داشته موجز و مختصر تا جایی که میتونیم در باب تیتر ها و عناوین صحبت بکنیم.
خب قاعدتا ویژه برنامه هایی به نام جان و اصولا برنامه ای به نام جان بر مبنای مفاهیم هست و ما خیلی نزدیک به مصادیق نمیشیم.
این قسمت هم خارج از این عرف همیشگی برنامه ما نخواهد بود.
اما در این قسمت سعی میکنیم بیشتر بپردازیم به خود لیبرالیسم و معایب و لطمات تاریخی که زده و در قسمت آتی هم سعی میکنیم همین مبنا رو در باب کمونیسم داشته باشیم و کم کم به اون جمع بندی کلی پیرامون این مسئله مشخص برسیم و نگاه خودمون رو هم به صورت موجز بیان کنیم.
وقتی ما در باب لیبرالیسم صحبت میکنیم خب میدونیم گفتیم قاعدتا نکات مثبتی داره.
وقتی ما داریم در باب این نکات منفی درونش صحبت میکنیم به مفهوم رد تمام خوبی هایی که در خود داره نیست.
خب قاعدتا گفتیم در اون نقطه ابتدایی شکل گیری و چرایی شکل گیری ایده لیبرالیسم خب ما میدونیم که یک پلکانی بود برای بالاتر اومدن، برای پیشرفت کردن.
خب قاعدتا از اون دورانی که ما پیش از لیبرالیسم خوندیم میدونیم که در اون دوران، دوران قدرت بلامنازع دین باوران بوده، قدرت در اختیار اون ها بوده و این نگاه معنوی بوده که همه اختیار رو در بر گرفته بوده.
این تار و مار کردن زندگی جمعی انسان ها بوده که اون زمان میداندار بوده و خودکامگی و استبداد بوده که میداندار بوده.
خب قاعدتا لیبرالیسم یک پله ای بوده برای گذر ما.
این انسانگرایی و گذر کردن از اون نگاه استبدادی خداوندی یک پلکانی بوده با تمام معایب درون خودش.
برای اینکه ما از اون دوران اسفناک دور بشیم.
خب ما میدونیم که این نگاه لیبرالیستی و اصولا نگاه آزادی خواهانه ای که در دل خود داشته، حال با تمام کمی ها و کاستی ها، با تمام از میان بردن مفهوم آزادی اما باز هم پله ای بوده برای رسیدن به نقطه بهتر و روشن تری برای فردا.
اما باید که با نگاه منتقدانه و پرسشگر بهش نگاه بشه، نقاط ضعف گفته بشه و ما پیش به سوی جهان بهتری حرکت بکنیم.
پس اصولا نوع نگاه که ما مطرح میکنیم و نقد هایی که در این قسمت ها انجام میدیم در نفی کلی این نگاه نیست.
قاعدتا چه لیبرالیسم، چه کمونیست و چه هر نگاهی در تاریخ انسانی نقاط قوتی هم داشته، قاعدتا در مبنای رسیدن به فردای بهتری به وجود آمده و همچنین آرزو و میلی در خود داشته.
حال اینکه چقدر نکات مثبت داشته قابل صحبت کردن است.
اما قاعدتا وقتی در باب لیبرالیسم و این لطمات تاریخی و معایب صحبت میکنیم یکی از نکات اصلی و کلیدی آزادی برای چه کسانی است؟
یکی از بزرگترین شعارهای مداومی که در باب لیبرالیسم داده می شود، مفهوم آزادی است.
خب گفتیم آزادی مطرحشده در دل لیبرالیسم معنای درستی ندارد چراکه این آزادی به دور از برابری معنا میشود.
گویی که یک معنایی متضاد یا متناقض یا جدا و مجزا از مفهوم برابری است.
در صورتی که ما میدانیم آزادی و برابری در پیوند با هم معنا پیدا میکنند.
چرا که اگر ما قرار نباشد به برابری اعتقاد داشته باشیم و با پیشفرض فرض نداشتن برابری وارد جریان و این دالان ازادی بشویم ازادی دیگر معنایی نخواهد داشت.
یعنی ما باید ابتدائا ابتدا به ساکن باور داشته باشیم که برابر هستند.
حال در یک نگاه گسترده مثل نگاه ما برابری همه جان ها چه انسان چه حیوان و گیاه.
اما در همان نگاه امروزی و تا نقطه ای که انسان ها به پیش رفتن در اون نقطه ابتدایی باید به برابری انسان ها حداقل معترف باشند.
بعد از در نظر گرفتن این برابری است که حالا میتوانند وارد مفهوم آزادی بشن چراکه هر تعریفی فرای در نظر داشتن این برابری اگر ارائه بشه اصولا دیگه معنا و همپوشانی با ازادی نخواهد داشت.
چرا که اونجا هر کسی که قدرت بیشتری داشته باشه میدان دار خواهد شد و عینا وقتی شما نزدیک به مفاهیم تاریخی لیبرالیسم هم میشید قضیه به همین شکل است.
آزادی که این ها دارن بهش تاکید میکنن..
اتفاقا موضوع آزادی نیست چرا که به برابری اعتقادی ندارند چرا که حالا میدان دار کسی است که قدرت بیشتری داشته باشد.
قدرت در این نگاه مشخص و تعریف شده به سرمایه و ثروت.
خب قاعدتا کسی که ثروت بیشتری داشته باشد، آزادی بیشتری هم خواهد داشت.
پس این سئوال کلیدی در باب لطمات و معایب لیبرالیسم همان آزادی برای چه کسانی است؟
حالا در دل این تعریف مشخص، در دل این پرسش مجزا حالا شما مواجه می شوید با یک تاریخ پر از زشتی ها، پر از کجی ها.
شما مواجه می شوید با تبعیض نژادی که در دل این نظام های سرمایه داری وجود داشت وجود دارد.
تبعیض نژادی که بر مبنای نژاد، صورت تبعیض جنسیتی که میتونه وجود داشته باشه.
شما وقتی مواجه میشید با برده داری میدونید که یکی از ارکان اصلی نظام های سرمایه داری بوده، همواره بوده، در طول تاریخ بوده.
اصولا بزرگترین مبارزه ها را برای نگاهداشت این برده داری و این نگاه آلوده داشته اند.
چرا که اصولا تعبیر و تفسیر آنها از دنیا همواره همین گونه بوده.
آزادی فردی که تعریف میشود اما نه برای همه.
آزادی که تعریف میشود اما نه برای هر کس، نه برای زنان، نه برای همجنسگرایان، نه برای بردگان سیاه پوستان سرخ پوستان.
قرار است یک مرد سفید پوستی که منتسب به اروپای مشخص است حالا میتواند مهاجر باشد و به آمریکا آمده باشد.
تمام آزادی برای اوست.
حالا دیگران قرار است برده و اسیر و بنده ی او باشند و برای او آزادی بیشتری را کسب کند.
تمام درد ما در باب مسئله آزادی با این نگرش لیبرالیسمی در همین نقطه است.
چرا که اصولا تصویری که اینها ارائه میدهند در راستای آزادی نیست چرا که در آن نقطه ابتدایی به برابری باور ندارن و حالا هر روز هر کسی میتونه با خطکش در دست بیاد و یک جماعتی رو داخل این دایره بکنه یا میتونه ازش خارج کنه و در اختیار اون فرد هست.
امروز آزادی تعریف شده برای شخصی است که سفیدپوست و منتسب به مرد سفیدپوست منتسب به اروپا باشه.
حالا هر کسی از این دایره خارج میمونه رو میندازه بیرون.
فردا اگر قدرتش نرسید، مثلا زنان سفیدپوست رو میاره داخل پسفردا اگر زورش کمتر شد، دو تا از اون سرخپوست ها رو میاره داخل.
و الی آخر.
اما قدرت در نهایت در اختیار اوست و ما با تعریف نداشتن پیرامون برابری میبینیم که چگونه آزادی لگدمال میشه.
پس سوال مهم ما بازهم همین است آزادی برای چه کسی؟
در دل این سوال؟
شما مواجه میشید با پاسخ هایی که در طول تاریخ و این لطماتی که نگاه لیبرالیسم و سرمایه داری به جهان زده، این مدافع نظام برده داری بودند که اونها آرزوی برده داری رو داشتند چرا که اصولا تمام تلاششون در راستای پیشرفتی بوده که این پیشرفت هم به واسطه اون ثروت هم به واسطه کارگر ارزانقیمت شکل میگرفته.
حالا وقتی ما در باب برده صحبت میکنیم برده ها که دیگه قرار نیست اصلا پولی بگیرند قرار هست بیگاری بکنند.
قرار هست تمام ثروت رو در نهایت در اختیار اون جماعت سرمایه دار قرار بدن.
پس حالا شما مواجه میشید با این نگاه آلوده برده وار.
چه در دنیای گذشته و پیش از اینکه ما بخوایم برده داری رو از میان ببریم و چه در جهان امروز، در جهان امروز هم داستان به همین شکل هست.
حالا شاید در جایی دیگه اون قدرت وجود نداشته باشه تا نظام برده داری رو به وجود بیارن.
اما تصویر تشکیل شده در امروز جهان هم داستان رو به همون سمت میبره.
حالا در روزگاران گذشته کسانی بودند که صاحب بردگان بودند.
امروز هم صاحب زمان و کار و زندگی و آینده اونها هستن.
این کارگران بیجیره و مزدی که دارن کار میکنن در بدترین شرایط و شرایطی که اینها برای خودشون تعریف میکنن.
پس در نهایت این آزادی برای جماعتی است وابسته به این نگاه و اون قبیله حاکم است.
حالا میشه باز ما به ازاء هایی براش در جهان هم تصویر کرد.
روزگارانی در آن حکومت های سرمایه داری این قبیله مشخص که همه آزادی برای اونها هست در ایران و جمهوری اسلامی ما هم برای اون قبیله شیعی وابسته به امامت و ولایت و ولایت فقیه و اون طایفه ای که خودشون رو منتسب به اون نگاه آلوده میدونند، تمام آزادی ها برای اونها هست و پاسخ این آزادی برای چه کسانی در نهایت ما رو به نقطه ای از تبعیض نژادی، تبعیض جنسیتی، برده داری و عناوین آلوده ای از این دست میرسونه و حالا شما مواجه میشید در این نظام های سرمایه داری و این لطمات تاریخی و معایبی که باعث این شکل اسفناک و آلوده در جهان شد، فرای اون شما مواجه میشید با استعمار به نام تمدن یعنی ما مواجه میشیم با لیبرالیسمی که در لباس امپریالیسم وارد میدان میشه.
شما در این تاریخ گذشته، در اون دوران شکوفایی و اقتدار و قدرت لیبرالیسم، اگر تاریخ رو مورد کنکاش قرار بدید مواجه میشید که به نوعی لیبرالیسم و امپریالیسم اصولا با هم گره خورده اند.
حالا استعمار و استثمار هست که وارد شده و تمدن اون جامعه غربی رو داره به پیش میبره.
نمونه های بارزش تمام کشورهایی که در اون برهه از تاریخ قدرتی داشتند.
فرانسه رو نگاه بکنید.
استثماری که انجام میدید انگلستان رو نگاه بکنید، اون استثمار بی حد و حصر هلند نگاه بکنید.
پرتقال، اسپانیا و تمام این کشور ها که چگونه به نام تمدن استثمار و استعمار را شروع کردند، چگونه این نگاه لیبرالیستی با همون تعریف مشخص پیرامون آزادی که آزادی رو برای فرد مشخصی تصویر کرده حالا میاد در یک نگاه اجتماعی و در سطح جهانی هم باز با همان تعاریف جلو می رود و خیلی ساده می تواند همه چیز را برای خود بکند.
چرا که اصولا جهان را بر پایه همین حرص و آز تعریف کرده.
حالا جهان تصویر شده در این نهایت حرص و رقابت با آن تصویر مشخص از آزادی برای آن شخص سفیدپوست اروپایی که عینا باید مرد هم باشد، می تواند جماعت در برابر که مثلا در یک کشور آفریقایی باشند را مبدل به برده بکند، مبدل به ابزاری برای به وجود آوردن ثروت بکند، ثروتی که برای همان جماعت آزاد است.
حالا می بینید که چگونه این آزادی لگدمال میشه، بی ارزش میشه، مورد تجاوز قرار میگیره و حالا ما مواجه میشیم با استعمار گرایانی که خود رو به نام تمدن حاکم بر کشور های ضعیف تر میکنند.
با همون نگاه برتری طلبانه و مالکیت طلبانه هست که وارد میدان میشن.
اصولا این میل به مالکیت، میل به برتری طلبی که از همان عناوین خداوندی است در دل این نگاه های اومانیستی و لیبرالیسمی مدام در حال جریان است.
گفتن فرهنگ ضدیت میاندار میشود، جاها را تغییر میدهد، پادشاه ها را عوض میکند، تاج و تخت خداوند سر جایش هست اما انسان سفیدپوست.
مرد می آید جای خدا میشینه، حالا میره خودش رو در اون جایگاه قرار میده.
حالا یک لیبرالیسمی است که در لباس امپریالیسم وارد یک نقطه مشخصی از جهان و تاریخ شده و حالا میاد یک به یک کشور ها رو قلع و قمع میکنه و تمام مردم و مالکیت و ثروت و قدرتی که اونها دارند رو هم برای خود میکنه و ما شاهد این جهان پر استثمار قرون گذشته میشیم که چگونه کشور های بزرگی در جهان مستعمره کشور های دیگری شدند.
نمونه بارزش مثلا هند رو در نظر بگیرید که چگونه مستعمره انگلستان شد.
با همون نگاه با همون تعاریف وارد همین میدان شدند و همه چیز رو برای خودشون کرد.
خارج از این ها شما وقتی در باب نئولیبرالیسم صحبت می کنید و قربانیان بازار آزاد، حالا می توانید ببینید که چگونه جهان را آلوده کرده اند.
یکی از لطمات تاریخی هم دقیقا همین نگاه است.
حالا بازار آزاد مبدل به یک هیولا می شود و یک هیولای چند سری که انگار عده زیادی در برابرش هستند که سجده کنان در برابرش دارند زندگی را به پیش می برند.
شما یک بار به این تصاویر ساخته شده نظر داشته باشید که برای کنترل قیمت چگونه کارهای وحشیانه ای انجام می دهند.
حالا حتی حاضرند که آذوقه و مایحتاج زندگی را، گندم ها و برنج ها را هم آتش بزنند و معدوم کنند و زمین را.
چرا که قیمت مثلا بیاد پایین تر بره بالاتر.
برای دستکاری کردن این غول چند سر بازار آزاد که مبدل به یک خدا شده و جماعتی در برابرش سجده می کنند و حاضرند هر بی اخلاقی و هر فاجعه ای را هم رقم بزنند.
و حالا شما روبرو میشوید با این نگاه وحشتناک که چه به عنوان لیبرالیسم چه به عنوان نئولیبرالیسم قابل رویت هست.
هیچ تفاوتی با هم ندارند.
خیلی نباید درگیر این واژگان شد چرا که در معنای کلی همه اینها دارند یک حرکت را به پیش می برند.
وقتی ما درباب آزادی صحبت می کنیم و می گوییم این آزادی برای چه کسانی است، خودش شروع گر تمام این بحث است که می تواند در اشکال مختلف، یکبار در شکل استعمار، یکبار در شکل امپریالیسم، یکبار در شکل تبعیض نژادی، یکبار در شکل برده داری، یکبار در شکل بازار آزاد و کنترل قیمت وارد میدان شود تا شما برسید به استثمار کشورهای جهان سومی.
تمام این ابرقدرت های جهان که برگرفته از همین نگاه های لیبرالیستی هستند، تمام فکر نهایی شان در راستای این است که بیایند و استثمار بکنند کشورهای جهان سومی.
نمونه های بارزش را هم شما میتوانید در طول تاریخ ببینید.
چگونه وارد این میدان شدند.
چه در آن دورانی که ما تحت عنوان قدرتگیری این نظام های امپریالیستی میشناسیم و چه در دوران فعلی و حاضر، حتی در جهان فعلی هم اینها باز هم وارد این میدان شدند تا بتوانند قدرت بیشتری کسب کنند، ثروت بیشتری کسب کنند و اصولا جهان را اینگونه تصویر و تعبیر میکنند.
در یک رقابت بی پایان و بی انتها در راستای ثروت اندوزی در راستای پیشرفت پیشرفتی که هیچ سنخیتی با زندگی ندارد و اصولا در راستای از میان بردن زندگی هاست، برای بلعیدن زندگی ها به میدان آمده، شما مواجه میشوید که چگونه حاضرند همگان را قربانی این راه بکنند.
در دل این نگاه و این بازار آزاد که مبدل به یک الهه بیپایانی شده و جماعتی آن را میپرستند و باور دارند به فهم بالای این بازار آزاد.
شما مواجه با این بحران های مالی میشوید.
حالا مواجه میشوید که به واسطه نداشتن هیچ گونه نظارتی بر این بازارهای آزاد و میدان دادن به این خدای تازه برآمده از این نگاه های سرمایه داری، حالا بحران هایی هم می تونه شکل بگیره.
دیگه این جماعت حتی باورمند به قدرت استدلال و فکر و انتقاد و اعتقاد خود هم نیستند.
این بازار آزاد رو مبدل به یک خدایی کردن که حالا جماعتی باید بیاد و این رو بپرسته او میاد و میداندار میشه.
هر امری داشته باشه، هر فرمایشی هم که داشته باشه به پیش میبره و جماعتی هم دست و پا بسته در برابرش هستن تا این عوامل رو به پیش ببرن و ما شاهد این بحرانها هم هستیم.
مصادیق بسیار هست و میشه بهش رجوع کرد.
بحران هایی که در سال دو هزار و هشت مثلا در امریکا اتفاق افتاد، بحران هایی که پیش از جنگ های جهانی اتفاق افتاد و عواملی از این دست گفتند ما در باب مصادیق صحبت نمی کنیم.
یک معنای مشخص در برابر ما هست.
وقتی در باب لیبرالیسم صحبت میکنیم یکی از شعارهای اصلی و کلیدی و اصولا بن مایه اصلی وجودیت لیبرالیسم و سرمایه داری پیرامون آزادی است.
اما سوال مهم و مشخص ما این هست که این آزادی برای چه کسی تعریف میشه؟
در امروز جهان ما میتوانیم این را ببینیم.
این آزادی برای فردی تصور میشه که ثروت سرشاری داره.
یعنی شما وقتی میرید به یکی از همون قبله آمال نظام های سرمایه داری مثل مثلا آمریکا، حالا میبینید چه کسی قرار هست که همه آزادی رو داشته باشه؟
اون کسی که ثروت بیشتری داره اگر قرار باشه وارد این ساختار های سیاسی بشه چگونه میتونه بشه با ثروت سرشاری که در اختیار داره اگر این ثروت رو نداشته باشه اصلا نمیتونه وارد این چرخه بشه؟
یعنی یک نمونه ی قابل درک و قابل فهم.
اگر شما قرار باشه وارد این چرخه سیاسی در کشور امریکا بشید باید در ابتدا اون ثروت اندازه مشخصی که در اختیار یک درصد جامعه آمریکایی هست رو داشته باشید تا وارد این چرخه بشید.
پس این خودش داره تقدیس ثروت و جایگاه ثروت رو میکنه.
اصولا این سرمایه داری به مفهوم همون پرستیدن سرمایه و ثروت در نهایت در نهایت این نگاه ما را به این سمت می برد که قرار است تمام قدیس سازی ها در راستای بازار آزاد اتفاق بیفتد، در راستای سرمایه اتفاق بیفتد و اصولا این آزادی ها هم به کام کسی برود که تمام این ثروت را در اختیار دارد.
ما وقتی در باب این مدرنیسم صحبت می کنیم که به نوعی نزدیکی و قرابت با لیبرالیسم دارد و لیبرالیسم به نوعی خود را نماینده آن نشان می دهد، حالا مواجه میشویم با این مدرنیسم اجباری.
یعنی امروزه شما مواجه میشوید با این جماعتی که تحت عنوان لیبرالیسم وارد میدان شده اند.
از این چرخه امپریالیستی مثلا گذر کرده اند و وارد یک استثمار تازه و نوینی شده اند و آن هم ارتقا دادن این مدرنیسم هست.
حالا سعی میکنند کشور های در برابر کشور های جهان سومی را جبرا وارد این میدان بکنند و آنها را اقناع بکنند.
نمونه های بارزش را هم میتوانید ببینید.
اتفاقاتی که مثلا در لیبی میفتد در عراق می افتد در افغانستان می افتد.
ما کاری به این نداریم که این حکومت های وقت اونجا تا چه اندازه شنیع و وقیح و غیر قابل تحمل بوده و هستند.
اما موضوع اصلی باز هم پوشیدن یک لباس تازه ای است برای استثمار کردن دیگران.
شما وقتی به این مدرنیست می رسید به این مدرنیته می رسید.
حالا یک جماعتی با شمشیر انگار ایستاده اند تا این مفاهیم را به زور شمشیر بر سر دیگران بکنند.
حالا یک جماعتی آمده تا به اسارت جماعتی را در زندان بندازه و بگه شما از امروز آزادید.
تصویر در برابر ما اینگونه هست.
یعنی این مدرنیسم اجباری دوباره داره ما رو به جایی میبره که اون امپریالیسم گذشته زنده بشه؟
انگار که امروز دوباره این ها آمده اند با یک مفاهیم تازه تا این را ارائه بدن اما به زور، به زور شمشیر، با شمشیری در دست و در حال بریدن سر یکی از این انسان ها بهشون بگن ما شما رو به بهشت میبریم.
این چیزهایی است که امروز ما میبینیم.
در جمهوری اسلامی هم می بینیم.
این جماعت جمهوری اسلامی هم امروز به زور شمشیر و تفنگ و شکنجه مردم ایران را می خواهد به بهشت ببرد.
و باز هم این قرابت و نزدیکی را شما می توانید ببینید که همه اینها انگار که دارند از یک مسیر نیرو می گیرند، توان می گیرند و تمام توانشان را هم به یک مسیر دارند جریان پیدا می کند.
خارج از این شما مواجه می شوید با خشونت ساختاری ای که در این حکومت های سرمایه داری وجود دارد.
به واسطه تصویری که ارائه داده اند، به واسطه این پیشرفتی که تصویر کردند، به واسطه ساختن یک طایفه قدرتمندی در اختیار.
حالا در ازای آن یک خشونت ساختاری را بوجود آورده اند که ثمرش فقر بوده، بیکاری بوده، بی خانمانی بوده.
خب قاعدتا همه ما شنیده ایم جماعت لیبرالیسم برای اینکه بخواهند بیایند و بر خودشان صحه بگذارند و بگویند که نه، این حکومت های ما بوده که در طول تاریخ جهان را بهتر کرده، بلافاصله می آیند و آمار و ارقامی می دهند که بله این تعداد بیکاری کمتر تر شده، فقر کم تر شده.
کسی مخالف صد در صد این ها نیست که خب قاعدتا پله ای بودن رو به پیشرفت اما در عین حال این هم قابل رویت هست که چگونه خشونت ساختاری داره شکل میگیره.
چه در اعصار گذشته و چه در امروز.
در حال حاضر هم شما دارید می بینید می بینید که چگونه به واسطه ساختار پدید امده این خشونت داره در زندگی عادی مردم هم جریان پیدا می کنه.
این بیکاری و بی خانمانی میدان دار میشه.
خیلی از این حکومت های سرمایه داری که اتفاقا قدرت اصلی جهان و جزو قدرت های اصلی جهان هستند هم می بینید که چگونه نمی تونن از پس این بی خانمانی و فقر و بیکاری در کشور خودشون بر بیاد.
حتی اونهایی که داعیه دار حکومت بر جهان هستن در پی این هستند که این نگاه متفکرانه و متمدنانه خودشون رو به جهان هم صادر بکنند اما هنوز اندر خم یک کوچه اند و با مشکلات ریز و درشت خودشان روبرو هستند.
فقر سرشار، بیکاری، بی خانمانی، جرم و جنایتی که در کشورهاشون وجود داره.
این به مفهوم این نیست که ما کتمان بکنیم تمام پیشرفت هایی که این ها از قبل این به وجود اومده اما وقتی ساختاری در برابر وجود داره که داره این خشونت رو صادر میکنه، اشاعه می کنه، بزرگداشت می کنه، تقدیس میکنه، نمیتونیم کتمانش بکنیم.
یعنی وقتی ما داریم در باب کشوری صحبت میکنیم که خود را اقتصاد اول جهان میدونه، قدرت بزرگ جهان میدونه.
مثال همون آمریکا.
ما نمی تونیم این رو قبول بکنیم که در این کشور مشکلات اقتصادی وجود داشته باشه.
قاعدتا برای اونها حل کردن این موضوع باید ساده باشه.
قابل حل باید باشه و حالا شما میبینید که نه گویی باید یک همچین ساختاری وجود داشته باشه تا در نهایت بتونه کارایی کلی این سیستم به وجود بیاد.
انگار که باید یک همچین چرخ دنده هایی به گردش در بیایند و عده ای در زیر این چرخ ها له بشن تا در نهایت این ساختار به حرکت در بیاید و حالا اینجاست که ما میتوانیم این نقش را هم ببینیم.
شما وقتی نزدیک به مفهوم دموکراسی هم میشوید، حالا دارید میبینید یک تئاتر و نمایشی است از آزادی.
همان طور که صحبت کردیم دربارهاش قدیسه.
این نگاه سرمایه است.
ثروت شخص ثروتمند طایفه حاکم اصولا ثروتمندان هستند.
حالا وارد این چرخه سیاسی شدن نه به مفهوم وارد دنیایی دموکراتیک شدن و این که جماعتی باشند که حق انتخاب داشته باشند نه در نقطه ابتدایی.
کسی که قرار هست انتخاب بشود باید از یک فیلتری گذشته باشد.
اما این فیلتر بر اساس کارایی و فکر و باور و اندیشه و دانش او نیست، بر پایه ثروت است.
این فیلتر در برابر وجود دارد تا اگر آن میزان از ثروت را داشته باشد وارد بشود.
حالا چه کسی میتواند بعد از این که وارد این چرخه شد انتخاب بشه؟
اون کسی که ثروت بیشتری برای تبلیغ بیشتر داره؟
باز شما دارید این ساختار رو میبینید گوییم دمکراسی دیگر دمکراسی نیست.
قضیه فقط و فقط یک تئاتری ست از این آزادی یک نمایش تازه ای ست از مردم سالاری.
و این تصویر رو هم دارن ارائه میدن هم کسی که وارد این چرخه میشه تا انتخاب بشه باید در اون نقطه اول از این فیلتر گذر کرده باشه و در نقطه بعدی هم باید اون ثروت رو داشته باشه تا بتونه وارد این رقابت بشه.
پس میبینیم که انگاری قدیسه اصلی در این نگاه در این نگاه سرمایه داری خود سرمایه هست، بازار آزاد هست، خدای تازه به وجود آمده اینها هستند.
آزادی برای کسانی ست که وارد این چرخه و این طایفه میشن.
حالا اینها وارد میدانی برای استثمار و استعمار دیگران میشن لیبرالیسمی که اینبار در لباس امپریالیسم وارد شده همه قربانیان این بازار آزاد هستند.
کنترل قیمتی که به واسطه از میان بردن و معدوم کردن غذاها وارد میدان میشه حالا وارد میدان میشند برای استثمار کردن جهان سوم همه کشورهای دیگر را از آن خود کنید.
مالک بر اون ها بشن اینقدر خود را برده و بنده بازار آزاد می دانند که بدون هیچ نظارتی بحران های بی حد و حصری را به وجود بیاورند.
با شمشیر مدرنیسم اجباری و لیبرالیسم در جهان و دموکراسی وارد میدانی برای کشتار دیگران بشن، جماعتی رو به زندان بفرستند و بگن نهایت آزادی در همین زندان ساخته شده به دستان ماست.
خشونت ساختاری رو بوجود بیارن و فقر و بیکاری و بی خانمانی و خشونت و جنایت را میدان دار بکنن.
گاها از این ابزارها استفاده و سوءاستفاده بکنن برای در اختیار گرفتن دیگران، برای به بند درآوردن و به زانو درآوردن مردمان.
در نهایت دموکراسی رو مبدل به یک نمایش از آزادی بکنن و باز هم میدان دار اصلی ثروت بکنن.
ثروت باشه که تنها قدیسه این کشور به حساب بیاد.
ثروت باشه که مبدل به خدای اون ها بشه.
ما وقتی به جهان امروزمان نگاه میکنیم، انگاری که پول و ثروت هست که میداندار اصلی است و خب این هم به واسطه قدرتمند شدن تمدن لیبرالیسم در جهان هست که پیروز جهان مدرن ما.
خب قاعدتا همین نگاه سرمایه داریست که فرهنگ غالبی که امروز در جهان وجود دارد برگرفته از همان فرهنگ سرمایه داری است و حالا این فرهنگ سرمایه داری است که در نهایت در جای جای جهان پول را مبدل به خدا کرده، ثروت را مبدل به خدا کرده.
آن کسی که ثروت بیشتری دارد که همه دنیا برای اوست.
حالا ما داریم میبینیم ثمرش را داریم میبینیم که چگونه در این جهان ساخته شده.
همه چیز از آزادی تا سیاست تا زندگی فردی تا بیکاری، بی خانمانی و زندگی اجتماعی ما تحت تاثیر همین قدیسه تازه و همین خدای ساخته شده است.
ما در دل لیبرالیسم این جنگ خواهی و جنگ طلبی را هم میبینیم.
نمونه های بارزش هم خود امریکا هست.
امریکایی که امروز به عنوان نماد سرمایه داری و به عنوان قدرت اول جهان به حساب می آید حالا وارد میدان هایی میشه برای جنگ افروزی.
ویتنام می جنگه با افغانستان با عراق در لیبی سرک می کشه.
در همین ایران جمهوری اسلامی سرک می کشه هر جایی بتونه با قدرت وارد میشه و می خواد همه چیز رو از بین ببره و داعیه دار مدرنیسم و لیبرالیسم و تمام این مفاهیم هم هست و خب قاعدتا ثمره تمام اتفاقاتی که بوجود آورده لطمات تاریخی بزرگی است که در جای جای جهان هم میشه بهشون اشاره کرد.
خب قاعدتا برای تک تک این اتفاقات ما میتونیم مثال ها و مصادیق بیاریم اما هدف به نام جان اصولا مطرح کردن معانی و ریشه هاست.
می تونید با مطالعه در باب تمام این اتفاقات و تاریخ اروپا و جهان از این مصادیق هم استفاده کنید.
شاید در آتی برنامه هایی داشتم که در باب این مثالها صحبت کرد اما به نظرم به اندازه کافی در باب معایب و لطمات تاریخی لیبرالیسم صحبت کردیم.
هر چند که انتهایی هم نداره و میشه ساعت های بیشتری دربارش صحبت کرد.
در قسمت آتی سعی میکنیم همینگونه در باب کمونیسم صحبت کنیم.
در انتهای برنامه دوست دارم باهاتون مطرح کنم که اگر دوست دارید این صدا شنیده بشه این راه تغییر شکل بگیره.
میتونید آثار من رو با دیگران به اشتراک بگذارید.
منظور از آثار هم خلاصه برنامه ای بنام جان نمیشه.
من پیش از این که بخوام برنامه ای به نام جان رو ضبط و منتشر کنم آرا، افکار و عقاید رو تحت عناوین کتاب هایی به رشته تحریر در آورده است.
تمامی این عناوین به صورت رایگان در وبسایت جهان آرمانی در اختیار شما دوستان هست.
میتونید با مراجعه به این وبسایت این آثار رو به صورت رایگان دریافت کنید و اگر دوست داشتید این صدا شنیده بشه و این راه تغییر شکل بگیره اون رو با دیگران هم به اشتراک بگذارید.
ممنون که همراه من بودید.
من نیما شهسواری و این برنامه ای بنام جان در پناه آزادی.
قسمت 4
سلام دوستان من نیما شهسواری و این برنامه به نام جان هست با شما هستم.
این قسمت چهارم از ویژه برنامه نقد لیبرالیسم و کمونیسم هست و ما قراره توی این قسمت در باب معایب کمونیسم صحبت کنیم.
ممنون که همراه من هستید.
خب دوستان توی این ویژه برنامه مشخص در باب لیبرالیسم و کمونیسم صحبت کردیم و در این قسمت مشخص هم قرار هست در باب لطمات تاریخی و معایب کمونیسم صحبت بکنیم و قسمت گذشته در باب همین موضوعات پیرامون لیبرالیسم صحبت کردیم و در این قسمت هم قراره در باب کمونیسم صحبت بکنیم.
خب ابتدا هم بگم که هدف اصلی از این برنامه و این ویژه برنامه مشخصه لیبرالیسم و کمونیسم مسئله آزادی و برابری است.
یعنی شما وقتی در باب این دو نوع نگاه مشخص مدرن انسانی صحبت میکنید، میدونید که هر دوی این ها تعریف مشخصی پیرامون آزادی و برابری داشتند که به نوعی با بزرگداشت یکی از این ها هر چند دستمالی شده و معیوب و به دور از واقعیت، اما دیگری را قربانی راه خود کردند.
یعنی اگر در لیبرالیسم شما مواجه میشید با بیان آزادی ها، آزادی به قیمت قربانی کردن برابری است و بالعکس.
در نگاه کمونیسم هم همین گونه است.
اگر صحبت از برابری میکنند به قیمت و هزینه قربانی کردن آزادی است و هدف اصلی ما از گردآوری این برنامه این هست که بگیم آزادی و برابری با هم هستند در کنار هم معنا میشن، لازم و ملزوم هم هستند و اصولا بدون بودن یکی از آن ها دیگری هم بی معنا خواهد شد.
و اما این قسمت مشخص و معایب کمونیسم.
خب قاعدتا من در این ویژه برنامه اصولا و در تمام برنامه هایی به نام جان خیلی در باب مصادیق و مثالها صحبت نمیکنم.
در این برنامه هم به همین شکل است.
سعی میکنیم در باب ریشه ها و اصول اصلی صحبت کنیم تا در نهایت یک برداشت درست و مشخص و عقلانی نسبت به این موضوع داشته باشیم.
اصولا وقتی در باب کمونیسم صحبت میشود، اولین چیزی که ذهن ما را معطوف به خود میکند و این تصویر را در برابر دیدگان ما نقش میبندد، مسئله دولت تمامیت خواه و مستبد است.
اصولا به نوعی کمونیسم گره خورده با این مفهوم قدرت طلبی شما تمام نمونه های تاریخیای که از کمونیسم و قدرت گیری این نگاه های چپی و مارکسیستی میبینید هم همینگونه بوده.
یعنی به شوروی هم نگاه بکنید، به کوبا نگاه بکنید، به تمام دولت هایی که تشکیل شده اند به چین، کره شمالی و تمام کشورهایی که به نوعی خود را وابسته به نگاه های کمونیستی میدانند.
این تمامیت خواهی و این استبداد را میتوانید درک و اصولا نگاه اصلی ای که برگرفته از نگاه های مارکسیستی هست ما را به سمت و سویی میبره در راستای استبداد؟
اصلا تصویر گری نهایی این نگاه این گونه هست که داره تعبیر و تفسیر میکنه به سمتی که ما باید تمام قدرت رو در اختیار داشته باشیم.
یک دولت متمرکز قدرتمندی باشه که به واسطه زور و قدرت و سرکوبی که داره عوامل و برنامه هارو به پیش ببره.
همون دوگانه مشخصه آزادی و امنیت به قیمت امنیت و آزادی از میان رفت به قیمت برابری آزادی ریشه کن بشه.
تمام تصویر ارائه شده در طول تاریخ از این نگاه های چپی همین دولت های قدرتمند و متمرکز و مستبد بودن نظام های توتالیتر و تمامیت خواهی که همه چیز رو برای خود کردن تمام ارزش ها به عنوان دموکراسی و آزادی و برابری، همه اینها لگدمال شده.
حتی برابری هم که تعبیر و تصویر شده هم بی معنا بود.
اون قدرت لجام گسیخته ای که در اختیار یک گروه و حزب و قبیله و قومیتی قرار میگیره و حالا این اینها میداندار میشوند و همه چیز را از میان میبرند.
خود برابری را هم ریشه کن میکنند.
فساد بی حد و حصری که شکل میگیرد.
پس یکی از معایب تاریخی قاعدتا کمونیسم همین دولت تمامیت خواه و مستبد است.
چرا که ریشه های نگاهی آنها هم اینگونه است.
یعنی اصولا در پی بوجود آوردن یک دولت مستبد، قدرتمند و تمامیت خواه هستند که حالا آن اوامر و باورها و برنامه ریزی هایی که دارند را به پیش ببرند به قیمت نابود کردن تمام آزادی های فردی و اجتماعی.
حالا بیان و برابری را تصور کنند.
هر چند که این برابری تصویر شده هم لگدمال شده هست.
این برابری به وجود آمده هم معنای حقیقی و راستینی نخواهد داشت.
این برابری هم به سادگی به واسطه فساد می تواند از میان برود.
همتای چیزی که ما در سراسر جهان و در طول تاریخ با آن روبرو شدیم.
پس قاعدتا دولت تمامیت خواه و مستبد یکی از آن اون نشانه و لطمات تاریخی کمونیسم است.
در کنار این و به موازات این شما مواجه میشید با سرکوب.
یعنی سرکوب قاعده ای است درونی در دل این حکومت های تمامیت خواه.
شما جمهوری اسلامی رو به عنوان نمونه در نظرتون داشته باشید.
قاعدتا این یک نظام چپی نیست، یک نظام کمونیستی نیست.
هر چند که گهگاه سعی میکنه یک نشانه هائی از اون نظام چپ گرا ارائه بده.
هر چقدر بی اثر و بی ارزش و بی معنا.
اما ما با نوع حکومت تمامیتخواه جمهوری اسلامی روبه رو هستیم و برای ما یک اشل و نمونه ایست برای درک بهتر این حکومت های تمامیت خواه و مستبد.
خب این حکومت ها بزرگ ترین اثری که در زندگی و حیات خودشان دارند و بزرگترین تاثیری که میتونند بگذارند و در نهایت مشروعیت خودشون رو معنا ببخشند به واسطه سرکوب است.
به واسطه بوجود آوردن خفقان است.
یکی از نشانه های عمده در تمام حکومت های تمامیت خواه و توتالیتر.
یعنی اینها راهی ندارند برای اینکه بخوان از استبداد و از قدرت به دست آمده استفاده بکنند و سوءاستفاده بکنند، به واسطه سرکوب جماعتی رو خفه بکنند و در خفقان نگه دارند.
چاره دیگه ای هم در خود نمی بینند.
پس ما مواجه میشیم با این سرکوب گسترده.
شما مواجه میشید با پاکسازی هایی که در طول تاریخ توسط تمام نظام های کمونیستی اتفاق می افته.
یعنی اینها کم کم اون دایره امن خودشون رو تنگ تر و تنگ تر میکنن.
به واسطه فساد موجود، به واسطه خیانت ها، به واسطه اون حس پارانویایی که در وجودشون هست و این ترس متداولی که در خودشون و نسبت به دیگران احساس می کنن.
پس ما مواجه میشیم با این پاکسازی ها، سرکوب ها، خفقان ها، شکنجه ها، آزار ها و اقتدارگرایی که در نهایت هسته اصلی و ریشه اصلی این نگاه کمونیستی رو شکل میده.
اصولا دست و بال حکومت باز هست برای از بین بردن مخالفین.
برای سرکوب کردنشون.
برای پاکسازی شون.
یک دولت تمامیت خواه و مستبد سر کار هست که از تمام المان ها استفاده خواهد کرد.
برای اینکه اقتدار خودش رو نشون بده.
برای اینکه به اون آرمان ها و آرزوهایی که در نظر داره برسه.
اما به هر قیمتی.
یعنی به هر قیمتی حاضر هست همه چیز رو حاضر هست نابود بکنه.
تمام آزادی های فردی و اجتماعی رو زیر پا بذاره تا اون اهداف خودش رو پیش ببره.
در دل این خفقان ها شما مواجه میشید با اشکال مختلفی از شکنجه ها، کشتارها، سرکوبها، پاکسازی ها و انواع سانسور ها.
یعنی شما در اشکال مختلفی از این دولت های کمونیستی میتونید این تصویر زننده از خفقان و اسارت رو ببینید.
خب قاعدتا رمان ها و نوشته ها و خاطرات و کتاب ها و فیلم هایی که در باب این مسائل وجود دارد می تواند یک تصویری از آن ها ارائه دهد.
ما فارغ از آن حتی در نظر گرفتن این نوع نگاه هم می تواند ما را به این سمت و سو ببرد که ریشه بنیادین و هسته ای این تفکر اینگونه است.
اصولا خود را اینگونه معنا می کند نوع نگاهی که نسبت به دنیا دارد هم همتای همین تصاویر ارائه شده در همین کتاب ها و نوشته ها و خاطرات است.
اصولا این اقتدار در خود این حالت خفقان رو به وجود میاره.
تمام حکومت های تمامیت خواه در نهایت با ابزار سرکوب میتوانند قدرت خودشان را حفظ کنند.
میتوانند جامعه خودشان را اداره کنند.
مشروعیت آن ها هم بر پایه همین به وجود آوردن ترس و حذر دادن مردم هست.
هیچ رابطه دیگه ای برای حقانیت و مشروعیت خود هم ندارند.
شما مواجه میشوید با این دولت ها که در نهایت مبدل به یک شکل تازه ای از دین هم میشود.
یعنی تمام این حکومت های ساخته شده داره مسیری رو طی می کنه تا در نهایت مبدل به یک دین بشه.
خب ما در اون ریشه ی ابتدایی و هسته ای تفکرات مارکسیستی و کمونیستی مواجه میشیم.
مثلا با ماتریالیسم بودن و به نوعی بیخدا بودن و آتئیست بودن.
اما در نهایت دارن همون فرهنگ ضدیت رو پیش میبرن تا در نهایت تاج و درجا نگاه دارن و یک سر تازه ای رو در دلش علم کنن.
بیشتر اشکال به وجود امده از کمونیسم در سراسر تاریخ هم همین تصویر رو برای ما ارائه داده.
یعنی شما مثلا با مائو رو به رو میشید که در جایگاه یک پیامبر و خدا قرار میگیره؟
خود مارکس تا پایه های بلند و رفیع پیامبر و خدا قرار میدن.
لنین رو در روسیه به همین شکل، استالین رو حتی بعد از لنین قرار میدن.
در اونجایی که امروز حتی در کره شمالی هم میبینید که این پروپاگاندا داره شکل میگیره و این تصویر ارایه میشه که مثلا کیم جونگ اون در جایگاه خدا قرار.
اصولا تبدیل شدن کمونیسم به یک دین تازه به یک نگاه تازه گره خورده با خرافات.
یعنی شما در دل مثلا وقتی میرید رجوع می کنید به دوران مائو و چین، میبینید که چگونه همتای خرافاتی که در اسلام وجود داره در اونجا هم ریشه هاش شکل میگیره.
یعنی با رجوع به تاریخ میتونید اشکال مختلفی از این رو ببینید.
این قدیس سازی مثلا از مائو در چین یا لنین در لنین و استالین در شوروی.
شما میبینید که چگونه از این قدیس هایی ساخته میشه و اونها رو میپرستند.
این تصاویر ارائه شده از خاک سپاری مثلا استالین هم بیانگر همین تصویر است.
اون تصویر آشنایی که ما هم در جمهوری اسلامی و نگاه های اسلامی باهاش روبرو هستیم.
اما این شکل تازه ای که ما تحت عنوان کمونیسم می سازیم هم همین کار رو میکنه.
چرا که اصولا بنیان اصلی و نهادینه خودش را در دل همین تمامیت خواهی و استبداد تعریف کرده.
برای این حکومت مستبد قدرتمند نیاز به یک تصویر هم دارد.
نیاز به یک شکل مشخص یک بت اعظم دارد تا در بالا قرار بده.
و حالا ما میبینیم که چگونه این دولت تمامیت خواه با استفاده از اختناق و سرکوب و شکنجه و ارعاب در نهایت مبدل به یک دین میشود که حالا کفر و ارتداد و شرک هم در برابر خود خواهد داشت.
همین پاکسازی هایی که دربارش صحبت کردیم انگار خروج از این دین تازه هست.
اگر کسی قرار به خروج داشته باشه حالا محکوم به مرگ میشه، به نیستی میشه و از بین رفتن میشه و این دین تازه با پیامبر، تازه، با خدای تازه، با رهروان تازه و در نهایت با روحانیون تازه شکل میگیره.
شما میتونید نوک این قله رو مثلا مارکس قرار بدید و انگلس قرار بدید و بعد بیاید مائو رو در دلش قرار بدید و بعد کسانی که در این حکومت ها کار میکنند و رهبر میشند و مبدل به مأمورین میشند و اطلاعاتی ها میشند هم در درجات بعدی قرار میگیرند.
کسانی که دو باره این معانی رو تفسیر میکنن، تعبیر میکنن و ارائه میدن هم مبدل به روحانیون امروزی میشن و اصولا این ساختار اینگونه شکل میگیره.
در عین حالی که داره صحبت از آتئیست بودن بیخدایی میزنه اما با اون فرهنگ ضدیتی که من بارها در ویژه برنامه های مختلف دربارش صحبت کردم دوباره یک نگاه تازه شکل میگیره.
حالا در دلش تنها و تنها سر هایی در میان تاج تغییر تاج بر سر جای خود هست.
تخت بر سر جای خود هست و تنها سرهای در میان این تاج هستند که تغییر میکنند.
فارغ از این شما مواجه میشید با یک اقتصاد دستوری.
خب این اقتصاد دستوری گاها میتونه راهگشا باشه.
از یک سو شما در دل نگاه های سرمایه داری مواجه میشید با اون تصویری که ارائه میدن از بازار آزاد و قدیس گرایی و بازار آزاد و آزادی های فردی در این راستا در دل در برابر این مواجه میشید با یک اقتصاد دستوری که حالا میاد برای از بین بردن هر گونه آزادی عمل در دل این بازار.
حالا برای قیمت گذاری روی همه چیز به میدان میاد حتی چیز های ساده.
هیچ نوع اجازه ای برای مانور دادن خود، بازار و مردم در دل این بازار باقی نمی ذاره.
حالا در دل این نادانی، ناتوانی و کم دانشی اطلاعات کم و هزار و یک از این عوامل فساد درون سیستم، این تجمیع قدرت در یک نقطه این استبداد حاکم، این نادانی حاکم در نهایت میتونه لطمه های بزرگ و جبران ناپذیری بزنه.
همون طوری که زده یعنی شما وقتی نگاه میکنید به این تاریخچه ای که کمونیسم به وجود آورده و اقتصادی که به وجود آورده اند، میبینید که چگونه لطمات بزرگی رو به کشور خودشون، به کشور های دیگه، به مردمی که در اون خطه زیست کردند و به همه جانداران زده چگونه با این اقتصاد بیمار گونه ای که از نادانی و بی اطلاعی همه نشأت گرفته توانسته اند لطمات جبران ناپذیری هم بزنند؟
شما مواجه میشوید با مردمی که تاوان همه چیز رو میدن.
یعنی یک تصویری ارائه میدن که دور خودش یک مرزی میکشه، دور خود خط میکشند و با همه جهان هم در مبارزه هستند.
همین چیزی که باز هم ما تجربه کردیم یعنی جمهوری اسلامی فارغ از نگاه چپی که ما داریم دربارش صحبت میکنیم خوب خودش را یک تافته جدابافته ای از جهان تصویر میکنه، برای خود یک دشمن هایی میسازه و وارد این میدان میشه تا یک چیزی که ما امروز باهاش روبرو هستیم.
ایران در برابر امریکا، در برابر اسراییل، در برابر غرب و حالا برای خودش یک خطه ای رو میسازه و در این خطه اسیر میمونه.
حالا باید با سراسر جهان در مبارزه و جنگ باشه.
چیزی که امروز ایران به واسطه تحریم ها داره باهاش دست به گریبان هست اما تاوانش رو چه کسی میدن؟
مردم به واسطه این ایستادگی و مقاومت در برابر قدرت ها و سر علم کردن در میان آن ها، تاوانش را مردم باید بدهند.
نان کمتر، کار بیشتر.
چیزی که در دوران شوروی در دوران مائو به کرات اتفاق می افتد.
یعنی از یک سو اقتصاد دستوری که هیچ معنا و مفهومی ندارد و دانشی پشتش نیست، گاها به واسطه نادانی است که گاها به واسطه اطلاعات کم است.
گاها حتی به واسطه لجبازی و حرص و آز و هزار دلیل احمقانه دیگر هست و حالا به این واسطه می تواند نابودی مردم آن کشور و زندگی اسفناک را بسازد.
از یک سوی دیگر مبارزه و مقاومت در برابر قدرت هاست و جبهه سازی هاست و حالا جنگیدن در جبهه برابر هست و در دلش مردمی هستند که دوباره باید تاوان بدهند.
دوباره باید در برابر این قدرت ها بایستند.
آن حکومت و آن قبیله حاکم هیچ وقت تاثیری نخواهد دید.
هیچ ضرری نخواهد دید.
همان چیزی که ما امروز در جمهوری اسلامی میبینیم گروه و قبیله ای که امروز حاکم بر ایران هستن هیچ وقت زندگیشون لگدمال نخواهد شد، لکه ای بر نخواهد داشت.
اما قشر معمول و مردم عادی هستن که بزرگترین لطمات رو باید باهاش دست و پنجه نرم کنند.
زندگی سخت را پشت سر بگذارند.
به واسطه فقدان مسائل اقتصادی و مشکلات اقتصادی که به وجود می آید، شما در دل کمونیسم اصولا مواجه میشوید با این فرهنگ تک صدایی.
یعنی یکی از آن تعبیرات درست و محکمی که میتوانید نشانه اش را در فرهنگ خدایی بر زمین و در جهان امروز ببینید، همین نگاه کمونیستی ست.
نگاه کمونیستی ای که به ظاهر در برابر نگاه های الهی است اما در باطن تصویر دوباره ای از همان نگاه را ارائه داده.
یک فرهنگ تک صدایی و یک دولت مستبدی است که باید یک رهبر و خدا در بالا داشته باشد.
یک هرمی را تصویر کند تا در نوک آن هرم یک خداوندگاری بنشیند و به همه حکومت کند.
چیزی که در طول تاریخ هم اتفاق افتاده و میشه تصاویر رو دید.
اون قدیس سازی و قهرمان سازی هایی که در دلش به وجود میاد، همتای جایگاه و پایگاهی که برای ما می سازند و می پرستند.
برای لنین می سازند و می پرستند.
برای مارکس میسازند و می پرستند.
شما مواجه میشید با این فرهنگ تک صدایی که قرار است فرای تمام جایگاه های ساخته شده برایش در نهایت یک فرمانده باشه و جماعت بیشماری فرمانبردار و بنده و عبد و عبید رو در برابر به وجود بیاره.
درست است که ما در باب لیبرالیسم وقتی داشتیم صحبت میکردیم در نهایت وقتی پرسش این آزادی برای کیست؟
ما رو به سمتی رسوند که برده داری رو تصویر کنه و قاعدتا هم همین تصویر رو ارائه داده.
اما در دل این حکومت های کمونیستی هم داستان به همین شکل هست.
یعنی شما وقتی مواجه میشید با یک حکومت کمونیستی هم میبینید که شرایط رو به همین گونه تصویر کرده اند و این برده داری مدرن هست که داره اونجا حکمفرما میشه.
یک پادشاه و یک اربابی در نوک پیکان ایستاده فرمان میده و بندگان و رعیت ها هم باید که به گوش جان بسپارند.
این فرهنگ تک صدایی و این به وجود آوردن فرمانده و خدای در آسمان ها در دل این حکومت ها باعث این استیصال جمعی میشه.
یعنی اینها در نهایت ما را به نقطه ای می رسانند که ما مواجه میشیم با فروپاشی روانی اجتماعی جامعه ای که در ترس و وحشت و بیزاری داره زندگی میکنه.
بیشتر این جوامع چپی که ما امروز باهاش روبه رو هستیم در همین شرایط هستن.
یعنی یک فروپاشی روانی جامعه شکل گرفته و این جامعه در ترس و وحشت هست.
بیزار هست، از مفهوم برابری بیزار هست.
گاها حتی حاضر به تکرار مفهوم برابری هم نیست.
یعنی شما وقتی میرید به حکومت هایی که در بلوک شرق به وجود آمده بود و حکومت هایی که در اروپای شرقی بود و متشکل و متحد با شوروی بودند رو نگاه می کنید، می بینید که تا چه اندازه از این مفهوم چپ از مفهوم برابری بیزار هستند، چرا که اصلا این حکومت به وجود آمده در دل این استبداد با آن حجم از خفقان و سرکوب و پاکسازی و در نهایت مبدل شدن به یک دین مشخص با یک پیامبر و خدای مشخص این مردم رو به این وجه می رسونه.
یعنی در نهایت با این اقتصاد دستوری، با این مبارزه ای که با کشورها و دوقطبی کردن ها به وجود آورده و تاوانش رو مدام مردم میدن، در نهایت به نقطه ای میرسن که این مردم دچار فروپاشی میشن.
این جامعه پر از ترس و وحشت هست.
اون حکومت پلیسی وقت مدام در پی مجازات کردن مردمان هست.
به دنبال جاسوس و خیانتکار هست.
چیزی که در ایران و جمهوری اسلامی داره اتفاق می افته.
هر کسی کافیه که صحبتی بکنن و نقدی بکنن تا بلافاصله سرشون به گیوتین ها و تیغ ها و دارو ها سپرده بشه.
به عنوان خیانتکار، به عنوان کسی که در برابر تمام ملت ایستادگی کرده در برابر توده ها وایساده.
همون ادبیات و همون نگاه و همون نگاه وحشیانه و وحشی خوی.
در نهایت قرار هست که این فروپاشی روانی و اجتماعی رو به وجود بیاره و ما با جامعه ای روبه رو باشیم که در ترس باشه، در وحشت باشه، بیزار از تمام این موضوعات باشه، از برابری بیزار باشه، اصولا به دنبال یک دولت و یک جایگاه آزادی باشه که کسی کاری به کارش نداشته باشه.
حالا شما این ها رو ضرب و تقسیم بکنید در اون حجم بزرگی از سانسور، حجم بزرگی از خفقانی که وجود داره، اون پروپاگاندایی که وجود داره برای اینکه این نگاه های آلوده رو به خورد مردمان بده، همون چیزی که ما در جمهوری اسلامی باهاش روبه رو هستیم.
داریم میبینیم که چگونه مردمان دارن در فقر و بیکاری و نداری و بی خانمانی و هزار درد بی پایان جان میدن و بعد در برابر جمهوری اسلامیست که مثلا با صدا و سیمایی که برای خود ساخته میاد و شروع میکنه از پیشرفت ها میگه، از بزرگی میگه، از این جایگاهی که ما بهش رسیدیم و حالا شما میبینید که چگونه سانسور گریبان همه ی مردم رو گرفته و این تک صدایی همه جا رو برای خود کرده.
از یک سو مدام فرامین داره داده میشه، از یک سو مردمی هستن که در وحشت هستن، در ترس هستن، از حکومت حاکم میترسن، هیچ نوع احساس قرابت و نزدیکی باهاش ندارن و همه چیز هم برای اونهاست.
اونها مبدل به خدا شدن، به پیامبر شدن، همه جایگاه رو برای خود گرفتن و این دولت تمامیت خواه و مستبد حتی زندگی عادی مردم و انسان هایی که در اون کشور زندگی میکنن رو هم برای خود کرده.
ما مواجه میشیم با از بین بردن تمام آزادی ها.
یعنی در دل این حکومت های کمونیستی میبینید که هیچگونه آزادی دیگه باقی نخواهد.
اصولا با این تصویرگری احمقانه از برابری دشمن خود رو آزادی میدونن.
هر نوع آزادی فردی ازشون گرفته میشه.
دیگه اشکال اگزجره شده اش رو می تونید ببینید دیگه وقتی روبرو میشید مثلا با کره شمالی و بعضی اوقات آدم قوانینی می شنوه و شرایطی میشنوه که حتی براش باورپذیر نیست.
یعنی از شکل زدن مو از رفتارهایی که باید در قبال اون رهبر فرزانه انجام بدن، شکل بزرگنمایی شده از چیزی است که ما هم در ایران تجربه کردیم.
خب قاعدتا در ایران دیگه در این حد اگزجره وجود نداشته اما اشکالی از این نوع نگاه ها هم وجود داشته و حالا شما مواجه میشید با این از بین رفتن تمام آزادی ها و زیر پا گذاشتن حقوق فردی و شخصی.
حالا قرار هست همه رو هم تا یک گله ببینند و این گله رو پیش ببرند.
در دل این نگاهی که در اون نقطه ابتدایی و ابتدا به ساکن در راستای تشکل و احزاب بوده و در راستای به وجود آوردن اصناف بوده و یکی کردن و همکاری ها بوده، حالا می بینید که چگونه تمام این اصناف از میان میرن.
تمام این گروه ها و احزاب قلع و قمع میشن با چوب قدرتمند سانسور، با اختناق و سرکوب همه را از میان می برند و جایی برای نفس کشیدن هم باقی نخواهند گذاشت.
در دل این نوع حکومت های چپی بیمار هست که در نهایت ما میرسیم به نقطه ای که خود کار را مقدس تصویر کنند.
کار رو نه در اون مبنایی که ما به عنوان اینکه ثروت بر مبنای کار به وجود می آید به آن ارزش بگذاریم و بخواهیم حالا این تقسیم ثروت رو عادلانه به واسطه کار انجام بدیم نه بلکه خود کار هست و این کارکردن هست که مقدس میشه و باز با اون نگاه های رقابتی احمقانه ای که مدام قرار هست مردمانی در راستای این حرص و آز بدوند به جایی نامعلوم و همه زندگی رو قربانی این راه بکنند.
حالا جماعتی را در این راه قدسی کار کردن مبدل به برده می کند و ما امروز مواجه هستیم با این بردگان.
یعنی اصولا شما یک تصویری از یک برده میبینید که فقط کار میکند، هیچ زندگی ای ندارند، معنایی از زندگی ندارند.
این قاعدتا مترادف و هم معنا هست.
یعنی در هر دوی این باورها چه کمونیست و چه سرمایه داری شما دارید این برده داری مدرن را می بینید که چگونه یکی به واسطه بازار آزاد و جایگاه دادن و اون جایگاه قدسی دادن به ثروتمندان و سرمایه داران و هر کاری که اونها میخوان بکنند و بازار آزاد مقدس میتونه انجام بده و از این سو هم با مقدس شمردن کار حالا عده قلیلی از این بردگان رو دارید که فقط و فقط باید کار بکنند و کار مقدس بشوند.
ما در دل این نگاه ها می رسیم به این شخص پرستی ها و این خدای ساخته شده اون انقلابی که مدام داره ستایش میشه دیگه جایگاه زندگی ارزشی نخواهد داشت.
اصلا موضوع بهتر زیستن و بهزیستی و رفاه نیست.
یعنی اون نقطه ابتدایی که قرار بر این بوده که تمام این نگاه ها به وجود بیاید تا زندگی بهتری رو حال چه جانداران وچه انسان ها انجام بدن به فراموشی سپرده میشه.
در این نگاه تازه ارائه شده اصولا قرار هست که اون پروردگار عالمیان، اون قبله آمالی که در قدرت نشسته و رهبر هست، حالا چه استالین، چه لنین، چه مائو، چه فیدل کاسترو و یا هر کس دیگری است اون رو باید بپرستند.
اصلا هدف از زیست انگار پرستیدن اوست.
رسیدن به یک آمال و آرزوها و رقابت کردن با جامعه غربی است و پیشرفت کردن است و مدام تولید کردن هست و ما باید مقدس بشماریم، کار و نان کمتر بخوریم اما کار بیشتر بکنیم تا در نهایت نمیدونم به کجا رو فتح بکنیم اما قرار به فتح کردن هست و در نهایت شما مواجه میشید با یک حکومت، با مردمانی که دیگه هیچ چیزی برای ادامه دادن ندارند و در ترس و وحشت و خفقان در پی نابودی هستند.
در نهایت جماعتی که بهشت و وعده جهنم رو به پا کرد، شما وقتی مواجه میشید با اون نگاه و اون تصویر، از اون سرزمین اتوپیایی که اون مدینه فاضله ای که کمونیست ها داشتند تعبیر و تفسیر میکردند، در نهایت روبرو میشید با یک جهنم بی سرو ته، یک جهنمی برای از میان بردن همه دولتی تمامیت خواه و مستبد در پی سرکوب خفقان با سانسور فراوان، مدام با تکرار کردن بزرگی خود در این شرایط که می دونید چیزی وجود نداره، مدام توضیح و تفسیر دادن از نیستی که شما دیدید که نیستی است.
حالا قرار هست که یک شخصی مبدل به خدا بشه و پروردگار شما بشه.
حالا این مبدل به یک دین میشه و این دین در اوج نادانی، در اوج بی عقلی، در اوج بی دانشی قرار هست که این جامعه رو سوق بده به بدبختی و فلاکت در جنگ، در مبارزه و تاوانی که مردم قرار است بدهند و کار بیشتر مردمانی که دچار این فروپاشی شدهاند.
جامعهای که در ترس و وحشت و بیزاری است و در نهایت یک جامعهای پدید میآید که از همه چیز بیزار است، بالاخص خود برابری و برابری که اینگونه لگدمال میشود و آزادی که دیگه ازش چیزی باقی نمیمونه و در نهایت این جهنم ساخته شده با تفکراتی که در ابتدا قرار بر ساختن بهشت داشت.
قاعدتا وقتی در باب کمونیسم صحبت میکنیم مثالها و مصادیق بیشماری داره.
وقتی در باب شکل گرفتن دین صحبت میکنیم، میتونیم هزاران مثال دربارهاش بزنیم.
اینکه چگونه در طول این تاریخ چه نظام شوروی، چه دولت چین و چه تمام دولت های چپی که شکل گرفتند، با استفاده از خرافات، با استفاده از مقدس سازی و قهرمان سازی شخصی پرستی، با استفاده از بوجود آوردن یک دین تازه، چگونه مردمان رو مسخ و تحمیق کردند؟
کردن چگونه بر گرده های آنها سوار شدند؟
چگونه این مردم بودند که تاوانش را دادند؟
با قحطی هایی که شکل گرفت و کشتار هایی که شکل گرفت، وقتی در باب این سرکوبها صحبت میکنی، با زندان ها، با کار های اجباری ای که این مردم کردند، با شخصیت هایی که اعدام شدند تبعید شدند.
داستان های بی پایانی داره که میشه در موردش ساعت ها و سال ها صحبت کرد.
کتاب های بیشماری در باره اش نوشته شده.
خاطرات بیشماری وجود دارد.
فیلم هایی ساخته شده که میشه بهش رجوع کرد.
اما هدف اصلی این ویژه برنامه و اصولا برنامه ای به نام جان صحبت کردن در باب معانی و مفاهیم هست و نه مصادیق.
شاید در آتی در باره اش صحبت کردیم.
در قسمت های آتی سعی میکنیم بیشتر صحبت کنیم و در نهایت به یک جمع بندی کلی برسیم.
قاعدتا در باب لطمات تاریخی و معایب کمونیسم میشه ساعتها صحبت کرد اما به این اندازه به نظرم مختصر و مفید اندازه بود.
در انتهای برنامه هم دوست دارم باهاتون مطرح کنم که اگر دوست دارید این صدا شنیده بشه.
این راه تغییر شکل بگیره.
میتونید آثار من رو با دیگران به اشتراک بذارید.
منظور از آثار هم خلاصه برنامه ای به نام جان نمیشه.
من پیش از اینکه بخوام برنامه ای به نام جان رو ضبط و منتشر کنم، آرا و افکار و عقایدم رو تحت عناوین کتابهایی به رشته تحریر در آورد.
تمامی این آثار به صورت رایگان در وبسایت جهان آرمانی در اختیار شما دوستان هست.
میتونید با مراجعه به وبسایت این آثار رو به صورت رایگان دریافت کنید و اگر دوست داشتید این صدای تغییر شنیده بشه و این راه ادامه پیدا کنه اون رو با دیگران هم به اشتراک بذارید.
ممنون که همراه من بودید.
من نیما شهسواری و این برنامه به نام جان در پناه آزادی.
قسمت 5
سلام دوستان من نیما شهسواری و این برنامه به نام جان است با شما هستم.
این قسمت پنجم از ویژه برنامه نقد لیبرالیسم و کمونیسم هست و ما قراره توی این قسمت در باب اخلاق و فلسفه صحبت بکنیم.
ممنون که همراه من هستید.
خب دوستان توی این ویژه برنامه مشخص ما سعی کردیم در باب لیبرالیسم و کمونیسم صحبت بکنیم.
نقاط اشتراکشون نقدهایی که نسبت بهشون وجود داره رو بگیم و مبنای کلی ما پیرامون آزادی و برابری بود.
این دو نگاه مشخصی که در دل خود با باور داشتن نصفه و نیمه به یکی از این معانی دیگری رو قربانی کردن.
یعنی اگر نظام سرمایه داری پیرامون آزادی صحبت کرده، هر چند که آزادی رو بیمعنا کرده، آزادی رو از اون حیطه انتفاع خود خارج کرده، اما در عین حال و به فراخور او برابری رو قربانی کرد هزینه کرده.
در راستای این آزادی نصفه و نیمه در باب کمونیسم هم شرایط به همین شکل هست.
یعنی اونها برابری رو معیار قرار دادند.
برابری از بین رفته و بی معنا که در نهایت با قربانی کردن آزادی قرار بر این بوده که اون رو میدان دار بکنند و ما سعی کردیم با این مبنای مشخص مفاهیم مشخص و معتبری که برای ما ارزش بالایی داره یعنی آزادی و برابری که توامان با هم معنا میشن.
این ویژه برنامه رو تدارک ببینیم تا بیشتر در باب این مفاهیم صحبت کنیم و در کنارش در باب لیبرالیسم و کمونیسم هم صحبت کنیم.
و اما در این قسمت مشخص هم قرار هست که در باب اخلاق و فلسفه و نقد اخلاق و فلسفه در این دو نگاه صحبت بکنیم.
موجز و مختصر.
در باب عناوینی که به ذهنمون میرسه و حالا شاید در آتی بیشتر و بیشتر در باب هر کدوم از این مفاهیم هم صحبت بشه.
خب اصولا وقتی در باب سرمایه داری و کمونیسم صحبت میکنیم، یکی از مفاهیم مهم تصویر انسان در دل این نگاه ها و این مکتب های فکری مدرن انسانی است.
خب ما صحبت کردیم یکی از اون نقاط قوت قاعدتا این پیشروی بوده.
یعنی وقتی به نقطه ابتدای به وجود اومدن به عنوان مثال سرمایه داری و لیبرالیسم نگاه می کنیم، می دونیم که برگرفته از دوران و عصر روشنگری است و در امتداد اون نگاهی که در رنسانس اتفاق افتاد و اصولا این ها پله هایی برای بالا رفتن انسان ها و زندگی بهتر انسان ها بود.
گفتیم که قاعدتا اومانیسم و نگاه های انسانگرایانه به نوعی نزدیکی و قرابت معنایی داره با مفاهیم لیبرالیسم و این ها یکی از اون نقاطی بوده که ما رو ذره ای دور کرده از اون خفقان گسترده و پله های ابتدایی بوده برای زندگی بهتر و بهزیستی جمعی برای تمامی انسان ها.
و خب قاعدتا مفهوم مارکسیسم هم در همین ابتدا برای کرامت بیشتر زندگی انسانی بوده و به واسطه رسیدن به برابری بیشتر بوده.
خب قاعدتا اینها نقاط ابتدایی و چرایی هست که من در قسمت اول و در مقدمه درباره اش صحبت کردم اما در آتی این نگاه ها تغییر می کند.
یعنی شما وقتی با تصویر انسان روبه رو می شوید در آن نقطه ابتدایی قرار هست که این تصویر تعبیری از خدا در آسمان ها بشه.
گفتم در این نگاه انسان گرایانه و کمونیستی که ما می شناسیم و درطول تاریخ هم درباره اش صحبت شده، شما مواجه میشوید با یک خدایی که تاج و تخت ازش گرفته میشه و این تاج و تخت به انسان به عنوان اشرف مخلوقات در همون نگاه الهی و یا انسان با کرامت در این نگاه اومانیستی داده میشه.
حالا این انسان هست که این تاج و تخت رو به سر میذاره اما این انسان دارای طبقات و مرتبتی هست.
یعنی همه انسان ها قرار نیست وارد این دالان بشن.
قرار نیست این تاج رو به سر بزارن.
قرار هست اون انگشت شماران و گلچین شدگانی باشند که این قدرت را در اختیار میگیرند.
در این تصویر ارائه شده در.
خب قاعدتا سرمایه داری کسی که سرمایه بیشتری داره وارد این دالان میشه وارد این قبیله میشه و مبدل به خدا میشه و حالا شما مواجه میشید با این تصویر ارائه شده از انسان در دل این انسان گرایی که از او معنای راستین و حقیقی که در نهایت بخواد ما رو به برابری برسونه تهی و بی معنا میشه، در نهایت داره دوباره طبقات بیشتری رو میسازه و حالا به جای خدا قرار هست که اون انسان قدرتمند قرار بگیره و اون انسان مثلا سفیدپوست مرد مختص به جامعه اروپایی قرار هست بیاد و درجایگاه خدا بنشینه و خارج از این در کنار این معنا ما مواجه میشیم از این انسان عامی و انسانی که به عنوان انسان معمول هست و خارج از این انتخابات هست، قرار هست که مبدل به ابزاری برای پیشرفت همون خدایگان بشه.
یعنی در نهایت شما مواجه میشید با یک ابزار برای دیگران، انسان و جایگاه انسان تعریف شده.
در دل این نگاه، سرمایه داری قرار است که او را مبدل به ابزاری بکند.
حالا قرار هست که این ابزار به واسطه نیاز دیگران معنا پیدا بکند و به ثروت برسد یا نرسد.
اصولا وقتی مواجه میشوید با همین فلسفه ای که ما تحت عنوان بازار آزاد میشناسیم هم قاعده همین شکلی است.
یعنی شما اگر مواجه میشوید با انسان هایی که دارای قیمت میشوند.
وقتی شما در یک جامعه سرمایه داری مثلا به یک موضوع مشخص نگاه میکنید، مثلا به انباشت ثروت در اختیار یک فرد نگاه میکنید، به جواهراتی نگاه میکنید، به ثروت انباشته شده، به ماشین، به خونه، به همه این عواملی که ساخته شده در دل این نگاه های سرمایه داری است.
حالا میتوانید خیلی ساده آن را با انسان ها مقایسه بکنید و ببینید که چقدر جان انسان ها بی ارزش است.
به فراخور آن جان تمام جانداران هم بی ارزش است و این بی معنا شدن انسان در دل این نگاه سرمایه داری است.
وقتی از این هم بگذرید و وارد اون نگاه کمونیستی بشید.
داستان به همین شکل است.
اون ها هم قرار است که انسان را مبدل به ابزاری بکنند برای پیشرفت. برای مقابله.
برای اینکه در این جنگ ساخته شده و در این دوقطبی به آن نوک پیکان برسند.
قرار هست بیشتر تولید بکنند.
قرار است کار را مقدس بشمارند و در دل این کار خود را غرق بکنند و خفه بکنند.
حالا انسانی است که دوباره مبدل به ابزار شده.
حالا این انسان در دل نگاه کاپیتالیستی و یا در دل نگاه سوسیالیستی.
در هر دوی این نگاه ها در نهایت قرار هست مبدل به ابزاری برای پیشرفت و توسعه بشه یا پیشرفت و توسعه فردی یا جمعی.
حالا هر چقدر این ها دارای اشکال هست، موضوع بحث ما نیست.
اینکه آیا واقعا اون ها به فکر پیشرفت جمعی هستند یا نه، موضوع بحث ما نیست.
در نهایت این ابزار شدن انسان و مبدل شدن به راهی برای رسیدن به هدف هست که موضوع بحث ما هست.
فارغ از این شما رو به رو میشید با تصویری از انسانی که انگاری که هیچ خودمختاری ندارد و ساخته ی تاریخ است، اصولا قرار است که تاریخ به او رنگ و بویی بدهد.
حرکت او را به پیش ببرد.
اصولا عاملیت قرار است که از انسان ها گرفته بشه.
دیگه عاملیتی نخواهند داشت.
چه در اون نگاه کاپیتالیستی و سرمایه داری که انسان مبدل به ابزار برای ساخت ثروت شده و تنها اون جماعت خدا تصویر شده هستند و نزدیک و مقربان او سرمایه داران و اون قبیله حاکم هستند که شاید جایگاهی داشته باشند و اصولا دیگران تنها و تنها ابزار و وسیله هستند و چه در نگاه کمونیستی هم داستان به همین شکل هست.
اصولا دیگه عاملیتی برای این ها تعبیر و تصور نمیشه.
اگر هم عاملیتی تصویر شد تا زمان انقلاب بود.
بعد از انقلابی که اتفاق می افته.
حالا هر کسی که عاملیتی برای خودش تعبیر کنه مبدل به ضد انقلاب و جاسوس و خیانت کار میشه و محکوم به مرگ هم خواهد شد.
ما وقتی به تصویر انسان در دل این نگاه نزدیک میشویم، در نهایت به یک نقطه مشخص میرسیم که انسان دیگر معنایی تحت عنوان انسان نخواهد داشت.
تنها مبدل به ابزاری خواهد شد برای پیشبرد اهداف جمعی و یا فردی.
اما فارغ از آن دو مسئله مهم یعنی آزادی و برابری که در دل این دو نگاه وجود دارد، موضوع مهم ماست.
وقتی ما در باب مثلا آزادی صحبت میکنیم، در دل نگاه سرمایه داری و لیبرالیسم مواجه میشویم با این آزادی که مدام داره شعار داده میشه، مدام داره دربارهش صحبت میشه.
اما پرسش مهم و اصلی این هست که آزادی به چه قیمت قرار هست که این آزادی رو به چه قیمتی به دست بیاریم؟
ما بارها در باب آزادی صحبت کردیم که آزادی به دور از مفهوم برابری معنایی نخواهد داشت.
اینجا این آزادی به دست اومده به قیمت و هزینه اسارت دیگران معنا خواهد شد.
یعنی شما تصویری را در نظر بگیرید که اگر قرار بر این نباشد که ما به برابری اعتقاد داشته باشیم و در راستای این برابری، منع آزار را به عنوان قاعده و قانون آزادی بپذیریم، دیگر چه کسی قرار است آزاد باشد؟
قاعدتا تنها کسانی آزاد خواهند بود که قدرت بیشتری داشته باشند که ثروت بیشتری داشته باشند.
تنها آزادی برای آنهاست.
و حالا وقتی شما مواجه میشوید با این نگاه ساخته شده در دل سرمایه داری هم ما را به همین سمت و سو میبرد که آزادی به قیمت از میان بردن آزادی دیگران هست.
این آزادی های فردی که مدام دارد گفته میشود به قیمت این هست که یک جماعتی در اسارت باشند و جماعت کارگری باشند که به واسطه اسارت خودشان آزادی را برای دیگران بسازند، به واسطه فقر خودشان ثروت برای دیگران بسازند و این همان نقطه تلاقی است که میتواند آزادی را بیمعنا بکند.
میتواند آزادی را مبدل به یک دیو چند سر بکن.
اگر برابری میداندار نباشد.
و حالا وقتی در باب آزادی صحبت میکنند.
و حالا در دل این نگاه کاپیتالیستی مدام مانور داده میشود پیرامون آزادی.
ما میتوانیم این تصویر را ببینیم که این آزادی تصویر شده هیچ سنخیتی با آزادی و معنای حقیقی آزادی ندارد.
و این آزادی اصولا به قیمت اسارت دیگران معنا میشود.
این ثروت به واسطه فقر دیگران معنا میشود.
و اینگونه هست که آزادی لگدمال میشود.
آزادی به قیمت نابودی دیگران در بین هست.
وقتی هم نزدیک به نگاه کمونیست ها و این نگاه چپی ها هم میشوید باز برابری میدان دار میشود.
اما به چه قیمتی؟
این برابری قرار هست به چه قیمت وارد این چرخه و زندگی و زیست جمعی مردمان بشود؟
قرار هست به قیمت از میان بردن تمام آزادی ها، سر سپردن در برابر حکومت مستبد و دولت تمامیت خواه در برابر خدایان، فرمانبردار بودن و اطاعت گری در برابر سر خم کردن در برابر سرکوب ها و خفقان ها و سانسور ها.
پروپاگاندا ها قرار است مردمانی باشند فرمانبردار طاعت گر تا در نهایت بتوانند برابری را بدست بیاورند.
برابری که هیچ معنا و سنخیتی با خود برابری هم ندارد.
برابری ای که قرار هست همگان را یکسان و به یک چشم ببیند نه در راستای حقوق، نه در راستای رسیدن به ثروت، نه در راستای توزیع عادلانه ثروت، نه در راستای در امان بودن، نه در راستای منع آزار همگان، بلکه در راستای یکسانی احمقانه و حماقت آلود که هیچ سنخیتی با واقعیت ندارد.
یعنی شما در هیچ جای جهان نمی توانید همگان را یکسان ببینید.
نه انسان را با حیوان یکسان ببینید نه خود انسان را با انسان، نه یک بچه پنج ساله را با یک مرد شصت ساله، با یک زن سی ساله.
اینها هیچ کدام با هم یکسان نیستند.
برابر هستند اما یکسان نیستند.
و حالا شما مواجه می شوید در دل این نگاه ابلهانه ای که پیرامون برابری شکل گرفته در نگاه های چپی اصولا صحبت از یکسانی میکنند و نه برابری.
و این یکسانی تعبیر شده را هم به قیمت و هزینه تمام آزادی ها دارن ارائه میدن.
قرار هست که آزادی رو از بین ببرند و سلاخی بکنند و به قربانگاه ببرند تا همه یکسان بشن.
یه یکسانی که همه چیز رو هم از میان خواهد برد.
اصولا به وجود آمدن این حکومت های کمونیستی بر همین پایه هست.
بر پایه ی به وجود آوردن یک پایه ی ننگین و مستبدانه برای یک دولت تمامیت خواه تا همه چیز رو در اختیار بگیره و به فراخور از میان بردن آزادی مردم و جمعیت مردم، حالا به اون ها یه تحفه ای از برابری بده.
برابری که هیچ سنخیتی هم برابری نداره.
ما وقتی ریز میشیم و از نزدیک به تصاویر ارائه شده در طول تاریخ از حکومت های سرمایه داری و کمونیسم رو به رو میشیم، میدونیم که این ها قرار بر یک چیز دارند یا قرار هست عدالت را بدون آزادی بدن یا قرار هست آزادی بدون عدالت بدن.
هر چند که خود عدالت و آزادی تعریف شده در دل آن ها هم هیچ سنخیتی با آن مفهوم و معنای واقعی ندارد، اما باز هم قرار است که در ازاء قربانی کردن و هزینه کردن، یکی از دو دیگری را میداندار بکنند و این نقطه ی افراطی است که ما را از معنای واقعی و حقیقی دور می کند.
این آن نقطه ای است که ما را در این منجلاب و مرداب غرق می کند و فردای نامشخصی را هم برای ما به وجود می آورد.
ما نیاز به همپوشانی این دو معنا داریم که اصولا این دو معنا بی هم معنایی نخواهند داشت.
ما در باب این نگاه مطلقی که وجود دارد در دل، اخلاق، در دل حقیقت و حقیقت گرایی در هر دو این دو نظام ها هم رو به رو هستیم.
اصولا این نگاه در نهایت به نقطه ای از افراط و تفریط خود خواهد رسید که هیچ نگاهی را قبول نخواهد کرد.
هیچ انتقاد و هیچ پرسشی رو قبول نخواهد کرد.
حقیقت مطلق رو برای خود خواهد دید.
اخلاق مطلق رو در خود خواهد دید.
یعنی شما نه تنها در نگاه کمونیسم یا سرمایه داری که در تمام نگاه های انسانی با این موضوع روبرو میشوید.
حقیقت تمام آن چیزیست که نزد منه همه دیگران باطل هستند.
همون چیزی که در اسلام وجود داره در دل کمونیست هم وجود داره.
در دل نظام های لیبرالیستی هم وجود همه اینها دارن دم از یک موضوع مشخص میزنن و اون هم تمام حقیقت برای ماست.
تمام اخلاق و اخلاق مطلق برای ماست.
حال با اینکه مثلا در همون نظام سرمایه داری دارای اینگونه حقوق دیگران و عدالت و برابری پایمال میشه و حتی حاضر به گوش سپردن به این انتقاد ها و تغییرات هم نیستند چرا که باور آوردن به این ها هیچ جایگاهی برای اون نگاه نسبی گرایانه وجود نداره.
در دل هر دوی این حکومت ها ما با یک مفهوم مشخص روبه رو هستیم که هدف وسیله رو توجیه میکنه.
شما وقتی به این جمله کلیشه ای می رسید که بار ها و بار ها هم شنیدید، حالا می تونید معنای حقیقی و حقه ی اون رو در همین دو نگاه ببینید.
یعنی اگر شما روبرو میشید با یک حکومت سرمایه داری، حالا به واسطه بازار حاضر هست که هر کاری انجام بده حاضره برای رسیدن به هدف هر وسیله ای رو هم توجیه کنه.
حاضره از گرسنگی به بیشماران بده اما به اون خواسته ای که داره برسه.
حاضر هست تمام گندم ها و برنج ها و آسیاب ها رو از بین ببره و آتش بزنه.
برای اینکه یک قیمتی که خودش می خواد و بازار قاعدتا به وجود خواهد آورد تعیین بکنه.
یعنی شما با این شکل افسار گسیخته هم روبرو میشید؟
اگر از سوی دیگری مواجه میشید با حکومت های کمونیستی، حالا این حکومت های کمونیستی حاضرند هر کاری و هر فضاحتی به بار بیارند.
حاضرند هر گونه وحشیگری رو به وجود بیاورند و سرکوبی را هم میدان دار بکنند تا حرف خودشان به کرسی بنشیند تا هدف غایی خودشان میدان دار باشد.
حاضرند همگان را از زیر تیغ بگذرانند.
همتای چیزی که گذراندند حاضرند به واسطه آن اعتقادات احمقانه ای که دارند با آن اقتصاد دستوری که بوجود آوردند باعث کشتار حتی میلیون ها نفر بشوند و قحطی را در کشور پایدار بکنند.
همتای چیزی که در چین یا روسیه اتفاق افتاد اما باز هم حاضر نیستند که این مشکلات را قبول کنند و حاضر نیستند که برای رسیدن به این هدف راه و وسیله درستی را انتخاب بکنند، حاضرند دست به گریبان هر وسیله ای بشوند، دستشون رو به هر راهی دراز بکنند، حتی کشتار، حتی خشونت، حتی اختناق، حتی سرکوب، حتی پاکسازی و هر رفتار شنیع دیگری در دولت های لیبرالیستی هم به همین شکل.
حالا این که شاید اونها در بوق و کرنا های بیشتری می کنند یا بیشتر موفق به لاپوشانی میشن، تفاوت میان هر دوی این نگاه ها در همین است که تا چه اندازه قدرت این لاپوشانی را داشته باشند و یا نداشته باشند.
تا چه اندازه در بوق و کرنا در موردش صحبت بکنند و یا سکوت بکنند.
اما نقطه اشتراک هر دوی این نگاه ها همین موضوعی است که هدف وسیله را توجیه می کند و اصولا برای این جماعت فقط و فقط هدف مهم است و هر وسیله ای هم در برابرشان قرار خواهد گرفت.
در این دو نگاه ما مواجه می شویم با یک دوگانگی احمقانه ای به وجود آمده در راستای اینکه فرد علیه جامعه قرار می گیرد و یا جامعه علیه فرد حاضر به این نزدیکی و قرابت این دو معنا با هم نیستند.
یعنی شما هیچوقت مواجه نمیشید با این مفهومی که به هم گره خورده.
ما زندگی جمعی می کنیم اما فردیت خودمان را هم قبول می کنیم و باید به فردیت خود هم احترام بزارید.
اما همواره در دو هر دوی این نگاه ها این دو موضوع در برابر هم قرار می گیرند.
همتای چیزی که ما مصداق آزادی و برابری دربارش صحبت کردیم، همان گونه که این جماعت در باب آزادی و برابری صحبت می کنند و اصولا یکی را به قربانگاه برای دیگری می برند.
در راستای این مفهوم هم داستان به همین شکل هست یا فرد بر علیه جامعه قرار میگیرد و یا جامعه برعلیه فرد هست.
خب ما یک فردی را می بینیم که همه چیز این جامعه داره فداش میشه در دل نگاه های سرمایه داری و اصولا انگار جماعتی اسیر و عبد و بنده هستند برای اینکه این فردیت او حفظ بشه و به همه آمال و آرزوهایش برسه و یا در برابرش.
در نگاه های کمونیستی قرار بر این هست که یک جامعه به یک سودایی برسد و تمام فردیت اون ها زیر پا گذاشته بشه.
تمام آزادی ها، قدرت انتخاب ها، تغیر دادن ها، همه این ها زیر پا گذاشته بشه به واسطه مثلا زندگی بهتر جمعی.
خب قاعدتا تشکیک در باب اصل این موضوعات هم وجود داره اما فارق از این تشکیک در این اصل ما مواجه میشیم با این اصل به وجود آمده یعنی از میان بردن فردیت در جامعه کمونیستی و یا بالعکس از زیر پا گذاشتن تمام نگاه های اجتماعی و پیشرفت های اجتماعی زیر پا و قربانی کردن در برابر فردیت آن هم یک جماعت مشخص.
پس از ما با این دوگانه و تناقض هم روبرو هستیم.
در دل این نگاه های به وجود آمده در نهایت ما مواجه میشویم با یک ایدئولوژی قدرتمند که مبدل به یک دین میشود خودش را حقیقت محض می داند و در پی از بین بردن و حذف شک است و اصولا حذف کردن شک و احساس، پرسشگری و انتقاد.
در نهایت ما را به یک نقطه می رساند.
پایان فلسفه است.
اصولا فلسفه و فلسفیدن در یک داستان قرار است که به وجود بیاید و آن هم تشکیک کردن است.
پرسش کردن هست.
کلیت فلسفه یعنی پرسش کردن و حالا ما وقتی داریم در باب یک نگرش صحبت می کنیم که در نهایت حقیقت را برای خود می داند و به هیچ گونه به این شک باور ندارد، به نقطه ای خواهد رسید که تمام شک ها را از بین ببرد و خود را مبدل به یک ایمان بکند.
و حالا این ایمان چشم و گوش بسته ما را به نقطه ای می رساند که دیگر فلسفه ای بر جا نخواهد بود.
همتای چیزی که در تمام این نگاه ها هم به وجود آمده و اصولا دیگر جایی برای فکر کردن، اندیشیدن و انتقاد کردن باقی نخواهد بود.
قاعدتا این ایدئولوژی های به وجود آمده چه در دل سرمایه داری و چه در دل کمونیسم ما را به نقطه ای رسانده از این افراط و این افراطی که در نهایت حقیقت را برای خود می داند و با حذف تمام شک ها، پرسش ها، پایان فلسفه را نوید پایان فلسفه هم به مفهوم از میان رفتن اخلاق و از میان رفتن پرسش هایی پیرامون مباحث اخلاقی است.
اگر شما در جهان سرمایه داری رو به رو می شوید، با یک جماعتی که تمام ثروت دیگران رو برای خود کرده اند و دارند خون مردم رو می مکند و درون شیشه ها می کنند با عرق جبین آنها به تمام ثروت ها رسیدند و آنها در فقر و بدبختی هستند.
به واسطه این پایان فلسفیدن است که دیگر پرسشی به وجود نمی آید.
دیگر پرسش های اخلاقی مطرح نمی شود و ما به نقطه ای نمی رسیم برای تغییر دادن.
در صورتی که می توانیم این تصویر واضح را در برابر ببینیم و به آن ایمان داشته باشیم و گواه بدهیم که این زیست جمعی و این دو نگاه زندگی در اسارت را برای مردمان پدید آورده، زندگی با از میان بردن برابری ها را به وجود آورد و در نهایت هر دو انسان ها را مبدل به ابزار هایی کردند برای پیشرفت.
خب قاعدتا در باب این دو نگاه و نقد اخلاقی و فلسفی آن ها میشه ساعت ها صحبت کرد.
اما من سعی کردم موجز صحبت کنم تا در نهایت به قسمت انتهایی برسیم و در باب گزینه جایگزین صحبت کنیم.
قاعدتا در باب لیبرالیسم و کمونیسم.
در باب مصادیق و اتفاقاتش میشه ساعتها صحبت کرد.
در اتریش شاید در باب این مسائل هم صحبت کردیم اما به اندازه کافی تو این قسمت های ارائه شده سعی کردیم در باب این کلیت و این معنای کلی و این موضوع مهم آزادی و برابری و تعابیر و تفاسیری که در این دو نگاه وجود داره صحبت کن.
در این انتهای برنامه دوست دارم باهاتون مطرح کنم که اگر دوست دارید این صدا شنیده بشه این راه تغییر شکل بگیره میتونید آثار من رو با دیگران به اشتراک بذارید.
منظور از آثار هم خلاصه به برنامه ای به نام جان نمیشه.
من پیش از اینکه بخوام برنامه ای به نام جان رو ضبط و منتشر کنم، آرا و افکار و عقاید ام رو تحت عناوین کتابهایی به رشته تحریر در آورد.
تمامی این آثار به صورت رایگان در وبسایت جهان آرمانی در اختیار شما دوستان هست.
میتونید با مراجعه به وبسایت این آثار رو به صورت رایگان دریافت کنید و اگر دوست داشتید این صداهای تغییر شکل بگیره و این راه ادامه پیدا کنه اون رو با دیگران هم به اشتراک بگذارید.
ممنون که همراه من بودید.
من نیما شهسواری و این برنامه بنام جان بود.
در پناه آزادی.
قسمت 6
سلام دوستان من نیما شهسواری و این برنامه به نام جان است با شماست.
این قسمت ششم از ویژه برنامه نقد لیبرالیسم و کمونیسم است و ما قراره توی این قسمت در باب پیوند آزادی و برابری صحبت بکنیم.
ممنون که همراه من هستید.
خب دوستان توی این ویژه برنامه مشخص ما سعی کردیم که نقد هایی رو پیرامون کمونیسم و لیبرالیسم داشته باشیم.
این دو نگاه مشخص در جهان مدرن که یک دوقطبی رو به وجود آورده اند و زندگی ما رو تحت تاثیر قرار دادند و اصولا جهان مدرن با این دو نگاه گره خورده و عجین شده.
این دو نگاه اقتصادی که به ذات شاید نگاه های اقتصادی باشه اما در نهایت تمام نوع زندگی ما و تمام المان های زندگی ما رو تحت تاثیر خودش قرار داده.
سعی کردیم در باب این دو موضوع صحبت کنیم و موضوع اصلی که در دل آن ها وجود داشته هم قاعدتا مسئله آزادی و برابری بوده.
آزادی و برابری که هر کدام از این ها یکی از این عناوین را به اختیار خود گرفته اند، به زندان و حصر خود درآورده اند و در نهایت با قربانی کردن دیگری سعی کرده اند یکی را هر چند نصفه و نیمه و پر از تناقض و به دور از واقعیت میداندار کنند.
و ما سعی کردیم بیش تر در باب آزادی و برابری نهفته در این مباحث صحبت بکنیم.
در باب لطمه ها و معایبی که هر کدام از این دو نگاه داشته اند.
در باب اخلاق و فلسفه، در باب مقدمه و در نهایت در باب این موضوعات صحبت بکنیم.
در این قسمت انتهایی هم سعی می کنیم که یک راهکار سوم و به نوعی یک نگاه تازه ای را ارائه بدهیم که پیوند آزادی و برابری و در کنار هم بودنش هست.
یعنی ما گفتیم که اصولا چه نگاه لیبرالیسم و سرمایه داری و چه نگاه کمونیستی.
خب یک نقطه عطفی بوده، یک پله ای بوده برای ترقی و پیشرفت جامعه انسانی و زندگی جمعی ما.
اما اون نقطه ای ما رو دور کرده که خط بطلانی کشیده و اجازه نداده تا ادامه پیدا بکنه.
این طریقت در راه خودش ادامه پیدا بکنه.
اون جایی که ما دچار این افراط شدیم دچار این نگاه های متعصبانه شدیم و این ایستایی رو در برابر دیدیم.
اونجا اون خط بطلانی بوده که ما رو از پیشرفت و توسعه در برابر اون ایستادگی کرده.
نه پیشرفتی که در دل این دو معنا و این دو نگاه تصویرشده نه اون پیشرفتی که در پی ساختن هست در پی رقابت است.
پیشرفت در بهزیستی و زندگی بهتر و جمعی همه جان ها نه فقط انسان ها.
حالا با توجه به نگاه هایی که در این نگاه وجود داره همون انسان ها هم ما شاهدش نبودیم و حالا قصد داریم که در باب این مسأله صحبت بکنیم.
نکته مهم و اساسی این هستش که ما در دل دنیای خودمون نه به این جهان نیاز داریم و نه به اون جهان، نه به جهان تصویر شده توسط لیبرالیسم نیاز داریم و نه به اون جهانی که کمونیست ها دارن تصویر میکنن.
به هیچ کدوم از این دو نگاه به صورت مجزا نیاز نداریم بلکه به اشتراک و در کنار هم بودن این نگاها نیاز داریم.
ما نیاز داریم تا این دو نگاه تجمیع بشن و با هم همبسته بشن.
وابستگی میان این دو در نهایت ما رو به نقطه ای برسونه تا جهان بهتری رو بوجود بیاریم.
نه وابسته به آن باشیم نه وابسته به ای.
چرا که هر کدوم از این ها قرار هست که یکی از این دو عنوان مهم و اساسی که بی هم معنایی ندارند رو از میان ببرند.
اگر شما به سمت و سوی نگاه های سرمایه داری میل داشته باشید، فارق از اینکه خود دچار اون قبیله باشید که قاعدتا به واسطه قرابت و سود و منفعتی که می برید اون نظام و اون نگاه رو می پسندید.
اما اگر دور از اون دایره باشید قاعدتا می دونید که اون ها قرار هست که برابری رو سلاخی بکنند، اون هم در برابر آزادی که هیچ معنایی نخواهد داشت.
و ما می دونیم که آزادی و برابری در کنار هم معنا خواهد شد و قاعدتا بلعکس هم در دل نگاه های کمونیستی هم به همین شکل هست.
پس ما باید نقطه ابتدایی رو در دل این بحث با این آغاز بکنیم که ما نه به این و نه به آن به هیچ کدوم از این دو نیازی نداریم.
جهان دیگری لازم هست که در دل اون با ادغام این دو نگاه و با اشتراکات این دو نگاه و در عین حال با پیش رفتن و با پرسشگری در دل اون جهان تازه ای رو تصویر کنیم.
ما نیاز به یک تجربه میانه داریم.
تجربه های میانه ای که در همین جهان امروزی هم اتفاق افتاده.
یعنی شما وقتی به دور و اطراف خود نگاه می کنید به جهانی که امروز ساخته شده به عنوان مثال اون چیزی که تحت عنوان سوسیال دموکراسی ما میشناسیم یک نگاه معقول از این دو نگاه در کنار هم است.
سوسیال دموکراسی که قرار هست نه آزادی رو آنگونه لگدمال بکنه در ازای برابری و نه قرار هست که برابری رو به سلاخ خانه ببره برای رسیدن به آزادی قرار هست در همون دموکراسی تعبیر شده و تصویر شده حالا پا به میدان بذاره و برابری و رفاه جمعی و بهزیستی رو هم در خودش به وجود بیاره و حالا زندگی بهتر جمعی رو پدید بیاره.
کاری که در این جوامع سوسیالیستی سعی در انجامشون هست.
سوسیال دموکراسی که امروز ما میتونیم نمونه هاش رو ببینیم.
در کشورهای حوزه اسکاندیناوی میتونیم اشکالی از اون رو ببینیم.
قاعدتا میشه نقدهای بسیاری بهش کرد و اصولا ما با همین نگاه منتقدانه و پرسشگر هست که میل به پیش رفتن داریم، میل به تغییر داریم و اصولا باید این نگاه را در وجود خود هم پاس بداریم و اصولا به دنبال راه و طریقتی باشیم تا با همین نقدها به فردای بهتری برسیم.
اما با توجه به چیزی که امروز در جهان وجود دارد، ما میتوانیم به نقطهای برسیم که قاعدتا نه آن نگاه متعصبانه در دل لیبرالیسم و نه آن نگاه متعصبانه در دل کمونیسم راهگشای ما نیست و ما نیاز به یک حد تعادل و یک تجربه میانهای داریم که قاعدتا سوسیال دموکراسی و یا حتی آنارشیست های مشارکتی که در جهان وجود دارد و قاعدتا اشکال کمتر نظام مندی هست هم می تواند راهگشای ما باشد.
قاعدتا ما میتوانیم با نگاه به این تجربه ها ببینیم که بله با میل به برابری و در عین حال با میل به آزادی و پیوند این دو در کنار هم میتوانیم جامعه بهتری بسازیم.
میتوانیم جامعه ای به دور از تمامی معایب بسازیم.
جامعهای که اینگونه دچار فروپاشی ها نشود.
این گونه تفاوت های طبقاتی در دلش بیداد نکند و این گونه مردمان را خسته از دنیا نکند.
این گونه مفهوم انسان و جان را بی معنا نکند.
مبدل به ابزار نکند، همه چیز را در رقابت و پیشرفت ها تعبیر و تفسیر نکند.
ما نیاز داریم تا یک نگاه تازه ای را داشته باشیم.
ما قاعدتا نیاز داریم تا یک بازتعریف دوباره ای نسبت به آزادی داشته باشیم.
خیلی فراتر از فردگرایی.
ما نیاز داریم تا عمیق تر از این نوع نگاه یک آزادی دوباره ای را تصویر کنیم.
آزادی ای که در دل خودش قاعدتا باید آزار نرساندن به دیگران، دیگرانی به وسعت تمام جان ها در جهان و فریاد برابری در دل آزادی را نوید بدهیم.
ما نیاز داریم تا این آزادی را دوباره بازتعریف کنیم و فراتر از مرزهای فردگرایی و قدرت پرستی بشویم و آزادی را تنها در اختیار کسانی که قدرت بیشتری دارند قرار ندهیم.
ما قرار هست که این بار آزادی را دوباره تعریف کنیم و در دل این تعریف دوباره خود همگان را آزاد تصویر کنیم.
همگانی به وسعت تمام جان ها.
نه فقط انسان ها، نه فقط یک نژاد از انسان ها، نه فقط یک جنسیت از انسان ها، بلکه تمام جان ها، همه جان های جهان چه انسان، چه حیوان و چه گیاه.
حالا با این بازتعریف دوباره از آزادی می توانیم وارد یک میدان برای تغییر دادن بشویم.
دیگر در دل این آزادی تعریف شده شما مواجه نمی شوید با این شکل زننده از آزادی های فردی که بیانگر خودخواهی است، بیانگر قدرت پرستی است.
بیانگر از میان بردن برابری و آزادی در امتداد هم هست چرا که می دانیم این آزادی بدون برابری معنا نخواهد داشت چرا که میدانیم این آزادی و برابری در پیوند با هم معنا میشوند. میشوند.
اگر ما دنیایی را تصور کنیم که در دل آن به آزار نرساندن دیگران و وسعت برابری در دل آن باوری نداشته باشیم.
هر کسی که زور بیشتری داشته باشد، آزادی بیشتری هم خواهد داشت اما به قیمت و هزینه اسارت دیگران.
همتای چیزی که در جمهوری اسلامی وجود دارد در این حکومت های کمونیستی هم وجود داشته و در دل حکومت های سرمایه داری هم وجود دارد.
آزادی فردی جماعتی در ازای اسارت بیشمار آدم ثروت برای جماعتی در ازای فقر بیشمار هزینه میشود دیگران تا این جماعت قدرتمند به آن آرزوها و خواسته هایشان برسند.
آرزو های این جماعت کشته میشود تا آنها آرزومند شوند و یا آرزوهایشان برآورده شود.
پس ما نیاز داریم با این بازتعریف دوباره یک آزادی دوباره ای را معنا کنیم که فراتر از فردیت است و در دل جامعه و در دل برابری معنا می شود و عمیق تر از آن چیزیست که در دل این نگاه های آلوده تصویر شده.
ما نیاز داریم تا عدالت را اینبار به دور از اجبار و به دور از اکراه تصویر بکنیم.
ما نیاز داریم تا برابری را دوباره و دوباره تعریف بکنیم.
برابری ای که در دل خود هیچ مرزی نداشته باشد.
برابری ای که قرار بر این نداشته باشد تا همه را یکسان تصویر بکند، بلکه در حقوق قرار است که برابری را بوجود بیاورد.
ما قرار نیست که در برابر تفاوت ها بایستیم و بگوییم که همه یکسان هستیم.
نه، قاعدتا زن و مرد با هم فرق میکنند.
قاعدتا از همه نظر با هم متفاوت هستند و به فراخور این تفاوت حتی نیاز دارند که قواعد متفاوتی هم داشته باشند.
ما وقتی در باب برابری جان صحبت میکنیم یعنی تمام جان های جهان مستحق زیستن هستند، نباید بهشون آزاری رسونده بشه و هر جا نقطه ای این آزار به وجود بیاید آنجا نقطه ای است که آزادی از میان رفته.
آزادی بی معنا شده.
پس ما نیاز داریم با این بازتعریف های دوباره دوباره همه چیز را معنا بکنیم.
ما نیاز داریم تا این عدالت رو، این برابری را دوباره معنا بکنیم، نه در دل یک ثانیه، بلکه در دل حقوق برابر.
در دل آزادی برابر. در دل. فردای برابر.
در دل ثروت.
به مساوات تقسیم شده در ازای کار برابر.
ما قرار است که این برابری را دوباره تعریف کنیم و به دور از اجبار، به دور از از میان بردن آزادی ها.
قرار نیست که آزادی را قربانی بکنیم برای رسیدن به برابری.
چرا که اصولا این دو در کنار هم معنا پیدا می کنند و در نهایت فرزند خلف این دو آرامش و بهزیستی هست.
هر جایی که ما شاهد این همزیستی مسالمت آمیز میان آزادی و برابری باشیم هست که میتوانیم آسایش و آرامش را ببینیم و بهزیستی را ببینیم و زندگی بهتر را ببینیم.
و تمام هدف غایی ما در جهان هم رسیدن به همین بهزیستی نه فقط برای انسان و گونه خاصی از انسان ها و نژاد خاص و جنسیت خاص، بلکه برای تمام موجودات زنده هست.
تمام جانداران تا بتوانند در آزادی و عدالت و برابری زندگی کنند.
ما قاعدتا نیاز به اخلاق همکاری داریم و نه رقابت.
یعنی ما وقتی داریم در باب این جهان ساخته شده نگاه میکنیم و می بینیمش.
میدانیم که همه چیز این دنیا رقابت است چه در جهان کمونیستی و چه در جهان سرمایه داری.
جهان سرمایه داری مدام داره در اشکال مختلف و به ابنای مختلفی به تمام انسان ها نوید این رو میده که برای رسیدن باید وارد این چرخه ی رقابت بشن.
رقابتی که قرار هست دیگران رو از میدان به در کنه قرار هست که پا بر گرده ی دیگران بر کول های دیگران بگذارند تا به اون نقطه ی قله ها برسند.
دائما در حال نابود کردن زندگی دیگران برای رسیدن به آزادی های خود هستند برای رسیدن به ثروت و قدرت و زندگی بهتر خود هستند.
ما می بینیم که این رقابت در دل همان حکومت های کمونیستی هم شکل می گیرد و چگونه یک داستان بی انتها و یک جهان بی انتها را تصویر می کند تا در دل آن تنها و تنها به پیش برود.
برای فردایی نامشخص در رقابتی بی معنا و همه زندگی و همه آزادی و همه برابری را سلاخی کنند.
از میان ببرند برای فردای نامشخصی که معلوم نیست به کجا خواهند رسید.
ما در دل دنیایی که امروز تا این حد از میان رفتن همکاری را می بینیم و تنها و تنها رقابت است که میدان دار است، قرار است که همکاری و همزیستی را میدان دار کنیم.
قرار است که در دل این برابری تصویری ارائه دهیم تا انسان ها و همه جان ها در کنار هم و با همکاری هم بتوانند زندگی بهتری را داشته باشند.
قرار است که ما تصویر ارائه دهنده نسبت به انقلاب یک انقلاب متفاوت از انقلاب وحشیانه و وحشی خویان باشد، انقلابی در راستای رسیدن به آزادی برای همگان باشد.
قرار است که انسان ها آزادی را خود تعریف کنند.
قرار بر این نیست که من به عنوان یک متکلم الوحده بیایم و آزادی را تعریف کنم و بگویم این آزادی شماست. نه.
قاعدتا انسان ها متکثر هستند و قاعدتا نگاه های متفاوتی دارند.
می تواند آزادی تعریف شده از نگاه آنها معنای اسارت برای من باشد.
یعنی شما تصور کنید من با تمام باورهایم در برابر یک مسلمان، با تمام باورهایش.
خب قاعدتا تمام تصاویر ارائه شده توسط او نسبت به اسلام و آزادی برای من معنای اسارت است و می تواند این موضوع بالعکس هم باشد.
من هر چیزی که به عنوان آزادی می شناسم را او به عنوان اسارت تلقی کند.
اما ما باید یک نقطه داشته باشیم و آن هم قانون و قاعده آزادی و آزار نرساندن به دیگران باشد.
وقتی این قاعده و این چارچوب قبول بشه حالا هر کس می تونه آرزوی خودش رو مبنی بر آزادی بدونه.
و ما نیاز داریم برای رسیدن به دنیایی اینگونه.
و در نهایت انقلابی که در دل اون آرمان ها و ایده ها و آرزوی همگان معنا پیدا بکنه و تعبیر بشه.
ما به دنبال ساختن جهان آرمانی هستیم که در دلش آرمان ها میداندار بشوند، آرزو ها میدان دار بشند.
آزادی با اون قاعده مشخصی که آزادی و برابری رو معنا می کنه، حالا میدان دار جولان دادن نگاه های متفاوت و آرزوهای متفاوت باشه.
ما در نهایت باید به نقطه ای برسیم که این اخلاق همکاری میدان دار بشه و رقابت از میان برداشته بشه و انقلاب ما انقلاب بی کران برای رسیدن همگان به آزادی ها و آرزوها و آرمان های خودش باشه.
ما نیاز داریم در این دنیای تازه تصویر شده از همه قدرت ها استفاده بکنیم.
از فن آوری استفاده بکنیم.
از مشارکت استفاده کنیم و یک باز طراحی دوباره ای نسبت به جامعه داشته باشیم.
ما نیاز نیست که همه دنیای خودمان را در اختیار بازارآزاد بزاریم.
ما قرار نیست که خودمون رو به این قدیسه تازه و این دیو چند سر بفروشیم.
ما قرار هست که از تمام دانش خودمون، از تمام فناوری خودمون، از تمام علوم خودمون استفاده کنیم تا جهان رو جای بهتری بکنه.
موضوع اصلی و نهایی در اون نگاه هست.
نگاهی که به هدف مشخص در برابر وجود داره.
ما قرار بر این داریم تا زندگی بهتر رو نه فقط برای یک دسته و یک قبیله که برای تمام جانداران پدید بیاریم.
پس قاعدتا از تمام ابزارها هم استفاده خواهیم کرد.
برای اینکه این بهزیستی برای همگان تصویر بشه.
پس ما نیاز داریم از تمام قوا استفاده بکنیم، از تمام مشارکت ها و همکاری ها استفاده بکنیم و در کنار هم یک باز طراحی دوباره ای را نسبت به زندگی جمعی داشته باشیم.
با در نظر گرفتن اینکه هر جماعتی میتوانند آزادی خود را تصویر کنند و در دل جهان آرمانی به آن آزادی و رویای خودشان هم برسند.
اما در نهایت قرار بر این است که ما با نگاه خودمان یک تصویر تازه ای نسبت به آزادی و برابری ارائه بدهیم.
وقتی در باب آزادی صحبت میکنیم، مفهوم تمامیت و کلیت این مبناست.
وقتی در باب آزادی صحبت میکنیم، در باب قلمرو آرمانی صحبت میکنیم، در باب جهان آرمانی صحبت میکنیم.
وقتی من در باب قلمروی آرمانی صحبت میکنم، دارم در باب یک نگاه تازه صحبت میکنم که در دلش قرار است که فکر جمعی ما راهگشا باشد.
قرار است که کسی در دل آن قدرت مطلقه ای نداشته باشد.
قرار است که ما دموکراسی را تا جای ممکن مستقیم تر و مستقیم تر بکنیم.
قرار است دموکراسی را به نقطه ای برسانیم که بر اساس تخصص کسانی باشد که آرای خودشان را ارائه بدهند.
قرار بر به وجود آوردن یک هیئتی است برای اداره کردن کشور.
نه اینکه یک قدرت مطلقه ای.
حالا در هر لباسی از رهبر شما در نظر بگیرید تا رییس جمهور بر آن نقطه و آن کرسی بنشیند.
قرار نیست که دوباره یک بالماسکه و تئاتری ساخته بشود و نمایشی ارائه شود برای اینکه قدرتمندان و ثروتمندان دوباره قدرت و ثروت را در اختیار بگیرند.
قرار است که متخصصین به واسطه آرای متخصصین آن هم در یک جمع کثیری در آن نگاهی که دارند و به واسطه آراء تصمیم های درست بگیرند و قرار است ما به نقطه ای برسیم که جامعه را اداره بکنیم با نظارت و با علم و دانشی که در اختیار متخصصین هست، راهکارهای درست و علمی را ارائه بدهیم نه به واسطه باورها و اعتقادات و ایدئولوژی هایی که وجود داره.
اما خب قاعدتا در حوصله این برنامه نمیگنجه که من در باب این مسائل صحبت بکنم.
در کتاب قلمرو آرمانی، در کتاب جهان آرمانی من پیرامون این نگاه ها صحبت کردم.
در ویژه برنامه های آتی به نام جان هم سعی می کنم ویژه برنامه هایی داشته باشم که پیرامون خود، جهان آرمانی و قلمروی آرمانی اما در شکل موجز خود در همین برنامه اشارت من در این مبنا این است که ما باید به اون نقطه ای برسیم که آزادی رو دوباره بازتعریف کنیم، برابری رو دوباره بازتعریف کنیم و با این نگاه های تازه خودمون پیرامون آزادی و رسیدن به برابری، یک جامعه تازه رو پدید بیاریم که در دل همگان در آزادی و برابری زندگی کنند.
شاید مهم ترین و بزرگ ترین کار ما پیش از رسیدن به این تحولات، دعوت به اندیشیدن باشد.
تغییر برای فردا باشد.
به وجود آوردن این احساس پرسشگری و روحیه انتقادی باشد.
ما شاید بزرگ ترین دستاوردی که می توانیم در دنیای حال حاضر داشته باشیم همین بیدارگری انسان ها و به فکر فرو بردن اون ها آنها باشد.
ما نیاز داریم تا مردمان را دعوت به این دو بار فکر کردن بکنیم.
ما نیاز داریم تا آنها در باب تمام باورهای خودشان ریز بشوند و به آن انتقاد داشته باشند.
اصولا ما نیاز داریم تا این شک کردن را در دل آنها بیدار بکنیم.
یکی از اصولی است که فردای روشن را برای ما خواهد ساخت.
ما نیاز داریم تا این بیداری را وارد میدان و جرگه زندگی جمعی انسان بکنیم تا در نهایت فردای روشنی را برای خود و دیگران بسازیم.
قاعدتا گزینه سوم و جایگزینی برای فردای ما در شکل سیاسی، پیوند آزادی و برابری است.
ما نیاز داریم تا از تمام تجارب انسانی استفاده بکنیم و با نگاه منتقدانه و پرسشگر خودمان نقاط مثبت هر کدام از این باورها را بگیریم و در پیوند با هم یک نگاه تازه ای را پدید بیاوریم که پیوند آزادی و برابری را نوید می دهد.
ما نیاز داریم تا با بازتعریف دوباره آزادی و برابری جهان تازه ای را به وجود بیاوریم و با این اخلاق همکاری به جای رقابت با استفاده از تمام ابزارها در راستای رسیدن به جهان آرمانی و قلمروی آرمانی، مردمان را دعوت به اندیشیدن و در نهایت تغییر برای فردا بود.
خب قاعدتا در باب این مسائل میشه ساعتها صحبت کرد و میتونم در باب جهان آرمانی و قلمرو آرمانی و ایده ها و آرمان های خودم صحبت کنم.
در باب آزادی و برابری که بهش باور دارم.
اما خب قاعدتا در باب این مسائل من کتاب های مختلفی نوشتم.
میتونید مراجعه کنید، این کتاب ها رو بخونید، از خود قلمرو آرمانی، جهان آرمانی و یا هر کدوم از آثار من پیرامون همین مفاهیم هست.
چرا که بزرگترین باور من همین پیوند آزادی و برابری است.
نگاه به جهان آرمانی هست.
آزادی همه جانبه هست و تعریف مشخصی که من نسبت به آزادی دارم به نظرم به اندازه کافی در این ویژه برنامه پیرامون لیبرالیسم و کمونیسم صحبت کردیم تا در نهایت باز هم در باب آزادی و برابری صحبت کنیم در آتی.
قاعدتا در باب مصادیق مختلف هم صحبت خواهیم کرد چه پیرامون لیبرالیسم، چه پیرامون کمونیسم و چه در باب باورهای خودم و آزادی و برابری.
در انتهای برنامه هم دوست دارم باهاتون مطرح کنم که اگر دوست دارید این صدا شنیده بشه و این راه تغییر شکل بگیره، میتونید آثار من رو با دیگران به اشتراک بذارید.
منظور از آثار هم خلاصه به برنامه ای به نام جان نمیشه.
من پیش از این که بخوام برنامه ای به نام جان رو ضبط و منتشر کنم، آرا و افکار و عقاید رو تحت عناوین کتاب هایی به رشته تحریر درآوردم.
تمامی این آثار به صورت رایگان در وبسایت جهان آرمانی در اختیار شما دوستان هست.
میتونید با مراجعه به این وبسایت آثار رو به صورت رایگان دریافت کنید و اگر دوست داشتید این صداهای تغییر شکل بگیره و این راه ادامه پیدا کنه اون رو با دیگران هم به اشتراک بگذارید.
ممنون که همراه من بودید.
من نیما شهسواری و این برنامه به نام جان بود.
در پناه آزادی.
قسمت اول
سلام دوستان من نیما شهسواری و این برنامه ای به نام جان است با شما هستم.
این قسمت اول از ویژه برنامه نقد لیبرالیسم و کمونیسم هست و ما قراره تو این قسمت یه مقدمه ای نسبت به این موضوع داشته باشیم.
ممنون که همراه من هستید.
خب دوستان توی این ویژه برنامه مشخص ما قرار هست که در باب لیبرالیسم و کمونیسم صحبت بکنیم.
دو نوع نگاهی که جهان مدرن امروز ما رو تحت تاثیر خودش قرار داده.
خب قاعدتا نوع نگاه اقتصادی است اما در تمام ارکان زندگی شخصی و اجتماعی ما نقش پررنگی داره.
امروز ساختارهای حکومتی و سیاسی هم برگرفته از این نگاه هستند.
اگر یک مقدار هم عقب تر جهان رو نگاه میکردی دیگه در اون دوران جنگ سرد یک دوقطبی بزرگی در جهان وجود داشت که فقط و فقط دو طرفش همین لیبرالیسم و کمونیسم با نام های دیگری که ما میشناسیم وجود داشت و همان جهان غرب و شرق و بلوک غرب به عنوان نماینده کمونیسم و جهان غربی هم به عنوان نماینده لیبرالیسم شناخته میشد.
حالا هر چند که در این سالیان بعدی مقداری اشکال متفاوت مثلا همتای سوسیال دموکراسی که ما میشناسیم بوجود آمده و یک مقدار از این دوگانگی کم کرده، اما در مجموع تقریبا میشه بهش اشاره کرد.
این دوگانه لیبرالیسم و کمونیسم مهم ترین نوع نگاه در جهان مدرن هست و ما قراره در این ویژه برنامه نقدی نسبت به این دو نگاه داشته باشیم و بیشتر دربارشون صحبت بکنیم.
در باب تاریخچه فلسفه، نوع نگاه، مضراتی که داشتند و اصولا این دو نوع نگاه را با هم قیاس بکنیم و در نهایت امر هم به اون تصویر مشخصی که خودمان دوست داریم برسیم و اون راهکار رو نگاه خودمون رو هم ارائه بدیم.
در این قسمت ابتدایی هم سعی میشه که یک توضیحات کلی پیرامون این برنامه و اصولا مفاهیم لیبرالیسم و کمونیسم رو مطرح کنیم و در قسمت های آتی هم به موضوعات بیشتری اشاره کنیم.
خب اصولا وقتی ما در باب این دو معنا صحبت میکنیم به واسطه اینکه این دو معنا به شدت گره خورده با مباحث اقتصادی است، بیشتر از هر چیزی همان موضوعات اقتصادی است که ما رو درگیر خودش میکنه.
اما نمیشه این حقیقت را کتمان کرد که این دو نوع نگاه مشخص جهان پیرامونی ما و زندگی شخصی ما رو تحت تاثیر خودش قرار داده.
فارغ از اون نگاه اقتصادی مشخصی که در لیبرالیسم و کمونیسم وجود داره، آزادی های فردی و فردگرایی و اصولا اختصاص بیشتر لیبرالیسم به آزادی و کمونیسم به برابری.
اما قاعدتا نوع حکومت و نوع نگاهی که به حکومت دارند رو هم در خودش جای داده و ما سعی میکنیم کم و بیش در باب این موضوعات صحبت بکنیم.
این ویژه برنامه اصولا در باب این مساله و این نوع نگاه هست که ما وقتی مواجه میشویم با لیبرالیسم و کمونیسم یک موضوع برامون مشخص میشه.
یعنی در یک توضیح کوتاه و موجز اگر بخوایم در باب این دو نگاه صحبت بکنیم و اون رو نقد بکنیم اینگونه هستش که در لیبرالیسم روبرو میشیم با از میان بردن عدالت، قربانی کردن، برابری و برابری رو زیر پای آزادی قربانی میکنن و در کمونیسم هم موضوع دقیقا برعکس همین هست.
یعنی در اینجا آزادی هست که قربانی در برابر برابری میکنند.
برابری که دیگه کم کم نزدیک به یکسانی میشه.
یعنی در همین توضیح موجز میشه اون نقد کلی نسبت به لیبرالیسم و کمونیسم رو مطرح کرد.
یعنی دو نوع نگاه مشخصی که یکی نگاه اصلی خودش رو روی آزادی گذاشته و دیگری روی برابری گذاشته به قیمت و هزینه دیگری.
یعنی حاضرند که آزادی رو به قیمت نابود کردن برابری یا برابری رو به قیمت و هزینه نابود کردن آزادی بدست بیارن و اصولا این دو نوع نگاه بر همین پایه شکل گرفته و حالا هر چه قدر بیشتر نزدیک بشیم سعی میکنیم این عنوان مشخص و این معنای مشخص را بیشتر موشکافی کنیم و به موضوعات مختلف در این طیف بپردازیم.
وقتی در باب لیبرالیسم صحبت میکنیم یعنی همان نگاهی که امروز ما تحت عنوان بازار آزاد میشناسیم، لیبرالیسم یک ریشه تفکر تاریخی را در خود دارد.
یعنی شما از عصر روشنگری و حتی رنسانس می توانید ردپای لیبرالیسم ببینید.
متفکرین زیادی داشته، صحبت های بسزایی انجام شده تا در نهایت ما با این شکل امروزی که به عنوان جامعه سرمایهداری میشناسیم و همین نئولیبرالیسم هم که امروز در جهان خیلی نهادینه شده باهاش روبه رو میشیم.
اما تمام اینها ریشه در اون افکار ابتدایی داره.
افکار ابتدایی که در راستای پیشرفت و زندگی بهتر انسان ها بوده.
یعنی ما وقتی به تاریخ گذشته جهان نگاه میکنیم، در آن دوران ابتدایی خوب میدانیم که نوع حکومت ها همواره نوع نگاه نسبت به جهان همواره بر پایه همان تعاریف مشخص خداباورانه ای است که ما تحت عنوان فرهنگ خدا میشناسیم.
یعنی همواره استبداد و خودکامگی بوده که همه جهان را به پیش برد.
در طول تاریخ تمام کشورها فارغ از اون زنگ تفریح های کوچکی که در تاریخ ما در جای جای جهان باهاش روبرو شدیم، فارغ از اون یکدستی و هماهنگی وجود داشته در سراسر جهان پیرامون این نگاه استبدادی و اون فرهنگ خدایی که میشناسیم همه جا امپراتوری هایی بوده، پادشاهی هایی بوده که اصولا نوع نگاه و اینکه جهان را چگونه به پیش ببرند در راستای همین استبداد جمعی بوده.
اما لیبرالیسم و این نگاه یک گام رو به پیشرفت ورای زندگی انسانی بوده.
مفاهیمی که پیرامون آزادی مطرح میشود.
در عصر روشنگری در نهایت زندگی جمعی ما رو به پیشرفت میاره اما خب قاعدتا درش تناقضات زیادی هست.
نقدهای زیادی هست بهش.
اما اون ریشه ابتدایی برگرفته از همون میل به پیشرفت هست.
یعنی شما وقتی مواجه میشید با این حق و مشروعیت الهی که متصور میشه و یک قدرت ماورایی رو فارغ از قدرت انسانها و زندگی عادی اونها متصور میشده، خب ما رو بیشتر و بیشتر در کام اون خودکامگی و استبداد غرق میکرد.
اما وقتی شما مواجه میشید با این نگاه های لیبرالیسم، برای درهم شکستن این قدرت و یگانگی، خب مواجه میشید با پیشرفتی که حالا انسان ها میتونستن برای بهتر زیستن خودشون انجام بدن.
پس ریشه ی ابتدایی لیبرالیسم برمیگرده از دوران روشنگری و این تفکرات برای درهم شکستن این قدرت واحده و این مشروطهای که این مشروعه ای که این مشروعیتی که به واسطه یک قدرت آسمانی و اون نگاه مستبد خدایی و اون فرهنگ شکل گرفته.
خب کم کم انسان ها سعی بر این داشتند که مقداری از این خودکامگی هارو کم کنند.
یکی از اون نقاط مشخص هم همین ارزش دادن به فردیت انسان هاست.
چیزی که شاید امروز در نگاه لیبرالیسم اون نقطه نقد اصلی ما باشه و بیشترین پیکان ما برای نقدها نسبت به همون باشه.
اما در دورانی که شکوفایی لیبرالیسم داشته اتفاق می افته.
اتفاقا انسان ها نیازمند اون آزادی های فردی بودند.
نیازمند این بودند که اون ارزش بهشون داده بشه و از اون نگاه آلوده گذشته ذره ای دور بشن.
یعنی اون نگاهی که همه رو همتای رعیت تصور میکرد و این رعیت رو در برابر میذاشت تا یک جماعتی بیان و ازشون سو استفاده بکنند.
حالا این بزنگاهی که تحت عنوان روشنگری اتفاق می افته حالا سعی میکنه یه مقداری از اون زیر یوغ و اسارت خارج کنه زندگی جمعی انسان ها.
پس ما میتونیم رد پای لیبرالیسم رو از اون نقطه ببینیم.
از این دور شدن از مشروعیت آسمانی.
از این دور شدن.
از این بردگی و بندگی و رعیت بودن.
اما نه در یک طیف گسترده ای همتای برابری و همپوشانی داشتن با برابری.
نه به نقطه ابتدایی.
فقط اون جماعتی که قدرتی داشتند سریع برای سودا داشتن و میتونستن ابراز وجودی بکنند.
قرار بوده که درگیر این مفاهیم بشن اما در مجموع گامی ست رو به این پیشرفت و ما اصولا مواجه میشیم با لیبرالیسم.
در راستای این ارزش گذاری بر فردیت زندگی انسان ها و حالا در دلش مدام در حال پیش رفتن هست تا در نهایت ما رو به بازار آزاد و این آزادی های فردی که تحت عنوان لیبرالیسم و سرمایه داری در جهان امروزه می شناسیم میرسونه.
از سوی دیگر ما مواجه میشیم با کمونیسم و کمونیسم هم فارغ از اون نگاه تاریخیه که ما تحت عنوان کمون ها و زندگی اشتراکی میشناسیم.
هر چقدر نزدیک بشیم به جهان مدرن و بخوایم وارد یک حیطه بشیم که اینها چهارچوبی برای صحبت کردن داشته باشن.
خب برمیگردیم به اون دورانی که تحت عنوان فئودالیسم میشناختیم و بعد فئودالیسم.
حالا قدرت گیری سرمایه داری، انقلاب صنعتی و در نهایت یک گستره ی تازه ای برای نقد این نگاه ها.
یعنی اصولا وقتی شما نزدیک میشید به باور های کمونیسم، حالا باید با اندیشه های مارکس روبه رو بشید، با اندیشه های انگلس روبرو بشید که در نهایت نوک پیکان انتقاداتش هم پیرامون همین جهان سرمایه داری است.
و حالا ما میخوایم یک پله انگاری رو تغییر بدیم مسیر رو و باز هم رو به پیشرفت حرکت بکنیم.
خب ما مواجه میشیم با نگرش هایی که در راستای برابری ست.
در کنار اون ما با ماتریالیسم هم روبهرو میشویم.
یعنی حالا یک نقد و یک نگاه منتقدانه نسبت به مبنا و تعریف فلسفی پیرامون جهان هستی است که ما تحت عنوان خدا و آسمان و مسائل معنوی میشناختیم.
حالا یک نگاه مادی گرایانه ای است که در باب شکل گیری جهان با اشکالی متفاوت از تعریف های کلاسیکی که مدام گفته میشود هم ارائه میدهد.
فارغ از این نگاه، شما مواجه میشید با این نگاه و میل به برابری.
حالا دیگه قضیه متفاوت میشه.
یعنی اون لیبرالیسم تحت عنوان فردگرایی که قرار بود میداندار بشه و از اون برهه تاریک تاریخی انسانها را جدا بکند و دور بکنه، ثمرهاش این فردگرایی لجام گسیخته شود.
این فردگرایی که قرار شد همه چیز را برای افرادی که حالا قدرت کافی رو دارند قرار بده، حالا یک آلترناتیو در برابر این نگاه میتونست مارکسیسم و نظرات مارکسیستی باشد.
حالا قرار بود که با این نگاه برابری خواهانه در برابر آزادی های تسخیر شده بایستند.
اصولا وقتی ما در باب لیبرالیسم و کمونیسم صحبت میکنیم باید اول در باب چرایی این ایده ها و شکل گرفتنشان صحبت بکنیم.
خب قاعدتا زندگی بشری همواره دچار مشکلات و عارضه های بزرگی است که همواره داریم باهاش زندگی میکنیم.
یعنی از دوران ابتدایی هم حتی پیشاتاریخ هم نگاه بکنید.
انسان همواره با مشکلاتی دست به گریبان بوده، برای برطرف کردن این مشکلات سعی کرده راهکارهایی رو ارائه بده و هر کدوم از این نگاه ها هم راهکارهایی است به این مشکلات.
یعنی زندگی انسانی که بر پایه پیشرفت و تکامل و حرکت.
اگر بخوایم تصویر بکنیم در برابر مشکلات ریز و درشتی که در طول تاریخ باهاش روبرو میشه، همواره در پی جستن راهکارهایی است.
حالا شما این راهکارها رو در اون دوران پیشا لیبرالیسمی میتونید در همون اندیشه های روشنگران دوران روشنگری ببینید که در نهایت پله به پله برای گذر از مشکلات و معضلاتی که یکی از آن نگاه های عمده و بزرگش همان میل و تصویرگری از امپراتوری و قدرت بی حد و حصر و این موضوعات بوده که در نهایت ما را رسانده به نقطه ای که بخواهیم به آزادی های فردی بیشتر اهمیت بدهیم و حالا جهان را به سمتی ببریم برای این که این آزادی های فردی جاه و مقامی داشته باشد و کرامت انسانی جایگاهی داشته باشد.
اصولا آن نگاه اومانیستی که ما تحت عنوان انسانگرایی تصویر می کنیم هم یکی از همان دریچه ها و راه هاییست که در نهایت ما را به سمت سرمایه داری می کشونه به سمت لیبرالیسم می کشونه.
اصولا این نگاه به هم گره خورده هست.
یعنی ما وقتی داریم در باب این پیشرفت صحبت می کنیم در اومدن از زیر یوغ اسارتی که ما تحت عنوان آن فرهنگ خدایی و آن استبداد و خودکامگی می بینیم، هر کدام از این ها پله ای داشتن و یکی از این پله ها هم قاعدتا لیبرالیسم بوده.
هر کدوم از این نگاه ها چه لیبرالیسم، چه کمونیسم و هر نگاه دیگری در طول تاریخ یه سری نکات مثبتی داشت.
یعنی اون نقطه ابتدایی شروعش قاعدتا برای از میان بردن مشکلاتی بوده که باهاش دست به گریبان بوده.
فارغ از اون نقطه ابتدایی این ها گاها با هم همسو می شدند در خیلی از مسائل این موضوعات با هم همسو باشند.
مثلا اگر در باب اون خودکامگی و فرهنگ خدایی صحبت می کنیم، حالا درسته هیچ کدوم از این ها شمشیر را از رو نبستند و یک منتقد سفت و سختی در برابر ادیان و یا فرهنگ خدا نبودند اما در دل به واسطه تعاریف تازه ای که به وجود آوردند، یک نوع ضدیت رو با اون نگاه ها تصویر کردند.
یعنی شما وقتی با لیبرالیسم روبرو میشید حالا این نگاه انسان گرایانه سعی می کنه مشروعیت آسمانی رو کم رنگ بکنه، سعی میکنه جهان رو مادی تر تصور تصویر کنه.
یا وقتی نزدیک به مفاهیم کمونیستی میشید هم به همین شکل.
وقتی شما مواجه میشید با نگاه ماتریالیستی.
حالا قرار هست که اون نگاه معنوی آسمانی رو کمرنگ و کمرنگ تر بکنه و اصولا دلیل و چرایی بوجود اومدن این ایده ها هم قاعدتا گذر از مشکلات ریز و درشتی بوده که انسان ها باهاش دست به گریبان بودند.
در طول تاریخ انسان ها تلاش کردند که این مشکلات رو از میان ببرند و هر کدوم از این برهه های تاریخی هم برای از میان بردن یک دستاویز تازه ای وجود داشته که این دو معنایی که ما در این ویژه برنامه میخوایم دربارش صحبت کنیم هم از همین دستاویز ها بوده.
یعنی شما وقتی مواجه میشید با اون دوران تاریک فکری که ما تحت عنوان قرون وسطی در اروپا میشناسیم، حالا برای گذر از اون با شروع رنسانس و در ادامه اون عصر روشنگری، حالا دریچه ها برای گذر کردن ما رو به سمت و سویی میکشونه که بیشتر میل به انسان داشته باشیم به کرامت انسانی داشته باشیم، به آزادی های فردی داشته باشیم و تمام این مفاهیم در کنار هم لیبرالیسم را برای ما به وجود بیاورد و بعد از این قدرت گیری سرمایه داری و در کنار آن همداستان با آن به وجود آمدن انقلاب صنعتی و حالا درگیر کردن قشر کارگر و زندگی ماشینی و برده واری که برای آن ها ساخته می شود، انسان ها را به تکاپو می اندازد تا در نهایت با میل به گذشته آن نگاه کمونیستی را زنده بکنند، پررنگ بکنند، به آن چارچوب بدهند و حالا دوباره یک آلترناتیوی به وجود بیاید.
برای گذر از این مشکلات آن را هم ما تحت عنوان کمونیسم داشته باشیم.
خب ما توضیحات را به سه به شدت چکیده داریم میدیم.
چرا که خب این برنامه و اصولا برنامه هایی به نام جان برنامه هایی نیز در راستای کنکاش در تاریخ و یا بیان تاریخ قرار هست این معانی مطرح بشه برای اون چیزی که ما مد نظر داریم.
یعنی در این ویژه برنامه های مشخص ما میخواهیم بیشتر در باب آزادی و برابری صحبت کنیم چرا که این دو نوع نگاه مشخص در طول تاریخ که قدرت بزرگی را هم داشتند و شاید بشه بدون اغراق گفت که دو قطب اصلی نگاه امروز هم در جهان هستند.
ما میخوایم در باب آزادی و برابری نهفته در این نگاه صحبت کنیم که چگونه هر دوی این نگاه ها یکی رو به قربانی خود بودن، یکی رو تلف دربرابر دیگری کردن و به هزینه یکی سعی کردن دیگری رو در جهان بوجود بیارن.
پس در باب این شکل گیری و این نوع نگاه صحبت کردیم و در باب چرایی به وجود آمدنش هم صحبت کردیم.
اما یکی از اون نقطه های مهم و اساسی و کلیدی در این ویژه برنامه که ما سعی میکنیم دربارش بیشتر صحبت بکنیم، آزادی های فردی در برابر زندگی جمعی هست.
یعنی دقیقا نقطه تقابل و تناقضی که در این دو نگاه وجود داره.
شما وقتی نزدیک به مفاهیم لیبرالیستی میشید حالا مواجه میشید با این مانور دادن در آزادی آزادی های فردی.
اصولا در دنیای تصویر شده در لیبرالیسم و سرمایه گذاری انگار که برای زندگی فردی انسان ها تعریف شده.
گفتم خب در اون دورانی که این ها داشتند این صحبت ها رو میکردند، قاعدتا موضوع، موضوع مهمی بوده.
یعنی در برابر نگاه های آلوده ای که اصولا انسان ها رو و تمام موجودات زنده رو به عنوان یک برده و بنده تصویر میکنه در برابر یک قدرت الهی.
این میل به آزادی های فردی و شخصیت قائل شدن برای انسان ها موضوع مهم و با اهمیتی هست اما مانور بیش از حد اون در طول تاریخ باعث این لطماتی شده که ما باهاش مواجه هستیم.
یعنی در جهان امروزی و این بزرگداشت آزادی های فردی در برابر زندگی جمعی یعنی از میان بردن زندگی جمعی در برابر آزادی فردی، تباه کردن زندگی دیگران.
برای اینکه آزادی فردی یک نفر حفظ بشه یعنی با یک مثال ساده اگر بخواهیم به جهان پیرامونمان نگاه کنیم، اگر ما در جهان در نظر بگیریم همین کشورهای سرمایه داری مثل آمریکا و کانادا و دیگر کشورها که همه ما میشناسیم.
حالا شما مواجه میشوید مثلا با یک ثروتمندی که ثروت هنگفتی دارد اصلا انتهایی ندارد این ثروت حالا حتی مالیات درست و حسابی هم نمیده و داره به بهترین شکل هم زندگی میکنه.
زندگی که شاید در قبالش زندگی صدها نفر، هزاران نفر رو خدشه دار بکنه.
یعنی در ازای زندگی اون هزاران نفر این آدم هست که داره راحت زندگی میکنه.
شما قربانی شدن زندگی اجتماعی رو به چشم میبینید.
حالا اگر قرار بر این باشه که ما مالیاتی وضع بکنیم تا او هم یک زندگی ساده مثل بقیه داشته باشه، اینجاست که فریاد وا مصیبتا از میان رفتن آزادی به میان می آید و اون گردن دریدن ها و گریبان پاره کردن های لیبرالیسمی به میدان میاد.
در باب آزادی و بزرگداشت آزادی.
حالا این آزادی انگاری که به میدان اومده برای از میان بردن برابری ها.
این آزادی های فردی آمده تا زندگی اجتماعی را لکه دار کند و آن نقطه تقابل اصلی هم همان تقابل میان آزادی و برابری است.
حالا از سوی دیگر شما مواجه میشوید با اون نگاه کمونیستی و دولت های کمونیستی که در طول تاریخ حالا چه شوروی سابق، چه دولت چین، چه کوبا و چه کشور های دیگه ای که ما تحت عنوان حکومتهای چپی میشناسیم وجود داشتند.
حالا در برابر اونها تعریفی که در راستای برابری میدن کاملا برای قلع و قمع کردن آزادی است.
یعنی شما مواجه میشید حالا با قانون گذاری ها و حکم های حکومتی با اقتصاد دستوری و حالا یک دولت قدرتمند مستبدی که میاد و تمام آزادی های فردی رو لگدمال میکنه و در راستای اینکه برابری حکمفرما باشه، اینکه تا چه اندازه فساد وجود داره و تا چه اندازه برابری ها حتی لگدمال میشه، تا چه اندازه کسانی که ادعای برابری دارند در نهایت برابری رو به غصب می برند و برای خود می کنند.
موضوعات حاشیه ای اما متن اصلی این گونه است که انگاری این حکومت ها آمده اند تا تمام آزادی را از میان ببرند.
برای رسیدن به برابری، همان تعریفی که حتی در راستای خود مفهوم آزادی و امنیت هم وجود دارد.
یعنی شما حتما این موضوع را شنیدید که اتفاقا در حکومت های سرمایه داری و کمونیستی هم خیلی جریان داره.
یعنی شما وقتی مواجه میشید با یک حکومت کمونیستی، این ها خیلی ادعای امنیت می کنند و اصولا با از میان بردن آزادی ها سعی در به وجود آوردن امنیت دارند.
در برابر هم کشور های سرمایه داری میگن امنیت نمی تونه وجود داشته باشه چرا که به آزادی های فردی ارزش می ذاریم.
یعنی مثلا نمونه های ساده و قابل درکش رو اگر بخواید در نظر بگیرید شما وقتی وارد یک کشوری که آزادی رو معیار اول خودش قرار داده می شید حالا کم تر اون گشت و گذارها هست.
پلیس در خیابان هست که شما رو بگیرن جلوی راهت رو بگیرن ببینن چی داری، چی نداری و الی آخر.
اما در کشور هایی که این شرایط وجود نداره و آزادی ها داره لکه دار میشه برای امنیت شرایط پلیسی بیشتر هست.
حالا میتونید مواجه بشید با کسانی که بیان شمارو بازخواست بکنن برای اینکه امنیت به وجود بیاد.
پس در نهایت داره یک تصویر مشخص برای شما ارائه میشه که انگار این دو قدرت اومدن.
این دو نگاه اومدن تا به ازای یکی دیگری رو هزینه بکنن و کلیت این ویژه برنامه هم در باب همین هست.
چرا که اصولا وقتی ما مواجه میشیم با نگاه سرمایه داری و نگاه کمونیستی، در نهایت یک تصویر دوگانه وجود داره آزادی یا برابری؟
این حد وسط وجود نداره.
اصولا قرار هست که آزادی های فردی به قیمت از میان رفتن زندگی های اجتماعی تمام بشه.
قرار هست به قیمت از میان رفتن برابری و آزادی وجود داشته باشه و بالعکس و شرایط اینگونه هست.
شما در این نوع نگاه ها اون قدرت دولت رو مثلا میبینید.
خب ما از یک سو مواجه میشیم با یک دولت قدرتمند مستبدی که تمام قدرت رو در تمرکز برای خود گرفته تحت عنوان حکومت های کمونیستی.
حالا سعی میکنه همه چیز رو دستوری پیش ببره و حتی قیمت دستوری بده.
تمام اقتصاد و اقتصاد دستوری باشه و حالا این قدرت بزرگی که در اختیار گرفته خب قاعدتا به واسطه اش فساد هم بوجود میاد و به واسطه اش قاعدتا زورگویی و سرکوب هم بوجود میاد.
قاعدتا آزادی ها لگد مال میشه و حالا میتونه با این کار به عنوان مثال مثلا یک ارزش گذاری بکنه، قیمت ها رو مشخص کنه.
اجازه نده کسی ثروت بیش از حدی را انباشت بکنه اما به واسطه آلودگی که در اون بستر ساخته شده تحت عنوان حکومت و سیستم تعریف شده.
حالا میتونه این فساد رو بدتر بکنه.
نمونه بارزش مثلا حکومت جمهوری اسلامی است.
حکومت جمهوری اسلامی و اصولا کشورهای اسلامی که ما میشناسیم حالا یا صرفا اسلامی هستند یا رگه ها و اعتقادات اسلامی دارند.
این شرایط رو شما میتونید راحت درشون ببینید.
چرا که یک دوگانگی رو در خود دارن.
از یک سو نگاه اسلامی نگاه سرمایه داری است.
یعنی شما در نگاه اسلامی مواجه میشید با از نظر اقتصادی دارم صحبت میکنم.
یعنی شما مواجه میشید از نظر اقتصادی در اسلامی که مالکیت رو قبول داره و میشناسه و اصولا جایی رو باز گذاشته برای مالکیت های فردی.
پس این نگاه اسلامی نمیتونه نگاه کمونیستی باشه.
اما این نگاه های چپ گرایانه در دل اسلامی ها هم ریشه دوانده و حالا این اقتصاد توحیدی و شما حتما اینها رو هم دربارش شنیدید دیگه.
جامعه بی طبقه و اون نگاه های چپی است که انگاری نشات گرفته و وارد نگاه اسلامی شده.
حالا شما مواجه میشید با این دوگانگی موجود در حکومت های اسلامی مثل جمهوری اسلامی.
از یک سو مشخص نیست اینها حکومت سرمایه داری هستن یا یک حکومت چپ کمونیستی هستند.
از یک سو شما مواجه میشید با اقتصاد دستوری، قیمت گذاری ها و از میان بردن بازار آزاد و حالا از سوی دیگه ای هم مواجه میشید که گاها این سرمایه داری گردن کلفت هم داره به پیش میره و در نهایت شما مواجه میشید که انگار سیستم، سیستم خصوصی نیست، مردم نیستند که میداندار هستند.
اتفاقا یک بخشی از دولت هستند که به واسطه قدرت اومدن و ثروت رو هم برای خود کرده اند.
یعنی یک سرمایه داری در دل کمونیسم یک تصویر پر اغتشاش و بی معنای برگرفته از.
اتفاقا از نقاط نقض هر دو یعنی نقاط مثبت هر دو رو نگرفتن.
اومدن بدترین المان های هر کدوم از این نوع نگاه ها رو گرفتن و در نهایت یه همچین تصویر مخدوشی هم به ما ارائه دادن.
اما در نهایت فارغ از این مفاهیم و این ادغام کردن ها، نگاه ها شما در دل لیبرالیسم و کمونیسم همون موضوع مهم را می بینید تقابل آزادی و برابری.
یکی داعیه دار آزادیست، یکی داعیه دار برابری است.
اما هر دو دارند اذعان می کنند که برای رسیدن به این آزادی به عنوان مثال یا برابری حاضرند دیگر معنا را قربانی بکنند.
یعنی شما در دل نوشته ها و باور های متفکرین لیبرالیسم هم می توانید این را ببینید که وقتی بین انتخاب در راستای آزادی و عدالت یا برابری می رسند، حاضرند به سادگی آزادی را معیار و محور خود قرار بدهند.
در صورتی که ما میدانیم آزادی بدون داشتن برابری اصولا معنایی ندارد.
یعنی مفهوم آزادی به دور از برابری یعنی قدرت قدرتمندان.
چیزی که مثلا امروز در خیلی از جاهای دنیا هم وجود دارد.
شما آزادی بدون برابری میخواهید.
تصور کنید آزادی یعنی آزار نرساندن به دیگران، انتخاب قوانینی که خودمان به آن باور داریم.
حالا شما در نظر بگیرید که اگر این آزار نرساندن به دیگران با مبنای برابری وجود نداشته باشد، در آزادی ما دچار چه میشویم؟
شاهد چه تصویری میشویم؟
خب قاعدتا جماعتی که قدرت بیشتری دارند، آزادی بیشتری هم خواهند داشت.
حالا همه آزادی برای آن جماعتی است که قدرت بیشتری داشته باشد و حالا وقتی رو به رو میشید با این تعریف لیبرالیسم در راستای از میان بردن برابری، انگار دارید میبینید که دیگه قرار هست آزادی وجود نداشته باشه، آزادی از آن قدرتمندان باشد.
حالا این قدرتمندان تصویر میشن به ثروتمندان و سرمایه داران.
چرا که این حکومت، حکومت سرمایه داری از اون سر طیف هم داستان به همین شکل هست.
وقتی شما مواجه میشید با کمونیست هایی که حالا قرار هست آزادی رو قلع و قمع بکنند و فقط و فقط برابری به وجود بیارن.
خب اصولا وقتی این آزادی ها وجود نداشته باشه، اصولا وقتی قدرت یک جا تلنبار بشه فساد رو به همراه داره.
این چیزیست که هم عقل سلیم میتونه به سادگی بفهمه و هم تمام نمونه های تاریخی به ما نشون میدن که چگونه به واسطه انباشت و قدرت و این سلطه گری و خودکامگی و استبداد، فساد به بار آمده و در نهایت همه آزادی از میان رفته و حتی خود برابری هم لکه دار شده و دیگر هیچ معنایی از خودش باقی نگذاشته است.
قاعدتا ما باید نگاهی داشته باشیم به فردایی بهتر، با روحیه پرسشگر و نگاه انتقادی.
برای اینکه هر دوی این نگاه ها را واکاوی بکنیم و در نهایت بدانیم که اینها پله هاییست برای پیشرفت زندگی انسانی.
اصولا انسان جایی به نقطه بدی و نیستی و کژی و پلشتی می رسد که احساس کند به کمال رسیده.
ما همواره باید در جستجوی رسیدن به کمال باشیم.
برای رسیدن به کمال تلاش بکنیم.
من بارها در ویژه برنامه های مختلف در باب این مسئله مهم در اسلام صحبت کردم.
ما وقتی در باب اسلام صحبت می کنیم، یکی از نقاط کلیدی که اسلام را تا این حد متحجر کرده تا این حد در برابر آزادی و برابری و تمام معانی درست جهان قرارش داده.
همین نگاه خاتم الانبیاء بودن محمد است.
یعنی محمدی که حالا آمده و این دفتر را کلا بسته.
گفته دیگه من یک قرانی دادم برید تا اخر دنیا همینو بخونید و ازش همه چیز رو استنباط کنید.
این دقیقا اون باتلاق و مردابی است که به وجود میاد و باعث میشه که مردمان تمام طول عمرشون رو در این مرداب دست و پا بزنند و در نهایت هم درونش غرق بشن چرا که در برابر پیشرفت و پویایی ایستادگی کرده چرا که مانع از این پیشرفت و حرکت به سوی جلو شده.
در صورتی که ما میدونیم برای رسیدن به جهان بهتر ما نیاز به پویایی ها داریم.
ما نیاز به پرسشگری داریم، نیاز به نگاه انتقادی داریم تا در نهایت فردای بهتری رو بسازیم و حالا خود این نگاه ها چه کمونیست و چه لیبرالیسم هم همتای نگاه محمد و نگاه اسلامی همچین باور هایی رو در خودش داره.
یعنی وقتی شما مواجه میشید با کسانی که به نوعی همه دل و دنیا و ایمانشان را در یکی از این دو سر طیف قرار داده اند و ایمان و دنیا و جهان آینده را در لیبرالیسم و کمونیسم تعریف کرده اند.
حالا در برابر همه ی انتقادها و همه پرسش ها می ایستند.
در صورتی که اگر ما میل به فردای بهتر داریم باید بدانیم که این ها یک پله برای رسیدن به فردای بهتر بودند.
با شناخت این مشکلات و معضلات را شناسایی کنیم و به کنار بگذاریم و جایگزین کنیم و با در هم آمیختگی این دو نگاه در هم، در نهایت به یک ساختار تازه ای برای زندگی بهتر جمعی بشویم که درونش هم از آزادی و هم از برابری همه انسان ها و والاتر از آن و بالاتر از اون همه جانداران لذت ببرند و بتوانند زندگی کنند.
در این ویژه برنامه مشخص نقد لیبرالیسم و کمونیسم، من سعی می کنم در باب این دو نگاه صحبت کنم.
دو نگاه قدرتمندی که در جهان وجود داره و جهان رو به نوعی دو قطبی کرده و اصولا این دوقطبی که امروز نه تنها زندگی اقتصادی و زندگی فردی انسان ها که در تمام اشکال زندگی ما هم نقش ها رو سعی میکنیم در باب این دو نگاه صحبت کنیم و در نهایت در انتها این ویژه برنامه به نگاه خودمون برسیم و سعی کنیم در باب نگاه خودمون هم بیشتر صحبت کنیم.
در انتهای برنامه دوست دارم باهاتون مطرح کنم که اگر دوست دارید این صدا شنیده بشه این راه تغییر شکل بگیره.
میتونید آثار من رو با دیگران به اشتراک بگذارید.
منظور از آثار هم خلاصه برنامه ای به نام جان نمیشه.
من پیش از این که بخوام برنامه ای به نام جان رو ضبط و منتشر کنم، آرا، افکار، عقاید و باورهام رو تحت عناوین کتاب هایی به رشته تحریر درآورده اند.
تمامی این عناوین به صورت رایگان در وبسایت جهان آرمانی در اختیار شما دوستان هست.
میتونید با مراجعه به این وبسایت این آثار رو به صورت رایگان دریافت کنید و اگر دوست داشتید این صدای تغییر شکل بگیره اون رو با دیگران هم به اشتراک بگذارید.
ممنون که همراهم بودید.
من نیما شهسواری و این برنامه بنام جان بود.
در پناه آزادی.
قسمت 2
سلام دوستان من نیما شهسواری و این برنامه به نام جان هست با شماست.
این قسمت دوم از ویژه برنامه نقد لیبرالیسم و کمونیسم هست و ما قراره تو این قسمت در باب آزادی و برابری صحبت کنیم.
ممنون که همراه من هستید.
خب دوستان تو این ویژه برنامه مشخص که ما در باب لیبرالیسم و کمونیسم صحبت میکنیم میرسیم به مبحث اصلی و مهم یعنی آزادی یا برابری.
دو مفهوم مهمی که هر دوی این نگاه ها در بارهاش صحبت دارن و به نوعی ما دربارش صحبت کردیم که هر دو با قربانی کردن دیگری سعی در به کرسی نشاندن معنای خود دارن.
یعنی وقتی ما در باب لیبرالیسم صحبت میکنیم تا آزادی رو میدان دار و در برابرش برابری رو به قربانگاه ببرن، دقیقا بر عکس همین نگاه در کمونیسم وجود داره.
یعنی کمونیستی که حالا قرار هست برابری رو میدان دار کنه و آزادی رو به قربانگاه ببره.
با هزینه کردن یکی از این دو معنا، معنای دیگری رو صاحب و مالک جهان خود بکنه.
اینکه تا چه اندازه تونسته هر کدوم از این معانی رو میدان دار بکنه موضوع مهمی در این قسمت مشخص نیست.
حالا در قسمت های آتی سعی میکنیم در باب لطماتی که هر کدوم از این دو نگاه بوجود آورده اند صحبت بکنیم که در اونجا بیشتر درباره اش صحبت میکنیم.
اما در این قسمت مشخص ما سعی میکنیم در باب همین مساله آزادی فردی و منافع جمعی و اصولا مساله مهم آزادی و برابری صحبت بکنیم.
موضوعی که اصولا این ویژه برنامه هم به خاطر اون بوجود اومده یعنی ویژه برنامه لیبرالیسم و کمونیسم در راستای ادغام دو معنای آزادی و برابری است.
اون چیزی که من بارها دربارش صحبت کردم اصولا آزادی بدون برابری معنایی نخواهد داشت.
تمام صحبت ما هم در این ویژه برنامه پیرامون همین مفهوم مشخص است که ما باید بدانیم که آزادی بدون برابری معنایی نخواهد داشت.
تمام آزادی یعنی بر اصول آزادی و برابری دو معنای به هم گره خورده هستند چراکه ما آزادی بدون برابری نمیتوانیم معنا بکنیم.
یعنی هرجایی که آزادی به تنهایی بخواهد میدان دار بشود.
ما داریم صحبت قدرت میکنیم.
کسی که قدرت بیشتری دارد، کسی که میتواند از ضعف دیگران استفاده بیشتری ببرد، قاعدتا آزاد خواهد بود.
آزادیای که به مفهوم اسارت دیگران هست به هزینه اسارت دیگران به وجود می آید.
یعنی وقتی شما به جهان پیرامونی خودتان نگاه میکنید، اگر حذف آزادی را داشته باشید و بخواهید آزادی را بلا قید و شرط تصور بکنید، آن کسی که قدرت بیشتری دارد به قیمت آزار رساندن به دیگران و از میان بردن آزادی آنها آزاد خواهد بود.
پس وقتی ما درباب آزادی صحبت میکنیم، میدانیم که باید در ابتدا باورمند به برابری باشیم با پیش فرض باورمند بودن به برابری.
اینکه آزادی برای همگان یکسان هست.
حالا بیاییم وارد میدان و تعریف مشخصی در باب آزادی داشته باشیم.
پس قاعدتا این موضوع و این قسمت موضوع مهمی است چرا که پیوند خورده به باورهای ماست و اصولا نقد لیبرالیسم و کمونیسم هم گره خورده به همین مفهوم مشخص است.
خوب اگر بخواهیم در باب این مسئله بیشتر صحبت بکنیم و با مصادیق بیشتری هم جلو ببریم باید برویم و در باب فردگرایی و در باب این نگاهی که در لیبرالیسم تحت عنوان آزادی وجود دارد صحبت بکنیم.
شما وقتی با نگاه لیبرالیسم روبرو میشوید خب گفتیم در اون نقطه مشخص تاریخی و اون نگاه انسان گرایانه ای که در برابر اون نگاه تقدیرگرایانه خداپرستان وجود داشت نقطه کلیدی بود.
یکی از اون پله ها برای رسیدن ما به پیش تر بود.
اما در باب این مسئله من بارها صحبت کردم.
شما اگر قرار باشه با اون فرهنگ ضدیتی که ما دربارش صحبت کردیم یعنی وقتی انسان یک نیروی متخاصم در برابر داره که ازش اتفاقا احساس نفرت میکنه و حالا قدرت و توان ایستادگی در برابر اون رو نداره، در نهایت بعد از گذر از اون با فرهنگ ضدیت سعی میکنه هر چیزی که اون گفته رو در برابرش عمل کنه، فرهنگ ضدیت رو میداندار بکنه و هر چیزی که اون میگه رو دروغ بپندارد.
راست و دروغ تصویر چیزی که ما مثلا امروز در ایران و جمهوری اسلامی میبینیم کسانی که مخالفت با جمهوری اسلامی دارند، گاها هر چیزی که جمهوری اسلامی بگه رو برعکس تعبیر به حقیقت و درستی میکنند.
هر حرف اونها رو مترادف با زشتی و پلیدی میدونند.
گاها حرفشون درست هست اما مواجه میشیم با موضوعاتی که انگار دارند اشتباهن.
حالا وقتی روبرو میشیم با اون نگاه اومانیستی و انسان گرایانه هم داستان به همین شکل هست.
اون مشیت الهی، اون مشروعیت آسمانی، اون نگاه الهی، در این اون نگاه معنوی که ما میشناختیم، حالا وقتی میاد در فرهنگ انسان گرایی قرار میگیره انگار فقط و فقط در پی تغییر جایگاه هست.
انگار اون خدای بر تخت عزل میشه تا بجاش انسان به کرسی بنشیند.
فارغ از تمام مفاهیمی که ما پیرامون آزادی و برابری جان ها داریم و بارها هم بهش اشاره کردیم و بخوایم در باب این برابری میان انسان ها و حیوانات و گیاهان و زندگی آزاد برای همۀ اینها صحبت بکنیم.
حتی وقتی وارد این قضیه به دور از این نگاه ها میشیم، می بینیم که این انسانگرایی تعریف و تعبیر شده، گویی که همون فرهنگ ضدیت با فرهنگ خدایی است.
من در باب آتئیست هم این صحبت رو کردم گفتم کسانی که خودرا ضد خدا میدونن بیخدا میدونن گاها خود رو به جای خدا نشوندن یا باورهای خود رو یا اون کسی که به آن باورمند هستن رو به جای خدا نشاندند.
در این نگاه انسان گرایانه هم داستان به همین شکل است.
گویی که آن نگاه معنوی و آسمانی برداشته شده و خدا تاج و تخت را داده تا انسان به سر بگذارد و در بالا بنشیند.
این یکی از آن نقاطی است که ما وقتی در باب لیبرالیسم و در باب فردگرایی صحبت می کنیم به آن نقطه می رسیم.
حالا فردی که مبدل به همه چیز جهان میشه، همه چیز گویی که برای او هست.
خب در اون نقطه ابتدایی نقطه روشنی بوده.
پله ای برای ترقی بوده تا ما از زیر استبداد و خودکامگی خدا و فرهنگ الهی دور بشیم.
اما با برگرفتن اون فرهنگ ضدیت انگار جای ها فقط تغییر کرده.
مانند انقلابی که مثلا ایرانی ها در سال 57 انجام می دن.
خب در اون نقطه ابتدایی کسانی که زیر یوغ و استبداد نظام پادشاهی پهلوی بودند خیلی خوشحال بودند.
شادمان بودند اما بعد از گذر زمان کوتاهی فهمیدند که شرایط همون هست.
حتی چه بسا بدتر و وحشتناک تر چرا که فقط تاج سر جاش هست.
سر در میان تاج رو تغییر دادن.
محمدرضاشاه پهلوی رفت.
به جاش خمینی قرار گرفت.
تاج سر جاش هست.
مقام و جایگاه قدرت تمام ساختارها و حتی چه بسا بدتر.
و حالا سر بریدن یک سر تازه به جاش گذاشتن و مشکل کماکان سر جاش هست.
وقتی در باب لیبرالیسم هم صحبت میکنیم و میرسیم به اون نگاه انسان گرایانه، انگار داستان به همین شکل هست.
سر خدا برداشته شد و سر انسان به جاش قرار گرفته و این فردگرایی در امتداد این نگاه آلوده هست که مدام تکرار میشه، ادامه پیدا میکنه و دیگه از فردگرایی و آزادی فردی میرسه به مرز دیگران میرسه برای آزار دادن به دیگران وارد میدان میشه تا آزادی دیگران رو از میان ببره.
یعنی شما وقتی در باب آزادی ها صحبت میکنید، حالا وقتی لیبرالیسم داره در باب آزادی فردی صحبت میکنه، در باب بازار آزاد صحبت میکنه، دیگه صحبتش در باب آزادی یک فرد نیست.
آزادی فردی او به قیمت از میان بردن آزادی دیگران.
یعنی شما امروز وقتی نگاه میکنید یک سرمایه داری که نشسته و توی کارخونه ای رو مثلا برای خودش زده، حالا داره به واسطه سرمایه اش از کار این کارگران بیشمار مثل زالو میخوره.
حالا تعبیر میشه به آزادی های فردی.
وقتی وارد این بازار آزاد میشیم، اگر تعداد زیادی کارگر وجود داشته باشه و کاری نداشته باشن اونها میتونن بی جیره و مواجب با دستمزد بسیار اندک کار بکنن.
بلافاصله هم تعبیر بر این میشه بله آزادی های فردی وجود داره.
اینها میتونن انتخاب بکنن، انتخاب خودشون هست.
حالا اگر خود اون کارفرما شرایطی را پدید بیاره که کار کم بشه و کارگر زیادی وجود داشته باشه موضوع به چه شکل است؟
و قص علی هذا.
میشه تا صبح دربارش صحبت کرد و از این عناوین مثال آورد.
اما این ویژه برنامه و اصولا برنامه ای به نام جهان پیرامون مصادیق نیست.
در باب این معانی صحبت میکنیم.
معانی مشخصی که در نهایت با تغییر دادن جایگاه خدا و انسان و اون انسان گرایی و درنهایت اون فردگرایی، همون جایگاه رو در مبنای از میان بردن آزادی دیگران و اصولا هزینه کردن آزادی دیگران برای آزادی خویشتن ما رو به این نقطه مشخص رسونده.
و در نهایت وقتی شما دارید مرور میکنید این نگاه لیبرالیسم رو می بینید که چگونه آزادی هم مبدل به یک بهانه میشه.
اصلا ساختار تشکیل شده در راستای حفظ آزادی اون جماعت ثروتمند و سرمایه دار هست.
اصولا قرار هست همه هزینه بشن برای آزاد تر زندگی کردن اون ها.
نمونه هاش خیلی بارز و عیان هست دیگه.
شما به کشورهای سرمایه داری وقتی نگاه میکنید این سیل دوپارگی رو میتونید به رویت ببینید که چگونه تفاوت میان این ها از زمین تا آسمان هست.
نمونه هاش در ایران خودمون هم قابل رویت است.
با اینکه گفتیم که جمهوری اسلامی و اصولا نگاه اسلامی یک سردرگمی را در بین لیبرالیسم و کمونیسم و خودش هم نمیدونه چی هست و یک چیز هچل هفتی از این وسط به وجود آورده که از تمام نقاط منفی هر دوی این نگاه ها داره سوءاستفاده میکنه.
یعنی نه آزادی رو به میدان آورده و در برابرش از اون دیکتاتوری و خودکامگی مثل کمونیسم داره استفاده میبره.
از اون سلب مالکیت و میدان دار کرده.
اما مالکیت برای کسانی که اتفاقا به دولت وصل هستند و اون فساد سرشار در نهایت یه بلبشویی رو بوجود آورده و شما باهاش روبرو میشید.
اما این تفاوت ها رو میتونید ببینید.
یعنی وقتی با اون قشر سرمایه دار روبرو میشید به واسطه این فردگرایی و آزادی های فردی است و از میان بردن آزادی دیگران هست که به اسارت یک جماعت چند میلیونی این جماعت هستند که ثروتمند هستند.
در مهد این نگاه های لیبرالیسم و سرمایه داری یعنی کشور آمریکا و کشورهایی از دست امریکا مثل انگلستان و دیگر کشور ها هم شما میتونید این شرایط رو ببینید که چگونه جماعتی قربانی راه این سرمایه داران میشوند.
اصولا همه به عنوان ابزاری تصویر شده در این نگاه آلوده.
پس ما وقتی در باب این فردگرایی و ازادی صحبت میکنیم گویی هیچ معنایی از آزادی در خود نهفته ندارد.
این آزادی انتخابی است برای قدرتمندان.
همان تعریفی که من ارائه دادم و گفتم اگر آزادی و برابری رو از هم جدا کنید، چیزی به نام آزادی وجود نخواهد داشت.
اصولا قدرتمندانی هستند که آزاد خواهند بود.
همتای جمهوری اسلامی که تمام قبیله حاکم آزادترین مردم در تاریخ هستند اما به قیمت و هزینه اسارت هشتاد و پنج میلیون ایرانی، 80 میلیون ایرانی.
تمام این مردمان در اسارت هستند تا آن جماعت آزاد باشند.
پس آزادی آنجا وجود دارد.
با این تعریف مشخص اما اگر قرار بر این باشه که ما آزادی رو درست تعریف کنیم در محور ابتدایی و اون پیشفرض نخستین، ما باید باور به برابری باشه چرا که اونجاست که آزادی معنا پیدا میکنه.
اما در این نگاه سرمایه داری اون فردگرایی در نهایت به مرز دیگران میرسه و دیگران رو لگدمال میکنه.
برای اینکه آزاد باشن از اون سر طیف وقتی به کمونیسم هم نزدیک میشید میبینید که برابری چگونه داره از میان میره و خود برابری رو هم حتی از میان میبره.
با یک تعاریف احمقانه ای که داده میشه.
یعنی از یک سو شما مواجه میشین با برابری ای که انگار داره همسان با یکسانی میشه.
یعنی شما در تعریفی از برابری میدونید که ما وقتی در باب برابری صحبت میکنیم یعنی حقوقی که قرار هست برابری تعریف بشه و اینو همه ما میدونیم که همه با هم یکسان نیستیم.
وقتی من درباب برابری انسانها و آزادی همه جانداران صحبت میکنم میدونم که تمام جانداران با هم برابر نیستند.
یعنی یک درخت، یک انسان و یک حیوان همسان نیستند، یکسان با هم نیستن اما در حقوق.
حقوق اولیه زندگی آزار ندیدن باید یکسان باشند.
باید یکسان انگاشته بشن اما گاها اینقدر این معنای برابری رو بی ارزش میکنه.
همون نگاه کمونیستی که انگار از حیز انتفاع درمیاد دیگه مبدل به جوک و طنز و بذله میشه.
دیگه اون معنای حقیقی خودشو نداره.
برابری رو همسان با یک نگاه یکسان احمقانه تصور میکنن که میتونه تمام خلاقیت هارو از بین ببره.
یکی از بزرگ ترین نقد هایی که نسبت به کمونیسم و این نگاه های کمونیستی هست چیست؟
اینکه انسان و نبوغش به واسطه شرایط آزاد است که شکل میگیرد.
بله، وقتی که شما قرار بر این داشته باشید که برابری رو تا این حد فاجعه بار و مبتذل تعریف کنید و در نهایت به یک یکسانی برسید، خب میتونه اینگونه هم این مفاهیم، این مفهوم بزرگ برابری هم از میان بره.
اما تنها و تنها هم موضوع فقط همین نیست.
فارغ از این برابری و دریده شدن برابری با یک مفهوم به اسم یکسانی شما در دل این نگاه کمونیستی مواجه میشوید با این اقتدارگرایی.
یعنی از یک سو در فردگرایی لیبرالیسم شما دارید در باب از بین بردن آزادی های دیگران و وارد مرز دیگران میشوید اما از اون سر طیف وقتی نزدیک به نگاه های کمونیستی میشید حالا قضیه فرق میکنه.
حالا یک دولت اقتدارگرایی است که به واسطه همین اقتداری که داره، به واسطه این خودکامگی ای که داره حالا میتونه هزاران هزار فساد به وجود بیاره.
حالا نه تنها برابری رو با اون مفهوم یکسانی که حتی برابری حقیقی رو هم لگدمال بکنه.
چرا که اصولا ما میدونیم ما انسان رو می شناسیم.
ما میدونیم که انسان ها میل به خودخواهی دارند، برای خودشون، برای بقای خودشون تلاش میکنن.
پس ما باید ساختارهایی رو فراهم کنیم که در برابر این بی بند و باری ها ایستادگی بکنیم.
در برابر این فساد بتونیم ایستادگی بکنیم.
وقتی در باب قدرت صحبت میکنیم، در باب تخصیص قدرت صحبت میکنیم، در باب تقسیم قدرت صحبت میکنیم.
تمام مبنای فکری ما همین است که در برابر این فسادهایی که قاعدتا میتواند وجود داشته باشد و اجتناب ناپذیر است، در ذات انسان هست.
ما بتوانیم در برابر این ها سد ها و رفتار ها و رفتارهای کارآمدی به وجود بیاوریم.
وقتی در باب سیستم نظارتی صحبت میکنیم، موضوع همین نظارت بر این آلودگیها هست.
ما در باب نابودی برابری در لیبرالیسم صحبت میکنیم.
خب وقتی شما روبرو میشوید با این نگاه سرمایه داری میبینید که برابری برایش ذره ای ارزش ندارد.
حاضره همه چیز رو فدای اون رسیدن به پیشرفت بکنه.
یکی از اون عمده نگاه های آلوده ای که در سرمایه داری وجود داره همین ابزار سازی هاست.
باز در این نگاه هم اینها همسان هستند.
یعنی هم کمونیست، هم لیبرالیسم هر دو داره انسان رو در نهایت مبدل به یک ابزار میکند.
هر دوی اینها میخوان از انسان ها برای اون پیشرفت غایی که اصلا مشخص نیست کجا هست، به کدوم نقطه قراره برسن برسونن.
این حرص و ولع و آزی که وجود داره، این رقابت دیوانه واری که مثلا در همون دوران جنگ سرد وجود داشت، از تمام این مردم در نهایت بردگانی به وجود آورد برای رسیدن به امیال یک عده احمق.
یه عده احمقی که احساس میکردن دنیا و پیشرفت رو در یک سری از مسایل مشخص میدیدن حالا هر کدوم این جماعت رو به نوعی برده خود کردن.
این زندگی برده وار در هر دوی این نگاه ها به چشم میخوره.
از یک سو با اون بازار آزاد و اون تعاریف و حالا کارگری که مبدل به یک ابزار شده و حالا باید مدام در پی ساختن باشه.
اصولا این بازار آزاد و این نگاهی که منفعت طلب هست و سود طلب هست در نهایت ناخوداگاه انسان ها رو مبدل به ابزار میکنه.
از اون سر طیف هم اون نگاه احمقانه ای که در دل کمونیست ها وجود داشته کار رو مقدس شمردند و در نهایت با اون شعارهایی که همه دربارش شنیدیم.
شعارهایی که می دادند و اون نوع نگاهی که تزریق می کردند و به نقطه ای رسیدند که حالا.
مردم مبدل به بردگانی شدند برای اینکه این عوامل رو به پیش ببرند و در نهایت به پیشرفتی که هیچ.
نقطه مشخصی هم نداشت برسند.
زندگی رو فدای اون تصویر برابری در دل لیبرالیسم از میان میرود.
اما در عین حال در کمونیسم هم از میان میره.
در کمونیسم هم با فساد از میان میره، با بی معنا کردن مفهوم برابری از بین میره، با خودکامگی و استبداد از بین میره، با این زندگی یکسان و ماشینی از بین میره، با این برده ساختن ها از بین میره.
از اون سر در دل نگاه های سرمایه داری هم به همین شکل هست.
جماعتی برده وار برای اون سرمایه دار باید کار بکنند.
باید اون اوامر رو به پیش ببرند.
حالا این میدان منفعت خواهی که در اینجا وجود داره هم قاعدتا هر روز کارگران تازهای را پدید میاره.
کارگران روزمزدی رو به وجود میاره.
کارگران از کشور های دیگه رو به وجود میاره و اینها هیچ چهارچوب مشخصی رو هم براش قائل نیستن.
همه چیز رو در همون فردگرایی و منفعت فردی تصور میکنن.
همه چیز رو در اون آز و حرص و پیشرفتی که اصلا مشخص نیست به کجا هم تعریف میکنن و هر دو هم به همین شکل هست.
از این سو شما مواجه میشید با دولتی که معلوم نیست حافظ آزادی و ابزار سرکوب هست.
شما در نگاه به این دولت ها هم همین مفاهیم رو میبینید.
یعنی از یک سو وقتی به دولت های کاپیتالیستی رو به رو میشید میبینید که چگونه ابزار رو فراهم کردن برای اون پیشرفتی که خودشون مد نظر دارن.
در تمامی این دولت های سرمایه داری که امروز هم باهاش مواجه میشید همین شکلی هست.
یعنی اگر چیزی تحت عنوان مالیات وجود داره اتفاقا از اون قشری گرفته میشه که بیشترین کارو میکنن و کمترین سود رو میبرن.
حالا اون جماعتی که سرمایه بالایی دارن و بیشتر ثروت اون کشور رو هم از آن خود کردن اتفاقا مالیاتی هم نمیدن.
اتفاقا بدون مالیات قرار است در راستای رسیدن به پیشرفت بیشتر رو برده خودشون بکنند.
چون اصلا مشخص نیست این دایره رقابت در کجاست.
حتی ذره ای ارزش برای زندگی و زیستن به انسانها داده نمیشه.
کل هدف رسیدن به یک فردای نامشخص و رسیدن به پیشرفت و اعتلا است.
یک حرص و آز بی انتهایی که راه به جایی نمیبره.
از اون سمت هم شما مواجه میشید با یک دولت تا دندان مسلح که همه چیز رو از میان میبره برای اینکه در اختیار خودش بگیره.
یعنی شما با حکومت های کمونیستی وقتی روبرو میشید میبینید که تا چه اندازه مستبد هستند، تا چه اندازه حرف خودشون رو به پیش میبرند.
و من بارها در باره اش صحبت کردم.
این قدرت افسار گسیخته وقتی در اختیار هر گروه و طیف انسانی قرار بگیره ثمره مشخصی داره.
ثمره مشخص از میان بردن آزادی هاست.
نابود کردن برابری است و والاتر از تمام این ها فساد بی حد و حصری است که ما همواره در طول تاریخ شاهدش بودیم چرا که انسان اصولا به ذات همینگونه هم هست.
پس حالا شما مواجه میشوید با دولتی که حالا یک ابزار سرکوب هست.
وقتی در باب آزادی بیان در این دو نگاه صحبت میکنیم، در گذر زمان مواجه میشویم.
خب این نگاه پلیسی و سرکوب گرایانه ای که در نگاه کمونیستی وجود دارد که ثمره اش مشخص است.
یعنی شما وقتی در طول تاریخ مد نظر قرار بدید تمام این دولت های کمونیستی رو مواجه میشید با این دولت های پلیسی که تشکیل شدند از شوروی.
در نظر بگیرید از چین در نظر بگیرید مخالفان رو چگونه قلع و قمع کردند و چه تبعات تاریخیای رو به وجود آوردند.
حالا در قسمت های آتی بیشتر سعی میکنیم در باب این عناوین صحبت بکنیم.
اما اشارت در این مفهوم هم به همین شکل قابل رویت هست.
یعنی شما وقتی مواجه میشید با این نگاه کمونیستی میبینید که چگونه دولت به وجود اومده، تنها و تنها ابزاری است برای سرکوب، ابزاری است برای از میان بردن آزادی بیان رو هم قاعدتا لگدمال خواهد کرد.
از اون سر طیف در جامعه های سرمایه داری هم داستان به همین شکل است.
شما با دولت هایی مواجه می شوید که باز مبنای اصلی به وجود آمدنشان هم موضوع سرمایه است.
یعنی شما یک نگاه مثلا به حکومت هایی مثل حکومت آمریکا بکنید.
اصولا انتخابات ریاست جمهوری آنجا را ثروت بیشتر برنده می شود.
اصولا ورود به مجلس سنا را کسی می برد که ثروت بیشتری دارد.
اصولا این جامعه تشکیل شده در سیاست کسانی هستند که جزء بزرگ ترین سرمایه داران آن کشور به حساب می آیند.
شما دارید می بینید که مبنای اصلی دولت به وجود آمده هم بر پایه سرمایه داری است.
منافع را هم سرمایه داران برای سرمایه داران حفظ خواهند کرد.
یعنی شما وقتی مثلا به یک مفهوم مواجه می شوید مثل حمل اسلحه در آمریکا، خوب می دانید که این قدرت سرمایه داری است که اجازه نمیده یه همچین موضوعی حل بشه.
و شما انگار یک عده بربر روبرو هستید که مگه ممکنه؟
شما باید در باب دنیایی صحبت بکنید که حتی نیروی امنیتیش هم سلاح نداشته باشه چه برسه به اینکه مردم سلاح های اتومات و سلاح های کشتار جمعی در اختیار داشته باشن.
تا چند روز دیگه فکر کنم بمب هم تو خونه هاشون نگه دارن.
خب شما دارید میبینید که چگونه نقش سرمایه وارد این میدان میشه و همه چیز رو در اختیار میگیره.
یعنی ثروت هست اونجا صحبت اصلی رو میکنه.
آزادی فردی هم برای کسی است که ثروت بیشتری داره.
حکومت هم در راستای کسب و انتخاب کسی است که ثروت بیشتری داره.
تمام ساختارهای سیاسی بر همین مبنا شکل گرفت.
از اون سمت هم ما با دولتی روبه رو هستیم در دولت های کومونیستی که با ابزار سرکوب با این اختناقی که بوجود میارن، با به دست گرفتن تمام قدرت و این سیستم استبدادی که پدید آوردن تمام آزادی ها رو از میان خواهند بود، در دل حکومت های سرمایه داری هم داستان به همین شکل هست.
آزادی بیان هم در این کشور ها معنایی نداره.
اصولا همه چیز در اختیار سرمایه و ثروت است.
یعنی شما وقتی با همین جوامع سرمایه داری روبه رو می شوید شاید آزادی بیان به شکلی که ما بتوانیم در موردش صحبت بکنیم وجود داشته باشد اما برای وارد شدن و ورود به این آزادی بیان هم باز شما نیاز به سرمایه دارید.
یعنی مثلا شما اگر فیلم ساز باشید و بخواهید در یک کشوری مثل امریکا فیلم بسازید نیاز به چه دارید؟
نیاز به سرمایه دارید؟ ثروت دارید؟
اگر قرار باشد یک تلوزیون داشته باشید تا صحبت بکنید نیاز به سرمایه داری یعنی همه دالان های آزادی هم بر می گردد دوباره به ثروت.
دوباره به سرمایه.
پس باز شما شاهد این هستید که همه چیز داره قربانی راه همان ثروت اندوزی میشه و اون نگاه آزمندانه میشه.
شما وقتی در باب حق مالکیت صحبت میکنید حالا این حق مالکیت یک ابزاریست برای آزادی، ابزاری است برای سلطه.
کسی که مالکیت بیشتری داشته باشد، سلطه گری بیشتری هم خواهد داشت.
رییس جمهور اون کشور هم میتونه بشه.
وارد مجلس سنا هم میتونه بشه وارد این ارکان سیاسی میتونه بشه و اصولا سرمایه و همین حق مالکیت هست که در نهایت همه چیز رو تصویر میکنه.
شما وقتی به این دولت های سرمایه داری نگاه میکنید میتونید به راحتی رد پای سرمایه و ثروت و اصولا قدرتی که به واسطه ثروت بوجود میاد رو ببینید.
این موضوع قابل انکار نیست و همواره هم قابل رویت هست.
از اون سمت هم تمام آزادی قربانی خواهد شد.
در حکومت کمونیستی که همه قدرت رو در اختیار گرفته و مستبدانه قرار هست که پادشاهی و امپراتوری بر دیگران بکنه.
موضوع مهم و اساسی همواره در دل مفهوم لیبرالیسم و کمونیسم، آزادی بدون برابری یا برابری بدون آزادی است.
هر دوی این حکومت ها فرای اینکه خود مفهوم آزادی در لیبرالیسم هم لکه دار و بی معنا میشه، با اون تعریف مشخصی که من نسبت به آزادی دارند و اصولا آزادی واقعی هم همین است.
می دانیم که خود آن مفهوم را هم لگدمال می کنند.
اما فارغ از آن، قرار بر این دارند تا با قربانی کردن مفهوم در برابر یعنی برابری را به قربانگاه برده اند.
حالا این نیمچه آزادی که مفهومی از آزادی ندارد را به جماعت بدهند و بخورانند در حقیقت.
چرا که ما در باب آزادی صحبت کرده ایم.
قاعدتا وقتی شما دارید درباب آزادی صحبت می کنید، نمی توانید این آزادی را به دور از مفهوم برابری تصور کنید چرا که با از بین بردن برابری دیگر چیزی از آزادی به میدان نمی ماند.
به همین شکل هست که وقتی در باب حکومتهای سرمایه داری صحبت می کنیم هم آزادی ست.
اینجا لگدمال شده و از آن معنایی نمانده و هم اصولا قرار بر این هست که برابری را به قربانگاه ببرند تا آزادی وجود داشته باشد.
یعنی شما می دانید که به صراحت در باب این صحبت می کنند که اگر ما یک نیاز به پیشرفت داریم، این نیاز به حرص و ولع و آبی که در وجودمون هست.
برای اینکه در این رقابت جانفرسا نفر اول باشیم و کشور اول باشیم و به بهترین جایگاه ها برسیم باید برابری از میان بره چراکه ما نیاز داریم تا باج بدیم، مردمی باشن، فکر کنن کار جدید بوجود بیارن، حالا اینها ثروت بیشتری هم داشته باشن و یه عده هم قربانی باشن.
برابری در میان نباشه.
حالا دارن خودشون هم این رو اذعان میکنن.
یا در برابر این نگاه وقتی در باب کمونیسم صحبت میکنیم داستان به همین شکل هست.
حالا اینها میان میگن بله برای اینکه ما بخواییم برابری داشته باشیم باید آزادی رو از میان ببریم.
برای داشتن امنیت باید آزادی سلاخی بشه.
حالا میان دولت پلیسی تشکیل میدن و همه قدرت رو برای خودشون میگیرن.
با اقتدار به پیش میرن و این خودکامگی را به پیش میبرن تا برابری رو به وجود بیارن.
اما برابری ای رو هم که بوجود آوردن ارزش و معنایی نداره چراکه این برابری به نوعی یک شکل ازبین رفته برابری است، یک تصویر مخدوش از یکسانی است، اون هم یک ثانیه ای که گاها به واسطه اون فساد سرشار و اون قدرت در نوک هرم میتونه به جماعتی داده بشه.
میتونه هم نشه بسته به فرمان و امر اون قدرت یکتا هست.
همتای تمام مفاهیمی که ما در باب معنای خدا هم داشتیم.
ما وقتی داریم در باب رسیدن به فردای روشن صحبت میکنیم، مهم اصل و موضوع اصلی ما این هست که بتونیم ساختار هارو تغییر بدیم تا اشخاص میداندار نباشن تا فرد در نوک هرم موضوعی رو بوجود نیاره.
باید سیستمی ساخته بشه که این سیستم بتونه خودش حرکت کنه.
حالا با انتخاب چندین نفر با تفکر جمعی و در کنار هم بود.
پس قاعدتا وقتی در باب آزادی و برابری صحبت میکنیم میدونیم که چه حکومت های لیبرالیستی و چه حکومت های کمونیستی هر دوی اینها در وهله اول معنایی رو که بهش باور دارند رو از حیطه معنا بی اثر میکنند.
اگر به آزادی باور دارند در نقطه ابتدایی آزادی رو بی ارزش می کنند؟
اگر به برابری باور دارند، برابری را لگدمال می کنند و فرای آن.
حالا اگر وارد چرخه ای برای به کرسی نشاندن این مفهوم می شوند، با قربانی کردن معنای در برابر این کار را انجام می دهند و تمامی معنا را هم از میان می برند.
کل صحبت پیرامون لیبرالیسم و کمونیسم هم در همین معناست.
معنایی که ما باید بیشتر بهش نزدیک بشویم.
بدانیم که آزادی و برابری همسان با هم هستند، غیر قابل جدا شدن از هم هستند.
دو وسیله ای اند که اگر از هم جداشون کنید اون کسی که تنها می مونه هم بی معناست.
این دو با هم و در کنار هم معنا میشن و ما باید به این معنا در کنار همه این ها برسیم که آزادی یعنی آزار نرساندن به دیگران.
دیگرانی که همه جان های جهان رو تشکیل میدن.
انسان، حیوان و گیاه و این مفهومی است که آزادی و برابری رو در هم پیوند میده و حال دریچه ای باز هست به دور از آزار رساندن به دیگران.
هر چیزی که هر کسی می میخواد رو میتونه تعبیر به آزاد کنه اما به دور از این معنا.
ما معنایی برای آزادی نمی توانیم متصور باشیم و همینگونه است که حکومت های سرمایه داری و کمونیستی در طول تاریخ هر دوی این معانی رو از حیطه انتفاع تهی کردند.
در این انتهای برنامه دوست دارم باهاتون مطرح کنم که اگر دوست دارید این صدا شنیده بشه این راه تغییر شکل بگیره میتونید آثار من رو با دیگران به اشتراک بگذارید.
منظور از آثار هم خلاصه برنامه ای به نام جان نمیشه.
من پیش از اینکه بخوام برنامه ای به نام جان رو ضبط و منتشر کنم، آرا و افکار و عقاید ام رو تحت عناوین کتاب هایی به رشته تحریر درآوردم.
تمامی این عناوین به صورت رایگان در وبسایت جهان آرمانی در اختیار شما دوستان هست.
میتونید با مراجعه به این وبسایت ناسا رو به صورت رایگان دریافت کنید و اگر دوست داشتید این صدای تغییر شکل بگیره و اون رو با دیگران هم به اشتراک بگذارید.
ممنون که همراه من بودید.
من نیما شهسواری و این برنامه بنام جان بود.
در پناه آزادی.
قسمت 3
سلام دوستان من نیما شهسواری و این برنامه به نام جان است.
با شما هستم.
این قسمت سوم از ویژه برنامه نقد لیبرالیسم و کمونیسم هست و ما قراره توی این قسمت در باب معایب لیبرالیسم صحبت بکنیم.
ممنون که همراه من هستید.
خب دوستان توی این ویژه برنامه مشخص ما سعی کردیم که در باب نقد لیبرالیسم و کمونیسم صحبت بکنیم و در این قسمت مشخص هم قرار هست که در باب لطمات تاریخی و معایبی که لیبرالیسم داشته موجز و مختصر تا جایی که میتونیم در باب تیتر ها و عناوین صحبت بکنیم.
خب قاعدتا ویژه برنامه هایی به نام جان و اصولا برنامه ای به نام جان بر مبنای مفاهیم هست و ما خیلی نزدیک به مصادیق نمیشیم.
این قسمت هم خارج از این عرف همیشگی برنامه ما نخواهد بود.
اما در این قسمت سعی میکنیم بیشتر بپردازیم به خود لیبرالیسم و معایب و لطمات تاریخی که زده و در قسمت آتی هم سعی میکنیم همین مبنا رو در باب کمونیسم داشته باشیم و کم کم به اون جمع بندی کلی پیرامون این مسئله مشخص برسیم و نگاه خودمون رو هم به صورت موجز بیان کنیم.
وقتی ما در باب لیبرالیسم صحبت میکنیم خب میدونیم گفتیم قاعدتا نکات مثبتی داره.
وقتی ما داریم در باب این نکات منفی درونش صحبت میکنیم به مفهوم رد تمام خوبی هایی که در خود داره نیست.
خب قاعدتا گفتیم در اون نقطه ابتدایی شکل گیری و چرایی شکل گیری ایده لیبرالیسم خب ما میدونیم که یک پلکانی بود برای بالاتر اومدن، برای پیشرفت کردن.
خب قاعدتا از اون دورانی که ما پیش از لیبرالیسم خوندیم میدونیم که در اون دوران، دوران قدرت بلامنازع دین باوران بوده، قدرت در اختیار اون ها بوده و این نگاه معنوی بوده که همه اختیار رو در بر گرفته بوده.
این تار و مار کردن زندگی جمعی انسان ها بوده که اون زمان میداندار بوده و خودکامگی و استبداد بوده که میداندار بوده.
خب قاعدتا لیبرالیسم یک پله ای بوده برای گذر ما.
این انسانگرایی و گذر کردن از اون نگاه استبدادی خداوندی یک پلکانی بوده با تمام معایب درون خودش.
برای اینکه ما از اون دوران اسفناک دور بشیم.
خب ما میدونیم که این نگاه لیبرالیستی و اصولا نگاه آزادی خواهانه ای که در دل خود داشته، حال با تمام کمی ها و کاستی ها، با تمام از میان بردن مفهوم آزادی اما باز هم پله ای بوده برای رسیدن به نقطه بهتر و روشن تری برای فردا.
اما باید که با نگاه منتقدانه و پرسشگر بهش نگاه بشه، نقاط ضعف گفته بشه و ما پیش به سوی جهان بهتری حرکت بکنیم.
پس اصولا نوع نگاه که ما مطرح میکنیم و نقد هایی که در این قسمت ها انجام میدیم در نفی کلی این نگاه نیست.
قاعدتا چه لیبرالیسم، چه کمونیست و چه هر نگاهی در تاریخ انسانی نقاط قوتی هم داشته، قاعدتا در مبنای رسیدن به فردای بهتری به وجود آمده و همچنین آرزو و میلی در خود داشته.
حال اینکه چقدر نکات مثبت داشته قابل صحبت کردن است.
اما قاعدتا وقتی در باب لیبرالیسم و این لطمات تاریخی و معایب صحبت میکنیم یکی از نکات اصلی و کلیدی آزادی برای چه کسانی است؟
یکی از بزرگترین شعارهای مداومی که در باب لیبرالیسم داده می شود، مفهوم آزادی است.
خب گفتیم آزادی مطرحشده در دل لیبرالیسم معنای درستی ندارد چراکه این آزادی به دور از برابری معنا میشود.
گویی که یک معنایی متضاد یا متناقض یا جدا و مجزا از مفهوم برابری است.
در صورتی که ما میدانیم آزادی و برابری در پیوند با هم معنا پیدا میکنند.
چرا که اگر ما قرار نباشد به برابری اعتقاد داشته باشیم و با پیشفرض فرض نداشتن برابری وارد جریان و این دالان ازادی بشویم ازادی دیگر معنایی نخواهد داشت.
یعنی ما باید ابتدائا ابتدا به ساکن باور داشته باشیم که برابر هستند.
حال در یک نگاه گسترده مثل نگاه ما برابری همه جان ها چه انسان چه حیوان و گیاه.
اما در همان نگاه امروزی و تا نقطه ای که انسان ها به پیش رفتن در اون نقطه ابتدایی باید به برابری انسان ها حداقل معترف باشند.
بعد از در نظر گرفتن این برابری است که حالا میتوانند وارد مفهوم آزادی بشن چراکه هر تعریفی فرای در نظر داشتن این برابری اگر ارائه بشه اصولا دیگه معنا و همپوشانی با ازادی نخواهد داشت.
چرا که اونجا هر کسی که قدرت بیشتری داشته باشه میدان دار خواهد شد و عینا وقتی شما نزدیک به مفاهیم تاریخی لیبرالیسم هم میشید قضیه به همین شکل است.
آزادی که این ها دارن بهش تاکید میکنن..
اتفاقا موضوع آزادی نیست چرا که به برابری اعتقادی ندارند چرا که حالا میدان دار کسی است که قدرت بیشتری داشته باشد.
قدرت در این نگاه مشخص و تعریف شده به سرمایه و ثروت.
خب قاعدتا کسی که ثروت بیشتری داشته باشد، آزادی بیشتری هم خواهد داشت.
پس این سئوال کلیدی در باب لطمات و معایب لیبرالیسم همان آزادی برای چه کسانی است؟
حالا در دل این تعریف مشخص، در دل این پرسش مجزا حالا شما مواجه می شوید با یک تاریخ پر از زشتی ها، پر از کجی ها.
شما مواجه می شوید با تبعیض نژادی که در دل این نظام های سرمایه داری وجود داشت وجود دارد.
تبعیض نژادی که بر مبنای نژاد، صورت تبعیض جنسیتی که میتونه وجود داشته باشه.
شما وقتی مواجه میشید با برده داری میدونید که یکی از ارکان اصلی نظام های سرمایه داری بوده، همواره بوده، در طول تاریخ بوده.
اصولا بزرگترین مبارزه ها را برای نگاهداشت این برده داری و این نگاه آلوده داشته اند.
چرا که اصولا تعبیر و تفسیر آنها از دنیا همواره همین گونه بوده.
آزادی فردی که تعریف میشود اما نه برای همه.
آزادی که تعریف میشود اما نه برای هر کس، نه برای زنان، نه برای همجنسگرایان، نه برای بردگان سیاه پوستان سرخ پوستان.
قرار است یک مرد سفید پوستی که منتسب به اروپای مشخص است حالا میتواند مهاجر باشد و به آمریکا آمده باشد.
تمام آزادی برای اوست.
حالا دیگران قرار است برده و اسیر و بنده ی او باشند و برای او آزادی بیشتری را کسب کند.
تمام درد ما در باب مسئله آزادی با این نگرش لیبرالیسمی در همین نقطه است.
چرا که اصولا تصویری که اینها ارائه میدهند در راستای آزادی نیست چرا که در آن نقطه ابتدایی به برابری باور ندارن و حالا هر روز هر کسی میتونه با خطکش در دست بیاد و یک جماعتی رو داخل این دایره بکنه یا میتونه ازش خارج کنه و در اختیار اون فرد هست.
امروز آزادی تعریف شده برای شخصی است که سفیدپوست و منتسب به مرد سفیدپوست منتسب به اروپا باشه.
حالا هر کسی از این دایره خارج میمونه رو میندازه بیرون.
فردا اگر قدرتش نرسید، مثلا زنان سفیدپوست رو میاره داخل پسفردا اگر زورش کمتر شد، دو تا از اون سرخپوست ها رو میاره داخل.
و الی آخر.
اما قدرت در نهایت در اختیار اوست و ما با تعریف نداشتن پیرامون برابری میبینیم که چگونه آزادی لگدمال میشه.
پس سوال مهم ما بازهم همین است آزادی برای چه کسی؟
در دل این سوال؟
شما مواجه میشید با پاسخ هایی که در طول تاریخ و این لطماتی که نگاه لیبرالیسم و سرمایه داری به جهان زده، این مدافع نظام برده داری بودند که اونها آرزوی برده داری رو داشتند چرا که اصولا تمام تلاششون در راستای پیشرفتی بوده که این پیشرفت هم به واسطه اون ثروت هم به واسطه کارگر ارزانقیمت شکل میگرفته.
حالا وقتی ما در باب برده صحبت میکنیم برده ها که دیگه قرار نیست اصلا پولی بگیرند قرار هست بیگاری بکنند.
قرار هست تمام ثروت رو در نهایت در اختیار اون جماعت سرمایه دار قرار بدن.
پس حالا شما مواجه میشید با این نگاه آلوده برده وار.
چه در دنیای گذشته و پیش از اینکه ما بخوایم برده داری رو از میان ببریم و چه در جهان امروز، در جهان امروز هم داستان به همین شکل هست.
حالا شاید در جایی دیگه اون قدرت وجود نداشته باشه تا نظام برده داری رو به وجود بیارن.
اما تصویر تشکیل شده در امروز جهان هم داستان رو به همون سمت میبره.
حالا در روزگاران گذشته کسانی بودند که صاحب بردگان بودند.
امروز هم صاحب زمان و کار و زندگی و آینده اونها هستن.
این کارگران بیجیره و مزدی که دارن کار میکنن در بدترین شرایط و شرایطی که اینها برای خودشون تعریف میکنن.
پس در نهایت این آزادی برای جماعتی است وابسته به این نگاه و اون قبیله حاکم است.
حالا میشه باز ما به ازاء هایی براش در جهان هم تصویر کرد.
روزگارانی در آن حکومت های سرمایه داری این قبیله مشخص که همه آزادی برای اونها هست در ایران و جمهوری اسلامی ما هم برای اون قبیله شیعی وابسته به امامت و ولایت و ولایت فقیه و اون طایفه ای که خودشون رو منتسب به اون نگاه آلوده میدونند، تمام آزادی ها برای اونها هست و پاسخ این آزادی برای چه کسانی در نهایت ما رو به نقطه ای از تبعیض نژادی، تبعیض جنسیتی، برده داری و عناوین آلوده ای از این دست میرسونه و حالا شما مواجه میشید در این نظام های سرمایه داری و این لطمات تاریخی و معایبی که باعث این شکل اسفناک و آلوده در جهان شد، فرای اون شما مواجه میشید با استعمار به نام تمدن یعنی ما مواجه میشیم با لیبرالیسمی که در لباس امپریالیسم وارد میدان میشه.
شما در این تاریخ گذشته، در اون دوران شکوفایی و اقتدار و قدرت لیبرالیسم، اگر تاریخ رو مورد کنکاش قرار بدید مواجه میشید که به نوعی لیبرالیسم و امپریالیسم اصولا با هم گره خورده اند.
حالا استعمار و استثمار هست که وارد شده و تمدن اون جامعه غربی رو داره به پیش میبره.
نمونه های بارزش تمام کشورهایی که در اون برهه از تاریخ قدرتی داشتند.
فرانسه رو نگاه بکنید.
استثماری که انجام میدید انگلستان رو نگاه بکنید، اون استثمار بی حد و حصر هلند نگاه بکنید.
پرتقال، اسپانیا و تمام این کشور ها که چگونه به نام تمدن استثمار و استعمار را شروع کردند، چگونه این نگاه لیبرالیستی با همون تعریف مشخص پیرامون آزادی که آزادی رو برای فرد مشخصی تصویر کرده حالا میاد در یک نگاه اجتماعی و در سطح جهانی هم باز با همان تعاریف جلو می رود و خیلی ساده می تواند همه چیز را برای خود بکند.
چرا که اصولا جهان را بر پایه همین حرص و آز تعریف کرده.
حالا جهان تصویر شده در این نهایت حرص و رقابت با آن تصویر مشخص از آزادی برای آن شخص سفیدپوست اروپایی که عینا باید مرد هم باشد، می تواند جماعت در برابر که مثلا در یک کشور آفریقایی باشند را مبدل به برده بکند، مبدل به ابزاری برای به وجود آوردن ثروت بکند، ثروتی که برای همان جماعت آزاد است.
حالا می بینید که چگونه این آزادی لگدمال میشه، بی ارزش میشه، مورد تجاوز قرار میگیره و حالا ما مواجه میشیم با استعمار گرایانی که خود رو به نام تمدن حاکم بر کشور های ضعیف تر میکنند.
با همون نگاه برتری طلبانه و مالکیت طلبانه هست که وارد میدان میشن.
اصولا این میل به مالکیت، میل به برتری طلبی که از همان عناوین خداوندی است در دل این نگاه های اومانیستی و لیبرالیسمی مدام در حال جریان است.
گفتن فرهنگ ضدیت میاندار میشود، جاها را تغییر میدهد، پادشاه ها را عوض میکند، تاج و تخت خداوند سر جایش هست اما انسان سفیدپوست.
مرد می آید جای خدا میشینه، حالا میره خودش رو در اون جایگاه قرار میده.
حالا یک لیبرالیسمی است که در لباس امپریالیسم وارد یک نقطه مشخصی از جهان و تاریخ شده و حالا میاد یک به یک کشور ها رو قلع و قمع میکنه و تمام مردم و مالکیت و ثروت و قدرتی که اونها دارند رو هم برای خود میکنه و ما شاهد این جهان پر استثمار قرون گذشته میشیم که چگونه کشور های بزرگی در جهان مستعمره کشور های دیگری شدند.
نمونه بارزش مثلا هند رو در نظر بگیرید که چگونه مستعمره انگلستان شد.
با همون نگاه با همون تعاریف وارد همین میدان شدند و همه چیز رو برای خودشون کرد.
خارج از این ها شما وقتی در باب نئولیبرالیسم صحبت می کنید و قربانیان بازار آزاد، حالا می توانید ببینید که چگونه جهان را آلوده کرده اند.
یکی از لطمات تاریخی هم دقیقا همین نگاه است.
حالا بازار آزاد مبدل به یک هیولا می شود و یک هیولای چند سری که انگار عده زیادی در برابرش هستند که سجده کنان در برابرش دارند زندگی را به پیش می برند.
شما یک بار به این تصاویر ساخته شده نظر داشته باشید که برای کنترل قیمت چگونه کارهای وحشیانه ای انجام می دهند.
حالا حتی حاضرند که آذوقه و مایحتاج زندگی را، گندم ها و برنج ها را هم آتش بزنند و معدوم کنند و زمین را.
چرا که قیمت مثلا بیاد پایین تر بره بالاتر.
برای دستکاری کردن این غول چند سر بازار آزاد که مبدل به یک خدا شده و جماعتی در برابرش سجده می کنند و حاضرند هر بی اخلاقی و هر فاجعه ای را هم رقم بزنند.
و حالا شما روبرو میشوید با این نگاه وحشتناک که چه به عنوان لیبرالیسم چه به عنوان نئولیبرالیسم قابل رویت هست.
هیچ تفاوتی با هم ندارند.
خیلی نباید درگیر این واژگان شد چرا که در معنای کلی همه اینها دارند یک حرکت را به پیش می برند.
وقتی ما درباب آزادی صحبت می کنیم و می گوییم این آزادی برای چه کسانی است، خودش شروع گر تمام این بحث است که می تواند در اشکال مختلف، یکبار در شکل استعمار، یکبار در شکل امپریالیسم، یکبار در شکل تبعیض نژادی، یکبار در شکل برده داری، یکبار در شکل بازار آزاد و کنترل قیمت وارد میدان شود تا شما برسید به استثمار کشورهای جهان سومی.
تمام این ابرقدرت های جهان که برگرفته از همین نگاه های لیبرالیستی هستند، تمام فکر نهایی شان در راستای این است که بیایند و استثمار بکنند کشورهای جهان سومی.
نمونه های بارزش را هم شما میتوانید در طول تاریخ ببینید.
چگونه وارد این میدان شدند.
چه در آن دورانی که ما تحت عنوان قدرتگیری این نظام های امپریالیستی میشناسیم و چه در دوران فعلی و حاضر، حتی در جهان فعلی هم اینها باز هم وارد این میدان شدند تا بتوانند قدرت بیشتری کسب کنند، ثروت بیشتری کسب کنند و اصولا جهان را اینگونه تصویر و تعبیر میکنند.
در یک رقابت بی پایان و بی انتها در راستای ثروت اندوزی در راستای پیشرفت پیشرفتی که هیچ سنخیتی با زندگی ندارد و اصولا در راستای از میان بردن زندگی هاست، برای بلعیدن زندگی ها به میدان آمده، شما مواجه میشوید که چگونه حاضرند همگان را قربانی این راه بکنند.
در دل این نگاه و این بازار آزاد که مبدل به یک الهه بیپایانی شده و جماعتی آن را میپرستند و باور دارند به فهم بالای این بازار آزاد.
شما مواجه با این بحران های مالی میشوید.
حالا مواجه میشوید که به واسطه نداشتن هیچ گونه نظارتی بر این بازارهای آزاد و میدان دادن به این خدای تازه برآمده از این نگاه های سرمایه داری، حالا بحران هایی هم می تونه شکل بگیره.
دیگه این جماعت حتی باورمند به قدرت استدلال و فکر و انتقاد و اعتقاد خود هم نیستند.
این بازار آزاد رو مبدل به یک خدایی کردن که حالا جماعتی باید بیاد و این رو بپرسته او میاد و میداندار میشه.
هر امری داشته باشه، هر فرمایشی هم که داشته باشه به پیش میبره و جماعتی هم دست و پا بسته در برابرش هستن تا این عوامل رو به پیش ببرن و ما شاهد این بحرانها هم هستیم.
مصادیق بسیار هست و میشه بهش رجوع کرد.
بحران هایی که در سال دو هزار و هشت مثلا در امریکا اتفاق افتاد، بحران هایی که پیش از جنگ های جهانی اتفاق افتاد و عواملی از این دست گفتند ما در باب مصادیق صحبت نمی کنیم.
یک معنای مشخص در برابر ما هست.
وقتی در باب لیبرالیسم صحبت میکنیم یکی از شعارهای اصلی و کلیدی و اصولا بن مایه اصلی وجودیت لیبرالیسم و سرمایه داری پیرامون آزادی است.
اما سوال مهم و مشخص ما این هست که این آزادی برای چه کسی تعریف میشه؟
در امروز جهان ما میتوانیم این را ببینیم.
این آزادی برای فردی تصور میشه که ثروت سرشاری داره.
یعنی شما وقتی میرید به یکی از همون قبله آمال نظام های سرمایه داری مثل مثلا آمریکا، حالا میبینید چه کسی قرار هست که همه آزادی رو داشته باشه؟
اون کسی که ثروت بیشتری داره اگر قرار باشه وارد این ساختار های سیاسی بشه چگونه میتونه بشه با ثروت سرشاری که در اختیار داره اگر این ثروت رو نداشته باشه اصلا نمیتونه وارد این چرخه بشه؟
یعنی یک نمونه ی قابل درک و قابل فهم.
اگر شما قرار باشه وارد این چرخه سیاسی در کشور امریکا بشید باید در ابتدا اون ثروت اندازه مشخصی که در اختیار یک درصد جامعه آمریکایی هست رو داشته باشید تا وارد این چرخه بشید.
پس این خودش داره تقدیس ثروت و جایگاه ثروت رو میکنه.
اصولا این سرمایه داری به مفهوم همون پرستیدن سرمایه و ثروت در نهایت در نهایت این نگاه ما را به این سمت می برد که قرار است تمام قدیس سازی ها در راستای بازار آزاد اتفاق بیفتد، در راستای سرمایه اتفاق بیفتد و اصولا این آزادی ها هم به کام کسی برود که تمام این ثروت را در اختیار دارد.
ما وقتی در باب این مدرنیسم صحبت می کنیم که به نوعی نزدیکی و قرابت با لیبرالیسم دارد و لیبرالیسم به نوعی خود را نماینده آن نشان می دهد، حالا مواجه میشویم با این مدرنیسم اجباری.
یعنی امروزه شما مواجه میشوید با این جماعتی که تحت عنوان لیبرالیسم وارد میدان شده اند.
از این چرخه امپریالیستی مثلا گذر کرده اند و وارد یک استثمار تازه و نوینی شده اند و آن هم ارتقا دادن این مدرنیسم هست.
حالا سعی میکنند کشور های در برابر کشور های جهان سومی را جبرا وارد این میدان بکنند و آنها را اقناع بکنند.
نمونه های بارزش را هم میتوانید ببینید.
اتفاقاتی که مثلا در لیبی میفتد در عراق می افتد در افغانستان می افتد.
ما کاری به این نداریم که این حکومت های وقت اونجا تا چه اندازه شنیع و وقیح و غیر قابل تحمل بوده و هستند.
اما موضوع اصلی باز هم پوشیدن یک لباس تازه ای است برای استثمار کردن دیگران.
شما وقتی به این مدرنیست می رسید به این مدرنیته می رسید.
حالا یک جماعتی با شمشیر انگار ایستاده اند تا این مفاهیم را به زور شمشیر بر سر دیگران بکنند.
حالا یک جماعتی آمده تا به اسارت جماعتی را در زندان بندازه و بگه شما از امروز آزادید.
تصویر در برابر ما اینگونه هست.
یعنی این مدرنیسم اجباری دوباره داره ما رو به جایی میبره که اون امپریالیسم گذشته زنده بشه؟
انگار که امروز دوباره این ها آمده اند با یک مفاهیم تازه تا این را ارائه بدن اما به زور، به زور شمشیر، با شمشیری در دست و در حال بریدن سر یکی از این انسان ها بهشون بگن ما شما رو به بهشت میبریم.
این چیزهایی است که امروز ما میبینیم.
در جمهوری اسلامی هم می بینیم.
این جماعت جمهوری اسلامی هم امروز به زور شمشیر و تفنگ و شکنجه مردم ایران را می خواهد به بهشت ببرد.
و باز هم این قرابت و نزدیکی را شما می توانید ببینید که همه اینها انگار که دارند از یک مسیر نیرو می گیرند، توان می گیرند و تمام توانشان را هم به یک مسیر دارند جریان پیدا می کند.
خارج از این شما مواجه می شوید با خشونت ساختاری ای که در این حکومت های سرمایه داری وجود دارد.
به واسطه تصویری که ارائه داده اند، به واسطه این پیشرفتی که تصویر کردند، به واسطه ساختن یک طایفه قدرتمندی در اختیار.
حالا در ازای آن یک خشونت ساختاری را بوجود آورده اند که ثمرش فقر بوده، بیکاری بوده، بی خانمانی بوده.
خب قاعدتا همه ما شنیده ایم جماعت لیبرالیسم برای اینکه بخواهند بیایند و بر خودشان صحه بگذارند و بگویند که نه، این حکومت های ما بوده که در طول تاریخ جهان را بهتر کرده، بلافاصله می آیند و آمار و ارقامی می دهند که بله این تعداد بیکاری کمتر تر شده، فقر کم تر شده.
کسی مخالف صد در صد این ها نیست که خب قاعدتا پله ای بودن رو به پیشرفت اما در عین حال این هم قابل رویت هست که چگونه خشونت ساختاری داره شکل میگیره.
چه در اعصار گذشته و چه در امروز.
در حال حاضر هم شما دارید می بینید می بینید که چگونه به واسطه ساختار پدید امده این خشونت داره در زندگی عادی مردم هم جریان پیدا می کنه.
این بیکاری و بی خانمانی میدان دار میشه.
خیلی از این حکومت های سرمایه داری که اتفاقا قدرت اصلی جهان و جزو قدرت های اصلی جهان هستند هم می بینید که چگونه نمی تونن از پس این بی خانمانی و فقر و بیکاری در کشور خودشون بر بیاد.
حتی اونهایی که داعیه دار حکومت بر جهان هستن در پی این هستند که این نگاه متفکرانه و متمدنانه خودشون رو به جهان هم صادر بکنند اما هنوز اندر خم یک کوچه اند و با مشکلات ریز و درشت خودشان روبرو هستند.
فقر سرشار، بیکاری، بی خانمانی، جرم و جنایتی که در کشورهاشون وجود داره.
این به مفهوم این نیست که ما کتمان بکنیم تمام پیشرفت هایی که این ها از قبل این به وجود اومده اما وقتی ساختاری در برابر وجود داره که داره این خشونت رو صادر میکنه، اشاعه می کنه، بزرگداشت می کنه، تقدیس میکنه، نمیتونیم کتمانش بکنیم.
یعنی وقتی ما داریم در باب کشوری صحبت میکنیم که خود را اقتصاد اول جهان میدونه، قدرت بزرگ جهان میدونه.
مثال همون آمریکا.
ما نمی تونیم این رو قبول بکنیم که در این کشور مشکلات اقتصادی وجود داشته باشه.
قاعدتا برای اونها حل کردن این موضوع باید ساده باشه.
قابل حل باید باشه و حالا شما میبینید که نه گویی باید یک همچین ساختاری وجود داشته باشه تا در نهایت بتونه کارایی کلی این سیستم به وجود بیاد.
انگار که باید یک همچین چرخ دنده هایی به گردش در بیایند و عده ای در زیر این چرخ ها له بشن تا در نهایت این ساختار به حرکت در بیاید و حالا اینجاست که ما میتوانیم این نقش را هم ببینیم.
شما وقتی نزدیک به مفهوم دموکراسی هم میشوید، حالا دارید میبینید یک تئاتر و نمایشی است از آزادی.
همان طور که صحبت کردیم دربارهاش قدیسه.
این نگاه سرمایه است.
ثروت شخص ثروتمند طایفه حاکم اصولا ثروتمندان هستند.
حالا وارد این چرخه سیاسی شدن نه به مفهوم وارد دنیایی دموکراتیک شدن و این که جماعتی باشند که حق انتخاب داشته باشند نه در نقطه ابتدایی.
کسی که قرار هست انتخاب بشود باید از یک فیلتری گذشته باشد.
اما این فیلتر بر اساس کارایی و فکر و باور و اندیشه و دانش او نیست، بر پایه ثروت است.
این فیلتر در برابر وجود دارد تا اگر آن میزان از ثروت را داشته باشد وارد بشود.
حالا چه کسی میتواند بعد از این که وارد این چرخه شد انتخاب بشه؟
اون کسی که ثروت بیشتری برای تبلیغ بیشتر داره؟
باز شما دارید این ساختار رو میبینید گوییم دمکراسی دیگر دمکراسی نیست.
قضیه فقط و فقط یک تئاتری ست از این آزادی یک نمایش تازه ای ست از مردم سالاری.
و این تصویر رو هم دارن ارائه میدن هم کسی که وارد این چرخه میشه تا انتخاب بشه باید در اون نقطه اول از این فیلتر گذر کرده باشه و در نقطه بعدی هم باید اون ثروت رو داشته باشه تا بتونه وارد این رقابت بشه.
پس میبینیم که انگاری قدیسه اصلی در این نگاه در این نگاه سرمایه داری خود سرمایه هست، بازار آزاد هست، خدای تازه به وجود آمده اینها هستند.
آزادی برای کسانی ست که وارد این چرخه و این طایفه میشن.
حالا اینها وارد میدانی برای استثمار و استعمار دیگران میشن لیبرالیسمی که اینبار در لباس امپریالیسم وارد شده همه قربانیان این بازار آزاد هستند.
کنترل قیمتی که به واسطه از میان بردن و معدوم کردن غذاها وارد میدان میشه حالا وارد میدان میشند برای استثمار کردن جهان سوم همه کشورهای دیگر را از آن خود کنید.
مالک بر اون ها بشن اینقدر خود را برده و بنده بازار آزاد می دانند که بدون هیچ نظارتی بحران های بی حد و حصری را به وجود بیاورند.
با شمشیر مدرنیسم اجباری و لیبرالیسم در جهان و دموکراسی وارد میدانی برای کشتار دیگران بشن، جماعتی رو به زندان بفرستند و بگن نهایت آزادی در همین زندان ساخته شده به دستان ماست.
خشونت ساختاری رو بوجود بیارن و فقر و بیکاری و بی خانمانی و خشونت و جنایت را میدان دار بکنن.
گاها از این ابزارها استفاده و سوءاستفاده بکنن برای در اختیار گرفتن دیگران، برای به بند درآوردن و به زانو درآوردن مردمان.
در نهایت دموکراسی رو مبدل به یک نمایش از آزادی بکنن و باز هم میدان دار اصلی ثروت بکنن.
ثروت باشه که تنها قدیسه این کشور به حساب بیاد.
ثروت باشه که مبدل به خدای اون ها بشه.
ما وقتی به جهان امروزمان نگاه میکنیم، انگاری که پول و ثروت هست که میداندار اصلی است و خب این هم به واسطه قدرتمند شدن تمدن لیبرالیسم در جهان هست که پیروز جهان مدرن ما.
خب قاعدتا همین نگاه سرمایه داریست که فرهنگ غالبی که امروز در جهان وجود دارد برگرفته از همان فرهنگ سرمایه داری است و حالا این فرهنگ سرمایه داری است که در نهایت در جای جای جهان پول را مبدل به خدا کرده، ثروت را مبدل به خدا کرده.
آن کسی که ثروت بیشتری دارد که همه دنیا برای اوست.
حالا ما داریم میبینیم ثمرش را داریم میبینیم که چگونه در این جهان ساخته شده.
همه چیز از آزادی تا سیاست تا زندگی فردی تا بیکاری، بی خانمانی و زندگی اجتماعی ما تحت تاثیر همین قدیسه تازه و همین خدای ساخته شده است.
ما در دل لیبرالیسم این جنگ خواهی و جنگ طلبی را هم میبینیم.
نمونه های بارزش هم خود امریکا هست.
امریکایی که امروز به عنوان نماد سرمایه داری و به عنوان قدرت اول جهان به حساب می آید حالا وارد میدان هایی میشه برای جنگ افروزی.
ویتنام می جنگه با افغانستان با عراق در لیبی سرک می کشه.
در همین ایران جمهوری اسلامی سرک می کشه هر جایی بتونه با قدرت وارد میشه و می خواد همه چیز رو از بین ببره و داعیه دار مدرنیسم و لیبرالیسم و تمام این مفاهیم هم هست و خب قاعدتا ثمره تمام اتفاقاتی که بوجود آورده لطمات تاریخی بزرگی است که در جای جای جهان هم میشه بهشون اشاره کرد.
خب قاعدتا برای تک تک این اتفاقات ما میتونیم مثال ها و مصادیق بیاریم اما هدف به نام جان اصولا مطرح کردن معانی و ریشه هاست.
می تونید با مطالعه در باب تمام این اتفاقات و تاریخ اروپا و جهان از این مصادیق هم استفاده کنید.
شاید در آتی برنامه هایی داشتم که در باب این مثالها صحبت کرد اما به نظرم به اندازه کافی در باب معایب و لطمات تاریخی لیبرالیسم صحبت کردیم.
هر چند که انتهایی هم نداره و میشه ساعت های بیشتری دربارش صحبت کرد.
در قسمت آتی سعی میکنیم همینگونه در باب کمونیسم صحبت کنیم.
در انتهای برنامه دوست دارم باهاتون مطرح کنم که اگر دوست دارید این صدا شنیده بشه این راه تغییر شکل بگیره.
میتونید آثار من رو با دیگران به اشتراک بگذارید.
منظور از آثار هم خلاصه برنامه ای بنام جان نمیشه.
من پیش از این که بخوام برنامه ای به نام جان رو ضبط و منتشر کنم آرا، افکار و عقاید رو تحت عناوین کتاب هایی به رشته تحریر در آورده است.
تمامی این عناوین به صورت رایگان در وبسایت جهان آرمانی در اختیار شما دوستان هست.
میتونید با مراجعه به این وبسایت این آثار رو به صورت رایگان دریافت کنید و اگر دوست داشتید این صدا شنیده بشه و این راه تغییر شکل بگیره اون رو با دیگران هم به اشتراک بگذارید.
ممنون که همراه من بودید.
من نیما شهسواری و این برنامه ای بنام جان در پناه آزادی.
قسمت 4
سلام دوستان من نیما شهسواری و این برنامه به نام جان هست با شما هستم.
این قسمت چهارم از ویژه برنامه نقد لیبرالیسم و کمونیسم هست و ما قراره توی این قسمت در باب معایب کمونیسم صحبت کنیم.
ممنون که همراه من هستید.
خب دوستان توی این ویژه برنامه مشخص در باب لیبرالیسم و کمونیسم صحبت کردیم و در این قسمت مشخص هم قرار هست در باب لطمات تاریخی و معایب کمونیسم صحبت بکنیم و قسمت گذشته در باب همین موضوعات پیرامون لیبرالیسم صحبت کردیم و در این قسمت هم قراره در باب کمونیسم صحبت بکنیم.
خب ابتدا هم بگم که هدف اصلی از این برنامه و این ویژه برنامه مشخصه لیبرالیسم و کمونیسم مسئله آزادی و برابری است.
یعنی شما وقتی در باب این دو نوع نگاه مشخص مدرن انسانی صحبت میکنید، میدونید که هر دوی این ها تعریف مشخصی پیرامون آزادی و برابری داشتند که به نوعی با بزرگداشت یکی از این ها هر چند دستمالی شده و معیوب و به دور از واقعیت، اما دیگری را قربانی راه خود کردند.
یعنی اگر در لیبرالیسم شما مواجه میشید با بیان آزادی ها، آزادی به قیمت قربانی کردن برابری است و بالعکس.
در نگاه کمونیسم هم همین گونه است.
اگر صحبت از برابری میکنند به قیمت و هزینه قربانی کردن آزادی است و هدف اصلی ما از گردآوری این برنامه این هست که بگیم آزادی و برابری با هم هستند در کنار هم معنا میشن، لازم و ملزوم هم هستند و اصولا بدون بودن یکی از آن ها دیگری هم بی معنا خواهد شد.
و اما این قسمت مشخص و معایب کمونیسم.
خب قاعدتا من در این ویژه برنامه اصولا و در تمام برنامه هایی به نام جان خیلی در باب مصادیق و مثالها صحبت نمیکنم.
در این برنامه هم به همین شکل است.
سعی میکنیم در باب ریشه ها و اصول اصلی صحبت کنیم تا در نهایت یک برداشت درست و مشخص و عقلانی نسبت به این موضوع داشته باشیم.
اصولا وقتی در باب کمونیسم صحبت میشود، اولین چیزی که ذهن ما را معطوف به خود میکند و این تصویر را در برابر دیدگان ما نقش میبندد، مسئله دولت تمامیت خواه و مستبد است.
اصولا به نوعی کمونیسم گره خورده با این مفهوم قدرت طلبی شما تمام نمونه های تاریخیای که از کمونیسم و قدرت گیری این نگاه های چپی و مارکسیستی میبینید هم همینگونه بوده.
یعنی به شوروی هم نگاه بکنید، به کوبا نگاه بکنید، به تمام دولت هایی که تشکیل شده اند به چین، کره شمالی و تمام کشورهایی که به نوعی خود را وابسته به نگاه های کمونیستی میدانند.
این تمامیت خواهی و این استبداد را میتوانید درک و اصولا نگاه اصلی ای که برگرفته از نگاه های مارکسیستی هست ما را به سمت و سویی میبره در راستای استبداد؟
اصلا تصویر گری نهایی این نگاه این گونه هست که داره تعبیر و تفسیر میکنه به سمتی که ما باید تمام قدرت رو در اختیار داشته باشیم.
یک دولت متمرکز قدرتمندی باشه که به واسطه زور و قدرت و سرکوبی که داره عوامل و برنامه هارو به پیش ببره.
همون دوگانه مشخصه آزادی و امنیت به قیمت امنیت و آزادی از میان رفت به قیمت برابری آزادی ریشه کن بشه.
تمام تصویر ارائه شده در طول تاریخ از این نگاه های چپی همین دولت های قدرتمند و متمرکز و مستبد بودن نظام های توتالیتر و تمامیت خواهی که همه چیز رو برای خود کردن تمام ارزش ها به عنوان دموکراسی و آزادی و برابری، همه اینها لگدمال شده.
حتی برابری هم که تعبیر و تصویر شده هم بی معنا بود.
اون قدرت لجام گسیخته ای که در اختیار یک گروه و حزب و قبیله و قومیتی قرار میگیره و حالا این اینها میداندار میشوند و همه چیز را از میان میبرند.
خود برابری را هم ریشه کن میکنند.
فساد بی حد و حصری که شکل میگیرد.
پس یکی از معایب تاریخی قاعدتا کمونیسم همین دولت تمامیت خواه و مستبد است.
چرا که ریشه های نگاهی آنها هم اینگونه است.
یعنی اصولا در پی بوجود آوردن یک دولت مستبد، قدرتمند و تمامیت خواه هستند که حالا آن اوامر و باورها و برنامه ریزی هایی که دارند را به پیش ببرند به قیمت نابود کردن تمام آزادی های فردی و اجتماعی.
حالا بیان و برابری را تصور کنند.
هر چند که این برابری تصویر شده هم لگدمال شده هست.
این برابری به وجود آمده هم معنای حقیقی و راستینی نخواهد داشت.
این برابری هم به سادگی به واسطه فساد می تواند از میان برود.
همتای چیزی که ما در سراسر جهان و در طول تاریخ با آن روبرو شدیم.
پس قاعدتا دولت تمامیت خواه و مستبد یکی از آن اون نشانه و لطمات تاریخی کمونیسم است.
در کنار این و به موازات این شما مواجه میشید با سرکوب.
یعنی سرکوب قاعده ای است درونی در دل این حکومت های تمامیت خواه.
شما جمهوری اسلامی رو به عنوان نمونه در نظرتون داشته باشید.
قاعدتا این یک نظام چپی نیست، یک نظام کمونیستی نیست.
هر چند که گهگاه سعی میکنه یک نشانه هائی از اون نظام چپ گرا ارائه بده.
هر چقدر بی اثر و بی ارزش و بی معنا.
اما ما با نوع حکومت تمامیتخواه جمهوری اسلامی روبه رو هستیم و برای ما یک اشل و نمونه ایست برای درک بهتر این حکومت های تمامیت خواه و مستبد.
خب این حکومت ها بزرگ ترین اثری که در زندگی و حیات خودشان دارند و بزرگترین تاثیری که میتونند بگذارند و در نهایت مشروعیت خودشون رو معنا ببخشند به واسطه سرکوب است.
به واسطه بوجود آوردن خفقان است.
یکی از نشانه های عمده در تمام حکومت های تمامیت خواه و توتالیتر.
یعنی اینها راهی ندارند برای اینکه بخوان از استبداد و از قدرت به دست آمده استفاده بکنند و سوءاستفاده بکنند، به واسطه سرکوب جماعتی رو خفه بکنند و در خفقان نگه دارند.
چاره دیگه ای هم در خود نمی بینند.
پس ما مواجه میشیم با این سرکوب گسترده.
شما مواجه میشید با پاکسازی هایی که در طول تاریخ توسط تمام نظام های کمونیستی اتفاق می افته.
یعنی اینها کم کم اون دایره امن خودشون رو تنگ تر و تنگ تر میکنن.
به واسطه فساد موجود، به واسطه خیانت ها، به واسطه اون حس پارانویایی که در وجودشون هست و این ترس متداولی که در خودشون و نسبت به دیگران احساس می کنن.
پس ما مواجه میشیم با این پاکسازی ها، سرکوب ها، خفقان ها، شکنجه ها، آزار ها و اقتدارگرایی که در نهایت هسته اصلی و ریشه اصلی این نگاه کمونیستی رو شکل میده.
اصولا دست و بال حکومت باز هست برای از بین بردن مخالفین.
برای سرکوب کردنشون.
برای پاکسازی شون.
یک دولت تمامیت خواه و مستبد سر کار هست که از تمام المان ها استفاده خواهد کرد.
برای اینکه اقتدار خودش رو نشون بده.
برای اینکه به اون آرمان ها و آرزوهایی که در نظر داره برسه.
اما به هر قیمتی.
یعنی به هر قیمتی حاضر هست همه چیز رو حاضر هست نابود بکنه.
تمام آزادی های فردی و اجتماعی رو زیر پا بذاره تا اون اهداف خودش رو پیش ببره.
در دل این خفقان ها شما مواجه میشید با اشکال مختلفی از شکنجه ها، کشتارها، سرکوبها، پاکسازی ها و انواع سانسور ها.
یعنی شما در اشکال مختلفی از این دولت های کمونیستی میتونید این تصویر زننده از خفقان و اسارت رو ببینید.
خب قاعدتا رمان ها و نوشته ها و خاطرات و کتاب ها و فیلم هایی که در باب این مسائل وجود دارد می تواند یک تصویری از آن ها ارائه دهد.
ما فارغ از آن حتی در نظر گرفتن این نوع نگاه هم می تواند ما را به این سمت و سو ببرد که ریشه بنیادین و هسته ای این تفکر اینگونه است.
اصولا خود را اینگونه معنا می کند نوع نگاهی که نسبت به دنیا دارد هم همتای همین تصاویر ارائه شده در همین کتاب ها و نوشته ها و خاطرات است.
اصولا این اقتدار در خود این حالت خفقان رو به وجود میاره.
تمام حکومت های تمامیت خواه در نهایت با ابزار سرکوب میتوانند قدرت خودشان را حفظ کنند.
میتوانند جامعه خودشان را اداره کنند.
مشروعیت آن ها هم بر پایه همین به وجود آوردن ترس و حذر دادن مردم هست.
هیچ رابطه دیگه ای برای حقانیت و مشروعیت خود هم ندارند.
شما مواجه میشوید با این دولت ها که در نهایت مبدل به یک شکل تازه ای از دین هم میشود.
یعنی تمام این حکومت های ساخته شده داره مسیری رو طی می کنه تا در نهایت مبدل به یک دین بشه.
خب ما در اون ریشه ی ابتدایی و هسته ای تفکرات مارکسیستی و کمونیستی مواجه میشیم.
مثلا با ماتریالیسم بودن و به نوعی بیخدا بودن و آتئیست بودن.
اما در نهایت دارن همون فرهنگ ضدیت رو پیش میبرن تا در نهایت تاج و درجا نگاه دارن و یک سر تازه ای رو در دلش علم کنن.
بیشتر اشکال به وجود امده از کمونیسم در سراسر تاریخ هم همین تصویر رو برای ما ارائه داده.
یعنی شما مثلا با مائو رو به رو میشید که در جایگاه یک پیامبر و خدا قرار میگیره؟
خود مارکس تا پایه های بلند و رفیع پیامبر و خدا قرار میدن.
لنین رو در روسیه به همین شکل، استالین رو حتی بعد از لنین قرار میدن.
در اونجایی که امروز حتی در کره شمالی هم میبینید که این پروپاگاندا داره شکل میگیره و این تصویر ارایه میشه که مثلا کیم جونگ اون در جایگاه خدا قرار.
اصولا تبدیل شدن کمونیسم به یک دین تازه به یک نگاه تازه گره خورده با خرافات.
یعنی شما در دل مثلا وقتی میرید رجوع می کنید به دوران مائو و چین، میبینید که چگونه همتای خرافاتی که در اسلام وجود داره در اونجا هم ریشه هاش شکل میگیره.
یعنی با رجوع به تاریخ میتونید اشکال مختلفی از این رو ببینید.
این قدیس سازی مثلا از مائو در چین یا لنین در لنین و استالین در شوروی.
شما میبینید که چگونه از این قدیس هایی ساخته میشه و اونها رو میپرستند.
این تصاویر ارائه شده از خاک سپاری مثلا استالین هم بیانگر همین تصویر است.
اون تصویر آشنایی که ما هم در جمهوری اسلامی و نگاه های اسلامی باهاش روبرو هستیم.
اما این شکل تازه ای که ما تحت عنوان کمونیسم می سازیم هم همین کار رو میکنه.
چرا که اصولا بنیان اصلی و نهادینه خودش را در دل همین تمامیت خواهی و استبداد تعریف کرده.
برای این حکومت مستبد قدرتمند نیاز به یک تصویر هم دارد.
نیاز به یک شکل مشخص یک بت اعظم دارد تا در بالا قرار بده.
و حالا ما میبینیم که چگونه این دولت تمامیت خواه با استفاده از اختناق و سرکوب و شکنجه و ارعاب در نهایت مبدل به یک دین میشود که حالا کفر و ارتداد و شرک هم در برابر خود خواهد داشت.
همین پاکسازی هایی که دربارش صحبت کردیم انگار خروج از این دین تازه هست.
اگر کسی قرار به خروج داشته باشه حالا محکوم به مرگ میشه، به نیستی میشه و از بین رفتن میشه و این دین تازه با پیامبر، تازه، با خدای تازه، با رهروان تازه و در نهایت با روحانیون تازه شکل میگیره.
شما میتونید نوک این قله رو مثلا مارکس قرار بدید و انگلس قرار بدید و بعد بیاید مائو رو در دلش قرار بدید و بعد کسانی که در این حکومت ها کار میکنند و رهبر میشند و مبدل به مأمورین میشند و اطلاعاتی ها میشند هم در درجات بعدی قرار میگیرند.
کسانی که دو باره این معانی رو تفسیر میکنن، تعبیر میکنن و ارائه میدن هم مبدل به روحانیون امروزی میشن و اصولا این ساختار اینگونه شکل میگیره.
در عین حالی که داره صحبت از آتئیست بودن بیخدایی میزنه اما با اون فرهنگ ضدیتی که من بارها در ویژه برنامه های مختلف دربارش صحبت کردم دوباره یک نگاه تازه شکل میگیره.
حالا در دلش تنها و تنها سر هایی در میان تاج تغییر تاج بر سر جای خود هست.
تخت بر سر جای خود هست و تنها سرهای در میان این تاج هستند که تغییر میکنند.
فارغ از این شما مواجه میشید با یک اقتصاد دستوری.
خب این اقتصاد دستوری گاها میتونه راهگشا باشه.
از یک سو شما در دل نگاه های سرمایه داری مواجه میشید با اون تصویری که ارائه میدن از بازار آزاد و قدیس گرایی و بازار آزاد و آزادی های فردی در این راستا در دل در برابر این مواجه میشید با یک اقتصاد دستوری که حالا میاد برای از بین بردن هر گونه آزادی عمل در دل این بازار.
حالا برای قیمت گذاری روی همه چیز به میدان میاد حتی چیز های ساده.
هیچ نوع اجازه ای برای مانور دادن خود، بازار و مردم در دل این بازار باقی نمی ذاره.
حالا در دل این نادانی، ناتوانی و کم دانشی اطلاعات کم و هزار و یک از این عوامل فساد درون سیستم، این تجمیع قدرت در یک نقطه این استبداد حاکم، این نادانی حاکم در نهایت میتونه لطمه های بزرگ و جبران ناپذیری بزنه.
همون طوری که زده یعنی شما وقتی نگاه میکنید به این تاریخچه ای که کمونیسم به وجود آورده و اقتصادی که به وجود آورده اند، میبینید که چگونه لطمات بزرگی رو به کشور خودشون، به کشور های دیگه، به مردمی که در اون خطه زیست کردند و به همه جانداران زده چگونه با این اقتصاد بیمار گونه ای که از نادانی و بی اطلاعی همه نشأت گرفته توانسته اند لطمات جبران ناپذیری هم بزنند؟
شما مواجه میشوید با مردمی که تاوان همه چیز رو میدن.
یعنی یک تصویری ارائه میدن که دور خودش یک مرزی میکشه، دور خود خط میکشند و با همه جهان هم در مبارزه هستند.
همین چیزی که باز هم ما تجربه کردیم یعنی جمهوری اسلامی فارغ از نگاه چپی که ما داریم دربارش صحبت میکنیم خوب خودش را یک تافته جدابافته ای از جهان تصویر میکنه، برای خود یک دشمن هایی میسازه و وارد این میدان میشه تا یک چیزی که ما امروز باهاش روبرو هستیم.
ایران در برابر امریکا، در برابر اسراییل، در برابر غرب و حالا برای خودش یک خطه ای رو میسازه و در این خطه اسیر میمونه.
حالا باید با سراسر جهان در مبارزه و جنگ باشه.
چیزی که امروز ایران به واسطه تحریم ها داره باهاش دست به گریبان هست اما تاوانش رو چه کسی میدن؟
مردم به واسطه این ایستادگی و مقاومت در برابر قدرت ها و سر علم کردن در میان آن ها، تاوانش را مردم باید بدهند.
نان کمتر، کار بیشتر.
چیزی که در دوران شوروی در دوران مائو به کرات اتفاق می افتد.
یعنی از یک سو اقتصاد دستوری که هیچ معنا و مفهومی ندارد و دانشی پشتش نیست، گاها به واسطه نادانی است که گاها به واسطه اطلاعات کم است.
گاها حتی به واسطه لجبازی و حرص و آز و هزار دلیل احمقانه دیگر هست و حالا به این واسطه می تواند نابودی مردم آن کشور و زندگی اسفناک را بسازد.
از یک سوی دیگر مبارزه و مقاومت در برابر قدرت هاست و جبهه سازی هاست و حالا جنگیدن در جبهه برابر هست و در دلش مردمی هستند که دوباره باید تاوان بدهند.
دوباره باید در برابر این قدرت ها بایستند.
آن حکومت و آن قبیله حاکم هیچ وقت تاثیری نخواهد دید.
هیچ ضرری نخواهد دید.
همان چیزی که ما امروز در جمهوری اسلامی میبینیم گروه و قبیله ای که امروز حاکم بر ایران هستن هیچ وقت زندگیشون لگدمال نخواهد شد، لکه ای بر نخواهد داشت.
اما قشر معمول و مردم عادی هستن که بزرگترین لطمات رو باید باهاش دست و پنجه نرم کنند.
زندگی سخت را پشت سر بگذارند.
به واسطه فقدان مسائل اقتصادی و مشکلات اقتصادی که به وجود می آید، شما در دل کمونیسم اصولا مواجه میشوید با این فرهنگ تک صدایی.
یعنی یکی از آن تعبیرات درست و محکمی که میتوانید نشانه اش را در فرهنگ خدایی بر زمین و در جهان امروز ببینید، همین نگاه کمونیستی ست.
نگاه کمونیستی ای که به ظاهر در برابر نگاه های الهی است اما در باطن تصویر دوباره ای از همان نگاه را ارائه داده.
یک فرهنگ تک صدایی و یک دولت مستبدی است که باید یک رهبر و خدا در بالا داشته باشد.
یک هرمی را تصویر کند تا در نوک آن هرم یک خداوندگاری بنشیند و به همه حکومت کند.
چیزی که در طول تاریخ هم اتفاق افتاده و میشه تصاویر رو دید.
اون قدیس سازی و قهرمان سازی هایی که در دلش به وجود میاد، همتای جایگاه و پایگاهی که برای ما می سازند و می پرستند.
برای لنین می سازند و می پرستند.
برای مارکس میسازند و می پرستند.
شما مواجه میشید با این فرهنگ تک صدایی که قرار است فرای تمام جایگاه های ساخته شده برایش در نهایت یک فرمانده باشه و جماعت بیشماری فرمانبردار و بنده و عبد و عبید رو در برابر به وجود بیاره.
درست است که ما در باب لیبرالیسم وقتی داشتیم صحبت میکردیم در نهایت وقتی پرسش این آزادی برای کیست؟
ما رو به سمتی رسوند که برده داری رو تصویر کنه و قاعدتا هم همین تصویر رو ارائه داده.
اما در دل این حکومت های کمونیستی هم داستان به همین شکل هست.
یعنی شما وقتی مواجه میشید با یک حکومت کمونیستی هم میبینید که شرایط رو به همین گونه تصویر کرده اند و این برده داری مدرن هست که داره اونجا حکمفرما میشه.
یک پادشاه و یک اربابی در نوک پیکان ایستاده فرمان میده و بندگان و رعیت ها هم باید که به گوش جان بسپارند.
این فرهنگ تک صدایی و این به وجود آوردن فرمانده و خدای در آسمان ها در دل این حکومت ها باعث این استیصال جمعی میشه.
یعنی اینها در نهایت ما را به نقطه ای می رسانند که ما مواجه میشیم با فروپاشی روانی اجتماعی جامعه ای که در ترس و وحشت و بیزاری داره زندگی میکنه.
بیشتر این جوامع چپی که ما امروز باهاش روبه رو هستیم در همین شرایط هستن.
یعنی یک فروپاشی روانی جامعه شکل گرفته و این جامعه در ترس و وحشت هست.
بیزار هست، از مفهوم برابری بیزار هست.
گاها حتی حاضر به تکرار مفهوم برابری هم نیست.
یعنی شما وقتی میرید به حکومت هایی که در بلوک شرق به وجود آمده بود و حکومت هایی که در اروپای شرقی بود و متشکل و متحد با شوروی بودند رو نگاه می کنید، می بینید که تا چه اندازه از این مفهوم چپ از مفهوم برابری بیزار هستند، چرا که اصلا این حکومت به وجود آمده در دل این استبداد با آن حجم از خفقان و سرکوب و پاکسازی و در نهایت مبدل شدن به یک دین مشخص با یک پیامبر و خدای مشخص این مردم رو به این وجه می رسونه.
یعنی در نهایت با این اقتصاد دستوری، با این مبارزه ای که با کشورها و دوقطبی کردن ها به وجود آورده و تاوانش رو مدام مردم میدن، در نهایت به نقطه ای میرسن که این مردم دچار فروپاشی میشن.
این جامعه پر از ترس و وحشت هست.
اون حکومت پلیسی وقت مدام در پی مجازات کردن مردمان هست.
به دنبال جاسوس و خیانتکار هست.
چیزی که در ایران و جمهوری اسلامی داره اتفاق می افته.
هر کسی کافیه که صحبتی بکنن و نقدی بکنن تا بلافاصله سرشون به گیوتین ها و تیغ ها و دارو ها سپرده بشه.
به عنوان خیانتکار، به عنوان کسی که در برابر تمام ملت ایستادگی کرده در برابر توده ها وایساده.
همون ادبیات و همون نگاه و همون نگاه وحشیانه و وحشی خوی.
در نهایت قرار هست که این فروپاشی روانی و اجتماعی رو به وجود بیاره و ما با جامعه ای روبه رو باشیم که در ترس باشه، در وحشت باشه، بیزار از تمام این موضوعات باشه، از برابری بیزار باشه، اصولا به دنبال یک دولت و یک جایگاه آزادی باشه که کسی کاری به کارش نداشته باشه.
حالا شما این ها رو ضرب و تقسیم بکنید در اون حجم بزرگی از سانسور، حجم بزرگی از خفقانی که وجود داره، اون پروپاگاندایی که وجود داره برای اینکه این نگاه های آلوده رو به خورد مردمان بده، همون چیزی که ما در جمهوری اسلامی باهاش روبه رو هستیم.
داریم میبینیم که چگونه مردمان دارن در فقر و بیکاری و نداری و بی خانمانی و هزار درد بی پایان جان میدن و بعد در برابر جمهوری اسلامیست که مثلا با صدا و سیمایی که برای خود ساخته میاد و شروع میکنه از پیشرفت ها میگه، از بزرگی میگه، از این جایگاهی که ما بهش رسیدیم و حالا شما میبینید که چگونه سانسور گریبان همه ی مردم رو گرفته و این تک صدایی همه جا رو برای خود کرده.
از یک سو مدام فرامین داره داده میشه، از یک سو مردمی هستن که در وحشت هستن، در ترس هستن، از حکومت حاکم میترسن، هیچ نوع احساس قرابت و نزدیکی باهاش ندارن و همه چیز هم برای اونهاست.
اونها مبدل به خدا شدن، به پیامبر شدن، همه جایگاه رو برای خود گرفتن و این دولت تمامیت خواه و مستبد حتی زندگی عادی مردم و انسان هایی که در اون کشور زندگی میکنن رو هم برای خود کرده.
ما مواجه میشیم با از بین بردن تمام آزادی ها.
یعنی در دل این حکومت های کمونیستی میبینید که هیچگونه آزادی دیگه باقی نخواهد.
اصولا با این تصویرگری احمقانه از برابری دشمن خود رو آزادی میدونن.
هر نوع آزادی فردی ازشون گرفته میشه.
دیگه اشکال اگزجره شده اش رو می تونید ببینید دیگه وقتی روبرو میشید مثلا با کره شمالی و بعضی اوقات آدم قوانینی می شنوه و شرایطی میشنوه که حتی براش باورپذیر نیست.
یعنی از شکل زدن مو از رفتارهایی که باید در قبال اون رهبر فرزانه انجام بدن، شکل بزرگنمایی شده از چیزی است که ما هم در ایران تجربه کردیم.
خب قاعدتا در ایران دیگه در این حد اگزجره وجود نداشته اما اشکالی از این نوع نگاه ها هم وجود داشته و حالا شما مواجه میشید با این از بین رفتن تمام آزادی ها و زیر پا گذاشتن حقوق فردی و شخصی.
حالا قرار هست همه رو هم تا یک گله ببینند و این گله رو پیش ببرند.
در دل این نگاهی که در اون نقطه ابتدایی و ابتدا به ساکن در راستای تشکل و احزاب بوده و در راستای به وجود آوردن اصناف بوده و یکی کردن و همکاری ها بوده، حالا می بینید که چگونه تمام این اصناف از میان میرن.
تمام این گروه ها و احزاب قلع و قمع میشن با چوب قدرتمند سانسور، با اختناق و سرکوب همه را از میان می برند و جایی برای نفس کشیدن هم باقی نخواهند گذاشت.
در دل این نوع حکومت های چپی بیمار هست که در نهایت ما میرسیم به نقطه ای که خود کار را مقدس تصویر کنند.
کار رو نه در اون مبنایی که ما به عنوان اینکه ثروت بر مبنای کار به وجود می آید به آن ارزش بگذاریم و بخواهیم حالا این تقسیم ثروت رو عادلانه به واسطه کار انجام بدیم نه بلکه خود کار هست و این کارکردن هست که مقدس میشه و باز با اون نگاه های رقابتی احمقانه ای که مدام قرار هست مردمانی در راستای این حرص و آز بدوند به جایی نامعلوم و همه زندگی رو قربانی این راه بکنند.
حالا جماعتی را در این راه قدسی کار کردن مبدل به برده می کند و ما امروز مواجه هستیم با این بردگان.
یعنی اصولا شما یک تصویری از یک برده میبینید که فقط کار میکند، هیچ زندگی ای ندارند، معنایی از زندگی ندارند.
این قاعدتا مترادف و هم معنا هست.
یعنی در هر دوی این باورها چه کمونیست و چه سرمایه داری شما دارید این برده داری مدرن را می بینید که چگونه یکی به واسطه بازار آزاد و جایگاه دادن و اون جایگاه قدسی دادن به ثروتمندان و سرمایه داران و هر کاری که اونها میخوان بکنند و بازار آزاد مقدس میتونه انجام بده و از این سو هم با مقدس شمردن کار حالا عده قلیلی از این بردگان رو دارید که فقط و فقط باید کار بکنند و کار مقدس بشوند.
ما در دل این نگاه ها می رسیم به این شخص پرستی ها و این خدای ساخته شده اون انقلابی که مدام داره ستایش میشه دیگه جایگاه زندگی ارزشی نخواهد داشت.
اصلا موضوع بهتر زیستن و بهزیستی و رفاه نیست.
یعنی اون نقطه ابتدایی که قرار بر این بوده که تمام این نگاه ها به وجود بیاید تا زندگی بهتری رو حال چه جانداران وچه انسان ها انجام بدن به فراموشی سپرده میشه.
در این نگاه تازه ارائه شده اصولا قرار هست که اون پروردگار عالمیان، اون قبله آمالی که در قدرت نشسته و رهبر هست، حالا چه استالین، چه لنین، چه مائو، چه فیدل کاسترو و یا هر کس دیگری است اون رو باید بپرستند.
اصلا هدف از زیست انگار پرستیدن اوست.
رسیدن به یک آمال و آرزوها و رقابت کردن با جامعه غربی است و پیشرفت کردن است و مدام تولید کردن هست و ما باید مقدس بشماریم، کار و نان کمتر بخوریم اما کار بیشتر بکنیم تا در نهایت نمیدونم به کجا رو فتح بکنیم اما قرار به فتح کردن هست و در نهایت شما مواجه میشید با یک حکومت، با مردمانی که دیگه هیچ چیزی برای ادامه دادن ندارند و در ترس و وحشت و خفقان در پی نابودی هستند.
در نهایت جماعتی که بهشت و وعده جهنم رو به پا کرد، شما وقتی مواجه میشید با اون نگاه و اون تصویر، از اون سرزمین اتوپیایی که اون مدینه فاضله ای که کمونیست ها داشتند تعبیر و تفسیر میکردند، در نهایت روبرو میشید با یک جهنم بی سرو ته، یک جهنمی برای از میان بردن همه دولتی تمامیت خواه و مستبد در پی سرکوب خفقان با سانسور فراوان، مدام با تکرار کردن بزرگی خود در این شرایط که می دونید چیزی وجود نداره، مدام توضیح و تفسیر دادن از نیستی که شما دیدید که نیستی است.
حالا قرار هست که یک شخصی مبدل به خدا بشه و پروردگار شما بشه.
حالا این مبدل به یک دین میشه و این دین در اوج نادانی، در اوج بی عقلی، در اوج بی دانشی قرار هست که این جامعه رو سوق بده به بدبختی و فلاکت در جنگ، در مبارزه و تاوانی که مردم قرار است بدهند و کار بیشتر مردمانی که دچار این فروپاشی شدهاند.
جامعهای که در ترس و وحشت و بیزاری است و در نهایت یک جامعهای پدید میآید که از همه چیز بیزار است، بالاخص خود برابری و برابری که اینگونه لگدمال میشود و آزادی که دیگه ازش چیزی باقی نمیمونه و در نهایت این جهنم ساخته شده با تفکراتی که در ابتدا قرار بر ساختن بهشت داشت.
قاعدتا وقتی در باب کمونیسم صحبت میکنیم مثالها و مصادیق بیشماری داره.
وقتی در باب شکل گرفتن دین صحبت میکنیم، میتونیم هزاران مثال دربارهاش بزنیم.
اینکه چگونه در طول این تاریخ چه نظام شوروی، چه دولت چین و چه تمام دولت های چپی که شکل گرفتند، با استفاده از خرافات، با استفاده از مقدس سازی و قهرمان سازی شخصی پرستی، با استفاده از بوجود آوردن یک دین تازه، چگونه مردمان رو مسخ و تحمیق کردند؟
کردن چگونه بر گرده های آنها سوار شدند؟
چگونه این مردم بودند که تاوانش را دادند؟
با قحطی هایی که شکل گرفت و کشتار هایی که شکل گرفت، وقتی در باب این سرکوبها صحبت میکنی، با زندان ها، با کار های اجباری ای که این مردم کردند، با شخصیت هایی که اعدام شدند تبعید شدند.
داستان های بی پایانی داره که میشه در موردش ساعت ها و سال ها صحبت کرد.
کتاب های بیشماری در باره اش نوشته شده.
خاطرات بیشماری وجود دارد.
فیلم هایی ساخته شده که میشه بهش رجوع کرد.
اما هدف اصلی این ویژه برنامه و اصولا برنامه ای به نام جان صحبت کردن در باب معانی و مفاهیم هست و نه مصادیق.
شاید در آتی در باره اش صحبت کردیم.
در قسمت های آتی سعی میکنیم بیشتر صحبت کنیم و در نهایت به یک جمع بندی کلی برسیم.
قاعدتا در باب لطمات تاریخی و معایب کمونیسم میشه ساعتها صحبت کرد اما به این اندازه به نظرم مختصر و مفید اندازه بود.
در انتهای برنامه هم دوست دارم باهاتون مطرح کنم که اگر دوست دارید این صدا شنیده بشه.
این راه تغییر شکل بگیره.
میتونید آثار من رو با دیگران به اشتراک بذارید.
منظور از آثار هم خلاصه برنامه ای به نام جان نمیشه.
من پیش از اینکه بخوام برنامه ای به نام جان رو ضبط و منتشر کنم، آرا و افکار و عقایدم رو تحت عناوین کتابهایی به رشته تحریر در آورد.
تمامی این آثار به صورت رایگان در وبسایت جهان آرمانی در اختیار شما دوستان هست.
میتونید با مراجعه به وبسایت این آثار رو به صورت رایگان دریافت کنید و اگر دوست داشتید این صدای تغییر شنیده بشه و این راه ادامه پیدا کنه اون رو با دیگران هم به اشتراک بذارید.
ممنون که همراه من بودید.
من نیما شهسواری و این برنامه به نام جان در پناه آزادی.
قسمت 5
سلام دوستان من نیما شهسواری و این برنامه به نام جان است با شما هستم.
این قسمت پنجم از ویژه برنامه نقد لیبرالیسم و کمونیسم هست و ما قراره توی این قسمت در باب اخلاق و فلسفه صحبت بکنیم.
ممنون که همراه من هستید.
خب دوستان توی این ویژه برنامه مشخص ما سعی کردیم در باب لیبرالیسم و کمونیسم صحبت بکنیم.
نقاط اشتراکشون نقدهایی که نسبت بهشون وجود داره رو بگیم و مبنای کلی ما پیرامون آزادی و برابری بود.
این دو نگاه مشخصی که در دل خود با باور داشتن نصفه و نیمه به یکی از این معانی دیگری رو قربانی کردن.
یعنی اگر نظام سرمایه داری پیرامون آزادی صحبت کرده، هر چند که آزادی رو بیمعنا کرده، آزادی رو از اون حیطه انتفاع خود خارج کرده، اما در عین حال و به فراخور او برابری رو قربانی کرد هزینه کرده.
در راستای این آزادی نصفه و نیمه در باب کمونیسم هم شرایط به همین شکل هست.
یعنی اونها برابری رو معیار قرار دادند.
برابری از بین رفته و بی معنا که در نهایت با قربانی کردن آزادی قرار بر این بوده که اون رو میدان دار بکنند و ما سعی کردیم با این مبنای مشخص مفاهیم مشخص و معتبری که برای ما ارزش بالایی داره یعنی آزادی و برابری که توامان با هم معنا میشن.
این ویژه برنامه رو تدارک ببینیم تا بیشتر در باب این مفاهیم صحبت کنیم و در کنارش در باب لیبرالیسم و کمونیسم هم صحبت کنیم.
و اما در این قسمت مشخص هم قرار هست که در باب اخلاق و فلسفه و نقد اخلاق و فلسفه در این دو نگاه صحبت بکنیم.
موجز و مختصر.
در باب عناوینی که به ذهنمون میرسه و حالا شاید در آتی بیشتر و بیشتر در باب هر کدوم از این مفاهیم هم صحبت بشه.
خب اصولا وقتی در باب سرمایه داری و کمونیسم صحبت میکنیم، یکی از مفاهیم مهم تصویر انسان در دل این نگاه ها و این مکتب های فکری مدرن انسانی است.
خب ما صحبت کردیم یکی از اون نقاط قوت قاعدتا این پیشروی بوده.
یعنی وقتی به نقطه ابتدای به وجود اومدن به عنوان مثال سرمایه داری و لیبرالیسم نگاه می کنیم، می دونیم که برگرفته از دوران و عصر روشنگری است و در امتداد اون نگاهی که در رنسانس اتفاق افتاد و اصولا این ها پله هایی برای بالا رفتن انسان ها و زندگی بهتر انسان ها بود.
گفتیم که قاعدتا اومانیسم و نگاه های انسانگرایانه به نوعی نزدیکی و قرابت معنایی داره با مفاهیم لیبرالیسم و این ها یکی از اون نقاطی بوده که ما رو ذره ای دور کرده از اون خفقان گسترده و پله های ابتدایی بوده برای زندگی بهتر و بهزیستی جمعی برای تمامی انسان ها.
و خب قاعدتا مفهوم مارکسیسم هم در همین ابتدا برای کرامت بیشتر زندگی انسانی بوده و به واسطه رسیدن به برابری بیشتر بوده.
خب قاعدتا اینها نقاط ابتدایی و چرایی هست که من در قسمت اول و در مقدمه درباره اش صحبت کردم اما در آتی این نگاه ها تغییر می کند.
یعنی شما وقتی با تصویر انسان روبه رو می شوید در آن نقطه ابتدایی قرار هست که این تصویر تعبیری از خدا در آسمان ها بشه.
گفتم در این نگاه انسان گرایانه و کمونیستی که ما می شناسیم و درطول تاریخ هم درباره اش صحبت شده، شما مواجه میشوید با یک خدایی که تاج و تخت ازش گرفته میشه و این تاج و تخت به انسان به عنوان اشرف مخلوقات در همون نگاه الهی و یا انسان با کرامت در این نگاه اومانیستی داده میشه.
حالا این انسان هست که این تاج و تخت رو به سر میذاره اما این انسان دارای طبقات و مرتبتی هست.
یعنی همه انسان ها قرار نیست وارد این دالان بشن.
قرار نیست این تاج رو به سر بزارن.
قرار هست اون انگشت شماران و گلچین شدگانی باشند که این قدرت را در اختیار میگیرند.
در این تصویر ارائه شده در.
خب قاعدتا سرمایه داری کسی که سرمایه بیشتری داره وارد این دالان میشه وارد این قبیله میشه و مبدل به خدا میشه و حالا شما مواجه میشید با این تصویر ارائه شده از انسان در دل این انسان گرایی که از او معنای راستین و حقیقی که در نهایت بخواد ما رو به برابری برسونه تهی و بی معنا میشه، در نهایت داره دوباره طبقات بیشتری رو میسازه و حالا به جای خدا قرار هست که اون انسان قدرتمند قرار بگیره و اون انسان مثلا سفیدپوست مرد مختص به جامعه اروپایی قرار هست بیاد و درجایگاه خدا بنشینه و خارج از این در کنار این معنا ما مواجه میشیم از این انسان عامی و انسانی که به عنوان انسان معمول هست و خارج از این انتخابات هست، قرار هست که مبدل به ابزاری برای پیشرفت همون خدایگان بشه.
یعنی در نهایت شما مواجه میشید با یک ابزار برای دیگران، انسان و جایگاه انسان تعریف شده.
در دل این نگاه، سرمایه داری قرار است که او را مبدل به ابزاری بکند.
حالا قرار هست که این ابزار به واسطه نیاز دیگران معنا پیدا بکند و به ثروت برسد یا نرسد.
اصولا وقتی مواجه میشوید با همین فلسفه ای که ما تحت عنوان بازار آزاد میشناسیم هم قاعده همین شکلی است.
یعنی شما اگر مواجه میشوید با انسان هایی که دارای قیمت میشوند.
وقتی شما در یک جامعه سرمایه داری مثلا به یک موضوع مشخص نگاه میکنید، مثلا به انباشت ثروت در اختیار یک فرد نگاه میکنید، به جواهراتی نگاه میکنید، به ثروت انباشته شده، به ماشین، به خونه، به همه این عواملی که ساخته شده در دل این نگاه های سرمایه داری است.
حالا میتوانید خیلی ساده آن را با انسان ها مقایسه بکنید و ببینید که چقدر جان انسان ها بی ارزش است.
به فراخور آن جان تمام جانداران هم بی ارزش است و این بی معنا شدن انسان در دل این نگاه سرمایه داری است.
وقتی از این هم بگذرید و وارد اون نگاه کمونیستی بشید.
داستان به همین شکل است.
اون ها هم قرار است که انسان را مبدل به ابزاری بکنند برای پیشرفت. برای مقابله.
برای اینکه در این جنگ ساخته شده و در این دوقطبی به آن نوک پیکان برسند.
قرار هست بیشتر تولید بکنند.
قرار است کار را مقدس بشمارند و در دل این کار خود را غرق بکنند و خفه بکنند.
حالا انسانی است که دوباره مبدل به ابزار شده.
حالا این انسان در دل نگاه کاپیتالیستی و یا در دل نگاه سوسیالیستی.
در هر دوی این نگاه ها در نهایت قرار هست مبدل به ابزاری برای پیشرفت و توسعه بشه یا پیشرفت و توسعه فردی یا جمعی.
حالا هر چقدر این ها دارای اشکال هست، موضوع بحث ما نیست.
اینکه آیا واقعا اون ها به فکر پیشرفت جمعی هستند یا نه، موضوع بحث ما نیست.
در نهایت این ابزار شدن انسان و مبدل شدن به راهی برای رسیدن به هدف هست که موضوع بحث ما هست.
فارغ از این شما رو به رو میشید با تصویری از انسانی که انگاری که هیچ خودمختاری ندارد و ساخته ی تاریخ است، اصولا قرار است که تاریخ به او رنگ و بویی بدهد.
حرکت او را به پیش ببرد.
اصولا عاملیت قرار است که از انسان ها گرفته بشه.
دیگه عاملیتی نخواهند داشت.
چه در اون نگاه کاپیتالیستی و سرمایه داری که انسان مبدل به ابزار برای ساخت ثروت شده و تنها اون جماعت خدا تصویر شده هستند و نزدیک و مقربان او سرمایه داران و اون قبیله حاکم هستند که شاید جایگاهی داشته باشند و اصولا دیگران تنها و تنها ابزار و وسیله هستند و چه در نگاه کمونیستی هم داستان به همین شکل هست.
اصولا دیگه عاملیتی برای این ها تعبیر و تصور نمیشه.
اگر هم عاملیتی تصویر شد تا زمان انقلاب بود.
بعد از انقلابی که اتفاق می افته.
حالا هر کسی که عاملیتی برای خودش تعبیر کنه مبدل به ضد انقلاب و جاسوس و خیانت کار میشه و محکوم به مرگ هم خواهد شد.
ما وقتی به تصویر انسان در دل این نگاه نزدیک میشویم، در نهایت به یک نقطه مشخص میرسیم که انسان دیگر معنایی تحت عنوان انسان نخواهد داشت.
تنها مبدل به ابزاری خواهد شد برای پیشبرد اهداف جمعی و یا فردی.
اما فارغ از آن دو مسئله مهم یعنی آزادی و برابری که در دل این دو نگاه وجود دارد، موضوع مهم ماست.
وقتی ما در باب مثلا آزادی صحبت میکنیم، در دل نگاه سرمایه داری و لیبرالیسم مواجه میشویم با این آزادی که مدام داره شعار داده میشه، مدام داره دربارهش صحبت میشه.
اما پرسش مهم و اصلی این هست که آزادی به چه قیمت قرار هست که این آزادی رو به چه قیمتی به دست بیاریم؟
ما بارها در باب آزادی صحبت کردیم که آزادی به دور از مفهوم برابری معنایی نخواهد داشت.
اینجا این آزادی به دست اومده به قیمت و هزینه اسارت دیگران معنا خواهد شد.
یعنی شما تصویری را در نظر بگیرید که اگر قرار بر این نباشد که ما به برابری اعتقاد داشته باشیم و در راستای این برابری، منع آزار را به عنوان قاعده و قانون آزادی بپذیریم، دیگر چه کسی قرار است آزاد باشد؟
قاعدتا تنها کسانی آزاد خواهند بود که قدرت بیشتری داشته باشند که ثروت بیشتری داشته باشند.
تنها آزادی برای آنهاست.
و حالا وقتی شما مواجه میشوید با این نگاه ساخته شده در دل سرمایه داری هم ما را به همین سمت و سو میبرد که آزادی به قیمت از میان بردن آزادی دیگران هست.
این آزادی های فردی که مدام دارد گفته میشود به قیمت این هست که یک جماعتی در اسارت باشند و جماعت کارگری باشند که به واسطه اسارت خودشان آزادی را برای دیگران بسازند، به واسطه فقر خودشان ثروت برای دیگران بسازند و این همان نقطه تلاقی است که میتواند آزادی را بیمعنا بکند.
میتواند آزادی را مبدل به یک دیو چند سر بکن.
اگر برابری میداندار نباشد.
و حالا وقتی در باب آزادی صحبت میکنند.
و حالا در دل این نگاه کاپیتالیستی مدام مانور داده میشود پیرامون آزادی.
ما میتوانیم این تصویر را ببینیم که این آزادی تصویر شده هیچ سنخیتی با آزادی و معنای حقیقی آزادی ندارد.
و این آزادی اصولا به قیمت اسارت دیگران معنا میشود.
این ثروت به واسطه فقر دیگران معنا میشود.
و اینگونه هست که آزادی لگدمال میشود.
آزادی به قیمت نابودی دیگران در بین هست.
وقتی هم نزدیک به نگاه کمونیست ها و این نگاه چپی ها هم میشوید باز برابری میدان دار میشود.
اما به چه قیمتی؟
این برابری قرار هست به چه قیمت وارد این چرخه و زندگی و زیست جمعی مردمان بشود؟
قرار هست به قیمت از میان بردن تمام آزادی ها، سر سپردن در برابر حکومت مستبد و دولت تمامیت خواه در برابر خدایان، فرمانبردار بودن و اطاعت گری در برابر سر خم کردن در برابر سرکوب ها و خفقان ها و سانسور ها.
پروپاگاندا ها قرار است مردمانی باشند فرمانبردار طاعت گر تا در نهایت بتوانند برابری را بدست بیاورند.
برابری که هیچ معنا و سنخیتی با خود برابری هم ندارد.
برابری ای که قرار هست همگان را یکسان و به یک چشم ببیند نه در راستای حقوق، نه در راستای رسیدن به ثروت، نه در راستای توزیع عادلانه ثروت، نه در راستای در امان بودن، نه در راستای منع آزار همگان، بلکه در راستای یکسانی احمقانه و حماقت آلود که هیچ سنخیتی با واقعیت ندارد.
یعنی شما در هیچ جای جهان نمی توانید همگان را یکسان ببینید.
نه انسان را با حیوان یکسان ببینید نه خود انسان را با انسان، نه یک بچه پنج ساله را با یک مرد شصت ساله، با یک زن سی ساله.
اینها هیچ کدام با هم یکسان نیستند.
برابر هستند اما یکسان نیستند.
و حالا شما مواجه می شوید در دل این نگاه ابلهانه ای که پیرامون برابری شکل گرفته در نگاه های چپی اصولا صحبت از یکسانی میکنند و نه برابری.
و این یکسانی تعبیر شده را هم به قیمت و هزینه تمام آزادی ها دارن ارائه میدن.
قرار هست که آزادی رو از بین ببرند و سلاخی بکنند و به قربانگاه ببرند تا همه یکسان بشن.
یه یکسانی که همه چیز رو هم از میان خواهد برد.
اصولا به وجود آمدن این حکومت های کمونیستی بر همین پایه هست.
بر پایه ی به وجود آوردن یک پایه ی ننگین و مستبدانه برای یک دولت تمامیت خواه تا همه چیز رو در اختیار بگیره و به فراخور از میان بردن آزادی مردم و جمعیت مردم، حالا به اون ها یه تحفه ای از برابری بده.
برابری که هیچ سنخیتی هم برابری نداره.
ما وقتی ریز میشیم و از نزدیک به تصاویر ارائه شده در طول تاریخ از حکومت های سرمایه داری و کمونیسم رو به رو میشیم، میدونیم که این ها قرار بر یک چیز دارند یا قرار هست عدالت را بدون آزادی بدن یا قرار هست آزادی بدون عدالت بدن.
هر چند که خود عدالت و آزادی تعریف شده در دل آن ها هم هیچ سنخیتی با آن مفهوم و معنای واقعی ندارد، اما باز هم قرار است که در ازاء قربانی کردن و هزینه کردن، یکی از دو دیگری را میداندار بکنند و این نقطه ی افراطی است که ما را از معنای واقعی و حقیقی دور می کند.
این آن نقطه ای است که ما را در این منجلاب و مرداب غرق می کند و فردای نامشخصی را هم برای ما به وجود می آورد.
ما نیاز به همپوشانی این دو معنا داریم که اصولا این دو معنا بی هم معنایی نخواهند داشت.
ما در باب این نگاه مطلقی که وجود دارد در دل، اخلاق، در دل حقیقت و حقیقت گرایی در هر دو این دو نظام ها هم رو به رو هستیم.
اصولا این نگاه در نهایت به نقطه ای از افراط و تفریط خود خواهد رسید که هیچ نگاهی را قبول نخواهد کرد.
هیچ انتقاد و هیچ پرسشی رو قبول نخواهد کرد.
حقیقت مطلق رو برای خود خواهد دید.
اخلاق مطلق رو در خود خواهد دید.
یعنی شما نه تنها در نگاه کمونیسم یا سرمایه داری که در تمام نگاه های انسانی با این موضوع روبرو میشوید.
حقیقت تمام آن چیزیست که نزد منه همه دیگران باطل هستند.
همون چیزی که در اسلام وجود داره در دل کمونیست هم وجود داره.
در دل نظام های لیبرالیستی هم وجود همه اینها دارن دم از یک موضوع مشخص میزنن و اون هم تمام حقیقت برای ماست.
تمام اخلاق و اخلاق مطلق برای ماست.
حال با اینکه مثلا در همون نظام سرمایه داری دارای اینگونه حقوق دیگران و عدالت و برابری پایمال میشه و حتی حاضر به گوش سپردن به این انتقاد ها و تغییرات هم نیستند چرا که باور آوردن به این ها هیچ جایگاهی برای اون نگاه نسبی گرایانه وجود نداره.
در دل هر دوی این حکومت ها ما با یک مفهوم مشخص روبه رو هستیم که هدف وسیله رو توجیه میکنه.
شما وقتی به این جمله کلیشه ای می رسید که بار ها و بار ها هم شنیدید، حالا می تونید معنای حقیقی و حقه ی اون رو در همین دو نگاه ببینید.
یعنی اگر شما روبرو میشید با یک حکومت سرمایه داری، حالا به واسطه بازار حاضر هست که هر کاری انجام بده حاضره برای رسیدن به هدف هر وسیله ای رو هم توجیه کنه.
حاضره از گرسنگی به بیشماران بده اما به اون خواسته ای که داره برسه.
حاضر هست تمام گندم ها و برنج ها و آسیاب ها رو از بین ببره و آتش بزنه.
برای اینکه یک قیمتی که خودش می خواد و بازار قاعدتا به وجود خواهد آورد تعیین بکنه.
یعنی شما با این شکل افسار گسیخته هم روبرو میشید؟
اگر از سوی دیگری مواجه میشید با حکومت های کمونیستی، حالا این حکومت های کمونیستی حاضرند هر کاری و هر فضاحتی به بار بیارند.
حاضرند هر گونه وحشیگری رو به وجود بیاورند و سرکوبی را هم میدان دار بکنند تا حرف خودشان به کرسی بنشیند تا هدف غایی خودشان میدان دار باشد.
حاضرند همگان را از زیر تیغ بگذرانند.
همتای چیزی که گذراندند حاضرند به واسطه آن اعتقادات احمقانه ای که دارند با آن اقتصاد دستوری که بوجود آوردند باعث کشتار حتی میلیون ها نفر بشوند و قحطی را در کشور پایدار بکنند.
همتای چیزی که در چین یا روسیه اتفاق افتاد اما باز هم حاضر نیستند که این مشکلات را قبول کنند و حاضر نیستند که برای رسیدن به این هدف راه و وسیله درستی را انتخاب بکنند، حاضرند دست به گریبان هر وسیله ای بشوند، دستشون رو به هر راهی دراز بکنند، حتی کشتار، حتی خشونت، حتی اختناق، حتی سرکوب، حتی پاکسازی و هر رفتار شنیع دیگری در دولت های لیبرالیستی هم به همین شکل.
حالا این که شاید اونها در بوق و کرنا های بیشتری می کنند یا بیشتر موفق به لاپوشانی میشن، تفاوت میان هر دوی این نگاه ها در همین است که تا چه اندازه قدرت این لاپوشانی را داشته باشند و یا نداشته باشند.
تا چه اندازه در بوق و کرنا در موردش صحبت بکنند و یا سکوت بکنند.
اما نقطه اشتراک هر دوی این نگاه ها همین موضوعی است که هدف وسیله را توجیه می کند و اصولا برای این جماعت فقط و فقط هدف مهم است و هر وسیله ای هم در برابرشان قرار خواهد گرفت.
در این دو نگاه ما مواجه می شویم با یک دوگانگی احمقانه ای به وجود آمده در راستای اینکه فرد علیه جامعه قرار می گیرد و یا جامعه علیه فرد حاضر به این نزدیکی و قرابت این دو معنا با هم نیستند.
یعنی شما هیچوقت مواجه نمیشید با این مفهومی که به هم گره خورده.
ما زندگی جمعی می کنیم اما فردیت خودمان را هم قبول می کنیم و باید به فردیت خود هم احترام بزارید.
اما همواره در دو هر دوی این نگاه ها این دو موضوع در برابر هم قرار می گیرند.
همتای چیزی که ما مصداق آزادی و برابری دربارش صحبت کردیم، همان گونه که این جماعت در باب آزادی و برابری صحبت می کنند و اصولا یکی را به قربانگاه برای دیگری می برند.
در راستای این مفهوم هم داستان به همین شکل هست یا فرد بر علیه جامعه قرار میگیرد و یا جامعه برعلیه فرد هست.
خب ما یک فردی را می بینیم که همه چیز این جامعه داره فداش میشه در دل نگاه های سرمایه داری و اصولا انگار جماعتی اسیر و عبد و بنده هستند برای اینکه این فردیت او حفظ بشه و به همه آمال و آرزوهایش برسه و یا در برابرش.
در نگاه های کمونیستی قرار بر این هست که یک جامعه به یک سودایی برسد و تمام فردیت اون ها زیر پا گذاشته بشه.
تمام آزادی ها، قدرت انتخاب ها، تغیر دادن ها، همه این ها زیر پا گذاشته بشه به واسطه مثلا زندگی بهتر جمعی.
خب قاعدتا تشکیک در باب اصل این موضوعات هم وجود داره اما فارق از این تشکیک در این اصل ما مواجه میشیم با این اصل به وجود آمده یعنی از میان بردن فردیت در جامعه کمونیستی و یا بالعکس از زیر پا گذاشتن تمام نگاه های اجتماعی و پیشرفت های اجتماعی زیر پا و قربانی کردن در برابر فردیت آن هم یک جماعت مشخص.
پس از ما با این دوگانه و تناقض هم روبرو هستیم.
در دل این نگاه های به وجود آمده در نهایت ما مواجه میشویم با یک ایدئولوژی قدرتمند که مبدل به یک دین میشود خودش را حقیقت محض می داند و در پی از بین بردن و حذف شک است و اصولا حذف کردن شک و احساس، پرسشگری و انتقاد.
در نهایت ما را به یک نقطه می رساند.
پایان فلسفه است.
اصولا فلسفه و فلسفیدن در یک داستان قرار است که به وجود بیاید و آن هم تشکیک کردن است.
پرسش کردن هست.
کلیت فلسفه یعنی پرسش کردن و حالا ما وقتی داریم در باب یک نگرش صحبت می کنیم که در نهایت حقیقت را برای خود می داند و به هیچ گونه به این شک باور ندارد، به نقطه ای خواهد رسید که تمام شک ها را از بین ببرد و خود را مبدل به یک ایمان بکند.
و حالا این ایمان چشم و گوش بسته ما را به نقطه ای می رساند که دیگر فلسفه ای بر جا نخواهد بود.
همتای چیزی که در تمام این نگاه ها هم به وجود آمده و اصولا دیگر جایی برای فکر کردن، اندیشیدن و انتقاد کردن باقی نخواهد بود.
قاعدتا این ایدئولوژی های به وجود آمده چه در دل سرمایه داری و چه در دل کمونیسم ما را به نقطه ای رسانده از این افراط و این افراطی که در نهایت حقیقت را برای خود می داند و با حذف تمام شک ها، پرسش ها، پایان فلسفه را نوید پایان فلسفه هم به مفهوم از میان رفتن اخلاق و از میان رفتن پرسش هایی پیرامون مباحث اخلاقی است.
اگر شما در جهان سرمایه داری رو به رو می شوید، با یک جماعتی که تمام ثروت دیگران رو برای خود کرده اند و دارند خون مردم رو می مکند و درون شیشه ها می کنند با عرق جبین آنها به تمام ثروت ها رسیدند و آنها در فقر و بدبختی هستند.
به واسطه این پایان فلسفیدن است که دیگر پرسشی به وجود نمی آید.
دیگر پرسش های اخلاقی مطرح نمی شود و ما به نقطه ای نمی رسیم برای تغییر دادن.
در صورتی که می توانیم این تصویر واضح را در برابر ببینیم و به آن ایمان داشته باشیم و گواه بدهیم که این زیست جمعی و این دو نگاه زندگی در اسارت را برای مردمان پدید آورده، زندگی با از میان بردن برابری ها را به وجود آورد و در نهایت هر دو انسان ها را مبدل به ابزار هایی کردند برای پیشرفت.
خب قاعدتا در باب این دو نگاه و نقد اخلاقی و فلسفی آن ها میشه ساعت ها صحبت کرد.
اما من سعی کردم موجز صحبت کنم تا در نهایت به قسمت انتهایی برسیم و در باب گزینه جایگزین صحبت کنیم.
قاعدتا در باب لیبرالیسم و کمونیسم.
در باب مصادیق و اتفاقاتش میشه ساعتها صحبت کرد.
در اتریش شاید در باب این مسائل هم صحبت کردیم اما به اندازه کافی تو این قسمت های ارائه شده سعی کردیم در باب این کلیت و این معنای کلی و این موضوع مهم آزادی و برابری و تعابیر و تفاسیری که در این دو نگاه وجود داره صحبت کن.
در این انتهای برنامه دوست دارم باهاتون مطرح کنم که اگر دوست دارید این صدا شنیده بشه این راه تغییر شکل بگیره میتونید آثار من رو با دیگران به اشتراک بذارید.
منظور از آثار هم خلاصه به برنامه ای به نام جان نمیشه.
من پیش از اینکه بخوام برنامه ای به نام جان رو ضبط و منتشر کنم، آرا و افکار و عقاید ام رو تحت عناوین کتابهایی به رشته تحریر در آورد.
تمامی این آثار به صورت رایگان در وبسایت جهان آرمانی در اختیار شما دوستان هست.
میتونید با مراجعه به وبسایت این آثار رو به صورت رایگان دریافت کنید و اگر دوست داشتید این صداهای تغییر شکل بگیره و این راه ادامه پیدا کنه اون رو با دیگران هم به اشتراک بگذارید.
ممنون که همراه من بودید.
من نیما شهسواری و این برنامه بنام جان بود.
در پناه آزادی.
قسمت 6
سلام دوستان من نیما شهسواری و این برنامه به نام جان است با شماست.
این قسمت ششم از ویژه برنامه نقد لیبرالیسم و کمونیسم است و ما قراره توی این قسمت در باب پیوند آزادی و برابری صحبت بکنیم.
ممنون که همراه من هستید.
خب دوستان توی این ویژه برنامه مشخص ما سعی کردیم که نقد هایی رو پیرامون کمونیسم و لیبرالیسم داشته باشیم.
این دو نگاه مشخص در جهان مدرن که یک دوقطبی رو به وجود آورده اند و زندگی ما رو تحت تاثیر قرار دادند و اصولا جهان مدرن با این دو نگاه گره خورده و عجین شده.
این دو نگاه اقتصادی که به ذات شاید نگاه های اقتصادی باشه اما در نهایت تمام نوع زندگی ما و تمام المان های زندگی ما رو تحت تاثیر خودش قرار داده.
سعی کردیم در باب این دو موضوع صحبت کنیم و موضوع اصلی که در دل آن ها وجود داشته هم قاعدتا مسئله آزادی و برابری بوده.
آزادی و برابری که هر کدام از این ها یکی از این عناوین را به اختیار خود گرفته اند، به زندان و حصر خود درآورده اند و در نهایت با قربانی کردن دیگری سعی کرده اند یکی را هر چند نصفه و نیمه و پر از تناقض و به دور از واقعیت میداندار کنند.
و ما سعی کردیم بیش تر در باب آزادی و برابری نهفته در این مباحث صحبت بکنیم.
در باب لطمه ها و معایبی که هر کدام از این دو نگاه داشته اند.
در باب اخلاق و فلسفه، در باب مقدمه و در نهایت در باب این موضوعات صحبت بکنیم.
در این قسمت انتهایی هم سعی می کنیم که یک راهکار سوم و به نوعی یک نگاه تازه ای را ارائه بدهیم که پیوند آزادی و برابری و در کنار هم بودنش هست.
یعنی ما گفتیم که اصولا چه نگاه لیبرالیسم و سرمایه داری و چه نگاه کمونیستی.
خب یک نقطه عطفی بوده، یک پله ای بوده برای ترقی و پیشرفت جامعه انسانی و زندگی جمعی ما.
اما اون نقطه ای ما رو دور کرده که خط بطلانی کشیده و اجازه نداده تا ادامه پیدا بکنه.
این طریقت در راه خودش ادامه پیدا بکنه.
اون جایی که ما دچار این افراط شدیم دچار این نگاه های متعصبانه شدیم و این ایستایی رو در برابر دیدیم.
اونجا اون خط بطلانی بوده که ما رو از پیشرفت و توسعه در برابر اون ایستادگی کرده.
نه پیشرفتی که در دل این دو معنا و این دو نگاه تصویرشده نه اون پیشرفتی که در پی ساختن هست در پی رقابت است.
پیشرفت در بهزیستی و زندگی بهتر و جمعی همه جان ها نه فقط انسان ها.
حالا با توجه به نگاه هایی که در این نگاه وجود داره همون انسان ها هم ما شاهدش نبودیم و حالا قصد داریم که در باب این مسأله صحبت بکنیم.
نکته مهم و اساسی این هستش که ما در دل دنیای خودمون نه به این جهان نیاز داریم و نه به اون جهان، نه به جهان تصویر شده توسط لیبرالیسم نیاز داریم و نه به اون جهانی که کمونیست ها دارن تصویر میکنن.
به هیچ کدوم از این دو نگاه به صورت مجزا نیاز نداریم بلکه به اشتراک و در کنار هم بودن این نگاها نیاز داریم.
ما نیاز داریم تا این دو نگاه تجمیع بشن و با هم همبسته بشن.
وابستگی میان این دو در نهایت ما رو به نقطه ای برسونه تا جهان بهتری رو بوجود بیاریم.
نه وابسته به آن باشیم نه وابسته به ای.
چرا که هر کدوم از این ها قرار هست که یکی از این دو عنوان مهم و اساسی که بی هم معنایی ندارند رو از میان ببرند.
اگر شما به سمت و سوی نگاه های سرمایه داری میل داشته باشید، فارق از اینکه خود دچار اون قبیله باشید که قاعدتا به واسطه قرابت و سود و منفعتی که می برید اون نظام و اون نگاه رو می پسندید.
اما اگر دور از اون دایره باشید قاعدتا می دونید که اون ها قرار هست که برابری رو سلاخی بکنند، اون هم در برابر آزادی که هیچ معنایی نخواهد داشت.
و ما می دونیم که آزادی و برابری در کنار هم معنا خواهد شد و قاعدتا بلعکس هم در دل نگاه های کمونیستی هم به همین شکل هست.
پس ما باید نقطه ابتدایی رو در دل این بحث با این آغاز بکنیم که ما نه به این و نه به آن به هیچ کدوم از این دو نیازی نداریم.
جهان دیگری لازم هست که در دل اون با ادغام این دو نگاه و با اشتراکات این دو نگاه و در عین حال با پیش رفتن و با پرسشگری در دل اون جهان تازه ای رو تصویر کنیم.
ما نیاز به یک تجربه میانه داریم.
تجربه های میانه ای که در همین جهان امروزی هم اتفاق افتاده.
یعنی شما وقتی به دور و اطراف خود نگاه می کنید به جهانی که امروز ساخته شده به عنوان مثال اون چیزی که تحت عنوان سوسیال دموکراسی ما میشناسیم یک نگاه معقول از این دو نگاه در کنار هم است.
سوسیال دموکراسی که قرار هست نه آزادی رو آنگونه لگدمال بکنه در ازای برابری و نه قرار هست که برابری رو به سلاخ خانه ببره برای رسیدن به آزادی قرار هست در همون دموکراسی تعبیر شده و تصویر شده حالا پا به میدان بذاره و برابری و رفاه جمعی و بهزیستی رو هم در خودش به وجود بیاره و حالا زندگی بهتر جمعی رو پدید بیاره.
کاری که در این جوامع سوسیالیستی سعی در انجامشون هست.
سوسیال دموکراسی که امروز ما میتونیم نمونه هاش رو ببینیم.
در کشورهای حوزه اسکاندیناوی میتونیم اشکالی از اون رو ببینیم.
قاعدتا میشه نقدهای بسیاری بهش کرد و اصولا ما با همین نگاه منتقدانه و پرسشگر هست که میل به پیش رفتن داریم، میل به تغییر داریم و اصولا باید این نگاه را در وجود خود هم پاس بداریم و اصولا به دنبال راه و طریقتی باشیم تا با همین نقدها به فردای بهتری برسیم.
اما با توجه به چیزی که امروز در جهان وجود دارد، ما میتوانیم به نقطهای برسیم که قاعدتا نه آن نگاه متعصبانه در دل لیبرالیسم و نه آن نگاه متعصبانه در دل کمونیسم راهگشای ما نیست و ما نیاز به یک حد تعادل و یک تجربه میانهای داریم که قاعدتا سوسیال دموکراسی و یا حتی آنارشیست های مشارکتی که در جهان وجود دارد و قاعدتا اشکال کمتر نظام مندی هست هم می تواند راهگشای ما باشد.
قاعدتا ما میتوانیم با نگاه به این تجربه ها ببینیم که بله با میل به برابری و در عین حال با میل به آزادی و پیوند این دو در کنار هم میتوانیم جامعه بهتری بسازیم.
میتوانیم جامعه ای به دور از تمامی معایب بسازیم.
جامعهای که اینگونه دچار فروپاشی ها نشود.
این گونه تفاوت های طبقاتی در دلش بیداد نکند و این گونه مردمان را خسته از دنیا نکند.
این گونه مفهوم انسان و جان را بی معنا نکند.
مبدل به ابزار نکند، همه چیز را در رقابت و پیشرفت ها تعبیر و تفسیر نکند.
ما نیاز داریم تا یک نگاه تازه ای را داشته باشیم.
ما قاعدتا نیاز داریم تا یک بازتعریف دوباره ای نسبت به آزادی داشته باشیم.
خیلی فراتر از فردگرایی.
ما نیاز داریم تا عمیق تر از این نوع نگاه یک آزادی دوباره ای را تصویر کنیم.
آزادی ای که در دل خودش قاعدتا باید آزار نرساندن به دیگران، دیگرانی به وسعت تمام جان ها در جهان و فریاد برابری در دل آزادی را نوید بدهیم.
ما نیاز داریم تا این آزادی را دوباره بازتعریف کنیم و فراتر از مرزهای فردگرایی و قدرت پرستی بشویم و آزادی را تنها در اختیار کسانی که قدرت بیشتری دارند قرار ندهیم.
ما قرار هست که این بار آزادی را دوباره تعریف کنیم و در دل این تعریف دوباره خود همگان را آزاد تصویر کنیم.
همگانی به وسعت تمام جان ها.
نه فقط انسان ها، نه فقط یک نژاد از انسان ها، نه فقط یک جنسیت از انسان ها، بلکه تمام جان ها، همه جان های جهان چه انسان، چه حیوان و چه گیاه.
حالا با این بازتعریف دوباره از آزادی می توانیم وارد یک میدان برای تغییر دادن بشویم.
دیگر در دل این آزادی تعریف شده شما مواجه نمی شوید با این شکل زننده از آزادی های فردی که بیانگر خودخواهی است، بیانگر قدرت پرستی است.
بیانگر از میان بردن برابری و آزادی در امتداد هم هست چرا که می دانیم این آزادی بدون برابری معنا نخواهد داشت چرا که میدانیم این آزادی و برابری در پیوند با هم معنا میشوند. میشوند.
اگر ما دنیایی را تصور کنیم که در دل آن به آزار نرساندن دیگران و وسعت برابری در دل آن باوری نداشته باشیم.
هر کسی که زور بیشتری داشته باشد، آزادی بیشتری هم خواهد داشت اما به قیمت و هزینه اسارت دیگران.
همتای چیزی که در جمهوری اسلامی وجود دارد در این حکومت های کمونیستی هم وجود داشته و در دل حکومت های سرمایه داری هم وجود دارد.
آزادی فردی جماعتی در ازای اسارت بیشمار آدم ثروت برای جماعتی در ازای فقر بیشمار هزینه میشود دیگران تا این جماعت قدرتمند به آن آرزوها و خواسته هایشان برسند.
آرزو های این جماعت کشته میشود تا آنها آرزومند شوند و یا آرزوهایشان برآورده شود.
پس ما نیاز داریم با این بازتعریف دوباره یک آزادی دوباره ای را معنا کنیم که فراتر از فردیت است و در دل جامعه و در دل برابری معنا می شود و عمیق تر از آن چیزیست که در دل این نگاه های آلوده تصویر شده.
ما نیاز داریم تا عدالت را اینبار به دور از اجبار و به دور از اکراه تصویر بکنیم.
ما نیاز داریم تا برابری را دوباره و دوباره تعریف بکنیم.
برابری ای که در دل خود هیچ مرزی نداشته باشد.
برابری ای که قرار بر این نداشته باشد تا همه را یکسان تصویر بکند، بلکه در حقوق قرار است که برابری را بوجود بیاورد.
ما قرار نیست که در برابر تفاوت ها بایستیم و بگوییم که همه یکسان هستیم.
نه، قاعدتا زن و مرد با هم فرق میکنند.
قاعدتا از همه نظر با هم متفاوت هستند و به فراخور این تفاوت حتی نیاز دارند که قواعد متفاوتی هم داشته باشند.
ما وقتی در باب برابری جان صحبت میکنیم یعنی تمام جان های جهان مستحق زیستن هستند، نباید بهشون آزاری رسونده بشه و هر جا نقطه ای این آزار به وجود بیاید آنجا نقطه ای است که آزادی از میان رفته.
آزادی بی معنا شده.
پس ما نیاز داریم با این بازتعریف های دوباره دوباره همه چیز را معنا بکنیم.
ما نیاز داریم تا این عدالت رو، این برابری را دوباره معنا بکنیم، نه در دل یک ثانیه، بلکه در دل حقوق برابر.
در دل آزادی برابر. در دل. فردای برابر.
در دل ثروت.
به مساوات تقسیم شده در ازای کار برابر.
ما قرار است که این برابری را دوباره تعریف کنیم و به دور از اجبار، به دور از از میان بردن آزادی ها.
قرار نیست که آزادی را قربانی بکنیم برای رسیدن به برابری.
چرا که اصولا این دو در کنار هم معنا پیدا می کنند و در نهایت فرزند خلف این دو آرامش و بهزیستی هست.
هر جایی که ما شاهد این همزیستی مسالمت آمیز میان آزادی و برابری باشیم هست که میتوانیم آسایش و آرامش را ببینیم و بهزیستی را ببینیم و زندگی بهتر را ببینیم.
و تمام هدف غایی ما در جهان هم رسیدن به همین بهزیستی نه فقط برای انسان و گونه خاصی از انسان ها و نژاد خاص و جنسیت خاص، بلکه برای تمام موجودات زنده هست.
تمام جانداران تا بتوانند در آزادی و عدالت و برابری زندگی کنند.
ما قاعدتا نیاز به اخلاق همکاری داریم و نه رقابت.
یعنی ما وقتی داریم در باب این جهان ساخته شده نگاه میکنیم و می بینیمش.
میدانیم که همه چیز این دنیا رقابت است چه در جهان کمونیستی و چه در جهان سرمایه داری.
جهان سرمایه داری مدام داره در اشکال مختلف و به ابنای مختلفی به تمام انسان ها نوید این رو میده که برای رسیدن باید وارد این چرخه ی رقابت بشن.
رقابتی که قرار هست دیگران رو از میدان به در کنه قرار هست که پا بر گرده ی دیگران بر کول های دیگران بگذارند تا به اون نقطه ی قله ها برسند.
دائما در حال نابود کردن زندگی دیگران برای رسیدن به آزادی های خود هستند برای رسیدن به ثروت و قدرت و زندگی بهتر خود هستند.
ما می بینیم که این رقابت در دل همان حکومت های کمونیستی هم شکل می گیرد و چگونه یک داستان بی انتها و یک جهان بی انتها را تصویر می کند تا در دل آن تنها و تنها به پیش برود.
برای فردایی نامشخص در رقابتی بی معنا و همه زندگی و همه آزادی و همه برابری را سلاخی کنند.
از میان ببرند برای فردای نامشخصی که معلوم نیست به کجا خواهند رسید.
ما در دل دنیایی که امروز تا این حد از میان رفتن همکاری را می بینیم و تنها و تنها رقابت است که میدان دار است، قرار است که همکاری و همزیستی را میدان دار کنیم.
قرار است که در دل این برابری تصویری ارائه دهیم تا انسان ها و همه جان ها در کنار هم و با همکاری هم بتوانند زندگی بهتری را داشته باشند.
قرار است که ما تصویر ارائه دهنده نسبت به انقلاب یک انقلاب متفاوت از انقلاب وحشیانه و وحشی خویان باشد، انقلابی در راستای رسیدن به آزادی برای همگان باشد.
قرار است که انسان ها آزادی را خود تعریف کنند.
قرار بر این نیست که من به عنوان یک متکلم الوحده بیایم و آزادی را تعریف کنم و بگویم این آزادی شماست. نه.
قاعدتا انسان ها متکثر هستند و قاعدتا نگاه های متفاوتی دارند.
می تواند آزادی تعریف شده از نگاه آنها معنای اسارت برای من باشد.
یعنی شما تصور کنید من با تمام باورهایم در برابر یک مسلمان، با تمام باورهایش.
خب قاعدتا تمام تصاویر ارائه شده توسط او نسبت به اسلام و آزادی برای من معنای اسارت است و می تواند این موضوع بالعکس هم باشد.
من هر چیزی که به عنوان آزادی می شناسم را او به عنوان اسارت تلقی کند.
اما ما باید یک نقطه داشته باشیم و آن هم قانون و قاعده آزادی و آزار نرساندن به دیگران باشد.
وقتی این قاعده و این چارچوب قبول بشه حالا هر کس می تونه آرزوی خودش رو مبنی بر آزادی بدونه.
و ما نیاز داریم برای رسیدن به دنیایی اینگونه.
و در نهایت انقلابی که در دل اون آرمان ها و ایده ها و آرزوی همگان معنا پیدا بکنه و تعبیر بشه.
ما به دنبال ساختن جهان آرمانی هستیم که در دلش آرمان ها میداندار بشوند، آرزو ها میدان دار بشند.
آزادی با اون قاعده مشخصی که آزادی و برابری رو معنا می کنه، حالا میدان دار جولان دادن نگاه های متفاوت و آرزوهای متفاوت باشه.
ما در نهایت باید به نقطه ای برسیم که این اخلاق همکاری میدان دار بشه و رقابت از میان برداشته بشه و انقلاب ما انقلاب بی کران برای رسیدن همگان به آزادی ها و آرزوها و آرمان های خودش باشه.
ما نیاز داریم در این دنیای تازه تصویر شده از همه قدرت ها استفاده بکنیم.
از فن آوری استفاده بکنیم.
از مشارکت استفاده کنیم و یک باز طراحی دوباره ای نسبت به جامعه داشته باشیم.
ما نیاز نیست که همه دنیای خودمان را در اختیار بازارآزاد بزاریم.
ما قرار نیست که خودمون رو به این قدیسه تازه و این دیو چند سر بفروشیم.
ما قرار هست که از تمام دانش خودمون، از تمام فناوری خودمون، از تمام علوم خودمون استفاده کنیم تا جهان رو جای بهتری بکنه.
موضوع اصلی و نهایی در اون نگاه هست.
نگاهی که به هدف مشخص در برابر وجود داره.
ما قرار بر این داریم تا زندگی بهتر رو نه فقط برای یک دسته و یک قبیله که برای تمام جانداران پدید بیاریم.
پس قاعدتا از تمام ابزارها هم استفاده خواهیم کرد.
برای اینکه این بهزیستی برای همگان تصویر بشه.
پس ما نیاز داریم از تمام قوا استفاده بکنیم، از تمام مشارکت ها و همکاری ها استفاده بکنیم و در کنار هم یک باز طراحی دوباره ای را نسبت به زندگی جمعی داشته باشیم.
با در نظر گرفتن اینکه هر جماعتی میتوانند آزادی خود را تصویر کنند و در دل جهان آرمانی به آن آزادی و رویای خودشان هم برسند.
اما در نهایت قرار بر این است که ما با نگاه خودمان یک تصویر تازه ای نسبت به آزادی و برابری ارائه بدهیم.
وقتی در باب آزادی صحبت میکنیم، مفهوم تمامیت و کلیت این مبناست.
وقتی در باب آزادی صحبت میکنیم، در باب قلمرو آرمانی صحبت میکنیم، در باب جهان آرمانی صحبت میکنیم.
وقتی من در باب قلمروی آرمانی صحبت میکنم، دارم در باب یک نگاه تازه صحبت میکنم که در دلش قرار است که فکر جمعی ما راهگشا باشد.
قرار است که کسی در دل آن قدرت مطلقه ای نداشته باشد.
قرار است که ما دموکراسی را تا جای ممکن مستقیم تر و مستقیم تر بکنیم.
قرار است دموکراسی را به نقطه ای برسانیم که بر اساس تخصص کسانی باشد که آرای خودشان را ارائه بدهند.
قرار بر به وجود آوردن یک هیئتی است برای اداره کردن کشور.
نه اینکه یک قدرت مطلقه ای.
حالا در هر لباسی از رهبر شما در نظر بگیرید تا رییس جمهور بر آن نقطه و آن کرسی بنشیند.
قرار نیست که دوباره یک بالماسکه و تئاتری ساخته بشود و نمایشی ارائه شود برای اینکه قدرتمندان و ثروتمندان دوباره قدرت و ثروت را در اختیار بگیرند.
قرار است که متخصصین به واسطه آرای متخصصین آن هم در یک جمع کثیری در آن نگاهی که دارند و به واسطه آراء تصمیم های درست بگیرند و قرار است ما به نقطه ای برسیم که جامعه را اداره بکنیم با نظارت و با علم و دانشی که در اختیار متخصصین هست، راهکارهای درست و علمی را ارائه بدهیم نه به واسطه باورها و اعتقادات و ایدئولوژی هایی که وجود داره.
اما خب قاعدتا در حوصله این برنامه نمیگنجه که من در باب این مسائل صحبت بکنم.
در کتاب قلمرو آرمانی، در کتاب جهان آرمانی من پیرامون این نگاه ها صحبت کردم.
در ویژه برنامه های آتی به نام جان هم سعی می کنم ویژه برنامه هایی داشته باشم که پیرامون خود، جهان آرمانی و قلمروی آرمانی اما در شکل موجز خود در همین برنامه اشارت من در این مبنا این است که ما باید به اون نقطه ای برسیم که آزادی رو دوباره بازتعریف کنیم، برابری رو دوباره بازتعریف کنیم و با این نگاه های تازه خودمون پیرامون آزادی و رسیدن به برابری، یک جامعه تازه رو پدید بیاریم که در دل همگان در آزادی و برابری زندگی کنند.
شاید مهم ترین و بزرگ ترین کار ما پیش از رسیدن به این تحولات، دعوت به اندیشیدن باشد.
تغییر برای فردا باشد.
به وجود آوردن این احساس پرسشگری و روحیه انتقادی باشد.
ما شاید بزرگ ترین دستاوردی که می توانیم در دنیای حال حاضر داشته باشیم همین بیدارگری انسان ها و به فکر فرو بردن اون ها آنها باشد.
ما نیاز داریم تا مردمان را دعوت به این دو بار فکر کردن بکنیم.
ما نیاز داریم تا آنها در باب تمام باورهای خودشان ریز بشوند و به آن انتقاد داشته باشند.
اصولا ما نیاز داریم تا این شک کردن را در دل آنها بیدار بکنیم.
یکی از اصولی است که فردای روشن را برای ما خواهد ساخت.
ما نیاز داریم تا این بیداری را وارد میدان و جرگه زندگی جمعی انسان بکنیم تا در نهایت فردای روشنی را برای خود و دیگران بسازیم.
قاعدتا گزینه سوم و جایگزینی برای فردای ما در شکل سیاسی، پیوند آزادی و برابری است.
ما نیاز داریم تا از تمام تجارب انسانی استفاده بکنیم و با نگاه منتقدانه و پرسشگر خودمان نقاط مثبت هر کدام از این باورها را بگیریم و در پیوند با هم یک نگاه تازه ای را پدید بیاوریم که پیوند آزادی و برابری را نوید می دهد.
ما نیاز داریم تا با بازتعریف دوباره آزادی و برابری جهان تازه ای را به وجود بیاوریم و با این اخلاق همکاری به جای رقابت با استفاده از تمام ابزارها در راستای رسیدن به جهان آرمانی و قلمروی آرمانی، مردمان را دعوت به اندیشیدن و در نهایت تغییر برای فردا بود.
خب قاعدتا در باب این مسائل میشه ساعتها صحبت کرد و میتونم در باب جهان آرمانی و قلمرو آرمانی و ایده ها و آرمان های خودم صحبت کنم.
در باب آزادی و برابری که بهش باور دارم.
اما خب قاعدتا در باب این مسائل من کتاب های مختلفی نوشتم.
میتونید مراجعه کنید، این کتاب ها رو بخونید، از خود قلمرو آرمانی، جهان آرمانی و یا هر کدوم از آثار من پیرامون همین مفاهیم هست.
چرا که بزرگترین باور من همین پیوند آزادی و برابری است.
نگاه به جهان آرمانی هست.
آزادی همه جانبه هست و تعریف مشخصی که من نسبت به آزادی دارم به نظرم به اندازه کافی در این ویژه برنامه پیرامون لیبرالیسم و کمونیسم صحبت کردیم تا در نهایت باز هم در باب آزادی و برابری صحبت کنیم در آتی.
قاعدتا در باب مصادیق مختلف هم صحبت خواهیم کرد چه پیرامون لیبرالیسم، چه پیرامون کمونیسم و چه در باب باورهای خودم و آزادی و برابری.
در انتهای برنامه هم دوست دارم باهاتون مطرح کنم که اگر دوست دارید این صدا شنیده بشه و این راه تغییر شکل بگیره، میتونید آثار من رو با دیگران به اشتراک بذارید.
منظور از آثار هم خلاصه به برنامه ای به نام جان نمیشه.
من پیش از این که بخوام برنامه ای به نام جان رو ضبط و منتشر کنم، آرا و افکار و عقاید رو تحت عناوین کتاب هایی به رشته تحریر درآوردم.
تمامی این آثار به صورت رایگان در وبسایت جهان آرمانی در اختیار شما دوستان هست.
میتونید با مراجعه به این وبسایت آثار رو به صورت رایگان دریافت کنید و اگر دوست داشتید این صداهای تغییر شکل بگیره و این راه ادامه پیدا کنه اون رو با دیگران هم به اشتراک بگذارید.
ممنون که همراه من بودید.
من نیما شهسواری و این برنامه به نام جان بود.
در پناه آزادی.
قسمت اول
سلام دوستان من نیما شهسواری و این برنامه ای به نام جان است با شما هستم.
این قسمت اول از ویژه برنامه نقد لیبرالیسم و کمونیسم هست و ما قراره تو این قسمت یه مقدمه ای نسبت به این موضوع داشته باشیم.
ممنون که همراه من هستید.
خب دوستان توی این ویژه برنامه مشخص ما قرار هست که در باب لیبرالیسم و کمونیسم صحبت بکنیم.
دو نوع نگاهی که جهان مدرن امروز ما رو تحت تاثیر خودش قرار داده.
خب قاعدتا نوع نگاه اقتصادی است اما در تمام ارکان زندگی شخصی و اجتماعی ما نقش پررنگی داره.
امروز ساختارهای حکومتی و سیاسی هم برگرفته از این نگاه هستند.
اگر یک مقدار هم عقب تر جهان رو نگاه میکردی دیگه در اون دوران جنگ سرد یک دوقطبی بزرگی در جهان وجود داشت که فقط و فقط دو طرفش همین لیبرالیسم و کمونیسم با نام های دیگری که ما میشناسیم وجود داشت و همان جهان غرب و شرق و بلوک غرب به عنوان نماینده کمونیسم و جهان غربی هم به عنوان نماینده لیبرالیسم شناخته میشد.
حالا هر چند که در این سالیان بعدی مقداری اشکال متفاوت مثلا همتای سوسیال دموکراسی که ما میشناسیم بوجود آمده و یک مقدار از این دوگانگی کم کرده، اما در مجموع تقریبا میشه بهش اشاره کرد.
این دوگانه لیبرالیسم و کمونیسم مهم ترین نوع نگاه در جهان مدرن هست و ما قراره در این ویژه برنامه نقدی نسبت به این دو نگاه داشته باشیم و بیشتر دربارشون صحبت بکنیم.
در باب تاریخچه فلسفه، نوع نگاه، مضراتی که داشتند و اصولا این دو نوع نگاه را با هم قیاس بکنیم و در نهایت امر هم به اون تصویر مشخصی که خودمان دوست داریم برسیم و اون راهکار رو نگاه خودمون رو هم ارائه بدیم.
در این قسمت ابتدایی هم سعی میشه که یک توضیحات کلی پیرامون این برنامه و اصولا مفاهیم لیبرالیسم و کمونیسم رو مطرح کنیم و در قسمت های آتی هم به موضوعات بیشتری اشاره کنیم.
خب اصولا وقتی ما در باب این دو معنا صحبت میکنیم به واسطه اینکه این دو معنا به شدت گره خورده با مباحث اقتصادی است، بیشتر از هر چیزی همان موضوعات اقتصادی است که ما رو درگیر خودش میکنه.
اما نمیشه این حقیقت را کتمان کرد که این دو نوع نگاه مشخص جهان پیرامونی ما و زندگی شخصی ما رو تحت تاثیر خودش قرار داده.
فارغ از اون نگاه اقتصادی مشخصی که در لیبرالیسم و کمونیسم وجود داره، آزادی های فردی و فردگرایی و اصولا اختصاص بیشتر لیبرالیسم به آزادی و کمونیسم به برابری.
اما قاعدتا نوع حکومت و نوع نگاهی که به حکومت دارند رو هم در خودش جای داده و ما سعی میکنیم کم و بیش در باب این موضوعات صحبت بکنیم.
این ویژه برنامه اصولا در باب این مساله و این نوع نگاه هست که ما وقتی مواجه میشویم با لیبرالیسم و کمونیسم یک موضوع برامون مشخص میشه.
یعنی در یک توضیح کوتاه و موجز اگر بخوایم در باب این دو نگاه صحبت بکنیم و اون رو نقد بکنیم اینگونه هستش که در لیبرالیسم روبرو میشیم با از میان بردن عدالت، قربانی کردن، برابری و برابری رو زیر پای آزادی قربانی میکنن و در کمونیسم هم موضوع دقیقا برعکس همین هست.
یعنی در اینجا آزادی هست که قربانی در برابر برابری میکنند.
برابری که دیگه کم کم نزدیک به یکسانی میشه.
یعنی در همین توضیح موجز میشه اون نقد کلی نسبت به لیبرالیسم و کمونیسم رو مطرح کرد.
یعنی دو نوع نگاه مشخصی که یکی نگاه اصلی خودش رو روی آزادی گذاشته و دیگری روی برابری گذاشته به قیمت و هزینه دیگری.
یعنی حاضرند که آزادی رو به قیمت نابود کردن برابری یا برابری رو به قیمت و هزینه نابود کردن آزادی بدست بیارن و اصولا این دو نوع نگاه بر همین پایه شکل گرفته و حالا هر چه قدر بیشتر نزدیک بشیم سعی میکنیم این عنوان مشخص و این معنای مشخص را بیشتر موشکافی کنیم و به موضوعات مختلف در این طیف بپردازیم.
وقتی در باب لیبرالیسم صحبت میکنیم یعنی همان نگاهی که امروز ما تحت عنوان بازار آزاد میشناسیم، لیبرالیسم یک ریشه تفکر تاریخی را در خود دارد.
یعنی شما از عصر روشنگری و حتی رنسانس می توانید ردپای لیبرالیسم ببینید.
متفکرین زیادی داشته، صحبت های بسزایی انجام شده تا در نهایت ما با این شکل امروزی که به عنوان جامعه سرمایهداری میشناسیم و همین نئولیبرالیسم هم که امروز در جهان خیلی نهادینه شده باهاش روبه رو میشیم.
اما تمام اینها ریشه در اون افکار ابتدایی داره.
افکار ابتدایی که در راستای پیشرفت و زندگی بهتر انسان ها بوده.
یعنی ما وقتی به تاریخ گذشته جهان نگاه میکنیم، در آن دوران ابتدایی خوب میدانیم که نوع حکومت ها همواره نوع نگاه نسبت به جهان همواره بر پایه همان تعاریف مشخص خداباورانه ای است که ما تحت عنوان فرهنگ خدا میشناسیم.
یعنی همواره استبداد و خودکامگی بوده که همه جهان را به پیش برد.
در طول تاریخ تمام کشورها فارغ از اون زنگ تفریح های کوچکی که در تاریخ ما در جای جای جهان باهاش روبرو شدیم، فارغ از اون یکدستی و هماهنگی وجود داشته در سراسر جهان پیرامون این نگاه استبدادی و اون فرهنگ خدایی که میشناسیم همه جا امپراتوری هایی بوده، پادشاهی هایی بوده که اصولا نوع نگاه و اینکه جهان را چگونه به پیش ببرند در راستای همین استبداد جمعی بوده.
اما لیبرالیسم و این نگاه یک گام رو به پیشرفت ورای زندگی انسانی بوده.
مفاهیمی که پیرامون آزادی مطرح میشود.
در عصر روشنگری در نهایت زندگی جمعی ما رو به پیشرفت میاره اما خب قاعدتا درش تناقضات زیادی هست.
نقدهای زیادی هست بهش.
اما اون ریشه ابتدایی برگرفته از همون میل به پیشرفت هست.
یعنی شما وقتی مواجه میشید با این حق و مشروعیت الهی که متصور میشه و یک قدرت ماورایی رو فارغ از قدرت انسانها و زندگی عادی اونها متصور میشده، خب ما رو بیشتر و بیشتر در کام اون خودکامگی و استبداد غرق میکرد.
اما وقتی شما مواجه میشید با این نگاه های لیبرالیسم، برای درهم شکستن این قدرت و یگانگی، خب مواجه میشید با پیشرفتی که حالا انسان ها میتونستن برای بهتر زیستن خودشون انجام بدن.
پس ریشه ی ابتدایی لیبرالیسم برمیگرده از دوران روشنگری و این تفکرات برای درهم شکستن این قدرت واحده و این مشروطهای که این مشروعه ای که این مشروعیتی که به واسطه یک قدرت آسمانی و اون نگاه مستبد خدایی و اون فرهنگ شکل گرفته.
خب کم کم انسان ها سعی بر این داشتند که مقداری از این خودکامگی هارو کم کنند.
یکی از اون نقاط مشخص هم همین ارزش دادن به فردیت انسان هاست.
چیزی که شاید امروز در نگاه لیبرالیسم اون نقطه نقد اصلی ما باشه و بیشترین پیکان ما برای نقدها نسبت به همون باشه.
اما در دورانی که شکوفایی لیبرالیسم داشته اتفاق می افته.
اتفاقا انسان ها نیازمند اون آزادی های فردی بودند.
نیازمند این بودند که اون ارزش بهشون داده بشه و از اون نگاه آلوده گذشته ذره ای دور بشن.
یعنی اون نگاهی که همه رو همتای رعیت تصور میکرد و این رعیت رو در برابر میذاشت تا یک جماعتی بیان و ازشون سو استفاده بکنند.
حالا این بزنگاهی که تحت عنوان روشنگری اتفاق می افته حالا سعی میکنه یه مقداری از اون زیر یوغ و اسارت خارج کنه زندگی جمعی انسان ها.
پس ما میتونیم رد پای لیبرالیسم رو از اون نقطه ببینیم.
از این دور شدن از مشروعیت آسمانی.
از این دور شدن.
از این بردگی و بندگی و رعیت بودن.
اما نه در یک طیف گسترده ای همتای برابری و همپوشانی داشتن با برابری.
نه به نقطه ابتدایی.
فقط اون جماعتی که قدرتی داشتند سریع برای سودا داشتن و میتونستن ابراز وجودی بکنند.
قرار بوده که درگیر این مفاهیم بشن اما در مجموع گامی ست رو به این پیشرفت و ما اصولا مواجه میشیم با لیبرالیسم.
در راستای این ارزش گذاری بر فردیت زندگی انسان ها و حالا در دلش مدام در حال پیش رفتن هست تا در نهایت ما رو به بازار آزاد و این آزادی های فردی که تحت عنوان لیبرالیسم و سرمایه داری در جهان امروزه می شناسیم میرسونه.
از سوی دیگر ما مواجه میشیم با کمونیسم و کمونیسم هم فارغ از اون نگاه تاریخیه که ما تحت عنوان کمون ها و زندگی اشتراکی میشناسیم.
هر چقدر نزدیک بشیم به جهان مدرن و بخوایم وارد یک حیطه بشیم که اینها چهارچوبی برای صحبت کردن داشته باشن.
خب برمیگردیم به اون دورانی که تحت عنوان فئودالیسم میشناختیم و بعد فئودالیسم.
حالا قدرت گیری سرمایه داری، انقلاب صنعتی و در نهایت یک گستره ی تازه ای برای نقد این نگاه ها.
یعنی اصولا وقتی شما نزدیک میشید به باور های کمونیسم، حالا باید با اندیشه های مارکس روبه رو بشید، با اندیشه های انگلس روبرو بشید که در نهایت نوک پیکان انتقاداتش هم پیرامون همین جهان سرمایه داری است.
و حالا ما میخوایم یک پله انگاری رو تغییر بدیم مسیر رو و باز هم رو به پیشرفت حرکت بکنیم.
خب ما مواجه میشیم با نگرش هایی که در راستای برابری ست.
در کنار اون ما با ماتریالیسم هم روبهرو میشویم.
یعنی حالا یک نقد و یک نگاه منتقدانه نسبت به مبنا و تعریف فلسفی پیرامون جهان هستی است که ما تحت عنوان خدا و آسمان و مسائل معنوی میشناختیم.
حالا یک نگاه مادی گرایانه ای است که در باب شکل گیری جهان با اشکالی متفاوت از تعریف های کلاسیکی که مدام گفته میشود هم ارائه میدهد.
فارغ از این نگاه، شما مواجه میشید با این نگاه و میل به برابری.
حالا دیگه قضیه متفاوت میشه.
یعنی اون لیبرالیسم تحت عنوان فردگرایی که قرار بود میداندار بشه و از اون برهه تاریک تاریخی انسانها را جدا بکند و دور بکنه، ثمرهاش این فردگرایی لجام گسیخته شود.
این فردگرایی که قرار شد همه چیز را برای افرادی که حالا قدرت کافی رو دارند قرار بده، حالا یک آلترناتیو در برابر این نگاه میتونست مارکسیسم و نظرات مارکسیستی باشد.
حالا قرار بود که با این نگاه برابری خواهانه در برابر آزادی های تسخیر شده بایستند.
اصولا وقتی ما در باب لیبرالیسم و کمونیسم صحبت میکنیم باید اول در باب چرایی این ایده ها و شکل گرفتنشان صحبت بکنیم.
خب قاعدتا زندگی بشری همواره دچار مشکلات و عارضه های بزرگی است که همواره داریم باهاش زندگی میکنیم.
یعنی از دوران ابتدایی هم حتی پیشاتاریخ هم نگاه بکنید.
انسان همواره با مشکلاتی دست به گریبان بوده، برای برطرف کردن این مشکلات سعی کرده راهکارهایی رو ارائه بده و هر کدوم از این نگاه ها هم راهکارهایی است به این مشکلات.
یعنی زندگی انسانی که بر پایه پیشرفت و تکامل و حرکت.
اگر بخوایم تصویر بکنیم در برابر مشکلات ریز و درشتی که در طول تاریخ باهاش روبرو میشه، همواره در پی جستن راهکارهایی است.
حالا شما این راهکارها رو در اون دوران پیشا لیبرالیسمی میتونید در همون اندیشه های روشنگران دوران روشنگری ببینید که در نهایت پله به پله برای گذر از مشکلات و معضلاتی که یکی از آن نگاه های عمده و بزرگش همان میل و تصویرگری از امپراتوری و قدرت بی حد و حصر و این موضوعات بوده که در نهایت ما را رسانده به نقطه ای که بخواهیم به آزادی های فردی بیشتر اهمیت بدهیم و حالا جهان را به سمتی ببریم برای این که این آزادی های فردی جاه و مقامی داشته باشد و کرامت انسانی جایگاهی داشته باشد.
اصولا آن نگاه اومانیستی که ما تحت عنوان انسانگرایی تصویر می کنیم هم یکی از همان دریچه ها و راه هاییست که در نهایت ما را به سمت سرمایه داری می کشونه به سمت لیبرالیسم می کشونه.
اصولا این نگاه به هم گره خورده هست.
یعنی ما وقتی داریم در باب این پیشرفت صحبت می کنیم در اومدن از زیر یوغ اسارتی که ما تحت عنوان آن فرهنگ خدایی و آن استبداد و خودکامگی می بینیم، هر کدام از این ها پله ای داشتن و یکی از این پله ها هم قاعدتا لیبرالیسم بوده.
هر کدوم از این نگاه ها چه لیبرالیسم، چه کمونیسم و هر نگاه دیگری در طول تاریخ یه سری نکات مثبتی داشت.
یعنی اون نقطه ابتدایی شروعش قاعدتا برای از میان بردن مشکلاتی بوده که باهاش دست به گریبان بوده.
فارغ از اون نقطه ابتدایی این ها گاها با هم همسو می شدند در خیلی از مسائل این موضوعات با هم همسو باشند.
مثلا اگر در باب اون خودکامگی و فرهنگ خدایی صحبت می کنیم، حالا درسته هیچ کدوم از این ها شمشیر را از رو نبستند و یک منتقد سفت و سختی در برابر ادیان و یا فرهنگ خدا نبودند اما در دل به واسطه تعاریف تازه ای که به وجود آوردند، یک نوع ضدیت رو با اون نگاه ها تصویر کردند.
یعنی شما وقتی با لیبرالیسم روبرو میشید حالا این نگاه انسان گرایانه سعی می کنه مشروعیت آسمانی رو کم رنگ بکنه، سعی میکنه جهان رو مادی تر تصور تصویر کنه.
یا وقتی نزدیک به مفاهیم کمونیستی میشید هم به همین شکل.
وقتی شما مواجه میشید با نگاه ماتریالیستی.
حالا قرار هست که اون نگاه معنوی آسمانی رو کمرنگ و کمرنگ تر بکنه و اصولا دلیل و چرایی بوجود اومدن این ایده ها هم قاعدتا گذر از مشکلات ریز و درشتی بوده که انسان ها باهاش دست به گریبان بودند.
در طول تاریخ انسان ها تلاش کردند که این مشکلات رو از میان ببرند و هر کدوم از این برهه های تاریخی هم برای از میان بردن یک دستاویز تازه ای وجود داشته که این دو معنایی که ما در این ویژه برنامه میخوایم دربارش صحبت کنیم هم از همین دستاویز ها بوده.
یعنی شما وقتی مواجه میشید با اون دوران تاریک فکری که ما تحت عنوان قرون وسطی در اروپا میشناسیم، حالا برای گذر از اون با شروع رنسانس و در ادامه اون عصر روشنگری، حالا دریچه ها برای گذر کردن ما رو به سمت و سویی میکشونه که بیشتر میل به انسان داشته باشیم به کرامت انسانی داشته باشیم، به آزادی های فردی داشته باشیم و تمام این مفاهیم در کنار هم لیبرالیسم را برای ما به وجود بیاورد و بعد از این قدرت گیری سرمایه داری و در کنار آن همداستان با آن به وجود آمدن انقلاب صنعتی و حالا درگیر کردن قشر کارگر و زندگی ماشینی و برده واری که برای آن ها ساخته می شود، انسان ها را به تکاپو می اندازد تا در نهایت با میل به گذشته آن نگاه کمونیستی را زنده بکنند، پررنگ بکنند، به آن چارچوب بدهند و حالا دوباره یک آلترناتیوی به وجود بیاید.
برای گذر از این مشکلات آن را هم ما تحت عنوان کمونیسم داشته باشیم.
خب ما توضیحات را به سه به شدت چکیده داریم میدیم.
چرا که خب این برنامه و اصولا برنامه هایی به نام جان برنامه هایی نیز در راستای کنکاش در تاریخ و یا بیان تاریخ قرار هست این معانی مطرح بشه برای اون چیزی که ما مد نظر داریم.
یعنی در این ویژه برنامه های مشخص ما میخواهیم بیشتر در باب آزادی و برابری صحبت کنیم چرا که این دو نوع نگاه مشخص در طول تاریخ که قدرت بزرگی را هم داشتند و شاید بشه بدون اغراق گفت که دو قطب اصلی نگاه امروز هم در جهان هستند.
ما میخوایم در باب آزادی و برابری نهفته در این نگاه صحبت کنیم که چگونه هر دوی این نگاه ها یکی رو به قربانی خود بودن، یکی رو تلف دربرابر دیگری کردن و به هزینه یکی سعی کردن دیگری رو در جهان بوجود بیارن.
پس در باب این شکل گیری و این نوع نگاه صحبت کردیم و در باب چرایی به وجود آمدنش هم صحبت کردیم.
اما یکی از اون نقطه های مهم و اساسی و کلیدی در این ویژه برنامه که ما سعی میکنیم دربارش بیشتر صحبت بکنیم، آزادی های فردی در برابر زندگی جمعی هست.
یعنی دقیقا نقطه تقابل و تناقضی که در این دو نگاه وجود داره.
شما وقتی نزدیک به مفاهیم لیبرالیستی میشید حالا مواجه میشید با این مانور دادن در آزادی آزادی های فردی.
اصولا در دنیای تصویر شده در لیبرالیسم و سرمایه گذاری انگار که برای زندگی فردی انسان ها تعریف شده.
گفتم خب در اون دورانی که این ها داشتند این صحبت ها رو میکردند، قاعدتا موضوع، موضوع مهمی بوده.
یعنی در برابر نگاه های آلوده ای که اصولا انسان ها رو و تمام موجودات زنده رو به عنوان یک برده و بنده تصویر میکنه در برابر یک قدرت الهی.
این میل به آزادی های فردی و شخصیت قائل شدن برای انسان ها موضوع مهم و با اهمیتی هست اما مانور بیش از حد اون در طول تاریخ باعث این لطماتی شده که ما باهاش مواجه هستیم.
یعنی در جهان امروزی و این بزرگداشت آزادی های فردی در برابر زندگی جمعی یعنی از میان بردن زندگی جمعی در برابر آزادی فردی، تباه کردن زندگی دیگران.
برای اینکه آزادی فردی یک نفر حفظ بشه یعنی با یک مثال ساده اگر بخواهیم به جهان پیرامونمان نگاه کنیم، اگر ما در جهان در نظر بگیریم همین کشورهای سرمایه داری مثل آمریکا و کانادا و دیگر کشورها که همه ما میشناسیم.
حالا شما مواجه میشوید مثلا با یک ثروتمندی که ثروت هنگفتی دارد اصلا انتهایی ندارد این ثروت حالا حتی مالیات درست و حسابی هم نمیده و داره به بهترین شکل هم زندگی میکنه.
زندگی که شاید در قبالش زندگی صدها نفر، هزاران نفر رو خدشه دار بکنه.
یعنی در ازای زندگی اون هزاران نفر این آدم هست که داره راحت زندگی میکنه.
شما قربانی شدن زندگی اجتماعی رو به چشم میبینید.
حالا اگر قرار بر این باشه که ما مالیاتی وضع بکنیم تا او هم یک زندگی ساده مثل بقیه داشته باشه، اینجاست که فریاد وا مصیبتا از میان رفتن آزادی به میان می آید و اون گردن دریدن ها و گریبان پاره کردن های لیبرالیسمی به میدان میاد.
در باب آزادی و بزرگداشت آزادی.
حالا این آزادی انگاری که به میدان اومده برای از میان بردن برابری ها.
این آزادی های فردی آمده تا زندگی اجتماعی را لکه دار کند و آن نقطه تقابل اصلی هم همان تقابل میان آزادی و برابری است.
حالا از سوی دیگر شما مواجه میشوید با اون نگاه کمونیستی و دولت های کمونیستی که در طول تاریخ حالا چه شوروی سابق، چه دولت چین، چه کوبا و چه کشور های دیگه ای که ما تحت عنوان حکومتهای چپی میشناسیم وجود داشتند.
حالا در برابر اونها تعریفی که در راستای برابری میدن کاملا برای قلع و قمع کردن آزادی است.
یعنی شما مواجه میشید حالا با قانون گذاری ها و حکم های حکومتی با اقتصاد دستوری و حالا یک دولت قدرتمند مستبدی که میاد و تمام آزادی های فردی رو لگدمال میکنه و در راستای اینکه برابری حکمفرما باشه، اینکه تا چه اندازه فساد وجود داره و تا چه اندازه برابری ها حتی لگدمال میشه، تا چه اندازه کسانی که ادعای برابری دارند در نهایت برابری رو به غصب می برند و برای خود می کنند.
موضوعات حاشیه ای اما متن اصلی این گونه است که انگاری این حکومت ها آمده اند تا تمام آزادی را از میان ببرند.
برای رسیدن به برابری، همان تعریفی که حتی در راستای خود مفهوم آزادی و امنیت هم وجود دارد.
یعنی شما حتما این موضوع را شنیدید که اتفاقا در حکومت های سرمایه داری و کمونیستی هم خیلی جریان داره.
یعنی شما وقتی مواجه میشید با یک حکومت کمونیستی، این ها خیلی ادعای امنیت می کنند و اصولا با از میان بردن آزادی ها سعی در به وجود آوردن امنیت دارند.
در برابر هم کشور های سرمایه داری میگن امنیت نمی تونه وجود داشته باشه چرا که به آزادی های فردی ارزش می ذاریم.
یعنی مثلا نمونه های ساده و قابل درکش رو اگر بخواید در نظر بگیرید شما وقتی وارد یک کشوری که آزادی رو معیار اول خودش قرار داده می شید حالا کم تر اون گشت و گذارها هست.
پلیس در خیابان هست که شما رو بگیرن جلوی راهت رو بگیرن ببینن چی داری، چی نداری و الی آخر.
اما در کشور هایی که این شرایط وجود نداره و آزادی ها داره لکه دار میشه برای امنیت شرایط پلیسی بیشتر هست.
حالا میتونید مواجه بشید با کسانی که بیان شمارو بازخواست بکنن برای اینکه امنیت به وجود بیاد.
پس در نهایت داره یک تصویر مشخص برای شما ارائه میشه که انگار این دو قدرت اومدن.
این دو نگاه اومدن تا به ازای یکی دیگری رو هزینه بکنن و کلیت این ویژه برنامه هم در باب همین هست.
چرا که اصولا وقتی ما مواجه میشیم با نگاه سرمایه داری و نگاه کمونیستی، در نهایت یک تصویر دوگانه وجود داره آزادی یا برابری؟
این حد وسط وجود نداره.
اصولا قرار هست که آزادی های فردی به قیمت از میان رفتن زندگی های اجتماعی تمام بشه.
قرار هست به قیمت از میان رفتن برابری و آزادی وجود داشته باشه و بالعکس و شرایط اینگونه هست.
شما در این نوع نگاه ها اون قدرت دولت رو مثلا میبینید.
خب ما از یک سو مواجه میشیم با یک دولت قدرتمند مستبدی که تمام قدرت رو در تمرکز برای خود گرفته تحت عنوان حکومت های کمونیستی.
حالا سعی میکنه همه چیز رو دستوری پیش ببره و حتی قیمت دستوری بده.
تمام اقتصاد و اقتصاد دستوری باشه و حالا این قدرت بزرگی که در اختیار گرفته خب قاعدتا به واسطه اش فساد هم بوجود میاد و به واسطه اش قاعدتا زورگویی و سرکوب هم بوجود میاد.
قاعدتا آزادی ها لگد مال میشه و حالا میتونه با این کار به عنوان مثال مثلا یک ارزش گذاری بکنه، قیمت ها رو مشخص کنه.
اجازه نده کسی ثروت بیش از حدی را انباشت بکنه اما به واسطه آلودگی که در اون بستر ساخته شده تحت عنوان حکومت و سیستم تعریف شده.
حالا میتونه این فساد رو بدتر بکنه.
نمونه بارزش مثلا حکومت جمهوری اسلامی است.
حکومت جمهوری اسلامی و اصولا کشورهای اسلامی که ما میشناسیم حالا یا صرفا اسلامی هستند یا رگه ها و اعتقادات اسلامی دارند.
این شرایط رو شما میتونید راحت درشون ببینید.
چرا که یک دوگانگی رو در خود دارن.
از یک سو نگاه اسلامی نگاه سرمایه داری است.
یعنی شما در نگاه اسلامی مواجه میشید با از نظر اقتصادی دارم صحبت میکنم.
یعنی شما مواجه میشید از نظر اقتصادی در اسلامی که مالکیت رو قبول داره و میشناسه و اصولا جایی رو باز گذاشته برای مالکیت های فردی.
پس این نگاه اسلامی نمیتونه نگاه کمونیستی باشه.
اما این نگاه های چپ گرایانه در دل اسلامی ها هم ریشه دوانده و حالا این اقتصاد توحیدی و شما حتما اینها رو هم دربارش شنیدید دیگه.
جامعه بی طبقه و اون نگاه های چپی است که انگاری نشات گرفته و وارد نگاه اسلامی شده.
حالا شما مواجه میشید با این دوگانگی موجود در حکومت های اسلامی مثل جمهوری اسلامی.
از یک سو مشخص نیست اینها حکومت سرمایه داری هستن یا یک حکومت چپ کمونیستی هستند.
از یک سو شما مواجه میشید با اقتصاد دستوری، قیمت گذاری ها و از میان بردن بازار آزاد و حالا از سوی دیگه ای هم مواجه میشید که گاها این سرمایه داری گردن کلفت هم داره به پیش میره و در نهایت شما مواجه میشید که انگار سیستم، سیستم خصوصی نیست، مردم نیستند که میداندار هستند.
اتفاقا یک بخشی از دولت هستند که به واسطه قدرت اومدن و ثروت رو هم برای خود کرده اند.
یعنی یک سرمایه داری در دل کمونیسم یک تصویر پر اغتشاش و بی معنای برگرفته از.
اتفاقا از نقاط نقض هر دو یعنی نقاط مثبت هر دو رو نگرفتن.
اومدن بدترین المان های هر کدوم از این نوع نگاه ها رو گرفتن و در نهایت یه همچین تصویر مخدوشی هم به ما ارائه دادن.
اما در نهایت فارغ از این مفاهیم و این ادغام کردن ها، نگاه ها شما در دل لیبرالیسم و کمونیسم همون موضوع مهم را می بینید تقابل آزادی و برابری.
یکی داعیه دار آزادیست، یکی داعیه دار برابری است.
اما هر دو دارند اذعان می کنند که برای رسیدن به این آزادی به عنوان مثال یا برابری حاضرند دیگر معنا را قربانی بکنند.
یعنی شما در دل نوشته ها و باور های متفکرین لیبرالیسم هم می توانید این را ببینید که وقتی بین انتخاب در راستای آزادی و عدالت یا برابری می رسند، حاضرند به سادگی آزادی را معیار و محور خود قرار بدهند.
در صورتی که ما میدانیم آزادی بدون داشتن برابری اصولا معنایی ندارد.
یعنی مفهوم آزادی به دور از برابری یعنی قدرت قدرتمندان.
چیزی که مثلا امروز در خیلی از جاهای دنیا هم وجود دارد.
شما آزادی بدون برابری میخواهید.
تصور کنید آزادی یعنی آزار نرساندن به دیگران، انتخاب قوانینی که خودمان به آن باور داریم.
حالا شما در نظر بگیرید که اگر این آزار نرساندن به دیگران با مبنای برابری وجود نداشته باشد، در آزادی ما دچار چه میشویم؟
شاهد چه تصویری میشویم؟
خب قاعدتا جماعتی که قدرت بیشتری دارند، آزادی بیشتری هم خواهند داشت.
حالا همه آزادی برای آن جماعتی است که قدرت بیشتری داشته باشد و حالا وقتی رو به رو میشید با این تعریف لیبرالیسم در راستای از میان بردن برابری، انگار دارید میبینید که دیگه قرار هست آزادی وجود نداشته باشه، آزادی از آن قدرتمندان باشد.
حالا این قدرتمندان تصویر میشن به ثروتمندان و سرمایه داران.
چرا که این حکومت، حکومت سرمایه داری از اون سر طیف هم داستان به همین شکل هست.
وقتی شما مواجه میشید با کمونیست هایی که حالا قرار هست آزادی رو قلع و قمع بکنند و فقط و فقط برابری به وجود بیارن.
خب اصولا وقتی این آزادی ها وجود نداشته باشه، اصولا وقتی قدرت یک جا تلنبار بشه فساد رو به همراه داره.
این چیزیست که هم عقل سلیم میتونه به سادگی بفهمه و هم تمام نمونه های تاریخی به ما نشون میدن که چگونه به واسطه انباشت و قدرت و این سلطه گری و خودکامگی و استبداد، فساد به بار آمده و در نهایت همه آزادی از میان رفته و حتی خود برابری هم لکه دار شده و دیگر هیچ معنایی از خودش باقی نگذاشته است.
قاعدتا ما باید نگاهی داشته باشیم به فردایی بهتر، با روحیه پرسشگر و نگاه انتقادی.
برای اینکه هر دوی این نگاه ها را واکاوی بکنیم و در نهایت بدانیم که اینها پله هاییست برای پیشرفت زندگی انسانی.
اصولا انسان جایی به نقطه بدی و نیستی و کژی و پلشتی می رسد که احساس کند به کمال رسیده.
ما همواره باید در جستجوی رسیدن به کمال باشیم.
برای رسیدن به کمال تلاش بکنیم.
من بارها در ویژه برنامه های مختلف در باب این مسئله مهم در اسلام صحبت کردم.
ما وقتی در باب اسلام صحبت می کنیم، یکی از نقاط کلیدی که اسلام را تا این حد متحجر کرده تا این حد در برابر آزادی و برابری و تمام معانی درست جهان قرارش داده.
همین نگاه خاتم الانبیاء بودن محمد است.
یعنی محمدی که حالا آمده و این دفتر را کلا بسته.
گفته دیگه من یک قرانی دادم برید تا اخر دنیا همینو بخونید و ازش همه چیز رو استنباط کنید.
این دقیقا اون باتلاق و مردابی است که به وجود میاد و باعث میشه که مردمان تمام طول عمرشون رو در این مرداب دست و پا بزنند و در نهایت هم درونش غرق بشن چرا که در برابر پیشرفت و پویایی ایستادگی کرده چرا که مانع از این پیشرفت و حرکت به سوی جلو شده.
در صورتی که ما میدونیم برای رسیدن به جهان بهتر ما نیاز به پویایی ها داریم.
ما نیاز به پرسشگری داریم، نیاز به نگاه انتقادی داریم تا در نهایت فردای بهتری رو بسازیم و حالا خود این نگاه ها چه کمونیست و چه لیبرالیسم هم همتای نگاه محمد و نگاه اسلامی همچین باور هایی رو در خودش داره.
یعنی وقتی شما مواجه میشید با کسانی که به نوعی همه دل و دنیا و ایمانشان را در یکی از این دو سر طیف قرار داده اند و ایمان و دنیا و جهان آینده را در لیبرالیسم و کمونیسم تعریف کرده اند.
حالا در برابر همه ی انتقادها و همه پرسش ها می ایستند.
در صورتی که اگر ما میل به فردای بهتر داریم باید بدانیم که این ها یک پله برای رسیدن به فردای بهتر بودند.
با شناخت این مشکلات و معضلات را شناسایی کنیم و به کنار بگذاریم و جایگزین کنیم و با در هم آمیختگی این دو نگاه در هم، در نهایت به یک ساختار تازه ای برای زندگی بهتر جمعی بشویم که درونش هم از آزادی و هم از برابری همه انسان ها و والاتر از آن و بالاتر از اون همه جانداران لذت ببرند و بتوانند زندگی کنند.
در این ویژه برنامه مشخص نقد لیبرالیسم و کمونیسم، من سعی می کنم در باب این دو نگاه صحبت کنم.
دو نگاه قدرتمندی که در جهان وجود داره و جهان رو به نوعی دو قطبی کرده و اصولا این دوقطبی که امروز نه تنها زندگی اقتصادی و زندگی فردی انسان ها که در تمام اشکال زندگی ما هم نقش ها رو سعی میکنیم در باب این دو نگاه صحبت کنیم و در نهایت در انتها این ویژه برنامه به نگاه خودمون برسیم و سعی کنیم در باب نگاه خودمون هم بیشتر صحبت کنیم.
در انتهای برنامه دوست دارم باهاتون مطرح کنم که اگر دوست دارید این صدا شنیده بشه این راه تغییر شکل بگیره.
میتونید آثار من رو با دیگران به اشتراک بگذارید.
منظور از آثار هم خلاصه برنامه ای به نام جان نمیشه.
من پیش از این که بخوام برنامه ای به نام جان رو ضبط و منتشر کنم، آرا، افکار، عقاید و باورهام رو تحت عناوین کتاب هایی به رشته تحریر درآورده اند.
تمامی این عناوین به صورت رایگان در وبسایت جهان آرمانی در اختیار شما دوستان هست.
میتونید با مراجعه به این وبسایت این آثار رو به صورت رایگان دریافت کنید و اگر دوست داشتید این صدای تغییر شکل بگیره اون رو با دیگران هم به اشتراک بگذارید.
ممنون که همراهم بودید.
من نیما شهسواری و این برنامه بنام جان بود.
در پناه آزادی.
قسمت 2
سلام دوستان من نیما شهسواری و این برنامه به نام جان هست با شماست.
این قسمت دوم از ویژه برنامه نقد لیبرالیسم و کمونیسم هست و ما قراره تو این قسمت در باب آزادی و برابری صحبت کنیم.
ممنون که همراه من هستید.
خب دوستان تو این ویژه برنامه مشخص که ما در باب لیبرالیسم و کمونیسم صحبت میکنیم میرسیم به مبحث اصلی و مهم یعنی آزادی یا برابری.
دو مفهوم مهمی که هر دوی این نگاه ها در بارهاش صحبت دارن و به نوعی ما دربارش صحبت کردیم که هر دو با قربانی کردن دیگری سعی در به کرسی نشاندن معنای خود دارن.
یعنی وقتی ما در باب لیبرالیسم صحبت میکنیم تا آزادی رو میدان دار و در برابرش برابری رو به قربانگاه ببرن، دقیقا بر عکس همین نگاه در کمونیسم وجود داره.
یعنی کمونیستی که حالا قرار هست برابری رو میدان دار کنه و آزادی رو به قربانگاه ببره.
با هزینه کردن یکی از این دو معنا، معنای دیگری رو صاحب و مالک جهان خود بکنه.
اینکه تا چه اندازه تونسته هر کدوم از این معانی رو میدان دار بکنه موضوع مهمی در این قسمت مشخص نیست.
حالا در قسمت های آتی سعی میکنیم در باب لطماتی که هر کدوم از این دو نگاه بوجود آورده اند صحبت بکنیم که در اونجا بیشتر درباره اش صحبت میکنیم.
اما در این قسمت مشخص ما سعی میکنیم در باب همین مساله آزادی فردی و منافع جمعی و اصولا مساله مهم آزادی و برابری صحبت بکنیم.
موضوعی که اصولا این ویژه برنامه هم به خاطر اون بوجود اومده یعنی ویژه برنامه لیبرالیسم و کمونیسم در راستای ادغام دو معنای آزادی و برابری است.
اون چیزی که من بارها دربارش صحبت کردم اصولا آزادی بدون برابری معنایی نخواهد داشت.
تمام صحبت ما هم در این ویژه برنامه پیرامون همین مفهوم مشخص است که ما باید بدانیم که آزادی بدون برابری معنایی نخواهد داشت.
تمام آزادی یعنی بر اصول آزادی و برابری دو معنای به هم گره خورده هستند چراکه ما آزادی بدون برابری نمیتوانیم معنا بکنیم.
یعنی هرجایی که آزادی به تنهایی بخواهد میدان دار بشود.
ما داریم صحبت قدرت میکنیم.
کسی که قدرت بیشتری دارد، کسی که میتواند از ضعف دیگران استفاده بیشتری ببرد، قاعدتا آزاد خواهد بود.
آزادیای که به مفهوم اسارت دیگران هست به هزینه اسارت دیگران به وجود می آید.
یعنی وقتی شما به جهان پیرامونی خودتان نگاه میکنید، اگر حذف آزادی را داشته باشید و بخواهید آزادی را بلا قید و شرط تصور بکنید، آن کسی که قدرت بیشتری دارد به قیمت آزار رساندن به دیگران و از میان بردن آزادی آنها آزاد خواهد بود.
پس وقتی ما درباب آزادی صحبت میکنیم، میدانیم که باید در ابتدا باورمند به برابری باشیم با پیش فرض باورمند بودن به برابری.
اینکه آزادی برای همگان یکسان هست.
حالا بیاییم وارد میدان و تعریف مشخصی در باب آزادی داشته باشیم.
پس قاعدتا این موضوع و این قسمت موضوع مهمی است چرا که پیوند خورده به باورهای ماست و اصولا نقد لیبرالیسم و کمونیسم هم گره خورده به همین مفهوم مشخص است.
خوب اگر بخواهیم در باب این مسئله بیشتر صحبت بکنیم و با مصادیق بیشتری هم جلو ببریم باید برویم و در باب فردگرایی و در باب این نگاهی که در لیبرالیسم تحت عنوان آزادی وجود دارد صحبت بکنیم.
شما وقتی با نگاه لیبرالیسم روبرو میشوید خب گفتیم در اون نقطه مشخص تاریخی و اون نگاه انسان گرایانه ای که در برابر اون نگاه تقدیرگرایانه خداپرستان وجود داشت نقطه کلیدی بود.
یکی از اون پله ها برای رسیدن ما به پیش تر بود.
اما در باب این مسئله من بارها صحبت کردم.
شما اگر قرار باشه با اون فرهنگ ضدیتی که ما دربارش صحبت کردیم یعنی وقتی انسان یک نیروی متخاصم در برابر داره که ازش اتفاقا احساس نفرت میکنه و حالا قدرت و توان ایستادگی در برابر اون رو نداره، در نهایت بعد از گذر از اون با فرهنگ ضدیت سعی میکنه هر چیزی که اون گفته رو در برابرش عمل کنه، فرهنگ ضدیت رو میداندار بکنه و هر چیزی که اون میگه رو دروغ بپندارد.
راست و دروغ تصویر چیزی که ما مثلا امروز در ایران و جمهوری اسلامی میبینیم کسانی که مخالفت با جمهوری اسلامی دارند، گاها هر چیزی که جمهوری اسلامی بگه رو برعکس تعبیر به حقیقت و درستی میکنند.
هر حرف اونها رو مترادف با زشتی و پلیدی میدونند.
گاها حرفشون درست هست اما مواجه میشیم با موضوعاتی که انگار دارند اشتباهن.
حالا وقتی روبرو میشیم با اون نگاه اومانیستی و انسان گرایانه هم داستان به همین شکل هست.
اون مشیت الهی، اون مشروعیت آسمانی، اون نگاه الهی، در این اون نگاه معنوی که ما میشناختیم، حالا وقتی میاد در فرهنگ انسان گرایی قرار میگیره انگار فقط و فقط در پی تغییر جایگاه هست.
انگار اون خدای بر تخت عزل میشه تا بجاش انسان به کرسی بنشیند.
فارغ از تمام مفاهیمی که ما پیرامون آزادی و برابری جان ها داریم و بارها هم بهش اشاره کردیم و بخوایم در باب این برابری میان انسان ها و حیوانات و گیاهان و زندگی آزاد برای همۀ اینها صحبت بکنیم.
حتی وقتی وارد این قضیه به دور از این نگاه ها میشیم، می بینیم که این انسانگرایی تعریف و تعبیر شده، گویی که همون فرهنگ ضدیت با فرهنگ خدایی است.
من در باب آتئیست هم این صحبت رو کردم گفتم کسانی که خودرا ضد خدا میدونن بیخدا میدونن گاها خود رو به جای خدا نشوندن یا باورهای خود رو یا اون کسی که به آن باورمند هستن رو به جای خدا نشاندند.
در این نگاه انسان گرایانه هم داستان به همین شکل است.
گویی که آن نگاه معنوی و آسمانی برداشته شده و خدا تاج و تخت را داده تا انسان به سر بگذارد و در بالا بنشیند.
این یکی از آن نقاطی است که ما وقتی در باب لیبرالیسم و در باب فردگرایی صحبت می کنیم به آن نقطه می رسیم.
حالا فردی که مبدل به همه چیز جهان میشه، همه چیز گویی که برای او هست.
خب در اون نقطه ابتدایی نقطه روشنی بوده.
پله ای برای ترقی بوده تا ما از زیر استبداد و خودکامگی خدا و فرهنگ الهی دور بشیم.
اما با برگرفتن اون فرهنگ ضدیت انگار جای ها فقط تغییر کرده.
مانند انقلابی که مثلا ایرانی ها در سال 57 انجام می دن.
خب در اون نقطه ابتدایی کسانی که زیر یوغ و استبداد نظام پادشاهی پهلوی بودند خیلی خوشحال بودند.
شادمان بودند اما بعد از گذر زمان کوتاهی فهمیدند که شرایط همون هست.
حتی چه بسا بدتر و وحشتناک تر چرا که فقط تاج سر جاش هست.
سر در میان تاج رو تغییر دادن.
محمدرضاشاه پهلوی رفت.
به جاش خمینی قرار گرفت.
تاج سر جاش هست.
مقام و جایگاه قدرت تمام ساختارها و حتی چه بسا بدتر.
و حالا سر بریدن یک سر تازه به جاش گذاشتن و مشکل کماکان سر جاش هست.
وقتی در باب لیبرالیسم هم صحبت میکنیم و میرسیم به اون نگاه انسان گرایانه، انگار داستان به همین شکل هست.
سر خدا برداشته شد و سر انسان به جاش قرار گرفته و این فردگرایی در امتداد این نگاه آلوده هست که مدام تکرار میشه، ادامه پیدا میکنه و دیگه از فردگرایی و آزادی فردی میرسه به مرز دیگران میرسه برای آزار دادن به دیگران وارد میدان میشه تا آزادی دیگران رو از میان ببره.
یعنی شما وقتی در باب آزادی ها صحبت میکنید، حالا وقتی لیبرالیسم داره در باب آزادی فردی صحبت میکنه، در باب بازار آزاد صحبت میکنه، دیگه صحبتش در باب آزادی یک فرد نیست.
آزادی فردی او به قیمت از میان بردن آزادی دیگران.
یعنی شما امروز وقتی نگاه میکنید یک سرمایه داری که نشسته و توی کارخونه ای رو مثلا برای خودش زده، حالا داره به واسطه سرمایه اش از کار این کارگران بیشمار مثل زالو میخوره.
حالا تعبیر میشه به آزادی های فردی.
وقتی وارد این بازار آزاد میشیم، اگر تعداد زیادی کارگر وجود داشته باشه و کاری نداشته باشن اونها میتونن بی جیره و مواجب با دستمزد بسیار اندک کار بکنن.
بلافاصله هم تعبیر بر این میشه بله آزادی های فردی وجود داره.
اینها میتونن انتخاب بکنن، انتخاب خودشون هست.
حالا اگر خود اون کارفرما شرایطی را پدید بیاره که کار کم بشه و کارگر زیادی وجود داشته باشه موضوع به چه شکل است؟
و قص علی هذا.
میشه تا صبح دربارش صحبت کرد و از این عناوین مثال آورد.
اما این ویژه برنامه و اصولا برنامه ای به نام جهان پیرامون مصادیق نیست.
در باب این معانی صحبت میکنیم.
معانی مشخصی که در نهایت با تغییر دادن جایگاه خدا و انسان و اون انسان گرایی و درنهایت اون فردگرایی، همون جایگاه رو در مبنای از میان بردن آزادی دیگران و اصولا هزینه کردن آزادی دیگران برای آزادی خویشتن ما رو به این نقطه مشخص رسونده.
و در نهایت وقتی شما دارید مرور میکنید این نگاه لیبرالیسم رو می بینید که چگونه آزادی هم مبدل به یک بهانه میشه.
اصلا ساختار تشکیل شده در راستای حفظ آزادی اون جماعت ثروتمند و سرمایه دار هست.
اصولا قرار هست همه هزینه بشن برای آزاد تر زندگی کردن اون ها.
نمونه هاش خیلی بارز و عیان هست دیگه.
شما به کشورهای سرمایه داری وقتی نگاه میکنید این سیل دوپارگی رو میتونید به رویت ببینید که چگونه تفاوت میان این ها از زمین تا آسمان هست.
نمونه هاش در ایران خودمون هم قابل رویت است.
با اینکه گفتیم که جمهوری اسلامی و اصولا نگاه اسلامی یک سردرگمی را در بین لیبرالیسم و کمونیسم و خودش هم نمیدونه چی هست و یک چیز هچل هفتی از این وسط به وجود آورده که از تمام نقاط منفی هر دوی این نگاه ها داره سوءاستفاده میکنه.
یعنی نه آزادی رو به میدان آورده و در برابرش از اون دیکتاتوری و خودکامگی مثل کمونیسم داره استفاده میبره.
از اون سلب مالکیت و میدان دار کرده.
اما مالکیت برای کسانی که اتفاقا به دولت وصل هستند و اون فساد سرشار در نهایت یه بلبشویی رو بوجود آورده و شما باهاش روبرو میشید.
اما این تفاوت ها رو میتونید ببینید.
یعنی وقتی با اون قشر سرمایه دار روبرو میشید به واسطه این فردگرایی و آزادی های فردی است و از میان بردن آزادی دیگران هست که به اسارت یک جماعت چند میلیونی این جماعت هستند که ثروتمند هستند.
در مهد این نگاه های لیبرالیسم و سرمایه داری یعنی کشور آمریکا و کشورهایی از دست امریکا مثل انگلستان و دیگر کشور ها هم شما میتونید این شرایط رو ببینید که چگونه جماعتی قربانی راه این سرمایه داران میشوند.
اصولا همه به عنوان ابزاری تصویر شده در این نگاه آلوده.
پس ما وقتی در باب این فردگرایی و ازادی صحبت میکنیم گویی هیچ معنایی از آزادی در خود نهفته ندارد.
این آزادی انتخابی است برای قدرتمندان.
همان تعریفی که من ارائه دادم و گفتم اگر آزادی و برابری رو از هم جدا کنید، چیزی به نام آزادی وجود نخواهد داشت.
اصولا قدرتمندانی هستند که آزاد خواهند بود.
همتای جمهوری اسلامی که تمام قبیله حاکم آزادترین مردم در تاریخ هستند اما به قیمت و هزینه اسارت هشتاد و پنج میلیون ایرانی، 80 میلیون ایرانی.
تمام این مردمان در اسارت هستند تا آن جماعت آزاد باشند.
پس آزادی آنجا وجود دارد.
با این تعریف مشخص اما اگر قرار بر این باشه که ما آزادی رو درست تعریف کنیم در محور ابتدایی و اون پیشفرض نخستین، ما باید باور به برابری باشه چرا که اونجاست که آزادی معنا پیدا میکنه.
اما در این نگاه سرمایه داری اون فردگرایی در نهایت به مرز دیگران میرسه و دیگران رو لگدمال میکنه.
برای اینکه آزاد باشن از اون سر طیف وقتی به کمونیسم هم نزدیک میشید میبینید که برابری چگونه داره از میان میره و خود برابری رو هم حتی از میان میبره.
با یک تعاریف احمقانه ای که داده میشه.
یعنی از یک سو شما مواجه میشین با برابری ای که انگار داره همسان با یکسانی میشه.
یعنی شما در تعریفی از برابری میدونید که ما وقتی در باب برابری صحبت میکنیم یعنی حقوقی که قرار هست برابری تعریف بشه و اینو همه ما میدونیم که همه با هم یکسان نیستیم.
وقتی من درباب برابری انسانها و آزادی همه جانداران صحبت میکنم میدونم که تمام جانداران با هم برابر نیستند.
یعنی یک درخت، یک انسان و یک حیوان همسان نیستند، یکسان با هم نیستن اما در حقوق.
حقوق اولیه زندگی آزار ندیدن باید یکسان باشند.
باید یکسان انگاشته بشن اما گاها اینقدر این معنای برابری رو بی ارزش میکنه.
همون نگاه کمونیستی که انگار از حیز انتفاع درمیاد دیگه مبدل به جوک و طنز و بذله میشه.
دیگه اون معنای حقیقی خودشو نداره.
برابری رو همسان با یک نگاه یکسان احمقانه تصور میکنن که میتونه تمام خلاقیت هارو از بین ببره.
یکی از بزرگ ترین نقد هایی که نسبت به کمونیسم و این نگاه های کمونیستی هست چیست؟
اینکه انسان و نبوغش به واسطه شرایط آزاد است که شکل میگیرد.
بله، وقتی که شما قرار بر این داشته باشید که برابری رو تا این حد فاجعه بار و مبتذل تعریف کنید و در نهایت به یک یکسانی برسید، خب میتونه اینگونه هم این مفاهیم، این مفهوم بزرگ برابری هم از میان بره.
اما تنها و تنها هم موضوع فقط همین نیست.
فارغ از این برابری و دریده شدن برابری با یک مفهوم به اسم یکسانی شما در دل این نگاه کمونیستی مواجه میشوید با این اقتدارگرایی.
یعنی از یک سو در فردگرایی لیبرالیسم شما دارید در باب از بین بردن آزادی های دیگران و وارد مرز دیگران میشوید اما از اون سر طیف وقتی نزدیک به نگاه های کمونیستی میشید حالا قضیه فرق میکنه.
حالا یک دولت اقتدارگرایی است که به واسطه همین اقتداری که داره، به واسطه این خودکامگی ای که داره حالا میتونه هزاران هزار فساد به وجود بیاره.
حالا نه تنها برابری رو با اون مفهوم یکسانی که حتی برابری حقیقی رو هم لگدمال بکنه.
چرا که اصولا ما میدونیم ما انسان رو می شناسیم.
ما میدونیم که انسان ها میل به خودخواهی دارند، برای خودشون، برای بقای خودشون تلاش میکنن.
پس ما باید ساختارهایی رو فراهم کنیم که در برابر این بی بند و باری ها ایستادگی بکنیم.
در برابر این فساد بتونیم ایستادگی بکنیم.
وقتی در باب قدرت صحبت میکنیم، در باب تخصیص قدرت صحبت میکنیم، در باب تقسیم قدرت صحبت میکنیم.
تمام مبنای فکری ما همین است که در برابر این فسادهایی که قاعدتا میتواند وجود داشته باشد و اجتناب ناپذیر است، در ذات انسان هست.
ما بتوانیم در برابر این ها سد ها و رفتار ها و رفتارهای کارآمدی به وجود بیاوریم.
وقتی در باب سیستم نظارتی صحبت میکنیم، موضوع همین نظارت بر این آلودگیها هست.
ما در باب نابودی برابری در لیبرالیسم صحبت میکنیم.
خب وقتی شما روبرو میشوید با این نگاه سرمایه داری میبینید که برابری برایش ذره ای ارزش ندارد.
حاضره همه چیز رو فدای اون رسیدن به پیشرفت بکنه.
یکی از اون عمده نگاه های آلوده ای که در سرمایه داری وجود داره همین ابزار سازی هاست.
باز در این نگاه هم اینها همسان هستند.
یعنی هم کمونیست، هم لیبرالیسم هر دو داره انسان رو در نهایت مبدل به یک ابزار میکند.
هر دوی اینها میخوان از انسان ها برای اون پیشرفت غایی که اصلا مشخص نیست کجا هست، به کدوم نقطه قراره برسن برسونن.
این حرص و ولع و آزی که وجود داره، این رقابت دیوانه واری که مثلا در همون دوران جنگ سرد وجود داشت، از تمام این مردم در نهایت بردگانی به وجود آورد برای رسیدن به امیال یک عده احمق.
یه عده احمقی که احساس میکردن دنیا و پیشرفت رو در یک سری از مسایل مشخص میدیدن حالا هر کدوم این جماعت رو به نوعی برده خود کردن.
این زندگی برده وار در هر دوی این نگاه ها به چشم میخوره.
از یک سو با اون بازار آزاد و اون تعاریف و حالا کارگری که مبدل به یک ابزار شده و حالا باید مدام در پی ساختن باشه.
اصولا این بازار آزاد و این نگاهی که منفعت طلب هست و سود طلب هست در نهایت ناخوداگاه انسان ها رو مبدل به ابزار میکنه.
از اون سر طیف هم اون نگاه احمقانه ای که در دل کمونیست ها وجود داشته کار رو مقدس شمردند و در نهایت با اون شعارهایی که همه دربارش شنیدیم.
شعارهایی که می دادند و اون نوع نگاهی که تزریق می کردند و به نقطه ای رسیدند که حالا.
مردم مبدل به بردگانی شدند برای اینکه این عوامل رو به پیش ببرند و در نهایت به پیشرفتی که هیچ.
نقطه مشخصی هم نداشت برسند.
زندگی رو فدای اون تصویر برابری در دل لیبرالیسم از میان میرود.
اما در عین حال در کمونیسم هم از میان میره.
در کمونیسم هم با فساد از میان میره، با بی معنا کردن مفهوم برابری از بین میره، با خودکامگی و استبداد از بین میره، با این زندگی یکسان و ماشینی از بین میره، با این برده ساختن ها از بین میره.
از اون سر در دل نگاه های سرمایه داری هم به همین شکل هست.
جماعتی برده وار برای اون سرمایه دار باید کار بکنند.
باید اون اوامر رو به پیش ببرند.
حالا این میدان منفعت خواهی که در اینجا وجود داره هم قاعدتا هر روز کارگران تازهای را پدید میاره.
کارگران روزمزدی رو به وجود میاره.
کارگران از کشور های دیگه رو به وجود میاره و اینها هیچ چهارچوب مشخصی رو هم براش قائل نیستن.
همه چیز رو در همون فردگرایی و منفعت فردی تصور میکنن.
همه چیز رو در اون آز و حرص و پیشرفتی که اصلا مشخص نیست به کجا هم تعریف میکنن و هر دو هم به همین شکل هست.
از این سو شما مواجه میشید با دولتی که معلوم نیست حافظ آزادی و ابزار سرکوب هست.
شما در نگاه به این دولت ها هم همین مفاهیم رو میبینید.
یعنی از یک سو وقتی به دولت های کاپیتالیستی رو به رو میشید میبینید که چگونه ابزار رو فراهم کردن برای اون پیشرفتی که خودشون مد نظر دارن.
در تمامی این دولت های سرمایه داری که امروز هم باهاش مواجه میشید همین شکلی هست.
یعنی اگر چیزی تحت عنوان مالیات وجود داره اتفاقا از اون قشری گرفته میشه که بیشترین کارو میکنن و کمترین سود رو میبرن.
حالا اون جماعتی که سرمایه بالایی دارن و بیشتر ثروت اون کشور رو هم از آن خود کردن اتفاقا مالیاتی هم نمیدن.
اتفاقا بدون مالیات قرار است در راستای رسیدن به پیشرفت بیشتر رو برده خودشون بکنند.
چون اصلا مشخص نیست این دایره رقابت در کجاست.
حتی ذره ای ارزش برای زندگی و زیستن به انسانها داده نمیشه.
کل هدف رسیدن به یک فردای نامشخص و رسیدن به پیشرفت و اعتلا است.
یک حرص و آز بی انتهایی که راه به جایی نمیبره.
از اون سمت هم شما مواجه میشید با یک دولت تا دندان مسلح که همه چیز رو از میان میبره برای اینکه در اختیار خودش بگیره.
یعنی شما با حکومت های کمونیستی وقتی روبرو میشید میبینید که تا چه اندازه مستبد هستند، تا چه اندازه حرف خودشون رو به پیش میبرند.
و من بارها در باره اش صحبت کردم.
این قدرت افسار گسیخته وقتی در اختیار هر گروه و طیف انسانی قرار بگیره ثمره مشخصی داره.
ثمره مشخص از میان بردن آزادی هاست.
نابود کردن برابری است و والاتر از تمام این ها فساد بی حد و حصری است که ما همواره در طول تاریخ شاهدش بودیم چرا که انسان اصولا به ذات همینگونه هم هست.
پس حالا شما مواجه میشوید با دولتی که حالا یک ابزار سرکوب هست.
وقتی در باب آزادی بیان در این دو نگاه صحبت میکنیم، در گذر زمان مواجه میشویم.
خب این نگاه پلیسی و سرکوب گرایانه ای که در نگاه کمونیستی وجود دارد که ثمره اش مشخص است.
یعنی شما وقتی در طول تاریخ مد نظر قرار بدید تمام این دولت های کمونیستی رو مواجه میشید با این دولت های پلیسی که تشکیل شدند از شوروی.
در نظر بگیرید از چین در نظر بگیرید مخالفان رو چگونه قلع و قمع کردند و چه تبعات تاریخیای رو به وجود آوردند.
حالا در قسمت های آتی بیشتر سعی میکنیم در باب این عناوین صحبت بکنیم.
اما اشارت در این مفهوم هم به همین شکل قابل رویت هست.
یعنی شما وقتی مواجه میشید با این نگاه کمونیستی میبینید که چگونه دولت به وجود اومده، تنها و تنها ابزاری است برای سرکوب، ابزاری است برای از میان بردن آزادی بیان رو هم قاعدتا لگدمال خواهد کرد.
از اون سر طیف در جامعه های سرمایه داری هم داستان به همین شکل است.
شما با دولت هایی مواجه می شوید که باز مبنای اصلی به وجود آمدنشان هم موضوع سرمایه است.
یعنی شما یک نگاه مثلا به حکومت هایی مثل حکومت آمریکا بکنید.
اصولا انتخابات ریاست جمهوری آنجا را ثروت بیشتر برنده می شود.
اصولا ورود به مجلس سنا را کسی می برد که ثروت بیشتری دارد.
اصولا این جامعه تشکیل شده در سیاست کسانی هستند که جزء بزرگ ترین سرمایه داران آن کشور به حساب می آیند.
شما دارید می بینید که مبنای اصلی دولت به وجود آمده هم بر پایه سرمایه داری است.
منافع را هم سرمایه داران برای سرمایه داران حفظ خواهند کرد.
یعنی شما وقتی مثلا به یک مفهوم مواجه می شوید مثل حمل اسلحه در آمریکا، خوب می دانید که این قدرت سرمایه داری است که اجازه نمیده یه همچین موضوعی حل بشه.
و شما انگار یک عده بربر روبرو هستید که مگه ممکنه؟
شما باید در باب دنیایی صحبت بکنید که حتی نیروی امنیتیش هم سلاح نداشته باشه چه برسه به اینکه مردم سلاح های اتومات و سلاح های کشتار جمعی در اختیار داشته باشن.
تا چند روز دیگه فکر کنم بمب هم تو خونه هاشون نگه دارن.
خب شما دارید میبینید که چگونه نقش سرمایه وارد این میدان میشه و همه چیز رو در اختیار میگیره.
یعنی ثروت هست اونجا صحبت اصلی رو میکنه.
آزادی فردی هم برای کسی است که ثروت بیشتری داره.
حکومت هم در راستای کسب و انتخاب کسی است که ثروت بیشتری داره.
تمام ساختارهای سیاسی بر همین مبنا شکل گرفت.
از اون سمت هم ما با دولتی روبه رو هستیم در دولت های کومونیستی که با ابزار سرکوب با این اختناقی که بوجود میارن، با به دست گرفتن تمام قدرت و این سیستم استبدادی که پدید آوردن تمام آزادی ها رو از میان خواهند بود، در دل حکومت های سرمایه داری هم داستان به همین شکل هست.
آزادی بیان هم در این کشور ها معنایی نداره.
اصولا همه چیز در اختیار سرمایه و ثروت است.
یعنی شما وقتی با همین جوامع سرمایه داری روبه رو می شوید شاید آزادی بیان به شکلی که ما بتوانیم در موردش صحبت بکنیم وجود داشته باشد اما برای وارد شدن و ورود به این آزادی بیان هم باز شما نیاز به سرمایه دارید.
یعنی مثلا شما اگر فیلم ساز باشید و بخواهید در یک کشوری مثل امریکا فیلم بسازید نیاز به چه دارید؟
نیاز به سرمایه دارید؟ ثروت دارید؟
اگر قرار باشد یک تلوزیون داشته باشید تا صحبت بکنید نیاز به سرمایه داری یعنی همه دالان های آزادی هم بر می گردد دوباره به ثروت.
دوباره به سرمایه.
پس باز شما شاهد این هستید که همه چیز داره قربانی راه همان ثروت اندوزی میشه و اون نگاه آزمندانه میشه.
شما وقتی در باب حق مالکیت صحبت میکنید حالا این حق مالکیت یک ابزاریست برای آزادی، ابزاری است برای سلطه.
کسی که مالکیت بیشتری داشته باشد، سلطه گری بیشتری هم خواهد داشت.
رییس جمهور اون کشور هم میتونه بشه.
وارد مجلس سنا هم میتونه بشه وارد این ارکان سیاسی میتونه بشه و اصولا سرمایه و همین حق مالکیت هست که در نهایت همه چیز رو تصویر میکنه.
شما وقتی به این دولت های سرمایه داری نگاه میکنید میتونید به راحتی رد پای سرمایه و ثروت و اصولا قدرتی که به واسطه ثروت بوجود میاد رو ببینید.
این موضوع قابل انکار نیست و همواره هم قابل رویت هست.
از اون سمت هم تمام آزادی قربانی خواهد شد.
در حکومت کمونیستی که همه قدرت رو در اختیار گرفته و مستبدانه قرار هست که پادشاهی و امپراتوری بر دیگران بکنه.
موضوع مهم و اساسی همواره در دل مفهوم لیبرالیسم و کمونیسم، آزادی بدون برابری یا برابری بدون آزادی است.
هر دوی این حکومت ها فرای اینکه خود مفهوم آزادی در لیبرالیسم هم لکه دار و بی معنا میشه، با اون تعریف مشخصی که من نسبت به آزادی دارند و اصولا آزادی واقعی هم همین است.
می دانیم که خود آن مفهوم را هم لگدمال می کنند.
اما فارغ از آن، قرار بر این دارند تا با قربانی کردن مفهوم در برابر یعنی برابری را به قربانگاه برده اند.
حالا این نیمچه آزادی که مفهومی از آزادی ندارد را به جماعت بدهند و بخورانند در حقیقت.
چرا که ما در باب آزادی صحبت کرده ایم.
قاعدتا وقتی شما دارید درباب آزادی صحبت می کنید، نمی توانید این آزادی را به دور از مفهوم برابری تصور کنید چرا که با از بین بردن برابری دیگر چیزی از آزادی به میدان نمی ماند.
به همین شکل هست که وقتی در باب حکومتهای سرمایه داری صحبت می کنیم هم آزادی ست.
اینجا لگدمال شده و از آن معنایی نمانده و هم اصولا قرار بر این هست که برابری را به قربانگاه ببرند تا آزادی وجود داشته باشد.
یعنی شما می دانید که به صراحت در باب این صحبت می کنند که اگر ما یک نیاز به پیشرفت داریم، این نیاز به حرص و ولع و آبی که در وجودمون هست.
برای اینکه در این رقابت جانفرسا نفر اول باشیم و کشور اول باشیم و به بهترین جایگاه ها برسیم باید برابری از میان بره چراکه ما نیاز داریم تا باج بدیم، مردمی باشن، فکر کنن کار جدید بوجود بیارن، حالا اینها ثروت بیشتری هم داشته باشن و یه عده هم قربانی باشن.
برابری در میان نباشه.
حالا دارن خودشون هم این رو اذعان میکنن.
یا در برابر این نگاه وقتی در باب کمونیسم صحبت میکنیم داستان به همین شکل هست.
حالا اینها میان میگن بله برای اینکه ما بخواییم برابری داشته باشیم باید آزادی رو از میان ببریم.
برای داشتن امنیت باید آزادی سلاخی بشه.
حالا میان دولت پلیسی تشکیل میدن و همه قدرت رو برای خودشون میگیرن.
با اقتدار به پیش میرن و این خودکامگی را به پیش میبرن تا برابری رو به وجود بیارن.
اما برابری ای رو هم که بوجود آوردن ارزش و معنایی نداره چراکه این برابری به نوعی یک شکل ازبین رفته برابری است، یک تصویر مخدوش از یکسانی است، اون هم یک ثانیه ای که گاها به واسطه اون فساد سرشار و اون قدرت در نوک هرم میتونه به جماعتی داده بشه.
میتونه هم نشه بسته به فرمان و امر اون قدرت یکتا هست.
همتای تمام مفاهیمی که ما در باب معنای خدا هم داشتیم.
ما وقتی داریم در باب رسیدن به فردای روشن صحبت میکنیم، مهم اصل و موضوع اصلی ما این هست که بتونیم ساختار هارو تغییر بدیم تا اشخاص میداندار نباشن تا فرد در نوک هرم موضوعی رو بوجود نیاره.
باید سیستمی ساخته بشه که این سیستم بتونه خودش حرکت کنه.
حالا با انتخاب چندین نفر با تفکر جمعی و در کنار هم بود.
پس قاعدتا وقتی در باب آزادی و برابری صحبت میکنیم میدونیم که چه حکومت های لیبرالیستی و چه حکومت های کمونیستی هر دوی اینها در وهله اول معنایی رو که بهش باور دارند رو از حیطه معنا بی اثر میکنند.
اگر به آزادی باور دارند در نقطه ابتدایی آزادی رو بی ارزش می کنند؟
اگر به برابری باور دارند، برابری را لگدمال می کنند و فرای آن.
حالا اگر وارد چرخه ای برای به کرسی نشاندن این مفهوم می شوند، با قربانی کردن معنای در برابر این کار را انجام می دهند و تمامی معنا را هم از میان می برند.
کل صحبت پیرامون لیبرالیسم و کمونیسم هم در همین معناست.
معنایی که ما باید بیشتر بهش نزدیک بشویم.
بدانیم که آزادی و برابری همسان با هم هستند، غیر قابل جدا شدن از هم هستند.
دو وسیله ای اند که اگر از هم جداشون کنید اون کسی که تنها می مونه هم بی معناست.
این دو با هم و در کنار هم معنا میشن و ما باید به این معنا در کنار همه این ها برسیم که آزادی یعنی آزار نرساندن به دیگران.
دیگرانی که همه جان های جهان رو تشکیل میدن.
انسان، حیوان و گیاه و این مفهومی است که آزادی و برابری رو در هم پیوند میده و حال دریچه ای باز هست به دور از آزار رساندن به دیگران.
هر چیزی که هر کسی می میخواد رو میتونه تعبیر به آزاد کنه اما به دور از این معنا.
ما معنایی برای آزادی نمی توانیم متصور باشیم و همینگونه است که حکومت های سرمایه داری و کمونیستی در طول تاریخ هر دوی این معانی رو از حیطه انتفاع تهی کردند.
در این انتهای برنامه دوست دارم باهاتون مطرح کنم که اگر دوست دارید این صدا شنیده بشه این راه تغییر شکل بگیره میتونید آثار من رو با دیگران به اشتراک بگذارید.
منظور از آثار هم خلاصه برنامه ای به نام جان نمیشه.
من پیش از اینکه بخوام برنامه ای به نام جان رو ضبط و منتشر کنم، آرا و افکار و عقاید ام رو تحت عناوین کتاب هایی به رشته تحریر درآوردم.
تمامی این عناوین به صورت رایگان در وبسایت جهان آرمانی در اختیار شما دوستان هست.
میتونید با مراجعه به این وبسایت ناسا رو به صورت رایگان دریافت کنید و اگر دوست داشتید این صدای تغییر شکل بگیره و اون رو با دیگران هم به اشتراک بگذارید.
ممنون که همراه من بودید.
من نیما شهسواری و این برنامه بنام جان بود.
در پناه آزادی.
قسمت 3
سلام دوستان من نیما شهسواری و این برنامه به نام جان است.
با شما هستم.
این قسمت سوم از ویژه برنامه نقد لیبرالیسم و کمونیسم هست و ما قراره توی این قسمت در باب معایب لیبرالیسم صحبت بکنیم.
ممنون که همراه من هستید.
خب دوستان توی این ویژه برنامه مشخص ما سعی کردیم که در باب نقد لیبرالیسم و کمونیسم صحبت بکنیم و در این قسمت مشخص هم قرار هست که در باب لطمات تاریخی و معایبی که لیبرالیسم داشته موجز و مختصر تا جایی که میتونیم در باب تیتر ها و عناوین صحبت بکنیم.
خب قاعدتا ویژه برنامه هایی به نام جان و اصولا برنامه ای به نام جان بر مبنای مفاهیم هست و ما خیلی نزدیک به مصادیق نمیشیم.
این قسمت هم خارج از این عرف همیشگی برنامه ما نخواهد بود.
اما در این قسمت سعی میکنیم بیشتر بپردازیم به خود لیبرالیسم و معایب و لطمات تاریخی که زده و در قسمت آتی هم سعی میکنیم همین مبنا رو در باب کمونیسم داشته باشیم و کم کم به اون جمع بندی کلی پیرامون این مسئله مشخص برسیم و نگاه خودمون رو هم به صورت موجز بیان کنیم.
وقتی ما در باب لیبرالیسم صحبت میکنیم خب میدونیم گفتیم قاعدتا نکات مثبتی داره.
وقتی ما داریم در باب این نکات منفی درونش صحبت میکنیم به مفهوم رد تمام خوبی هایی که در خود داره نیست.
خب قاعدتا گفتیم در اون نقطه ابتدایی شکل گیری و چرایی شکل گیری ایده لیبرالیسم خب ما میدونیم که یک پلکانی بود برای بالاتر اومدن، برای پیشرفت کردن.
خب قاعدتا از اون دورانی که ما پیش از لیبرالیسم خوندیم میدونیم که در اون دوران، دوران قدرت بلامنازع دین باوران بوده، قدرت در اختیار اون ها بوده و این نگاه معنوی بوده که همه اختیار رو در بر گرفته بوده.
این تار و مار کردن زندگی جمعی انسان ها بوده که اون زمان میداندار بوده و خودکامگی و استبداد بوده که میداندار بوده.
خب قاعدتا لیبرالیسم یک پله ای بوده برای گذر ما.
این انسانگرایی و گذر کردن از اون نگاه استبدادی خداوندی یک پلکانی بوده با تمام معایب درون خودش.
برای اینکه ما از اون دوران اسفناک دور بشیم.
خب ما میدونیم که این نگاه لیبرالیستی و اصولا نگاه آزادی خواهانه ای که در دل خود داشته، حال با تمام کمی ها و کاستی ها، با تمام از میان بردن مفهوم آزادی اما باز هم پله ای بوده برای رسیدن به نقطه بهتر و روشن تری برای فردا.
اما باید که با نگاه منتقدانه و پرسشگر بهش نگاه بشه، نقاط ضعف گفته بشه و ما پیش به سوی جهان بهتری حرکت بکنیم.
پس اصولا نوع نگاه که ما مطرح میکنیم و نقد هایی که در این قسمت ها انجام میدیم در نفی کلی این نگاه نیست.
قاعدتا چه لیبرالیسم، چه کمونیست و چه هر نگاهی در تاریخ انسانی نقاط قوتی هم داشته، قاعدتا در مبنای رسیدن به فردای بهتری به وجود آمده و همچنین آرزو و میلی در خود داشته.
حال اینکه چقدر نکات مثبت داشته قابل صحبت کردن است.
اما قاعدتا وقتی در باب لیبرالیسم و این لطمات تاریخی و معایب صحبت میکنیم یکی از نکات اصلی و کلیدی آزادی برای چه کسانی است؟
یکی از بزرگترین شعارهای مداومی که در باب لیبرالیسم داده می شود، مفهوم آزادی است.
خب گفتیم آزادی مطرحشده در دل لیبرالیسم معنای درستی ندارد چراکه این آزادی به دور از برابری معنا میشود.
گویی که یک معنایی متضاد یا متناقض یا جدا و مجزا از مفهوم برابری است.
در صورتی که ما میدانیم آزادی و برابری در پیوند با هم معنا پیدا میکنند.
چرا که اگر ما قرار نباشد به برابری اعتقاد داشته باشیم و با پیشفرض فرض نداشتن برابری وارد جریان و این دالان ازادی بشویم ازادی دیگر معنایی نخواهد داشت.
یعنی ما باید ابتدائا ابتدا به ساکن باور داشته باشیم که برابر هستند.
حال در یک نگاه گسترده مثل نگاه ما برابری همه جان ها چه انسان چه حیوان و گیاه.
اما در همان نگاه امروزی و تا نقطه ای که انسان ها به پیش رفتن در اون نقطه ابتدایی باید به برابری انسان ها حداقل معترف باشند.
بعد از در نظر گرفتن این برابری است که حالا میتوانند وارد مفهوم آزادی بشن چراکه هر تعریفی فرای در نظر داشتن این برابری اگر ارائه بشه اصولا دیگه معنا و همپوشانی با ازادی نخواهد داشت.
چرا که اونجا هر کسی که قدرت بیشتری داشته باشه میدان دار خواهد شد و عینا وقتی شما نزدیک به مفاهیم تاریخی لیبرالیسم هم میشید قضیه به همین شکل است.
آزادی که این ها دارن بهش تاکید میکنن..
اتفاقا موضوع آزادی نیست چرا که به برابری اعتقادی ندارند چرا که حالا میدان دار کسی است که قدرت بیشتری داشته باشد.
قدرت در این نگاه مشخص و تعریف شده به سرمایه و ثروت.
خب قاعدتا کسی که ثروت بیشتری داشته باشد، آزادی بیشتری هم خواهد داشت.
پس این سئوال کلیدی در باب لطمات و معایب لیبرالیسم همان آزادی برای چه کسانی است؟
حالا در دل این تعریف مشخص، در دل این پرسش مجزا حالا شما مواجه می شوید با یک تاریخ پر از زشتی ها، پر از کجی ها.
شما مواجه می شوید با تبعیض نژادی که در دل این نظام های سرمایه داری وجود داشت وجود دارد.
تبعیض نژادی که بر مبنای نژاد، صورت تبعیض جنسیتی که میتونه وجود داشته باشه.
شما وقتی مواجه میشید با برده داری میدونید که یکی از ارکان اصلی نظام های سرمایه داری بوده، همواره بوده، در طول تاریخ بوده.
اصولا بزرگترین مبارزه ها را برای نگاهداشت این برده داری و این نگاه آلوده داشته اند.
چرا که اصولا تعبیر و تفسیر آنها از دنیا همواره همین گونه بوده.
آزادی فردی که تعریف میشود اما نه برای همه.
آزادی که تعریف میشود اما نه برای هر کس، نه برای زنان، نه برای همجنسگرایان، نه برای بردگان سیاه پوستان سرخ پوستان.
قرار است یک مرد سفید پوستی که منتسب به اروپای مشخص است حالا میتواند مهاجر باشد و به آمریکا آمده باشد.
تمام آزادی برای اوست.
حالا دیگران قرار است برده و اسیر و بنده ی او باشند و برای او آزادی بیشتری را کسب کند.
تمام درد ما در باب مسئله آزادی با این نگرش لیبرالیسمی در همین نقطه است.
چرا که اصولا تصویری که اینها ارائه میدهند در راستای آزادی نیست چرا که در آن نقطه ابتدایی به برابری باور ندارن و حالا هر روز هر کسی میتونه با خطکش در دست بیاد و یک جماعتی رو داخل این دایره بکنه یا میتونه ازش خارج کنه و در اختیار اون فرد هست.
امروز آزادی تعریف شده برای شخصی است که سفیدپوست و منتسب به مرد سفیدپوست منتسب به اروپا باشه.
حالا هر کسی از این دایره خارج میمونه رو میندازه بیرون.
فردا اگر قدرتش نرسید، مثلا زنان سفیدپوست رو میاره داخل پسفردا اگر زورش کمتر شد، دو تا از اون سرخپوست ها رو میاره داخل.
و الی آخر.
اما قدرت در نهایت در اختیار اوست و ما با تعریف نداشتن پیرامون برابری میبینیم که چگونه آزادی لگدمال میشه.
پس سوال مهم ما بازهم همین است آزادی برای چه کسی؟
در دل این سوال؟
شما مواجه میشید با پاسخ هایی که در طول تاریخ و این لطماتی که نگاه لیبرالیسم و سرمایه داری به جهان زده، این مدافع نظام برده داری بودند که اونها آرزوی برده داری رو داشتند چرا که اصولا تمام تلاششون در راستای پیشرفتی بوده که این پیشرفت هم به واسطه اون ثروت هم به واسطه کارگر ارزانقیمت شکل میگرفته.
حالا وقتی ما در باب برده صحبت میکنیم برده ها که دیگه قرار نیست اصلا پولی بگیرند قرار هست بیگاری بکنند.
قرار هست تمام ثروت رو در نهایت در اختیار اون جماعت سرمایه دار قرار بدن.
پس حالا شما مواجه میشید با این نگاه آلوده برده وار.
چه در دنیای گذشته و پیش از اینکه ما بخوایم برده داری رو از میان ببریم و چه در جهان امروز، در جهان امروز هم داستان به همین شکل هست.
حالا شاید در جایی دیگه اون قدرت وجود نداشته باشه تا نظام برده داری رو به وجود بیارن.
اما تصویر تشکیل شده در امروز جهان هم داستان رو به همون سمت میبره.
حالا در روزگاران گذشته کسانی بودند که صاحب بردگان بودند.
امروز هم صاحب زمان و کار و زندگی و آینده اونها هستن.
این کارگران بیجیره و مزدی که دارن کار میکنن در بدترین شرایط و شرایطی که اینها برای خودشون تعریف میکنن.
پس در نهایت این آزادی برای جماعتی است وابسته به این نگاه و اون قبیله حاکم است.
حالا میشه باز ما به ازاء هایی براش در جهان هم تصویر کرد.
روزگارانی در آن حکومت های سرمایه داری این قبیله مشخص که همه آزادی برای اونها هست در ایران و جمهوری اسلامی ما هم برای اون قبیله شیعی وابسته به امامت و ولایت و ولایت فقیه و اون طایفه ای که خودشون رو منتسب به اون نگاه آلوده میدونند، تمام آزادی ها برای اونها هست و پاسخ این آزادی برای چه کسانی در نهایت ما رو به نقطه ای از تبعیض نژادی، تبعیض جنسیتی، برده داری و عناوین آلوده ای از این دست میرسونه و حالا شما مواجه میشید در این نظام های سرمایه داری و این لطمات تاریخی و معایبی که باعث این شکل اسفناک و آلوده در جهان شد، فرای اون شما مواجه میشید با استعمار به نام تمدن یعنی ما مواجه میشیم با لیبرالیسمی که در لباس امپریالیسم وارد میدان میشه.
شما در این تاریخ گذشته، در اون دوران شکوفایی و اقتدار و قدرت لیبرالیسم، اگر تاریخ رو مورد کنکاش قرار بدید مواجه میشید که به نوعی لیبرالیسم و امپریالیسم اصولا با هم گره خورده اند.
حالا استعمار و استثمار هست که وارد شده و تمدن اون جامعه غربی رو داره به پیش میبره.
نمونه های بارزش تمام کشورهایی که در اون برهه از تاریخ قدرتی داشتند.
فرانسه رو نگاه بکنید.
استثماری که انجام میدید انگلستان رو نگاه بکنید، اون استثمار بی حد و حصر هلند نگاه بکنید.
پرتقال، اسپانیا و تمام این کشور ها که چگونه به نام تمدن استثمار و استعمار را شروع کردند، چگونه این نگاه لیبرالیستی با همون تعریف مشخص پیرامون آزادی که آزادی رو برای فرد مشخصی تصویر کرده حالا میاد در یک نگاه اجتماعی و در سطح جهانی هم باز با همان تعاریف جلو می رود و خیلی ساده می تواند همه چیز را برای خود بکند.
چرا که اصولا جهان را بر پایه همین حرص و آز تعریف کرده.
حالا جهان تصویر شده در این نهایت حرص و رقابت با آن تصویر مشخص از آزادی برای آن شخص سفیدپوست اروپایی که عینا باید مرد هم باشد، می تواند جماعت در برابر که مثلا در یک کشور آفریقایی باشند را مبدل به برده بکند، مبدل به ابزاری برای به وجود آوردن ثروت بکند، ثروتی که برای همان جماعت آزاد است.
حالا می بینید که چگونه این آزادی لگدمال میشه، بی ارزش میشه، مورد تجاوز قرار میگیره و حالا ما مواجه میشیم با استعمار گرایانی که خود رو به نام تمدن حاکم بر کشور های ضعیف تر میکنند.
با همون نگاه برتری طلبانه و مالکیت طلبانه هست که وارد میدان میشن.
اصولا این میل به مالکیت، میل به برتری طلبی که از همان عناوین خداوندی است در دل این نگاه های اومانیستی و لیبرالیسمی مدام در حال جریان است.
گفتن فرهنگ ضدیت میاندار میشود، جاها را تغییر میدهد، پادشاه ها را عوض میکند، تاج و تخت خداوند سر جایش هست اما انسان سفیدپوست.
مرد می آید جای خدا میشینه، حالا میره خودش رو در اون جایگاه قرار میده.
حالا یک لیبرالیسمی است که در لباس امپریالیسم وارد یک نقطه مشخصی از جهان و تاریخ شده و حالا میاد یک به یک کشور ها رو قلع و قمع میکنه و تمام مردم و مالکیت و ثروت و قدرتی که اونها دارند رو هم برای خود میکنه و ما شاهد این جهان پر استثمار قرون گذشته میشیم که چگونه کشور های بزرگی در جهان مستعمره کشور های دیگری شدند.
نمونه بارزش مثلا هند رو در نظر بگیرید که چگونه مستعمره انگلستان شد.
با همون نگاه با همون تعاریف وارد همین میدان شدند و همه چیز رو برای خودشون کرد.
خارج از این ها شما وقتی در باب نئولیبرالیسم صحبت می کنید و قربانیان بازار آزاد، حالا می توانید ببینید که چگونه جهان را آلوده کرده اند.
یکی از لطمات تاریخی هم دقیقا همین نگاه است.
حالا بازار آزاد مبدل به یک هیولا می شود و یک هیولای چند سری که انگار عده زیادی در برابرش هستند که سجده کنان در برابرش دارند زندگی را به پیش می برند.
شما یک بار به این تصاویر ساخته شده نظر داشته باشید که برای کنترل قیمت چگونه کارهای وحشیانه ای انجام می دهند.
حالا حتی حاضرند که آذوقه و مایحتاج زندگی را، گندم ها و برنج ها را هم آتش بزنند و معدوم کنند و زمین را.
چرا که قیمت مثلا بیاد پایین تر بره بالاتر.
برای دستکاری کردن این غول چند سر بازار آزاد که مبدل به یک خدا شده و جماعتی در برابرش سجده می کنند و حاضرند هر بی اخلاقی و هر فاجعه ای را هم رقم بزنند.
و حالا شما روبرو میشوید با این نگاه وحشتناک که چه به عنوان لیبرالیسم چه به عنوان نئولیبرالیسم قابل رویت هست.
هیچ تفاوتی با هم ندارند.
خیلی نباید درگیر این واژگان شد چرا که در معنای کلی همه اینها دارند یک حرکت را به پیش می برند.
وقتی ما درباب آزادی صحبت می کنیم و می گوییم این آزادی برای چه کسانی است، خودش شروع گر تمام این بحث است که می تواند در اشکال مختلف، یکبار در شکل استعمار، یکبار در شکل امپریالیسم، یکبار در شکل تبعیض نژادی، یکبار در شکل برده داری، یکبار در شکل بازار آزاد و کنترل قیمت وارد میدان شود تا شما برسید به استثمار کشورهای جهان سومی.
تمام این ابرقدرت های جهان که برگرفته از همین نگاه های لیبرالیستی هستند، تمام فکر نهایی شان در راستای این است که بیایند و استثمار بکنند کشورهای جهان سومی.
نمونه های بارزش را هم شما میتوانید در طول تاریخ ببینید.
چگونه وارد این میدان شدند.
چه در آن دورانی که ما تحت عنوان قدرتگیری این نظام های امپریالیستی میشناسیم و چه در دوران فعلی و حاضر، حتی در جهان فعلی هم اینها باز هم وارد این میدان شدند تا بتوانند قدرت بیشتری کسب کنند، ثروت بیشتری کسب کنند و اصولا جهان را اینگونه تصویر و تعبیر میکنند.
در یک رقابت بی پایان و بی انتها در راستای ثروت اندوزی در راستای پیشرفت پیشرفتی که هیچ سنخیتی با زندگی ندارد و اصولا در راستای از میان بردن زندگی هاست، برای بلعیدن زندگی ها به میدان آمده، شما مواجه میشوید که چگونه حاضرند همگان را قربانی این راه بکنند.
در دل این نگاه و این بازار آزاد که مبدل به یک الهه بیپایانی شده و جماعتی آن را میپرستند و باور دارند به فهم بالای این بازار آزاد.
شما مواجه با این بحران های مالی میشوید.
حالا مواجه میشوید که به واسطه نداشتن هیچ گونه نظارتی بر این بازارهای آزاد و میدان دادن به این خدای تازه برآمده از این نگاه های سرمایه داری، حالا بحران هایی هم می تونه شکل بگیره.
دیگه این جماعت حتی باورمند به قدرت استدلال و فکر و انتقاد و اعتقاد خود هم نیستند.
این بازار آزاد رو مبدل به یک خدایی کردن که حالا جماعتی باید بیاد و این رو بپرسته او میاد و میداندار میشه.
هر امری داشته باشه، هر فرمایشی هم که داشته باشه به پیش میبره و جماعتی هم دست و پا بسته در برابرش هستن تا این عوامل رو به پیش ببرن و ما شاهد این بحرانها هم هستیم.
مصادیق بسیار هست و میشه بهش رجوع کرد.
بحران هایی که در سال دو هزار و هشت مثلا در امریکا اتفاق افتاد، بحران هایی که پیش از جنگ های جهانی اتفاق افتاد و عواملی از این دست گفتند ما در باب مصادیق صحبت نمی کنیم.
یک معنای مشخص در برابر ما هست.
وقتی در باب لیبرالیسم صحبت میکنیم یکی از شعارهای اصلی و کلیدی و اصولا بن مایه اصلی وجودیت لیبرالیسم و سرمایه داری پیرامون آزادی است.
اما سوال مهم و مشخص ما این هست که این آزادی برای چه کسی تعریف میشه؟
در امروز جهان ما میتوانیم این را ببینیم.
این آزادی برای فردی تصور میشه که ثروت سرشاری داره.
یعنی شما وقتی میرید به یکی از همون قبله آمال نظام های سرمایه داری مثل مثلا آمریکا، حالا میبینید چه کسی قرار هست که همه آزادی رو داشته باشه؟
اون کسی که ثروت بیشتری داره اگر قرار باشه وارد این ساختار های سیاسی بشه چگونه میتونه بشه با ثروت سرشاری که در اختیار داره اگر این ثروت رو نداشته باشه اصلا نمیتونه وارد این چرخه بشه؟
یعنی یک نمونه ی قابل درک و قابل فهم.
اگر شما قرار باشه وارد این چرخه سیاسی در کشور امریکا بشید باید در ابتدا اون ثروت اندازه مشخصی که در اختیار یک درصد جامعه آمریکایی هست رو داشته باشید تا وارد این چرخه بشید.
پس این خودش داره تقدیس ثروت و جایگاه ثروت رو میکنه.
اصولا این سرمایه داری به مفهوم همون پرستیدن سرمایه و ثروت در نهایت در نهایت این نگاه ما را به این سمت می برد که قرار است تمام قدیس سازی ها در راستای بازار آزاد اتفاق بیفتد، در راستای سرمایه اتفاق بیفتد و اصولا این آزادی ها هم به کام کسی برود که تمام این ثروت را در اختیار دارد.
ما وقتی در باب این مدرنیسم صحبت می کنیم که به نوعی نزدیکی و قرابت با لیبرالیسم دارد و لیبرالیسم به نوعی خود را نماینده آن نشان می دهد، حالا مواجه میشویم با این مدرنیسم اجباری.
یعنی امروزه شما مواجه میشوید با این جماعتی که تحت عنوان لیبرالیسم وارد میدان شده اند.
از این چرخه امپریالیستی مثلا گذر کرده اند و وارد یک استثمار تازه و نوینی شده اند و آن هم ارتقا دادن این مدرنیسم هست.
حالا سعی میکنند کشور های در برابر کشور های جهان سومی را جبرا وارد این میدان بکنند و آنها را اقناع بکنند.
نمونه های بارزش را هم میتوانید ببینید.
اتفاقاتی که مثلا در لیبی میفتد در عراق می افتد در افغانستان می افتد.
ما کاری به این نداریم که این حکومت های وقت اونجا تا چه اندازه شنیع و وقیح و غیر قابل تحمل بوده و هستند.
اما موضوع اصلی باز هم پوشیدن یک لباس تازه ای است برای استثمار کردن دیگران.
شما وقتی به این مدرنیست می رسید به این مدرنیته می رسید.
حالا یک جماعتی با شمشیر انگار ایستاده اند تا این مفاهیم را به زور شمشیر بر سر دیگران بکنند.
حالا یک جماعتی آمده تا به اسارت جماعتی را در زندان بندازه و بگه شما از امروز آزادید.
تصویر در برابر ما اینگونه هست.
یعنی این مدرنیسم اجباری دوباره داره ما رو به جایی میبره که اون امپریالیسم گذشته زنده بشه؟
انگار که امروز دوباره این ها آمده اند با یک مفاهیم تازه تا این را ارائه بدن اما به زور، به زور شمشیر، با شمشیری در دست و در حال بریدن سر یکی از این انسان ها بهشون بگن ما شما رو به بهشت میبریم.
این چیزهایی است که امروز ما میبینیم.
در جمهوری اسلامی هم می بینیم.
این جماعت جمهوری اسلامی هم امروز به زور شمشیر و تفنگ و شکنجه مردم ایران را می خواهد به بهشت ببرد.
و باز هم این قرابت و نزدیکی را شما می توانید ببینید که همه اینها انگار که دارند از یک مسیر نیرو می گیرند، توان می گیرند و تمام توانشان را هم به یک مسیر دارند جریان پیدا می کند.
خارج از این شما مواجه می شوید با خشونت ساختاری ای که در این حکومت های سرمایه داری وجود دارد.
به واسطه تصویری که ارائه داده اند، به واسطه این پیشرفتی که تصویر کردند، به واسطه ساختن یک طایفه قدرتمندی در اختیار.
حالا در ازای آن یک خشونت ساختاری را بوجود آورده اند که ثمرش فقر بوده، بیکاری بوده، بی خانمانی بوده.
خب قاعدتا همه ما شنیده ایم جماعت لیبرالیسم برای اینکه بخواهند بیایند و بر خودشان صحه بگذارند و بگویند که نه، این حکومت های ما بوده که در طول تاریخ جهان را بهتر کرده، بلافاصله می آیند و آمار و ارقامی می دهند که بله این تعداد بیکاری کمتر تر شده، فقر کم تر شده.
کسی مخالف صد در صد این ها نیست که خب قاعدتا پله ای بودن رو به پیشرفت اما در عین حال این هم قابل رویت هست که چگونه خشونت ساختاری داره شکل میگیره.
چه در اعصار گذشته و چه در امروز.
در حال حاضر هم شما دارید می بینید می بینید که چگونه به واسطه ساختار پدید امده این خشونت داره در زندگی عادی مردم هم جریان پیدا می کنه.
این بیکاری و بی خانمانی میدان دار میشه.
خیلی از این حکومت های سرمایه داری که اتفاقا قدرت اصلی جهان و جزو قدرت های اصلی جهان هستند هم می بینید که چگونه نمی تونن از پس این بی خانمانی و فقر و بیکاری در کشور خودشون بر بیاد.
حتی اونهایی که داعیه دار حکومت بر جهان هستن در پی این هستند که این نگاه متفکرانه و متمدنانه خودشون رو به جهان هم صادر بکنند اما هنوز اندر خم یک کوچه اند و با مشکلات ریز و درشت خودشان روبرو هستند.
فقر سرشار، بیکاری، بی خانمانی، جرم و جنایتی که در کشورهاشون وجود داره.
این به مفهوم این نیست که ما کتمان بکنیم تمام پیشرفت هایی که این ها از قبل این به وجود اومده اما وقتی ساختاری در برابر وجود داره که داره این خشونت رو صادر میکنه، اشاعه می کنه، بزرگداشت می کنه، تقدیس میکنه، نمیتونیم کتمانش بکنیم.
یعنی وقتی ما داریم در باب کشوری صحبت میکنیم که خود را اقتصاد اول جهان میدونه، قدرت بزرگ جهان میدونه.
مثال همون آمریکا.
ما نمی تونیم این رو قبول بکنیم که در این کشور مشکلات اقتصادی وجود داشته باشه.
قاعدتا برای اونها حل کردن این موضوع باید ساده باشه.
قابل حل باید باشه و حالا شما میبینید که نه گویی باید یک همچین ساختاری وجود داشته باشه تا در نهایت بتونه کارایی کلی این سیستم به وجود بیاد.
انگار که باید یک همچین چرخ دنده هایی به گردش در بیایند و عده ای در زیر این چرخ ها له بشن تا در نهایت این ساختار به حرکت در بیاید و حالا اینجاست که ما میتوانیم این نقش را هم ببینیم.
شما وقتی نزدیک به مفهوم دموکراسی هم میشوید، حالا دارید میبینید یک تئاتر و نمایشی است از آزادی.
همان طور که صحبت کردیم دربارهاش قدیسه.
این نگاه سرمایه است.
ثروت شخص ثروتمند طایفه حاکم اصولا ثروتمندان هستند.
حالا وارد این چرخه سیاسی شدن نه به مفهوم وارد دنیایی دموکراتیک شدن و این که جماعتی باشند که حق انتخاب داشته باشند نه در نقطه ابتدایی.
کسی که قرار هست انتخاب بشود باید از یک فیلتری گذشته باشد.
اما این فیلتر بر اساس کارایی و فکر و باور و اندیشه و دانش او نیست، بر پایه ثروت است.
این فیلتر در برابر وجود دارد تا اگر آن میزان از ثروت را داشته باشد وارد بشود.
حالا چه کسی میتواند بعد از این که وارد این چرخه شد انتخاب بشه؟
اون کسی که ثروت بیشتری برای تبلیغ بیشتر داره؟
باز شما دارید این ساختار رو میبینید گوییم دمکراسی دیگر دمکراسی نیست.
قضیه فقط و فقط یک تئاتری ست از این آزادی یک نمایش تازه ای ست از مردم سالاری.
و این تصویر رو هم دارن ارائه میدن هم کسی که وارد این چرخه میشه تا انتخاب بشه باید در اون نقطه اول از این فیلتر گذر کرده باشه و در نقطه بعدی هم باید اون ثروت رو داشته باشه تا بتونه وارد این رقابت بشه.
پس میبینیم که انگاری قدیسه اصلی در این نگاه در این نگاه سرمایه داری خود سرمایه هست، بازار آزاد هست، خدای تازه به وجود آمده اینها هستند.
آزادی برای کسانی ست که وارد این چرخه و این طایفه میشن.
حالا اینها وارد میدانی برای استثمار و استعمار دیگران میشن لیبرالیسمی که اینبار در لباس امپریالیسم وارد شده همه قربانیان این بازار آزاد هستند.
کنترل قیمتی که به واسطه از میان بردن و معدوم کردن غذاها وارد میدان میشه حالا وارد میدان میشند برای استثمار کردن جهان سوم همه کشورهای دیگر را از آن خود کنید.
مالک بر اون ها بشن اینقدر خود را برده و بنده بازار آزاد می دانند که بدون هیچ نظارتی بحران های بی حد و حصری را به وجود بیاورند.
با شمشیر مدرنیسم اجباری و لیبرالیسم در جهان و دموکراسی وارد میدانی برای کشتار دیگران بشن، جماعتی رو به زندان بفرستند و بگن نهایت آزادی در همین زندان ساخته شده به دستان ماست.
خشونت ساختاری رو بوجود بیارن و فقر و بیکاری و بی خانمانی و خشونت و جنایت را میدان دار بکنن.
گاها از این ابزارها استفاده و سوءاستفاده بکنن برای در اختیار گرفتن دیگران، برای به بند درآوردن و به زانو درآوردن مردمان.
در نهایت دموکراسی رو مبدل به یک نمایش از آزادی بکنن و باز هم میدان دار اصلی ثروت بکنن.
ثروت باشه که تنها قدیسه این کشور به حساب بیاد.
ثروت باشه که مبدل به خدای اون ها بشه.
ما وقتی به جهان امروزمان نگاه میکنیم، انگاری که پول و ثروت هست که میداندار اصلی است و خب این هم به واسطه قدرتمند شدن تمدن لیبرالیسم در جهان هست که پیروز جهان مدرن ما.
خب قاعدتا همین نگاه سرمایه داریست که فرهنگ غالبی که امروز در جهان وجود دارد برگرفته از همان فرهنگ سرمایه داری است و حالا این فرهنگ سرمایه داری است که در نهایت در جای جای جهان پول را مبدل به خدا کرده، ثروت را مبدل به خدا کرده.
آن کسی که ثروت بیشتری دارد که همه دنیا برای اوست.
حالا ما داریم میبینیم ثمرش را داریم میبینیم که چگونه در این جهان ساخته شده.
همه چیز از آزادی تا سیاست تا زندگی فردی تا بیکاری، بی خانمانی و زندگی اجتماعی ما تحت تاثیر همین قدیسه تازه و همین خدای ساخته شده است.
ما در دل لیبرالیسم این جنگ خواهی و جنگ طلبی را هم میبینیم.
نمونه های بارزش هم خود امریکا هست.
امریکایی که امروز به عنوان نماد سرمایه داری و به عنوان قدرت اول جهان به حساب می آید حالا وارد میدان هایی میشه برای جنگ افروزی.
ویتنام می جنگه با افغانستان با عراق در لیبی سرک می کشه.
در همین ایران جمهوری اسلامی سرک می کشه هر جایی بتونه با قدرت وارد میشه و می خواد همه چیز رو از بین ببره و داعیه دار مدرنیسم و لیبرالیسم و تمام این مفاهیم هم هست و خب قاعدتا ثمره تمام اتفاقاتی که بوجود آورده لطمات تاریخی بزرگی است که در جای جای جهان هم میشه بهشون اشاره کرد.
خب قاعدتا برای تک تک این اتفاقات ما میتونیم مثال ها و مصادیق بیاریم اما هدف به نام جان اصولا مطرح کردن معانی و ریشه هاست.
می تونید با مطالعه در باب تمام این اتفاقات و تاریخ اروپا و جهان از این مصادیق هم استفاده کنید.
شاید در آتی برنامه هایی داشتم که در باب این مثالها صحبت کرد اما به نظرم به اندازه کافی در باب معایب و لطمات تاریخی لیبرالیسم صحبت کردیم.
هر چند که انتهایی هم نداره و میشه ساعت های بیشتری دربارش صحبت کرد.
در قسمت آتی سعی میکنیم همینگونه در باب کمونیسم صحبت کنیم.
در انتهای برنامه دوست دارم باهاتون مطرح کنم که اگر دوست دارید این صدا شنیده بشه این راه تغییر شکل بگیره.
میتونید آثار من رو با دیگران به اشتراک بگذارید.
منظور از آثار هم خلاصه برنامه ای بنام جان نمیشه.
من پیش از این که بخوام برنامه ای به نام جان رو ضبط و منتشر کنم آرا، افکار و عقاید رو تحت عناوین کتاب هایی به رشته تحریر در آورده است.
تمامی این عناوین به صورت رایگان در وبسایت جهان آرمانی در اختیار شما دوستان هست.
میتونید با مراجعه به این وبسایت این آثار رو به صورت رایگان دریافت کنید و اگر دوست داشتید این صدا شنیده بشه و این راه تغییر شکل بگیره اون رو با دیگران هم به اشتراک بگذارید.
ممنون که همراه من بودید.
من نیما شهسواری و این برنامه ای بنام جان در پناه آزادی.
قسمت 4
سلام دوستان من نیما شهسواری و این برنامه به نام جان هست با شما هستم.
این قسمت چهارم از ویژه برنامه نقد لیبرالیسم و کمونیسم هست و ما قراره توی این قسمت در باب معایب کمونیسم صحبت کنیم.
ممنون که همراه من هستید.
خب دوستان توی این ویژه برنامه مشخص در باب لیبرالیسم و کمونیسم صحبت کردیم و در این قسمت مشخص هم قرار هست در باب لطمات تاریخی و معایب کمونیسم صحبت بکنیم و قسمت گذشته در باب همین موضوعات پیرامون لیبرالیسم صحبت کردیم و در این قسمت هم قراره در باب کمونیسم صحبت بکنیم.
خب ابتدا هم بگم که هدف اصلی از این برنامه و این ویژه برنامه مشخصه لیبرالیسم و کمونیسم مسئله آزادی و برابری است.
یعنی شما وقتی در باب این دو نوع نگاه مشخص مدرن انسانی صحبت میکنید، میدونید که هر دوی این ها تعریف مشخصی پیرامون آزادی و برابری داشتند که به نوعی با بزرگداشت یکی از این ها هر چند دستمالی شده و معیوب و به دور از واقعیت، اما دیگری را قربانی راه خود کردند.
یعنی اگر در لیبرالیسم شما مواجه میشید با بیان آزادی ها، آزادی به قیمت قربانی کردن برابری است و بالعکس.
در نگاه کمونیسم هم همین گونه است.
اگر صحبت از برابری میکنند به قیمت و هزینه قربانی کردن آزادی است و هدف اصلی ما از گردآوری این برنامه این هست که بگیم آزادی و برابری با هم هستند در کنار هم معنا میشن، لازم و ملزوم هم هستند و اصولا بدون بودن یکی از آن ها دیگری هم بی معنا خواهد شد.
و اما این قسمت مشخص و معایب کمونیسم.
خب قاعدتا من در این ویژه برنامه اصولا و در تمام برنامه هایی به نام جان خیلی در باب مصادیق و مثالها صحبت نمیکنم.
در این برنامه هم به همین شکل است.
سعی میکنیم در باب ریشه ها و اصول اصلی صحبت کنیم تا در نهایت یک برداشت درست و مشخص و عقلانی نسبت به این موضوع داشته باشیم.
اصولا وقتی در باب کمونیسم صحبت میشود، اولین چیزی که ذهن ما را معطوف به خود میکند و این تصویر را در برابر دیدگان ما نقش میبندد، مسئله دولت تمامیت خواه و مستبد است.
اصولا به نوعی کمونیسم گره خورده با این مفهوم قدرت طلبی شما تمام نمونه های تاریخیای که از کمونیسم و قدرت گیری این نگاه های چپی و مارکسیستی میبینید هم همینگونه بوده.
یعنی به شوروی هم نگاه بکنید، به کوبا نگاه بکنید، به تمام دولت هایی که تشکیل شده اند به چین، کره شمالی و تمام کشورهایی که به نوعی خود را وابسته به نگاه های کمونیستی میدانند.
این تمامیت خواهی و این استبداد را میتوانید درک و اصولا نگاه اصلی ای که برگرفته از نگاه های مارکسیستی هست ما را به سمت و سویی میبره در راستای استبداد؟
اصلا تصویر گری نهایی این نگاه این گونه هست که داره تعبیر و تفسیر میکنه به سمتی که ما باید تمام قدرت رو در اختیار داشته باشیم.
یک دولت متمرکز قدرتمندی باشه که به واسطه زور و قدرت و سرکوبی که داره عوامل و برنامه هارو به پیش ببره.
همون دوگانه مشخصه آزادی و امنیت به قیمت امنیت و آزادی از میان رفت به قیمت برابری آزادی ریشه کن بشه.
تمام تصویر ارائه شده در طول تاریخ از این نگاه های چپی همین دولت های قدرتمند و متمرکز و مستبد بودن نظام های توتالیتر و تمامیت خواهی که همه چیز رو برای خود کردن تمام ارزش ها به عنوان دموکراسی و آزادی و برابری، همه اینها لگدمال شده.
حتی برابری هم که تعبیر و تصویر شده هم بی معنا بود.
اون قدرت لجام گسیخته ای که در اختیار یک گروه و حزب و قبیله و قومیتی قرار میگیره و حالا این اینها میداندار میشوند و همه چیز را از میان میبرند.
خود برابری را هم ریشه کن میکنند.
فساد بی حد و حصری که شکل میگیرد.
پس یکی از معایب تاریخی قاعدتا کمونیسم همین دولت تمامیت خواه و مستبد است.
چرا که ریشه های نگاهی آنها هم اینگونه است.
یعنی اصولا در پی بوجود آوردن یک دولت مستبد، قدرتمند و تمامیت خواه هستند که حالا آن اوامر و باورها و برنامه ریزی هایی که دارند را به پیش ببرند به قیمت نابود کردن تمام آزادی های فردی و اجتماعی.
حالا بیان و برابری را تصور کنند.
هر چند که این برابری تصویر شده هم لگدمال شده هست.
این برابری به وجود آمده هم معنای حقیقی و راستینی نخواهد داشت.
این برابری هم به سادگی به واسطه فساد می تواند از میان برود.
همتای چیزی که ما در سراسر جهان و در طول تاریخ با آن روبرو شدیم.
پس قاعدتا دولت تمامیت خواه و مستبد یکی از آن اون نشانه و لطمات تاریخی کمونیسم است.
در کنار این و به موازات این شما مواجه میشید با سرکوب.
یعنی سرکوب قاعده ای است درونی در دل این حکومت های تمامیت خواه.
شما جمهوری اسلامی رو به عنوان نمونه در نظرتون داشته باشید.
قاعدتا این یک نظام چپی نیست، یک نظام کمونیستی نیست.
هر چند که گهگاه سعی میکنه یک نشانه هائی از اون نظام چپ گرا ارائه بده.
هر چقدر بی اثر و بی ارزش و بی معنا.
اما ما با نوع حکومت تمامیتخواه جمهوری اسلامی روبه رو هستیم و برای ما یک اشل و نمونه ایست برای درک بهتر این حکومت های تمامیت خواه و مستبد.
خب این حکومت ها بزرگ ترین اثری که در زندگی و حیات خودشان دارند و بزرگترین تاثیری که میتونند بگذارند و در نهایت مشروعیت خودشون رو معنا ببخشند به واسطه سرکوب است.
به واسطه بوجود آوردن خفقان است.
یکی از نشانه های عمده در تمام حکومت های تمامیت خواه و توتالیتر.
یعنی اینها راهی ندارند برای اینکه بخوان از استبداد و از قدرت به دست آمده استفاده بکنند و سوءاستفاده بکنند، به واسطه سرکوب جماعتی رو خفه بکنند و در خفقان نگه دارند.
چاره دیگه ای هم در خود نمی بینند.
پس ما مواجه میشیم با این سرکوب گسترده.
شما مواجه میشید با پاکسازی هایی که در طول تاریخ توسط تمام نظام های کمونیستی اتفاق می افته.
یعنی اینها کم کم اون دایره امن خودشون رو تنگ تر و تنگ تر میکنن.
به واسطه فساد موجود، به واسطه خیانت ها، به واسطه اون حس پارانویایی که در وجودشون هست و این ترس متداولی که در خودشون و نسبت به دیگران احساس می کنن.
پس ما مواجه میشیم با این پاکسازی ها، سرکوب ها، خفقان ها، شکنجه ها، آزار ها و اقتدارگرایی که در نهایت هسته اصلی و ریشه اصلی این نگاه کمونیستی رو شکل میده.
اصولا دست و بال حکومت باز هست برای از بین بردن مخالفین.
برای سرکوب کردنشون.
برای پاکسازی شون.
یک دولت تمامیت خواه و مستبد سر کار هست که از تمام المان ها استفاده خواهد کرد.
برای اینکه اقتدار خودش رو نشون بده.
برای اینکه به اون آرمان ها و آرزوهایی که در نظر داره برسه.
اما به هر قیمتی.
یعنی به هر قیمتی حاضر هست همه چیز رو حاضر هست نابود بکنه.
تمام آزادی های فردی و اجتماعی رو زیر پا بذاره تا اون اهداف خودش رو پیش ببره.
در دل این خفقان ها شما مواجه میشید با اشکال مختلفی از شکنجه ها، کشتارها، سرکوبها، پاکسازی ها و انواع سانسور ها.
یعنی شما در اشکال مختلفی از این دولت های کمونیستی میتونید این تصویر زننده از خفقان و اسارت رو ببینید.
خب قاعدتا رمان ها و نوشته ها و خاطرات و کتاب ها و فیلم هایی که در باب این مسائل وجود دارد می تواند یک تصویری از آن ها ارائه دهد.
ما فارغ از آن حتی در نظر گرفتن این نوع نگاه هم می تواند ما را به این سمت و سو ببرد که ریشه بنیادین و هسته ای این تفکر اینگونه است.
اصولا خود را اینگونه معنا می کند نوع نگاهی که نسبت به دنیا دارد هم همتای همین تصاویر ارائه شده در همین کتاب ها و نوشته ها و خاطرات است.
اصولا این اقتدار در خود این حالت خفقان رو به وجود میاره.
تمام حکومت های تمامیت خواه در نهایت با ابزار سرکوب میتوانند قدرت خودشان را حفظ کنند.
میتوانند جامعه خودشان را اداره کنند.
مشروعیت آن ها هم بر پایه همین به وجود آوردن ترس و حذر دادن مردم هست.
هیچ رابطه دیگه ای برای حقانیت و مشروعیت خود هم ندارند.
شما مواجه میشوید با این دولت ها که در نهایت مبدل به یک شکل تازه ای از دین هم میشود.
یعنی تمام این حکومت های ساخته شده داره مسیری رو طی می کنه تا در نهایت مبدل به یک دین بشه.
خب ما در اون ریشه ی ابتدایی و هسته ای تفکرات مارکسیستی و کمونیستی مواجه میشیم.
مثلا با ماتریالیسم بودن و به نوعی بیخدا بودن و آتئیست بودن.
اما در نهایت دارن همون فرهنگ ضدیت رو پیش میبرن تا در نهایت تاج و درجا نگاه دارن و یک سر تازه ای رو در دلش علم کنن.
بیشتر اشکال به وجود امده از کمونیسم در سراسر تاریخ هم همین تصویر رو برای ما ارائه داده.
یعنی شما مثلا با مائو رو به رو میشید که در جایگاه یک پیامبر و خدا قرار میگیره؟
خود مارکس تا پایه های بلند و رفیع پیامبر و خدا قرار میدن.
لنین رو در روسیه به همین شکل، استالین رو حتی بعد از لنین قرار میدن.
در اونجایی که امروز حتی در کره شمالی هم میبینید که این پروپاگاندا داره شکل میگیره و این تصویر ارایه میشه که مثلا کیم جونگ اون در جایگاه خدا قرار.
اصولا تبدیل شدن کمونیسم به یک دین تازه به یک نگاه تازه گره خورده با خرافات.
یعنی شما در دل مثلا وقتی میرید رجوع می کنید به دوران مائو و چین، میبینید که چگونه همتای خرافاتی که در اسلام وجود داره در اونجا هم ریشه هاش شکل میگیره.
یعنی با رجوع به تاریخ میتونید اشکال مختلفی از این رو ببینید.
این قدیس سازی مثلا از مائو در چین یا لنین در لنین و استالین در شوروی.
شما میبینید که چگونه از این قدیس هایی ساخته میشه و اونها رو میپرستند.
این تصاویر ارائه شده از خاک سپاری مثلا استالین هم بیانگر همین تصویر است.
اون تصویر آشنایی که ما هم در جمهوری اسلامی و نگاه های اسلامی باهاش روبرو هستیم.
اما این شکل تازه ای که ما تحت عنوان کمونیسم می سازیم هم همین کار رو میکنه.
چرا که اصولا بنیان اصلی و نهادینه خودش را در دل همین تمامیت خواهی و استبداد تعریف کرده.
برای این حکومت مستبد قدرتمند نیاز به یک تصویر هم دارد.
نیاز به یک شکل مشخص یک بت اعظم دارد تا در بالا قرار بده.
و حالا ما میبینیم که چگونه این دولت تمامیت خواه با استفاده از اختناق و سرکوب و شکنجه و ارعاب در نهایت مبدل به یک دین میشود که حالا کفر و ارتداد و شرک هم در برابر خود خواهد داشت.
همین پاکسازی هایی که دربارش صحبت کردیم انگار خروج از این دین تازه هست.
اگر کسی قرار به خروج داشته باشه حالا محکوم به مرگ میشه، به نیستی میشه و از بین رفتن میشه و این دین تازه با پیامبر، تازه، با خدای تازه، با رهروان تازه و در نهایت با روحانیون تازه شکل میگیره.
شما میتونید نوک این قله رو مثلا مارکس قرار بدید و انگلس قرار بدید و بعد بیاید مائو رو در دلش قرار بدید و بعد کسانی که در این حکومت ها کار میکنند و رهبر میشند و مبدل به مأمورین میشند و اطلاعاتی ها میشند هم در درجات بعدی قرار میگیرند.
کسانی که دو باره این معانی رو تفسیر میکنن، تعبیر میکنن و ارائه میدن هم مبدل به روحانیون امروزی میشن و اصولا این ساختار اینگونه شکل میگیره.
در عین حالی که داره صحبت از آتئیست بودن بیخدایی میزنه اما با اون فرهنگ ضدیتی که من بارها در ویژه برنامه های مختلف دربارش صحبت کردم دوباره یک نگاه تازه شکل میگیره.
حالا در دلش تنها و تنها سر هایی در میان تاج تغییر تاج بر سر جای خود هست.
تخت بر سر جای خود هست و تنها سرهای در میان این تاج هستند که تغییر میکنند.
فارغ از این شما مواجه میشید با یک اقتصاد دستوری.
خب این اقتصاد دستوری گاها میتونه راهگشا باشه.
از یک سو شما در دل نگاه های سرمایه داری مواجه میشید با اون تصویری که ارائه میدن از بازار آزاد و قدیس گرایی و بازار آزاد و آزادی های فردی در این راستا در دل در برابر این مواجه میشید با یک اقتصاد دستوری که حالا میاد برای از بین بردن هر گونه آزادی عمل در دل این بازار.
حالا برای قیمت گذاری روی همه چیز به میدان میاد حتی چیز های ساده.
هیچ نوع اجازه ای برای مانور دادن خود، بازار و مردم در دل این بازار باقی نمی ذاره.
حالا در دل این نادانی، ناتوانی و کم دانشی اطلاعات کم و هزار و یک از این عوامل فساد درون سیستم، این تجمیع قدرت در یک نقطه این استبداد حاکم، این نادانی حاکم در نهایت میتونه لطمه های بزرگ و جبران ناپذیری بزنه.
همون طوری که زده یعنی شما وقتی نگاه میکنید به این تاریخچه ای که کمونیسم به وجود آورده و اقتصادی که به وجود آورده اند، میبینید که چگونه لطمات بزرگی رو به کشور خودشون، به کشور های دیگه، به مردمی که در اون خطه زیست کردند و به همه جانداران زده چگونه با این اقتصاد بیمار گونه ای که از نادانی و بی اطلاعی همه نشأت گرفته توانسته اند لطمات جبران ناپذیری هم بزنند؟
شما مواجه میشوید با مردمی که تاوان همه چیز رو میدن.
یعنی یک تصویری ارائه میدن که دور خودش یک مرزی میکشه، دور خود خط میکشند و با همه جهان هم در مبارزه هستند.
همین چیزی که باز هم ما تجربه کردیم یعنی جمهوری اسلامی فارغ از نگاه چپی که ما داریم دربارش صحبت میکنیم خوب خودش را یک تافته جدابافته ای از جهان تصویر میکنه، برای خود یک دشمن هایی میسازه و وارد این میدان میشه تا یک چیزی که ما امروز باهاش روبرو هستیم.
ایران در برابر امریکا، در برابر اسراییل، در برابر غرب و حالا برای خودش یک خطه ای رو میسازه و در این خطه اسیر میمونه.
حالا باید با سراسر جهان در مبارزه و جنگ باشه.
چیزی که امروز ایران به واسطه تحریم ها داره باهاش دست به گریبان هست اما تاوانش رو چه کسی میدن؟
مردم به واسطه این ایستادگی و مقاومت در برابر قدرت ها و سر علم کردن در میان آن ها، تاوانش را مردم باید بدهند.
نان کمتر، کار بیشتر.
چیزی که در دوران شوروی در دوران مائو به کرات اتفاق می افتد.
یعنی از یک سو اقتصاد دستوری که هیچ معنا و مفهومی ندارد و دانشی پشتش نیست، گاها به واسطه نادانی است که گاها به واسطه اطلاعات کم است.
گاها حتی به واسطه لجبازی و حرص و آز و هزار دلیل احمقانه دیگر هست و حالا به این واسطه می تواند نابودی مردم آن کشور و زندگی اسفناک را بسازد.
از یک سوی دیگر مبارزه و مقاومت در برابر قدرت هاست و جبهه سازی هاست و حالا جنگیدن در جبهه برابر هست و در دلش مردمی هستند که دوباره باید تاوان بدهند.
دوباره باید در برابر این قدرت ها بایستند.
آن حکومت و آن قبیله حاکم هیچ وقت تاثیری نخواهد دید.
هیچ ضرری نخواهد دید.
همان چیزی که ما امروز در جمهوری اسلامی میبینیم گروه و قبیله ای که امروز حاکم بر ایران هستن هیچ وقت زندگیشون لگدمال نخواهد شد، لکه ای بر نخواهد داشت.
اما قشر معمول و مردم عادی هستن که بزرگترین لطمات رو باید باهاش دست و پنجه نرم کنند.
زندگی سخت را پشت سر بگذارند.
به واسطه فقدان مسائل اقتصادی و مشکلات اقتصادی که به وجود می آید، شما در دل کمونیسم اصولا مواجه میشوید با این فرهنگ تک صدایی.
یعنی یکی از آن تعبیرات درست و محکمی که میتوانید نشانه اش را در فرهنگ خدایی بر زمین و در جهان امروز ببینید، همین نگاه کمونیستی ست.
نگاه کمونیستی ای که به ظاهر در برابر نگاه های الهی است اما در باطن تصویر دوباره ای از همان نگاه را ارائه داده.
یک فرهنگ تک صدایی و یک دولت مستبدی است که باید یک رهبر و خدا در بالا داشته باشد.
یک هرمی را تصویر کند تا در نوک آن هرم یک خداوندگاری بنشیند و به همه حکومت کند.
چیزی که در طول تاریخ هم اتفاق افتاده و میشه تصاویر رو دید.
اون قدیس سازی و قهرمان سازی هایی که در دلش به وجود میاد، همتای جایگاه و پایگاهی که برای ما می سازند و می پرستند.
برای لنین می سازند و می پرستند.
برای مارکس میسازند و می پرستند.
شما مواجه میشید با این فرهنگ تک صدایی که قرار است فرای تمام جایگاه های ساخته شده برایش در نهایت یک فرمانده باشه و جماعت بیشماری فرمانبردار و بنده و عبد و عبید رو در برابر به وجود بیاره.
درست است که ما در باب لیبرالیسم وقتی داشتیم صحبت میکردیم در نهایت وقتی پرسش این آزادی برای کیست؟
ما رو به سمتی رسوند که برده داری رو تصویر کنه و قاعدتا هم همین تصویر رو ارائه داده.
اما در دل این حکومت های کمونیستی هم داستان به همین شکل هست.
یعنی شما وقتی مواجه میشید با یک حکومت کمونیستی هم میبینید که شرایط رو به همین گونه تصویر کرده اند و این برده داری مدرن هست که داره اونجا حکمفرما میشه.
یک پادشاه و یک اربابی در نوک پیکان ایستاده فرمان میده و بندگان و رعیت ها هم باید که به گوش جان بسپارند.
این فرهنگ تک صدایی و این به وجود آوردن فرمانده و خدای در آسمان ها در دل این حکومت ها باعث این استیصال جمعی میشه.
یعنی اینها در نهایت ما را به نقطه ای می رسانند که ما مواجه میشیم با فروپاشی روانی اجتماعی جامعه ای که در ترس و وحشت و بیزاری داره زندگی میکنه.
بیشتر این جوامع چپی که ما امروز باهاش روبه رو هستیم در همین شرایط هستن.
یعنی یک فروپاشی روانی جامعه شکل گرفته و این جامعه در ترس و وحشت هست.
بیزار هست، از مفهوم برابری بیزار هست.
گاها حتی حاضر به تکرار مفهوم برابری هم نیست.
یعنی شما وقتی میرید به حکومت هایی که در بلوک شرق به وجود آمده بود و حکومت هایی که در اروپای شرقی بود و متشکل و متحد با شوروی بودند رو نگاه می کنید، می بینید که تا چه اندازه از این مفهوم چپ از مفهوم برابری بیزار هستند، چرا که اصلا این حکومت به وجود آمده در دل این استبداد با آن حجم از خفقان و سرکوب و پاکسازی و در نهایت مبدل شدن به یک دین مشخص با یک پیامبر و خدای مشخص این مردم رو به این وجه می رسونه.
یعنی در نهایت با این اقتصاد دستوری، با این مبارزه ای که با کشورها و دوقطبی کردن ها به وجود آورده و تاوانش رو مدام مردم میدن، در نهایت به نقطه ای میرسن که این مردم دچار فروپاشی میشن.
این جامعه پر از ترس و وحشت هست.
اون حکومت پلیسی وقت مدام در پی مجازات کردن مردمان هست.
به دنبال جاسوس و خیانتکار هست.
چیزی که در ایران و جمهوری اسلامی داره اتفاق می افته.
هر کسی کافیه که صحبتی بکنن و نقدی بکنن تا بلافاصله سرشون به گیوتین ها و تیغ ها و دارو ها سپرده بشه.
به عنوان خیانتکار، به عنوان کسی که در برابر تمام ملت ایستادگی کرده در برابر توده ها وایساده.
همون ادبیات و همون نگاه و همون نگاه وحشیانه و وحشی خوی.
در نهایت قرار هست که این فروپاشی روانی و اجتماعی رو به وجود بیاره و ما با جامعه ای روبه رو باشیم که در ترس باشه، در وحشت باشه، بیزار از تمام این موضوعات باشه، از برابری بیزار باشه، اصولا به دنبال یک دولت و یک جایگاه آزادی باشه که کسی کاری به کارش نداشته باشه.
حالا شما این ها رو ضرب و تقسیم بکنید در اون حجم بزرگی از سانسور، حجم بزرگی از خفقانی که وجود داره، اون پروپاگاندایی که وجود داره برای اینکه این نگاه های آلوده رو به خورد مردمان بده، همون چیزی که ما در جمهوری اسلامی باهاش روبه رو هستیم.
داریم میبینیم که چگونه مردمان دارن در فقر و بیکاری و نداری و بی خانمانی و هزار درد بی پایان جان میدن و بعد در برابر جمهوری اسلامیست که مثلا با صدا و سیمایی که برای خود ساخته میاد و شروع میکنه از پیشرفت ها میگه، از بزرگی میگه، از این جایگاهی که ما بهش رسیدیم و حالا شما میبینید که چگونه سانسور گریبان همه ی مردم رو گرفته و این تک صدایی همه جا رو برای خود کرده.
از یک سو مدام فرامین داره داده میشه، از یک سو مردمی هستن که در وحشت هستن، در ترس هستن، از حکومت حاکم میترسن، هیچ نوع احساس قرابت و نزدیکی باهاش ندارن و همه چیز هم برای اونهاست.
اونها مبدل به خدا شدن، به پیامبر شدن، همه جایگاه رو برای خود گرفتن و این دولت تمامیت خواه و مستبد حتی زندگی عادی مردم و انسان هایی که در اون کشور زندگی میکنن رو هم برای خود کرده.
ما مواجه میشیم با از بین بردن تمام آزادی ها.
یعنی در دل این حکومت های کمونیستی میبینید که هیچگونه آزادی دیگه باقی نخواهد.
اصولا با این تصویرگری احمقانه از برابری دشمن خود رو آزادی میدونن.
هر نوع آزادی فردی ازشون گرفته میشه.
دیگه اشکال اگزجره شده اش رو می تونید ببینید دیگه وقتی روبرو میشید مثلا با کره شمالی و بعضی اوقات آدم قوانینی می شنوه و شرایطی میشنوه که حتی براش باورپذیر نیست.
یعنی از شکل زدن مو از رفتارهایی که باید در قبال اون رهبر فرزانه انجام بدن، شکل بزرگنمایی شده از چیزی است که ما هم در ایران تجربه کردیم.
خب قاعدتا در ایران دیگه در این حد اگزجره وجود نداشته اما اشکالی از این نوع نگاه ها هم وجود داشته و حالا شما مواجه میشید با این از بین رفتن تمام آزادی ها و زیر پا گذاشتن حقوق فردی و شخصی.
حالا قرار هست همه رو هم تا یک گله ببینند و این گله رو پیش ببرند.
در دل این نگاهی که در اون نقطه ابتدایی و ابتدا به ساکن در راستای تشکل و احزاب بوده و در راستای به وجود آوردن اصناف بوده و یکی کردن و همکاری ها بوده، حالا می بینید که چگونه تمام این اصناف از میان میرن.
تمام این گروه ها و احزاب قلع و قمع میشن با چوب قدرتمند سانسور، با اختناق و سرکوب همه را از میان می برند و جایی برای نفس کشیدن هم باقی نخواهند گذاشت.
در دل این نوع حکومت های چپی بیمار هست که در نهایت ما میرسیم به نقطه ای که خود کار را مقدس تصویر کنند.
کار رو نه در اون مبنایی که ما به عنوان اینکه ثروت بر مبنای کار به وجود می آید به آن ارزش بگذاریم و بخواهیم حالا این تقسیم ثروت رو عادلانه به واسطه کار انجام بدیم نه بلکه خود کار هست و این کارکردن هست که مقدس میشه و باز با اون نگاه های رقابتی احمقانه ای که مدام قرار هست مردمانی در راستای این حرص و آز بدوند به جایی نامعلوم و همه زندگی رو قربانی این راه بکنند.
حالا جماعتی را در این راه قدسی کار کردن مبدل به برده می کند و ما امروز مواجه هستیم با این بردگان.
یعنی اصولا شما یک تصویری از یک برده میبینید که فقط کار میکند، هیچ زندگی ای ندارند، معنایی از زندگی ندارند.
این قاعدتا مترادف و هم معنا هست.
یعنی در هر دوی این باورها چه کمونیست و چه سرمایه داری شما دارید این برده داری مدرن را می بینید که چگونه یکی به واسطه بازار آزاد و جایگاه دادن و اون جایگاه قدسی دادن به ثروتمندان و سرمایه داران و هر کاری که اونها میخوان بکنند و بازار آزاد مقدس میتونه انجام بده و از این سو هم با مقدس شمردن کار حالا عده قلیلی از این بردگان رو دارید که فقط و فقط باید کار بکنند و کار مقدس بشوند.
ما در دل این نگاه ها می رسیم به این شخص پرستی ها و این خدای ساخته شده اون انقلابی که مدام داره ستایش میشه دیگه جایگاه زندگی ارزشی نخواهد داشت.
اصلا موضوع بهتر زیستن و بهزیستی و رفاه نیست.
یعنی اون نقطه ابتدایی که قرار بر این بوده که تمام این نگاه ها به وجود بیاید تا زندگی بهتری رو حال چه جانداران وچه انسان ها انجام بدن به فراموشی سپرده میشه.
در این نگاه تازه ارائه شده اصولا قرار هست که اون پروردگار عالمیان، اون قبله آمالی که در قدرت نشسته و رهبر هست، حالا چه استالین، چه لنین، چه مائو، چه فیدل کاسترو و یا هر کس دیگری است اون رو باید بپرستند.
اصلا هدف از زیست انگار پرستیدن اوست.
رسیدن به یک آمال و آرزوها و رقابت کردن با جامعه غربی است و پیشرفت کردن است و مدام تولید کردن هست و ما باید مقدس بشماریم، کار و نان کمتر بخوریم اما کار بیشتر بکنیم تا در نهایت نمیدونم به کجا رو فتح بکنیم اما قرار به فتح کردن هست و در نهایت شما مواجه میشید با یک حکومت، با مردمانی که دیگه هیچ چیزی برای ادامه دادن ندارند و در ترس و وحشت و خفقان در پی نابودی هستند.
در نهایت جماعتی که بهشت و وعده جهنم رو به پا کرد، شما وقتی مواجه میشید با اون نگاه و اون تصویر، از اون سرزمین اتوپیایی که اون مدینه فاضله ای که کمونیست ها داشتند تعبیر و تفسیر میکردند، در نهایت روبرو میشید با یک جهنم بی سرو ته، یک جهنمی برای از میان بردن همه دولتی تمامیت خواه و مستبد در پی سرکوب خفقان با سانسور فراوان، مدام با تکرار کردن بزرگی خود در این شرایط که می دونید چیزی وجود نداره، مدام توضیح و تفسیر دادن از نیستی که شما دیدید که نیستی است.
حالا قرار هست که یک شخصی مبدل به خدا بشه و پروردگار شما بشه.
حالا این مبدل به یک دین میشه و این دین در اوج نادانی، در اوج بی عقلی، در اوج بی دانشی قرار هست که این جامعه رو سوق بده به بدبختی و فلاکت در جنگ، در مبارزه و تاوانی که مردم قرار است بدهند و کار بیشتر مردمانی که دچار این فروپاشی شدهاند.
جامعهای که در ترس و وحشت و بیزاری است و در نهایت یک جامعهای پدید میآید که از همه چیز بیزار است، بالاخص خود برابری و برابری که اینگونه لگدمال میشود و آزادی که دیگه ازش چیزی باقی نمیمونه و در نهایت این جهنم ساخته شده با تفکراتی که در ابتدا قرار بر ساختن بهشت داشت.
قاعدتا وقتی در باب کمونیسم صحبت میکنیم مثالها و مصادیق بیشماری داره.
وقتی در باب شکل گرفتن دین صحبت میکنیم، میتونیم هزاران مثال دربارهاش بزنیم.
اینکه چگونه در طول این تاریخ چه نظام شوروی، چه دولت چین و چه تمام دولت های چپی که شکل گرفتند، با استفاده از خرافات، با استفاده از مقدس سازی و قهرمان سازی شخصی پرستی، با استفاده از بوجود آوردن یک دین تازه، چگونه مردمان رو مسخ و تحمیق کردند؟
کردن چگونه بر گرده های آنها سوار شدند؟
چگونه این مردم بودند که تاوانش را دادند؟
با قحطی هایی که شکل گرفت و کشتار هایی که شکل گرفت، وقتی در باب این سرکوبها صحبت میکنی، با زندان ها، با کار های اجباری ای که این مردم کردند، با شخصیت هایی که اعدام شدند تبعید شدند.
داستان های بی پایانی داره که میشه در موردش ساعت ها و سال ها صحبت کرد.
کتاب های بیشماری در باره اش نوشته شده.
خاطرات بیشماری وجود دارد.
فیلم هایی ساخته شده که میشه بهش رجوع کرد.
اما هدف اصلی این ویژه برنامه و اصولا برنامه ای به نام جان صحبت کردن در باب معانی و مفاهیم هست و نه مصادیق.
شاید در آتی در باره اش صحبت کردیم.
در قسمت های آتی سعی میکنیم بیشتر صحبت کنیم و در نهایت به یک جمع بندی کلی برسیم.
قاعدتا در باب لطمات تاریخی و معایب کمونیسم میشه ساعتها صحبت کرد اما به این اندازه به نظرم مختصر و مفید اندازه بود.
در انتهای برنامه هم دوست دارم باهاتون مطرح کنم که اگر دوست دارید این صدا شنیده بشه.
این راه تغییر شکل بگیره.
میتونید آثار من رو با دیگران به اشتراک بذارید.
منظور از آثار هم خلاصه برنامه ای به نام جان نمیشه.
من پیش از اینکه بخوام برنامه ای به نام جان رو ضبط و منتشر کنم، آرا و افکار و عقایدم رو تحت عناوین کتابهایی به رشته تحریر در آورد.
تمامی این آثار به صورت رایگان در وبسایت جهان آرمانی در اختیار شما دوستان هست.
میتونید با مراجعه به وبسایت این آثار رو به صورت رایگان دریافت کنید و اگر دوست داشتید این صدای تغییر شنیده بشه و این راه ادامه پیدا کنه اون رو با دیگران هم به اشتراک بذارید.
ممنون که همراه من بودید.
من نیما شهسواری و این برنامه به نام جان در پناه آزادی.
قسمت 5
سلام دوستان من نیما شهسواری و این برنامه به نام جان است با شما هستم.
این قسمت پنجم از ویژه برنامه نقد لیبرالیسم و کمونیسم هست و ما قراره توی این قسمت در باب اخلاق و فلسفه صحبت بکنیم.
ممنون که همراه من هستید.
خب دوستان توی این ویژه برنامه مشخص ما سعی کردیم در باب لیبرالیسم و کمونیسم صحبت بکنیم.
نقاط اشتراکشون نقدهایی که نسبت بهشون وجود داره رو بگیم و مبنای کلی ما پیرامون آزادی و برابری بود.
این دو نگاه مشخصی که در دل خود با باور داشتن نصفه و نیمه به یکی از این معانی دیگری رو قربانی کردن.
یعنی اگر نظام سرمایه داری پیرامون آزادی صحبت کرده، هر چند که آزادی رو بیمعنا کرده، آزادی رو از اون حیطه انتفاع خود خارج کرده، اما در عین حال و به فراخور او برابری رو قربانی کرد هزینه کرده.
در راستای این آزادی نصفه و نیمه در باب کمونیسم هم شرایط به همین شکل هست.
یعنی اونها برابری رو معیار قرار دادند.
برابری از بین رفته و بی معنا که در نهایت با قربانی کردن آزادی قرار بر این بوده که اون رو میدان دار بکنند و ما سعی کردیم با این مبنای مشخص مفاهیم مشخص و معتبری که برای ما ارزش بالایی داره یعنی آزادی و برابری که توامان با هم معنا میشن.
این ویژه برنامه رو تدارک ببینیم تا بیشتر در باب این مفاهیم صحبت کنیم و در کنارش در باب لیبرالیسم و کمونیسم هم صحبت کنیم.
و اما در این قسمت مشخص هم قرار هست که در باب اخلاق و فلسفه و نقد اخلاق و فلسفه در این دو نگاه صحبت بکنیم.
موجز و مختصر.
در باب عناوینی که به ذهنمون میرسه و حالا شاید در آتی بیشتر و بیشتر در باب هر کدوم از این مفاهیم هم صحبت بشه.
خب اصولا وقتی در باب سرمایه داری و کمونیسم صحبت میکنیم، یکی از مفاهیم مهم تصویر انسان در دل این نگاه ها و این مکتب های فکری مدرن انسانی است.
خب ما صحبت کردیم یکی از اون نقاط قوت قاعدتا این پیشروی بوده.
یعنی وقتی به نقطه ابتدای به وجود اومدن به عنوان مثال سرمایه داری و لیبرالیسم نگاه می کنیم، می دونیم که برگرفته از دوران و عصر روشنگری است و در امتداد اون نگاهی که در رنسانس اتفاق افتاد و اصولا این ها پله هایی برای بالا رفتن انسان ها و زندگی بهتر انسان ها بود.
گفتیم که قاعدتا اومانیسم و نگاه های انسانگرایانه به نوعی نزدیکی و قرابت معنایی داره با مفاهیم لیبرالیسم و این ها یکی از اون نقاطی بوده که ما رو ذره ای دور کرده از اون خفقان گسترده و پله های ابتدایی بوده برای زندگی بهتر و بهزیستی جمعی برای تمامی انسان ها.
و خب قاعدتا مفهوم مارکسیسم هم در همین ابتدا برای کرامت بیشتر زندگی انسانی بوده و به واسطه رسیدن به برابری بیشتر بوده.
خب قاعدتا اینها نقاط ابتدایی و چرایی هست که من در قسمت اول و در مقدمه درباره اش صحبت کردم اما در آتی این نگاه ها تغییر می کند.
یعنی شما وقتی با تصویر انسان روبه رو می شوید در آن نقطه ابتدایی قرار هست که این تصویر تعبیری از خدا در آسمان ها بشه.
گفتم در این نگاه انسان گرایانه و کمونیستی که ما می شناسیم و درطول تاریخ هم درباره اش صحبت شده، شما مواجه میشوید با یک خدایی که تاج و تخت ازش گرفته میشه و این تاج و تخت به انسان به عنوان اشرف مخلوقات در همون نگاه الهی و یا انسان با کرامت در این نگاه اومانیستی داده میشه.
حالا این انسان هست که این تاج و تخت رو به سر میذاره اما این انسان دارای طبقات و مرتبتی هست.
یعنی همه انسان ها قرار نیست وارد این دالان بشن.
قرار نیست این تاج رو به سر بزارن.
قرار هست اون انگشت شماران و گلچین شدگانی باشند که این قدرت را در اختیار میگیرند.
در این تصویر ارائه شده در.
خب قاعدتا سرمایه داری کسی که سرمایه بیشتری داره وارد این دالان میشه وارد این قبیله میشه و مبدل به خدا میشه و حالا شما مواجه میشید با این تصویر ارائه شده از انسان در دل این انسان گرایی که از او معنای راستین و حقیقی که در نهایت بخواد ما رو به برابری برسونه تهی و بی معنا میشه، در نهایت داره دوباره طبقات بیشتری رو میسازه و حالا به جای خدا قرار هست که اون انسان قدرتمند قرار بگیره و اون انسان مثلا سفیدپوست مرد مختص به جامعه اروپایی قرار هست بیاد و درجایگاه خدا بنشینه و خارج از این در کنار این معنا ما مواجه میشیم از این انسان عامی و انسانی که به عنوان انسان معمول هست و خارج از این انتخابات هست، قرار هست که مبدل به ابزاری برای پیشرفت همون خدایگان بشه.
یعنی در نهایت شما مواجه میشید با یک ابزار برای دیگران، انسان و جایگاه انسان تعریف شده.
در دل این نگاه، سرمایه داری قرار است که او را مبدل به ابزاری بکند.
حالا قرار هست که این ابزار به واسطه نیاز دیگران معنا پیدا بکند و به ثروت برسد یا نرسد.
اصولا وقتی مواجه میشوید با همین فلسفه ای که ما تحت عنوان بازار آزاد میشناسیم هم قاعده همین شکلی است.
یعنی شما اگر مواجه میشوید با انسان هایی که دارای قیمت میشوند.
وقتی شما در یک جامعه سرمایه داری مثلا به یک موضوع مشخص نگاه میکنید، مثلا به انباشت ثروت در اختیار یک فرد نگاه میکنید، به جواهراتی نگاه میکنید، به ثروت انباشته شده، به ماشین، به خونه، به همه این عواملی که ساخته شده در دل این نگاه های سرمایه داری است.
حالا میتوانید خیلی ساده آن را با انسان ها مقایسه بکنید و ببینید که چقدر جان انسان ها بی ارزش است.
به فراخور آن جان تمام جانداران هم بی ارزش است و این بی معنا شدن انسان در دل این نگاه سرمایه داری است.
وقتی از این هم بگذرید و وارد اون نگاه کمونیستی بشید.
داستان به همین شکل است.
اون ها هم قرار است که انسان را مبدل به ابزاری بکنند برای پیشرفت. برای مقابله.
برای اینکه در این جنگ ساخته شده و در این دوقطبی به آن نوک پیکان برسند.
قرار هست بیشتر تولید بکنند.
قرار است کار را مقدس بشمارند و در دل این کار خود را غرق بکنند و خفه بکنند.
حالا انسانی است که دوباره مبدل به ابزار شده.
حالا این انسان در دل نگاه کاپیتالیستی و یا در دل نگاه سوسیالیستی.
در هر دوی این نگاه ها در نهایت قرار هست مبدل به ابزاری برای پیشرفت و توسعه بشه یا پیشرفت و توسعه فردی یا جمعی.
حالا هر چقدر این ها دارای اشکال هست، موضوع بحث ما نیست.
اینکه آیا واقعا اون ها به فکر پیشرفت جمعی هستند یا نه، موضوع بحث ما نیست.
در نهایت این ابزار شدن انسان و مبدل شدن به راهی برای رسیدن به هدف هست که موضوع بحث ما هست.
فارغ از این شما رو به رو میشید با تصویری از انسانی که انگاری که هیچ خودمختاری ندارد و ساخته ی تاریخ است، اصولا قرار است که تاریخ به او رنگ و بویی بدهد.
حرکت او را به پیش ببرد.
اصولا عاملیت قرار است که از انسان ها گرفته بشه.
دیگه عاملیتی نخواهند داشت.
چه در اون نگاه کاپیتالیستی و سرمایه داری که انسان مبدل به ابزار برای ساخت ثروت شده و تنها اون جماعت خدا تصویر شده هستند و نزدیک و مقربان او سرمایه داران و اون قبیله حاکم هستند که شاید جایگاهی داشته باشند و اصولا دیگران تنها و تنها ابزار و وسیله هستند و چه در نگاه کمونیستی هم داستان به همین شکل هست.
اصولا دیگه عاملیتی برای این ها تعبیر و تصور نمیشه.
اگر هم عاملیتی تصویر شد تا زمان انقلاب بود.
بعد از انقلابی که اتفاق می افته.
حالا هر کسی که عاملیتی برای خودش تعبیر کنه مبدل به ضد انقلاب و جاسوس و خیانت کار میشه و محکوم به مرگ هم خواهد شد.
ما وقتی به تصویر انسان در دل این نگاه نزدیک میشویم، در نهایت به یک نقطه مشخص میرسیم که انسان دیگر معنایی تحت عنوان انسان نخواهد داشت.
تنها مبدل به ابزاری خواهد شد برای پیشبرد اهداف جمعی و یا فردی.
اما فارغ از آن دو مسئله مهم یعنی آزادی و برابری که در دل این دو نگاه وجود دارد، موضوع مهم ماست.
وقتی ما در باب مثلا آزادی صحبت میکنیم، در دل نگاه سرمایه داری و لیبرالیسم مواجه میشویم با این آزادی که مدام داره شعار داده میشه، مدام داره دربارهش صحبت میشه.
اما پرسش مهم و اصلی این هست که آزادی به چه قیمت قرار هست که این آزادی رو به چه قیمتی به دست بیاریم؟
ما بارها در باب آزادی صحبت کردیم که آزادی به دور از مفهوم برابری معنایی نخواهد داشت.
اینجا این آزادی به دست اومده به قیمت و هزینه اسارت دیگران معنا خواهد شد.
یعنی شما تصویری را در نظر بگیرید که اگر قرار بر این نباشد که ما به برابری اعتقاد داشته باشیم و در راستای این برابری، منع آزار را به عنوان قاعده و قانون آزادی بپذیریم، دیگر چه کسی قرار است آزاد باشد؟
قاعدتا تنها کسانی آزاد خواهند بود که قدرت بیشتری داشته باشند که ثروت بیشتری داشته باشند.
تنها آزادی برای آنهاست.
و حالا وقتی شما مواجه میشوید با این نگاه ساخته شده در دل سرمایه داری هم ما را به همین سمت و سو میبرد که آزادی به قیمت از میان بردن آزادی دیگران هست.
این آزادی های فردی که مدام دارد گفته میشود به قیمت این هست که یک جماعتی در اسارت باشند و جماعت کارگری باشند که به واسطه اسارت خودشان آزادی را برای دیگران بسازند، به واسطه فقر خودشان ثروت برای دیگران بسازند و این همان نقطه تلاقی است که میتواند آزادی را بیمعنا بکند.
میتواند آزادی را مبدل به یک دیو چند سر بکن.
اگر برابری میداندار نباشد.
و حالا وقتی در باب آزادی صحبت میکنند.
و حالا در دل این نگاه کاپیتالیستی مدام مانور داده میشود پیرامون آزادی.
ما میتوانیم این تصویر را ببینیم که این آزادی تصویر شده هیچ سنخیتی با آزادی و معنای حقیقی آزادی ندارد.
و این آزادی اصولا به قیمت اسارت دیگران معنا میشود.
این ثروت به واسطه فقر دیگران معنا میشود.
و اینگونه هست که آزادی لگدمال میشود.
آزادی به قیمت نابودی دیگران در بین هست.
وقتی هم نزدیک به نگاه کمونیست ها و این نگاه چپی ها هم میشوید باز برابری میدان دار میشود.
اما به چه قیمتی؟
این برابری قرار هست به چه قیمت وارد این چرخه و زندگی و زیست جمعی مردمان بشود؟
قرار هست به قیمت از میان بردن تمام آزادی ها، سر سپردن در برابر حکومت مستبد و دولت تمامیت خواه در برابر خدایان، فرمانبردار بودن و اطاعت گری در برابر سر خم کردن در برابر سرکوب ها و خفقان ها و سانسور ها.
پروپاگاندا ها قرار است مردمانی باشند فرمانبردار طاعت گر تا در نهایت بتوانند برابری را بدست بیاورند.
برابری که هیچ معنا و سنخیتی با خود برابری هم ندارد.
برابری ای که قرار هست همگان را یکسان و به یک چشم ببیند نه در راستای حقوق، نه در راستای رسیدن به ثروت، نه در راستای توزیع عادلانه ثروت، نه در راستای در امان بودن، نه در راستای منع آزار همگان، بلکه در راستای یکسانی احمقانه و حماقت آلود که هیچ سنخیتی با واقعیت ندارد.
یعنی شما در هیچ جای جهان نمی توانید همگان را یکسان ببینید.
نه انسان را با حیوان یکسان ببینید نه خود انسان را با انسان، نه یک بچه پنج ساله را با یک مرد شصت ساله، با یک زن سی ساله.
اینها هیچ کدام با هم یکسان نیستند.
برابر هستند اما یکسان نیستند.
و حالا شما مواجه می شوید در دل این نگاه ابلهانه ای که پیرامون برابری شکل گرفته در نگاه های چپی اصولا صحبت از یکسانی میکنند و نه برابری.
و این یکسانی تعبیر شده را هم به قیمت و هزینه تمام آزادی ها دارن ارائه میدن.
قرار هست که آزادی رو از بین ببرند و سلاخی بکنند و به قربانگاه ببرند تا همه یکسان بشن.
یه یکسانی که همه چیز رو هم از میان خواهد برد.
اصولا به وجود آمدن این حکومت های کمونیستی بر همین پایه هست.
بر پایه ی به وجود آوردن یک پایه ی ننگین و مستبدانه برای یک دولت تمامیت خواه تا همه چیز رو در اختیار بگیره و به فراخور از میان بردن آزادی مردم و جمعیت مردم، حالا به اون ها یه تحفه ای از برابری بده.
برابری که هیچ سنخیتی هم برابری نداره.
ما وقتی ریز میشیم و از نزدیک به تصاویر ارائه شده در طول تاریخ از حکومت های سرمایه داری و کمونیسم رو به رو میشیم، میدونیم که این ها قرار بر یک چیز دارند یا قرار هست عدالت را بدون آزادی بدن یا قرار هست آزادی بدون عدالت بدن.
هر چند که خود عدالت و آزادی تعریف شده در دل آن ها هم هیچ سنخیتی با آن مفهوم و معنای واقعی ندارد، اما باز هم قرار است که در ازاء قربانی کردن و هزینه کردن، یکی از دو دیگری را میداندار بکنند و این نقطه ی افراطی است که ما را از معنای واقعی و حقیقی دور می کند.
این آن نقطه ای است که ما را در این منجلاب و مرداب غرق می کند و فردای نامشخصی را هم برای ما به وجود می آورد.
ما نیاز به همپوشانی این دو معنا داریم که اصولا این دو معنا بی هم معنایی نخواهند داشت.
ما در باب این نگاه مطلقی که وجود دارد در دل، اخلاق، در دل حقیقت و حقیقت گرایی در هر دو این دو نظام ها هم رو به رو هستیم.
اصولا این نگاه در نهایت به نقطه ای از افراط و تفریط خود خواهد رسید که هیچ نگاهی را قبول نخواهد کرد.
هیچ انتقاد و هیچ پرسشی رو قبول نخواهد کرد.
حقیقت مطلق رو برای خود خواهد دید.
اخلاق مطلق رو در خود خواهد دید.
یعنی شما نه تنها در نگاه کمونیسم یا سرمایه داری که در تمام نگاه های انسانی با این موضوع روبرو میشوید.
حقیقت تمام آن چیزیست که نزد منه همه دیگران باطل هستند.
همون چیزی که در اسلام وجود داره در دل کمونیست هم وجود داره.
در دل نظام های لیبرالیستی هم وجود همه اینها دارن دم از یک موضوع مشخص میزنن و اون هم تمام حقیقت برای ماست.
تمام اخلاق و اخلاق مطلق برای ماست.
حال با اینکه مثلا در همون نظام سرمایه داری دارای اینگونه حقوق دیگران و عدالت و برابری پایمال میشه و حتی حاضر به گوش سپردن به این انتقاد ها و تغییرات هم نیستند چرا که باور آوردن به این ها هیچ جایگاهی برای اون نگاه نسبی گرایانه وجود نداره.
در دل هر دوی این حکومت ها ما با یک مفهوم مشخص روبه رو هستیم که هدف وسیله رو توجیه میکنه.
شما وقتی به این جمله کلیشه ای می رسید که بار ها و بار ها هم شنیدید، حالا می تونید معنای حقیقی و حقه ی اون رو در همین دو نگاه ببینید.
یعنی اگر شما روبرو میشید با یک حکومت سرمایه داری، حالا به واسطه بازار حاضر هست که هر کاری انجام بده حاضره برای رسیدن به هدف هر وسیله ای رو هم توجیه کنه.
حاضره از گرسنگی به بیشماران بده اما به اون خواسته ای که داره برسه.
حاضر هست تمام گندم ها و برنج ها و آسیاب ها رو از بین ببره و آتش بزنه.
برای اینکه یک قیمتی که خودش می خواد و بازار قاعدتا به وجود خواهد آورد تعیین بکنه.
یعنی شما با این شکل افسار گسیخته هم روبرو میشید؟
اگر از سوی دیگری مواجه میشید با حکومت های کمونیستی، حالا این حکومت های کمونیستی حاضرند هر کاری و هر فضاحتی به بار بیارند.
حاضرند هر گونه وحشیگری رو به وجود بیاورند و سرکوبی را هم میدان دار بکنند تا حرف خودشان به کرسی بنشیند تا هدف غایی خودشان میدان دار باشد.
حاضرند همگان را از زیر تیغ بگذرانند.
همتای چیزی که گذراندند حاضرند به واسطه آن اعتقادات احمقانه ای که دارند با آن اقتصاد دستوری که بوجود آوردند باعث کشتار حتی میلیون ها نفر بشوند و قحطی را در کشور پایدار بکنند.
همتای چیزی که در چین یا روسیه اتفاق افتاد اما باز هم حاضر نیستند که این مشکلات را قبول کنند و حاضر نیستند که برای رسیدن به این هدف راه و وسیله درستی را انتخاب بکنند، حاضرند دست به گریبان هر وسیله ای بشوند، دستشون رو به هر راهی دراز بکنند، حتی کشتار، حتی خشونت، حتی اختناق، حتی سرکوب، حتی پاکسازی و هر رفتار شنیع دیگری در دولت های لیبرالیستی هم به همین شکل.
حالا این که شاید اونها در بوق و کرنا های بیشتری می کنند یا بیشتر موفق به لاپوشانی میشن، تفاوت میان هر دوی این نگاه ها در همین است که تا چه اندازه قدرت این لاپوشانی را داشته باشند و یا نداشته باشند.
تا چه اندازه در بوق و کرنا در موردش صحبت بکنند و یا سکوت بکنند.
اما نقطه اشتراک هر دوی این نگاه ها همین موضوعی است که هدف وسیله را توجیه می کند و اصولا برای این جماعت فقط و فقط هدف مهم است و هر وسیله ای هم در برابرشان قرار خواهد گرفت.
در این دو نگاه ما مواجه می شویم با یک دوگانگی احمقانه ای به وجود آمده در راستای اینکه فرد علیه جامعه قرار می گیرد و یا جامعه علیه فرد حاضر به این نزدیکی و قرابت این دو معنا با هم نیستند.
یعنی شما هیچوقت مواجه نمیشید با این مفهومی که به هم گره خورده.
ما زندگی جمعی می کنیم اما فردیت خودمان را هم قبول می کنیم و باید به فردیت خود هم احترام بزارید.
اما همواره در دو هر دوی این نگاه ها این دو موضوع در برابر هم قرار می گیرند.
همتای چیزی که ما مصداق آزادی و برابری دربارش صحبت کردیم، همان گونه که این جماعت در باب آزادی و برابری صحبت می کنند و اصولا یکی را به قربانگاه برای دیگری می برند.
در راستای این مفهوم هم داستان به همین شکل هست یا فرد بر علیه جامعه قرار میگیرد و یا جامعه برعلیه فرد هست.
خب ما یک فردی را می بینیم که همه چیز این جامعه داره فداش میشه در دل نگاه های سرمایه داری و اصولا انگار جماعتی اسیر و عبد و بنده هستند برای اینکه این فردیت او حفظ بشه و به همه آمال و آرزوهایش برسه و یا در برابرش.
در نگاه های کمونیستی قرار بر این هست که یک جامعه به یک سودایی برسد و تمام فردیت اون ها زیر پا گذاشته بشه.
تمام آزادی ها، قدرت انتخاب ها، تغیر دادن ها، همه این ها زیر پا گذاشته بشه به واسطه مثلا زندگی بهتر جمعی.
خب قاعدتا تشکیک در باب اصل این موضوعات هم وجود داره اما فارق از این تشکیک در این اصل ما مواجه میشیم با این اصل به وجود آمده یعنی از میان بردن فردیت در جامعه کمونیستی و یا بالعکس از زیر پا گذاشتن تمام نگاه های اجتماعی و پیشرفت های اجتماعی زیر پا و قربانی کردن در برابر فردیت آن هم یک جماعت مشخص.
پس از ما با این دوگانه و تناقض هم روبرو هستیم.
در دل این نگاه های به وجود آمده در نهایت ما مواجه میشویم با یک ایدئولوژی قدرتمند که مبدل به یک دین میشود خودش را حقیقت محض می داند و در پی از بین بردن و حذف شک است و اصولا حذف کردن شک و احساس، پرسشگری و انتقاد.
در نهایت ما را به یک نقطه می رساند.
پایان فلسفه است.
اصولا فلسفه و فلسفیدن در یک داستان قرار است که به وجود بیاید و آن هم تشکیک کردن است.
پرسش کردن هست.
کلیت فلسفه یعنی پرسش کردن و حالا ما وقتی داریم در باب یک نگرش صحبت می کنیم که در نهایت حقیقت را برای خود می داند و به هیچ گونه به این شک باور ندارد، به نقطه ای خواهد رسید که تمام شک ها را از بین ببرد و خود را مبدل به یک ایمان بکند.
و حالا این ایمان چشم و گوش بسته ما را به نقطه ای می رساند که دیگر فلسفه ای بر جا نخواهد بود.
همتای چیزی که در تمام این نگاه ها هم به وجود آمده و اصولا دیگر جایی برای فکر کردن، اندیشیدن و انتقاد کردن باقی نخواهد بود.
قاعدتا این ایدئولوژی های به وجود آمده چه در دل سرمایه داری و چه در دل کمونیسم ما را به نقطه ای رسانده از این افراط و این افراطی که در نهایت حقیقت را برای خود می داند و با حذف تمام شک ها، پرسش ها، پایان فلسفه را نوید پایان فلسفه هم به مفهوم از میان رفتن اخلاق و از میان رفتن پرسش هایی پیرامون مباحث اخلاقی است.
اگر شما در جهان سرمایه داری رو به رو می شوید، با یک جماعتی که تمام ثروت دیگران رو برای خود کرده اند و دارند خون مردم رو می مکند و درون شیشه ها می کنند با عرق جبین آنها به تمام ثروت ها رسیدند و آنها در فقر و بدبختی هستند.
به واسطه این پایان فلسفیدن است که دیگر پرسشی به وجود نمی آید.
دیگر پرسش های اخلاقی مطرح نمی شود و ما به نقطه ای نمی رسیم برای تغییر دادن.
در صورتی که می توانیم این تصویر واضح را در برابر ببینیم و به آن ایمان داشته باشیم و گواه بدهیم که این زیست جمعی و این دو نگاه زندگی در اسارت را برای مردمان پدید آورده، زندگی با از میان بردن برابری ها را به وجود آورد و در نهایت هر دو انسان ها را مبدل به ابزار هایی کردند برای پیشرفت.
خب قاعدتا در باب این دو نگاه و نقد اخلاقی و فلسفی آن ها میشه ساعت ها صحبت کرد.
اما من سعی کردم موجز صحبت کنم تا در نهایت به قسمت انتهایی برسیم و در باب گزینه جایگزین صحبت کنیم.
قاعدتا در باب لیبرالیسم و کمونیسم.
در باب مصادیق و اتفاقاتش میشه ساعتها صحبت کرد.
در اتریش شاید در باب این مسائل هم صحبت کردیم اما به اندازه کافی تو این قسمت های ارائه شده سعی کردیم در باب این کلیت و این معنای کلی و این موضوع مهم آزادی و برابری و تعابیر و تفاسیری که در این دو نگاه وجود داره صحبت کن.
در این انتهای برنامه دوست دارم باهاتون مطرح کنم که اگر دوست دارید این صدا شنیده بشه این راه تغییر شکل بگیره میتونید آثار من رو با دیگران به اشتراک بذارید.
منظور از آثار هم خلاصه به برنامه ای به نام جان نمیشه.
من پیش از اینکه بخوام برنامه ای به نام جان رو ضبط و منتشر کنم، آرا و افکار و عقاید ام رو تحت عناوین کتابهایی به رشته تحریر در آورد.
تمامی این آثار به صورت رایگان در وبسایت جهان آرمانی در اختیار شما دوستان هست.
میتونید با مراجعه به وبسایت این آثار رو به صورت رایگان دریافت کنید و اگر دوست داشتید این صداهای تغییر شکل بگیره و این راه ادامه پیدا کنه اون رو با دیگران هم به اشتراک بگذارید.
ممنون که همراه من بودید.
من نیما شهسواری و این برنامه بنام جان بود.
در پناه آزادی.
قسمت 6
سلام دوستان من نیما شهسواری و این برنامه به نام جان است با شماست.
این قسمت ششم از ویژه برنامه نقد لیبرالیسم و کمونیسم است و ما قراره توی این قسمت در باب پیوند آزادی و برابری صحبت بکنیم.
ممنون که همراه من هستید.
خب دوستان توی این ویژه برنامه مشخص ما سعی کردیم که نقد هایی رو پیرامون کمونیسم و لیبرالیسم داشته باشیم.
این دو نگاه مشخص در جهان مدرن که یک دوقطبی رو به وجود آورده اند و زندگی ما رو تحت تاثیر قرار دادند و اصولا جهان مدرن با این دو نگاه گره خورده و عجین شده.
این دو نگاه اقتصادی که به ذات شاید نگاه های اقتصادی باشه اما در نهایت تمام نوع زندگی ما و تمام المان های زندگی ما رو تحت تاثیر خودش قرار داده.
سعی کردیم در باب این دو موضوع صحبت کنیم و موضوع اصلی که در دل آن ها وجود داشته هم قاعدتا مسئله آزادی و برابری بوده.
آزادی و برابری که هر کدام از این ها یکی از این عناوین را به اختیار خود گرفته اند، به زندان و حصر خود درآورده اند و در نهایت با قربانی کردن دیگری سعی کرده اند یکی را هر چند نصفه و نیمه و پر از تناقض و به دور از واقعیت میداندار کنند.
و ما سعی کردیم بیش تر در باب آزادی و برابری نهفته در این مباحث صحبت بکنیم.
در باب لطمه ها و معایبی که هر کدام از این دو نگاه داشته اند.
در باب اخلاق و فلسفه، در باب مقدمه و در نهایت در باب این موضوعات صحبت بکنیم.
در این قسمت انتهایی هم سعی می کنیم که یک راهکار سوم و به نوعی یک نگاه تازه ای را ارائه بدهیم که پیوند آزادی و برابری و در کنار هم بودنش هست.
یعنی ما گفتیم که اصولا چه نگاه لیبرالیسم و سرمایه داری و چه نگاه کمونیستی.
خب یک نقطه عطفی بوده، یک پله ای بوده برای ترقی و پیشرفت جامعه انسانی و زندگی جمعی ما.
اما اون نقطه ای ما رو دور کرده که خط بطلانی کشیده و اجازه نداده تا ادامه پیدا بکنه.
این طریقت در راه خودش ادامه پیدا بکنه.
اون جایی که ما دچار این افراط شدیم دچار این نگاه های متعصبانه شدیم و این ایستایی رو در برابر دیدیم.
اونجا اون خط بطلانی بوده که ما رو از پیشرفت و توسعه در برابر اون ایستادگی کرده.
نه پیشرفتی که در دل این دو معنا و این دو نگاه تصویرشده نه اون پیشرفتی که در پی ساختن هست در پی رقابت است.
پیشرفت در بهزیستی و زندگی بهتر و جمعی همه جان ها نه فقط انسان ها.
حالا با توجه به نگاه هایی که در این نگاه وجود داره همون انسان ها هم ما شاهدش نبودیم و حالا قصد داریم که در باب این مسأله صحبت بکنیم.
نکته مهم و اساسی این هستش که ما در دل دنیای خودمون نه به این جهان نیاز داریم و نه به اون جهان، نه به جهان تصویر شده توسط لیبرالیسم نیاز داریم و نه به اون جهانی که کمونیست ها دارن تصویر میکنن.
به هیچ کدوم از این دو نگاه به صورت مجزا نیاز نداریم بلکه به اشتراک و در کنار هم بودن این نگاها نیاز داریم.
ما نیاز داریم تا این دو نگاه تجمیع بشن و با هم همبسته بشن.
وابستگی میان این دو در نهایت ما رو به نقطه ای برسونه تا جهان بهتری رو بوجود بیاریم.
نه وابسته به آن باشیم نه وابسته به ای.
چرا که هر کدوم از این ها قرار هست که یکی از این دو عنوان مهم و اساسی که بی هم معنایی ندارند رو از میان ببرند.
اگر شما به سمت و سوی نگاه های سرمایه داری میل داشته باشید، فارق از اینکه خود دچار اون قبیله باشید که قاعدتا به واسطه قرابت و سود و منفعتی که می برید اون نظام و اون نگاه رو می پسندید.
اما اگر دور از اون دایره باشید قاعدتا می دونید که اون ها قرار هست که برابری رو سلاخی بکنند، اون هم در برابر آزادی که هیچ معنایی نخواهد داشت.
و ما می دونیم که آزادی و برابری در کنار هم معنا خواهد شد و قاعدتا بلعکس هم در دل نگاه های کمونیستی هم به همین شکل هست.
پس ما باید نقطه ابتدایی رو در دل این بحث با این آغاز بکنیم که ما نه به این و نه به آن به هیچ کدوم از این دو نیازی نداریم.
جهان دیگری لازم هست که در دل اون با ادغام این دو نگاه و با اشتراکات این دو نگاه و در عین حال با پیش رفتن و با پرسشگری در دل اون جهان تازه ای رو تصویر کنیم.
ما نیاز به یک تجربه میانه داریم.
تجربه های میانه ای که در همین جهان امروزی هم اتفاق افتاده.
یعنی شما وقتی به دور و اطراف خود نگاه می کنید به جهانی که امروز ساخته شده به عنوان مثال اون چیزی که تحت عنوان سوسیال دموکراسی ما میشناسیم یک نگاه معقول از این دو نگاه در کنار هم است.
سوسیال دموکراسی که قرار هست نه آزادی رو آنگونه لگدمال بکنه در ازای برابری و نه قرار هست که برابری رو به سلاخ خانه ببره برای رسیدن به آزادی قرار هست در همون دموکراسی تعبیر شده و تصویر شده حالا پا به میدان بذاره و برابری و رفاه جمعی و بهزیستی رو هم در خودش به وجود بیاره و حالا زندگی بهتر جمعی رو پدید بیاره.
کاری که در این جوامع سوسیالیستی سعی در انجامشون هست.
سوسیال دموکراسی که امروز ما میتونیم نمونه هاش رو ببینیم.
در کشورهای حوزه اسکاندیناوی میتونیم اشکالی از اون رو ببینیم.
قاعدتا میشه نقدهای بسیاری بهش کرد و اصولا ما با همین نگاه منتقدانه و پرسشگر هست که میل به پیش رفتن داریم، میل به تغییر داریم و اصولا باید این نگاه را در وجود خود هم پاس بداریم و اصولا به دنبال راه و طریقتی باشیم تا با همین نقدها به فردای بهتری برسیم.
اما با توجه به چیزی که امروز در جهان وجود دارد، ما میتوانیم به نقطهای برسیم که قاعدتا نه آن نگاه متعصبانه در دل لیبرالیسم و نه آن نگاه متعصبانه در دل کمونیسم راهگشای ما نیست و ما نیاز به یک حد تعادل و یک تجربه میانهای داریم که قاعدتا سوسیال دموکراسی و یا حتی آنارشیست های مشارکتی که در جهان وجود دارد و قاعدتا اشکال کمتر نظام مندی هست هم می تواند راهگشای ما باشد.
قاعدتا ما میتوانیم با نگاه به این تجربه ها ببینیم که بله با میل به برابری و در عین حال با میل به آزادی و پیوند این دو در کنار هم میتوانیم جامعه بهتری بسازیم.
میتوانیم جامعه ای به دور از تمامی معایب بسازیم.
جامعهای که اینگونه دچار فروپاشی ها نشود.
این گونه تفاوت های طبقاتی در دلش بیداد نکند و این گونه مردمان را خسته از دنیا نکند.
این گونه مفهوم انسان و جان را بی معنا نکند.
مبدل به ابزار نکند، همه چیز را در رقابت و پیشرفت ها تعبیر و تفسیر نکند.
ما نیاز داریم تا یک نگاه تازه ای را داشته باشیم.
ما قاعدتا نیاز داریم تا یک بازتعریف دوباره ای نسبت به آزادی داشته باشیم.
خیلی فراتر از فردگرایی.
ما نیاز داریم تا عمیق تر از این نوع نگاه یک آزادی دوباره ای را تصویر کنیم.
آزادی ای که در دل خودش قاعدتا باید آزار نرساندن به دیگران، دیگرانی به وسعت تمام جان ها در جهان و فریاد برابری در دل آزادی را نوید بدهیم.
ما نیاز داریم تا این آزادی را دوباره بازتعریف کنیم و فراتر از مرزهای فردگرایی و قدرت پرستی بشویم و آزادی را تنها در اختیار کسانی که قدرت بیشتری دارند قرار ندهیم.
ما قرار هست که این بار آزادی را دوباره تعریف کنیم و در دل این تعریف دوباره خود همگان را آزاد تصویر کنیم.
همگانی به وسعت تمام جان ها.
نه فقط انسان ها، نه فقط یک نژاد از انسان ها، نه فقط یک جنسیت از انسان ها، بلکه تمام جان ها، همه جان های جهان چه انسان، چه حیوان و چه گیاه.
حالا با این بازتعریف دوباره از آزادی می توانیم وارد یک میدان برای تغییر دادن بشویم.
دیگر در دل این آزادی تعریف شده شما مواجه نمی شوید با این شکل زننده از آزادی های فردی که بیانگر خودخواهی است، بیانگر قدرت پرستی است.
بیانگر از میان بردن برابری و آزادی در امتداد هم هست چرا که می دانیم این آزادی بدون برابری معنا نخواهد داشت چرا که میدانیم این آزادی و برابری در پیوند با هم معنا میشوند. میشوند.
اگر ما دنیایی را تصور کنیم که در دل آن به آزار نرساندن دیگران و وسعت برابری در دل آن باوری نداشته باشیم.
هر کسی که زور بیشتری داشته باشد، آزادی بیشتری هم خواهد داشت اما به قیمت و هزینه اسارت دیگران.
همتای چیزی که در جمهوری اسلامی وجود دارد در این حکومت های کمونیستی هم وجود داشته و در دل حکومت های سرمایه داری هم وجود دارد.
آزادی فردی جماعتی در ازای اسارت بیشمار آدم ثروت برای جماعتی در ازای فقر بیشمار هزینه میشود دیگران تا این جماعت قدرتمند به آن آرزوها و خواسته هایشان برسند.
آرزو های این جماعت کشته میشود تا آنها آرزومند شوند و یا آرزوهایشان برآورده شود.
پس ما نیاز داریم با این بازتعریف دوباره یک آزادی دوباره ای را معنا کنیم که فراتر از فردیت است و در دل جامعه و در دل برابری معنا می شود و عمیق تر از آن چیزیست که در دل این نگاه های آلوده تصویر شده.
ما نیاز داریم تا عدالت را اینبار به دور از اجبار و به دور از اکراه تصویر بکنیم.
ما نیاز داریم تا برابری را دوباره و دوباره تعریف بکنیم.
برابری ای که در دل خود هیچ مرزی نداشته باشد.
برابری ای که قرار بر این نداشته باشد تا همه را یکسان تصویر بکند، بلکه در حقوق قرار است که برابری را بوجود بیاورد.
ما قرار نیست که در برابر تفاوت ها بایستیم و بگوییم که همه یکسان هستیم.
نه، قاعدتا زن و مرد با هم فرق میکنند.
قاعدتا از همه نظر با هم متفاوت هستند و به فراخور این تفاوت حتی نیاز دارند که قواعد متفاوتی هم داشته باشند.
ما وقتی در باب برابری جان صحبت میکنیم یعنی تمام جان های جهان مستحق زیستن هستند، نباید بهشون آزاری رسونده بشه و هر جا نقطه ای این آزار به وجود بیاید آنجا نقطه ای است که آزادی از میان رفته.
آزادی بی معنا شده.
پس ما نیاز داریم با این بازتعریف های دوباره دوباره همه چیز را معنا بکنیم.
ما نیاز داریم تا این عدالت رو، این برابری را دوباره معنا بکنیم، نه در دل یک ثانیه، بلکه در دل حقوق برابر.
در دل آزادی برابر. در دل. فردای برابر.
در دل ثروت.
به مساوات تقسیم شده در ازای کار برابر.
ما قرار است که این برابری را دوباره تعریف کنیم و به دور از اجبار، به دور از از میان بردن آزادی ها.
قرار نیست که آزادی را قربانی بکنیم برای رسیدن به برابری.
چرا که اصولا این دو در کنار هم معنا پیدا می کنند و در نهایت فرزند خلف این دو آرامش و بهزیستی هست.
هر جایی که ما شاهد این همزیستی مسالمت آمیز میان آزادی و برابری باشیم هست که میتوانیم آسایش و آرامش را ببینیم و بهزیستی را ببینیم و زندگی بهتر را ببینیم.
و تمام هدف غایی ما در جهان هم رسیدن به همین بهزیستی نه فقط برای انسان و گونه خاصی از انسان ها و نژاد خاص و جنسیت خاص، بلکه برای تمام موجودات زنده هست.
تمام جانداران تا بتوانند در آزادی و عدالت و برابری زندگی کنند.
ما قاعدتا نیاز به اخلاق همکاری داریم و نه رقابت.
یعنی ما وقتی داریم در باب این جهان ساخته شده نگاه میکنیم و می بینیمش.
میدانیم که همه چیز این دنیا رقابت است چه در جهان کمونیستی و چه در جهان سرمایه داری.
جهان سرمایه داری مدام داره در اشکال مختلف و به ابنای مختلفی به تمام انسان ها نوید این رو میده که برای رسیدن باید وارد این چرخه ی رقابت بشن.
رقابتی که قرار هست دیگران رو از میدان به در کنه قرار هست که پا بر گرده ی دیگران بر کول های دیگران بگذارند تا به اون نقطه ی قله ها برسند.
دائما در حال نابود کردن زندگی دیگران برای رسیدن به آزادی های خود هستند برای رسیدن به ثروت و قدرت و زندگی بهتر خود هستند.
ما می بینیم که این رقابت در دل همان حکومت های کمونیستی هم شکل می گیرد و چگونه یک داستان بی انتها و یک جهان بی انتها را تصویر می کند تا در دل آن تنها و تنها به پیش برود.
برای فردایی نامشخص در رقابتی بی معنا و همه زندگی و همه آزادی و همه برابری را سلاخی کنند.
از میان ببرند برای فردای نامشخصی که معلوم نیست به کجا خواهند رسید.
ما در دل دنیایی که امروز تا این حد از میان رفتن همکاری را می بینیم و تنها و تنها رقابت است که میدان دار است، قرار است که همکاری و همزیستی را میدان دار کنیم.
قرار است که در دل این برابری تصویری ارائه دهیم تا انسان ها و همه جان ها در کنار هم و با همکاری هم بتوانند زندگی بهتری را داشته باشند.
قرار است که ما تصویر ارائه دهنده نسبت به انقلاب یک انقلاب متفاوت از انقلاب وحشیانه و وحشی خویان باشد، انقلابی در راستای رسیدن به آزادی برای همگان باشد.
قرار است که انسان ها آزادی را خود تعریف کنند.
قرار بر این نیست که من به عنوان یک متکلم الوحده بیایم و آزادی را تعریف کنم و بگویم این آزادی شماست. نه.
قاعدتا انسان ها متکثر هستند و قاعدتا نگاه های متفاوتی دارند.
می تواند آزادی تعریف شده از نگاه آنها معنای اسارت برای من باشد.
یعنی شما تصور کنید من با تمام باورهایم در برابر یک مسلمان، با تمام باورهایش.
خب قاعدتا تمام تصاویر ارائه شده توسط او نسبت به اسلام و آزادی برای من معنای اسارت است و می تواند این موضوع بالعکس هم باشد.
من هر چیزی که به عنوان آزادی می شناسم را او به عنوان اسارت تلقی کند.
اما ما باید یک نقطه داشته باشیم و آن هم قانون و قاعده آزادی و آزار نرساندن به دیگران باشد.
وقتی این قاعده و این چارچوب قبول بشه حالا هر کس می تونه آرزوی خودش رو مبنی بر آزادی بدونه.
و ما نیاز داریم برای رسیدن به دنیایی اینگونه.
و در نهایت انقلابی که در دل اون آرمان ها و ایده ها و آرزوی همگان معنا پیدا بکنه و تعبیر بشه.
ما به دنبال ساختن جهان آرمانی هستیم که در دلش آرمان ها میداندار بشوند، آرزو ها میدان دار بشند.
آزادی با اون قاعده مشخصی که آزادی و برابری رو معنا می کنه، حالا میدان دار جولان دادن نگاه های متفاوت و آرزوهای متفاوت باشه.
ما در نهایت باید به نقطه ای برسیم که این اخلاق همکاری میدان دار بشه و رقابت از میان برداشته بشه و انقلاب ما انقلاب بی کران برای رسیدن همگان به آزادی ها و آرزوها و آرمان های خودش باشه.
ما نیاز داریم در این دنیای تازه تصویر شده از همه قدرت ها استفاده بکنیم.
از فن آوری استفاده بکنیم.
از مشارکت استفاده کنیم و یک باز طراحی دوباره ای نسبت به جامعه داشته باشیم.
ما نیاز نیست که همه دنیای خودمان را در اختیار بازارآزاد بزاریم.
ما قرار نیست که خودمون رو به این قدیسه تازه و این دیو چند سر بفروشیم.
ما قرار هست که از تمام دانش خودمون، از تمام فناوری خودمون، از تمام علوم خودمون استفاده کنیم تا جهان رو جای بهتری بکنه.
موضوع اصلی و نهایی در اون نگاه هست.
نگاهی که به هدف مشخص در برابر وجود داره.
ما قرار بر این داریم تا زندگی بهتر رو نه فقط برای یک دسته و یک قبیله که برای تمام جانداران پدید بیاریم.
پس قاعدتا از تمام ابزارها هم استفاده خواهیم کرد.
برای اینکه این بهزیستی برای همگان تصویر بشه.
پس ما نیاز داریم از تمام قوا استفاده بکنیم، از تمام مشارکت ها و همکاری ها استفاده بکنیم و در کنار هم یک باز طراحی دوباره ای را نسبت به زندگی جمعی داشته باشیم.
با در نظر گرفتن اینکه هر جماعتی میتوانند آزادی خود را تصویر کنند و در دل جهان آرمانی به آن آزادی و رویای خودشان هم برسند.
اما در نهایت قرار بر این است که ما با نگاه خودمان یک تصویر تازه ای نسبت به آزادی و برابری ارائه بدهیم.
وقتی در باب آزادی صحبت میکنیم، مفهوم تمامیت و کلیت این مبناست.
وقتی در باب آزادی صحبت میکنیم، در باب قلمرو آرمانی صحبت میکنیم، در باب جهان آرمانی صحبت میکنیم.
وقتی من در باب قلمروی آرمانی صحبت میکنم، دارم در باب یک نگاه تازه صحبت میکنم که در دلش قرار است که فکر جمعی ما راهگشا باشد.
قرار است که کسی در دل آن قدرت مطلقه ای نداشته باشد.
قرار است که ما دموکراسی را تا جای ممکن مستقیم تر و مستقیم تر بکنیم.
قرار است دموکراسی را به نقطه ای برسانیم که بر اساس تخصص کسانی باشد که آرای خودشان را ارائه بدهند.
قرار بر به وجود آوردن یک هیئتی است برای اداره کردن کشور.
نه اینکه یک قدرت مطلقه ای.
حالا در هر لباسی از رهبر شما در نظر بگیرید تا رییس جمهور بر آن نقطه و آن کرسی بنشیند.
قرار نیست که دوباره یک بالماسکه و تئاتری ساخته بشود و نمایشی ارائه شود برای اینکه قدرتمندان و ثروتمندان دوباره قدرت و ثروت را در اختیار بگیرند.
قرار است که متخصصین به واسطه آرای متخصصین آن هم در یک جمع کثیری در آن نگاهی که دارند و به واسطه آراء تصمیم های درست بگیرند و قرار است ما به نقطه ای برسیم که جامعه را اداره بکنیم با نظارت و با علم و دانشی که در اختیار متخصصین هست، راهکارهای درست و علمی را ارائه بدهیم نه به واسطه باورها و اعتقادات و ایدئولوژی هایی که وجود داره.
اما خب قاعدتا در حوصله این برنامه نمیگنجه که من در باب این مسائل صحبت بکنم.
در کتاب قلمرو آرمانی، در کتاب جهان آرمانی من پیرامون این نگاه ها صحبت کردم.
در ویژه برنامه های آتی به نام جان هم سعی می کنم ویژه برنامه هایی داشته باشم که پیرامون خود، جهان آرمانی و قلمروی آرمانی اما در شکل موجز خود در همین برنامه اشارت من در این مبنا این است که ما باید به اون نقطه ای برسیم که آزادی رو دوباره بازتعریف کنیم، برابری رو دوباره بازتعریف کنیم و با این نگاه های تازه خودمون پیرامون آزادی و رسیدن به برابری، یک جامعه تازه رو پدید بیاریم که در دل همگان در آزادی و برابری زندگی کنند.
شاید مهم ترین و بزرگ ترین کار ما پیش از رسیدن به این تحولات، دعوت به اندیشیدن باشد.
تغییر برای فردا باشد.
به وجود آوردن این احساس پرسشگری و روحیه انتقادی باشد.
ما شاید بزرگ ترین دستاوردی که می توانیم در دنیای حال حاضر داشته باشیم همین بیدارگری انسان ها و به فکر فرو بردن اون ها آنها باشد.
ما نیاز داریم تا مردمان را دعوت به این دو بار فکر کردن بکنیم.
ما نیاز داریم تا آنها در باب تمام باورهای خودشان ریز بشوند و به آن انتقاد داشته باشند.
اصولا ما نیاز داریم تا این شک کردن را در دل آنها بیدار بکنیم.
یکی از اصولی است که فردای روشن را برای ما خواهد ساخت.
ما نیاز داریم تا این بیداری را وارد میدان و جرگه زندگی جمعی انسان بکنیم تا در نهایت فردای روشنی را برای خود و دیگران بسازیم.
قاعدتا گزینه سوم و جایگزینی برای فردای ما در شکل سیاسی، پیوند آزادی و برابری است.
ما نیاز داریم تا از تمام تجارب انسانی استفاده بکنیم و با نگاه منتقدانه و پرسشگر خودمان نقاط مثبت هر کدام از این باورها را بگیریم و در پیوند با هم یک نگاه تازه ای را پدید بیاوریم که پیوند آزادی و برابری را نوید می دهد.
ما نیاز داریم تا با بازتعریف دوباره آزادی و برابری جهان تازه ای را به وجود بیاوریم و با این اخلاق همکاری به جای رقابت با استفاده از تمام ابزارها در راستای رسیدن به جهان آرمانی و قلمروی آرمانی، مردمان را دعوت به اندیشیدن و در نهایت تغییر برای فردا بود.
خب قاعدتا در باب این مسائل میشه ساعتها صحبت کرد و میتونم در باب جهان آرمانی و قلمرو آرمانی و ایده ها و آرمان های خودم صحبت کنم.
در باب آزادی و برابری که بهش باور دارم.
اما خب قاعدتا در باب این مسائل من کتاب های مختلفی نوشتم.
میتونید مراجعه کنید، این کتاب ها رو بخونید، از خود قلمرو آرمانی، جهان آرمانی و یا هر کدوم از آثار من پیرامون همین مفاهیم هست.
چرا که بزرگترین باور من همین پیوند آزادی و برابری است.
نگاه به جهان آرمانی هست.
آزادی همه جانبه هست و تعریف مشخصی که من نسبت به آزادی دارم به نظرم به اندازه کافی در این ویژه برنامه پیرامون لیبرالیسم و کمونیسم صحبت کردیم تا در نهایت باز هم در باب آزادی و برابری صحبت کنیم در آتی.
قاعدتا در باب مصادیق مختلف هم صحبت خواهیم کرد چه پیرامون لیبرالیسم، چه پیرامون کمونیسم و چه در باب باورهای خودم و آزادی و برابری.
در انتهای برنامه هم دوست دارم باهاتون مطرح کنم که اگر دوست دارید این صدا شنیده بشه و این راه تغییر شکل بگیره، میتونید آثار من رو با دیگران به اشتراک بذارید.
منظور از آثار هم خلاصه به برنامه ای به نام جان نمیشه.
من پیش از این که بخوام برنامه ای به نام جان رو ضبط و منتشر کنم، آرا و افکار و عقاید رو تحت عناوین کتاب هایی به رشته تحریر درآوردم.
تمامی این آثار به صورت رایگان در وبسایت جهان آرمانی در اختیار شما دوستان هست.
میتونید با مراجعه به این وبسایت آثار رو به صورت رایگان دریافت کنید و اگر دوست داشتید این صداهای تغییر شکل بگیره و این راه ادامه پیدا کنه اون رو با دیگران هم به اشتراک بگذارید.
ممنون که همراه من بودید.
من نیما شهسواری و این برنامه به نام جان بود.
در پناه آزادی.
قسمت اول
سلام دوستان من نیما شهسواری و این برنامه ای به نام جان است با شما هستم.
این قسمت اول از ویژه برنامه نقد لیبرالیسم و کمونیسم هست و ما قراره تو این قسمت یه مقدمه ای نسبت به این موضوع داشته باشیم.
ممنون که همراه من هستید.
خب دوستان توی این ویژه برنامه مشخص ما قرار هست که در باب لیبرالیسم و کمونیسم صحبت بکنیم.
دو نوع نگاهی که جهان مدرن امروز ما رو تحت تاثیر خودش قرار داده.
خب قاعدتا نوع نگاه اقتصادی است اما در تمام ارکان زندگی شخصی و اجتماعی ما نقش پررنگی داره.
امروز ساختارهای حکومتی و سیاسی هم برگرفته از این نگاه هستند.
اگر یک مقدار هم عقب تر جهان رو نگاه میکردی دیگه در اون دوران جنگ سرد یک دوقطبی بزرگی در جهان وجود داشت که فقط و فقط دو طرفش همین لیبرالیسم و کمونیسم با نام های دیگری که ما میشناسیم وجود داشت و همان جهان غرب و شرق و بلوک غرب به عنوان نماینده کمونیسم و جهان غربی هم به عنوان نماینده لیبرالیسم شناخته میشد.
حالا هر چند که در این سالیان بعدی مقداری اشکال متفاوت مثلا همتای سوسیال دموکراسی که ما میشناسیم بوجود آمده و یک مقدار از این دوگانگی کم کرده، اما در مجموع تقریبا میشه بهش اشاره کرد.
این دوگانه لیبرالیسم و کمونیسم مهم ترین نوع نگاه در جهان مدرن هست و ما قراره در این ویژه برنامه نقدی نسبت به این دو نگاه داشته باشیم و بیشتر دربارشون صحبت بکنیم.
در باب تاریخچه فلسفه، نوع نگاه، مضراتی که داشتند و اصولا این دو نوع نگاه را با هم قیاس بکنیم و در نهایت امر هم به اون تصویر مشخصی که خودمان دوست داریم برسیم و اون راهکار رو نگاه خودمون رو هم ارائه بدیم.
در این قسمت ابتدایی هم سعی میشه که یک توضیحات کلی پیرامون این برنامه و اصولا مفاهیم لیبرالیسم و کمونیسم رو مطرح کنیم و در قسمت های آتی هم به موضوعات بیشتری اشاره کنیم.
خب اصولا وقتی ما در باب این دو معنا صحبت میکنیم به واسطه اینکه این دو معنا به شدت گره خورده با مباحث اقتصادی است، بیشتر از هر چیزی همان موضوعات اقتصادی است که ما رو درگیر خودش میکنه.
اما نمیشه این حقیقت را کتمان کرد که این دو نوع نگاه مشخص جهان پیرامونی ما و زندگی شخصی ما رو تحت تاثیر خودش قرار داده.
فارغ از اون نگاه اقتصادی مشخصی که در لیبرالیسم و کمونیسم وجود داره، آزادی های فردی و فردگرایی و اصولا اختصاص بیشتر لیبرالیسم به آزادی و کمونیسم به برابری.
اما قاعدتا نوع حکومت و نوع نگاهی که به حکومت دارند رو هم در خودش جای داده و ما سعی میکنیم کم و بیش در باب این موضوعات صحبت بکنیم.
این ویژه برنامه اصولا در باب این مساله و این نوع نگاه هست که ما وقتی مواجه میشویم با لیبرالیسم و کمونیسم یک موضوع برامون مشخص میشه.
یعنی در یک توضیح کوتاه و موجز اگر بخوایم در باب این دو نگاه صحبت بکنیم و اون رو نقد بکنیم اینگونه هستش که در لیبرالیسم روبرو میشیم با از میان بردن عدالت، قربانی کردن، برابری و برابری رو زیر پای آزادی قربانی میکنن و در کمونیسم هم موضوع دقیقا برعکس همین هست.
یعنی در اینجا آزادی هست که قربانی در برابر برابری میکنند.
برابری که دیگه کم کم نزدیک به یکسانی میشه.
یعنی در همین توضیح موجز میشه اون نقد کلی نسبت به لیبرالیسم و کمونیسم رو مطرح کرد.
یعنی دو نوع نگاه مشخصی که یکی نگاه اصلی خودش رو روی آزادی گذاشته و دیگری روی برابری گذاشته به قیمت و هزینه دیگری.
یعنی حاضرند که آزادی رو به قیمت نابود کردن برابری یا برابری رو به قیمت و هزینه نابود کردن آزادی بدست بیارن و اصولا این دو نوع نگاه بر همین پایه شکل گرفته و حالا هر چه قدر بیشتر نزدیک بشیم سعی میکنیم این عنوان مشخص و این معنای مشخص را بیشتر موشکافی کنیم و به موضوعات مختلف در این طیف بپردازیم.
وقتی در باب لیبرالیسم صحبت میکنیم یعنی همان نگاهی که امروز ما تحت عنوان بازار آزاد میشناسیم، لیبرالیسم یک ریشه تفکر تاریخی را در خود دارد.
یعنی شما از عصر روشنگری و حتی رنسانس می توانید ردپای لیبرالیسم ببینید.
متفکرین زیادی داشته، صحبت های بسزایی انجام شده تا در نهایت ما با این شکل امروزی که به عنوان جامعه سرمایهداری میشناسیم و همین نئولیبرالیسم هم که امروز در جهان خیلی نهادینه شده باهاش روبه رو میشیم.
اما تمام اینها ریشه در اون افکار ابتدایی داره.
افکار ابتدایی که در راستای پیشرفت و زندگی بهتر انسان ها بوده.
یعنی ما وقتی به تاریخ گذشته جهان نگاه میکنیم، در آن دوران ابتدایی خوب میدانیم که نوع حکومت ها همواره نوع نگاه نسبت به جهان همواره بر پایه همان تعاریف مشخص خداباورانه ای است که ما تحت عنوان فرهنگ خدا میشناسیم.
یعنی همواره استبداد و خودکامگی بوده که همه جهان را به پیش برد.
در طول تاریخ تمام کشورها فارغ از اون زنگ تفریح های کوچکی که در تاریخ ما در جای جای جهان باهاش روبرو شدیم، فارغ از اون یکدستی و هماهنگی وجود داشته در سراسر جهان پیرامون این نگاه استبدادی و اون فرهنگ خدایی که میشناسیم همه جا امپراتوری هایی بوده، پادشاهی هایی بوده که اصولا نوع نگاه و اینکه جهان را چگونه به پیش ببرند در راستای همین استبداد جمعی بوده.
اما لیبرالیسم و این نگاه یک گام رو به پیشرفت ورای زندگی انسانی بوده.
مفاهیمی که پیرامون آزادی مطرح میشود.
در عصر روشنگری در نهایت زندگی جمعی ما رو به پیشرفت میاره اما خب قاعدتا درش تناقضات زیادی هست.
نقدهای زیادی هست بهش.
اما اون ریشه ابتدایی برگرفته از همون میل به پیشرفت هست.
یعنی شما وقتی مواجه میشید با این حق و مشروعیت الهی که متصور میشه و یک قدرت ماورایی رو فارغ از قدرت انسانها و زندگی عادی اونها متصور میشده، خب ما رو بیشتر و بیشتر در کام اون خودکامگی و استبداد غرق میکرد.
اما وقتی شما مواجه میشید با این نگاه های لیبرالیسم، برای درهم شکستن این قدرت و یگانگی، خب مواجه میشید با پیشرفتی که حالا انسان ها میتونستن برای بهتر زیستن خودشون انجام بدن.
پس ریشه ی ابتدایی لیبرالیسم برمیگرده از دوران روشنگری و این تفکرات برای درهم شکستن این قدرت واحده و این مشروطهای که این مشروعه ای که این مشروعیتی که به واسطه یک قدرت آسمانی و اون نگاه مستبد خدایی و اون فرهنگ شکل گرفته.
خب کم کم انسان ها سعی بر این داشتند که مقداری از این خودکامگی هارو کم کنند.
یکی از اون نقاط مشخص هم همین ارزش دادن به فردیت انسان هاست.
چیزی که شاید امروز در نگاه لیبرالیسم اون نقطه نقد اصلی ما باشه و بیشترین پیکان ما برای نقدها نسبت به همون باشه.
اما در دورانی که شکوفایی لیبرالیسم داشته اتفاق می افته.
اتفاقا انسان ها نیازمند اون آزادی های فردی بودند.
نیازمند این بودند که اون ارزش بهشون داده بشه و از اون نگاه آلوده گذشته ذره ای دور بشن.
یعنی اون نگاهی که همه رو همتای رعیت تصور میکرد و این رعیت رو در برابر میذاشت تا یک جماعتی بیان و ازشون سو استفاده بکنند.
حالا این بزنگاهی که تحت عنوان روشنگری اتفاق می افته حالا سعی میکنه یه مقداری از اون زیر یوغ و اسارت خارج کنه زندگی جمعی انسان ها.
پس ما میتونیم رد پای لیبرالیسم رو از اون نقطه ببینیم.
از این دور شدن از مشروعیت آسمانی.
از این دور شدن.
از این بردگی و بندگی و رعیت بودن.
اما نه در یک طیف گسترده ای همتای برابری و همپوشانی داشتن با برابری.
نه به نقطه ابتدایی.
فقط اون جماعتی که قدرتی داشتند سریع برای سودا داشتن و میتونستن ابراز وجودی بکنند.
قرار بوده که درگیر این مفاهیم بشن اما در مجموع گامی ست رو به این پیشرفت و ما اصولا مواجه میشیم با لیبرالیسم.
در راستای این ارزش گذاری بر فردیت زندگی انسان ها و حالا در دلش مدام در حال پیش رفتن هست تا در نهایت ما رو به بازار آزاد و این آزادی های فردی که تحت عنوان لیبرالیسم و سرمایه داری در جهان امروزه می شناسیم میرسونه.
از سوی دیگر ما مواجه میشیم با کمونیسم و کمونیسم هم فارغ از اون نگاه تاریخیه که ما تحت عنوان کمون ها و زندگی اشتراکی میشناسیم.
هر چقدر نزدیک بشیم به جهان مدرن و بخوایم وارد یک حیطه بشیم که اینها چهارچوبی برای صحبت کردن داشته باشن.
خب برمیگردیم به اون دورانی که تحت عنوان فئودالیسم میشناختیم و بعد فئودالیسم.
حالا قدرت گیری سرمایه داری، انقلاب صنعتی و در نهایت یک گستره ی تازه ای برای نقد این نگاه ها.
یعنی اصولا وقتی شما نزدیک میشید به باور های کمونیسم، حالا باید با اندیشه های مارکس روبه رو بشید، با اندیشه های انگلس روبرو بشید که در نهایت نوک پیکان انتقاداتش هم پیرامون همین جهان سرمایه داری است.
و حالا ما میخوایم یک پله انگاری رو تغییر بدیم مسیر رو و باز هم رو به پیشرفت حرکت بکنیم.
خب ما مواجه میشیم با نگرش هایی که در راستای برابری ست.
در کنار اون ما با ماتریالیسم هم روبهرو میشویم.
یعنی حالا یک نقد و یک نگاه منتقدانه نسبت به مبنا و تعریف فلسفی پیرامون جهان هستی است که ما تحت عنوان خدا و آسمان و مسائل معنوی میشناختیم.
حالا یک نگاه مادی گرایانه ای است که در باب شکل گیری جهان با اشکالی متفاوت از تعریف های کلاسیکی که مدام گفته میشود هم ارائه میدهد.
فارغ از این نگاه، شما مواجه میشید با این نگاه و میل به برابری.
حالا دیگه قضیه متفاوت میشه.
یعنی اون لیبرالیسم تحت عنوان فردگرایی که قرار بود میداندار بشه و از اون برهه تاریک تاریخی انسانها را جدا بکند و دور بکنه، ثمرهاش این فردگرایی لجام گسیخته شود.
این فردگرایی که قرار شد همه چیز را برای افرادی که حالا قدرت کافی رو دارند قرار بده، حالا یک آلترناتیو در برابر این نگاه میتونست مارکسیسم و نظرات مارکسیستی باشد.
حالا قرار بود که با این نگاه برابری خواهانه در برابر آزادی های تسخیر شده بایستند.
اصولا وقتی ما در باب لیبرالیسم و کمونیسم صحبت میکنیم باید اول در باب چرایی این ایده ها و شکل گرفتنشان صحبت بکنیم.
خب قاعدتا زندگی بشری همواره دچار مشکلات و عارضه های بزرگی است که همواره داریم باهاش زندگی میکنیم.
یعنی از دوران ابتدایی هم حتی پیشاتاریخ هم نگاه بکنید.
انسان همواره با مشکلاتی دست به گریبان بوده، برای برطرف کردن این مشکلات سعی کرده راهکارهایی رو ارائه بده و هر کدوم از این نگاه ها هم راهکارهایی است به این مشکلات.
یعنی زندگی انسانی که بر پایه پیشرفت و تکامل و حرکت.
اگر بخوایم تصویر بکنیم در برابر مشکلات ریز و درشتی که در طول تاریخ باهاش روبرو میشه، همواره در پی جستن راهکارهایی است.
حالا شما این راهکارها رو در اون دوران پیشا لیبرالیسمی میتونید در همون اندیشه های روشنگران دوران روشنگری ببینید که در نهایت پله به پله برای گذر از مشکلات و معضلاتی که یکی از آن نگاه های عمده و بزرگش همان میل و تصویرگری از امپراتوری و قدرت بی حد و حصر و این موضوعات بوده که در نهایت ما را رسانده به نقطه ای که بخواهیم به آزادی های فردی بیشتر اهمیت بدهیم و حالا جهان را به سمتی ببریم برای این که این آزادی های فردی جاه و مقامی داشته باشد و کرامت انسانی جایگاهی داشته باشد.
اصولا آن نگاه اومانیستی که ما تحت عنوان انسانگرایی تصویر می کنیم هم یکی از همان دریچه ها و راه هاییست که در نهایت ما را به سمت سرمایه داری می کشونه به سمت لیبرالیسم می کشونه.
اصولا این نگاه به هم گره خورده هست.
یعنی ما وقتی داریم در باب این پیشرفت صحبت می کنیم در اومدن از زیر یوغ اسارتی که ما تحت عنوان آن فرهنگ خدایی و آن استبداد و خودکامگی می بینیم، هر کدام از این ها پله ای داشتن و یکی از این پله ها هم قاعدتا لیبرالیسم بوده.
هر کدوم از این نگاه ها چه لیبرالیسم، چه کمونیسم و هر نگاه دیگری در طول تاریخ یه سری نکات مثبتی داشت.
یعنی اون نقطه ابتدایی شروعش قاعدتا برای از میان بردن مشکلاتی بوده که باهاش دست به گریبان بوده.
فارغ از اون نقطه ابتدایی این ها گاها با هم همسو می شدند در خیلی از مسائل این موضوعات با هم همسو باشند.
مثلا اگر در باب اون خودکامگی و فرهنگ خدایی صحبت می کنیم، حالا درسته هیچ کدوم از این ها شمشیر را از رو نبستند و یک منتقد سفت و سختی در برابر ادیان و یا فرهنگ خدا نبودند اما در دل به واسطه تعاریف تازه ای که به وجود آوردند، یک نوع ضدیت رو با اون نگاه ها تصویر کردند.
یعنی شما وقتی با لیبرالیسم روبرو میشید حالا این نگاه انسان گرایانه سعی می کنه مشروعیت آسمانی رو کم رنگ بکنه، سعی میکنه جهان رو مادی تر تصور تصویر کنه.
یا وقتی نزدیک به مفاهیم کمونیستی میشید هم به همین شکل.
وقتی شما مواجه میشید با نگاه ماتریالیستی.
حالا قرار هست که اون نگاه معنوی آسمانی رو کمرنگ و کمرنگ تر بکنه و اصولا دلیل و چرایی بوجود اومدن این ایده ها هم قاعدتا گذر از مشکلات ریز و درشتی بوده که انسان ها باهاش دست به گریبان بودند.
در طول تاریخ انسان ها تلاش کردند که این مشکلات رو از میان ببرند و هر کدوم از این برهه های تاریخی هم برای از میان بردن یک دستاویز تازه ای وجود داشته که این دو معنایی که ما در این ویژه برنامه میخوایم دربارش صحبت کنیم هم از همین دستاویز ها بوده.
یعنی شما وقتی مواجه میشید با اون دوران تاریک فکری که ما تحت عنوان قرون وسطی در اروپا میشناسیم، حالا برای گذر از اون با شروع رنسانس و در ادامه اون عصر روشنگری، حالا دریچه ها برای گذر کردن ما رو به سمت و سویی میکشونه که بیشتر میل به انسان داشته باشیم به کرامت انسانی داشته باشیم، به آزادی های فردی داشته باشیم و تمام این مفاهیم در کنار هم لیبرالیسم را برای ما به وجود بیاورد و بعد از این قدرت گیری سرمایه داری و در کنار آن همداستان با آن به وجود آمدن انقلاب صنعتی و حالا درگیر کردن قشر کارگر و زندگی ماشینی و برده واری که برای آن ها ساخته می شود، انسان ها را به تکاپو می اندازد تا در نهایت با میل به گذشته آن نگاه کمونیستی را زنده بکنند، پررنگ بکنند، به آن چارچوب بدهند و حالا دوباره یک آلترناتیوی به وجود بیاید.
برای گذر از این مشکلات آن را هم ما تحت عنوان کمونیسم داشته باشیم.
خب ما توضیحات را به سه به شدت چکیده داریم میدیم.
چرا که خب این برنامه و اصولا برنامه هایی به نام جان برنامه هایی نیز در راستای کنکاش در تاریخ و یا بیان تاریخ قرار هست این معانی مطرح بشه برای اون چیزی که ما مد نظر داریم.
یعنی در این ویژه برنامه های مشخص ما میخواهیم بیشتر در باب آزادی و برابری صحبت کنیم چرا که این دو نوع نگاه مشخص در طول تاریخ که قدرت بزرگی را هم داشتند و شاید بشه بدون اغراق گفت که دو قطب اصلی نگاه امروز هم در جهان هستند.
ما میخوایم در باب آزادی و برابری نهفته در این نگاه صحبت کنیم که چگونه هر دوی این نگاه ها یکی رو به قربانی خود بودن، یکی رو تلف دربرابر دیگری کردن و به هزینه یکی سعی کردن دیگری رو در جهان بوجود بیارن.
پس در باب این شکل گیری و این نوع نگاه صحبت کردیم و در باب چرایی به وجود آمدنش هم صحبت کردیم.
اما یکی از اون نقطه های مهم و اساسی و کلیدی در این ویژه برنامه که ما سعی میکنیم دربارش بیشتر صحبت بکنیم، آزادی های فردی در برابر زندگی جمعی هست.
یعنی دقیقا نقطه تقابل و تناقضی که در این دو نگاه وجود داره.
شما وقتی نزدیک به مفاهیم لیبرالیستی میشید حالا مواجه میشید با این مانور دادن در آزادی آزادی های فردی.
اصولا در دنیای تصویر شده در لیبرالیسم و سرمایه گذاری انگار که برای زندگی فردی انسان ها تعریف شده.
گفتم خب در اون دورانی که این ها داشتند این صحبت ها رو میکردند، قاعدتا موضوع، موضوع مهمی بوده.
یعنی در برابر نگاه های آلوده ای که اصولا انسان ها رو و تمام موجودات زنده رو به عنوان یک برده و بنده تصویر میکنه در برابر یک قدرت الهی.
این میل به آزادی های فردی و شخصیت قائل شدن برای انسان ها موضوع مهم و با اهمیتی هست اما مانور بیش از حد اون در طول تاریخ باعث این لطماتی شده که ما باهاش مواجه هستیم.
یعنی در جهان امروزی و این بزرگداشت آزادی های فردی در برابر زندگی جمعی یعنی از میان بردن زندگی جمعی در برابر آزادی فردی، تباه کردن زندگی دیگران.
برای اینکه آزادی فردی یک نفر حفظ بشه یعنی با یک مثال ساده اگر بخواهیم به جهان پیرامونمان نگاه کنیم، اگر ما در جهان در نظر بگیریم همین کشورهای سرمایه داری مثل آمریکا و کانادا و دیگر کشورها که همه ما میشناسیم.
حالا شما مواجه میشوید مثلا با یک ثروتمندی که ثروت هنگفتی دارد اصلا انتهایی ندارد این ثروت حالا حتی مالیات درست و حسابی هم نمیده و داره به بهترین شکل هم زندگی میکنه.
زندگی که شاید در قبالش زندگی صدها نفر، هزاران نفر رو خدشه دار بکنه.
یعنی در ازای زندگی اون هزاران نفر این آدم هست که داره راحت زندگی میکنه.
شما قربانی شدن زندگی اجتماعی رو به چشم میبینید.
حالا اگر قرار بر این باشه که ما مالیاتی وضع بکنیم تا او هم یک زندگی ساده مثل بقیه داشته باشه، اینجاست که فریاد وا مصیبتا از میان رفتن آزادی به میان می آید و اون گردن دریدن ها و گریبان پاره کردن های لیبرالیسمی به میدان میاد.
در باب آزادی و بزرگداشت آزادی.
حالا این آزادی انگاری که به میدان اومده برای از میان بردن برابری ها.
این آزادی های فردی آمده تا زندگی اجتماعی را لکه دار کند و آن نقطه تقابل اصلی هم همان تقابل میان آزادی و برابری است.
حالا از سوی دیگر شما مواجه میشوید با اون نگاه کمونیستی و دولت های کمونیستی که در طول تاریخ حالا چه شوروی سابق، چه دولت چین، چه کوبا و چه کشور های دیگه ای که ما تحت عنوان حکومتهای چپی میشناسیم وجود داشتند.
حالا در برابر اونها تعریفی که در راستای برابری میدن کاملا برای قلع و قمع کردن آزادی است.
یعنی شما مواجه میشید حالا با قانون گذاری ها و حکم های حکومتی با اقتصاد دستوری و حالا یک دولت قدرتمند مستبدی که میاد و تمام آزادی های فردی رو لگدمال میکنه و در راستای اینکه برابری حکمفرما باشه، اینکه تا چه اندازه فساد وجود داره و تا چه اندازه برابری ها حتی لگدمال میشه، تا چه اندازه کسانی که ادعای برابری دارند در نهایت برابری رو به غصب می برند و برای خود می کنند.
موضوعات حاشیه ای اما متن اصلی این گونه است که انگاری این حکومت ها آمده اند تا تمام آزادی را از میان ببرند.
برای رسیدن به برابری، همان تعریفی که حتی در راستای خود مفهوم آزادی و امنیت هم وجود دارد.
یعنی شما حتما این موضوع را شنیدید که اتفاقا در حکومت های سرمایه داری و کمونیستی هم خیلی جریان داره.
یعنی شما وقتی مواجه میشید با یک حکومت کمونیستی، این ها خیلی ادعای امنیت می کنند و اصولا با از میان بردن آزادی ها سعی در به وجود آوردن امنیت دارند.
در برابر هم کشور های سرمایه داری میگن امنیت نمی تونه وجود داشته باشه چرا که به آزادی های فردی ارزش می ذاریم.
یعنی مثلا نمونه های ساده و قابل درکش رو اگر بخواید در نظر بگیرید شما وقتی وارد یک کشوری که آزادی رو معیار اول خودش قرار داده می شید حالا کم تر اون گشت و گذارها هست.
پلیس در خیابان هست که شما رو بگیرن جلوی راهت رو بگیرن ببینن چی داری، چی نداری و الی آخر.
اما در کشور هایی که این شرایط وجود نداره و آزادی ها داره لکه دار میشه برای امنیت شرایط پلیسی بیشتر هست.
حالا میتونید مواجه بشید با کسانی که بیان شمارو بازخواست بکنن برای اینکه امنیت به وجود بیاد.
پس در نهایت داره یک تصویر مشخص برای شما ارائه میشه که انگار این دو قدرت اومدن.
این دو نگاه اومدن تا به ازای یکی دیگری رو هزینه بکنن و کلیت این ویژه برنامه هم در باب همین هست.
چرا که اصولا وقتی ما مواجه میشیم با نگاه سرمایه داری و نگاه کمونیستی، در نهایت یک تصویر دوگانه وجود داره آزادی یا برابری؟
این حد وسط وجود نداره.
اصولا قرار هست که آزادی های فردی به قیمت از میان رفتن زندگی های اجتماعی تمام بشه.
قرار هست به قیمت از میان رفتن برابری و آزادی وجود داشته باشه و بالعکس و شرایط اینگونه هست.
شما در این نوع نگاه ها اون قدرت دولت رو مثلا میبینید.
خب ما از یک سو مواجه میشیم با یک دولت قدرتمند مستبدی که تمام قدرت رو در تمرکز برای خود گرفته تحت عنوان حکومت های کمونیستی.
حالا سعی میکنه همه چیز رو دستوری پیش ببره و حتی قیمت دستوری بده.
تمام اقتصاد و اقتصاد دستوری باشه و حالا این قدرت بزرگی که در اختیار گرفته خب قاعدتا به واسطه اش فساد هم بوجود میاد و به واسطه اش قاعدتا زورگویی و سرکوب هم بوجود میاد.
قاعدتا آزادی ها لگد مال میشه و حالا میتونه با این کار به عنوان مثال مثلا یک ارزش گذاری بکنه، قیمت ها رو مشخص کنه.
اجازه نده کسی ثروت بیش از حدی را انباشت بکنه اما به واسطه آلودگی که در اون بستر ساخته شده تحت عنوان حکومت و سیستم تعریف شده.
حالا میتونه این فساد رو بدتر بکنه.
نمونه بارزش مثلا حکومت جمهوری اسلامی است.
حکومت جمهوری اسلامی و اصولا کشورهای اسلامی که ما میشناسیم حالا یا صرفا اسلامی هستند یا رگه ها و اعتقادات اسلامی دارند.
این شرایط رو شما میتونید راحت درشون ببینید.
چرا که یک دوگانگی رو در خود دارن.
از یک سو نگاه اسلامی نگاه سرمایه داری است.
یعنی شما در نگاه اسلامی مواجه میشید با از نظر اقتصادی دارم صحبت میکنم.
یعنی شما مواجه میشید از نظر اقتصادی در اسلامی که مالکیت رو قبول داره و میشناسه و اصولا جایی رو باز گذاشته برای مالکیت های فردی.
پس این نگاه اسلامی نمیتونه نگاه کمونیستی باشه.
اما این نگاه های چپ گرایانه در دل اسلامی ها هم ریشه دوانده و حالا این اقتصاد توحیدی و شما حتما اینها رو هم دربارش شنیدید دیگه.
جامعه بی طبقه و اون نگاه های چپی است که انگاری نشات گرفته و وارد نگاه اسلامی شده.
حالا شما مواجه میشید با این دوگانگی موجود در حکومت های اسلامی مثل جمهوری اسلامی.
از یک سو مشخص نیست اینها حکومت سرمایه داری هستن یا یک حکومت چپ کمونیستی هستند.
از یک سو شما مواجه میشید با اقتصاد دستوری، قیمت گذاری ها و از میان بردن بازار آزاد و حالا از سوی دیگه ای هم مواجه میشید که گاها این سرمایه داری گردن کلفت هم داره به پیش میره و در نهایت شما مواجه میشید که انگار سیستم، سیستم خصوصی نیست، مردم نیستند که میداندار هستند.
اتفاقا یک بخشی از دولت هستند که به واسطه قدرت اومدن و ثروت رو هم برای خود کرده اند.
یعنی یک سرمایه داری در دل کمونیسم یک تصویر پر اغتشاش و بی معنای برگرفته از.
اتفاقا از نقاط نقض هر دو یعنی نقاط مثبت هر دو رو نگرفتن.
اومدن بدترین المان های هر کدوم از این نوع نگاه ها رو گرفتن و در نهایت یه همچین تصویر مخدوشی هم به ما ارائه دادن.
اما در نهایت فارغ از این مفاهیم و این ادغام کردن ها، نگاه ها شما در دل لیبرالیسم و کمونیسم همون موضوع مهم را می بینید تقابل آزادی و برابری.
یکی داعیه دار آزادیست، یکی داعیه دار برابری است.
اما هر دو دارند اذعان می کنند که برای رسیدن به این آزادی به عنوان مثال یا برابری حاضرند دیگر معنا را قربانی بکنند.
یعنی شما در دل نوشته ها و باور های متفکرین لیبرالیسم هم می توانید این را ببینید که وقتی بین انتخاب در راستای آزادی و عدالت یا برابری می رسند، حاضرند به سادگی آزادی را معیار و محور خود قرار بدهند.
در صورتی که ما میدانیم آزادی بدون داشتن برابری اصولا معنایی ندارد.
یعنی مفهوم آزادی به دور از برابری یعنی قدرت قدرتمندان.
چیزی که مثلا امروز در خیلی از جاهای دنیا هم وجود دارد.
شما آزادی بدون برابری میخواهید.
تصور کنید آزادی یعنی آزار نرساندن به دیگران، انتخاب قوانینی که خودمان به آن باور داریم.
حالا شما در نظر بگیرید که اگر این آزار نرساندن به دیگران با مبنای برابری وجود نداشته باشد، در آزادی ما دچار چه میشویم؟
شاهد چه تصویری میشویم؟
خب قاعدتا جماعتی که قدرت بیشتری دارند، آزادی بیشتری هم خواهند داشت.
حالا همه آزادی برای آن جماعتی است که قدرت بیشتری داشته باشد و حالا وقتی رو به رو میشید با این تعریف لیبرالیسم در راستای از میان بردن برابری، انگار دارید میبینید که دیگه قرار هست آزادی وجود نداشته باشه، آزادی از آن قدرتمندان باشد.
حالا این قدرتمندان تصویر میشن به ثروتمندان و سرمایه داران.
چرا که این حکومت، حکومت سرمایه داری از اون سر طیف هم داستان به همین شکل هست.
وقتی شما مواجه میشید با کمونیست هایی که حالا قرار هست آزادی رو قلع و قمع بکنند و فقط و فقط برابری به وجود بیارن.
خب اصولا وقتی این آزادی ها وجود نداشته باشه، اصولا وقتی قدرت یک جا تلنبار بشه فساد رو به همراه داره.
این چیزیست که هم عقل سلیم میتونه به سادگی بفهمه و هم تمام نمونه های تاریخی به ما نشون میدن که چگونه به واسطه انباشت و قدرت و این سلطه گری و خودکامگی و استبداد، فساد به بار آمده و در نهایت همه آزادی از میان رفته و حتی خود برابری هم لکه دار شده و دیگر هیچ معنایی از خودش باقی نگذاشته است.
قاعدتا ما باید نگاهی داشته باشیم به فردایی بهتر، با روحیه پرسشگر و نگاه انتقادی.
برای اینکه هر دوی این نگاه ها را واکاوی بکنیم و در نهایت بدانیم که اینها پله هاییست برای پیشرفت زندگی انسانی.
اصولا انسان جایی به نقطه بدی و نیستی و کژی و پلشتی می رسد که احساس کند به کمال رسیده.
ما همواره باید در جستجوی رسیدن به کمال باشیم.
برای رسیدن به کمال تلاش بکنیم.
من بارها در ویژه برنامه های مختلف در باب این مسئله مهم در اسلام صحبت کردم.
ما وقتی در باب اسلام صحبت می کنیم، یکی از نقاط کلیدی که اسلام را تا این حد متحجر کرده تا این حد در برابر آزادی و برابری و تمام معانی درست جهان قرارش داده.
همین نگاه خاتم الانبیاء بودن محمد است.
یعنی محمدی که حالا آمده و این دفتر را کلا بسته.
گفته دیگه من یک قرانی دادم برید تا اخر دنیا همینو بخونید و ازش همه چیز رو استنباط کنید.
این دقیقا اون باتلاق و مردابی است که به وجود میاد و باعث میشه که مردمان تمام طول عمرشون رو در این مرداب دست و پا بزنند و در نهایت هم درونش غرق بشن چرا که در برابر پیشرفت و پویایی ایستادگی کرده چرا که مانع از این پیشرفت و حرکت به سوی جلو شده.
در صورتی که ما میدونیم برای رسیدن به جهان بهتر ما نیاز به پویایی ها داریم.
ما نیاز به پرسشگری داریم، نیاز به نگاه انتقادی داریم تا در نهایت فردای بهتری رو بسازیم و حالا خود این نگاه ها چه کمونیست و چه لیبرالیسم هم همتای نگاه محمد و نگاه اسلامی همچین باور هایی رو در خودش داره.
یعنی وقتی شما مواجه میشید با کسانی که به نوعی همه دل و دنیا و ایمانشان را در یکی از این دو سر طیف قرار داده اند و ایمان و دنیا و جهان آینده را در لیبرالیسم و کمونیسم تعریف کرده اند.
حالا در برابر همه ی انتقادها و همه پرسش ها می ایستند.
در صورتی که اگر ما میل به فردای بهتر داریم باید بدانیم که این ها یک پله برای رسیدن به فردای بهتر بودند.
با شناخت این مشکلات و معضلات را شناسایی کنیم و به کنار بگذاریم و جایگزین کنیم و با در هم آمیختگی این دو نگاه در هم، در نهایت به یک ساختار تازه ای برای زندگی بهتر جمعی بشویم که درونش هم از آزادی و هم از برابری همه انسان ها و والاتر از آن و بالاتر از اون همه جانداران لذت ببرند و بتوانند زندگی کنند.
در این ویژه برنامه مشخص نقد لیبرالیسم و کمونیسم، من سعی می کنم در باب این دو نگاه صحبت کنم.
دو نگاه قدرتمندی که در جهان وجود داره و جهان رو به نوعی دو قطبی کرده و اصولا این دوقطبی که امروز نه تنها زندگی اقتصادی و زندگی فردی انسان ها که در تمام اشکال زندگی ما هم نقش ها رو سعی میکنیم در باب این دو نگاه صحبت کنیم و در نهایت در انتها این ویژه برنامه به نگاه خودمون برسیم و سعی کنیم در باب نگاه خودمون هم بیشتر صحبت کنیم.
در انتهای برنامه دوست دارم باهاتون مطرح کنم که اگر دوست دارید این صدا شنیده بشه این راه تغییر شکل بگیره.
میتونید آثار من رو با دیگران به اشتراک بگذارید.
منظور از آثار هم خلاصه برنامه ای به نام جان نمیشه.
من پیش از این که بخوام برنامه ای به نام جان رو ضبط و منتشر کنم، آرا، افکار، عقاید و باورهام رو تحت عناوین کتاب هایی به رشته تحریر درآورده اند.
تمامی این عناوین به صورت رایگان در وبسایت جهان آرمانی در اختیار شما دوستان هست.
میتونید با مراجعه به این وبسایت این آثار رو به صورت رایگان دریافت کنید و اگر دوست داشتید این صدای تغییر شکل بگیره اون رو با دیگران هم به اشتراک بگذارید.
ممنون که همراهم بودید.
من نیما شهسواری و این برنامه بنام جان بود.
در پناه آزادی.
قسمت 2
سلام دوستان من نیما شهسواری و این برنامه به نام جان هست با شماست.
این قسمت دوم از ویژه برنامه نقد لیبرالیسم و کمونیسم هست و ما قراره تو این قسمت در باب آزادی و برابری صحبت کنیم.
ممنون که همراه من هستید.
خب دوستان تو این ویژه برنامه مشخص که ما در باب لیبرالیسم و کمونیسم صحبت میکنیم میرسیم به مبحث اصلی و مهم یعنی آزادی یا برابری.
دو مفهوم مهمی که هر دوی این نگاه ها در بارهاش صحبت دارن و به نوعی ما دربارش صحبت کردیم که هر دو با قربانی کردن دیگری سعی در به کرسی نشاندن معنای خود دارن.
یعنی وقتی ما در باب لیبرالیسم صحبت میکنیم تا آزادی رو میدان دار و در برابرش برابری رو به قربانگاه ببرن، دقیقا بر عکس همین نگاه در کمونیسم وجود داره.
یعنی کمونیستی که حالا قرار هست برابری رو میدان دار کنه و آزادی رو به قربانگاه ببره.
با هزینه کردن یکی از این دو معنا، معنای دیگری رو صاحب و مالک جهان خود بکنه.
اینکه تا چه اندازه تونسته هر کدوم از این معانی رو میدان دار بکنه موضوع مهمی در این قسمت مشخص نیست.
حالا در قسمت های آتی سعی میکنیم در باب لطماتی که هر کدوم از این دو نگاه بوجود آورده اند صحبت بکنیم که در اونجا بیشتر درباره اش صحبت میکنیم.
اما در این قسمت مشخص ما سعی میکنیم در باب همین مساله آزادی فردی و منافع جمعی و اصولا مساله مهم آزادی و برابری صحبت بکنیم.
موضوعی که اصولا این ویژه برنامه هم به خاطر اون بوجود اومده یعنی ویژه برنامه لیبرالیسم و کمونیسم در راستای ادغام دو معنای آزادی و برابری است.
اون چیزی که من بارها دربارش صحبت کردم اصولا آزادی بدون برابری معنایی نخواهد داشت.
تمام صحبت ما هم در این ویژه برنامه پیرامون همین مفهوم مشخص است که ما باید بدانیم که آزادی بدون برابری معنایی نخواهد داشت.
تمام آزادی یعنی بر اصول آزادی و برابری دو معنای به هم گره خورده هستند چراکه ما آزادی بدون برابری نمیتوانیم معنا بکنیم.
یعنی هرجایی که آزادی به تنهایی بخواهد میدان دار بشود.
ما داریم صحبت قدرت میکنیم.
کسی که قدرت بیشتری دارد، کسی که میتواند از ضعف دیگران استفاده بیشتری ببرد، قاعدتا آزاد خواهد بود.
آزادیای که به مفهوم اسارت دیگران هست به هزینه اسارت دیگران به وجود می آید.
یعنی وقتی شما به جهان پیرامونی خودتان نگاه میکنید، اگر حذف آزادی را داشته باشید و بخواهید آزادی را بلا قید و شرط تصور بکنید، آن کسی که قدرت بیشتری دارد به قیمت آزار رساندن به دیگران و از میان بردن آزادی آنها آزاد خواهد بود.
پس وقتی ما درباب آزادی صحبت میکنیم، میدانیم که باید در ابتدا باورمند به برابری باشیم با پیش فرض باورمند بودن به برابری.
اینکه آزادی برای همگان یکسان هست.
حالا بیاییم وارد میدان و تعریف مشخصی در باب آزادی داشته باشیم.
پس قاعدتا این موضوع و این قسمت موضوع مهمی است چرا که پیوند خورده به باورهای ماست و اصولا نقد لیبرالیسم و کمونیسم هم گره خورده به همین مفهوم مشخص است.
خوب اگر بخواهیم در باب این مسئله بیشتر صحبت بکنیم و با مصادیق بیشتری هم جلو ببریم باید برویم و در باب فردگرایی و در باب این نگاهی که در لیبرالیسم تحت عنوان آزادی وجود دارد صحبت بکنیم.
شما وقتی با نگاه لیبرالیسم روبرو میشوید خب گفتیم در اون نقطه مشخص تاریخی و اون نگاه انسان گرایانه ای که در برابر اون نگاه تقدیرگرایانه خداپرستان وجود داشت نقطه کلیدی بود.
یکی از اون پله ها برای رسیدن ما به پیش تر بود.
اما در باب این مسئله من بارها صحبت کردم.
شما اگر قرار باشه با اون فرهنگ ضدیتی که ما دربارش صحبت کردیم یعنی وقتی انسان یک نیروی متخاصم در برابر داره که ازش اتفاقا احساس نفرت میکنه و حالا قدرت و توان ایستادگی در برابر اون رو نداره، در نهایت بعد از گذر از اون با فرهنگ ضدیت سعی میکنه هر چیزی که اون گفته رو در برابرش عمل کنه، فرهنگ ضدیت رو میداندار بکنه و هر چیزی که اون میگه رو دروغ بپندارد.
راست و دروغ تصویر چیزی که ما مثلا امروز در ایران و جمهوری اسلامی میبینیم کسانی که مخالفت با جمهوری اسلامی دارند، گاها هر چیزی که جمهوری اسلامی بگه رو برعکس تعبیر به حقیقت و درستی میکنند.
هر حرف اونها رو مترادف با زشتی و پلیدی میدونند.
گاها حرفشون درست هست اما مواجه میشیم با موضوعاتی که انگار دارند اشتباهن.
حالا وقتی روبرو میشیم با اون نگاه اومانیستی و انسان گرایانه هم داستان به همین شکل هست.
اون مشیت الهی، اون مشروعیت آسمانی، اون نگاه الهی، در این اون نگاه معنوی که ما میشناختیم، حالا وقتی میاد در فرهنگ انسان گرایی قرار میگیره انگار فقط و فقط در پی تغییر جایگاه هست.
انگار اون خدای بر تخت عزل میشه تا بجاش انسان به کرسی بنشیند.
فارغ از تمام مفاهیمی که ما پیرامون آزادی و برابری جان ها داریم و بارها هم بهش اشاره کردیم و بخوایم در باب این برابری میان انسان ها و حیوانات و گیاهان و زندگی آزاد برای همۀ اینها صحبت بکنیم.
حتی وقتی وارد این قضیه به دور از این نگاه ها میشیم، می بینیم که این انسانگرایی تعریف و تعبیر شده، گویی که همون فرهنگ ضدیت با فرهنگ خدایی است.
من در باب آتئیست هم این صحبت رو کردم گفتم کسانی که خودرا ضد خدا میدونن بیخدا میدونن گاها خود رو به جای خدا نشوندن یا باورهای خود رو یا اون کسی که به آن باورمند هستن رو به جای خدا نشاندند.
در این نگاه انسان گرایانه هم داستان به همین شکل است.
گویی که آن نگاه معنوی و آسمانی برداشته شده و خدا تاج و تخت را داده تا انسان به سر بگذارد و در بالا بنشیند.
این یکی از آن نقاطی است که ما وقتی در باب لیبرالیسم و در باب فردگرایی صحبت می کنیم به آن نقطه می رسیم.
حالا فردی که مبدل به همه چیز جهان میشه، همه چیز گویی که برای او هست.
خب در اون نقطه ابتدایی نقطه روشنی بوده.
پله ای برای ترقی بوده تا ما از زیر استبداد و خودکامگی خدا و فرهنگ الهی دور بشیم.
اما با برگرفتن اون فرهنگ ضدیت انگار جای ها فقط تغییر کرده.
مانند انقلابی که مثلا ایرانی ها در سال 57 انجام می دن.
خب در اون نقطه ابتدایی کسانی که زیر یوغ و استبداد نظام پادشاهی پهلوی بودند خیلی خوشحال بودند.
شادمان بودند اما بعد از گذر زمان کوتاهی فهمیدند که شرایط همون هست.
حتی چه بسا بدتر و وحشتناک تر چرا که فقط تاج سر جاش هست.
سر در میان تاج رو تغییر دادن.
محمدرضاشاه پهلوی رفت.
به جاش خمینی قرار گرفت.
تاج سر جاش هست.
مقام و جایگاه قدرت تمام ساختارها و حتی چه بسا بدتر.
و حالا سر بریدن یک سر تازه به جاش گذاشتن و مشکل کماکان سر جاش هست.
وقتی در باب لیبرالیسم هم صحبت میکنیم و میرسیم به اون نگاه انسان گرایانه، انگار داستان به همین شکل هست.
سر خدا برداشته شد و سر انسان به جاش قرار گرفته و این فردگرایی در امتداد این نگاه آلوده هست که مدام تکرار میشه، ادامه پیدا میکنه و دیگه از فردگرایی و آزادی فردی میرسه به مرز دیگران میرسه برای آزار دادن به دیگران وارد میدان میشه تا آزادی دیگران رو از میان ببره.
یعنی شما وقتی در باب آزادی ها صحبت میکنید، حالا وقتی لیبرالیسم داره در باب آزادی فردی صحبت میکنه، در باب بازار آزاد صحبت میکنه، دیگه صحبتش در باب آزادی یک فرد نیست.
آزادی فردی او به قیمت از میان بردن آزادی دیگران.
یعنی شما امروز وقتی نگاه میکنید یک سرمایه داری که نشسته و توی کارخونه ای رو مثلا برای خودش زده، حالا داره به واسطه سرمایه اش از کار این کارگران بیشمار مثل زالو میخوره.
حالا تعبیر میشه به آزادی های فردی.
وقتی وارد این بازار آزاد میشیم، اگر تعداد زیادی کارگر وجود داشته باشه و کاری نداشته باشن اونها میتونن بی جیره و مواجب با دستمزد بسیار اندک کار بکنن.
بلافاصله هم تعبیر بر این میشه بله آزادی های فردی وجود داره.
اینها میتونن انتخاب بکنن، انتخاب خودشون هست.
حالا اگر خود اون کارفرما شرایطی را پدید بیاره که کار کم بشه و کارگر زیادی وجود داشته باشه موضوع به چه شکل است؟
و قص علی هذا.
میشه تا صبح دربارش صحبت کرد و از این عناوین مثال آورد.
اما این ویژه برنامه و اصولا برنامه ای به نام جهان پیرامون مصادیق نیست.
در باب این معانی صحبت میکنیم.
معانی مشخصی که در نهایت با تغییر دادن جایگاه خدا و انسان و اون انسان گرایی و درنهایت اون فردگرایی، همون جایگاه رو در مبنای از میان بردن آزادی دیگران و اصولا هزینه کردن آزادی دیگران برای آزادی خویشتن ما رو به این نقطه مشخص رسونده.
و در نهایت وقتی شما دارید مرور میکنید این نگاه لیبرالیسم رو می بینید که چگونه آزادی هم مبدل به یک بهانه میشه.
اصلا ساختار تشکیل شده در راستای حفظ آزادی اون جماعت ثروتمند و سرمایه دار هست.
اصولا قرار هست همه هزینه بشن برای آزاد تر زندگی کردن اون ها.
نمونه هاش خیلی بارز و عیان هست دیگه.
شما به کشورهای سرمایه داری وقتی نگاه میکنید این سیل دوپارگی رو میتونید به رویت ببینید که چگونه تفاوت میان این ها از زمین تا آسمان هست.
نمونه هاش در ایران خودمون هم قابل رویت است.
با اینکه گفتیم که جمهوری اسلامی و اصولا نگاه اسلامی یک سردرگمی را در بین لیبرالیسم و کمونیسم و خودش هم نمیدونه چی هست و یک چیز هچل هفتی از این وسط به وجود آورده که از تمام نقاط منفی هر دوی این نگاه ها داره سوءاستفاده میکنه.
یعنی نه آزادی رو به میدان آورده و در برابرش از اون دیکتاتوری و خودکامگی مثل کمونیسم داره استفاده میبره.
از اون سلب مالکیت و میدان دار کرده.
اما مالکیت برای کسانی که اتفاقا به دولت وصل هستند و اون فساد سرشار در نهایت یه بلبشویی رو بوجود آورده و شما باهاش روبرو میشید.
اما این تفاوت ها رو میتونید ببینید.
یعنی وقتی با اون قشر سرمایه دار روبرو میشید به واسطه این فردگرایی و آزادی های فردی است و از میان بردن آزادی دیگران هست که به اسارت یک جماعت چند میلیونی این جماعت هستند که ثروتمند هستند.
در مهد این نگاه های لیبرالیسم و سرمایه داری یعنی کشور آمریکا و کشورهایی از دست امریکا مثل انگلستان و دیگر کشور ها هم شما میتونید این شرایط رو ببینید که چگونه جماعتی قربانی راه این سرمایه داران میشوند.
اصولا همه به عنوان ابزاری تصویر شده در این نگاه آلوده.
پس ما وقتی در باب این فردگرایی و ازادی صحبت میکنیم گویی هیچ معنایی از آزادی در خود نهفته ندارد.
این آزادی انتخابی است برای قدرتمندان.
همان تعریفی که من ارائه دادم و گفتم اگر آزادی و برابری رو از هم جدا کنید، چیزی به نام آزادی وجود نخواهد داشت.
اصولا قدرتمندانی هستند که آزاد خواهند بود.
همتای جمهوری اسلامی که تمام قبیله حاکم آزادترین مردم در تاریخ هستند اما به قیمت و هزینه اسارت هشتاد و پنج میلیون ایرانی، 80 میلیون ایرانی.
تمام این مردمان در اسارت هستند تا آن جماعت آزاد باشند.
پس آزادی آنجا وجود دارد.
با این تعریف مشخص اما اگر قرار بر این باشه که ما آزادی رو درست تعریف کنیم در محور ابتدایی و اون پیشفرض نخستین، ما باید باور به برابری باشه چرا که اونجاست که آزادی معنا پیدا میکنه.
اما در این نگاه سرمایه داری اون فردگرایی در نهایت به مرز دیگران میرسه و دیگران رو لگدمال میکنه.
برای اینکه آزاد باشن از اون سر طیف وقتی به کمونیسم هم نزدیک میشید میبینید که برابری چگونه داره از میان میره و خود برابری رو هم حتی از میان میبره.
با یک تعاریف احمقانه ای که داده میشه.
یعنی از یک سو شما مواجه میشین با برابری ای که انگار داره همسان با یکسانی میشه.
یعنی شما در تعریفی از برابری میدونید که ما وقتی در باب برابری صحبت میکنیم یعنی حقوقی که قرار هست برابری تعریف بشه و اینو همه ما میدونیم که همه با هم یکسان نیستیم.
وقتی من درباب برابری انسانها و آزادی همه جانداران صحبت میکنم میدونم که تمام جانداران با هم برابر نیستند.
یعنی یک درخت، یک انسان و یک حیوان همسان نیستند، یکسان با هم نیستن اما در حقوق.
حقوق اولیه زندگی آزار ندیدن باید یکسان باشند.
باید یکسان انگاشته بشن اما گاها اینقدر این معنای برابری رو بی ارزش میکنه.
همون نگاه کمونیستی که انگار از حیز انتفاع درمیاد دیگه مبدل به جوک و طنز و بذله میشه.
دیگه اون معنای حقیقی خودشو نداره.
برابری رو همسان با یک نگاه یکسان احمقانه تصور میکنن که میتونه تمام خلاقیت هارو از بین ببره.
یکی از بزرگ ترین نقد هایی که نسبت به کمونیسم و این نگاه های کمونیستی هست چیست؟
اینکه انسان و نبوغش به واسطه شرایط آزاد است که شکل میگیرد.
بله، وقتی که شما قرار بر این داشته باشید که برابری رو تا این حد فاجعه بار و مبتذل تعریف کنید و در نهایت به یک یکسانی برسید، خب میتونه اینگونه هم این مفاهیم، این مفهوم بزرگ برابری هم از میان بره.
اما تنها و تنها هم موضوع فقط همین نیست.
فارغ از این برابری و دریده شدن برابری با یک مفهوم به اسم یکسانی شما در دل این نگاه کمونیستی مواجه میشوید با این اقتدارگرایی.
یعنی از یک سو در فردگرایی لیبرالیسم شما دارید در باب از بین بردن آزادی های دیگران و وارد مرز دیگران میشوید اما از اون سر طیف وقتی نزدیک به نگاه های کمونیستی میشید حالا قضیه فرق میکنه.
حالا یک دولت اقتدارگرایی است که به واسطه همین اقتداری که داره، به واسطه این خودکامگی ای که داره حالا میتونه هزاران هزار فساد به وجود بیاره.
حالا نه تنها برابری رو با اون مفهوم یکسانی که حتی برابری حقیقی رو هم لگدمال بکنه.
چرا که اصولا ما میدونیم ما انسان رو می شناسیم.
ما میدونیم که انسان ها میل به خودخواهی دارند، برای خودشون، برای بقای خودشون تلاش میکنن.
پس ما باید ساختارهایی رو فراهم کنیم که در برابر این بی بند و باری ها ایستادگی بکنیم.
در برابر این فساد بتونیم ایستادگی بکنیم.
وقتی در باب قدرت صحبت میکنیم، در باب تخصیص قدرت صحبت میکنیم، در باب تقسیم قدرت صحبت میکنیم.
تمام مبنای فکری ما همین است که در برابر این فسادهایی که قاعدتا میتواند وجود داشته باشد و اجتناب ناپذیر است، در ذات انسان هست.
ما بتوانیم در برابر این ها سد ها و رفتار ها و رفتارهای کارآمدی به وجود بیاوریم.
وقتی در باب سیستم نظارتی صحبت میکنیم، موضوع همین نظارت بر این آلودگیها هست.
ما در باب نابودی برابری در لیبرالیسم صحبت میکنیم.
خب وقتی شما روبرو میشوید با این نگاه سرمایه داری میبینید که برابری برایش ذره ای ارزش ندارد.
حاضره همه چیز رو فدای اون رسیدن به پیشرفت بکنه.
یکی از اون عمده نگاه های آلوده ای که در سرمایه داری وجود داره همین ابزار سازی هاست.
باز در این نگاه هم اینها همسان هستند.
یعنی هم کمونیست، هم لیبرالیسم هر دو داره انسان رو در نهایت مبدل به یک ابزار میکند.
هر دوی اینها میخوان از انسان ها برای اون پیشرفت غایی که اصلا مشخص نیست کجا هست، به کدوم نقطه قراره برسن برسونن.
این حرص و ولع و آزی که وجود داره، این رقابت دیوانه واری که مثلا در همون دوران جنگ سرد وجود داشت، از تمام این مردم در نهایت بردگانی به وجود آورد برای رسیدن به امیال یک عده احمق.
یه عده احمقی که احساس میکردن دنیا و پیشرفت رو در یک سری از مسایل مشخص میدیدن حالا هر کدوم این جماعت رو به نوعی برده خود کردن.
این زندگی برده وار در هر دوی این نگاه ها به چشم میخوره.
از یک سو با اون بازار آزاد و اون تعاریف و حالا کارگری که مبدل به یک ابزار شده و حالا باید مدام در پی ساختن باشه.
اصولا این بازار آزاد و این نگاهی که منفعت طلب هست و سود طلب هست در نهایت ناخوداگاه انسان ها رو مبدل به ابزار میکنه.
از اون سر طیف هم اون نگاه احمقانه ای که در دل کمونیست ها وجود داشته کار رو مقدس شمردند و در نهایت با اون شعارهایی که همه دربارش شنیدیم.
شعارهایی که می دادند و اون نوع نگاهی که تزریق می کردند و به نقطه ای رسیدند که حالا.
مردم مبدل به بردگانی شدند برای اینکه این عوامل رو به پیش ببرند و در نهایت به پیشرفتی که هیچ.
نقطه مشخصی هم نداشت برسند.
زندگی رو فدای اون تصویر برابری در دل لیبرالیسم از میان میرود.
اما در عین حال در کمونیسم هم از میان میره.
در کمونیسم هم با فساد از میان میره، با بی معنا کردن مفهوم برابری از بین میره، با خودکامگی و استبداد از بین میره، با این زندگی یکسان و ماشینی از بین میره، با این برده ساختن ها از بین میره.
از اون سر در دل نگاه های سرمایه داری هم به همین شکل هست.
جماعتی برده وار برای اون سرمایه دار باید کار بکنند.
باید اون اوامر رو به پیش ببرند.
حالا این میدان منفعت خواهی که در اینجا وجود داره هم قاعدتا هر روز کارگران تازهای را پدید میاره.
کارگران روزمزدی رو به وجود میاره.
کارگران از کشور های دیگه رو به وجود میاره و اینها هیچ چهارچوب مشخصی رو هم براش قائل نیستن.
همه چیز رو در همون فردگرایی و منفعت فردی تصور میکنن.
همه چیز رو در اون آز و حرص و پیشرفتی که اصلا مشخص نیست به کجا هم تعریف میکنن و هر دو هم به همین شکل هست.
از این سو شما مواجه میشید با دولتی که معلوم نیست حافظ آزادی و ابزار سرکوب هست.
شما در نگاه به این دولت ها هم همین مفاهیم رو میبینید.
یعنی از یک سو وقتی به دولت های کاپیتالیستی رو به رو میشید میبینید که چگونه ابزار رو فراهم کردن برای اون پیشرفتی که خودشون مد نظر دارن.
در تمامی این دولت های سرمایه داری که امروز هم باهاش مواجه میشید همین شکلی هست.
یعنی اگر چیزی تحت عنوان مالیات وجود داره اتفاقا از اون قشری گرفته میشه که بیشترین کارو میکنن و کمترین سود رو میبرن.
حالا اون جماعتی که سرمایه بالایی دارن و بیشتر ثروت اون کشور رو هم از آن خود کردن اتفاقا مالیاتی هم نمیدن.
اتفاقا بدون مالیات قرار است در راستای رسیدن به پیشرفت بیشتر رو برده خودشون بکنند.
چون اصلا مشخص نیست این دایره رقابت در کجاست.
حتی ذره ای ارزش برای زندگی و زیستن به انسانها داده نمیشه.
کل هدف رسیدن به یک فردای نامشخص و رسیدن به پیشرفت و اعتلا است.
یک حرص و آز بی انتهایی که راه به جایی نمیبره.
از اون سمت هم شما مواجه میشید با یک دولت تا دندان مسلح که همه چیز رو از میان میبره برای اینکه در اختیار خودش بگیره.
یعنی شما با حکومت های کمونیستی وقتی روبرو میشید میبینید که تا چه اندازه مستبد هستند، تا چه اندازه حرف خودشون رو به پیش میبرند.
و من بارها در باره اش صحبت کردم.
این قدرت افسار گسیخته وقتی در اختیار هر گروه و طیف انسانی قرار بگیره ثمره مشخصی داره.
ثمره مشخص از میان بردن آزادی هاست.
نابود کردن برابری است و والاتر از تمام این ها فساد بی حد و حصری است که ما همواره در طول تاریخ شاهدش بودیم چرا که انسان اصولا به ذات همینگونه هم هست.
پس حالا شما مواجه میشوید با دولتی که حالا یک ابزار سرکوب هست.
وقتی در باب آزادی بیان در این دو نگاه صحبت میکنیم، در گذر زمان مواجه میشویم.
خب این نگاه پلیسی و سرکوب گرایانه ای که در نگاه کمونیستی وجود دارد که ثمره اش مشخص است.
یعنی شما وقتی در طول تاریخ مد نظر قرار بدید تمام این دولت های کمونیستی رو مواجه میشید با این دولت های پلیسی که تشکیل شدند از شوروی.
در نظر بگیرید از چین در نظر بگیرید مخالفان رو چگونه قلع و قمع کردند و چه تبعات تاریخیای رو به وجود آوردند.
حالا در قسمت های آتی بیشتر سعی میکنیم در باب این عناوین صحبت بکنیم.
اما اشارت در این مفهوم هم به همین شکل قابل رویت هست.
یعنی شما وقتی مواجه میشید با این نگاه کمونیستی میبینید که چگونه دولت به وجود اومده، تنها و تنها ابزاری است برای سرکوب، ابزاری است برای از میان بردن آزادی بیان رو هم قاعدتا لگدمال خواهد کرد.
از اون سر طیف در جامعه های سرمایه داری هم داستان به همین شکل است.
شما با دولت هایی مواجه می شوید که باز مبنای اصلی به وجود آمدنشان هم موضوع سرمایه است.
یعنی شما یک نگاه مثلا به حکومت هایی مثل حکومت آمریکا بکنید.
اصولا انتخابات ریاست جمهوری آنجا را ثروت بیشتر برنده می شود.
اصولا ورود به مجلس سنا را کسی می برد که ثروت بیشتری دارد.
اصولا این جامعه تشکیل شده در سیاست کسانی هستند که جزء بزرگ ترین سرمایه داران آن کشور به حساب می آیند.
شما دارید می بینید که مبنای اصلی دولت به وجود آمده هم بر پایه سرمایه داری است.
منافع را هم سرمایه داران برای سرمایه داران حفظ خواهند کرد.
یعنی شما وقتی مثلا به یک مفهوم مواجه می شوید مثل حمل اسلحه در آمریکا، خوب می دانید که این قدرت سرمایه داری است که اجازه نمیده یه همچین موضوعی حل بشه.
و شما انگار یک عده بربر روبرو هستید که مگه ممکنه؟
شما باید در باب دنیایی صحبت بکنید که حتی نیروی امنیتیش هم سلاح نداشته باشه چه برسه به اینکه مردم سلاح های اتومات و سلاح های کشتار جمعی در اختیار داشته باشن.
تا چند روز دیگه فکر کنم بمب هم تو خونه هاشون نگه دارن.
خب شما دارید میبینید که چگونه نقش سرمایه وارد این میدان میشه و همه چیز رو در اختیار میگیره.
یعنی ثروت هست اونجا صحبت اصلی رو میکنه.
آزادی فردی هم برای کسی است که ثروت بیشتری داره.
حکومت هم در راستای کسب و انتخاب کسی است که ثروت بیشتری داره.
تمام ساختارهای سیاسی بر همین مبنا شکل گرفت.
از اون سمت هم ما با دولتی روبه رو هستیم در دولت های کومونیستی که با ابزار سرکوب با این اختناقی که بوجود میارن، با به دست گرفتن تمام قدرت و این سیستم استبدادی که پدید آوردن تمام آزادی ها رو از میان خواهند بود، در دل حکومت های سرمایه داری هم داستان به همین شکل هست.
آزادی بیان هم در این کشور ها معنایی نداره.
اصولا همه چیز در اختیار سرمایه و ثروت است.
یعنی شما وقتی با همین جوامع سرمایه داری روبه رو می شوید شاید آزادی بیان به شکلی که ما بتوانیم در موردش صحبت بکنیم وجود داشته باشد اما برای وارد شدن و ورود به این آزادی بیان هم باز شما نیاز به سرمایه دارید.
یعنی مثلا شما اگر فیلم ساز باشید و بخواهید در یک کشوری مثل امریکا فیلم بسازید نیاز به چه دارید؟
نیاز به سرمایه دارید؟ ثروت دارید؟
اگر قرار باشد یک تلوزیون داشته باشید تا صحبت بکنید نیاز به سرمایه داری یعنی همه دالان های آزادی هم بر می گردد دوباره به ثروت.
دوباره به سرمایه.
پس باز شما شاهد این هستید که همه چیز داره قربانی راه همان ثروت اندوزی میشه و اون نگاه آزمندانه میشه.
شما وقتی در باب حق مالکیت صحبت میکنید حالا این حق مالکیت یک ابزاریست برای آزادی، ابزاری است برای سلطه.
کسی که مالکیت بیشتری داشته باشد، سلطه گری بیشتری هم خواهد داشت.
رییس جمهور اون کشور هم میتونه بشه.
وارد مجلس سنا هم میتونه بشه وارد این ارکان سیاسی میتونه بشه و اصولا سرمایه و همین حق مالکیت هست که در نهایت همه چیز رو تصویر میکنه.
شما وقتی به این دولت های سرمایه داری نگاه میکنید میتونید به راحتی رد پای سرمایه و ثروت و اصولا قدرتی که به واسطه ثروت بوجود میاد رو ببینید.
این موضوع قابل انکار نیست و همواره هم قابل رویت هست.
از اون سمت هم تمام آزادی قربانی خواهد شد.
در حکومت کمونیستی که همه قدرت رو در اختیار گرفته و مستبدانه قرار هست که پادشاهی و امپراتوری بر دیگران بکنه.
موضوع مهم و اساسی همواره در دل مفهوم لیبرالیسم و کمونیسم، آزادی بدون برابری یا برابری بدون آزادی است.
هر دوی این حکومت ها فرای اینکه خود مفهوم آزادی در لیبرالیسم هم لکه دار و بی معنا میشه، با اون تعریف مشخصی که من نسبت به آزادی دارند و اصولا آزادی واقعی هم همین است.
می دانیم که خود آن مفهوم را هم لگدمال می کنند.
اما فارغ از آن، قرار بر این دارند تا با قربانی کردن مفهوم در برابر یعنی برابری را به قربانگاه برده اند.
حالا این نیمچه آزادی که مفهومی از آزادی ندارد را به جماعت بدهند و بخورانند در حقیقت.
چرا که ما در باب آزادی صحبت کرده ایم.
قاعدتا وقتی شما دارید درباب آزادی صحبت می کنید، نمی توانید این آزادی را به دور از مفهوم برابری تصور کنید چرا که با از بین بردن برابری دیگر چیزی از آزادی به میدان نمی ماند.
به همین شکل هست که وقتی در باب حکومتهای سرمایه داری صحبت می کنیم هم آزادی ست.
اینجا لگدمال شده و از آن معنایی نمانده و هم اصولا قرار بر این هست که برابری را به قربانگاه ببرند تا آزادی وجود داشته باشد.
یعنی شما می دانید که به صراحت در باب این صحبت می کنند که اگر ما یک نیاز به پیشرفت داریم، این نیاز به حرص و ولع و آبی که در وجودمون هست.
برای اینکه در این رقابت جانفرسا نفر اول باشیم و کشور اول باشیم و به بهترین جایگاه ها برسیم باید برابری از میان بره چراکه ما نیاز داریم تا باج بدیم، مردمی باشن، فکر کنن کار جدید بوجود بیارن، حالا اینها ثروت بیشتری هم داشته باشن و یه عده هم قربانی باشن.
برابری در میان نباشه.
حالا دارن خودشون هم این رو اذعان میکنن.
یا در برابر این نگاه وقتی در باب کمونیسم صحبت میکنیم داستان به همین شکل هست.
حالا اینها میان میگن بله برای اینکه ما بخواییم برابری داشته باشیم باید آزادی رو از میان ببریم.
برای داشتن امنیت باید آزادی سلاخی بشه.
حالا میان دولت پلیسی تشکیل میدن و همه قدرت رو برای خودشون میگیرن.
با اقتدار به پیش میرن و این خودکامگی را به پیش میبرن تا برابری رو به وجود بیارن.
اما برابری ای رو هم که بوجود آوردن ارزش و معنایی نداره چراکه این برابری به نوعی یک شکل ازبین رفته برابری است، یک تصویر مخدوش از یکسانی است، اون هم یک ثانیه ای که گاها به واسطه اون فساد سرشار و اون قدرت در نوک هرم میتونه به جماعتی داده بشه.
میتونه هم نشه بسته به فرمان و امر اون قدرت یکتا هست.
همتای تمام مفاهیمی که ما در باب معنای خدا هم داشتیم.
ما وقتی داریم در باب رسیدن به فردای روشن صحبت میکنیم، مهم اصل و موضوع اصلی ما این هست که بتونیم ساختار هارو تغییر بدیم تا اشخاص میداندار نباشن تا فرد در نوک هرم موضوعی رو بوجود نیاره.
باید سیستمی ساخته بشه که این سیستم بتونه خودش حرکت کنه.
حالا با انتخاب چندین نفر با تفکر جمعی و در کنار هم بود.
پس قاعدتا وقتی در باب آزادی و برابری صحبت میکنیم میدونیم که چه حکومت های لیبرالیستی و چه حکومت های کمونیستی هر دوی اینها در وهله اول معنایی رو که بهش باور دارند رو از حیطه معنا بی اثر میکنند.
اگر به آزادی باور دارند در نقطه ابتدایی آزادی رو بی ارزش می کنند؟
اگر به برابری باور دارند، برابری را لگدمال می کنند و فرای آن.
حالا اگر وارد چرخه ای برای به کرسی نشاندن این مفهوم می شوند، با قربانی کردن معنای در برابر این کار را انجام می دهند و تمامی معنا را هم از میان می برند.
کل صحبت پیرامون لیبرالیسم و کمونیسم هم در همین معناست.
معنایی که ما باید بیشتر بهش نزدیک بشویم.
بدانیم که آزادی و برابری همسان با هم هستند، غیر قابل جدا شدن از هم هستند.
دو وسیله ای اند که اگر از هم جداشون کنید اون کسی که تنها می مونه هم بی معناست.
این دو با هم و در کنار هم معنا میشن و ما باید به این معنا در کنار همه این ها برسیم که آزادی یعنی آزار نرساندن به دیگران.
دیگرانی که همه جان های جهان رو تشکیل میدن.
انسان، حیوان و گیاه و این مفهومی است که آزادی و برابری رو در هم پیوند میده و حال دریچه ای باز هست به دور از آزار رساندن به دیگران.
هر چیزی که هر کسی می میخواد رو میتونه تعبیر به آزاد کنه اما به دور از این معنا.
ما معنایی برای آزادی نمی توانیم متصور باشیم و همینگونه است که حکومت های سرمایه داری و کمونیستی در طول تاریخ هر دوی این معانی رو از حیطه انتفاع تهی کردند.
در این انتهای برنامه دوست دارم باهاتون مطرح کنم که اگر دوست دارید این صدا شنیده بشه این راه تغییر شکل بگیره میتونید آثار من رو با دیگران به اشتراک بگذارید.
منظور از آثار هم خلاصه برنامه ای به نام جان نمیشه.
من پیش از اینکه بخوام برنامه ای به نام جان رو ضبط و منتشر کنم، آرا و افکار و عقاید ام رو تحت عناوین کتاب هایی به رشته تحریر درآوردم.
تمامی این عناوین به صورت رایگان در وبسایت جهان آرمانی در اختیار شما دوستان هست.
میتونید با مراجعه به این وبسایت ناسا رو به صورت رایگان دریافت کنید و اگر دوست داشتید این صدای تغییر شکل بگیره و اون رو با دیگران هم به اشتراک بگذارید.
ممنون که همراه من بودید.
من نیما شهسواری و این برنامه بنام جان بود.
در پناه آزادی.
قسمت 3
سلام دوستان من نیما شهسواری و این برنامه به نام جان است.
با شما هستم.
این قسمت سوم از ویژه برنامه نقد لیبرالیسم و کمونیسم هست و ما قراره توی این قسمت در باب معایب لیبرالیسم صحبت بکنیم.
ممنون که همراه من هستید.
خب دوستان توی این ویژه برنامه مشخص ما سعی کردیم که در باب نقد لیبرالیسم و کمونیسم صحبت بکنیم و در این قسمت مشخص هم قرار هست که در باب لطمات تاریخی و معایبی که لیبرالیسم داشته موجز و مختصر تا جایی که میتونیم در باب تیتر ها و عناوین صحبت بکنیم.
خب قاعدتا ویژه برنامه هایی به نام جان و اصولا برنامه ای به نام جان بر مبنای مفاهیم هست و ما خیلی نزدیک به مصادیق نمیشیم.
این قسمت هم خارج از این عرف همیشگی برنامه ما نخواهد بود.
اما در این قسمت سعی میکنیم بیشتر بپردازیم به خود لیبرالیسم و معایب و لطمات تاریخی که زده و در قسمت آتی هم سعی میکنیم همین مبنا رو در باب کمونیسم داشته باشیم و کم کم به اون جمع بندی کلی پیرامون این مسئله مشخص برسیم و نگاه خودمون رو هم به صورت موجز بیان کنیم.
وقتی ما در باب لیبرالیسم صحبت میکنیم خب میدونیم گفتیم قاعدتا نکات مثبتی داره.
وقتی ما داریم در باب این نکات منفی درونش صحبت میکنیم به مفهوم رد تمام خوبی هایی که در خود داره نیست.
خب قاعدتا گفتیم در اون نقطه ابتدایی شکل گیری و چرایی شکل گیری ایده لیبرالیسم خب ما میدونیم که یک پلکانی بود برای بالاتر اومدن، برای پیشرفت کردن.
خب قاعدتا از اون دورانی که ما پیش از لیبرالیسم خوندیم میدونیم که در اون دوران، دوران قدرت بلامنازع دین باوران بوده، قدرت در اختیار اون ها بوده و این نگاه معنوی بوده که همه اختیار رو در بر گرفته بوده.
این تار و مار کردن زندگی جمعی انسان ها بوده که اون زمان میداندار بوده و خودکامگی و استبداد بوده که میداندار بوده.
خب قاعدتا لیبرالیسم یک پله ای بوده برای گذر ما.
این انسانگرایی و گذر کردن از اون نگاه استبدادی خداوندی یک پلکانی بوده با تمام معایب درون خودش.
برای اینکه ما از اون دوران اسفناک دور بشیم.
خب ما میدونیم که این نگاه لیبرالیستی و اصولا نگاه آزادی خواهانه ای که در دل خود داشته، حال با تمام کمی ها و کاستی ها، با تمام از میان بردن مفهوم آزادی اما باز هم پله ای بوده برای رسیدن به نقطه بهتر و روشن تری برای فردا.
اما باید که با نگاه منتقدانه و پرسشگر بهش نگاه بشه، نقاط ضعف گفته بشه و ما پیش به سوی جهان بهتری حرکت بکنیم.
پس اصولا نوع نگاه که ما مطرح میکنیم و نقد هایی که در این قسمت ها انجام میدیم در نفی کلی این نگاه نیست.
قاعدتا چه لیبرالیسم، چه کمونیست و چه هر نگاهی در تاریخ انسانی نقاط قوتی هم داشته، قاعدتا در مبنای رسیدن به فردای بهتری به وجود آمده و همچنین آرزو و میلی در خود داشته.
حال اینکه چقدر نکات مثبت داشته قابل صحبت کردن است.
اما قاعدتا وقتی در باب لیبرالیسم و این لطمات تاریخی و معایب صحبت میکنیم یکی از نکات اصلی و کلیدی آزادی برای چه کسانی است؟
یکی از بزرگترین شعارهای مداومی که در باب لیبرالیسم داده می شود، مفهوم آزادی است.
خب گفتیم آزادی مطرحشده در دل لیبرالیسم معنای درستی ندارد چراکه این آزادی به دور از برابری معنا میشود.
گویی که یک معنایی متضاد یا متناقض یا جدا و مجزا از مفهوم برابری است.
در صورتی که ما میدانیم آزادی و برابری در پیوند با هم معنا پیدا میکنند.
چرا که اگر ما قرار نباشد به برابری اعتقاد داشته باشیم و با پیشفرض فرض نداشتن برابری وارد جریان و این دالان ازادی بشویم ازادی دیگر معنایی نخواهد داشت.
یعنی ما باید ابتدائا ابتدا به ساکن باور داشته باشیم که برابر هستند.
حال در یک نگاه گسترده مثل نگاه ما برابری همه جان ها چه انسان چه حیوان و گیاه.
اما در همان نگاه امروزی و تا نقطه ای که انسان ها به پیش رفتن در اون نقطه ابتدایی باید به برابری انسان ها حداقل معترف باشند.
بعد از در نظر گرفتن این برابری است که حالا میتوانند وارد مفهوم آزادی بشن چراکه هر تعریفی فرای در نظر داشتن این برابری اگر ارائه بشه اصولا دیگه معنا و همپوشانی با ازادی نخواهد داشت.
چرا که اونجا هر کسی که قدرت بیشتری داشته باشه میدان دار خواهد شد و عینا وقتی شما نزدیک به مفاهیم تاریخی لیبرالیسم هم میشید قضیه به همین شکل است.
آزادی که این ها دارن بهش تاکید میکنن..
اتفاقا موضوع آزادی نیست چرا که به برابری اعتقادی ندارند چرا که حالا میدان دار کسی است که قدرت بیشتری داشته باشد.
قدرت در این نگاه مشخص و تعریف شده به سرمایه و ثروت.
خب قاعدتا کسی که ثروت بیشتری داشته باشد، آزادی بیشتری هم خواهد داشت.
پس این سئوال کلیدی در باب لطمات و معایب لیبرالیسم همان آزادی برای چه کسانی است؟
حالا در دل این تعریف مشخص، در دل این پرسش مجزا حالا شما مواجه می شوید با یک تاریخ پر از زشتی ها، پر از کجی ها.
شما مواجه می شوید با تبعیض نژادی که در دل این نظام های سرمایه داری وجود داشت وجود دارد.
تبعیض نژادی که بر مبنای نژاد، صورت تبعیض جنسیتی که میتونه وجود داشته باشه.
شما وقتی مواجه میشید با برده داری میدونید که یکی از ارکان اصلی نظام های سرمایه داری بوده، همواره بوده، در طول تاریخ بوده.
اصولا بزرگترین مبارزه ها را برای نگاهداشت این برده داری و این نگاه آلوده داشته اند.
چرا که اصولا تعبیر و تفسیر آنها از دنیا همواره همین گونه بوده.
آزادی فردی که تعریف میشود اما نه برای همه.
آزادی که تعریف میشود اما نه برای هر کس، نه برای زنان، نه برای همجنسگرایان، نه برای بردگان سیاه پوستان سرخ پوستان.
قرار است یک مرد سفید پوستی که منتسب به اروپای مشخص است حالا میتواند مهاجر باشد و به آمریکا آمده باشد.
تمام آزادی برای اوست.
حالا دیگران قرار است برده و اسیر و بنده ی او باشند و برای او آزادی بیشتری را کسب کند.
تمام درد ما در باب مسئله آزادی با این نگرش لیبرالیسمی در همین نقطه است.
چرا که اصولا تصویری که اینها ارائه میدهند در راستای آزادی نیست چرا که در آن نقطه ابتدایی به برابری باور ندارن و حالا هر روز هر کسی میتونه با خطکش در دست بیاد و یک جماعتی رو داخل این دایره بکنه یا میتونه ازش خارج کنه و در اختیار اون فرد هست.
امروز آزادی تعریف شده برای شخصی است که سفیدپوست و منتسب به مرد سفیدپوست منتسب به اروپا باشه.
حالا هر کسی از این دایره خارج میمونه رو میندازه بیرون.
فردا اگر قدرتش نرسید، مثلا زنان سفیدپوست رو میاره داخل پسفردا اگر زورش کمتر شد، دو تا از اون سرخپوست ها رو میاره داخل.
و الی آخر.
اما قدرت در نهایت در اختیار اوست و ما با تعریف نداشتن پیرامون برابری میبینیم که چگونه آزادی لگدمال میشه.
پس سوال مهم ما بازهم همین است آزادی برای چه کسی؟
در دل این سوال؟
شما مواجه میشید با پاسخ هایی که در طول تاریخ و این لطماتی که نگاه لیبرالیسم و سرمایه داری به جهان زده، این مدافع نظام برده داری بودند که اونها آرزوی برده داری رو داشتند چرا که اصولا تمام تلاششون در راستای پیشرفتی بوده که این پیشرفت هم به واسطه اون ثروت هم به واسطه کارگر ارزانقیمت شکل میگرفته.
حالا وقتی ما در باب برده صحبت میکنیم برده ها که دیگه قرار نیست اصلا پولی بگیرند قرار هست بیگاری بکنند.
قرار هست تمام ثروت رو در نهایت در اختیار اون جماعت سرمایه دار قرار بدن.
پس حالا شما مواجه میشید با این نگاه آلوده برده وار.
چه در دنیای گذشته و پیش از اینکه ما بخوایم برده داری رو از میان ببریم و چه در جهان امروز، در جهان امروز هم داستان به همین شکل هست.
حالا شاید در جایی دیگه اون قدرت وجود نداشته باشه تا نظام برده داری رو به وجود بیارن.
اما تصویر تشکیل شده در امروز جهان هم داستان رو به همون سمت میبره.
حالا در روزگاران گذشته کسانی بودند که صاحب بردگان بودند.
امروز هم صاحب زمان و کار و زندگی و آینده اونها هستن.
این کارگران بیجیره و مزدی که دارن کار میکنن در بدترین شرایط و شرایطی که اینها برای خودشون تعریف میکنن.
پس در نهایت این آزادی برای جماعتی است وابسته به این نگاه و اون قبیله حاکم است.
حالا میشه باز ما به ازاء هایی براش در جهان هم تصویر کرد.
روزگارانی در آن حکومت های سرمایه داری این قبیله مشخص که همه آزادی برای اونها هست در ایران و جمهوری اسلامی ما هم برای اون قبیله شیعی وابسته به امامت و ولایت و ولایت فقیه و اون طایفه ای که خودشون رو منتسب به اون نگاه آلوده میدونند، تمام آزادی ها برای اونها هست و پاسخ این آزادی برای چه کسانی در نهایت ما رو به نقطه ای از تبعیض نژادی، تبعیض جنسیتی، برده داری و عناوین آلوده ای از این دست میرسونه و حالا شما مواجه میشید در این نظام های سرمایه داری و این لطمات تاریخی و معایبی که باعث این شکل اسفناک و آلوده در جهان شد، فرای اون شما مواجه میشید با استعمار به نام تمدن یعنی ما مواجه میشیم با لیبرالیسمی که در لباس امپریالیسم وارد میدان میشه.
شما در این تاریخ گذشته، در اون دوران شکوفایی و اقتدار و قدرت لیبرالیسم، اگر تاریخ رو مورد کنکاش قرار بدید مواجه میشید که به نوعی لیبرالیسم و امپریالیسم اصولا با هم گره خورده اند.
حالا استعمار و استثمار هست که وارد شده و تمدن اون جامعه غربی رو داره به پیش میبره.
نمونه های بارزش تمام کشورهایی که در اون برهه از تاریخ قدرتی داشتند.
فرانسه رو نگاه بکنید.
استثماری که انجام میدید انگلستان رو نگاه بکنید، اون استثمار بی حد و حصر هلند نگاه بکنید.
پرتقال، اسپانیا و تمام این کشور ها که چگونه به نام تمدن استثمار و استعمار را شروع کردند، چگونه این نگاه لیبرالیستی با همون تعریف مشخص پیرامون آزادی که آزادی رو برای فرد مشخصی تصویر کرده حالا میاد در یک نگاه اجتماعی و در سطح جهانی هم باز با همان تعاریف جلو می رود و خیلی ساده می تواند همه چیز را برای خود بکند.
چرا که اصولا جهان را بر پایه همین حرص و آز تعریف کرده.
حالا جهان تصویر شده در این نهایت حرص و رقابت با آن تصویر مشخص از آزادی برای آن شخص سفیدپوست اروپایی که عینا باید مرد هم باشد، می تواند جماعت در برابر که مثلا در یک کشور آفریقایی باشند را مبدل به برده بکند، مبدل به ابزاری برای به وجود آوردن ثروت بکند، ثروتی که برای همان جماعت آزاد است.
حالا می بینید که چگونه این آزادی لگدمال میشه، بی ارزش میشه، مورد تجاوز قرار میگیره و حالا ما مواجه میشیم با استعمار گرایانی که خود رو به نام تمدن حاکم بر کشور های ضعیف تر میکنند.
با همون نگاه برتری طلبانه و مالکیت طلبانه هست که وارد میدان میشن.
اصولا این میل به مالکیت، میل به برتری طلبی که از همان عناوین خداوندی است در دل این نگاه های اومانیستی و لیبرالیسمی مدام در حال جریان است.
گفتن فرهنگ ضدیت میاندار میشود، جاها را تغییر میدهد، پادشاه ها را عوض میکند، تاج و تخت خداوند سر جایش هست اما انسان سفیدپوست.
مرد می آید جای خدا میشینه، حالا میره خودش رو در اون جایگاه قرار میده.
حالا یک لیبرالیسمی است که در لباس امپریالیسم وارد یک نقطه مشخصی از جهان و تاریخ شده و حالا میاد یک به یک کشور ها رو قلع و قمع میکنه و تمام مردم و مالکیت و ثروت و قدرتی که اونها دارند رو هم برای خود میکنه و ما شاهد این جهان پر استثمار قرون گذشته میشیم که چگونه کشور های بزرگی در جهان مستعمره کشور های دیگری شدند.
نمونه بارزش مثلا هند رو در نظر بگیرید که چگونه مستعمره انگلستان شد.
با همون نگاه با همون تعاریف وارد همین میدان شدند و همه چیز رو برای خودشون کرد.
خارج از این ها شما وقتی در باب نئولیبرالیسم صحبت می کنید و قربانیان بازار آزاد، حالا می توانید ببینید که چگونه جهان را آلوده کرده اند.
یکی از لطمات تاریخی هم دقیقا همین نگاه است.
حالا بازار آزاد مبدل به یک هیولا می شود و یک هیولای چند سری که انگار عده زیادی در برابرش هستند که سجده کنان در برابرش دارند زندگی را به پیش می برند.
شما یک بار به این تصاویر ساخته شده نظر داشته باشید که برای کنترل قیمت چگونه کارهای وحشیانه ای انجام می دهند.
حالا حتی حاضرند که آذوقه و مایحتاج زندگی را، گندم ها و برنج ها را هم آتش بزنند و معدوم کنند و زمین را.
چرا که قیمت مثلا بیاد پایین تر بره بالاتر.
برای دستکاری کردن این غول چند سر بازار آزاد که مبدل به یک خدا شده و جماعتی در برابرش سجده می کنند و حاضرند هر بی اخلاقی و هر فاجعه ای را هم رقم بزنند.
و حالا شما روبرو میشوید با این نگاه وحشتناک که چه به عنوان لیبرالیسم چه به عنوان نئولیبرالیسم قابل رویت هست.
هیچ تفاوتی با هم ندارند.
خیلی نباید درگیر این واژگان شد چرا که در معنای کلی همه اینها دارند یک حرکت را به پیش می برند.
وقتی ما درباب آزادی صحبت می کنیم و می گوییم این آزادی برای چه کسانی است، خودش شروع گر تمام این بحث است که می تواند در اشکال مختلف، یکبار در شکل استعمار، یکبار در شکل امپریالیسم، یکبار در شکل تبعیض نژادی، یکبار در شکل برده داری، یکبار در شکل بازار آزاد و کنترل قیمت وارد میدان شود تا شما برسید به استثمار کشورهای جهان سومی.
تمام این ابرقدرت های جهان که برگرفته از همین نگاه های لیبرالیستی هستند، تمام فکر نهایی شان در راستای این است که بیایند و استثمار بکنند کشورهای جهان سومی.
نمونه های بارزش را هم شما میتوانید در طول تاریخ ببینید.
چگونه وارد این میدان شدند.
چه در آن دورانی که ما تحت عنوان قدرتگیری این نظام های امپریالیستی میشناسیم و چه در دوران فعلی و حاضر، حتی در جهان فعلی هم اینها باز هم وارد این میدان شدند تا بتوانند قدرت بیشتری کسب کنند، ثروت بیشتری کسب کنند و اصولا جهان را اینگونه تصویر و تعبیر میکنند.
در یک رقابت بی پایان و بی انتها در راستای ثروت اندوزی در راستای پیشرفت پیشرفتی که هیچ سنخیتی با زندگی ندارد و اصولا در راستای از میان بردن زندگی هاست، برای بلعیدن زندگی ها به میدان آمده، شما مواجه میشوید که چگونه حاضرند همگان را قربانی این راه بکنند.
در دل این نگاه و این بازار آزاد که مبدل به یک الهه بیپایانی شده و جماعتی آن را میپرستند و باور دارند به فهم بالای این بازار آزاد.
شما مواجه با این بحران های مالی میشوید.
حالا مواجه میشوید که به واسطه نداشتن هیچ گونه نظارتی بر این بازارهای آزاد و میدان دادن به این خدای تازه برآمده از این نگاه های سرمایه داری، حالا بحران هایی هم می تونه شکل بگیره.
دیگه این جماعت حتی باورمند به قدرت استدلال و فکر و انتقاد و اعتقاد خود هم نیستند.
این بازار آزاد رو مبدل به یک خدایی کردن که حالا جماعتی باید بیاد و این رو بپرسته او میاد و میداندار میشه.
هر امری داشته باشه، هر فرمایشی هم که داشته باشه به پیش میبره و جماعتی هم دست و پا بسته در برابرش هستن تا این عوامل رو به پیش ببرن و ما شاهد این بحرانها هم هستیم.
مصادیق بسیار هست و میشه بهش رجوع کرد.
بحران هایی که در سال دو هزار و هشت مثلا در امریکا اتفاق افتاد، بحران هایی که پیش از جنگ های جهانی اتفاق افتاد و عواملی از این دست گفتند ما در باب مصادیق صحبت نمی کنیم.
یک معنای مشخص در برابر ما هست.
وقتی در باب لیبرالیسم صحبت میکنیم یکی از شعارهای اصلی و کلیدی و اصولا بن مایه اصلی وجودیت لیبرالیسم و سرمایه داری پیرامون آزادی است.
اما سوال مهم و مشخص ما این هست که این آزادی برای چه کسی تعریف میشه؟
در امروز جهان ما میتوانیم این را ببینیم.
این آزادی برای فردی تصور میشه که ثروت سرشاری داره.
یعنی شما وقتی میرید به یکی از همون قبله آمال نظام های سرمایه داری مثل مثلا آمریکا، حالا میبینید چه کسی قرار هست که همه آزادی رو داشته باشه؟
اون کسی که ثروت بیشتری داره اگر قرار باشه وارد این ساختار های سیاسی بشه چگونه میتونه بشه با ثروت سرشاری که در اختیار داره اگر این ثروت رو نداشته باشه اصلا نمیتونه وارد این چرخه بشه؟
یعنی یک نمونه ی قابل درک و قابل فهم.
اگر شما قرار باشه وارد این چرخه سیاسی در کشور امریکا بشید باید در ابتدا اون ثروت اندازه مشخصی که در اختیار یک درصد جامعه آمریکایی هست رو داشته باشید تا وارد این چرخه بشید.
پس این خودش داره تقدیس ثروت و جایگاه ثروت رو میکنه.
اصولا این سرمایه داری به مفهوم همون پرستیدن سرمایه و ثروت در نهایت در نهایت این نگاه ما را به این سمت می برد که قرار است تمام قدیس سازی ها در راستای بازار آزاد اتفاق بیفتد، در راستای سرمایه اتفاق بیفتد و اصولا این آزادی ها هم به کام کسی برود که تمام این ثروت را در اختیار دارد.
ما وقتی در باب این مدرنیسم صحبت می کنیم که به نوعی نزدیکی و قرابت با لیبرالیسم دارد و لیبرالیسم به نوعی خود را نماینده آن نشان می دهد، حالا مواجه میشویم با این مدرنیسم اجباری.
یعنی امروزه شما مواجه میشوید با این جماعتی که تحت عنوان لیبرالیسم وارد میدان شده اند.
از این چرخه امپریالیستی مثلا گذر کرده اند و وارد یک استثمار تازه و نوینی شده اند و آن هم ارتقا دادن این مدرنیسم هست.
حالا سعی میکنند کشور های در برابر کشور های جهان سومی را جبرا وارد این میدان بکنند و آنها را اقناع بکنند.
نمونه های بارزش را هم میتوانید ببینید.
اتفاقاتی که مثلا در لیبی میفتد در عراق می افتد در افغانستان می افتد.
ما کاری به این نداریم که این حکومت های وقت اونجا تا چه اندازه شنیع و وقیح و غیر قابل تحمل بوده و هستند.
اما موضوع اصلی باز هم پوشیدن یک لباس تازه ای است برای استثمار کردن دیگران.
شما وقتی به این مدرنیست می رسید به این مدرنیته می رسید.
حالا یک جماعتی با شمشیر انگار ایستاده اند تا این مفاهیم را به زور شمشیر بر سر دیگران بکنند.
حالا یک جماعتی آمده تا به اسارت جماعتی را در زندان بندازه و بگه شما از امروز آزادید.
تصویر در برابر ما اینگونه هست.
یعنی این مدرنیسم اجباری دوباره داره ما رو به جایی میبره که اون امپریالیسم گذشته زنده بشه؟
انگار که امروز دوباره این ها آمده اند با یک مفاهیم تازه تا این را ارائه بدن اما به زور، به زور شمشیر، با شمشیری در دست و در حال بریدن سر یکی از این انسان ها بهشون بگن ما شما رو به بهشت میبریم.
این چیزهایی است که امروز ما میبینیم.
در جمهوری اسلامی هم می بینیم.
این جماعت جمهوری اسلامی هم امروز به زور شمشیر و تفنگ و شکنجه مردم ایران را می خواهد به بهشت ببرد.
و باز هم این قرابت و نزدیکی را شما می توانید ببینید که همه اینها انگار که دارند از یک مسیر نیرو می گیرند، توان می گیرند و تمام توانشان را هم به یک مسیر دارند جریان پیدا می کند.
خارج از این شما مواجه می شوید با خشونت ساختاری ای که در این حکومت های سرمایه داری وجود دارد.
به واسطه تصویری که ارائه داده اند، به واسطه این پیشرفتی که تصویر کردند، به واسطه ساختن یک طایفه قدرتمندی در اختیار.
حالا در ازای آن یک خشونت ساختاری را بوجود آورده اند که ثمرش فقر بوده، بیکاری بوده، بی خانمانی بوده.
خب قاعدتا همه ما شنیده ایم جماعت لیبرالیسم برای اینکه بخواهند بیایند و بر خودشان صحه بگذارند و بگویند که نه، این حکومت های ما بوده که در طول تاریخ جهان را بهتر کرده، بلافاصله می آیند و آمار و ارقامی می دهند که بله این تعداد بیکاری کمتر تر شده، فقر کم تر شده.
کسی مخالف صد در صد این ها نیست که خب قاعدتا پله ای بودن رو به پیشرفت اما در عین حال این هم قابل رویت هست که چگونه خشونت ساختاری داره شکل میگیره.
چه در اعصار گذشته و چه در امروز.
در حال حاضر هم شما دارید می بینید می بینید که چگونه به واسطه ساختار پدید امده این خشونت داره در زندگی عادی مردم هم جریان پیدا می کنه.
این بیکاری و بی خانمانی میدان دار میشه.
خیلی از این حکومت های سرمایه داری که اتفاقا قدرت اصلی جهان و جزو قدرت های اصلی جهان هستند هم می بینید که چگونه نمی تونن از پس این بی خانمانی و فقر و بیکاری در کشور خودشون بر بیاد.
حتی اونهایی که داعیه دار حکومت بر جهان هستن در پی این هستند که این نگاه متفکرانه و متمدنانه خودشون رو به جهان هم صادر بکنند اما هنوز اندر خم یک کوچه اند و با مشکلات ریز و درشت خودشان روبرو هستند.
فقر سرشار، بیکاری، بی خانمانی، جرم و جنایتی که در کشورهاشون وجود داره.
این به مفهوم این نیست که ما کتمان بکنیم تمام پیشرفت هایی که این ها از قبل این به وجود اومده اما وقتی ساختاری در برابر وجود داره که داره این خشونت رو صادر میکنه، اشاعه می کنه، بزرگداشت می کنه، تقدیس میکنه، نمیتونیم کتمانش بکنیم.
یعنی وقتی ما داریم در باب کشوری صحبت میکنیم که خود را اقتصاد اول جهان میدونه، قدرت بزرگ جهان میدونه.
مثال همون آمریکا.
ما نمی تونیم این رو قبول بکنیم که در این کشور مشکلات اقتصادی وجود داشته باشه.
قاعدتا برای اونها حل کردن این موضوع باید ساده باشه.
قابل حل باید باشه و حالا شما میبینید که نه گویی باید یک همچین ساختاری وجود داشته باشه تا در نهایت بتونه کارایی کلی این سیستم به وجود بیاد.
انگار که باید یک همچین چرخ دنده هایی به گردش در بیایند و عده ای در زیر این چرخ ها له بشن تا در نهایت این ساختار به حرکت در بیاید و حالا اینجاست که ما میتوانیم این نقش را هم ببینیم.
شما وقتی نزدیک به مفهوم دموکراسی هم میشوید، حالا دارید میبینید یک تئاتر و نمایشی است از آزادی.
همان طور که صحبت کردیم دربارهاش قدیسه.
این نگاه سرمایه است.
ثروت شخص ثروتمند طایفه حاکم اصولا ثروتمندان هستند.
حالا وارد این چرخه سیاسی شدن نه به مفهوم وارد دنیایی دموکراتیک شدن و این که جماعتی باشند که حق انتخاب داشته باشند نه در نقطه ابتدایی.
کسی که قرار هست انتخاب بشود باید از یک فیلتری گذشته باشد.
اما این فیلتر بر اساس کارایی و فکر و باور و اندیشه و دانش او نیست، بر پایه ثروت است.
این فیلتر در برابر وجود دارد تا اگر آن میزان از ثروت را داشته باشد وارد بشود.
حالا چه کسی میتواند بعد از این که وارد این چرخه شد انتخاب بشه؟
اون کسی که ثروت بیشتری برای تبلیغ بیشتر داره؟
باز شما دارید این ساختار رو میبینید گوییم دمکراسی دیگر دمکراسی نیست.
قضیه فقط و فقط یک تئاتری ست از این آزادی یک نمایش تازه ای ست از مردم سالاری.
و این تصویر رو هم دارن ارائه میدن هم کسی که وارد این چرخه میشه تا انتخاب بشه باید در اون نقطه اول از این فیلتر گذر کرده باشه و در نقطه بعدی هم باید اون ثروت رو داشته باشه تا بتونه وارد این رقابت بشه.
پس میبینیم که انگاری قدیسه اصلی در این نگاه در این نگاه سرمایه داری خود سرمایه هست، بازار آزاد هست، خدای تازه به وجود آمده اینها هستند.
آزادی برای کسانی ست که وارد این چرخه و این طایفه میشن.
حالا اینها وارد میدانی برای استثمار و استعمار دیگران میشن لیبرالیسمی که اینبار در لباس امپریالیسم وارد شده همه قربانیان این بازار آزاد هستند.
کنترل قیمتی که به واسطه از میان بردن و معدوم کردن غذاها وارد میدان میشه حالا وارد میدان میشند برای استثمار کردن جهان سوم همه کشورهای دیگر را از آن خود کنید.
مالک بر اون ها بشن اینقدر خود را برده و بنده بازار آزاد می دانند که بدون هیچ نظارتی بحران های بی حد و حصری را به وجود بیاورند.
با شمشیر مدرنیسم اجباری و لیبرالیسم در جهان و دموکراسی وارد میدانی برای کشتار دیگران بشن، جماعتی رو به زندان بفرستند و بگن نهایت آزادی در همین زندان ساخته شده به دستان ماست.
خشونت ساختاری رو بوجود بیارن و فقر و بیکاری و بی خانمانی و خشونت و جنایت را میدان دار بکنن.
گاها از این ابزارها استفاده و سوءاستفاده بکنن برای در اختیار گرفتن دیگران، برای به بند درآوردن و به زانو درآوردن مردمان.
در نهایت دموکراسی رو مبدل به یک نمایش از آزادی بکنن و باز هم میدان دار اصلی ثروت بکنن.
ثروت باشه که تنها قدیسه این کشور به حساب بیاد.
ثروت باشه که مبدل به خدای اون ها بشه.
ما وقتی به جهان امروزمان نگاه میکنیم، انگاری که پول و ثروت هست که میداندار اصلی است و خب این هم به واسطه قدرتمند شدن تمدن لیبرالیسم در جهان هست که پیروز جهان مدرن ما.
خب قاعدتا همین نگاه سرمایه داریست که فرهنگ غالبی که امروز در جهان وجود دارد برگرفته از همان فرهنگ سرمایه داری است و حالا این فرهنگ سرمایه داری است که در نهایت در جای جای جهان پول را مبدل به خدا کرده، ثروت را مبدل به خدا کرده.
آن کسی که ثروت بیشتری دارد که همه دنیا برای اوست.
حالا ما داریم میبینیم ثمرش را داریم میبینیم که چگونه در این جهان ساخته شده.
همه چیز از آزادی تا سیاست تا زندگی فردی تا بیکاری، بی خانمانی و زندگی اجتماعی ما تحت تاثیر همین قدیسه تازه و همین خدای ساخته شده است.
ما در دل لیبرالیسم این جنگ خواهی و جنگ طلبی را هم میبینیم.
نمونه های بارزش هم خود امریکا هست.
امریکایی که امروز به عنوان نماد سرمایه داری و به عنوان قدرت اول جهان به حساب می آید حالا وارد میدان هایی میشه برای جنگ افروزی.
ویتنام می جنگه با افغانستان با عراق در لیبی سرک می کشه.
در همین ایران جمهوری اسلامی سرک می کشه هر جایی بتونه با قدرت وارد میشه و می خواد همه چیز رو از بین ببره و داعیه دار مدرنیسم و لیبرالیسم و تمام این مفاهیم هم هست و خب قاعدتا ثمره تمام اتفاقاتی که بوجود آورده لطمات تاریخی بزرگی است که در جای جای جهان هم میشه بهشون اشاره کرد.
خب قاعدتا برای تک تک این اتفاقات ما میتونیم مثال ها و مصادیق بیاریم اما هدف به نام جان اصولا مطرح کردن معانی و ریشه هاست.
می تونید با مطالعه در باب تمام این اتفاقات و تاریخ اروپا و جهان از این مصادیق هم استفاده کنید.
شاید در آتی برنامه هایی داشتم که در باب این مثالها صحبت کرد اما به نظرم به اندازه کافی در باب معایب و لطمات تاریخی لیبرالیسم صحبت کردیم.
هر چند که انتهایی هم نداره و میشه ساعت های بیشتری دربارش صحبت کرد.
در قسمت آتی سعی میکنیم همینگونه در باب کمونیسم صحبت کنیم.
در انتهای برنامه دوست دارم باهاتون مطرح کنم که اگر دوست دارید این صدا شنیده بشه این راه تغییر شکل بگیره.
میتونید آثار من رو با دیگران به اشتراک بگذارید.
منظور از آثار هم خلاصه برنامه ای بنام جان نمیشه.
من پیش از این که بخوام برنامه ای به نام جان رو ضبط و منتشر کنم آرا، افکار و عقاید رو تحت عناوین کتاب هایی به رشته تحریر در آورده است.
تمامی این عناوین به صورت رایگان در وبسایت جهان آرمانی در اختیار شما دوستان هست.
میتونید با مراجعه به این وبسایت این آثار رو به صورت رایگان دریافت کنید و اگر دوست داشتید این صدا شنیده بشه و این راه تغییر شکل بگیره اون رو با دیگران هم به اشتراک بگذارید.
ممنون که همراه من بودید.
من نیما شهسواری و این برنامه ای بنام جان در پناه آزادی.
قسمت 4
سلام دوستان من نیما شهسواری و این برنامه به نام جان هست با شما هستم.
این قسمت چهارم از ویژه برنامه نقد لیبرالیسم و کمونیسم هست و ما قراره توی این قسمت در باب معایب کمونیسم صحبت کنیم.
ممنون که همراه من هستید.
خب دوستان توی این ویژه برنامه مشخص در باب لیبرالیسم و کمونیسم صحبت کردیم و در این قسمت مشخص هم قرار هست در باب لطمات تاریخی و معایب کمونیسم صحبت بکنیم و قسمت گذشته در باب همین موضوعات پیرامون لیبرالیسم صحبت کردیم و در این قسمت هم قراره در باب کمونیسم صحبت بکنیم.
خب ابتدا هم بگم که هدف اصلی از این برنامه و این ویژه برنامه مشخصه لیبرالیسم و کمونیسم مسئله آزادی و برابری است.
یعنی شما وقتی در باب این دو نوع نگاه مشخص مدرن انسانی صحبت میکنید، میدونید که هر دوی این ها تعریف مشخصی پیرامون آزادی و برابری داشتند که به نوعی با بزرگداشت یکی از این ها هر چند دستمالی شده و معیوب و به دور از واقعیت، اما دیگری را قربانی راه خود کردند.
یعنی اگر در لیبرالیسم شما مواجه میشید با بیان آزادی ها، آزادی به قیمت قربانی کردن برابری است و بالعکس.
در نگاه کمونیسم هم همین گونه است.
اگر صحبت از برابری میکنند به قیمت و هزینه قربانی کردن آزادی است و هدف اصلی ما از گردآوری این برنامه این هست که بگیم آزادی و برابری با هم هستند در کنار هم معنا میشن، لازم و ملزوم هم هستند و اصولا بدون بودن یکی از آن ها دیگری هم بی معنا خواهد شد.
و اما این قسمت مشخص و معایب کمونیسم.
خب قاعدتا من در این ویژه برنامه اصولا و در تمام برنامه هایی به نام جان خیلی در باب مصادیق و مثالها صحبت نمیکنم.
در این برنامه هم به همین شکل است.
سعی میکنیم در باب ریشه ها و اصول اصلی صحبت کنیم تا در نهایت یک برداشت درست و مشخص و عقلانی نسبت به این موضوع داشته باشیم.
اصولا وقتی در باب کمونیسم صحبت میشود، اولین چیزی که ذهن ما را معطوف به خود میکند و این تصویر را در برابر دیدگان ما نقش میبندد، مسئله دولت تمامیت خواه و مستبد است.
اصولا به نوعی کمونیسم گره خورده با این مفهوم قدرت طلبی شما تمام نمونه های تاریخیای که از کمونیسم و قدرت گیری این نگاه های چپی و مارکسیستی میبینید هم همینگونه بوده.
یعنی به شوروی هم نگاه بکنید، به کوبا نگاه بکنید، به تمام دولت هایی که تشکیل شده اند به چین، کره شمالی و تمام کشورهایی که به نوعی خود را وابسته به نگاه های کمونیستی میدانند.
این تمامیت خواهی و این استبداد را میتوانید درک و اصولا نگاه اصلی ای که برگرفته از نگاه های مارکسیستی هست ما را به سمت و سویی میبره در راستای استبداد؟
اصلا تصویر گری نهایی این نگاه این گونه هست که داره تعبیر و تفسیر میکنه به سمتی که ما باید تمام قدرت رو در اختیار داشته باشیم.
یک دولت متمرکز قدرتمندی باشه که به واسطه زور و قدرت و سرکوبی که داره عوامل و برنامه هارو به پیش ببره.
همون دوگانه مشخصه آزادی و امنیت به قیمت امنیت و آزادی از میان رفت به قیمت برابری آزادی ریشه کن بشه.
تمام تصویر ارائه شده در طول تاریخ از این نگاه های چپی همین دولت های قدرتمند و متمرکز و مستبد بودن نظام های توتالیتر و تمامیت خواهی که همه چیز رو برای خود کردن تمام ارزش ها به عنوان دموکراسی و آزادی و برابری، همه اینها لگدمال شده.
حتی برابری هم که تعبیر و تصویر شده هم بی معنا بود.
اون قدرت لجام گسیخته ای که در اختیار یک گروه و حزب و قبیله و قومیتی قرار میگیره و حالا این اینها میداندار میشوند و همه چیز را از میان میبرند.
خود برابری را هم ریشه کن میکنند.
فساد بی حد و حصری که شکل میگیرد.
پس یکی از معایب تاریخی قاعدتا کمونیسم همین دولت تمامیت خواه و مستبد است.
چرا که ریشه های نگاهی آنها هم اینگونه است.
یعنی اصولا در پی بوجود آوردن یک دولت مستبد، قدرتمند و تمامیت خواه هستند که حالا آن اوامر و باورها و برنامه ریزی هایی که دارند را به پیش ببرند به قیمت نابود کردن تمام آزادی های فردی و اجتماعی.
حالا بیان و برابری را تصور کنند.
هر چند که این برابری تصویر شده هم لگدمال شده هست.
این برابری به وجود آمده هم معنای حقیقی و راستینی نخواهد داشت.
این برابری هم به سادگی به واسطه فساد می تواند از میان برود.
همتای چیزی که ما در سراسر جهان و در طول تاریخ با آن روبرو شدیم.
پس قاعدتا دولت تمامیت خواه و مستبد یکی از آن اون نشانه و لطمات تاریخی کمونیسم است.
در کنار این و به موازات این شما مواجه میشید با سرکوب.
یعنی سرکوب قاعده ای است درونی در دل این حکومت های تمامیت خواه.
شما جمهوری اسلامی رو به عنوان نمونه در نظرتون داشته باشید.
قاعدتا این یک نظام چپی نیست، یک نظام کمونیستی نیست.
هر چند که گهگاه سعی میکنه یک نشانه هائی از اون نظام چپ گرا ارائه بده.
هر چقدر بی اثر و بی ارزش و بی معنا.
اما ما با نوع حکومت تمامیتخواه جمهوری اسلامی روبه رو هستیم و برای ما یک اشل و نمونه ایست برای درک بهتر این حکومت های تمامیت خواه و مستبد.
خب این حکومت ها بزرگ ترین اثری که در زندگی و حیات خودشان دارند و بزرگترین تاثیری که میتونند بگذارند و در نهایت مشروعیت خودشون رو معنا ببخشند به واسطه سرکوب است.
به واسطه بوجود آوردن خفقان است.
یکی از نشانه های عمده در تمام حکومت های تمامیت خواه و توتالیتر.
یعنی اینها راهی ندارند برای اینکه بخوان از استبداد و از قدرت به دست آمده استفاده بکنند و سوءاستفاده بکنند، به واسطه سرکوب جماعتی رو خفه بکنند و در خفقان نگه دارند.
چاره دیگه ای هم در خود نمی بینند.
پس ما مواجه میشیم با این سرکوب گسترده.
شما مواجه میشید با پاکسازی هایی که در طول تاریخ توسط تمام نظام های کمونیستی اتفاق می افته.
یعنی اینها کم کم اون دایره امن خودشون رو تنگ تر و تنگ تر میکنن.
به واسطه فساد موجود، به واسطه خیانت ها، به واسطه اون حس پارانویایی که در وجودشون هست و این ترس متداولی که در خودشون و نسبت به دیگران احساس می کنن.
پس ما مواجه میشیم با این پاکسازی ها، سرکوب ها، خفقان ها، شکنجه ها، آزار ها و اقتدارگرایی که در نهایت هسته اصلی و ریشه اصلی این نگاه کمونیستی رو شکل میده.
اصولا دست و بال حکومت باز هست برای از بین بردن مخالفین.
برای سرکوب کردنشون.
برای پاکسازی شون.
یک دولت تمامیت خواه و مستبد سر کار هست که از تمام المان ها استفاده خواهد کرد.
برای اینکه اقتدار خودش رو نشون بده.
برای اینکه به اون آرمان ها و آرزوهایی که در نظر داره برسه.
اما به هر قیمتی.
یعنی به هر قیمتی حاضر هست همه چیز رو حاضر هست نابود بکنه.
تمام آزادی های فردی و اجتماعی رو زیر پا بذاره تا اون اهداف خودش رو پیش ببره.
در دل این خفقان ها شما مواجه میشید با اشکال مختلفی از شکنجه ها، کشتارها، سرکوبها، پاکسازی ها و انواع سانسور ها.
یعنی شما در اشکال مختلفی از این دولت های کمونیستی میتونید این تصویر زننده از خفقان و اسارت رو ببینید.
خب قاعدتا رمان ها و نوشته ها و خاطرات و کتاب ها و فیلم هایی که در باب این مسائل وجود دارد می تواند یک تصویری از آن ها ارائه دهد.
ما فارغ از آن حتی در نظر گرفتن این نوع نگاه هم می تواند ما را به این سمت و سو ببرد که ریشه بنیادین و هسته ای این تفکر اینگونه است.
اصولا خود را اینگونه معنا می کند نوع نگاهی که نسبت به دنیا دارد هم همتای همین تصاویر ارائه شده در همین کتاب ها و نوشته ها و خاطرات است.
اصولا این اقتدار در خود این حالت خفقان رو به وجود میاره.
تمام حکومت های تمامیت خواه در نهایت با ابزار سرکوب میتوانند قدرت خودشان را حفظ کنند.
میتوانند جامعه خودشان را اداره کنند.
مشروعیت آن ها هم بر پایه همین به وجود آوردن ترس و حذر دادن مردم هست.
هیچ رابطه دیگه ای برای حقانیت و مشروعیت خود هم ندارند.
شما مواجه میشوید با این دولت ها که در نهایت مبدل به یک شکل تازه ای از دین هم میشود.
یعنی تمام این حکومت های ساخته شده داره مسیری رو طی می کنه تا در نهایت مبدل به یک دین بشه.
خب ما در اون ریشه ی ابتدایی و هسته ای تفکرات مارکسیستی و کمونیستی مواجه میشیم.
مثلا با ماتریالیسم بودن و به نوعی بیخدا بودن و آتئیست بودن.
اما در نهایت دارن همون فرهنگ ضدیت رو پیش میبرن تا در نهایت تاج و درجا نگاه دارن و یک سر تازه ای رو در دلش علم کنن.
بیشتر اشکال به وجود امده از کمونیسم در سراسر تاریخ هم همین تصویر رو برای ما ارائه داده.
یعنی شما مثلا با مائو رو به رو میشید که در جایگاه یک پیامبر و خدا قرار میگیره؟
خود مارکس تا پایه های بلند و رفیع پیامبر و خدا قرار میدن.
لنین رو در روسیه به همین شکل، استالین رو حتی بعد از لنین قرار میدن.
در اونجایی که امروز حتی در کره شمالی هم میبینید که این پروپاگاندا داره شکل میگیره و این تصویر ارایه میشه که مثلا کیم جونگ اون در جایگاه خدا قرار.
اصولا تبدیل شدن کمونیسم به یک دین تازه به یک نگاه تازه گره خورده با خرافات.
یعنی شما در دل مثلا وقتی میرید رجوع می کنید به دوران مائو و چین، میبینید که چگونه همتای خرافاتی که در اسلام وجود داره در اونجا هم ریشه هاش شکل میگیره.
یعنی با رجوع به تاریخ میتونید اشکال مختلفی از این رو ببینید.
این قدیس سازی مثلا از مائو در چین یا لنین در لنین و استالین در شوروی.
شما میبینید که چگونه از این قدیس هایی ساخته میشه و اونها رو میپرستند.
این تصاویر ارائه شده از خاک سپاری مثلا استالین هم بیانگر همین تصویر است.
اون تصویر آشنایی که ما هم در جمهوری اسلامی و نگاه های اسلامی باهاش روبرو هستیم.
اما این شکل تازه ای که ما تحت عنوان کمونیسم می سازیم هم همین کار رو میکنه.
چرا که اصولا بنیان اصلی و نهادینه خودش را در دل همین تمامیت خواهی و استبداد تعریف کرده.
برای این حکومت مستبد قدرتمند نیاز به یک تصویر هم دارد.
نیاز به یک شکل مشخص یک بت اعظم دارد تا در بالا قرار بده.
و حالا ما میبینیم که چگونه این دولت تمامیت خواه با استفاده از اختناق و سرکوب و شکنجه و ارعاب در نهایت مبدل به یک دین میشود که حالا کفر و ارتداد و شرک هم در برابر خود خواهد داشت.
همین پاکسازی هایی که دربارش صحبت کردیم انگار خروج از این دین تازه هست.
اگر کسی قرار به خروج داشته باشه حالا محکوم به مرگ میشه، به نیستی میشه و از بین رفتن میشه و این دین تازه با پیامبر، تازه، با خدای تازه، با رهروان تازه و در نهایت با روحانیون تازه شکل میگیره.
شما میتونید نوک این قله رو مثلا مارکس قرار بدید و انگلس قرار بدید و بعد بیاید مائو رو در دلش قرار بدید و بعد کسانی که در این حکومت ها کار میکنند و رهبر میشند و مبدل به مأمورین میشند و اطلاعاتی ها میشند هم در درجات بعدی قرار میگیرند.
کسانی که دو باره این معانی رو تفسیر میکنن، تعبیر میکنن و ارائه میدن هم مبدل به روحانیون امروزی میشن و اصولا این ساختار اینگونه شکل میگیره.
در عین حالی که داره صحبت از آتئیست بودن بیخدایی میزنه اما با اون فرهنگ ضدیتی که من بارها در ویژه برنامه های مختلف دربارش صحبت کردم دوباره یک نگاه تازه شکل میگیره.
حالا در دلش تنها و تنها سر هایی در میان تاج تغییر تاج بر سر جای خود هست.
تخت بر سر جای خود هست و تنها سرهای در میان این تاج هستند که تغییر میکنند.
فارغ از این شما مواجه میشید با یک اقتصاد دستوری.
خب این اقتصاد دستوری گاها میتونه راهگشا باشه.
از یک سو شما در دل نگاه های سرمایه داری مواجه میشید با اون تصویری که ارائه میدن از بازار آزاد و قدیس گرایی و بازار آزاد و آزادی های فردی در این راستا در دل در برابر این مواجه میشید با یک اقتصاد دستوری که حالا میاد برای از بین بردن هر گونه آزادی عمل در دل این بازار.
حالا برای قیمت گذاری روی همه چیز به میدان میاد حتی چیز های ساده.
هیچ نوع اجازه ای برای مانور دادن خود، بازار و مردم در دل این بازار باقی نمی ذاره.
حالا در دل این نادانی، ناتوانی و کم دانشی اطلاعات کم و هزار و یک از این عوامل فساد درون سیستم، این تجمیع قدرت در یک نقطه این استبداد حاکم، این نادانی حاکم در نهایت میتونه لطمه های بزرگ و جبران ناپذیری بزنه.
همون طوری که زده یعنی شما وقتی نگاه میکنید به این تاریخچه ای که کمونیسم به وجود آورده و اقتصادی که به وجود آورده اند، میبینید که چگونه لطمات بزرگی رو به کشور خودشون، به کشور های دیگه، به مردمی که در اون خطه زیست کردند و به همه جانداران زده چگونه با این اقتصاد بیمار گونه ای که از نادانی و بی اطلاعی همه نشأت گرفته توانسته اند لطمات جبران ناپذیری هم بزنند؟
شما مواجه میشوید با مردمی که تاوان همه چیز رو میدن.
یعنی یک تصویری ارائه میدن که دور خودش یک مرزی میکشه، دور خود خط میکشند و با همه جهان هم در مبارزه هستند.
همین چیزی که باز هم ما تجربه کردیم یعنی جمهوری اسلامی فارغ از نگاه چپی که ما داریم دربارش صحبت میکنیم خوب خودش را یک تافته جدابافته ای از جهان تصویر میکنه، برای خود یک دشمن هایی میسازه و وارد این میدان میشه تا یک چیزی که ما امروز باهاش روبرو هستیم.
ایران در برابر امریکا، در برابر اسراییل، در برابر غرب و حالا برای خودش یک خطه ای رو میسازه و در این خطه اسیر میمونه.
حالا باید با سراسر جهان در مبارزه و جنگ باشه.
چیزی که امروز ایران به واسطه تحریم ها داره باهاش دست به گریبان هست اما تاوانش رو چه کسی میدن؟
مردم به واسطه این ایستادگی و مقاومت در برابر قدرت ها و سر علم کردن در میان آن ها، تاوانش را مردم باید بدهند.
نان کمتر، کار بیشتر.
چیزی که در دوران شوروی در دوران مائو به کرات اتفاق می افتد.
یعنی از یک سو اقتصاد دستوری که هیچ معنا و مفهومی ندارد و دانشی پشتش نیست، گاها به واسطه نادانی است که گاها به واسطه اطلاعات کم است.
گاها حتی به واسطه لجبازی و حرص و آز و هزار دلیل احمقانه دیگر هست و حالا به این واسطه می تواند نابودی مردم آن کشور و زندگی اسفناک را بسازد.
از یک سوی دیگر مبارزه و مقاومت در برابر قدرت هاست و جبهه سازی هاست و حالا جنگیدن در جبهه برابر هست و در دلش مردمی هستند که دوباره باید تاوان بدهند.
دوباره باید در برابر این قدرت ها بایستند.
آن حکومت و آن قبیله حاکم هیچ وقت تاثیری نخواهد دید.
هیچ ضرری نخواهد دید.
همان چیزی که ما امروز در جمهوری اسلامی میبینیم گروه و قبیله ای که امروز حاکم بر ایران هستن هیچ وقت زندگیشون لگدمال نخواهد شد، لکه ای بر نخواهد داشت.
اما قشر معمول و مردم عادی هستن که بزرگترین لطمات رو باید باهاش دست و پنجه نرم کنند.
زندگی سخت را پشت سر بگذارند.
به واسطه فقدان مسائل اقتصادی و مشکلات اقتصادی که به وجود می آید، شما در دل کمونیسم اصولا مواجه میشوید با این فرهنگ تک صدایی.
یعنی یکی از آن تعبیرات درست و محکمی که میتوانید نشانه اش را در فرهنگ خدایی بر زمین و در جهان امروز ببینید، همین نگاه کمونیستی ست.
نگاه کمونیستی ای که به ظاهر در برابر نگاه های الهی است اما در باطن تصویر دوباره ای از همان نگاه را ارائه داده.
یک فرهنگ تک صدایی و یک دولت مستبدی است که باید یک رهبر و خدا در بالا داشته باشد.
یک هرمی را تصویر کند تا در نوک آن هرم یک خداوندگاری بنشیند و به همه حکومت کند.
چیزی که در طول تاریخ هم اتفاق افتاده و میشه تصاویر رو دید.
اون قدیس سازی و قهرمان سازی هایی که در دلش به وجود میاد، همتای جایگاه و پایگاهی که برای ما می سازند و می پرستند.
برای لنین می سازند و می پرستند.
برای مارکس میسازند و می پرستند.
شما مواجه میشید با این فرهنگ تک صدایی که قرار است فرای تمام جایگاه های ساخته شده برایش در نهایت یک فرمانده باشه و جماعت بیشماری فرمانبردار و بنده و عبد و عبید رو در برابر به وجود بیاره.
درست است که ما در باب لیبرالیسم وقتی داشتیم صحبت میکردیم در نهایت وقتی پرسش این آزادی برای کیست؟
ما رو به سمتی رسوند که برده داری رو تصویر کنه و قاعدتا هم همین تصویر رو ارائه داده.
اما در دل این حکومت های کمونیستی هم داستان به همین شکل هست.
یعنی شما وقتی مواجه میشید با یک حکومت کمونیستی هم میبینید که شرایط رو به همین گونه تصویر کرده اند و این برده داری مدرن هست که داره اونجا حکمفرما میشه.
یک پادشاه و یک اربابی در نوک پیکان ایستاده فرمان میده و بندگان و رعیت ها هم باید که به گوش جان بسپارند.
این فرهنگ تک صدایی و این به وجود آوردن فرمانده و خدای در آسمان ها در دل این حکومت ها باعث این استیصال جمعی میشه.
یعنی اینها در نهایت ما را به نقطه ای می رسانند که ما مواجه میشیم با فروپاشی روانی اجتماعی جامعه ای که در ترس و وحشت و بیزاری داره زندگی میکنه.
بیشتر این جوامع چپی که ما امروز باهاش روبه رو هستیم در همین شرایط هستن.
یعنی یک فروپاشی روانی جامعه شکل گرفته و این جامعه در ترس و وحشت هست.
بیزار هست، از مفهوم برابری بیزار هست.
گاها حتی حاضر به تکرار مفهوم برابری هم نیست.
یعنی شما وقتی میرید به حکومت هایی که در بلوک شرق به وجود آمده بود و حکومت هایی که در اروپای شرقی بود و متشکل و متحد با شوروی بودند رو نگاه می کنید، می بینید که تا چه اندازه از این مفهوم چپ از مفهوم برابری بیزار هستند، چرا که اصلا این حکومت به وجود آمده در دل این استبداد با آن حجم از خفقان و سرکوب و پاکسازی و در نهایت مبدل شدن به یک دین مشخص با یک پیامبر و خدای مشخص این مردم رو به این وجه می رسونه.
یعنی در نهایت با این اقتصاد دستوری، با این مبارزه ای که با کشورها و دوقطبی کردن ها به وجود آورده و تاوانش رو مدام مردم میدن، در نهایت به نقطه ای میرسن که این مردم دچار فروپاشی میشن.
این جامعه پر از ترس و وحشت هست.
اون حکومت پلیسی وقت مدام در پی مجازات کردن مردمان هست.
به دنبال جاسوس و خیانتکار هست.
چیزی که در ایران و جمهوری اسلامی داره اتفاق می افته.
هر کسی کافیه که صحبتی بکنن و نقدی بکنن تا بلافاصله سرشون به گیوتین ها و تیغ ها و دارو ها سپرده بشه.
به عنوان خیانتکار، به عنوان کسی که در برابر تمام ملت ایستادگی کرده در برابر توده ها وایساده.
همون ادبیات و همون نگاه و همون نگاه وحشیانه و وحشی خوی.
در نهایت قرار هست که این فروپاشی روانی و اجتماعی رو به وجود بیاره و ما با جامعه ای روبه رو باشیم که در ترس باشه، در وحشت باشه، بیزار از تمام این موضوعات باشه، از برابری بیزار باشه، اصولا به دنبال یک دولت و یک جایگاه آزادی باشه که کسی کاری به کارش نداشته باشه.
حالا شما این ها رو ضرب و تقسیم بکنید در اون حجم بزرگی از سانسور، حجم بزرگی از خفقانی که وجود داره، اون پروپاگاندایی که وجود داره برای اینکه این نگاه های آلوده رو به خورد مردمان بده، همون چیزی که ما در جمهوری اسلامی باهاش روبه رو هستیم.
داریم میبینیم که چگونه مردمان دارن در فقر و بیکاری و نداری و بی خانمانی و هزار درد بی پایان جان میدن و بعد در برابر جمهوری اسلامیست که مثلا با صدا و سیمایی که برای خود ساخته میاد و شروع میکنه از پیشرفت ها میگه، از بزرگی میگه، از این جایگاهی که ما بهش رسیدیم و حالا شما میبینید که چگونه سانسور گریبان همه ی مردم رو گرفته و این تک صدایی همه جا رو برای خود کرده.
از یک سو مدام فرامین داره داده میشه، از یک سو مردمی هستن که در وحشت هستن، در ترس هستن، از حکومت حاکم میترسن، هیچ نوع احساس قرابت و نزدیکی باهاش ندارن و همه چیز هم برای اونهاست.
اونها مبدل به خدا شدن، به پیامبر شدن، همه جایگاه رو برای خود گرفتن و این دولت تمامیت خواه و مستبد حتی زندگی عادی مردم و انسان هایی که در اون کشور زندگی میکنن رو هم برای خود کرده.
ما مواجه میشیم با از بین بردن تمام آزادی ها.
یعنی در دل این حکومت های کمونیستی میبینید که هیچگونه آزادی دیگه باقی نخواهد.
اصولا با این تصویرگری احمقانه از برابری دشمن خود رو آزادی میدونن.
هر نوع آزادی فردی ازشون گرفته میشه.
دیگه اشکال اگزجره شده اش رو می تونید ببینید دیگه وقتی روبرو میشید مثلا با کره شمالی و بعضی اوقات آدم قوانینی می شنوه و شرایطی میشنوه که حتی براش باورپذیر نیست.
یعنی از شکل زدن مو از رفتارهایی که باید در قبال اون رهبر فرزانه انجام بدن، شکل بزرگنمایی شده از چیزی است که ما هم در ایران تجربه کردیم.
خب قاعدتا در ایران دیگه در این حد اگزجره وجود نداشته اما اشکالی از این نوع نگاه ها هم وجود داشته و حالا شما مواجه میشید با این از بین رفتن تمام آزادی ها و زیر پا گذاشتن حقوق فردی و شخصی.
حالا قرار هست همه رو هم تا یک گله ببینند و این گله رو پیش ببرند.
در دل این نگاهی که در اون نقطه ابتدایی و ابتدا به ساکن در راستای تشکل و احزاب بوده و در راستای به وجود آوردن اصناف بوده و یکی کردن و همکاری ها بوده، حالا می بینید که چگونه تمام این اصناف از میان میرن.
تمام این گروه ها و احزاب قلع و قمع میشن با چوب قدرتمند سانسور، با اختناق و سرکوب همه را از میان می برند و جایی برای نفس کشیدن هم باقی نخواهند گذاشت.
در دل این نوع حکومت های چپی بیمار هست که در نهایت ما میرسیم به نقطه ای که خود کار را مقدس تصویر کنند.
کار رو نه در اون مبنایی که ما به عنوان اینکه ثروت بر مبنای کار به وجود می آید به آن ارزش بگذاریم و بخواهیم حالا این تقسیم ثروت رو عادلانه به واسطه کار انجام بدیم نه بلکه خود کار هست و این کارکردن هست که مقدس میشه و باز با اون نگاه های رقابتی احمقانه ای که مدام قرار هست مردمانی در راستای این حرص و آز بدوند به جایی نامعلوم و همه زندگی رو قربانی این راه بکنند.
حالا جماعتی را در این راه قدسی کار کردن مبدل به برده می کند و ما امروز مواجه هستیم با این بردگان.
یعنی اصولا شما یک تصویری از یک برده میبینید که فقط کار میکند، هیچ زندگی ای ندارند، معنایی از زندگی ندارند.
این قاعدتا مترادف و هم معنا هست.
یعنی در هر دوی این باورها چه کمونیست و چه سرمایه داری شما دارید این برده داری مدرن را می بینید که چگونه یکی به واسطه بازار آزاد و جایگاه دادن و اون جایگاه قدسی دادن به ثروتمندان و سرمایه داران و هر کاری که اونها میخوان بکنند و بازار آزاد مقدس میتونه انجام بده و از این سو هم با مقدس شمردن کار حالا عده قلیلی از این بردگان رو دارید که فقط و فقط باید کار بکنند و کار مقدس بشوند.
ما در دل این نگاه ها می رسیم به این شخص پرستی ها و این خدای ساخته شده اون انقلابی که مدام داره ستایش میشه دیگه جایگاه زندگی ارزشی نخواهد داشت.
اصلا موضوع بهتر زیستن و بهزیستی و رفاه نیست.
یعنی اون نقطه ابتدایی که قرار بر این بوده که تمام این نگاه ها به وجود بیاید تا زندگی بهتری رو حال چه جانداران وچه انسان ها انجام بدن به فراموشی سپرده میشه.
در این نگاه تازه ارائه شده اصولا قرار هست که اون پروردگار عالمیان، اون قبله آمالی که در قدرت نشسته و رهبر هست، حالا چه استالین، چه لنین، چه مائو، چه فیدل کاسترو و یا هر کس دیگری است اون رو باید بپرستند.
اصلا هدف از زیست انگار پرستیدن اوست.
رسیدن به یک آمال و آرزوها و رقابت کردن با جامعه غربی است و پیشرفت کردن است و مدام تولید کردن هست و ما باید مقدس بشماریم، کار و نان کمتر بخوریم اما کار بیشتر بکنیم تا در نهایت نمیدونم به کجا رو فتح بکنیم اما قرار به فتح کردن هست و در نهایت شما مواجه میشید با یک حکومت، با مردمانی که دیگه هیچ چیزی برای ادامه دادن ندارند و در ترس و وحشت و خفقان در پی نابودی هستند.
در نهایت جماعتی که بهشت و وعده جهنم رو به پا کرد، شما وقتی مواجه میشید با اون نگاه و اون تصویر، از اون سرزمین اتوپیایی که اون مدینه فاضله ای که کمونیست ها داشتند تعبیر و تفسیر میکردند، در نهایت روبرو میشید با یک جهنم بی سرو ته، یک جهنمی برای از میان بردن همه دولتی تمامیت خواه و مستبد در پی سرکوب خفقان با سانسور فراوان، مدام با تکرار کردن بزرگی خود در این شرایط که می دونید چیزی وجود نداره، مدام توضیح و تفسیر دادن از نیستی که شما دیدید که نیستی است.
حالا قرار هست که یک شخصی مبدل به خدا بشه و پروردگار شما بشه.
حالا این مبدل به یک دین میشه و این دین در اوج نادانی، در اوج بی عقلی، در اوج بی دانشی قرار هست که این جامعه رو سوق بده به بدبختی و فلاکت در جنگ، در مبارزه و تاوانی که مردم قرار است بدهند و کار بیشتر مردمانی که دچار این فروپاشی شدهاند.
جامعهای که در ترس و وحشت و بیزاری است و در نهایت یک جامعهای پدید میآید که از همه چیز بیزار است، بالاخص خود برابری و برابری که اینگونه لگدمال میشود و آزادی که دیگه ازش چیزی باقی نمیمونه و در نهایت این جهنم ساخته شده با تفکراتی که در ابتدا قرار بر ساختن بهشت داشت.
قاعدتا وقتی در باب کمونیسم صحبت میکنیم مثالها و مصادیق بیشماری داره.
وقتی در باب شکل گرفتن دین صحبت میکنیم، میتونیم هزاران مثال دربارهاش بزنیم.
اینکه چگونه در طول این تاریخ چه نظام شوروی، چه دولت چین و چه تمام دولت های چپی که شکل گرفتند، با استفاده از خرافات، با استفاده از مقدس سازی و قهرمان سازی شخصی پرستی، با استفاده از بوجود آوردن یک دین تازه، چگونه مردمان رو مسخ و تحمیق کردند؟
کردن چگونه بر گرده های آنها سوار شدند؟
چگونه این مردم بودند که تاوانش را دادند؟
با قحطی هایی که شکل گرفت و کشتار هایی که شکل گرفت، وقتی در باب این سرکوبها صحبت میکنی، با زندان ها، با کار های اجباری ای که این مردم کردند، با شخصیت هایی که اعدام شدند تبعید شدند.
داستان های بی پایانی داره که میشه در موردش ساعت ها و سال ها صحبت کرد.
کتاب های بیشماری در باره اش نوشته شده.
خاطرات بیشماری وجود دارد.
فیلم هایی ساخته شده که میشه بهش رجوع کرد.
اما هدف اصلی این ویژه برنامه و اصولا برنامه ای به نام جان صحبت کردن در باب معانی و مفاهیم هست و نه مصادیق.
شاید در آتی در باره اش صحبت کردیم.
در قسمت های آتی سعی میکنیم بیشتر صحبت کنیم و در نهایت به یک جمع بندی کلی برسیم.
قاعدتا در باب لطمات تاریخی و معایب کمونیسم میشه ساعتها صحبت کرد اما به این اندازه به نظرم مختصر و مفید اندازه بود.
در انتهای برنامه هم دوست دارم باهاتون مطرح کنم که اگر دوست دارید این صدا شنیده بشه.
این راه تغییر شکل بگیره.
میتونید آثار من رو با دیگران به اشتراک بذارید.
منظور از آثار هم خلاصه برنامه ای به نام جان نمیشه.
من پیش از اینکه بخوام برنامه ای به نام جان رو ضبط و منتشر کنم، آرا و افکار و عقایدم رو تحت عناوین کتابهایی به رشته تحریر در آورد.
تمامی این آثار به صورت رایگان در وبسایت جهان آرمانی در اختیار شما دوستان هست.
میتونید با مراجعه به وبسایت این آثار رو به صورت رایگان دریافت کنید و اگر دوست داشتید این صدای تغییر شنیده بشه و این راه ادامه پیدا کنه اون رو با دیگران هم به اشتراک بذارید.
ممنون که همراه من بودید.
من نیما شهسواری و این برنامه به نام جان در پناه آزادی.
قسمت 5
سلام دوستان من نیما شهسواری و این برنامه به نام جان است با شما هستم.
این قسمت پنجم از ویژه برنامه نقد لیبرالیسم و کمونیسم هست و ما قراره توی این قسمت در باب اخلاق و فلسفه صحبت بکنیم.
ممنون که همراه من هستید.
خب دوستان توی این ویژه برنامه مشخص ما سعی کردیم در باب لیبرالیسم و کمونیسم صحبت بکنیم.
نقاط اشتراکشون نقدهایی که نسبت بهشون وجود داره رو بگیم و مبنای کلی ما پیرامون آزادی و برابری بود.
این دو نگاه مشخصی که در دل خود با باور داشتن نصفه و نیمه به یکی از این معانی دیگری رو قربانی کردن.
یعنی اگر نظام سرمایه داری پیرامون آزادی صحبت کرده، هر چند که آزادی رو بیمعنا کرده، آزادی رو از اون حیطه انتفاع خود خارج کرده، اما در عین حال و به فراخور او برابری رو قربانی کرد هزینه کرده.
در راستای این آزادی نصفه و نیمه در باب کمونیسم هم شرایط به همین شکل هست.
یعنی اونها برابری رو معیار قرار دادند.
برابری از بین رفته و بی معنا که در نهایت با قربانی کردن آزادی قرار بر این بوده که اون رو میدان دار بکنند و ما سعی کردیم با این مبنای مشخص مفاهیم مشخص و معتبری که برای ما ارزش بالایی داره یعنی آزادی و برابری که توامان با هم معنا میشن.
این ویژه برنامه رو تدارک ببینیم تا بیشتر در باب این مفاهیم صحبت کنیم و در کنارش در باب لیبرالیسم و کمونیسم هم صحبت کنیم.
و اما در این قسمت مشخص هم قرار هست که در باب اخلاق و فلسفه و نقد اخلاق و فلسفه در این دو نگاه صحبت بکنیم.
موجز و مختصر.
در باب عناوینی که به ذهنمون میرسه و حالا شاید در آتی بیشتر و بیشتر در باب هر کدوم از این مفاهیم هم صحبت بشه.
خب اصولا وقتی در باب سرمایه داری و کمونیسم صحبت میکنیم، یکی از مفاهیم مهم تصویر انسان در دل این نگاه ها و این مکتب های فکری مدرن انسانی است.
خب ما صحبت کردیم یکی از اون نقاط قوت قاعدتا این پیشروی بوده.
یعنی وقتی به نقطه ابتدای به وجود اومدن به عنوان مثال سرمایه داری و لیبرالیسم نگاه می کنیم، می دونیم که برگرفته از دوران و عصر روشنگری است و در امتداد اون نگاهی که در رنسانس اتفاق افتاد و اصولا این ها پله هایی برای بالا رفتن انسان ها و زندگی بهتر انسان ها بود.
گفتیم که قاعدتا اومانیسم و نگاه های انسانگرایانه به نوعی نزدیکی و قرابت معنایی داره با مفاهیم لیبرالیسم و این ها یکی از اون نقاطی بوده که ما رو ذره ای دور کرده از اون خفقان گسترده و پله های ابتدایی بوده برای زندگی بهتر و بهزیستی جمعی برای تمامی انسان ها.
و خب قاعدتا مفهوم مارکسیسم هم در همین ابتدا برای کرامت بیشتر زندگی انسانی بوده و به واسطه رسیدن به برابری بیشتر بوده.
خب قاعدتا اینها نقاط ابتدایی و چرایی هست که من در قسمت اول و در مقدمه درباره اش صحبت کردم اما در آتی این نگاه ها تغییر می کند.
یعنی شما وقتی با تصویر انسان روبه رو می شوید در آن نقطه ابتدایی قرار هست که این تصویر تعبیری از خدا در آسمان ها بشه.
گفتم در این نگاه انسان گرایانه و کمونیستی که ما می شناسیم و درطول تاریخ هم درباره اش صحبت شده، شما مواجه میشوید با یک خدایی که تاج و تخت ازش گرفته میشه و این تاج و تخت به انسان به عنوان اشرف مخلوقات در همون نگاه الهی و یا انسان با کرامت در این نگاه اومانیستی داده میشه.
حالا این انسان هست که این تاج و تخت رو به سر میذاره اما این انسان دارای طبقات و مرتبتی هست.
یعنی همه انسان ها قرار نیست وارد این دالان بشن.
قرار نیست این تاج رو به سر بزارن.
قرار هست اون انگشت شماران و گلچین شدگانی باشند که این قدرت را در اختیار میگیرند.
در این تصویر ارائه شده در.
خب قاعدتا سرمایه داری کسی که سرمایه بیشتری داره وارد این دالان میشه وارد این قبیله میشه و مبدل به خدا میشه و حالا شما مواجه میشید با این تصویر ارائه شده از انسان در دل این انسان گرایی که از او معنای راستین و حقیقی که در نهایت بخواد ما رو به برابری برسونه تهی و بی معنا میشه، در نهایت داره دوباره طبقات بیشتری رو میسازه و حالا به جای خدا قرار هست که اون انسان قدرتمند قرار بگیره و اون انسان مثلا سفیدپوست مرد مختص به جامعه اروپایی قرار هست بیاد و درجایگاه خدا بنشینه و خارج از این در کنار این معنا ما مواجه میشیم از این انسان عامی و انسانی که به عنوان انسان معمول هست و خارج از این انتخابات هست، قرار هست که مبدل به ابزاری برای پیشرفت همون خدایگان بشه.
یعنی در نهایت شما مواجه میشید با یک ابزار برای دیگران، انسان و جایگاه انسان تعریف شده.
در دل این نگاه، سرمایه داری قرار است که او را مبدل به ابزاری بکند.
حالا قرار هست که این ابزار به واسطه نیاز دیگران معنا پیدا بکند و به ثروت برسد یا نرسد.
اصولا وقتی مواجه میشوید با همین فلسفه ای که ما تحت عنوان بازار آزاد میشناسیم هم قاعده همین شکلی است.
یعنی شما اگر مواجه میشوید با انسان هایی که دارای قیمت میشوند.
وقتی شما در یک جامعه سرمایه داری مثلا به یک موضوع مشخص نگاه میکنید، مثلا به انباشت ثروت در اختیار یک فرد نگاه میکنید، به جواهراتی نگاه میکنید، به ثروت انباشته شده، به ماشین، به خونه، به همه این عواملی که ساخته شده در دل این نگاه های سرمایه داری است.
حالا میتوانید خیلی ساده آن را با انسان ها مقایسه بکنید و ببینید که چقدر جان انسان ها بی ارزش است.
به فراخور آن جان تمام جانداران هم بی ارزش است و این بی معنا شدن انسان در دل این نگاه سرمایه داری است.
وقتی از این هم بگذرید و وارد اون نگاه کمونیستی بشید.
داستان به همین شکل است.
اون ها هم قرار است که انسان را مبدل به ابزاری بکنند برای پیشرفت. برای مقابله.
برای اینکه در این جنگ ساخته شده و در این دوقطبی به آن نوک پیکان برسند.
قرار هست بیشتر تولید بکنند.
قرار است کار را مقدس بشمارند و در دل این کار خود را غرق بکنند و خفه بکنند.
حالا انسانی است که دوباره مبدل به ابزار شده.
حالا این انسان در دل نگاه کاپیتالیستی و یا در دل نگاه سوسیالیستی.
در هر دوی این نگاه ها در نهایت قرار هست مبدل به ابزاری برای پیشرفت و توسعه بشه یا پیشرفت و توسعه فردی یا جمعی.
حالا هر چقدر این ها دارای اشکال هست، موضوع بحث ما نیست.
اینکه آیا واقعا اون ها به فکر پیشرفت جمعی هستند یا نه، موضوع بحث ما نیست.
در نهایت این ابزار شدن انسان و مبدل شدن به راهی برای رسیدن به هدف هست که موضوع بحث ما هست.
فارغ از این شما رو به رو میشید با تصویری از انسانی که انگاری که هیچ خودمختاری ندارد و ساخته ی تاریخ است، اصولا قرار است که تاریخ به او رنگ و بویی بدهد.
حرکت او را به پیش ببرد.
اصولا عاملیت قرار است که از انسان ها گرفته بشه.
دیگه عاملیتی نخواهند داشت.
چه در اون نگاه کاپیتالیستی و سرمایه داری که انسان مبدل به ابزار برای ساخت ثروت شده و تنها اون جماعت خدا تصویر شده هستند و نزدیک و مقربان او سرمایه داران و اون قبیله حاکم هستند که شاید جایگاهی داشته باشند و اصولا دیگران تنها و تنها ابزار و وسیله هستند و چه در نگاه کمونیستی هم داستان به همین شکل هست.
اصولا دیگه عاملیتی برای این ها تعبیر و تصور نمیشه.
اگر هم عاملیتی تصویر شد تا زمان انقلاب بود.
بعد از انقلابی که اتفاق می افته.
حالا هر کسی که عاملیتی برای خودش تعبیر کنه مبدل به ضد انقلاب و جاسوس و خیانت کار میشه و محکوم به مرگ هم خواهد شد.
ما وقتی به تصویر انسان در دل این نگاه نزدیک میشویم، در نهایت به یک نقطه مشخص میرسیم که انسان دیگر معنایی تحت عنوان انسان نخواهد داشت.
تنها مبدل به ابزاری خواهد شد برای پیشبرد اهداف جمعی و یا فردی.
اما فارغ از آن دو مسئله مهم یعنی آزادی و برابری که در دل این دو نگاه وجود دارد، موضوع مهم ماست.
وقتی ما در باب مثلا آزادی صحبت میکنیم، در دل نگاه سرمایه داری و لیبرالیسم مواجه میشویم با این آزادی که مدام داره شعار داده میشه، مدام داره دربارهش صحبت میشه.
اما پرسش مهم و اصلی این هست که آزادی به چه قیمت قرار هست که این آزادی رو به چه قیمتی به دست بیاریم؟
ما بارها در باب آزادی صحبت کردیم که آزادی به دور از مفهوم برابری معنایی نخواهد داشت.
اینجا این آزادی به دست اومده به قیمت و هزینه اسارت دیگران معنا خواهد شد.
یعنی شما تصویری را در نظر بگیرید که اگر قرار بر این نباشد که ما به برابری اعتقاد داشته باشیم و در راستای این برابری، منع آزار را به عنوان قاعده و قانون آزادی بپذیریم، دیگر چه کسی قرار است آزاد باشد؟
قاعدتا تنها کسانی آزاد خواهند بود که قدرت بیشتری داشته باشند که ثروت بیشتری داشته باشند.
تنها آزادی برای آنهاست.
و حالا وقتی شما مواجه میشوید با این نگاه ساخته شده در دل سرمایه داری هم ما را به همین سمت و سو میبرد که آزادی به قیمت از میان بردن آزادی دیگران هست.
این آزادی های فردی که مدام دارد گفته میشود به قیمت این هست که یک جماعتی در اسارت باشند و جماعت کارگری باشند که به واسطه اسارت خودشان آزادی را برای دیگران بسازند، به واسطه فقر خودشان ثروت برای دیگران بسازند و این همان نقطه تلاقی است که میتواند آزادی را بیمعنا بکند.
میتواند آزادی را مبدل به یک دیو چند سر بکن.
اگر برابری میداندار نباشد.
و حالا وقتی در باب آزادی صحبت میکنند.
و حالا در دل این نگاه کاپیتالیستی مدام مانور داده میشود پیرامون آزادی.
ما میتوانیم این تصویر را ببینیم که این آزادی تصویر شده هیچ سنخیتی با آزادی و معنای حقیقی آزادی ندارد.
و این آزادی اصولا به قیمت اسارت دیگران معنا میشود.
این ثروت به واسطه فقر دیگران معنا میشود.
و اینگونه هست که آزادی لگدمال میشود.
آزادی به قیمت نابودی دیگران در بین هست.
وقتی هم نزدیک به نگاه کمونیست ها و این نگاه چپی ها هم میشوید باز برابری میدان دار میشود.
اما به چه قیمتی؟
این برابری قرار هست به چه قیمت وارد این چرخه و زندگی و زیست جمعی مردمان بشود؟
قرار هست به قیمت از میان بردن تمام آزادی ها، سر سپردن در برابر حکومت مستبد و دولت تمامیت خواه در برابر خدایان، فرمانبردار بودن و اطاعت گری در برابر سر خم کردن در برابر سرکوب ها و خفقان ها و سانسور ها.
پروپاگاندا ها قرار است مردمانی باشند فرمانبردار طاعت گر تا در نهایت بتوانند برابری را بدست بیاورند.
برابری که هیچ معنا و سنخیتی با خود برابری هم ندارد.
برابری ای که قرار هست همگان را یکسان و به یک چشم ببیند نه در راستای حقوق، نه در راستای رسیدن به ثروت، نه در راستای توزیع عادلانه ثروت، نه در راستای در امان بودن، نه در راستای منع آزار همگان، بلکه در راستای یکسانی احمقانه و حماقت آلود که هیچ سنخیتی با واقعیت ندارد.
یعنی شما در هیچ جای جهان نمی توانید همگان را یکسان ببینید.
نه انسان را با حیوان یکسان ببینید نه خود انسان را با انسان، نه یک بچه پنج ساله را با یک مرد شصت ساله، با یک زن سی ساله.
اینها هیچ کدام با هم یکسان نیستند.
برابر هستند اما یکسان نیستند.
و حالا شما مواجه می شوید در دل این نگاه ابلهانه ای که پیرامون برابری شکل گرفته در نگاه های چپی اصولا صحبت از یکسانی میکنند و نه برابری.
و این یکسانی تعبیر شده را هم به قیمت و هزینه تمام آزادی ها دارن ارائه میدن.
قرار هست که آزادی رو از بین ببرند و سلاخی بکنند و به قربانگاه ببرند تا همه یکسان بشن.
یه یکسانی که همه چیز رو هم از میان خواهد برد.
اصولا به وجود آمدن این حکومت های کمونیستی بر همین پایه هست.
بر پایه ی به وجود آوردن یک پایه ی ننگین و مستبدانه برای یک دولت تمامیت خواه تا همه چیز رو در اختیار بگیره و به فراخور از میان بردن آزادی مردم و جمعیت مردم، حالا به اون ها یه تحفه ای از برابری بده.
برابری که هیچ سنخیتی هم برابری نداره.
ما وقتی ریز میشیم و از نزدیک به تصاویر ارائه شده در طول تاریخ از حکومت های سرمایه داری و کمونیسم رو به رو میشیم، میدونیم که این ها قرار بر یک چیز دارند یا قرار هست عدالت را بدون آزادی بدن یا قرار هست آزادی بدون عدالت بدن.
هر چند که خود عدالت و آزادی تعریف شده در دل آن ها هم هیچ سنخیتی با آن مفهوم و معنای واقعی ندارد، اما باز هم قرار است که در ازاء قربانی کردن و هزینه کردن، یکی از دو دیگری را میداندار بکنند و این نقطه ی افراطی است که ما را از معنای واقعی و حقیقی دور می کند.
این آن نقطه ای است که ما را در این منجلاب و مرداب غرق می کند و فردای نامشخصی را هم برای ما به وجود می آورد.
ما نیاز به همپوشانی این دو معنا داریم که اصولا این دو معنا بی هم معنایی نخواهند داشت.
ما در باب این نگاه مطلقی که وجود دارد در دل، اخلاق، در دل حقیقت و حقیقت گرایی در هر دو این دو نظام ها هم رو به رو هستیم.
اصولا این نگاه در نهایت به نقطه ای از افراط و تفریط خود خواهد رسید که هیچ نگاهی را قبول نخواهد کرد.
هیچ انتقاد و هیچ پرسشی رو قبول نخواهد کرد.
حقیقت مطلق رو برای خود خواهد دید.
اخلاق مطلق رو در خود خواهد دید.
یعنی شما نه تنها در نگاه کمونیسم یا سرمایه داری که در تمام نگاه های انسانی با این موضوع روبرو میشوید.
حقیقت تمام آن چیزیست که نزد منه همه دیگران باطل هستند.
همون چیزی که در اسلام وجود داره در دل کمونیست هم وجود داره.
در دل نظام های لیبرالیستی هم وجود همه اینها دارن دم از یک موضوع مشخص میزنن و اون هم تمام حقیقت برای ماست.
تمام اخلاق و اخلاق مطلق برای ماست.
حال با اینکه مثلا در همون نظام سرمایه داری دارای اینگونه حقوق دیگران و عدالت و برابری پایمال میشه و حتی حاضر به گوش سپردن به این انتقاد ها و تغییرات هم نیستند چرا که باور آوردن به این ها هیچ جایگاهی برای اون نگاه نسبی گرایانه وجود نداره.
در دل هر دوی این حکومت ها ما با یک مفهوم مشخص روبه رو هستیم که هدف وسیله رو توجیه میکنه.
شما وقتی به این جمله کلیشه ای می رسید که بار ها و بار ها هم شنیدید، حالا می تونید معنای حقیقی و حقه ی اون رو در همین دو نگاه ببینید.
یعنی اگر شما روبرو میشید با یک حکومت سرمایه داری، حالا به واسطه بازار حاضر هست که هر کاری انجام بده حاضره برای رسیدن به هدف هر وسیله ای رو هم توجیه کنه.
حاضره از گرسنگی به بیشماران بده اما به اون خواسته ای که داره برسه.
حاضر هست تمام گندم ها و برنج ها و آسیاب ها رو از بین ببره و آتش بزنه.
برای اینکه یک قیمتی که خودش می خواد و بازار قاعدتا به وجود خواهد آورد تعیین بکنه.
یعنی شما با این شکل افسار گسیخته هم روبرو میشید؟
اگر از سوی دیگری مواجه میشید با حکومت های کمونیستی، حالا این حکومت های کمونیستی حاضرند هر کاری و هر فضاحتی به بار بیارند.
حاضرند هر گونه وحشیگری رو به وجود بیاورند و سرکوبی را هم میدان دار بکنند تا حرف خودشان به کرسی بنشیند تا هدف غایی خودشان میدان دار باشد.
حاضرند همگان را از زیر تیغ بگذرانند.
همتای چیزی که گذراندند حاضرند به واسطه آن اعتقادات احمقانه ای که دارند با آن اقتصاد دستوری که بوجود آوردند باعث کشتار حتی میلیون ها نفر بشوند و قحطی را در کشور پایدار بکنند.
همتای چیزی که در چین یا روسیه اتفاق افتاد اما باز هم حاضر نیستند که این مشکلات را قبول کنند و حاضر نیستند که برای رسیدن به این هدف راه و وسیله درستی را انتخاب بکنند، حاضرند دست به گریبان هر وسیله ای بشوند، دستشون رو به هر راهی دراز بکنند، حتی کشتار، حتی خشونت، حتی اختناق، حتی سرکوب، حتی پاکسازی و هر رفتار شنیع دیگری در دولت های لیبرالیستی هم به همین شکل.
حالا این که شاید اونها در بوق و کرنا های بیشتری می کنند یا بیشتر موفق به لاپوشانی میشن، تفاوت میان هر دوی این نگاه ها در همین است که تا چه اندازه قدرت این لاپوشانی را داشته باشند و یا نداشته باشند.
تا چه اندازه در بوق و کرنا در موردش صحبت بکنند و یا سکوت بکنند.
اما نقطه اشتراک هر دوی این نگاه ها همین موضوعی است که هدف وسیله را توجیه می کند و اصولا برای این جماعت فقط و فقط هدف مهم است و هر وسیله ای هم در برابرشان قرار خواهد گرفت.
در این دو نگاه ما مواجه می شویم با یک دوگانگی احمقانه ای به وجود آمده در راستای اینکه فرد علیه جامعه قرار می گیرد و یا جامعه علیه فرد حاضر به این نزدیکی و قرابت این دو معنا با هم نیستند.
یعنی شما هیچوقت مواجه نمیشید با این مفهومی که به هم گره خورده.
ما زندگی جمعی می کنیم اما فردیت خودمان را هم قبول می کنیم و باید به فردیت خود هم احترام بزارید.
اما همواره در دو هر دوی این نگاه ها این دو موضوع در برابر هم قرار می گیرند.
همتای چیزی که ما مصداق آزادی و برابری دربارش صحبت کردیم، همان گونه که این جماعت در باب آزادی و برابری صحبت می کنند و اصولا یکی را به قربانگاه برای دیگری می برند.
در راستای این مفهوم هم داستان به همین شکل هست یا فرد بر علیه جامعه قرار میگیرد و یا جامعه برعلیه فرد هست.
خب ما یک فردی را می بینیم که همه چیز این جامعه داره فداش میشه در دل نگاه های سرمایه داری و اصولا انگار جماعتی اسیر و عبد و بنده هستند برای اینکه این فردیت او حفظ بشه و به همه آمال و آرزوهایش برسه و یا در برابرش.
در نگاه های کمونیستی قرار بر این هست که یک جامعه به یک سودایی برسد و تمام فردیت اون ها زیر پا گذاشته بشه.
تمام آزادی ها، قدرت انتخاب ها، تغیر دادن ها، همه این ها زیر پا گذاشته بشه به واسطه مثلا زندگی بهتر جمعی.
خب قاعدتا تشکیک در باب اصل این موضوعات هم وجود داره اما فارق از این تشکیک در این اصل ما مواجه میشیم با این اصل به وجود آمده یعنی از میان بردن فردیت در جامعه کمونیستی و یا بالعکس از زیر پا گذاشتن تمام نگاه های اجتماعی و پیشرفت های اجتماعی زیر پا و قربانی کردن در برابر فردیت آن هم یک جماعت مشخص.
پس از ما با این دوگانه و تناقض هم روبرو هستیم.
در دل این نگاه های به وجود آمده در نهایت ما مواجه میشویم با یک ایدئولوژی قدرتمند که مبدل به یک دین میشود خودش را حقیقت محض می داند و در پی از بین بردن و حذف شک است و اصولا حذف کردن شک و احساس، پرسشگری و انتقاد.
در نهایت ما را به یک نقطه می رساند.
پایان فلسفه است.
اصولا فلسفه و فلسفیدن در یک داستان قرار است که به وجود بیاید و آن هم تشکیک کردن است.
پرسش کردن هست.
کلیت فلسفه یعنی پرسش کردن و حالا ما وقتی داریم در باب یک نگرش صحبت می کنیم که در نهایت حقیقت را برای خود می داند و به هیچ گونه به این شک باور ندارد، به نقطه ای خواهد رسید که تمام شک ها را از بین ببرد و خود را مبدل به یک ایمان بکند.
و حالا این ایمان چشم و گوش بسته ما را به نقطه ای می رساند که دیگر فلسفه ای بر جا نخواهد بود.
همتای چیزی که در تمام این نگاه ها هم به وجود آمده و اصولا دیگر جایی برای فکر کردن، اندیشیدن و انتقاد کردن باقی نخواهد بود.
قاعدتا این ایدئولوژی های به وجود آمده چه در دل سرمایه داری و چه در دل کمونیسم ما را به نقطه ای رسانده از این افراط و این افراطی که در نهایت حقیقت را برای خود می داند و با حذف تمام شک ها، پرسش ها، پایان فلسفه را نوید پایان فلسفه هم به مفهوم از میان رفتن اخلاق و از میان رفتن پرسش هایی پیرامون مباحث اخلاقی است.
اگر شما در جهان سرمایه داری رو به رو می شوید، با یک جماعتی که تمام ثروت دیگران رو برای خود کرده اند و دارند خون مردم رو می مکند و درون شیشه ها می کنند با عرق جبین آنها به تمام ثروت ها رسیدند و آنها در فقر و بدبختی هستند.
به واسطه این پایان فلسفیدن است که دیگر پرسشی به وجود نمی آید.
دیگر پرسش های اخلاقی مطرح نمی شود و ما به نقطه ای نمی رسیم برای تغییر دادن.
در صورتی که می توانیم این تصویر واضح را در برابر ببینیم و به آن ایمان داشته باشیم و گواه بدهیم که این زیست جمعی و این دو نگاه زندگی در اسارت را برای مردمان پدید آورده، زندگی با از میان بردن برابری ها را به وجود آورد و در نهایت هر دو انسان ها را مبدل به ابزار هایی کردند برای پیشرفت.
خب قاعدتا در باب این دو نگاه و نقد اخلاقی و فلسفی آن ها میشه ساعت ها صحبت کرد.
اما من سعی کردم موجز صحبت کنم تا در نهایت به قسمت انتهایی برسیم و در باب گزینه جایگزین صحبت کنیم.
قاعدتا در باب لیبرالیسم و کمونیسم.
در باب مصادیق و اتفاقاتش میشه ساعتها صحبت کرد.
در اتریش شاید در باب این مسائل هم صحبت کردیم اما به اندازه کافی تو این قسمت های ارائه شده سعی کردیم در باب این کلیت و این معنای کلی و این موضوع مهم آزادی و برابری و تعابیر و تفاسیری که در این دو نگاه وجود داره صحبت کن.
در این انتهای برنامه دوست دارم باهاتون مطرح کنم که اگر دوست دارید این صدا شنیده بشه این راه تغییر شکل بگیره میتونید آثار من رو با دیگران به اشتراک بذارید.
منظور از آثار هم خلاصه به برنامه ای به نام جان نمیشه.
من پیش از اینکه بخوام برنامه ای به نام جان رو ضبط و منتشر کنم، آرا و افکار و عقاید ام رو تحت عناوین کتابهایی به رشته تحریر در آورد.
تمامی این آثار به صورت رایگان در وبسایت جهان آرمانی در اختیار شما دوستان هست.
میتونید با مراجعه به وبسایت این آثار رو به صورت رایگان دریافت کنید و اگر دوست داشتید این صداهای تغییر شکل بگیره و این راه ادامه پیدا کنه اون رو با دیگران هم به اشتراک بگذارید.
ممنون که همراه من بودید.
من نیما شهسواری و این برنامه بنام جان بود.
در پناه آزادی.
قسمت 6
سلام دوستان من نیما شهسواری و این برنامه به نام جان است با شماست.
این قسمت ششم از ویژه برنامه نقد لیبرالیسم و کمونیسم است و ما قراره توی این قسمت در باب پیوند آزادی و برابری صحبت بکنیم.
ممنون که همراه من هستید.
خب دوستان توی این ویژه برنامه مشخص ما سعی کردیم که نقد هایی رو پیرامون کمونیسم و لیبرالیسم داشته باشیم.
این دو نگاه مشخص در جهان مدرن که یک دوقطبی رو به وجود آورده اند و زندگی ما رو تحت تاثیر قرار دادند و اصولا جهان مدرن با این دو نگاه گره خورده و عجین شده.
این دو نگاه اقتصادی که به ذات شاید نگاه های اقتصادی باشه اما در نهایت تمام نوع زندگی ما و تمام المان های زندگی ما رو تحت تاثیر خودش قرار داده.
سعی کردیم در باب این دو موضوع صحبت کنیم و موضوع اصلی که در دل آن ها وجود داشته هم قاعدتا مسئله آزادی و برابری بوده.
آزادی و برابری که هر کدام از این ها یکی از این عناوین را به اختیار خود گرفته اند، به زندان و حصر خود درآورده اند و در نهایت با قربانی کردن دیگری سعی کرده اند یکی را هر چند نصفه و نیمه و پر از تناقض و به دور از واقعیت میداندار کنند.
و ما سعی کردیم بیش تر در باب آزادی و برابری نهفته در این مباحث صحبت بکنیم.
در باب لطمه ها و معایبی که هر کدام از این دو نگاه داشته اند.
در باب اخلاق و فلسفه، در باب مقدمه و در نهایت در باب این موضوعات صحبت بکنیم.
در این قسمت انتهایی هم سعی می کنیم که یک راهکار سوم و به نوعی یک نگاه تازه ای را ارائه بدهیم که پیوند آزادی و برابری و در کنار هم بودنش هست.
یعنی ما گفتیم که اصولا چه نگاه لیبرالیسم و سرمایه داری و چه نگاه کمونیستی.
خب یک نقطه عطفی بوده، یک پله ای بوده برای ترقی و پیشرفت جامعه انسانی و زندگی جمعی ما.
اما اون نقطه ای ما رو دور کرده که خط بطلانی کشیده و اجازه نداده تا ادامه پیدا بکنه.
این طریقت در راه خودش ادامه پیدا بکنه.
اون جایی که ما دچار این افراط شدیم دچار این نگاه های متعصبانه شدیم و این ایستایی رو در برابر دیدیم.
اونجا اون خط بطلانی بوده که ما رو از پیشرفت و توسعه در برابر اون ایستادگی کرده.
نه پیشرفتی که در دل این دو معنا و این دو نگاه تصویرشده نه اون پیشرفتی که در پی ساختن هست در پی رقابت است.
پیشرفت در بهزیستی و زندگی بهتر و جمعی همه جان ها نه فقط انسان ها.
حالا با توجه به نگاه هایی که در این نگاه وجود داره همون انسان ها هم ما شاهدش نبودیم و حالا قصد داریم که در باب این مسأله صحبت بکنیم.
نکته مهم و اساسی این هستش که ما در دل دنیای خودمون نه به این جهان نیاز داریم و نه به اون جهان، نه به جهان تصویر شده توسط لیبرالیسم نیاز داریم و نه به اون جهانی که کمونیست ها دارن تصویر میکنن.
به هیچ کدوم از این دو نگاه به صورت مجزا نیاز نداریم بلکه به اشتراک و در کنار هم بودن این نگاها نیاز داریم.
ما نیاز داریم تا این دو نگاه تجمیع بشن و با هم همبسته بشن.
وابستگی میان این دو در نهایت ما رو به نقطه ای برسونه تا جهان بهتری رو بوجود بیاریم.
نه وابسته به آن باشیم نه وابسته به ای.
چرا که هر کدوم از این ها قرار هست که یکی از این دو عنوان مهم و اساسی که بی هم معنایی ندارند رو از میان ببرند.
اگر شما به سمت و سوی نگاه های سرمایه داری میل داشته باشید، فارق از اینکه خود دچار اون قبیله باشید که قاعدتا به واسطه قرابت و سود و منفعتی که می برید اون نظام و اون نگاه رو می پسندید.
اما اگر دور از اون دایره باشید قاعدتا می دونید که اون ها قرار هست که برابری رو سلاخی بکنند، اون هم در برابر آزادی که هیچ معنایی نخواهد داشت.
و ما می دونیم که آزادی و برابری در کنار هم معنا خواهد شد و قاعدتا بلعکس هم در دل نگاه های کمونیستی هم به همین شکل هست.
پس ما باید نقطه ابتدایی رو در دل این بحث با این آغاز بکنیم که ما نه به این و نه به آن به هیچ کدوم از این دو نیازی نداریم.
جهان دیگری لازم هست که در دل اون با ادغام این دو نگاه و با اشتراکات این دو نگاه و در عین حال با پیش رفتن و با پرسشگری در دل اون جهان تازه ای رو تصویر کنیم.
ما نیاز به یک تجربه میانه داریم.
تجربه های میانه ای که در همین جهان امروزی هم اتفاق افتاده.
یعنی شما وقتی به دور و اطراف خود نگاه می کنید به جهانی که امروز ساخته شده به عنوان مثال اون چیزی که تحت عنوان سوسیال دموکراسی ما میشناسیم یک نگاه معقول از این دو نگاه در کنار هم است.
سوسیال دموکراسی که قرار هست نه آزادی رو آنگونه لگدمال بکنه در ازای برابری و نه قرار هست که برابری رو به سلاخ خانه ببره برای رسیدن به آزادی قرار هست در همون دموکراسی تعبیر شده و تصویر شده حالا پا به میدان بذاره و برابری و رفاه جمعی و بهزیستی رو هم در خودش به وجود بیاره و حالا زندگی بهتر جمعی رو پدید بیاره.
کاری که در این جوامع سوسیالیستی سعی در انجامشون هست.
سوسیال دموکراسی که امروز ما میتونیم نمونه هاش رو ببینیم.
در کشورهای حوزه اسکاندیناوی میتونیم اشکالی از اون رو ببینیم.
قاعدتا میشه نقدهای بسیاری بهش کرد و اصولا ما با همین نگاه منتقدانه و پرسشگر هست که میل به پیش رفتن داریم، میل به تغییر داریم و اصولا باید این نگاه را در وجود خود هم پاس بداریم و اصولا به دنبال راه و طریقتی باشیم تا با همین نقدها به فردای بهتری برسیم.
اما با توجه به چیزی که امروز در جهان وجود دارد، ما میتوانیم به نقطهای برسیم که قاعدتا نه آن نگاه متعصبانه در دل لیبرالیسم و نه آن نگاه متعصبانه در دل کمونیسم راهگشای ما نیست و ما نیاز به یک حد تعادل و یک تجربه میانهای داریم که قاعدتا سوسیال دموکراسی و یا حتی آنارشیست های مشارکتی که در جهان وجود دارد و قاعدتا اشکال کمتر نظام مندی هست هم می تواند راهگشای ما باشد.
قاعدتا ما میتوانیم با نگاه به این تجربه ها ببینیم که بله با میل به برابری و در عین حال با میل به آزادی و پیوند این دو در کنار هم میتوانیم جامعه بهتری بسازیم.
میتوانیم جامعه ای به دور از تمامی معایب بسازیم.
جامعهای که اینگونه دچار فروپاشی ها نشود.
این گونه تفاوت های طبقاتی در دلش بیداد نکند و این گونه مردمان را خسته از دنیا نکند.
این گونه مفهوم انسان و جان را بی معنا نکند.
مبدل به ابزار نکند، همه چیز را در رقابت و پیشرفت ها تعبیر و تفسیر نکند.
ما نیاز داریم تا یک نگاه تازه ای را داشته باشیم.
ما قاعدتا نیاز داریم تا یک بازتعریف دوباره ای نسبت به آزادی داشته باشیم.
خیلی فراتر از فردگرایی.
ما نیاز داریم تا عمیق تر از این نوع نگاه یک آزادی دوباره ای را تصویر کنیم.
آزادی ای که در دل خودش قاعدتا باید آزار نرساندن به دیگران، دیگرانی به وسعت تمام جان ها در جهان و فریاد برابری در دل آزادی را نوید بدهیم.
ما نیاز داریم تا این آزادی را دوباره بازتعریف کنیم و فراتر از مرزهای فردگرایی و قدرت پرستی بشویم و آزادی را تنها در اختیار کسانی که قدرت بیشتری دارند قرار ندهیم.
ما قرار هست که این بار آزادی را دوباره تعریف کنیم و در دل این تعریف دوباره خود همگان را آزاد تصویر کنیم.
همگانی به وسعت تمام جان ها.
نه فقط انسان ها، نه فقط یک نژاد از انسان ها، نه فقط یک جنسیت از انسان ها، بلکه تمام جان ها، همه جان های جهان چه انسان، چه حیوان و چه گیاه.
حالا با این بازتعریف دوباره از آزادی می توانیم وارد یک میدان برای تغییر دادن بشویم.
دیگر در دل این آزادی تعریف شده شما مواجه نمی شوید با این شکل زننده از آزادی های فردی که بیانگر خودخواهی است، بیانگر قدرت پرستی است.
بیانگر از میان بردن برابری و آزادی در امتداد هم هست چرا که می دانیم این آزادی بدون برابری معنا نخواهد داشت چرا که میدانیم این آزادی و برابری در پیوند با هم معنا میشوند. میشوند.
اگر ما دنیایی را تصور کنیم که در دل آن به آزار نرساندن دیگران و وسعت برابری در دل آن باوری نداشته باشیم.
هر کسی که زور بیشتری داشته باشد، آزادی بیشتری هم خواهد داشت اما به قیمت و هزینه اسارت دیگران.
همتای چیزی که در جمهوری اسلامی وجود دارد در این حکومت های کمونیستی هم وجود داشته و در دل حکومت های سرمایه داری هم وجود دارد.
آزادی فردی جماعتی در ازای اسارت بیشمار آدم ثروت برای جماعتی در ازای فقر بیشمار هزینه میشود دیگران تا این جماعت قدرتمند به آن آرزوها و خواسته هایشان برسند.
آرزو های این جماعت کشته میشود تا آنها آرزومند شوند و یا آرزوهایشان برآورده شود.
پس ما نیاز داریم با این بازتعریف دوباره یک آزادی دوباره ای را معنا کنیم که فراتر از فردیت است و در دل جامعه و در دل برابری معنا می شود و عمیق تر از آن چیزیست که در دل این نگاه های آلوده تصویر شده.
ما نیاز داریم تا عدالت را اینبار به دور از اجبار و به دور از اکراه تصویر بکنیم.
ما نیاز داریم تا برابری را دوباره و دوباره تعریف بکنیم.
برابری ای که در دل خود هیچ مرزی نداشته باشد.
برابری ای که قرار بر این نداشته باشد تا همه را یکسان تصویر بکند، بلکه در حقوق قرار است که برابری را بوجود بیاورد.
ما قرار نیست که در برابر تفاوت ها بایستیم و بگوییم که همه یکسان هستیم.
نه، قاعدتا زن و مرد با هم فرق میکنند.
قاعدتا از همه نظر با هم متفاوت هستند و به فراخور این تفاوت حتی نیاز دارند که قواعد متفاوتی هم داشته باشند.
ما وقتی در باب برابری جان صحبت میکنیم یعنی تمام جان های جهان مستحق زیستن هستند، نباید بهشون آزاری رسونده بشه و هر جا نقطه ای این آزار به وجود بیاید آنجا نقطه ای است که آزادی از میان رفته.
آزادی بی معنا شده.
پس ما نیاز داریم با این بازتعریف های دوباره دوباره همه چیز را معنا بکنیم.
ما نیاز داریم تا این عدالت رو، این برابری را دوباره معنا بکنیم، نه در دل یک ثانیه، بلکه در دل حقوق برابر.
در دل آزادی برابر. در دل. فردای برابر.
در دل ثروت.
به مساوات تقسیم شده در ازای کار برابر.
ما قرار است که این برابری را دوباره تعریف کنیم و به دور از اجبار، به دور از از میان بردن آزادی ها.
قرار نیست که آزادی را قربانی بکنیم برای رسیدن به برابری.
چرا که اصولا این دو در کنار هم معنا پیدا می کنند و در نهایت فرزند خلف این دو آرامش و بهزیستی هست.
هر جایی که ما شاهد این همزیستی مسالمت آمیز میان آزادی و برابری باشیم هست که میتوانیم آسایش و آرامش را ببینیم و بهزیستی را ببینیم و زندگی بهتر را ببینیم.
و تمام هدف غایی ما در جهان هم رسیدن به همین بهزیستی نه فقط برای انسان و گونه خاصی از انسان ها و نژاد خاص و جنسیت خاص، بلکه برای تمام موجودات زنده هست.
تمام جانداران تا بتوانند در آزادی و عدالت و برابری زندگی کنند.
ما قاعدتا نیاز به اخلاق همکاری داریم و نه رقابت.
یعنی ما وقتی داریم در باب این جهان ساخته شده نگاه میکنیم و می بینیمش.
میدانیم که همه چیز این دنیا رقابت است چه در جهان کمونیستی و چه در جهان سرمایه داری.
جهان سرمایه داری مدام داره در اشکال مختلف و به ابنای مختلفی به تمام انسان ها نوید این رو میده که برای رسیدن باید وارد این چرخه ی رقابت بشن.
رقابتی که قرار هست دیگران رو از میدان به در کنه قرار هست که پا بر گرده ی دیگران بر کول های دیگران بگذارند تا به اون نقطه ی قله ها برسند.
دائما در حال نابود کردن زندگی دیگران برای رسیدن به آزادی های خود هستند برای رسیدن به ثروت و قدرت و زندگی بهتر خود هستند.
ما می بینیم که این رقابت در دل همان حکومت های کمونیستی هم شکل می گیرد و چگونه یک داستان بی انتها و یک جهان بی انتها را تصویر می کند تا در دل آن تنها و تنها به پیش برود.
برای فردایی نامشخص در رقابتی بی معنا و همه زندگی و همه آزادی و همه برابری را سلاخی کنند.
از میان ببرند برای فردای نامشخصی که معلوم نیست به کجا خواهند رسید.
ما در دل دنیایی که امروز تا این حد از میان رفتن همکاری را می بینیم و تنها و تنها رقابت است که میدان دار است، قرار است که همکاری و همزیستی را میدان دار کنیم.
قرار است که در دل این برابری تصویری ارائه دهیم تا انسان ها و همه جان ها در کنار هم و با همکاری هم بتوانند زندگی بهتری را داشته باشند.
قرار است که ما تصویر ارائه دهنده نسبت به انقلاب یک انقلاب متفاوت از انقلاب وحشیانه و وحشی خویان باشد، انقلابی در راستای رسیدن به آزادی برای همگان باشد.
قرار است که انسان ها آزادی را خود تعریف کنند.
قرار بر این نیست که من به عنوان یک متکلم الوحده بیایم و آزادی را تعریف کنم و بگویم این آزادی شماست. نه.
قاعدتا انسان ها متکثر هستند و قاعدتا نگاه های متفاوتی دارند.
می تواند آزادی تعریف شده از نگاه آنها معنای اسارت برای من باشد.
یعنی شما تصور کنید من با تمام باورهایم در برابر یک مسلمان، با تمام باورهایش.
خب قاعدتا تمام تصاویر ارائه شده توسط او نسبت به اسلام و آزادی برای من معنای اسارت است و می تواند این موضوع بالعکس هم باشد.
من هر چیزی که به عنوان آزادی می شناسم را او به عنوان اسارت تلقی کند.
اما ما باید یک نقطه داشته باشیم و آن هم قانون و قاعده آزادی و آزار نرساندن به دیگران باشد.
وقتی این قاعده و این چارچوب قبول بشه حالا هر کس می تونه آرزوی خودش رو مبنی بر آزادی بدونه.
و ما نیاز داریم برای رسیدن به دنیایی اینگونه.
و در نهایت انقلابی که در دل اون آرمان ها و ایده ها و آرزوی همگان معنا پیدا بکنه و تعبیر بشه.
ما به دنبال ساختن جهان آرمانی هستیم که در دلش آرمان ها میداندار بشوند، آرزو ها میدان دار بشند.
آزادی با اون قاعده مشخصی که آزادی و برابری رو معنا می کنه، حالا میدان دار جولان دادن نگاه های متفاوت و آرزوهای متفاوت باشه.
ما در نهایت باید به نقطه ای برسیم که این اخلاق همکاری میدان دار بشه و رقابت از میان برداشته بشه و انقلاب ما انقلاب بی کران برای رسیدن همگان به آزادی ها و آرزوها و آرمان های خودش باشه.
ما نیاز داریم در این دنیای تازه تصویر شده از همه قدرت ها استفاده بکنیم.
از فن آوری استفاده بکنیم.
از مشارکت استفاده کنیم و یک باز طراحی دوباره ای نسبت به جامعه داشته باشیم.
ما نیاز نیست که همه دنیای خودمان را در اختیار بازارآزاد بزاریم.
ما قرار نیست که خودمون رو به این قدیسه تازه و این دیو چند سر بفروشیم.
ما قرار هست که از تمام دانش خودمون، از تمام فناوری خودمون، از تمام علوم خودمون استفاده کنیم تا جهان رو جای بهتری بکنه.
موضوع اصلی و نهایی در اون نگاه هست.
نگاهی که به هدف مشخص در برابر وجود داره.
ما قرار بر این داریم تا زندگی بهتر رو نه فقط برای یک دسته و یک قبیله که برای تمام جانداران پدید بیاریم.
پس قاعدتا از تمام ابزارها هم استفاده خواهیم کرد.
برای اینکه این بهزیستی برای همگان تصویر بشه.
پس ما نیاز داریم از تمام قوا استفاده بکنیم، از تمام مشارکت ها و همکاری ها استفاده بکنیم و در کنار هم یک باز طراحی دوباره ای را نسبت به زندگی جمعی داشته باشیم.
با در نظر گرفتن اینکه هر جماعتی میتوانند آزادی خود را تصویر کنند و در دل جهان آرمانی به آن آزادی و رویای خودشان هم برسند.
اما در نهایت قرار بر این است که ما با نگاه خودمان یک تصویر تازه ای نسبت به آزادی و برابری ارائه بدهیم.
وقتی در باب آزادی صحبت میکنیم، مفهوم تمامیت و کلیت این مبناست.
وقتی در باب آزادی صحبت میکنیم، در باب قلمرو آرمانی صحبت میکنیم، در باب جهان آرمانی صحبت میکنیم.
وقتی من در باب قلمروی آرمانی صحبت میکنم، دارم در باب یک نگاه تازه صحبت میکنم که در دلش قرار است که فکر جمعی ما راهگشا باشد.
قرار است که کسی در دل آن قدرت مطلقه ای نداشته باشد.
قرار است که ما دموکراسی را تا جای ممکن مستقیم تر و مستقیم تر بکنیم.
قرار است دموکراسی را به نقطه ای برسانیم که بر اساس تخصص کسانی باشد که آرای خودشان را ارائه بدهند.
قرار بر به وجود آوردن یک هیئتی است برای اداره کردن کشور.
نه اینکه یک قدرت مطلقه ای.
حالا در هر لباسی از رهبر شما در نظر بگیرید تا رییس جمهور بر آن نقطه و آن کرسی بنشیند.
قرار نیست که دوباره یک بالماسکه و تئاتری ساخته بشود و نمایشی ارائه شود برای اینکه قدرتمندان و ثروتمندان دوباره قدرت و ثروت را در اختیار بگیرند.
قرار است که متخصصین به واسطه آرای متخصصین آن هم در یک جمع کثیری در آن نگاهی که دارند و به واسطه آراء تصمیم های درست بگیرند و قرار است ما به نقطه ای برسیم که جامعه را اداره بکنیم با نظارت و با علم و دانشی که در اختیار متخصصین هست، راهکارهای درست و علمی را ارائه بدهیم نه به واسطه باورها و اعتقادات و ایدئولوژی هایی که وجود داره.
اما خب قاعدتا در حوصله این برنامه نمیگنجه که من در باب این مسائل صحبت بکنم.
در کتاب قلمرو آرمانی، در کتاب جهان آرمانی من پیرامون این نگاه ها صحبت کردم.
در ویژه برنامه های آتی به نام جان هم سعی می کنم ویژه برنامه هایی داشته باشم که پیرامون خود، جهان آرمانی و قلمروی آرمانی اما در شکل موجز خود در همین برنامه اشارت من در این مبنا این است که ما باید به اون نقطه ای برسیم که آزادی رو دوباره بازتعریف کنیم، برابری رو دوباره بازتعریف کنیم و با این نگاه های تازه خودمون پیرامون آزادی و رسیدن به برابری، یک جامعه تازه رو پدید بیاریم که در دل همگان در آزادی و برابری زندگی کنند.
شاید مهم ترین و بزرگ ترین کار ما پیش از رسیدن به این تحولات، دعوت به اندیشیدن باشد.
تغییر برای فردا باشد.
به وجود آوردن این احساس پرسشگری و روحیه انتقادی باشد.
ما شاید بزرگ ترین دستاوردی که می توانیم در دنیای حال حاضر داشته باشیم همین بیدارگری انسان ها و به فکر فرو بردن اون ها آنها باشد.
ما نیاز داریم تا مردمان را دعوت به این دو بار فکر کردن بکنیم.
ما نیاز داریم تا آنها در باب تمام باورهای خودشان ریز بشوند و به آن انتقاد داشته باشند.
اصولا ما نیاز داریم تا این شک کردن را در دل آنها بیدار بکنیم.
یکی از اصولی است که فردای روشن را برای ما خواهد ساخت.
ما نیاز داریم تا این بیداری را وارد میدان و جرگه زندگی جمعی انسان بکنیم تا در نهایت فردای روشنی را برای خود و دیگران بسازیم.
قاعدتا گزینه سوم و جایگزینی برای فردای ما در شکل سیاسی، پیوند آزادی و برابری است.
ما نیاز داریم تا از تمام تجارب انسانی استفاده بکنیم و با نگاه منتقدانه و پرسشگر خودمان نقاط مثبت هر کدام از این باورها را بگیریم و در پیوند با هم یک نگاه تازه ای را پدید بیاوریم که پیوند آزادی و برابری را نوید می دهد.
ما نیاز داریم تا با بازتعریف دوباره آزادی و برابری جهان تازه ای را به وجود بیاوریم و با این اخلاق همکاری به جای رقابت با استفاده از تمام ابزارها در راستای رسیدن به جهان آرمانی و قلمروی آرمانی، مردمان را دعوت به اندیشیدن و در نهایت تغییر برای فردا بود.
خب قاعدتا در باب این مسائل میشه ساعتها صحبت کرد و میتونم در باب جهان آرمانی و قلمرو آرمانی و ایده ها و آرمان های خودم صحبت کنم.
در باب آزادی و برابری که بهش باور دارم.
اما خب قاعدتا در باب این مسائل من کتاب های مختلفی نوشتم.
میتونید مراجعه کنید، این کتاب ها رو بخونید، از خود قلمرو آرمانی، جهان آرمانی و یا هر کدوم از آثار من پیرامون همین مفاهیم هست.
چرا که بزرگترین باور من همین پیوند آزادی و برابری است.
نگاه به جهان آرمانی هست.
آزادی همه جانبه هست و تعریف مشخصی که من نسبت به آزادی دارم به نظرم به اندازه کافی در این ویژه برنامه پیرامون لیبرالیسم و کمونیسم صحبت کردیم تا در نهایت باز هم در باب آزادی و برابری صحبت کنیم در آتی.
قاعدتا در باب مصادیق مختلف هم صحبت خواهیم کرد چه پیرامون لیبرالیسم، چه پیرامون کمونیسم و چه در باب باورهای خودم و آزادی و برابری.
در انتهای برنامه هم دوست دارم باهاتون مطرح کنم که اگر دوست دارید این صدا شنیده بشه و این راه تغییر شکل بگیره، میتونید آثار من رو با دیگران به اشتراک بذارید.
منظور از آثار هم خلاصه به برنامه ای به نام جان نمیشه.
من پیش از این که بخوام برنامه ای به نام جان رو ضبط و منتشر کنم، آرا و افکار و عقاید رو تحت عناوین کتاب هایی به رشته تحریر درآوردم.
تمامی این آثار به صورت رایگان در وبسایت جهان آرمانی در اختیار شما دوستان هست.
میتونید با مراجعه به این وبسایت آثار رو به صورت رایگان دریافت کنید و اگر دوست داشتید این صداهای تغییر شکل بگیره و این راه ادامه پیدا کنه اون رو با دیگران هم به اشتراک بگذارید.
ممنون که همراه من بودید.
من نیما شهسواری و این برنامه به نام جان بود.
در پناه آزادی.
قسمت اول
سلام دوستان من نیما شهسواری و این برنامه ای به نام جان است با شما هستم.
این قسمت اول از ویژه برنامه نقد لیبرالیسم و کمونیسم هست و ما قراره تو این قسمت یه مقدمه ای نسبت به این موضوع داشته باشیم.
ممنون که همراه من هستید.
خب دوستان توی این ویژه برنامه مشخص ما قرار هست که در باب لیبرالیسم و کمونیسم صحبت بکنیم.
دو نوع نگاهی که جهان مدرن امروز ما رو تحت تاثیر خودش قرار داده.
خب قاعدتا نوع نگاه اقتصادی است اما در تمام ارکان زندگی شخصی و اجتماعی ما نقش پررنگی داره.
امروز ساختارهای حکومتی و سیاسی هم برگرفته از این نگاه هستند.
اگر یک مقدار هم عقب تر جهان رو نگاه میکردی دیگه در اون دوران جنگ سرد یک دوقطبی بزرگی در جهان وجود داشت که فقط و فقط دو طرفش همین لیبرالیسم و کمونیسم با نام های دیگری که ما میشناسیم وجود داشت و همان جهان غرب و شرق و بلوک غرب به عنوان نماینده کمونیسم و جهان غربی هم به عنوان نماینده لیبرالیسم شناخته میشد.
حالا هر چند که در این سالیان بعدی مقداری اشکال متفاوت مثلا همتای سوسیال دموکراسی که ما میشناسیم بوجود آمده و یک مقدار از این دوگانگی کم کرده، اما در مجموع تقریبا میشه بهش اشاره کرد.
این دوگانه لیبرالیسم و کمونیسم مهم ترین نوع نگاه در جهان مدرن هست و ما قراره در این ویژه برنامه نقدی نسبت به این دو نگاه داشته باشیم و بیشتر دربارشون صحبت بکنیم.
در باب تاریخچه فلسفه، نوع نگاه، مضراتی که داشتند و اصولا این دو نوع نگاه را با هم قیاس بکنیم و در نهایت امر هم به اون تصویر مشخصی که خودمان دوست داریم برسیم و اون راهکار رو نگاه خودمون رو هم ارائه بدیم.
در این قسمت ابتدایی هم سعی میشه که یک توضیحات کلی پیرامون این برنامه و اصولا مفاهیم لیبرالیسم و کمونیسم رو مطرح کنیم و در قسمت های آتی هم به موضوعات بیشتری اشاره کنیم.
خب اصولا وقتی ما در باب این دو معنا صحبت میکنیم به واسطه اینکه این دو معنا به شدت گره خورده با مباحث اقتصادی است، بیشتر از هر چیزی همان موضوعات اقتصادی است که ما رو درگیر خودش میکنه.
اما نمیشه این حقیقت را کتمان کرد که این دو نوع نگاه مشخص جهان پیرامونی ما و زندگی شخصی ما رو تحت تاثیر خودش قرار داده.
فارغ از اون نگاه اقتصادی مشخصی که در لیبرالیسم و کمونیسم وجود داره، آزادی های فردی و فردگرایی و اصولا اختصاص بیشتر لیبرالیسم به آزادی و کمونیسم به برابری.
اما قاعدتا نوع حکومت و نوع نگاهی که به حکومت دارند رو هم در خودش جای داده و ما سعی میکنیم کم و بیش در باب این موضوعات صحبت بکنیم.
این ویژه برنامه اصولا در باب این مساله و این نوع نگاه هست که ما وقتی مواجه میشویم با لیبرالیسم و کمونیسم یک موضوع برامون مشخص میشه.
یعنی در یک توضیح کوتاه و موجز اگر بخوایم در باب این دو نگاه صحبت بکنیم و اون رو نقد بکنیم اینگونه هستش که در لیبرالیسم روبرو میشیم با از میان بردن عدالت، قربانی کردن، برابری و برابری رو زیر پای آزادی قربانی میکنن و در کمونیسم هم موضوع دقیقا برعکس همین هست.
یعنی در اینجا آزادی هست که قربانی در برابر برابری میکنند.
برابری که دیگه کم کم نزدیک به یکسانی میشه.
یعنی در همین توضیح موجز میشه اون نقد کلی نسبت به لیبرالیسم و کمونیسم رو مطرح کرد.
یعنی دو نوع نگاه مشخصی که یکی نگاه اصلی خودش رو روی آزادی گذاشته و دیگری روی برابری گذاشته به قیمت و هزینه دیگری.
یعنی حاضرند که آزادی رو به قیمت نابود کردن برابری یا برابری رو به قیمت و هزینه نابود کردن آزادی بدست بیارن و اصولا این دو نوع نگاه بر همین پایه شکل گرفته و حالا هر چه قدر بیشتر نزدیک بشیم سعی میکنیم این عنوان مشخص و این معنای مشخص را بیشتر موشکافی کنیم و به موضوعات مختلف در این طیف بپردازیم.
وقتی در باب لیبرالیسم صحبت میکنیم یعنی همان نگاهی که امروز ما تحت عنوان بازار آزاد میشناسیم، لیبرالیسم یک ریشه تفکر تاریخی را در خود دارد.
یعنی شما از عصر روشنگری و حتی رنسانس می توانید ردپای لیبرالیسم ببینید.
متفکرین زیادی داشته، صحبت های بسزایی انجام شده تا در نهایت ما با این شکل امروزی که به عنوان جامعه سرمایهداری میشناسیم و همین نئولیبرالیسم هم که امروز در جهان خیلی نهادینه شده باهاش روبه رو میشیم.
اما تمام اینها ریشه در اون افکار ابتدایی داره.
افکار ابتدایی که در راستای پیشرفت و زندگی بهتر انسان ها بوده.
یعنی ما وقتی به تاریخ گذشته جهان نگاه میکنیم، در آن دوران ابتدایی خوب میدانیم که نوع حکومت ها همواره نوع نگاه نسبت به جهان همواره بر پایه همان تعاریف مشخص خداباورانه ای است که ما تحت عنوان فرهنگ خدا میشناسیم.
یعنی همواره استبداد و خودکامگی بوده که همه جهان را به پیش برد.
در طول تاریخ تمام کشورها فارغ از اون زنگ تفریح های کوچکی که در تاریخ ما در جای جای جهان باهاش روبرو شدیم، فارغ از اون یکدستی و هماهنگی وجود داشته در سراسر جهان پیرامون این نگاه استبدادی و اون فرهنگ خدایی که میشناسیم همه جا امپراتوری هایی بوده، پادشاهی هایی بوده که اصولا نوع نگاه و اینکه جهان را چگونه به پیش ببرند در راستای همین استبداد جمعی بوده.
اما لیبرالیسم و این نگاه یک گام رو به پیشرفت ورای زندگی انسانی بوده.
مفاهیمی که پیرامون آزادی مطرح میشود.
در عصر روشنگری در نهایت زندگی جمعی ما رو به پیشرفت میاره اما خب قاعدتا درش تناقضات زیادی هست.
نقدهای زیادی هست بهش.
اما اون ریشه ابتدایی برگرفته از همون میل به پیشرفت هست.
یعنی شما وقتی مواجه میشید با این حق و مشروعیت الهی که متصور میشه و یک قدرت ماورایی رو فارغ از قدرت انسانها و زندگی عادی اونها متصور میشده، خب ما رو بیشتر و بیشتر در کام اون خودکامگی و استبداد غرق میکرد.
اما وقتی شما مواجه میشید با این نگاه های لیبرالیسم، برای درهم شکستن این قدرت و یگانگی، خب مواجه میشید با پیشرفتی که حالا انسان ها میتونستن برای بهتر زیستن خودشون انجام بدن.
پس ریشه ی ابتدایی لیبرالیسم برمیگرده از دوران روشنگری و این تفکرات برای درهم شکستن این قدرت واحده و این مشروطهای که این مشروعه ای که این مشروعیتی که به واسطه یک قدرت آسمانی و اون نگاه مستبد خدایی و اون فرهنگ شکل گرفته.
خب کم کم انسان ها سعی بر این داشتند که مقداری از این خودکامگی هارو کم کنند.
یکی از اون نقاط مشخص هم همین ارزش دادن به فردیت انسان هاست.
چیزی که شاید امروز در نگاه لیبرالیسم اون نقطه نقد اصلی ما باشه و بیشترین پیکان ما برای نقدها نسبت به همون باشه.
اما در دورانی که شکوفایی لیبرالیسم داشته اتفاق می افته.
اتفاقا انسان ها نیازمند اون آزادی های فردی بودند.
نیازمند این بودند که اون ارزش بهشون داده بشه و از اون نگاه آلوده گذشته ذره ای دور بشن.
یعنی اون نگاهی که همه رو همتای رعیت تصور میکرد و این رعیت رو در برابر میذاشت تا یک جماعتی بیان و ازشون سو استفاده بکنند.
حالا این بزنگاهی که تحت عنوان روشنگری اتفاق می افته حالا سعی میکنه یه مقداری از اون زیر یوغ و اسارت خارج کنه زندگی جمعی انسان ها.
پس ما میتونیم رد پای لیبرالیسم رو از اون نقطه ببینیم.
از این دور شدن از مشروعیت آسمانی.
از این دور شدن.
از این بردگی و بندگی و رعیت بودن.
اما نه در یک طیف گسترده ای همتای برابری و همپوشانی داشتن با برابری.
نه به نقطه ابتدایی.
فقط اون جماعتی که قدرتی داشتند سریع برای سودا داشتن و میتونستن ابراز وجودی بکنند.
قرار بوده که درگیر این مفاهیم بشن اما در مجموع گامی ست رو به این پیشرفت و ما اصولا مواجه میشیم با لیبرالیسم.
در راستای این ارزش گذاری بر فردیت زندگی انسان ها و حالا در دلش مدام در حال پیش رفتن هست تا در نهایت ما رو به بازار آزاد و این آزادی های فردی که تحت عنوان لیبرالیسم و سرمایه داری در جهان امروزه می شناسیم میرسونه.
از سوی دیگر ما مواجه میشیم با کمونیسم و کمونیسم هم فارغ از اون نگاه تاریخیه که ما تحت عنوان کمون ها و زندگی اشتراکی میشناسیم.
هر چقدر نزدیک بشیم به جهان مدرن و بخوایم وارد یک حیطه بشیم که اینها چهارچوبی برای صحبت کردن داشته باشن.
خب برمیگردیم به اون دورانی که تحت عنوان فئودالیسم میشناختیم و بعد فئودالیسم.
حالا قدرت گیری سرمایه داری، انقلاب صنعتی و در نهایت یک گستره ی تازه ای برای نقد این نگاه ها.
یعنی اصولا وقتی شما نزدیک میشید به باور های کمونیسم، حالا باید با اندیشه های مارکس روبه رو بشید، با اندیشه های انگلس روبرو بشید که در نهایت نوک پیکان انتقاداتش هم پیرامون همین جهان سرمایه داری است.
و حالا ما میخوایم یک پله انگاری رو تغییر بدیم مسیر رو و باز هم رو به پیشرفت حرکت بکنیم.
خب ما مواجه میشیم با نگرش هایی که در راستای برابری ست.
در کنار اون ما با ماتریالیسم هم روبهرو میشویم.
یعنی حالا یک نقد و یک نگاه منتقدانه نسبت به مبنا و تعریف فلسفی پیرامون جهان هستی است که ما تحت عنوان خدا و آسمان و مسائل معنوی میشناختیم.
حالا یک نگاه مادی گرایانه ای است که در باب شکل گیری جهان با اشکالی متفاوت از تعریف های کلاسیکی که مدام گفته میشود هم ارائه میدهد.
فارغ از این نگاه، شما مواجه میشید با این نگاه و میل به برابری.
حالا دیگه قضیه متفاوت میشه.
یعنی اون لیبرالیسم تحت عنوان فردگرایی که قرار بود میداندار بشه و از اون برهه تاریک تاریخی انسانها را جدا بکند و دور بکنه، ثمرهاش این فردگرایی لجام گسیخته شود.
این فردگرایی که قرار شد همه چیز را برای افرادی که حالا قدرت کافی رو دارند قرار بده، حالا یک آلترناتیو در برابر این نگاه میتونست مارکسیسم و نظرات مارکسیستی باشد.
حالا قرار بود که با این نگاه برابری خواهانه در برابر آزادی های تسخیر شده بایستند.
اصولا وقتی ما در باب لیبرالیسم و کمونیسم صحبت میکنیم باید اول در باب چرایی این ایده ها و شکل گرفتنشان صحبت بکنیم.
خب قاعدتا زندگی بشری همواره دچار مشکلات و عارضه های بزرگی است که همواره داریم باهاش زندگی میکنیم.
یعنی از دوران ابتدایی هم حتی پیشاتاریخ هم نگاه بکنید.
انسان همواره با مشکلاتی دست به گریبان بوده، برای برطرف کردن این مشکلات سعی کرده راهکارهایی رو ارائه بده و هر کدوم از این نگاه ها هم راهکارهایی است به این مشکلات.
یعنی زندگی انسانی که بر پایه پیشرفت و تکامل و حرکت.
اگر بخوایم تصویر بکنیم در برابر مشکلات ریز و درشتی که در طول تاریخ باهاش روبرو میشه، همواره در پی جستن راهکارهایی است.
حالا شما این راهکارها رو در اون دوران پیشا لیبرالیسمی میتونید در همون اندیشه های روشنگران دوران روشنگری ببینید که در نهایت پله به پله برای گذر از مشکلات و معضلاتی که یکی از آن نگاه های عمده و بزرگش همان میل و تصویرگری از امپراتوری و قدرت بی حد و حصر و این موضوعات بوده که در نهایت ما را رسانده به نقطه ای که بخواهیم به آزادی های فردی بیشتر اهمیت بدهیم و حالا جهان را به سمتی ببریم برای این که این آزادی های فردی جاه و مقامی داشته باشد و کرامت انسانی جایگاهی داشته باشد.
اصولا آن نگاه اومانیستی که ما تحت عنوان انسانگرایی تصویر می کنیم هم یکی از همان دریچه ها و راه هاییست که در نهایت ما را به سمت سرمایه داری می کشونه به سمت لیبرالیسم می کشونه.
اصولا این نگاه به هم گره خورده هست.
یعنی ما وقتی داریم در باب این پیشرفت صحبت می کنیم در اومدن از زیر یوغ اسارتی که ما تحت عنوان آن فرهنگ خدایی و آن استبداد و خودکامگی می بینیم، هر کدام از این ها پله ای داشتن و یکی از این پله ها هم قاعدتا لیبرالیسم بوده.
هر کدوم از این نگاه ها چه لیبرالیسم، چه کمونیسم و هر نگاه دیگری در طول تاریخ یه سری نکات مثبتی داشت.
یعنی اون نقطه ابتدایی شروعش قاعدتا برای از میان بردن مشکلاتی بوده که باهاش دست به گریبان بوده.
فارغ از اون نقطه ابتدایی این ها گاها با هم همسو می شدند در خیلی از مسائل این موضوعات با هم همسو باشند.
مثلا اگر در باب اون خودکامگی و فرهنگ خدایی صحبت می کنیم، حالا درسته هیچ کدوم از این ها شمشیر را از رو نبستند و یک منتقد سفت و سختی در برابر ادیان و یا فرهنگ خدا نبودند اما در دل به واسطه تعاریف تازه ای که به وجود آوردند، یک نوع ضدیت رو با اون نگاه ها تصویر کردند.
یعنی شما وقتی با لیبرالیسم روبرو میشید حالا این نگاه انسان گرایانه سعی می کنه مشروعیت آسمانی رو کم رنگ بکنه، سعی میکنه جهان رو مادی تر تصور تصویر کنه.
یا وقتی نزدیک به مفاهیم کمونیستی میشید هم به همین شکل.
وقتی شما مواجه میشید با نگاه ماتریالیستی.
حالا قرار هست که اون نگاه معنوی آسمانی رو کمرنگ و کمرنگ تر بکنه و اصولا دلیل و چرایی بوجود اومدن این ایده ها هم قاعدتا گذر از مشکلات ریز و درشتی بوده که انسان ها باهاش دست به گریبان بودند.
در طول تاریخ انسان ها تلاش کردند که این مشکلات رو از میان ببرند و هر کدوم از این برهه های تاریخی هم برای از میان بردن یک دستاویز تازه ای وجود داشته که این دو معنایی که ما در این ویژه برنامه میخوایم دربارش صحبت کنیم هم از همین دستاویز ها بوده.
یعنی شما وقتی مواجه میشید با اون دوران تاریک فکری که ما تحت عنوان قرون وسطی در اروپا میشناسیم، حالا برای گذر از اون با شروع رنسانس و در ادامه اون عصر روشنگری، حالا دریچه ها برای گذر کردن ما رو به سمت و سویی میکشونه که بیشتر میل به انسان داشته باشیم به کرامت انسانی داشته باشیم، به آزادی های فردی داشته باشیم و تمام این مفاهیم در کنار هم لیبرالیسم را برای ما به وجود بیاورد و بعد از این قدرت گیری سرمایه داری و در کنار آن همداستان با آن به وجود آمدن انقلاب صنعتی و حالا درگیر کردن قشر کارگر و زندگی ماشینی و برده واری که برای آن ها ساخته می شود، انسان ها را به تکاپو می اندازد تا در نهایت با میل به گذشته آن نگاه کمونیستی را زنده بکنند، پررنگ بکنند، به آن چارچوب بدهند و حالا دوباره یک آلترناتیوی به وجود بیاید.
برای گذر از این مشکلات آن را هم ما تحت عنوان کمونیسم داشته باشیم.
خب ما توضیحات را به سه به شدت چکیده داریم میدیم.
چرا که خب این برنامه و اصولا برنامه هایی به نام جان برنامه هایی نیز در راستای کنکاش در تاریخ و یا بیان تاریخ قرار هست این معانی مطرح بشه برای اون چیزی که ما مد نظر داریم.
یعنی در این ویژه برنامه های مشخص ما میخواهیم بیشتر در باب آزادی و برابری صحبت کنیم چرا که این دو نوع نگاه مشخص در طول تاریخ که قدرت بزرگی را هم داشتند و شاید بشه بدون اغراق گفت که دو قطب اصلی نگاه امروز هم در جهان هستند.
ما میخوایم در باب آزادی و برابری نهفته در این نگاه صحبت کنیم که چگونه هر دوی این نگاه ها یکی رو به قربانی خود بودن، یکی رو تلف دربرابر دیگری کردن و به هزینه یکی سعی کردن دیگری رو در جهان بوجود بیارن.
پس در باب این شکل گیری و این نوع نگاه صحبت کردیم و در باب چرایی به وجود آمدنش هم صحبت کردیم.
اما یکی از اون نقطه های مهم و اساسی و کلیدی در این ویژه برنامه که ما سعی میکنیم دربارش بیشتر صحبت بکنیم، آزادی های فردی در برابر زندگی جمعی هست.
یعنی دقیقا نقطه تقابل و تناقضی که در این دو نگاه وجود داره.
شما وقتی نزدیک به مفاهیم لیبرالیستی میشید حالا مواجه میشید با این مانور دادن در آزادی آزادی های فردی.
اصولا در دنیای تصویر شده در لیبرالیسم و سرمایه گذاری انگار که برای زندگی فردی انسان ها تعریف شده.
گفتم خب در اون دورانی که این ها داشتند این صحبت ها رو میکردند، قاعدتا موضوع، موضوع مهمی بوده.
یعنی در برابر نگاه های آلوده ای که اصولا انسان ها رو و تمام موجودات زنده رو به عنوان یک برده و بنده تصویر میکنه در برابر یک قدرت الهی.
این میل به آزادی های فردی و شخصیت قائل شدن برای انسان ها موضوع مهم و با اهمیتی هست اما مانور بیش از حد اون در طول تاریخ باعث این لطماتی شده که ما باهاش مواجه هستیم.
یعنی در جهان امروزی و این بزرگداشت آزادی های فردی در برابر زندگی جمعی یعنی از میان بردن زندگی جمعی در برابر آزادی فردی، تباه کردن زندگی دیگران.
برای اینکه آزادی فردی یک نفر حفظ بشه یعنی با یک مثال ساده اگر بخواهیم به جهان پیرامونمان نگاه کنیم، اگر ما در جهان در نظر بگیریم همین کشورهای سرمایه داری مثل آمریکا و کانادا و دیگر کشورها که همه ما میشناسیم.
حالا شما مواجه میشوید مثلا با یک ثروتمندی که ثروت هنگفتی دارد اصلا انتهایی ندارد این ثروت حالا حتی مالیات درست و حسابی هم نمیده و داره به بهترین شکل هم زندگی میکنه.
زندگی که شاید در قبالش زندگی صدها نفر، هزاران نفر رو خدشه دار بکنه.
یعنی در ازای زندگی اون هزاران نفر این آدم هست که داره راحت زندگی میکنه.
شما قربانی شدن زندگی اجتماعی رو به چشم میبینید.
حالا اگر قرار بر این باشه که ما مالیاتی وضع بکنیم تا او هم یک زندگی ساده مثل بقیه داشته باشه، اینجاست که فریاد وا مصیبتا از میان رفتن آزادی به میان می آید و اون گردن دریدن ها و گریبان پاره کردن های لیبرالیسمی به میدان میاد.
در باب آزادی و بزرگداشت آزادی.
حالا این آزادی انگاری که به میدان اومده برای از میان بردن برابری ها.
این آزادی های فردی آمده تا زندگی اجتماعی را لکه دار کند و آن نقطه تقابل اصلی هم همان تقابل میان آزادی و برابری است.
حالا از سوی دیگر شما مواجه میشوید با اون نگاه کمونیستی و دولت های کمونیستی که در طول تاریخ حالا چه شوروی سابق، چه دولت چین، چه کوبا و چه کشور های دیگه ای که ما تحت عنوان حکومتهای چپی میشناسیم وجود داشتند.
حالا در برابر اونها تعریفی که در راستای برابری میدن کاملا برای قلع و قمع کردن آزادی است.
یعنی شما مواجه میشید حالا با قانون گذاری ها و حکم های حکومتی با اقتصاد دستوری و حالا یک دولت قدرتمند مستبدی که میاد و تمام آزادی های فردی رو لگدمال میکنه و در راستای اینکه برابری حکمفرما باشه، اینکه تا چه اندازه فساد وجود داره و تا چه اندازه برابری ها حتی لگدمال میشه، تا چه اندازه کسانی که ادعای برابری دارند در نهایت برابری رو به غصب می برند و برای خود می کنند.
موضوعات حاشیه ای اما متن اصلی این گونه است که انگاری این حکومت ها آمده اند تا تمام آزادی را از میان ببرند.
برای رسیدن به برابری، همان تعریفی که حتی در راستای خود مفهوم آزادی و امنیت هم وجود دارد.
یعنی شما حتما این موضوع را شنیدید که اتفاقا در حکومت های سرمایه داری و کمونیستی هم خیلی جریان داره.
یعنی شما وقتی مواجه میشید با یک حکومت کمونیستی، این ها خیلی ادعای امنیت می کنند و اصولا با از میان بردن آزادی ها سعی در به وجود آوردن امنیت دارند.
در برابر هم کشور های سرمایه داری میگن امنیت نمی تونه وجود داشته باشه چرا که به آزادی های فردی ارزش می ذاریم.
یعنی مثلا نمونه های ساده و قابل درکش رو اگر بخواید در نظر بگیرید شما وقتی وارد یک کشوری که آزادی رو معیار اول خودش قرار داده می شید حالا کم تر اون گشت و گذارها هست.
پلیس در خیابان هست که شما رو بگیرن جلوی راهت رو بگیرن ببینن چی داری، چی نداری و الی آخر.
اما در کشور هایی که این شرایط وجود نداره و آزادی ها داره لکه دار میشه برای امنیت شرایط پلیسی بیشتر هست.
حالا میتونید مواجه بشید با کسانی که بیان شمارو بازخواست بکنن برای اینکه امنیت به وجود بیاد.
پس در نهایت داره یک تصویر مشخص برای شما ارائه میشه که انگار این دو قدرت اومدن.
این دو نگاه اومدن تا به ازای یکی دیگری رو هزینه بکنن و کلیت این ویژه برنامه هم در باب همین هست.
چرا که اصولا وقتی ما مواجه میشیم با نگاه سرمایه داری و نگاه کمونیستی، در نهایت یک تصویر دوگانه وجود داره آزادی یا برابری؟
این حد وسط وجود نداره.
اصولا قرار هست که آزادی های فردی به قیمت از میان رفتن زندگی های اجتماعی تمام بشه.
قرار هست به قیمت از میان رفتن برابری و آزادی وجود داشته باشه و بالعکس و شرایط اینگونه هست.
شما در این نوع نگاه ها اون قدرت دولت رو مثلا میبینید.
خب ما از یک سو مواجه میشیم با یک دولت قدرتمند مستبدی که تمام قدرت رو در تمرکز برای خود گرفته تحت عنوان حکومت های کمونیستی.
حالا سعی میکنه همه چیز رو دستوری پیش ببره و حتی قیمت دستوری بده.
تمام اقتصاد و اقتصاد دستوری باشه و حالا این قدرت بزرگی که در اختیار گرفته خب قاعدتا به واسطه اش فساد هم بوجود میاد و به واسطه اش قاعدتا زورگویی و سرکوب هم بوجود میاد.
قاعدتا آزادی ها لگد مال میشه و حالا میتونه با این کار به عنوان مثال مثلا یک ارزش گذاری بکنه، قیمت ها رو مشخص کنه.
اجازه نده کسی ثروت بیش از حدی را انباشت بکنه اما به واسطه آلودگی که در اون بستر ساخته شده تحت عنوان حکومت و سیستم تعریف شده.
حالا میتونه این فساد رو بدتر بکنه.
نمونه بارزش مثلا حکومت جمهوری اسلامی است.
حکومت جمهوری اسلامی و اصولا کشورهای اسلامی که ما میشناسیم حالا یا صرفا اسلامی هستند یا رگه ها و اعتقادات اسلامی دارند.
این شرایط رو شما میتونید راحت درشون ببینید.
چرا که یک دوگانگی رو در خود دارن.
از یک سو نگاه اسلامی نگاه سرمایه داری است.
یعنی شما در نگاه اسلامی مواجه میشید با از نظر اقتصادی دارم صحبت میکنم.
یعنی شما مواجه میشید از نظر اقتصادی در اسلامی که مالکیت رو قبول داره و میشناسه و اصولا جایی رو باز گذاشته برای مالکیت های فردی.
پس این نگاه اسلامی نمیتونه نگاه کمونیستی باشه.
اما این نگاه های چپ گرایانه در دل اسلامی ها هم ریشه دوانده و حالا این اقتصاد توحیدی و شما حتما اینها رو هم دربارش شنیدید دیگه.
جامعه بی طبقه و اون نگاه های چپی است که انگاری نشات گرفته و وارد نگاه اسلامی شده.
حالا شما مواجه میشید با این دوگانگی موجود در حکومت های اسلامی مثل جمهوری اسلامی.
از یک سو مشخص نیست اینها حکومت سرمایه داری هستن یا یک حکومت چپ کمونیستی هستند.
از یک سو شما مواجه میشید با اقتصاد دستوری، قیمت گذاری ها و از میان بردن بازار آزاد و حالا از سوی دیگه ای هم مواجه میشید که گاها این سرمایه داری گردن کلفت هم داره به پیش میره و در نهایت شما مواجه میشید که انگار سیستم، سیستم خصوصی نیست، مردم نیستند که میداندار هستند.
اتفاقا یک بخشی از دولت هستند که به واسطه قدرت اومدن و ثروت رو هم برای خود کرده اند.
یعنی یک سرمایه داری در دل کمونیسم یک تصویر پر اغتشاش و بی معنای برگرفته از.
اتفاقا از نقاط نقض هر دو یعنی نقاط مثبت هر دو رو نگرفتن.
اومدن بدترین المان های هر کدوم از این نوع نگاه ها رو گرفتن و در نهایت یه همچین تصویر مخدوشی هم به ما ارائه دادن.
اما در نهایت فارغ از این مفاهیم و این ادغام کردن ها، نگاه ها شما در دل لیبرالیسم و کمونیسم همون موضوع مهم را می بینید تقابل آزادی و برابری.
یکی داعیه دار آزادیست، یکی داعیه دار برابری است.
اما هر دو دارند اذعان می کنند که برای رسیدن به این آزادی به عنوان مثال یا برابری حاضرند دیگر معنا را قربانی بکنند.
یعنی شما در دل نوشته ها و باور های متفکرین لیبرالیسم هم می توانید این را ببینید که وقتی بین انتخاب در راستای آزادی و عدالت یا برابری می رسند، حاضرند به سادگی آزادی را معیار و محور خود قرار بدهند.
در صورتی که ما میدانیم آزادی بدون داشتن برابری اصولا معنایی ندارد.
یعنی مفهوم آزادی به دور از برابری یعنی قدرت قدرتمندان.
چیزی که مثلا امروز در خیلی از جاهای دنیا هم وجود دارد.
شما آزادی بدون برابری میخواهید.
تصور کنید آزادی یعنی آزار نرساندن به دیگران، انتخاب قوانینی که خودمان به آن باور داریم.
حالا شما در نظر بگیرید که اگر این آزار نرساندن به دیگران با مبنای برابری وجود نداشته باشد، در آزادی ما دچار چه میشویم؟
شاهد چه تصویری میشویم؟
خب قاعدتا جماعتی که قدرت بیشتری دارند، آزادی بیشتری هم خواهند داشت.
حالا همه آزادی برای آن جماعتی است که قدرت بیشتری داشته باشد و حالا وقتی رو به رو میشید با این تعریف لیبرالیسم در راستای از میان بردن برابری، انگار دارید میبینید که دیگه قرار هست آزادی وجود نداشته باشه، آزادی از آن قدرتمندان باشد.
حالا این قدرتمندان تصویر میشن به ثروتمندان و سرمایه داران.
چرا که این حکومت، حکومت سرمایه داری از اون سر طیف هم داستان به همین شکل هست.
وقتی شما مواجه میشید با کمونیست هایی که حالا قرار هست آزادی رو قلع و قمع بکنند و فقط و فقط برابری به وجود بیارن.
خب اصولا وقتی این آزادی ها وجود نداشته باشه، اصولا وقتی قدرت یک جا تلنبار بشه فساد رو به همراه داره.
این چیزیست که هم عقل سلیم میتونه به سادگی بفهمه و هم تمام نمونه های تاریخی به ما نشون میدن که چگونه به واسطه انباشت و قدرت و این سلطه گری و خودکامگی و استبداد، فساد به بار آمده و در نهایت همه آزادی از میان رفته و حتی خود برابری هم لکه دار شده و دیگر هیچ معنایی از خودش باقی نگذاشته است.
قاعدتا ما باید نگاهی داشته باشیم به فردایی بهتر، با روحیه پرسشگر و نگاه انتقادی.
برای اینکه هر دوی این نگاه ها را واکاوی بکنیم و در نهایت بدانیم که اینها پله هاییست برای پیشرفت زندگی انسانی.
اصولا انسان جایی به نقطه بدی و نیستی و کژی و پلشتی می رسد که احساس کند به کمال رسیده.
ما همواره باید در جستجوی رسیدن به کمال باشیم.
برای رسیدن به کمال تلاش بکنیم.
من بارها در ویژه برنامه های مختلف در باب این مسئله مهم در اسلام صحبت کردم.
ما وقتی در باب اسلام صحبت می کنیم، یکی از نقاط کلیدی که اسلام را تا این حد متحجر کرده تا این حد در برابر آزادی و برابری و تمام معانی درست جهان قرارش داده.
همین نگاه خاتم الانبیاء بودن محمد است.
یعنی محمدی که حالا آمده و این دفتر را کلا بسته.
گفته دیگه من یک قرانی دادم برید تا اخر دنیا همینو بخونید و ازش همه چیز رو استنباط کنید.
این دقیقا اون باتلاق و مردابی است که به وجود میاد و باعث میشه که مردمان تمام طول عمرشون رو در این مرداب دست و پا بزنند و در نهایت هم درونش غرق بشن چرا که در برابر پیشرفت و پویایی ایستادگی کرده چرا که مانع از این پیشرفت و حرکت به سوی جلو شده.
در صورتی که ما میدونیم برای رسیدن به جهان بهتر ما نیاز به پویایی ها داریم.
ما نیاز به پرسشگری داریم، نیاز به نگاه انتقادی داریم تا در نهایت فردای بهتری رو بسازیم و حالا خود این نگاه ها چه کمونیست و چه لیبرالیسم هم همتای نگاه محمد و نگاه اسلامی همچین باور هایی رو در خودش داره.
یعنی وقتی شما مواجه میشید با کسانی که به نوعی همه دل و دنیا و ایمانشان را در یکی از این دو سر طیف قرار داده اند و ایمان و دنیا و جهان آینده را در لیبرالیسم و کمونیسم تعریف کرده اند.
حالا در برابر همه ی انتقادها و همه پرسش ها می ایستند.
در صورتی که اگر ما میل به فردای بهتر داریم باید بدانیم که این ها یک پله برای رسیدن به فردای بهتر بودند.
با شناخت این مشکلات و معضلات را شناسایی کنیم و به کنار بگذاریم و جایگزین کنیم و با در هم آمیختگی این دو نگاه در هم، در نهایت به یک ساختار تازه ای برای زندگی بهتر جمعی بشویم که درونش هم از آزادی و هم از برابری همه انسان ها و والاتر از آن و بالاتر از اون همه جانداران لذت ببرند و بتوانند زندگی کنند.
در این ویژه برنامه مشخص نقد لیبرالیسم و کمونیسم، من سعی می کنم در باب این دو نگاه صحبت کنم.
دو نگاه قدرتمندی که در جهان وجود داره و جهان رو به نوعی دو قطبی کرده و اصولا این دوقطبی که امروز نه تنها زندگی اقتصادی و زندگی فردی انسان ها که در تمام اشکال زندگی ما هم نقش ها رو سعی میکنیم در باب این دو نگاه صحبت کنیم و در نهایت در انتها این ویژه برنامه به نگاه خودمون برسیم و سعی کنیم در باب نگاه خودمون هم بیشتر صحبت کنیم.
در انتهای برنامه دوست دارم باهاتون مطرح کنم که اگر دوست دارید این صدا شنیده بشه این راه تغییر شکل بگیره.
میتونید آثار من رو با دیگران به اشتراک بگذارید.
منظور از آثار هم خلاصه برنامه ای به نام جان نمیشه.
من پیش از این که بخوام برنامه ای به نام جان رو ضبط و منتشر کنم، آرا، افکار، عقاید و باورهام رو تحت عناوین کتاب هایی به رشته تحریر درآورده اند.
تمامی این عناوین به صورت رایگان در وبسایت جهان آرمانی در اختیار شما دوستان هست.
میتونید با مراجعه به این وبسایت این آثار رو به صورت رایگان دریافت کنید و اگر دوست داشتید این صدای تغییر شکل بگیره اون رو با دیگران هم به اشتراک بگذارید.
ممنون که همراهم بودید.
من نیما شهسواری و این برنامه بنام جان بود.
در پناه آزادی.
قسمت 2
سلام دوستان من نیما شهسواری و این برنامه به نام جان هست با شماست.
این قسمت دوم از ویژه برنامه نقد لیبرالیسم و کمونیسم هست و ما قراره تو این قسمت در باب آزادی و برابری صحبت کنیم.
ممنون که همراه من هستید.
خب دوستان تو این ویژه برنامه مشخص که ما در باب لیبرالیسم و کمونیسم صحبت میکنیم میرسیم به مبحث اصلی و مهم یعنی آزادی یا برابری.
دو مفهوم مهمی که هر دوی این نگاه ها در بارهاش صحبت دارن و به نوعی ما دربارش صحبت کردیم که هر دو با قربانی کردن دیگری سعی در به کرسی نشاندن معنای خود دارن.
یعنی وقتی ما در باب لیبرالیسم صحبت میکنیم تا آزادی رو میدان دار و در برابرش برابری رو به قربانگاه ببرن، دقیقا بر عکس همین نگاه در کمونیسم وجود داره.
یعنی کمونیستی که حالا قرار هست برابری رو میدان دار کنه و آزادی رو به قربانگاه ببره.
با هزینه کردن یکی از این دو معنا، معنای دیگری رو صاحب و مالک جهان خود بکنه.
اینکه تا چه اندازه تونسته هر کدوم از این معانی رو میدان دار بکنه موضوع مهمی در این قسمت مشخص نیست.
حالا در قسمت های آتی سعی میکنیم در باب لطماتی که هر کدوم از این دو نگاه بوجود آورده اند صحبت بکنیم که در اونجا بیشتر درباره اش صحبت میکنیم.
اما در این قسمت مشخص ما سعی میکنیم در باب همین مساله آزادی فردی و منافع جمعی و اصولا مساله مهم آزادی و برابری صحبت بکنیم.
موضوعی که اصولا این ویژه برنامه هم به خاطر اون بوجود اومده یعنی ویژه برنامه لیبرالیسم و کمونیسم در راستای ادغام دو معنای آزادی و برابری است.
اون چیزی که من بارها دربارش صحبت کردم اصولا آزادی بدون برابری معنایی نخواهد داشت.
تمام صحبت ما هم در این ویژه برنامه پیرامون همین مفهوم مشخص است که ما باید بدانیم که آزادی بدون برابری معنایی نخواهد داشت.
تمام آزادی یعنی بر اصول آزادی و برابری دو معنای به هم گره خورده هستند چراکه ما آزادی بدون برابری نمیتوانیم معنا بکنیم.
یعنی هرجایی که آزادی به تنهایی بخواهد میدان دار بشود.
ما داریم صحبت قدرت میکنیم.
کسی که قدرت بیشتری دارد، کسی که میتواند از ضعف دیگران استفاده بیشتری ببرد، قاعدتا آزاد خواهد بود.
آزادیای که به مفهوم اسارت دیگران هست به هزینه اسارت دیگران به وجود می آید.
یعنی وقتی شما به جهان پیرامونی خودتان نگاه میکنید، اگر حذف آزادی را داشته باشید و بخواهید آزادی را بلا قید و شرط تصور بکنید، آن کسی که قدرت بیشتری دارد به قیمت آزار رساندن به دیگران و از میان بردن آزادی آنها آزاد خواهد بود.
پس وقتی ما درباب آزادی صحبت میکنیم، میدانیم که باید در ابتدا باورمند به برابری باشیم با پیش فرض باورمند بودن به برابری.
اینکه آزادی برای همگان یکسان هست.
حالا بیاییم وارد میدان و تعریف مشخصی در باب آزادی داشته باشیم.
پس قاعدتا این موضوع و این قسمت موضوع مهمی است چرا که پیوند خورده به باورهای ماست و اصولا نقد لیبرالیسم و کمونیسم هم گره خورده به همین مفهوم مشخص است.
خوب اگر بخواهیم در باب این مسئله بیشتر صحبت بکنیم و با مصادیق بیشتری هم جلو ببریم باید برویم و در باب فردگرایی و در باب این نگاهی که در لیبرالیسم تحت عنوان آزادی وجود دارد صحبت بکنیم.
شما وقتی با نگاه لیبرالیسم روبرو میشوید خب گفتیم در اون نقطه مشخص تاریخی و اون نگاه انسان گرایانه ای که در برابر اون نگاه تقدیرگرایانه خداپرستان وجود داشت نقطه کلیدی بود.
یکی از اون پله ها برای رسیدن ما به پیش تر بود.
اما در باب این مسئله من بارها صحبت کردم.
شما اگر قرار باشه با اون فرهنگ ضدیتی که ما دربارش صحبت کردیم یعنی وقتی انسان یک نیروی متخاصم در برابر داره که ازش اتفاقا احساس نفرت میکنه و حالا قدرت و توان ایستادگی در برابر اون رو نداره، در نهایت بعد از گذر از اون با فرهنگ ضدیت سعی میکنه هر چیزی که اون گفته رو در برابرش عمل کنه، فرهنگ ضدیت رو میداندار بکنه و هر چیزی که اون میگه رو دروغ بپندارد.
راست و دروغ تصویر چیزی که ما مثلا امروز در ایران و جمهوری اسلامی میبینیم کسانی که مخالفت با جمهوری اسلامی دارند، گاها هر چیزی که جمهوری اسلامی بگه رو برعکس تعبیر به حقیقت و درستی میکنند.
هر حرف اونها رو مترادف با زشتی و پلیدی میدونند.
گاها حرفشون درست هست اما مواجه میشیم با موضوعاتی که انگار دارند اشتباهن.
حالا وقتی روبرو میشیم با اون نگاه اومانیستی و انسان گرایانه هم داستان به همین شکل هست.
اون مشیت الهی، اون مشروعیت آسمانی، اون نگاه الهی، در این اون نگاه معنوی که ما میشناختیم، حالا وقتی میاد در فرهنگ انسان گرایی قرار میگیره انگار فقط و فقط در پی تغییر جایگاه هست.
انگار اون خدای بر تخت عزل میشه تا بجاش انسان به کرسی بنشیند.
فارغ از تمام مفاهیمی که ما پیرامون آزادی و برابری جان ها داریم و بارها هم بهش اشاره کردیم و بخوایم در باب این برابری میان انسان ها و حیوانات و گیاهان و زندگی آزاد برای همۀ اینها صحبت بکنیم.
حتی وقتی وارد این قضیه به دور از این نگاه ها میشیم، می بینیم که این انسانگرایی تعریف و تعبیر شده، گویی که همون فرهنگ ضدیت با فرهنگ خدایی است.
من در باب آتئیست هم این صحبت رو کردم گفتم کسانی که خودرا ضد خدا میدونن بیخدا میدونن گاها خود رو به جای خدا نشوندن یا باورهای خود رو یا اون کسی که به آن باورمند هستن رو به جای خدا نشاندند.
در این نگاه انسان گرایانه هم داستان به همین شکل است.
گویی که آن نگاه معنوی و آسمانی برداشته شده و خدا تاج و تخت را داده تا انسان به سر بگذارد و در بالا بنشیند.
این یکی از آن نقاطی است که ما وقتی در باب لیبرالیسم و در باب فردگرایی صحبت می کنیم به آن نقطه می رسیم.
حالا فردی که مبدل به همه چیز جهان میشه، همه چیز گویی که برای او هست.
خب در اون نقطه ابتدایی نقطه روشنی بوده.
پله ای برای ترقی بوده تا ما از زیر استبداد و خودکامگی خدا و فرهنگ الهی دور بشیم.
اما با برگرفتن اون فرهنگ ضدیت انگار جای ها فقط تغییر کرده.
مانند انقلابی که مثلا ایرانی ها در سال 57 انجام می دن.
خب در اون نقطه ابتدایی کسانی که زیر یوغ و استبداد نظام پادشاهی پهلوی بودند خیلی خوشحال بودند.
شادمان بودند اما بعد از گذر زمان کوتاهی فهمیدند که شرایط همون هست.
حتی چه بسا بدتر و وحشتناک تر چرا که فقط تاج سر جاش هست.
سر در میان تاج رو تغییر دادن.
محمدرضاشاه پهلوی رفت.
به جاش خمینی قرار گرفت.
تاج سر جاش هست.
مقام و جایگاه قدرت تمام ساختارها و حتی چه بسا بدتر.
و حالا سر بریدن یک سر تازه به جاش گذاشتن و مشکل کماکان سر جاش هست.
وقتی در باب لیبرالیسم هم صحبت میکنیم و میرسیم به اون نگاه انسان گرایانه، انگار داستان به همین شکل هست.
سر خدا برداشته شد و سر انسان به جاش قرار گرفته و این فردگرایی در امتداد این نگاه آلوده هست که مدام تکرار میشه، ادامه پیدا میکنه و دیگه از فردگرایی و آزادی فردی میرسه به مرز دیگران میرسه برای آزار دادن به دیگران وارد میدان میشه تا آزادی دیگران رو از میان ببره.
یعنی شما وقتی در باب آزادی ها صحبت میکنید، حالا وقتی لیبرالیسم داره در باب آزادی فردی صحبت میکنه، در باب بازار آزاد صحبت میکنه، دیگه صحبتش در باب آزادی یک فرد نیست.
آزادی فردی او به قیمت از میان بردن آزادی دیگران.
یعنی شما امروز وقتی نگاه میکنید یک سرمایه داری که نشسته و توی کارخونه ای رو مثلا برای خودش زده، حالا داره به واسطه سرمایه اش از کار این کارگران بیشمار مثل زالو میخوره.
حالا تعبیر میشه به آزادی های فردی.
وقتی وارد این بازار آزاد میشیم، اگر تعداد زیادی کارگر وجود داشته باشه و کاری نداشته باشن اونها میتونن بی جیره و مواجب با دستمزد بسیار اندک کار بکنن.
بلافاصله هم تعبیر بر این میشه بله آزادی های فردی وجود داره.
اینها میتونن انتخاب بکنن، انتخاب خودشون هست.
حالا اگر خود اون کارفرما شرایطی را پدید بیاره که کار کم بشه و کارگر زیادی وجود داشته باشه موضوع به چه شکل است؟
و قص علی هذا.
میشه تا صبح دربارش صحبت کرد و از این عناوین مثال آورد.
اما این ویژه برنامه و اصولا برنامه ای به نام جهان پیرامون مصادیق نیست.
در باب این معانی صحبت میکنیم.
معانی مشخصی که در نهایت با تغییر دادن جایگاه خدا و انسان و اون انسان گرایی و درنهایت اون فردگرایی، همون جایگاه رو در مبنای از میان بردن آزادی دیگران و اصولا هزینه کردن آزادی دیگران برای آزادی خویشتن ما رو به این نقطه مشخص رسونده.
و در نهایت وقتی شما دارید مرور میکنید این نگاه لیبرالیسم رو می بینید که چگونه آزادی هم مبدل به یک بهانه میشه.
اصلا ساختار تشکیل شده در راستای حفظ آزادی اون جماعت ثروتمند و سرمایه دار هست.
اصولا قرار هست همه هزینه بشن برای آزاد تر زندگی کردن اون ها.
نمونه هاش خیلی بارز و عیان هست دیگه.
شما به کشورهای سرمایه داری وقتی نگاه میکنید این سیل دوپارگی رو میتونید به رویت ببینید که چگونه تفاوت میان این ها از زمین تا آسمان هست.
نمونه هاش در ایران خودمون هم قابل رویت است.
با اینکه گفتیم که جمهوری اسلامی و اصولا نگاه اسلامی یک سردرگمی را در بین لیبرالیسم و کمونیسم و خودش هم نمیدونه چی هست و یک چیز هچل هفتی از این وسط به وجود آورده که از تمام نقاط منفی هر دوی این نگاه ها داره سوءاستفاده میکنه.
یعنی نه آزادی رو به میدان آورده و در برابرش از اون دیکتاتوری و خودکامگی مثل کمونیسم داره استفاده میبره.
از اون سلب مالکیت و میدان دار کرده.
اما مالکیت برای کسانی که اتفاقا به دولت وصل هستند و اون فساد سرشار در نهایت یه بلبشویی رو بوجود آورده و شما باهاش روبرو میشید.
اما این تفاوت ها رو میتونید ببینید.
یعنی وقتی با اون قشر سرمایه دار روبرو میشید به واسطه این فردگرایی و آزادی های فردی است و از میان بردن آزادی دیگران هست که به اسارت یک جماعت چند میلیونی این جماعت هستند که ثروتمند هستند.
در مهد این نگاه های لیبرالیسم و سرمایه داری یعنی کشور آمریکا و کشورهایی از دست امریکا مثل انگلستان و دیگر کشور ها هم شما میتونید این شرایط رو ببینید که چگونه جماعتی قربانی راه این سرمایه داران میشوند.
اصولا همه به عنوان ابزاری تصویر شده در این نگاه آلوده.
پس ما وقتی در باب این فردگرایی و ازادی صحبت میکنیم گویی هیچ معنایی از آزادی در خود نهفته ندارد.
این آزادی انتخابی است برای قدرتمندان.
همان تعریفی که من ارائه دادم و گفتم اگر آزادی و برابری رو از هم جدا کنید، چیزی به نام آزادی وجود نخواهد داشت.
اصولا قدرتمندانی هستند که آزاد خواهند بود.
همتای جمهوری اسلامی که تمام قبیله حاکم آزادترین مردم در تاریخ هستند اما به قیمت و هزینه اسارت هشتاد و پنج میلیون ایرانی، 80 میلیون ایرانی.
تمام این مردمان در اسارت هستند تا آن جماعت آزاد باشند.
پس آزادی آنجا وجود دارد.
با این تعریف مشخص اما اگر قرار بر این باشه که ما آزادی رو درست تعریف کنیم در محور ابتدایی و اون پیشفرض نخستین، ما باید باور به برابری باشه چرا که اونجاست که آزادی معنا پیدا میکنه.
اما در این نگاه سرمایه داری اون فردگرایی در نهایت به مرز دیگران میرسه و دیگران رو لگدمال میکنه.
برای اینکه آزاد باشن از اون سر طیف وقتی به کمونیسم هم نزدیک میشید میبینید که برابری چگونه داره از میان میره و خود برابری رو هم حتی از میان میبره.
با یک تعاریف احمقانه ای که داده میشه.
یعنی از یک سو شما مواجه میشین با برابری ای که انگار داره همسان با یکسانی میشه.
یعنی شما در تعریفی از برابری میدونید که ما وقتی در باب برابری صحبت میکنیم یعنی حقوقی که قرار هست برابری تعریف بشه و اینو همه ما میدونیم که همه با هم یکسان نیستیم.
وقتی من درباب برابری انسانها و آزادی همه جانداران صحبت میکنم میدونم که تمام جانداران با هم برابر نیستند.
یعنی یک درخت، یک انسان و یک حیوان همسان نیستند، یکسان با هم نیستن اما در حقوق.
حقوق اولیه زندگی آزار ندیدن باید یکسان باشند.
باید یکسان انگاشته بشن اما گاها اینقدر این معنای برابری رو بی ارزش میکنه.
همون نگاه کمونیستی که انگار از حیز انتفاع درمیاد دیگه مبدل به جوک و طنز و بذله میشه.
دیگه اون معنای حقیقی خودشو نداره.
برابری رو همسان با یک نگاه یکسان احمقانه تصور میکنن که میتونه تمام خلاقیت هارو از بین ببره.
یکی از بزرگ ترین نقد هایی که نسبت به کمونیسم و این نگاه های کمونیستی هست چیست؟
اینکه انسان و نبوغش به واسطه شرایط آزاد است که شکل میگیرد.
بله، وقتی که شما قرار بر این داشته باشید که برابری رو تا این حد فاجعه بار و مبتذل تعریف کنید و در نهایت به یک یکسانی برسید، خب میتونه اینگونه هم این مفاهیم، این مفهوم بزرگ برابری هم از میان بره.
اما تنها و تنها هم موضوع فقط همین نیست.
فارغ از این برابری و دریده شدن برابری با یک مفهوم به اسم یکسانی شما در دل این نگاه کمونیستی مواجه میشوید با این اقتدارگرایی.
یعنی از یک سو در فردگرایی لیبرالیسم شما دارید در باب از بین بردن آزادی های دیگران و وارد مرز دیگران میشوید اما از اون سر طیف وقتی نزدیک به نگاه های کمونیستی میشید حالا قضیه فرق میکنه.
حالا یک دولت اقتدارگرایی است که به واسطه همین اقتداری که داره، به واسطه این خودکامگی ای که داره حالا میتونه هزاران هزار فساد به وجود بیاره.
حالا نه تنها برابری رو با اون مفهوم یکسانی که حتی برابری حقیقی رو هم لگدمال بکنه.
چرا که اصولا ما میدونیم ما انسان رو می شناسیم.
ما میدونیم که انسان ها میل به خودخواهی دارند، برای خودشون، برای بقای خودشون تلاش میکنن.
پس ما باید ساختارهایی رو فراهم کنیم که در برابر این بی بند و باری ها ایستادگی بکنیم.
در برابر این فساد بتونیم ایستادگی بکنیم.
وقتی در باب قدرت صحبت میکنیم، در باب تخصیص قدرت صحبت میکنیم، در باب تقسیم قدرت صحبت میکنیم.
تمام مبنای فکری ما همین است که در برابر این فسادهایی که قاعدتا میتواند وجود داشته باشد و اجتناب ناپذیر است، در ذات انسان هست.
ما بتوانیم در برابر این ها سد ها و رفتار ها و رفتارهای کارآمدی به وجود بیاوریم.
وقتی در باب سیستم نظارتی صحبت میکنیم، موضوع همین نظارت بر این آلودگیها هست.
ما در باب نابودی برابری در لیبرالیسم صحبت میکنیم.
خب وقتی شما روبرو میشوید با این نگاه سرمایه داری میبینید که برابری برایش ذره ای ارزش ندارد.
حاضره همه چیز رو فدای اون رسیدن به پیشرفت بکنه.
یکی از اون عمده نگاه های آلوده ای که در سرمایه داری وجود داره همین ابزار سازی هاست.
باز در این نگاه هم اینها همسان هستند.
یعنی هم کمونیست، هم لیبرالیسم هر دو داره انسان رو در نهایت مبدل به یک ابزار میکند.
هر دوی اینها میخوان از انسان ها برای اون پیشرفت غایی که اصلا مشخص نیست کجا هست، به کدوم نقطه قراره برسن برسونن.
این حرص و ولع و آزی که وجود داره، این رقابت دیوانه واری که مثلا در همون دوران جنگ سرد وجود داشت، از تمام این مردم در نهایت بردگانی به وجود آورد برای رسیدن به امیال یک عده احمق.
یه عده احمقی که احساس میکردن دنیا و پیشرفت رو در یک سری از مسایل مشخص میدیدن حالا هر کدوم این جماعت رو به نوعی برده خود کردن.
این زندگی برده وار در هر دوی این نگاه ها به چشم میخوره.
از یک سو با اون بازار آزاد و اون تعاریف و حالا کارگری که مبدل به یک ابزار شده و حالا باید مدام در پی ساختن باشه.
اصولا این بازار آزاد و این نگاهی که منفعت طلب هست و سود طلب هست در نهایت ناخوداگاه انسان ها رو مبدل به ابزار میکنه.
از اون سر طیف هم اون نگاه احمقانه ای که در دل کمونیست ها وجود داشته کار رو مقدس شمردند و در نهایت با اون شعارهایی که همه دربارش شنیدیم.
شعارهایی که می دادند و اون نوع نگاهی که تزریق می کردند و به نقطه ای رسیدند که حالا.
مردم مبدل به بردگانی شدند برای اینکه این عوامل رو به پیش ببرند و در نهایت به پیشرفتی که هیچ.
نقطه مشخصی هم نداشت برسند.
زندگی رو فدای اون تصویر برابری در دل لیبرالیسم از میان میرود.
اما در عین حال در کمونیسم هم از میان میره.
در کمونیسم هم با فساد از میان میره، با بی معنا کردن مفهوم برابری از بین میره، با خودکامگی و استبداد از بین میره، با این زندگی یکسان و ماشینی از بین میره، با این برده ساختن ها از بین میره.
از اون سر در دل نگاه های سرمایه داری هم به همین شکل هست.
جماعتی برده وار برای اون سرمایه دار باید کار بکنند.
باید اون اوامر رو به پیش ببرند.
حالا این میدان منفعت خواهی که در اینجا وجود داره هم قاعدتا هر روز کارگران تازهای را پدید میاره.
کارگران روزمزدی رو به وجود میاره.
کارگران از کشور های دیگه رو به وجود میاره و اینها هیچ چهارچوب مشخصی رو هم براش قائل نیستن.
همه چیز رو در همون فردگرایی و منفعت فردی تصور میکنن.
همه چیز رو در اون آز و حرص و پیشرفتی که اصلا مشخص نیست به کجا هم تعریف میکنن و هر دو هم به همین شکل هست.
از این سو شما مواجه میشید با دولتی که معلوم نیست حافظ آزادی و ابزار سرکوب هست.
شما در نگاه به این دولت ها هم همین مفاهیم رو میبینید.
یعنی از یک سو وقتی به دولت های کاپیتالیستی رو به رو میشید میبینید که چگونه ابزار رو فراهم کردن برای اون پیشرفتی که خودشون مد نظر دارن.
در تمامی این دولت های سرمایه داری که امروز هم باهاش مواجه میشید همین شکلی هست.
یعنی اگر چیزی تحت عنوان مالیات وجود داره اتفاقا از اون قشری گرفته میشه که بیشترین کارو میکنن و کمترین سود رو میبرن.
حالا اون جماعتی که سرمایه بالایی دارن و بیشتر ثروت اون کشور رو هم از آن خود کردن اتفاقا مالیاتی هم نمیدن.
اتفاقا بدون مالیات قرار است در راستای رسیدن به پیشرفت بیشتر رو برده خودشون بکنند.
چون اصلا مشخص نیست این دایره رقابت در کجاست.
حتی ذره ای ارزش برای زندگی و زیستن به انسانها داده نمیشه.
کل هدف رسیدن به یک فردای نامشخص و رسیدن به پیشرفت و اعتلا است.
یک حرص و آز بی انتهایی که راه به جایی نمیبره.
از اون سمت هم شما مواجه میشید با یک دولت تا دندان مسلح که همه چیز رو از میان میبره برای اینکه در اختیار خودش بگیره.
یعنی شما با حکومت های کمونیستی وقتی روبرو میشید میبینید که تا چه اندازه مستبد هستند، تا چه اندازه حرف خودشون رو به پیش میبرند.
و من بارها در باره اش صحبت کردم.
این قدرت افسار گسیخته وقتی در اختیار هر گروه و طیف انسانی قرار بگیره ثمره مشخصی داره.
ثمره مشخص از میان بردن آزادی هاست.
نابود کردن برابری است و والاتر از تمام این ها فساد بی حد و حصری است که ما همواره در طول تاریخ شاهدش بودیم چرا که انسان اصولا به ذات همینگونه هم هست.
پس حالا شما مواجه میشوید با دولتی که حالا یک ابزار سرکوب هست.
وقتی در باب آزادی بیان در این دو نگاه صحبت میکنیم، در گذر زمان مواجه میشویم.
خب این نگاه پلیسی و سرکوب گرایانه ای که در نگاه کمونیستی وجود دارد که ثمره اش مشخص است.
یعنی شما وقتی در طول تاریخ مد نظر قرار بدید تمام این دولت های کمونیستی رو مواجه میشید با این دولت های پلیسی که تشکیل شدند از شوروی.
در نظر بگیرید از چین در نظر بگیرید مخالفان رو چگونه قلع و قمع کردند و چه تبعات تاریخیای رو به وجود آوردند.
حالا در قسمت های آتی بیشتر سعی میکنیم در باب این عناوین صحبت بکنیم.
اما اشارت در این مفهوم هم به همین شکل قابل رویت هست.
یعنی شما وقتی مواجه میشید با این نگاه کمونیستی میبینید که چگونه دولت به وجود اومده، تنها و تنها ابزاری است برای سرکوب، ابزاری است برای از میان بردن آزادی بیان رو هم قاعدتا لگدمال خواهد کرد.
از اون سر طیف در جامعه های سرمایه داری هم داستان به همین شکل است.
شما با دولت هایی مواجه می شوید که باز مبنای اصلی به وجود آمدنشان هم موضوع سرمایه است.
یعنی شما یک نگاه مثلا به حکومت هایی مثل حکومت آمریکا بکنید.
اصولا انتخابات ریاست جمهوری آنجا را ثروت بیشتر برنده می شود.
اصولا ورود به مجلس سنا را کسی می برد که ثروت بیشتری دارد.
اصولا این جامعه تشکیل شده در سیاست کسانی هستند که جزء بزرگ ترین سرمایه داران آن کشور به حساب می آیند.
شما دارید می بینید که مبنای اصلی دولت به وجود آمده هم بر پایه سرمایه داری است.
منافع را هم سرمایه داران برای سرمایه داران حفظ خواهند کرد.
یعنی شما وقتی مثلا به یک مفهوم مواجه می شوید مثل حمل اسلحه در آمریکا، خوب می دانید که این قدرت سرمایه داری است که اجازه نمیده یه همچین موضوعی حل بشه.
و شما انگار یک عده بربر روبرو هستید که مگه ممکنه؟
شما باید در باب دنیایی صحبت بکنید که حتی نیروی امنیتیش هم سلاح نداشته باشه چه برسه به اینکه مردم سلاح های اتومات و سلاح های کشتار جمعی در اختیار داشته باشن.
تا چند روز دیگه فکر کنم بمب هم تو خونه هاشون نگه دارن.
خب شما دارید میبینید که چگونه نقش سرمایه وارد این میدان میشه و همه چیز رو در اختیار میگیره.
یعنی ثروت هست اونجا صحبت اصلی رو میکنه.
آزادی فردی هم برای کسی است که ثروت بیشتری داره.
حکومت هم در راستای کسب و انتخاب کسی است که ثروت بیشتری داره.
تمام ساختارهای سیاسی بر همین مبنا شکل گرفت.
از اون سمت هم ما با دولتی روبه رو هستیم در دولت های کومونیستی که با ابزار سرکوب با این اختناقی که بوجود میارن، با به دست گرفتن تمام قدرت و این سیستم استبدادی که پدید آوردن تمام آزادی ها رو از میان خواهند بود، در دل حکومت های سرمایه داری هم داستان به همین شکل هست.
آزادی بیان هم در این کشور ها معنایی نداره.
اصولا همه چیز در اختیار سرمایه و ثروت است.
یعنی شما وقتی با همین جوامع سرمایه داری روبه رو می شوید شاید آزادی بیان به شکلی که ما بتوانیم در موردش صحبت بکنیم وجود داشته باشد اما برای وارد شدن و ورود به این آزادی بیان هم باز شما نیاز به سرمایه دارید.
یعنی مثلا شما اگر فیلم ساز باشید و بخواهید در یک کشوری مثل امریکا فیلم بسازید نیاز به چه دارید؟
نیاز به سرمایه دارید؟ ثروت دارید؟
اگر قرار باشد یک تلوزیون داشته باشید تا صحبت بکنید نیاز به سرمایه داری یعنی همه دالان های آزادی هم بر می گردد دوباره به ثروت.
دوباره به سرمایه.
پس باز شما شاهد این هستید که همه چیز داره قربانی راه همان ثروت اندوزی میشه و اون نگاه آزمندانه میشه.
شما وقتی در باب حق مالکیت صحبت میکنید حالا این حق مالکیت یک ابزاریست برای آزادی، ابزاری است برای سلطه.
کسی که مالکیت بیشتری داشته باشد، سلطه گری بیشتری هم خواهد داشت.
رییس جمهور اون کشور هم میتونه بشه.
وارد مجلس سنا هم میتونه بشه وارد این ارکان سیاسی میتونه بشه و اصولا سرمایه و همین حق مالکیت هست که در نهایت همه چیز رو تصویر میکنه.
شما وقتی به این دولت های سرمایه داری نگاه میکنید میتونید به راحتی رد پای سرمایه و ثروت و اصولا قدرتی که به واسطه ثروت بوجود میاد رو ببینید.
این موضوع قابل انکار نیست و همواره هم قابل رویت هست.
از اون سمت هم تمام آزادی قربانی خواهد شد.
در حکومت کمونیستی که همه قدرت رو در اختیار گرفته و مستبدانه قرار هست که پادشاهی و امپراتوری بر دیگران بکنه.
موضوع مهم و اساسی همواره در دل مفهوم لیبرالیسم و کمونیسم، آزادی بدون برابری یا برابری بدون آزادی است.
هر دوی این حکومت ها فرای اینکه خود مفهوم آزادی در لیبرالیسم هم لکه دار و بی معنا میشه، با اون تعریف مشخصی که من نسبت به آزادی دارند و اصولا آزادی واقعی هم همین است.
می دانیم که خود آن مفهوم را هم لگدمال می کنند.
اما فارغ از آن، قرار بر این دارند تا با قربانی کردن مفهوم در برابر یعنی برابری را به قربانگاه برده اند.
حالا این نیمچه آزادی که مفهومی از آزادی ندارد را به جماعت بدهند و بخورانند در حقیقت.
چرا که ما در باب آزادی صحبت کرده ایم.
قاعدتا وقتی شما دارید درباب آزادی صحبت می کنید، نمی توانید این آزادی را به دور از مفهوم برابری تصور کنید چرا که با از بین بردن برابری دیگر چیزی از آزادی به میدان نمی ماند.
به همین شکل هست که وقتی در باب حکومتهای سرمایه داری صحبت می کنیم هم آزادی ست.
اینجا لگدمال شده و از آن معنایی نمانده و هم اصولا قرار بر این هست که برابری را به قربانگاه ببرند تا آزادی وجود داشته باشد.
یعنی شما می دانید که به صراحت در باب این صحبت می کنند که اگر ما یک نیاز به پیشرفت داریم، این نیاز به حرص و ولع و آبی که در وجودمون هست.
برای اینکه در این رقابت جانفرسا نفر اول باشیم و کشور اول باشیم و به بهترین جایگاه ها برسیم باید برابری از میان بره چراکه ما نیاز داریم تا باج بدیم، مردمی باشن، فکر کنن کار جدید بوجود بیارن، حالا اینها ثروت بیشتری هم داشته باشن و یه عده هم قربانی باشن.
برابری در میان نباشه.
حالا دارن خودشون هم این رو اذعان میکنن.
یا در برابر این نگاه وقتی در باب کمونیسم صحبت میکنیم داستان به همین شکل هست.
حالا اینها میان میگن بله برای اینکه ما بخواییم برابری داشته باشیم باید آزادی رو از میان ببریم.
برای داشتن امنیت باید آزادی سلاخی بشه.
حالا میان دولت پلیسی تشکیل میدن و همه قدرت رو برای خودشون میگیرن.
با اقتدار به پیش میرن و این خودکامگی را به پیش میبرن تا برابری رو به وجود بیارن.
اما برابری ای رو هم که بوجود آوردن ارزش و معنایی نداره چراکه این برابری به نوعی یک شکل ازبین رفته برابری است، یک تصویر مخدوش از یکسانی است، اون هم یک ثانیه ای که گاها به واسطه اون فساد سرشار و اون قدرت در نوک هرم میتونه به جماعتی داده بشه.
میتونه هم نشه بسته به فرمان و امر اون قدرت یکتا هست.
همتای تمام مفاهیمی که ما در باب معنای خدا هم داشتیم.
ما وقتی داریم در باب رسیدن به فردای روشن صحبت میکنیم، مهم اصل و موضوع اصلی ما این هست که بتونیم ساختار هارو تغییر بدیم تا اشخاص میداندار نباشن تا فرد در نوک هرم موضوعی رو بوجود نیاره.
باید سیستمی ساخته بشه که این سیستم بتونه خودش حرکت کنه.
حالا با انتخاب چندین نفر با تفکر جمعی و در کنار هم بود.
پس قاعدتا وقتی در باب آزادی و برابری صحبت میکنیم میدونیم که چه حکومت های لیبرالیستی و چه حکومت های کمونیستی هر دوی اینها در وهله اول معنایی رو که بهش باور دارند رو از حیطه معنا بی اثر میکنند.
اگر به آزادی باور دارند در نقطه ابتدایی آزادی رو بی ارزش می کنند؟
اگر به برابری باور دارند، برابری را لگدمال می کنند و فرای آن.
حالا اگر وارد چرخه ای برای به کرسی نشاندن این مفهوم می شوند، با قربانی کردن معنای در برابر این کار را انجام می دهند و تمامی معنا را هم از میان می برند.
کل صحبت پیرامون لیبرالیسم و کمونیسم هم در همین معناست.
معنایی که ما باید بیشتر بهش نزدیک بشویم.
بدانیم که آزادی و برابری همسان با هم هستند، غیر قابل جدا شدن از هم هستند.
دو وسیله ای اند که اگر از هم جداشون کنید اون کسی که تنها می مونه هم بی معناست.
این دو با هم و در کنار هم معنا میشن و ما باید به این معنا در کنار همه این ها برسیم که آزادی یعنی آزار نرساندن به دیگران.
دیگرانی که همه جان های جهان رو تشکیل میدن.
انسان، حیوان و گیاه و این مفهومی است که آزادی و برابری رو در هم پیوند میده و حال دریچه ای باز هست به دور از آزار رساندن به دیگران.
هر چیزی که هر کسی می میخواد رو میتونه تعبیر به آزاد کنه اما به دور از این معنا.
ما معنایی برای آزادی نمی توانیم متصور باشیم و همینگونه است که حکومت های سرمایه داری و کمونیستی در طول تاریخ هر دوی این معانی رو از حیطه انتفاع تهی کردند.
در این انتهای برنامه دوست دارم باهاتون مطرح کنم که اگر دوست دارید این صدا شنیده بشه این راه تغییر شکل بگیره میتونید آثار من رو با دیگران به اشتراک بگذارید.
منظور از آثار هم خلاصه برنامه ای به نام جان نمیشه.
من پیش از اینکه بخوام برنامه ای به نام جان رو ضبط و منتشر کنم، آرا و افکار و عقاید ام رو تحت عناوین کتاب هایی به رشته تحریر درآوردم.
تمامی این عناوین به صورت رایگان در وبسایت جهان آرمانی در اختیار شما دوستان هست.
میتونید با مراجعه به این وبسایت ناسا رو به صورت رایگان دریافت کنید و اگر دوست داشتید این صدای تغییر شکل بگیره و اون رو با دیگران هم به اشتراک بگذارید.
ممنون که همراه من بودید.
من نیما شهسواری و این برنامه بنام جان بود.
در پناه آزادی.
قسمت 3
سلام دوستان من نیما شهسواری و این برنامه به نام جان است.
با شما هستم.
این قسمت سوم از ویژه برنامه نقد لیبرالیسم و کمونیسم هست و ما قراره توی این قسمت در باب معایب لیبرالیسم صحبت بکنیم.
ممنون که همراه من هستید.
خب دوستان توی این ویژه برنامه مشخص ما سعی کردیم که در باب نقد لیبرالیسم و کمونیسم صحبت بکنیم و در این قسمت مشخص هم قرار هست که در باب لطمات تاریخی و معایبی که لیبرالیسم داشته موجز و مختصر تا جایی که میتونیم در باب تیتر ها و عناوین صحبت بکنیم.
خب قاعدتا ویژه برنامه هایی به نام جان و اصولا برنامه ای به نام جان بر مبنای مفاهیم هست و ما خیلی نزدیک به مصادیق نمیشیم.
این قسمت هم خارج از این عرف همیشگی برنامه ما نخواهد بود.
اما در این قسمت سعی میکنیم بیشتر بپردازیم به خود لیبرالیسم و معایب و لطمات تاریخی که زده و در قسمت آتی هم سعی میکنیم همین مبنا رو در باب کمونیسم داشته باشیم و کم کم به اون جمع بندی کلی پیرامون این مسئله مشخص برسیم و نگاه خودمون رو هم به صورت موجز بیان کنیم.
وقتی ما در باب لیبرالیسم صحبت میکنیم خب میدونیم گفتیم قاعدتا نکات مثبتی داره.
وقتی ما داریم در باب این نکات منفی درونش صحبت میکنیم به مفهوم رد تمام خوبی هایی که در خود داره نیست.
خب قاعدتا گفتیم در اون نقطه ابتدایی شکل گیری و چرایی شکل گیری ایده لیبرالیسم خب ما میدونیم که یک پلکانی بود برای بالاتر اومدن، برای پیشرفت کردن.
خب قاعدتا از اون دورانی که ما پیش از لیبرالیسم خوندیم میدونیم که در اون دوران، دوران قدرت بلامنازع دین باوران بوده، قدرت در اختیار اون ها بوده و این نگاه معنوی بوده که همه اختیار رو در بر گرفته بوده.
این تار و مار کردن زندگی جمعی انسان ها بوده که اون زمان میداندار بوده و خودکامگی و استبداد بوده که میداندار بوده.
خب قاعدتا لیبرالیسم یک پله ای بوده برای گذر ما.
این انسانگرایی و گذر کردن از اون نگاه استبدادی خداوندی یک پلکانی بوده با تمام معایب درون خودش.
برای اینکه ما از اون دوران اسفناک دور بشیم.
خب ما میدونیم که این نگاه لیبرالیستی و اصولا نگاه آزادی خواهانه ای که در دل خود داشته، حال با تمام کمی ها و کاستی ها، با تمام از میان بردن مفهوم آزادی اما باز هم پله ای بوده برای رسیدن به نقطه بهتر و روشن تری برای فردا.
اما باید که با نگاه منتقدانه و پرسشگر بهش نگاه بشه، نقاط ضعف گفته بشه و ما پیش به سوی جهان بهتری حرکت بکنیم.
پس اصولا نوع نگاه که ما مطرح میکنیم و نقد هایی که در این قسمت ها انجام میدیم در نفی کلی این نگاه نیست.
قاعدتا چه لیبرالیسم، چه کمونیست و چه هر نگاهی در تاریخ انسانی نقاط قوتی هم داشته، قاعدتا در مبنای رسیدن به فردای بهتری به وجود آمده و همچنین آرزو و میلی در خود داشته.
حال اینکه چقدر نکات مثبت داشته قابل صحبت کردن است.
اما قاعدتا وقتی در باب لیبرالیسم و این لطمات تاریخی و معایب صحبت میکنیم یکی از نکات اصلی و کلیدی آزادی برای چه کسانی است؟
یکی از بزرگترین شعارهای مداومی که در باب لیبرالیسم داده می شود، مفهوم آزادی است.
خب گفتیم آزادی مطرحشده در دل لیبرالیسم معنای درستی ندارد چراکه این آزادی به دور از برابری معنا میشود.
گویی که یک معنایی متضاد یا متناقض یا جدا و مجزا از مفهوم برابری است.
در صورتی که ما میدانیم آزادی و برابری در پیوند با هم معنا پیدا میکنند.
چرا که اگر ما قرار نباشد به برابری اعتقاد داشته باشیم و با پیشفرض فرض نداشتن برابری وارد جریان و این دالان ازادی بشویم ازادی دیگر معنایی نخواهد داشت.
یعنی ما باید ابتدائا ابتدا به ساکن باور داشته باشیم که برابر هستند.
حال در یک نگاه گسترده مثل نگاه ما برابری همه جان ها چه انسان چه حیوان و گیاه.
اما در همان نگاه امروزی و تا نقطه ای که انسان ها به پیش رفتن در اون نقطه ابتدایی باید به برابری انسان ها حداقل معترف باشند.
بعد از در نظر گرفتن این برابری است که حالا میتوانند وارد مفهوم آزادی بشن چراکه هر تعریفی فرای در نظر داشتن این برابری اگر ارائه بشه اصولا دیگه معنا و همپوشانی با ازادی نخواهد داشت.
چرا که اونجا هر کسی که قدرت بیشتری داشته باشه میدان دار خواهد شد و عینا وقتی شما نزدیک به مفاهیم تاریخی لیبرالیسم هم میشید قضیه به همین شکل است.
آزادی که این ها دارن بهش تاکید میکنن..
اتفاقا موضوع آزادی نیست چرا که به برابری اعتقادی ندارند چرا که حالا میدان دار کسی است که قدرت بیشتری داشته باشد.
قدرت در این نگاه مشخص و تعریف شده به سرمایه و ثروت.
خب قاعدتا کسی که ثروت بیشتری داشته باشد، آزادی بیشتری هم خواهد داشت.
پس این سئوال کلیدی در باب لطمات و معایب لیبرالیسم همان آزادی برای چه کسانی است؟
حالا در دل این تعریف مشخص، در دل این پرسش مجزا حالا شما مواجه می شوید با یک تاریخ پر از زشتی ها، پر از کجی ها.
شما مواجه می شوید با تبعیض نژادی که در دل این نظام های سرمایه داری وجود داشت وجود دارد.
تبعیض نژادی که بر مبنای نژاد، صورت تبعیض جنسیتی که میتونه وجود داشته باشه.
شما وقتی مواجه میشید با برده داری میدونید که یکی از ارکان اصلی نظام های سرمایه داری بوده، همواره بوده، در طول تاریخ بوده.
اصولا بزرگترین مبارزه ها را برای نگاهداشت این برده داری و این نگاه آلوده داشته اند.
چرا که اصولا تعبیر و تفسیر آنها از دنیا همواره همین گونه بوده.
آزادی فردی که تعریف میشود اما نه برای همه.
آزادی که تعریف میشود اما نه برای هر کس، نه برای زنان، نه برای همجنسگرایان، نه برای بردگان سیاه پوستان سرخ پوستان.
قرار است یک مرد سفید پوستی که منتسب به اروپای مشخص است حالا میتواند مهاجر باشد و به آمریکا آمده باشد.
تمام آزادی برای اوست.
حالا دیگران قرار است برده و اسیر و بنده ی او باشند و برای او آزادی بیشتری را کسب کند.
تمام درد ما در باب مسئله آزادی با این نگرش لیبرالیسمی در همین نقطه است.
چرا که اصولا تصویری که اینها ارائه میدهند در راستای آزادی نیست چرا که در آن نقطه ابتدایی به برابری باور ندارن و حالا هر روز هر کسی میتونه با خطکش در دست بیاد و یک جماعتی رو داخل این دایره بکنه یا میتونه ازش خارج کنه و در اختیار اون فرد هست.
امروز آزادی تعریف شده برای شخصی است که سفیدپوست و منتسب به مرد سفیدپوست منتسب به اروپا باشه.
حالا هر کسی از این دایره خارج میمونه رو میندازه بیرون.
فردا اگر قدرتش نرسید، مثلا زنان سفیدپوست رو میاره داخل پسفردا اگر زورش کمتر شد، دو تا از اون سرخپوست ها رو میاره داخل.
و الی آخر.
اما قدرت در نهایت در اختیار اوست و ما با تعریف نداشتن پیرامون برابری میبینیم که چگونه آزادی لگدمال میشه.
پس سوال مهم ما بازهم همین است آزادی برای چه کسی؟
در دل این سوال؟
شما مواجه میشید با پاسخ هایی که در طول تاریخ و این لطماتی که نگاه لیبرالیسم و سرمایه داری به جهان زده، این مدافع نظام برده داری بودند که اونها آرزوی برده داری رو داشتند چرا که اصولا تمام تلاششون در راستای پیشرفتی بوده که این پیشرفت هم به واسطه اون ثروت هم به واسطه کارگر ارزانقیمت شکل میگرفته.
حالا وقتی ما در باب برده صحبت میکنیم برده ها که دیگه قرار نیست اصلا پولی بگیرند قرار هست بیگاری بکنند.
قرار هست تمام ثروت رو در نهایت در اختیار اون جماعت سرمایه دار قرار بدن.
پس حالا شما مواجه میشید با این نگاه آلوده برده وار.
چه در دنیای گذشته و پیش از اینکه ما بخوایم برده داری رو از میان ببریم و چه در جهان امروز، در جهان امروز هم داستان به همین شکل هست.
حالا شاید در جایی دیگه اون قدرت وجود نداشته باشه تا نظام برده داری رو به وجود بیارن.
اما تصویر تشکیل شده در امروز جهان هم داستان رو به همون سمت میبره.
حالا در روزگاران گذشته کسانی بودند که صاحب بردگان بودند.
امروز هم صاحب زمان و کار و زندگی و آینده اونها هستن.
این کارگران بیجیره و مزدی که دارن کار میکنن در بدترین شرایط و شرایطی که اینها برای خودشون تعریف میکنن.
پس در نهایت این آزادی برای جماعتی است وابسته به این نگاه و اون قبیله حاکم است.
حالا میشه باز ما به ازاء هایی براش در جهان هم تصویر کرد.
روزگارانی در آن حکومت های سرمایه داری این قبیله مشخص که همه آزادی برای اونها هست در ایران و جمهوری اسلامی ما هم برای اون قبیله شیعی وابسته به امامت و ولایت و ولایت فقیه و اون طایفه ای که خودشون رو منتسب به اون نگاه آلوده میدونند، تمام آزادی ها برای اونها هست و پاسخ این آزادی برای چه کسانی در نهایت ما رو به نقطه ای از تبعیض نژادی، تبعیض جنسیتی، برده داری و عناوین آلوده ای از این دست میرسونه و حالا شما مواجه میشید در این نظام های سرمایه داری و این لطمات تاریخی و معایبی که باعث این شکل اسفناک و آلوده در جهان شد، فرای اون شما مواجه میشید با استعمار به نام تمدن یعنی ما مواجه میشیم با لیبرالیسمی که در لباس امپریالیسم وارد میدان میشه.
شما در این تاریخ گذشته، در اون دوران شکوفایی و اقتدار و قدرت لیبرالیسم، اگر تاریخ رو مورد کنکاش قرار بدید مواجه میشید که به نوعی لیبرالیسم و امپریالیسم اصولا با هم گره خورده اند.
حالا استعمار و استثمار هست که وارد شده و تمدن اون جامعه غربی رو داره به پیش میبره.
نمونه های بارزش تمام کشورهایی که در اون برهه از تاریخ قدرتی داشتند.
فرانسه رو نگاه بکنید.
استثماری که انجام میدید انگلستان رو نگاه بکنید، اون استثمار بی حد و حصر هلند نگاه بکنید.
پرتقال، اسپانیا و تمام این کشور ها که چگونه به نام تمدن استثمار و استعمار را شروع کردند، چگونه این نگاه لیبرالیستی با همون تعریف مشخص پیرامون آزادی که آزادی رو برای فرد مشخصی تصویر کرده حالا میاد در یک نگاه اجتماعی و در سطح جهانی هم باز با همان تعاریف جلو می رود و خیلی ساده می تواند همه چیز را برای خود بکند.
چرا که اصولا جهان را بر پایه همین حرص و آز تعریف کرده.
حالا جهان تصویر شده در این نهایت حرص و رقابت با آن تصویر مشخص از آزادی برای آن شخص سفیدپوست اروپایی که عینا باید مرد هم باشد، می تواند جماعت در برابر که مثلا در یک کشور آفریقایی باشند را مبدل به برده بکند، مبدل به ابزاری برای به وجود آوردن ثروت بکند، ثروتی که برای همان جماعت آزاد است.
حالا می بینید که چگونه این آزادی لگدمال میشه، بی ارزش میشه، مورد تجاوز قرار میگیره و حالا ما مواجه میشیم با استعمار گرایانی که خود رو به نام تمدن حاکم بر کشور های ضعیف تر میکنند.
با همون نگاه برتری طلبانه و مالکیت طلبانه هست که وارد میدان میشن.
اصولا این میل به مالکیت، میل به برتری طلبی که از همان عناوین خداوندی است در دل این نگاه های اومانیستی و لیبرالیسمی مدام در حال جریان است.
گفتن فرهنگ ضدیت میاندار میشود، جاها را تغییر میدهد، پادشاه ها را عوض میکند، تاج و تخت خداوند سر جایش هست اما انسان سفیدپوست.
مرد می آید جای خدا میشینه، حالا میره خودش رو در اون جایگاه قرار میده.
حالا یک لیبرالیسمی است که در لباس امپریالیسم وارد یک نقطه مشخصی از جهان و تاریخ شده و حالا میاد یک به یک کشور ها رو قلع و قمع میکنه و تمام مردم و مالکیت و ثروت و قدرتی که اونها دارند رو هم برای خود میکنه و ما شاهد این جهان پر استثمار قرون گذشته میشیم که چگونه کشور های بزرگی در جهان مستعمره کشور های دیگری شدند.
نمونه بارزش مثلا هند رو در نظر بگیرید که چگونه مستعمره انگلستان شد.
با همون نگاه با همون تعاریف وارد همین میدان شدند و همه چیز رو برای خودشون کرد.
خارج از این ها شما وقتی در باب نئولیبرالیسم صحبت می کنید و قربانیان بازار آزاد، حالا می توانید ببینید که چگونه جهان را آلوده کرده اند.
یکی از لطمات تاریخی هم دقیقا همین نگاه است.
حالا بازار آزاد مبدل به یک هیولا می شود و یک هیولای چند سری که انگار عده زیادی در برابرش هستند که سجده کنان در برابرش دارند زندگی را به پیش می برند.
شما یک بار به این تصاویر ساخته شده نظر داشته باشید که برای کنترل قیمت چگونه کارهای وحشیانه ای انجام می دهند.
حالا حتی حاضرند که آذوقه و مایحتاج زندگی را، گندم ها و برنج ها را هم آتش بزنند و معدوم کنند و زمین را.
چرا که قیمت مثلا بیاد پایین تر بره بالاتر.
برای دستکاری کردن این غول چند سر بازار آزاد که مبدل به یک خدا شده و جماعتی در برابرش سجده می کنند و حاضرند هر بی اخلاقی و هر فاجعه ای را هم رقم بزنند.
و حالا شما روبرو میشوید با این نگاه وحشتناک که چه به عنوان لیبرالیسم چه به عنوان نئولیبرالیسم قابل رویت هست.
هیچ تفاوتی با هم ندارند.
خیلی نباید درگیر این واژگان شد چرا که در معنای کلی همه اینها دارند یک حرکت را به پیش می برند.
وقتی ما درباب آزادی صحبت می کنیم و می گوییم این آزادی برای چه کسانی است، خودش شروع گر تمام این بحث است که می تواند در اشکال مختلف، یکبار در شکل استعمار، یکبار در شکل امپریالیسم، یکبار در شکل تبعیض نژادی، یکبار در شکل برده داری، یکبار در شکل بازار آزاد و کنترل قیمت وارد میدان شود تا شما برسید به استثمار کشورهای جهان سومی.
تمام این ابرقدرت های جهان که برگرفته از همین نگاه های لیبرالیستی هستند، تمام فکر نهایی شان در راستای این است که بیایند و استثمار بکنند کشورهای جهان سومی.
نمونه های بارزش را هم شما میتوانید در طول تاریخ ببینید.
چگونه وارد این میدان شدند.
چه در آن دورانی که ما تحت عنوان قدرتگیری این نظام های امپریالیستی میشناسیم و چه در دوران فعلی و حاضر، حتی در جهان فعلی هم اینها باز هم وارد این میدان شدند تا بتوانند قدرت بیشتری کسب کنند، ثروت بیشتری کسب کنند و اصولا جهان را اینگونه تصویر و تعبیر میکنند.
در یک رقابت بی پایان و بی انتها در راستای ثروت اندوزی در راستای پیشرفت پیشرفتی که هیچ سنخیتی با زندگی ندارد و اصولا در راستای از میان بردن زندگی هاست، برای بلعیدن زندگی ها به میدان آمده، شما مواجه میشوید که چگونه حاضرند همگان را قربانی این راه بکنند.
در دل این نگاه و این بازار آزاد که مبدل به یک الهه بیپایانی شده و جماعتی آن را میپرستند و باور دارند به فهم بالای این بازار آزاد.
شما مواجه با این بحران های مالی میشوید.
حالا مواجه میشوید که به واسطه نداشتن هیچ گونه نظارتی بر این بازارهای آزاد و میدان دادن به این خدای تازه برآمده از این نگاه های سرمایه داری، حالا بحران هایی هم می تونه شکل بگیره.
دیگه این جماعت حتی باورمند به قدرت استدلال و فکر و انتقاد و اعتقاد خود هم نیستند.
این بازار آزاد رو مبدل به یک خدایی کردن که حالا جماعتی باید بیاد و این رو بپرسته او میاد و میداندار میشه.
هر امری داشته باشه، هر فرمایشی هم که داشته باشه به پیش میبره و جماعتی هم دست و پا بسته در برابرش هستن تا این عوامل رو به پیش ببرن و ما شاهد این بحرانها هم هستیم.
مصادیق بسیار هست و میشه بهش رجوع کرد.
بحران هایی که در سال دو هزار و هشت مثلا در امریکا اتفاق افتاد، بحران هایی که پیش از جنگ های جهانی اتفاق افتاد و عواملی از این دست گفتند ما در باب مصادیق صحبت نمی کنیم.
یک معنای مشخص در برابر ما هست.
وقتی در باب لیبرالیسم صحبت میکنیم یکی از شعارهای اصلی و کلیدی و اصولا بن مایه اصلی وجودیت لیبرالیسم و سرمایه داری پیرامون آزادی است.
اما سوال مهم و مشخص ما این هست که این آزادی برای چه کسی تعریف میشه؟
در امروز جهان ما میتوانیم این را ببینیم.
این آزادی برای فردی تصور میشه که ثروت سرشاری داره.
یعنی شما وقتی میرید به یکی از همون قبله آمال نظام های سرمایه داری مثل مثلا آمریکا، حالا میبینید چه کسی قرار هست که همه آزادی رو داشته باشه؟
اون کسی که ثروت بیشتری داره اگر قرار باشه وارد این ساختار های سیاسی بشه چگونه میتونه بشه با ثروت سرشاری که در اختیار داره اگر این ثروت رو نداشته باشه اصلا نمیتونه وارد این چرخه بشه؟
یعنی یک نمونه ی قابل درک و قابل فهم.
اگر شما قرار باشه وارد این چرخه سیاسی در کشور امریکا بشید باید در ابتدا اون ثروت اندازه مشخصی که در اختیار یک درصد جامعه آمریکایی هست رو داشته باشید تا وارد این چرخه بشید.
پس این خودش داره تقدیس ثروت و جایگاه ثروت رو میکنه.
اصولا این سرمایه داری به مفهوم همون پرستیدن سرمایه و ثروت در نهایت در نهایت این نگاه ما را به این سمت می برد که قرار است تمام قدیس سازی ها در راستای بازار آزاد اتفاق بیفتد، در راستای سرمایه اتفاق بیفتد و اصولا این آزادی ها هم به کام کسی برود که تمام این ثروت را در اختیار دارد.
ما وقتی در باب این مدرنیسم صحبت می کنیم که به نوعی نزدیکی و قرابت با لیبرالیسم دارد و لیبرالیسم به نوعی خود را نماینده آن نشان می دهد، حالا مواجه میشویم با این مدرنیسم اجباری.
یعنی امروزه شما مواجه میشوید با این جماعتی که تحت عنوان لیبرالیسم وارد میدان شده اند.
از این چرخه امپریالیستی مثلا گذر کرده اند و وارد یک استثمار تازه و نوینی شده اند و آن هم ارتقا دادن این مدرنیسم هست.
حالا سعی میکنند کشور های در برابر کشور های جهان سومی را جبرا وارد این میدان بکنند و آنها را اقناع بکنند.
نمونه های بارزش را هم میتوانید ببینید.
اتفاقاتی که مثلا در لیبی میفتد در عراق می افتد در افغانستان می افتد.
ما کاری به این نداریم که این حکومت های وقت اونجا تا چه اندازه شنیع و وقیح و غیر قابل تحمل بوده و هستند.
اما موضوع اصلی باز هم پوشیدن یک لباس تازه ای است برای استثمار کردن دیگران.
شما وقتی به این مدرنیست می رسید به این مدرنیته می رسید.
حالا یک جماعتی با شمشیر انگار ایستاده اند تا این مفاهیم را به زور شمشیر بر سر دیگران بکنند.
حالا یک جماعتی آمده تا به اسارت جماعتی را در زندان بندازه و بگه شما از امروز آزادید.
تصویر در برابر ما اینگونه هست.
یعنی این مدرنیسم اجباری دوباره داره ما رو به جایی میبره که اون امپریالیسم گذشته زنده بشه؟
انگار که امروز دوباره این ها آمده اند با یک مفاهیم تازه تا این را ارائه بدن اما به زور، به زور شمشیر، با شمشیری در دست و در حال بریدن سر یکی از این انسان ها بهشون بگن ما شما رو به بهشت میبریم.
این چیزهایی است که امروز ما میبینیم.
در جمهوری اسلامی هم می بینیم.
این جماعت جمهوری اسلامی هم امروز به زور شمشیر و تفنگ و شکنجه مردم ایران را می خواهد به بهشت ببرد.
و باز هم این قرابت و نزدیکی را شما می توانید ببینید که همه اینها انگار که دارند از یک مسیر نیرو می گیرند، توان می گیرند و تمام توانشان را هم به یک مسیر دارند جریان پیدا می کند.
خارج از این شما مواجه می شوید با خشونت ساختاری ای که در این حکومت های سرمایه داری وجود دارد.
به واسطه تصویری که ارائه داده اند، به واسطه این پیشرفتی که تصویر کردند، به واسطه ساختن یک طایفه قدرتمندی در اختیار.
حالا در ازای آن یک خشونت ساختاری را بوجود آورده اند که ثمرش فقر بوده، بیکاری بوده، بی خانمانی بوده.
خب قاعدتا همه ما شنیده ایم جماعت لیبرالیسم برای اینکه بخواهند بیایند و بر خودشان صحه بگذارند و بگویند که نه، این حکومت های ما بوده که در طول تاریخ جهان را بهتر کرده، بلافاصله می آیند و آمار و ارقامی می دهند که بله این تعداد بیکاری کمتر تر شده، فقر کم تر شده.
کسی مخالف صد در صد این ها نیست که خب قاعدتا پله ای بودن رو به پیشرفت اما در عین حال این هم قابل رویت هست که چگونه خشونت ساختاری داره شکل میگیره.
چه در اعصار گذشته و چه در امروز.
در حال حاضر هم شما دارید می بینید می بینید که چگونه به واسطه ساختار پدید امده این خشونت داره در زندگی عادی مردم هم جریان پیدا می کنه.
این بیکاری و بی خانمانی میدان دار میشه.
خیلی از این حکومت های سرمایه داری که اتفاقا قدرت اصلی جهان و جزو قدرت های اصلی جهان هستند هم می بینید که چگونه نمی تونن از پس این بی خانمانی و فقر و بیکاری در کشور خودشون بر بیاد.
حتی اونهایی که داعیه دار حکومت بر جهان هستن در پی این هستند که این نگاه متفکرانه و متمدنانه خودشون رو به جهان هم صادر بکنند اما هنوز اندر خم یک کوچه اند و با مشکلات ریز و درشت خودشان روبرو هستند.
فقر سرشار، بیکاری، بی خانمانی، جرم و جنایتی که در کشورهاشون وجود داره.
این به مفهوم این نیست که ما کتمان بکنیم تمام پیشرفت هایی که این ها از قبل این به وجود اومده اما وقتی ساختاری در برابر وجود داره که داره این خشونت رو صادر میکنه، اشاعه می کنه، بزرگداشت می کنه، تقدیس میکنه، نمیتونیم کتمانش بکنیم.
یعنی وقتی ما داریم در باب کشوری صحبت میکنیم که خود را اقتصاد اول جهان میدونه، قدرت بزرگ جهان میدونه.
مثال همون آمریکا.
ما نمی تونیم این رو قبول بکنیم که در این کشور مشکلات اقتصادی وجود داشته باشه.
قاعدتا برای اونها حل کردن این موضوع باید ساده باشه.
قابل حل باید باشه و حالا شما میبینید که نه گویی باید یک همچین ساختاری وجود داشته باشه تا در نهایت بتونه کارایی کلی این سیستم به وجود بیاد.
انگار که باید یک همچین چرخ دنده هایی به گردش در بیایند و عده ای در زیر این چرخ ها له بشن تا در نهایت این ساختار به حرکت در بیاید و حالا اینجاست که ما میتوانیم این نقش را هم ببینیم.
شما وقتی نزدیک به مفهوم دموکراسی هم میشوید، حالا دارید میبینید یک تئاتر و نمایشی است از آزادی.
همان طور که صحبت کردیم دربارهاش قدیسه.
این نگاه سرمایه است.
ثروت شخص ثروتمند طایفه حاکم اصولا ثروتمندان هستند.
حالا وارد این چرخه سیاسی شدن نه به مفهوم وارد دنیایی دموکراتیک شدن و این که جماعتی باشند که حق انتخاب داشته باشند نه در نقطه ابتدایی.
کسی که قرار هست انتخاب بشود باید از یک فیلتری گذشته باشد.
اما این فیلتر بر اساس کارایی و فکر و باور و اندیشه و دانش او نیست، بر پایه ثروت است.
این فیلتر در برابر وجود دارد تا اگر آن میزان از ثروت را داشته باشد وارد بشود.
حالا چه کسی میتواند بعد از این که وارد این چرخه شد انتخاب بشه؟
اون کسی که ثروت بیشتری برای تبلیغ بیشتر داره؟
باز شما دارید این ساختار رو میبینید گوییم دمکراسی دیگر دمکراسی نیست.
قضیه فقط و فقط یک تئاتری ست از این آزادی یک نمایش تازه ای ست از مردم سالاری.
و این تصویر رو هم دارن ارائه میدن هم کسی که وارد این چرخه میشه تا انتخاب بشه باید در اون نقطه اول از این فیلتر گذر کرده باشه و در نقطه بعدی هم باید اون ثروت رو داشته باشه تا بتونه وارد این رقابت بشه.
پس میبینیم که انگاری قدیسه اصلی در این نگاه در این نگاه سرمایه داری خود سرمایه هست، بازار آزاد هست، خدای تازه به وجود آمده اینها هستند.
آزادی برای کسانی ست که وارد این چرخه و این طایفه میشن.
حالا اینها وارد میدانی برای استثمار و استعمار دیگران میشن لیبرالیسمی که اینبار در لباس امپریالیسم وارد شده همه قربانیان این بازار آزاد هستند.
کنترل قیمتی که به واسطه از میان بردن و معدوم کردن غذاها وارد میدان میشه حالا وارد میدان میشند برای استثمار کردن جهان سوم همه کشورهای دیگر را از آن خود کنید.
مالک بر اون ها بشن اینقدر خود را برده و بنده بازار آزاد می دانند که بدون هیچ نظارتی بحران های بی حد و حصری را به وجود بیاورند.
با شمشیر مدرنیسم اجباری و لیبرالیسم در جهان و دموکراسی وارد میدانی برای کشتار دیگران بشن، جماعتی رو به زندان بفرستند و بگن نهایت آزادی در همین زندان ساخته شده به دستان ماست.
خشونت ساختاری رو بوجود بیارن و فقر و بیکاری و بی خانمانی و خشونت و جنایت را میدان دار بکنن.
گاها از این ابزارها استفاده و سوءاستفاده بکنن برای در اختیار گرفتن دیگران، برای به بند درآوردن و به زانو درآوردن مردمان.
در نهایت دموکراسی رو مبدل به یک نمایش از آزادی بکنن و باز هم میدان دار اصلی ثروت بکنن.
ثروت باشه که تنها قدیسه این کشور به حساب بیاد.
ثروت باشه که مبدل به خدای اون ها بشه.
ما وقتی به جهان امروزمان نگاه میکنیم، انگاری که پول و ثروت هست که میداندار اصلی است و خب این هم به واسطه قدرتمند شدن تمدن لیبرالیسم در جهان هست که پیروز جهان مدرن ما.
خب قاعدتا همین نگاه سرمایه داریست که فرهنگ غالبی که امروز در جهان وجود دارد برگرفته از همان فرهنگ سرمایه داری است و حالا این فرهنگ سرمایه داری است که در نهایت در جای جای جهان پول را مبدل به خدا کرده، ثروت را مبدل به خدا کرده.
آن کسی که ثروت بیشتری دارد که همه دنیا برای اوست.
حالا ما داریم میبینیم ثمرش را داریم میبینیم که چگونه در این جهان ساخته شده.
همه چیز از آزادی تا سیاست تا زندگی فردی تا بیکاری، بی خانمانی و زندگی اجتماعی ما تحت تاثیر همین قدیسه تازه و همین خدای ساخته شده است.
ما در دل لیبرالیسم این جنگ خواهی و جنگ طلبی را هم میبینیم.
نمونه های بارزش هم خود امریکا هست.
امریکایی که امروز به عنوان نماد سرمایه داری و به عنوان قدرت اول جهان به حساب می آید حالا وارد میدان هایی میشه برای جنگ افروزی.
ویتنام می جنگه با افغانستان با عراق در لیبی سرک می کشه.
در همین ایران جمهوری اسلامی سرک می کشه هر جایی بتونه با قدرت وارد میشه و می خواد همه چیز رو از بین ببره و داعیه دار مدرنیسم و لیبرالیسم و تمام این مفاهیم هم هست و خب قاعدتا ثمره تمام اتفاقاتی که بوجود آورده لطمات تاریخی بزرگی است که در جای جای جهان هم میشه بهشون اشاره کرد.
خب قاعدتا برای تک تک این اتفاقات ما میتونیم مثال ها و مصادیق بیاریم اما هدف به نام جان اصولا مطرح کردن معانی و ریشه هاست.
می تونید با مطالعه در باب تمام این اتفاقات و تاریخ اروپا و جهان از این مصادیق هم استفاده کنید.
شاید در آتی برنامه هایی داشتم که در باب این مثالها صحبت کرد اما به نظرم به اندازه کافی در باب معایب و لطمات تاریخی لیبرالیسم صحبت کردیم.
هر چند که انتهایی هم نداره و میشه ساعت های بیشتری دربارش صحبت کرد.
در قسمت آتی سعی میکنیم همینگونه در باب کمونیسم صحبت کنیم.
در انتهای برنامه دوست دارم باهاتون مطرح کنم که اگر دوست دارید این صدا شنیده بشه این راه تغییر شکل بگیره.
میتونید آثار من رو با دیگران به اشتراک بگذارید.
منظور از آثار هم خلاصه برنامه ای بنام جان نمیشه.
من پیش از این که بخوام برنامه ای به نام جان رو ضبط و منتشر کنم آرا، افکار و عقاید رو تحت عناوین کتاب هایی به رشته تحریر در آورده است.
تمامی این عناوین به صورت رایگان در وبسایت جهان آرمانی در اختیار شما دوستان هست.
میتونید با مراجعه به این وبسایت این آثار رو به صورت رایگان دریافت کنید و اگر دوست داشتید این صدا شنیده بشه و این راه تغییر شکل بگیره اون رو با دیگران هم به اشتراک بگذارید.
ممنون که همراه من بودید.
من نیما شهسواری و این برنامه ای بنام جان در پناه آزادی.
قسمت 4
سلام دوستان من نیما شهسواری و این برنامه به نام جان هست با شما هستم.
این قسمت چهارم از ویژه برنامه نقد لیبرالیسم و کمونیسم هست و ما قراره توی این قسمت در باب معایب کمونیسم صحبت کنیم.
ممنون که همراه من هستید.
خب دوستان توی این ویژه برنامه مشخص در باب لیبرالیسم و کمونیسم صحبت کردیم و در این قسمت مشخص هم قرار هست در باب لطمات تاریخی و معایب کمونیسم صحبت بکنیم و قسمت گذشته در باب همین موضوعات پیرامون لیبرالیسم صحبت کردیم و در این قسمت هم قراره در باب کمونیسم صحبت بکنیم.
خب ابتدا هم بگم که هدف اصلی از این برنامه و این ویژه برنامه مشخصه لیبرالیسم و کمونیسم مسئله آزادی و برابری است.
یعنی شما وقتی در باب این دو نوع نگاه مشخص مدرن انسانی صحبت میکنید، میدونید که هر دوی این ها تعریف مشخصی پیرامون آزادی و برابری داشتند که به نوعی با بزرگداشت یکی از این ها هر چند دستمالی شده و معیوب و به دور از واقعیت، اما دیگری را قربانی راه خود کردند.
یعنی اگر در لیبرالیسم شما مواجه میشید با بیان آزادی ها، آزادی به قیمت قربانی کردن برابری است و بالعکس.
در نگاه کمونیسم هم همین گونه است.
اگر صحبت از برابری میکنند به قیمت و هزینه قربانی کردن آزادی است و هدف اصلی ما از گردآوری این برنامه این هست که بگیم آزادی و برابری با هم هستند در کنار هم معنا میشن، لازم و ملزوم هم هستند و اصولا بدون بودن یکی از آن ها دیگری هم بی معنا خواهد شد.
و اما این قسمت مشخص و معایب کمونیسم.
خب قاعدتا من در این ویژه برنامه اصولا و در تمام برنامه هایی به نام جان خیلی در باب مصادیق و مثالها صحبت نمیکنم.
در این برنامه هم به همین شکل است.
سعی میکنیم در باب ریشه ها و اصول اصلی صحبت کنیم تا در نهایت یک برداشت درست و مشخص و عقلانی نسبت به این موضوع داشته باشیم.
اصولا وقتی در باب کمونیسم صحبت میشود، اولین چیزی که ذهن ما را معطوف به خود میکند و این تصویر را در برابر دیدگان ما نقش میبندد، مسئله دولت تمامیت خواه و مستبد است.
اصولا به نوعی کمونیسم گره خورده با این مفهوم قدرت طلبی شما تمام نمونه های تاریخیای که از کمونیسم و قدرت گیری این نگاه های چپی و مارکسیستی میبینید هم همینگونه بوده.
یعنی به شوروی هم نگاه بکنید، به کوبا نگاه بکنید، به تمام دولت هایی که تشکیل شده اند به چین، کره شمالی و تمام کشورهایی که به نوعی خود را وابسته به نگاه های کمونیستی میدانند.
این تمامیت خواهی و این استبداد را میتوانید درک و اصولا نگاه اصلی ای که برگرفته از نگاه های مارکسیستی هست ما را به سمت و سویی میبره در راستای استبداد؟
اصلا تصویر گری نهایی این نگاه این گونه هست که داره تعبیر و تفسیر میکنه به سمتی که ما باید تمام قدرت رو در اختیار داشته باشیم.
یک دولت متمرکز قدرتمندی باشه که به واسطه زور و قدرت و سرکوبی که داره عوامل و برنامه هارو به پیش ببره.
همون دوگانه مشخصه آزادی و امنیت به قیمت امنیت و آزادی از میان رفت به قیمت برابری آزادی ریشه کن بشه.
تمام تصویر ارائه شده در طول تاریخ از این نگاه های چپی همین دولت های قدرتمند و متمرکز و مستبد بودن نظام های توتالیتر و تمامیت خواهی که همه چیز رو برای خود کردن تمام ارزش ها به عنوان دموکراسی و آزادی و برابری، همه اینها لگدمال شده.
حتی برابری هم که تعبیر و تصویر شده هم بی معنا بود.
اون قدرت لجام گسیخته ای که در اختیار یک گروه و حزب و قبیله و قومیتی قرار میگیره و حالا این اینها میداندار میشوند و همه چیز را از میان میبرند.
خود برابری را هم ریشه کن میکنند.
فساد بی حد و حصری که شکل میگیرد.
پس یکی از معایب تاریخی قاعدتا کمونیسم همین دولت تمامیت خواه و مستبد است.
چرا که ریشه های نگاهی آنها هم اینگونه است.
یعنی اصولا در پی بوجود آوردن یک دولت مستبد، قدرتمند و تمامیت خواه هستند که حالا آن اوامر و باورها و برنامه ریزی هایی که دارند را به پیش ببرند به قیمت نابود کردن تمام آزادی های فردی و اجتماعی.
حالا بیان و برابری را تصور کنند.
هر چند که این برابری تصویر شده هم لگدمال شده هست.
این برابری به وجود آمده هم معنای حقیقی و راستینی نخواهد داشت.
این برابری هم به سادگی به واسطه فساد می تواند از میان برود.
همتای چیزی که ما در سراسر جهان و در طول تاریخ با آن روبرو شدیم.
پس قاعدتا دولت تمامیت خواه و مستبد یکی از آن اون نشانه و لطمات تاریخی کمونیسم است.
در کنار این و به موازات این شما مواجه میشید با سرکوب.
یعنی سرکوب قاعده ای است درونی در دل این حکومت های تمامیت خواه.
شما جمهوری اسلامی رو به عنوان نمونه در نظرتون داشته باشید.
قاعدتا این یک نظام چپی نیست، یک نظام کمونیستی نیست.
هر چند که گهگاه سعی میکنه یک نشانه هائی از اون نظام چپ گرا ارائه بده.
هر چقدر بی اثر و بی ارزش و بی معنا.
اما ما با نوع حکومت تمامیتخواه جمهوری اسلامی روبه رو هستیم و برای ما یک اشل و نمونه ایست برای درک بهتر این حکومت های تمامیت خواه و مستبد.
خب این حکومت ها بزرگ ترین اثری که در زندگی و حیات خودشان دارند و بزرگترین تاثیری که میتونند بگذارند و در نهایت مشروعیت خودشون رو معنا ببخشند به واسطه سرکوب است.
به واسطه بوجود آوردن خفقان است.
یکی از نشانه های عمده در تمام حکومت های تمامیت خواه و توتالیتر.
یعنی اینها راهی ندارند برای اینکه بخوان از استبداد و از قدرت به دست آمده استفاده بکنند و سوءاستفاده بکنند، به واسطه سرکوب جماعتی رو خفه بکنند و در خفقان نگه دارند.
چاره دیگه ای هم در خود نمی بینند.
پس ما مواجه میشیم با این سرکوب گسترده.
شما مواجه میشید با پاکسازی هایی که در طول تاریخ توسط تمام نظام های کمونیستی اتفاق می افته.
یعنی اینها کم کم اون دایره امن خودشون رو تنگ تر و تنگ تر میکنن.
به واسطه فساد موجود، به واسطه خیانت ها، به واسطه اون حس پارانویایی که در وجودشون هست و این ترس متداولی که در خودشون و نسبت به دیگران احساس می کنن.
پس ما مواجه میشیم با این پاکسازی ها، سرکوب ها، خفقان ها، شکنجه ها، آزار ها و اقتدارگرایی که در نهایت هسته اصلی و ریشه اصلی این نگاه کمونیستی رو شکل میده.
اصولا دست و بال حکومت باز هست برای از بین بردن مخالفین.
برای سرکوب کردنشون.
برای پاکسازی شون.
یک دولت تمامیت خواه و مستبد سر کار هست که از تمام المان ها استفاده خواهد کرد.
برای اینکه اقتدار خودش رو نشون بده.
برای اینکه به اون آرمان ها و آرزوهایی که در نظر داره برسه.
اما به هر قیمتی.
یعنی به هر قیمتی حاضر هست همه چیز رو حاضر هست نابود بکنه.
تمام آزادی های فردی و اجتماعی رو زیر پا بذاره تا اون اهداف خودش رو پیش ببره.
در دل این خفقان ها شما مواجه میشید با اشکال مختلفی از شکنجه ها، کشتارها، سرکوبها، پاکسازی ها و انواع سانسور ها.
یعنی شما در اشکال مختلفی از این دولت های کمونیستی میتونید این تصویر زننده از خفقان و اسارت رو ببینید.
خب قاعدتا رمان ها و نوشته ها و خاطرات و کتاب ها و فیلم هایی که در باب این مسائل وجود دارد می تواند یک تصویری از آن ها ارائه دهد.
ما فارغ از آن حتی در نظر گرفتن این نوع نگاه هم می تواند ما را به این سمت و سو ببرد که ریشه بنیادین و هسته ای این تفکر اینگونه است.
اصولا خود را اینگونه معنا می کند نوع نگاهی که نسبت به دنیا دارد هم همتای همین تصاویر ارائه شده در همین کتاب ها و نوشته ها و خاطرات است.
اصولا این اقتدار در خود این حالت خفقان رو به وجود میاره.
تمام حکومت های تمامیت خواه در نهایت با ابزار سرکوب میتوانند قدرت خودشان را حفظ کنند.
میتوانند جامعه خودشان را اداره کنند.
مشروعیت آن ها هم بر پایه همین به وجود آوردن ترس و حذر دادن مردم هست.
هیچ رابطه دیگه ای برای حقانیت و مشروعیت خود هم ندارند.
شما مواجه میشوید با این دولت ها که در نهایت مبدل به یک شکل تازه ای از دین هم میشود.
یعنی تمام این حکومت های ساخته شده داره مسیری رو طی می کنه تا در نهایت مبدل به یک دین بشه.
خب ما در اون ریشه ی ابتدایی و هسته ای تفکرات مارکسیستی و کمونیستی مواجه میشیم.
مثلا با ماتریالیسم بودن و به نوعی بیخدا بودن و آتئیست بودن.
اما در نهایت دارن همون فرهنگ ضدیت رو پیش میبرن تا در نهایت تاج و درجا نگاه دارن و یک سر تازه ای رو در دلش علم کنن.
بیشتر اشکال به وجود امده از کمونیسم در سراسر تاریخ هم همین تصویر رو برای ما ارائه داده.
یعنی شما مثلا با مائو رو به رو میشید که در جایگاه یک پیامبر و خدا قرار میگیره؟
خود مارکس تا پایه های بلند و رفیع پیامبر و خدا قرار میدن.
لنین رو در روسیه به همین شکل، استالین رو حتی بعد از لنین قرار میدن.
در اونجایی که امروز حتی در کره شمالی هم میبینید که این پروپاگاندا داره شکل میگیره و این تصویر ارایه میشه که مثلا کیم جونگ اون در جایگاه خدا قرار.
اصولا تبدیل شدن کمونیسم به یک دین تازه به یک نگاه تازه گره خورده با خرافات.
یعنی شما در دل مثلا وقتی میرید رجوع می کنید به دوران مائو و چین، میبینید که چگونه همتای خرافاتی که در اسلام وجود داره در اونجا هم ریشه هاش شکل میگیره.
یعنی با رجوع به تاریخ میتونید اشکال مختلفی از این رو ببینید.
این قدیس سازی مثلا از مائو در چین یا لنین در لنین و استالین در شوروی.
شما میبینید که چگونه از این قدیس هایی ساخته میشه و اونها رو میپرستند.
این تصاویر ارائه شده از خاک سپاری مثلا استالین هم بیانگر همین تصویر است.
اون تصویر آشنایی که ما هم در جمهوری اسلامی و نگاه های اسلامی باهاش روبرو هستیم.
اما این شکل تازه ای که ما تحت عنوان کمونیسم می سازیم هم همین کار رو میکنه.
چرا که اصولا بنیان اصلی و نهادینه خودش را در دل همین تمامیت خواهی و استبداد تعریف کرده.
برای این حکومت مستبد قدرتمند نیاز به یک تصویر هم دارد.
نیاز به یک شکل مشخص یک بت اعظم دارد تا در بالا قرار بده.
و حالا ما میبینیم که چگونه این دولت تمامیت خواه با استفاده از اختناق و سرکوب و شکنجه و ارعاب در نهایت مبدل به یک دین میشود که حالا کفر و ارتداد و شرک هم در برابر خود خواهد داشت.
همین پاکسازی هایی که دربارش صحبت کردیم انگار خروج از این دین تازه هست.
اگر کسی قرار به خروج داشته باشه حالا محکوم به مرگ میشه، به نیستی میشه و از بین رفتن میشه و این دین تازه با پیامبر، تازه، با خدای تازه، با رهروان تازه و در نهایت با روحانیون تازه شکل میگیره.
شما میتونید نوک این قله رو مثلا مارکس قرار بدید و انگلس قرار بدید و بعد بیاید مائو رو در دلش قرار بدید و بعد کسانی که در این حکومت ها کار میکنند و رهبر میشند و مبدل به مأمورین میشند و اطلاعاتی ها میشند هم در درجات بعدی قرار میگیرند.
کسانی که دو باره این معانی رو تفسیر میکنن، تعبیر میکنن و ارائه میدن هم مبدل به روحانیون امروزی میشن و اصولا این ساختار اینگونه شکل میگیره.
در عین حالی که داره صحبت از آتئیست بودن بیخدایی میزنه اما با اون فرهنگ ضدیتی که من بارها در ویژه برنامه های مختلف دربارش صحبت کردم دوباره یک نگاه تازه شکل میگیره.
حالا در دلش تنها و تنها سر هایی در میان تاج تغییر تاج بر سر جای خود هست.
تخت بر سر جای خود هست و تنها سرهای در میان این تاج هستند که تغییر میکنند.
فارغ از این شما مواجه میشید با یک اقتصاد دستوری.
خب این اقتصاد دستوری گاها میتونه راهگشا باشه.
از یک سو شما در دل نگاه های سرمایه داری مواجه میشید با اون تصویری که ارائه میدن از بازار آزاد و قدیس گرایی و بازار آزاد و آزادی های فردی در این راستا در دل در برابر این مواجه میشید با یک اقتصاد دستوری که حالا میاد برای از بین بردن هر گونه آزادی عمل در دل این بازار.
حالا برای قیمت گذاری روی همه چیز به میدان میاد حتی چیز های ساده.
هیچ نوع اجازه ای برای مانور دادن خود، بازار و مردم در دل این بازار باقی نمی ذاره.
حالا در دل این نادانی، ناتوانی و کم دانشی اطلاعات کم و هزار و یک از این عوامل فساد درون سیستم، این تجمیع قدرت در یک نقطه این استبداد حاکم، این نادانی حاکم در نهایت میتونه لطمه های بزرگ و جبران ناپذیری بزنه.
همون طوری که زده یعنی شما وقتی نگاه میکنید به این تاریخچه ای که کمونیسم به وجود آورده و اقتصادی که به وجود آورده اند، میبینید که چگونه لطمات بزرگی رو به کشور خودشون، به کشور های دیگه، به مردمی که در اون خطه زیست کردند و به همه جانداران زده چگونه با این اقتصاد بیمار گونه ای که از نادانی و بی اطلاعی همه نشأت گرفته توانسته اند لطمات جبران ناپذیری هم بزنند؟
شما مواجه میشوید با مردمی که تاوان همه چیز رو میدن.
یعنی یک تصویری ارائه میدن که دور خودش یک مرزی میکشه، دور خود خط میکشند و با همه جهان هم در مبارزه هستند.
همین چیزی که باز هم ما تجربه کردیم یعنی جمهوری اسلامی فارغ از نگاه چپی که ما داریم دربارش صحبت میکنیم خوب خودش را یک تافته جدابافته ای از جهان تصویر میکنه، برای خود یک دشمن هایی میسازه و وارد این میدان میشه تا یک چیزی که ما امروز باهاش روبرو هستیم.
ایران در برابر امریکا، در برابر اسراییل، در برابر غرب و حالا برای خودش یک خطه ای رو میسازه و در این خطه اسیر میمونه.
حالا باید با سراسر جهان در مبارزه و جنگ باشه.
چیزی که امروز ایران به واسطه تحریم ها داره باهاش دست به گریبان هست اما تاوانش رو چه کسی میدن؟
مردم به واسطه این ایستادگی و مقاومت در برابر قدرت ها و سر علم کردن در میان آن ها، تاوانش را مردم باید بدهند.
نان کمتر، کار بیشتر.
چیزی که در دوران شوروی در دوران مائو به کرات اتفاق می افتد.
یعنی از یک سو اقتصاد دستوری که هیچ معنا و مفهومی ندارد و دانشی پشتش نیست، گاها به واسطه نادانی است که گاها به واسطه اطلاعات کم است.
گاها حتی به واسطه لجبازی و حرص و آز و هزار دلیل احمقانه دیگر هست و حالا به این واسطه می تواند نابودی مردم آن کشور و زندگی اسفناک را بسازد.
از یک سوی دیگر مبارزه و مقاومت در برابر قدرت هاست و جبهه سازی هاست و حالا جنگیدن در جبهه برابر هست و در دلش مردمی هستند که دوباره باید تاوان بدهند.
دوباره باید در برابر این قدرت ها بایستند.
آن حکومت و آن قبیله حاکم هیچ وقت تاثیری نخواهد دید.
هیچ ضرری نخواهد دید.
همان چیزی که ما امروز در جمهوری اسلامی میبینیم گروه و قبیله ای که امروز حاکم بر ایران هستن هیچ وقت زندگیشون لگدمال نخواهد شد، لکه ای بر نخواهد داشت.
اما قشر معمول و مردم عادی هستن که بزرگترین لطمات رو باید باهاش دست و پنجه نرم کنند.
زندگی سخت را پشت سر بگذارند.
به واسطه فقدان مسائل اقتصادی و مشکلات اقتصادی که به وجود می آید، شما در دل کمونیسم اصولا مواجه میشوید با این فرهنگ تک صدایی.
یعنی یکی از آن تعبیرات درست و محکمی که میتوانید نشانه اش را در فرهنگ خدایی بر زمین و در جهان امروز ببینید، همین نگاه کمونیستی ست.
نگاه کمونیستی ای که به ظاهر در برابر نگاه های الهی است اما در باطن تصویر دوباره ای از همان نگاه را ارائه داده.
یک فرهنگ تک صدایی و یک دولت مستبدی است که باید یک رهبر و خدا در بالا داشته باشد.
یک هرمی را تصویر کند تا در نوک آن هرم یک خداوندگاری بنشیند و به همه حکومت کند.
چیزی که در طول تاریخ هم اتفاق افتاده و میشه تصاویر رو دید.
اون قدیس سازی و قهرمان سازی هایی که در دلش به وجود میاد، همتای جایگاه و پایگاهی که برای ما می سازند و می پرستند.
برای لنین می سازند و می پرستند.
برای مارکس میسازند و می پرستند.
شما مواجه میشید با این فرهنگ تک صدایی که قرار است فرای تمام جایگاه های ساخته شده برایش در نهایت یک فرمانده باشه و جماعت بیشماری فرمانبردار و بنده و عبد و عبید رو در برابر به وجود بیاره.
درست است که ما در باب لیبرالیسم وقتی داشتیم صحبت میکردیم در نهایت وقتی پرسش این آزادی برای کیست؟
ما رو به سمتی رسوند که برده داری رو تصویر کنه و قاعدتا هم همین تصویر رو ارائه داده.
اما در دل این حکومت های کمونیستی هم داستان به همین شکل هست.
یعنی شما وقتی مواجه میشید با یک حکومت کمونیستی هم میبینید که شرایط رو به همین گونه تصویر کرده اند و این برده داری مدرن هست که داره اونجا حکمفرما میشه.
یک پادشاه و یک اربابی در نوک پیکان ایستاده فرمان میده و بندگان و رعیت ها هم باید که به گوش جان بسپارند.
این فرهنگ تک صدایی و این به وجود آوردن فرمانده و خدای در آسمان ها در دل این حکومت ها باعث این استیصال جمعی میشه.
یعنی اینها در نهایت ما را به نقطه ای می رسانند که ما مواجه میشیم با فروپاشی روانی اجتماعی جامعه ای که در ترس و وحشت و بیزاری داره زندگی میکنه.
بیشتر این جوامع چپی که ما امروز باهاش روبه رو هستیم در همین شرایط هستن.
یعنی یک فروپاشی روانی جامعه شکل گرفته و این جامعه در ترس و وحشت هست.
بیزار هست، از مفهوم برابری بیزار هست.
گاها حتی حاضر به تکرار مفهوم برابری هم نیست.
یعنی شما وقتی میرید به حکومت هایی که در بلوک شرق به وجود آمده بود و حکومت هایی که در اروپای شرقی بود و متشکل و متحد با شوروی بودند رو نگاه می کنید، می بینید که تا چه اندازه از این مفهوم چپ از مفهوم برابری بیزار هستند، چرا که اصلا این حکومت به وجود آمده در دل این استبداد با آن حجم از خفقان و سرکوب و پاکسازی و در نهایت مبدل شدن به یک دین مشخص با یک پیامبر و خدای مشخص این مردم رو به این وجه می رسونه.
یعنی در نهایت با این اقتصاد دستوری، با این مبارزه ای که با کشورها و دوقطبی کردن ها به وجود آورده و تاوانش رو مدام مردم میدن، در نهایت به نقطه ای میرسن که این مردم دچار فروپاشی میشن.
این جامعه پر از ترس و وحشت هست.
اون حکومت پلیسی وقت مدام در پی مجازات کردن مردمان هست.
به دنبال جاسوس و خیانتکار هست.
چیزی که در ایران و جمهوری اسلامی داره اتفاق می افته.
هر کسی کافیه که صحبتی بکنن و نقدی بکنن تا بلافاصله سرشون به گیوتین ها و تیغ ها و دارو ها سپرده بشه.
به عنوان خیانتکار، به عنوان کسی که در برابر تمام ملت ایستادگی کرده در برابر توده ها وایساده.
همون ادبیات و همون نگاه و همون نگاه وحشیانه و وحشی خوی.
در نهایت قرار هست که این فروپاشی روانی و اجتماعی رو به وجود بیاره و ما با جامعه ای روبه رو باشیم که در ترس باشه، در وحشت باشه، بیزار از تمام این موضوعات باشه، از برابری بیزار باشه، اصولا به دنبال یک دولت و یک جایگاه آزادی باشه که کسی کاری به کارش نداشته باشه.
حالا شما این ها رو ضرب و تقسیم بکنید در اون حجم بزرگی از سانسور، حجم بزرگی از خفقانی که وجود داره، اون پروپاگاندایی که وجود داره برای اینکه این نگاه های آلوده رو به خورد مردمان بده، همون چیزی که ما در جمهوری اسلامی باهاش روبه رو هستیم.
داریم میبینیم که چگونه مردمان دارن در فقر و بیکاری و نداری و بی خانمانی و هزار درد بی پایان جان میدن و بعد در برابر جمهوری اسلامیست که مثلا با صدا و سیمایی که برای خود ساخته میاد و شروع میکنه از پیشرفت ها میگه، از بزرگی میگه، از این جایگاهی که ما بهش رسیدیم و حالا شما میبینید که چگونه سانسور گریبان همه ی مردم رو گرفته و این تک صدایی همه جا رو برای خود کرده.
از یک سو مدام فرامین داره داده میشه، از یک سو مردمی هستن که در وحشت هستن، در ترس هستن، از حکومت حاکم میترسن، هیچ نوع احساس قرابت و نزدیکی باهاش ندارن و همه چیز هم برای اونهاست.
اونها مبدل به خدا شدن، به پیامبر شدن، همه جایگاه رو برای خود گرفتن و این دولت تمامیت خواه و مستبد حتی زندگی عادی مردم و انسان هایی که در اون کشور زندگی میکنن رو هم برای خود کرده.
ما مواجه میشیم با از بین بردن تمام آزادی ها.
یعنی در دل این حکومت های کمونیستی میبینید که هیچگونه آزادی دیگه باقی نخواهد.
اصولا با این تصویرگری احمقانه از برابری دشمن خود رو آزادی میدونن.
هر نوع آزادی فردی ازشون گرفته میشه.
دیگه اشکال اگزجره شده اش رو می تونید ببینید دیگه وقتی روبرو میشید مثلا با کره شمالی و بعضی اوقات آدم قوانینی می شنوه و شرایطی میشنوه که حتی براش باورپذیر نیست.
یعنی از شکل زدن مو از رفتارهایی که باید در قبال اون رهبر فرزانه انجام بدن، شکل بزرگنمایی شده از چیزی است که ما هم در ایران تجربه کردیم.
خب قاعدتا در ایران دیگه در این حد اگزجره وجود نداشته اما اشکالی از این نوع نگاه ها هم وجود داشته و حالا شما مواجه میشید با این از بین رفتن تمام آزادی ها و زیر پا گذاشتن حقوق فردی و شخصی.
حالا قرار هست همه رو هم تا یک گله ببینند و این گله رو پیش ببرند.
در دل این نگاهی که در اون نقطه ابتدایی و ابتدا به ساکن در راستای تشکل و احزاب بوده و در راستای به وجود آوردن اصناف بوده و یکی کردن و همکاری ها بوده، حالا می بینید که چگونه تمام این اصناف از میان میرن.
تمام این گروه ها و احزاب قلع و قمع میشن با چوب قدرتمند سانسور، با اختناق و سرکوب همه را از میان می برند و جایی برای نفس کشیدن هم باقی نخواهند گذاشت.
در دل این نوع حکومت های چپی بیمار هست که در نهایت ما میرسیم به نقطه ای که خود کار را مقدس تصویر کنند.
کار رو نه در اون مبنایی که ما به عنوان اینکه ثروت بر مبنای کار به وجود می آید به آن ارزش بگذاریم و بخواهیم حالا این تقسیم ثروت رو عادلانه به واسطه کار انجام بدیم نه بلکه خود کار هست و این کارکردن هست که مقدس میشه و باز با اون نگاه های رقابتی احمقانه ای که مدام قرار هست مردمانی در راستای این حرص و آز بدوند به جایی نامعلوم و همه زندگی رو قربانی این راه بکنند.
حالا جماعتی را در این راه قدسی کار کردن مبدل به برده می کند و ما امروز مواجه هستیم با این بردگان.
یعنی اصولا شما یک تصویری از یک برده میبینید که فقط کار میکند، هیچ زندگی ای ندارند، معنایی از زندگی ندارند.
این قاعدتا مترادف و هم معنا هست.
یعنی در هر دوی این باورها چه کمونیست و چه سرمایه داری شما دارید این برده داری مدرن را می بینید که چگونه یکی به واسطه بازار آزاد و جایگاه دادن و اون جایگاه قدسی دادن به ثروتمندان و سرمایه داران و هر کاری که اونها میخوان بکنند و بازار آزاد مقدس میتونه انجام بده و از این سو هم با مقدس شمردن کار حالا عده قلیلی از این بردگان رو دارید که فقط و فقط باید کار بکنند و کار مقدس بشوند.
ما در دل این نگاه ها می رسیم به این شخص پرستی ها و این خدای ساخته شده اون انقلابی که مدام داره ستایش میشه دیگه جایگاه زندگی ارزشی نخواهد داشت.
اصلا موضوع بهتر زیستن و بهزیستی و رفاه نیست.
یعنی اون نقطه ابتدایی که قرار بر این بوده که تمام این نگاه ها به وجود بیاید تا زندگی بهتری رو حال چه جانداران وچه انسان ها انجام بدن به فراموشی سپرده میشه.
در این نگاه تازه ارائه شده اصولا قرار هست که اون پروردگار عالمیان، اون قبله آمالی که در قدرت نشسته و رهبر هست، حالا چه استالین، چه لنین، چه مائو، چه فیدل کاسترو و یا هر کس دیگری است اون رو باید بپرستند.
اصلا هدف از زیست انگار پرستیدن اوست.
رسیدن به یک آمال و آرزوها و رقابت کردن با جامعه غربی است و پیشرفت کردن است و مدام تولید کردن هست و ما باید مقدس بشماریم، کار و نان کمتر بخوریم اما کار بیشتر بکنیم تا در نهایت نمیدونم به کجا رو فتح بکنیم اما قرار به فتح کردن هست و در نهایت شما مواجه میشید با یک حکومت، با مردمانی که دیگه هیچ چیزی برای ادامه دادن ندارند و در ترس و وحشت و خفقان در پی نابودی هستند.
در نهایت جماعتی که بهشت و وعده جهنم رو به پا کرد، شما وقتی مواجه میشید با اون نگاه و اون تصویر، از اون سرزمین اتوپیایی که اون مدینه فاضله ای که کمونیست ها داشتند تعبیر و تفسیر میکردند، در نهایت روبرو میشید با یک جهنم بی سرو ته، یک جهنمی برای از میان بردن همه دولتی تمامیت خواه و مستبد در پی سرکوب خفقان با سانسور فراوان، مدام با تکرار کردن بزرگی خود در این شرایط که می دونید چیزی وجود نداره، مدام توضیح و تفسیر دادن از نیستی که شما دیدید که نیستی است.
حالا قرار هست که یک شخصی مبدل به خدا بشه و پروردگار شما بشه.
حالا این مبدل به یک دین میشه و این دین در اوج نادانی، در اوج بی عقلی، در اوج بی دانشی قرار هست که این جامعه رو سوق بده به بدبختی و فلاکت در جنگ، در مبارزه و تاوانی که مردم قرار است بدهند و کار بیشتر مردمانی که دچار این فروپاشی شدهاند.
جامعهای که در ترس و وحشت و بیزاری است و در نهایت یک جامعهای پدید میآید که از همه چیز بیزار است، بالاخص خود برابری و برابری که اینگونه لگدمال میشود و آزادی که دیگه ازش چیزی باقی نمیمونه و در نهایت این جهنم ساخته شده با تفکراتی که در ابتدا قرار بر ساختن بهشت داشت.
قاعدتا وقتی در باب کمونیسم صحبت میکنیم مثالها و مصادیق بیشماری داره.
وقتی در باب شکل گرفتن دین صحبت میکنیم، میتونیم هزاران مثال دربارهاش بزنیم.
اینکه چگونه در طول این تاریخ چه نظام شوروی، چه دولت چین و چه تمام دولت های چپی که شکل گرفتند، با استفاده از خرافات، با استفاده از مقدس سازی و قهرمان سازی شخصی پرستی، با استفاده از بوجود آوردن یک دین تازه، چگونه مردمان رو مسخ و تحمیق کردند؟
کردن چگونه بر گرده های آنها سوار شدند؟
چگونه این مردم بودند که تاوانش را دادند؟
با قحطی هایی که شکل گرفت و کشتار هایی که شکل گرفت، وقتی در باب این سرکوبها صحبت میکنی، با زندان ها، با کار های اجباری ای که این مردم کردند، با شخصیت هایی که اعدام شدند تبعید شدند.
داستان های بی پایانی داره که میشه در موردش ساعت ها و سال ها صحبت کرد.
کتاب های بیشماری در باره اش نوشته شده.
خاطرات بیشماری وجود دارد.
فیلم هایی ساخته شده که میشه بهش رجوع کرد.
اما هدف اصلی این ویژه برنامه و اصولا برنامه ای به نام جان صحبت کردن در باب معانی و مفاهیم هست و نه مصادیق.
شاید در آتی در باره اش صحبت کردیم.
در قسمت های آتی سعی میکنیم بیشتر صحبت کنیم و در نهایت به یک جمع بندی کلی برسیم.
قاعدتا در باب لطمات تاریخی و معایب کمونیسم میشه ساعتها صحبت کرد اما به این اندازه به نظرم مختصر و مفید اندازه بود.
در انتهای برنامه هم دوست دارم باهاتون مطرح کنم که اگر دوست دارید این صدا شنیده بشه.
این راه تغییر شکل بگیره.
میتونید آثار من رو با دیگران به اشتراک بذارید.
منظور از آثار هم خلاصه برنامه ای به نام جان نمیشه.
من پیش از اینکه بخوام برنامه ای به نام جان رو ضبط و منتشر کنم، آرا و افکار و عقایدم رو تحت عناوین کتابهایی به رشته تحریر در آورد.
تمامی این آثار به صورت رایگان در وبسایت جهان آرمانی در اختیار شما دوستان هست.
میتونید با مراجعه به وبسایت این آثار رو به صورت رایگان دریافت کنید و اگر دوست داشتید این صدای تغییر شنیده بشه و این راه ادامه پیدا کنه اون رو با دیگران هم به اشتراک بذارید.
ممنون که همراه من بودید.
من نیما شهسواری و این برنامه به نام جان در پناه آزادی.
قسمت 5
سلام دوستان من نیما شهسواری و این برنامه به نام جان است با شما هستم.
این قسمت پنجم از ویژه برنامه نقد لیبرالیسم و کمونیسم هست و ما قراره توی این قسمت در باب اخلاق و فلسفه صحبت بکنیم.
ممنون که همراه من هستید.
خب دوستان توی این ویژه برنامه مشخص ما سعی کردیم در باب لیبرالیسم و کمونیسم صحبت بکنیم.
نقاط اشتراکشون نقدهایی که نسبت بهشون وجود داره رو بگیم و مبنای کلی ما پیرامون آزادی و برابری بود.
این دو نگاه مشخصی که در دل خود با باور داشتن نصفه و نیمه به یکی از این معانی دیگری رو قربانی کردن.
یعنی اگر نظام سرمایه داری پیرامون آزادی صحبت کرده، هر چند که آزادی رو بیمعنا کرده، آزادی رو از اون حیطه انتفاع خود خارج کرده، اما در عین حال و به فراخور او برابری رو قربانی کرد هزینه کرده.
در راستای این آزادی نصفه و نیمه در باب کمونیسم هم شرایط به همین شکل هست.
یعنی اونها برابری رو معیار قرار دادند.
برابری از بین رفته و بی معنا که در نهایت با قربانی کردن آزادی قرار بر این بوده که اون رو میدان دار بکنند و ما سعی کردیم با این مبنای مشخص مفاهیم مشخص و معتبری که برای ما ارزش بالایی داره یعنی آزادی و برابری که توامان با هم معنا میشن.
این ویژه برنامه رو تدارک ببینیم تا بیشتر در باب این مفاهیم صحبت کنیم و در کنارش در باب لیبرالیسم و کمونیسم هم صحبت کنیم.
و اما در این قسمت مشخص هم قرار هست که در باب اخلاق و فلسفه و نقد اخلاق و فلسفه در این دو نگاه صحبت بکنیم.
موجز و مختصر.
در باب عناوینی که به ذهنمون میرسه و حالا شاید در آتی بیشتر و بیشتر در باب هر کدوم از این مفاهیم هم صحبت بشه.
خب اصولا وقتی در باب سرمایه داری و کمونیسم صحبت میکنیم، یکی از مفاهیم مهم تصویر انسان در دل این نگاه ها و این مکتب های فکری مدرن انسانی است.
خب ما صحبت کردیم یکی از اون نقاط قوت قاعدتا این پیشروی بوده.
یعنی وقتی به نقطه ابتدای به وجود اومدن به عنوان مثال سرمایه داری و لیبرالیسم نگاه می کنیم، می دونیم که برگرفته از دوران و عصر روشنگری است و در امتداد اون نگاهی که در رنسانس اتفاق افتاد و اصولا این ها پله هایی برای بالا رفتن انسان ها و زندگی بهتر انسان ها بود.
گفتیم که قاعدتا اومانیسم و نگاه های انسانگرایانه به نوعی نزدیکی و قرابت معنایی داره با مفاهیم لیبرالیسم و این ها یکی از اون نقاطی بوده که ما رو ذره ای دور کرده از اون خفقان گسترده و پله های ابتدایی بوده برای زندگی بهتر و بهزیستی جمعی برای تمامی انسان ها.
و خب قاعدتا مفهوم مارکسیسم هم در همین ابتدا برای کرامت بیشتر زندگی انسانی بوده و به واسطه رسیدن به برابری بیشتر بوده.
خب قاعدتا اینها نقاط ابتدایی و چرایی هست که من در قسمت اول و در مقدمه درباره اش صحبت کردم اما در آتی این نگاه ها تغییر می کند.
یعنی شما وقتی با تصویر انسان روبه رو می شوید در آن نقطه ابتدایی قرار هست که این تصویر تعبیری از خدا در آسمان ها بشه.
گفتم در این نگاه انسان گرایانه و کمونیستی که ما می شناسیم و درطول تاریخ هم درباره اش صحبت شده، شما مواجه میشوید با یک خدایی که تاج و تخت ازش گرفته میشه و این تاج و تخت به انسان به عنوان اشرف مخلوقات در همون نگاه الهی و یا انسان با کرامت در این نگاه اومانیستی داده میشه.
حالا این انسان هست که این تاج و تخت رو به سر میذاره اما این انسان دارای طبقات و مرتبتی هست.
یعنی همه انسان ها قرار نیست وارد این دالان بشن.
قرار نیست این تاج رو به سر بزارن.
قرار هست اون انگشت شماران و گلچین شدگانی باشند که این قدرت را در اختیار میگیرند.
در این تصویر ارائه شده در.
خب قاعدتا سرمایه داری کسی که سرمایه بیشتری داره وارد این دالان میشه وارد این قبیله میشه و مبدل به خدا میشه و حالا شما مواجه میشید با این تصویر ارائه شده از انسان در دل این انسان گرایی که از او معنای راستین و حقیقی که در نهایت بخواد ما رو به برابری برسونه تهی و بی معنا میشه، در نهایت داره دوباره طبقات بیشتری رو میسازه و حالا به جای خدا قرار هست که اون انسان قدرتمند قرار بگیره و اون انسان مثلا سفیدپوست مرد مختص به جامعه اروپایی قرار هست بیاد و درجایگاه خدا بنشینه و خارج از این در کنار این معنا ما مواجه میشیم از این انسان عامی و انسانی که به عنوان انسان معمول هست و خارج از این انتخابات هست، قرار هست که مبدل به ابزاری برای پیشرفت همون خدایگان بشه.
یعنی در نهایت شما مواجه میشید با یک ابزار برای دیگران، انسان و جایگاه انسان تعریف شده.
در دل این نگاه، سرمایه داری قرار است که او را مبدل به ابزاری بکند.
حالا قرار هست که این ابزار به واسطه نیاز دیگران معنا پیدا بکند و به ثروت برسد یا نرسد.
اصولا وقتی مواجه میشوید با همین فلسفه ای که ما تحت عنوان بازار آزاد میشناسیم هم قاعده همین شکلی است.
یعنی شما اگر مواجه میشوید با انسان هایی که دارای قیمت میشوند.
وقتی شما در یک جامعه سرمایه داری مثلا به یک موضوع مشخص نگاه میکنید، مثلا به انباشت ثروت در اختیار یک فرد نگاه میکنید، به جواهراتی نگاه میکنید، به ثروت انباشته شده، به ماشین، به خونه، به همه این عواملی که ساخته شده در دل این نگاه های سرمایه داری است.
حالا میتوانید خیلی ساده آن را با انسان ها مقایسه بکنید و ببینید که چقدر جان انسان ها بی ارزش است.
به فراخور آن جان تمام جانداران هم بی ارزش است و این بی معنا شدن انسان در دل این نگاه سرمایه داری است.
وقتی از این هم بگذرید و وارد اون نگاه کمونیستی بشید.
داستان به همین شکل است.
اون ها هم قرار است که انسان را مبدل به ابزاری بکنند برای پیشرفت. برای مقابله.
برای اینکه در این جنگ ساخته شده و در این دوقطبی به آن نوک پیکان برسند.
قرار هست بیشتر تولید بکنند.
قرار است کار را مقدس بشمارند و در دل این کار خود را غرق بکنند و خفه بکنند.
حالا انسانی است که دوباره مبدل به ابزار شده.
حالا این انسان در دل نگاه کاپیتالیستی و یا در دل نگاه سوسیالیستی.
در هر دوی این نگاه ها در نهایت قرار هست مبدل به ابزاری برای پیشرفت و توسعه بشه یا پیشرفت و توسعه فردی یا جمعی.
حالا هر چقدر این ها دارای اشکال هست، موضوع بحث ما نیست.
اینکه آیا واقعا اون ها به فکر پیشرفت جمعی هستند یا نه، موضوع بحث ما نیست.
در نهایت این ابزار شدن انسان و مبدل شدن به راهی برای رسیدن به هدف هست که موضوع بحث ما هست.
فارغ از این شما رو به رو میشید با تصویری از انسانی که انگاری که هیچ خودمختاری ندارد و ساخته ی تاریخ است، اصولا قرار است که تاریخ به او رنگ و بویی بدهد.
حرکت او را به پیش ببرد.
اصولا عاملیت قرار است که از انسان ها گرفته بشه.
دیگه عاملیتی نخواهند داشت.
چه در اون نگاه کاپیتالیستی و سرمایه داری که انسان مبدل به ابزار برای ساخت ثروت شده و تنها اون جماعت خدا تصویر شده هستند و نزدیک و مقربان او سرمایه داران و اون قبیله حاکم هستند که شاید جایگاهی داشته باشند و اصولا دیگران تنها و تنها ابزار و وسیله هستند و چه در نگاه کمونیستی هم داستان به همین شکل هست.
اصولا دیگه عاملیتی برای این ها تعبیر و تصور نمیشه.
اگر هم عاملیتی تصویر شد تا زمان انقلاب بود.
بعد از انقلابی که اتفاق می افته.
حالا هر کسی که عاملیتی برای خودش تعبیر کنه مبدل به ضد انقلاب و جاسوس و خیانت کار میشه و محکوم به مرگ هم خواهد شد.
ما وقتی به تصویر انسان در دل این نگاه نزدیک میشویم، در نهایت به یک نقطه مشخص میرسیم که انسان دیگر معنایی تحت عنوان انسان نخواهد داشت.
تنها مبدل به ابزاری خواهد شد برای پیشبرد اهداف جمعی و یا فردی.
اما فارغ از آن دو مسئله مهم یعنی آزادی و برابری که در دل این دو نگاه وجود دارد، موضوع مهم ماست.
وقتی ما در باب مثلا آزادی صحبت میکنیم، در دل نگاه سرمایه داری و لیبرالیسم مواجه میشویم با این آزادی که مدام داره شعار داده میشه، مدام داره دربارهش صحبت میشه.
اما پرسش مهم و اصلی این هست که آزادی به چه قیمت قرار هست که این آزادی رو به چه قیمتی به دست بیاریم؟
ما بارها در باب آزادی صحبت کردیم که آزادی به دور از مفهوم برابری معنایی نخواهد داشت.
اینجا این آزادی به دست اومده به قیمت و هزینه اسارت دیگران معنا خواهد شد.
یعنی شما تصویری را در نظر بگیرید که اگر قرار بر این نباشد که ما به برابری اعتقاد داشته باشیم و در راستای این برابری، منع آزار را به عنوان قاعده و قانون آزادی بپذیریم، دیگر چه کسی قرار است آزاد باشد؟
قاعدتا تنها کسانی آزاد خواهند بود که قدرت بیشتری داشته باشند که ثروت بیشتری داشته باشند.
تنها آزادی برای آنهاست.
و حالا وقتی شما مواجه میشوید با این نگاه ساخته شده در دل سرمایه داری هم ما را به همین سمت و سو میبرد که آزادی به قیمت از میان بردن آزادی دیگران هست.
این آزادی های فردی که مدام دارد گفته میشود به قیمت این هست که یک جماعتی در اسارت باشند و جماعت کارگری باشند که به واسطه اسارت خودشان آزادی را برای دیگران بسازند، به واسطه فقر خودشان ثروت برای دیگران بسازند و این همان نقطه تلاقی است که میتواند آزادی را بیمعنا بکند.
میتواند آزادی را مبدل به یک دیو چند سر بکن.
اگر برابری میداندار نباشد.
و حالا وقتی در باب آزادی صحبت میکنند.
و حالا در دل این نگاه کاپیتالیستی مدام مانور داده میشود پیرامون آزادی.
ما میتوانیم این تصویر را ببینیم که این آزادی تصویر شده هیچ سنخیتی با آزادی و معنای حقیقی آزادی ندارد.
و این آزادی اصولا به قیمت اسارت دیگران معنا میشود.
این ثروت به واسطه فقر دیگران معنا میشود.
و اینگونه هست که آزادی لگدمال میشود.
آزادی به قیمت نابودی دیگران در بین هست.
وقتی هم نزدیک به نگاه کمونیست ها و این نگاه چپی ها هم میشوید باز برابری میدان دار میشود.
اما به چه قیمتی؟
این برابری قرار هست به چه قیمت وارد این چرخه و زندگی و زیست جمعی مردمان بشود؟
قرار هست به قیمت از میان بردن تمام آزادی ها، سر سپردن در برابر حکومت مستبد و دولت تمامیت خواه در برابر خدایان، فرمانبردار بودن و اطاعت گری در برابر سر خم کردن در برابر سرکوب ها و خفقان ها و سانسور ها.
پروپاگاندا ها قرار است مردمانی باشند فرمانبردار طاعت گر تا در نهایت بتوانند برابری را بدست بیاورند.
برابری که هیچ معنا و سنخیتی با خود برابری هم ندارد.
برابری ای که قرار هست همگان را یکسان و به یک چشم ببیند نه در راستای حقوق، نه در راستای رسیدن به ثروت، نه در راستای توزیع عادلانه ثروت، نه در راستای در امان بودن، نه در راستای منع آزار همگان، بلکه در راستای یکسانی احمقانه و حماقت آلود که هیچ سنخیتی با واقعیت ندارد.
یعنی شما در هیچ جای جهان نمی توانید همگان را یکسان ببینید.
نه انسان را با حیوان یکسان ببینید نه خود انسان را با انسان، نه یک بچه پنج ساله را با یک مرد شصت ساله، با یک زن سی ساله.
اینها هیچ کدام با هم یکسان نیستند.
برابر هستند اما یکسان نیستند.
و حالا شما مواجه می شوید در دل این نگاه ابلهانه ای که پیرامون برابری شکل گرفته در نگاه های چپی اصولا صحبت از یکسانی میکنند و نه برابری.
و این یکسانی تعبیر شده را هم به قیمت و هزینه تمام آزادی ها دارن ارائه میدن.
قرار هست که آزادی رو از بین ببرند و سلاخی بکنند و به قربانگاه ببرند تا همه یکسان بشن.
یه یکسانی که همه چیز رو هم از میان خواهد برد.
اصولا به وجود آمدن این حکومت های کمونیستی بر همین پایه هست.
بر پایه ی به وجود آوردن یک پایه ی ننگین و مستبدانه برای یک دولت تمامیت خواه تا همه چیز رو در اختیار بگیره و به فراخور از میان بردن آزادی مردم و جمعیت مردم، حالا به اون ها یه تحفه ای از برابری بده.
برابری که هیچ سنخیتی هم برابری نداره.
ما وقتی ریز میشیم و از نزدیک به تصاویر ارائه شده در طول تاریخ از حکومت های سرمایه داری و کمونیسم رو به رو میشیم، میدونیم که این ها قرار بر یک چیز دارند یا قرار هست عدالت را بدون آزادی بدن یا قرار هست آزادی بدون عدالت بدن.
هر چند که خود عدالت و آزادی تعریف شده در دل آن ها هم هیچ سنخیتی با آن مفهوم و معنای واقعی ندارد، اما باز هم قرار است که در ازاء قربانی کردن و هزینه کردن، یکی از دو دیگری را میداندار بکنند و این نقطه ی افراطی است که ما را از معنای واقعی و حقیقی دور می کند.
این آن نقطه ای است که ما را در این منجلاب و مرداب غرق می کند و فردای نامشخصی را هم برای ما به وجود می آورد.
ما نیاز به همپوشانی این دو معنا داریم که اصولا این دو معنا بی هم معنایی نخواهند داشت.
ما در باب این نگاه مطلقی که وجود دارد در دل، اخلاق، در دل حقیقت و حقیقت گرایی در هر دو این دو نظام ها هم رو به رو هستیم.
اصولا این نگاه در نهایت به نقطه ای از افراط و تفریط خود خواهد رسید که هیچ نگاهی را قبول نخواهد کرد.
هیچ انتقاد و هیچ پرسشی رو قبول نخواهد کرد.
حقیقت مطلق رو برای خود خواهد دید.
اخلاق مطلق رو در خود خواهد دید.
یعنی شما نه تنها در نگاه کمونیسم یا سرمایه داری که در تمام نگاه های انسانی با این موضوع روبرو میشوید.
حقیقت تمام آن چیزیست که نزد منه همه دیگران باطل هستند.
همون چیزی که در اسلام وجود داره در دل کمونیست هم وجود داره.
در دل نظام های لیبرالیستی هم وجود همه اینها دارن دم از یک موضوع مشخص میزنن و اون هم تمام حقیقت برای ماست.
تمام اخلاق و اخلاق مطلق برای ماست.
حال با اینکه مثلا در همون نظام سرمایه داری دارای اینگونه حقوق دیگران و عدالت و برابری پایمال میشه و حتی حاضر به گوش سپردن به این انتقاد ها و تغییرات هم نیستند چرا که باور آوردن به این ها هیچ جایگاهی برای اون نگاه نسبی گرایانه وجود نداره.
در دل هر دوی این حکومت ها ما با یک مفهوم مشخص روبه رو هستیم که هدف وسیله رو توجیه میکنه.
شما وقتی به این جمله کلیشه ای می رسید که بار ها و بار ها هم شنیدید، حالا می تونید معنای حقیقی و حقه ی اون رو در همین دو نگاه ببینید.
یعنی اگر شما روبرو میشید با یک حکومت سرمایه داری، حالا به واسطه بازار حاضر هست که هر کاری انجام بده حاضره برای رسیدن به هدف هر وسیله ای رو هم توجیه کنه.
حاضره از گرسنگی به بیشماران بده اما به اون خواسته ای که داره برسه.
حاضر هست تمام گندم ها و برنج ها و آسیاب ها رو از بین ببره و آتش بزنه.
برای اینکه یک قیمتی که خودش می خواد و بازار قاعدتا به وجود خواهد آورد تعیین بکنه.
یعنی شما با این شکل افسار گسیخته هم روبرو میشید؟
اگر از سوی دیگری مواجه میشید با حکومت های کمونیستی، حالا این حکومت های کمونیستی حاضرند هر کاری و هر فضاحتی به بار بیارند.
حاضرند هر گونه وحشیگری رو به وجود بیاورند و سرکوبی را هم میدان دار بکنند تا حرف خودشان به کرسی بنشیند تا هدف غایی خودشان میدان دار باشد.
حاضرند همگان را از زیر تیغ بگذرانند.
همتای چیزی که گذراندند حاضرند به واسطه آن اعتقادات احمقانه ای که دارند با آن اقتصاد دستوری که بوجود آوردند باعث کشتار حتی میلیون ها نفر بشوند و قحطی را در کشور پایدار بکنند.
همتای چیزی که در چین یا روسیه اتفاق افتاد اما باز هم حاضر نیستند که این مشکلات را قبول کنند و حاضر نیستند که برای رسیدن به این هدف راه و وسیله درستی را انتخاب بکنند، حاضرند دست به گریبان هر وسیله ای بشوند، دستشون رو به هر راهی دراز بکنند، حتی کشتار، حتی خشونت، حتی اختناق، حتی سرکوب، حتی پاکسازی و هر رفتار شنیع دیگری در دولت های لیبرالیستی هم به همین شکل.
حالا این که شاید اونها در بوق و کرنا های بیشتری می کنند یا بیشتر موفق به لاپوشانی میشن، تفاوت میان هر دوی این نگاه ها در همین است که تا چه اندازه قدرت این لاپوشانی را داشته باشند و یا نداشته باشند.
تا چه اندازه در بوق و کرنا در موردش صحبت بکنند و یا سکوت بکنند.
اما نقطه اشتراک هر دوی این نگاه ها همین موضوعی است که هدف وسیله را توجیه می کند و اصولا برای این جماعت فقط و فقط هدف مهم است و هر وسیله ای هم در برابرشان قرار خواهد گرفت.
در این دو نگاه ما مواجه می شویم با یک دوگانگی احمقانه ای به وجود آمده در راستای اینکه فرد علیه جامعه قرار می گیرد و یا جامعه علیه فرد حاضر به این نزدیکی و قرابت این دو معنا با هم نیستند.
یعنی شما هیچوقت مواجه نمیشید با این مفهومی که به هم گره خورده.
ما زندگی جمعی می کنیم اما فردیت خودمان را هم قبول می کنیم و باید به فردیت خود هم احترام بزارید.
اما همواره در دو هر دوی این نگاه ها این دو موضوع در برابر هم قرار می گیرند.
همتای چیزی که ما مصداق آزادی و برابری دربارش صحبت کردیم، همان گونه که این جماعت در باب آزادی و برابری صحبت می کنند و اصولا یکی را به قربانگاه برای دیگری می برند.
در راستای این مفهوم هم داستان به همین شکل هست یا فرد بر علیه جامعه قرار میگیرد و یا جامعه برعلیه فرد هست.
خب ما یک فردی را می بینیم که همه چیز این جامعه داره فداش میشه در دل نگاه های سرمایه داری و اصولا انگار جماعتی اسیر و عبد و بنده هستند برای اینکه این فردیت او حفظ بشه و به همه آمال و آرزوهایش برسه و یا در برابرش.
در نگاه های کمونیستی قرار بر این هست که یک جامعه به یک سودایی برسد و تمام فردیت اون ها زیر پا گذاشته بشه.
تمام آزادی ها، قدرت انتخاب ها، تغیر دادن ها، همه این ها زیر پا گذاشته بشه به واسطه مثلا زندگی بهتر جمعی.
خب قاعدتا تشکیک در باب اصل این موضوعات هم وجود داره اما فارق از این تشکیک در این اصل ما مواجه میشیم با این اصل به وجود آمده یعنی از میان بردن فردیت در جامعه کمونیستی و یا بالعکس از زیر پا گذاشتن تمام نگاه های اجتماعی و پیشرفت های اجتماعی زیر پا و قربانی کردن در برابر فردیت آن هم یک جماعت مشخص.
پس از ما با این دوگانه و تناقض هم روبرو هستیم.
در دل این نگاه های به وجود آمده در نهایت ما مواجه میشویم با یک ایدئولوژی قدرتمند که مبدل به یک دین میشود خودش را حقیقت محض می داند و در پی از بین بردن و حذف شک است و اصولا حذف کردن شک و احساس، پرسشگری و انتقاد.
در نهایت ما را به یک نقطه می رساند.
پایان فلسفه است.
اصولا فلسفه و فلسفیدن در یک داستان قرار است که به وجود بیاید و آن هم تشکیک کردن است.
پرسش کردن هست.
کلیت فلسفه یعنی پرسش کردن و حالا ما وقتی داریم در باب یک نگرش صحبت می کنیم که در نهایت حقیقت را برای خود می داند و به هیچ گونه به این شک باور ندارد، به نقطه ای خواهد رسید که تمام شک ها را از بین ببرد و خود را مبدل به یک ایمان بکند.
و حالا این ایمان چشم و گوش بسته ما را به نقطه ای می رساند که دیگر فلسفه ای بر جا نخواهد بود.
همتای چیزی که در تمام این نگاه ها هم به وجود آمده و اصولا دیگر جایی برای فکر کردن، اندیشیدن و انتقاد کردن باقی نخواهد بود.
قاعدتا این ایدئولوژی های به وجود آمده چه در دل سرمایه داری و چه در دل کمونیسم ما را به نقطه ای رسانده از این افراط و این افراطی که در نهایت حقیقت را برای خود می داند و با حذف تمام شک ها، پرسش ها، پایان فلسفه را نوید پایان فلسفه هم به مفهوم از میان رفتن اخلاق و از میان رفتن پرسش هایی پیرامون مباحث اخلاقی است.
اگر شما در جهان سرمایه داری رو به رو می شوید، با یک جماعتی که تمام ثروت دیگران رو برای خود کرده اند و دارند خون مردم رو می مکند و درون شیشه ها می کنند با عرق جبین آنها به تمام ثروت ها رسیدند و آنها در فقر و بدبختی هستند.
به واسطه این پایان فلسفیدن است که دیگر پرسشی به وجود نمی آید.
دیگر پرسش های اخلاقی مطرح نمی شود و ما به نقطه ای نمی رسیم برای تغییر دادن.
در صورتی که می توانیم این تصویر واضح را در برابر ببینیم و به آن ایمان داشته باشیم و گواه بدهیم که این زیست جمعی و این دو نگاه زندگی در اسارت را برای مردمان پدید آورده، زندگی با از میان بردن برابری ها را به وجود آورد و در نهایت هر دو انسان ها را مبدل به ابزار هایی کردند برای پیشرفت.
خب قاعدتا در باب این دو نگاه و نقد اخلاقی و فلسفی آن ها میشه ساعت ها صحبت کرد.
اما من سعی کردم موجز صحبت کنم تا در نهایت به قسمت انتهایی برسیم و در باب گزینه جایگزین صحبت کنیم.
قاعدتا در باب لیبرالیسم و کمونیسم.
در باب مصادیق و اتفاقاتش میشه ساعتها صحبت کرد.
در اتریش شاید در باب این مسائل هم صحبت کردیم اما به اندازه کافی تو این قسمت های ارائه شده سعی کردیم در باب این کلیت و این معنای کلی و این موضوع مهم آزادی و برابری و تعابیر و تفاسیری که در این دو نگاه وجود داره صحبت کن.
در این انتهای برنامه دوست دارم باهاتون مطرح کنم که اگر دوست دارید این صدا شنیده بشه این راه تغییر شکل بگیره میتونید آثار من رو با دیگران به اشتراک بذارید.
منظور از آثار هم خلاصه به برنامه ای به نام جان نمیشه.
من پیش از اینکه بخوام برنامه ای به نام جان رو ضبط و منتشر کنم، آرا و افکار و عقاید ام رو تحت عناوین کتابهایی به رشته تحریر در آورد.
تمامی این آثار به صورت رایگان در وبسایت جهان آرمانی در اختیار شما دوستان هست.
میتونید با مراجعه به وبسایت این آثار رو به صورت رایگان دریافت کنید و اگر دوست داشتید این صداهای تغییر شکل بگیره و این راه ادامه پیدا کنه اون رو با دیگران هم به اشتراک بگذارید.
ممنون که همراه من بودید.
من نیما شهسواری و این برنامه بنام جان بود.
در پناه آزادی.
قسمت 6
سلام دوستان من نیما شهسواری و این برنامه به نام جان است با شماست.
این قسمت ششم از ویژه برنامه نقد لیبرالیسم و کمونیسم است و ما قراره توی این قسمت در باب پیوند آزادی و برابری صحبت بکنیم.
ممنون که همراه من هستید.
خب دوستان توی این ویژه برنامه مشخص ما سعی کردیم که نقد هایی رو پیرامون کمونیسم و لیبرالیسم داشته باشیم.
این دو نگاه مشخص در جهان مدرن که یک دوقطبی رو به وجود آورده اند و زندگی ما رو تحت تاثیر قرار دادند و اصولا جهان مدرن با این دو نگاه گره خورده و عجین شده.
این دو نگاه اقتصادی که به ذات شاید نگاه های اقتصادی باشه اما در نهایت تمام نوع زندگی ما و تمام المان های زندگی ما رو تحت تاثیر خودش قرار داده.
سعی کردیم در باب این دو موضوع صحبت کنیم و موضوع اصلی که در دل آن ها وجود داشته هم قاعدتا مسئله آزادی و برابری بوده.
آزادی و برابری که هر کدام از این ها یکی از این عناوین را به اختیار خود گرفته اند، به زندان و حصر خود درآورده اند و در نهایت با قربانی کردن دیگری سعی کرده اند یکی را هر چند نصفه و نیمه و پر از تناقض و به دور از واقعیت میداندار کنند.
و ما سعی کردیم بیش تر در باب آزادی و برابری نهفته در این مباحث صحبت بکنیم.
در باب لطمه ها و معایبی که هر کدام از این دو نگاه داشته اند.
در باب اخلاق و فلسفه، در باب مقدمه و در نهایت در باب این موضوعات صحبت بکنیم.
در این قسمت انتهایی هم سعی می کنیم که یک راهکار سوم و به نوعی یک نگاه تازه ای را ارائه بدهیم که پیوند آزادی و برابری و در کنار هم بودنش هست.
یعنی ما گفتیم که اصولا چه نگاه لیبرالیسم و سرمایه داری و چه نگاه کمونیستی.
خب یک نقطه عطفی بوده، یک پله ای بوده برای ترقی و پیشرفت جامعه انسانی و زندگی جمعی ما.
اما اون نقطه ای ما رو دور کرده که خط بطلانی کشیده و اجازه نداده تا ادامه پیدا بکنه.
این طریقت در راه خودش ادامه پیدا بکنه.
اون جایی که ما دچار این افراط شدیم دچار این نگاه های متعصبانه شدیم و این ایستایی رو در برابر دیدیم.
اونجا اون خط بطلانی بوده که ما رو از پیشرفت و توسعه در برابر اون ایستادگی کرده.
نه پیشرفتی که در دل این دو معنا و این دو نگاه تصویرشده نه اون پیشرفتی که در پی ساختن هست در پی رقابت است.
پیشرفت در بهزیستی و زندگی بهتر و جمعی همه جان ها نه فقط انسان ها.
حالا با توجه به نگاه هایی که در این نگاه وجود داره همون انسان ها هم ما شاهدش نبودیم و حالا قصد داریم که در باب این مسأله صحبت بکنیم.
نکته مهم و اساسی این هستش که ما در دل دنیای خودمون نه به این جهان نیاز داریم و نه به اون جهان، نه به جهان تصویر شده توسط لیبرالیسم نیاز داریم و نه به اون جهانی که کمونیست ها دارن تصویر میکنن.
به هیچ کدوم از این دو نگاه به صورت مجزا نیاز نداریم بلکه به اشتراک و در کنار هم بودن این نگاها نیاز داریم.
ما نیاز داریم تا این دو نگاه تجمیع بشن و با هم همبسته بشن.
وابستگی میان این دو در نهایت ما رو به نقطه ای برسونه تا جهان بهتری رو بوجود بیاریم.
نه وابسته به آن باشیم نه وابسته به ای.
چرا که هر کدوم از این ها قرار هست که یکی از این دو عنوان مهم و اساسی که بی هم معنایی ندارند رو از میان ببرند.
اگر شما به سمت و سوی نگاه های سرمایه داری میل داشته باشید، فارق از اینکه خود دچار اون قبیله باشید که قاعدتا به واسطه قرابت و سود و منفعتی که می برید اون نظام و اون نگاه رو می پسندید.
اما اگر دور از اون دایره باشید قاعدتا می دونید که اون ها قرار هست که برابری رو سلاخی بکنند، اون هم در برابر آزادی که هیچ معنایی نخواهد داشت.
و ما می دونیم که آزادی و برابری در کنار هم معنا خواهد شد و قاعدتا بلعکس هم در دل نگاه های کمونیستی هم به همین شکل هست.
پس ما باید نقطه ابتدایی رو در دل این بحث با این آغاز بکنیم که ما نه به این و نه به آن به هیچ کدوم از این دو نیازی نداریم.
جهان دیگری لازم هست که در دل اون با ادغام این دو نگاه و با اشتراکات این دو نگاه و در عین حال با پیش رفتن و با پرسشگری در دل اون جهان تازه ای رو تصویر کنیم.
ما نیاز به یک تجربه میانه داریم.
تجربه های میانه ای که در همین جهان امروزی هم اتفاق افتاده.
یعنی شما وقتی به دور و اطراف خود نگاه می کنید به جهانی که امروز ساخته شده به عنوان مثال اون چیزی که تحت عنوان سوسیال دموکراسی ما میشناسیم یک نگاه معقول از این دو نگاه در کنار هم است.
سوسیال دموکراسی که قرار هست نه آزادی رو آنگونه لگدمال بکنه در ازای برابری و نه قرار هست که برابری رو به سلاخ خانه ببره برای رسیدن به آزادی قرار هست در همون دموکراسی تعبیر شده و تصویر شده حالا پا به میدان بذاره و برابری و رفاه جمعی و بهزیستی رو هم در خودش به وجود بیاره و حالا زندگی بهتر جمعی رو پدید بیاره.
کاری که در این جوامع سوسیالیستی سعی در انجامشون هست.
سوسیال دموکراسی که امروز ما میتونیم نمونه هاش رو ببینیم.
در کشورهای حوزه اسکاندیناوی میتونیم اشکالی از اون رو ببینیم.
قاعدتا میشه نقدهای بسیاری بهش کرد و اصولا ما با همین نگاه منتقدانه و پرسشگر هست که میل به پیش رفتن داریم، میل به تغییر داریم و اصولا باید این نگاه را در وجود خود هم پاس بداریم و اصولا به دنبال راه و طریقتی باشیم تا با همین نقدها به فردای بهتری برسیم.
اما با توجه به چیزی که امروز در جهان وجود دارد، ما میتوانیم به نقطهای برسیم که قاعدتا نه آن نگاه متعصبانه در دل لیبرالیسم و نه آن نگاه متعصبانه در دل کمونیسم راهگشای ما نیست و ما نیاز به یک حد تعادل و یک تجربه میانهای داریم که قاعدتا سوسیال دموکراسی و یا حتی آنارشیست های مشارکتی که در جهان وجود دارد و قاعدتا اشکال کمتر نظام مندی هست هم می تواند راهگشای ما باشد.
قاعدتا ما میتوانیم با نگاه به این تجربه ها ببینیم که بله با میل به برابری و در عین حال با میل به آزادی و پیوند این دو در کنار هم میتوانیم جامعه بهتری بسازیم.
میتوانیم جامعه ای به دور از تمامی معایب بسازیم.
جامعهای که اینگونه دچار فروپاشی ها نشود.
این گونه تفاوت های طبقاتی در دلش بیداد نکند و این گونه مردمان را خسته از دنیا نکند.
این گونه مفهوم انسان و جان را بی معنا نکند.
مبدل به ابزار نکند، همه چیز را در رقابت و پیشرفت ها تعبیر و تفسیر نکند.
ما نیاز داریم تا یک نگاه تازه ای را داشته باشیم.
ما قاعدتا نیاز داریم تا یک بازتعریف دوباره ای نسبت به آزادی داشته باشیم.
خیلی فراتر از فردگرایی.
ما نیاز داریم تا عمیق تر از این نوع نگاه یک آزادی دوباره ای را تصویر کنیم.
آزادی ای که در دل خودش قاعدتا باید آزار نرساندن به دیگران، دیگرانی به وسعت تمام جان ها در جهان و فریاد برابری در دل آزادی را نوید بدهیم.
ما نیاز داریم تا این آزادی را دوباره بازتعریف کنیم و فراتر از مرزهای فردگرایی و قدرت پرستی بشویم و آزادی را تنها در اختیار کسانی که قدرت بیشتری دارند قرار ندهیم.
ما قرار هست که این بار آزادی را دوباره تعریف کنیم و در دل این تعریف دوباره خود همگان را آزاد تصویر کنیم.
همگانی به وسعت تمام جان ها.
نه فقط انسان ها، نه فقط یک نژاد از انسان ها، نه فقط یک جنسیت از انسان ها، بلکه تمام جان ها، همه جان های جهان چه انسان، چه حیوان و چه گیاه.
حالا با این بازتعریف دوباره از آزادی می توانیم وارد یک میدان برای تغییر دادن بشویم.
دیگر در دل این آزادی تعریف شده شما مواجه نمی شوید با این شکل زننده از آزادی های فردی که بیانگر خودخواهی است، بیانگر قدرت پرستی است.
بیانگر از میان بردن برابری و آزادی در امتداد هم هست چرا که می دانیم این آزادی بدون برابری معنا نخواهد داشت چرا که میدانیم این آزادی و برابری در پیوند با هم معنا میشوند. میشوند.
اگر ما دنیایی را تصور کنیم که در دل آن به آزار نرساندن دیگران و وسعت برابری در دل آن باوری نداشته باشیم.
هر کسی که زور بیشتری داشته باشد، آزادی بیشتری هم خواهد داشت اما به قیمت و هزینه اسارت دیگران.
همتای چیزی که در جمهوری اسلامی وجود دارد در این حکومت های کمونیستی هم وجود داشته و در دل حکومت های سرمایه داری هم وجود دارد.
آزادی فردی جماعتی در ازای اسارت بیشمار آدم ثروت برای جماعتی در ازای فقر بیشمار هزینه میشود دیگران تا این جماعت قدرتمند به آن آرزوها و خواسته هایشان برسند.
آرزو های این جماعت کشته میشود تا آنها آرزومند شوند و یا آرزوهایشان برآورده شود.
پس ما نیاز داریم با این بازتعریف دوباره یک آزادی دوباره ای را معنا کنیم که فراتر از فردیت است و در دل جامعه و در دل برابری معنا می شود و عمیق تر از آن چیزیست که در دل این نگاه های آلوده تصویر شده.
ما نیاز داریم تا عدالت را اینبار به دور از اجبار و به دور از اکراه تصویر بکنیم.
ما نیاز داریم تا برابری را دوباره و دوباره تعریف بکنیم.
برابری ای که در دل خود هیچ مرزی نداشته باشد.
برابری ای که قرار بر این نداشته باشد تا همه را یکسان تصویر بکند، بلکه در حقوق قرار است که برابری را بوجود بیاورد.
ما قرار نیست که در برابر تفاوت ها بایستیم و بگوییم که همه یکسان هستیم.
نه، قاعدتا زن و مرد با هم فرق میکنند.
قاعدتا از همه نظر با هم متفاوت هستند و به فراخور این تفاوت حتی نیاز دارند که قواعد متفاوتی هم داشته باشند.
ما وقتی در باب برابری جان صحبت میکنیم یعنی تمام جان های جهان مستحق زیستن هستند، نباید بهشون آزاری رسونده بشه و هر جا نقطه ای این آزار به وجود بیاید آنجا نقطه ای است که آزادی از میان رفته.
آزادی بی معنا شده.
پس ما نیاز داریم با این بازتعریف های دوباره دوباره همه چیز را معنا بکنیم.
ما نیاز داریم تا این عدالت رو، این برابری را دوباره معنا بکنیم، نه در دل یک ثانیه، بلکه در دل حقوق برابر.
در دل آزادی برابر. در دل. فردای برابر.
در دل ثروت.
به مساوات تقسیم شده در ازای کار برابر.
ما قرار است که این برابری را دوباره تعریف کنیم و به دور از اجبار، به دور از از میان بردن آزادی ها.
قرار نیست که آزادی را قربانی بکنیم برای رسیدن به برابری.
چرا که اصولا این دو در کنار هم معنا پیدا می کنند و در نهایت فرزند خلف این دو آرامش و بهزیستی هست.
هر جایی که ما شاهد این همزیستی مسالمت آمیز میان آزادی و برابری باشیم هست که میتوانیم آسایش و آرامش را ببینیم و بهزیستی را ببینیم و زندگی بهتر را ببینیم.
و تمام هدف غایی ما در جهان هم رسیدن به همین بهزیستی نه فقط برای انسان و گونه خاصی از انسان ها و نژاد خاص و جنسیت خاص، بلکه برای تمام موجودات زنده هست.
تمام جانداران تا بتوانند در آزادی و عدالت و برابری زندگی کنند.
ما قاعدتا نیاز به اخلاق همکاری داریم و نه رقابت.
یعنی ما وقتی داریم در باب این جهان ساخته شده نگاه میکنیم و می بینیمش.
میدانیم که همه چیز این دنیا رقابت است چه در جهان کمونیستی و چه در جهان سرمایه داری.
جهان سرمایه داری مدام داره در اشکال مختلف و به ابنای مختلفی به تمام انسان ها نوید این رو میده که برای رسیدن باید وارد این چرخه ی رقابت بشن.
رقابتی که قرار هست دیگران رو از میدان به در کنه قرار هست که پا بر گرده ی دیگران بر کول های دیگران بگذارند تا به اون نقطه ی قله ها برسند.
دائما در حال نابود کردن زندگی دیگران برای رسیدن به آزادی های خود هستند برای رسیدن به ثروت و قدرت و زندگی بهتر خود هستند.
ما می بینیم که این رقابت در دل همان حکومت های کمونیستی هم شکل می گیرد و چگونه یک داستان بی انتها و یک جهان بی انتها را تصویر می کند تا در دل آن تنها و تنها به پیش برود.
برای فردایی نامشخص در رقابتی بی معنا و همه زندگی و همه آزادی و همه برابری را سلاخی کنند.
از میان ببرند برای فردای نامشخصی که معلوم نیست به کجا خواهند رسید.
ما در دل دنیایی که امروز تا این حد از میان رفتن همکاری را می بینیم و تنها و تنها رقابت است که میدان دار است، قرار است که همکاری و همزیستی را میدان دار کنیم.
قرار است که در دل این برابری تصویری ارائه دهیم تا انسان ها و همه جان ها در کنار هم و با همکاری هم بتوانند زندگی بهتری را داشته باشند.
قرار است که ما تصویر ارائه دهنده نسبت به انقلاب یک انقلاب متفاوت از انقلاب وحشیانه و وحشی خویان باشد، انقلابی در راستای رسیدن به آزادی برای همگان باشد.
قرار است که انسان ها آزادی را خود تعریف کنند.
قرار بر این نیست که من به عنوان یک متکلم الوحده بیایم و آزادی را تعریف کنم و بگویم این آزادی شماست. نه.
قاعدتا انسان ها متکثر هستند و قاعدتا نگاه های متفاوتی دارند.
می تواند آزادی تعریف شده از نگاه آنها معنای اسارت برای من باشد.
یعنی شما تصور کنید من با تمام باورهایم در برابر یک مسلمان، با تمام باورهایش.
خب قاعدتا تمام تصاویر ارائه شده توسط او نسبت به اسلام و آزادی برای من معنای اسارت است و می تواند این موضوع بالعکس هم باشد.
من هر چیزی که به عنوان آزادی می شناسم را او به عنوان اسارت تلقی کند.
اما ما باید یک نقطه داشته باشیم و آن هم قانون و قاعده آزادی و آزار نرساندن به دیگران باشد.
وقتی این قاعده و این چارچوب قبول بشه حالا هر کس می تونه آرزوی خودش رو مبنی بر آزادی بدونه.
و ما نیاز داریم برای رسیدن به دنیایی اینگونه.
و در نهایت انقلابی که در دل اون آرمان ها و ایده ها و آرزوی همگان معنا پیدا بکنه و تعبیر بشه.
ما به دنبال ساختن جهان آرمانی هستیم که در دلش آرمان ها میداندار بشوند، آرزو ها میدان دار بشند.
آزادی با اون قاعده مشخصی که آزادی و برابری رو معنا می کنه، حالا میدان دار جولان دادن نگاه های متفاوت و آرزوهای متفاوت باشه.
ما در نهایت باید به نقطه ای برسیم که این اخلاق همکاری میدان دار بشه و رقابت از میان برداشته بشه و انقلاب ما انقلاب بی کران برای رسیدن همگان به آزادی ها و آرزوها و آرمان های خودش باشه.
ما نیاز داریم در این دنیای تازه تصویر شده از همه قدرت ها استفاده بکنیم.
از فن آوری استفاده بکنیم.
از مشارکت استفاده کنیم و یک باز طراحی دوباره ای نسبت به جامعه داشته باشیم.
ما نیاز نیست که همه دنیای خودمان را در اختیار بازارآزاد بزاریم.
ما قرار نیست که خودمون رو به این قدیسه تازه و این دیو چند سر بفروشیم.
ما قرار هست که از تمام دانش خودمون، از تمام فناوری خودمون، از تمام علوم خودمون استفاده کنیم تا جهان رو جای بهتری بکنه.
موضوع اصلی و نهایی در اون نگاه هست.
نگاهی که به هدف مشخص در برابر وجود داره.
ما قرار بر این داریم تا زندگی بهتر رو نه فقط برای یک دسته و یک قبیله که برای تمام جانداران پدید بیاریم.
پس قاعدتا از تمام ابزارها هم استفاده خواهیم کرد.
برای اینکه این بهزیستی برای همگان تصویر بشه.
پس ما نیاز داریم از تمام قوا استفاده بکنیم، از تمام مشارکت ها و همکاری ها استفاده بکنیم و در کنار هم یک باز طراحی دوباره ای را نسبت به زندگی جمعی داشته باشیم.
با در نظر گرفتن اینکه هر جماعتی میتوانند آزادی خود را تصویر کنند و در دل جهان آرمانی به آن آزادی و رویای خودشان هم برسند.
اما در نهایت قرار بر این است که ما با نگاه خودمان یک تصویر تازه ای نسبت به آزادی و برابری ارائه بدهیم.
وقتی در باب آزادی صحبت میکنیم، مفهوم تمامیت و کلیت این مبناست.
وقتی در باب آزادی صحبت میکنیم، در باب قلمرو آرمانی صحبت میکنیم، در باب جهان آرمانی صحبت میکنیم.
وقتی من در باب قلمروی آرمانی صحبت میکنم، دارم در باب یک نگاه تازه صحبت میکنم که در دلش قرار است که فکر جمعی ما راهگشا باشد.
قرار است که کسی در دل آن قدرت مطلقه ای نداشته باشد.
قرار است که ما دموکراسی را تا جای ممکن مستقیم تر و مستقیم تر بکنیم.
قرار است دموکراسی را به نقطه ای برسانیم که بر اساس تخصص کسانی باشد که آرای خودشان را ارائه بدهند.
قرار بر به وجود آوردن یک هیئتی است برای اداره کردن کشور.
نه اینکه یک قدرت مطلقه ای.
حالا در هر لباسی از رهبر شما در نظر بگیرید تا رییس جمهور بر آن نقطه و آن کرسی بنشیند.
قرار نیست که دوباره یک بالماسکه و تئاتری ساخته بشود و نمایشی ارائه شود برای اینکه قدرتمندان و ثروتمندان دوباره قدرت و ثروت را در اختیار بگیرند.
قرار است که متخصصین به واسطه آرای متخصصین آن هم در یک جمع کثیری در آن نگاهی که دارند و به واسطه آراء تصمیم های درست بگیرند و قرار است ما به نقطه ای برسیم که جامعه را اداره بکنیم با نظارت و با علم و دانشی که در اختیار متخصصین هست، راهکارهای درست و علمی را ارائه بدهیم نه به واسطه باورها و اعتقادات و ایدئولوژی هایی که وجود داره.
اما خب قاعدتا در حوصله این برنامه نمیگنجه که من در باب این مسائل صحبت بکنم.
در کتاب قلمرو آرمانی، در کتاب جهان آرمانی من پیرامون این نگاه ها صحبت کردم.
در ویژه برنامه های آتی به نام جان هم سعی می کنم ویژه برنامه هایی داشته باشم که پیرامون خود، جهان آرمانی و قلمروی آرمانی اما در شکل موجز خود در همین برنامه اشارت من در این مبنا این است که ما باید به اون نقطه ای برسیم که آزادی رو دوباره بازتعریف کنیم، برابری رو دوباره بازتعریف کنیم و با این نگاه های تازه خودمون پیرامون آزادی و رسیدن به برابری، یک جامعه تازه رو پدید بیاریم که در دل همگان در آزادی و برابری زندگی کنند.
شاید مهم ترین و بزرگ ترین کار ما پیش از رسیدن به این تحولات، دعوت به اندیشیدن باشد.
تغییر برای فردا باشد.
به وجود آوردن این احساس پرسشگری و روحیه انتقادی باشد.
ما شاید بزرگ ترین دستاوردی که می توانیم در دنیای حال حاضر داشته باشیم همین بیدارگری انسان ها و به فکر فرو بردن اون ها آنها باشد.
ما نیاز داریم تا مردمان را دعوت به این دو بار فکر کردن بکنیم.
ما نیاز داریم تا آنها در باب تمام باورهای خودشان ریز بشوند و به آن انتقاد داشته باشند.
اصولا ما نیاز داریم تا این شک کردن را در دل آنها بیدار بکنیم.
یکی از اصولی است که فردای روشن را برای ما خواهد ساخت.
ما نیاز داریم تا این بیداری را وارد میدان و جرگه زندگی جمعی انسان بکنیم تا در نهایت فردای روشنی را برای خود و دیگران بسازیم.
قاعدتا گزینه سوم و جایگزینی برای فردای ما در شکل سیاسی، پیوند آزادی و برابری است.
ما نیاز داریم تا از تمام تجارب انسانی استفاده بکنیم و با نگاه منتقدانه و پرسشگر خودمان نقاط مثبت هر کدام از این باورها را بگیریم و در پیوند با هم یک نگاه تازه ای را پدید بیاوریم که پیوند آزادی و برابری را نوید می دهد.
ما نیاز داریم تا با بازتعریف دوباره آزادی و برابری جهان تازه ای را به وجود بیاوریم و با این اخلاق همکاری به جای رقابت با استفاده از تمام ابزارها در راستای رسیدن به جهان آرمانی و قلمروی آرمانی، مردمان را دعوت به اندیشیدن و در نهایت تغییر برای فردا بود.
خب قاعدتا در باب این مسائل میشه ساعتها صحبت کرد و میتونم در باب جهان آرمانی و قلمرو آرمانی و ایده ها و آرمان های خودم صحبت کنم.
در باب آزادی و برابری که بهش باور دارم.
اما خب قاعدتا در باب این مسائل من کتاب های مختلفی نوشتم.
میتونید مراجعه کنید، این کتاب ها رو بخونید، از خود قلمرو آرمانی، جهان آرمانی و یا هر کدوم از آثار من پیرامون همین مفاهیم هست.
چرا که بزرگترین باور من همین پیوند آزادی و برابری است.
نگاه به جهان آرمانی هست.
آزادی همه جانبه هست و تعریف مشخصی که من نسبت به آزادی دارم به نظرم به اندازه کافی در این ویژه برنامه پیرامون لیبرالیسم و کمونیسم صحبت کردیم تا در نهایت باز هم در باب آزادی و برابری صحبت کنیم در آتی.
قاعدتا در باب مصادیق مختلف هم صحبت خواهیم کرد چه پیرامون لیبرالیسم، چه پیرامون کمونیسم و چه در باب باورهای خودم و آزادی و برابری.
در انتهای برنامه هم دوست دارم باهاتون مطرح کنم که اگر دوست دارید این صدا شنیده بشه و این راه تغییر شکل بگیره، میتونید آثار من رو با دیگران به اشتراک بذارید.
منظور از آثار هم خلاصه به برنامه ای به نام جان نمیشه.
من پیش از این که بخوام برنامه ای به نام جان رو ضبط و منتشر کنم، آرا و افکار و عقاید رو تحت عناوین کتاب هایی به رشته تحریر درآوردم.
تمامی این آثار به صورت رایگان در وبسایت جهان آرمانی در اختیار شما دوستان هست.
میتونید با مراجعه به این وبسایت آثار رو به صورت رایگان دریافت کنید و اگر دوست داشتید این صداهای تغییر شکل بگیره و این راه ادامه پیدا کنه اون رو با دیگران هم به اشتراک بگذارید.
ممنون که همراه من بودید.
من نیما شهسواری و این برنامه به نام جان بود.
در پناه آزادی.
قسمت اول
سلام دوستان من نیما شهسواری و این برنامه ای به نام جان است با شما هستم.
این قسمت اول از ویژه برنامه نقد لیبرالیسم و کمونیسم هست و ما قراره تو این قسمت یه مقدمه ای نسبت به این موضوع داشته باشیم.
ممنون که همراه من هستید.
خب دوستان توی این ویژه برنامه مشخص ما قرار هست که در باب لیبرالیسم و کمونیسم صحبت بکنیم.
دو نوع نگاهی که جهان مدرن امروز ما رو تحت تاثیر خودش قرار داده.
خب قاعدتا نوع نگاه اقتصادی است اما در تمام ارکان زندگی شخصی و اجتماعی ما نقش پررنگی داره.
امروز ساختارهای حکومتی و سیاسی هم برگرفته از این نگاه هستند.
اگر یک مقدار هم عقب تر جهان رو نگاه میکردی دیگه در اون دوران جنگ سرد یک دوقطبی بزرگی در جهان وجود داشت که فقط و فقط دو طرفش همین لیبرالیسم و کمونیسم با نام های دیگری که ما میشناسیم وجود داشت و همان جهان غرب و شرق و بلوک غرب به عنوان نماینده کمونیسم و جهان غربی هم به عنوان نماینده لیبرالیسم شناخته میشد.
حالا هر چند که در این سالیان بعدی مقداری اشکال متفاوت مثلا همتای سوسیال دموکراسی که ما میشناسیم بوجود آمده و یک مقدار از این دوگانگی کم کرده، اما در مجموع تقریبا میشه بهش اشاره کرد.
این دوگانه لیبرالیسم و کمونیسم مهم ترین نوع نگاه در جهان مدرن هست و ما قراره در این ویژه برنامه نقدی نسبت به این دو نگاه داشته باشیم و بیشتر دربارشون صحبت بکنیم.
در باب تاریخچه فلسفه، نوع نگاه، مضراتی که داشتند و اصولا این دو نوع نگاه را با هم قیاس بکنیم و در نهایت امر هم به اون تصویر مشخصی که خودمان دوست داریم برسیم و اون راهکار رو نگاه خودمون رو هم ارائه بدیم.
در این قسمت ابتدایی هم سعی میشه که یک توضیحات کلی پیرامون این برنامه و اصولا مفاهیم لیبرالیسم و کمونیسم رو مطرح کنیم و در قسمت های آتی هم به موضوعات بیشتری اشاره کنیم.
خب اصولا وقتی ما در باب این دو معنا صحبت میکنیم به واسطه اینکه این دو معنا به شدت گره خورده با مباحث اقتصادی است، بیشتر از هر چیزی همان موضوعات اقتصادی است که ما رو درگیر خودش میکنه.
اما نمیشه این حقیقت را کتمان کرد که این دو نوع نگاه مشخص جهان پیرامونی ما و زندگی شخصی ما رو تحت تاثیر خودش قرار داده.
فارغ از اون نگاه اقتصادی مشخصی که در لیبرالیسم و کمونیسم وجود داره، آزادی های فردی و فردگرایی و اصولا اختصاص بیشتر لیبرالیسم به آزادی و کمونیسم به برابری.
اما قاعدتا نوع حکومت و نوع نگاهی که به حکومت دارند رو هم در خودش جای داده و ما سعی میکنیم کم و بیش در باب این موضوعات صحبت بکنیم.
این ویژه برنامه اصولا در باب این مساله و این نوع نگاه هست که ما وقتی مواجه میشویم با لیبرالیسم و کمونیسم یک موضوع برامون مشخص میشه.
یعنی در یک توضیح کوتاه و موجز اگر بخوایم در باب این دو نگاه صحبت بکنیم و اون رو نقد بکنیم اینگونه هستش که در لیبرالیسم روبرو میشیم با از میان بردن عدالت، قربانی کردن، برابری و برابری رو زیر پای آزادی قربانی میکنن و در کمونیسم هم موضوع دقیقا برعکس همین هست.
یعنی در اینجا آزادی هست که قربانی در برابر برابری میکنند.
برابری که دیگه کم کم نزدیک به یکسانی میشه.
یعنی در همین توضیح موجز میشه اون نقد کلی نسبت به لیبرالیسم و کمونیسم رو مطرح کرد.
یعنی دو نوع نگاه مشخصی که یکی نگاه اصلی خودش رو روی آزادی گذاشته و دیگری روی برابری گذاشته به قیمت و هزینه دیگری.
یعنی حاضرند که آزادی رو به قیمت نابود کردن برابری یا برابری رو به قیمت و هزینه نابود کردن آزادی بدست بیارن و اصولا این دو نوع نگاه بر همین پایه شکل گرفته و حالا هر چه قدر بیشتر نزدیک بشیم سعی میکنیم این عنوان مشخص و این معنای مشخص را بیشتر موشکافی کنیم و به موضوعات مختلف در این طیف بپردازیم.
وقتی در باب لیبرالیسم صحبت میکنیم یعنی همان نگاهی که امروز ما تحت عنوان بازار آزاد میشناسیم، لیبرالیسم یک ریشه تفکر تاریخی را در خود دارد.
یعنی شما از عصر روشنگری و حتی رنسانس می توانید ردپای لیبرالیسم ببینید.
متفکرین زیادی داشته، صحبت های بسزایی انجام شده تا در نهایت ما با این شکل امروزی که به عنوان جامعه سرمایهداری میشناسیم و همین نئولیبرالیسم هم که امروز در جهان خیلی نهادینه شده باهاش روبه رو میشیم.
اما تمام اینها ریشه در اون افکار ابتدایی داره.
افکار ابتدایی که در راستای پیشرفت و زندگی بهتر انسان ها بوده.
یعنی ما وقتی به تاریخ گذشته جهان نگاه میکنیم، در آن دوران ابتدایی خوب میدانیم که نوع حکومت ها همواره نوع نگاه نسبت به جهان همواره بر پایه همان تعاریف مشخص خداباورانه ای است که ما تحت عنوان فرهنگ خدا میشناسیم.
یعنی همواره استبداد و خودکامگی بوده که همه جهان را به پیش برد.
در طول تاریخ تمام کشورها فارغ از اون زنگ تفریح های کوچکی که در تاریخ ما در جای جای جهان باهاش روبرو شدیم، فارغ از اون یکدستی و هماهنگی وجود داشته در سراسر جهان پیرامون این نگاه استبدادی و اون فرهنگ خدایی که میشناسیم همه جا امپراتوری هایی بوده، پادشاهی هایی بوده که اصولا نوع نگاه و اینکه جهان را چگونه به پیش ببرند در راستای همین استبداد جمعی بوده.
اما لیبرالیسم و این نگاه یک گام رو به پیشرفت ورای زندگی انسانی بوده.
مفاهیمی که پیرامون آزادی مطرح میشود.
در عصر روشنگری در نهایت زندگی جمعی ما رو به پیشرفت میاره اما خب قاعدتا درش تناقضات زیادی هست.
نقدهای زیادی هست بهش.
اما اون ریشه ابتدایی برگرفته از همون میل به پیشرفت هست.
یعنی شما وقتی مواجه میشید با این حق و مشروعیت الهی که متصور میشه و یک قدرت ماورایی رو فارغ از قدرت انسانها و زندگی عادی اونها متصور میشده، خب ما رو بیشتر و بیشتر در کام اون خودکامگی و استبداد غرق میکرد.
اما وقتی شما مواجه میشید با این نگاه های لیبرالیسم، برای درهم شکستن این قدرت و یگانگی، خب مواجه میشید با پیشرفتی که حالا انسان ها میتونستن برای بهتر زیستن خودشون انجام بدن.
پس ریشه ی ابتدایی لیبرالیسم برمیگرده از دوران روشنگری و این تفکرات برای درهم شکستن این قدرت واحده و این مشروطهای که این مشروعه ای که این مشروعیتی که به واسطه یک قدرت آسمانی و اون نگاه مستبد خدایی و اون فرهنگ شکل گرفته.
خب کم کم انسان ها سعی بر این داشتند که مقداری از این خودکامگی هارو کم کنند.
یکی از اون نقاط مشخص هم همین ارزش دادن به فردیت انسان هاست.
چیزی که شاید امروز در نگاه لیبرالیسم اون نقطه نقد اصلی ما باشه و بیشترین پیکان ما برای نقدها نسبت به همون باشه.
اما در دورانی که شکوفایی لیبرالیسم داشته اتفاق می افته.
اتفاقا انسان ها نیازمند اون آزادی های فردی بودند.
نیازمند این بودند که اون ارزش بهشون داده بشه و از اون نگاه آلوده گذشته ذره ای دور بشن.
یعنی اون نگاهی که همه رو همتای رعیت تصور میکرد و این رعیت رو در برابر میذاشت تا یک جماعتی بیان و ازشون سو استفاده بکنند.
حالا این بزنگاهی که تحت عنوان روشنگری اتفاق می افته حالا سعی میکنه یه مقداری از اون زیر یوغ و اسارت خارج کنه زندگی جمعی انسان ها.
پس ما میتونیم رد پای لیبرالیسم رو از اون نقطه ببینیم.
از این دور شدن از مشروعیت آسمانی.
از این دور شدن.
از این بردگی و بندگی و رعیت بودن.
اما نه در یک طیف گسترده ای همتای برابری و همپوشانی داشتن با برابری.
نه به نقطه ابتدایی.
فقط اون جماعتی که قدرتی داشتند سریع برای سودا داشتن و میتونستن ابراز وجودی بکنند.
قرار بوده که درگیر این مفاهیم بشن اما در مجموع گامی ست رو به این پیشرفت و ما اصولا مواجه میشیم با لیبرالیسم.
در راستای این ارزش گذاری بر فردیت زندگی انسان ها و حالا در دلش مدام در حال پیش رفتن هست تا در نهایت ما رو به بازار آزاد و این آزادی های فردی که تحت عنوان لیبرالیسم و سرمایه داری در جهان امروزه می شناسیم میرسونه.
از سوی دیگر ما مواجه میشیم با کمونیسم و کمونیسم هم فارغ از اون نگاه تاریخیه که ما تحت عنوان کمون ها و زندگی اشتراکی میشناسیم.
هر چقدر نزدیک بشیم به جهان مدرن و بخوایم وارد یک حیطه بشیم که اینها چهارچوبی برای صحبت کردن داشته باشن.
خب برمیگردیم به اون دورانی که تحت عنوان فئودالیسم میشناختیم و بعد فئودالیسم.
حالا قدرت گیری سرمایه داری، انقلاب صنعتی و در نهایت یک گستره ی تازه ای برای نقد این نگاه ها.
یعنی اصولا وقتی شما نزدیک میشید به باور های کمونیسم، حالا باید با اندیشه های مارکس روبه رو بشید، با اندیشه های انگلس روبرو بشید که در نهایت نوک پیکان انتقاداتش هم پیرامون همین جهان سرمایه داری است.
و حالا ما میخوایم یک پله انگاری رو تغییر بدیم مسیر رو و باز هم رو به پیشرفت حرکت بکنیم.
خب ما مواجه میشیم با نگرش هایی که در راستای برابری ست.
در کنار اون ما با ماتریالیسم هم روبهرو میشویم.
یعنی حالا یک نقد و یک نگاه منتقدانه نسبت به مبنا و تعریف فلسفی پیرامون جهان هستی است که ما تحت عنوان خدا و آسمان و مسائل معنوی میشناختیم.
حالا یک نگاه مادی گرایانه ای است که در باب شکل گیری جهان با اشکالی متفاوت از تعریف های کلاسیکی که مدام گفته میشود هم ارائه میدهد.
فارغ از این نگاه، شما مواجه میشید با این نگاه و میل به برابری.
حالا دیگه قضیه متفاوت میشه.
یعنی اون لیبرالیسم تحت عنوان فردگرایی که قرار بود میداندار بشه و از اون برهه تاریک تاریخی انسانها را جدا بکند و دور بکنه، ثمرهاش این فردگرایی لجام گسیخته شود.
این فردگرایی که قرار شد همه چیز را برای افرادی که حالا قدرت کافی رو دارند قرار بده، حالا یک آلترناتیو در برابر این نگاه میتونست مارکسیسم و نظرات مارکسیستی باشد.
حالا قرار بود که با این نگاه برابری خواهانه در برابر آزادی های تسخیر شده بایستند.
اصولا وقتی ما در باب لیبرالیسم و کمونیسم صحبت میکنیم باید اول در باب چرایی این ایده ها و شکل گرفتنشان صحبت بکنیم.
خب قاعدتا زندگی بشری همواره دچار مشکلات و عارضه های بزرگی است که همواره داریم باهاش زندگی میکنیم.
یعنی از دوران ابتدایی هم حتی پیشاتاریخ هم نگاه بکنید.
انسان همواره با مشکلاتی دست به گریبان بوده، برای برطرف کردن این مشکلات سعی کرده راهکارهایی رو ارائه بده و هر کدوم از این نگاه ها هم راهکارهایی است به این مشکلات.
یعنی زندگی انسانی که بر پایه پیشرفت و تکامل و حرکت.
اگر بخوایم تصویر بکنیم در برابر مشکلات ریز و درشتی که در طول تاریخ باهاش روبرو میشه، همواره در پی جستن راهکارهایی است.
حالا شما این راهکارها رو در اون دوران پیشا لیبرالیسمی میتونید در همون اندیشه های روشنگران دوران روشنگری ببینید که در نهایت پله به پله برای گذر از مشکلات و معضلاتی که یکی از آن نگاه های عمده و بزرگش همان میل و تصویرگری از امپراتوری و قدرت بی حد و حصر و این موضوعات بوده که در نهایت ما را رسانده به نقطه ای که بخواهیم به آزادی های فردی بیشتر اهمیت بدهیم و حالا جهان را به سمتی ببریم برای این که این آزادی های فردی جاه و مقامی داشته باشد و کرامت انسانی جایگاهی داشته باشد.
اصولا آن نگاه اومانیستی که ما تحت عنوان انسانگرایی تصویر می کنیم هم یکی از همان دریچه ها و راه هاییست که در نهایت ما را به سمت سرمایه داری می کشونه به سمت لیبرالیسم می کشونه.
اصولا این نگاه به هم گره خورده هست.
یعنی ما وقتی داریم در باب این پیشرفت صحبت می کنیم در اومدن از زیر یوغ اسارتی که ما تحت عنوان آن فرهنگ خدایی و آن استبداد و خودکامگی می بینیم، هر کدام از این ها پله ای داشتن و یکی از این پله ها هم قاعدتا لیبرالیسم بوده.
هر کدوم از این نگاه ها چه لیبرالیسم، چه کمونیسم و هر نگاه دیگری در طول تاریخ یه سری نکات مثبتی داشت.
یعنی اون نقطه ابتدایی شروعش قاعدتا برای از میان بردن مشکلاتی بوده که باهاش دست به گریبان بوده.
فارغ از اون نقطه ابتدایی این ها گاها با هم همسو می شدند در خیلی از مسائل این موضوعات با هم همسو باشند.
مثلا اگر در باب اون خودکامگی و فرهنگ خدایی صحبت می کنیم، حالا درسته هیچ کدوم از این ها شمشیر را از رو نبستند و یک منتقد سفت و سختی در برابر ادیان و یا فرهنگ خدا نبودند اما در دل به واسطه تعاریف تازه ای که به وجود آوردند، یک نوع ضدیت رو با اون نگاه ها تصویر کردند.
یعنی شما وقتی با لیبرالیسم روبرو میشید حالا این نگاه انسان گرایانه سعی می کنه مشروعیت آسمانی رو کم رنگ بکنه، سعی میکنه جهان رو مادی تر تصور تصویر کنه.
یا وقتی نزدیک به مفاهیم کمونیستی میشید هم به همین شکل.
وقتی شما مواجه میشید با نگاه ماتریالیستی.
حالا قرار هست که اون نگاه معنوی آسمانی رو کمرنگ و کمرنگ تر بکنه و اصولا دلیل و چرایی بوجود اومدن این ایده ها هم قاعدتا گذر از مشکلات ریز و درشتی بوده که انسان ها باهاش دست به گریبان بودند.
در طول تاریخ انسان ها تلاش کردند که این مشکلات رو از میان ببرند و هر کدوم از این برهه های تاریخی هم برای از میان بردن یک دستاویز تازه ای وجود داشته که این دو معنایی که ما در این ویژه برنامه میخوایم دربارش صحبت کنیم هم از همین دستاویز ها بوده.
یعنی شما وقتی مواجه میشید با اون دوران تاریک فکری که ما تحت عنوان قرون وسطی در اروپا میشناسیم، حالا برای گذر از اون با شروع رنسانس و در ادامه اون عصر روشنگری، حالا دریچه ها برای گذر کردن ما رو به سمت و سویی میکشونه که بیشتر میل به انسان داشته باشیم به کرامت انسانی داشته باشیم، به آزادی های فردی داشته باشیم و تمام این مفاهیم در کنار هم لیبرالیسم را برای ما به وجود بیاورد و بعد از این قدرت گیری سرمایه داری و در کنار آن همداستان با آن به وجود آمدن انقلاب صنعتی و حالا درگیر کردن قشر کارگر و زندگی ماشینی و برده واری که برای آن ها ساخته می شود، انسان ها را به تکاپو می اندازد تا در نهایت با میل به گذشته آن نگاه کمونیستی را زنده بکنند، پررنگ بکنند، به آن چارچوب بدهند و حالا دوباره یک آلترناتیوی به وجود بیاید.
برای گذر از این مشکلات آن را هم ما تحت عنوان کمونیسم داشته باشیم.
خب ما توضیحات را به سه به شدت چکیده داریم میدیم.
چرا که خب این برنامه و اصولا برنامه هایی به نام جان برنامه هایی نیز در راستای کنکاش در تاریخ و یا بیان تاریخ قرار هست این معانی مطرح بشه برای اون چیزی که ما مد نظر داریم.
یعنی در این ویژه برنامه های مشخص ما میخواهیم بیشتر در باب آزادی و برابری صحبت کنیم چرا که این دو نوع نگاه مشخص در طول تاریخ که قدرت بزرگی را هم داشتند و شاید بشه بدون اغراق گفت که دو قطب اصلی نگاه امروز هم در جهان هستند.
ما میخوایم در باب آزادی و برابری نهفته در این نگاه صحبت کنیم که چگونه هر دوی این نگاه ها یکی رو به قربانی خود بودن، یکی رو تلف دربرابر دیگری کردن و به هزینه یکی سعی کردن دیگری رو در جهان بوجود بیارن.
پس در باب این شکل گیری و این نوع نگاه صحبت کردیم و در باب چرایی به وجود آمدنش هم صحبت کردیم.
اما یکی از اون نقطه های مهم و اساسی و کلیدی در این ویژه برنامه که ما سعی میکنیم دربارش بیشتر صحبت بکنیم، آزادی های فردی در برابر زندگی جمعی هست.
یعنی دقیقا نقطه تقابل و تناقضی که در این دو نگاه وجود داره.
شما وقتی نزدیک به مفاهیم لیبرالیستی میشید حالا مواجه میشید با این مانور دادن در آزادی آزادی های فردی.
اصولا در دنیای تصویر شده در لیبرالیسم و سرمایه گذاری انگار که برای زندگی فردی انسان ها تعریف شده.
گفتم خب در اون دورانی که این ها داشتند این صحبت ها رو میکردند، قاعدتا موضوع، موضوع مهمی بوده.
یعنی در برابر نگاه های آلوده ای که اصولا انسان ها رو و تمام موجودات زنده رو به عنوان یک برده و بنده تصویر میکنه در برابر یک قدرت الهی.
این میل به آزادی های فردی و شخصیت قائل شدن برای انسان ها موضوع مهم و با اهمیتی هست اما مانور بیش از حد اون در طول تاریخ باعث این لطماتی شده که ما باهاش مواجه هستیم.
یعنی در جهان امروزی و این بزرگداشت آزادی های فردی در برابر زندگی جمعی یعنی از میان بردن زندگی جمعی در برابر آزادی فردی، تباه کردن زندگی دیگران.
برای اینکه آزادی فردی یک نفر حفظ بشه یعنی با یک مثال ساده اگر بخواهیم به جهان پیرامونمان نگاه کنیم، اگر ما در جهان در نظر بگیریم همین کشورهای سرمایه داری مثل آمریکا و کانادا و دیگر کشورها که همه ما میشناسیم.
حالا شما مواجه میشوید مثلا با یک ثروتمندی که ثروت هنگفتی دارد اصلا انتهایی ندارد این ثروت حالا حتی مالیات درست و حسابی هم نمیده و داره به بهترین شکل هم زندگی میکنه.
زندگی که شاید در قبالش زندگی صدها نفر، هزاران نفر رو خدشه دار بکنه.
یعنی در ازای زندگی اون هزاران نفر این آدم هست که داره راحت زندگی میکنه.
شما قربانی شدن زندگی اجتماعی رو به چشم میبینید.
حالا اگر قرار بر این باشه که ما مالیاتی وضع بکنیم تا او هم یک زندگی ساده مثل بقیه داشته باشه، اینجاست که فریاد وا مصیبتا از میان رفتن آزادی به میان می آید و اون گردن دریدن ها و گریبان پاره کردن های لیبرالیسمی به میدان میاد.
در باب آزادی و بزرگداشت آزادی.
حالا این آزادی انگاری که به میدان اومده برای از میان بردن برابری ها.
این آزادی های فردی آمده تا زندگی اجتماعی را لکه دار کند و آن نقطه تقابل اصلی هم همان تقابل میان آزادی و برابری است.
حالا از سوی دیگر شما مواجه میشوید با اون نگاه کمونیستی و دولت های کمونیستی که در طول تاریخ حالا چه شوروی سابق، چه دولت چین، چه کوبا و چه کشور های دیگه ای که ما تحت عنوان حکومتهای چپی میشناسیم وجود داشتند.
حالا در برابر اونها تعریفی که در راستای برابری میدن کاملا برای قلع و قمع کردن آزادی است.
یعنی شما مواجه میشید حالا با قانون گذاری ها و حکم های حکومتی با اقتصاد دستوری و حالا یک دولت قدرتمند مستبدی که میاد و تمام آزادی های فردی رو لگدمال میکنه و در راستای اینکه برابری حکمفرما باشه، اینکه تا چه اندازه فساد وجود داره و تا چه اندازه برابری ها حتی لگدمال میشه، تا چه اندازه کسانی که ادعای برابری دارند در نهایت برابری رو به غصب می برند و برای خود می کنند.
موضوعات حاشیه ای اما متن اصلی این گونه است که انگاری این حکومت ها آمده اند تا تمام آزادی را از میان ببرند.
برای رسیدن به برابری، همان تعریفی که حتی در راستای خود مفهوم آزادی و امنیت هم وجود دارد.
یعنی شما حتما این موضوع را شنیدید که اتفاقا در حکومت های سرمایه داری و کمونیستی هم خیلی جریان داره.
یعنی شما وقتی مواجه میشید با یک حکومت کمونیستی، این ها خیلی ادعای امنیت می کنند و اصولا با از میان بردن آزادی ها سعی در به وجود آوردن امنیت دارند.
در برابر هم کشور های سرمایه داری میگن امنیت نمی تونه وجود داشته باشه چرا که به آزادی های فردی ارزش می ذاریم.
یعنی مثلا نمونه های ساده و قابل درکش رو اگر بخواید در نظر بگیرید شما وقتی وارد یک کشوری که آزادی رو معیار اول خودش قرار داده می شید حالا کم تر اون گشت و گذارها هست.
پلیس در خیابان هست که شما رو بگیرن جلوی راهت رو بگیرن ببینن چی داری، چی نداری و الی آخر.
اما در کشور هایی که این شرایط وجود نداره و آزادی ها داره لکه دار میشه برای امنیت شرایط پلیسی بیشتر هست.
حالا میتونید مواجه بشید با کسانی که بیان شمارو بازخواست بکنن برای اینکه امنیت به وجود بیاد.
پس در نهایت داره یک تصویر مشخص برای شما ارائه میشه که انگار این دو قدرت اومدن.
این دو نگاه اومدن تا به ازای یکی دیگری رو هزینه بکنن و کلیت این ویژه برنامه هم در باب همین هست.
چرا که اصولا وقتی ما مواجه میشیم با نگاه سرمایه داری و نگاه کمونیستی، در نهایت یک تصویر دوگانه وجود داره آزادی یا برابری؟
این حد وسط وجود نداره.
اصولا قرار هست که آزادی های فردی به قیمت از میان رفتن زندگی های اجتماعی تمام بشه.
قرار هست به قیمت از میان رفتن برابری و آزادی وجود داشته باشه و بالعکس و شرایط اینگونه هست.
شما در این نوع نگاه ها اون قدرت دولت رو مثلا میبینید.
خب ما از یک سو مواجه میشیم با یک دولت قدرتمند مستبدی که تمام قدرت رو در تمرکز برای خود گرفته تحت عنوان حکومت های کمونیستی.
حالا سعی میکنه همه چیز رو دستوری پیش ببره و حتی قیمت دستوری بده.
تمام اقتصاد و اقتصاد دستوری باشه و حالا این قدرت بزرگی که در اختیار گرفته خب قاعدتا به واسطه اش فساد هم بوجود میاد و به واسطه اش قاعدتا زورگویی و سرکوب هم بوجود میاد.
قاعدتا آزادی ها لگد مال میشه و حالا میتونه با این کار به عنوان مثال مثلا یک ارزش گذاری بکنه، قیمت ها رو مشخص کنه.
اجازه نده کسی ثروت بیش از حدی را انباشت بکنه اما به واسطه آلودگی که در اون بستر ساخته شده تحت عنوان حکومت و سیستم تعریف شده.
حالا میتونه این فساد رو بدتر بکنه.
نمونه بارزش مثلا حکومت جمهوری اسلامی است.
حکومت جمهوری اسلامی و اصولا کشورهای اسلامی که ما میشناسیم حالا یا صرفا اسلامی هستند یا رگه ها و اعتقادات اسلامی دارند.
این شرایط رو شما میتونید راحت درشون ببینید.
چرا که یک دوگانگی رو در خود دارن.
از یک سو نگاه اسلامی نگاه سرمایه داری است.
یعنی شما در نگاه اسلامی مواجه میشید با از نظر اقتصادی دارم صحبت میکنم.
یعنی شما مواجه میشید از نظر اقتصادی در اسلامی که مالکیت رو قبول داره و میشناسه و اصولا جایی رو باز گذاشته برای مالکیت های فردی.
پس این نگاه اسلامی نمیتونه نگاه کمونیستی باشه.
اما این نگاه های چپ گرایانه در دل اسلامی ها هم ریشه دوانده و حالا این اقتصاد توحیدی و شما حتما اینها رو هم دربارش شنیدید دیگه.
جامعه بی طبقه و اون نگاه های چپی است که انگاری نشات گرفته و وارد نگاه اسلامی شده.
حالا شما مواجه میشید با این دوگانگی موجود در حکومت های اسلامی مثل جمهوری اسلامی.
از یک سو مشخص نیست اینها حکومت سرمایه داری هستن یا یک حکومت چپ کمونیستی هستند.
از یک سو شما مواجه میشید با اقتصاد دستوری، قیمت گذاری ها و از میان بردن بازار آزاد و حالا از سوی دیگه ای هم مواجه میشید که گاها این سرمایه داری گردن کلفت هم داره به پیش میره و در نهایت شما مواجه میشید که انگار سیستم، سیستم خصوصی نیست، مردم نیستند که میداندار هستند.
اتفاقا یک بخشی از دولت هستند که به واسطه قدرت اومدن و ثروت رو هم برای خود کرده اند.
یعنی یک سرمایه داری در دل کمونیسم یک تصویر پر اغتشاش و بی معنای برگرفته از.
اتفاقا از نقاط نقض هر دو یعنی نقاط مثبت هر دو رو نگرفتن.
اومدن بدترین المان های هر کدوم از این نوع نگاه ها رو گرفتن و در نهایت یه همچین تصویر مخدوشی هم به ما ارائه دادن.
اما در نهایت فارغ از این مفاهیم و این ادغام کردن ها، نگاه ها شما در دل لیبرالیسم و کمونیسم همون موضوع مهم را می بینید تقابل آزادی و برابری.
یکی داعیه دار آزادیست، یکی داعیه دار برابری است.
اما هر دو دارند اذعان می کنند که برای رسیدن به این آزادی به عنوان مثال یا برابری حاضرند دیگر معنا را قربانی بکنند.
یعنی شما در دل نوشته ها و باور های متفکرین لیبرالیسم هم می توانید این را ببینید که وقتی بین انتخاب در راستای آزادی و عدالت یا برابری می رسند، حاضرند به سادگی آزادی را معیار و محور خود قرار بدهند.
در صورتی که ما میدانیم آزادی بدون داشتن برابری اصولا معنایی ندارد.
یعنی مفهوم آزادی به دور از برابری یعنی قدرت قدرتمندان.
چیزی که مثلا امروز در خیلی از جاهای دنیا هم وجود دارد.
شما آزادی بدون برابری میخواهید.
تصور کنید آزادی یعنی آزار نرساندن به دیگران، انتخاب قوانینی که خودمان به آن باور داریم.
حالا شما در نظر بگیرید که اگر این آزار نرساندن به دیگران با مبنای برابری وجود نداشته باشد، در آزادی ما دچار چه میشویم؟
شاهد چه تصویری میشویم؟
خب قاعدتا جماعتی که قدرت بیشتری دارند، آزادی بیشتری هم خواهند داشت.
حالا همه آزادی برای آن جماعتی است که قدرت بیشتری داشته باشد و حالا وقتی رو به رو میشید با این تعریف لیبرالیسم در راستای از میان بردن برابری، انگار دارید میبینید که دیگه قرار هست آزادی وجود نداشته باشه، آزادی از آن قدرتمندان باشد.
حالا این قدرتمندان تصویر میشن به ثروتمندان و سرمایه داران.
چرا که این حکومت، حکومت سرمایه داری از اون سر طیف هم داستان به همین شکل هست.
وقتی شما مواجه میشید با کمونیست هایی که حالا قرار هست آزادی رو قلع و قمع بکنند و فقط و فقط برابری به وجود بیارن.
خب اصولا وقتی این آزادی ها وجود نداشته باشه، اصولا وقتی قدرت یک جا تلنبار بشه فساد رو به همراه داره.
این چیزیست که هم عقل سلیم میتونه به سادگی بفهمه و هم تمام نمونه های تاریخی به ما نشون میدن که چگونه به واسطه انباشت و قدرت و این سلطه گری و خودکامگی و استبداد، فساد به بار آمده و در نهایت همه آزادی از میان رفته و حتی خود برابری هم لکه دار شده و دیگر هیچ معنایی از خودش باقی نگذاشته است.
قاعدتا ما باید نگاهی داشته باشیم به فردایی بهتر، با روحیه پرسشگر و نگاه انتقادی.
برای اینکه هر دوی این نگاه ها را واکاوی بکنیم و در نهایت بدانیم که اینها پله هاییست برای پیشرفت زندگی انسانی.
اصولا انسان جایی به نقطه بدی و نیستی و کژی و پلشتی می رسد که احساس کند به کمال رسیده.
ما همواره باید در جستجوی رسیدن به کمال باشیم.
برای رسیدن به کمال تلاش بکنیم.
من بارها در ویژه برنامه های مختلف در باب این مسئله مهم در اسلام صحبت کردم.
ما وقتی در باب اسلام صحبت می کنیم، یکی از نقاط کلیدی که اسلام را تا این حد متحجر کرده تا این حد در برابر آزادی و برابری و تمام معانی درست جهان قرارش داده.
همین نگاه خاتم الانبیاء بودن محمد است.
یعنی محمدی که حالا آمده و این دفتر را کلا بسته.
گفته دیگه من یک قرانی دادم برید تا اخر دنیا همینو بخونید و ازش همه چیز رو استنباط کنید.
این دقیقا اون باتلاق و مردابی است که به وجود میاد و باعث میشه که مردمان تمام طول عمرشون رو در این مرداب دست و پا بزنند و در نهایت هم درونش غرق بشن چرا که در برابر پیشرفت و پویایی ایستادگی کرده چرا که مانع از این پیشرفت و حرکت به سوی جلو شده.
در صورتی که ما میدونیم برای رسیدن به جهان بهتر ما نیاز به پویایی ها داریم.
ما نیاز به پرسشگری داریم، نیاز به نگاه انتقادی داریم تا در نهایت فردای بهتری رو بسازیم و حالا خود این نگاه ها چه کمونیست و چه لیبرالیسم هم همتای نگاه محمد و نگاه اسلامی همچین باور هایی رو در خودش داره.
یعنی وقتی شما مواجه میشید با کسانی که به نوعی همه دل و دنیا و ایمانشان را در یکی از این دو سر طیف قرار داده اند و ایمان و دنیا و جهان آینده را در لیبرالیسم و کمونیسم تعریف کرده اند.
حالا در برابر همه ی انتقادها و همه پرسش ها می ایستند.
در صورتی که اگر ما میل به فردای بهتر داریم باید بدانیم که این ها یک پله برای رسیدن به فردای بهتر بودند.
با شناخت این مشکلات و معضلات را شناسایی کنیم و به کنار بگذاریم و جایگزین کنیم و با در هم آمیختگی این دو نگاه در هم، در نهایت به یک ساختار تازه ای برای زندگی بهتر جمعی بشویم که درونش هم از آزادی و هم از برابری همه انسان ها و والاتر از آن و بالاتر از اون همه جانداران لذت ببرند و بتوانند زندگی کنند.
در این ویژه برنامه مشخص نقد لیبرالیسم و کمونیسم، من سعی می کنم در باب این دو نگاه صحبت کنم.
دو نگاه قدرتمندی که در جهان وجود داره و جهان رو به نوعی دو قطبی کرده و اصولا این دوقطبی که امروز نه تنها زندگی اقتصادی و زندگی فردی انسان ها که در تمام اشکال زندگی ما هم نقش ها رو سعی میکنیم در باب این دو نگاه صحبت کنیم و در نهایت در انتها این ویژه برنامه به نگاه خودمون برسیم و سعی کنیم در باب نگاه خودمون هم بیشتر صحبت کنیم.
در انتهای برنامه دوست دارم باهاتون مطرح کنم که اگر دوست دارید این صدا شنیده بشه این راه تغییر شکل بگیره.
میتونید آثار من رو با دیگران به اشتراک بگذارید.
منظور از آثار هم خلاصه برنامه ای به نام جان نمیشه.
من پیش از این که بخوام برنامه ای به نام جان رو ضبط و منتشر کنم، آرا، افکار، عقاید و باورهام رو تحت عناوین کتاب هایی به رشته تحریر درآورده اند.
تمامی این عناوین به صورت رایگان در وبسایت جهان آرمانی در اختیار شما دوستان هست.
میتونید با مراجعه به این وبسایت این آثار رو به صورت رایگان دریافت کنید و اگر دوست داشتید این صدای تغییر شکل بگیره اون رو با دیگران هم به اشتراک بگذارید.
ممنون که همراهم بودید.
من نیما شهسواری و این برنامه بنام جان بود.
در پناه آزادی.
قسمت 2
سلام دوستان من نیما شهسواری و این برنامه به نام جان هست با شماست.
این قسمت دوم از ویژه برنامه نقد لیبرالیسم و کمونیسم هست و ما قراره تو این قسمت در باب آزادی و برابری صحبت کنیم.
ممنون که همراه من هستید.
خب دوستان تو این ویژه برنامه مشخص که ما در باب لیبرالیسم و کمونیسم صحبت میکنیم میرسیم به مبحث اصلی و مهم یعنی آزادی یا برابری.
دو مفهوم مهمی که هر دوی این نگاه ها در بارهاش صحبت دارن و به نوعی ما دربارش صحبت کردیم که هر دو با قربانی کردن دیگری سعی در به کرسی نشاندن معنای خود دارن.
یعنی وقتی ما در باب لیبرالیسم صحبت میکنیم تا آزادی رو میدان دار و در برابرش برابری رو به قربانگاه ببرن، دقیقا بر عکس همین نگاه در کمونیسم وجود داره.
یعنی کمونیستی که حالا قرار هست برابری رو میدان دار کنه و آزادی رو به قربانگاه ببره.
با هزینه کردن یکی از این دو معنا، معنای دیگری رو صاحب و مالک جهان خود بکنه.
اینکه تا چه اندازه تونسته هر کدوم از این معانی رو میدان دار بکنه موضوع مهمی در این قسمت مشخص نیست.
حالا در قسمت های آتی سعی میکنیم در باب لطماتی که هر کدوم از این دو نگاه بوجود آورده اند صحبت بکنیم که در اونجا بیشتر درباره اش صحبت میکنیم.
اما در این قسمت مشخص ما سعی میکنیم در باب همین مساله آزادی فردی و منافع جمعی و اصولا مساله مهم آزادی و برابری صحبت بکنیم.
موضوعی که اصولا این ویژه برنامه هم به خاطر اون بوجود اومده یعنی ویژه برنامه لیبرالیسم و کمونیسم در راستای ادغام دو معنای آزادی و برابری است.
اون چیزی که من بارها دربارش صحبت کردم اصولا آزادی بدون برابری معنایی نخواهد داشت.
تمام صحبت ما هم در این ویژه برنامه پیرامون همین مفهوم مشخص است که ما باید بدانیم که آزادی بدون برابری معنایی نخواهد داشت.
تمام آزادی یعنی بر اصول آزادی و برابری دو معنای به هم گره خورده هستند چراکه ما آزادی بدون برابری نمیتوانیم معنا بکنیم.
یعنی هرجایی که آزادی به تنهایی بخواهد میدان دار بشود.
ما داریم صحبت قدرت میکنیم.
کسی که قدرت بیشتری دارد، کسی که میتواند از ضعف دیگران استفاده بیشتری ببرد، قاعدتا آزاد خواهد بود.
آزادیای که به مفهوم اسارت دیگران هست به هزینه اسارت دیگران به وجود می آید.
یعنی وقتی شما به جهان پیرامونی خودتان نگاه میکنید، اگر حذف آزادی را داشته باشید و بخواهید آزادی را بلا قید و شرط تصور بکنید، آن کسی که قدرت بیشتری دارد به قیمت آزار رساندن به دیگران و از میان بردن آزادی آنها آزاد خواهد بود.
پس وقتی ما درباب آزادی صحبت میکنیم، میدانیم که باید در ابتدا باورمند به برابری باشیم با پیش فرض باورمند بودن به برابری.
اینکه آزادی برای همگان یکسان هست.
حالا بیاییم وارد میدان و تعریف مشخصی در باب آزادی داشته باشیم.
پس قاعدتا این موضوع و این قسمت موضوع مهمی است چرا که پیوند خورده به باورهای ماست و اصولا نقد لیبرالیسم و کمونیسم هم گره خورده به همین مفهوم مشخص است.
خوب اگر بخواهیم در باب این مسئله بیشتر صحبت بکنیم و با مصادیق بیشتری هم جلو ببریم باید برویم و در باب فردگرایی و در باب این نگاهی که در لیبرالیسم تحت عنوان آزادی وجود دارد صحبت بکنیم.
شما وقتی با نگاه لیبرالیسم روبرو میشوید خب گفتیم در اون نقطه مشخص تاریخی و اون نگاه انسان گرایانه ای که در برابر اون نگاه تقدیرگرایانه خداپرستان وجود داشت نقطه کلیدی بود.
یکی از اون پله ها برای رسیدن ما به پیش تر بود.
اما در باب این مسئله من بارها صحبت کردم.
شما اگر قرار باشه با اون فرهنگ ضدیتی که ما دربارش صحبت کردیم یعنی وقتی انسان یک نیروی متخاصم در برابر داره که ازش اتفاقا احساس نفرت میکنه و حالا قدرت و توان ایستادگی در برابر اون رو نداره، در نهایت بعد از گذر از اون با فرهنگ ضدیت سعی میکنه هر چیزی که اون گفته رو در برابرش عمل کنه، فرهنگ ضدیت رو میداندار بکنه و هر چیزی که اون میگه رو دروغ بپندارد.
راست و دروغ تصویر چیزی که ما مثلا امروز در ایران و جمهوری اسلامی میبینیم کسانی که مخالفت با جمهوری اسلامی دارند، گاها هر چیزی که جمهوری اسلامی بگه رو برعکس تعبیر به حقیقت و درستی میکنند.
هر حرف اونها رو مترادف با زشتی و پلیدی میدونند.
گاها حرفشون درست هست اما مواجه میشیم با موضوعاتی که انگار دارند اشتباهن.
حالا وقتی روبرو میشیم با اون نگاه اومانیستی و انسان گرایانه هم داستان به همین شکل هست.
اون مشیت الهی، اون مشروعیت آسمانی، اون نگاه الهی، در این اون نگاه معنوی که ما میشناختیم، حالا وقتی میاد در فرهنگ انسان گرایی قرار میگیره انگار فقط و فقط در پی تغییر جایگاه هست.
انگار اون خدای بر تخت عزل میشه تا بجاش انسان به کرسی بنشیند.
فارغ از تمام مفاهیمی که ما پیرامون آزادی و برابری جان ها داریم و بارها هم بهش اشاره کردیم و بخوایم در باب این برابری میان انسان ها و حیوانات و گیاهان و زندگی آزاد برای همۀ اینها صحبت بکنیم.
حتی وقتی وارد این قضیه به دور از این نگاه ها میشیم، می بینیم که این انسانگرایی تعریف و تعبیر شده، گویی که همون فرهنگ ضدیت با فرهنگ خدایی است.
من در باب آتئیست هم این صحبت رو کردم گفتم کسانی که خودرا ضد خدا میدونن بیخدا میدونن گاها خود رو به جای خدا نشوندن یا باورهای خود رو یا اون کسی که به آن باورمند هستن رو به جای خدا نشاندند.
در این نگاه انسان گرایانه هم داستان به همین شکل است.
گویی که آن نگاه معنوی و آسمانی برداشته شده و خدا تاج و تخت را داده تا انسان به سر بگذارد و در بالا بنشیند.
این یکی از آن نقاطی است که ما وقتی در باب لیبرالیسم و در باب فردگرایی صحبت می کنیم به آن نقطه می رسیم.
حالا فردی که مبدل به همه چیز جهان میشه، همه چیز گویی که برای او هست.
خب در اون نقطه ابتدایی نقطه روشنی بوده.
پله ای برای ترقی بوده تا ما از زیر استبداد و خودکامگی خدا و فرهنگ الهی دور بشیم.
اما با برگرفتن اون فرهنگ ضدیت انگار جای ها فقط تغییر کرده.
مانند انقلابی که مثلا ایرانی ها در سال 57 انجام می دن.
خب در اون نقطه ابتدایی کسانی که زیر یوغ و استبداد نظام پادشاهی پهلوی بودند خیلی خوشحال بودند.
شادمان بودند اما بعد از گذر زمان کوتاهی فهمیدند که شرایط همون هست.
حتی چه بسا بدتر و وحشتناک تر چرا که فقط تاج سر جاش هست.
سر در میان تاج رو تغییر دادن.
محمدرضاشاه پهلوی رفت.
به جاش خمینی قرار گرفت.
تاج سر جاش هست.
مقام و جایگاه قدرت تمام ساختارها و حتی چه بسا بدتر.
و حالا سر بریدن یک سر تازه به جاش گذاشتن و مشکل کماکان سر جاش هست.
وقتی در باب لیبرالیسم هم صحبت میکنیم و میرسیم به اون نگاه انسان گرایانه، انگار داستان به همین شکل هست.
سر خدا برداشته شد و سر انسان به جاش قرار گرفته و این فردگرایی در امتداد این نگاه آلوده هست که مدام تکرار میشه، ادامه پیدا میکنه و دیگه از فردگرایی و آزادی فردی میرسه به مرز دیگران میرسه برای آزار دادن به دیگران وارد میدان میشه تا آزادی دیگران رو از میان ببره.
یعنی شما وقتی در باب آزادی ها صحبت میکنید، حالا وقتی لیبرالیسم داره در باب آزادی فردی صحبت میکنه، در باب بازار آزاد صحبت میکنه، دیگه صحبتش در باب آزادی یک فرد نیست.
آزادی فردی او به قیمت از میان بردن آزادی دیگران.
یعنی شما امروز وقتی نگاه میکنید یک سرمایه داری که نشسته و توی کارخونه ای رو مثلا برای خودش زده، حالا داره به واسطه سرمایه اش از کار این کارگران بیشمار مثل زالو میخوره.
حالا تعبیر میشه به آزادی های فردی.
وقتی وارد این بازار آزاد میشیم، اگر تعداد زیادی کارگر وجود داشته باشه و کاری نداشته باشن اونها میتونن بی جیره و مواجب با دستمزد بسیار اندک کار بکنن.
بلافاصله هم تعبیر بر این میشه بله آزادی های فردی وجود داره.
اینها میتونن انتخاب بکنن، انتخاب خودشون هست.
حالا اگر خود اون کارفرما شرایطی را پدید بیاره که کار کم بشه و کارگر زیادی وجود داشته باشه موضوع به چه شکل است؟
و قص علی هذا.
میشه تا صبح دربارش صحبت کرد و از این عناوین مثال آورد.
اما این ویژه برنامه و اصولا برنامه ای به نام جهان پیرامون مصادیق نیست.
در باب این معانی صحبت میکنیم.
معانی مشخصی که در نهایت با تغییر دادن جایگاه خدا و انسان و اون انسان گرایی و درنهایت اون فردگرایی، همون جایگاه رو در مبنای از میان بردن آزادی دیگران و اصولا هزینه کردن آزادی دیگران برای آزادی خویشتن ما رو به این نقطه مشخص رسونده.
و در نهایت وقتی شما دارید مرور میکنید این نگاه لیبرالیسم رو می بینید که چگونه آزادی هم مبدل به یک بهانه میشه.
اصلا ساختار تشکیل شده در راستای حفظ آزادی اون جماعت ثروتمند و سرمایه دار هست.
اصولا قرار هست همه هزینه بشن برای آزاد تر زندگی کردن اون ها.
نمونه هاش خیلی بارز و عیان هست دیگه.
شما به کشورهای سرمایه داری وقتی نگاه میکنید این سیل دوپارگی رو میتونید به رویت ببینید که چگونه تفاوت میان این ها از زمین تا آسمان هست.
نمونه هاش در ایران خودمون هم قابل رویت است.
با اینکه گفتیم که جمهوری اسلامی و اصولا نگاه اسلامی یک سردرگمی را در بین لیبرالیسم و کمونیسم و خودش هم نمیدونه چی هست و یک چیز هچل هفتی از این وسط به وجود آورده که از تمام نقاط منفی هر دوی این نگاه ها داره سوءاستفاده میکنه.
یعنی نه آزادی رو به میدان آورده و در برابرش از اون دیکتاتوری و خودکامگی مثل کمونیسم داره استفاده میبره.
از اون سلب مالکیت و میدان دار کرده.
اما مالکیت برای کسانی که اتفاقا به دولت وصل هستند و اون فساد سرشار در نهایت یه بلبشویی رو بوجود آورده و شما باهاش روبرو میشید.
اما این تفاوت ها رو میتونید ببینید.
یعنی وقتی با اون قشر سرمایه دار روبرو میشید به واسطه این فردگرایی و آزادی های فردی است و از میان بردن آزادی دیگران هست که به اسارت یک جماعت چند میلیونی این جماعت هستند که ثروتمند هستند.
در مهد این نگاه های لیبرالیسم و سرمایه داری یعنی کشور آمریکا و کشورهایی از دست امریکا مثل انگلستان و دیگر کشور ها هم شما میتونید این شرایط رو ببینید که چگونه جماعتی قربانی راه این سرمایه داران میشوند.
اصولا همه به عنوان ابزاری تصویر شده در این نگاه آلوده.
پس ما وقتی در باب این فردگرایی و ازادی صحبت میکنیم گویی هیچ معنایی از آزادی در خود نهفته ندارد.
این آزادی انتخابی است برای قدرتمندان.
همان تعریفی که من ارائه دادم و گفتم اگر آزادی و برابری رو از هم جدا کنید، چیزی به نام آزادی وجود نخواهد داشت.
اصولا قدرتمندانی هستند که آزاد خواهند بود.
همتای جمهوری اسلامی که تمام قبیله حاکم آزادترین مردم در تاریخ هستند اما به قیمت و هزینه اسارت هشتاد و پنج میلیون ایرانی، 80 میلیون ایرانی.
تمام این مردمان در اسارت هستند تا آن جماعت آزاد باشند.
پس آزادی آنجا وجود دارد.
با این تعریف مشخص اما اگر قرار بر این باشه که ما آزادی رو درست تعریف کنیم در محور ابتدایی و اون پیشفرض نخستین، ما باید باور به برابری باشه چرا که اونجاست که آزادی معنا پیدا میکنه.
اما در این نگاه سرمایه داری اون فردگرایی در نهایت به مرز دیگران میرسه و دیگران رو لگدمال میکنه.
برای اینکه آزاد باشن از اون سر طیف وقتی به کمونیسم هم نزدیک میشید میبینید که برابری چگونه داره از میان میره و خود برابری رو هم حتی از میان میبره.
با یک تعاریف احمقانه ای که داده میشه.
یعنی از یک سو شما مواجه میشین با برابری ای که انگار داره همسان با یکسانی میشه.
یعنی شما در تعریفی از برابری میدونید که ما وقتی در باب برابری صحبت میکنیم یعنی حقوقی که قرار هست برابری تعریف بشه و اینو همه ما میدونیم که همه با هم یکسان نیستیم.
وقتی من درباب برابری انسانها و آزادی همه جانداران صحبت میکنم میدونم که تمام جانداران با هم برابر نیستند.
یعنی یک درخت، یک انسان و یک حیوان همسان نیستند، یکسان با هم نیستن اما در حقوق.
حقوق اولیه زندگی آزار ندیدن باید یکسان باشند.
باید یکسان انگاشته بشن اما گاها اینقدر این معنای برابری رو بی ارزش میکنه.
همون نگاه کمونیستی که انگار از حیز انتفاع درمیاد دیگه مبدل به جوک و طنز و بذله میشه.
دیگه اون معنای حقیقی خودشو نداره.
برابری رو همسان با یک نگاه یکسان احمقانه تصور میکنن که میتونه تمام خلاقیت هارو از بین ببره.
یکی از بزرگ ترین نقد هایی که نسبت به کمونیسم و این نگاه های کمونیستی هست چیست؟
اینکه انسان و نبوغش به واسطه شرایط آزاد است که شکل میگیرد.
بله، وقتی که شما قرار بر این داشته باشید که برابری رو تا این حد فاجعه بار و مبتذل تعریف کنید و در نهایت به یک یکسانی برسید، خب میتونه اینگونه هم این مفاهیم، این مفهوم بزرگ برابری هم از میان بره.
اما تنها و تنها هم موضوع فقط همین نیست.
فارغ از این برابری و دریده شدن برابری با یک مفهوم به اسم یکسانی شما در دل این نگاه کمونیستی مواجه میشوید با این اقتدارگرایی.
یعنی از یک سو در فردگرایی لیبرالیسم شما دارید در باب از بین بردن آزادی های دیگران و وارد مرز دیگران میشوید اما از اون سر طیف وقتی نزدیک به نگاه های کمونیستی میشید حالا قضیه فرق میکنه.
حالا یک دولت اقتدارگرایی است که به واسطه همین اقتداری که داره، به واسطه این خودکامگی ای که داره حالا میتونه هزاران هزار فساد به وجود بیاره.
حالا نه تنها برابری رو با اون مفهوم یکسانی که حتی برابری حقیقی رو هم لگدمال بکنه.
چرا که اصولا ما میدونیم ما انسان رو می شناسیم.
ما میدونیم که انسان ها میل به خودخواهی دارند، برای خودشون، برای بقای خودشون تلاش میکنن.
پس ما باید ساختارهایی رو فراهم کنیم که در برابر این بی بند و باری ها ایستادگی بکنیم.
در برابر این فساد بتونیم ایستادگی بکنیم.
وقتی در باب قدرت صحبت میکنیم، در باب تخصیص قدرت صحبت میکنیم، در باب تقسیم قدرت صحبت میکنیم.
تمام مبنای فکری ما همین است که در برابر این فسادهایی که قاعدتا میتواند وجود داشته باشد و اجتناب ناپذیر است، در ذات انسان هست.
ما بتوانیم در برابر این ها سد ها و رفتار ها و رفتارهای کارآمدی به وجود بیاوریم.
وقتی در باب سیستم نظارتی صحبت میکنیم، موضوع همین نظارت بر این آلودگیها هست.
ما در باب نابودی برابری در لیبرالیسم صحبت میکنیم.
خب وقتی شما روبرو میشوید با این نگاه سرمایه داری میبینید که برابری برایش ذره ای ارزش ندارد.
حاضره همه چیز رو فدای اون رسیدن به پیشرفت بکنه.
یکی از اون عمده نگاه های آلوده ای که در سرمایه داری وجود داره همین ابزار سازی هاست.
باز در این نگاه هم اینها همسان هستند.
یعنی هم کمونیست، هم لیبرالیسم هر دو داره انسان رو در نهایت مبدل به یک ابزار میکند.
هر دوی اینها میخوان از انسان ها برای اون پیشرفت غایی که اصلا مشخص نیست کجا هست، به کدوم نقطه قراره برسن برسونن.
این حرص و ولع و آزی که وجود داره، این رقابت دیوانه واری که مثلا در همون دوران جنگ سرد وجود داشت، از تمام این مردم در نهایت بردگانی به وجود آورد برای رسیدن به امیال یک عده احمق.
یه عده احمقی که احساس میکردن دنیا و پیشرفت رو در یک سری از مسایل مشخص میدیدن حالا هر کدوم این جماعت رو به نوعی برده خود کردن.
این زندگی برده وار در هر دوی این نگاه ها به چشم میخوره.
از یک سو با اون بازار آزاد و اون تعاریف و حالا کارگری که مبدل به یک ابزار شده و حالا باید مدام در پی ساختن باشه.
اصولا این بازار آزاد و این نگاهی که منفعت طلب هست و سود طلب هست در نهایت ناخوداگاه انسان ها رو مبدل به ابزار میکنه.
از اون سر طیف هم اون نگاه احمقانه ای که در دل کمونیست ها وجود داشته کار رو مقدس شمردند و در نهایت با اون شعارهایی که همه دربارش شنیدیم.
شعارهایی که می دادند و اون نوع نگاهی که تزریق می کردند و به نقطه ای رسیدند که حالا.
مردم مبدل به بردگانی شدند برای اینکه این عوامل رو به پیش ببرند و در نهایت به پیشرفتی که هیچ.
نقطه مشخصی هم نداشت برسند.
زندگی رو فدای اون تصویر برابری در دل لیبرالیسم از میان میرود.
اما در عین حال در کمونیسم هم از میان میره.
در کمونیسم هم با فساد از میان میره، با بی معنا کردن مفهوم برابری از بین میره، با خودکامگی و استبداد از بین میره، با این زندگی یکسان و ماشینی از بین میره، با این برده ساختن ها از بین میره.
از اون سر در دل نگاه های سرمایه داری هم به همین شکل هست.
جماعتی برده وار برای اون سرمایه دار باید کار بکنند.
باید اون اوامر رو به پیش ببرند.
حالا این میدان منفعت خواهی که در اینجا وجود داره هم قاعدتا هر روز کارگران تازهای را پدید میاره.
کارگران روزمزدی رو به وجود میاره.
کارگران از کشور های دیگه رو به وجود میاره و اینها هیچ چهارچوب مشخصی رو هم براش قائل نیستن.
همه چیز رو در همون فردگرایی و منفعت فردی تصور میکنن.
همه چیز رو در اون آز و حرص و پیشرفتی که اصلا مشخص نیست به کجا هم تعریف میکنن و هر دو هم به همین شکل هست.
از این سو شما مواجه میشید با دولتی که معلوم نیست حافظ آزادی و ابزار سرکوب هست.
شما در نگاه به این دولت ها هم همین مفاهیم رو میبینید.
یعنی از یک سو وقتی به دولت های کاپیتالیستی رو به رو میشید میبینید که چگونه ابزار رو فراهم کردن برای اون پیشرفتی که خودشون مد نظر دارن.
در تمامی این دولت های سرمایه داری که امروز هم باهاش مواجه میشید همین شکلی هست.
یعنی اگر چیزی تحت عنوان مالیات وجود داره اتفاقا از اون قشری گرفته میشه که بیشترین کارو میکنن و کمترین سود رو میبرن.
حالا اون جماعتی که سرمایه بالایی دارن و بیشتر ثروت اون کشور رو هم از آن خود کردن اتفاقا مالیاتی هم نمیدن.
اتفاقا بدون مالیات قرار است در راستای رسیدن به پیشرفت بیشتر رو برده خودشون بکنند.
چون اصلا مشخص نیست این دایره رقابت در کجاست.
حتی ذره ای ارزش برای زندگی و زیستن به انسانها داده نمیشه.
کل هدف رسیدن به یک فردای نامشخص و رسیدن به پیشرفت و اعتلا است.
یک حرص و آز بی انتهایی که راه به جایی نمیبره.
از اون سمت هم شما مواجه میشید با یک دولت تا دندان مسلح که همه چیز رو از میان میبره برای اینکه در اختیار خودش بگیره.
یعنی شما با حکومت های کمونیستی وقتی روبرو میشید میبینید که تا چه اندازه مستبد هستند، تا چه اندازه حرف خودشون رو به پیش میبرند.
و من بارها در باره اش صحبت کردم.
این قدرت افسار گسیخته وقتی در اختیار هر گروه و طیف انسانی قرار بگیره ثمره مشخصی داره.
ثمره مشخص از میان بردن آزادی هاست.
نابود کردن برابری است و والاتر از تمام این ها فساد بی حد و حصری است که ما همواره در طول تاریخ شاهدش بودیم چرا که انسان اصولا به ذات همینگونه هم هست.
پس حالا شما مواجه میشوید با دولتی که حالا یک ابزار سرکوب هست.
وقتی در باب آزادی بیان در این دو نگاه صحبت میکنیم، در گذر زمان مواجه میشویم.
خب این نگاه پلیسی و سرکوب گرایانه ای که در نگاه کمونیستی وجود دارد که ثمره اش مشخص است.
یعنی شما وقتی در طول تاریخ مد نظر قرار بدید تمام این دولت های کمونیستی رو مواجه میشید با این دولت های پلیسی که تشکیل شدند از شوروی.
در نظر بگیرید از چین در نظر بگیرید مخالفان رو چگونه قلع و قمع کردند و چه تبعات تاریخیای رو به وجود آوردند.
حالا در قسمت های آتی بیشتر سعی میکنیم در باب این عناوین صحبت بکنیم.
اما اشارت در این مفهوم هم به همین شکل قابل رویت هست.
یعنی شما وقتی مواجه میشید با این نگاه کمونیستی میبینید که چگونه دولت به وجود اومده، تنها و تنها ابزاری است برای سرکوب، ابزاری است برای از میان بردن آزادی بیان رو هم قاعدتا لگدمال خواهد کرد.
از اون سر طیف در جامعه های سرمایه داری هم داستان به همین شکل است.
شما با دولت هایی مواجه می شوید که باز مبنای اصلی به وجود آمدنشان هم موضوع سرمایه است.
یعنی شما یک نگاه مثلا به حکومت هایی مثل حکومت آمریکا بکنید.
اصولا انتخابات ریاست جمهوری آنجا را ثروت بیشتر برنده می شود.
اصولا ورود به مجلس سنا را کسی می برد که ثروت بیشتری دارد.
اصولا این جامعه تشکیل شده در سیاست کسانی هستند که جزء بزرگ ترین سرمایه داران آن کشور به حساب می آیند.
شما دارید می بینید که مبنای اصلی دولت به وجود آمده هم بر پایه سرمایه داری است.
منافع را هم سرمایه داران برای سرمایه داران حفظ خواهند کرد.
یعنی شما وقتی مثلا به یک مفهوم مواجه می شوید مثل حمل اسلحه در آمریکا، خوب می دانید که این قدرت سرمایه داری است که اجازه نمیده یه همچین موضوعی حل بشه.
و شما انگار یک عده بربر روبرو هستید که مگه ممکنه؟
شما باید در باب دنیایی صحبت بکنید که حتی نیروی امنیتیش هم سلاح نداشته باشه چه برسه به اینکه مردم سلاح های اتومات و سلاح های کشتار جمعی در اختیار داشته باشن.
تا چند روز دیگه فکر کنم بمب هم تو خونه هاشون نگه دارن.
خب شما دارید میبینید که چگونه نقش سرمایه وارد این میدان میشه و همه چیز رو در اختیار میگیره.
یعنی ثروت هست اونجا صحبت اصلی رو میکنه.
آزادی فردی هم برای کسی است که ثروت بیشتری داره.
حکومت هم در راستای کسب و انتخاب کسی است که ثروت بیشتری داره.
تمام ساختارهای سیاسی بر همین مبنا شکل گرفت.
از اون سمت هم ما با دولتی روبه رو هستیم در دولت های کومونیستی که با ابزار سرکوب با این اختناقی که بوجود میارن، با به دست گرفتن تمام قدرت و این سیستم استبدادی که پدید آوردن تمام آزادی ها رو از میان خواهند بود، در دل حکومت های سرمایه داری هم داستان به همین شکل هست.
آزادی بیان هم در این کشور ها معنایی نداره.
اصولا همه چیز در اختیار سرمایه و ثروت است.
یعنی شما وقتی با همین جوامع سرمایه داری روبه رو می شوید شاید آزادی بیان به شکلی که ما بتوانیم در موردش صحبت بکنیم وجود داشته باشد اما برای وارد شدن و ورود به این آزادی بیان هم باز شما نیاز به سرمایه دارید.
یعنی مثلا شما اگر فیلم ساز باشید و بخواهید در یک کشوری مثل امریکا فیلم بسازید نیاز به چه دارید؟
نیاز به سرمایه دارید؟ ثروت دارید؟
اگر قرار باشد یک تلوزیون داشته باشید تا صحبت بکنید نیاز به سرمایه داری یعنی همه دالان های آزادی هم بر می گردد دوباره به ثروت.
دوباره به سرمایه.
پس باز شما شاهد این هستید که همه چیز داره قربانی راه همان ثروت اندوزی میشه و اون نگاه آزمندانه میشه.
شما وقتی در باب حق مالکیت صحبت میکنید حالا این حق مالکیت یک ابزاریست برای آزادی، ابزاری است برای سلطه.
کسی که مالکیت بیشتری داشته باشد، سلطه گری بیشتری هم خواهد داشت.
رییس جمهور اون کشور هم میتونه بشه.
وارد مجلس سنا هم میتونه بشه وارد این ارکان سیاسی میتونه بشه و اصولا سرمایه و همین حق مالکیت هست که در نهایت همه چیز رو تصویر میکنه.
شما وقتی به این دولت های سرمایه داری نگاه میکنید میتونید به راحتی رد پای سرمایه و ثروت و اصولا قدرتی که به واسطه ثروت بوجود میاد رو ببینید.
این موضوع قابل انکار نیست و همواره هم قابل رویت هست.
از اون سمت هم تمام آزادی قربانی خواهد شد.
در حکومت کمونیستی که همه قدرت رو در اختیار گرفته و مستبدانه قرار هست که پادشاهی و امپراتوری بر دیگران بکنه.
موضوع مهم و اساسی همواره در دل مفهوم لیبرالیسم و کمونیسم، آزادی بدون برابری یا برابری بدون آزادی است.
هر دوی این حکومت ها فرای اینکه خود مفهوم آزادی در لیبرالیسم هم لکه دار و بی معنا میشه، با اون تعریف مشخصی که من نسبت به آزادی دارند و اصولا آزادی واقعی هم همین است.
می دانیم که خود آن مفهوم را هم لگدمال می کنند.
اما فارغ از آن، قرار بر این دارند تا با قربانی کردن مفهوم در برابر یعنی برابری را به قربانگاه برده اند.
حالا این نیمچه آزادی که مفهومی از آزادی ندارد را به جماعت بدهند و بخورانند در حقیقت.
چرا که ما در باب آزادی صحبت کرده ایم.
قاعدتا وقتی شما دارید درباب آزادی صحبت می کنید، نمی توانید این آزادی را به دور از مفهوم برابری تصور کنید چرا که با از بین بردن برابری دیگر چیزی از آزادی به میدان نمی ماند.
به همین شکل هست که وقتی در باب حکومتهای سرمایه داری صحبت می کنیم هم آزادی ست.
اینجا لگدمال شده و از آن معنایی نمانده و هم اصولا قرار بر این هست که برابری را به قربانگاه ببرند تا آزادی وجود داشته باشد.
یعنی شما می دانید که به صراحت در باب این صحبت می کنند که اگر ما یک نیاز به پیشرفت داریم، این نیاز به حرص و ولع و آبی که در وجودمون هست.
برای اینکه در این رقابت جانفرسا نفر اول باشیم و کشور اول باشیم و به بهترین جایگاه ها برسیم باید برابری از میان بره چراکه ما نیاز داریم تا باج بدیم، مردمی باشن، فکر کنن کار جدید بوجود بیارن، حالا اینها ثروت بیشتری هم داشته باشن و یه عده هم قربانی باشن.
برابری در میان نباشه.
حالا دارن خودشون هم این رو اذعان میکنن.
یا در برابر این نگاه وقتی در باب کمونیسم صحبت میکنیم داستان به همین شکل هست.
حالا اینها میان میگن بله برای اینکه ما بخواییم برابری داشته باشیم باید آزادی رو از میان ببریم.
برای داشتن امنیت باید آزادی سلاخی بشه.
حالا میان دولت پلیسی تشکیل میدن و همه قدرت رو برای خودشون میگیرن.
با اقتدار به پیش میرن و این خودکامگی را به پیش میبرن تا برابری رو به وجود بیارن.
اما برابری ای رو هم که بوجود آوردن ارزش و معنایی نداره چراکه این برابری به نوعی یک شکل ازبین رفته برابری است، یک تصویر مخدوش از یکسانی است، اون هم یک ثانیه ای که گاها به واسطه اون فساد سرشار و اون قدرت در نوک هرم میتونه به جماعتی داده بشه.
میتونه هم نشه بسته به فرمان و امر اون قدرت یکتا هست.
همتای تمام مفاهیمی که ما در باب معنای خدا هم داشتیم.
ما وقتی داریم در باب رسیدن به فردای روشن صحبت میکنیم، مهم اصل و موضوع اصلی ما این هست که بتونیم ساختار هارو تغییر بدیم تا اشخاص میداندار نباشن تا فرد در نوک هرم موضوعی رو بوجود نیاره.
باید سیستمی ساخته بشه که این سیستم بتونه خودش حرکت کنه.
حالا با انتخاب چندین نفر با تفکر جمعی و در کنار هم بود.
پس قاعدتا وقتی در باب آزادی و برابری صحبت میکنیم میدونیم که چه حکومت های لیبرالیستی و چه حکومت های کمونیستی هر دوی اینها در وهله اول معنایی رو که بهش باور دارند رو از حیطه معنا بی اثر میکنند.
اگر به آزادی باور دارند در نقطه ابتدایی آزادی رو بی ارزش می کنند؟
اگر به برابری باور دارند، برابری را لگدمال می کنند و فرای آن.
حالا اگر وارد چرخه ای برای به کرسی نشاندن این مفهوم می شوند، با قربانی کردن معنای در برابر این کار را انجام می دهند و تمامی معنا را هم از میان می برند.
کل صحبت پیرامون لیبرالیسم و کمونیسم هم در همین معناست.
معنایی که ما باید بیشتر بهش نزدیک بشویم.
بدانیم که آزادی و برابری همسان با هم هستند، غیر قابل جدا شدن از هم هستند.
دو وسیله ای اند که اگر از هم جداشون کنید اون کسی که تنها می مونه هم بی معناست.
این دو با هم و در کنار هم معنا میشن و ما باید به این معنا در کنار همه این ها برسیم که آزادی یعنی آزار نرساندن به دیگران.
دیگرانی که همه جان های جهان رو تشکیل میدن.
انسان، حیوان و گیاه و این مفهومی است که آزادی و برابری رو در هم پیوند میده و حال دریچه ای باز هست به دور از آزار رساندن به دیگران.
هر چیزی که هر کسی می میخواد رو میتونه تعبیر به آزاد کنه اما به دور از این معنا.
ما معنایی برای آزادی نمی توانیم متصور باشیم و همینگونه است که حکومت های سرمایه داری و کمونیستی در طول تاریخ هر دوی این معانی رو از حیطه انتفاع تهی کردند.
در این انتهای برنامه دوست دارم باهاتون مطرح کنم که اگر دوست دارید این صدا شنیده بشه این راه تغییر شکل بگیره میتونید آثار من رو با دیگران به اشتراک بگذارید.
منظور از آثار هم خلاصه برنامه ای به نام جان نمیشه.
من پیش از اینکه بخوام برنامه ای به نام جان رو ضبط و منتشر کنم، آرا و افکار و عقاید ام رو تحت عناوین کتاب هایی به رشته تحریر درآوردم.
تمامی این عناوین به صورت رایگان در وبسایت جهان آرمانی در اختیار شما دوستان هست.
میتونید با مراجعه به این وبسایت ناسا رو به صورت رایگان دریافت کنید و اگر دوست داشتید این صدای تغییر شکل بگیره و اون رو با دیگران هم به اشتراک بگذارید.
ممنون که همراه من بودید.
من نیما شهسواری و این برنامه بنام جان بود.
در پناه آزادی.
قسمت 3
سلام دوستان من نیما شهسواری و این برنامه به نام جان است.
با شما هستم.
این قسمت سوم از ویژه برنامه نقد لیبرالیسم و کمونیسم هست و ما قراره توی این قسمت در باب معایب لیبرالیسم صحبت بکنیم.
ممنون که همراه من هستید.
خب دوستان توی این ویژه برنامه مشخص ما سعی کردیم که در باب نقد لیبرالیسم و کمونیسم صحبت بکنیم و در این قسمت مشخص هم قرار هست که در باب لطمات تاریخی و معایبی که لیبرالیسم داشته موجز و مختصر تا جایی که میتونیم در باب تیتر ها و عناوین صحبت بکنیم.
خب قاعدتا ویژه برنامه هایی به نام جان و اصولا برنامه ای به نام جان بر مبنای مفاهیم هست و ما خیلی نزدیک به مصادیق نمیشیم.
این قسمت هم خارج از این عرف همیشگی برنامه ما نخواهد بود.
اما در این قسمت سعی میکنیم بیشتر بپردازیم به خود لیبرالیسم و معایب و لطمات تاریخی که زده و در قسمت آتی هم سعی میکنیم همین مبنا رو در باب کمونیسم داشته باشیم و کم کم به اون جمع بندی کلی پیرامون این مسئله مشخص برسیم و نگاه خودمون رو هم به صورت موجز بیان کنیم.
وقتی ما در باب لیبرالیسم صحبت میکنیم خب میدونیم گفتیم قاعدتا نکات مثبتی داره.
وقتی ما داریم در باب این نکات منفی درونش صحبت میکنیم به مفهوم رد تمام خوبی هایی که در خود داره نیست.
خب قاعدتا گفتیم در اون نقطه ابتدایی شکل گیری و چرایی شکل گیری ایده لیبرالیسم خب ما میدونیم که یک پلکانی بود برای بالاتر اومدن، برای پیشرفت کردن.
خب قاعدتا از اون دورانی که ما پیش از لیبرالیسم خوندیم میدونیم که در اون دوران، دوران قدرت بلامنازع دین باوران بوده، قدرت در اختیار اون ها بوده و این نگاه معنوی بوده که همه اختیار رو در بر گرفته بوده.
این تار و مار کردن زندگی جمعی انسان ها بوده که اون زمان میداندار بوده و خودکامگی و استبداد بوده که میداندار بوده.
خب قاعدتا لیبرالیسم یک پله ای بوده برای گذر ما.
این انسانگرایی و گذر کردن از اون نگاه استبدادی خداوندی یک پلکانی بوده با تمام معایب درون خودش.
برای اینکه ما از اون دوران اسفناک دور بشیم.
خب ما میدونیم که این نگاه لیبرالیستی و اصولا نگاه آزادی خواهانه ای که در دل خود داشته، حال با تمام کمی ها و کاستی ها، با تمام از میان بردن مفهوم آزادی اما باز هم پله ای بوده برای رسیدن به نقطه بهتر و روشن تری برای فردا.
اما باید که با نگاه منتقدانه و پرسشگر بهش نگاه بشه، نقاط ضعف گفته بشه و ما پیش به سوی جهان بهتری حرکت بکنیم.
پس اصولا نوع نگاه که ما مطرح میکنیم و نقد هایی که در این قسمت ها انجام میدیم در نفی کلی این نگاه نیست.
قاعدتا چه لیبرالیسم، چه کمونیست و چه هر نگاهی در تاریخ انسانی نقاط قوتی هم داشته، قاعدتا در مبنای رسیدن به فردای بهتری به وجود آمده و همچنین آرزو و میلی در خود داشته.
حال اینکه چقدر نکات مثبت داشته قابل صحبت کردن است.
اما قاعدتا وقتی در باب لیبرالیسم و این لطمات تاریخی و معایب صحبت میکنیم یکی از نکات اصلی و کلیدی آزادی برای چه کسانی است؟
یکی از بزرگترین شعارهای مداومی که در باب لیبرالیسم داده می شود، مفهوم آزادی است.
خب گفتیم آزادی مطرحشده در دل لیبرالیسم معنای درستی ندارد چراکه این آزادی به دور از برابری معنا میشود.
گویی که یک معنایی متضاد یا متناقض یا جدا و مجزا از مفهوم برابری است.
در صورتی که ما میدانیم آزادی و برابری در پیوند با هم معنا پیدا میکنند.
چرا که اگر ما قرار نباشد به برابری اعتقاد داشته باشیم و با پیشفرض فرض نداشتن برابری وارد جریان و این دالان ازادی بشویم ازادی دیگر معنایی نخواهد داشت.
یعنی ما باید ابتدائا ابتدا به ساکن باور داشته باشیم که برابر هستند.
حال در یک نگاه گسترده مثل نگاه ما برابری همه جان ها چه انسان چه حیوان و گیاه.
اما در همان نگاه امروزی و تا نقطه ای که انسان ها به پیش رفتن در اون نقطه ابتدایی باید به برابری انسان ها حداقل معترف باشند.
بعد از در نظر گرفتن این برابری است که حالا میتوانند وارد مفهوم آزادی بشن چراکه هر تعریفی فرای در نظر داشتن این برابری اگر ارائه بشه اصولا دیگه معنا و همپوشانی با ازادی نخواهد داشت.
چرا که اونجا هر کسی که قدرت بیشتری داشته باشه میدان دار خواهد شد و عینا وقتی شما نزدیک به مفاهیم تاریخی لیبرالیسم هم میشید قضیه به همین شکل است.
آزادی که این ها دارن بهش تاکید میکنن..
اتفاقا موضوع آزادی نیست چرا که به برابری اعتقادی ندارند چرا که حالا میدان دار کسی است که قدرت بیشتری داشته باشد.
قدرت در این نگاه مشخص و تعریف شده به سرمایه و ثروت.
خب قاعدتا کسی که ثروت بیشتری داشته باشد، آزادی بیشتری هم خواهد داشت.
پس این سئوال کلیدی در باب لطمات و معایب لیبرالیسم همان آزادی برای چه کسانی است؟
حالا در دل این تعریف مشخص، در دل این پرسش مجزا حالا شما مواجه می شوید با یک تاریخ پر از زشتی ها، پر از کجی ها.
شما مواجه می شوید با تبعیض نژادی که در دل این نظام های سرمایه داری وجود داشت وجود دارد.
تبعیض نژادی که بر مبنای نژاد، صورت تبعیض جنسیتی که میتونه وجود داشته باشه.
شما وقتی مواجه میشید با برده داری میدونید که یکی از ارکان اصلی نظام های سرمایه داری بوده، همواره بوده، در طول تاریخ بوده.
اصولا بزرگترین مبارزه ها را برای نگاهداشت این برده داری و این نگاه آلوده داشته اند.
چرا که اصولا تعبیر و تفسیر آنها از دنیا همواره همین گونه بوده.
آزادی فردی که تعریف میشود اما نه برای همه.
آزادی که تعریف میشود اما نه برای هر کس، نه برای زنان، نه برای همجنسگرایان، نه برای بردگان سیاه پوستان سرخ پوستان.
قرار است یک مرد سفید پوستی که منتسب به اروپای مشخص است حالا میتواند مهاجر باشد و به آمریکا آمده باشد.
تمام آزادی برای اوست.
حالا دیگران قرار است برده و اسیر و بنده ی او باشند و برای او آزادی بیشتری را کسب کند.
تمام درد ما در باب مسئله آزادی با این نگرش لیبرالیسمی در همین نقطه است.
چرا که اصولا تصویری که اینها ارائه میدهند در راستای آزادی نیست چرا که در آن نقطه ابتدایی به برابری باور ندارن و حالا هر روز هر کسی میتونه با خطکش در دست بیاد و یک جماعتی رو داخل این دایره بکنه یا میتونه ازش خارج کنه و در اختیار اون فرد هست.
امروز آزادی تعریف شده برای شخصی است که سفیدپوست و منتسب به مرد سفیدپوست منتسب به اروپا باشه.
حالا هر کسی از این دایره خارج میمونه رو میندازه بیرون.
فردا اگر قدرتش نرسید، مثلا زنان سفیدپوست رو میاره داخل پسفردا اگر زورش کمتر شد، دو تا از اون سرخپوست ها رو میاره داخل.
و الی آخر.
اما قدرت در نهایت در اختیار اوست و ما با تعریف نداشتن پیرامون برابری میبینیم که چگونه آزادی لگدمال میشه.
پس سوال مهم ما بازهم همین است آزادی برای چه کسی؟
در دل این سوال؟
شما مواجه میشید با پاسخ هایی که در طول تاریخ و این لطماتی که نگاه لیبرالیسم و سرمایه داری به جهان زده، این مدافع نظام برده داری بودند که اونها آرزوی برده داری رو داشتند چرا که اصولا تمام تلاششون در راستای پیشرفتی بوده که این پیشرفت هم به واسطه اون ثروت هم به واسطه کارگر ارزانقیمت شکل میگرفته.
حالا وقتی ما در باب برده صحبت میکنیم برده ها که دیگه قرار نیست اصلا پولی بگیرند قرار هست بیگاری بکنند.
قرار هست تمام ثروت رو در نهایت در اختیار اون جماعت سرمایه دار قرار بدن.
پس حالا شما مواجه میشید با این نگاه آلوده برده وار.
چه در دنیای گذشته و پیش از اینکه ما بخوایم برده داری رو از میان ببریم و چه در جهان امروز، در جهان امروز هم داستان به همین شکل هست.
حالا شاید در جایی دیگه اون قدرت وجود نداشته باشه تا نظام برده داری رو به وجود بیارن.
اما تصویر تشکیل شده در امروز جهان هم داستان رو به همون سمت میبره.
حالا در روزگاران گذشته کسانی بودند که صاحب بردگان بودند.
امروز هم صاحب زمان و کار و زندگی و آینده اونها هستن.
این کارگران بیجیره و مزدی که دارن کار میکنن در بدترین شرایط و شرایطی که اینها برای خودشون تعریف میکنن.
پس در نهایت این آزادی برای جماعتی است وابسته به این نگاه و اون قبیله حاکم است.
حالا میشه باز ما به ازاء هایی براش در جهان هم تصویر کرد.
روزگارانی در آن حکومت های سرمایه داری این قبیله مشخص که همه آزادی برای اونها هست در ایران و جمهوری اسلامی ما هم برای اون قبیله شیعی وابسته به امامت و ولایت و ولایت فقیه و اون طایفه ای که خودشون رو منتسب به اون نگاه آلوده میدونند، تمام آزادی ها برای اونها هست و پاسخ این آزادی برای چه کسانی در نهایت ما رو به نقطه ای از تبعیض نژادی، تبعیض جنسیتی، برده داری و عناوین آلوده ای از این دست میرسونه و حالا شما مواجه میشید در این نظام های سرمایه داری و این لطمات تاریخی و معایبی که باعث این شکل اسفناک و آلوده در جهان شد، فرای اون شما مواجه میشید با استعمار به نام تمدن یعنی ما مواجه میشیم با لیبرالیسمی که در لباس امپریالیسم وارد میدان میشه.
شما در این تاریخ گذشته، در اون دوران شکوفایی و اقتدار و قدرت لیبرالیسم، اگر تاریخ رو مورد کنکاش قرار بدید مواجه میشید که به نوعی لیبرالیسم و امپریالیسم اصولا با هم گره خورده اند.
حالا استعمار و استثمار هست که وارد شده و تمدن اون جامعه غربی رو داره به پیش میبره.
نمونه های بارزش تمام کشورهایی که در اون برهه از تاریخ قدرتی داشتند.
فرانسه رو نگاه بکنید.
استثماری که انجام میدید انگلستان رو نگاه بکنید، اون استثمار بی حد و حصر هلند نگاه بکنید.
پرتقال، اسپانیا و تمام این کشور ها که چگونه به نام تمدن استثمار و استعمار را شروع کردند، چگونه این نگاه لیبرالیستی با همون تعریف مشخص پیرامون آزادی که آزادی رو برای فرد مشخصی تصویر کرده حالا میاد در یک نگاه اجتماعی و در سطح جهانی هم باز با همان تعاریف جلو می رود و خیلی ساده می تواند همه چیز را برای خود بکند.
چرا که اصولا جهان را بر پایه همین حرص و آز تعریف کرده.
حالا جهان تصویر شده در این نهایت حرص و رقابت با آن تصویر مشخص از آزادی برای آن شخص سفیدپوست اروپایی که عینا باید مرد هم باشد، می تواند جماعت در برابر که مثلا در یک کشور آفریقایی باشند را مبدل به برده بکند، مبدل به ابزاری برای به وجود آوردن ثروت بکند، ثروتی که برای همان جماعت آزاد است.
حالا می بینید که چگونه این آزادی لگدمال میشه، بی ارزش میشه، مورد تجاوز قرار میگیره و حالا ما مواجه میشیم با استعمار گرایانی که خود رو به نام تمدن حاکم بر کشور های ضعیف تر میکنند.
با همون نگاه برتری طلبانه و مالکیت طلبانه هست که وارد میدان میشن.
اصولا این میل به مالکیت، میل به برتری طلبی که از همان عناوین خداوندی است در دل این نگاه های اومانیستی و لیبرالیسمی مدام در حال جریان است.
گفتن فرهنگ ضدیت میاندار میشود، جاها را تغییر میدهد، پادشاه ها را عوض میکند، تاج و تخت خداوند سر جایش هست اما انسان سفیدپوست.
مرد می آید جای خدا میشینه، حالا میره خودش رو در اون جایگاه قرار میده.
حالا یک لیبرالیسمی است که در لباس امپریالیسم وارد یک نقطه مشخصی از جهان و تاریخ شده و حالا میاد یک به یک کشور ها رو قلع و قمع میکنه و تمام مردم و مالکیت و ثروت و قدرتی که اونها دارند رو هم برای خود میکنه و ما شاهد این جهان پر استثمار قرون گذشته میشیم که چگونه کشور های بزرگی در جهان مستعمره کشور های دیگری شدند.
نمونه بارزش مثلا هند رو در نظر بگیرید که چگونه مستعمره انگلستان شد.
با همون نگاه با همون تعاریف وارد همین میدان شدند و همه چیز رو برای خودشون کرد.
خارج از این ها شما وقتی در باب نئولیبرالیسم صحبت می کنید و قربانیان بازار آزاد، حالا می توانید ببینید که چگونه جهان را آلوده کرده اند.
یکی از لطمات تاریخی هم دقیقا همین نگاه است.
حالا بازار آزاد مبدل به یک هیولا می شود و یک هیولای چند سری که انگار عده زیادی در برابرش هستند که سجده کنان در برابرش دارند زندگی را به پیش می برند.
شما یک بار به این تصاویر ساخته شده نظر داشته باشید که برای کنترل قیمت چگونه کارهای وحشیانه ای انجام می دهند.
حالا حتی حاضرند که آذوقه و مایحتاج زندگی را، گندم ها و برنج ها را هم آتش بزنند و معدوم کنند و زمین را.
چرا که قیمت مثلا بیاد پایین تر بره بالاتر.
برای دستکاری کردن این غول چند سر بازار آزاد که مبدل به یک خدا شده و جماعتی در برابرش سجده می کنند و حاضرند هر بی اخلاقی و هر فاجعه ای را هم رقم بزنند.
و حالا شما روبرو میشوید با این نگاه وحشتناک که چه به عنوان لیبرالیسم چه به عنوان نئولیبرالیسم قابل رویت هست.
هیچ تفاوتی با هم ندارند.
خیلی نباید درگیر این واژگان شد چرا که در معنای کلی همه اینها دارند یک حرکت را به پیش می برند.
وقتی ما درباب آزادی صحبت می کنیم و می گوییم این آزادی برای چه کسانی است، خودش شروع گر تمام این بحث است که می تواند در اشکال مختلف، یکبار در شکل استعمار، یکبار در شکل امپریالیسم، یکبار در شکل تبعیض نژادی، یکبار در شکل برده داری، یکبار در شکل بازار آزاد و کنترل قیمت وارد میدان شود تا شما برسید به استثمار کشورهای جهان سومی.
تمام این ابرقدرت های جهان که برگرفته از همین نگاه های لیبرالیستی هستند، تمام فکر نهایی شان در راستای این است که بیایند و استثمار بکنند کشورهای جهان سومی.
نمونه های بارزش را هم شما میتوانید در طول تاریخ ببینید.
چگونه وارد این میدان شدند.
چه در آن دورانی که ما تحت عنوان قدرتگیری این نظام های امپریالیستی میشناسیم و چه در دوران فعلی و حاضر، حتی در جهان فعلی هم اینها باز هم وارد این میدان شدند تا بتوانند قدرت بیشتری کسب کنند، ثروت بیشتری کسب کنند و اصولا جهان را اینگونه تصویر و تعبیر میکنند.
در یک رقابت بی پایان و بی انتها در راستای ثروت اندوزی در راستای پیشرفت پیشرفتی که هیچ سنخیتی با زندگی ندارد و اصولا در راستای از میان بردن زندگی هاست، برای بلعیدن زندگی ها به میدان آمده، شما مواجه میشوید که چگونه حاضرند همگان را قربانی این راه بکنند.
در دل این نگاه و این بازار آزاد که مبدل به یک الهه بیپایانی شده و جماعتی آن را میپرستند و باور دارند به فهم بالای این بازار آزاد.
شما مواجه با این بحران های مالی میشوید.
حالا مواجه میشوید که به واسطه نداشتن هیچ گونه نظارتی بر این بازارهای آزاد و میدان دادن به این خدای تازه برآمده از این نگاه های سرمایه داری، حالا بحران هایی هم می تونه شکل بگیره.
دیگه این جماعت حتی باورمند به قدرت استدلال و فکر و انتقاد و اعتقاد خود هم نیستند.
این بازار آزاد رو مبدل به یک خدایی کردن که حالا جماعتی باید بیاد و این رو بپرسته او میاد و میداندار میشه.
هر امری داشته باشه، هر فرمایشی هم که داشته باشه به پیش میبره و جماعتی هم دست و پا بسته در برابرش هستن تا این عوامل رو به پیش ببرن و ما شاهد این بحرانها هم هستیم.
مصادیق بسیار هست و میشه بهش رجوع کرد.
بحران هایی که در سال دو هزار و هشت مثلا در امریکا اتفاق افتاد، بحران هایی که پیش از جنگ های جهانی اتفاق افتاد و عواملی از این دست گفتند ما در باب مصادیق صحبت نمی کنیم.
یک معنای مشخص در برابر ما هست.
وقتی در باب لیبرالیسم صحبت میکنیم یکی از شعارهای اصلی و کلیدی و اصولا بن مایه اصلی وجودیت لیبرالیسم و سرمایه داری پیرامون آزادی است.
اما سوال مهم و مشخص ما این هست که این آزادی برای چه کسی تعریف میشه؟
در امروز جهان ما میتوانیم این را ببینیم.
این آزادی برای فردی تصور میشه که ثروت سرشاری داره.
یعنی شما وقتی میرید به یکی از همون قبله آمال نظام های سرمایه داری مثل مثلا آمریکا، حالا میبینید چه کسی قرار هست که همه آزادی رو داشته باشه؟
اون کسی که ثروت بیشتری داره اگر قرار باشه وارد این ساختار های سیاسی بشه چگونه میتونه بشه با ثروت سرشاری که در اختیار داره اگر این ثروت رو نداشته باشه اصلا نمیتونه وارد این چرخه بشه؟
یعنی یک نمونه ی قابل درک و قابل فهم.
اگر شما قرار باشه وارد این چرخه سیاسی در کشور امریکا بشید باید در ابتدا اون ثروت اندازه مشخصی که در اختیار یک درصد جامعه آمریکایی هست رو داشته باشید تا وارد این چرخه بشید.
پس این خودش داره تقدیس ثروت و جایگاه ثروت رو میکنه.
اصولا این سرمایه داری به مفهوم همون پرستیدن سرمایه و ثروت در نهایت در نهایت این نگاه ما را به این سمت می برد که قرار است تمام قدیس سازی ها در راستای بازار آزاد اتفاق بیفتد، در راستای سرمایه اتفاق بیفتد و اصولا این آزادی ها هم به کام کسی برود که تمام این ثروت را در اختیار دارد.
ما وقتی در باب این مدرنیسم صحبت می کنیم که به نوعی نزدیکی و قرابت با لیبرالیسم دارد و لیبرالیسم به نوعی خود را نماینده آن نشان می دهد، حالا مواجه میشویم با این مدرنیسم اجباری.
یعنی امروزه شما مواجه میشوید با این جماعتی که تحت عنوان لیبرالیسم وارد میدان شده اند.
از این چرخه امپریالیستی مثلا گذر کرده اند و وارد یک استثمار تازه و نوینی شده اند و آن هم ارتقا دادن این مدرنیسم هست.
حالا سعی میکنند کشور های در برابر کشور های جهان سومی را جبرا وارد این میدان بکنند و آنها را اقناع بکنند.
نمونه های بارزش را هم میتوانید ببینید.
اتفاقاتی که مثلا در لیبی میفتد در عراق می افتد در افغانستان می افتد.
ما کاری به این نداریم که این حکومت های وقت اونجا تا چه اندازه شنیع و وقیح و غیر قابل تحمل بوده و هستند.
اما موضوع اصلی باز هم پوشیدن یک لباس تازه ای است برای استثمار کردن دیگران.
شما وقتی به این مدرنیست می رسید به این مدرنیته می رسید.
حالا یک جماعتی با شمشیر انگار ایستاده اند تا این مفاهیم را به زور شمشیر بر سر دیگران بکنند.
حالا یک جماعتی آمده تا به اسارت جماعتی را در زندان بندازه و بگه شما از امروز آزادید.
تصویر در برابر ما اینگونه هست.
یعنی این مدرنیسم اجباری دوباره داره ما رو به جایی میبره که اون امپریالیسم گذشته زنده بشه؟
انگار که امروز دوباره این ها آمده اند با یک مفاهیم تازه تا این را ارائه بدن اما به زور، به زور شمشیر، با شمشیری در دست و در حال بریدن سر یکی از این انسان ها بهشون بگن ما شما رو به بهشت میبریم.
این چیزهایی است که امروز ما میبینیم.
در جمهوری اسلامی هم می بینیم.
این جماعت جمهوری اسلامی هم امروز به زور شمشیر و تفنگ و شکنجه مردم ایران را می خواهد به بهشت ببرد.
و باز هم این قرابت و نزدیکی را شما می توانید ببینید که همه اینها انگار که دارند از یک مسیر نیرو می گیرند، توان می گیرند و تمام توانشان را هم به یک مسیر دارند جریان پیدا می کند.
خارج از این شما مواجه می شوید با خشونت ساختاری ای که در این حکومت های سرمایه داری وجود دارد.
به واسطه تصویری که ارائه داده اند، به واسطه این پیشرفتی که تصویر کردند، به واسطه ساختن یک طایفه قدرتمندی در اختیار.
حالا در ازای آن یک خشونت ساختاری را بوجود آورده اند که ثمرش فقر بوده، بیکاری بوده، بی خانمانی بوده.
خب قاعدتا همه ما شنیده ایم جماعت لیبرالیسم برای اینکه بخواهند بیایند و بر خودشان صحه بگذارند و بگویند که نه، این حکومت های ما بوده که در طول تاریخ جهان را بهتر کرده، بلافاصله می آیند و آمار و ارقامی می دهند که بله این تعداد بیکاری کمتر تر شده، فقر کم تر شده.
کسی مخالف صد در صد این ها نیست که خب قاعدتا پله ای بودن رو به پیشرفت اما در عین حال این هم قابل رویت هست که چگونه خشونت ساختاری داره شکل میگیره.
چه در اعصار گذشته و چه در امروز.
در حال حاضر هم شما دارید می بینید می بینید که چگونه به واسطه ساختار پدید امده این خشونت داره در زندگی عادی مردم هم جریان پیدا می کنه.
این بیکاری و بی خانمانی میدان دار میشه.
خیلی از این حکومت های سرمایه داری که اتفاقا قدرت اصلی جهان و جزو قدرت های اصلی جهان هستند هم می بینید که چگونه نمی تونن از پس این بی خانمانی و فقر و بیکاری در کشور خودشون بر بیاد.
حتی اونهایی که داعیه دار حکومت بر جهان هستن در پی این هستند که این نگاه متفکرانه و متمدنانه خودشون رو به جهان هم صادر بکنند اما هنوز اندر خم یک کوچه اند و با مشکلات ریز و درشت خودشان روبرو هستند.
فقر سرشار، بیکاری، بی خانمانی، جرم و جنایتی که در کشورهاشون وجود داره.
این به مفهوم این نیست که ما کتمان بکنیم تمام پیشرفت هایی که این ها از قبل این به وجود اومده اما وقتی ساختاری در برابر وجود داره که داره این خشونت رو صادر میکنه، اشاعه می کنه، بزرگداشت می کنه، تقدیس میکنه، نمیتونیم کتمانش بکنیم.
یعنی وقتی ما داریم در باب کشوری صحبت میکنیم که خود را اقتصاد اول جهان میدونه، قدرت بزرگ جهان میدونه.
مثال همون آمریکا.
ما نمی تونیم این رو قبول بکنیم که در این کشور مشکلات اقتصادی وجود داشته باشه.
قاعدتا برای اونها حل کردن این موضوع باید ساده باشه.
قابل حل باید باشه و حالا شما میبینید که نه گویی باید یک همچین ساختاری وجود داشته باشه تا در نهایت بتونه کارایی کلی این سیستم به وجود بیاد.
انگار که باید یک همچین چرخ دنده هایی به گردش در بیایند و عده ای در زیر این چرخ ها له بشن تا در نهایت این ساختار به حرکت در بیاید و حالا اینجاست که ما میتوانیم این نقش را هم ببینیم.
شما وقتی نزدیک به مفهوم دموکراسی هم میشوید، حالا دارید میبینید یک تئاتر و نمایشی است از آزادی.
همان طور که صحبت کردیم دربارهاش قدیسه.
این نگاه سرمایه است.
ثروت شخص ثروتمند طایفه حاکم اصولا ثروتمندان هستند.
حالا وارد این چرخه سیاسی شدن نه به مفهوم وارد دنیایی دموکراتیک شدن و این که جماعتی باشند که حق انتخاب داشته باشند نه در نقطه ابتدایی.
کسی که قرار هست انتخاب بشود باید از یک فیلتری گذشته باشد.
اما این فیلتر بر اساس کارایی و فکر و باور و اندیشه و دانش او نیست، بر پایه ثروت است.
این فیلتر در برابر وجود دارد تا اگر آن میزان از ثروت را داشته باشد وارد بشود.
حالا چه کسی میتواند بعد از این که وارد این چرخه شد انتخاب بشه؟
اون کسی که ثروت بیشتری برای تبلیغ بیشتر داره؟
باز شما دارید این ساختار رو میبینید گوییم دمکراسی دیگر دمکراسی نیست.
قضیه فقط و فقط یک تئاتری ست از این آزادی یک نمایش تازه ای ست از مردم سالاری.
و این تصویر رو هم دارن ارائه میدن هم کسی که وارد این چرخه میشه تا انتخاب بشه باید در اون نقطه اول از این فیلتر گذر کرده باشه و در نقطه بعدی هم باید اون ثروت رو داشته باشه تا بتونه وارد این رقابت بشه.
پس میبینیم که انگاری قدیسه اصلی در این نگاه در این نگاه سرمایه داری خود سرمایه هست، بازار آزاد هست، خدای تازه به وجود آمده اینها هستند.
آزادی برای کسانی ست که وارد این چرخه و این طایفه میشن.
حالا اینها وارد میدانی برای استثمار و استعمار دیگران میشن لیبرالیسمی که اینبار در لباس امپریالیسم وارد شده همه قربانیان این بازار آزاد هستند.
کنترل قیمتی که به واسطه از میان بردن و معدوم کردن غذاها وارد میدان میشه حالا وارد میدان میشند برای استثمار کردن جهان سوم همه کشورهای دیگر را از آن خود کنید.
مالک بر اون ها بشن اینقدر خود را برده و بنده بازار آزاد می دانند که بدون هیچ نظارتی بحران های بی حد و حصری را به وجود بیاورند.
با شمشیر مدرنیسم اجباری و لیبرالیسم در جهان و دموکراسی وارد میدانی برای کشتار دیگران بشن، جماعتی رو به زندان بفرستند و بگن نهایت آزادی در همین زندان ساخته شده به دستان ماست.
خشونت ساختاری رو بوجود بیارن و فقر و بیکاری و بی خانمانی و خشونت و جنایت را میدان دار بکنن.
گاها از این ابزارها استفاده و سوءاستفاده بکنن برای در اختیار گرفتن دیگران، برای به بند درآوردن و به زانو درآوردن مردمان.
در نهایت دموکراسی رو مبدل به یک نمایش از آزادی بکنن و باز هم میدان دار اصلی ثروت بکنن.
ثروت باشه که تنها قدیسه این کشور به حساب بیاد.
ثروت باشه که مبدل به خدای اون ها بشه.
ما وقتی به جهان امروزمان نگاه میکنیم، انگاری که پول و ثروت هست که میداندار اصلی است و خب این هم به واسطه قدرتمند شدن تمدن لیبرالیسم در جهان هست که پیروز جهان مدرن ما.
خب قاعدتا همین نگاه سرمایه داریست که فرهنگ غالبی که امروز در جهان وجود دارد برگرفته از همان فرهنگ سرمایه داری است و حالا این فرهنگ سرمایه داری است که در نهایت در جای جای جهان پول را مبدل به خدا کرده، ثروت را مبدل به خدا کرده.
آن کسی که ثروت بیشتری دارد که همه دنیا برای اوست.
حالا ما داریم میبینیم ثمرش را داریم میبینیم که چگونه در این جهان ساخته شده.
همه چیز از آزادی تا سیاست تا زندگی فردی تا بیکاری، بی خانمانی و زندگی اجتماعی ما تحت تاثیر همین قدیسه تازه و همین خدای ساخته شده است.
ما در دل لیبرالیسم این جنگ خواهی و جنگ طلبی را هم میبینیم.
نمونه های بارزش هم خود امریکا هست.
امریکایی که امروز به عنوان نماد سرمایه داری و به عنوان قدرت اول جهان به حساب می آید حالا وارد میدان هایی میشه برای جنگ افروزی.
ویتنام می جنگه با افغانستان با عراق در لیبی سرک می کشه.
در همین ایران جمهوری اسلامی سرک می کشه هر جایی بتونه با قدرت وارد میشه و می خواد همه چیز رو از بین ببره و داعیه دار مدرنیسم و لیبرالیسم و تمام این مفاهیم هم هست و خب قاعدتا ثمره تمام اتفاقاتی که بوجود آورده لطمات تاریخی بزرگی است که در جای جای جهان هم میشه بهشون اشاره کرد.
خب قاعدتا برای تک تک این اتفاقات ما میتونیم مثال ها و مصادیق بیاریم اما هدف به نام جان اصولا مطرح کردن معانی و ریشه هاست.
می تونید با مطالعه در باب تمام این اتفاقات و تاریخ اروپا و جهان از این مصادیق هم استفاده کنید.
شاید در آتی برنامه هایی داشتم که در باب این مثالها صحبت کرد اما به نظرم به اندازه کافی در باب معایب و لطمات تاریخی لیبرالیسم صحبت کردیم.
هر چند که انتهایی هم نداره و میشه ساعت های بیشتری دربارش صحبت کرد.
در قسمت آتی سعی میکنیم همینگونه در باب کمونیسم صحبت کنیم.
در انتهای برنامه دوست دارم باهاتون مطرح کنم که اگر دوست دارید این صدا شنیده بشه این راه تغییر شکل بگیره.
میتونید آثار من رو با دیگران به اشتراک بگذارید.
منظور از آثار هم خلاصه برنامه ای بنام جان نمیشه.
من پیش از این که بخوام برنامه ای به نام جان رو ضبط و منتشر کنم آرا، افکار و عقاید رو تحت عناوین کتاب هایی به رشته تحریر در آورده است.
تمامی این عناوین به صورت رایگان در وبسایت جهان آرمانی در اختیار شما دوستان هست.
میتونید با مراجعه به این وبسایت این آثار رو به صورت رایگان دریافت کنید و اگر دوست داشتید این صدا شنیده بشه و این راه تغییر شکل بگیره اون رو با دیگران هم به اشتراک بگذارید.
ممنون که همراه من بودید.
من نیما شهسواری و این برنامه ای بنام جان در پناه آزادی.
قسمت 4
سلام دوستان من نیما شهسواری و این برنامه به نام جان هست با شما هستم.
این قسمت چهارم از ویژه برنامه نقد لیبرالیسم و کمونیسم هست و ما قراره توی این قسمت در باب معایب کمونیسم صحبت کنیم.
ممنون که همراه من هستید.
خب دوستان توی این ویژه برنامه مشخص در باب لیبرالیسم و کمونیسم صحبت کردیم و در این قسمت مشخص هم قرار هست در باب لطمات تاریخی و معایب کمونیسم صحبت بکنیم و قسمت گذشته در باب همین موضوعات پیرامون لیبرالیسم صحبت کردیم و در این قسمت هم قراره در باب کمونیسم صحبت بکنیم.
خب ابتدا هم بگم که هدف اصلی از این برنامه و این ویژه برنامه مشخصه لیبرالیسم و کمونیسم مسئله آزادی و برابری است.
یعنی شما وقتی در باب این دو نوع نگاه مشخص مدرن انسانی صحبت میکنید، میدونید که هر دوی این ها تعریف مشخصی پیرامون آزادی و برابری داشتند که به نوعی با بزرگداشت یکی از این ها هر چند دستمالی شده و معیوب و به دور از واقعیت، اما دیگری را قربانی راه خود کردند.
یعنی اگر در لیبرالیسم شما مواجه میشید با بیان آزادی ها، آزادی به قیمت قربانی کردن برابری است و بالعکس.
در نگاه کمونیسم هم همین گونه است.
اگر صحبت از برابری میکنند به قیمت و هزینه قربانی کردن آزادی است و هدف اصلی ما از گردآوری این برنامه این هست که بگیم آزادی و برابری با هم هستند در کنار هم معنا میشن، لازم و ملزوم هم هستند و اصولا بدون بودن یکی از آن ها دیگری هم بی معنا خواهد شد.
و اما این قسمت مشخص و معایب کمونیسم.
خب قاعدتا من در این ویژه برنامه اصولا و در تمام برنامه هایی به نام جان خیلی در باب مصادیق و مثالها صحبت نمیکنم.
در این برنامه هم به همین شکل است.
سعی میکنیم در باب ریشه ها و اصول اصلی صحبت کنیم تا در نهایت یک برداشت درست و مشخص و عقلانی نسبت به این موضوع داشته باشیم.
اصولا وقتی در باب کمونیسم صحبت میشود، اولین چیزی که ذهن ما را معطوف به خود میکند و این تصویر را در برابر دیدگان ما نقش میبندد، مسئله دولت تمامیت خواه و مستبد است.
اصولا به نوعی کمونیسم گره خورده با این مفهوم قدرت طلبی شما تمام نمونه های تاریخیای که از کمونیسم و قدرت گیری این نگاه های چپی و مارکسیستی میبینید هم همینگونه بوده.
یعنی به شوروی هم نگاه بکنید، به کوبا نگاه بکنید، به تمام دولت هایی که تشکیل شده اند به چین، کره شمالی و تمام کشورهایی که به نوعی خود را وابسته به نگاه های کمونیستی میدانند.
این تمامیت خواهی و این استبداد را میتوانید درک و اصولا نگاه اصلی ای که برگرفته از نگاه های مارکسیستی هست ما را به سمت و سویی میبره در راستای استبداد؟
اصلا تصویر گری نهایی این نگاه این گونه هست که داره تعبیر و تفسیر میکنه به سمتی که ما باید تمام قدرت رو در اختیار داشته باشیم.
یک دولت متمرکز قدرتمندی باشه که به واسطه زور و قدرت و سرکوبی که داره عوامل و برنامه هارو به پیش ببره.
همون دوگانه مشخصه آزادی و امنیت به قیمت امنیت و آزادی از میان رفت به قیمت برابری آزادی ریشه کن بشه.
تمام تصویر ارائه شده در طول تاریخ از این نگاه های چپی همین دولت های قدرتمند و متمرکز و مستبد بودن نظام های توتالیتر و تمامیت خواهی که همه چیز رو برای خود کردن تمام ارزش ها به عنوان دموکراسی و آزادی و برابری، همه اینها لگدمال شده.
حتی برابری هم که تعبیر و تصویر شده هم بی معنا بود.
اون قدرت لجام گسیخته ای که در اختیار یک گروه و حزب و قبیله و قومیتی قرار میگیره و حالا این اینها میداندار میشوند و همه چیز را از میان میبرند.
خود برابری را هم ریشه کن میکنند.
فساد بی حد و حصری که شکل میگیرد.
پس یکی از معایب تاریخی قاعدتا کمونیسم همین دولت تمامیت خواه و مستبد است.
چرا که ریشه های نگاهی آنها هم اینگونه است.
یعنی اصولا در پی بوجود آوردن یک دولت مستبد، قدرتمند و تمامیت خواه هستند که حالا آن اوامر و باورها و برنامه ریزی هایی که دارند را به پیش ببرند به قیمت نابود کردن تمام آزادی های فردی و اجتماعی.
حالا بیان و برابری را تصور کنند.
هر چند که این برابری تصویر شده هم لگدمال شده هست.
این برابری به وجود آمده هم معنای حقیقی و راستینی نخواهد داشت.
این برابری هم به سادگی به واسطه فساد می تواند از میان برود.
همتای چیزی که ما در سراسر جهان و در طول تاریخ با آن روبرو شدیم.
پس قاعدتا دولت تمامیت خواه و مستبد یکی از آن اون نشانه و لطمات تاریخی کمونیسم است.
در کنار این و به موازات این شما مواجه میشید با سرکوب.
یعنی سرکوب قاعده ای است درونی در دل این حکومت های تمامیت خواه.
شما جمهوری اسلامی رو به عنوان نمونه در نظرتون داشته باشید.
قاعدتا این یک نظام چپی نیست، یک نظام کمونیستی نیست.
هر چند که گهگاه سعی میکنه یک نشانه هائی از اون نظام چپ گرا ارائه بده.
هر چقدر بی اثر و بی ارزش و بی معنا.
اما ما با نوع حکومت تمامیتخواه جمهوری اسلامی روبه رو هستیم و برای ما یک اشل و نمونه ایست برای درک بهتر این حکومت های تمامیت خواه و مستبد.
خب این حکومت ها بزرگ ترین اثری که در زندگی و حیات خودشان دارند و بزرگترین تاثیری که میتونند بگذارند و در نهایت مشروعیت خودشون رو معنا ببخشند به واسطه سرکوب است.
به واسطه بوجود آوردن خفقان است.
یکی از نشانه های عمده در تمام حکومت های تمامیت خواه و توتالیتر.
یعنی اینها راهی ندارند برای اینکه بخوان از استبداد و از قدرت به دست آمده استفاده بکنند و سوءاستفاده بکنند، به واسطه سرکوب جماعتی رو خفه بکنند و در خفقان نگه دارند.
چاره دیگه ای هم در خود نمی بینند.
پس ما مواجه میشیم با این سرکوب گسترده.
شما مواجه میشید با پاکسازی هایی که در طول تاریخ توسط تمام نظام های کمونیستی اتفاق می افته.
یعنی اینها کم کم اون دایره امن خودشون رو تنگ تر و تنگ تر میکنن.
به واسطه فساد موجود، به واسطه خیانت ها، به واسطه اون حس پارانویایی که در وجودشون هست و این ترس متداولی که در خودشون و نسبت به دیگران احساس می کنن.
پس ما مواجه میشیم با این پاکسازی ها، سرکوب ها، خفقان ها، شکنجه ها، آزار ها و اقتدارگرایی که در نهایت هسته اصلی و ریشه اصلی این نگاه کمونیستی رو شکل میده.
اصولا دست و بال حکومت باز هست برای از بین بردن مخالفین.
برای سرکوب کردنشون.
برای پاکسازی شون.
یک دولت تمامیت خواه و مستبد سر کار هست که از تمام المان ها استفاده خواهد کرد.
برای اینکه اقتدار خودش رو نشون بده.
برای اینکه به اون آرمان ها و آرزوهایی که در نظر داره برسه.
اما به هر قیمتی.
یعنی به هر قیمتی حاضر هست همه چیز رو حاضر هست نابود بکنه.
تمام آزادی های فردی و اجتماعی رو زیر پا بذاره تا اون اهداف خودش رو پیش ببره.
در دل این خفقان ها شما مواجه میشید با اشکال مختلفی از شکنجه ها، کشتارها، سرکوبها، پاکسازی ها و انواع سانسور ها.
یعنی شما در اشکال مختلفی از این دولت های کمونیستی میتونید این تصویر زننده از خفقان و اسارت رو ببینید.
خب قاعدتا رمان ها و نوشته ها و خاطرات و کتاب ها و فیلم هایی که در باب این مسائل وجود دارد می تواند یک تصویری از آن ها ارائه دهد.
ما فارغ از آن حتی در نظر گرفتن این نوع نگاه هم می تواند ما را به این سمت و سو ببرد که ریشه بنیادین و هسته ای این تفکر اینگونه است.
اصولا خود را اینگونه معنا می کند نوع نگاهی که نسبت به دنیا دارد هم همتای همین تصاویر ارائه شده در همین کتاب ها و نوشته ها و خاطرات است.
اصولا این اقتدار در خود این حالت خفقان رو به وجود میاره.
تمام حکومت های تمامیت خواه در نهایت با ابزار سرکوب میتوانند قدرت خودشان را حفظ کنند.
میتوانند جامعه خودشان را اداره کنند.
مشروعیت آن ها هم بر پایه همین به وجود آوردن ترس و حذر دادن مردم هست.
هیچ رابطه دیگه ای برای حقانیت و مشروعیت خود هم ندارند.
شما مواجه میشوید با این دولت ها که در نهایت مبدل به یک شکل تازه ای از دین هم میشود.
یعنی تمام این حکومت های ساخته شده داره مسیری رو طی می کنه تا در نهایت مبدل به یک دین بشه.
خب ما در اون ریشه ی ابتدایی و هسته ای تفکرات مارکسیستی و کمونیستی مواجه میشیم.
مثلا با ماتریالیسم بودن و به نوعی بیخدا بودن و آتئیست بودن.
اما در نهایت دارن همون فرهنگ ضدیت رو پیش میبرن تا در نهایت تاج و درجا نگاه دارن و یک سر تازه ای رو در دلش علم کنن.
بیشتر اشکال به وجود امده از کمونیسم در سراسر تاریخ هم همین تصویر رو برای ما ارائه داده.
یعنی شما مثلا با مائو رو به رو میشید که در جایگاه یک پیامبر و خدا قرار میگیره؟
خود مارکس تا پایه های بلند و رفیع پیامبر و خدا قرار میدن.
لنین رو در روسیه به همین شکل، استالین رو حتی بعد از لنین قرار میدن.
در اونجایی که امروز حتی در کره شمالی هم میبینید که این پروپاگاندا داره شکل میگیره و این تصویر ارایه میشه که مثلا کیم جونگ اون در جایگاه خدا قرار.
اصولا تبدیل شدن کمونیسم به یک دین تازه به یک نگاه تازه گره خورده با خرافات.
یعنی شما در دل مثلا وقتی میرید رجوع می کنید به دوران مائو و چین، میبینید که چگونه همتای خرافاتی که در اسلام وجود داره در اونجا هم ریشه هاش شکل میگیره.
یعنی با رجوع به تاریخ میتونید اشکال مختلفی از این رو ببینید.
این قدیس سازی مثلا از مائو در چین یا لنین در لنین و استالین در شوروی.
شما میبینید که چگونه از این قدیس هایی ساخته میشه و اونها رو میپرستند.
این تصاویر ارائه شده از خاک سپاری مثلا استالین هم بیانگر همین تصویر است.
اون تصویر آشنایی که ما هم در جمهوری اسلامی و نگاه های اسلامی باهاش روبرو هستیم.
اما این شکل تازه ای که ما تحت عنوان کمونیسم می سازیم هم همین کار رو میکنه.
چرا که اصولا بنیان اصلی و نهادینه خودش را در دل همین تمامیت خواهی و استبداد تعریف کرده.
برای این حکومت مستبد قدرتمند نیاز به یک تصویر هم دارد.
نیاز به یک شکل مشخص یک بت اعظم دارد تا در بالا قرار بده.
و حالا ما میبینیم که چگونه این دولت تمامیت خواه با استفاده از اختناق و سرکوب و شکنجه و ارعاب در نهایت مبدل به یک دین میشود که حالا کفر و ارتداد و شرک هم در برابر خود خواهد داشت.
همین پاکسازی هایی که دربارش صحبت کردیم انگار خروج از این دین تازه هست.
اگر کسی قرار به خروج داشته باشه حالا محکوم به مرگ میشه، به نیستی میشه و از بین رفتن میشه و این دین تازه با پیامبر، تازه، با خدای تازه، با رهروان تازه و در نهایت با روحانیون تازه شکل میگیره.
شما میتونید نوک این قله رو مثلا مارکس قرار بدید و انگلس قرار بدید و بعد بیاید مائو رو در دلش قرار بدید و بعد کسانی که در این حکومت ها کار میکنند و رهبر میشند و مبدل به مأمورین میشند و اطلاعاتی ها میشند هم در درجات بعدی قرار میگیرند.
کسانی که دو باره این معانی رو تفسیر میکنن، تعبیر میکنن و ارائه میدن هم مبدل به روحانیون امروزی میشن و اصولا این ساختار اینگونه شکل میگیره.
در عین حالی که داره صحبت از آتئیست بودن بیخدایی میزنه اما با اون فرهنگ ضدیتی که من بارها در ویژه برنامه های مختلف دربارش صحبت کردم دوباره یک نگاه تازه شکل میگیره.
حالا در دلش تنها و تنها سر هایی در میان تاج تغییر تاج بر سر جای خود هست.
تخت بر سر جای خود هست و تنها سرهای در میان این تاج هستند که تغییر میکنند.
فارغ از این شما مواجه میشید با یک اقتصاد دستوری.
خب این اقتصاد دستوری گاها میتونه راهگشا باشه.
از یک سو شما در دل نگاه های سرمایه داری مواجه میشید با اون تصویری که ارائه میدن از بازار آزاد و قدیس گرایی و بازار آزاد و آزادی های فردی در این راستا در دل در برابر این مواجه میشید با یک اقتصاد دستوری که حالا میاد برای از بین بردن هر گونه آزادی عمل در دل این بازار.
حالا برای قیمت گذاری روی همه چیز به میدان میاد حتی چیز های ساده.
هیچ نوع اجازه ای برای مانور دادن خود، بازار و مردم در دل این بازار باقی نمی ذاره.
حالا در دل این نادانی، ناتوانی و کم دانشی اطلاعات کم و هزار و یک از این عوامل فساد درون سیستم، این تجمیع قدرت در یک نقطه این استبداد حاکم، این نادانی حاکم در نهایت میتونه لطمه های بزرگ و جبران ناپذیری بزنه.
همون طوری که زده یعنی شما وقتی نگاه میکنید به این تاریخچه ای که کمونیسم به وجود آورده و اقتصادی که به وجود آورده اند، میبینید که چگونه لطمات بزرگی رو به کشور خودشون، به کشور های دیگه، به مردمی که در اون خطه زیست کردند و به همه جانداران زده چگونه با این اقتصاد بیمار گونه ای که از نادانی و بی اطلاعی همه نشأت گرفته توانسته اند لطمات جبران ناپذیری هم بزنند؟
شما مواجه میشوید با مردمی که تاوان همه چیز رو میدن.
یعنی یک تصویری ارائه میدن که دور خودش یک مرزی میکشه، دور خود خط میکشند و با همه جهان هم در مبارزه هستند.
همین چیزی که باز هم ما تجربه کردیم یعنی جمهوری اسلامی فارغ از نگاه چپی که ما داریم دربارش صحبت میکنیم خوب خودش را یک تافته جدابافته ای از جهان تصویر میکنه، برای خود یک دشمن هایی میسازه و وارد این میدان میشه تا یک چیزی که ما امروز باهاش روبرو هستیم.
ایران در برابر امریکا، در برابر اسراییل، در برابر غرب و حالا برای خودش یک خطه ای رو میسازه و در این خطه اسیر میمونه.
حالا باید با سراسر جهان در مبارزه و جنگ باشه.
چیزی که امروز ایران به واسطه تحریم ها داره باهاش دست به گریبان هست اما تاوانش رو چه کسی میدن؟
مردم به واسطه این ایستادگی و مقاومت در برابر قدرت ها و سر علم کردن در میان آن ها، تاوانش را مردم باید بدهند.
نان کمتر، کار بیشتر.
چیزی که در دوران شوروی در دوران مائو به کرات اتفاق می افتد.
یعنی از یک سو اقتصاد دستوری که هیچ معنا و مفهومی ندارد و دانشی پشتش نیست، گاها به واسطه نادانی است که گاها به واسطه اطلاعات کم است.
گاها حتی به واسطه لجبازی و حرص و آز و هزار دلیل احمقانه دیگر هست و حالا به این واسطه می تواند نابودی مردم آن کشور و زندگی اسفناک را بسازد.
از یک سوی دیگر مبارزه و مقاومت در برابر قدرت هاست و جبهه سازی هاست و حالا جنگیدن در جبهه برابر هست و در دلش مردمی هستند که دوباره باید تاوان بدهند.
دوباره باید در برابر این قدرت ها بایستند.
آن حکومت و آن قبیله حاکم هیچ وقت تاثیری نخواهد دید.
هیچ ضرری نخواهد دید.
همان چیزی که ما امروز در جمهوری اسلامی میبینیم گروه و قبیله ای که امروز حاکم بر ایران هستن هیچ وقت زندگیشون لگدمال نخواهد شد، لکه ای بر نخواهد داشت.
اما قشر معمول و مردم عادی هستن که بزرگترین لطمات رو باید باهاش دست و پنجه نرم کنند.
زندگی سخت را پشت سر بگذارند.
به واسطه فقدان مسائل اقتصادی و مشکلات اقتصادی که به وجود می آید، شما در دل کمونیسم اصولا مواجه میشوید با این فرهنگ تک صدایی.
یعنی یکی از آن تعبیرات درست و محکمی که میتوانید نشانه اش را در فرهنگ خدایی بر زمین و در جهان امروز ببینید، همین نگاه کمونیستی ست.
نگاه کمونیستی ای که به ظاهر در برابر نگاه های الهی است اما در باطن تصویر دوباره ای از همان نگاه را ارائه داده.
یک فرهنگ تک صدایی و یک دولت مستبدی است که باید یک رهبر و خدا در بالا داشته باشد.
یک هرمی را تصویر کند تا در نوک آن هرم یک خداوندگاری بنشیند و به همه حکومت کند.
چیزی که در طول تاریخ هم اتفاق افتاده و میشه تصاویر رو دید.
اون قدیس سازی و قهرمان سازی هایی که در دلش به وجود میاد، همتای جایگاه و پایگاهی که برای ما می سازند و می پرستند.
برای لنین می سازند و می پرستند.
برای مارکس میسازند و می پرستند.
شما مواجه میشید با این فرهنگ تک صدایی که قرار است فرای تمام جایگاه های ساخته شده برایش در نهایت یک فرمانده باشه و جماعت بیشماری فرمانبردار و بنده و عبد و عبید رو در برابر به وجود بیاره.
درست است که ما در باب لیبرالیسم وقتی داشتیم صحبت میکردیم در نهایت وقتی پرسش این آزادی برای کیست؟
ما رو به سمتی رسوند که برده داری رو تصویر کنه و قاعدتا هم همین تصویر رو ارائه داده.
اما در دل این حکومت های کمونیستی هم داستان به همین شکل هست.
یعنی شما وقتی مواجه میشید با یک حکومت کمونیستی هم میبینید که شرایط رو به همین گونه تصویر کرده اند و این برده داری مدرن هست که داره اونجا حکمفرما میشه.
یک پادشاه و یک اربابی در نوک پیکان ایستاده فرمان میده و بندگان و رعیت ها هم باید که به گوش جان بسپارند.
این فرهنگ تک صدایی و این به وجود آوردن فرمانده و خدای در آسمان ها در دل این حکومت ها باعث این استیصال جمعی میشه.
یعنی اینها در نهایت ما را به نقطه ای می رسانند که ما مواجه میشیم با فروپاشی روانی اجتماعی جامعه ای که در ترس و وحشت و بیزاری داره زندگی میکنه.
بیشتر این جوامع چپی که ما امروز باهاش روبه رو هستیم در همین شرایط هستن.
یعنی یک فروپاشی روانی جامعه شکل گرفته و این جامعه در ترس و وحشت هست.
بیزار هست، از مفهوم برابری بیزار هست.
گاها حتی حاضر به تکرار مفهوم برابری هم نیست.
یعنی شما وقتی میرید به حکومت هایی که در بلوک شرق به وجود آمده بود و حکومت هایی که در اروپای شرقی بود و متشکل و متحد با شوروی بودند رو نگاه می کنید، می بینید که تا چه اندازه از این مفهوم چپ از مفهوم برابری بیزار هستند، چرا که اصلا این حکومت به وجود آمده در دل این استبداد با آن حجم از خفقان و سرکوب و پاکسازی و در نهایت مبدل شدن به یک دین مشخص با یک پیامبر و خدای مشخص این مردم رو به این وجه می رسونه.
یعنی در نهایت با این اقتصاد دستوری، با این مبارزه ای که با کشورها و دوقطبی کردن ها به وجود آورده و تاوانش رو مدام مردم میدن، در نهایت به نقطه ای میرسن که این مردم دچار فروپاشی میشن.
این جامعه پر از ترس و وحشت هست.
اون حکومت پلیسی وقت مدام در پی مجازات کردن مردمان هست.
به دنبال جاسوس و خیانتکار هست.
چیزی که در ایران و جمهوری اسلامی داره اتفاق می افته.
هر کسی کافیه که صحبتی بکنن و نقدی بکنن تا بلافاصله سرشون به گیوتین ها و تیغ ها و دارو ها سپرده بشه.
به عنوان خیانتکار، به عنوان کسی که در برابر تمام ملت ایستادگی کرده در برابر توده ها وایساده.
همون ادبیات و همون نگاه و همون نگاه وحشیانه و وحشی خوی.
در نهایت قرار هست که این فروپاشی روانی و اجتماعی رو به وجود بیاره و ما با جامعه ای روبه رو باشیم که در ترس باشه، در وحشت باشه، بیزار از تمام این موضوعات باشه، از برابری بیزار باشه، اصولا به دنبال یک دولت و یک جایگاه آزادی باشه که کسی کاری به کارش نداشته باشه.
حالا شما این ها رو ضرب و تقسیم بکنید در اون حجم بزرگی از سانسور، حجم بزرگی از خفقانی که وجود داره، اون پروپاگاندایی که وجود داره برای اینکه این نگاه های آلوده رو به خورد مردمان بده، همون چیزی که ما در جمهوری اسلامی باهاش روبه رو هستیم.
داریم میبینیم که چگونه مردمان دارن در فقر و بیکاری و نداری و بی خانمانی و هزار درد بی پایان جان میدن و بعد در برابر جمهوری اسلامیست که مثلا با صدا و سیمایی که برای خود ساخته میاد و شروع میکنه از پیشرفت ها میگه، از بزرگی میگه، از این جایگاهی که ما بهش رسیدیم و حالا شما میبینید که چگونه سانسور گریبان همه ی مردم رو گرفته و این تک صدایی همه جا رو برای خود کرده.
از یک سو مدام فرامین داره داده میشه، از یک سو مردمی هستن که در وحشت هستن، در ترس هستن، از حکومت حاکم میترسن، هیچ نوع احساس قرابت و نزدیکی باهاش ندارن و همه چیز هم برای اونهاست.
اونها مبدل به خدا شدن، به پیامبر شدن، همه جایگاه رو برای خود گرفتن و این دولت تمامیت خواه و مستبد حتی زندگی عادی مردم و انسان هایی که در اون کشور زندگی میکنن رو هم برای خود کرده.
ما مواجه میشیم با از بین بردن تمام آزادی ها.
یعنی در دل این حکومت های کمونیستی میبینید که هیچگونه آزادی دیگه باقی نخواهد.
اصولا با این تصویرگری احمقانه از برابری دشمن خود رو آزادی میدونن.
هر نوع آزادی فردی ازشون گرفته میشه.
دیگه اشکال اگزجره شده اش رو می تونید ببینید دیگه وقتی روبرو میشید مثلا با کره شمالی و بعضی اوقات آدم قوانینی می شنوه و شرایطی میشنوه که حتی براش باورپذیر نیست.
یعنی از شکل زدن مو از رفتارهایی که باید در قبال اون رهبر فرزانه انجام بدن، شکل بزرگنمایی شده از چیزی است که ما هم در ایران تجربه کردیم.
خب قاعدتا در ایران دیگه در این حد اگزجره وجود نداشته اما اشکالی از این نوع نگاه ها هم وجود داشته و حالا شما مواجه میشید با این از بین رفتن تمام آزادی ها و زیر پا گذاشتن حقوق فردی و شخصی.
حالا قرار هست همه رو هم تا یک گله ببینند و این گله رو پیش ببرند.
در دل این نگاهی که در اون نقطه ابتدایی و ابتدا به ساکن در راستای تشکل و احزاب بوده و در راستای به وجود آوردن اصناف بوده و یکی کردن و همکاری ها بوده، حالا می بینید که چگونه تمام این اصناف از میان میرن.
تمام این گروه ها و احزاب قلع و قمع میشن با چوب قدرتمند سانسور، با اختناق و سرکوب همه را از میان می برند و جایی برای نفس کشیدن هم باقی نخواهند گذاشت.
در دل این نوع حکومت های چپی بیمار هست که در نهایت ما میرسیم به نقطه ای که خود کار را مقدس تصویر کنند.
کار رو نه در اون مبنایی که ما به عنوان اینکه ثروت بر مبنای کار به وجود می آید به آن ارزش بگذاریم و بخواهیم حالا این تقسیم ثروت رو عادلانه به واسطه کار انجام بدیم نه بلکه خود کار هست و این کارکردن هست که مقدس میشه و باز با اون نگاه های رقابتی احمقانه ای که مدام قرار هست مردمانی در راستای این حرص و آز بدوند به جایی نامعلوم و همه زندگی رو قربانی این راه بکنند.
حالا جماعتی را در این راه قدسی کار کردن مبدل به برده می کند و ما امروز مواجه هستیم با این بردگان.
یعنی اصولا شما یک تصویری از یک برده میبینید که فقط کار میکند، هیچ زندگی ای ندارند، معنایی از زندگی ندارند.
این قاعدتا مترادف و هم معنا هست.
یعنی در هر دوی این باورها چه کمونیست و چه سرمایه داری شما دارید این برده داری مدرن را می بینید که چگونه یکی به واسطه بازار آزاد و جایگاه دادن و اون جایگاه قدسی دادن به ثروتمندان و سرمایه داران و هر کاری که اونها میخوان بکنند و بازار آزاد مقدس میتونه انجام بده و از این سو هم با مقدس شمردن کار حالا عده قلیلی از این بردگان رو دارید که فقط و فقط باید کار بکنند و کار مقدس بشوند.
ما در دل این نگاه ها می رسیم به این شخص پرستی ها و این خدای ساخته شده اون انقلابی که مدام داره ستایش میشه دیگه جایگاه زندگی ارزشی نخواهد داشت.
اصلا موضوع بهتر زیستن و بهزیستی و رفاه نیست.
یعنی اون نقطه ابتدایی که قرار بر این بوده که تمام این نگاه ها به وجود بیاید تا زندگی بهتری رو حال چه جانداران وچه انسان ها انجام بدن به فراموشی سپرده میشه.
در این نگاه تازه ارائه شده اصولا قرار هست که اون پروردگار عالمیان، اون قبله آمالی که در قدرت نشسته و رهبر هست، حالا چه استالین، چه لنین، چه مائو، چه فیدل کاسترو و یا هر کس دیگری است اون رو باید بپرستند.
اصلا هدف از زیست انگار پرستیدن اوست.
رسیدن به یک آمال و آرزوها و رقابت کردن با جامعه غربی است و پیشرفت کردن است و مدام تولید کردن هست و ما باید مقدس بشماریم، کار و نان کمتر بخوریم اما کار بیشتر بکنیم تا در نهایت نمیدونم به کجا رو فتح بکنیم اما قرار به فتح کردن هست و در نهایت شما مواجه میشید با یک حکومت، با مردمانی که دیگه هیچ چیزی برای ادامه دادن ندارند و در ترس و وحشت و خفقان در پی نابودی هستند.
در نهایت جماعتی که بهشت و وعده جهنم رو به پا کرد، شما وقتی مواجه میشید با اون نگاه و اون تصویر، از اون سرزمین اتوپیایی که اون مدینه فاضله ای که کمونیست ها داشتند تعبیر و تفسیر میکردند، در نهایت روبرو میشید با یک جهنم بی سرو ته، یک جهنمی برای از میان بردن همه دولتی تمامیت خواه و مستبد در پی سرکوب خفقان با سانسور فراوان، مدام با تکرار کردن بزرگی خود در این شرایط که می دونید چیزی وجود نداره، مدام توضیح و تفسیر دادن از نیستی که شما دیدید که نیستی است.
حالا قرار هست که یک شخصی مبدل به خدا بشه و پروردگار شما بشه.
حالا این مبدل به یک دین میشه و این دین در اوج نادانی، در اوج بی عقلی، در اوج بی دانشی قرار هست که این جامعه رو سوق بده به بدبختی و فلاکت در جنگ، در مبارزه و تاوانی که مردم قرار است بدهند و کار بیشتر مردمانی که دچار این فروپاشی شدهاند.
جامعهای که در ترس و وحشت و بیزاری است و در نهایت یک جامعهای پدید میآید که از همه چیز بیزار است، بالاخص خود برابری و برابری که اینگونه لگدمال میشود و آزادی که دیگه ازش چیزی باقی نمیمونه و در نهایت این جهنم ساخته شده با تفکراتی که در ابتدا قرار بر ساختن بهشت داشت.
قاعدتا وقتی در باب کمونیسم صحبت میکنیم مثالها و مصادیق بیشماری داره.
وقتی در باب شکل گرفتن دین صحبت میکنیم، میتونیم هزاران مثال دربارهاش بزنیم.
اینکه چگونه در طول این تاریخ چه نظام شوروی، چه دولت چین و چه تمام دولت های چپی که شکل گرفتند، با استفاده از خرافات، با استفاده از مقدس سازی و قهرمان سازی شخصی پرستی، با استفاده از بوجود آوردن یک دین تازه، چگونه مردمان رو مسخ و تحمیق کردند؟
کردن چگونه بر گرده های آنها سوار شدند؟
چگونه این مردم بودند که تاوانش را دادند؟
با قحطی هایی که شکل گرفت و کشتار هایی که شکل گرفت، وقتی در باب این سرکوبها صحبت میکنی، با زندان ها، با کار های اجباری ای که این مردم کردند، با شخصیت هایی که اعدام شدند تبعید شدند.
داستان های بی پایانی داره که میشه در موردش ساعت ها و سال ها صحبت کرد.
کتاب های بیشماری در باره اش نوشته شده.
خاطرات بیشماری وجود دارد.
فیلم هایی ساخته شده که میشه بهش رجوع کرد.
اما هدف اصلی این ویژه برنامه و اصولا برنامه ای به نام جان صحبت کردن در باب معانی و مفاهیم هست و نه مصادیق.
شاید در آتی در باره اش صحبت کردیم.
در قسمت های آتی سعی میکنیم بیشتر صحبت کنیم و در نهایت به یک جمع بندی کلی برسیم.
قاعدتا در باب لطمات تاریخی و معایب کمونیسم میشه ساعتها صحبت کرد اما به این اندازه به نظرم مختصر و مفید اندازه بود.
در انتهای برنامه هم دوست دارم باهاتون مطرح کنم که اگر دوست دارید این صدا شنیده بشه.
این راه تغییر شکل بگیره.
میتونید آثار من رو با دیگران به اشتراک بذارید.
منظور از آثار هم خلاصه برنامه ای به نام جان نمیشه.
من پیش از اینکه بخوام برنامه ای به نام جان رو ضبط و منتشر کنم، آرا و افکار و عقایدم رو تحت عناوین کتابهایی به رشته تحریر در آورد.
تمامی این آثار به صورت رایگان در وبسایت جهان آرمانی در اختیار شما دوستان هست.
میتونید با مراجعه به وبسایت این آثار رو به صورت رایگان دریافت کنید و اگر دوست داشتید این صدای تغییر شنیده بشه و این راه ادامه پیدا کنه اون رو با دیگران هم به اشتراک بذارید.
ممنون که همراه من بودید.
من نیما شهسواری و این برنامه به نام جان در پناه آزادی.
قسمت 5
سلام دوستان من نیما شهسواری و این برنامه به نام جان است با شما هستم.
این قسمت پنجم از ویژه برنامه نقد لیبرالیسم و کمونیسم هست و ما قراره توی این قسمت در باب اخلاق و فلسفه صحبت بکنیم.
ممنون که همراه من هستید.
خب دوستان توی این ویژه برنامه مشخص ما سعی کردیم در باب لیبرالیسم و کمونیسم صحبت بکنیم.
نقاط اشتراکشون نقدهایی که نسبت بهشون وجود داره رو بگیم و مبنای کلی ما پیرامون آزادی و برابری بود.
این دو نگاه مشخصی که در دل خود با باور داشتن نصفه و نیمه به یکی از این معانی دیگری رو قربانی کردن.
یعنی اگر نظام سرمایه داری پیرامون آزادی صحبت کرده، هر چند که آزادی رو بیمعنا کرده، آزادی رو از اون حیطه انتفاع خود خارج کرده، اما در عین حال و به فراخور او برابری رو قربانی کرد هزینه کرده.
در راستای این آزادی نصفه و نیمه در باب کمونیسم هم شرایط به همین شکل هست.
یعنی اونها برابری رو معیار قرار دادند.
برابری از بین رفته و بی معنا که در نهایت با قربانی کردن آزادی قرار بر این بوده که اون رو میدان دار بکنند و ما سعی کردیم با این مبنای مشخص مفاهیم مشخص و معتبری که برای ما ارزش بالایی داره یعنی آزادی و برابری که توامان با هم معنا میشن.
این ویژه برنامه رو تدارک ببینیم تا بیشتر در باب این مفاهیم صحبت کنیم و در کنارش در باب لیبرالیسم و کمونیسم هم صحبت کنیم.
و اما در این قسمت مشخص هم قرار هست که در باب اخلاق و فلسفه و نقد اخلاق و فلسفه در این دو نگاه صحبت بکنیم.
موجز و مختصر.
در باب عناوینی که به ذهنمون میرسه و حالا شاید در آتی بیشتر و بیشتر در باب هر کدوم از این مفاهیم هم صحبت بشه.
خب اصولا وقتی در باب سرمایه داری و کمونیسم صحبت میکنیم، یکی از مفاهیم مهم تصویر انسان در دل این نگاه ها و این مکتب های فکری مدرن انسانی است.
خب ما صحبت کردیم یکی از اون نقاط قوت قاعدتا این پیشروی بوده.
یعنی وقتی به نقطه ابتدای به وجود اومدن به عنوان مثال سرمایه داری و لیبرالیسم نگاه می کنیم، می دونیم که برگرفته از دوران و عصر روشنگری است و در امتداد اون نگاهی که در رنسانس اتفاق افتاد و اصولا این ها پله هایی برای بالا رفتن انسان ها و زندگی بهتر انسان ها بود.
گفتیم که قاعدتا اومانیسم و نگاه های انسانگرایانه به نوعی نزدیکی و قرابت معنایی داره با مفاهیم لیبرالیسم و این ها یکی از اون نقاطی بوده که ما رو ذره ای دور کرده از اون خفقان گسترده و پله های ابتدایی بوده برای زندگی بهتر و بهزیستی جمعی برای تمامی انسان ها.
و خب قاعدتا مفهوم مارکسیسم هم در همین ابتدا برای کرامت بیشتر زندگی انسانی بوده و به واسطه رسیدن به برابری بیشتر بوده.
خب قاعدتا اینها نقاط ابتدایی و چرایی هست که من در قسمت اول و در مقدمه درباره اش صحبت کردم اما در آتی این نگاه ها تغییر می کند.
یعنی شما وقتی با تصویر انسان روبه رو می شوید در آن نقطه ابتدایی قرار هست که این تصویر تعبیری از خدا در آسمان ها بشه.
گفتم در این نگاه انسان گرایانه و کمونیستی که ما می شناسیم و درطول تاریخ هم درباره اش صحبت شده، شما مواجه میشوید با یک خدایی که تاج و تخت ازش گرفته میشه و این تاج و تخت به انسان به عنوان اشرف مخلوقات در همون نگاه الهی و یا انسان با کرامت در این نگاه اومانیستی داده میشه.
حالا این انسان هست که این تاج و تخت رو به سر میذاره اما این انسان دارای طبقات و مرتبتی هست.
یعنی همه انسان ها قرار نیست وارد این دالان بشن.
قرار نیست این تاج رو به سر بزارن.
قرار هست اون انگشت شماران و گلچین شدگانی باشند که این قدرت را در اختیار میگیرند.
در این تصویر ارائه شده در.
خب قاعدتا سرمایه داری کسی که سرمایه بیشتری داره وارد این دالان میشه وارد این قبیله میشه و مبدل به خدا میشه و حالا شما مواجه میشید با این تصویر ارائه شده از انسان در دل این انسان گرایی که از او معنای راستین و حقیقی که در نهایت بخواد ما رو به برابری برسونه تهی و بی معنا میشه، در نهایت داره دوباره طبقات بیشتری رو میسازه و حالا به جای خدا قرار هست که اون انسان قدرتمند قرار بگیره و اون انسان مثلا سفیدپوست مرد مختص به جامعه اروپایی قرار هست بیاد و درجایگاه خدا بنشینه و خارج از این در کنار این معنا ما مواجه میشیم از این انسان عامی و انسانی که به عنوان انسان معمول هست و خارج از این انتخابات هست، قرار هست که مبدل به ابزاری برای پیشرفت همون خدایگان بشه.
یعنی در نهایت شما مواجه میشید با یک ابزار برای دیگران، انسان و جایگاه انسان تعریف شده.
در دل این نگاه، سرمایه داری قرار است که او را مبدل به ابزاری بکند.
حالا قرار هست که این ابزار به واسطه نیاز دیگران معنا پیدا بکند و به ثروت برسد یا نرسد.
اصولا وقتی مواجه میشوید با همین فلسفه ای که ما تحت عنوان بازار آزاد میشناسیم هم قاعده همین شکلی است.
یعنی شما اگر مواجه میشوید با انسان هایی که دارای قیمت میشوند.
وقتی شما در یک جامعه سرمایه داری مثلا به یک موضوع مشخص نگاه میکنید، مثلا به انباشت ثروت در اختیار یک فرد نگاه میکنید، به جواهراتی نگاه میکنید، به ثروت انباشته شده، به ماشین، به خونه، به همه این عواملی که ساخته شده در دل این نگاه های سرمایه داری است.
حالا میتوانید خیلی ساده آن را با انسان ها مقایسه بکنید و ببینید که چقدر جان انسان ها بی ارزش است.
به فراخور آن جان تمام جانداران هم بی ارزش است و این بی معنا شدن انسان در دل این نگاه سرمایه داری است.
وقتی از این هم بگذرید و وارد اون نگاه کمونیستی بشید.
داستان به همین شکل است.
اون ها هم قرار است که انسان را مبدل به ابزاری بکنند برای پیشرفت. برای مقابله.
برای اینکه در این جنگ ساخته شده و در این دوقطبی به آن نوک پیکان برسند.
قرار هست بیشتر تولید بکنند.
قرار است کار را مقدس بشمارند و در دل این کار خود را غرق بکنند و خفه بکنند.
حالا انسانی است که دوباره مبدل به ابزار شده.
حالا این انسان در دل نگاه کاپیتالیستی و یا در دل نگاه سوسیالیستی.
در هر دوی این نگاه ها در نهایت قرار هست مبدل به ابزاری برای پیشرفت و توسعه بشه یا پیشرفت و توسعه فردی یا جمعی.
حالا هر چقدر این ها دارای اشکال هست، موضوع بحث ما نیست.
اینکه آیا واقعا اون ها به فکر پیشرفت جمعی هستند یا نه، موضوع بحث ما نیست.
در نهایت این ابزار شدن انسان و مبدل شدن به راهی برای رسیدن به هدف هست که موضوع بحث ما هست.
فارغ از این شما رو به رو میشید با تصویری از انسانی که انگاری که هیچ خودمختاری ندارد و ساخته ی تاریخ است، اصولا قرار است که تاریخ به او رنگ و بویی بدهد.
حرکت او را به پیش ببرد.
اصولا عاملیت قرار است که از انسان ها گرفته بشه.
دیگه عاملیتی نخواهند داشت.
چه در اون نگاه کاپیتالیستی و سرمایه داری که انسان مبدل به ابزار برای ساخت ثروت شده و تنها اون جماعت خدا تصویر شده هستند و نزدیک و مقربان او سرمایه داران و اون قبیله حاکم هستند که شاید جایگاهی داشته باشند و اصولا دیگران تنها و تنها ابزار و وسیله هستند و چه در نگاه کمونیستی هم داستان به همین شکل هست.
اصولا دیگه عاملیتی برای این ها تعبیر و تصور نمیشه.
اگر هم عاملیتی تصویر شد تا زمان انقلاب بود.
بعد از انقلابی که اتفاق می افته.
حالا هر کسی که عاملیتی برای خودش تعبیر کنه مبدل به ضد انقلاب و جاسوس و خیانت کار میشه و محکوم به مرگ هم خواهد شد.
ما وقتی به تصویر انسان در دل این نگاه نزدیک میشویم، در نهایت به یک نقطه مشخص میرسیم که انسان دیگر معنایی تحت عنوان انسان نخواهد داشت.
تنها مبدل به ابزاری خواهد شد برای پیشبرد اهداف جمعی و یا فردی.
اما فارغ از آن دو مسئله مهم یعنی آزادی و برابری که در دل این دو نگاه وجود دارد، موضوع مهم ماست.
وقتی ما در باب مثلا آزادی صحبت میکنیم، در دل نگاه سرمایه داری و لیبرالیسم مواجه میشویم با این آزادی که مدام داره شعار داده میشه، مدام داره دربارهش صحبت میشه.
اما پرسش مهم و اصلی این هست که آزادی به چه قیمت قرار هست که این آزادی رو به چه قیمتی به دست بیاریم؟
ما بارها در باب آزادی صحبت کردیم که آزادی به دور از مفهوم برابری معنایی نخواهد داشت.
اینجا این آزادی به دست اومده به قیمت و هزینه اسارت دیگران معنا خواهد شد.
یعنی شما تصویری را در نظر بگیرید که اگر قرار بر این نباشد که ما به برابری اعتقاد داشته باشیم و در راستای این برابری، منع آزار را به عنوان قاعده و قانون آزادی بپذیریم، دیگر چه کسی قرار است آزاد باشد؟
قاعدتا تنها کسانی آزاد خواهند بود که قدرت بیشتری داشته باشند که ثروت بیشتری داشته باشند.
تنها آزادی برای آنهاست.
و حالا وقتی شما مواجه میشوید با این نگاه ساخته شده در دل سرمایه داری هم ما را به همین سمت و سو میبرد که آزادی به قیمت از میان بردن آزادی دیگران هست.
این آزادی های فردی که مدام دارد گفته میشود به قیمت این هست که یک جماعتی در اسارت باشند و جماعت کارگری باشند که به واسطه اسارت خودشان آزادی را برای دیگران بسازند، به واسطه فقر خودشان ثروت برای دیگران بسازند و این همان نقطه تلاقی است که میتواند آزادی را بیمعنا بکند.
میتواند آزادی را مبدل به یک دیو چند سر بکن.
اگر برابری میداندار نباشد.
و حالا وقتی در باب آزادی صحبت میکنند.
و حالا در دل این نگاه کاپیتالیستی مدام مانور داده میشود پیرامون آزادی.
ما میتوانیم این تصویر را ببینیم که این آزادی تصویر شده هیچ سنخیتی با آزادی و معنای حقیقی آزادی ندارد.
و این آزادی اصولا به قیمت اسارت دیگران معنا میشود.
این ثروت به واسطه فقر دیگران معنا میشود.
و اینگونه هست که آزادی لگدمال میشود.
آزادی به قیمت نابودی دیگران در بین هست.
وقتی هم نزدیک به نگاه کمونیست ها و این نگاه چپی ها هم میشوید باز برابری میدان دار میشود.
اما به چه قیمتی؟
این برابری قرار هست به چه قیمت وارد این چرخه و زندگی و زیست جمعی مردمان بشود؟
قرار هست به قیمت از میان بردن تمام آزادی ها، سر سپردن در برابر حکومت مستبد و دولت تمامیت خواه در برابر خدایان، فرمانبردار بودن و اطاعت گری در برابر سر خم کردن در برابر سرکوب ها و خفقان ها و سانسور ها.
پروپاگاندا ها قرار است مردمانی باشند فرمانبردار طاعت گر تا در نهایت بتوانند برابری را بدست بیاورند.
برابری که هیچ معنا و سنخیتی با خود برابری هم ندارد.
برابری ای که قرار هست همگان را یکسان و به یک چشم ببیند نه در راستای حقوق، نه در راستای رسیدن به ثروت، نه در راستای توزیع عادلانه ثروت، نه در راستای در امان بودن، نه در راستای منع آزار همگان، بلکه در راستای یکسانی احمقانه و حماقت آلود که هیچ سنخیتی با واقعیت ندارد.
یعنی شما در هیچ جای جهان نمی توانید همگان را یکسان ببینید.
نه انسان را با حیوان یکسان ببینید نه خود انسان را با انسان، نه یک بچه پنج ساله را با یک مرد شصت ساله، با یک زن سی ساله.
اینها هیچ کدام با هم یکسان نیستند.
برابر هستند اما یکسان نیستند.
و حالا شما مواجه می شوید در دل این نگاه ابلهانه ای که پیرامون برابری شکل گرفته در نگاه های چپی اصولا صحبت از یکسانی میکنند و نه برابری.
و این یکسانی تعبیر شده را هم به قیمت و هزینه تمام آزادی ها دارن ارائه میدن.
قرار هست که آزادی رو از بین ببرند و سلاخی بکنند و به قربانگاه ببرند تا همه یکسان بشن.
یه یکسانی که همه چیز رو هم از میان خواهد برد.
اصولا به وجود آمدن این حکومت های کمونیستی بر همین پایه هست.
بر پایه ی به وجود آوردن یک پایه ی ننگین و مستبدانه برای یک دولت تمامیت خواه تا همه چیز رو در اختیار بگیره و به فراخور از میان بردن آزادی مردم و جمعیت مردم، حالا به اون ها یه تحفه ای از برابری بده.
برابری که هیچ سنخیتی هم برابری نداره.
ما وقتی ریز میشیم و از نزدیک به تصاویر ارائه شده در طول تاریخ از حکومت های سرمایه داری و کمونیسم رو به رو میشیم، میدونیم که این ها قرار بر یک چیز دارند یا قرار هست عدالت را بدون آزادی بدن یا قرار هست آزادی بدون عدالت بدن.
هر چند که خود عدالت و آزادی تعریف شده در دل آن ها هم هیچ سنخیتی با آن مفهوم و معنای واقعی ندارد، اما باز هم قرار است که در ازاء قربانی کردن و هزینه کردن، یکی از دو دیگری را میداندار بکنند و این نقطه ی افراطی است که ما را از معنای واقعی و حقیقی دور می کند.
این آن نقطه ای است که ما را در این منجلاب و مرداب غرق می کند و فردای نامشخصی را هم برای ما به وجود می آورد.
ما نیاز به همپوشانی این دو معنا داریم که اصولا این دو معنا بی هم معنایی نخواهند داشت.
ما در باب این نگاه مطلقی که وجود دارد در دل، اخلاق، در دل حقیقت و حقیقت گرایی در هر دو این دو نظام ها هم رو به رو هستیم.
اصولا این نگاه در نهایت به نقطه ای از افراط و تفریط خود خواهد رسید که هیچ نگاهی را قبول نخواهد کرد.
هیچ انتقاد و هیچ پرسشی رو قبول نخواهد کرد.
حقیقت مطلق رو برای خود خواهد دید.
اخلاق مطلق رو در خود خواهد دید.
یعنی شما نه تنها در نگاه کمونیسم یا سرمایه داری که در تمام نگاه های انسانی با این موضوع روبرو میشوید.
حقیقت تمام آن چیزیست که نزد منه همه دیگران باطل هستند.
همون چیزی که در اسلام وجود داره در دل کمونیست هم وجود داره.
در دل نظام های لیبرالیستی هم وجود همه اینها دارن دم از یک موضوع مشخص میزنن و اون هم تمام حقیقت برای ماست.
تمام اخلاق و اخلاق مطلق برای ماست.
حال با اینکه مثلا در همون نظام سرمایه داری دارای اینگونه حقوق دیگران و عدالت و برابری پایمال میشه و حتی حاضر به گوش سپردن به این انتقاد ها و تغییرات هم نیستند چرا که باور آوردن به این ها هیچ جایگاهی برای اون نگاه نسبی گرایانه وجود نداره.
در دل هر دوی این حکومت ها ما با یک مفهوم مشخص روبه رو هستیم که هدف وسیله رو توجیه میکنه.
شما وقتی به این جمله کلیشه ای می رسید که بار ها و بار ها هم شنیدید، حالا می تونید معنای حقیقی و حقه ی اون رو در همین دو نگاه ببینید.
یعنی اگر شما روبرو میشید با یک حکومت سرمایه داری، حالا به واسطه بازار حاضر هست که هر کاری انجام بده حاضره برای رسیدن به هدف هر وسیله ای رو هم توجیه کنه.
حاضره از گرسنگی به بیشماران بده اما به اون خواسته ای که داره برسه.
حاضر هست تمام گندم ها و برنج ها و آسیاب ها رو از بین ببره و آتش بزنه.
برای اینکه یک قیمتی که خودش می خواد و بازار قاعدتا به وجود خواهد آورد تعیین بکنه.
یعنی شما با این شکل افسار گسیخته هم روبرو میشید؟
اگر از سوی دیگری مواجه میشید با حکومت های کمونیستی، حالا این حکومت های کمونیستی حاضرند هر کاری و هر فضاحتی به بار بیارند.
حاضرند هر گونه وحشیگری رو به وجود بیاورند و سرکوبی را هم میدان دار بکنند تا حرف خودشان به کرسی بنشیند تا هدف غایی خودشان میدان دار باشد.
حاضرند همگان را از زیر تیغ بگذرانند.
همتای چیزی که گذراندند حاضرند به واسطه آن اعتقادات احمقانه ای که دارند با آن اقتصاد دستوری که بوجود آوردند باعث کشتار حتی میلیون ها نفر بشوند و قحطی را در کشور پایدار بکنند.
همتای چیزی که در چین یا روسیه اتفاق افتاد اما باز هم حاضر نیستند که این مشکلات را قبول کنند و حاضر نیستند که برای رسیدن به این هدف راه و وسیله درستی را انتخاب بکنند، حاضرند دست به گریبان هر وسیله ای بشوند، دستشون رو به هر راهی دراز بکنند، حتی کشتار، حتی خشونت، حتی اختناق، حتی سرکوب، حتی پاکسازی و هر رفتار شنیع دیگری در دولت های لیبرالیستی هم به همین شکل.
حالا این که شاید اونها در بوق و کرنا های بیشتری می کنند یا بیشتر موفق به لاپوشانی میشن، تفاوت میان هر دوی این نگاه ها در همین است که تا چه اندازه قدرت این لاپوشانی را داشته باشند و یا نداشته باشند.
تا چه اندازه در بوق و کرنا در موردش صحبت بکنند و یا سکوت بکنند.
اما نقطه اشتراک هر دوی این نگاه ها همین موضوعی است که هدف وسیله را توجیه می کند و اصولا برای این جماعت فقط و فقط هدف مهم است و هر وسیله ای هم در برابرشان قرار خواهد گرفت.
در این دو نگاه ما مواجه می شویم با یک دوگانگی احمقانه ای به وجود آمده در راستای اینکه فرد علیه جامعه قرار می گیرد و یا جامعه علیه فرد حاضر به این نزدیکی و قرابت این دو معنا با هم نیستند.
یعنی شما هیچوقت مواجه نمیشید با این مفهومی که به هم گره خورده.
ما زندگی جمعی می کنیم اما فردیت خودمان را هم قبول می کنیم و باید به فردیت خود هم احترام بزارید.
اما همواره در دو هر دوی این نگاه ها این دو موضوع در برابر هم قرار می گیرند.
همتای چیزی که ما مصداق آزادی و برابری دربارش صحبت کردیم، همان گونه که این جماعت در باب آزادی و برابری صحبت می کنند و اصولا یکی را به قربانگاه برای دیگری می برند.
در راستای این مفهوم هم داستان به همین شکل هست یا فرد بر علیه جامعه قرار میگیرد و یا جامعه برعلیه فرد هست.
خب ما یک فردی را می بینیم که همه چیز این جامعه داره فداش میشه در دل نگاه های سرمایه داری و اصولا انگار جماعتی اسیر و عبد و بنده هستند برای اینکه این فردیت او حفظ بشه و به همه آمال و آرزوهایش برسه و یا در برابرش.
در نگاه های کمونیستی قرار بر این هست که یک جامعه به یک سودایی برسد و تمام فردیت اون ها زیر پا گذاشته بشه.
تمام آزادی ها، قدرت انتخاب ها، تغیر دادن ها، همه این ها زیر پا گذاشته بشه به واسطه مثلا زندگی بهتر جمعی.
خب قاعدتا تشکیک در باب اصل این موضوعات هم وجود داره اما فارق از این تشکیک در این اصل ما مواجه میشیم با این اصل به وجود آمده یعنی از میان بردن فردیت در جامعه کمونیستی و یا بالعکس از زیر پا گذاشتن تمام نگاه های اجتماعی و پیشرفت های اجتماعی زیر پا و قربانی کردن در برابر فردیت آن هم یک جماعت مشخص.
پس از ما با این دوگانه و تناقض هم روبرو هستیم.
در دل این نگاه های به وجود آمده در نهایت ما مواجه میشویم با یک ایدئولوژی قدرتمند که مبدل به یک دین میشود خودش را حقیقت محض می داند و در پی از بین بردن و حذف شک است و اصولا حذف کردن شک و احساس، پرسشگری و انتقاد.
در نهایت ما را به یک نقطه می رساند.
پایان فلسفه است.
اصولا فلسفه و فلسفیدن در یک داستان قرار است که به وجود بیاید و آن هم تشکیک کردن است.
پرسش کردن هست.
کلیت فلسفه یعنی پرسش کردن و حالا ما وقتی داریم در باب یک نگرش صحبت می کنیم که در نهایت حقیقت را برای خود می داند و به هیچ گونه به این شک باور ندارد، به نقطه ای خواهد رسید که تمام شک ها را از بین ببرد و خود را مبدل به یک ایمان بکند.
و حالا این ایمان چشم و گوش بسته ما را به نقطه ای می رساند که دیگر فلسفه ای بر جا نخواهد بود.
همتای چیزی که در تمام این نگاه ها هم به وجود آمده و اصولا دیگر جایی برای فکر کردن، اندیشیدن و انتقاد کردن باقی نخواهد بود.
قاعدتا این ایدئولوژی های به وجود آمده چه در دل سرمایه داری و چه در دل کمونیسم ما را به نقطه ای رسانده از این افراط و این افراطی که در نهایت حقیقت را برای خود می داند و با حذف تمام شک ها، پرسش ها، پایان فلسفه را نوید پایان فلسفه هم به مفهوم از میان رفتن اخلاق و از میان رفتن پرسش هایی پیرامون مباحث اخلاقی است.
اگر شما در جهان سرمایه داری رو به رو می شوید، با یک جماعتی که تمام ثروت دیگران رو برای خود کرده اند و دارند خون مردم رو می مکند و درون شیشه ها می کنند با عرق جبین آنها به تمام ثروت ها رسیدند و آنها در فقر و بدبختی هستند.
به واسطه این پایان فلسفیدن است که دیگر پرسشی به وجود نمی آید.
دیگر پرسش های اخلاقی مطرح نمی شود و ما به نقطه ای نمی رسیم برای تغییر دادن.
در صورتی که می توانیم این تصویر واضح را در برابر ببینیم و به آن ایمان داشته باشیم و گواه بدهیم که این زیست جمعی و این دو نگاه زندگی در اسارت را برای مردمان پدید آورده، زندگی با از میان بردن برابری ها را به وجود آورد و در نهایت هر دو انسان ها را مبدل به ابزار هایی کردند برای پیشرفت.
خب قاعدتا در باب این دو نگاه و نقد اخلاقی و فلسفی آن ها میشه ساعت ها صحبت کرد.
اما من سعی کردم موجز صحبت کنم تا در نهایت به قسمت انتهایی برسیم و در باب گزینه جایگزین صحبت کنیم.
قاعدتا در باب لیبرالیسم و کمونیسم.
در باب مصادیق و اتفاقاتش میشه ساعتها صحبت کرد.
در اتریش شاید در باب این مسائل هم صحبت کردیم اما به اندازه کافی تو این قسمت های ارائه شده سعی کردیم در باب این کلیت و این معنای کلی و این موضوع مهم آزادی و برابری و تعابیر و تفاسیری که در این دو نگاه وجود داره صحبت کن.
در این انتهای برنامه دوست دارم باهاتون مطرح کنم که اگر دوست دارید این صدا شنیده بشه این راه تغییر شکل بگیره میتونید آثار من رو با دیگران به اشتراک بذارید.
منظور از آثار هم خلاصه به برنامه ای به نام جان نمیشه.
من پیش از اینکه بخوام برنامه ای به نام جان رو ضبط و منتشر کنم، آرا و افکار و عقاید ام رو تحت عناوین کتابهایی به رشته تحریر در آورد.
تمامی این آثار به صورت رایگان در وبسایت جهان آرمانی در اختیار شما دوستان هست.
میتونید با مراجعه به وبسایت این آثار رو به صورت رایگان دریافت کنید و اگر دوست داشتید این صداهای تغییر شکل بگیره و این راه ادامه پیدا کنه اون رو با دیگران هم به اشتراک بگذارید.
ممنون که همراه من بودید.
من نیما شهسواری و این برنامه بنام جان بود.
در پناه آزادی.
قسمت 6
سلام دوستان من نیما شهسواری و این برنامه به نام جان است با شماست.
این قسمت ششم از ویژه برنامه نقد لیبرالیسم و کمونیسم است و ما قراره توی این قسمت در باب پیوند آزادی و برابری صحبت بکنیم.
ممنون که همراه من هستید.
خب دوستان توی این ویژه برنامه مشخص ما سعی کردیم که نقد هایی رو پیرامون کمونیسم و لیبرالیسم داشته باشیم.
این دو نگاه مشخص در جهان مدرن که یک دوقطبی رو به وجود آورده اند و زندگی ما رو تحت تاثیر قرار دادند و اصولا جهان مدرن با این دو نگاه گره خورده و عجین شده.
این دو نگاه اقتصادی که به ذات شاید نگاه های اقتصادی باشه اما در نهایت تمام نوع زندگی ما و تمام المان های زندگی ما رو تحت تاثیر خودش قرار داده.
سعی کردیم در باب این دو موضوع صحبت کنیم و موضوع اصلی که در دل آن ها وجود داشته هم قاعدتا مسئله آزادی و برابری بوده.
آزادی و برابری که هر کدام از این ها یکی از این عناوین را به اختیار خود گرفته اند، به زندان و حصر خود درآورده اند و در نهایت با قربانی کردن دیگری سعی کرده اند یکی را هر چند نصفه و نیمه و پر از تناقض و به دور از واقعیت میداندار کنند.
و ما سعی کردیم بیش تر در باب آزادی و برابری نهفته در این مباحث صحبت بکنیم.
در باب لطمه ها و معایبی که هر کدام از این دو نگاه داشته اند.
در باب اخلاق و فلسفه، در باب مقدمه و در نهایت در باب این موضوعات صحبت بکنیم.
در این قسمت انتهایی هم سعی می کنیم که یک راهکار سوم و به نوعی یک نگاه تازه ای را ارائه بدهیم که پیوند آزادی و برابری و در کنار هم بودنش هست.
یعنی ما گفتیم که اصولا چه نگاه لیبرالیسم و سرمایه داری و چه نگاه کمونیستی.
خب یک نقطه عطفی بوده، یک پله ای بوده برای ترقی و پیشرفت جامعه انسانی و زندگی جمعی ما.
اما اون نقطه ای ما رو دور کرده که خط بطلانی کشیده و اجازه نداده تا ادامه پیدا بکنه.
این طریقت در راه خودش ادامه پیدا بکنه.
اون جایی که ما دچار این افراط شدیم دچار این نگاه های متعصبانه شدیم و این ایستایی رو در برابر دیدیم.
اونجا اون خط بطلانی بوده که ما رو از پیشرفت و توسعه در برابر اون ایستادگی کرده.
نه پیشرفتی که در دل این دو معنا و این دو نگاه تصویرشده نه اون پیشرفتی که در پی ساختن هست در پی رقابت است.
پیشرفت در بهزیستی و زندگی بهتر و جمعی همه جان ها نه فقط انسان ها.
حالا با توجه به نگاه هایی که در این نگاه وجود داره همون انسان ها هم ما شاهدش نبودیم و حالا قصد داریم که در باب این مسأله صحبت بکنیم.
نکته مهم و اساسی این هستش که ما در دل دنیای خودمون نه به این جهان نیاز داریم و نه به اون جهان، نه به جهان تصویر شده توسط لیبرالیسم نیاز داریم و نه به اون جهانی که کمونیست ها دارن تصویر میکنن.
به هیچ کدوم از این دو نگاه به صورت مجزا نیاز نداریم بلکه به اشتراک و در کنار هم بودن این نگاها نیاز داریم.
ما نیاز داریم تا این دو نگاه تجمیع بشن و با هم همبسته بشن.
وابستگی میان این دو در نهایت ما رو به نقطه ای برسونه تا جهان بهتری رو بوجود بیاریم.
نه وابسته به آن باشیم نه وابسته به ای.
چرا که هر کدوم از این ها قرار هست که یکی از این دو عنوان مهم و اساسی که بی هم معنایی ندارند رو از میان ببرند.
اگر شما به سمت و سوی نگاه های سرمایه داری میل داشته باشید، فارق از اینکه خود دچار اون قبیله باشید که قاعدتا به واسطه قرابت و سود و منفعتی که می برید اون نظام و اون نگاه رو می پسندید.
اما اگر دور از اون دایره باشید قاعدتا می دونید که اون ها قرار هست که برابری رو سلاخی بکنند، اون هم در برابر آزادی که هیچ معنایی نخواهد داشت.
و ما می دونیم که آزادی و برابری در کنار هم معنا خواهد شد و قاعدتا بلعکس هم در دل نگاه های کمونیستی هم به همین شکل هست.
پس ما باید نقطه ابتدایی رو در دل این بحث با این آغاز بکنیم که ما نه به این و نه به آن به هیچ کدوم از این دو نیازی نداریم.
جهان دیگری لازم هست که در دل اون با ادغام این دو نگاه و با اشتراکات این دو نگاه و در عین حال با پیش رفتن و با پرسشگری در دل اون جهان تازه ای رو تصویر کنیم.
ما نیاز به یک تجربه میانه داریم.
تجربه های میانه ای که در همین جهان امروزی هم اتفاق افتاده.
یعنی شما وقتی به دور و اطراف خود نگاه می کنید به جهانی که امروز ساخته شده به عنوان مثال اون چیزی که تحت عنوان سوسیال دموکراسی ما میشناسیم یک نگاه معقول از این دو نگاه در کنار هم است.
سوسیال دموکراسی که قرار هست نه آزادی رو آنگونه لگدمال بکنه در ازای برابری و نه قرار هست که برابری رو به سلاخ خانه ببره برای رسیدن به آزادی قرار هست در همون دموکراسی تعبیر شده و تصویر شده حالا پا به میدان بذاره و برابری و رفاه جمعی و بهزیستی رو هم در خودش به وجود بیاره و حالا زندگی بهتر جمعی رو پدید بیاره.
کاری که در این جوامع سوسیالیستی سعی در انجامشون هست.
سوسیال دموکراسی که امروز ما میتونیم نمونه هاش رو ببینیم.
در کشورهای حوزه اسکاندیناوی میتونیم اشکالی از اون رو ببینیم.
قاعدتا میشه نقدهای بسیاری بهش کرد و اصولا ما با همین نگاه منتقدانه و پرسشگر هست که میل به پیش رفتن داریم، میل به تغییر داریم و اصولا باید این نگاه را در وجود خود هم پاس بداریم و اصولا به دنبال راه و طریقتی باشیم تا با همین نقدها به فردای بهتری برسیم.
اما با توجه به چیزی که امروز در جهان وجود دارد، ما میتوانیم به نقطهای برسیم که قاعدتا نه آن نگاه متعصبانه در دل لیبرالیسم و نه آن نگاه متعصبانه در دل کمونیسم راهگشای ما نیست و ما نیاز به یک حد تعادل و یک تجربه میانهای داریم که قاعدتا سوسیال دموکراسی و یا حتی آنارشیست های مشارکتی که در جهان وجود دارد و قاعدتا اشکال کمتر نظام مندی هست هم می تواند راهگشای ما باشد.
قاعدتا ما میتوانیم با نگاه به این تجربه ها ببینیم که بله با میل به برابری و در عین حال با میل به آزادی و پیوند این دو در کنار هم میتوانیم جامعه بهتری بسازیم.
میتوانیم جامعه ای به دور از تمامی معایب بسازیم.
جامعهای که اینگونه دچار فروپاشی ها نشود.
این گونه تفاوت های طبقاتی در دلش بیداد نکند و این گونه مردمان را خسته از دنیا نکند.
این گونه مفهوم انسان و جان را بی معنا نکند.
مبدل به ابزار نکند، همه چیز را در رقابت و پیشرفت ها تعبیر و تفسیر نکند.
ما نیاز داریم تا یک نگاه تازه ای را داشته باشیم.
ما قاعدتا نیاز داریم تا یک بازتعریف دوباره ای نسبت به آزادی داشته باشیم.
خیلی فراتر از فردگرایی.
ما نیاز داریم تا عمیق تر از این نوع نگاه یک آزادی دوباره ای را تصویر کنیم.
آزادی ای که در دل خودش قاعدتا باید آزار نرساندن به دیگران، دیگرانی به وسعت تمام جان ها در جهان و فریاد برابری در دل آزادی را نوید بدهیم.
ما نیاز داریم تا این آزادی را دوباره بازتعریف کنیم و فراتر از مرزهای فردگرایی و قدرت پرستی بشویم و آزادی را تنها در اختیار کسانی که قدرت بیشتری دارند قرار ندهیم.
ما قرار هست که این بار آزادی را دوباره تعریف کنیم و در دل این تعریف دوباره خود همگان را آزاد تصویر کنیم.
همگانی به وسعت تمام جان ها.
نه فقط انسان ها، نه فقط یک نژاد از انسان ها، نه فقط یک جنسیت از انسان ها، بلکه تمام جان ها، همه جان های جهان چه انسان، چه حیوان و چه گیاه.
حالا با این بازتعریف دوباره از آزادی می توانیم وارد یک میدان برای تغییر دادن بشویم.
دیگر در دل این آزادی تعریف شده شما مواجه نمی شوید با این شکل زننده از آزادی های فردی که بیانگر خودخواهی است، بیانگر قدرت پرستی است.
بیانگر از میان بردن برابری و آزادی در امتداد هم هست چرا که می دانیم این آزادی بدون برابری معنا نخواهد داشت چرا که میدانیم این آزادی و برابری در پیوند با هم معنا میشوند. میشوند.
اگر ما دنیایی را تصور کنیم که در دل آن به آزار نرساندن دیگران و وسعت برابری در دل آن باوری نداشته باشیم.
هر کسی که زور بیشتری داشته باشد، آزادی بیشتری هم خواهد داشت اما به قیمت و هزینه اسارت دیگران.
همتای چیزی که در جمهوری اسلامی وجود دارد در این حکومت های کمونیستی هم وجود داشته و در دل حکومت های سرمایه داری هم وجود دارد.
آزادی فردی جماعتی در ازای اسارت بیشمار آدم ثروت برای جماعتی در ازای فقر بیشمار هزینه میشود دیگران تا این جماعت قدرتمند به آن آرزوها و خواسته هایشان برسند.
آرزو های این جماعت کشته میشود تا آنها آرزومند شوند و یا آرزوهایشان برآورده شود.
پس ما نیاز داریم با این بازتعریف دوباره یک آزادی دوباره ای را معنا کنیم که فراتر از فردیت است و در دل جامعه و در دل برابری معنا می شود و عمیق تر از آن چیزیست که در دل این نگاه های آلوده تصویر شده.
ما نیاز داریم تا عدالت را اینبار به دور از اجبار و به دور از اکراه تصویر بکنیم.
ما نیاز داریم تا برابری را دوباره و دوباره تعریف بکنیم.
برابری ای که در دل خود هیچ مرزی نداشته باشد.
برابری ای که قرار بر این نداشته باشد تا همه را یکسان تصویر بکند، بلکه در حقوق قرار است که برابری را بوجود بیاورد.
ما قرار نیست که در برابر تفاوت ها بایستیم و بگوییم که همه یکسان هستیم.
نه، قاعدتا زن و مرد با هم فرق میکنند.
قاعدتا از همه نظر با هم متفاوت هستند و به فراخور این تفاوت حتی نیاز دارند که قواعد متفاوتی هم داشته باشند.
ما وقتی در باب برابری جان صحبت میکنیم یعنی تمام جان های جهان مستحق زیستن هستند، نباید بهشون آزاری رسونده بشه و هر جا نقطه ای این آزار به وجود بیاید آنجا نقطه ای است که آزادی از میان رفته.
آزادی بی معنا شده.
پس ما نیاز داریم با این بازتعریف های دوباره دوباره همه چیز را معنا بکنیم.
ما نیاز داریم تا این عدالت رو، این برابری را دوباره معنا بکنیم، نه در دل یک ثانیه، بلکه در دل حقوق برابر.
در دل آزادی برابر. در دل. فردای برابر.
در دل ثروت.
به مساوات تقسیم شده در ازای کار برابر.
ما قرار است که این برابری را دوباره تعریف کنیم و به دور از اجبار، به دور از از میان بردن آزادی ها.
قرار نیست که آزادی را قربانی بکنیم برای رسیدن به برابری.
چرا که اصولا این دو در کنار هم معنا پیدا می کنند و در نهایت فرزند خلف این دو آرامش و بهزیستی هست.
هر جایی که ما شاهد این همزیستی مسالمت آمیز میان آزادی و برابری باشیم هست که میتوانیم آسایش و آرامش را ببینیم و بهزیستی را ببینیم و زندگی بهتر را ببینیم.
و تمام هدف غایی ما در جهان هم رسیدن به همین بهزیستی نه فقط برای انسان و گونه خاصی از انسان ها و نژاد خاص و جنسیت خاص، بلکه برای تمام موجودات زنده هست.
تمام جانداران تا بتوانند در آزادی و عدالت و برابری زندگی کنند.
ما قاعدتا نیاز به اخلاق همکاری داریم و نه رقابت.
یعنی ما وقتی داریم در باب این جهان ساخته شده نگاه میکنیم و می بینیمش.
میدانیم که همه چیز این دنیا رقابت است چه در جهان کمونیستی و چه در جهان سرمایه داری.
جهان سرمایه داری مدام داره در اشکال مختلف و به ابنای مختلفی به تمام انسان ها نوید این رو میده که برای رسیدن باید وارد این چرخه ی رقابت بشن.
رقابتی که قرار هست دیگران رو از میدان به در کنه قرار هست که پا بر گرده ی دیگران بر کول های دیگران بگذارند تا به اون نقطه ی قله ها برسند.
دائما در حال نابود کردن زندگی دیگران برای رسیدن به آزادی های خود هستند برای رسیدن به ثروت و قدرت و زندگی بهتر خود هستند.
ما می بینیم که این رقابت در دل همان حکومت های کمونیستی هم شکل می گیرد و چگونه یک داستان بی انتها و یک جهان بی انتها را تصویر می کند تا در دل آن تنها و تنها به پیش برود.
برای فردایی نامشخص در رقابتی بی معنا و همه زندگی و همه آزادی و همه برابری را سلاخی کنند.
از میان ببرند برای فردای نامشخصی که معلوم نیست به کجا خواهند رسید.
ما در دل دنیایی که امروز تا این حد از میان رفتن همکاری را می بینیم و تنها و تنها رقابت است که میدان دار است، قرار است که همکاری و همزیستی را میدان دار کنیم.
قرار است که در دل این برابری تصویری ارائه دهیم تا انسان ها و همه جان ها در کنار هم و با همکاری هم بتوانند زندگی بهتری را داشته باشند.
قرار است که ما تصویر ارائه دهنده نسبت به انقلاب یک انقلاب متفاوت از انقلاب وحشیانه و وحشی خویان باشد، انقلابی در راستای رسیدن به آزادی برای همگان باشد.
قرار است که انسان ها آزادی را خود تعریف کنند.
قرار بر این نیست که من به عنوان یک متکلم الوحده بیایم و آزادی را تعریف کنم و بگویم این آزادی شماست. نه.
قاعدتا انسان ها متکثر هستند و قاعدتا نگاه های متفاوتی دارند.
می تواند آزادی تعریف شده از نگاه آنها معنای اسارت برای من باشد.
یعنی شما تصور کنید من با تمام باورهایم در برابر یک مسلمان، با تمام باورهایش.
خب قاعدتا تمام تصاویر ارائه شده توسط او نسبت به اسلام و آزادی برای من معنای اسارت است و می تواند این موضوع بالعکس هم باشد.
من هر چیزی که به عنوان آزادی می شناسم را او به عنوان اسارت تلقی کند.
اما ما باید یک نقطه داشته باشیم و آن هم قانون و قاعده آزادی و آزار نرساندن به دیگران باشد.
وقتی این قاعده و این چارچوب قبول بشه حالا هر کس می تونه آرزوی خودش رو مبنی بر آزادی بدونه.
و ما نیاز داریم برای رسیدن به دنیایی اینگونه.
و در نهایت انقلابی که در دل اون آرمان ها و ایده ها و آرزوی همگان معنا پیدا بکنه و تعبیر بشه.
ما به دنبال ساختن جهان آرمانی هستیم که در دلش آرمان ها میداندار بشوند، آرزو ها میدان دار بشند.
آزادی با اون قاعده مشخصی که آزادی و برابری رو معنا می کنه، حالا میدان دار جولان دادن نگاه های متفاوت و آرزوهای متفاوت باشه.
ما در نهایت باید به نقطه ای برسیم که این اخلاق همکاری میدان دار بشه و رقابت از میان برداشته بشه و انقلاب ما انقلاب بی کران برای رسیدن همگان به آزادی ها و آرزوها و آرمان های خودش باشه.
ما نیاز داریم در این دنیای تازه تصویر شده از همه قدرت ها استفاده بکنیم.
از فن آوری استفاده بکنیم.
از مشارکت استفاده کنیم و یک باز طراحی دوباره ای نسبت به جامعه داشته باشیم.
ما نیاز نیست که همه دنیای خودمان را در اختیار بازارآزاد بزاریم.
ما قرار نیست که خودمون رو به این قدیسه تازه و این دیو چند سر بفروشیم.
ما قرار هست که از تمام دانش خودمون، از تمام فناوری خودمون، از تمام علوم خودمون استفاده کنیم تا جهان رو جای بهتری بکنه.
موضوع اصلی و نهایی در اون نگاه هست.
نگاهی که به هدف مشخص در برابر وجود داره.
ما قرار بر این داریم تا زندگی بهتر رو نه فقط برای یک دسته و یک قبیله که برای تمام جانداران پدید بیاریم.
پس قاعدتا از تمام ابزارها هم استفاده خواهیم کرد.
برای اینکه این بهزیستی برای همگان تصویر بشه.
پس ما نیاز داریم از تمام قوا استفاده بکنیم، از تمام مشارکت ها و همکاری ها استفاده بکنیم و در کنار هم یک باز طراحی دوباره ای را نسبت به زندگی جمعی داشته باشیم.
با در نظر گرفتن اینکه هر جماعتی میتوانند آزادی خود را تصویر کنند و در دل جهان آرمانی به آن آزادی و رویای خودشان هم برسند.
اما در نهایت قرار بر این است که ما با نگاه خودمان یک تصویر تازه ای نسبت به آزادی و برابری ارائه بدهیم.
وقتی در باب آزادی صحبت میکنیم، مفهوم تمامیت و کلیت این مبناست.
وقتی در باب آزادی صحبت میکنیم، در باب قلمرو آرمانی صحبت میکنیم، در باب جهان آرمانی صحبت میکنیم.
وقتی من در باب قلمروی آرمانی صحبت میکنم، دارم در باب یک نگاه تازه صحبت میکنم که در دلش قرار است که فکر جمعی ما راهگشا باشد.
قرار است که کسی در دل آن قدرت مطلقه ای نداشته باشد.
قرار است که ما دموکراسی را تا جای ممکن مستقیم تر و مستقیم تر بکنیم.
قرار است دموکراسی را به نقطه ای برسانیم که بر اساس تخصص کسانی باشد که آرای خودشان را ارائه بدهند.
قرار بر به وجود آوردن یک هیئتی است برای اداره کردن کشور.
نه اینکه یک قدرت مطلقه ای.
حالا در هر لباسی از رهبر شما در نظر بگیرید تا رییس جمهور بر آن نقطه و آن کرسی بنشیند.
قرار نیست که دوباره یک بالماسکه و تئاتری ساخته بشود و نمایشی ارائه شود برای اینکه قدرتمندان و ثروتمندان دوباره قدرت و ثروت را در اختیار بگیرند.
قرار است که متخصصین به واسطه آرای متخصصین آن هم در یک جمع کثیری در آن نگاهی که دارند و به واسطه آراء تصمیم های درست بگیرند و قرار است ما به نقطه ای برسیم که جامعه را اداره بکنیم با نظارت و با علم و دانشی که در اختیار متخصصین هست، راهکارهای درست و علمی را ارائه بدهیم نه به واسطه باورها و اعتقادات و ایدئولوژی هایی که وجود داره.
اما خب قاعدتا در حوصله این برنامه نمیگنجه که من در باب این مسائل صحبت بکنم.
در کتاب قلمرو آرمانی، در کتاب جهان آرمانی من پیرامون این نگاه ها صحبت کردم.
در ویژه برنامه های آتی به نام جان هم سعی می کنم ویژه برنامه هایی داشته باشم که پیرامون خود، جهان آرمانی و قلمروی آرمانی اما در شکل موجز خود در همین برنامه اشارت من در این مبنا این است که ما باید به اون نقطه ای برسیم که آزادی رو دوباره بازتعریف کنیم، برابری رو دوباره بازتعریف کنیم و با این نگاه های تازه خودمون پیرامون آزادی و رسیدن به برابری، یک جامعه تازه رو پدید بیاریم که در دل همگان در آزادی و برابری زندگی کنند.
شاید مهم ترین و بزرگ ترین کار ما پیش از رسیدن به این تحولات، دعوت به اندیشیدن باشد.
تغییر برای فردا باشد.
به وجود آوردن این احساس پرسشگری و روحیه انتقادی باشد.
ما شاید بزرگ ترین دستاوردی که می توانیم در دنیای حال حاضر داشته باشیم همین بیدارگری انسان ها و به فکر فرو بردن اون ها آنها باشد.
ما نیاز داریم تا مردمان را دعوت به این دو بار فکر کردن بکنیم.
ما نیاز داریم تا آنها در باب تمام باورهای خودشان ریز بشوند و به آن انتقاد داشته باشند.
اصولا ما نیاز داریم تا این شک کردن را در دل آنها بیدار بکنیم.
یکی از اصولی است که فردای روشن را برای ما خواهد ساخت.
ما نیاز داریم تا این بیداری را وارد میدان و جرگه زندگی جمعی انسان بکنیم تا در نهایت فردای روشنی را برای خود و دیگران بسازیم.
قاعدتا گزینه سوم و جایگزینی برای فردای ما در شکل سیاسی، پیوند آزادی و برابری است.
ما نیاز داریم تا از تمام تجارب انسانی استفاده بکنیم و با نگاه منتقدانه و پرسشگر خودمان نقاط مثبت هر کدام از این باورها را بگیریم و در پیوند با هم یک نگاه تازه ای را پدید بیاوریم که پیوند آزادی و برابری را نوید می دهد.
ما نیاز داریم تا با بازتعریف دوباره آزادی و برابری جهان تازه ای را به وجود بیاوریم و با این اخلاق همکاری به جای رقابت با استفاده از تمام ابزارها در راستای رسیدن به جهان آرمانی و قلمروی آرمانی، مردمان را دعوت به اندیشیدن و در نهایت تغییر برای فردا بود.
خب قاعدتا در باب این مسائل میشه ساعتها صحبت کرد و میتونم در باب جهان آرمانی و قلمرو آرمانی و ایده ها و آرمان های خودم صحبت کنم.
در باب آزادی و برابری که بهش باور دارم.
اما خب قاعدتا در باب این مسائل من کتاب های مختلفی نوشتم.
میتونید مراجعه کنید، این کتاب ها رو بخونید، از خود قلمرو آرمانی، جهان آرمانی و یا هر کدوم از آثار من پیرامون همین مفاهیم هست.
چرا که بزرگترین باور من همین پیوند آزادی و برابری است.
نگاه به جهان آرمانی هست.
آزادی همه جانبه هست و تعریف مشخصی که من نسبت به آزادی دارم به نظرم به اندازه کافی در این ویژه برنامه پیرامون لیبرالیسم و کمونیسم صحبت کردیم تا در نهایت باز هم در باب آزادی و برابری صحبت کنیم در آتی.
قاعدتا در باب مصادیق مختلف هم صحبت خواهیم کرد چه پیرامون لیبرالیسم، چه پیرامون کمونیسم و چه در باب باورهای خودم و آزادی و برابری.
در انتهای برنامه هم دوست دارم باهاتون مطرح کنم که اگر دوست دارید این صدا شنیده بشه و این راه تغییر شکل بگیره، میتونید آثار من رو با دیگران به اشتراک بذارید.
منظور از آثار هم خلاصه به برنامه ای به نام جان نمیشه.
من پیش از این که بخوام برنامه ای به نام جان رو ضبط و منتشر کنم، آرا و افکار و عقاید رو تحت عناوین کتاب هایی به رشته تحریر درآوردم.
تمامی این آثار به صورت رایگان در وبسایت جهان آرمانی در اختیار شما دوستان هست.
میتونید با مراجعه به این وبسایت آثار رو به صورت رایگان دریافت کنید و اگر دوست داشتید این صداهای تغییر شکل بگیره و این راه ادامه پیدا کنه اون رو با دیگران هم به اشتراک بگذارید.
ممنون که همراه من بودید.
من نیما شهسواری و این برنامه به نام جان بود.
در پناه آزادی.
قسمت اول
سلام دوستان من نیما شهسواری و این برنامه ای به نام جان است با شما هستم.
این قسمت اول از ویژه برنامه نقد لیبرالیسم و کمونیسم هست و ما قراره تو این قسمت یه مقدمه ای نسبت به این موضوع داشته باشیم.
ممنون که همراه من هستید.
خب دوستان توی این ویژه برنامه مشخص ما قرار هست که در باب لیبرالیسم و کمونیسم صحبت بکنیم.
دو نوع نگاهی که جهان مدرن امروز ما رو تحت تاثیر خودش قرار داده.
خب قاعدتا نوع نگاه اقتصادی است اما در تمام ارکان زندگی شخصی و اجتماعی ما نقش پررنگی داره.
امروز ساختارهای حکومتی و سیاسی هم برگرفته از این نگاه هستند.
اگر یک مقدار هم عقب تر جهان رو نگاه میکردی دیگه در اون دوران جنگ سرد یک دوقطبی بزرگی در جهان وجود داشت که فقط و فقط دو طرفش همین لیبرالیسم و کمونیسم با نام های دیگری که ما میشناسیم وجود داشت و همان جهان غرب و شرق و بلوک غرب به عنوان نماینده کمونیسم و جهان غربی هم به عنوان نماینده لیبرالیسم شناخته میشد.
حالا هر چند که در این سالیان بعدی مقداری اشکال متفاوت مثلا همتای سوسیال دموکراسی که ما میشناسیم بوجود آمده و یک مقدار از این دوگانگی کم کرده، اما در مجموع تقریبا میشه بهش اشاره کرد.
این دوگانه لیبرالیسم و کمونیسم مهم ترین نوع نگاه در جهان مدرن هست و ما قراره در این ویژه برنامه نقدی نسبت به این دو نگاه داشته باشیم و بیشتر دربارشون صحبت بکنیم.
در باب تاریخچه فلسفه، نوع نگاه، مضراتی که داشتند و اصولا این دو نوع نگاه را با هم قیاس بکنیم و در نهایت امر هم به اون تصویر مشخصی که خودمان دوست داریم برسیم و اون راهکار رو نگاه خودمون رو هم ارائه بدیم.
در این قسمت ابتدایی هم سعی میشه که یک توضیحات کلی پیرامون این برنامه و اصولا مفاهیم لیبرالیسم و کمونیسم رو مطرح کنیم و در قسمت های آتی هم به موضوعات بیشتری اشاره کنیم.
خب اصولا وقتی ما در باب این دو معنا صحبت میکنیم به واسطه اینکه این دو معنا به شدت گره خورده با مباحث اقتصادی است، بیشتر از هر چیزی همان موضوعات اقتصادی است که ما رو درگیر خودش میکنه.
اما نمیشه این حقیقت را کتمان کرد که این دو نوع نگاه مشخص جهان پیرامونی ما و زندگی شخصی ما رو تحت تاثیر خودش قرار داده.
فارغ از اون نگاه اقتصادی مشخصی که در لیبرالیسم و کمونیسم وجود داره، آزادی های فردی و فردگرایی و اصولا اختصاص بیشتر لیبرالیسم به آزادی و کمونیسم به برابری.
اما قاعدتا نوع حکومت و نوع نگاهی که به حکومت دارند رو هم در خودش جای داده و ما سعی میکنیم کم و بیش در باب این موضوعات صحبت بکنیم.
این ویژه برنامه اصولا در باب این مساله و این نوع نگاه هست که ما وقتی مواجه میشویم با لیبرالیسم و کمونیسم یک موضوع برامون مشخص میشه.
یعنی در یک توضیح کوتاه و موجز اگر بخوایم در باب این دو نگاه صحبت بکنیم و اون رو نقد بکنیم اینگونه هستش که در لیبرالیسم روبرو میشیم با از میان بردن عدالت، قربانی کردن، برابری و برابری رو زیر پای آزادی قربانی میکنن و در کمونیسم هم موضوع دقیقا برعکس همین هست.
یعنی در اینجا آزادی هست که قربانی در برابر برابری میکنند.
برابری که دیگه کم کم نزدیک به یکسانی میشه.
یعنی در همین توضیح موجز میشه اون نقد کلی نسبت به لیبرالیسم و کمونیسم رو مطرح کرد.
یعنی دو نوع نگاه مشخصی که یکی نگاه اصلی خودش رو روی آزادی گذاشته و دیگری روی برابری گذاشته به قیمت و هزینه دیگری.
یعنی حاضرند که آزادی رو به قیمت نابود کردن برابری یا برابری رو به قیمت و هزینه نابود کردن آزادی بدست بیارن و اصولا این دو نوع نگاه بر همین پایه شکل گرفته و حالا هر چه قدر بیشتر نزدیک بشیم سعی میکنیم این عنوان مشخص و این معنای مشخص را بیشتر موشکافی کنیم و به موضوعات مختلف در این طیف بپردازیم.
وقتی در باب لیبرالیسم صحبت میکنیم یعنی همان نگاهی که امروز ما تحت عنوان بازار آزاد میشناسیم، لیبرالیسم یک ریشه تفکر تاریخی را در خود دارد.
یعنی شما از عصر روشنگری و حتی رنسانس می توانید ردپای لیبرالیسم ببینید.
متفکرین زیادی داشته، صحبت های بسزایی انجام شده تا در نهایت ما با این شکل امروزی که به عنوان جامعه سرمایهداری میشناسیم و همین نئولیبرالیسم هم که امروز در جهان خیلی نهادینه شده باهاش روبه رو میشیم.
اما تمام اینها ریشه در اون افکار ابتدایی داره.
افکار ابتدایی که در راستای پیشرفت و زندگی بهتر انسان ها بوده.
یعنی ما وقتی به تاریخ گذشته جهان نگاه میکنیم، در آن دوران ابتدایی خوب میدانیم که نوع حکومت ها همواره نوع نگاه نسبت به جهان همواره بر پایه همان تعاریف مشخص خداباورانه ای است که ما تحت عنوان فرهنگ خدا میشناسیم.
یعنی همواره استبداد و خودکامگی بوده که همه جهان را به پیش برد.
در طول تاریخ تمام کشورها فارغ از اون زنگ تفریح های کوچکی که در تاریخ ما در جای جای جهان باهاش روبرو شدیم، فارغ از اون یکدستی و هماهنگی وجود داشته در سراسر جهان پیرامون این نگاه استبدادی و اون فرهنگ خدایی که میشناسیم همه جا امپراتوری هایی بوده، پادشاهی هایی بوده که اصولا نوع نگاه و اینکه جهان را چگونه به پیش ببرند در راستای همین استبداد جمعی بوده.
اما لیبرالیسم و این نگاه یک گام رو به پیشرفت ورای زندگی انسانی بوده.
مفاهیمی که پیرامون آزادی مطرح میشود.
در عصر روشنگری در نهایت زندگی جمعی ما رو به پیشرفت میاره اما خب قاعدتا درش تناقضات زیادی هست.
نقدهای زیادی هست بهش.
اما اون ریشه ابتدایی برگرفته از همون میل به پیشرفت هست.
یعنی شما وقتی مواجه میشید با این حق و مشروعیت الهی که متصور میشه و یک قدرت ماورایی رو فارغ از قدرت انسانها و زندگی عادی اونها متصور میشده، خب ما رو بیشتر و بیشتر در کام اون خودکامگی و استبداد غرق میکرد.
اما وقتی شما مواجه میشید با این نگاه های لیبرالیسم، برای درهم شکستن این قدرت و یگانگی، خب مواجه میشید با پیشرفتی که حالا انسان ها میتونستن برای بهتر زیستن خودشون انجام بدن.
پس ریشه ی ابتدایی لیبرالیسم برمیگرده از دوران روشنگری و این تفکرات برای درهم شکستن این قدرت واحده و این مشروطهای که این مشروعه ای که این مشروعیتی که به واسطه یک قدرت آسمانی و اون نگاه مستبد خدایی و اون فرهنگ شکل گرفته.
خب کم کم انسان ها سعی بر این داشتند که مقداری از این خودکامگی هارو کم کنند.
یکی از اون نقاط مشخص هم همین ارزش دادن به فردیت انسان هاست.
چیزی که شاید امروز در نگاه لیبرالیسم اون نقطه نقد اصلی ما باشه و بیشترین پیکان ما برای نقدها نسبت به همون باشه.
اما در دورانی که شکوفایی لیبرالیسم داشته اتفاق می افته.
اتفاقا انسان ها نیازمند اون آزادی های فردی بودند.
نیازمند این بودند که اون ارزش بهشون داده بشه و از اون نگاه آلوده گذشته ذره ای دور بشن.
یعنی اون نگاهی که همه رو همتای رعیت تصور میکرد و این رعیت رو در برابر میذاشت تا یک جماعتی بیان و ازشون سو استفاده بکنند.
حالا این بزنگاهی که تحت عنوان روشنگری اتفاق می افته حالا سعی میکنه یه مقداری از اون زیر یوغ و اسارت خارج کنه زندگی جمعی انسان ها.
پس ما میتونیم رد پای لیبرالیسم رو از اون نقطه ببینیم.
از این دور شدن از مشروعیت آسمانی.
از این دور شدن.
از این بردگی و بندگی و رعیت بودن.
اما نه در یک طیف گسترده ای همتای برابری و همپوشانی داشتن با برابری.
نه به نقطه ابتدایی.
فقط اون جماعتی که قدرتی داشتند سریع برای سودا داشتن و میتونستن ابراز وجودی بکنند.
قرار بوده که درگیر این مفاهیم بشن اما در مجموع گامی ست رو به این پیشرفت و ما اصولا مواجه میشیم با لیبرالیسم.
در راستای این ارزش گذاری بر فردیت زندگی انسان ها و حالا در دلش مدام در حال پیش رفتن هست تا در نهایت ما رو به بازار آزاد و این آزادی های فردی که تحت عنوان لیبرالیسم و سرمایه داری در جهان امروزه می شناسیم میرسونه.
از سوی دیگر ما مواجه میشیم با کمونیسم و کمونیسم هم فارغ از اون نگاه تاریخیه که ما تحت عنوان کمون ها و زندگی اشتراکی میشناسیم.
هر چقدر نزدیک بشیم به جهان مدرن و بخوایم وارد یک حیطه بشیم که اینها چهارچوبی برای صحبت کردن داشته باشن.
خب برمیگردیم به اون دورانی که تحت عنوان فئودالیسم میشناختیم و بعد فئودالیسم.
حالا قدرت گیری سرمایه داری، انقلاب صنعتی و در نهایت یک گستره ی تازه ای برای نقد این نگاه ها.
یعنی اصولا وقتی شما نزدیک میشید به باور های کمونیسم، حالا باید با اندیشه های مارکس روبه رو بشید، با اندیشه های انگلس روبرو بشید که در نهایت نوک پیکان انتقاداتش هم پیرامون همین جهان سرمایه داری است.
و حالا ما میخوایم یک پله انگاری رو تغییر بدیم مسیر رو و باز هم رو به پیشرفت حرکت بکنیم.
خب ما مواجه میشیم با نگرش هایی که در راستای برابری ست.
در کنار اون ما با ماتریالیسم هم روبهرو میشویم.
یعنی حالا یک نقد و یک نگاه منتقدانه نسبت به مبنا و تعریف فلسفی پیرامون جهان هستی است که ما تحت عنوان خدا و آسمان و مسائل معنوی میشناختیم.
حالا یک نگاه مادی گرایانه ای است که در باب شکل گیری جهان با اشکالی متفاوت از تعریف های کلاسیکی که مدام گفته میشود هم ارائه میدهد.
فارغ از این نگاه، شما مواجه میشید با این نگاه و میل به برابری.
حالا دیگه قضیه متفاوت میشه.
یعنی اون لیبرالیسم تحت عنوان فردگرایی که قرار بود میداندار بشه و از اون برهه تاریک تاریخی انسانها را جدا بکند و دور بکنه، ثمرهاش این فردگرایی لجام گسیخته شود.
این فردگرایی که قرار شد همه چیز را برای افرادی که حالا قدرت کافی رو دارند قرار بده، حالا یک آلترناتیو در برابر این نگاه میتونست مارکسیسم و نظرات مارکسیستی باشد.
حالا قرار بود که با این نگاه برابری خواهانه در برابر آزادی های تسخیر شده بایستند.
اصولا وقتی ما در باب لیبرالیسم و کمونیسم صحبت میکنیم باید اول در باب چرایی این ایده ها و شکل گرفتنشان صحبت بکنیم.
خب قاعدتا زندگی بشری همواره دچار مشکلات و عارضه های بزرگی است که همواره داریم باهاش زندگی میکنیم.
یعنی از دوران ابتدایی هم حتی پیشاتاریخ هم نگاه بکنید.
انسان همواره با مشکلاتی دست به گریبان بوده، برای برطرف کردن این مشکلات سعی کرده راهکارهایی رو ارائه بده و هر کدوم از این نگاه ها هم راهکارهایی است به این مشکلات.
یعنی زندگی انسانی که بر پایه پیشرفت و تکامل و حرکت.
اگر بخوایم تصویر بکنیم در برابر مشکلات ریز و درشتی که در طول تاریخ باهاش روبرو میشه، همواره در پی جستن راهکارهایی است.
حالا شما این راهکارها رو در اون دوران پیشا لیبرالیسمی میتونید در همون اندیشه های روشنگران دوران روشنگری ببینید که در نهایت پله به پله برای گذر از مشکلات و معضلاتی که یکی از آن نگاه های عمده و بزرگش همان میل و تصویرگری از امپراتوری و قدرت بی حد و حصر و این موضوعات بوده که در نهایت ما را رسانده به نقطه ای که بخواهیم به آزادی های فردی بیشتر اهمیت بدهیم و حالا جهان را به سمتی ببریم برای این که این آزادی های فردی جاه و مقامی داشته باشد و کرامت انسانی جایگاهی داشته باشد.
اصولا آن نگاه اومانیستی که ما تحت عنوان انسانگرایی تصویر می کنیم هم یکی از همان دریچه ها و راه هاییست که در نهایت ما را به سمت سرمایه داری می کشونه به سمت لیبرالیسم می کشونه.
اصولا این نگاه به هم گره خورده هست.
یعنی ما وقتی داریم در باب این پیشرفت صحبت می کنیم در اومدن از زیر یوغ اسارتی که ما تحت عنوان آن فرهنگ خدایی و آن استبداد و خودکامگی می بینیم، هر کدام از این ها پله ای داشتن و یکی از این پله ها هم قاعدتا لیبرالیسم بوده.
هر کدوم از این نگاه ها چه لیبرالیسم، چه کمونیسم و هر نگاه دیگری در طول تاریخ یه سری نکات مثبتی داشت.
یعنی اون نقطه ابتدایی شروعش قاعدتا برای از میان بردن مشکلاتی بوده که باهاش دست به گریبان بوده.
فارغ از اون نقطه ابتدایی این ها گاها با هم همسو می شدند در خیلی از مسائل این موضوعات با هم همسو باشند.
مثلا اگر در باب اون خودکامگی و فرهنگ خدایی صحبت می کنیم، حالا درسته هیچ کدوم از این ها شمشیر را از رو نبستند و یک منتقد سفت و سختی در برابر ادیان و یا فرهنگ خدا نبودند اما در دل به واسطه تعاریف تازه ای که به وجود آوردند، یک نوع ضدیت رو با اون نگاه ها تصویر کردند.
یعنی شما وقتی با لیبرالیسم روبرو میشید حالا این نگاه انسان گرایانه سعی می کنه مشروعیت آسمانی رو کم رنگ بکنه، سعی میکنه جهان رو مادی تر تصور تصویر کنه.
یا وقتی نزدیک به مفاهیم کمونیستی میشید هم به همین شکل.
وقتی شما مواجه میشید با نگاه ماتریالیستی.
حالا قرار هست که اون نگاه معنوی آسمانی رو کمرنگ و کمرنگ تر بکنه و اصولا دلیل و چرایی بوجود اومدن این ایده ها هم قاعدتا گذر از مشکلات ریز و درشتی بوده که انسان ها باهاش دست به گریبان بودند.
در طول تاریخ انسان ها تلاش کردند که این مشکلات رو از میان ببرند و هر کدوم از این برهه های تاریخی هم برای از میان بردن یک دستاویز تازه ای وجود داشته که این دو معنایی که ما در این ویژه برنامه میخوایم دربارش صحبت کنیم هم از همین دستاویز ها بوده.
یعنی شما وقتی مواجه میشید با اون دوران تاریک فکری که ما تحت عنوان قرون وسطی در اروپا میشناسیم، حالا برای گذر از اون با شروع رنسانس و در ادامه اون عصر روشنگری، حالا دریچه ها برای گذر کردن ما رو به سمت و سویی میکشونه که بیشتر میل به انسان داشته باشیم به کرامت انسانی داشته باشیم، به آزادی های فردی داشته باشیم و تمام این مفاهیم در کنار هم لیبرالیسم را برای ما به وجود بیاورد و بعد از این قدرت گیری سرمایه داری و در کنار آن همداستان با آن به وجود آمدن انقلاب صنعتی و حالا درگیر کردن قشر کارگر و زندگی ماشینی و برده واری که برای آن ها ساخته می شود، انسان ها را به تکاپو می اندازد تا در نهایت با میل به گذشته آن نگاه کمونیستی را زنده بکنند، پررنگ بکنند، به آن چارچوب بدهند و حالا دوباره یک آلترناتیوی به وجود بیاید.
برای گذر از این مشکلات آن را هم ما تحت عنوان کمونیسم داشته باشیم.
خب ما توضیحات را به سه به شدت چکیده داریم میدیم.
چرا که خب این برنامه و اصولا برنامه هایی به نام جان برنامه هایی نیز در راستای کنکاش در تاریخ و یا بیان تاریخ قرار هست این معانی مطرح بشه برای اون چیزی که ما مد نظر داریم.
یعنی در این ویژه برنامه های مشخص ما میخواهیم بیشتر در باب آزادی و برابری صحبت کنیم چرا که این دو نوع نگاه مشخص در طول تاریخ که قدرت بزرگی را هم داشتند و شاید بشه بدون اغراق گفت که دو قطب اصلی نگاه امروز هم در جهان هستند.
ما میخوایم در باب آزادی و برابری نهفته در این نگاه صحبت کنیم که چگونه هر دوی این نگاه ها یکی رو به قربانی خود بودن، یکی رو تلف دربرابر دیگری کردن و به هزینه یکی سعی کردن دیگری رو در جهان بوجود بیارن.
پس در باب این شکل گیری و این نوع نگاه صحبت کردیم و در باب چرایی به وجود آمدنش هم صحبت کردیم.
اما یکی از اون نقطه های مهم و اساسی و کلیدی در این ویژه برنامه که ما سعی میکنیم دربارش بیشتر صحبت بکنیم، آزادی های فردی در برابر زندگی جمعی هست.
یعنی دقیقا نقطه تقابل و تناقضی که در این دو نگاه وجود داره.
شما وقتی نزدیک به مفاهیم لیبرالیستی میشید حالا مواجه میشید با این مانور دادن در آزادی آزادی های فردی.
اصولا در دنیای تصویر شده در لیبرالیسم و سرمایه گذاری انگار که برای زندگی فردی انسان ها تعریف شده.
گفتم خب در اون دورانی که این ها داشتند این صحبت ها رو میکردند، قاعدتا موضوع، موضوع مهمی بوده.
یعنی در برابر نگاه های آلوده ای که اصولا انسان ها رو و تمام موجودات زنده رو به عنوان یک برده و بنده تصویر میکنه در برابر یک قدرت الهی.
این میل به آزادی های فردی و شخصیت قائل شدن برای انسان ها موضوع مهم و با اهمیتی هست اما مانور بیش از حد اون در طول تاریخ باعث این لطماتی شده که ما باهاش مواجه هستیم.
یعنی در جهان امروزی و این بزرگداشت آزادی های فردی در برابر زندگی جمعی یعنی از میان بردن زندگی جمعی در برابر آزادی فردی، تباه کردن زندگی دیگران.
برای اینکه آزادی فردی یک نفر حفظ بشه یعنی با یک مثال ساده اگر بخواهیم به جهان پیرامونمان نگاه کنیم، اگر ما در جهان در نظر بگیریم همین کشورهای سرمایه داری مثل آمریکا و کانادا و دیگر کشورها که همه ما میشناسیم.
حالا شما مواجه میشوید مثلا با یک ثروتمندی که ثروت هنگفتی دارد اصلا انتهایی ندارد این ثروت حالا حتی مالیات درست و حسابی هم نمیده و داره به بهترین شکل هم زندگی میکنه.
زندگی که شاید در قبالش زندگی صدها نفر، هزاران نفر رو خدشه دار بکنه.
یعنی در ازای زندگی اون هزاران نفر این آدم هست که داره راحت زندگی میکنه.
شما قربانی شدن زندگی اجتماعی رو به چشم میبینید.
حالا اگر قرار بر این باشه که ما مالیاتی وضع بکنیم تا او هم یک زندگی ساده مثل بقیه داشته باشه، اینجاست که فریاد وا مصیبتا از میان رفتن آزادی به میان می آید و اون گردن دریدن ها و گریبان پاره کردن های لیبرالیسمی به میدان میاد.
در باب آزادی و بزرگداشت آزادی.
حالا این آزادی انگاری که به میدان اومده برای از میان بردن برابری ها.
این آزادی های فردی آمده تا زندگی اجتماعی را لکه دار کند و آن نقطه تقابل اصلی هم همان تقابل میان آزادی و برابری است.
حالا از سوی دیگر شما مواجه میشوید با اون نگاه کمونیستی و دولت های کمونیستی که در طول تاریخ حالا چه شوروی سابق، چه دولت چین، چه کوبا و چه کشور های دیگه ای که ما تحت عنوان حکومتهای چپی میشناسیم وجود داشتند.
حالا در برابر اونها تعریفی که در راستای برابری میدن کاملا برای قلع و قمع کردن آزادی است.
یعنی شما مواجه میشید حالا با قانون گذاری ها و حکم های حکومتی با اقتصاد دستوری و حالا یک دولت قدرتمند مستبدی که میاد و تمام آزادی های فردی رو لگدمال میکنه و در راستای اینکه برابری حکمفرما باشه، اینکه تا چه اندازه فساد وجود داره و تا چه اندازه برابری ها حتی لگدمال میشه، تا چه اندازه کسانی که ادعای برابری دارند در نهایت برابری رو به غصب می برند و برای خود می کنند.
موضوعات حاشیه ای اما متن اصلی این گونه است که انگاری این حکومت ها آمده اند تا تمام آزادی را از میان ببرند.
برای رسیدن به برابری، همان تعریفی که حتی در راستای خود مفهوم آزادی و امنیت هم وجود دارد.
یعنی شما حتما این موضوع را شنیدید که اتفاقا در حکومت های سرمایه داری و کمونیستی هم خیلی جریان داره.
یعنی شما وقتی مواجه میشید با یک حکومت کمونیستی، این ها خیلی ادعای امنیت می کنند و اصولا با از میان بردن آزادی ها سعی در به وجود آوردن امنیت دارند.
در برابر هم کشور های سرمایه داری میگن امنیت نمی تونه وجود داشته باشه چرا که به آزادی های فردی ارزش می ذاریم.
یعنی مثلا نمونه های ساده و قابل درکش رو اگر بخواید در نظر بگیرید شما وقتی وارد یک کشوری که آزادی رو معیار اول خودش قرار داده می شید حالا کم تر اون گشت و گذارها هست.
پلیس در خیابان هست که شما رو بگیرن جلوی راهت رو بگیرن ببینن چی داری، چی نداری و الی آخر.
اما در کشور هایی که این شرایط وجود نداره و آزادی ها داره لکه دار میشه برای امنیت شرایط پلیسی بیشتر هست.
حالا میتونید مواجه بشید با کسانی که بیان شمارو بازخواست بکنن برای اینکه امنیت به وجود بیاد.
پس در نهایت داره یک تصویر مشخص برای شما ارائه میشه که انگار این دو قدرت اومدن.
این دو نگاه اومدن تا به ازای یکی دیگری رو هزینه بکنن و کلیت این ویژه برنامه هم در باب همین هست.
چرا که اصولا وقتی ما مواجه میشیم با نگاه سرمایه داری و نگاه کمونیستی، در نهایت یک تصویر دوگانه وجود داره آزادی یا برابری؟
این حد وسط وجود نداره.
اصولا قرار هست که آزادی های فردی به قیمت از میان رفتن زندگی های اجتماعی تمام بشه.
قرار هست به قیمت از میان رفتن برابری و آزادی وجود داشته باشه و بالعکس و شرایط اینگونه هست.
شما در این نوع نگاه ها اون قدرت دولت رو مثلا میبینید.
خب ما از یک سو مواجه میشیم با یک دولت قدرتمند مستبدی که تمام قدرت رو در تمرکز برای خود گرفته تحت عنوان حکومت های کمونیستی.
حالا سعی میکنه همه چیز رو دستوری پیش ببره و حتی قیمت دستوری بده.
تمام اقتصاد و اقتصاد دستوری باشه و حالا این قدرت بزرگی که در اختیار گرفته خب قاعدتا به واسطه اش فساد هم بوجود میاد و به واسطه اش قاعدتا زورگویی و سرکوب هم بوجود میاد.
قاعدتا آزادی ها لگد مال میشه و حالا میتونه با این کار به عنوان مثال مثلا یک ارزش گذاری بکنه، قیمت ها رو مشخص کنه.
اجازه نده کسی ثروت بیش از حدی را انباشت بکنه اما به واسطه آلودگی که در اون بستر ساخته شده تحت عنوان حکومت و سیستم تعریف شده.
حالا میتونه این فساد رو بدتر بکنه.
نمونه بارزش مثلا حکومت جمهوری اسلامی است.
حکومت جمهوری اسلامی و اصولا کشورهای اسلامی که ما میشناسیم حالا یا صرفا اسلامی هستند یا رگه ها و اعتقادات اسلامی دارند.
این شرایط رو شما میتونید راحت درشون ببینید.
چرا که یک دوگانگی رو در خود دارن.
از یک سو نگاه اسلامی نگاه سرمایه داری است.
یعنی شما در نگاه اسلامی مواجه میشید با از نظر اقتصادی دارم صحبت میکنم.
یعنی شما مواجه میشید از نظر اقتصادی در اسلامی که مالکیت رو قبول داره و میشناسه و اصولا جایی رو باز گذاشته برای مالکیت های فردی.
پس این نگاه اسلامی نمیتونه نگاه کمونیستی باشه.
اما این نگاه های چپ گرایانه در دل اسلامی ها هم ریشه دوانده و حالا این اقتصاد توحیدی و شما حتما اینها رو هم دربارش شنیدید دیگه.
جامعه بی طبقه و اون نگاه های چپی است که انگاری نشات گرفته و وارد نگاه اسلامی شده.
حالا شما مواجه میشید با این دوگانگی موجود در حکومت های اسلامی مثل جمهوری اسلامی.
از یک سو مشخص نیست اینها حکومت سرمایه داری هستن یا یک حکومت چپ کمونیستی هستند.
از یک سو شما مواجه میشید با اقتصاد دستوری، قیمت گذاری ها و از میان بردن بازار آزاد و حالا از سوی دیگه ای هم مواجه میشید که گاها این سرمایه داری گردن کلفت هم داره به پیش میره و در نهایت شما مواجه میشید که انگار سیستم، سیستم خصوصی نیست، مردم نیستند که میداندار هستند.
اتفاقا یک بخشی از دولت هستند که به واسطه قدرت اومدن و ثروت رو هم برای خود کرده اند.
یعنی یک سرمایه داری در دل کمونیسم یک تصویر پر اغتشاش و بی معنای برگرفته از.
اتفاقا از نقاط نقض هر دو یعنی نقاط مثبت هر دو رو نگرفتن.
اومدن بدترین المان های هر کدوم از این نوع نگاه ها رو گرفتن و در نهایت یه همچین تصویر مخدوشی هم به ما ارائه دادن.
اما در نهایت فارغ از این مفاهیم و این ادغام کردن ها، نگاه ها شما در دل لیبرالیسم و کمونیسم همون موضوع مهم را می بینید تقابل آزادی و برابری.
یکی داعیه دار آزادیست، یکی داعیه دار برابری است.
اما هر دو دارند اذعان می کنند که برای رسیدن به این آزادی به عنوان مثال یا برابری حاضرند دیگر معنا را قربانی بکنند.
یعنی شما در دل نوشته ها و باور های متفکرین لیبرالیسم هم می توانید این را ببینید که وقتی بین انتخاب در راستای آزادی و عدالت یا برابری می رسند، حاضرند به سادگی آزادی را معیار و محور خود قرار بدهند.
در صورتی که ما میدانیم آزادی بدون داشتن برابری اصولا معنایی ندارد.
یعنی مفهوم آزادی به دور از برابری یعنی قدرت قدرتمندان.
چیزی که مثلا امروز در خیلی از جاهای دنیا هم وجود دارد.
شما آزادی بدون برابری میخواهید.
تصور کنید آزادی یعنی آزار نرساندن به دیگران، انتخاب قوانینی که خودمان به آن باور داریم.
حالا شما در نظر بگیرید که اگر این آزار نرساندن به دیگران با مبنای برابری وجود نداشته باشد، در آزادی ما دچار چه میشویم؟
شاهد چه تصویری میشویم؟
خب قاعدتا جماعتی که قدرت بیشتری دارند، آزادی بیشتری هم خواهند داشت.
حالا همه آزادی برای آن جماعتی است که قدرت بیشتری داشته باشد و حالا وقتی رو به رو میشید با این تعریف لیبرالیسم در راستای از میان بردن برابری، انگار دارید میبینید که دیگه قرار هست آزادی وجود نداشته باشه، آزادی از آن قدرتمندان باشد.
حالا این قدرتمندان تصویر میشن به ثروتمندان و سرمایه داران.
چرا که این حکومت، حکومت سرمایه داری از اون سر طیف هم داستان به همین شکل هست.
وقتی شما مواجه میشید با کمونیست هایی که حالا قرار هست آزادی رو قلع و قمع بکنند و فقط و فقط برابری به وجود بیارن.
خب اصولا وقتی این آزادی ها وجود نداشته باشه، اصولا وقتی قدرت یک جا تلنبار بشه فساد رو به همراه داره.
این چیزیست که هم عقل سلیم میتونه به سادگی بفهمه و هم تمام نمونه های تاریخی به ما نشون میدن که چگونه به واسطه انباشت و قدرت و این سلطه گری و خودکامگی و استبداد، فساد به بار آمده و در نهایت همه آزادی از میان رفته و حتی خود برابری هم لکه دار شده و دیگر هیچ معنایی از خودش باقی نگذاشته است.
قاعدتا ما باید نگاهی داشته باشیم به فردایی بهتر، با روحیه پرسشگر و نگاه انتقادی.
برای اینکه هر دوی این نگاه ها را واکاوی بکنیم و در نهایت بدانیم که اینها پله هاییست برای پیشرفت زندگی انسانی.
اصولا انسان جایی به نقطه بدی و نیستی و کژی و پلشتی می رسد که احساس کند به کمال رسیده.
ما همواره باید در جستجوی رسیدن به کمال باشیم.
برای رسیدن به کمال تلاش بکنیم.
من بارها در ویژه برنامه های مختلف در باب این مسئله مهم در اسلام صحبت کردم.
ما وقتی در باب اسلام صحبت می کنیم، یکی از نقاط کلیدی که اسلام را تا این حد متحجر کرده تا این حد در برابر آزادی و برابری و تمام معانی درست جهان قرارش داده.
همین نگاه خاتم الانبیاء بودن محمد است.
یعنی محمدی که حالا آمده و این دفتر را کلا بسته.
گفته دیگه من یک قرانی دادم برید تا اخر دنیا همینو بخونید و ازش همه چیز رو استنباط کنید.
این دقیقا اون باتلاق و مردابی است که به وجود میاد و باعث میشه که مردمان تمام طول عمرشون رو در این مرداب دست و پا بزنند و در نهایت هم درونش غرق بشن چرا که در برابر پیشرفت و پویایی ایستادگی کرده چرا که مانع از این پیشرفت و حرکت به سوی جلو شده.
در صورتی که ما میدونیم برای رسیدن به جهان بهتر ما نیاز به پویایی ها داریم.
ما نیاز به پرسشگری داریم، نیاز به نگاه انتقادی داریم تا در نهایت فردای بهتری رو بسازیم و حالا خود این نگاه ها چه کمونیست و چه لیبرالیسم هم همتای نگاه محمد و نگاه اسلامی همچین باور هایی رو در خودش داره.
یعنی وقتی شما مواجه میشید با کسانی که به نوعی همه دل و دنیا و ایمانشان را در یکی از این دو سر طیف قرار داده اند و ایمان و دنیا و جهان آینده را در لیبرالیسم و کمونیسم تعریف کرده اند.
حالا در برابر همه ی انتقادها و همه پرسش ها می ایستند.
در صورتی که اگر ما میل به فردای بهتر داریم باید بدانیم که این ها یک پله برای رسیدن به فردای بهتر بودند.
با شناخت این مشکلات و معضلات را شناسایی کنیم و به کنار بگذاریم و جایگزین کنیم و با در هم آمیختگی این دو نگاه در هم، در نهایت به یک ساختار تازه ای برای زندگی بهتر جمعی بشویم که درونش هم از آزادی و هم از برابری همه انسان ها و والاتر از آن و بالاتر از اون همه جانداران لذت ببرند و بتوانند زندگی کنند.
در این ویژه برنامه مشخص نقد لیبرالیسم و کمونیسم، من سعی می کنم در باب این دو نگاه صحبت کنم.
دو نگاه قدرتمندی که در جهان وجود داره و جهان رو به نوعی دو قطبی کرده و اصولا این دوقطبی که امروز نه تنها زندگی اقتصادی و زندگی فردی انسان ها که در تمام اشکال زندگی ما هم نقش ها رو سعی میکنیم در باب این دو نگاه صحبت کنیم و در نهایت در انتها این ویژه برنامه به نگاه خودمون برسیم و سعی کنیم در باب نگاه خودمون هم بیشتر صحبت کنیم.
در انتهای برنامه دوست دارم باهاتون مطرح کنم که اگر دوست دارید این صدا شنیده بشه این راه تغییر شکل بگیره.
میتونید آثار من رو با دیگران به اشتراک بگذارید.
منظور از آثار هم خلاصه برنامه ای به نام جان نمیشه.
من پیش از این که بخوام برنامه ای به نام جان رو ضبط و منتشر کنم، آرا، افکار، عقاید و باورهام رو تحت عناوین کتاب هایی به رشته تحریر درآورده اند.
تمامی این عناوین به صورت رایگان در وبسایت جهان آرمانی در اختیار شما دوستان هست.
میتونید با مراجعه به این وبسایت این آثار رو به صورت رایگان دریافت کنید و اگر دوست داشتید این صدای تغییر شکل بگیره اون رو با دیگران هم به اشتراک بگذارید.
ممنون که همراهم بودید.
من نیما شهسواری و این برنامه بنام جان بود.
در پناه آزادی.
قسمت 2
سلام دوستان من نیما شهسواری و این برنامه به نام جان هست با شماست.
این قسمت دوم از ویژه برنامه نقد لیبرالیسم و کمونیسم هست و ما قراره تو این قسمت در باب آزادی و برابری صحبت کنیم.
ممنون که همراه من هستید.
خب دوستان تو این ویژه برنامه مشخص که ما در باب لیبرالیسم و کمونیسم صحبت میکنیم میرسیم به مبحث اصلی و مهم یعنی آزادی یا برابری.
دو مفهوم مهمی که هر دوی این نگاه ها در بارهاش صحبت دارن و به نوعی ما دربارش صحبت کردیم که هر دو با قربانی کردن دیگری سعی در به کرسی نشاندن معنای خود دارن.
یعنی وقتی ما در باب لیبرالیسم صحبت میکنیم تا آزادی رو میدان دار و در برابرش برابری رو به قربانگاه ببرن، دقیقا بر عکس همین نگاه در کمونیسم وجود داره.
یعنی کمونیستی که حالا قرار هست برابری رو میدان دار کنه و آزادی رو به قربانگاه ببره.
با هزینه کردن یکی از این دو معنا، معنای دیگری رو صاحب و مالک جهان خود بکنه.
اینکه تا چه اندازه تونسته هر کدوم از این معانی رو میدان دار بکنه موضوع مهمی در این قسمت مشخص نیست.
حالا در قسمت های آتی سعی میکنیم در باب لطماتی که هر کدوم از این دو نگاه بوجود آورده اند صحبت بکنیم که در اونجا بیشتر درباره اش صحبت میکنیم.
اما در این قسمت مشخص ما سعی میکنیم در باب همین مساله آزادی فردی و منافع جمعی و اصولا مساله مهم آزادی و برابری صحبت بکنیم.
موضوعی که اصولا این ویژه برنامه هم به خاطر اون بوجود اومده یعنی ویژه برنامه لیبرالیسم و کمونیسم در راستای ادغام دو معنای آزادی و برابری است.
اون چیزی که من بارها دربارش صحبت کردم اصولا آزادی بدون برابری معنایی نخواهد داشت.
تمام صحبت ما هم در این ویژه برنامه پیرامون همین مفهوم مشخص است که ما باید بدانیم که آزادی بدون برابری معنایی نخواهد داشت.
تمام آزادی یعنی بر اصول آزادی و برابری دو معنای به هم گره خورده هستند چراکه ما آزادی بدون برابری نمیتوانیم معنا بکنیم.
یعنی هرجایی که آزادی به تنهایی بخواهد میدان دار بشود.
ما داریم صحبت قدرت میکنیم.
کسی که قدرت بیشتری دارد، کسی که میتواند از ضعف دیگران استفاده بیشتری ببرد، قاعدتا آزاد خواهد بود.
آزادیای که به مفهوم اسارت دیگران هست به هزینه اسارت دیگران به وجود می آید.
یعنی وقتی شما به جهان پیرامونی خودتان نگاه میکنید، اگر حذف آزادی را داشته باشید و بخواهید آزادی را بلا قید و شرط تصور بکنید، آن کسی که قدرت بیشتری دارد به قیمت آزار رساندن به دیگران و از میان بردن آزادی آنها آزاد خواهد بود.
پس وقتی ما درباب آزادی صحبت میکنیم، میدانیم که باید در ابتدا باورمند به برابری باشیم با پیش فرض باورمند بودن به برابری.
اینکه آزادی برای همگان یکسان هست.
حالا بیاییم وارد میدان و تعریف مشخصی در باب آزادی داشته باشیم.
پس قاعدتا این موضوع و این قسمت موضوع مهمی است چرا که پیوند خورده به باورهای ماست و اصولا نقد لیبرالیسم و کمونیسم هم گره خورده به همین مفهوم مشخص است.
خوب اگر بخواهیم در باب این مسئله بیشتر صحبت بکنیم و با مصادیق بیشتری هم جلو ببریم باید برویم و در باب فردگرایی و در باب این نگاهی که در لیبرالیسم تحت عنوان آزادی وجود دارد صحبت بکنیم.
شما وقتی با نگاه لیبرالیسم روبرو میشوید خب گفتیم در اون نقطه مشخص تاریخی و اون نگاه انسان گرایانه ای که در برابر اون نگاه تقدیرگرایانه خداپرستان وجود داشت نقطه کلیدی بود.
یکی از اون پله ها برای رسیدن ما به پیش تر بود.
اما در باب این مسئله من بارها صحبت کردم.
شما اگر قرار باشه با اون فرهنگ ضدیتی که ما دربارش صحبت کردیم یعنی وقتی انسان یک نیروی متخاصم در برابر داره که ازش اتفاقا احساس نفرت میکنه و حالا قدرت و توان ایستادگی در برابر اون رو نداره، در نهایت بعد از گذر از اون با فرهنگ ضدیت سعی میکنه هر چیزی که اون گفته رو در برابرش عمل کنه، فرهنگ ضدیت رو میداندار بکنه و هر چیزی که اون میگه رو دروغ بپندارد.
راست و دروغ تصویر چیزی که ما مثلا امروز در ایران و جمهوری اسلامی میبینیم کسانی که مخالفت با جمهوری اسلامی دارند، گاها هر چیزی که جمهوری اسلامی بگه رو برعکس تعبیر به حقیقت و درستی میکنند.
هر حرف اونها رو مترادف با زشتی و پلیدی میدونند.
گاها حرفشون درست هست اما مواجه میشیم با موضوعاتی که انگار دارند اشتباهن.
حالا وقتی روبرو میشیم با اون نگاه اومانیستی و انسان گرایانه هم داستان به همین شکل هست.
اون مشیت الهی، اون مشروعیت آسمانی، اون نگاه الهی، در این اون نگاه معنوی که ما میشناختیم، حالا وقتی میاد در فرهنگ انسان گرایی قرار میگیره انگار فقط و فقط در پی تغییر جایگاه هست.
انگار اون خدای بر تخت عزل میشه تا بجاش انسان به کرسی بنشیند.
فارغ از تمام مفاهیمی که ما پیرامون آزادی و برابری جان ها داریم و بارها هم بهش اشاره کردیم و بخوایم در باب این برابری میان انسان ها و حیوانات و گیاهان و زندگی آزاد برای همۀ اینها صحبت بکنیم.
حتی وقتی وارد این قضیه به دور از این نگاه ها میشیم، می بینیم که این انسانگرایی تعریف و تعبیر شده، گویی که همون فرهنگ ضدیت با فرهنگ خدایی است.
من در باب آتئیست هم این صحبت رو کردم گفتم کسانی که خودرا ضد خدا میدونن بیخدا میدونن گاها خود رو به جای خدا نشوندن یا باورهای خود رو یا اون کسی که به آن باورمند هستن رو به جای خدا نشاندند.
در این نگاه انسان گرایانه هم داستان به همین شکل است.
گویی که آن نگاه معنوی و آسمانی برداشته شده و خدا تاج و تخت را داده تا انسان به سر بگذارد و در بالا بنشیند.
این یکی از آن نقاطی است که ما وقتی در باب لیبرالیسم و در باب فردگرایی صحبت می کنیم به آن نقطه می رسیم.
حالا فردی که مبدل به همه چیز جهان میشه، همه چیز گویی که برای او هست.
خب در اون نقطه ابتدایی نقطه روشنی بوده.
پله ای برای ترقی بوده تا ما از زیر استبداد و خودکامگی خدا و فرهنگ الهی دور بشیم.
اما با برگرفتن اون فرهنگ ضدیت انگار جای ها فقط تغییر کرده.
مانند انقلابی که مثلا ایرانی ها در سال 57 انجام می دن.
خب در اون نقطه ابتدایی کسانی که زیر یوغ و استبداد نظام پادشاهی پهلوی بودند خیلی خوشحال بودند.
شادمان بودند اما بعد از گذر زمان کوتاهی فهمیدند که شرایط همون هست.
حتی چه بسا بدتر و وحشتناک تر چرا که فقط تاج سر جاش هست.
سر در میان تاج رو تغییر دادن.
محمدرضاشاه پهلوی رفت.
به جاش خمینی قرار گرفت.
تاج سر جاش هست.
مقام و جایگاه قدرت تمام ساختارها و حتی چه بسا بدتر.
و حالا سر بریدن یک سر تازه به جاش گذاشتن و مشکل کماکان سر جاش هست.
وقتی در باب لیبرالیسم هم صحبت میکنیم و میرسیم به اون نگاه انسان گرایانه، انگار داستان به همین شکل هست.
سر خدا برداشته شد و سر انسان به جاش قرار گرفته و این فردگرایی در امتداد این نگاه آلوده هست که مدام تکرار میشه، ادامه پیدا میکنه و دیگه از فردگرایی و آزادی فردی میرسه به مرز دیگران میرسه برای آزار دادن به دیگران وارد میدان میشه تا آزادی دیگران رو از میان ببره.
یعنی شما وقتی در باب آزادی ها صحبت میکنید، حالا وقتی لیبرالیسم داره در باب آزادی فردی صحبت میکنه، در باب بازار آزاد صحبت میکنه، دیگه صحبتش در باب آزادی یک فرد نیست.
آزادی فردی او به قیمت از میان بردن آزادی دیگران.
یعنی شما امروز وقتی نگاه میکنید یک سرمایه داری که نشسته و توی کارخونه ای رو مثلا برای خودش زده، حالا داره به واسطه سرمایه اش از کار این کارگران بیشمار مثل زالو میخوره.
حالا تعبیر میشه به آزادی های فردی.
وقتی وارد این بازار آزاد میشیم، اگر تعداد زیادی کارگر وجود داشته باشه و کاری نداشته باشن اونها میتونن بی جیره و مواجب با دستمزد بسیار اندک کار بکنن.
بلافاصله هم تعبیر بر این میشه بله آزادی های فردی وجود داره.
اینها میتونن انتخاب بکنن، انتخاب خودشون هست.
حالا اگر خود اون کارفرما شرایطی را پدید بیاره که کار کم بشه و کارگر زیادی وجود داشته باشه موضوع به چه شکل است؟
و قص علی هذا.
میشه تا صبح دربارش صحبت کرد و از این عناوین مثال آورد.
اما این ویژه برنامه و اصولا برنامه ای به نام جهان پیرامون مصادیق نیست.
در باب این معانی صحبت میکنیم.
معانی مشخصی که در نهایت با تغییر دادن جایگاه خدا و انسان و اون انسان گرایی و درنهایت اون فردگرایی، همون جایگاه رو در مبنای از میان بردن آزادی دیگران و اصولا هزینه کردن آزادی دیگران برای آزادی خویشتن ما رو به این نقطه مشخص رسونده.
و در نهایت وقتی شما دارید مرور میکنید این نگاه لیبرالیسم رو می بینید که چگونه آزادی هم مبدل به یک بهانه میشه.
اصلا ساختار تشکیل شده در راستای حفظ آزادی اون جماعت ثروتمند و سرمایه دار هست.
اصولا قرار هست همه هزینه بشن برای آزاد تر زندگی کردن اون ها.
نمونه هاش خیلی بارز و عیان هست دیگه.
شما به کشورهای سرمایه داری وقتی نگاه میکنید این سیل دوپارگی رو میتونید به رویت ببینید که چگونه تفاوت میان این ها از زمین تا آسمان هست.
نمونه هاش در ایران خودمون هم قابل رویت است.
با اینکه گفتیم که جمهوری اسلامی و اصولا نگاه اسلامی یک سردرگمی را در بین لیبرالیسم و کمونیسم و خودش هم نمیدونه چی هست و یک چیز هچل هفتی از این وسط به وجود آورده که از تمام نقاط منفی هر دوی این نگاه ها داره سوءاستفاده میکنه.
یعنی نه آزادی رو به میدان آورده و در برابرش از اون دیکتاتوری و خودکامگی مثل کمونیسم داره استفاده میبره.
از اون سلب مالکیت و میدان دار کرده.
اما مالکیت برای کسانی که اتفاقا به دولت وصل هستند و اون فساد سرشار در نهایت یه بلبشویی رو بوجود آورده و شما باهاش روبرو میشید.
اما این تفاوت ها رو میتونید ببینید.
یعنی وقتی با اون قشر سرمایه دار روبرو میشید به واسطه این فردگرایی و آزادی های فردی است و از میان بردن آزادی دیگران هست که به اسارت یک جماعت چند میلیونی این جماعت هستند که ثروتمند هستند.
در مهد این نگاه های لیبرالیسم و سرمایه داری یعنی کشور آمریکا و کشورهایی از دست امریکا مثل انگلستان و دیگر کشور ها هم شما میتونید این شرایط رو ببینید که چگونه جماعتی قربانی راه این سرمایه داران میشوند.
اصولا همه به عنوان ابزاری تصویر شده در این نگاه آلوده.
پس ما وقتی در باب این فردگرایی و ازادی صحبت میکنیم گویی هیچ معنایی از آزادی در خود نهفته ندارد.
این آزادی انتخابی است برای قدرتمندان.
همان تعریفی که من ارائه دادم و گفتم اگر آزادی و برابری رو از هم جدا کنید، چیزی به نام آزادی وجود نخواهد داشت.
اصولا قدرتمندانی هستند که آزاد خواهند بود.
همتای جمهوری اسلامی که تمام قبیله حاکم آزادترین مردم در تاریخ هستند اما به قیمت و هزینه اسارت هشتاد و پنج میلیون ایرانی، 80 میلیون ایرانی.
تمام این مردمان در اسارت هستند تا آن جماعت آزاد باشند.
پس آزادی آنجا وجود دارد.
با این تعریف مشخص اما اگر قرار بر این باشه که ما آزادی رو درست تعریف کنیم در محور ابتدایی و اون پیشفرض نخستین، ما باید باور به برابری باشه چرا که اونجاست که آزادی معنا پیدا میکنه.
اما در این نگاه سرمایه داری اون فردگرایی در نهایت به مرز دیگران میرسه و دیگران رو لگدمال میکنه.
برای اینکه آزاد باشن از اون سر طیف وقتی به کمونیسم هم نزدیک میشید میبینید که برابری چگونه داره از میان میره و خود برابری رو هم حتی از میان میبره.
با یک تعاریف احمقانه ای که داده میشه.
یعنی از یک سو شما مواجه میشین با برابری ای که انگار داره همسان با یکسانی میشه.
یعنی شما در تعریفی از برابری میدونید که ما وقتی در باب برابری صحبت میکنیم یعنی حقوقی که قرار هست برابری تعریف بشه و اینو همه ما میدونیم که همه با هم یکسان نیستیم.
وقتی من درباب برابری انسانها و آزادی همه جانداران صحبت میکنم میدونم که تمام جانداران با هم برابر نیستند.
یعنی یک درخت، یک انسان و یک حیوان همسان نیستند، یکسان با هم نیستن اما در حقوق.
حقوق اولیه زندگی آزار ندیدن باید یکسان باشند.
باید یکسان انگاشته بشن اما گاها اینقدر این معنای برابری رو بی ارزش میکنه.
همون نگاه کمونیستی که انگار از حیز انتفاع درمیاد دیگه مبدل به جوک و طنز و بذله میشه.
دیگه اون معنای حقیقی خودشو نداره.
برابری رو همسان با یک نگاه یکسان احمقانه تصور میکنن که میتونه تمام خلاقیت هارو از بین ببره.
یکی از بزرگ ترین نقد هایی که نسبت به کمونیسم و این نگاه های کمونیستی هست چیست؟
اینکه انسان و نبوغش به واسطه شرایط آزاد است که شکل میگیرد.
بله، وقتی که شما قرار بر این داشته باشید که برابری رو تا این حد فاجعه بار و مبتذل تعریف کنید و در نهایت به یک یکسانی برسید، خب میتونه اینگونه هم این مفاهیم، این مفهوم بزرگ برابری هم از میان بره.
اما تنها و تنها هم موضوع فقط همین نیست.
فارغ از این برابری و دریده شدن برابری با یک مفهوم به اسم یکسانی شما در دل این نگاه کمونیستی مواجه میشوید با این اقتدارگرایی.
یعنی از یک سو در فردگرایی لیبرالیسم شما دارید در باب از بین بردن آزادی های دیگران و وارد مرز دیگران میشوید اما از اون سر طیف وقتی نزدیک به نگاه های کمونیستی میشید حالا قضیه فرق میکنه.
حالا یک دولت اقتدارگرایی است که به واسطه همین اقتداری که داره، به واسطه این خودکامگی ای که داره حالا میتونه هزاران هزار فساد به وجود بیاره.
حالا نه تنها برابری رو با اون مفهوم یکسانی که حتی برابری حقیقی رو هم لگدمال بکنه.
چرا که اصولا ما میدونیم ما انسان رو می شناسیم.
ما میدونیم که انسان ها میل به خودخواهی دارند، برای خودشون، برای بقای خودشون تلاش میکنن.
پس ما باید ساختارهایی رو فراهم کنیم که در برابر این بی بند و باری ها ایستادگی بکنیم.
در برابر این فساد بتونیم ایستادگی بکنیم.
وقتی در باب قدرت صحبت میکنیم، در باب تخصیص قدرت صحبت میکنیم، در باب تقسیم قدرت صحبت میکنیم.
تمام مبنای فکری ما همین است که در برابر این فسادهایی که قاعدتا میتواند وجود داشته باشد و اجتناب ناپذیر است، در ذات انسان هست.
ما بتوانیم در برابر این ها سد ها و رفتار ها و رفتارهای کارآمدی به وجود بیاوریم.
وقتی در باب سیستم نظارتی صحبت میکنیم، موضوع همین نظارت بر این آلودگیها هست.
ما در باب نابودی برابری در لیبرالیسم صحبت میکنیم.
خب وقتی شما روبرو میشوید با این نگاه سرمایه داری میبینید که برابری برایش ذره ای ارزش ندارد.
حاضره همه چیز رو فدای اون رسیدن به پیشرفت بکنه.
یکی از اون عمده نگاه های آلوده ای که در سرمایه داری وجود داره همین ابزار سازی هاست.
باز در این نگاه هم اینها همسان هستند.
یعنی هم کمونیست، هم لیبرالیسم هر دو داره انسان رو در نهایت مبدل به یک ابزار میکند.
هر دوی اینها میخوان از انسان ها برای اون پیشرفت غایی که اصلا مشخص نیست کجا هست، به کدوم نقطه قراره برسن برسونن.
این حرص و ولع و آزی که وجود داره، این رقابت دیوانه واری که مثلا در همون دوران جنگ سرد وجود داشت، از تمام این مردم در نهایت بردگانی به وجود آورد برای رسیدن به امیال یک عده احمق.
یه عده احمقی که احساس میکردن دنیا و پیشرفت رو در یک سری از مسایل مشخص میدیدن حالا هر کدوم این جماعت رو به نوعی برده خود کردن.
این زندگی برده وار در هر دوی این نگاه ها به چشم میخوره.
از یک سو با اون بازار آزاد و اون تعاریف و حالا کارگری که مبدل به یک ابزار شده و حالا باید مدام در پی ساختن باشه.
اصولا این بازار آزاد و این نگاهی که منفعت طلب هست و سود طلب هست در نهایت ناخوداگاه انسان ها رو مبدل به ابزار میکنه.
از اون سر طیف هم اون نگاه احمقانه ای که در دل کمونیست ها وجود داشته کار رو مقدس شمردند و در نهایت با اون شعارهایی که همه دربارش شنیدیم.
شعارهایی که می دادند و اون نوع نگاهی که تزریق می کردند و به نقطه ای رسیدند که حالا.
مردم مبدل به بردگانی شدند برای اینکه این عوامل رو به پیش ببرند و در نهایت به پیشرفتی که هیچ.
نقطه مشخصی هم نداشت برسند.
زندگی رو فدای اون تصویر برابری در دل لیبرالیسم از میان میرود.
اما در عین حال در کمونیسم هم از میان میره.
در کمونیسم هم با فساد از میان میره، با بی معنا کردن مفهوم برابری از بین میره، با خودکامگی و استبداد از بین میره، با این زندگی یکسان و ماشینی از بین میره، با این برده ساختن ها از بین میره.
از اون سر در دل نگاه های سرمایه داری هم به همین شکل هست.
جماعتی برده وار برای اون سرمایه دار باید کار بکنند.
باید اون اوامر رو به پیش ببرند.
حالا این میدان منفعت خواهی که در اینجا وجود داره هم قاعدتا هر روز کارگران تازهای را پدید میاره.
کارگران روزمزدی رو به وجود میاره.
کارگران از کشور های دیگه رو به وجود میاره و اینها هیچ چهارچوب مشخصی رو هم براش قائل نیستن.
همه چیز رو در همون فردگرایی و منفعت فردی تصور میکنن.
همه چیز رو در اون آز و حرص و پیشرفتی که اصلا مشخص نیست به کجا هم تعریف میکنن و هر دو هم به همین شکل هست.
از این سو شما مواجه میشید با دولتی که معلوم نیست حافظ آزادی و ابزار سرکوب هست.
شما در نگاه به این دولت ها هم همین مفاهیم رو میبینید.
یعنی از یک سو وقتی به دولت های کاپیتالیستی رو به رو میشید میبینید که چگونه ابزار رو فراهم کردن برای اون پیشرفتی که خودشون مد نظر دارن.
در تمامی این دولت های سرمایه داری که امروز هم باهاش مواجه میشید همین شکلی هست.
یعنی اگر چیزی تحت عنوان مالیات وجود داره اتفاقا از اون قشری گرفته میشه که بیشترین کارو میکنن و کمترین سود رو میبرن.
حالا اون جماعتی که سرمایه بالایی دارن و بیشتر ثروت اون کشور رو هم از آن خود کردن اتفاقا مالیاتی هم نمیدن.
اتفاقا بدون مالیات قرار است در راستای رسیدن به پیشرفت بیشتر رو برده خودشون بکنند.
چون اصلا مشخص نیست این دایره رقابت در کجاست.
حتی ذره ای ارزش برای زندگی و زیستن به انسانها داده نمیشه.
کل هدف رسیدن به یک فردای نامشخص و رسیدن به پیشرفت و اعتلا است.
یک حرص و آز بی انتهایی که راه به جایی نمیبره.
از اون سمت هم شما مواجه میشید با یک دولت تا دندان مسلح که همه چیز رو از میان میبره برای اینکه در اختیار خودش بگیره.
یعنی شما با حکومت های کمونیستی وقتی روبرو میشید میبینید که تا چه اندازه مستبد هستند، تا چه اندازه حرف خودشون رو به پیش میبرند.
و من بارها در باره اش صحبت کردم.
این قدرت افسار گسیخته وقتی در اختیار هر گروه و طیف انسانی قرار بگیره ثمره مشخصی داره.
ثمره مشخص از میان بردن آزادی هاست.
نابود کردن برابری است و والاتر از تمام این ها فساد بی حد و حصری است که ما همواره در طول تاریخ شاهدش بودیم چرا که انسان اصولا به ذات همینگونه هم هست.
پس حالا شما مواجه میشوید با دولتی که حالا یک ابزار سرکوب هست.
وقتی در باب آزادی بیان در این دو نگاه صحبت میکنیم، در گذر زمان مواجه میشویم.
خب این نگاه پلیسی و سرکوب گرایانه ای که در نگاه کمونیستی وجود دارد که ثمره اش مشخص است.
یعنی شما وقتی در طول تاریخ مد نظر قرار بدید تمام این دولت های کمونیستی رو مواجه میشید با این دولت های پلیسی که تشکیل شدند از شوروی.
در نظر بگیرید از چین در نظر بگیرید مخالفان رو چگونه قلع و قمع کردند و چه تبعات تاریخیای رو به وجود آوردند.
حالا در قسمت های آتی بیشتر سعی میکنیم در باب این عناوین صحبت بکنیم.
اما اشارت در این مفهوم هم به همین شکل قابل رویت هست.
یعنی شما وقتی مواجه میشید با این نگاه کمونیستی میبینید که چگونه دولت به وجود اومده، تنها و تنها ابزاری است برای سرکوب، ابزاری است برای از میان بردن آزادی بیان رو هم قاعدتا لگدمال خواهد کرد.
از اون سر طیف در جامعه های سرمایه داری هم داستان به همین شکل است.
شما با دولت هایی مواجه می شوید که باز مبنای اصلی به وجود آمدنشان هم موضوع سرمایه است.
یعنی شما یک نگاه مثلا به حکومت هایی مثل حکومت آمریکا بکنید.
اصولا انتخابات ریاست جمهوری آنجا را ثروت بیشتر برنده می شود.
اصولا ورود به مجلس سنا را کسی می برد که ثروت بیشتری دارد.
اصولا این جامعه تشکیل شده در سیاست کسانی هستند که جزء بزرگ ترین سرمایه داران آن کشور به حساب می آیند.
شما دارید می بینید که مبنای اصلی دولت به وجود آمده هم بر پایه سرمایه داری است.
منافع را هم سرمایه داران برای سرمایه داران حفظ خواهند کرد.
یعنی شما وقتی مثلا به یک مفهوم مواجه می شوید مثل حمل اسلحه در آمریکا، خوب می دانید که این قدرت سرمایه داری است که اجازه نمیده یه همچین موضوعی حل بشه.
و شما انگار یک عده بربر روبرو هستید که مگه ممکنه؟
شما باید در باب دنیایی صحبت بکنید که حتی نیروی امنیتیش هم سلاح نداشته باشه چه برسه به اینکه مردم سلاح های اتومات و سلاح های کشتار جمعی در اختیار داشته باشن.
تا چند روز دیگه فکر کنم بمب هم تو خونه هاشون نگه دارن.
خب شما دارید میبینید که چگونه نقش سرمایه وارد این میدان میشه و همه چیز رو در اختیار میگیره.
یعنی ثروت هست اونجا صحبت اصلی رو میکنه.
آزادی فردی هم برای کسی است که ثروت بیشتری داره.
حکومت هم در راستای کسب و انتخاب کسی است که ثروت بیشتری داره.
تمام ساختارهای سیاسی بر همین مبنا شکل گرفت.
از اون سمت هم ما با دولتی روبه رو هستیم در دولت های کومونیستی که با ابزار سرکوب با این اختناقی که بوجود میارن، با به دست گرفتن تمام قدرت و این سیستم استبدادی که پدید آوردن تمام آزادی ها رو از میان خواهند بود، در دل حکومت های سرمایه داری هم داستان به همین شکل هست.
آزادی بیان هم در این کشور ها معنایی نداره.
اصولا همه چیز در اختیار سرمایه و ثروت است.
یعنی شما وقتی با همین جوامع سرمایه داری روبه رو می شوید شاید آزادی بیان به شکلی که ما بتوانیم در موردش صحبت بکنیم وجود داشته باشد اما برای وارد شدن و ورود به این آزادی بیان هم باز شما نیاز به سرمایه دارید.
یعنی مثلا شما اگر فیلم ساز باشید و بخواهید در یک کشوری مثل امریکا فیلم بسازید نیاز به چه دارید؟
نیاز به سرمایه دارید؟ ثروت دارید؟
اگر قرار باشد یک تلوزیون داشته باشید تا صحبت بکنید نیاز به سرمایه داری یعنی همه دالان های آزادی هم بر می گردد دوباره به ثروت.
دوباره به سرمایه.
پس باز شما شاهد این هستید که همه چیز داره قربانی راه همان ثروت اندوزی میشه و اون نگاه آزمندانه میشه.
شما وقتی در باب حق مالکیت صحبت میکنید حالا این حق مالکیت یک ابزاریست برای آزادی، ابزاری است برای سلطه.
کسی که مالکیت بیشتری داشته باشد، سلطه گری بیشتری هم خواهد داشت.
رییس جمهور اون کشور هم میتونه بشه.
وارد مجلس سنا هم میتونه بشه وارد این ارکان سیاسی میتونه بشه و اصولا سرمایه و همین حق مالکیت هست که در نهایت همه چیز رو تصویر میکنه.
شما وقتی به این دولت های سرمایه داری نگاه میکنید میتونید به راحتی رد پای سرمایه و ثروت و اصولا قدرتی که به واسطه ثروت بوجود میاد رو ببینید.
این موضوع قابل انکار نیست و همواره هم قابل رویت هست.
از اون سمت هم تمام آزادی قربانی خواهد شد.
در حکومت کمونیستی که همه قدرت رو در اختیار گرفته و مستبدانه قرار هست که پادشاهی و امپراتوری بر دیگران بکنه.
موضوع مهم و اساسی همواره در دل مفهوم لیبرالیسم و کمونیسم، آزادی بدون برابری یا برابری بدون آزادی است.
هر دوی این حکومت ها فرای اینکه خود مفهوم آزادی در لیبرالیسم هم لکه دار و بی معنا میشه، با اون تعریف مشخصی که من نسبت به آزادی دارند و اصولا آزادی واقعی هم همین است.
می دانیم که خود آن مفهوم را هم لگدمال می کنند.
اما فارغ از آن، قرار بر این دارند تا با قربانی کردن مفهوم در برابر یعنی برابری را به قربانگاه برده اند.
حالا این نیمچه آزادی که مفهومی از آزادی ندارد را به جماعت بدهند و بخورانند در حقیقت.
چرا که ما در باب آزادی صحبت کرده ایم.
قاعدتا وقتی شما دارید درباب آزادی صحبت می کنید، نمی توانید این آزادی را به دور از مفهوم برابری تصور کنید چرا که با از بین بردن برابری دیگر چیزی از آزادی به میدان نمی ماند.
به همین شکل هست که وقتی در باب حکومتهای سرمایه داری صحبت می کنیم هم آزادی ست.
اینجا لگدمال شده و از آن معنایی نمانده و هم اصولا قرار بر این هست که برابری را به قربانگاه ببرند تا آزادی وجود داشته باشد.
یعنی شما می دانید که به صراحت در باب این صحبت می کنند که اگر ما یک نیاز به پیشرفت داریم، این نیاز به حرص و ولع و آبی که در وجودمون هست.
برای اینکه در این رقابت جانفرسا نفر اول باشیم و کشور اول باشیم و به بهترین جایگاه ها برسیم باید برابری از میان بره چراکه ما نیاز داریم تا باج بدیم، مردمی باشن، فکر کنن کار جدید بوجود بیارن، حالا اینها ثروت بیشتری هم داشته باشن و یه عده هم قربانی باشن.
برابری در میان نباشه.
حالا دارن خودشون هم این رو اذعان میکنن.
یا در برابر این نگاه وقتی در باب کمونیسم صحبت میکنیم داستان به همین شکل هست.
حالا اینها میان میگن بله برای اینکه ما بخواییم برابری داشته باشیم باید آزادی رو از میان ببریم.
برای داشتن امنیت باید آزادی سلاخی بشه.
حالا میان دولت پلیسی تشکیل میدن و همه قدرت رو برای خودشون میگیرن.
با اقتدار به پیش میرن و این خودکامگی را به پیش میبرن تا برابری رو به وجود بیارن.
اما برابری ای رو هم که بوجود آوردن ارزش و معنایی نداره چراکه این برابری به نوعی یک شکل ازبین رفته برابری است، یک تصویر مخدوش از یکسانی است، اون هم یک ثانیه ای که گاها به واسطه اون فساد سرشار و اون قدرت در نوک هرم میتونه به جماعتی داده بشه.
میتونه هم نشه بسته به فرمان و امر اون قدرت یکتا هست.
همتای تمام مفاهیمی که ما در باب معنای خدا هم داشتیم.
ما وقتی داریم در باب رسیدن به فردای روشن صحبت میکنیم، مهم اصل و موضوع اصلی ما این هست که بتونیم ساختار هارو تغییر بدیم تا اشخاص میداندار نباشن تا فرد در نوک هرم موضوعی رو بوجود نیاره.
باید سیستمی ساخته بشه که این سیستم بتونه خودش حرکت کنه.
حالا با انتخاب چندین نفر با تفکر جمعی و در کنار هم بود.
پس قاعدتا وقتی در باب آزادی و برابری صحبت میکنیم میدونیم که چه حکومت های لیبرالیستی و چه حکومت های کمونیستی هر دوی اینها در وهله اول معنایی رو که بهش باور دارند رو از حیطه معنا بی اثر میکنند.
اگر به آزادی باور دارند در نقطه ابتدایی آزادی رو بی ارزش می کنند؟
اگر به برابری باور دارند، برابری را لگدمال می کنند و فرای آن.
حالا اگر وارد چرخه ای برای به کرسی نشاندن این مفهوم می شوند، با قربانی کردن معنای در برابر این کار را انجام می دهند و تمامی معنا را هم از میان می برند.
کل صحبت پیرامون لیبرالیسم و کمونیسم هم در همین معناست.
معنایی که ما باید بیشتر بهش نزدیک بشویم.
بدانیم که آزادی و برابری همسان با هم هستند، غیر قابل جدا شدن از هم هستند.
دو وسیله ای اند که اگر از هم جداشون کنید اون کسی که تنها می مونه هم بی معناست.
این دو با هم و در کنار هم معنا میشن و ما باید به این معنا در کنار همه این ها برسیم که آزادی یعنی آزار نرساندن به دیگران.
دیگرانی که همه جان های جهان رو تشکیل میدن.
انسان، حیوان و گیاه و این مفهومی است که آزادی و برابری رو در هم پیوند میده و حال دریچه ای باز هست به دور از آزار رساندن به دیگران.
هر چیزی که هر کسی می میخواد رو میتونه تعبیر به آزاد کنه اما به دور از این معنا.
ما معنایی برای آزادی نمی توانیم متصور باشیم و همینگونه است که حکومت های سرمایه داری و کمونیستی در طول تاریخ هر دوی این معانی رو از حیطه انتفاع تهی کردند.
در این انتهای برنامه دوست دارم باهاتون مطرح کنم که اگر دوست دارید این صدا شنیده بشه این راه تغییر شکل بگیره میتونید آثار من رو با دیگران به اشتراک بگذارید.
منظور از آثار هم خلاصه برنامه ای به نام جان نمیشه.
من پیش از اینکه بخوام برنامه ای به نام جان رو ضبط و منتشر کنم، آرا و افکار و عقاید ام رو تحت عناوین کتاب هایی به رشته تحریر درآوردم.
تمامی این عناوین به صورت رایگان در وبسایت جهان آرمانی در اختیار شما دوستان هست.
میتونید با مراجعه به این وبسایت ناسا رو به صورت رایگان دریافت کنید و اگر دوست داشتید این صدای تغییر شکل بگیره و اون رو با دیگران هم به اشتراک بگذارید.
ممنون که همراه من بودید.
من نیما شهسواری و این برنامه بنام جان بود.
در پناه آزادی.
قسمت 3
سلام دوستان من نیما شهسواری و این برنامه به نام جان است.
با شما هستم.
این قسمت سوم از ویژه برنامه نقد لیبرالیسم و کمونیسم هست و ما قراره توی این قسمت در باب معایب لیبرالیسم صحبت بکنیم.
ممنون که همراه من هستید.
خب دوستان توی این ویژه برنامه مشخص ما سعی کردیم که در باب نقد لیبرالیسم و کمونیسم صحبت بکنیم و در این قسمت مشخص هم قرار هست که در باب لطمات تاریخی و معایبی که لیبرالیسم داشته موجز و مختصر تا جایی که میتونیم در باب تیتر ها و عناوین صحبت بکنیم.
خب قاعدتا ویژه برنامه هایی به نام جان و اصولا برنامه ای به نام جان بر مبنای مفاهیم هست و ما خیلی نزدیک به مصادیق نمیشیم.
این قسمت هم خارج از این عرف همیشگی برنامه ما نخواهد بود.
اما در این قسمت سعی میکنیم بیشتر بپردازیم به خود لیبرالیسم و معایب و لطمات تاریخی که زده و در قسمت آتی هم سعی میکنیم همین مبنا رو در باب کمونیسم داشته باشیم و کم کم به اون جمع بندی کلی پیرامون این مسئله مشخص برسیم و نگاه خودمون رو هم به صورت موجز بیان کنیم.
وقتی ما در باب لیبرالیسم صحبت میکنیم خب میدونیم گفتیم قاعدتا نکات مثبتی داره.
وقتی ما داریم در باب این نکات منفی درونش صحبت میکنیم به مفهوم رد تمام خوبی هایی که در خود داره نیست.
خب قاعدتا گفتیم در اون نقطه ابتدایی شکل گیری و چرایی شکل گیری ایده لیبرالیسم خب ما میدونیم که یک پلکانی بود برای بالاتر اومدن، برای پیشرفت کردن.
خب قاعدتا از اون دورانی که ما پیش از لیبرالیسم خوندیم میدونیم که در اون دوران، دوران قدرت بلامنازع دین باوران بوده، قدرت در اختیار اون ها بوده و این نگاه معنوی بوده که همه اختیار رو در بر گرفته بوده.
این تار و مار کردن زندگی جمعی انسان ها بوده که اون زمان میداندار بوده و خودکامگی و استبداد بوده که میداندار بوده.
خب قاعدتا لیبرالیسم یک پله ای بوده برای گذر ما.
این انسانگرایی و گذر کردن از اون نگاه استبدادی خداوندی یک پلکانی بوده با تمام معایب درون خودش.
برای اینکه ما از اون دوران اسفناک دور بشیم.
خب ما میدونیم که این نگاه لیبرالیستی و اصولا نگاه آزادی خواهانه ای که در دل خود داشته، حال با تمام کمی ها و کاستی ها، با تمام از میان بردن مفهوم آزادی اما باز هم پله ای بوده برای رسیدن به نقطه بهتر و روشن تری برای فردا.
اما باید که با نگاه منتقدانه و پرسشگر بهش نگاه بشه، نقاط ضعف گفته بشه و ما پیش به سوی جهان بهتری حرکت بکنیم.
پس اصولا نوع نگاه که ما مطرح میکنیم و نقد هایی که در این قسمت ها انجام میدیم در نفی کلی این نگاه نیست.
قاعدتا چه لیبرالیسم، چه کمونیست و چه هر نگاهی در تاریخ انسانی نقاط قوتی هم داشته، قاعدتا در مبنای رسیدن به فردای بهتری به وجود آمده و همچنین آرزو و میلی در خود داشته.
حال اینکه چقدر نکات مثبت داشته قابل صحبت کردن است.
اما قاعدتا وقتی در باب لیبرالیسم و این لطمات تاریخی و معایب صحبت میکنیم یکی از نکات اصلی و کلیدی آزادی برای چه کسانی است؟
یکی از بزرگترین شعارهای مداومی که در باب لیبرالیسم داده می شود، مفهوم آزادی است.
خب گفتیم آزادی مطرحشده در دل لیبرالیسم معنای درستی ندارد چراکه این آزادی به دور از برابری معنا میشود.
گویی که یک معنایی متضاد یا متناقض یا جدا و مجزا از مفهوم برابری است.
در صورتی که ما میدانیم آزادی و برابری در پیوند با هم معنا پیدا میکنند.
چرا که اگر ما قرار نباشد به برابری اعتقاد داشته باشیم و با پیشفرض فرض نداشتن برابری وارد جریان و این دالان ازادی بشویم ازادی دیگر معنایی نخواهد داشت.
یعنی ما باید ابتدائا ابتدا به ساکن باور داشته باشیم که برابر هستند.
حال در یک نگاه گسترده مثل نگاه ما برابری همه جان ها چه انسان چه حیوان و گیاه.
اما در همان نگاه امروزی و تا نقطه ای که انسان ها به پیش رفتن در اون نقطه ابتدایی باید به برابری انسان ها حداقل معترف باشند.
بعد از در نظر گرفتن این برابری است که حالا میتوانند وارد مفهوم آزادی بشن چراکه هر تعریفی فرای در نظر داشتن این برابری اگر ارائه بشه اصولا دیگه معنا و همپوشانی با ازادی نخواهد داشت.
چرا که اونجا هر کسی که قدرت بیشتری داشته باشه میدان دار خواهد شد و عینا وقتی شما نزدیک به مفاهیم تاریخی لیبرالیسم هم میشید قضیه به همین شکل است.
آزادی که این ها دارن بهش تاکید میکنن..
اتفاقا موضوع آزادی نیست چرا که به برابری اعتقادی ندارند چرا که حالا میدان دار کسی است که قدرت بیشتری داشته باشد.
قدرت در این نگاه مشخص و تعریف شده به سرمایه و ثروت.
خب قاعدتا کسی که ثروت بیشتری داشته باشد، آزادی بیشتری هم خواهد داشت.
پس این سئوال کلیدی در باب لطمات و معایب لیبرالیسم همان آزادی برای چه کسانی است؟
حالا در دل این تعریف مشخص، در دل این پرسش مجزا حالا شما مواجه می شوید با یک تاریخ پر از زشتی ها، پر از کجی ها.
شما مواجه می شوید با تبعیض نژادی که در دل این نظام های سرمایه داری وجود داشت وجود دارد.
تبعیض نژادی که بر مبنای نژاد، صورت تبعیض جنسیتی که میتونه وجود داشته باشه.
شما وقتی مواجه میشید با برده داری میدونید که یکی از ارکان اصلی نظام های سرمایه داری بوده، همواره بوده، در طول تاریخ بوده.
اصولا بزرگترین مبارزه ها را برای نگاهداشت این برده داری و این نگاه آلوده داشته اند.
چرا که اصولا تعبیر و تفسیر آنها از دنیا همواره همین گونه بوده.
آزادی فردی که تعریف میشود اما نه برای همه.
آزادی که تعریف میشود اما نه برای هر کس، نه برای زنان، نه برای همجنسگرایان، نه برای بردگان سیاه پوستان سرخ پوستان.
قرار است یک مرد سفید پوستی که منتسب به اروپای مشخص است حالا میتواند مهاجر باشد و به آمریکا آمده باشد.
تمام آزادی برای اوست.
حالا دیگران قرار است برده و اسیر و بنده ی او باشند و برای او آزادی بیشتری را کسب کند.
تمام درد ما در باب مسئله آزادی با این نگرش لیبرالیسمی در همین نقطه است.
چرا که اصولا تصویری که اینها ارائه میدهند در راستای آزادی نیست چرا که در آن نقطه ابتدایی به برابری باور ندارن و حالا هر روز هر کسی میتونه با خطکش در دست بیاد و یک جماعتی رو داخل این دایره بکنه یا میتونه ازش خارج کنه و در اختیار اون فرد هست.
امروز آزادی تعریف شده برای شخصی است که سفیدپوست و منتسب به مرد سفیدپوست منتسب به اروپا باشه.
حالا هر کسی از این دایره خارج میمونه رو میندازه بیرون.
فردا اگر قدرتش نرسید، مثلا زنان سفیدپوست رو میاره داخل پسفردا اگر زورش کمتر شد، دو تا از اون سرخپوست ها رو میاره داخل.
و الی آخر.
اما قدرت در نهایت در اختیار اوست و ما با تعریف نداشتن پیرامون برابری میبینیم که چگونه آزادی لگدمال میشه.
پس سوال مهم ما بازهم همین است آزادی برای چه کسی؟
در دل این سوال؟
شما مواجه میشید با پاسخ هایی که در طول تاریخ و این لطماتی که نگاه لیبرالیسم و سرمایه داری به جهان زده، این مدافع نظام برده داری بودند که اونها آرزوی برده داری رو داشتند چرا که اصولا تمام تلاششون در راستای پیشرفتی بوده که این پیشرفت هم به واسطه اون ثروت هم به واسطه کارگر ارزانقیمت شکل میگرفته.
حالا وقتی ما در باب برده صحبت میکنیم برده ها که دیگه قرار نیست اصلا پولی بگیرند قرار هست بیگاری بکنند.
قرار هست تمام ثروت رو در نهایت در اختیار اون جماعت سرمایه دار قرار بدن.
پس حالا شما مواجه میشید با این نگاه آلوده برده وار.
چه در دنیای گذشته و پیش از اینکه ما بخوایم برده داری رو از میان ببریم و چه در جهان امروز، در جهان امروز هم داستان به همین شکل هست.
حالا شاید در جایی دیگه اون قدرت وجود نداشته باشه تا نظام برده داری رو به وجود بیارن.
اما تصویر تشکیل شده در امروز جهان هم داستان رو به همون سمت میبره.
حالا در روزگاران گذشته کسانی بودند که صاحب بردگان بودند.
امروز هم صاحب زمان و کار و زندگی و آینده اونها هستن.
این کارگران بیجیره و مزدی که دارن کار میکنن در بدترین شرایط و شرایطی که اینها برای خودشون تعریف میکنن.
پس در نهایت این آزادی برای جماعتی است وابسته به این نگاه و اون قبیله حاکم است.
حالا میشه باز ما به ازاء هایی براش در جهان هم تصویر کرد.
روزگارانی در آن حکومت های سرمایه داری این قبیله مشخص که همه آزادی برای اونها هست در ایران و جمهوری اسلامی ما هم برای اون قبیله شیعی وابسته به امامت و ولایت و ولایت فقیه و اون طایفه ای که خودشون رو منتسب به اون نگاه آلوده میدونند، تمام آزادی ها برای اونها هست و پاسخ این آزادی برای چه کسانی در نهایت ما رو به نقطه ای از تبعیض نژادی، تبعیض جنسیتی، برده داری و عناوین آلوده ای از این دست میرسونه و حالا شما مواجه میشید در این نظام های سرمایه داری و این لطمات تاریخی و معایبی که باعث این شکل اسفناک و آلوده در جهان شد، فرای اون شما مواجه میشید با استعمار به نام تمدن یعنی ما مواجه میشیم با لیبرالیسمی که در لباس امپریالیسم وارد میدان میشه.
شما در این تاریخ گذشته، در اون دوران شکوفایی و اقتدار و قدرت لیبرالیسم، اگر تاریخ رو مورد کنکاش قرار بدید مواجه میشید که به نوعی لیبرالیسم و امپریالیسم اصولا با هم گره خورده اند.
حالا استعمار و استثمار هست که وارد شده و تمدن اون جامعه غربی رو داره به پیش میبره.
نمونه های بارزش تمام کشورهایی که در اون برهه از تاریخ قدرتی داشتند.
فرانسه رو نگاه بکنید.
استثماری که انجام میدید انگلستان رو نگاه بکنید، اون استثمار بی حد و حصر هلند نگاه بکنید.
پرتقال، اسپانیا و تمام این کشور ها که چگونه به نام تمدن استثمار و استعمار را شروع کردند، چگونه این نگاه لیبرالیستی با همون تعریف مشخص پیرامون آزادی که آزادی رو برای فرد مشخصی تصویر کرده حالا میاد در یک نگاه اجتماعی و در سطح جهانی هم باز با همان تعاریف جلو می رود و خیلی ساده می تواند همه چیز را برای خود بکند.
چرا که اصولا جهان را بر پایه همین حرص و آز تعریف کرده.
حالا جهان تصویر شده در این نهایت حرص و رقابت با آن تصویر مشخص از آزادی برای آن شخص سفیدپوست اروپایی که عینا باید مرد هم باشد، می تواند جماعت در برابر که مثلا در یک کشور آفریقایی باشند را مبدل به برده بکند، مبدل به ابزاری برای به وجود آوردن ثروت بکند، ثروتی که برای همان جماعت آزاد است.
حالا می بینید که چگونه این آزادی لگدمال میشه، بی ارزش میشه، مورد تجاوز قرار میگیره و حالا ما مواجه میشیم با استعمار گرایانی که خود رو به نام تمدن حاکم بر کشور های ضعیف تر میکنند.
با همون نگاه برتری طلبانه و مالکیت طلبانه هست که وارد میدان میشن.
اصولا این میل به مالکیت، میل به برتری طلبی که از همان عناوین خداوندی است در دل این نگاه های اومانیستی و لیبرالیسمی مدام در حال جریان است.
گفتن فرهنگ ضدیت میاندار میشود، جاها را تغییر میدهد، پادشاه ها را عوض میکند، تاج و تخت خداوند سر جایش هست اما انسان سفیدپوست.
مرد می آید جای خدا میشینه، حالا میره خودش رو در اون جایگاه قرار میده.
حالا یک لیبرالیسمی است که در لباس امپریالیسم وارد یک نقطه مشخصی از جهان و تاریخ شده و حالا میاد یک به یک کشور ها رو قلع و قمع میکنه و تمام مردم و مالکیت و ثروت و قدرتی که اونها دارند رو هم برای خود میکنه و ما شاهد این جهان پر استثمار قرون گذشته میشیم که چگونه کشور های بزرگی در جهان مستعمره کشور های دیگری شدند.
نمونه بارزش مثلا هند رو در نظر بگیرید که چگونه مستعمره انگلستان شد.
با همون نگاه با همون تعاریف وارد همین میدان شدند و همه چیز رو برای خودشون کرد.
خارج از این ها شما وقتی در باب نئولیبرالیسم صحبت می کنید و قربانیان بازار آزاد، حالا می توانید ببینید که چگونه جهان را آلوده کرده اند.
یکی از لطمات تاریخی هم دقیقا همین نگاه است.
حالا بازار آزاد مبدل به یک هیولا می شود و یک هیولای چند سری که انگار عده زیادی در برابرش هستند که سجده کنان در برابرش دارند زندگی را به پیش می برند.
شما یک بار به این تصاویر ساخته شده نظر داشته باشید که برای کنترل قیمت چگونه کارهای وحشیانه ای انجام می دهند.
حالا حتی حاضرند که آذوقه و مایحتاج زندگی را، گندم ها و برنج ها را هم آتش بزنند و معدوم کنند و زمین را.
چرا که قیمت مثلا بیاد پایین تر بره بالاتر.
برای دستکاری کردن این غول چند سر بازار آزاد که مبدل به یک خدا شده و جماعتی در برابرش سجده می کنند و حاضرند هر بی اخلاقی و هر فاجعه ای را هم رقم بزنند.
و حالا شما روبرو میشوید با این نگاه وحشتناک که چه به عنوان لیبرالیسم چه به عنوان نئولیبرالیسم قابل رویت هست.
هیچ تفاوتی با هم ندارند.
خیلی نباید درگیر این واژگان شد چرا که در معنای کلی همه اینها دارند یک حرکت را به پیش می برند.
وقتی ما درباب آزادی صحبت می کنیم و می گوییم این آزادی برای چه کسانی است، خودش شروع گر تمام این بحث است که می تواند در اشکال مختلف، یکبار در شکل استعمار، یکبار در شکل امپریالیسم، یکبار در شکل تبعیض نژادی، یکبار در شکل برده داری، یکبار در شکل بازار آزاد و کنترل قیمت وارد میدان شود تا شما برسید به استثمار کشورهای جهان سومی.
تمام این ابرقدرت های جهان که برگرفته از همین نگاه های لیبرالیستی هستند، تمام فکر نهایی شان در راستای این است که بیایند و استثمار بکنند کشورهای جهان سومی.
نمونه های بارزش را هم شما میتوانید در طول تاریخ ببینید.
چگونه وارد این میدان شدند.
چه در آن دورانی که ما تحت عنوان قدرتگیری این نظام های امپریالیستی میشناسیم و چه در دوران فعلی و حاضر، حتی در جهان فعلی هم اینها باز هم وارد این میدان شدند تا بتوانند قدرت بیشتری کسب کنند، ثروت بیشتری کسب کنند و اصولا جهان را اینگونه تصویر و تعبیر میکنند.
در یک رقابت بی پایان و بی انتها در راستای ثروت اندوزی در راستای پیشرفت پیشرفتی که هیچ سنخیتی با زندگی ندارد و اصولا در راستای از میان بردن زندگی هاست، برای بلعیدن زندگی ها به میدان آمده، شما مواجه میشوید که چگونه حاضرند همگان را قربانی این راه بکنند.
در دل این نگاه و این بازار آزاد که مبدل به یک الهه بیپایانی شده و جماعتی آن را میپرستند و باور دارند به فهم بالای این بازار آزاد.
شما مواجه با این بحران های مالی میشوید.
حالا مواجه میشوید که به واسطه نداشتن هیچ گونه نظارتی بر این بازارهای آزاد و میدان دادن به این خدای تازه برآمده از این نگاه های سرمایه داری، حالا بحران هایی هم می تونه شکل بگیره.
دیگه این جماعت حتی باورمند به قدرت استدلال و فکر و انتقاد و اعتقاد خود هم نیستند.
این بازار آزاد رو مبدل به یک خدایی کردن که حالا جماعتی باید بیاد و این رو بپرسته او میاد و میداندار میشه.
هر امری داشته باشه، هر فرمایشی هم که داشته باشه به پیش میبره و جماعتی هم دست و پا بسته در برابرش هستن تا این عوامل رو به پیش ببرن و ما شاهد این بحرانها هم هستیم.
مصادیق بسیار هست و میشه بهش رجوع کرد.
بحران هایی که در سال دو هزار و هشت مثلا در امریکا اتفاق افتاد، بحران هایی که پیش از جنگ های جهانی اتفاق افتاد و عواملی از این دست گفتند ما در باب مصادیق صحبت نمی کنیم.
یک معنای مشخص در برابر ما هست.
وقتی در باب لیبرالیسم صحبت میکنیم یکی از شعارهای اصلی و کلیدی و اصولا بن مایه اصلی وجودیت لیبرالیسم و سرمایه داری پیرامون آزادی است.
اما سوال مهم و مشخص ما این هست که این آزادی برای چه کسی تعریف میشه؟
در امروز جهان ما میتوانیم این را ببینیم.
این آزادی برای فردی تصور میشه که ثروت سرشاری داره.
یعنی شما وقتی میرید به یکی از همون قبله آمال نظام های سرمایه داری مثل مثلا آمریکا، حالا میبینید چه کسی قرار هست که همه آزادی رو داشته باشه؟
اون کسی که ثروت بیشتری داره اگر قرار باشه وارد این ساختار های سیاسی بشه چگونه میتونه بشه با ثروت سرشاری که در اختیار داره اگر این ثروت رو نداشته باشه اصلا نمیتونه وارد این چرخه بشه؟
یعنی یک نمونه ی قابل درک و قابل فهم.
اگر شما قرار باشه وارد این چرخه سیاسی در کشور امریکا بشید باید در ابتدا اون ثروت اندازه مشخصی که در اختیار یک درصد جامعه آمریکایی هست رو داشته باشید تا وارد این چرخه بشید.
پس این خودش داره تقدیس ثروت و جایگاه ثروت رو میکنه.
اصولا این سرمایه داری به مفهوم همون پرستیدن سرمایه و ثروت در نهایت در نهایت این نگاه ما را به این سمت می برد که قرار است تمام قدیس سازی ها در راستای بازار آزاد اتفاق بیفتد، در راستای سرمایه اتفاق بیفتد و اصولا این آزادی ها هم به کام کسی برود که تمام این ثروت را در اختیار دارد.
ما وقتی در باب این مدرنیسم صحبت می کنیم که به نوعی نزدیکی و قرابت با لیبرالیسم دارد و لیبرالیسم به نوعی خود را نماینده آن نشان می دهد، حالا مواجه میشویم با این مدرنیسم اجباری.
یعنی امروزه شما مواجه میشوید با این جماعتی که تحت عنوان لیبرالیسم وارد میدان شده اند.
از این چرخه امپریالیستی مثلا گذر کرده اند و وارد یک استثمار تازه و نوینی شده اند و آن هم ارتقا دادن این مدرنیسم هست.
حالا سعی میکنند کشور های در برابر کشور های جهان سومی را جبرا وارد این میدان بکنند و آنها را اقناع بکنند.
نمونه های بارزش را هم میتوانید ببینید.
اتفاقاتی که مثلا در لیبی میفتد در عراق می افتد در افغانستان می افتد.
ما کاری به این نداریم که این حکومت های وقت اونجا تا چه اندازه شنیع و وقیح و غیر قابل تحمل بوده و هستند.
اما موضوع اصلی باز هم پوشیدن یک لباس تازه ای است برای استثمار کردن دیگران.
شما وقتی به این مدرنیست می رسید به این مدرنیته می رسید.
حالا یک جماعتی با شمشیر انگار ایستاده اند تا این مفاهیم را به زور شمشیر بر سر دیگران بکنند.
حالا یک جماعتی آمده تا به اسارت جماعتی را در زندان بندازه و بگه شما از امروز آزادید.
تصویر در برابر ما اینگونه هست.
یعنی این مدرنیسم اجباری دوباره داره ما رو به جایی میبره که اون امپریالیسم گذشته زنده بشه؟
انگار که امروز دوباره این ها آمده اند با یک مفاهیم تازه تا این را ارائه بدن اما به زور، به زور شمشیر، با شمشیری در دست و در حال بریدن سر یکی از این انسان ها بهشون بگن ما شما رو به بهشت میبریم.
این چیزهایی است که امروز ما میبینیم.
در جمهوری اسلامی هم می بینیم.
این جماعت جمهوری اسلامی هم امروز به زور شمشیر و تفنگ و شکنجه مردم ایران را می خواهد به بهشت ببرد.
و باز هم این قرابت و نزدیکی را شما می توانید ببینید که همه اینها انگار که دارند از یک مسیر نیرو می گیرند، توان می گیرند و تمام توانشان را هم به یک مسیر دارند جریان پیدا می کند.
خارج از این شما مواجه می شوید با خشونت ساختاری ای که در این حکومت های سرمایه داری وجود دارد.
به واسطه تصویری که ارائه داده اند، به واسطه این پیشرفتی که تصویر کردند، به واسطه ساختن یک طایفه قدرتمندی در اختیار.
حالا در ازای آن یک خشونت ساختاری را بوجود آورده اند که ثمرش فقر بوده، بیکاری بوده، بی خانمانی بوده.
خب قاعدتا همه ما شنیده ایم جماعت لیبرالیسم برای اینکه بخواهند بیایند و بر خودشان صحه بگذارند و بگویند که نه، این حکومت های ما بوده که در طول تاریخ جهان را بهتر کرده، بلافاصله می آیند و آمار و ارقامی می دهند که بله این تعداد بیکاری کمتر تر شده، فقر کم تر شده.
کسی مخالف صد در صد این ها نیست که خب قاعدتا پله ای بودن رو به پیشرفت اما در عین حال این هم قابل رویت هست که چگونه خشونت ساختاری داره شکل میگیره.
چه در اعصار گذشته و چه در امروز.
در حال حاضر هم شما دارید می بینید می بینید که چگونه به واسطه ساختار پدید امده این خشونت داره در زندگی عادی مردم هم جریان پیدا می کنه.
این بیکاری و بی خانمانی میدان دار میشه.
خیلی از این حکومت های سرمایه داری که اتفاقا قدرت اصلی جهان و جزو قدرت های اصلی جهان هستند هم می بینید که چگونه نمی تونن از پس این بی خانمانی و فقر و بیکاری در کشور خودشون بر بیاد.
حتی اونهایی که داعیه دار حکومت بر جهان هستن در پی این هستند که این نگاه متفکرانه و متمدنانه خودشون رو به جهان هم صادر بکنند اما هنوز اندر خم یک کوچه اند و با مشکلات ریز و درشت خودشان روبرو هستند.
فقر سرشار، بیکاری، بی خانمانی، جرم و جنایتی که در کشورهاشون وجود داره.
این به مفهوم این نیست که ما کتمان بکنیم تمام پیشرفت هایی که این ها از قبل این به وجود اومده اما وقتی ساختاری در برابر وجود داره که داره این خشونت رو صادر میکنه، اشاعه می کنه، بزرگداشت می کنه، تقدیس میکنه، نمیتونیم کتمانش بکنیم.
یعنی وقتی ما داریم در باب کشوری صحبت میکنیم که خود را اقتصاد اول جهان میدونه، قدرت بزرگ جهان میدونه.
مثال همون آمریکا.
ما نمی تونیم این رو قبول بکنیم که در این کشور مشکلات اقتصادی وجود داشته باشه.
قاعدتا برای اونها حل کردن این موضوع باید ساده باشه.
قابل حل باید باشه و حالا شما میبینید که نه گویی باید یک همچین ساختاری وجود داشته باشه تا در نهایت بتونه کارایی کلی این سیستم به وجود بیاد.
انگار که باید یک همچین چرخ دنده هایی به گردش در بیایند و عده ای در زیر این چرخ ها له بشن تا در نهایت این ساختار به حرکت در بیاید و حالا اینجاست که ما میتوانیم این نقش را هم ببینیم.
شما وقتی نزدیک به مفهوم دموکراسی هم میشوید، حالا دارید میبینید یک تئاتر و نمایشی است از آزادی.
همان طور که صحبت کردیم دربارهاش قدیسه.
این نگاه سرمایه است.
ثروت شخص ثروتمند طایفه حاکم اصولا ثروتمندان هستند.
حالا وارد این چرخه سیاسی شدن نه به مفهوم وارد دنیایی دموکراتیک شدن و این که جماعتی باشند که حق انتخاب داشته باشند نه در نقطه ابتدایی.
کسی که قرار هست انتخاب بشود باید از یک فیلتری گذشته باشد.
اما این فیلتر بر اساس کارایی و فکر و باور و اندیشه و دانش او نیست، بر پایه ثروت است.
این فیلتر در برابر وجود دارد تا اگر آن میزان از ثروت را داشته باشد وارد بشود.
حالا چه کسی میتواند بعد از این که وارد این چرخه شد انتخاب بشه؟
اون کسی که ثروت بیشتری برای تبلیغ بیشتر داره؟
باز شما دارید این ساختار رو میبینید گوییم دمکراسی دیگر دمکراسی نیست.
قضیه فقط و فقط یک تئاتری ست از این آزادی یک نمایش تازه ای ست از مردم سالاری.
و این تصویر رو هم دارن ارائه میدن هم کسی که وارد این چرخه میشه تا انتخاب بشه باید در اون نقطه اول از این فیلتر گذر کرده باشه و در نقطه بعدی هم باید اون ثروت رو داشته باشه تا بتونه وارد این رقابت بشه.
پس میبینیم که انگاری قدیسه اصلی در این نگاه در این نگاه سرمایه داری خود سرمایه هست، بازار آزاد هست، خدای تازه به وجود آمده اینها هستند.
آزادی برای کسانی ست که وارد این چرخه و این طایفه میشن.
حالا اینها وارد میدانی برای استثمار و استعمار دیگران میشن لیبرالیسمی که اینبار در لباس امپریالیسم وارد شده همه قربانیان این بازار آزاد هستند.
کنترل قیمتی که به واسطه از میان بردن و معدوم کردن غذاها وارد میدان میشه حالا وارد میدان میشند برای استثمار کردن جهان سوم همه کشورهای دیگر را از آن خود کنید.
مالک بر اون ها بشن اینقدر خود را برده و بنده بازار آزاد می دانند که بدون هیچ نظارتی بحران های بی حد و حصری را به وجود بیاورند.
با شمشیر مدرنیسم اجباری و لیبرالیسم در جهان و دموکراسی وارد میدانی برای کشتار دیگران بشن، جماعتی رو به زندان بفرستند و بگن نهایت آزادی در همین زندان ساخته شده به دستان ماست.
خشونت ساختاری رو بوجود بیارن و فقر و بیکاری و بی خانمانی و خشونت و جنایت را میدان دار بکنن.
گاها از این ابزارها استفاده و سوءاستفاده بکنن برای در اختیار گرفتن دیگران، برای به بند درآوردن و به زانو درآوردن مردمان.
در نهایت دموکراسی رو مبدل به یک نمایش از آزادی بکنن و باز هم میدان دار اصلی ثروت بکنن.
ثروت باشه که تنها قدیسه این کشور به حساب بیاد.
ثروت باشه که مبدل به خدای اون ها بشه.
ما وقتی به جهان امروزمان نگاه میکنیم، انگاری که پول و ثروت هست که میداندار اصلی است و خب این هم به واسطه قدرتمند شدن تمدن لیبرالیسم در جهان هست که پیروز جهان مدرن ما.
خب قاعدتا همین نگاه سرمایه داریست که فرهنگ غالبی که امروز در جهان وجود دارد برگرفته از همان فرهنگ سرمایه داری است و حالا این فرهنگ سرمایه داری است که در نهایت در جای جای جهان پول را مبدل به خدا کرده، ثروت را مبدل به خدا کرده.
آن کسی که ثروت بیشتری دارد که همه دنیا برای اوست.
حالا ما داریم میبینیم ثمرش را داریم میبینیم که چگونه در این جهان ساخته شده.
همه چیز از آزادی تا سیاست تا زندگی فردی تا بیکاری، بی خانمانی و زندگی اجتماعی ما تحت تاثیر همین قدیسه تازه و همین خدای ساخته شده است.
ما در دل لیبرالیسم این جنگ خواهی و جنگ طلبی را هم میبینیم.
نمونه های بارزش هم خود امریکا هست.
امریکایی که امروز به عنوان نماد سرمایه داری و به عنوان قدرت اول جهان به حساب می آید حالا وارد میدان هایی میشه برای جنگ افروزی.
ویتنام می جنگه با افغانستان با عراق در لیبی سرک می کشه.
در همین ایران جمهوری اسلامی سرک می کشه هر جایی بتونه با قدرت وارد میشه و می خواد همه چیز رو از بین ببره و داعیه دار مدرنیسم و لیبرالیسم و تمام این مفاهیم هم هست و خب قاعدتا ثمره تمام اتفاقاتی که بوجود آورده لطمات تاریخی بزرگی است که در جای جای جهان هم میشه بهشون اشاره کرد.
خب قاعدتا برای تک تک این اتفاقات ما میتونیم مثال ها و مصادیق بیاریم اما هدف به نام جان اصولا مطرح کردن معانی و ریشه هاست.
می تونید با مطالعه در باب تمام این اتفاقات و تاریخ اروپا و جهان از این مصادیق هم استفاده کنید.
شاید در آتی برنامه هایی داشتم که در باب این مثالها صحبت کرد اما به نظرم به اندازه کافی در باب معایب و لطمات تاریخی لیبرالیسم صحبت کردیم.
هر چند که انتهایی هم نداره و میشه ساعت های بیشتری دربارش صحبت کرد.
در قسمت آتی سعی میکنیم همینگونه در باب کمونیسم صحبت کنیم.
در انتهای برنامه دوست دارم باهاتون مطرح کنم که اگر دوست دارید این صدا شنیده بشه این راه تغییر شکل بگیره.
میتونید آثار من رو با دیگران به اشتراک بگذارید.
منظور از آثار هم خلاصه برنامه ای بنام جان نمیشه.
من پیش از این که بخوام برنامه ای به نام جان رو ضبط و منتشر کنم آرا، افکار و عقاید رو تحت عناوین کتاب هایی به رشته تحریر در آورده است.
تمامی این عناوین به صورت رایگان در وبسایت جهان آرمانی در اختیار شما دوستان هست.
میتونید با مراجعه به این وبسایت این آثار رو به صورت رایگان دریافت کنید و اگر دوست داشتید این صدا شنیده بشه و این راه تغییر شکل بگیره اون رو با دیگران هم به اشتراک بگذارید.
ممنون که همراه من بودید.
من نیما شهسواری و این برنامه ای بنام جان در پناه آزادی.
قسمت 4
سلام دوستان من نیما شهسواری و این برنامه به نام جان هست با شما هستم.
این قسمت چهارم از ویژه برنامه نقد لیبرالیسم و کمونیسم هست و ما قراره توی این قسمت در باب معایب کمونیسم صحبت کنیم.
ممنون که همراه من هستید.
خب دوستان توی این ویژه برنامه مشخص در باب لیبرالیسم و کمونیسم صحبت کردیم و در این قسمت مشخص هم قرار هست در باب لطمات تاریخی و معایب کمونیسم صحبت بکنیم و قسمت گذشته در باب همین موضوعات پیرامون لیبرالیسم صحبت کردیم و در این قسمت هم قراره در باب کمونیسم صحبت بکنیم.
خب ابتدا هم بگم که هدف اصلی از این برنامه و این ویژه برنامه مشخصه لیبرالیسم و کمونیسم مسئله آزادی و برابری است.
یعنی شما وقتی در باب این دو نوع نگاه مشخص مدرن انسانی صحبت میکنید، میدونید که هر دوی این ها تعریف مشخصی پیرامون آزادی و برابری داشتند که به نوعی با بزرگداشت یکی از این ها هر چند دستمالی شده و معیوب و به دور از واقعیت، اما دیگری را قربانی راه خود کردند.
یعنی اگر در لیبرالیسم شما مواجه میشید با بیان آزادی ها، آزادی به قیمت قربانی کردن برابری است و بالعکس.
در نگاه کمونیسم هم همین گونه است.
اگر صحبت از برابری میکنند به قیمت و هزینه قربانی کردن آزادی است و هدف اصلی ما از گردآوری این برنامه این هست که بگیم آزادی و برابری با هم هستند در کنار هم معنا میشن، لازم و ملزوم هم هستند و اصولا بدون بودن یکی از آن ها دیگری هم بی معنا خواهد شد.
و اما این قسمت مشخص و معایب کمونیسم.
خب قاعدتا من در این ویژه برنامه اصولا و در تمام برنامه هایی به نام جان خیلی در باب مصادیق و مثالها صحبت نمیکنم.
در این برنامه هم به همین شکل است.
سعی میکنیم در باب ریشه ها و اصول اصلی صحبت کنیم تا در نهایت یک برداشت درست و مشخص و عقلانی نسبت به این موضوع داشته باشیم.
اصولا وقتی در باب کمونیسم صحبت میشود، اولین چیزی که ذهن ما را معطوف به خود میکند و این تصویر را در برابر دیدگان ما نقش میبندد، مسئله دولت تمامیت خواه و مستبد است.
اصولا به نوعی کمونیسم گره خورده با این مفهوم قدرت طلبی شما تمام نمونه های تاریخیای که از کمونیسم و قدرت گیری این نگاه های چپی و مارکسیستی میبینید هم همینگونه بوده.
یعنی به شوروی هم نگاه بکنید، به کوبا نگاه بکنید، به تمام دولت هایی که تشکیل شده اند به چین، کره شمالی و تمام کشورهایی که به نوعی خود را وابسته به نگاه های کمونیستی میدانند.
این تمامیت خواهی و این استبداد را میتوانید درک و اصولا نگاه اصلی ای که برگرفته از نگاه های مارکسیستی هست ما را به سمت و سویی میبره در راستای استبداد؟
اصلا تصویر گری نهایی این نگاه این گونه هست که داره تعبیر و تفسیر میکنه به سمتی که ما باید تمام قدرت رو در اختیار داشته باشیم.
یک دولت متمرکز قدرتمندی باشه که به واسطه زور و قدرت و سرکوبی که داره عوامل و برنامه هارو به پیش ببره.
همون دوگانه مشخصه آزادی و امنیت به قیمت امنیت و آزادی از میان رفت به قیمت برابری آزادی ریشه کن بشه.
تمام تصویر ارائه شده در طول تاریخ از این نگاه های چپی همین دولت های قدرتمند و متمرکز و مستبد بودن نظام های توتالیتر و تمامیت خواهی که همه چیز رو برای خود کردن تمام ارزش ها به عنوان دموکراسی و آزادی و برابری، همه اینها لگدمال شده.
حتی برابری هم که تعبیر و تصویر شده هم بی معنا بود.
اون قدرت لجام گسیخته ای که در اختیار یک گروه و حزب و قبیله و قومیتی قرار میگیره و حالا این اینها میداندار میشوند و همه چیز را از میان میبرند.
خود برابری را هم ریشه کن میکنند.
فساد بی حد و حصری که شکل میگیرد.
پس یکی از معایب تاریخی قاعدتا کمونیسم همین دولت تمامیت خواه و مستبد است.
چرا که ریشه های نگاهی آنها هم اینگونه است.
یعنی اصولا در پی بوجود آوردن یک دولت مستبد، قدرتمند و تمامیت خواه هستند که حالا آن اوامر و باورها و برنامه ریزی هایی که دارند را به پیش ببرند به قیمت نابود کردن تمام آزادی های فردی و اجتماعی.
حالا بیان و برابری را تصور کنند.
هر چند که این برابری تصویر شده هم لگدمال شده هست.
این برابری به وجود آمده هم معنای حقیقی و راستینی نخواهد داشت.
این برابری هم به سادگی به واسطه فساد می تواند از میان برود.
همتای چیزی که ما در سراسر جهان و در طول تاریخ با آن روبرو شدیم.
پس قاعدتا دولت تمامیت خواه و مستبد یکی از آن اون نشانه و لطمات تاریخی کمونیسم است.
در کنار این و به موازات این شما مواجه میشید با سرکوب.
یعنی سرکوب قاعده ای است درونی در دل این حکومت های تمامیت خواه.
شما جمهوری اسلامی رو به عنوان نمونه در نظرتون داشته باشید.
قاعدتا این یک نظام چپی نیست، یک نظام کمونیستی نیست.
هر چند که گهگاه سعی میکنه یک نشانه هائی از اون نظام چپ گرا ارائه بده.
هر چقدر بی اثر و بی ارزش و بی معنا.
اما ما با نوع حکومت تمامیتخواه جمهوری اسلامی روبه رو هستیم و برای ما یک اشل و نمونه ایست برای درک بهتر این حکومت های تمامیت خواه و مستبد.
خب این حکومت ها بزرگ ترین اثری که در زندگی و حیات خودشان دارند و بزرگترین تاثیری که میتونند بگذارند و در نهایت مشروعیت خودشون رو معنا ببخشند به واسطه سرکوب است.
به واسطه بوجود آوردن خفقان است.
یکی از نشانه های عمده در تمام حکومت های تمامیت خواه و توتالیتر.
یعنی اینها راهی ندارند برای اینکه بخوان از استبداد و از قدرت به دست آمده استفاده بکنند و سوءاستفاده بکنند، به واسطه سرکوب جماعتی رو خفه بکنند و در خفقان نگه دارند.
چاره دیگه ای هم در خود نمی بینند.
پس ما مواجه میشیم با این سرکوب گسترده.
شما مواجه میشید با پاکسازی هایی که در طول تاریخ توسط تمام نظام های کمونیستی اتفاق می افته.
یعنی اینها کم کم اون دایره امن خودشون رو تنگ تر و تنگ تر میکنن.
به واسطه فساد موجود، به واسطه خیانت ها، به واسطه اون حس پارانویایی که در وجودشون هست و این ترس متداولی که در خودشون و نسبت به دیگران احساس می کنن.
پس ما مواجه میشیم با این پاکسازی ها، سرکوب ها، خفقان ها، شکنجه ها، آزار ها و اقتدارگرایی که در نهایت هسته اصلی و ریشه اصلی این نگاه کمونیستی رو شکل میده.
اصولا دست و بال حکومت باز هست برای از بین بردن مخالفین.
برای سرکوب کردنشون.
برای پاکسازی شون.
یک دولت تمامیت خواه و مستبد سر کار هست که از تمام المان ها استفاده خواهد کرد.
برای اینکه اقتدار خودش رو نشون بده.
برای اینکه به اون آرمان ها و آرزوهایی که در نظر داره برسه.
اما به هر قیمتی.
یعنی به هر قیمتی حاضر هست همه چیز رو حاضر هست نابود بکنه.
تمام آزادی های فردی و اجتماعی رو زیر پا بذاره تا اون اهداف خودش رو پیش ببره.
در دل این خفقان ها شما مواجه میشید با اشکال مختلفی از شکنجه ها، کشتارها، سرکوبها، پاکسازی ها و انواع سانسور ها.
یعنی شما در اشکال مختلفی از این دولت های کمونیستی میتونید این تصویر زننده از خفقان و اسارت رو ببینید.
خب قاعدتا رمان ها و نوشته ها و خاطرات و کتاب ها و فیلم هایی که در باب این مسائل وجود دارد می تواند یک تصویری از آن ها ارائه دهد.
ما فارغ از آن حتی در نظر گرفتن این نوع نگاه هم می تواند ما را به این سمت و سو ببرد که ریشه بنیادین و هسته ای این تفکر اینگونه است.
اصولا خود را اینگونه معنا می کند نوع نگاهی که نسبت به دنیا دارد هم همتای همین تصاویر ارائه شده در همین کتاب ها و نوشته ها و خاطرات است.
اصولا این اقتدار در خود این حالت خفقان رو به وجود میاره.
تمام حکومت های تمامیت خواه در نهایت با ابزار سرکوب میتوانند قدرت خودشان را حفظ کنند.
میتوانند جامعه خودشان را اداره کنند.
مشروعیت آن ها هم بر پایه همین به وجود آوردن ترس و حذر دادن مردم هست.
هیچ رابطه دیگه ای برای حقانیت و مشروعیت خود هم ندارند.
شما مواجه میشوید با این دولت ها که در نهایت مبدل به یک شکل تازه ای از دین هم میشود.
یعنی تمام این حکومت های ساخته شده داره مسیری رو طی می کنه تا در نهایت مبدل به یک دین بشه.
خب ما در اون ریشه ی ابتدایی و هسته ای تفکرات مارکسیستی و کمونیستی مواجه میشیم.
مثلا با ماتریالیسم بودن و به نوعی بیخدا بودن و آتئیست بودن.
اما در نهایت دارن همون فرهنگ ضدیت رو پیش میبرن تا در نهایت تاج و درجا نگاه دارن و یک سر تازه ای رو در دلش علم کنن.
بیشتر اشکال به وجود امده از کمونیسم در سراسر تاریخ هم همین تصویر رو برای ما ارائه داده.
یعنی شما مثلا با مائو رو به رو میشید که در جایگاه یک پیامبر و خدا قرار میگیره؟
خود مارکس تا پایه های بلند و رفیع پیامبر و خدا قرار میدن.
لنین رو در روسیه به همین شکل، استالین رو حتی بعد از لنین قرار میدن.
در اونجایی که امروز حتی در کره شمالی هم میبینید که این پروپاگاندا داره شکل میگیره و این تصویر ارایه میشه که مثلا کیم جونگ اون در جایگاه خدا قرار.
اصولا تبدیل شدن کمونیسم به یک دین تازه به یک نگاه تازه گره خورده با خرافات.
یعنی شما در دل مثلا وقتی میرید رجوع می کنید به دوران مائو و چین، میبینید که چگونه همتای خرافاتی که در اسلام وجود داره در اونجا هم ریشه هاش شکل میگیره.
یعنی با رجوع به تاریخ میتونید اشکال مختلفی از این رو ببینید.
این قدیس سازی مثلا از مائو در چین یا لنین در لنین و استالین در شوروی.
شما میبینید که چگونه از این قدیس هایی ساخته میشه و اونها رو میپرستند.
این تصاویر ارائه شده از خاک سپاری مثلا استالین هم بیانگر همین تصویر است.
اون تصویر آشنایی که ما هم در جمهوری اسلامی و نگاه های اسلامی باهاش روبرو هستیم.
اما این شکل تازه ای که ما تحت عنوان کمونیسم می سازیم هم همین کار رو میکنه.
چرا که اصولا بنیان اصلی و نهادینه خودش را در دل همین تمامیت خواهی و استبداد تعریف کرده.
برای این حکومت مستبد قدرتمند نیاز به یک تصویر هم دارد.
نیاز به یک شکل مشخص یک بت اعظم دارد تا در بالا قرار بده.
و حالا ما میبینیم که چگونه این دولت تمامیت خواه با استفاده از اختناق و سرکوب و شکنجه و ارعاب در نهایت مبدل به یک دین میشود که حالا کفر و ارتداد و شرک هم در برابر خود خواهد داشت.
همین پاکسازی هایی که دربارش صحبت کردیم انگار خروج از این دین تازه هست.
اگر کسی قرار به خروج داشته باشه حالا محکوم به مرگ میشه، به نیستی میشه و از بین رفتن میشه و این دین تازه با پیامبر، تازه، با خدای تازه، با رهروان تازه و در نهایت با روحانیون تازه شکل میگیره.
شما میتونید نوک این قله رو مثلا مارکس قرار بدید و انگلس قرار بدید و بعد بیاید مائو رو در دلش قرار بدید و بعد کسانی که در این حکومت ها کار میکنند و رهبر میشند و مبدل به مأمورین میشند و اطلاعاتی ها میشند هم در درجات بعدی قرار میگیرند.
کسانی که دو باره این معانی رو تفسیر میکنن، تعبیر میکنن و ارائه میدن هم مبدل به روحانیون امروزی میشن و اصولا این ساختار اینگونه شکل میگیره.
در عین حالی که داره صحبت از آتئیست بودن بیخدایی میزنه اما با اون فرهنگ ضدیتی که من بارها در ویژه برنامه های مختلف دربارش صحبت کردم دوباره یک نگاه تازه شکل میگیره.
حالا در دلش تنها و تنها سر هایی در میان تاج تغییر تاج بر سر جای خود هست.
تخت بر سر جای خود هست و تنها سرهای در میان این تاج هستند که تغییر میکنند.
فارغ از این شما مواجه میشید با یک اقتصاد دستوری.
خب این اقتصاد دستوری گاها میتونه راهگشا باشه.
از یک سو شما در دل نگاه های سرمایه داری مواجه میشید با اون تصویری که ارائه میدن از بازار آزاد و قدیس گرایی و بازار آزاد و آزادی های فردی در این راستا در دل در برابر این مواجه میشید با یک اقتصاد دستوری که حالا میاد برای از بین بردن هر گونه آزادی عمل در دل این بازار.
حالا برای قیمت گذاری روی همه چیز به میدان میاد حتی چیز های ساده.
هیچ نوع اجازه ای برای مانور دادن خود، بازار و مردم در دل این بازار باقی نمی ذاره.
حالا در دل این نادانی، ناتوانی و کم دانشی اطلاعات کم و هزار و یک از این عوامل فساد درون سیستم، این تجمیع قدرت در یک نقطه این استبداد حاکم، این نادانی حاکم در نهایت میتونه لطمه های بزرگ و جبران ناپذیری بزنه.
همون طوری که زده یعنی شما وقتی نگاه میکنید به این تاریخچه ای که کمونیسم به وجود آورده و اقتصادی که به وجود آورده اند، میبینید که چگونه لطمات بزرگی رو به کشور خودشون، به کشور های دیگه، به مردمی که در اون خطه زیست کردند و به همه جانداران زده چگونه با این اقتصاد بیمار گونه ای که از نادانی و بی اطلاعی همه نشأت گرفته توانسته اند لطمات جبران ناپذیری هم بزنند؟
شما مواجه میشوید با مردمی که تاوان همه چیز رو میدن.
یعنی یک تصویری ارائه میدن که دور خودش یک مرزی میکشه، دور خود خط میکشند و با همه جهان هم در مبارزه هستند.
همین چیزی که باز هم ما تجربه کردیم یعنی جمهوری اسلامی فارغ از نگاه چپی که ما داریم دربارش صحبت میکنیم خوب خودش را یک تافته جدابافته ای از جهان تصویر میکنه، برای خود یک دشمن هایی میسازه و وارد این میدان میشه تا یک چیزی که ما امروز باهاش روبرو هستیم.
ایران در برابر امریکا، در برابر اسراییل، در برابر غرب و حالا برای خودش یک خطه ای رو میسازه و در این خطه اسیر میمونه.
حالا باید با سراسر جهان در مبارزه و جنگ باشه.
چیزی که امروز ایران به واسطه تحریم ها داره باهاش دست به گریبان هست اما تاوانش رو چه کسی میدن؟
مردم به واسطه این ایستادگی و مقاومت در برابر قدرت ها و سر علم کردن در میان آن ها، تاوانش را مردم باید بدهند.
نان کمتر، کار بیشتر.
چیزی که در دوران شوروی در دوران مائو به کرات اتفاق می افتد.
یعنی از یک سو اقتصاد دستوری که هیچ معنا و مفهومی ندارد و دانشی پشتش نیست، گاها به واسطه نادانی است که گاها به واسطه اطلاعات کم است.
گاها حتی به واسطه لجبازی و حرص و آز و هزار دلیل احمقانه دیگر هست و حالا به این واسطه می تواند نابودی مردم آن کشور و زندگی اسفناک را بسازد.
از یک سوی دیگر مبارزه و مقاومت در برابر قدرت هاست و جبهه سازی هاست و حالا جنگیدن در جبهه برابر هست و در دلش مردمی هستند که دوباره باید تاوان بدهند.
دوباره باید در برابر این قدرت ها بایستند.
آن حکومت و آن قبیله حاکم هیچ وقت تاثیری نخواهد دید.
هیچ ضرری نخواهد دید.
همان چیزی که ما امروز در جمهوری اسلامی میبینیم گروه و قبیله ای که امروز حاکم بر ایران هستن هیچ وقت زندگیشون لگدمال نخواهد شد، لکه ای بر نخواهد داشت.
اما قشر معمول و مردم عادی هستن که بزرگترین لطمات رو باید باهاش دست و پنجه نرم کنند.
زندگی سخت را پشت سر بگذارند.
به واسطه فقدان مسائل اقتصادی و مشکلات اقتصادی که به وجود می آید، شما در دل کمونیسم اصولا مواجه میشوید با این فرهنگ تک صدایی.
یعنی یکی از آن تعبیرات درست و محکمی که میتوانید نشانه اش را در فرهنگ خدایی بر زمین و در جهان امروز ببینید، همین نگاه کمونیستی ست.
نگاه کمونیستی ای که به ظاهر در برابر نگاه های الهی است اما در باطن تصویر دوباره ای از همان نگاه را ارائه داده.
یک فرهنگ تک صدایی و یک دولت مستبدی است که باید یک رهبر و خدا در بالا داشته باشد.
یک هرمی را تصویر کند تا در نوک آن هرم یک خداوندگاری بنشیند و به همه حکومت کند.
چیزی که در طول تاریخ هم اتفاق افتاده و میشه تصاویر رو دید.
اون قدیس سازی و قهرمان سازی هایی که در دلش به وجود میاد، همتای جایگاه و پایگاهی که برای ما می سازند و می پرستند.
برای لنین می سازند و می پرستند.
برای مارکس میسازند و می پرستند.
شما مواجه میشید با این فرهنگ تک صدایی که قرار است فرای تمام جایگاه های ساخته شده برایش در نهایت یک فرمانده باشه و جماعت بیشماری فرمانبردار و بنده و عبد و عبید رو در برابر به وجود بیاره.
درست است که ما در باب لیبرالیسم وقتی داشتیم صحبت میکردیم در نهایت وقتی پرسش این آزادی برای کیست؟
ما رو به سمتی رسوند که برده داری رو تصویر کنه و قاعدتا هم همین تصویر رو ارائه داده.
اما در دل این حکومت های کمونیستی هم داستان به همین شکل هست.
یعنی شما وقتی مواجه میشید با یک حکومت کمونیستی هم میبینید که شرایط رو به همین گونه تصویر کرده اند و این برده داری مدرن هست که داره اونجا حکمفرما میشه.
یک پادشاه و یک اربابی در نوک پیکان ایستاده فرمان میده و بندگان و رعیت ها هم باید که به گوش جان بسپارند.
این فرهنگ تک صدایی و این به وجود آوردن فرمانده و خدای در آسمان ها در دل این حکومت ها باعث این استیصال جمعی میشه.
یعنی اینها در نهایت ما را به نقطه ای می رسانند که ما مواجه میشیم با فروپاشی روانی اجتماعی جامعه ای که در ترس و وحشت و بیزاری داره زندگی میکنه.
بیشتر این جوامع چپی که ما امروز باهاش روبه رو هستیم در همین شرایط هستن.
یعنی یک فروپاشی روانی جامعه شکل گرفته و این جامعه در ترس و وحشت هست.
بیزار هست، از مفهوم برابری بیزار هست.
گاها حتی حاضر به تکرار مفهوم برابری هم نیست.
یعنی شما وقتی میرید به حکومت هایی که در بلوک شرق به وجود آمده بود و حکومت هایی که در اروپای شرقی بود و متشکل و متحد با شوروی بودند رو نگاه می کنید، می بینید که تا چه اندازه از این مفهوم چپ از مفهوم برابری بیزار هستند، چرا که اصلا این حکومت به وجود آمده در دل این استبداد با آن حجم از خفقان و سرکوب و پاکسازی و در نهایت مبدل شدن به یک دین مشخص با یک پیامبر و خدای مشخص این مردم رو به این وجه می رسونه.
یعنی در نهایت با این اقتصاد دستوری، با این مبارزه ای که با کشورها و دوقطبی کردن ها به وجود آورده و تاوانش رو مدام مردم میدن، در نهایت به نقطه ای میرسن که این مردم دچار فروپاشی میشن.
این جامعه پر از ترس و وحشت هست.
اون حکومت پلیسی وقت مدام در پی مجازات کردن مردمان هست.
به دنبال جاسوس و خیانتکار هست.
چیزی که در ایران و جمهوری اسلامی داره اتفاق می افته.
هر کسی کافیه که صحبتی بکنن و نقدی بکنن تا بلافاصله سرشون به گیوتین ها و تیغ ها و دارو ها سپرده بشه.
به عنوان خیانتکار، به عنوان کسی که در برابر تمام ملت ایستادگی کرده در برابر توده ها وایساده.
همون ادبیات و همون نگاه و همون نگاه وحشیانه و وحشی خوی.
در نهایت قرار هست که این فروپاشی روانی و اجتماعی رو به وجود بیاره و ما با جامعه ای روبه رو باشیم که در ترس باشه، در وحشت باشه، بیزار از تمام این موضوعات باشه، از برابری بیزار باشه، اصولا به دنبال یک دولت و یک جایگاه آزادی باشه که کسی کاری به کارش نداشته باشه.
حالا شما این ها رو ضرب و تقسیم بکنید در اون حجم بزرگی از سانسور، حجم بزرگی از خفقانی که وجود داره، اون پروپاگاندایی که وجود داره برای اینکه این نگاه های آلوده رو به خورد مردمان بده، همون چیزی که ما در جمهوری اسلامی باهاش روبه رو هستیم.
داریم میبینیم که چگونه مردمان دارن در فقر و بیکاری و نداری و بی خانمانی و هزار درد بی پایان جان میدن و بعد در برابر جمهوری اسلامیست که مثلا با صدا و سیمایی که برای خود ساخته میاد و شروع میکنه از پیشرفت ها میگه، از بزرگی میگه، از این جایگاهی که ما بهش رسیدیم و حالا شما میبینید که چگونه سانسور گریبان همه ی مردم رو گرفته و این تک صدایی همه جا رو برای خود کرده.
از یک سو مدام فرامین داره داده میشه، از یک سو مردمی هستن که در وحشت هستن، در ترس هستن، از حکومت حاکم میترسن، هیچ نوع احساس قرابت و نزدیکی باهاش ندارن و همه چیز هم برای اونهاست.
اونها مبدل به خدا شدن، به پیامبر شدن، همه جایگاه رو برای خود گرفتن و این دولت تمامیت خواه و مستبد حتی زندگی عادی مردم و انسان هایی که در اون کشور زندگی میکنن رو هم برای خود کرده.
ما مواجه میشیم با از بین بردن تمام آزادی ها.
یعنی در دل این حکومت های کمونیستی میبینید که هیچگونه آزادی دیگه باقی نخواهد.
اصولا با این تصویرگری احمقانه از برابری دشمن خود رو آزادی میدونن.
هر نوع آزادی فردی ازشون گرفته میشه.
دیگه اشکال اگزجره شده اش رو می تونید ببینید دیگه وقتی روبرو میشید مثلا با کره شمالی و بعضی اوقات آدم قوانینی می شنوه و شرایطی میشنوه که حتی براش باورپذیر نیست.
یعنی از شکل زدن مو از رفتارهایی که باید در قبال اون رهبر فرزانه انجام بدن، شکل بزرگنمایی شده از چیزی است که ما هم در ایران تجربه کردیم.
خب قاعدتا در ایران دیگه در این حد اگزجره وجود نداشته اما اشکالی از این نوع نگاه ها هم وجود داشته و حالا شما مواجه میشید با این از بین رفتن تمام آزادی ها و زیر پا گذاشتن حقوق فردی و شخصی.
حالا قرار هست همه رو هم تا یک گله ببینند و این گله رو پیش ببرند.
در دل این نگاهی که در اون نقطه ابتدایی و ابتدا به ساکن در راستای تشکل و احزاب بوده و در راستای به وجود آوردن اصناف بوده و یکی کردن و همکاری ها بوده، حالا می بینید که چگونه تمام این اصناف از میان میرن.
تمام این گروه ها و احزاب قلع و قمع میشن با چوب قدرتمند سانسور، با اختناق و سرکوب همه را از میان می برند و جایی برای نفس کشیدن هم باقی نخواهند گذاشت.
در دل این نوع حکومت های چپی بیمار هست که در نهایت ما میرسیم به نقطه ای که خود کار را مقدس تصویر کنند.
کار رو نه در اون مبنایی که ما به عنوان اینکه ثروت بر مبنای کار به وجود می آید به آن ارزش بگذاریم و بخواهیم حالا این تقسیم ثروت رو عادلانه به واسطه کار انجام بدیم نه بلکه خود کار هست و این کارکردن هست که مقدس میشه و باز با اون نگاه های رقابتی احمقانه ای که مدام قرار هست مردمانی در راستای این حرص و آز بدوند به جایی نامعلوم و همه زندگی رو قربانی این راه بکنند.
حالا جماعتی را در این راه قدسی کار کردن مبدل به برده می کند و ما امروز مواجه هستیم با این بردگان.
یعنی اصولا شما یک تصویری از یک برده میبینید که فقط کار میکند، هیچ زندگی ای ندارند، معنایی از زندگی ندارند.
این قاعدتا مترادف و هم معنا هست.
یعنی در هر دوی این باورها چه کمونیست و چه سرمایه داری شما دارید این برده داری مدرن را می بینید که چگونه یکی به واسطه بازار آزاد و جایگاه دادن و اون جایگاه قدسی دادن به ثروتمندان و سرمایه داران و هر کاری که اونها میخوان بکنند و بازار آزاد مقدس میتونه انجام بده و از این سو هم با مقدس شمردن کار حالا عده قلیلی از این بردگان رو دارید که فقط و فقط باید کار بکنند و کار مقدس بشوند.
ما در دل این نگاه ها می رسیم به این شخص پرستی ها و این خدای ساخته شده اون انقلابی که مدام داره ستایش میشه دیگه جایگاه زندگی ارزشی نخواهد داشت.
اصلا موضوع بهتر زیستن و بهزیستی و رفاه نیست.
یعنی اون نقطه ابتدایی که قرار بر این بوده که تمام این نگاه ها به وجود بیاید تا زندگی بهتری رو حال چه جانداران وچه انسان ها انجام بدن به فراموشی سپرده میشه.
در این نگاه تازه ارائه شده اصولا قرار هست که اون پروردگار عالمیان، اون قبله آمالی که در قدرت نشسته و رهبر هست، حالا چه استالین، چه لنین، چه مائو، چه فیدل کاسترو و یا هر کس دیگری است اون رو باید بپرستند.
اصلا هدف از زیست انگار پرستیدن اوست.
رسیدن به یک آمال و آرزوها و رقابت کردن با جامعه غربی است و پیشرفت کردن است و مدام تولید کردن هست و ما باید مقدس بشماریم، کار و نان کمتر بخوریم اما کار بیشتر بکنیم تا در نهایت نمیدونم به کجا رو فتح بکنیم اما قرار به فتح کردن هست و در نهایت شما مواجه میشید با یک حکومت، با مردمانی که دیگه هیچ چیزی برای ادامه دادن ندارند و در ترس و وحشت و خفقان در پی نابودی هستند.
در نهایت جماعتی که بهشت و وعده جهنم رو به پا کرد، شما وقتی مواجه میشید با اون نگاه و اون تصویر، از اون سرزمین اتوپیایی که اون مدینه فاضله ای که کمونیست ها داشتند تعبیر و تفسیر میکردند، در نهایت روبرو میشید با یک جهنم بی سرو ته، یک جهنمی برای از میان بردن همه دولتی تمامیت خواه و مستبد در پی سرکوب خفقان با سانسور فراوان، مدام با تکرار کردن بزرگی خود در این شرایط که می دونید چیزی وجود نداره، مدام توضیح و تفسیر دادن از نیستی که شما دیدید که نیستی است.
حالا قرار هست که یک شخصی مبدل به خدا بشه و پروردگار شما بشه.
حالا این مبدل به یک دین میشه و این دین در اوج نادانی، در اوج بی عقلی، در اوج بی دانشی قرار هست که این جامعه رو سوق بده به بدبختی و فلاکت در جنگ، در مبارزه و تاوانی که مردم قرار است بدهند و کار بیشتر مردمانی که دچار این فروپاشی شدهاند.
جامعهای که در ترس و وحشت و بیزاری است و در نهایت یک جامعهای پدید میآید که از همه چیز بیزار است، بالاخص خود برابری و برابری که اینگونه لگدمال میشود و آزادی که دیگه ازش چیزی باقی نمیمونه و در نهایت این جهنم ساخته شده با تفکراتی که در ابتدا قرار بر ساختن بهشت داشت.
قاعدتا وقتی در باب کمونیسم صحبت میکنیم مثالها و مصادیق بیشماری داره.
وقتی در باب شکل گرفتن دین صحبت میکنیم، میتونیم هزاران مثال دربارهاش بزنیم.
اینکه چگونه در طول این تاریخ چه نظام شوروی، چه دولت چین و چه تمام دولت های چپی که شکل گرفتند، با استفاده از خرافات، با استفاده از مقدس سازی و قهرمان سازی شخصی پرستی، با استفاده از بوجود آوردن یک دین تازه، چگونه مردمان رو مسخ و تحمیق کردند؟
کردن چگونه بر گرده های آنها سوار شدند؟
چگونه این مردم بودند که تاوانش را دادند؟
با قحطی هایی که شکل گرفت و کشتار هایی که شکل گرفت، وقتی در باب این سرکوبها صحبت میکنی، با زندان ها، با کار های اجباری ای که این مردم کردند، با شخصیت هایی که اعدام شدند تبعید شدند.
داستان های بی پایانی داره که میشه در موردش ساعت ها و سال ها صحبت کرد.
کتاب های بیشماری در باره اش نوشته شده.
خاطرات بیشماری وجود دارد.
فیلم هایی ساخته شده که میشه بهش رجوع کرد.
اما هدف اصلی این ویژه برنامه و اصولا برنامه ای به نام جان صحبت کردن در باب معانی و مفاهیم هست و نه مصادیق.
شاید در آتی در باره اش صحبت کردیم.
در قسمت های آتی سعی میکنیم بیشتر صحبت کنیم و در نهایت به یک جمع بندی کلی برسیم.
قاعدتا در باب لطمات تاریخی و معایب کمونیسم میشه ساعتها صحبت کرد اما به این اندازه به نظرم مختصر و مفید اندازه بود.
در انتهای برنامه هم دوست دارم باهاتون مطرح کنم که اگر دوست دارید این صدا شنیده بشه.
این راه تغییر شکل بگیره.
میتونید آثار من رو با دیگران به اشتراک بذارید.
منظور از آثار هم خلاصه برنامه ای به نام جان نمیشه.
من پیش از اینکه بخوام برنامه ای به نام جان رو ضبط و منتشر کنم، آرا و افکار و عقایدم رو تحت عناوین کتابهایی به رشته تحریر در آورد.
تمامی این آثار به صورت رایگان در وبسایت جهان آرمانی در اختیار شما دوستان هست.
میتونید با مراجعه به وبسایت این آثار رو به صورت رایگان دریافت کنید و اگر دوست داشتید این صدای تغییر شنیده بشه و این راه ادامه پیدا کنه اون رو با دیگران هم به اشتراک بذارید.
ممنون که همراه من بودید.
من نیما شهسواری و این برنامه به نام جان در پناه آزادی.
قسمت 5
سلام دوستان من نیما شهسواری و این برنامه به نام جان است با شما هستم.
این قسمت پنجم از ویژه برنامه نقد لیبرالیسم و کمونیسم هست و ما قراره توی این قسمت در باب اخلاق و فلسفه صحبت بکنیم.
ممنون که همراه من هستید.
خب دوستان توی این ویژه برنامه مشخص ما سعی کردیم در باب لیبرالیسم و کمونیسم صحبت بکنیم.
نقاط اشتراکشون نقدهایی که نسبت بهشون وجود داره رو بگیم و مبنای کلی ما پیرامون آزادی و برابری بود.
این دو نگاه مشخصی که در دل خود با باور داشتن نصفه و نیمه به یکی از این معانی دیگری رو قربانی کردن.
یعنی اگر نظام سرمایه داری پیرامون آزادی صحبت کرده، هر چند که آزادی رو بیمعنا کرده، آزادی رو از اون حیطه انتفاع خود خارج کرده، اما در عین حال و به فراخور او برابری رو قربانی کرد هزینه کرده.
در راستای این آزادی نصفه و نیمه در باب کمونیسم هم شرایط به همین شکل هست.
یعنی اونها برابری رو معیار قرار دادند.
برابری از بین رفته و بی معنا که در نهایت با قربانی کردن آزادی قرار بر این بوده که اون رو میدان دار بکنند و ما سعی کردیم با این مبنای مشخص مفاهیم مشخص و معتبری که برای ما ارزش بالایی داره یعنی آزادی و برابری که توامان با هم معنا میشن.
این ویژه برنامه رو تدارک ببینیم تا بیشتر در باب این مفاهیم صحبت کنیم و در کنارش در باب لیبرالیسم و کمونیسم هم صحبت کنیم.
و اما در این قسمت مشخص هم قرار هست که در باب اخلاق و فلسفه و نقد اخلاق و فلسفه در این دو نگاه صحبت بکنیم.
موجز و مختصر.
در باب عناوینی که به ذهنمون میرسه و حالا شاید در آتی بیشتر و بیشتر در باب هر کدوم از این مفاهیم هم صحبت بشه.
خب اصولا وقتی در باب سرمایه داری و کمونیسم صحبت میکنیم، یکی از مفاهیم مهم تصویر انسان در دل این نگاه ها و این مکتب های فکری مدرن انسانی است.
خب ما صحبت کردیم یکی از اون نقاط قوت قاعدتا این پیشروی بوده.
یعنی وقتی به نقطه ابتدای به وجود اومدن به عنوان مثال سرمایه داری و لیبرالیسم نگاه می کنیم، می دونیم که برگرفته از دوران و عصر روشنگری است و در امتداد اون نگاهی که در رنسانس اتفاق افتاد و اصولا این ها پله هایی برای بالا رفتن انسان ها و زندگی بهتر انسان ها بود.
گفتیم که قاعدتا اومانیسم و نگاه های انسانگرایانه به نوعی نزدیکی و قرابت معنایی داره با مفاهیم لیبرالیسم و این ها یکی از اون نقاطی بوده که ما رو ذره ای دور کرده از اون خفقان گسترده و پله های ابتدایی بوده برای زندگی بهتر و بهزیستی جمعی برای تمامی انسان ها.
و خب قاعدتا مفهوم مارکسیسم هم در همین ابتدا برای کرامت بیشتر زندگی انسانی بوده و به واسطه رسیدن به برابری بیشتر بوده.
خب قاعدتا اینها نقاط ابتدایی و چرایی هست که من در قسمت اول و در مقدمه درباره اش صحبت کردم اما در آتی این نگاه ها تغییر می کند.
یعنی شما وقتی با تصویر انسان روبه رو می شوید در آن نقطه ابتدایی قرار هست که این تصویر تعبیری از خدا در آسمان ها بشه.
گفتم در این نگاه انسان گرایانه و کمونیستی که ما می شناسیم و درطول تاریخ هم درباره اش صحبت شده، شما مواجه میشوید با یک خدایی که تاج و تخت ازش گرفته میشه و این تاج و تخت به انسان به عنوان اشرف مخلوقات در همون نگاه الهی و یا انسان با کرامت در این نگاه اومانیستی داده میشه.
حالا این انسان هست که این تاج و تخت رو به سر میذاره اما این انسان دارای طبقات و مرتبتی هست.
یعنی همه انسان ها قرار نیست وارد این دالان بشن.
قرار نیست این تاج رو به سر بزارن.
قرار هست اون انگشت شماران و گلچین شدگانی باشند که این قدرت را در اختیار میگیرند.
در این تصویر ارائه شده در.
خب قاعدتا سرمایه داری کسی که سرمایه بیشتری داره وارد این دالان میشه وارد این قبیله میشه و مبدل به خدا میشه و حالا شما مواجه میشید با این تصویر ارائه شده از انسان در دل این انسان گرایی که از او معنای راستین و حقیقی که در نهایت بخواد ما رو به برابری برسونه تهی و بی معنا میشه، در نهایت داره دوباره طبقات بیشتری رو میسازه و حالا به جای خدا قرار هست که اون انسان قدرتمند قرار بگیره و اون انسان مثلا سفیدپوست مرد مختص به جامعه اروپایی قرار هست بیاد و درجایگاه خدا بنشینه و خارج از این در کنار این معنا ما مواجه میشیم از این انسان عامی و انسانی که به عنوان انسان معمول هست و خارج از این انتخابات هست، قرار هست که مبدل به ابزاری برای پیشرفت همون خدایگان بشه.
یعنی در نهایت شما مواجه میشید با یک ابزار برای دیگران، انسان و جایگاه انسان تعریف شده.
در دل این نگاه، سرمایه داری قرار است که او را مبدل به ابزاری بکند.
حالا قرار هست که این ابزار به واسطه نیاز دیگران معنا پیدا بکند و به ثروت برسد یا نرسد.
اصولا وقتی مواجه میشوید با همین فلسفه ای که ما تحت عنوان بازار آزاد میشناسیم هم قاعده همین شکلی است.
یعنی شما اگر مواجه میشوید با انسان هایی که دارای قیمت میشوند.
وقتی شما در یک جامعه سرمایه داری مثلا به یک موضوع مشخص نگاه میکنید، مثلا به انباشت ثروت در اختیار یک فرد نگاه میکنید، به جواهراتی نگاه میکنید، به ثروت انباشته شده، به ماشین، به خونه، به همه این عواملی که ساخته شده در دل این نگاه های سرمایه داری است.
حالا میتوانید خیلی ساده آن را با انسان ها مقایسه بکنید و ببینید که چقدر جان انسان ها بی ارزش است.
به فراخور آن جان تمام جانداران هم بی ارزش است و این بی معنا شدن انسان در دل این نگاه سرمایه داری است.
وقتی از این هم بگذرید و وارد اون نگاه کمونیستی بشید.
داستان به همین شکل است.
اون ها هم قرار است که انسان را مبدل به ابزاری بکنند برای پیشرفت. برای مقابله.
برای اینکه در این جنگ ساخته شده و در این دوقطبی به آن نوک پیکان برسند.
قرار هست بیشتر تولید بکنند.
قرار است کار را مقدس بشمارند و در دل این کار خود را غرق بکنند و خفه بکنند.
حالا انسانی است که دوباره مبدل به ابزار شده.
حالا این انسان در دل نگاه کاپیتالیستی و یا در دل نگاه سوسیالیستی.
در هر دوی این نگاه ها در نهایت قرار هست مبدل به ابزاری برای پیشرفت و توسعه بشه یا پیشرفت و توسعه فردی یا جمعی.
حالا هر چقدر این ها دارای اشکال هست، موضوع بحث ما نیست.
اینکه آیا واقعا اون ها به فکر پیشرفت جمعی هستند یا نه، موضوع بحث ما نیست.
در نهایت این ابزار شدن انسان و مبدل شدن به راهی برای رسیدن به هدف هست که موضوع بحث ما هست.
فارغ از این شما رو به رو میشید با تصویری از انسانی که انگاری که هیچ خودمختاری ندارد و ساخته ی تاریخ است، اصولا قرار است که تاریخ به او رنگ و بویی بدهد.
حرکت او را به پیش ببرد.
اصولا عاملیت قرار است که از انسان ها گرفته بشه.
دیگه عاملیتی نخواهند داشت.
چه در اون نگاه کاپیتالیستی و سرمایه داری که انسان مبدل به ابزار برای ساخت ثروت شده و تنها اون جماعت خدا تصویر شده هستند و نزدیک و مقربان او سرمایه داران و اون قبیله حاکم هستند که شاید جایگاهی داشته باشند و اصولا دیگران تنها و تنها ابزار و وسیله هستند و چه در نگاه کمونیستی هم داستان به همین شکل هست.
اصولا دیگه عاملیتی برای این ها تعبیر و تصور نمیشه.
اگر هم عاملیتی تصویر شد تا زمان انقلاب بود.
بعد از انقلابی که اتفاق می افته.
حالا هر کسی که عاملیتی برای خودش تعبیر کنه مبدل به ضد انقلاب و جاسوس و خیانت کار میشه و محکوم به مرگ هم خواهد شد.
ما وقتی به تصویر انسان در دل این نگاه نزدیک میشویم، در نهایت به یک نقطه مشخص میرسیم که انسان دیگر معنایی تحت عنوان انسان نخواهد داشت.
تنها مبدل به ابزاری خواهد شد برای پیشبرد اهداف جمعی و یا فردی.
اما فارغ از آن دو مسئله مهم یعنی آزادی و برابری که در دل این دو نگاه وجود دارد، موضوع مهم ماست.
وقتی ما در باب مثلا آزادی صحبت میکنیم، در دل نگاه سرمایه داری و لیبرالیسم مواجه میشویم با این آزادی که مدام داره شعار داده میشه، مدام داره دربارهش صحبت میشه.
اما پرسش مهم و اصلی این هست که آزادی به چه قیمت قرار هست که این آزادی رو به چه قیمتی به دست بیاریم؟
ما بارها در باب آزادی صحبت کردیم که آزادی به دور از مفهوم برابری معنایی نخواهد داشت.
اینجا این آزادی به دست اومده به قیمت و هزینه اسارت دیگران معنا خواهد شد.
یعنی شما تصویری را در نظر بگیرید که اگر قرار بر این نباشد که ما به برابری اعتقاد داشته باشیم و در راستای این برابری، منع آزار را به عنوان قاعده و قانون آزادی بپذیریم، دیگر چه کسی قرار است آزاد باشد؟
قاعدتا تنها کسانی آزاد خواهند بود که قدرت بیشتری داشته باشند که ثروت بیشتری داشته باشند.
تنها آزادی برای آنهاست.
و حالا وقتی شما مواجه میشوید با این نگاه ساخته شده در دل سرمایه داری هم ما را به همین سمت و سو میبرد که آزادی به قیمت از میان بردن آزادی دیگران هست.
این آزادی های فردی که مدام دارد گفته میشود به قیمت این هست که یک جماعتی در اسارت باشند و جماعت کارگری باشند که به واسطه اسارت خودشان آزادی را برای دیگران بسازند، به واسطه فقر خودشان ثروت برای دیگران بسازند و این همان نقطه تلاقی است که میتواند آزادی را بیمعنا بکند.
میتواند آزادی را مبدل به یک دیو چند سر بکن.
اگر برابری میداندار نباشد.
و حالا وقتی در باب آزادی صحبت میکنند.
و حالا در دل این نگاه کاپیتالیستی مدام مانور داده میشود پیرامون آزادی.
ما میتوانیم این تصویر را ببینیم که این آزادی تصویر شده هیچ سنخیتی با آزادی و معنای حقیقی آزادی ندارد.
و این آزادی اصولا به قیمت اسارت دیگران معنا میشود.
این ثروت به واسطه فقر دیگران معنا میشود.
و اینگونه هست که آزادی لگدمال میشود.
آزادی به قیمت نابودی دیگران در بین هست.
وقتی هم نزدیک به نگاه کمونیست ها و این نگاه چپی ها هم میشوید باز برابری میدان دار میشود.
اما به چه قیمتی؟
این برابری قرار هست به چه قیمت وارد این چرخه و زندگی و زیست جمعی مردمان بشود؟
قرار هست به قیمت از میان بردن تمام آزادی ها، سر سپردن در برابر حکومت مستبد و دولت تمامیت خواه در برابر خدایان، فرمانبردار بودن و اطاعت گری در برابر سر خم کردن در برابر سرکوب ها و خفقان ها و سانسور ها.
پروپاگاندا ها قرار است مردمانی باشند فرمانبردار طاعت گر تا در نهایت بتوانند برابری را بدست بیاورند.
برابری که هیچ معنا و سنخیتی با خود برابری هم ندارد.
برابری ای که قرار هست همگان را یکسان و به یک چشم ببیند نه در راستای حقوق، نه در راستای رسیدن به ثروت، نه در راستای توزیع عادلانه ثروت، نه در راستای در امان بودن، نه در راستای منع آزار همگان، بلکه در راستای یکسانی احمقانه و حماقت آلود که هیچ سنخیتی با واقعیت ندارد.
یعنی شما در هیچ جای جهان نمی توانید همگان را یکسان ببینید.
نه انسان را با حیوان یکسان ببینید نه خود انسان را با انسان، نه یک بچه پنج ساله را با یک مرد شصت ساله، با یک زن سی ساله.
اینها هیچ کدام با هم یکسان نیستند.
برابر هستند اما یکسان نیستند.
و حالا شما مواجه می شوید در دل این نگاه ابلهانه ای که پیرامون برابری شکل گرفته در نگاه های چپی اصولا صحبت از یکسانی میکنند و نه برابری.
و این یکسانی تعبیر شده را هم به قیمت و هزینه تمام آزادی ها دارن ارائه میدن.
قرار هست که آزادی رو از بین ببرند و سلاخی بکنند و به قربانگاه ببرند تا همه یکسان بشن.
یه یکسانی که همه چیز رو هم از میان خواهد برد.
اصولا به وجود آمدن این حکومت های کمونیستی بر همین پایه هست.
بر پایه ی به وجود آوردن یک پایه ی ننگین و مستبدانه برای یک دولت تمامیت خواه تا همه چیز رو در اختیار بگیره و به فراخور از میان بردن آزادی مردم و جمعیت مردم، حالا به اون ها یه تحفه ای از برابری بده.
برابری که هیچ سنخیتی هم برابری نداره.
ما وقتی ریز میشیم و از نزدیک به تصاویر ارائه شده در طول تاریخ از حکومت های سرمایه داری و کمونیسم رو به رو میشیم، میدونیم که این ها قرار بر یک چیز دارند یا قرار هست عدالت را بدون آزادی بدن یا قرار هست آزادی بدون عدالت بدن.
هر چند که خود عدالت و آزادی تعریف شده در دل آن ها هم هیچ سنخیتی با آن مفهوم و معنای واقعی ندارد، اما باز هم قرار است که در ازاء قربانی کردن و هزینه کردن، یکی از دو دیگری را میداندار بکنند و این نقطه ی افراطی است که ما را از معنای واقعی و حقیقی دور می کند.
این آن نقطه ای است که ما را در این منجلاب و مرداب غرق می کند و فردای نامشخصی را هم برای ما به وجود می آورد.
ما نیاز به همپوشانی این دو معنا داریم که اصولا این دو معنا بی هم معنایی نخواهند داشت.
ما در باب این نگاه مطلقی که وجود دارد در دل، اخلاق، در دل حقیقت و حقیقت گرایی در هر دو این دو نظام ها هم رو به رو هستیم.
اصولا این نگاه در نهایت به نقطه ای از افراط و تفریط خود خواهد رسید که هیچ نگاهی را قبول نخواهد کرد.
هیچ انتقاد و هیچ پرسشی رو قبول نخواهد کرد.
حقیقت مطلق رو برای خود خواهد دید.
اخلاق مطلق رو در خود خواهد دید.
یعنی شما نه تنها در نگاه کمونیسم یا سرمایه داری که در تمام نگاه های انسانی با این موضوع روبرو میشوید.
حقیقت تمام آن چیزیست که نزد منه همه دیگران باطل هستند.
همون چیزی که در اسلام وجود داره در دل کمونیست هم وجود داره.
در دل نظام های لیبرالیستی هم وجود همه اینها دارن دم از یک موضوع مشخص میزنن و اون هم تمام حقیقت برای ماست.
تمام اخلاق و اخلاق مطلق برای ماست.
حال با اینکه مثلا در همون نظام سرمایه داری دارای اینگونه حقوق دیگران و عدالت و برابری پایمال میشه و حتی حاضر به گوش سپردن به این انتقاد ها و تغییرات هم نیستند چرا که باور آوردن به این ها هیچ جایگاهی برای اون نگاه نسبی گرایانه وجود نداره.
در دل هر دوی این حکومت ها ما با یک مفهوم مشخص روبه رو هستیم که هدف وسیله رو توجیه میکنه.
شما وقتی به این جمله کلیشه ای می رسید که بار ها و بار ها هم شنیدید، حالا می تونید معنای حقیقی و حقه ی اون رو در همین دو نگاه ببینید.
یعنی اگر شما روبرو میشید با یک حکومت سرمایه داری، حالا به واسطه بازار حاضر هست که هر کاری انجام بده حاضره برای رسیدن به هدف هر وسیله ای رو هم توجیه کنه.
حاضره از گرسنگی به بیشماران بده اما به اون خواسته ای که داره برسه.
حاضر هست تمام گندم ها و برنج ها و آسیاب ها رو از بین ببره و آتش بزنه.
برای اینکه یک قیمتی که خودش می خواد و بازار قاعدتا به وجود خواهد آورد تعیین بکنه.
یعنی شما با این شکل افسار گسیخته هم روبرو میشید؟
اگر از سوی دیگری مواجه میشید با حکومت های کمونیستی، حالا این حکومت های کمونیستی حاضرند هر کاری و هر فضاحتی به بار بیارند.
حاضرند هر گونه وحشیگری رو به وجود بیاورند و سرکوبی را هم میدان دار بکنند تا حرف خودشان به کرسی بنشیند تا هدف غایی خودشان میدان دار باشد.
حاضرند همگان را از زیر تیغ بگذرانند.
همتای چیزی که گذراندند حاضرند به واسطه آن اعتقادات احمقانه ای که دارند با آن اقتصاد دستوری که بوجود آوردند باعث کشتار حتی میلیون ها نفر بشوند و قحطی را در کشور پایدار بکنند.
همتای چیزی که در چین یا روسیه اتفاق افتاد اما باز هم حاضر نیستند که این مشکلات را قبول کنند و حاضر نیستند که برای رسیدن به این هدف راه و وسیله درستی را انتخاب بکنند، حاضرند دست به گریبان هر وسیله ای بشوند، دستشون رو به هر راهی دراز بکنند، حتی کشتار، حتی خشونت، حتی اختناق، حتی سرکوب، حتی پاکسازی و هر رفتار شنیع دیگری در دولت های لیبرالیستی هم به همین شکل.
حالا این که شاید اونها در بوق و کرنا های بیشتری می کنند یا بیشتر موفق به لاپوشانی میشن، تفاوت میان هر دوی این نگاه ها در همین است که تا چه اندازه قدرت این لاپوشانی را داشته باشند و یا نداشته باشند.
تا چه اندازه در بوق و کرنا در موردش صحبت بکنند و یا سکوت بکنند.
اما نقطه اشتراک هر دوی این نگاه ها همین موضوعی است که هدف وسیله را توجیه می کند و اصولا برای این جماعت فقط و فقط هدف مهم است و هر وسیله ای هم در برابرشان قرار خواهد گرفت.
در این دو نگاه ما مواجه می شویم با یک دوگانگی احمقانه ای به وجود آمده در راستای اینکه فرد علیه جامعه قرار می گیرد و یا جامعه علیه فرد حاضر به این نزدیکی و قرابت این دو معنا با هم نیستند.
یعنی شما هیچوقت مواجه نمیشید با این مفهومی که به هم گره خورده.
ما زندگی جمعی می کنیم اما فردیت خودمان را هم قبول می کنیم و باید به فردیت خود هم احترام بزارید.
اما همواره در دو هر دوی این نگاه ها این دو موضوع در برابر هم قرار می گیرند.
همتای چیزی که ما مصداق آزادی و برابری دربارش صحبت کردیم، همان گونه که این جماعت در باب آزادی و برابری صحبت می کنند و اصولا یکی را به قربانگاه برای دیگری می برند.
در راستای این مفهوم هم داستان به همین شکل هست یا فرد بر علیه جامعه قرار میگیرد و یا جامعه برعلیه فرد هست.
خب ما یک فردی را می بینیم که همه چیز این جامعه داره فداش میشه در دل نگاه های سرمایه داری و اصولا انگار جماعتی اسیر و عبد و بنده هستند برای اینکه این فردیت او حفظ بشه و به همه آمال و آرزوهایش برسه و یا در برابرش.
در نگاه های کمونیستی قرار بر این هست که یک جامعه به یک سودایی برسد و تمام فردیت اون ها زیر پا گذاشته بشه.
تمام آزادی ها، قدرت انتخاب ها، تغیر دادن ها، همه این ها زیر پا گذاشته بشه به واسطه مثلا زندگی بهتر جمعی.
خب قاعدتا تشکیک در باب اصل این موضوعات هم وجود داره اما فارق از این تشکیک در این اصل ما مواجه میشیم با این اصل به وجود آمده یعنی از میان بردن فردیت در جامعه کمونیستی و یا بالعکس از زیر پا گذاشتن تمام نگاه های اجتماعی و پیشرفت های اجتماعی زیر پا و قربانی کردن در برابر فردیت آن هم یک جماعت مشخص.
پس از ما با این دوگانه و تناقض هم روبرو هستیم.
در دل این نگاه های به وجود آمده در نهایت ما مواجه میشویم با یک ایدئولوژی قدرتمند که مبدل به یک دین میشود خودش را حقیقت محض می داند و در پی از بین بردن و حذف شک است و اصولا حذف کردن شک و احساس، پرسشگری و انتقاد.
در نهایت ما را به یک نقطه می رساند.
پایان فلسفه است.
اصولا فلسفه و فلسفیدن در یک داستان قرار است که به وجود بیاید و آن هم تشکیک کردن است.
پرسش کردن هست.
کلیت فلسفه یعنی پرسش کردن و حالا ما وقتی داریم در باب یک نگرش صحبت می کنیم که در نهایت حقیقت را برای خود می داند و به هیچ گونه به این شک باور ندارد، به نقطه ای خواهد رسید که تمام شک ها را از بین ببرد و خود را مبدل به یک ایمان بکند.
و حالا این ایمان چشم و گوش بسته ما را به نقطه ای می رساند که دیگر فلسفه ای بر جا نخواهد بود.
همتای چیزی که در تمام این نگاه ها هم به وجود آمده و اصولا دیگر جایی برای فکر کردن، اندیشیدن و انتقاد کردن باقی نخواهد بود.
قاعدتا این ایدئولوژی های به وجود آمده چه در دل سرمایه داری و چه در دل کمونیسم ما را به نقطه ای رسانده از این افراط و این افراطی که در نهایت حقیقت را برای خود می داند و با حذف تمام شک ها، پرسش ها، پایان فلسفه را نوید پایان فلسفه هم به مفهوم از میان رفتن اخلاق و از میان رفتن پرسش هایی پیرامون مباحث اخلاقی است.
اگر شما در جهان سرمایه داری رو به رو می شوید، با یک جماعتی که تمام ثروت دیگران رو برای خود کرده اند و دارند خون مردم رو می مکند و درون شیشه ها می کنند با عرق جبین آنها به تمام ثروت ها رسیدند و آنها در فقر و بدبختی هستند.
به واسطه این پایان فلسفیدن است که دیگر پرسشی به وجود نمی آید.
دیگر پرسش های اخلاقی مطرح نمی شود و ما به نقطه ای نمی رسیم برای تغییر دادن.
در صورتی که می توانیم این تصویر واضح را در برابر ببینیم و به آن ایمان داشته باشیم و گواه بدهیم که این زیست جمعی و این دو نگاه زندگی در اسارت را برای مردمان پدید آورده، زندگی با از میان بردن برابری ها را به وجود آورد و در نهایت هر دو انسان ها را مبدل به ابزار هایی کردند برای پیشرفت.
خب قاعدتا در باب این دو نگاه و نقد اخلاقی و فلسفی آن ها میشه ساعت ها صحبت کرد.
اما من سعی کردم موجز صحبت کنم تا در نهایت به قسمت انتهایی برسیم و در باب گزینه جایگزین صحبت کنیم.
قاعدتا در باب لیبرالیسم و کمونیسم.
در باب مصادیق و اتفاقاتش میشه ساعتها صحبت کرد.
در اتریش شاید در باب این مسائل هم صحبت کردیم اما به اندازه کافی تو این قسمت های ارائه شده سعی کردیم در باب این کلیت و این معنای کلی و این موضوع مهم آزادی و برابری و تعابیر و تفاسیری که در این دو نگاه وجود داره صحبت کن.
در این انتهای برنامه دوست دارم باهاتون مطرح کنم که اگر دوست دارید این صدا شنیده بشه این راه تغییر شکل بگیره میتونید آثار من رو با دیگران به اشتراک بذارید.
منظور از آثار هم خلاصه به برنامه ای به نام جان نمیشه.
من پیش از اینکه بخوام برنامه ای به نام جان رو ضبط و منتشر کنم، آرا و افکار و عقاید ام رو تحت عناوین کتابهایی به رشته تحریر در آورد.
تمامی این آثار به صورت رایگان در وبسایت جهان آرمانی در اختیار شما دوستان هست.
میتونید با مراجعه به وبسایت این آثار رو به صورت رایگان دریافت کنید و اگر دوست داشتید این صداهای تغییر شکل بگیره و این راه ادامه پیدا کنه اون رو با دیگران هم به اشتراک بگذارید.
ممنون که همراه من بودید.
من نیما شهسواری و این برنامه بنام جان بود.
در پناه آزادی.
قسمت 6
سلام دوستان من نیما شهسواری و این برنامه به نام جان است با شماست.
این قسمت ششم از ویژه برنامه نقد لیبرالیسم و کمونیسم است و ما قراره توی این قسمت در باب پیوند آزادی و برابری صحبت بکنیم.
ممنون که همراه من هستید.
خب دوستان توی این ویژه برنامه مشخص ما سعی کردیم که نقد هایی رو پیرامون کمونیسم و لیبرالیسم داشته باشیم.
این دو نگاه مشخص در جهان مدرن که یک دوقطبی رو به وجود آورده اند و زندگی ما رو تحت تاثیر قرار دادند و اصولا جهان مدرن با این دو نگاه گره خورده و عجین شده.
این دو نگاه اقتصادی که به ذات شاید نگاه های اقتصادی باشه اما در نهایت تمام نوع زندگی ما و تمام المان های زندگی ما رو تحت تاثیر خودش قرار داده.
سعی کردیم در باب این دو موضوع صحبت کنیم و موضوع اصلی که در دل آن ها وجود داشته هم قاعدتا مسئله آزادی و برابری بوده.
آزادی و برابری که هر کدام از این ها یکی از این عناوین را به اختیار خود گرفته اند، به زندان و حصر خود درآورده اند و در نهایت با قربانی کردن دیگری سعی کرده اند یکی را هر چند نصفه و نیمه و پر از تناقض و به دور از واقعیت میداندار کنند.
و ما سعی کردیم بیش تر در باب آزادی و برابری نهفته در این مباحث صحبت بکنیم.
در باب لطمه ها و معایبی که هر کدام از این دو نگاه داشته اند.
در باب اخلاق و فلسفه، در باب مقدمه و در نهایت در باب این موضوعات صحبت بکنیم.
در این قسمت انتهایی هم سعی می کنیم که یک راهکار سوم و به نوعی یک نگاه تازه ای را ارائه بدهیم که پیوند آزادی و برابری و در کنار هم بودنش هست.
یعنی ما گفتیم که اصولا چه نگاه لیبرالیسم و سرمایه داری و چه نگاه کمونیستی.
خب یک نقطه عطفی بوده، یک پله ای بوده برای ترقی و پیشرفت جامعه انسانی و زندگی جمعی ما.
اما اون نقطه ای ما رو دور کرده که خط بطلانی کشیده و اجازه نداده تا ادامه پیدا بکنه.
این طریقت در راه خودش ادامه پیدا بکنه.
اون جایی که ما دچار این افراط شدیم دچار این نگاه های متعصبانه شدیم و این ایستایی رو در برابر دیدیم.
اونجا اون خط بطلانی بوده که ما رو از پیشرفت و توسعه در برابر اون ایستادگی کرده.
نه پیشرفتی که در دل این دو معنا و این دو نگاه تصویرشده نه اون پیشرفتی که در پی ساختن هست در پی رقابت است.
پیشرفت در بهزیستی و زندگی بهتر و جمعی همه جان ها نه فقط انسان ها.
حالا با توجه به نگاه هایی که در این نگاه وجود داره همون انسان ها هم ما شاهدش نبودیم و حالا قصد داریم که در باب این مسأله صحبت بکنیم.
نکته مهم و اساسی این هستش که ما در دل دنیای خودمون نه به این جهان نیاز داریم و نه به اون جهان، نه به جهان تصویر شده توسط لیبرالیسم نیاز داریم و نه به اون جهانی که کمونیست ها دارن تصویر میکنن.
به هیچ کدوم از این دو نگاه به صورت مجزا نیاز نداریم بلکه به اشتراک و در کنار هم بودن این نگاها نیاز داریم.
ما نیاز داریم تا این دو نگاه تجمیع بشن و با هم همبسته بشن.
وابستگی میان این دو در نهایت ما رو به نقطه ای برسونه تا جهان بهتری رو بوجود بیاریم.
نه وابسته به آن باشیم نه وابسته به ای.
چرا که هر کدوم از این ها قرار هست که یکی از این دو عنوان مهم و اساسی که بی هم معنایی ندارند رو از میان ببرند.
اگر شما به سمت و سوی نگاه های سرمایه داری میل داشته باشید، فارق از اینکه خود دچار اون قبیله باشید که قاعدتا به واسطه قرابت و سود و منفعتی که می برید اون نظام و اون نگاه رو می پسندید.
اما اگر دور از اون دایره باشید قاعدتا می دونید که اون ها قرار هست که برابری رو سلاخی بکنند، اون هم در برابر آزادی که هیچ معنایی نخواهد داشت.
و ما می دونیم که آزادی و برابری در کنار هم معنا خواهد شد و قاعدتا بلعکس هم در دل نگاه های کمونیستی هم به همین شکل هست.
پس ما باید نقطه ابتدایی رو در دل این بحث با این آغاز بکنیم که ما نه به این و نه به آن به هیچ کدوم از این دو نیازی نداریم.
جهان دیگری لازم هست که در دل اون با ادغام این دو نگاه و با اشتراکات این دو نگاه و در عین حال با پیش رفتن و با پرسشگری در دل اون جهان تازه ای رو تصویر کنیم.
ما نیاز به یک تجربه میانه داریم.
تجربه های میانه ای که در همین جهان امروزی هم اتفاق افتاده.
یعنی شما وقتی به دور و اطراف خود نگاه می کنید به جهانی که امروز ساخته شده به عنوان مثال اون چیزی که تحت عنوان سوسیال دموکراسی ما میشناسیم یک نگاه معقول از این دو نگاه در کنار هم است.
سوسیال دموکراسی که قرار هست نه آزادی رو آنگونه لگدمال بکنه در ازای برابری و نه قرار هست که برابری رو به سلاخ خانه ببره برای رسیدن به آزادی قرار هست در همون دموکراسی تعبیر شده و تصویر شده حالا پا به میدان بذاره و برابری و رفاه جمعی و بهزیستی رو هم در خودش به وجود بیاره و حالا زندگی بهتر جمعی رو پدید بیاره.
کاری که در این جوامع سوسیالیستی سعی در انجامشون هست.
سوسیال دموکراسی که امروز ما میتونیم نمونه هاش رو ببینیم.
در کشورهای حوزه اسکاندیناوی میتونیم اشکالی از اون رو ببینیم.
قاعدتا میشه نقدهای بسیاری بهش کرد و اصولا ما با همین نگاه منتقدانه و پرسشگر هست که میل به پیش رفتن داریم، میل به تغییر داریم و اصولا باید این نگاه را در وجود خود هم پاس بداریم و اصولا به دنبال راه و طریقتی باشیم تا با همین نقدها به فردای بهتری برسیم.
اما با توجه به چیزی که امروز در جهان وجود دارد، ما میتوانیم به نقطهای برسیم که قاعدتا نه آن نگاه متعصبانه در دل لیبرالیسم و نه آن نگاه متعصبانه در دل کمونیسم راهگشای ما نیست و ما نیاز به یک حد تعادل و یک تجربه میانهای داریم که قاعدتا سوسیال دموکراسی و یا حتی آنارشیست های مشارکتی که در جهان وجود دارد و قاعدتا اشکال کمتر نظام مندی هست هم می تواند راهگشای ما باشد.
قاعدتا ما میتوانیم با نگاه به این تجربه ها ببینیم که بله با میل به برابری و در عین حال با میل به آزادی و پیوند این دو در کنار هم میتوانیم جامعه بهتری بسازیم.
میتوانیم جامعه ای به دور از تمامی معایب بسازیم.
جامعهای که اینگونه دچار فروپاشی ها نشود.
این گونه تفاوت های طبقاتی در دلش بیداد نکند و این گونه مردمان را خسته از دنیا نکند.
این گونه مفهوم انسان و جان را بی معنا نکند.
مبدل به ابزار نکند، همه چیز را در رقابت و پیشرفت ها تعبیر و تفسیر نکند.
ما نیاز داریم تا یک نگاه تازه ای را داشته باشیم.
ما قاعدتا نیاز داریم تا یک بازتعریف دوباره ای نسبت به آزادی داشته باشیم.
خیلی فراتر از فردگرایی.
ما نیاز داریم تا عمیق تر از این نوع نگاه یک آزادی دوباره ای را تصویر کنیم.
آزادی ای که در دل خودش قاعدتا باید آزار نرساندن به دیگران، دیگرانی به وسعت تمام جان ها در جهان و فریاد برابری در دل آزادی را نوید بدهیم.
ما نیاز داریم تا این آزادی را دوباره بازتعریف کنیم و فراتر از مرزهای فردگرایی و قدرت پرستی بشویم و آزادی را تنها در اختیار کسانی که قدرت بیشتری دارند قرار ندهیم.
ما قرار هست که این بار آزادی را دوباره تعریف کنیم و در دل این تعریف دوباره خود همگان را آزاد تصویر کنیم.
همگانی به وسعت تمام جان ها.
نه فقط انسان ها، نه فقط یک نژاد از انسان ها، نه فقط یک جنسیت از انسان ها، بلکه تمام جان ها، همه جان های جهان چه انسان، چه حیوان و چه گیاه.
حالا با این بازتعریف دوباره از آزادی می توانیم وارد یک میدان برای تغییر دادن بشویم.
دیگر در دل این آزادی تعریف شده شما مواجه نمی شوید با این شکل زننده از آزادی های فردی که بیانگر خودخواهی است، بیانگر قدرت پرستی است.
بیانگر از میان بردن برابری و آزادی در امتداد هم هست چرا که می دانیم این آزادی بدون برابری معنا نخواهد داشت چرا که میدانیم این آزادی و برابری در پیوند با هم معنا میشوند. میشوند.
اگر ما دنیایی را تصور کنیم که در دل آن به آزار نرساندن دیگران و وسعت برابری در دل آن باوری نداشته باشیم.
هر کسی که زور بیشتری داشته باشد، آزادی بیشتری هم خواهد داشت اما به قیمت و هزینه اسارت دیگران.
همتای چیزی که در جمهوری اسلامی وجود دارد در این حکومت های کمونیستی هم وجود داشته و در دل حکومت های سرمایه داری هم وجود دارد.
آزادی فردی جماعتی در ازای اسارت بیشمار آدم ثروت برای جماعتی در ازای فقر بیشمار هزینه میشود دیگران تا این جماعت قدرتمند به آن آرزوها و خواسته هایشان برسند.
آرزو های این جماعت کشته میشود تا آنها آرزومند شوند و یا آرزوهایشان برآورده شود.
پس ما نیاز داریم با این بازتعریف دوباره یک آزادی دوباره ای را معنا کنیم که فراتر از فردیت است و در دل جامعه و در دل برابری معنا می شود و عمیق تر از آن چیزیست که در دل این نگاه های آلوده تصویر شده.
ما نیاز داریم تا عدالت را اینبار به دور از اجبار و به دور از اکراه تصویر بکنیم.
ما نیاز داریم تا برابری را دوباره و دوباره تعریف بکنیم.
برابری ای که در دل خود هیچ مرزی نداشته باشد.
برابری ای که قرار بر این نداشته باشد تا همه را یکسان تصویر بکند، بلکه در حقوق قرار است که برابری را بوجود بیاورد.
ما قرار نیست که در برابر تفاوت ها بایستیم و بگوییم که همه یکسان هستیم.
نه، قاعدتا زن و مرد با هم فرق میکنند.
قاعدتا از همه نظر با هم متفاوت هستند و به فراخور این تفاوت حتی نیاز دارند که قواعد متفاوتی هم داشته باشند.
ما وقتی در باب برابری جان صحبت میکنیم یعنی تمام جان های جهان مستحق زیستن هستند، نباید بهشون آزاری رسونده بشه و هر جا نقطه ای این آزار به وجود بیاید آنجا نقطه ای است که آزادی از میان رفته.
آزادی بی معنا شده.
پس ما نیاز داریم با این بازتعریف های دوباره دوباره همه چیز را معنا بکنیم.
ما نیاز داریم تا این عدالت رو، این برابری را دوباره معنا بکنیم، نه در دل یک ثانیه، بلکه در دل حقوق برابر.
در دل آزادی برابر. در دل. فردای برابر.
در دل ثروت.
به مساوات تقسیم شده در ازای کار برابر.
ما قرار است که این برابری را دوباره تعریف کنیم و به دور از اجبار، به دور از از میان بردن آزادی ها.
قرار نیست که آزادی را قربانی بکنیم برای رسیدن به برابری.
چرا که اصولا این دو در کنار هم معنا پیدا می کنند و در نهایت فرزند خلف این دو آرامش و بهزیستی هست.
هر جایی که ما شاهد این همزیستی مسالمت آمیز میان آزادی و برابری باشیم هست که میتوانیم آسایش و آرامش را ببینیم و بهزیستی را ببینیم و زندگی بهتر را ببینیم.
و تمام هدف غایی ما در جهان هم رسیدن به همین بهزیستی نه فقط برای انسان و گونه خاصی از انسان ها و نژاد خاص و جنسیت خاص، بلکه برای تمام موجودات زنده هست.
تمام جانداران تا بتوانند در آزادی و عدالت و برابری زندگی کنند.
ما قاعدتا نیاز به اخلاق همکاری داریم و نه رقابت.
یعنی ما وقتی داریم در باب این جهان ساخته شده نگاه میکنیم و می بینیمش.
میدانیم که همه چیز این دنیا رقابت است چه در جهان کمونیستی و چه در جهان سرمایه داری.
جهان سرمایه داری مدام داره در اشکال مختلف و به ابنای مختلفی به تمام انسان ها نوید این رو میده که برای رسیدن باید وارد این چرخه ی رقابت بشن.
رقابتی که قرار هست دیگران رو از میدان به در کنه قرار هست که پا بر گرده ی دیگران بر کول های دیگران بگذارند تا به اون نقطه ی قله ها برسند.
دائما در حال نابود کردن زندگی دیگران برای رسیدن به آزادی های خود هستند برای رسیدن به ثروت و قدرت و زندگی بهتر خود هستند.
ما می بینیم که این رقابت در دل همان حکومت های کمونیستی هم شکل می گیرد و چگونه یک داستان بی انتها و یک جهان بی انتها را تصویر می کند تا در دل آن تنها و تنها به پیش برود.
برای فردایی نامشخص در رقابتی بی معنا و همه زندگی و همه آزادی و همه برابری را سلاخی کنند.
از میان ببرند برای فردای نامشخصی که معلوم نیست به کجا خواهند رسید.
ما در دل دنیایی که امروز تا این حد از میان رفتن همکاری را می بینیم و تنها و تنها رقابت است که میدان دار است، قرار است که همکاری و همزیستی را میدان دار کنیم.
قرار است که در دل این برابری تصویری ارائه دهیم تا انسان ها و همه جان ها در کنار هم و با همکاری هم بتوانند زندگی بهتری را داشته باشند.
قرار است که ما تصویر ارائه دهنده نسبت به انقلاب یک انقلاب متفاوت از انقلاب وحشیانه و وحشی خویان باشد، انقلابی در راستای رسیدن به آزادی برای همگان باشد.
قرار است که انسان ها آزادی را خود تعریف کنند.
قرار بر این نیست که من به عنوان یک متکلم الوحده بیایم و آزادی را تعریف کنم و بگویم این آزادی شماست. نه.
قاعدتا انسان ها متکثر هستند و قاعدتا نگاه های متفاوتی دارند.
می تواند آزادی تعریف شده از نگاه آنها معنای اسارت برای من باشد.
یعنی شما تصور کنید من با تمام باورهایم در برابر یک مسلمان، با تمام باورهایش.
خب قاعدتا تمام تصاویر ارائه شده توسط او نسبت به اسلام و آزادی برای من معنای اسارت است و می تواند این موضوع بالعکس هم باشد.
من هر چیزی که به عنوان آزادی می شناسم را او به عنوان اسارت تلقی کند.
اما ما باید یک نقطه داشته باشیم و آن هم قانون و قاعده آزادی و آزار نرساندن به دیگران باشد.
وقتی این قاعده و این چارچوب قبول بشه حالا هر کس می تونه آرزوی خودش رو مبنی بر آزادی بدونه.
و ما نیاز داریم برای رسیدن به دنیایی اینگونه.
و در نهایت انقلابی که در دل اون آرمان ها و ایده ها و آرزوی همگان معنا پیدا بکنه و تعبیر بشه.
ما به دنبال ساختن جهان آرمانی هستیم که در دلش آرمان ها میداندار بشوند، آرزو ها میدان دار بشند.
آزادی با اون قاعده مشخصی که آزادی و برابری رو معنا می کنه، حالا میدان دار جولان دادن نگاه های متفاوت و آرزوهای متفاوت باشه.
ما در نهایت باید به نقطه ای برسیم که این اخلاق همکاری میدان دار بشه و رقابت از میان برداشته بشه و انقلاب ما انقلاب بی کران برای رسیدن همگان به آزادی ها و آرزوها و آرمان های خودش باشه.
ما نیاز داریم در این دنیای تازه تصویر شده از همه قدرت ها استفاده بکنیم.
از فن آوری استفاده بکنیم.
از مشارکت استفاده کنیم و یک باز طراحی دوباره ای نسبت به جامعه داشته باشیم.
ما نیاز نیست که همه دنیای خودمان را در اختیار بازارآزاد بزاریم.
ما قرار نیست که خودمون رو به این قدیسه تازه و این دیو چند سر بفروشیم.
ما قرار هست که از تمام دانش خودمون، از تمام فناوری خودمون، از تمام علوم خودمون استفاده کنیم تا جهان رو جای بهتری بکنه.
موضوع اصلی و نهایی در اون نگاه هست.
نگاهی که به هدف مشخص در برابر وجود داره.
ما قرار بر این داریم تا زندگی بهتر رو نه فقط برای یک دسته و یک قبیله که برای تمام جانداران پدید بیاریم.
پس قاعدتا از تمام ابزارها هم استفاده خواهیم کرد.
برای اینکه این بهزیستی برای همگان تصویر بشه.
پس ما نیاز داریم از تمام قوا استفاده بکنیم، از تمام مشارکت ها و همکاری ها استفاده بکنیم و در کنار هم یک باز طراحی دوباره ای را نسبت به زندگی جمعی داشته باشیم.
با در نظر گرفتن اینکه هر جماعتی میتوانند آزادی خود را تصویر کنند و در دل جهان آرمانی به آن آزادی و رویای خودشان هم برسند.
اما در نهایت قرار بر این است که ما با نگاه خودمان یک تصویر تازه ای نسبت به آزادی و برابری ارائه بدهیم.
وقتی در باب آزادی صحبت میکنیم، مفهوم تمامیت و کلیت این مبناست.
وقتی در باب آزادی صحبت میکنیم، در باب قلمرو آرمانی صحبت میکنیم، در باب جهان آرمانی صحبت میکنیم.
وقتی من در باب قلمروی آرمانی صحبت میکنم، دارم در باب یک نگاه تازه صحبت میکنم که در دلش قرار است که فکر جمعی ما راهگشا باشد.
قرار است که کسی در دل آن قدرت مطلقه ای نداشته باشد.
قرار است که ما دموکراسی را تا جای ممکن مستقیم تر و مستقیم تر بکنیم.
قرار است دموکراسی را به نقطه ای برسانیم که بر اساس تخصص کسانی باشد که آرای خودشان را ارائه بدهند.
قرار بر به وجود آوردن یک هیئتی است برای اداره کردن کشور.
نه اینکه یک قدرت مطلقه ای.
حالا در هر لباسی از رهبر شما در نظر بگیرید تا رییس جمهور بر آن نقطه و آن کرسی بنشیند.
قرار نیست که دوباره یک بالماسکه و تئاتری ساخته بشود و نمایشی ارائه شود برای اینکه قدرتمندان و ثروتمندان دوباره قدرت و ثروت را در اختیار بگیرند.
قرار است که متخصصین به واسطه آرای متخصصین آن هم در یک جمع کثیری در آن نگاهی که دارند و به واسطه آراء تصمیم های درست بگیرند و قرار است ما به نقطه ای برسیم که جامعه را اداره بکنیم با نظارت و با علم و دانشی که در اختیار متخصصین هست، راهکارهای درست و علمی را ارائه بدهیم نه به واسطه باورها و اعتقادات و ایدئولوژی هایی که وجود داره.
اما خب قاعدتا در حوصله این برنامه نمیگنجه که من در باب این مسائل صحبت بکنم.
در کتاب قلمرو آرمانی، در کتاب جهان آرمانی من پیرامون این نگاه ها صحبت کردم.
در ویژه برنامه های آتی به نام جان هم سعی می کنم ویژه برنامه هایی داشته باشم که پیرامون خود، جهان آرمانی و قلمروی آرمانی اما در شکل موجز خود در همین برنامه اشارت من در این مبنا این است که ما باید به اون نقطه ای برسیم که آزادی رو دوباره بازتعریف کنیم، برابری رو دوباره بازتعریف کنیم و با این نگاه های تازه خودمون پیرامون آزادی و رسیدن به برابری، یک جامعه تازه رو پدید بیاریم که در دل همگان در آزادی و برابری زندگی کنند.
شاید مهم ترین و بزرگ ترین کار ما پیش از رسیدن به این تحولات، دعوت به اندیشیدن باشد.
تغییر برای فردا باشد.
به وجود آوردن این احساس پرسشگری و روحیه انتقادی باشد.
ما شاید بزرگ ترین دستاوردی که می توانیم در دنیای حال حاضر داشته باشیم همین بیدارگری انسان ها و به فکر فرو بردن اون ها آنها باشد.
ما نیاز داریم تا مردمان را دعوت به این دو بار فکر کردن بکنیم.
ما نیاز داریم تا آنها در باب تمام باورهای خودشان ریز بشوند و به آن انتقاد داشته باشند.
اصولا ما نیاز داریم تا این شک کردن را در دل آنها بیدار بکنیم.
یکی از اصولی است که فردای روشن را برای ما خواهد ساخت.
ما نیاز داریم تا این بیداری را وارد میدان و جرگه زندگی جمعی انسان بکنیم تا در نهایت فردای روشنی را برای خود و دیگران بسازیم.
قاعدتا گزینه سوم و جایگزینی برای فردای ما در شکل سیاسی، پیوند آزادی و برابری است.
ما نیاز داریم تا از تمام تجارب انسانی استفاده بکنیم و با نگاه منتقدانه و پرسشگر خودمان نقاط مثبت هر کدام از این باورها را بگیریم و در پیوند با هم یک نگاه تازه ای را پدید بیاوریم که پیوند آزادی و برابری را نوید می دهد.
ما نیاز داریم تا با بازتعریف دوباره آزادی و برابری جهان تازه ای را به وجود بیاوریم و با این اخلاق همکاری به جای رقابت با استفاده از تمام ابزارها در راستای رسیدن به جهان آرمانی و قلمروی آرمانی، مردمان را دعوت به اندیشیدن و در نهایت تغییر برای فردا بود.
خب قاعدتا در باب این مسائل میشه ساعتها صحبت کرد و میتونم در باب جهان آرمانی و قلمرو آرمانی و ایده ها و آرمان های خودم صحبت کنم.
در باب آزادی و برابری که بهش باور دارم.
اما خب قاعدتا در باب این مسائل من کتاب های مختلفی نوشتم.
میتونید مراجعه کنید، این کتاب ها رو بخونید، از خود قلمرو آرمانی، جهان آرمانی و یا هر کدوم از آثار من پیرامون همین مفاهیم هست.
چرا که بزرگترین باور من همین پیوند آزادی و برابری است.
نگاه به جهان آرمانی هست.
آزادی همه جانبه هست و تعریف مشخصی که من نسبت به آزادی دارم به نظرم به اندازه کافی در این ویژه برنامه پیرامون لیبرالیسم و کمونیسم صحبت کردیم تا در نهایت باز هم در باب آزادی و برابری صحبت کنیم در آتی.
قاعدتا در باب مصادیق مختلف هم صحبت خواهیم کرد چه پیرامون لیبرالیسم، چه پیرامون کمونیسم و چه در باب باورهای خودم و آزادی و برابری.
در انتهای برنامه هم دوست دارم باهاتون مطرح کنم که اگر دوست دارید این صدا شنیده بشه و این راه تغییر شکل بگیره، میتونید آثار من رو با دیگران به اشتراک بذارید.
منظور از آثار هم خلاصه به برنامه ای به نام جان نمیشه.
من پیش از این که بخوام برنامه ای به نام جان رو ضبط و منتشر کنم، آرا و افکار و عقاید رو تحت عناوین کتاب هایی به رشته تحریر درآوردم.
تمامی این آثار به صورت رایگان در وبسایت جهان آرمانی در اختیار شما دوستان هست.
میتونید با مراجعه به این وبسایت آثار رو به صورت رایگان دریافت کنید و اگر دوست داشتید این صداهای تغییر شکل بگیره و این راه ادامه پیدا کنه اون رو با دیگران هم به اشتراک بگذارید.
ممنون که همراه من بودید.
من نیما شهسواری و این برنامه به نام جان بود.
در پناه آزادی.
قسمت اول
سلام دوستان من نیما شهسواری و این برنامه ای به نام جان است با شما هستم.
این قسمت اول از ویژه برنامه نقد لیبرالیسم و کمونیسم هست و ما قراره تو این قسمت یه مقدمه ای نسبت به این موضوع داشته باشیم.
ممنون که همراه من هستید.
خب دوستان توی این ویژه برنامه مشخص ما قرار هست که در باب لیبرالیسم و کمونیسم صحبت بکنیم.
دو نوع نگاهی که جهان مدرن امروز ما رو تحت تاثیر خودش قرار داده.
خب قاعدتا نوع نگاه اقتصادی است اما در تمام ارکان زندگی شخصی و اجتماعی ما نقش پررنگی داره.
امروز ساختارهای حکومتی و سیاسی هم برگرفته از این نگاه هستند.
اگر یک مقدار هم عقب تر جهان رو نگاه میکردی دیگه در اون دوران جنگ سرد یک دوقطبی بزرگی در جهان وجود داشت که فقط و فقط دو طرفش همین لیبرالیسم و کمونیسم با نام های دیگری که ما میشناسیم وجود داشت و همان جهان غرب و شرق و بلوک غرب به عنوان نماینده کمونیسم و جهان غربی هم به عنوان نماینده لیبرالیسم شناخته میشد.
حالا هر چند که در این سالیان بعدی مقداری اشکال متفاوت مثلا همتای سوسیال دموکراسی که ما میشناسیم بوجود آمده و یک مقدار از این دوگانگی کم کرده، اما در مجموع تقریبا میشه بهش اشاره کرد.
این دوگانه لیبرالیسم و کمونیسم مهم ترین نوع نگاه در جهان مدرن هست و ما قراره در این ویژه برنامه نقدی نسبت به این دو نگاه داشته باشیم و بیشتر دربارشون صحبت بکنیم.
در باب تاریخچه فلسفه، نوع نگاه، مضراتی که داشتند و اصولا این دو نوع نگاه را با هم قیاس بکنیم و در نهایت امر هم به اون تصویر مشخصی که خودمان دوست داریم برسیم و اون راهکار رو نگاه خودمون رو هم ارائه بدیم.
در این قسمت ابتدایی هم سعی میشه که یک توضیحات کلی پیرامون این برنامه و اصولا مفاهیم لیبرالیسم و کمونیسم رو مطرح کنیم و در قسمت های آتی هم به موضوعات بیشتری اشاره کنیم.
خب اصولا وقتی ما در باب این دو معنا صحبت میکنیم به واسطه اینکه این دو معنا به شدت گره خورده با مباحث اقتصادی است، بیشتر از هر چیزی همان موضوعات اقتصادی است که ما رو درگیر خودش میکنه.
اما نمیشه این حقیقت را کتمان کرد که این دو نوع نگاه مشخص جهان پیرامونی ما و زندگی شخصی ما رو تحت تاثیر خودش قرار داده.
فارغ از اون نگاه اقتصادی مشخصی که در لیبرالیسم و کمونیسم وجود داره، آزادی های فردی و فردگرایی و اصولا اختصاص بیشتر لیبرالیسم به آزادی و کمونیسم به برابری.
اما قاعدتا نوع حکومت و نوع نگاهی که به حکومت دارند رو هم در خودش جای داده و ما سعی میکنیم کم و بیش در باب این موضوعات صحبت بکنیم.
این ویژه برنامه اصولا در باب این مساله و این نوع نگاه هست که ما وقتی مواجه میشویم با لیبرالیسم و کمونیسم یک موضوع برامون مشخص میشه.
یعنی در یک توضیح کوتاه و موجز اگر بخوایم در باب این دو نگاه صحبت بکنیم و اون رو نقد بکنیم اینگونه هستش که در لیبرالیسم روبرو میشیم با از میان بردن عدالت، قربانی کردن، برابری و برابری رو زیر پای آزادی قربانی میکنن و در کمونیسم هم موضوع دقیقا برعکس همین هست.
یعنی در اینجا آزادی هست که قربانی در برابر برابری میکنند.
برابری که دیگه کم کم نزدیک به یکسانی میشه.
یعنی در همین توضیح موجز میشه اون نقد کلی نسبت به لیبرالیسم و کمونیسم رو مطرح کرد.
یعنی دو نوع نگاه مشخصی که یکی نگاه اصلی خودش رو روی آزادی گذاشته و دیگری روی برابری گذاشته به قیمت و هزینه دیگری.
یعنی حاضرند که آزادی رو به قیمت نابود کردن برابری یا برابری رو به قیمت و هزینه نابود کردن آزادی بدست بیارن و اصولا این دو نوع نگاه بر همین پایه شکل گرفته و حالا هر چه قدر بیشتر نزدیک بشیم سعی میکنیم این عنوان مشخص و این معنای مشخص را بیشتر موشکافی کنیم و به موضوعات مختلف در این طیف بپردازیم.
وقتی در باب لیبرالیسم صحبت میکنیم یعنی همان نگاهی که امروز ما تحت عنوان بازار آزاد میشناسیم، لیبرالیسم یک ریشه تفکر تاریخی را در خود دارد.
یعنی شما از عصر روشنگری و حتی رنسانس می توانید ردپای لیبرالیسم ببینید.
متفکرین زیادی داشته، صحبت های بسزایی انجام شده تا در نهایت ما با این شکل امروزی که به عنوان جامعه سرمایهداری میشناسیم و همین نئولیبرالیسم هم که امروز در جهان خیلی نهادینه شده باهاش روبه رو میشیم.
اما تمام اینها ریشه در اون افکار ابتدایی داره.
افکار ابتدایی که در راستای پیشرفت و زندگی بهتر انسان ها بوده.
یعنی ما وقتی به تاریخ گذشته جهان نگاه میکنیم، در آن دوران ابتدایی خوب میدانیم که نوع حکومت ها همواره نوع نگاه نسبت به جهان همواره بر پایه همان تعاریف مشخص خداباورانه ای است که ما تحت عنوان فرهنگ خدا میشناسیم.
یعنی همواره استبداد و خودکامگی بوده که همه جهان را به پیش برد.
در طول تاریخ تمام کشورها فارغ از اون زنگ تفریح های کوچکی که در تاریخ ما در جای جای جهان باهاش روبرو شدیم، فارغ از اون یکدستی و هماهنگی وجود داشته در سراسر جهان پیرامون این نگاه استبدادی و اون فرهنگ خدایی که میشناسیم همه جا امپراتوری هایی بوده، پادشاهی هایی بوده که اصولا نوع نگاه و اینکه جهان را چگونه به پیش ببرند در راستای همین استبداد جمعی بوده.
اما لیبرالیسم و این نگاه یک گام رو به پیشرفت ورای زندگی انسانی بوده.
مفاهیمی که پیرامون آزادی مطرح میشود.
در عصر روشنگری در نهایت زندگی جمعی ما رو به پیشرفت میاره اما خب قاعدتا درش تناقضات زیادی هست.
نقدهای زیادی هست بهش.
اما اون ریشه ابتدایی برگرفته از همون میل به پیشرفت هست.
یعنی شما وقتی مواجه میشید با این حق و مشروعیت الهی که متصور میشه و یک قدرت ماورایی رو فارغ از قدرت انسانها و زندگی عادی اونها متصور میشده، خب ما رو بیشتر و بیشتر در کام اون خودکامگی و استبداد غرق میکرد.
اما وقتی شما مواجه میشید با این نگاه های لیبرالیسم، برای درهم شکستن این قدرت و یگانگی، خب مواجه میشید با پیشرفتی که حالا انسان ها میتونستن برای بهتر زیستن خودشون انجام بدن.
پس ریشه ی ابتدایی لیبرالیسم برمیگرده از دوران روشنگری و این تفکرات برای درهم شکستن این قدرت واحده و این مشروطهای که این مشروعه ای که این مشروعیتی که به واسطه یک قدرت آسمانی و اون نگاه مستبد خدایی و اون فرهنگ شکل گرفته.
خب کم کم انسان ها سعی بر این داشتند که مقداری از این خودکامگی هارو کم کنند.
یکی از اون نقاط مشخص هم همین ارزش دادن به فردیت انسان هاست.
چیزی که شاید امروز در نگاه لیبرالیسم اون نقطه نقد اصلی ما باشه و بیشترین پیکان ما برای نقدها نسبت به همون باشه.
اما در دورانی که شکوفایی لیبرالیسم داشته اتفاق می افته.
اتفاقا انسان ها نیازمند اون آزادی های فردی بودند.
نیازمند این بودند که اون ارزش بهشون داده بشه و از اون نگاه آلوده گذشته ذره ای دور بشن.
یعنی اون نگاهی که همه رو همتای رعیت تصور میکرد و این رعیت رو در برابر میذاشت تا یک جماعتی بیان و ازشون سو استفاده بکنند.
حالا این بزنگاهی که تحت عنوان روشنگری اتفاق می افته حالا سعی میکنه یه مقداری از اون زیر یوغ و اسارت خارج کنه زندگی جمعی انسان ها.
پس ما میتونیم رد پای لیبرالیسم رو از اون نقطه ببینیم.
از این دور شدن از مشروعیت آسمانی.
از این دور شدن.
از این بردگی و بندگی و رعیت بودن.
اما نه در یک طیف گسترده ای همتای برابری و همپوشانی داشتن با برابری.
نه به نقطه ابتدایی.
فقط اون جماعتی که قدرتی داشتند سریع برای سودا داشتن و میتونستن ابراز وجودی بکنند.
قرار بوده که درگیر این مفاهیم بشن اما در مجموع گامی ست رو به این پیشرفت و ما اصولا مواجه میشیم با لیبرالیسم.
در راستای این ارزش گذاری بر فردیت زندگی انسان ها و حالا در دلش مدام در حال پیش رفتن هست تا در نهایت ما رو به بازار آزاد و این آزادی های فردی که تحت عنوان لیبرالیسم و سرمایه داری در جهان امروزه می شناسیم میرسونه.
از سوی دیگر ما مواجه میشیم با کمونیسم و کمونیسم هم فارغ از اون نگاه تاریخیه که ما تحت عنوان کمون ها و زندگی اشتراکی میشناسیم.
هر چقدر نزدیک بشیم به جهان مدرن و بخوایم وارد یک حیطه بشیم که اینها چهارچوبی برای صحبت کردن داشته باشن.
خب برمیگردیم به اون دورانی که تحت عنوان فئودالیسم میشناختیم و بعد فئودالیسم.
حالا قدرت گیری سرمایه داری، انقلاب صنعتی و در نهایت یک گستره ی تازه ای برای نقد این نگاه ها.
یعنی اصولا وقتی شما نزدیک میشید به باور های کمونیسم، حالا باید با اندیشه های مارکس روبه رو بشید، با اندیشه های انگلس روبرو بشید که در نهایت نوک پیکان انتقاداتش هم پیرامون همین جهان سرمایه داری است.
و حالا ما میخوایم یک پله انگاری رو تغییر بدیم مسیر رو و باز هم رو به پیشرفت حرکت بکنیم.
خب ما مواجه میشیم با نگرش هایی که در راستای برابری ست.
در کنار اون ما با ماتریالیسم هم روبهرو میشویم.
یعنی حالا یک نقد و یک نگاه منتقدانه نسبت به مبنا و تعریف فلسفی پیرامون جهان هستی است که ما تحت عنوان خدا و آسمان و مسائل معنوی میشناختیم.
حالا یک نگاه مادی گرایانه ای است که در باب شکل گیری جهان با اشکالی متفاوت از تعریف های کلاسیکی که مدام گفته میشود هم ارائه میدهد.
فارغ از این نگاه، شما مواجه میشید با این نگاه و میل به برابری.
حالا دیگه قضیه متفاوت میشه.
یعنی اون لیبرالیسم تحت عنوان فردگرایی که قرار بود میداندار بشه و از اون برهه تاریک تاریخی انسانها را جدا بکند و دور بکنه، ثمرهاش این فردگرایی لجام گسیخته شود.
این فردگرایی که قرار شد همه چیز را برای افرادی که حالا قدرت کافی رو دارند قرار بده، حالا یک آلترناتیو در برابر این نگاه میتونست مارکسیسم و نظرات مارکسیستی باشد.
حالا قرار بود که با این نگاه برابری خواهانه در برابر آزادی های تسخیر شده بایستند.
اصولا وقتی ما در باب لیبرالیسم و کمونیسم صحبت میکنیم باید اول در باب چرایی این ایده ها و شکل گرفتنشان صحبت بکنیم.
خب قاعدتا زندگی بشری همواره دچار مشکلات و عارضه های بزرگی است که همواره داریم باهاش زندگی میکنیم.
یعنی از دوران ابتدایی هم حتی پیشاتاریخ هم نگاه بکنید.
انسان همواره با مشکلاتی دست به گریبان بوده، برای برطرف کردن این مشکلات سعی کرده راهکارهایی رو ارائه بده و هر کدوم از این نگاه ها هم راهکارهایی است به این مشکلات.
یعنی زندگی انسانی که بر پایه پیشرفت و تکامل و حرکت.
اگر بخوایم تصویر بکنیم در برابر مشکلات ریز و درشتی که در طول تاریخ باهاش روبرو میشه، همواره در پی جستن راهکارهایی است.
حالا شما این راهکارها رو در اون دوران پیشا لیبرالیسمی میتونید در همون اندیشه های روشنگران دوران روشنگری ببینید که در نهایت پله به پله برای گذر از مشکلات و معضلاتی که یکی از آن نگاه های عمده و بزرگش همان میل و تصویرگری از امپراتوری و قدرت بی حد و حصر و این موضوعات بوده که در نهایت ما را رسانده به نقطه ای که بخواهیم به آزادی های فردی بیشتر اهمیت بدهیم و حالا جهان را به سمتی ببریم برای این که این آزادی های فردی جاه و مقامی داشته باشد و کرامت انسانی جایگاهی داشته باشد.
اصولا آن نگاه اومانیستی که ما تحت عنوان انسانگرایی تصویر می کنیم هم یکی از همان دریچه ها و راه هاییست که در نهایت ما را به سمت سرمایه داری می کشونه به سمت لیبرالیسم می کشونه.
اصولا این نگاه به هم گره خورده هست.
یعنی ما وقتی داریم در باب این پیشرفت صحبت می کنیم در اومدن از زیر یوغ اسارتی که ما تحت عنوان آن فرهنگ خدایی و آن استبداد و خودکامگی می بینیم، هر کدام از این ها پله ای داشتن و یکی از این پله ها هم قاعدتا لیبرالیسم بوده.
هر کدوم از این نگاه ها چه لیبرالیسم، چه کمونیسم و هر نگاه دیگری در طول تاریخ یه سری نکات مثبتی داشت.
یعنی اون نقطه ابتدایی شروعش قاعدتا برای از میان بردن مشکلاتی بوده که باهاش دست به گریبان بوده.
فارغ از اون نقطه ابتدایی این ها گاها با هم همسو می شدند در خیلی از مسائل این موضوعات با هم همسو باشند.
مثلا اگر در باب اون خودکامگی و فرهنگ خدایی صحبت می کنیم، حالا درسته هیچ کدوم از این ها شمشیر را از رو نبستند و یک منتقد سفت و سختی در برابر ادیان و یا فرهنگ خدا نبودند اما در دل به واسطه تعاریف تازه ای که به وجود آوردند، یک نوع ضدیت رو با اون نگاه ها تصویر کردند.
یعنی شما وقتی با لیبرالیسم روبرو میشید حالا این نگاه انسان گرایانه سعی می کنه مشروعیت آسمانی رو کم رنگ بکنه، سعی میکنه جهان رو مادی تر تصور تصویر کنه.
یا وقتی نزدیک به مفاهیم کمونیستی میشید هم به همین شکل.
وقتی شما مواجه میشید با نگاه ماتریالیستی.
حالا قرار هست که اون نگاه معنوی آسمانی رو کمرنگ و کمرنگ تر بکنه و اصولا دلیل و چرایی بوجود اومدن این ایده ها هم قاعدتا گذر از مشکلات ریز و درشتی بوده که انسان ها باهاش دست به گریبان بودند.
در طول تاریخ انسان ها تلاش کردند که این مشکلات رو از میان ببرند و هر کدوم از این برهه های تاریخی هم برای از میان بردن یک دستاویز تازه ای وجود داشته که این دو معنایی که ما در این ویژه برنامه میخوایم دربارش صحبت کنیم هم از همین دستاویز ها بوده.
یعنی شما وقتی مواجه میشید با اون دوران تاریک فکری که ما تحت عنوان قرون وسطی در اروپا میشناسیم، حالا برای گذر از اون با شروع رنسانس و در ادامه اون عصر روشنگری، حالا دریچه ها برای گذر کردن ما رو به سمت و سویی میکشونه که بیشتر میل به انسان داشته باشیم به کرامت انسانی داشته باشیم، به آزادی های فردی داشته باشیم و تمام این مفاهیم در کنار هم لیبرالیسم را برای ما به وجود بیاورد و بعد از این قدرت گیری سرمایه داری و در کنار آن همداستان با آن به وجود آمدن انقلاب صنعتی و حالا درگیر کردن قشر کارگر و زندگی ماشینی و برده واری که برای آن ها ساخته می شود، انسان ها را به تکاپو می اندازد تا در نهایت با میل به گذشته آن نگاه کمونیستی را زنده بکنند، پررنگ بکنند، به آن چارچوب بدهند و حالا دوباره یک آلترناتیوی به وجود بیاید.
برای گذر از این مشکلات آن را هم ما تحت عنوان کمونیسم داشته باشیم.
خب ما توضیحات را به سه به شدت چکیده داریم میدیم.
چرا که خب این برنامه و اصولا برنامه هایی به نام جان برنامه هایی نیز در راستای کنکاش در تاریخ و یا بیان تاریخ قرار هست این معانی مطرح بشه برای اون چیزی که ما مد نظر داریم.
یعنی در این ویژه برنامه های مشخص ما میخواهیم بیشتر در باب آزادی و برابری صحبت کنیم چرا که این دو نوع نگاه مشخص در طول تاریخ که قدرت بزرگی را هم داشتند و شاید بشه بدون اغراق گفت که دو قطب اصلی نگاه امروز هم در جهان هستند.
ما میخوایم در باب آزادی و برابری نهفته در این نگاه صحبت کنیم که چگونه هر دوی این نگاه ها یکی رو به قربانی خود بودن، یکی رو تلف دربرابر دیگری کردن و به هزینه یکی سعی کردن دیگری رو در جهان بوجود بیارن.
پس در باب این شکل گیری و این نوع نگاه صحبت کردیم و در باب چرایی به وجود آمدنش هم صحبت کردیم.
اما یکی از اون نقطه های مهم و اساسی و کلیدی در این ویژه برنامه که ما سعی میکنیم دربارش بیشتر صحبت بکنیم، آزادی های فردی در برابر زندگی جمعی هست.
یعنی دقیقا نقطه تقابل و تناقضی که در این دو نگاه وجود داره.
شما وقتی نزدیک به مفاهیم لیبرالیستی میشید حالا مواجه میشید با این مانور دادن در آزادی آزادی های فردی.
اصولا در دنیای تصویر شده در لیبرالیسم و سرمایه گذاری انگار که برای زندگی فردی انسان ها تعریف شده.
گفتم خب در اون دورانی که این ها داشتند این صحبت ها رو میکردند، قاعدتا موضوع، موضوع مهمی بوده.
یعنی در برابر نگاه های آلوده ای که اصولا انسان ها رو و تمام موجودات زنده رو به عنوان یک برده و بنده تصویر میکنه در برابر یک قدرت الهی.
این میل به آزادی های فردی و شخصیت قائل شدن برای انسان ها موضوع مهم و با اهمیتی هست اما مانور بیش از حد اون در طول تاریخ باعث این لطماتی شده که ما باهاش مواجه هستیم.
یعنی در جهان امروزی و این بزرگداشت آزادی های فردی در برابر زندگی جمعی یعنی از میان بردن زندگی جمعی در برابر آزادی فردی، تباه کردن زندگی دیگران.
برای اینکه آزادی فردی یک نفر حفظ بشه یعنی با یک مثال ساده اگر بخواهیم به جهان پیرامونمان نگاه کنیم، اگر ما در جهان در نظر بگیریم همین کشورهای سرمایه داری مثل آمریکا و کانادا و دیگر کشورها که همه ما میشناسیم.
حالا شما مواجه میشوید مثلا با یک ثروتمندی که ثروت هنگفتی دارد اصلا انتهایی ندارد این ثروت حالا حتی مالیات درست و حسابی هم نمیده و داره به بهترین شکل هم زندگی میکنه.
زندگی که شاید در قبالش زندگی صدها نفر، هزاران نفر رو خدشه دار بکنه.
یعنی در ازای زندگی اون هزاران نفر این آدم هست که داره راحت زندگی میکنه.
شما قربانی شدن زندگی اجتماعی رو به چشم میبینید.
حالا اگر قرار بر این باشه که ما مالیاتی وضع بکنیم تا او هم یک زندگی ساده مثل بقیه داشته باشه، اینجاست که فریاد وا مصیبتا از میان رفتن آزادی به میان می آید و اون گردن دریدن ها و گریبان پاره کردن های لیبرالیسمی به میدان میاد.
در باب آزادی و بزرگداشت آزادی.
حالا این آزادی انگاری که به میدان اومده برای از میان بردن برابری ها.
این آزادی های فردی آمده تا زندگی اجتماعی را لکه دار کند و آن نقطه تقابل اصلی هم همان تقابل میان آزادی و برابری است.
حالا از سوی دیگر شما مواجه میشوید با اون نگاه کمونیستی و دولت های کمونیستی که در طول تاریخ حالا چه شوروی سابق، چه دولت چین، چه کوبا و چه کشور های دیگه ای که ما تحت عنوان حکومتهای چپی میشناسیم وجود داشتند.
حالا در برابر اونها تعریفی که در راستای برابری میدن کاملا برای قلع و قمع کردن آزادی است.
یعنی شما مواجه میشید حالا با قانون گذاری ها و حکم های حکومتی با اقتصاد دستوری و حالا یک دولت قدرتمند مستبدی که میاد و تمام آزادی های فردی رو لگدمال میکنه و در راستای اینکه برابری حکمفرما باشه، اینکه تا چه اندازه فساد وجود داره و تا چه اندازه برابری ها حتی لگدمال میشه، تا چه اندازه کسانی که ادعای برابری دارند در نهایت برابری رو به غصب می برند و برای خود می کنند.
موضوعات حاشیه ای اما متن اصلی این گونه است که انگاری این حکومت ها آمده اند تا تمام آزادی را از میان ببرند.
برای رسیدن به برابری، همان تعریفی که حتی در راستای خود مفهوم آزادی و امنیت هم وجود دارد.
یعنی شما حتما این موضوع را شنیدید که اتفاقا در حکومت های سرمایه داری و کمونیستی هم خیلی جریان داره.
یعنی شما وقتی مواجه میشید با یک حکومت کمونیستی، این ها خیلی ادعای امنیت می کنند و اصولا با از میان بردن آزادی ها سعی در به وجود آوردن امنیت دارند.
در برابر هم کشور های سرمایه داری میگن امنیت نمی تونه وجود داشته باشه چرا که به آزادی های فردی ارزش می ذاریم.
یعنی مثلا نمونه های ساده و قابل درکش رو اگر بخواید در نظر بگیرید شما وقتی وارد یک کشوری که آزادی رو معیار اول خودش قرار داده می شید حالا کم تر اون گشت و گذارها هست.
پلیس در خیابان هست که شما رو بگیرن جلوی راهت رو بگیرن ببینن چی داری، چی نداری و الی آخر.
اما در کشور هایی که این شرایط وجود نداره و آزادی ها داره لکه دار میشه برای امنیت شرایط پلیسی بیشتر هست.
حالا میتونید مواجه بشید با کسانی که بیان شمارو بازخواست بکنن برای اینکه امنیت به وجود بیاد.
پس در نهایت داره یک تصویر مشخص برای شما ارائه میشه که انگار این دو قدرت اومدن.
این دو نگاه اومدن تا به ازای یکی دیگری رو هزینه بکنن و کلیت این ویژه برنامه هم در باب همین هست.
چرا که اصولا وقتی ما مواجه میشیم با نگاه سرمایه داری و نگاه کمونیستی، در نهایت یک تصویر دوگانه وجود داره آزادی یا برابری؟
این حد وسط وجود نداره.
اصولا قرار هست که آزادی های فردی به قیمت از میان رفتن زندگی های اجتماعی تمام بشه.
قرار هست به قیمت از میان رفتن برابری و آزادی وجود داشته باشه و بالعکس و شرایط اینگونه هست.
شما در این نوع نگاه ها اون قدرت دولت رو مثلا میبینید.
خب ما از یک سو مواجه میشیم با یک دولت قدرتمند مستبدی که تمام قدرت رو در تمرکز برای خود گرفته تحت عنوان حکومت های کمونیستی.
حالا سعی میکنه همه چیز رو دستوری پیش ببره و حتی قیمت دستوری بده.
تمام اقتصاد و اقتصاد دستوری باشه و حالا این قدرت بزرگی که در اختیار گرفته خب قاعدتا به واسطه اش فساد هم بوجود میاد و به واسطه اش قاعدتا زورگویی و سرکوب هم بوجود میاد.
قاعدتا آزادی ها لگد مال میشه و حالا میتونه با این کار به عنوان مثال مثلا یک ارزش گذاری بکنه، قیمت ها رو مشخص کنه.
اجازه نده کسی ثروت بیش از حدی را انباشت بکنه اما به واسطه آلودگی که در اون بستر ساخته شده تحت عنوان حکومت و سیستم تعریف شده.
حالا میتونه این فساد رو بدتر بکنه.
نمونه بارزش مثلا حکومت جمهوری اسلامی است.
حکومت جمهوری اسلامی و اصولا کشورهای اسلامی که ما میشناسیم حالا یا صرفا اسلامی هستند یا رگه ها و اعتقادات اسلامی دارند.
این شرایط رو شما میتونید راحت درشون ببینید.
چرا که یک دوگانگی رو در خود دارن.
از یک سو نگاه اسلامی نگاه سرمایه داری است.
یعنی شما در نگاه اسلامی مواجه میشید با از نظر اقتصادی دارم صحبت میکنم.
یعنی شما مواجه میشید از نظر اقتصادی در اسلامی که مالکیت رو قبول داره و میشناسه و اصولا جایی رو باز گذاشته برای مالکیت های فردی.
پس این نگاه اسلامی نمیتونه نگاه کمونیستی باشه.
اما این نگاه های چپ گرایانه در دل اسلامی ها هم ریشه دوانده و حالا این اقتصاد توحیدی و شما حتما اینها رو هم دربارش شنیدید دیگه.
جامعه بی طبقه و اون نگاه های چپی است که انگاری نشات گرفته و وارد نگاه اسلامی شده.
حالا شما مواجه میشید با این دوگانگی موجود در حکومت های اسلامی مثل جمهوری اسلامی.
از یک سو مشخص نیست اینها حکومت سرمایه داری هستن یا یک حکومت چپ کمونیستی هستند.
از یک سو شما مواجه میشید با اقتصاد دستوری، قیمت گذاری ها و از میان بردن بازار آزاد و حالا از سوی دیگه ای هم مواجه میشید که گاها این سرمایه داری گردن کلفت هم داره به پیش میره و در نهایت شما مواجه میشید که انگار سیستم، سیستم خصوصی نیست، مردم نیستند که میداندار هستند.
اتفاقا یک بخشی از دولت هستند که به واسطه قدرت اومدن و ثروت رو هم برای خود کرده اند.
یعنی یک سرمایه داری در دل کمونیسم یک تصویر پر اغتشاش و بی معنای برگرفته از.
اتفاقا از نقاط نقض هر دو یعنی نقاط مثبت هر دو رو نگرفتن.
اومدن بدترین المان های هر کدوم از این نوع نگاه ها رو گرفتن و در نهایت یه همچین تصویر مخدوشی هم به ما ارائه دادن.
اما در نهایت فارغ از این مفاهیم و این ادغام کردن ها، نگاه ها شما در دل لیبرالیسم و کمونیسم همون موضوع مهم را می بینید تقابل آزادی و برابری.
یکی داعیه دار آزادیست، یکی داعیه دار برابری است.
اما هر دو دارند اذعان می کنند که برای رسیدن به این آزادی به عنوان مثال یا برابری حاضرند دیگر معنا را قربانی بکنند.
یعنی شما در دل نوشته ها و باور های متفکرین لیبرالیسم هم می توانید این را ببینید که وقتی بین انتخاب در راستای آزادی و عدالت یا برابری می رسند، حاضرند به سادگی آزادی را معیار و محور خود قرار بدهند.
در صورتی که ما میدانیم آزادی بدون داشتن برابری اصولا معنایی ندارد.
یعنی مفهوم آزادی به دور از برابری یعنی قدرت قدرتمندان.
چیزی که مثلا امروز در خیلی از جاهای دنیا هم وجود دارد.
شما آزادی بدون برابری میخواهید.
تصور کنید آزادی یعنی آزار نرساندن به دیگران، انتخاب قوانینی که خودمان به آن باور داریم.
حالا شما در نظر بگیرید که اگر این آزار نرساندن به دیگران با مبنای برابری وجود نداشته باشد، در آزادی ما دچار چه میشویم؟
شاهد چه تصویری میشویم؟
خب قاعدتا جماعتی که قدرت بیشتری دارند، آزادی بیشتری هم خواهند داشت.
حالا همه آزادی برای آن جماعتی است که قدرت بیشتری داشته باشد و حالا وقتی رو به رو میشید با این تعریف لیبرالیسم در راستای از میان بردن برابری، انگار دارید میبینید که دیگه قرار هست آزادی وجود نداشته باشه، آزادی از آن قدرتمندان باشد.
حالا این قدرتمندان تصویر میشن به ثروتمندان و سرمایه داران.
چرا که این حکومت، حکومت سرمایه داری از اون سر طیف هم داستان به همین شکل هست.
وقتی شما مواجه میشید با کمونیست هایی که حالا قرار هست آزادی رو قلع و قمع بکنند و فقط و فقط برابری به وجود بیارن.
خب اصولا وقتی این آزادی ها وجود نداشته باشه، اصولا وقتی قدرت یک جا تلنبار بشه فساد رو به همراه داره.
این چیزیست که هم عقل سلیم میتونه به سادگی بفهمه و هم تمام نمونه های تاریخی به ما نشون میدن که چگونه به واسطه انباشت و قدرت و این سلطه گری و خودکامگی و استبداد، فساد به بار آمده و در نهایت همه آزادی از میان رفته و حتی خود برابری هم لکه دار شده و دیگر هیچ معنایی از خودش باقی نگذاشته است.
قاعدتا ما باید نگاهی داشته باشیم به فردایی بهتر، با روحیه پرسشگر و نگاه انتقادی.
برای اینکه هر دوی این نگاه ها را واکاوی بکنیم و در نهایت بدانیم که اینها پله هاییست برای پیشرفت زندگی انسانی.
اصولا انسان جایی به نقطه بدی و نیستی و کژی و پلشتی می رسد که احساس کند به کمال رسیده.
ما همواره باید در جستجوی رسیدن به کمال باشیم.
برای رسیدن به کمال تلاش بکنیم.
من بارها در ویژه برنامه های مختلف در باب این مسئله مهم در اسلام صحبت کردم.
ما وقتی در باب اسلام صحبت می کنیم، یکی از نقاط کلیدی که اسلام را تا این حد متحجر کرده تا این حد در برابر آزادی و برابری و تمام معانی درست جهان قرارش داده.
همین نگاه خاتم الانبیاء بودن محمد است.
یعنی محمدی که حالا آمده و این دفتر را کلا بسته.
گفته دیگه من یک قرانی دادم برید تا اخر دنیا همینو بخونید و ازش همه چیز رو استنباط کنید.
این دقیقا اون باتلاق و مردابی است که به وجود میاد و باعث میشه که مردمان تمام طول عمرشون رو در این مرداب دست و پا بزنند و در نهایت هم درونش غرق بشن چرا که در برابر پیشرفت و پویایی ایستادگی کرده چرا که مانع از این پیشرفت و حرکت به سوی جلو شده.
در صورتی که ما میدونیم برای رسیدن به جهان بهتر ما نیاز به پویایی ها داریم.
ما نیاز به پرسشگری داریم، نیاز به نگاه انتقادی داریم تا در نهایت فردای بهتری رو بسازیم و حالا خود این نگاه ها چه کمونیست و چه لیبرالیسم هم همتای نگاه محمد و نگاه اسلامی همچین باور هایی رو در خودش داره.
یعنی وقتی شما مواجه میشید با کسانی که به نوعی همه دل و دنیا و ایمانشان را در یکی از این دو سر طیف قرار داده اند و ایمان و دنیا و جهان آینده را در لیبرالیسم و کمونیسم تعریف کرده اند.
حالا در برابر همه ی انتقادها و همه پرسش ها می ایستند.
در صورتی که اگر ما میل به فردای بهتر داریم باید بدانیم که این ها یک پله برای رسیدن به فردای بهتر بودند.
با شناخت این مشکلات و معضلات را شناسایی کنیم و به کنار بگذاریم و جایگزین کنیم و با در هم آمیختگی این دو نگاه در هم، در نهایت به یک ساختار تازه ای برای زندگی بهتر جمعی بشویم که درونش هم از آزادی و هم از برابری همه انسان ها و والاتر از آن و بالاتر از اون همه جانداران لذت ببرند و بتوانند زندگی کنند.
در این ویژه برنامه مشخص نقد لیبرالیسم و کمونیسم، من سعی می کنم در باب این دو نگاه صحبت کنم.
دو نگاه قدرتمندی که در جهان وجود داره و جهان رو به نوعی دو قطبی کرده و اصولا این دوقطبی که امروز نه تنها زندگی اقتصادی و زندگی فردی انسان ها که در تمام اشکال زندگی ما هم نقش ها رو سعی میکنیم در باب این دو نگاه صحبت کنیم و در نهایت در انتها این ویژه برنامه به نگاه خودمون برسیم و سعی کنیم در باب نگاه خودمون هم بیشتر صحبت کنیم.
در انتهای برنامه دوست دارم باهاتون مطرح کنم که اگر دوست دارید این صدا شنیده بشه این راه تغییر شکل بگیره.
میتونید آثار من رو با دیگران به اشتراک بگذارید.
منظور از آثار هم خلاصه برنامه ای به نام جان نمیشه.
من پیش از این که بخوام برنامه ای به نام جان رو ضبط و منتشر کنم، آرا، افکار، عقاید و باورهام رو تحت عناوین کتاب هایی به رشته تحریر درآورده اند.
تمامی این عناوین به صورت رایگان در وبسایت جهان آرمانی در اختیار شما دوستان هست.
میتونید با مراجعه به این وبسایت این آثار رو به صورت رایگان دریافت کنید و اگر دوست داشتید این صدای تغییر شکل بگیره اون رو با دیگران هم به اشتراک بگذارید.
ممنون که همراهم بودید.
من نیما شهسواری و این برنامه بنام جان بود.
در پناه آزادی.
قسمت 2
سلام دوستان من نیما شهسواری و این برنامه به نام جان هست با شماست.
این قسمت دوم از ویژه برنامه نقد لیبرالیسم و کمونیسم هست و ما قراره تو این قسمت در باب آزادی و برابری صحبت کنیم.
ممنون که همراه من هستید.
خب دوستان تو این ویژه برنامه مشخص که ما در باب لیبرالیسم و کمونیسم صحبت میکنیم میرسیم به مبحث اصلی و مهم یعنی آزادی یا برابری.
دو مفهوم مهمی که هر دوی این نگاه ها در بارهاش صحبت دارن و به نوعی ما دربارش صحبت کردیم که هر دو با قربانی کردن دیگری سعی در به کرسی نشاندن معنای خود دارن.
یعنی وقتی ما در باب لیبرالیسم صحبت میکنیم تا آزادی رو میدان دار و در برابرش برابری رو به قربانگاه ببرن، دقیقا بر عکس همین نگاه در کمونیسم وجود داره.
یعنی کمونیستی که حالا قرار هست برابری رو میدان دار کنه و آزادی رو به قربانگاه ببره.
با هزینه کردن یکی از این دو معنا، معنای دیگری رو صاحب و مالک جهان خود بکنه.
اینکه تا چه اندازه تونسته هر کدوم از این معانی رو میدان دار بکنه موضوع مهمی در این قسمت مشخص نیست.
حالا در قسمت های آتی سعی میکنیم در باب لطماتی که هر کدوم از این دو نگاه بوجود آورده اند صحبت بکنیم که در اونجا بیشتر درباره اش صحبت میکنیم.
اما در این قسمت مشخص ما سعی میکنیم در باب همین مساله آزادی فردی و منافع جمعی و اصولا مساله مهم آزادی و برابری صحبت بکنیم.
موضوعی که اصولا این ویژه برنامه هم به خاطر اون بوجود اومده یعنی ویژه برنامه لیبرالیسم و کمونیسم در راستای ادغام دو معنای آزادی و برابری است.
اون چیزی که من بارها دربارش صحبت کردم اصولا آزادی بدون برابری معنایی نخواهد داشت.
تمام صحبت ما هم در این ویژه برنامه پیرامون همین مفهوم مشخص است که ما باید بدانیم که آزادی بدون برابری معنایی نخواهد داشت.
تمام آزادی یعنی بر اصول آزادی و برابری دو معنای به هم گره خورده هستند چراکه ما آزادی بدون برابری نمیتوانیم معنا بکنیم.
یعنی هرجایی که آزادی به تنهایی بخواهد میدان دار بشود.
ما داریم صحبت قدرت میکنیم.
کسی که قدرت بیشتری دارد، کسی که میتواند از ضعف دیگران استفاده بیشتری ببرد، قاعدتا آزاد خواهد بود.
آزادیای که به مفهوم اسارت دیگران هست به هزینه اسارت دیگران به وجود می آید.
یعنی وقتی شما به جهان پیرامونی خودتان نگاه میکنید، اگر حذف آزادی را داشته باشید و بخواهید آزادی را بلا قید و شرط تصور بکنید، آن کسی که قدرت بیشتری دارد به قیمت آزار رساندن به دیگران و از میان بردن آزادی آنها آزاد خواهد بود.
پس وقتی ما درباب آزادی صحبت میکنیم، میدانیم که باید در ابتدا باورمند به برابری باشیم با پیش فرض باورمند بودن به برابری.
اینکه آزادی برای همگان یکسان هست.
حالا بیاییم وارد میدان و تعریف مشخصی در باب آزادی داشته باشیم.
پس قاعدتا این موضوع و این قسمت موضوع مهمی است چرا که پیوند خورده به باورهای ماست و اصولا نقد لیبرالیسم و کمونیسم هم گره خورده به همین مفهوم مشخص است.
خوب اگر بخواهیم در باب این مسئله بیشتر صحبت بکنیم و با مصادیق بیشتری هم جلو ببریم باید برویم و در باب فردگرایی و در باب این نگاهی که در لیبرالیسم تحت عنوان آزادی وجود دارد صحبت بکنیم.
شما وقتی با نگاه لیبرالیسم روبرو میشوید خب گفتیم در اون نقطه مشخص تاریخی و اون نگاه انسان گرایانه ای که در برابر اون نگاه تقدیرگرایانه خداپرستان وجود داشت نقطه کلیدی بود.
یکی از اون پله ها برای رسیدن ما به پیش تر بود.
اما در باب این مسئله من بارها صحبت کردم.
شما اگر قرار باشه با اون فرهنگ ضدیتی که ما دربارش صحبت کردیم یعنی وقتی انسان یک نیروی متخاصم در برابر داره که ازش اتفاقا احساس نفرت میکنه و حالا قدرت و توان ایستادگی در برابر اون رو نداره، در نهایت بعد از گذر از اون با فرهنگ ضدیت سعی میکنه هر چیزی که اون گفته رو در برابرش عمل کنه، فرهنگ ضدیت رو میداندار بکنه و هر چیزی که اون میگه رو دروغ بپندارد.
راست و دروغ تصویر چیزی که ما مثلا امروز در ایران و جمهوری اسلامی میبینیم کسانی که مخالفت با جمهوری اسلامی دارند، گاها هر چیزی که جمهوری اسلامی بگه رو برعکس تعبیر به حقیقت و درستی میکنند.
هر حرف اونها رو مترادف با زشتی و پلیدی میدونند.
گاها حرفشون درست هست اما مواجه میشیم با موضوعاتی که انگار دارند اشتباهن.
حالا وقتی روبرو میشیم با اون نگاه اومانیستی و انسان گرایانه هم داستان به همین شکل هست.
اون مشیت الهی، اون مشروعیت آسمانی، اون نگاه الهی، در این اون نگاه معنوی که ما میشناختیم، حالا وقتی میاد در فرهنگ انسان گرایی قرار میگیره انگار فقط و فقط در پی تغییر جایگاه هست.
انگار اون خدای بر تخت عزل میشه تا بجاش انسان به کرسی بنشیند.
فارغ از تمام مفاهیمی که ما پیرامون آزادی و برابری جان ها داریم و بارها هم بهش اشاره کردیم و بخوایم در باب این برابری میان انسان ها و حیوانات و گیاهان و زندگی آزاد برای همۀ اینها صحبت بکنیم.
حتی وقتی وارد این قضیه به دور از این نگاه ها میشیم، می بینیم که این انسانگرایی تعریف و تعبیر شده، گویی که همون فرهنگ ضدیت با فرهنگ خدایی است.
من در باب آتئیست هم این صحبت رو کردم گفتم کسانی که خودرا ضد خدا میدونن بیخدا میدونن گاها خود رو به جای خدا نشوندن یا باورهای خود رو یا اون کسی که به آن باورمند هستن رو به جای خدا نشاندند.
در این نگاه انسان گرایانه هم داستان به همین شکل است.
گویی که آن نگاه معنوی و آسمانی برداشته شده و خدا تاج و تخت را داده تا انسان به سر بگذارد و در بالا بنشیند.
این یکی از آن نقاطی است که ما وقتی در باب لیبرالیسم و در باب فردگرایی صحبت می کنیم به آن نقطه می رسیم.
حالا فردی که مبدل به همه چیز جهان میشه، همه چیز گویی که برای او هست.
خب در اون نقطه ابتدایی نقطه روشنی بوده.
پله ای برای ترقی بوده تا ما از زیر استبداد و خودکامگی خدا و فرهنگ الهی دور بشیم.
اما با برگرفتن اون فرهنگ ضدیت انگار جای ها فقط تغییر کرده.
مانند انقلابی که مثلا ایرانی ها در سال 57 انجام می دن.
خب در اون نقطه ابتدایی کسانی که زیر یوغ و استبداد نظام پادشاهی پهلوی بودند خیلی خوشحال بودند.
شادمان بودند اما بعد از گذر زمان کوتاهی فهمیدند که شرایط همون هست.
حتی چه بسا بدتر و وحشتناک تر چرا که فقط تاج سر جاش هست.
سر در میان تاج رو تغییر دادن.
محمدرضاشاه پهلوی رفت.
به جاش خمینی قرار گرفت.
تاج سر جاش هست.
مقام و جایگاه قدرت تمام ساختارها و حتی چه بسا بدتر.
و حالا سر بریدن یک سر تازه به جاش گذاشتن و مشکل کماکان سر جاش هست.
وقتی در باب لیبرالیسم هم صحبت میکنیم و میرسیم به اون نگاه انسان گرایانه، انگار داستان به همین شکل هست.
سر خدا برداشته شد و سر انسان به جاش قرار گرفته و این فردگرایی در امتداد این نگاه آلوده هست که مدام تکرار میشه، ادامه پیدا میکنه و دیگه از فردگرایی و آزادی فردی میرسه به مرز دیگران میرسه برای آزار دادن به دیگران وارد میدان میشه تا آزادی دیگران رو از میان ببره.
یعنی شما وقتی در باب آزادی ها صحبت میکنید، حالا وقتی لیبرالیسم داره در باب آزادی فردی صحبت میکنه، در باب بازار آزاد صحبت میکنه، دیگه صحبتش در باب آزادی یک فرد نیست.
آزادی فردی او به قیمت از میان بردن آزادی دیگران.
یعنی شما امروز وقتی نگاه میکنید یک سرمایه داری که نشسته و توی کارخونه ای رو مثلا برای خودش زده، حالا داره به واسطه سرمایه اش از کار این کارگران بیشمار مثل زالو میخوره.
حالا تعبیر میشه به آزادی های فردی.
وقتی وارد این بازار آزاد میشیم، اگر تعداد زیادی کارگر وجود داشته باشه و کاری نداشته باشن اونها میتونن بی جیره و مواجب با دستمزد بسیار اندک کار بکنن.
بلافاصله هم تعبیر بر این میشه بله آزادی های فردی وجود داره.
اینها میتونن انتخاب بکنن، انتخاب خودشون هست.
حالا اگر خود اون کارفرما شرایطی را پدید بیاره که کار کم بشه و کارگر زیادی وجود داشته باشه موضوع به چه شکل است؟
و قص علی هذا.
میشه تا صبح دربارش صحبت کرد و از این عناوین مثال آورد.
اما این ویژه برنامه و اصولا برنامه ای به نام جهان پیرامون مصادیق نیست.
در باب این معانی صحبت میکنیم.
معانی مشخصی که در نهایت با تغییر دادن جایگاه خدا و انسان و اون انسان گرایی و درنهایت اون فردگرایی، همون جایگاه رو در مبنای از میان بردن آزادی دیگران و اصولا هزینه کردن آزادی دیگران برای آزادی خویشتن ما رو به این نقطه مشخص رسونده.
و در نهایت وقتی شما دارید مرور میکنید این نگاه لیبرالیسم رو می بینید که چگونه آزادی هم مبدل به یک بهانه میشه.
اصلا ساختار تشکیل شده در راستای حفظ آزادی اون جماعت ثروتمند و سرمایه دار هست.
اصولا قرار هست همه هزینه بشن برای آزاد تر زندگی کردن اون ها.
نمونه هاش خیلی بارز و عیان هست دیگه.
شما به کشورهای سرمایه داری وقتی نگاه میکنید این سیل دوپارگی رو میتونید به رویت ببینید که چگونه تفاوت میان این ها از زمین تا آسمان هست.
نمونه هاش در ایران خودمون هم قابل رویت است.
با اینکه گفتیم که جمهوری اسلامی و اصولا نگاه اسلامی یک سردرگمی را در بین لیبرالیسم و کمونیسم و خودش هم نمیدونه چی هست و یک چیز هچل هفتی از این وسط به وجود آورده که از تمام نقاط منفی هر دوی این نگاه ها داره سوءاستفاده میکنه.
یعنی نه آزادی رو به میدان آورده و در برابرش از اون دیکتاتوری و خودکامگی مثل کمونیسم داره استفاده میبره.
از اون سلب مالکیت و میدان دار کرده.
اما مالکیت برای کسانی که اتفاقا به دولت وصل هستند و اون فساد سرشار در نهایت یه بلبشویی رو بوجود آورده و شما باهاش روبرو میشید.
اما این تفاوت ها رو میتونید ببینید.
یعنی وقتی با اون قشر سرمایه دار روبرو میشید به واسطه این فردگرایی و آزادی های فردی است و از میان بردن آزادی دیگران هست که به اسارت یک جماعت چند میلیونی این جماعت هستند که ثروتمند هستند.
در مهد این نگاه های لیبرالیسم و سرمایه داری یعنی کشور آمریکا و کشورهایی از دست امریکا مثل انگلستان و دیگر کشور ها هم شما میتونید این شرایط رو ببینید که چگونه جماعتی قربانی راه این سرمایه داران میشوند.
اصولا همه به عنوان ابزاری تصویر شده در این نگاه آلوده.
پس ما وقتی در باب این فردگرایی و ازادی صحبت میکنیم گویی هیچ معنایی از آزادی در خود نهفته ندارد.
این آزادی انتخابی است برای قدرتمندان.
همان تعریفی که من ارائه دادم و گفتم اگر آزادی و برابری رو از هم جدا کنید، چیزی به نام آزادی وجود نخواهد داشت.
اصولا قدرتمندانی هستند که آزاد خواهند بود.
همتای جمهوری اسلامی که تمام قبیله حاکم آزادترین مردم در تاریخ هستند اما به قیمت و هزینه اسارت هشتاد و پنج میلیون ایرانی، 80 میلیون ایرانی.
تمام این مردمان در اسارت هستند تا آن جماعت آزاد باشند.
پس آزادی آنجا وجود دارد.
با این تعریف مشخص اما اگر قرار بر این باشه که ما آزادی رو درست تعریف کنیم در محور ابتدایی و اون پیشفرض نخستین، ما باید باور به برابری باشه چرا که اونجاست که آزادی معنا پیدا میکنه.
اما در این نگاه سرمایه داری اون فردگرایی در نهایت به مرز دیگران میرسه و دیگران رو لگدمال میکنه.
برای اینکه آزاد باشن از اون سر طیف وقتی به کمونیسم هم نزدیک میشید میبینید که برابری چگونه داره از میان میره و خود برابری رو هم حتی از میان میبره.
با یک تعاریف احمقانه ای که داده میشه.
یعنی از یک سو شما مواجه میشین با برابری ای که انگار داره همسان با یکسانی میشه.
یعنی شما در تعریفی از برابری میدونید که ما وقتی در باب برابری صحبت میکنیم یعنی حقوقی که قرار هست برابری تعریف بشه و اینو همه ما میدونیم که همه با هم یکسان نیستیم.
وقتی من درباب برابری انسانها و آزادی همه جانداران صحبت میکنم میدونم که تمام جانداران با هم برابر نیستند.
یعنی یک درخت، یک انسان و یک حیوان همسان نیستند، یکسان با هم نیستن اما در حقوق.
حقوق اولیه زندگی آزار ندیدن باید یکسان باشند.
باید یکسان انگاشته بشن اما گاها اینقدر این معنای برابری رو بی ارزش میکنه.
همون نگاه کمونیستی که انگار از حیز انتفاع درمیاد دیگه مبدل به جوک و طنز و بذله میشه.
دیگه اون معنای حقیقی خودشو نداره.
برابری رو همسان با یک نگاه یکسان احمقانه تصور میکنن که میتونه تمام خلاقیت هارو از بین ببره.
یکی از بزرگ ترین نقد هایی که نسبت به کمونیسم و این نگاه های کمونیستی هست چیست؟
اینکه انسان و نبوغش به واسطه شرایط آزاد است که شکل میگیرد.
بله، وقتی که شما قرار بر این داشته باشید که برابری رو تا این حد فاجعه بار و مبتذل تعریف کنید و در نهایت به یک یکسانی برسید، خب میتونه اینگونه هم این مفاهیم، این مفهوم بزرگ برابری هم از میان بره.
اما تنها و تنها هم موضوع فقط همین نیست.
فارغ از این برابری و دریده شدن برابری با یک مفهوم به اسم یکسانی شما در دل این نگاه کمونیستی مواجه میشوید با این اقتدارگرایی.
یعنی از یک سو در فردگرایی لیبرالیسم شما دارید در باب از بین بردن آزادی های دیگران و وارد مرز دیگران میشوید اما از اون سر طیف وقتی نزدیک به نگاه های کمونیستی میشید حالا قضیه فرق میکنه.
حالا یک دولت اقتدارگرایی است که به واسطه همین اقتداری که داره، به واسطه این خودکامگی ای که داره حالا میتونه هزاران هزار فساد به وجود بیاره.
حالا نه تنها برابری رو با اون مفهوم یکسانی که حتی برابری حقیقی رو هم لگدمال بکنه.
چرا که اصولا ما میدونیم ما انسان رو می شناسیم.
ما میدونیم که انسان ها میل به خودخواهی دارند، برای خودشون، برای بقای خودشون تلاش میکنن.
پس ما باید ساختارهایی رو فراهم کنیم که در برابر این بی بند و باری ها ایستادگی بکنیم.
در برابر این فساد بتونیم ایستادگی بکنیم.
وقتی در باب قدرت صحبت میکنیم، در باب تخصیص قدرت صحبت میکنیم، در باب تقسیم قدرت صحبت میکنیم.
تمام مبنای فکری ما همین است که در برابر این فسادهایی که قاعدتا میتواند وجود داشته باشد و اجتناب ناپذیر است، در ذات انسان هست.
ما بتوانیم در برابر این ها سد ها و رفتار ها و رفتارهای کارآمدی به وجود بیاوریم.
وقتی در باب سیستم نظارتی صحبت میکنیم، موضوع همین نظارت بر این آلودگیها هست.
ما در باب نابودی برابری در لیبرالیسم صحبت میکنیم.
خب وقتی شما روبرو میشوید با این نگاه سرمایه داری میبینید که برابری برایش ذره ای ارزش ندارد.
حاضره همه چیز رو فدای اون رسیدن به پیشرفت بکنه.
یکی از اون عمده نگاه های آلوده ای که در سرمایه داری وجود داره همین ابزار سازی هاست.
باز در این نگاه هم اینها همسان هستند.
یعنی هم کمونیست، هم لیبرالیسم هر دو داره انسان رو در نهایت مبدل به یک ابزار میکند.
هر دوی اینها میخوان از انسان ها برای اون پیشرفت غایی که اصلا مشخص نیست کجا هست، به کدوم نقطه قراره برسن برسونن.
این حرص و ولع و آزی که وجود داره، این رقابت دیوانه واری که مثلا در همون دوران جنگ سرد وجود داشت، از تمام این مردم در نهایت بردگانی به وجود آورد برای رسیدن به امیال یک عده احمق.
یه عده احمقی که احساس میکردن دنیا و پیشرفت رو در یک سری از مسایل مشخص میدیدن حالا هر کدوم این جماعت رو به نوعی برده خود کردن.
این زندگی برده وار در هر دوی این نگاه ها به چشم میخوره.
از یک سو با اون بازار آزاد و اون تعاریف و حالا کارگری که مبدل به یک ابزار شده و حالا باید مدام در پی ساختن باشه.
اصولا این بازار آزاد و این نگاهی که منفعت طلب هست و سود طلب هست در نهایت ناخوداگاه انسان ها رو مبدل به ابزار میکنه.
از اون سر طیف هم اون نگاه احمقانه ای که در دل کمونیست ها وجود داشته کار رو مقدس شمردند و در نهایت با اون شعارهایی که همه دربارش شنیدیم.
شعارهایی که می دادند و اون نوع نگاهی که تزریق می کردند و به نقطه ای رسیدند که حالا.
مردم مبدل به بردگانی شدند برای اینکه این عوامل رو به پیش ببرند و در نهایت به پیشرفتی که هیچ.
نقطه مشخصی هم نداشت برسند.
زندگی رو فدای اون تصویر برابری در دل لیبرالیسم از میان میرود.
اما در عین حال در کمونیسم هم از میان میره.
در کمونیسم هم با فساد از میان میره، با بی معنا کردن مفهوم برابری از بین میره، با خودکامگی و استبداد از بین میره، با این زندگی یکسان و ماشینی از بین میره، با این برده ساختن ها از بین میره.
از اون سر در دل نگاه های سرمایه داری هم به همین شکل هست.
جماعتی برده وار برای اون سرمایه دار باید کار بکنند.
باید اون اوامر رو به پیش ببرند.
حالا این میدان منفعت خواهی که در اینجا وجود داره هم قاعدتا هر روز کارگران تازهای را پدید میاره.
کارگران روزمزدی رو به وجود میاره.
کارگران از کشور های دیگه رو به وجود میاره و اینها هیچ چهارچوب مشخصی رو هم براش قائل نیستن.
همه چیز رو در همون فردگرایی و منفعت فردی تصور میکنن.
همه چیز رو در اون آز و حرص و پیشرفتی که اصلا مشخص نیست به کجا هم تعریف میکنن و هر دو هم به همین شکل هست.
از این سو شما مواجه میشید با دولتی که معلوم نیست حافظ آزادی و ابزار سرکوب هست.
شما در نگاه به این دولت ها هم همین مفاهیم رو میبینید.
یعنی از یک سو وقتی به دولت های کاپیتالیستی رو به رو میشید میبینید که چگونه ابزار رو فراهم کردن برای اون پیشرفتی که خودشون مد نظر دارن.
در تمامی این دولت های سرمایه داری که امروز هم باهاش مواجه میشید همین شکلی هست.
یعنی اگر چیزی تحت عنوان مالیات وجود داره اتفاقا از اون قشری گرفته میشه که بیشترین کارو میکنن و کمترین سود رو میبرن.
حالا اون جماعتی که سرمایه بالایی دارن و بیشتر ثروت اون کشور رو هم از آن خود کردن اتفاقا مالیاتی هم نمیدن.
اتفاقا بدون مالیات قرار است در راستای رسیدن به پیشرفت بیشتر رو برده خودشون بکنند.
چون اصلا مشخص نیست این دایره رقابت در کجاست.
حتی ذره ای ارزش برای زندگی و زیستن به انسانها داده نمیشه.
کل هدف رسیدن به یک فردای نامشخص و رسیدن به پیشرفت و اعتلا است.
یک حرص و آز بی انتهایی که راه به جایی نمیبره.
از اون سمت هم شما مواجه میشید با یک دولت تا دندان مسلح که همه چیز رو از میان میبره برای اینکه در اختیار خودش بگیره.
یعنی شما با حکومت های کمونیستی وقتی روبرو میشید میبینید که تا چه اندازه مستبد هستند، تا چه اندازه حرف خودشون رو به پیش میبرند.
و من بارها در باره اش صحبت کردم.
این قدرت افسار گسیخته وقتی در اختیار هر گروه و طیف انسانی قرار بگیره ثمره مشخصی داره.
ثمره مشخص از میان بردن آزادی هاست.
نابود کردن برابری است و والاتر از تمام این ها فساد بی حد و حصری است که ما همواره در طول تاریخ شاهدش بودیم چرا که انسان اصولا به ذات همینگونه هم هست.
پس حالا شما مواجه میشوید با دولتی که حالا یک ابزار سرکوب هست.
وقتی در باب آزادی بیان در این دو نگاه صحبت میکنیم، در گذر زمان مواجه میشویم.
خب این نگاه پلیسی و سرکوب گرایانه ای که در نگاه کمونیستی وجود دارد که ثمره اش مشخص است.
یعنی شما وقتی در طول تاریخ مد نظر قرار بدید تمام این دولت های کمونیستی رو مواجه میشید با این دولت های پلیسی که تشکیل شدند از شوروی.
در نظر بگیرید از چین در نظر بگیرید مخالفان رو چگونه قلع و قمع کردند و چه تبعات تاریخیای رو به وجود آوردند.
حالا در قسمت های آتی بیشتر سعی میکنیم در باب این عناوین صحبت بکنیم.
اما اشارت در این مفهوم هم به همین شکل قابل رویت هست.
یعنی شما وقتی مواجه میشید با این نگاه کمونیستی میبینید که چگونه دولت به وجود اومده، تنها و تنها ابزاری است برای سرکوب، ابزاری است برای از میان بردن آزادی بیان رو هم قاعدتا لگدمال خواهد کرد.
از اون سر طیف در جامعه های سرمایه داری هم داستان به همین شکل است.
شما با دولت هایی مواجه می شوید که باز مبنای اصلی به وجود آمدنشان هم موضوع سرمایه است.
یعنی شما یک نگاه مثلا به حکومت هایی مثل حکومت آمریکا بکنید.
اصولا انتخابات ریاست جمهوری آنجا را ثروت بیشتر برنده می شود.
اصولا ورود به مجلس سنا را کسی می برد که ثروت بیشتری دارد.
اصولا این جامعه تشکیل شده در سیاست کسانی هستند که جزء بزرگ ترین سرمایه داران آن کشور به حساب می آیند.
شما دارید می بینید که مبنای اصلی دولت به وجود آمده هم بر پایه سرمایه داری است.
منافع را هم سرمایه داران برای سرمایه داران حفظ خواهند کرد.
یعنی شما وقتی مثلا به یک مفهوم مواجه می شوید مثل حمل اسلحه در آمریکا، خوب می دانید که این قدرت سرمایه داری است که اجازه نمیده یه همچین موضوعی حل بشه.
و شما انگار یک عده بربر روبرو هستید که مگه ممکنه؟
شما باید در باب دنیایی صحبت بکنید که حتی نیروی امنیتیش هم سلاح نداشته باشه چه برسه به اینکه مردم سلاح های اتومات و سلاح های کشتار جمعی در اختیار داشته باشن.
تا چند روز دیگه فکر کنم بمب هم تو خونه هاشون نگه دارن.
خب شما دارید میبینید که چگونه نقش سرمایه وارد این میدان میشه و همه چیز رو در اختیار میگیره.
یعنی ثروت هست اونجا صحبت اصلی رو میکنه.
آزادی فردی هم برای کسی است که ثروت بیشتری داره.
حکومت هم در راستای کسب و انتخاب کسی است که ثروت بیشتری داره.
تمام ساختارهای سیاسی بر همین مبنا شکل گرفت.
از اون سمت هم ما با دولتی روبه رو هستیم در دولت های کومونیستی که با ابزار سرکوب با این اختناقی که بوجود میارن، با به دست گرفتن تمام قدرت و این سیستم استبدادی که پدید آوردن تمام آزادی ها رو از میان خواهند بود، در دل حکومت های سرمایه داری هم داستان به همین شکل هست.
آزادی بیان هم در این کشور ها معنایی نداره.
اصولا همه چیز در اختیار سرمایه و ثروت است.
یعنی شما وقتی با همین جوامع سرمایه داری روبه رو می شوید شاید آزادی بیان به شکلی که ما بتوانیم در موردش صحبت بکنیم وجود داشته باشد اما برای وارد شدن و ورود به این آزادی بیان هم باز شما نیاز به سرمایه دارید.
یعنی مثلا شما اگر فیلم ساز باشید و بخواهید در یک کشوری مثل امریکا فیلم بسازید نیاز به چه دارید؟
نیاز به سرمایه دارید؟ ثروت دارید؟
اگر قرار باشد یک تلوزیون داشته باشید تا صحبت بکنید نیاز به سرمایه داری یعنی همه دالان های آزادی هم بر می گردد دوباره به ثروت.
دوباره به سرمایه.
پس باز شما شاهد این هستید که همه چیز داره قربانی راه همان ثروت اندوزی میشه و اون نگاه آزمندانه میشه.
شما وقتی در باب حق مالکیت صحبت میکنید حالا این حق مالکیت یک ابزاریست برای آزادی، ابزاری است برای سلطه.
کسی که مالکیت بیشتری داشته باشد، سلطه گری بیشتری هم خواهد داشت.
رییس جمهور اون کشور هم میتونه بشه.
وارد مجلس سنا هم میتونه بشه وارد این ارکان سیاسی میتونه بشه و اصولا سرمایه و همین حق مالکیت هست که در نهایت همه چیز رو تصویر میکنه.
شما وقتی به این دولت های سرمایه داری نگاه میکنید میتونید به راحتی رد پای سرمایه و ثروت و اصولا قدرتی که به واسطه ثروت بوجود میاد رو ببینید.
این موضوع قابل انکار نیست و همواره هم قابل رویت هست.
از اون سمت هم تمام آزادی قربانی خواهد شد.
در حکومت کمونیستی که همه قدرت رو در اختیار گرفته و مستبدانه قرار هست که پادشاهی و امپراتوری بر دیگران بکنه.
موضوع مهم و اساسی همواره در دل مفهوم لیبرالیسم و کمونیسم، آزادی بدون برابری یا برابری بدون آزادی است.
هر دوی این حکومت ها فرای اینکه خود مفهوم آزادی در لیبرالیسم هم لکه دار و بی معنا میشه، با اون تعریف مشخصی که من نسبت به آزادی دارند و اصولا آزادی واقعی هم همین است.
می دانیم که خود آن مفهوم را هم لگدمال می کنند.
اما فارغ از آن، قرار بر این دارند تا با قربانی کردن مفهوم در برابر یعنی برابری را به قربانگاه برده اند.
حالا این نیمچه آزادی که مفهومی از آزادی ندارد را به جماعت بدهند و بخورانند در حقیقت.
چرا که ما در باب آزادی صحبت کرده ایم.
قاعدتا وقتی شما دارید درباب آزادی صحبت می کنید، نمی توانید این آزادی را به دور از مفهوم برابری تصور کنید چرا که با از بین بردن برابری دیگر چیزی از آزادی به میدان نمی ماند.
به همین شکل هست که وقتی در باب حکومتهای سرمایه داری صحبت می کنیم هم آزادی ست.
اینجا لگدمال شده و از آن معنایی نمانده و هم اصولا قرار بر این هست که برابری را به قربانگاه ببرند تا آزادی وجود داشته باشد.
یعنی شما می دانید که به صراحت در باب این صحبت می کنند که اگر ما یک نیاز به پیشرفت داریم، این نیاز به حرص و ولع و آبی که در وجودمون هست.
برای اینکه در این رقابت جانفرسا نفر اول باشیم و کشور اول باشیم و به بهترین جایگاه ها برسیم باید برابری از میان بره چراکه ما نیاز داریم تا باج بدیم، مردمی باشن، فکر کنن کار جدید بوجود بیارن، حالا اینها ثروت بیشتری هم داشته باشن و یه عده هم قربانی باشن.
برابری در میان نباشه.
حالا دارن خودشون هم این رو اذعان میکنن.
یا در برابر این نگاه وقتی در باب کمونیسم صحبت میکنیم داستان به همین شکل هست.
حالا اینها میان میگن بله برای اینکه ما بخواییم برابری داشته باشیم باید آزادی رو از میان ببریم.
برای داشتن امنیت باید آزادی سلاخی بشه.
حالا میان دولت پلیسی تشکیل میدن و همه قدرت رو برای خودشون میگیرن.
با اقتدار به پیش میرن و این خودکامگی را به پیش میبرن تا برابری رو به وجود بیارن.
اما برابری ای رو هم که بوجود آوردن ارزش و معنایی نداره چراکه این برابری به نوعی یک شکل ازبین رفته برابری است، یک تصویر مخدوش از یکسانی است، اون هم یک ثانیه ای که گاها به واسطه اون فساد سرشار و اون قدرت در نوک هرم میتونه به جماعتی داده بشه.
میتونه هم نشه بسته به فرمان و امر اون قدرت یکتا هست.
همتای تمام مفاهیمی که ما در باب معنای خدا هم داشتیم.
ما وقتی داریم در باب رسیدن به فردای روشن صحبت میکنیم، مهم اصل و موضوع اصلی ما این هست که بتونیم ساختار هارو تغییر بدیم تا اشخاص میداندار نباشن تا فرد در نوک هرم موضوعی رو بوجود نیاره.
باید سیستمی ساخته بشه که این سیستم بتونه خودش حرکت کنه.
حالا با انتخاب چندین نفر با تفکر جمعی و در کنار هم بود.
پس قاعدتا وقتی در باب آزادی و برابری صحبت میکنیم میدونیم که چه حکومت های لیبرالیستی و چه حکومت های کمونیستی هر دوی اینها در وهله اول معنایی رو که بهش باور دارند رو از حیطه معنا بی اثر میکنند.
اگر به آزادی باور دارند در نقطه ابتدایی آزادی رو بی ارزش می کنند؟
اگر به برابری باور دارند، برابری را لگدمال می کنند و فرای آن.
حالا اگر وارد چرخه ای برای به کرسی نشاندن این مفهوم می شوند، با قربانی کردن معنای در برابر این کار را انجام می دهند و تمامی معنا را هم از میان می برند.
کل صحبت پیرامون لیبرالیسم و کمونیسم هم در همین معناست.
معنایی که ما باید بیشتر بهش نزدیک بشویم.
بدانیم که آزادی و برابری همسان با هم هستند، غیر قابل جدا شدن از هم هستند.
دو وسیله ای اند که اگر از هم جداشون کنید اون کسی که تنها می مونه هم بی معناست.
این دو با هم و در کنار هم معنا میشن و ما باید به این معنا در کنار همه این ها برسیم که آزادی یعنی آزار نرساندن به دیگران.
دیگرانی که همه جان های جهان رو تشکیل میدن.
انسان، حیوان و گیاه و این مفهومی است که آزادی و برابری رو در هم پیوند میده و حال دریچه ای باز هست به دور از آزار رساندن به دیگران.
هر چیزی که هر کسی می میخواد رو میتونه تعبیر به آزاد کنه اما به دور از این معنا.
ما معنایی برای آزادی نمی توانیم متصور باشیم و همینگونه است که حکومت های سرمایه داری و کمونیستی در طول تاریخ هر دوی این معانی رو از حیطه انتفاع تهی کردند.
در این انتهای برنامه دوست دارم باهاتون مطرح کنم که اگر دوست دارید این صدا شنیده بشه این راه تغییر شکل بگیره میتونید آثار من رو با دیگران به اشتراک بگذارید.
منظور از آثار هم خلاصه برنامه ای به نام جان نمیشه.
من پیش از اینکه بخوام برنامه ای به نام جان رو ضبط و منتشر کنم، آرا و افکار و عقاید ام رو تحت عناوین کتاب هایی به رشته تحریر درآوردم.
تمامی این عناوین به صورت رایگان در وبسایت جهان آرمانی در اختیار شما دوستان هست.
میتونید با مراجعه به این وبسایت ناسا رو به صورت رایگان دریافت کنید و اگر دوست داشتید این صدای تغییر شکل بگیره و اون رو با دیگران هم به اشتراک بگذارید.
ممنون که همراه من بودید.
من نیما شهسواری و این برنامه بنام جان بود.
در پناه آزادی.
قسمت 3
سلام دوستان من نیما شهسواری و این برنامه به نام جان است.
با شما هستم.
این قسمت سوم از ویژه برنامه نقد لیبرالیسم و کمونیسم هست و ما قراره توی این قسمت در باب معایب لیبرالیسم صحبت بکنیم.
ممنون که همراه من هستید.
خب دوستان توی این ویژه برنامه مشخص ما سعی کردیم که در باب نقد لیبرالیسم و کمونیسم صحبت بکنیم و در این قسمت مشخص هم قرار هست که در باب لطمات تاریخی و معایبی که لیبرالیسم داشته موجز و مختصر تا جایی که میتونیم در باب تیتر ها و عناوین صحبت بکنیم.
خب قاعدتا ویژه برنامه هایی به نام جان و اصولا برنامه ای به نام جان بر مبنای مفاهیم هست و ما خیلی نزدیک به مصادیق نمیشیم.
این قسمت هم خارج از این عرف همیشگی برنامه ما نخواهد بود.
اما در این قسمت سعی میکنیم بیشتر بپردازیم به خود لیبرالیسم و معایب و لطمات تاریخی که زده و در قسمت آتی هم سعی میکنیم همین مبنا رو در باب کمونیسم داشته باشیم و کم کم به اون جمع بندی کلی پیرامون این مسئله مشخص برسیم و نگاه خودمون رو هم به صورت موجز بیان کنیم.
وقتی ما در باب لیبرالیسم صحبت میکنیم خب میدونیم گفتیم قاعدتا نکات مثبتی داره.
وقتی ما داریم در باب این نکات منفی درونش صحبت میکنیم به مفهوم رد تمام خوبی هایی که در خود داره نیست.
خب قاعدتا گفتیم در اون نقطه ابتدایی شکل گیری و چرایی شکل گیری ایده لیبرالیسم خب ما میدونیم که یک پلکانی بود برای بالاتر اومدن، برای پیشرفت کردن.
خب قاعدتا از اون دورانی که ما پیش از لیبرالیسم خوندیم میدونیم که در اون دوران، دوران قدرت بلامنازع دین باوران بوده، قدرت در اختیار اون ها بوده و این نگاه معنوی بوده که همه اختیار رو در بر گرفته بوده.
این تار و مار کردن زندگی جمعی انسان ها بوده که اون زمان میداندار بوده و خودکامگی و استبداد بوده که میداندار بوده.
خب قاعدتا لیبرالیسم یک پله ای بوده برای گذر ما.
این انسانگرایی و گذر کردن از اون نگاه استبدادی خداوندی یک پلکانی بوده با تمام معایب درون خودش.
برای اینکه ما از اون دوران اسفناک دور بشیم.
خب ما میدونیم که این نگاه لیبرالیستی و اصولا نگاه آزادی خواهانه ای که در دل خود داشته، حال با تمام کمی ها و کاستی ها، با تمام از میان بردن مفهوم آزادی اما باز هم پله ای بوده برای رسیدن به نقطه بهتر و روشن تری برای فردا.
اما باید که با نگاه منتقدانه و پرسشگر بهش نگاه بشه، نقاط ضعف گفته بشه و ما پیش به سوی جهان بهتری حرکت بکنیم.
پس اصولا نوع نگاه که ما مطرح میکنیم و نقد هایی که در این قسمت ها انجام میدیم در نفی کلی این نگاه نیست.
قاعدتا چه لیبرالیسم، چه کمونیست و چه هر نگاهی در تاریخ انسانی نقاط قوتی هم داشته، قاعدتا در مبنای رسیدن به فردای بهتری به وجود آمده و همچنین آرزو و میلی در خود داشته.
حال اینکه چقدر نکات مثبت داشته قابل صحبت کردن است.
اما قاعدتا وقتی در باب لیبرالیسم و این لطمات تاریخی و معایب صحبت میکنیم یکی از نکات اصلی و کلیدی آزادی برای چه کسانی است؟
یکی از بزرگترین شعارهای مداومی که در باب لیبرالیسم داده می شود، مفهوم آزادی است.
خب گفتیم آزادی مطرحشده در دل لیبرالیسم معنای درستی ندارد چراکه این آزادی به دور از برابری معنا میشود.
گویی که یک معنایی متضاد یا متناقض یا جدا و مجزا از مفهوم برابری است.
در صورتی که ما میدانیم آزادی و برابری در پیوند با هم معنا پیدا میکنند.
چرا که اگر ما قرار نباشد به برابری اعتقاد داشته باشیم و با پیشفرض فرض نداشتن برابری وارد جریان و این دالان ازادی بشویم ازادی دیگر معنایی نخواهد داشت.
یعنی ما باید ابتدائا ابتدا به ساکن باور داشته باشیم که برابر هستند.
حال در یک نگاه گسترده مثل نگاه ما برابری همه جان ها چه انسان چه حیوان و گیاه.
اما در همان نگاه امروزی و تا نقطه ای که انسان ها به پیش رفتن در اون نقطه ابتدایی باید به برابری انسان ها حداقل معترف باشند.
بعد از در نظر گرفتن این برابری است که حالا میتوانند وارد مفهوم آزادی بشن چراکه هر تعریفی فرای در نظر داشتن این برابری اگر ارائه بشه اصولا دیگه معنا و همپوشانی با ازادی نخواهد داشت.
چرا که اونجا هر کسی که قدرت بیشتری داشته باشه میدان دار خواهد شد و عینا وقتی شما نزدیک به مفاهیم تاریخی لیبرالیسم هم میشید قضیه به همین شکل است.
آزادی که این ها دارن بهش تاکید میکنن..
اتفاقا موضوع آزادی نیست چرا که به برابری اعتقادی ندارند چرا که حالا میدان دار کسی است که قدرت بیشتری داشته باشد.
قدرت در این نگاه مشخص و تعریف شده به سرمایه و ثروت.
خب قاعدتا کسی که ثروت بیشتری داشته باشد، آزادی بیشتری هم خواهد داشت.
پس این سئوال کلیدی در باب لطمات و معایب لیبرالیسم همان آزادی برای چه کسانی است؟
حالا در دل این تعریف مشخص، در دل این پرسش مجزا حالا شما مواجه می شوید با یک تاریخ پر از زشتی ها، پر از کجی ها.
شما مواجه می شوید با تبعیض نژادی که در دل این نظام های سرمایه داری وجود داشت وجود دارد.
تبعیض نژادی که بر مبنای نژاد، صورت تبعیض جنسیتی که میتونه وجود داشته باشه.
شما وقتی مواجه میشید با برده داری میدونید که یکی از ارکان اصلی نظام های سرمایه داری بوده، همواره بوده، در طول تاریخ بوده.
اصولا بزرگترین مبارزه ها را برای نگاهداشت این برده داری و این نگاه آلوده داشته اند.
چرا که اصولا تعبیر و تفسیر آنها از دنیا همواره همین گونه بوده.
آزادی فردی که تعریف میشود اما نه برای همه.
آزادی که تعریف میشود اما نه برای هر کس، نه برای زنان، نه برای همجنسگرایان، نه برای بردگان سیاه پوستان سرخ پوستان.
قرار است یک مرد سفید پوستی که منتسب به اروپای مشخص است حالا میتواند مهاجر باشد و به آمریکا آمده باشد.
تمام آزادی برای اوست.
حالا دیگران قرار است برده و اسیر و بنده ی او باشند و برای او آزادی بیشتری را کسب کند.
تمام درد ما در باب مسئله آزادی با این نگرش لیبرالیسمی در همین نقطه است.
چرا که اصولا تصویری که اینها ارائه میدهند در راستای آزادی نیست چرا که در آن نقطه ابتدایی به برابری باور ندارن و حالا هر روز هر کسی میتونه با خطکش در دست بیاد و یک جماعتی رو داخل این دایره بکنه یا میتونه ازش خارج کنه و در اختیار اون فرد هست.
امروز آزادی تعریف شده برای شخصی است که سفیدپوست و منتسب به مرد سفیدپوست منتسب به اروپا باشه.
حالا هر کسی از این دایره خارج میمونه رو میندازه بیرون.
فردا اگر قدرتش نرسید، مثلا زنان سفیدپوست رو میاره داخل پسفردا اگر زورش کمتر شد، دو تا از اون سرخپوست ها رو میاره داخل.
و الی آخر.
اما قدرت در نهایت در اختیار اوست و ما با تعریف نداشتن پیرامون برابری میبینیم که چگونه آزادی لگدمال میشه.
پس سوال مهم ما بازهم همین است آزادی برای چه کسی؟
در دل این سوال؟
شما مواجه میشید با پاسخ هایی که در طول تاریخ و این لطماتی که نگاه لیبرالیسم و سرمایه داری به جهان زده، این مدافع نظام برده داری بودند که اونها آرزوی برده داری رو داشتند چرا که اصولا تمام تلاششون در راستای پیشرفتی بوده که این پیشرفت هم به واسطه اون ثروت هم به واسطه کارگر ارزانقیمت شکل میگرفته.
حالا وقتی ما در باب برده صحبت میکنیم برده ها که دیگه قرار نیست اصلا پولی بگیرند قرار هست بیگاری بکنند.
قرار هست تمام ثروت رو در نهایت در اختیار اون جماعت سرمایه دار قرار بدن.
پس حالا شما مواجه میشید با این نگاه آلوده برده وار.
چه در دنیای گذشته و پیش از اینکه ما بخوایم برده داری رو از میان ببریم و چه در جهان امروز، در جهان امروز هم داستان به همین شکل هست.
حالا شاید در جایی دیگه اون قدرت وجود نداشته باشه تا نظام برده داری رو به وجود بیارن.
اما تصویر تشکیل شده در امروز جهان هم داستان رو به همون سمت میبره.
حالا در روزگاران گذشته کسانی بودند که صاحب بردگان بودند.
امروز هم صاحب زمان و کار و زندگی و آینده اونها هستن.
این کارگران بیجیره و مزدی که دارن کار میکنن در بدترین شرایط و شرایطی که اینها برای خودشون تعریف میکنن.
پس در نهایت این آزادی برای جماعتی است وابسته به این نگاه و اون قبیله حاکم است.
حالا میشه باز ما به ازاء هایی براش در جهان هم تصویر کرد.
روزگارانی در آن حکومت های سرمایه داری این قبیله مشخص که همه آزادی برای اونها هست در ایران و جمهوری اسلامی ما هم برای اون قبیله شیعی وابسته به امامت و ولایت و ولایت فقیه و اون طایفه ای که خودشون رو منتسب به اون نگاه آلوده میدونند، تمام آزادی ها برای اونها هست و پاسخ این آزادی برای چه کسانی در نهایت ما رو به نقطه ای از تبعیض نژادی، تبعیض جنسیتی، برده داری و عناوین آلوده ای از این دست میرسونه و حالا شما مواجه میشید در این نظام های سرمایه داری و این لطمات تاریخی و معایبی که باعث این شکل اسفناک و آلوده در جهان شد، فرای اون شما مواجه میشید با استعمار به نام تمدن یعنی ما مواجه میشیم با لیبرالیسمی که در لباس امپریالیسم وارد میدان میشه.
شما در این تاریخ گذشته، در اون دوران شکوفایی و اقتدار و قدرت لیبرالیسم، اگر تاریخ رو مورد کنکاش قرار بدید مواجه میشید که به نوعی لیبرالیسم و امپریالیسم اصولا با هم گره خورده اند.
حالا استعمار و استثمار هست که وارد شده و تمدن اون جامعه غربی رو داره به پیش میبره.
نمونه های بارزش تمام کشورهایی که در اون برهه از تاریخ قدرتی داشتند.
فرانسه رو نگاه بکنید.
استثماری که انجام میدید انگلستان رو نگاه بکنید، اون استثمار بی حد و حصر هلند نگاه بکنید.
پرتقال، اسپانیا و تمام این کشور ها که چگونه به نام تمدن استثمار و استعمار را شروع کردند، چگونه این نگاه لیبرالیستی با همون تعریف مشخص پیرامون آزادی که آزادی رو برای فرد مشخصی تصویر کرده حالا میاد در یک نگاه اجتماعی و در سطح جهانی هم باز با همان تعاریف جلو می رود و خیلی ساده می تواند همه چیز را برای خود بکند.
چرا که اصولا جهان را بر پایه همین حرص و آز تعریف کرده.
حالا جهان تصویر شده در این نهایت حرص و رقابت با آن تصویر مشخص از آزادی برای آن شخص سفیدپوست اروپایی که عینا باید مرد هم باشد، می تواند جماعت در برابر که مثلا در یک کشور آفریقایی باشند را مبدل به برده بکند، مبدل به ابزاری برای به وجود آوردن ثروت بکند، ثروتی که برای همان جماعت آزاد است.
حالا می بینید که چگونه این آزادی لگدمال میشه، بی ارزش میشه، مورد تجاوز قرار میگیره و حالا ما مواجه میشیم با استعمار گرایانی که خود رو به نام تمدن حاکم بر کشور های ضعیف تر میکنند.
با همون نگاه برتری طلبانه و مالکیت طلبانه هست که وارد میدان میشن.
اصولا این میل به مالکیت، میل به برتری طلبی که از همان عناوین خداوندی است در دل این نگاه های اومانیستی و لیبرالیسمی مدام در حال جریان است.
گفتن فرهنگ ضدیت میاندار میشود، جاها را تغییر میدهد، پادشاه ها را عوض میکند، تاج و تخت خداوند سر جایش هست اما انسان سفیدپوست.
مرد می آید جای خدا میشینه، حالا میره خودش رو در اون جایگاه قرار میده.
حالا یک لیبرالیسمی است که در لباس امپریالیسم وارد یک نقطه مشخصی از جهان و تاریخ شده و حالا میاد یک به یک کشور ها رو قلع و قمع میکنه و تمام مردم و مالکیت و ثروت و قدرتی که اونها دارند رو هم برای خود میکنه و ما شاهد این جهان پر استثمار قرون گذشته میشیم که چگونه کشور های بزرگی در جهان مستعمره کشور های دیگری شدند.
نمونه بارزش مثلا هند رو در نظر بگیرید که چگونه مستعمره انگلستان شد.
با همون نگاه با همون تعاریف وارد همین میدان شدند و همه چیز رو برای خودشون کرد.
خارج از این ها شما وقتی در باب نئولیبرالیسم صحبت می کنید و قربانیان بازار آزاد، حالا می توانید ببینید که چگونه جهان را آلوده کرده اند.
یکی از لطمات تاریخی هم دقیقا همین نگاه است.
حالا بازار آزاد مبدل به یک هیولا می شود و یک هیولای چند سری که انگار عده زیادی در برابرش هستند که سجده کنان در برابرش دارند زندگی را به پیش می برند.
شما یک بار به این تصاویر ساخته شده نظر داشته باشید که برای کنترل قیمت چگونه کارهای وحشیانه ای انجام می دهند.
حالا حتی حاضرند که آذوقه و مایحتاج زندگی را، گندم ها و برنج ها را هم آتش بزنند و معدوم کنند و زمین را.
چرا که قیمت مثلا بیاد پایین تر بره بالاتر.
برای دستکاری کردن این غول چند سر بازار آزاد که مبدل به یک خدا شده و جماعتی در برابرش سجده می کنند و حاضرند هر بی اخلاقی و هر فاجعه ای را هم رقم بزنند.
و حالا شما روبرو میشوید با این نگاه وحشتناک که چه به عنوان لیبرالیسم چه به عنوان نئولیبرالیسم قابل رویت هست.
هیچ تفاوتی با هم ندارند.
خیلی نباید درگیر این واژگان شد چرا که در معنای کلی همه اینها دارند یک حرکت را به پیش می برند.
وقتی ما درباب آزادی صحبت می کنیم و می گوییم این آزادی برای چه کسانی است، خودش شروع گر تمام این بحث است که می تواند در اشکال مختلف، یکبار در شکل استعمار، یکبار در شکل امپریالیسم، یکبار در شکل تبعیض نژادی، یکبار در شکل برده داری، یکبار در شکل بازار آزاد و کنترل قیمت وارد میدان شود تا شما برسید به استثمار کشورهای جهان سومی.
تمام این ابرقدرت های جهان که برگرفته از همین نگاه های لیبرالیستی هستند، تمام فکر نهایی شان در راستای این است که بیایند و استثمار بکنند کشورهای جهان سومی.
نمونه های بارزش را هم شما میتوانید در طول تاریخ ببینید.
چگونه وارد این میدان شدند.
چه در آن دورانی که ما تحت عنوان قدرتگیری این نظام های امپریالیستی میشناسیم و چه در دوران فعلی و حاضر، حتی در جهان فعلی هم اینها باز هم وارد این میدان شدند تا بتوانند قدرت بیشتری کسب کنند، ثروت بیشتری کسب کنند و اصولا جهان را اینگونه تصویر و تعبیر میکنند.
در یک رقابت بی پایان و بی انتها در راستای ثروت اندوزی در راستای پیشرفت پیشرفتی که هیچ سنخیتی با زندگی ندارد و اصولا در راستای از میان بردن زندگی هاست، برای بلعیدن زندگی ها به میدان آمده، شما مواجه میشوید که چگونه حاضرند همگان را قربانی این راه بکنند.
در دل این نگاه و این بازار آزاد که مبدل به یک الهه بیپایانی شده و جماعتی آن را میپرستند و باور دارند به فهم بالای این بازار آزاد.
شما مواجه با این بحران های مالی میشوید.
حالا مواجه میشوید که به واسطه نداشتن هیچ گونه نظارتی بر این بازارهای آزاد و میدان دادن به این خدای تازه برآمده از این نگاه های سرمایه داری، حالا بحران هایی هم می تونه شکل بگیره.
دیگه این جماعت حتی باورمند به قدرت استدلال و فکر و انتقاد و اعتقاد خود هم نیستند.
این بازار آزاد رو مبدل به یک خدایی کردن که حالا جماعتی باید بیاد و این رو بپرسته او میاد و میداندار میشه.
هر امری داشته باشه، هر فرمایشی هم که داشته باشه به پیش میبره و جماعتی هم دست و پا بسته در برابرش هستن تا این عوامل رو به پیش ببرن و ما شاهد این بحرانها هم هستیم.
مصادیق بسیار هست و میشه بهش رجوع کرد.
بحران هایی که در سال دو هزار و هشت مثلا در امریکا اتفاق افتاد، بحران هایی که پیش از جنگ های جهانی اتفاق افتاد و عواملی از این دست گفتند ما در باب مصادیق صحبت نمی کنیم.
یک معنای مشخص در برابر ما هست.
وقتی در باب لیبرالیسم صحبت میکنیم یکی از شعارهای اصلی و کلیدی و اصولا بن مایه اصلی وجودیت لیبرالیسم و سرمایه داری پیرامون آزادی است.
اما سوال مهم و مشخص ما این هست که این آزادی برای چه کسی تعریف میشه؟
در امروز جهان ما میتوانیم این را ببینیم.
این آزادی برای فردی تصور میشه که ثروت سرشاری داره.
یعنی شما وقتی میرید به یکی از همون قبله آمال نظام های سرمایه داری مثل مثلا آمریکا، حالا میبینید چه کسی قرار هست که همه آزادی رو داشته باشه؟
اون کسی که ثروت بیشتری داره اگر قرار باشه وارد این ساختار های سیاسی بشه چگونه میتونه بشه با ثروت سرشاری که در اختیار داره اگر این ثروت رو نداشته باشه اصلا نمیتونه وارد این چرخه بشه؟
یعنی یک نمونه ی قابل درک و قابل فهم.
اگر شما قرار باشه وارد این چرخه سیاسی در کشور امریکا بشید باید در ابتدا اون ثروت اندازه مشخصی که در اختیار یک درصد جامعه آمریکایی هست رو داشته باشید تا وارد این چرخه بشید.
پس این خودش داره تقدیس ثروت و جایگاه ثروت رو میکنه.
اصولا این سرمایه داری به مفهوم همون پرستیدن سرمایه و ثروت در نهایت در نهایت این نگاه ما را به این سمت می برد که قرار است تمام قدیس سازی ها در راستای بازار آزاد اتفاق بیفتد، در راستای سرمایه اتفاق بیفتد و اصولا این آزادی ها هم به کام کسی برود که تمام این ثروت را در اختیار دارد.
ما وقتی در باب این مدرنیسم صحبت می کنیم که به نوعی نزدیکی و قرابت با لیبرالیسم دارد و لیبرالیسم به نوعی خود را نماینده آن نشان می دهد، حالا مواجه میشویم با این مدرنیسم اجباری.
یعنی امروزه شما مواجه میشوید با این جماعتی که تحت عنوان لیبرالیسم وارد میدان شده اند.
از این چرخه امپریالیستی مثلا گذر کرده اند و وارد یک استثمار تازه و نوینی شده اند و آن هم ارتقا دادن این مدرنیسم هست.
حالا سعی میکنند کشور های در برابر کشور های جهان سومی را جبرا وارد این میدان بکنند و آنها را اقناع بکنند.
نمونه های بارزش را هم میتوانید ببینید.
اتفاقاتی که مثلا در لیبی میفتد در عراق می افتد در افغانستان می افتد.
ما کاری به این نداریم که این حکومت های وقت اونجا تا چه اندازه شنیع و وقیح و غیر قابل تحمل بوده و هستند.
اما موضوع اصلی باز هم پوشیدن یک لباس تازه ای است برای استثمار کردن دیگران.
شما وقتی به این مدرنیست می رسید به این مدرنیته می رسید.
حالا یک جماعتی با شمشیر انگار ایستاده اند تا این مفاهیم را به زور شمشیر بر سر دیگران بکنند.
حالا یک جماعتی آمده تا به اسارت جماعتی را در زندان بندازه و بگه شما از امروز آزادید.
تصویر در برابر ما اینگونه هست.
یعنی این مدرنیسم اجباری دوباره داره ما رو به جایی میبره که اون امپریالیسم گذشته زنده بشه؟
انگار که امروز دوباره این ها آمده اند با یک مفاهیم تازه تا این را ارائه بدن اما به زور، به زور شمشیر، با شمشیری در دست و در حال بریدن سر یکی از این انسان ها بهشون بگن ما شما رو به بهشت میبریم.
این چیزهایی است که امروز ما میبینیم.
در جمهوری اسلامی هم می بینیم.
این جماعت جمهوری اسلامی هم امروز به زور شمشیر و تفنگ و شکنجه مردم ایران را می خواهد به بهشت ببرد.
و باز هم این قرابت و نزدیکی را شما می توانید ببینید که همه اینها انگار که دارند از یک مسیر نیرو می گیرند، توان می گیرند و تمام توانشان را هم به یک مسیر دارند جریان پیدا می کند.
خارج از این شما مواجه می شوید با خشونت ساختاری ای که در این حکومت های سرمایه داری وجود دارد.
به واسطه تصویری که ارائه داده اند، به واسطه این پیشرفتی که تصویر کردند، به واسطه ساختن یک طایفه قدرتمندی در اختیار.
حالا در ازای آن یک خشونت ساختاری را بوجود آورده اند که ثمرش فقر بوده، بیکاری بوده، بی خانمانی بوده.
خب قاعدتا همه ما شنیده ایم جماعت لیبرالیسم برای اینکه بخواهند بیایند و بر خودشان صحه بگذارند و بگویند که نه، این حکومت های ما بوده که در طول تاریخ جهان را بهتر کرده، بلافاصله می آیند و آمار و ارقامی می دهند که بله این تعداد بیکاری کمتر تر شده، فقر کم تر شده.
کسی مخالف صد در صد این ها نیست که خب قاعدتا پله ای بودن رو به پیشرفت اما در عین حال این هم قابل رویت هست که چگونه خشونت ساختاری داره شکل میگیره.
چه در اعصار گذشته و چه در امروز.
در حال حاضر هم شما دارید می بینید می بینید که چگونه به واسطه ساختار پدید امده این خشونت داره در زندگی عادی مردم هم جریان پیدا می کنه.
این بیکاری و بی خانمانی میدان دار میشه.
خیلی از این حکومت های سرمایه داری که اتفاقا قدرت اصلی جهان و جزو قدرت های اصلی جهان هستند هم می بینید که چگونه نمی تونن از پس این بی خانمانی و فقر و بیکاری در کشور خودشون بر بیاد.
حتی اونهایی که داعیه دار حکومت بر جهان هستن در پی این هستند که این نگاه متفکرانه و متمدنانه خودشون رو به جهان هم صادر بکنند اما هنوز اندر خم یک کوچه اند و با مشکلات ریز و درشت خودشان روبرو هستند.
فقر سرشار، بیکاری، بی خانمانی، جرم و جنایتی که در کشورهاشون وجود داره.
این به مفهوم این نیست که ما کتمان بکنیم تمام پیشرفت هایی که این ها از قبل این به وجود اومده اما وقتی ساختاری در برابر وجود داره که داره این خشونت رو صادر میکنه، اشاعه می کنه، بزرگداشت می کنه، تقدیس میکنه، نمیتونیم کتمانش بکنیم.
یعنی وقتی ما داریم در باب کشوری صحبت میکنیم که خود را اقتصاد اول جهان میدونه، قدرت بزرگ جهان میدونه.
مثال همون آمریکا.
ما نمی تونیم این رو قبول بکنیم که در این کشور مشکلات اقتصادی وجود داشته باشه.
قاعدتا برای اونها حل کردن این موضوع باید ساده باشه.
قابل حل باید باشه و حالا شما میبینید که نه گویی باید یک همچین ساختاری وجود داشته باشه تا در نهایت بتونه کارایی کلی این سیستم به وجود بیاد.
انگار که باید یک همچین چرخ دنده هایی به گردش در بیایند و عده ای در زیر این چرخ ها له بشن تا در نهایت این ساختار به حرکت در بیاید و حالا اینجاست که ما میتوانیم این نقش را هم ببینیم.
شما وقتی نزدیک به مفهوم دموکراسی هم میشوید، حالا دارید میبینید یک تئاتر و نمایشی است از آزادی.
همان طور که صحبت کردیم دربارهاش قدیسه.
این نگاه سرمایه است.
ثروت شخص ثروتمند طایفه حاکم اصولا ثروتمندان هستند.
حالا وارد این چرخه سیاسی شدن نه به مفهوم وارد دنیایی دموکراتیک شدن و این که جماعتی باشند که حق انتخاب داشته باشند نه در نقطه ابتدایی.
کسی که قرار هست انتخاب بشود باید از یک فیلتری گذشته باشد.
اما این فیلتر بر اساس کارایی و فکر و باور و اندیشه و دانش او نیست، بر پایه ثروت است.
این فیلتر در برابر وجود دارد تا اگر آن میزان از ثروت را داشته باشد وارد بشود.
حالا چه کسی میتواند بعد از این که وارد این چرخه شد انتخاب بشه؟
اون کسی که ثروت بیشتری برای تبلیغ بیشتر داره؟
باز شما دارید این ساختار رو میبینید گوییم دمکراسی دیگر دمکراسی نیست.
قضیه فقط و فقط یک تئاتری ست از این آزادی یک نمایش تازه ای ست از مردم سالاری.
و این تصویر رو هم دارن ارائه میدن هم کسی که وارد این چرخه میشه تا انتخاب بشه باید در اون نقطه اول از این فیلتر گذر کرده باشه و در نقطه بعدی هم باید اون ثروت رو داشته باشه تا بتونه وارد این رقابت بشه.
پس میبینیم که انگاری قدیسه اصلی در این نگاه در این نگاه سرمایه داری خود سرمایه هست، بازار آزاد هست، خدای تازه به وجود آمده اینها هستند.
آزادی برای کسانی ست که وارد این چرخه و این طایفه میشن.
حالا اینها وارد میدانی برای استثمار و استعمار دیگران میشن لیبرالیسمی که اینبار در لباس امپریالیسم وارد شده همه قربانیان این بازار آزاد هستند.
کنترل قیمتی که به واسطه از میان بردن و معدوم کردن غذاها وارد میدان میشه حالا وارد میدان میشند برای استثمار کردن جهان سوم همه کشورهای دیگر را از آن خود کنید.
مالک بر اون ها بشن اینقدر خود را برده و بنده بازار آزاد می دانند که بدون هیچ نظارتی بحران های بی حد و حصری را به وجود بیاورند.
با شمشیر مدرنیسم اجباری و لیبرالیسم در جهان و دموکراسی وارد میدانی برای کشتار دیگران بشن، جماعتی رو به زندان بفرستند و بگن نهایت آزادی در همین زندان ساخته شده به دستان ماست.
خشونت ساختاری رو بوجود بیارن و فقر و بیکاری و بی خانمانی و خشونت و جنایت را میدان دار بکنن.
گاها از این ابزارها استفاده و سوءاستفاده بکنن برای در اختیار گرفتن دیگران، برای به بند درآوردن و به زانو درآوردن مردمان.
در نهایت دموکراسی رو مبدل به یک نمایش از آزادی بکنن و باز هم میدان دار اصلی ثروت بکنن.
ثروت باشه که تنها قدیسه این کشور به حساب بیاد.
ثروت باشه که مبدل به خدای اون ها بشه.
ما وقتی به جهان امروزمان نگاه میکنیم، انگاری که پول و ثروت هست که میداندار اصلی است و خب این هم به واسطه قدرتمند شدن تمدن لیبرالیسم در جهان هست که پیروز جهان مدرن ما.
خب قاعدتا همین نگاه سرمایه داریست که فرهنگ غالبی که امروز در جهان وجود دارد برگرفته از همان فرهنگ سرمایه داری است و حالا این فرهنگ سرمایه داری است که در نهایت در جای جای جهان پول را مبدل به خدا کرده، ثروت را مبدل به خدا کرده.
آن کسی که ثروت بیشتری دارد که همه دنیا برای اوست.
حالا ما داریم میبینیم ثمرش را داریم میبینیم که چگونه در این جهان ساخته شده.
همه چیز از آزادی تا سیاست تا زندگی فردی تا بیکاری، بی خانمانی و زندگی اجتماعی ما تحت تاثیر همین قدیسه تازه و همین خدای ساخته شده است.
ما در دل لیبرالیسم این جنگ خواهی و جنگ طلبی را هم میبینیم.
نمونه های بارزش هم خود امریکا هست.
امریکایی که امروز به عنوان نماد سرمایه داری و به عنوان قدرت اول جهان به حساب می آید حالا وارد میدان هایی میشه برای جنگ افروزی.
ویتنام می جنگه با افغانستان با عراق در لیبی سرک می کشه.
در همین ایران جمهوری اسلامی سرک می کشه هر جایی بتونه با قدرت وارد میشه و می خواد همه چیز رو از بین ببره و داعیه دار مدرنیسم و لیبرالیسم و تمام این مفاهیم هم هست و خب قاعدتا ثمره تمام اتفاقاتی که بوجود آورده لطمات تاریخی بزرگی است که در جای جای جهان هم میشه بهشون اشاره کرد.
خب قاعدتا برای تک تک این اتفاقات ما میتونیم مثال ها و مصادیق بیاریم اما هدف به نام جان اصولا مطرح کردن معانی و ریشه هاست.
می تونید با مطالعه در باب تمام این اتفاقات و تاریخ اروپا و جهان از این مصادیق هم استفاده کنید.
شاید در آتی برنامه هایی داشتم که در باب این مثالها صحبت کرد اما به نظرم به اندازه کافی در باب معایب و لطمات تاریخی لیبرالیسم صحبت کردیم.
هر چند که انتهایی هم نداره و میشه ساعت های بیشتری دربارش صحبت کرد.
در قسمت آتی سعی میکنیم همینگونه در باب کمونیسم صحبت کنیم.
در انتهای برنامه دوست دارم باهاتون مطرح کنم که اگر دوست دارید این صدا شنیده بشه این راه تغییر شکل بگیره.
میتونید آثار من رو با دیگران به اشتراک بگذارید.
منظور از آثار هم خلاصه برنامه ای بنام جان نمیشه.
من پیش از این که بخوام برنامه ای به نام جان رو ضبط و منتشر کنم آرا، افکار و عقاید رو تحت عناوین کتاب هایی به رشته تحریر در آورده است.
تمامی این عناوین به صورت رایگان در وبسایت جهان آرمانی در اختیار شما دوستان هست.
میتونید با مراجعه به این وبسایت این آثار رو به صورت رایگان دریافت کنید و اگر دوست داشتید این صدا شنیده بشه و این راه تغییر شکل بگیره اون رو با دیگران هم به اشتراک بگذارید.
ممنون که همراه من بودید.
من نیما شهسواری و این برنامه ای بنام جان در پناه آزادی.
قسمت 4
سلام دوستان من نیما شهسواری و این برنامه به نام جان هست با شما هستم.
این قسمت چهارم از ویژه برنامه نقد لیبرالیسم و کمونیسم هست و ما قراره توی این قسمت در باب معایب کمونیسم صحبت کنیم.
ممنون که همراه من هستید.
خب دوستان توی این ویژه برنامه مشخص در باب لیبرالیسم و کمونیسم صحبت کردیم و در این قسمت مشخص هم قرار هست در باب لطمات تاریخی و معایب کمونیسم صحبت بکنیم و قسمت گذشته در باب همین موضوعات پیرامون لیبرالیسم صحبت کردیم و در این قسمت هم قراره در باب کمونیسم صحبت بکنیم.
خب ابتدا هم بگم که هدف اصلی از این برنامه و این ویژه برنامه مشخصه لیبرالیسم و کمونیسم مسئله آزادی و برابری است.
یعنی شما وقتی در باب این دو نوع نگاه مشخص مدرن انسانی صحبت میکنید، میدونید که هر دوی این ها تعریف مشخصی پیرامون آزادی و برابری داشتند که به نوعی با بزرگداشت یکی از این ها هر چند دستمالی شده و معیوب و به دور از واقعیت، اما دیگری را قربانی راه خود کردند.
یعنی اگر در لیبرالیسم شما مواجه میشید با بیان آزادی ها، آزادی به قیمت قربانی کردن برابری است و بالعکس.
در نگاه کمونیسم هم همین گونه است.
اگر صحبت از برابری میکنند به قیمت و هزینه قربانی کردن آزادی است و هدف اصلی ما از گردآوری این برنامه این هست که بگیم آزادی و برابری با هم هستند در کنار هم معنا میشن، لازم و ملزوم هم هستند و اصولا بدون بودن یکی از آن ها دیگری هم بی معنا خواهد شد.
و اما این قسمت مشخص و معایب کمونیسم.
خب قاعدتا من در این ویژه برنامه اصولا و در تمام برنامه هایی به نام جان خیلی در باب مصادیق و مثالها صحبت نمیکنم.
در این برنامه هم به همین شکل است.
سعی میکنیم در باب ریشه ها و اصول اصلی صحبت کنیم تا در نهایت یک برداشت درست و مشخص و عقلانی نسبت به این موضوع داشته باشیم.
اصولا وقتی در باب کمونیسم صحبت میشود، اولین چیزی که ذهن ما را معطوف به خود میکند و این تصویر را در برابر دیدگان ما نقش میبندد، مسئله دولت تمامیت خواه و مستبد است.
اصولا به نوعی کمونیسم گره خورده با این مفهوم قدرت طلبی شما تمام نمونه های تاریخیای که از کمونیسم و قدرت گیری این نگاه های چپی و مارکسیستی میبینید هم همینگونه بوده.
یعنی به شوروی هم نگاه بکنید، به کوبا نگاه بکنید، به تمام دولت هایی که تشکیل شده اند به چین، کره شمالی و تمام کشورهایی که به نوعی خود را وابسته به نگاه های کمونیستی میدانند.
این تمامیت خواهی و این استبداد را میتوانید درک و اصولا نگاه اصلی ای که برگرفته از نگاه های مارکسیستی هست ما را به سمت و سویی میبره در راستای استبداد؟
اصلا تصویر گری نهایی این نگاه این گونه هست که داره تعبیر و تفسیر میکنه به سمتی که ما باید تمام قدرت رو در اختیار داشته باشیم.
یک دولت متمرکز قدرتمندی باشه که به واسطه زور و قدرت و سرکوبی که داره عوامل و برنامه هارو به پیش ببره.
همون دوگانه مشخصه آزادی و امنیت به قیمت امنیت و آزادی از میان رفت به قیمت برابری آزادی ریشه کن بشه.
تمام تصویر ارائه شده در طول تاریخ از این نگاه های چپی همین دولت های قدرتمند و متمرکز و مستبد بودن نظام های توتالیتر و تمامیت خواهی که همه چیز رو برای خود کردن تمام ارزش ها به عنوان دموکراسی و آزادی و برابری، همه اینها لگدمال شده.
حتی برابری هم که تعبیر و تصویر شده هم بی معنا بود.
اون قدرت لجام گسیخته ای که در اختیار یک گروه و حزب و قبیله و قومیتی قرار میگیره و حالا این اینها میداندار میشوند و همه چیز را از میان میبرند.
خود برابری را هم ریشه کن میکنند.
فساد بی حد و حصری که شکل میگیرد.
پس یکی از معایب تاریخی قاعدتا کمونیسم همین دولت تمامیت خواه و مستبد است.
چرا که ریشه های نگاهی آنها هم اینگونه است.
یعنی اصولا در پی بوجود آوردن یک دولت مستبد، قدرتمند و تمامیت خواه هستند که حالا آن اوامر و باورها و برنامه ریزی هایی که دارند را به پیش ببرند به قیمت نابود کردن تمام آزادی های فردی و اجتماعی.
حالا بیان و برابری را تصور کنند.
هر چند که این برابری تصویر شده هم لگدمال شده هست.
این برابری به وجود آمده هم معنای حقیقی و راستینی نخواهد داشت.
این برابری هم به سادگی به واسطه فساد می تواند از میان برود.
همتای چیزی که ما در سراسر جهان و در طول تاریخ با آن روبرو شدیم.
پس قاعدتا دولت تمامیت خواه و مستبد یکی از آن اون نشانه و لطمات تاریخی کمونیسم است.
در کنار این و به موازات این شما مواجه میشید با سرکوب.
یعنی سرکوب قاعده ای است درونی در دل این حکومت های تمامیت خواه.
شما جمهوری اسلامی رو به عنوان نمونه در نظرتون داشته باشید.
قاعدتا این یک نظام چپی نیست، یک نظام کمونیستی نیست.
هر چند که گهگاه سعی میکنه یک نشانه هائی از اون نظام چپ گرا ارائه بده.
هر چقدر بی اثر و بی ارزش و بی معنا.
اما ما با نوع حکومت تمامیتخواه جمهوری اسلامی روبه رو هستیم و برای ما یک اشل و نمونه ایست برای درک بهتر این حکومت های تمامیت خواه و مستبد.
خب این حکومت ها بزرگ ترین اثری که در زندگی و حیات خودشان دارند و بزرگترین تاثیری که میتونند بگذارند و در نهایت مشروعیت خودشون رو معنا ببخشند به واسطه سرکوب است.
به واسطه بوجود آوردن خفقان است.
یکی از نشانه های عمده در تمام حکومت های تمامیت خواه و توتالیتر.
یعنی اینها راهی ندارند برای اینکه بخوان از استبداد و از قدرت به دست آمده استفاده بکنند و سوءاستفاده بکنند، به واسطه سرکوب جماعتی رو خفه بکنند و در خفقان نگه دارند.
چاره دیگه ای هم در خود نمی بینند.
پس ما مواجه میشیم با این سرکوب گسترده.
شما مواجه میشید با پاکسازی هایی که در طول تاریخ توسط تمام نظام های کمونیستی اتفاق می افته.
یعنی اینها کم کم اون دایره امن خودشون رو تنگ تر و تنگ تر میکنن.
به واسطه فساد موجود، به واسطه خیانت ها، به واسطه اون حس پارانویایی که در وجودشون هست و این ترس متداولی که در خودشون و نسبت به دیگران احساس می کنن.
پس ما مواجه میشیم با این پاکسازی ها، سرکوب ها، خفقان ها، شکنجه ها، آزار ها و اقتدارگرایی که در نهایت هسته اصلی و ریشه اصلی این نگاه کمونیستی رو شکل میده.
اصولا دست و بال حکومت باز هست برای از بین بردن مخالفین.
برای سرکوب کردنشون.
برای پاکسازی شون.
یک دولت تمامیت خواه و مستبد سر کار هست که از تمام المان ها استفاده خواهد کرد.
برای اینکه اقتدار خودش رو نشون بده.
برای اینکه به اون آرمان ها و آرزوهایی که در نظر داره برسه.
اما به هر قیمتی.
یعنی به هر قیمتی حاضر هست همه چیز رو حاضر هست نابود بکنه.
تمام آزادی های فردی و اجتماعی رو زیر پا بذاره تا اون اهداف خودش رو پیش ببره.
در دل این خفقان ها شما مواجه میشید با اشکال مختلفی از شکنجه ها، کشتارها، سرکوبها، پاکسازی ها و انواع سانسور ها.
یعنی شما در اشکال مختلفی از این دولت های کمونیستی میتونید این تصویر زننده از خفقان و اسارت رو ببینید.
خب قاعدتا رمان ها و نوشته ها و خاطرات و کتاب ها و فیلم هایی که در باب این مسائل وجود دارد می تواند یک تصویری از آن ها ارائه دهد.
ما فارغ از آن حتی در نظر گرفتن این نوع نگاه هم می تواند ما را به این سمت و سو ببرد که ریشه بنیادین و هسته ای این تفکر اینگونه است.
اصولا خود را اینگونه معنا می کند نوع نگاهی که نسبت به دنیا دارد هم همتای همین تصاویر ارائه شده در همین کتاب ها و نوشته ها و خاطرات است.
اصولا این اقتدار در خود این حالت خفقان رو به وجود میاره.
تمام حکومت های تمامیت خواه در نهایت با ابزار سرکوب میتوانند قدرت خودشان را حفظ کنند.
میتوانند جامعه خودشان را اداره کنند.
مشروعیت آن ها هم بر پایه همین به وجود آوردن ترس و حذر دادن مردم هست.
هیچ رابطه دیگه ای برای حقانیت و مشروعیت خود هم ندارند.
شما مواجه میشوید با این دولت ها که در نهایت مبدل به یک شکل تازه ای از دین هم میشود.
یعنی تمام این حکومت های ساخته شده داره مسیری رو طی می کنه تا در نهایت مبدل به یک دین بشه.
خب ما در اون ریشه ی ابتدایی و هسته ای تفکرات مارکسیستی و کمونیستی مواجه میشیم.
مثلا با ماتریالیسم بودن و به نوعی بیخدا بودن و آتئیست بودن.
اما در نهایت دارن همون فرهنگ ضدیت رو پیش میبرن تا در نهایت تاج و درجا نگاه دارن و یک سر تازه ای رو در دلش علم کنن.
بیشتر اشکال به وجود امده از کمونیسم در سراسر تاریخ هم همین تصویر رو برای ما ارائه داده.
یعنی شما مثلا با مائو رو به رو میشید که در جایگاه یک پیامبر و خدا قرار میگیره؟
خود مارکس تا پایه های بلند و رفیع پیامبر و خدا قرار میدن.
لنین رو در روسیه به همین شکل، استالین رو حتی بعد از لنین قرار میدن.
در اونجایی که امروز حتی در کره شمالی هم میبینید که این پروپاگاندا داره شکل میگیره و این تصویر ارایه میشه که مثلا کیم جونگ اون در جایگاه خدا قرار.
اصولا تبدیل شدن کمونیسم به یک دین تازه به یک نگاه تازه گره خورده با خرافات.
یعنی شما در دل مثلا وقتی میرید رجوع می کنید به دوران مائو و چین، میبینید که چگونه همتای خرافاتی که در اسلام وجود داره در اونجا هم ریشه هاش شکل میگیره.
یعنی با رجوع به تاریخ میتونید اشکال مختلفی از این رو ببینید.
این قدیس سازی مثلا از مائو در چین یا لنین در لنین و استالین در شوروی.
شما میبینید که چگونه از این قدیس هایی ساخته میشه و اونها رو میپرستند.
این تصاویر ارائه شده از خاک سپاری مثلا استالین هم بیانگر همین تصویر است.
اون تصویر آشنایی که ما هم در جمهوری اسلامی و نگاه های اسلامی باهاش روبرو هستیم.
اما این شکل تازه ای که ما تحت عنوان کمونیسم می سازیم هم همین کار رو میکنه.
چرا که اصولا بنیان اصلی و نهادینه خودش را در دل همین تمامیت خواهی و استبداد تعریف کرده.
برای این حکومت مستبد قدرتمند نیاز به یک تصویر هم دارد.
نیاز به یک شکل مشخص یک بت اعظم دارد تا در بالا قرار بده.
و حالا ما میبینیم که چگونه این دولت تمامیت خواه با استفاده از اختناق و سرکوب و شکنجه و ارعاب در نهایت مبدل به یک دین میشود که حالا کفر و ارتداد و شرک هم در برابر خود خواهد داشت.
همین پاکسازی هایی که دربارش صحبت کردیم انگار خروج از این دین تازه هست.
اگر کسی قرار به خروج داشته باشه حالا محکوم به مرگ میشه، به نیستی میشه و از بین رفتن میشه و این دین تازه با پیامبر، تازه، با خدای تازه، با رهروان تازه و در نهایت با روحانیون تازه شکل میگیره.
شما میتونید نوک این قله رو مثلا مارکس قرار بدید و انگلس قرار بدید و بعد بیاید مائو رو در دلش قرار بدید و بعد کسانی که در این حکومت ها کار میکنند و رهبر میشند و مبدل به مأمورین میشند و اطلاعاتی ها میشند هم در درجات بعدی قرار میگیرند.
کسانی که دو باره این معانی رو تفسیر میکنن، تعبیر میکنن و ارائه میدن هم مبدل به روحانیون امروزی میشن و اصولا این ساختار اینگونه شکل میگیره.
در عین حالی که داره صحبت از آتئیست بودن بیخدایی میزنه اما با اون فرهنگ ضدیتی که من بارها در ویژه برنامه های مختلف دربارش صحبت کردم دوباره یک نگاه تازه شکل میگیره.
حالا در دلش تنها و تنها سر هایی در میان تاج تغییر تاج بر سر جای خود هست.
تخت بر سر جای خود هست و تنها سرهای در میان این تاج هستند که تغییر میکنند.
فارغ از این شما مواجه میشید با یک اقتصاد دستوری.
خب این اقتصاد دستوری گاها میتونه راهگشا باشه.
از یک سو شما در دل نگاه های سرمایه داری مواجه میشید با اون تصویری که ارائه میدن از بازار آزاد و قدیس گرایی و بازار آزاد و آزادی های فردی در این راستا در دل در برابر این مواجه میشید با یک اقتصاد دستوری که حالا میاد برای از بین بردن هر گونه آزادی عمل در دل این بازار.
حالا برای قیمت گذاری روی همه چیز به میدان میاد حتی چیز های ساده.
هیچ نوع اجازه ای برای مانور دادن خود، بازار و مردم در دل این بازار باقی نمی ذاره.
حالا در دل این نادانی، ناتوانی و کم دانشی اطلاعات کم و هزار و یک از این عوامل فساد درون سیستم، این تجمیع قدرت در یک نقطه این استبداد حاکم، این نادانی حاکم در نهایت میتونه لطمه های بزرگ و جبران ناپذیری بزنه.
همون طوری که زده یعنی شما وقتی نگاه میکنید به این تاریخچه ای که کمونیسم به وجود آورده و اقتصادی که به وجود آورده اند، میبینید که چگونه لطمات بزرگی رو به کشور خودشون، به کشور های دیگه، به مردمی که در اون خطه زیست کردند و به همه جانداران زده چگونه با این اقتصاد بیمار گونه ای که از نادانی و بی اطلاعی همه نشأت گرفته توانسته اند لطمات جبران ناپذیری هم بزنند؟
شما مواجه میشوید با مردمی که تاوان همه چیز رو میدن.
یعنی یک تصویری ارائه میدن که دور خودش یک مرزی میکشه، دور خود خط میکشند و با همه جهان هم در مبارزه هستند.
همین چیزی که باز هم ما تجربه کردیم یعنی جمهوری اسلامی فارغ از نگاه چپی که ما داریم دربارش صحبت میکنیم خوب خودش را یک تافته جدابافته ای از جهان تصویر میکنه، برای خود یک دشمن هایی میسازه و وارد این میدان میشه تا یک چیزی که ما امروز باهاش روبرو هستیم.
ایران در برابر امریکا، در برابر اسراییل، در برابر غرب و حالا برای خودش یک خطه ای رو میسازه و در این خطه اسیر میمونه.
حالا باید با سراسر جهان در مبارزه و جنگ باشه.
چیزی که امروز ایران به واسطه تحریم ها داره باهاش دست به گریبان هست اما تاوانش رو چه کسی میدن؟
مردم به واسطه این ایستادگی و مقاومت در برابر قدرت ها و سر علم کردن در میان آن ها، تاوانش را مردم باید بدهند.
نان کمتر، کار بیشتر.
چیزی که در دوران شوروی در دوران مائو به کرات اتفاق می افتد.
یعنی از یک سو اقتصاد دستوری که هیچ معنا و مفهومی ندارد و دانشی پشتش نیست، گاها به واسطه نادانی است که گاها به واسطه اطلاعات کم است.
گاها حتی به واسطه لجبازی و حرص و آز و هزار دلیل احمقانه دیگر هست و حالا به این واسطه می تواند نابودی مردم آن کشور و زندگی اسفناک را بسازد.
از یک سوی دیگر مبارزه و مقاومت در برابر قدرت هاست و جبهه سازی هاست و حالا جنگیدن در جبهه برابر هست و در دلش مردمی هستند که دوباره باید تاوان بدهند.
دوباره باید در برابر این قدرت ها بایستند.
آن حکومت و آن قبیله حاکم هیچ وقت تاثیری نخواهد دید.
هیچ ضرری نخواهد دید.
همان چیزی که ما امروز در جمهوری اسلامی میبینیم گروه و قبیله ای که امروز حاکم بر ایران هستن هیچ وقت زندگیشون لگدمال نخواهد شد، لکه ای بر نخواهد داشت.
اما قشر معمول و مردم عادی هستن که بزرگترین لطمات رو باید باهاش دست و پنجه نرم کنند.
زندگی سخت را پشت سر بگذارند.
به واسطه فقدان مسائل اقتصادی و مشکلات اقتصادی که به وجود می آید، شما در دل کمونیسم اصولا مواجه میشوید با این فرهنگ تک صدایی.
یعنی یکی از آن تعبیرات درست و محکمی که میتوانید نشانه اش را در فرهنگ خدایی بر زمین و در جهان امروز ببینید، همین نگاه کمونیستی ست.
نگاه کمونیستی ای که به ظاهر در برابر نگاه های الهی است اما در باطن تصویر دوباره ای از همان نگاه را ارائه داده.
یک فرهنگ تک صدایی و یک دولت مستبدی است که باید یک رهبر و خدا در بالا داشته باشد.
یک هرمی را تصویر کند تا در نوک آن هرم یک خداوندگاری بنشیند و به همه حکومت کند.
چیزی که در طول تاریخ هم اتفاق افتاده و میشه تصاویر رو دید.
اون قدیس سازی و قهرمان سازی هایی که در دلش به وجود میاد، همتای جایگاه و پایگاهی که برای ما می سازند و می پرستند.
برای لنین می سازند و می پرستند.
برای مارکس میسازند و می پرستند.
شما مواجه میشید با این فرهنگ تک صدایی که قرار است فرای تمام جایگاه های ساخته شده برایش در نهایت یک فرمانده باشه و جماعت بیشماری فرمانبردار و بنده و عبد و عبید رو در برابر به وجود بیاره.
درست است که ما در باب لیبرالیسم وقتی داشتیم صحبت میکردیم در نهایت وقتی پرسش این آزادی برای کیست؟
ما رو به سمتی رسوند که برده داری رو تصویر کنه و قاعدتا هم همین تصویر رو ارائه داده.
اما در دل این حکومت های کمونیستی هم داستان به همین شکل هست.
یعنی شما وقتی مواجه میشید با یک حکومت کمونیستی هم میبینید که شرایط رو به همین گونه تصویر کرده اند و این برده داری مدرن هست که داره اونجا حکمفرما میشه.
یک پادشاه و یک اربابی در نوک پیکان ایستاده فرمان میده و بندگان و رعیت ها هم باید که به گوش جان بسپارند.
این فرهنگ تک صدایی و این به وجود آوردن فرمانده و خدای در آسمان ها در دل این حکومت ها باعث این استیصال جمعی میشه.
یعنی اینها در نهایت ما را به نقطه ای می رسانند که ما مواجه میشیم با فروپاشی روانی اجتماعی جامعه ای که در ترس و وحشت و بیزاری داره زندگی میکنه.
بیشتر این جوامع چپی که ما امروز باهاش روبه رو هستیم در همین شرایط هستن.
یعنی یک فروپاشی روانی جامعه شکل گرفته و این جامعه در ترس و وحشت هست.
بیزار هست، از مفهوم برابری بیزار هست.
گاها حتی حاضر به تکرار مفهوم برابری هم نیست.
یعنی شما وقتی میرید به حکومت هایی که در بلوک شرق به وجود آمده بود و حکومت هایی که در اروپای شرقی بود و متشکل و متحد با شوروی بودند رو نگاه می کنید، می بینید که تا چه اندازه از این مفهوم چپ از مفهوم برابری بیزار هستند، چرا که اصلا این حکومت به وجود آمده در دل این استبداد با آن حجم از خفقان و سرکوب و پاکسازی و در نهایت مبدل شدن به یک دین مشخص با یک پیامبر و خدای مشخص این مردم رو به این وجه می رسونه.
یعنی در نهایت با این اقتصاد دستوری، با این مبارزه ای که با کشورها و دوقطبی کردن ها به وجود آورده و تاوانش رو مدام مردم میدن، در نهایت به نقطه ای میرسن که این مردم دچار فروپاشی میشن.
این جامعه پر از ترس و وحشت هست.
اون حکومت پلیسی وقت مدام در پی مجازات کردن مردمان هست.
به دنبال جاسوس و خیانتکار هست.
چیزی که در ایران و جمهوری اسلامی داره اتفاق می افته.
هر کسی کافیه که صحبتی بکنن و نقدی بکنن تا بلافاصله سرشون به گیوتین ها و تیغ ها و دارو ها سپرده بشه.
به عنوان خیانتکار، به عنوان کسی که در برابر تمام ملت ایستادگی کرده در برابر توده ها وایساده.
همون ادبیات و همون نگاه و همون نگاه وحشیانه و وحشی خوی.
در نهایت قرار هست که این فروپاشی روانی و اجتماعی رو به وجود بیاره و ما با جامعه ای روبه رو باشیم که در ترس باشه، در وحشت باشه، بیزار از تمام این موضوعات باشه، از برابری بیزار باشه، اصولا به دنبال یک دولت و یک جایگاه آزادی باشه که کسی کاری به کارش نداشته باشه.
حالا شما این ها رو ضرب و تقسیم بکنید در اون حجم بزرگی از سانسور، حجم بزرگی از خفقانی که وجود داره، اون پروپاگاندایی که وجود داره برای اینکه این نگاه های آلوده رو به خورد مردمان بده، همون چیزی که ما در جمهوری اسلامی باهاش روبه رو هستیم.
داریم میبینیم که چگونه مردمان دارن در فقر و بیکاری و نداری و بی خانمانی و هزار درد بی پایان جان میدن و بعد در برابر جمهوری اسلامیست که مثلا با صدا و سیمایی که برای خود ساخته میاد و شروع میکنه از پیشرفت ها میگه، از بزرگی میگه، از این جایگاهی که ما بهش رسیدیم و حالا شما میبینید که چگونه سانسور گریبان همه ی مردم رو گرفته و این تک صدایی همه جا رو برای خود کرده.
از یک سو مدام فرامین داره داده میشه، از یک سو مردمی هستن که در وحشت هستن، در ترس هستن، از حکومت حاکم میترسن، هیچ نوع احساس قرابت و نزدیکی باهاش ندارن و همه چیز هم برای اونهاست.
اونها مبدل به خدا شدن، به پیامبر شدن، همه جایگاه رو برای خود گرفتن و این دولت تمامیت خواه و مستبد حتی زندگی عادی مردم و انسان هایی که در اون کشور زندگی میکنن رو هم برای خود کرده.
ما مواجه میشیم با از بین بردن تمام آزادی ها.
یعنی در دل این حکومت های کمونیستی میبینید که هیچگونه آزادی دیگه باقی نخواهد.
اصولا با این تصویرگری احمقانه از برابری دشمن خود رو آزادی میدونن.
هر نوع آزادی فردی ازشون گرفته میشه.
دیگه اشکال اگزجره شده اش رو می تونید ببینید دیگه وقتی روبرو میشید مثلا با کره شمالی و بعضی اوقات آدم قوانینی می شنوه و شرایطی میشنوه که حتی براش باورپذیر نیست.
یعنی از شکل زدن مو از رفتارهایی که باید در قبال اون رهبر فرزانه انجام بدن، شکل بزرگنمایی شده از چیزی است که ما هم در ایران تجربه کردیم.
خب قاعدتا در ایران دیگه در این حد اگزجره وجود نداشته اما اشکالی از این نوع نگاه ها هم وجود داشته و حالا شما مواجه میشید با این از بین رفتن تمام آزادی ها و زیر پا گذاشتن حقوق فردی و شخصی.
حالا قرار هست همه رو هم تا یک گله ببینند و این گله رو پیش ببرند.
در دل این نگاهی که در اون نقطه ابتدایی و ابتدا به ساکن در راستای تشکل و احزاب بوده و در راستای به وجود آوردن اصناف بوده و یکی کردن و همکاری ها بوده، حالا می بینید که چگونه تمام این اصناف از میان میرن.
تمام این گروه ها و احزاب قلع و قمع میشن با چوب قدرتمند سانسور، با اختناق و سرکوب همه را از میان می برند و جایی برای نفس کشیدن هم باقی نخواهند گذاشت.
در دل این نوع حکومت های چپی بیمار هست که در نهایت ما میرسیم به نقطه ای که خود کار را مقدس تصویر کنند.
کار رو نه در اون مبنایی که ما به عنوان اینکه ثروت بر مبنای کار به وجود می آید به آن ارزش بگذاریم و بخواهیم حالا این تقسیم ثروت رو عادلانه به واسطه کار انجام بدیم نه بلکه خود کار هست و این کارکردن هست که مقدس میشه و باز با اون نگاه های رقابتی احمقانه ای که مدام قرار هست مردمانی در راستای این حرص و آز بدوند به جایی نامعلوم و همه زندگی رو قربانی این راه بکنند.
حالا جماعتی را در این راه قدسی کار کردن مبدل به برده می کند و ما امروز مواجه هستیم با این بردگان.
یعنی اصولا شما یک تصویری از یک برده میبینید که فقط کار میکند، هیچ زندگی ای ندارند، معنایی از زندگی ندارند.
این قاعدتا مترادف و هم معنا هست.
یعنی در هر دوی این باورها چه کمونیست و چه سرمایه داری شما دارید این برده داری مدرن را می بینید که چگونه یکی به واسطه بازار آزاد و جایگاه دادن و اون جایگاه قدسی دادن به ثروتمندان و سرمایه داران و هر کاری که اونها میخوان بکنند و بازار آزاد مقدس میتونه انجام بده و از این سو هم با مقدس شمردن کار حالا عده قلیلی از این بردگان رو دارید که فقط و فقط باید کار بکنند و کار مقدس بشوند.
ما در دل این نگاه ها می رسیم به این شخص پرستی ها و این خدای ساخته شده اون انقلابی که مدام داره ستایش میشه دیگه جایگاه زندگی ارزشی نخواهد داشت.
اصلا موضوع بهتر زیستن و بهزیستی و رفاه نیست.
یعنی اون نقطه ابتدایی که قرار بر این بوده که تمام این نگاه ها به وجود بیاید تا زندگی بهتری رو حال چه جانداران وچه انسان ها انجام بدن به فراموشی سپرده میشه.
در این نگاه تازه ارائه شده اصولا قرار هست که اون پروردگار عالمیان، اون قبله آمالی که در قدرت نشسته و رهبر هست، حالا چه استالین، چه لنین، چه مائو، چه فیدل کاسترو و یا هر کس دیگری است اون رو باید بپرستند.
اصلا هدف از زیست انگار پرستیدن اوست.
رسیدن به یک آمال و آرزوها و رقابت کردن با جامعه غربی است و پیشرفت کردن است و مدام تولید کردن هست و ما باید مقدس بشماریم، کار و نان کمتر بخوریم اما کار بیشتر بکنیم تا در نهایت نمیدونم به کجا رو فتح بکنیم اما قرار به فتح کردن هست و در نهایت شما مواجه میشید با یک حکومت، با مردمانی که دیگه هیچ چیزی برای ادامه دادن ندارند و در ترس و وحشت و خفقان در پی نابودی هستند.
در نهایت جماعتی که بهشت و وعده جهنم رو به پا کرد، شما وقتی مواجه میشید با اون نگاه و اون تصویر، از اون سرزمین اتوپیایی که اون مدینه فاضله ای که کمونیست ها داشتند تعبیر و تفسیر میکردند، در نهایت روبرو میشید با یک جهنم بی سرو ته، یک جهنمی برای از میان بردن همه دولتی تمامیت خواه و مستبد در پی سرکوب خفقان با سانسور فراوان، مدام با تکرار کردن بزرگی خود در این شرایط که می دونید چیزی وجود نداره، مدام توضیح و تفسیر دادن از نیستی که شما دیدید که نیستی است.
حالا قرار هست که یک شخصی مبدل به خدا بشه و پروردگار شما بشه.
حالا این مبدل به یک دین میشه و این دین در اوج نادانی، در اوج بی عقلی، در اوج بی دانشی قرار هست که این جامعه رو سوق بده به بدبختی و فلاکت در جنگ، در مبارزه و تاوانی که مردم قرار است بدهند و کار بیشتر مردمانی که دچار این فروپاشی شدهاند.
جامعهای که در ترس و وحشت و بیزاری است و در نهایت یک جامعهای پدید میآید که از همه چیز بیزار است، بالاخص خود برابری و برابری که اینگونه لگدمال میشود و آزادی که دیگه ازش چیزی باقی نمیمونه و در نهایت این جهنم ساخته شده با تفکراتی که در ابتدا قرار بر ساختن بهشت داشت.
قاعدتا وقتی در باب کمونیسم صحبت میکنیم مثالها و مصادیق بیشماری داره.
وقتی در باب شکل گرفتن دین صحبت میکنیم، میتونیم هزاران مثال دربارهاش بزنیم.
اینکه چگونه در طول این تاریخ چه نظام شوروی، چه دولت چین و چه تمام دولت های چپی که شکل گرفتند، با استفاده از خرافات، با استفاده از مقدس سازی و قهرمان سازی شخصی پرستی، با استفاده از بوجود آوردن یک دین تازه، چگونه مردمان رو مسخ و تحمیق کردند؟
کردن چگونه بر گرده های آنها سوار شدند؟
چگونه این مردم بودند که تاوانش را دادند؟
با قحطی هایی که شکل گرفت و کشتار هایی که شکل گرفت، وقتی در باب این سرکوبها صحبت میکنی، با زندان ها، با کار های اجباری ای که این مردم کردند، با شخصیت هایی که اعدام شدند تبعید شدند.
داستان های بی پایانی داره که میشه در موردش ساعت ها و سال ها صحبت کرد.
کتاب های بیشماری در باره اش نوشته شده.
خاطرات بیشماری وجود دارد.
فیلم هایی ساخته شده که میشه بهش رجوع کرد.
اما هدف اصلی این ویژه برنامه و اصولا برنامه ای به نام جان صحبت کردن در باب معانی و مفاهیم هست و نه مصادیق.
شاید در آتی در باره اش صحبت کردیم.
در قسمت های آتی سعی میکنیم بیشتر صحبت کنیم و در نهایت به یک جمع بندی کلی برسیم.
قاعدتا در باب لطمات تاریخی و معایب کمونیسم میشه ساعتها صحبت کرد اما به این اندازه به نظرم مختصر و مفید اندازه بود.
در انتهای برنامه هم دوست دارم باهاتون مطرح کنم که اگر دوست دارید این صدا شنیده بشه.
این راه تغییر شکل بگیره.
میتونید آثار من رو با دیگران به اشتراک بذارید.
منظور از آثار هم خلاصه برنامه ای به نام جان نمیشه.
من پیش از اینکه بخوام برنامه ای به نام جان رو ضبط و منتشر کنم، آرا و افکار و عقایدم رو تحت عناوین کتابهایی به رشته تحریر در آورد.
تمامی این آثار به صورت رایگان در وبسایت جهان آرمانی در اختیار شما دوستان هست.
میتونید با مراجعه به وبسایت این آثار رو به صورت رایگان دریافت کنید و اگر دوست داشتید این صدای تغییر شنیده بشه و این راه ادامه پیدا کنه اون رو با دیگران هم به اشتراک بذارید.
ممنون که همراه من بودید.
من نیما شهسواری و این برنامه به نام جان در پناه آزادی.
قسمت 5
سلام دوستان من نیما شهسواری و این برنامه به نام جان است با شما هستم.
این قسمت پنجم از ویژه برنامه نقد لیبرالیسم و کمونیسم هست و ما قراره توی این قسمت در باب اخلاق و فلسفه صحبت بکنیم.
ممنون که همراه من هستید.
خب دوستان توی این ویژه برنامه مشخص ما سعی کردیم در باب لیبرالیسم و کمونیسم صحبت بکنیم.
نقاط اشتراکشون نقدهایی که نسبت بهشون وجود داره رو بگیم و مبنای کلی ما پیرامون آزادی و برابری بود.
این دو نگاه مشخصی که در دل خود با باور داشتن نصفه و نیمه به یکی از این معانی دیگری رو قربانی کردن.
یعنی اگر نظام سرمایه داری پیرامون آزادی صحبت کرده، هر چند که آزادی رو بیمعنا کرده، آزادی رو از اون حیطه انتفاع خود خارج کرده، اما در عین حال و به فراخور او برابری رو قربانی کرد هزینه کرده.
در راستای این آزادی نصفه و نیمه در باب کمونیسم هم شرایط به همین شکل هست.
یعنی اونها برابری رو معیار قرار دادند.
برابری از بین رفته و بی معنا که در نهایت با قربانی کردن آزادی قرار بر این بوده که اون رو میدان دار بکنند و ما سعی کردیم با این مبنای مشخص مفاهیم مشخص و معتبری که برای ما ارزش بالایی داره یعنی آزادی و برابری که توامان با هم معنا میشن.
این ویژه برنامه رو تدارک ببینیم تا بیشتر در باب این مفاهیم صحبت کنیم و در کنارش در باب لیبرالیسم و کمونیسم هم صحبت کنیم.
و اما در این قسمت مشخص هم قرار هست که در باب اخلاق و فلسفه و نقد اخلاق و فلسفه در این دو نگاه صحبت بکنیم.
موجز و مختصر.
در باب عناوینی که به ذهنمون میرسه و حالا شاید در آتی بیشتر و بیشتر در باب هر کدوم از این مفاهیم هم صحبت بشه.
خب اصولا وقتی در باب سرمایه داری و کمونیسم صحبت میکنیم، یکی از مفاهیم مهم تصویر انسان در دل این نگاه ها و این مکتب های فکری مدرن انسانی است.
خب ما صحبت کردیم یکی از اون نقاط قوت قاعدتا این پیشروی بوده.
یعنی وقتی به نقطه ابتدای به وجود اومدن به عنوان مثال سرمایه داری و لیبرالیسم نگاه می کنیم، می دونیم که برگرفته از دوران و عصر روشنگری است و در امتداد اون نگاهی که در رنسانس اتفاق افتاد و اصولا این ها پله هایی برای بالا رفتن انسان ها و زندگی بهتر انسان ها بود.
گفتیم که قاعدتا اومانیسم و نگاه های انسانگرایانه به نوعی نزدیکی و قرابت معنایی داره با مفاهیم لیبرالیسم و این ها یکی از اون نقاطی بوده که ما رو ذره ای دور کرده از اون خفقان گسترده و پله های ابتدایی بوده برای زندگی بهتر و بهزیستی جمعی برای تمامی انسان ها.
و خب قاعدتا مفهوم مارکسیسم هم در همین ابتدا برای کرامت بیشتر زندگی انسانی بوده و به واسطه رسیدن به برابری بیشتر بوده.
خب قاعدتا اینها نقاط ابتدایی و چرایی هست که من در قسمت اول و در مقدمه درباره اش صحبت کردم اما در آتی این نگاه ها تغییر می کند.
یعنی شما وقتی با تصویر انسان روبه رو می شوید در آن نقطه ابتدایی قرار هست که این تصویر تعبیری از خدا در آسمان ها بشه.
گفتم در این نگاه انسان گرایانه و کمونیستی که ما می شناسیم و درطول تاریخ هم درباره اش صحبت شده، شما مواجه میشوید با یک خدایی که تاج و تخت ازش گرفته میشه و این تاج و تخت به انسان به عنوان اشرف مخلوقات در همون نگاه الهی و یا انسان با کرامت در این نگاه اومانیستی داده میشه.
حالا این انسان هست که این تاج و تخت رو به سر میذاره اما این انسان دارای طبقات و مرتبتی هست.
یعنی همه انسان ها قرار نیست وارد این دالان بشن.
قرار نیست این تاج رو به سر بزارن.
قرار هست اون انگشت شماران و گلچین شدگانی باشند که این قدرت را در اختیار میگیرند.
در این تصویر ارائه شده در.
خب قاعدتا سرمایه داری کسی که سرمایه بیشتری داره وارد این دالان میشه وارد این قبیله میشه و مبدل به خدا میشه و حالا شما مواجه میشید با این تصویر ارائه شده از انسان در دل این انسان گرایی که از او معنای راستین و حقیقی که در نهایت بخواد ما رو به برابری برسونه تهی و بی معنا میشه، در نهایت داره دوباره طبقات بیشتری رو میسازه و حالا به جای خدا قرار هست که اون انسان قدرتمند قرار بگیره و اون انسان مثلا سفیدپوست مرد مختص به جامعه اروپایی قرار هست بیاد و درجایگاه خدا بنشینه و خارج از این در کنار این معنا ما مواجه میشیم از این انسان عامی و انسانی که به عنوان انسان معمول هست و خارج از این انتخابات هست، قرار هست که مبدل به ابزاری برای پیشرفت همون خدایگان بشه.
یعنی در نهایت شما مواجه میشید با یک ابزار برای دیگران، انسان و جایگاه انسان تعریف شده.
در دل این نگاه، سرمایه داری قرار است که او را مبدل به ابزاری بکند.
حالا قرار هست که این ابزار به واسطه نیاز دیگران معنا پیدا بکند و به ثروت برسد یا نرسد.
اصولا وقتی مواجه میشوید با همین فلسفه ای که ما تحت عنوان بازار آزاد میشناسیم هم قاعده همین شکلی است.
یعنی شما اگر مواجه میشوید با انسان هایی که دارای قیمت میشوند.
وقتی شما در یک جامعه سرمایه داری مثلا به یک موضوع مشخص نگاه میکنید، مثلا به انباشت ثروت در اختیار یک فرد نگاه میکنید، به جواهراتی نگاه میکنید، به ثروت انباشته شده، به ماشین، به خونه، به همه این عواملی که ساخته شده در دل این نگاه های سرمایه داری است.
حالا میتوانید خیلی ساده آن را با انسان ها مقایسه بکنید و ببینید که چقدر جان انسان ها بی ارزش است.
به فراخور آن جان تمام جانداران هم بی ارزش است و این بی معنا شدن انسان در دل این نگاه سرمایه داری است.
وقتی از این هم بگذرید و وارد اون نگاه کمونیستی بشید.
داستان به همین شکل است.
اون ها هم قرار است که انسان را مبدل به ابزاری بکنند برای پیشرفت. برای مقابله.
برای اینکه در این جنگ ساخته شده و در این دوقطبی به آن نوک پیکان برسند.
قرار هست بیشتر تولید بکنند.
قرار است کار را مقدس بشمارند و در دل این کار خود را غرق بکنند و خفه بکنند.
حالا انسانی است که دوباره مبدل به ابزار شده.
حالا این انسان در دل نگاه کاپیتالیستی و یا در دل نگاه سوسیالیستی.
در هر دوی این نگاه ها در نهایت قرار هست مبدل به ابزاری برای پیشرفت و توسعه بشه یا پیشرفت و توسعه فردی یا جمعی.
حالا هر چقدر این ها دارای اشکال هست، موضوع بحث ما نیست.
اینکه آیا واقعا اون ها به فکر پیشرفت جمعی هستند یا نه، موضوع بحث ما نیست.
در نهایت این ابزار شدن انسان و مبدل شدن به راهی برای رسیدن به هدف هست که موضوع بحث ما هست.
فارغ از این شما رو به رو میشید با تصویری از انسانی که انگاری که هیچ خودمختاری ندارد و ساخته ی تاریخ است، اصولا قرار است که تاریخ به او رنگ و بویی بدهد.
حرکت او را به پیش ببرد.
اصولا عاملیت قرار است که از انسان ها گرفته بشه.
دیگه عاملیتی نخواهند داشت.
چه در اون نگاه کاپیتالیستی و سرمایه داری که انسان مبدل به ابزار برای ساخت ثروت شده و تنها اون جماعت خدا تصویر شده هستند و نزدیک و مقربان او سرمایه داران و اون قبیله حاکم هستند که شاید جایگاهی داشته باشند و اصولا دیگران تنها و تنها ابزار و وسیله هستند و چه در نگاه کمونیستی هم داستان به همین شکل هست.
اصولا دیگه عاملیتی برای این ها تعبیر و تصور نمیشه.
اگر هم عاملیتی تصویر شد تا زمان انقلاب بود.
بعد از انقلابی که اتفاق می افته.
حالا هر کسی که عاملیتی برای خودش تعبیر کنه مبدل به ضد انقلاب و جاسوس و خیانت کار میشه و محکوم به مرگ هم خواهد شد.
ما وقتی به تصویر انسان در دل این نگاه نزدیک میشویم، در نهایت به یک نقطه مشخص میرسیم که انسان دیگر معنایی تحت عنوان انسان نخواهد داشت.
تنها مبدل به ابزاری خواهد شد برای پیشبرد اهداف جمعی و یا فردی.
اما فارغ از آن دو مسئله مهم یعنی آزادی و برابری که در دل این دو نگاه وجود دارد، موضوع مهم ماست.
وقتی ما در باب مثلا آزادی صحبت میکنیم، در دل نگاه سرمایه داری و لیبرالیسم مواجه میشویم با این آزادی که مدام داره شعار داده میشه، مدام داره دربارهش صحبت میشه.
اما پرسش مهم و اصلی این هست که آزادی به چه قیمت قرار هست که این آزادی رو به چه قیمتی به دست بیاریم؟
ما بارها در باب آزادی صحبت کردیم که آزادی به دور از مفهوم برابری معنایی نخواهد داشت.
اینجا این آزادی به دست اومده به قیمت و هزینه اسارت دیگران معنا خواهد شد.
یعنی شما تصویری را در نظر بگیرید که اگر قرار بر این نباشد که ما به برابری اعتقاد داشته باشیم و در راستای این برابری، منع آزار را به عنوان قاعده و قانون آزادی بپذیریم، دیگر چه کسی قرار است آزاد باشد؟
قاعدتا تنها کسانی آزاد خواهند بود که قدرت بیشتری داشته باشند که ثروت بیشتری داشته باشند.
تنها آزادی برای آنهاست.
و حالا وقتی شما مواجه میشوید با این نگاه ساخته شده در دل سرمایه داری هم ما را به همین سمت و سو میبرد که آزادی به قیمت از میان بردن آزادی دیگران هست.
این آزادی های فردی که مدام دارد گفته میشود به قیمت این هست که یک جماعتی در اسارت باشند و جماعت کارگری باشند که به واسطه اسارت خودشان آزادی را برای دیگران بسازند، به واسطه فقر خودشان ثروت برای دیگران بسازند و این همان نقطه تلاقی است که میتواند آزادی را بیمعنا بکند.
میتواند آزادی را مبدل به یک دیو چند سر بکن.
اگر برابری میداندار نباشد.
و حالا وقتی در باب آزادی صحبت میکنند.
و حالا در دل این نگاه کاپیتالیستی مدام مانور داده میشود پیرامون آزادی.
ما میتوانیم این تصویر را ببینیم که این آزادی تصویر شده هیچ سنخیتی با آزادی و معنای حقیقی آزادی ندارد.
و این آزادی اصولا به قیمت اسارت دیگران معنا میشود.
این ثروت به واسطه فقر دیگران معنا میشود.
و اینگونه هست که آزادی لگدمال میشود.
آزادی به قیمت نابودی دیگران در بین هست.
وقتی هم نزدیک به نگاه کمونیست ها و این نگاه چپی ها هم میشوید باز برابری میدان دار میشود.
اما به چه قیمتی؟
این برابری قرار هست به چه قیمت وارد این چرخه و زندگی و زیست جمعی مردمان بشود؟
قرار هست به قیمت از میان بردن تمام آزادی ها، سر سپردن در برابر حکومت مستبد و دولت تمامیت خواه در برابر خدایان، فرمانبردار بودن و اطاعت گری در برابر سر خم کردن در برابر سرکوب ها و خفقان ها و سانسور ها.
پروپاگاندا ها قرار است مردمانی باشند فرمانبردار طاعت گر تا در نهایت بتوانند برابری را بدست بیاورند.
برابری که هیچ معنا و سنخیتی با خود برابری هم ندارد.
برابری ای که قرار هست همگان را یکسان و به یک چشم ببیند نه در راستای حقوق، نه در راستای رسیدن به ثروت، نه در راستای توزیع عادلانه ثروت، نه در راستای در امان بودن، نه در راستای منع آزار همگان، بلکه در راستای یکسانی احمقانه و حماقت آلود که هیچ سنخیتی با واقعیت ندارد.
یعنی شما در هیچ جای جهان نمی توانید همگان را یکسان ببینید.
نه انسان را با حیوان یکسان ببینید نه خود انسان را با انسان، نه یک بچه پنج ساله را با یک مرد شصت ساله، با یک زن سی ساله.
اینها هیچ کدام با هم یکسان نیستند.
برابر هستند اما یکسان نیستند.
و حالا شما مواجه می شوید در دل این نگاه ابلهانه ای که پیرامون برابری شکل گرفته در نگاه های چپی اصولا صحبت از یکسانی میکنند و نه برابری.
و این یکسانی تعبیر شده را هم به قیمت و هزینه تمام آزادی ها دارن ارائه میدن.
قرار هست که آزادی رو از بین ببرند و سلاخی بکنند و به قربانگاه ببرند تا همه یکسان بشن.
یه یکسانی که همه چیز رو هم از میان خواهد برد.
اصولا به وجود آمدن این حکومت های کمونیستی بر همین پایه هست.
بر پایه ی به وجود آوردن یک پایه ی ننگین و مستبدانه برای یک دولت تمامیت خواه تا همه چیز رو در اختیار بگیره و به فراخور از میان بردن آزادی مردم و جمعیت مردم، حالا به اون ها یه تحفه ای از برابری بده.
برابری که هیچ سنخیتی هم برابری نداره.
ما وقتی ریز میشیم و از نزدیک به تصاویر ارائه شده در طول تاریخ از حکومت های سرمایه داری و کمونیسم رو به رو میشیم، میدونیم که این ها قرار بر یک چیز دارند یا قرار هست عدالت را بدون آزادی بدن یا قرار هست آزادی بدون عدالت بدن.
هر چند که خود عدالت و آزادی تعریف شده در دل آن ها هم هیچ سنخیتی با آن مفهوم و معنای واقعی ندارد، اما باز هم قرار است که در ازاء قربانی کردن و هزینه کردن، یکی از دو دیگری را میداندار بکنند و این نقطه ی افراطی است که ما را از معنای واقعی و حقیقی دور می کند.
این آن نقطه ای است که ما را در این منجلاب و مرداب غرق می کند و فردای نامشخصی را هم برای ما به وجود می آورد.
ما نیاز به همپوشانی این دو معنا داریم که اصولا این دو معنا بی هم معنایی نخواهند داشت.
ما در باب این نگاه مطلقی که وجود دارد در دل، اخلاق، در دل حقیقت و حقیقت گرایی در هر دو این دو نظام ها هم رو به رو هستیم.
اصولا این نگاه در نهایت به نقطه ای از افراط و تفریط خود خواهد رسید که هیچ نگاهی را قبول نخواهد کرد.
هیچ انتقاد و هیچ پرسشی رو قبول نخواهد کرد.
حقیقت مطلق رو برای خود خواهد دید.
اخلاق مطلق رو در خود خواهد دید.
یعنی شما نه تنها در نگاه کمونیسم یا سرمایه داری که در تمام نگاه های انسانی با این موضوع روبرو میشوید.
حقیقت تمام آن چیزیست که نزد منه همه دیگران باطل هستند.
همون چیزی که در اسلام وجود داره در دل کمونیست هم وجود داره.
در دل نظام های لیبرالیستی هم وجود همه اینها دارن دم از یک موضوع مشخص میزنن و اون هم تمام حقیقت برای ماست.
تمام اخلاق و اخلاق مطلق برای ماست.
حال با اینکه مثلا در همون نظام سرمایه داری دارای اینگونه حقوق دیگران و عدالت و برابری پایمال میشه و حتی حاضر به گوش سپردن به این انتقاد ها و تغییرات هم نیستند چرا که باور آوردن به این ها هیچ جایگاهی برای اون نگاه نسبی گرایانه وجود نداره.
در دل هر دوی این حکومت ها ما با یک مفهوم مشخص روبه رو هستیم که هدف وسیله رو توجیه میکنه.
شما وقتی به این جمله کلیشه ای می رسید که بار ها و بار ها هم شنیدید، حالا می تونید معنای حقیقی و حقه ی اون رو در همین دو نگاه ببینید.
یعنی اگر شما روبرو میشید با یک حکومت سرمایه داری، حالا به واسطه بازار حاضر هست که هر کاری انجام بده حاضره برای رسیدن به هدف هر وسیله ای رو هم توجیه کنه.
حاضره از گرسنگی به بیشماران بده اما به اون خواسته ای که داره برسه.
حاضر هست تمام گندم ها و برنج ها و آسیاب ها رو از بین ببره و آتش بزنه.
برای اینکه یک قیمتی که خودش می خواد و بازار قاعدتا به وجود خواهد آورد تعیین بکنه.
یعنی شما با این شکل افسار گسیخته هم روبرو میشید؟
اگر از سوی دیگری مواجه میشید با حکومت های کمونیستی، حالا این حکومت های کمونیستی حاضرند هر کاری و هر فضاحتی به بار بیارند.
حاضرند هر گونه وحشیگری رو به وجود بیاورند و سرکوبی را هم میدان دار بکنند تا حرف خودشان به کرسی بنشیند تا هدف غایی خودشان میدان دار باشد.
حاضرند همگان را از زیر تیغ بگذرانند.
همتای چیزی که گذراندند حاضرند به واسطه آن اعتقادات احمقانه ای که دارند با آن اقتصاد دستوری که بوجود آوردند باعث کشتار حتی میلیون ها نفر بشوند و قحطی را در کشور پایدار بکنند.
همتای چیزی که در چین یا روسیه اتفاق افتاد اما باز هم حاضر نیستند که این مشکلات را قبول کنند و حاضر نیستند که برای رسیدن به این هدف راه و وسیله درستی را انتخاب بکنند، حاضرند دست به گریبان هر وسیله ای بشوند، دستشون رو به هر راهی دراز بکنند، حتی کشتار، حتی خشونت، حتی اختناق، حتی سرکوب، حتی پاکسازی و هر رفتار شنیع دیگری در دولت های لیبرالیستی هم به همین شکل.
حالا این که شاید اونها در بوق و کرنا های بیشتری می کنند یا بیشتر موفق به لاپوشانی میشن، تفاوت میان هر دوی این نگاه ها در همین است که تا چه اندازه قدرت این لاپوشانی را داشته باشند و یا نداشته باشند.
تا چه اندازه در بوق و کرنا در موردش صحبت بکنند و یا سکوت بکنند.
اما نقطه اشتراک هر دوی این نگاه ها همین موضوعی است که هدف وسیله را توجیه می کند و اصولا برای این جماعت فقط و فقط هدف مهم است و هر وسیله ای هم در برابرشان قرار خواهد گرفت.
در این دو نگاه ما مواجه می شویم با یک دوگانگی احمقانه ای به وجود آمده در راستای اینکه فرد علیه جامعه قرار می گیرد و یا جامعه علیه فرد حاضر به این نزدیکی و قرابت این دو معنا با هم نیستند.
یعنی شما هیچوقت مواجه نمیشید با این مفهومی که به هم گره خورده.
ما زندگی جمعی می کنیم اما فردیت خودمان را هم قبول می کنیم و باید به فردیت خود هم احترام بزارید.
اما همواره در دو هر دوی این نگاه ها این دو موضوع در برابر هم قرار می گیرند.
همتای چیزی که ما مصداق آزادی و برابری دربارش صحبت کردیم، همان گونه که این جماعت در باب آزادی و برابری صحبت می کنند و اصولا یکی را به قربانگاه برای دیگری می برند.
در راستای این مفهوم هم داستان به همین شکل هست یا فرد بر علیه جامعه قرار میگیرد و یا جامعه برعلیه فرد هست.
خب ما یک فردی را می بینیم که همه چیز این جامعه داره فداش میشه در دل نگاه های سرمایه داری و اصولا انگار جماعتی اسیر و عبد و بنده هستند برای اینکه این فردیت او حفظ بشه و به همه آمال و آرزوهایش برسه و یا در برابرش.
در نگاه های کمونیستی قرار بر این هست که یک جامعه به یک سودایی برسد و تمام فردیت اون ها زیر پا گذاشته بشه.
تمام آزادی ها، قدرت انتخاب ها، تغیر دادن ها، همه این ها زیر پا گذاشته بشه به واسطه مثلا زندگی بهتر جمعی.
خب قاعدتا تشکیک در باب اصل این موضوعات هم وجود داره اما فارق از این تشکیک در این اصل ما مواجه میشیم با این اصل به وجود آمده یعنی از میان بردن فردیت در جامعه کمونیستی و یا بالعکس از زیر پا گذاشتن تمام نگاه های اجتماعی و پیشرفت های اجتماعی زیر پا و قربانی کردن در برابر فردیت آن هم یک جماعت مشخص.
پس از ما با این دوگانه و تناقض هم روبرو هستیم.
در دل این نگاه های به وجود آمده در نهایت ما مواجه میشویم با یک ایدئولوژی قدرتمند که مبدل به یک دین میشود خودش را حقیقت محض می داند و در پی از بین بردن و حذف شک است و اصولا حذف کردن شک و احساس، پرسشگری و انتقاد.
در نهایت ما را به یک نقطه می رساند.
پایان فلسفه است.
اصولا فلسفه و فلسفیدن در یک داستان قرار است که به وجود بیاید و آن هم تشکیک کردن است.
پرسش کردن هست.
کلیت فلسفه یعنی پرسش کردن و حالا ما وقتی داریم در باب یک نگرش صحبت می کنیم که در نهایت حقیقت را برای خود می داند و به هیچ گونه به این شک باور ندارد، به نقطه ای خواهد رسید که تمام شک ها را از بین ببرد و خود را مبدل به یک ایمان بکند.
و حالا این ایمان چشم و گوش بسته ما را به نقطه ای می رساند که دیگر فلسفه ای بر جا نخواهد بود.
همتای چیزی که در تمام این نگاه ها هم به وجود آمده و اصولا دیگر جایی برای فکر کردن، اندیشیدن و انتقاد کردن باقی نخواهد بود.
قاعدتا این ایدئولوژی های به وجود آمده چه در دل سرمایه داری و چه در دل کمونیسم ما را به نقطه ای رسانده از این افراط و این افراطی که در نهایت حقیقت را برای خود می داند و با حذف تمام شک ها، پرسش ها، پایان فلسفه را نوید پایان فلسفه هم به مفهوم از میان رفتن اخلاق و از میان رفتن پرسش هایی پیرامون مباحث اخلاقی است.
اگر شما در جهان سرمایه داری رو به رو می شوید، با یک جماعتی که تمام ثروت دیگران رو برای خود کرده اند و دارند خون مردم رو می مکند و درون شیشه ها می کنند با عرق جبین آنها به تمام ثروت ها رسیدند و آنها در فقر و بدبختی هستند.
به واسطه این پایان فلسفیدن است که دیگر پرسشی به وجود نمی آید.
دیگر پرسش های اخلاقی مطرح نمی شود و ما به نقطه ای نمی رسیم برای تغییر دادن.
در صورتی که می توانیم این تصویر واضح را در برابر ببینیم و به آن ایمان داشته باشیم و گواه بدهیم که این زیست جمعی و این دو نگاه زندگی در اسارت را برای مردمان پدید آورده، زندگی با از میان بردن برابری ها را به وجود آورد و در نهایت هر دو انسان ها را مبدل به ابزار هایی کردند برای پیشرفت.
خب قاعدتا در باب این دو نگاه و نقد اخلاقی و فلسفی آن ها میشه ساعت ها صحبت کرد.
اما من سعی کردم موجز صحبت کنم تا در نهایت به قسمت انتهایی برسیم و در باب گزینه جایگزین صحبت کنیم.
قاعدتا در باب لیبرالیسم و کمونیسم.
در باب مصادیق و اتفاقاتش میشه ساعتها صحبت کرد.
در اتریش شاید در باب این مسائل هم صحبت کردیم اما به اندازه کافی تو این قسمت های ارائه شده سعی کردیم در باب این کلیت و این معنای کلی و این موضوع مهم آزادی و برابری و تعابیر و تفاسیری که در این دو نگاه وجود داره صحبت کن.
در این انتهای برنامه دوست دارم باهاتون مطرح کنم که اگر دوست دارید این صدا شنیده بشه این راه تغییر شکل بگیره میتونید آثار من رو با دیگران به اشتراک بذارید.
منظور از آثار هم خلاصه به برنامه ای به نام جان نمیشه.
من پیش از اینکه بخوام برنامه ای به نام جان رو ضبط و منتشر کنم، آرا و افکار و عقاید ام رو تحت عناوین کتابهایی به رشته تحریر در آورد.
تمامی این آثار به صورت رایگان در وبسایت جهان آرمانی در اختیار شما دوستان هست.
میتونید با مراجعه به وبسایت این آثار رو به صورت رایگان دریافت کنید و اگر دوست داشتید این صداهای تغییر شکل بگیره و این راه ادامه پیدا کنه اون رو با دیگران هم به اشتراک بگذارید.
ممنون که همراه من بودید.
من نیما شهسواری و این برنامه بنام جان بود.
در پناه آزادی.
قسمت 6
سلام دوستان من نیما شهسواری و این برنامه به نام جان است با شماست.
این قسمت ششم از ویژه برنامه نقد لیبرالیسم و کمونیسم است و ما قراره توی این قسمت در باب پیوند آزادی و برابری صحبت بکنیم.
ممنون که همراه من هستید.
خب دوستان توی این ویژه برنامه مشخص ما سعی کردیم که نقد هایی رو پیرامون کمونیسم و لیبرالیسم داشته باشیم.
این دو نگاه مشخص در جهان مدرن که یک دوقطبی رو به وجود آورده اند و زندگی ما رو تحت تاثیر قرار دادند و اصولا جهان مدرن با این دو نگاه گره خورده و عجین شده.
این دو نگاه اقتصادی که به ذات شاید نگاه های اقتصادی باشه اما در نهایت تمام نوع زندگی ما و تمام المان های زندگی ما رو تحت تاثیر خودش قرار داده.
سعی کردیم در باب این دو موضوع صحبت کنیم و موضوع اصلی که در دل آن ها وجود داشته هم قاعدتا مسئله آزادی و برابری بوده.
آزادی و برابری که هر کدام از این ها یکی از این عناوین را به اختیار خود گرفته اند، به زندان و حصر خود درآورده اند و در نهایت با قربانی کردن دیگری سعی کرده اند یکی را هر چند نصفه و نیمه و پر از تناقض و به دور از واقعیت میداندار کنند.
و ما سعی کردیم بیش تر در باب آزادی و برابری نهفته در این مباحث صحبت بکنیم.
در باب لطمه ها و معایبی که هر کدام از این دو نگاه داشته اند.
در باب اخلاق و فلسفه، در باب مقدمه و در نهایت در باب این موضوعات صحبت بکنیم.
در این قسمت انتهایی هم سعی می کنیم که یک راهکار سوم و به نوعی یک نگاه تازه ای را ارائه بدهیم که پیوند آزادی و برابری و در کنار هم بودنش هست.
یعنی ما گفتیم که اصولا چه نگاه لیبرالیسم و سرمایه داری و چه نگاه کمونیستی.
خب یک نقطه عطفی بوده، یک پله ای بوده برای ترقی و پیشرفت جامعه انسانی و زندگی جمعی ما.
اما اون نقطه ای ما رو دور کرده که خط بطلانی کشیده و اجازه نداده تا ادامه پیدا بکنه.
این طریقت در راه خودش ادامه پیدا بکنه.
اون جایی که ما دچار این افراط شدیم دچار این نگاه های متعصبانه شدیم و این ایستایی رو در برابر دیدیم.
اونجا اون خط بطلانی بوده که ما رو از پیشرفت و توسعه در برابر اون ایستادگی کرده.
نه پیشرفتی که در دل این دو معنا و این دو نگاه تصویرشده نه اون پیشرفتی که در پی ساختن هست در پی رقابت است.
پیشرفت در بهزیستی و زندگی بهتر و جمعی همه جان ها نه فقط انسان ها.
حالا با توجه به نگاه هایی که در این نگاه وجود داره همون انسان ها هم ما شاهدش نبودیم و حالا قصد داریم که در باب این مسأله صحبت بکنیم.
نکته مهم و اساسی این هستش که ما در دل دنیای خودمون نه به این جهان نیاز داریم و نه به اون جهان، نه به جهان تصویر شده توسط لیبرالیسم نیاز داریم و نه به اون جهانی که کمونیست ها دارن تصویر میکنن.
به هیچ کدوم از این دو نگاه به صورت مجزا نیاز نداریم بلکه به اشتراک و در کنار هم بودن این نگاها نیاز داریم.
ما نیاز داریم تا این دو نگاه تجمیع بشن و با هم همبسته بشن.
وابستگی میان این دو در نهایت ما رو به نقطه ای برسونه تا جهان بهتری رو بوجود بیاریم.
نه وابسته به آن باشیم نه وابسته به ای.
چرا که هر کدوم از این ها قرار هست که یکی از این دو عنوان مهم و اساسی که بی هم معنایی ندارند رو از میان ببرند.
اگر شما به سمت و سوی نگاه های سرمایه داری میل داشته باشید، فارق از اینکه خود دچار اون قبیله باشید که قاعدتا به واسطه قرابت و سود و منفعتی که می برید اون نظام و اون نگاه رو می پسندید.
اما اگر دور از اون دایره باشید قاعدتا می دونید که اون ها قرار هست که برابری رو سلاخی بکنند، اون هم در برابر آزادی که هیچ معنایی نخواهد داشت.
و ما می دونیم که آزادی و برابری در کنار هم معنا خواهد شد و قاعدتا بلعکس هم در دل نگاه های کمونیستی هم به همین شکل هست.
پس ما باید نقطه ابتدایی رو در دل این بحث با این آغاز بکنیم که ما نه به این و نه به آن به هیچ کدوم از این دو نیازی نداریم.
جهان دیگری لازم هست که در دل اون با ادغام این دو نگاه و با اشتراکات این دو نگاه و در عین حال با پیش رفتن و با پرسشگری در دل اون جهان تازه ای رو تصویر کنیم.
ما نیاز به یک تجربه میانه داریم.
تجربه های میانه ای که در همین جهان امروزی هم اتفاق افتاده.
یعنی شما وقتی به دور و اطراف خود نگاه می کنید به جهانی که امروز ساخته شده به عنوان مثال اون چیزی که تحت عنوان سوسیال دموکراسی ما میشناسیم یک نگاه معقول از این دو نگاه در کنار هم است.
سوسیال دموکراسی که قرار هست نه آزادی رو آنگونه لگدمال بکنه در ازای برابری و نه قرار هست که برابری رو به سلاخ خانه ببره برای رسیدن به آزادی قرار هست در همون دموکراسی تعبیر شده و تصویر شده حالا پا به میدان بذاره و برابری و رفاه جمعی و بهزیستی رو هم در خودش به وجود بیاره و حالا زندگی بهتر جمعی رو پدید بیاره.
کاری که در این جوامع سوسیالیستی سعی در انجامشون هست.
سوسیال دموکراسی که امروز ما میتونیم نمونه هاش رو ببینیم.
در کشورهای حوزه اسکاندیناوی میتونیم اشکالی از اون رو ببینیم.
قاعدتا میشه نقدهای بسیاری بهش کرد و اصولا ما با همین نگاه منتقدانه و پرسشگر هست که میل به پیش رفتن داریم، میل به تغییر داریم و اصولا باید این نگاه را در وجود خود هم پاس بداریم و اصولا به دنبال راه و طریقتی باشیم تا با همین نقدها به فردای بهتری برسیم.
اما با توجه به چیزی که امروز در جهان وجود دارد، ما میتوانیم به نقطهای برسیم که قاعدتا نه آن نگاه متعصبانه در دل لیبرالیسم و نه آن نگاه متعصبانه در دل کمونیسم راهگشای ما نیست و ما نیاز به یک حد تعادل و یک تجربه میانهای داریم که قاعدتا سوسیال دموکراسی و یا حتی آنارشیست های مشارکتی که در جهان وجود دارد و قاعدتا اشکال کمتر نظام مندی هست هم می تواند راهگشای ما باشد.
قاعدتا ما میتوانیم با نگاه به این تجربه ها ببینیم که بله با میل به برابری و در عین حال با میل به آزادی و پیوند این دو در کنار هم میتوانیم جامعه بهتری بسازیم.
میتوانیم جامعه ای به دور از تمامی معایب بسازیم.
جامعهای که اینگونه دچار فروپاشی ها نشود.
این گونه تفاوت های طبقاتی در دلش بیداد نکند و این گونه مردمان را خسته از دنیا نکند.
این گونه مفهوم انسان و جان را بی معنا نکند.
مبدل به ابزار نکند، همه چیز را در رقابت و پیشرفت ها تعبیر و تفسیر نکند.
ما نیاز داریم تا یک نگاه تازه ای را داشته باشیم.
ما قاعدتا نیاز داریم تا یک بازتعریف دوباره ای نسبت به آزادی داشته باشیم.
خیلی فراتر از فردگرایی.
ما نیاز داریم تا عمیق تر از این نوع نگاه یک آزادی دوباره ای را تصویر کنیم.
آزادی ای که در دل خودش قاعدتا باید آزار نرساندن به دیگران، دیگرانی به وسعت تمام جان ها در جهان و فریاد برابری در دل آزادی را نوید بدهیم.
ما نیاز داریم تا این آزادی را دوباره بازتعریف کنیم و فراتر از مرزهای فردگرایی و قدرت پرستی بشویم و آزادی را تنها در اختیار کسانی که قدرت بیشتری دارند قرار ندهیم.
ما قرار هست که این بار آزادی را دوباره تعریف کنیم و در دل این تعریف دوباره خود همگان را آزاد تصویر کنیم.
همگانی به وسعت تمام جان ها.
نه فقط انسان ها، نه فقط یک نژاد از انسان ها، نه فقط یک جنسیت از انسان ها، بلکه تمام جان ها، همه جان های جهان چه انسان، چه حیوان و چه گیاه.
حالا با این بازتعریف دوباره از آزادی می توانیم وارد یک میدان برای تغییر دادن بشویم.
دیگر در دل این آزادی تعریف شده شما مواجه نمی شوید با این شکل زننده از آزادی های فردی که بیانگر خودخواهی است، بیانگر قدرت پرستی است.
بیانگر از میان بردن برابری و آزادی در امتداد هم هست چرا که می دانیم این آزادی بدون برابری معنا نخواهد داشت چرا که میدانیم این آزادی و برابری در پیوند با هم معنا میشوند. میشوند.
اگر ما دنیایی را تصور کنیم که در دل آن به آزار نرساندن دیگران و وسعت برابری در دل آن باوری نداشته باشیم.
هر کسی که زور بیشتری داشته باشد، آزادی بیشتری هم خواهد داشت اما به قیمت و هزینه اسارت دیگران.
همتای چیزی که در جمهوری اسلامی وجود دارد در این حکومت های کمونیستی هم وجود داشته و در دل حکومت های سرمایه داری هم وجود دارد.
آزادی فردی جماعتی در ازای اسارت بیشمار آدم ثروت برای جماعتی در ازای فقر بیشمار هزینه میشود دیگران تا این جماعت قدرتمند به آن آرزوها و خواسته هایشان برسند.
آرزو های این جماعت کشته میشود تا آنها آرزومند شوند و یا آرزوهایشان برآورده شود.
پس ما نیاز داریم با این بازتعریف دوباره یک آزادی دوباره ای را معنا کنیم که فراتر از فردیت است و در دل جامعه و در دل برابری معنا می شود و عمیق تر از آن چیزیست که در دل این نگاه های آلوده تصویر شده.
ما نیاز داریم تا عدالت را اینبار به دور از اجبار و به دور از اکراه تصویر بکنیم.
ما نیاز داریم تا برابری را دوباره و دوباره تعریف بکنیم.
برابری ای که در دل خود هیچ مرزی نداشته باشد.
برابری ای که قرار بر این نداشته باشد تا همه را یکسان تصویر بکند، بلکه در حقوق قرار است که برابری را بوجود بیاورد.
ما قرار نیست که در برابر تفاوت ها بایستیم و بگوییم که همه یکسان هستیم.
نه، قاعدتا زن و مرد با هم فرق میکنند.
قاعدتا از همه نظر با هم متفاوت هستند و به فراخور این تفاوت حتی نیاز دارند که قواعد متفاوتی هم داشته باشند.
ما وقتی در باب برابری جان صحبت میکنیم یعنی تمام جان های جهان مستحق زیستن هستند، نباید بهشون آزاری رسونده بشه و هر جا نقطه ای این آزار به وجود بیاید آنجا نقطه ای است که آزادی از میان رفته.
آزادی بی معنا شده.
پس ما نیاز داریم با این بازتعریف های دوباره دوباره همه چیز را معنا بکنیم.
ما نیاز داریم تا این عدالت رو، این برابری را دوباره معنا بکنیم، نه در دل یک ثانیه، بلکه در دل حقوق برابر.
در دل آزادی برابر. در دل. فردای برابر.
در دل ثروت.
به مساوات تقسیم شده در ازای کار برابر.
ما قرار است که این برابری را دوباره تعریف کنیم و به دور از اجبار، به دور از از میان بردن آزادی ها.
قرار نیست که آزادی را قربانی بکنیم برای رسیدن به برابری.
چرا که اصولا این دو در کنار هم معنا پیدا می کنند و در نهایت فرزند خلف این دو آرامش و بهزیستی هست.
هر جایی که ما شاهد این همزیستی مسالمت آمیز میان آزادی و برابری باشیم هست که میتوانیم آسایش و آرامش را ببینیم و بهزیستی را ببینیم و زندگی بهتر را ببینیم.
و تمام هدف غایی ما در جهان هم رسیدن به همین بهزیستی نه فقط برای انسان و گونه خاصی از انسان ها و نژاد خاص و جنسیت خاص، بلکه برای تمام موجودات زنده هست.
تمام جانداران تا بتوانند در آزادی و عدالت و برابری زندگی کنند.
ما قاعدتا نیاز به اخلاق همکاری داریم و نه رقابت.
یعنی ما وقتی داریم در باب این جهان ساخته شده نگاه میکنیم و می بینیمش.
میدانیم که همه چیز این دنیا رقابت است چه در جهان کمونیستی و چه در جهان سرمایه داری.
جهان سرمایه داری مدام داره در اشکال مختلف و به ابنای مختلفی به تمام انسان ها نوید این رو میده که برای رسیدن باید وارد این چرخه ی رقابت بشن.
رقابتی که قرار هست دیگران رو از میدان به در کنه قرار هست که پا بر گرده ی دیگران بر کول های دیگران بگذارند تا به اون نقطه ی قله ها برسند.
دائما در حال نابود کردن زندگی دیگران برای رسیدن به آزادی های خود هستند برای رسیدن به ثروت و قدرت و زندگی بهتر خود هستند.
ما می بینیم که این رقابت در دل همان حکومت های کمونیستی هم شکل می گیرد و چگونه یک داستان بی انتها و یک جهان بی انتها را تصویر می کند تا در دل آن تنها و تنها به پیش برود.
برای فردایی نامشخص در رقابتی بی معنا و همه زندگی و همه آزادی و همه برابری را سلاخی کنند.
از میان ببرند برای فردای نامشخصی که معلوم نیست به کجا خواهند رسید.
ما در دل دنیایی که امروز تا این حد از میان رفتن همکاری را می بینیم و تنها و تنها رقابت است که میدان دار است، قرار است که همکاری و همزیستی را میدان دار کنیم.
قرار است که در دل این برابری تصویری ارائه دهیم تا انسان ها و همه جان ها در کنار هم و با همکاری هم بتوانند زندگی بهتری را داشته باشند.
قرار است که ما تصویر ارائه دهنده نسبت به انقلاب یک انقلاب متفاوت از انقلاب وحشیانه و وحشی خویان باشد، انقلابی در راستای رسیدن به آزادی برای همگان باشد.
قرار است که انسان ها آزادی را خود تعریف کنند.
قرار بر این نیست که من به عنوان یک متکلم الوحده بیایم و آزادی را تعریف کنم و بگویم این آزادی شماست. نه.
قاعدتا انسان ها متکثر هستند و قاعدتا نگاه های متفاوتی دارند.
می تواند آزادی تعریف شده از نگاه آنها معنای اسارت برای من باشد.
یعنی شما تصور کنید من با تمام باورهایم در برابر یک مسلمان، با تمام باورهایش.
خب قاعدتا تمام تصاویر ارائه شده توسط او نسبت به اسلام و آزادی برای من معنای اسارت است و می تواند این موضوع بالعکس هم باشد.
من هر چیزی که به عنوان آزادی می شناسم را او به عنوان اسارت تلقی کند.
اما ما باید یک نقطه داشته باشیم و آن هم قانون و قاعده آزادی و آزار نرساندن به دیگران باشد.
وقتی این قاعده و این چارچوب قبول بشه حالا هر کس می تونه آرزوی خودش رو مبنی بر آزادی بدونه.
و ما نیاز داریم برای رسیدن به دنیایی اینگونه.
و در نهایت انقلابی که در دل اون آرمان ها و ایده ها و آرزوی همگان معنا پیدا بکنه و تعبیر بشه.
ما به دنبال ساختن جهان آرمانی هستیم که در دلش آرمان ها میداندار بشوند، آرزو ها میدان دار بشند.
آزادی با اون قاعده مشخصی که آزادی و برابری رو معنا می کنه، حالا میدان دار جولان دادن نگاه های متفاوت و آرزوهای متفاوت باشه.
ما در نهایت باید به نقطه ای برسیم که این اخلاق همکاری میدان دار بشه و رقابت از میان برداشته بشه و انقلاب ما انقلاب بی کران برای رسیدن همگان به آزادی ها و آرزوها و آرمان های خودش باشه.
ما نیاز داریم در این دنیای تازه تصویر شده از همه قدرت ها استفاده بکنیم.
از فن آوری استفاده بکنیم.
از مشارکت استفاده کنیم و یک باز طراحی دوباره ای نسبت به جامعه داشته باشیم.
ما نیاز نیست که همه دنیای خودمان را در اختیار بازارآزاد بزاریم.
ما قرار نیست که خودمون رو به این قدیسه تازه و این دیو چند سر بفروشیم.
ما قرار هست که از تمام دانش خودمون، از تمام فناوری خودمون، از تمام علوم خودمون استفاده کنیم تا جهان رو جای بهتری بکنه.
موضوع اصلی و نهایی در اون نگاه هست.
نگاهی که به هدف مشخص در برابر وجود داره.
ما قرار بر این داریم تا زندگی بهتر رو نه فقط برای یک دسته و یک قبیله که برای تمام جانداران پدید بیاریم.
پس قاعدتا از تمام ابزارها هم استفاده خواهیم کرد.
برای اینکه این بهزیستی برای همگان تصویر بشه.
پس ما نیاز داریم از تمام قوا استفاده بکنیم، از تمام مشارکت ها و همکاری ها استفاده بکنیم و در کنار هم یک باز طراحی دوباره ای را نسبت به زندگی جمعی داشته باشیم.
با در نظر گرفتن اینکه هر جماعتی میتوانند آزادی خود را تصویر کنند و در دل جهان آرمانی به آن آزادی و رویای خودشان هم برسند.
اما در نهایت قرار بر این است که ما با نگاه خودمان یک تصویر تازه ای نسبت به آزادی و برابری ارائه بدهیم.
وقتی در باب آزادی صحبت میکنیم، مفهوم تمامیت و کلیت این مبناست.
وقتی در باب آزادی صحبت میکنیم، در باب قلمرو آرمانی صحبت میکنیم، در باب جهان آرمانی صحبت میکنیم.
وقتی من در باب قلمروی آرمانی صحبت میکنم، دارم در باب یک نگاه تازه صحبت میکنم که در دلش قرار است که فکر جمعی ما راهگشا باشد.
قرار است که کسی در دل آن قدرت مطلقه ای نداشته باشد.
قرار است که ما دموکراسی را تا جای ممکن مستقیم تر و مستقیم تر بکنیم.
قرار است دموکراسی را به نقطه ای برسانیم که بر اساس تخصص کسانی باشد که آرای خودشان را ارائه بدهند.
قرار بر به وجود آوردن یک هیئتی است برای اداره کردن کشور.
نه اینکه یک قدرت مطلقه ای.
حالا در هر لباسی از رهبر شما در نظر بگیرید تا رییس جمهور بر آن نقطه و آن کرسی بنشیند.
قرار نیست که دوباره یک بالماسکه و تئاتری ساخته بشود و نمایشی ارائه شود برای اینکه قدرتمندان و ثروتمندان دوباره قدرت و ثروت را در اختیار بگیرند.
قرار است که متخصصین به واسطه آرای متخصصین آن هم در یک جمع کثیری در آن نگاهی که دارند و به واسطه آراء تصمیم های درست بگیرند و قرار است ما به نقطه ای برسیم که جامعه را اداره بکنیم با نظارت و با علم و دانشی که در اختیار متخصصین هست، راهکارهای درست و علمی را ارائه بدهیم نه به واسطه باورها و اعتقادات و ایدئولوژی هایی که وجود داره.
اما خب قاعدتا در حوصله این برنامه نمیگنجه که من در باب این مسائل صحبت بکنم.
در کتاب قلمرو آرمانی، در کتاب جهان آرمانی من پیرامون این نگاه ها صحبت کردم.
در ویژه برنامه های آتی به نام جان هم سعی می کنم ویژه برنامه هایی داشته باشم که پیرامون خود، جهان آرمانی و قلمروی آرمانی اما در شکل موجز خود در همین برنامه اشارت من در این مبنا این است که ما باید به اون نقطه ای برسیم که آزادی رو دوباره بازتعریف کنیم، برابری رو دوباره بازتعریف کنیم و با این نگاه های تازه خودمون پیرامون آزادی و رسیدن به برابری، یک جامعه تازه رو پدید بیاریم که در دل همگان در آزادی و برابری زندگی کنند.
شاید مهم ترین و بزرگ ترین کار ما پیش از رسیدن به این تحولات، دعوت به اندیشیدن باشد.
تغییر برای فردا باشد.
به وجود آوردن این احساس پرسشگری و روحیه انتقادی باشد.
ما شاید بزرگ ترین دستاوردی که می توانیم در دنیای حال حاضر داشته باشیم همین بیدارگری انسان ها و به فکر فرو بردن اون ها آنها باشد.
ما نیاز داریم تا مردمان را دعوت به این دو بار فکر کردن بکنیم.
ما نیاز داریم تا آنها در باب تمام باورهای خودشان ریز بشوند و به آن انتقاد داشته باشند.
اصولا ما نیاز داریم تا این شک کردن را در دل آنها بیدار بکنیم.
یکی از اصولی است که فردای روشن را برای ما خواهد ساخت.
ما نیاز داریم تا این بیداری را وارد میدان و جرگه زندگی جمعی انسان بکنیم تا در نهایت فردای روشنی را برای خود و دیگران بسازیم.
قاعدتا گزینه سوم و جایگزینی برای فردای ما در شکل سیاسی، پیوند آزادی و برابری است.
ما نیاز داریم تا از تمام تجارب انسانی استفاده بکنیم و با نگاه منتقدانه و پرسشگر خودمان نقاط مثبت هر کدام از این باورها را بگیریم و در پیوند با هم یک نگاه تازه ای را پدید بیاوریم که پیوند آزادی و برابری را نوید می دهد.
ما نیاز داریم تا با بازتعریف دوباره آزادی و برابری جهان تازه ای را به وجود بیاوریم و با این اخلاق همکاری به جای رقابت با استفاده از تمام ابزارها در راستای رسیدن به جهان آرمانی و قلمروی آرمانی، مردمان را دعوت به اندیشیدن و در نهایت تغییر برای فردا بود.
خب قاعدتا در باب این مسائل میشه ساعتها صحبت کرد و میتونم در باب جهان آرمانی و قلمرو آرمانی و ایده ها و آرمان های خودم صحبت کنم.
در باب آزادی و برابری که بهش باور دارم.
اما خب قاعدتا در باب این مسائل من کتاب های مختلفی نوشتم.
میتونید مراجعه کنید، این کتاب ها رو بخونید، از خود قلمرو آرمانی، جهان آرمانی و یا هر کدوم از آثار من پیرامون همین مفاهیم هست.
چرا که بزرگترین باور من همین پیوند آزادی و برابری است.
نگاه به جهان آرمانی هست.
آزادی همه جانبه هست و تعریف مشخصی که من نسبت به آزادی دارم به نظرم به اندازه کافی در این ویژه برنامه پیرامون لیبرالیسم و کمونیسم صحبت کردیم تا در نهایت باز هم در باب آزادی و برابری صحبت کنیم در آتی.
قاعدتا در باب مصادیق مختلف هم صحبت خواهیم کرد چه پیرامون لیبرالیسم، چه پیرامون کمونیسم و چه در باب باورهای خودم و آزادی و برابری.
در انتهای برنامه هم دوست دارم باهاتون مطرح کنم که اگر دوست دارید این صدا شنیده بشه و این راه تغییر شکل بگیره، میتونید آثار من رو با دیگران به اشتراک بذارید.
منظور از آثار هم خلاصه به برنامه ای به نام جان نمیشه.
من پیش از این که بخوام برنامه ای به نام جان رو ضبط و منتشر کنم، آرا و افکار و عقاید رو تحت عناوین کتاب هایی به رشته تحریر درآوردم.
تمامی این آثار به صورت رایگان در وبسایت جهان آرمانی در اختیار شما دوستان هست.
میتونید با مراجعه به این وبسایت آثار رو به صورت رایگان دریافت کنید و اگر دوست داشتید این صداهای تغییر شکل بگیره و این راه ادامه پیدا کنه اون رو با دیگران هم به اشتراک بگذارید.
ممنون که همراه من بودید.
من نیما شهسواری و این برنامه به نام جان بود.
در پناه آزادی.
قسمت اول
سلام دوستان من نیما شهسواری و این برنامه ای به نام جان است با شما هستم.
این قسمت اول از ویژه برنامه نقد لیبرالیسم و کمونیسم هست و ما قراره تو این قسمت یه مقدمه ای نسبت به این موضوع داشته باشیم.
ممنون که همراه من هستید.
خب دوستان توی این ویژه برنامه مشخص ما قرار هست که در باب لیبرالیسم و کمونیسم صحبت بکنیم.
دو نوع نگاهی که جهان مدرن امروز ما رو تحت تاثیر خودش قرار داده.
خب قاعدتا نوع نگاه اقتصادی است اما در تمام ارکان زندگی شخصی و اجتماعی ما نقش پررنگی داره.
امروز ساختارهای حکومتی و سیاسی هم برگرفته از این نگاه هستند.
اگر یک مقدار هم عقب تر جهان رو نگاه میکردی دیگه در اون دوران جنگ سرد یک دوقطبی بزرگی در جهان وجود داشت که فقط و فقط دو طرفش همین لیبرالیسم و کمونیسم با نام های دیگری که ما میشناسیم وجود داشت و همان جهان غرب و شرق و بلوک غرب به عنوان نماینده کمونیسم و جهان غربی هم به عنوان نماینده لیبرالیسم شناخته میشد.
حالا هر چند که در این سالیان بعدی مقداری اشکال متفاوت مثلا همتای سوسیال دموکراسی که ما میشناسیم بوجود آمده و یک مقدار از این دوگانگی کم کرده، اما در مجموع تقریبا میشه بهش اشاره کرد.
این دوگانه لیبرالیسم و کمونیسم مهم ترین نوع نگاه در جهان مدرن هست و ما قراره در این ویژه برنامه نقدی نسبت به این دو نگاه داشته باشیم و بیشتر دربارشون صحبت بکنیم.
در باب تاریخچه فلسفه، نوع نگاه، مضراتی که داشتند و اصولا این دو نوع نگاه را با هم قیاس بکنیم و در نهایت امر هم به اون تصویر مشخصی که خودمان دوست داریم برسیم و اون راهکار رو نگاه خودمون رو هم ارائه بدیم.
در این قسمت ابتدایی هم سعی میشه که یک توضیحات کلی پیرامون این برنامه و اصولا مفاهیم لیبرالیسم و کمونیسم رو مطرح کنیم و در قسمت های آتی هم به موضوعات بیشتری اشاره کنیم.
خب اصولا وقتی ما در باب این دو معنا صحبت میکنیم به واسطه اینکه این دو معنا به شدت گره خورده با مباحث اقتصادی است، بیشتر از هر چیزی همان موضوعات اقتصادی است که ما رو درگیر خودش میکنه.
اما نمیشه این حقیقت را کتمان کرد که این دو نوع نگاه مشخص جهان پیرامونی ما و زندگی شخصی ما رو تحت تاثیر خودش قرار داده.
فارغ از اون نگاه اقتصادی مشخصی که در لیبرالیسم و کمونیسم وجود داره، آزادی های فردی و فردگرایی و اصولا اختصاص بیشتر لیبرالیسم به آزادی و کمونیسم به برابری.
اما قاعدتا نوع حکومت و نوع نگاهی که به حکومت دارند رو هم در خودش جای داده و ما سعی میکنیم کم و بیش در باب این موضوعات صحبت بکنیم.
این ویژه برنامه اصولا در باب این مساله و این نوع نگاه هست که ما وقتی مواجه میشویم با لیبرالیسم و کمونیسم یک موضوع برامون مشخص میشه.
یعنی در یک توضیح کوتاه و موجز اگر بخوایم در باب این دو نگاه صحبت بکنیم و اون رو نقد بکنیم اینگونه هستش که در لیبرالیسم روبرو میشیم با از میان بردن عدالت، قربانی کردن، برابری و برابری رو زیر پای آزادی قربانی میکنن و در کمونیسم هم موضوع دقیقا برعکس همین هست.
یعنی در اینجا آزادی هست که قربانی در برابر برابری میکنند.
برابری که دیگه کم کم نزدیک به یکسانی میشه.
یعنی در همین توضیح موجز میشه اون نقد کلی نسبت به لیبرالیسم و کمونیسم رو مطرح کرد.
یعنی دو نوع نگاه مشخصی که یکی نگاه اصلی خودش رو روی آزادی گذاشته و دیگری روی برابری گذاشته به قیمت و هزینه دیگری.
یعنی حاضرند که آزادی رو به قیمت نابود کردن برابری یا برابری رو به قیمت و هزینه نابود کردن آزادی بدست بیارن و اصولا این دو نوع نگاه بر همین پایه شکل گرفته و حالا هر چه قدر بیشتر نزدیک بشیم سعی میکنیم این عنوان مشخص و این معنای مشخص را بیشتر موشکافی کنیم و به موضوعات مختلف در این طیف بپردازیم.
وقتی در باب لیبرالیسم صحبت میکنیم یعنی همان نگاهی که امروز ما تحت عنوان بازار آزاد میشناسیم، لیبرالیسم یک ریشه تفکر تاریخی را در خود دارد.
یعنی شما از عصر روشنگری و حتی رنسانس می توانید ردپای لیبرالیسم ببینید.
متفکرین زیادی داشته، صحبت های بسزایی انجام شده تا در نهایت ما با این شکل امروزی که به عنوان جامعه سرمایهداری میشناسیم و همین نئولیبرالیسم هم که امروز در جهان خیلی نهادینه شده باهاش روبه رو میشیم.
اما تمام اینها ریشه در اون افکار ابتدایی داره.
افکار ابتدایی که در راستای پیشرفت و زندگی بهتر انسان ها بوده.
یعنی ما وقتی به تاریخ گذشته جهان نگاه میکنیم، در آن دوران ابتدایی خوب میدانیم که نوع حکومت ها همواره نوع نگاه نسبت به جهان همواره بر پایه همان تعاریف مشخص خداباورانه ای است که ما تحت عنوان فرهنگ خدا میشناسیم.
یعنی همواره استبداد و خودکامگی بوده که همه جهان را به پیش برد.
در طول تاریخ تمام کشورها فارغ از اون زنگ تفریح های کوچکی که در تاریخ ما در جای جای جهان باهاش روبرو شدیم، فارغ از اون یکدستی و هماهنگی وجود داشته در سراسر جهان پیرامون این نگاه استبدادی و اون فرهنگ خدایی که میشناسیم همه جا امپراتوری هایی بوده، پادشاهی هایی بوده که اصولا نوع نگاه و اینکه جهان را چگونه به پیش ببرند در راستای همین استبداد جمعی بوده.
اما لیبرالیسم و این نگاه یک گام رو به پیشرفت ورای زندگی انسانی بوده.
مفاهیمی که پیرامون آزادی مطرح میشود.
در عصر روشنگری در نهایت زندگی جمعی ما رو به پیشرفت میاره اما خب قاعدتا درش تناقضات زیادی هست.
نقدهای زیادی هست بهش.
اما اون ریشه ابتدایی برگرفته از همون میل به پیشرفت هست.
یعنی شما وقتی مواجه میشید با این حق و مشروعیت الهی که متصور میشه و یک قدرت ماورایی رو فارغ از قدرت انسانها و زندگی عادی اونها متصور میشده، خب ما رو بیشتر و بیشتر در کام اون خودکامگی و استبداد غرق میکرد.
اما وقتی شما مواجه میشید با این نگاه های لیبرالیسم، برای درهم شکستن این قدرت و یگانگی، خب مواجه میشید با پیشرفتی که حالا انسان ها میتونستن برای بهتر زیستن خودشون انجام بدن.
پس ریشه ی ابتدایی لیبرالیسم برمیگرده از دوران روشنگری و این تفکرات برای درهم شکستن این قدرت واحده و این مشروطهای که این مشروعه ای که این مشروعیتی که به واسطه یک قدرت آسمانی و اون نگاه مستبد خدایی و اون فرهنگ شکل گرفته.
خب کم کم انسان ها سعی بر این داشتند که مقداری از این خودکامگی هارو کم کنند.
یکی از اون نقاط مشخص هم همین ارزش دادن به فردیت انسان هاست.
چیزی که شاید امروز در نگاه لیبرالیسم اون نقطه نقد اصلی ما باشه و بیشترین پیکان ما برای نقدها نسبت به همون باشه.
اما در دورانی که شکوفایی لیبرالیسم داشته اتفاق می افته.
اتفاقا انسان ها نیازمند اون آزادی های فردی بودند.
نیازمند این بودند که اون ارزش بهشون داده بشه و از اون نگاه آلوده گذشته ذره ای دور بشن.
یعنی اون نگاهی که همه رو همتای رعیت تصور میکرد و این رعیت رو در برابر میذاشت تا یک جماعتی بیان و ازشون سو استفاده بکنند.
حالا این بزنگاهی که تحت عنوان روشنگری اتفاق می افته حالا سعی میکنه یه مقداری از اون زیر یوغ و اسارت خارج کنه زندگی جمعی انسان ها.
پس ما میتونیم رد پای لیبرالیسم رو از اون نقطه ببینیم.
از این دور شدن از مشروعیت آسمانی.
از این دور شدن.
از این بردگی و بندگی و رعیت بودن.
اما نه در یک طیف گسترده ای همتای برابری و همپوشانی داشتن با برابری.
نه به نقطه ابتدایی.
فقط اون جماعتی که قدرتی داشتند سریع برای سودا داشتن و میتونستن ابراز وجودی بکنند.
قرار بوده که درگیر این مفاهیم بشن اما در مجموع گامی ست رو به این پیشرفت و ما اصولا مواجه میشیم با لیبرالیسم.
در راستای این ارزش گذاری بر فردیت زندگی انسان ها و حالا در دلش مدام در حال پیش رفتن هست تا در نهایت ما رو به بازار آزاد و این آزادی های فردی که تحت عنوان لیبرالیسم و سرمایه داری در جهان امروزه می شناسیم میرسونه.
از سوی دیگر ما مواجه میشیم با کمونیسم و کمونیسم هم فارغ از اون نگاه تاریخیه که ما تحت عنوان کمون ها و زندگی اشتراکی میشناسیم.
هر چقدر نزدیک بشیم به جهان مدرن و بخوایم وارد یک حیطه بشیم که اینها چهارچوبی برای صحبت کردن داشته باشن.
خب برمیگردیم به اون دورانی که تحت عنوان فئودالیسم میشناختیم و بعد فئودالیسم.
حالا قدرت گیری سرمایه داری، انقلاب صنعتی و در نهایت یک گستره ی تازه ای برای نقد این نگاه ها.
یعنی اصولا وقتی شما نزدیک میشید به باور های کمونیسم، حالا باید با اندیشه های مارکس روبه رو بشید، با اندیشه های انگلس روبرو بشید که در نهایت نوک پیکان انتقاداتش هم پیرامون همین جهان سرمایه داری است.
و حالا ما میخوایم یک پله انگاری رو تغییر بدیم مسیر رو و باز هم رو به پیشرفت حرکت بکنیم.
خب ما مواجه میشیم با نگرش هایی که در راستای برابری ست.
در کنار اون ما با ماتریالیسم هم روبهرو میشویم.
یعنی حالا یک نقد و یک نگاه منتقدانه نسبت به مبنا و تعریف فلسفی پیرامون جهان هستی است که ما تحت عنوان خدا و آسمان و مسائل معنوی میشناختیم.
حالا یک نگاه مادی گرایانه ای است که در باب شکل گیری جهان با اشکالی متفاوت از تعریف های کلاسیکی که مدام گفته میشود هم ارائه میدهد.
فارغ از این نگاه، شما مواجه میشید با این نگاه و میل به برابری.
حالا دیگه قضیه متفاوت میشه.
یعنی اون لیبرالیسم تحت عنوان فردگرایی که قرار بود میداندار بشه و از اون برهه تاریک تاریخی انسانها را جدا بکند و دور بکنه، ثمرهاش این فردگرایی لجام گسیخته شود.
این فردگرایی که قرار شد همه چیز را برای افرادی که حالا قدرت کافی رو دارند قرار بده، حالا یک آلترناتیو در برابر این نگاه میتونست مارکسیسم و نظرات مارکسیستی باشد.
حالا قرار بود که با این نگاه برابری خواهانه در برابر آزادی های تسخیر شده بایستند.
اصولا وقتی ما در باب لیبرالیسم و کمونیسم صحبت میکنیم باید اول در باب چرایی این ایده ها و شکل گرفتنشان صحبت بکنیم.
خب قاعدتا زندگی بشری همواره دچار مشکلات و عارضه های بزرگی است که همواره داریم باهاش زندگی میکنیم.
یعنی از دوران ابتدایی هم حتی پیشاتاریخ هم نگاه بکنید.
انسان همواره با مشکلاتی دست به گریبان بوده، برای برطرف کردن این مشکلات سعی کرده راهکارهایی رو ارائه بده و هر کدوم از این نگاه ها هم راهکارهایی است به این مشکلات.
یعنی زندگی انسانی که بر پایه پیشرفت و تکامل و حرکت.
اگر بخوایم تصویر بکنیم در برابر مشکلات ریز و درشتی که در طول تاریخ باهاش روبرو میشه، همواره در پی جستن راهکارهایی است.
حالا شما این راهکارها رو در اون دوران پیشا لیبرالیسمی میتونید در همون اندیشه های روشنگران دوران روشنگری ببینید که در نهایت پله به پله برای گذر از مشکلات و معضلاتی که یکی از آن نگاه های عمده و بزرگش همان میل و تصویرگری از امپراتوری و قدرت بی حد و حصر و این موضوعات بوده که در نهایت ما را رسانده به نقطه ای که بخواهیم به آزادی های فردی بیشتر اهمیت بدهیم و حالا جهان را به سمتی ببریم برای این که این آزادی های فردی جاه و مقامی داشته باشد و کرامت انسانی جایگاهی داشته باشد.
اصولا آن نگاه اومانیستی که ما تحت عنوان انسانگرایی تصویر می کنیم هم یکی از همان دریچه ها و راه هاییست که در نهایت ما را به سمت سرمایه داری می کشونه به سمت لیبرالیسم می کشونه.
اصولا این نگاه به هم گره خورده هست.
یعنی ما وقتی داریم در باب این پیشرفت صحبت می کنیم در اومدن از زیر یوغ اسارتی که ما تحت عنوان آن فرهنگ خدایی و آن استبداد و خودکامگی می بینیم، هر کدام از این ها پله ای داشتن و یکی از این پله ها هم قاعدتا لیبرالیسم بوده.
هر کدوم از این نگاه ها چه لیبرالیسم، چه کمونیسم و هر نگاه دیگری در طول تاریخ یه سری نکات مثبتی داشت.
یعنی اون نقطه ابتدایی شروعش قاعدتا برای از میان بردن مشکلاتی بوده که باهاش دست به گریبان بوده.
فارغ از اون نقطه ابتدایی این ها گاها با هم همسو می شدند در خیلی از مسائل این موضوعات با هم همسو باشند.
مثلا اگر در باب اون خودکامگی و فرهنگ خدایی صحبت می کنیم، حالا درسته هیچ کدوم از این ها شمشیر را از رو نبستند و یک منتقد سفت و سختی در برابر ادیان و یا فرهنگ خدا نبودند اما در دل به واسطه تعاریف تازه ای که به وجود آوردند، یک نوع ضدیت رو با اون نگاه ها تصویر کردند.
یعنی شما وقتی با لیبرالیسم روبرو میشید حالا این نگاه انسان گرایانه سعی می کنه مشروعیت آسمانی رو کم رنگ بکنه، سعی میکنه جهان رو مادی تر تصور تصویر کنه.
یا وقتی نزدیک به مفاهیم کمونیستی میشید هم به همین شکل.
وقتی شما مواجه میشید با نگاه ماتریالیستی.
حالا قرار هست که اون نگاه معنوی آسمانی رو کمرنگ و کمرنگ تر بکنه و اصولا دلیل و چرایی بوجود اومدن این ایده ها هم قاعدتا گذر از مشکلات ریز و درشتی بوده که انسان ها باهاش دست به گریبان بودند.
در طول تاریخ انسان ها تلاش کردند که این مشکلات رو از میان ببرند و هر کدوم از این برهه های تاریخی هم برای از میان بردن یک دستاویز تازه ای وجود داشته که این دو معنایی که ما در این ویژه برنامه میخوایم دربارش صحبت کنیم هم از همین دستاویز ها بوده.
یعنی شما وقتی مواجه میشید با اون دوران تاریک فکری که ما تحت عنوان قرون وسطی در اروپا میشناسیم، حالا برای گذر از اون با شروع رنسانس و در ادامه اون عصر روشنگری، حالا دریچه ها برای گذر کردن ما رو به سمت و سویی میکشونه که بیشتر میل به انسان داشته باشیم به کرامت انسانی داشته باشیم، به آزادی های فردی داشته باشیم و تمام این مفاهیم در کنار هم لیبرالیسم را برای ما به وجود بیاورد و بعد از این قدرت گیری سرمایه داری و در کنار آن همداستان با آن به وجود آمدن انقلاب صنعتی و حالا درگیر کردن قشر کارگر و زندگی ماشینی و برده واری که برای آن ها ساخته می شود، انسان ها را به تکاپو می اندازد تا در نهایت با میل به گذشته آن نگاه کمونیستی را زنده بکنند، پررنگ بکنند، به آن چارچوب بدهند و حالا دوباره یک آلترناتیوی به وجود بیاید.
برای گذر از این مشکلات آن را هم ما تحت عنوان کمونیسم داشته باشیم.
خب ما توضیحات را به سه به شدت چکیده داریم میدیم.
چرا که خب این برنامه و اصولا برنامه هایی به نام جان برنامه هایی نیز در راستای کنکاش در تاریخ و یا بیان تاریخ قرار هست این معانی مطرح بشه برای اون چیزی که ما مد نظر داریم.
یعنی در این ویژه برنامه های مشخص ما میخواهیم بیشتر در باب آزادی و برابری صحبت کنیم چرا که این دو نوع نگاه مشخص در طول تاریخ که قدرت بزرگی را هم داشتند و شاید بشه بدون اغراق گفت که دو قطب اصلی نگاه امروز هم در جهان هستند.
ما میخوایم در باب آزادی و برابری نهفته در این نگاه صحبت کنیم که چگونه هر دوی این نگاه ها یکی رو به قربانی خود بودن، یکی رو تلف دربرابر دیگری کردن و به هزینه یکی سعی کردن دیگری رو در جهان بوجود بیارن.
پس در باب این شکل گیری و این نوع نگاه صحبت کردیم و در باب چرایی به وجود آمدنش هم صحبت کردیم.
اما یکی از اون نقطه های مهم و اساسی و کلیدی در این ویژه برنامه که ما سعی میکنیم دربارش بیشتر صحبت بکنیم، آزادی های فردی در برابر زندگی جمعی هست.
یعنی دقیقا نقطه تقابل و تناقضی که در این دو نگاه وجود داره.
شما وقتی نزدیک به مفاهیم لیبرالیستی میشید حالا مواجه میشید با این مانور دادن در آزادی آزادی های فردی.
اصولا در دنیای تصویر شده در لیبرالیسم و سرمایه گذاری انگار که برای زندگی فردی انسان ها تعریف شده.
گفتم خب در اون دورانی که این ها داشتند این صحبت ها رو میکردند، قاعدتا موضوع، موضوع مهمی بوده.
یعنی در برابر نگاه های آلوده ای که اصولا انسان ها رو و تمام موجودات زنده رو به عنوان یک برده و بنده تصویر میکنه در برابر یک قدرت الهی.
این میل به آزادی های فردی و شخصیت قائل شدن برای انسان ها موضوع مهم و با اهمیتی هست اما مانور بیش از حد اون در طول تاریخ باعث این لطماتی شده که ما باهاش مواجه هستیم.
یعنی در جهان امروزی و این بزرگداشت آزادی های فردی در برابر زندگی جمعی یعنی از میان بردن زندگی جمعی در برابر آزادی فردی، تباه کردن زندگی دیگران.
برای اینکه آزادی فردی یک نفر حفظ بشه یعنی با یک مثال ساده اگر بخواهیم به جهان پیرامونمان نگاه کنیم، اگر ما در جهان در نظر بگیریم همین کشورهای سرمایه داری مثل آمریکا و کانادا و دیگر کشورها که همه ما میشناسیم.
حالا شما مواجه میشوید مثلا با یک ثروتمندی که ثروت هنگفتی دارد اصلا انتهایی ندارد این ثروت حالا حتی مالیات درست و حسابی هم نمیده و داره به بهترین شکل هم زندگی میکنه.
زندگی که شاید در قبالش زندگی صدها نفر، هزاران نفر رو خدشه دار بکنه.
یعنی در ازای زندگی اون هزاران نفر این آدم هست که داره راحت زندگی میکنه.
شما قربانی شدن زندگی اجتماعی رو به چشم میبینید.
حالا اگر قرار بر این باشه که ما مالیاتی وضع بکنیم تا او هم یک زندگی ساده مثل بقیه داشته باشه، اینجاست که فریاد وا مصیبتا از میان رفتن آزادی به میان می آید و اون گردن دریدن ها و گریبان پاره کردن های لیبرالیسمی به میدان میاد.
در باب آزادی و بزرگداشت آزادی.
حالا این آزادی انگاری که به میدان اومده برای از میان بردن برابری ها.
این آزادی های فردی آمده تا زندگی اجتماعی را لکه دار کند و آن نقطه تقابل اصلی هم همان تقابل میان آزادی و برابری است.
حالا از سوی دیگر شما مواجه میشوید با اون نگاه کمونیستی و دولت های کمونیستی که در طول تاریخ حالا چه شوروی سابق، چه دولت چین، چه کوبا و چه کشور های دیگه ای که ما تحت عنوان حکومتهای چپی میشناسیم وجود داشتند.
حالا در برابر اونها تعریفی که در راستای برابری میدن کاملا برای قلع و قمع کردن آزادی است.
یعنی شما مواجه میشید حالا با قانون گذاری ها و حکم های حکومتی با اقتصاد دستوری و حالا یک دولت قدرتمند مستبدی که میاد و تمام آزادی های فردی رو لگدمال میکنه و در راستای اینکه برابری حکمفرما باشه، اینکه تا چه اندازه فساد وجود داره و تا چه اندازه برابری ها حتی لگدمال میشه، تا چه اندازه کسانی که ادعای برابری دارند در نهایت برابری رو به غصب می برند و برای خود می کنند.
موضوعات حاشیه ای اما متن اصلی این گونه است که انگاری این حکومت ها آمده اند تا تمام آزادی را از میان ببرند.
برای رسیدن به برابری، همان تعریفی که حتی در راستای خود مفهوم آزادی و امنیت هم وجود دارد.
یعنی شما حتما این موضوع را شنیدید که اتفاقا در حکومت های سرمایه داری و کمونیستی هم خیلی جریان داره.
یعنی شما وقتی مواجه میشید با یک حکومت کمونیستی، این ها خیلی ادعای امنیت می کنند و اصولا با از میان بردن آزادی ها سعی در به وجود آوردن امنیت دارند.
در برابر هم کشور های سرمایه داری میگن امنیت نمی تونه وجود داشته باشه چرا که به آزادی های فردی ارزش می ذاریم.
یعنی مثلا نمونه های ساده و قابل درکش رو اگر بخواید در نظر بگیرید شما وقتی وارد یک کشوری که آزادی رو معیار اول خودش قرار داده می شید حالا کم تر اون گشت و گذارها هست.
پلیس در خیابان هست که شما رو بگیرن جلوی راهت رو بگیرن ببینن چی داری، چی نداری و الی آخر.
اما در کشور هایی که این شرایط وجود نداره و آزادی ها داره لکه دار میشه برای امنیت شرایط پلیسی بیشتر هست.
حالا میتونید مواجه بشید با کسانی که بیان شمارو بازخواست بکنن برای اینکه امنیت به وجود بیاد.
پس در نهایت داره یک تصویر مشخص برای شما ارائه میشه که انگار این دو قدرت اومدن.
این دو نگاه اومدن تا به ازای یکی دیگری رو هزینه بکنن و کلیت این ویژه برنامه هم در باب همین هست.
چرا که اصولا وقتی ما مواجه میشیم با نگاه سرمایه داری و نگاه کمونیستی، در نهایت یک تصویر دوگانه وجود داره آزادی یا برابری؟
این حد وسط وجود نداره.
اصولا قرار هست که آزادی های فردی به قیمت از میان رفتن زندگی های اجتماعی تمام بشه.
قرار هست به قیمت از میان رفتن برابری و آزادی وجود داشته باشه و بالعکس و شرایط اینگونه هست.
شما در این نوع نگاه ها اون قدرت دولت رو مثلا میبینید.
خب ما از یک سو مواجه میشیم با یک دولت قدرتمند مستبدی که تمام قدرت رو در تمرکز برای خود گرفته تحت عنوان حکومت های کمونیستی.
حالا سعی میکنه همه چیز رو دستوری پیش ببره و حتی قیمت دستوری بده.
تمام اقتصاد و اقتصاد دستوری باشه و حالا این قدرت بزرگی که در اختیار گرفته خب قاعدتا به واسطه اش فساد هم بوجود میاد و به واسطه اش قاعدتا زورگویی و سرکوب هم بوجود میاد.
قاعدتا آزادی ها لگد مال میشه و حالا میتونه با این کار به عنوان مثال مثلا یک ارزش گذاری بکنه، قیمت ها رو مشخص کنه.
اجازه نده کسی ثروت بیش از حدی را انباشت بکنه اما به واسطه آلودگی که در اون بستر ساخته شده تحت عنوان حکومت و سیستم تعریف شده.
حالا میتونه این فساد رو بدتر بکنه.
نمونه بارزش مثلا حکومت جمهوری اسلامی است.
حکومت جمهوری اسلامی و اصولا کشورهای اسلامی که ما میشناسیم حالا یا صرفا اسلامی هستند یا رگه ها و اعتقادات اسلامی دارند.
این شرایط رو شما میتونید راحت درشون ببینید.
چرا که یک دوگانگی رو در خود دارن.
از یک سو نگاه اسلامی نگاه سرمایه داری است.
یعنی شما در نگاه اسلامی مواجه میشید با از نظر اقتصادی دارم صحبت میکنم.
یعنی شما مواجه میشید از نظر اقتصادی در اسلامی که مالکیت رو قبول داره و میشناسه و اصولا جایی رو باز گذاشته برای مالکیت های فردی.
پس این نگاه اسلامی نمیتونه نگاه کمونیستی باشه.
اما این نگاه های چپ گرایانه در دل اسلامی ها هم ریشه دوانده و حالا این اقتصاد توحیدی و شما حتما اینها رو هم دربارش شنیدید دیگه.
جامعه بی طبقه و اون نگاه های چپی است که انگاری نشات گرفته و وارد نگاه اسلامی شده.
حالا شما مواجه میشید با این دوگانگی موجود در حکومت های اسلامی مثل جمهوری اسلامی.
از یک سو مشخص نیست اینها حکومت سرمایه داری هستن یا یک حکومت چپ کمونیستی هستند.
از یک سو شما مواجه میشید با اقتصاد دستوری، قیمت گذاری ها و از میان بردن بازار آزاد و حالا از سوی دیگه ای هم مواجه میشید که گاها این سرمایه داری گردن کلفت هم داره به پیش میره و در نهایت شما مواجه میشید که انگار سیستم، سیستم خصوصی نیست، مردم نیستند که میداندار هستند.
اتفاقا یک بخشی از دولت هستند که به واسطه قدرت اومدن و ثروت رو هم برای خود کرده اند.
یعنی یک سرمایه داری در دل کمونیسم یک تصویر پر اغتشاش و بی معنای برگرفته از.
اتفاقا از نقاط نقض هر دو یعنی نقاط مثبت هر دو رو نگرفتن.
اومدن بدترین المان های هر کدوم از این نوع نگاه ها رو گرفتن و در نهایت یه همچین تصویر مخدوشی هم به ما ارائه دادن.
اما در نهایت فارغ از این مفاهیم و این ادغام کردن ها، نگاه ها شما در دل لیبرالیسم و کمونیسم همون موضوع مهم را می بینید تقابل آزادی و برابری.
یکی داعیه دار آزادیست، یکی داعیه دار برابری است.
اما هر دو دارند اذعان می کنند که برای رسیدن به این آزادی به عنوان مثال یا برابری حاضرند دیگر معنا را قربانی بکنند.
یعنی شما در دل نوشته ها و باور های متفکرین لیبرالیسم هم می توانید این را ببینید که وقتی بین انتخاب در راستای آزادی و عدالت یا برابری می رسند، حاضرند به سادگی آزادی را معیار و محور خود قرار بدهند.
در صورتی که ما میدانیم آزادی بدون داشتن برابری اصولا معنایی ندارد.
یعنی مفهوم آزادی به دور از برابری یعنی قدرت قدرتمندان.
چیزی که مثلا امروز در خیلی از جاهای دنیا هم وجود دارد.
شما آزادی بدون برابری میخواهید.
تصور کنید آزادی یعنی آزار نرساندن به دیگران، انتخاب قوانینی که خودمان به آن باور داریم.
حالا شما در نظر بگیرید که اگر این آزار نرساندن به دیگران با مبنای برابری وجود نداشته باشد، در آزادی ما دچار چه میشویم؟
شاهد چه تصویری میشویم؟
خب قاعدتا جماعتی که قدرت بیشتری دارند، آزادی بیشتری هم خواهند داشت.
حالا همه آزادی برای آن جماعتی است که قدرت بیشتری داشته باشد و حالا وقتی رو به رو میشید با این تعریف لیبرالیسم در راستای از میان بردن برابری، انگار دارید میبینید که دیگه قرار هست آزادی وجود نداشته باشه، آزادی از آن قدرتمندان باشد.
حالا این قدرتمندان تصویر میشن به ثروتمندان و سرمایه داران.
چرا که این حکومت، حکومت سرمایه داری از اون سر طیف هم داستان به همین شکل هست.
وقتی شما مواجه میشید با کمونیست هایی که حالا قرار هست آزادی رو قلع و قمع بکنند و فقط و فقط برابری به وجود بیارن.
خب اصولا وقتی این آزادی ها وجود نداشته باشه، اصولا وقتی قدرت یک جا تلنبار بشه فساد رو به همراه داره.
این چیزیست که هم عقل سلیم میتونه به سادگی بفهمه و هم تمام نمونه های تاریخی به ما نشون میدن که چگونه به واسطه انباشت و قدرت و این سلطه گری و خودکامگی و استبداد، فساد به بار آمده و در نهایت همه آزادی از میان رفته و حتی خود برابری هم لکه دار شده و دیگر هیچ معنایی از خودش باقی نگذاشته است.
قاعدتا ما باید نگاهی داشته باشیم به فردایی بهتر، با روحیه پرسشگر و نگاه انتقادی.
برای اینکه هر دوی این نگاه ها را واکاوی بکنیم و در نهایت بدانیم که اینها پله هاییست برای پیشرفت زندگی انسانی.
اصولا انسان جایی به نقطه بدی و نیستی و کژی و پلشتی می رسد که احساس کند به کمال رسیده.
ما همواره باید در جستجوی رسیدن به کمال باشیم.
برای رسیدن به کمال تلاش بکنیم.
من بارها در ویژه برنامه های مختلف در باب این مسئله مهم در اسلام صحبت کردم.
ما وقتی در باب اسلام صحبت می کنیم، یکی از نقاط کلیدی که اسلام را تا این حد متحجر کرده تا این حد در برابر آزادی و برابری و تمام معانی درست جهان قرارش داده.
همین نگاه خاتم الانبیاء بودن محمد است.
یعنی محمدی که حالا آمده و این دفتر را کلا بسته.
گفته دیگه من یک قرانی دادم برید تا اخر دنیا همینو بخونید و ازش همه چیز رو استنباط کنید.
این دقیقا اون باتلاق و مردابی است که به وجود میاد و باعث میشه که مردمان تمام طول عمرشون رو در این مرداب دست و پا بزنند و در نهایت هم درونش غرق بشن چرا که در برابر پیشرفت و پویایی ایستادگی کرده چرا که مانع از این پیشرفت و حرکت به سوی جلو شده.
در صورتی که ما میدونیم برای رسیدن به جهان بهتر ما نیاز به پویایی ها داریم.
ما نیاز به پرسشگری داریم، نیاز به نگاه انتقادی داریم تا در نهایت فردای بهتری رو بسازیم و حالا خود این نگاه ها چه کمونیست و چه لیبرالیسم هم همتای نگاه محمد و نگاه اسلامی همچین باور هایی رو در خودش داره.
یعنی وقتی شما مواجه میشید با کسانی که به نوعی همه دل و دنیا و ایمانشان را در یکی از این دو سر طیف قرار داده اند و ایمان و دنیا و جهان آینده را در لیبرالیسم و کمونیسم تعریف کرده اند.
حالا در برابر همه ی انتقادها و همه پرسش ها می ایستند.
در صورتی که اگر ما میل به فردای بهتر داریم باید بدانیم که این ها یک پله برای رسیدن به فردای بهتر بودند.
با شناخت این مشکلات و معضلات را شناسایی کنیم و به کنار بگذاریم و جایگزین کنیم و با در هم آمیختگی این دو نگاه در هم، در نهایت به یک ساختار تازه ای برای زندگی بهتر جمعی بشویم که درونش هم از آزادی و هم از برابری همه انسان ها و والاتر از آن و بالاتر از اون همه جانداران لذت ببرند و بتوانند زندگی کنند.
در این ویژه برنامه مشخص نقد لیبرالیسم و کمونیسم، من سعی می کنم در باب این دو نگاه صحبت کنم.
دو نگاه قدرتمندی که در جهان وجود داره و جهان رو به نوعی دو قطبی کرده و اصولا این دوقطبی که امروز نه تنها زندگی اقتصادی و زندگی فردی انسان ها که در تمام اشکال زندگی ما هم نقش ها رو سعی میکنیم در باب این دو نگاه صحبت کنیم و در نهایت در انتها این ویژه برنامه به نگاه خودمون برسیم و سعی کنیم در باب نگاه خودمون هم بیشتر صحبت کنیم.
در انتهای برنامه دوست دارم باهاتون مطرح کنم که اگر دوست دارید این صدا شنیده بشه این راه تغییر شکل بگیره.
میتونید آثار من رو با دیگران به اشتراک بگذارید.
منظور از آثار هم خلاصه برنامه ای به نام جان نمیشه.
من پیش از این که بخوام برنامه ای به نام جان رو ضبط و منتشر کنم، آرا، افکار، عقاید و باورهام رو تحت عناوین کتاب هایی به رشته تحریر درآورده اند.
تمامی این عناوین به صورت رایگان در وبسایت جهان آرمانی در اختیار شما دوستان هست.
میتونید با مراجعه به این وبسایت این آثار رو به صورت رایگان دریافت کنید و اگر دوست داشتید این صدای تغییر شکل بگیره اون رو با دیگران هم به اشتراک بگذارید.
ممنون که همراهم بودید.
من نیما شهسواری و این برنامه بنام جان بود.
در پناه آزادی.
قسمت 2
سلام دوستان من نیما شهسواری و این برنامه به نام جان هست با شماست.
این قسمت دوم از ویژه برنامه نقد لیبرالیسم و کمونیسم هست و ما قراره تو این قسمت در باب آزادی و برابری صحبت کنیم.
ممنون که همراه من هستید.
خب دوستان تو این ویژه برنامه مشخص که ما در باب لیبرالیسم و کمونیسم صحبت میکنیم میرسیم به مبحث اصلی و مهم یعنی آزادی یا برابری.
دو مفهوم مهمی که هر دوی این نگاه ها در بارهاش صحبت دارن و به نوعی ما دربارش صحبت کردیم که هر دو با قربانی کردن دیگری سعی در به کرسی نشاندن معنای خود دارن.
یعنی وقتی ما در باب لیبرالیسم صحبت میکنیم تا آزادی رو میدان دار و در برابرش برابری رو به قربانگاه ببرن، دقیقا بر عکس همین نگاه در کمونیسم وجود داره.
یعنی کمونیستی که حالا قرار هست برابری رو میدان دار کنه و آزادی رو به قربانگاه ببره.
با هزینه کردن یکی از این دو معنا، معنای دیگری رو صاحب و مالک جهان خود بکنه.
اینکه تا چه اندازه تونسته هر کدوم از این معانی رو میدان دار بکنه موضوع مهمی در این قسمت مشخص نیست.
حالا در قسمت های آتی سعی میکنیم در باب لطماتی که هر کدوم از این دو نگاه بوجود آورده اند صحبت بکنیم که در اونجا بیشتر درباره اش صحبت میکنیم.
اما در این قسمت مشخص ما سعی میکنیم در باب همین مساله آزادی فردی و منافع جمعی و اصولا مساله مهم آزادی و برابری صحبت بکنیم.
موضوعی که اصولا این ویژه برنامه هم به خاطر اون بوجود اومده یعنی ویژه برنامه لیبرالیسم و کمونیسم در راستای ادغام دو معنای آزادی و برابری است.
اون چیزی که من بارها دربارش صحبت کردم اصولا آزادی بدون برابری معنایی نخواهد داشت.
تمام صحبت ما هم در این ویژه برنامه پیرامون همین مفهوم مشخص است که ما باید بدانیم که آزادی بدون برابری معنایی نخواهد داشت.
تمام آزادی یعنی بر اصول آزادی و برابری دو معنای به هم گره خورده هستند چراکه ما آزادی بدون برابری نمیتوانیم معنا بکنیم.
یعنی هرجایی که آزادی به تنهایی بخواهد میدان دار بشود.
ما داریم صحبت قدرت میکنیم.
کسی که قدرت بیشتری دارد، کسی که میتواند از ضعف دیگران استفاده بیشتری ببرد، قاعدتا آزاد خواهد بود.
آزادیای که به مفهوم اسارت دیگران هست به هزینه اسارت دیگران به وجود می آید.
یعنی وقتی شما به جهان پیرامونی خودتان نگاه میکنید، اگر حذف آزادی را داشته باشید و بخواهید آزادی را بلا قید و شرط تصور بکنید، آن کسی که قدرت بیشتری دارد به قیمت آزار رساندن به دیگران و از میان بردن آزادی آنها آزاد خواهد بود.
پس وقتی ما درباب آزادی صحبت میکنیم، میدانیم که باید در ابتدا باورمند به برابری باشیم با پیش فرض باورمند بودن به برابری.
اینکه آزادی برای همگان یکسان هست.
حالا بیاییم وارد میدان و تعریف مشخصی در باب آزادی داشته باشیم.
پس قاعدتا این موضوع و این قسمت موضوع مهمی است چرا که پیوند خورده به باورهای ماست و اصولا نقد لیبرالیسم و کمونیسم هم گره خورده به همین مفهوم مشخص است.
خوب اگر بخواهیم در باب این مسئله بیشتر صحبت بکنیم و با مصادیق بیشتری هم جلو ببریم باید برویم و در باب فردگرایی و در باب این نگاهی که در لیبرالیسم تحت عنوان آزادی وجود دارد صحبت بکنیم.
شما وقتی با نگاه لیبرالیسم روبرو میشوید خب گفتیم در اون نقطه مشخص تاریخی و اون نگاه انسان گرایانه ای که در برابر اون نگاه تقدیرگرایانه خداپرستان وجود داشت نقطه کلیدی بود.
یکی از اون پله ها برای رسیدن ما به پیش تر بود.
اما در باب این مسئله من بارها صحبت کردم.
شما اگر قرار باشه با اون فرهنگ ضدیتی که ما دربارش صحبت کردیم یعنی وقتی انسان یک نیروی متخاصم در برابر داره که ازش اتفاقا احساس نفرت میکنه و حالا قدرت و توان ایستادگی در برابر اون رو نداره، در نهایت بعد از گذر از اون با فرهنگ ضدیت سعی میکنه هر چیزی که اون گفته رو در برابرش عمل کنه، فرهنگ ضدیت رو میداندار بکنه و هر چیزی که اون میگه رو دروغ بپندارد.
راست و دروغ تصویر چیزی که ما مثلا امروز در ایران و جمهوری اسلامی میبینیم کسانی که مخالفت با جمهوری اسلامی دارند، گاها هر چیزی که جمهوری اسلامی بگه رو برعکس تعبیر به حقیقت و درستی میکنند.
هر حرف اونها رو مترادف با زشتی و پلیدی میدونند.
گاها حرفشون درست هست اما مواجه میشیم با موضوعاتی که انگار دارند اشتباهن.
حالا وقتی روبرو میشیم با اون نگاه اومانیستی و انسان گرایانه هم داستان به همین شکل هست.
اون مشیت الهی، اون مشروعیت آسمانی، اون نگاه الهی، در این اون نگاه معنوی که ما میشناختیم، حالا وقتی میاد در فرهنگ انسان گرایی قرار میگیره انگار فقط و فقط در پی تغییر جایگاه هست.
انگار اون خدای بر تخت عزل میشه تا بجاش انسان به کرسی بنشیند.
فارغ از تمام مفاهیمی که ما پیرامون آزادی و برابری جان ها داریم و بارها هم بهش اشاره کردیم و بخوایم در باب این برابری میان انسان ها و حیوانات و گیاهان و زندگی آزاد برای همۀ اینها صحبت بکنیم.
حتی وقتی وارد این قضیه به دور از این نگاه ها میشیم، می بینیم که این انسانگرایی تعریف و تعبیر شده، گویی که همون فرهنگ ضدیت با فرهنگ خدایی است.
من در باب آتئیست هم این صحبت رو کردم گفتم کسانی که خودرا ضد خدا میدونن بیخدا میدونن گاها خود رو به جای خدا نشوندن یا باورهای خود رو یا اون کسی که به آن باورمند هستن رو به جای خدا نشاندند.
در این نگاه انسان گرایانه هم داستان به همین شکل است.
گویی که آن نگاه معنوی و آسمانی برداشته شده و خدا تاج و تخت را داده تا انسان به سر بگذارد و در بالا بنشیند.
این یکی از آن نقاطی است که ما وقتی در باب لیبرالیسم و در باب فردگرایی صحبت می کنیم به آن نقطه می رسیم.
حالا فردی که مبدل به همه چیز جهان میشه، همه چیز گویی که برای او هست.
خب در اون نقطه ابتدایی نقطه روشنی بوده.
پله ای برای ترقی بوده تا ما از زیر استبداد و خودکامگی خدا و فرهنگ الهی دور بشیم.
اما با برگرفتن اون فرهنگ ضدیت انگار جای ها فقط تغییر کرده.
مانند انقلابی که مثلا ایرانی ها در سال 57 انجام می دن.
خب در اون نقطه ابتدایی کسانی که زیر یوغ و استبداد نظام پادشاهی پهلوی بودند خیلی خوشحال بودند.
شادمان بودند اما بعد از گذر زمان کوتاهی فهمیدند که شرایط همون هست.
حتی چه بسا بدتر و وحشتناک تر چرا که فقط تاج سر جاش هست.
سر در میان تاج رو تغییر دادن.
محمدرضاشاه پهلوی رفت.
به جاش خمینی قرار گرفت.
تاج سر جاش هست.
مقام و جایگاه قدرت تمام ساختارها و حتی چه بسا بدتر.
و حالا سر بریدن یک سر تازه به جاش گذاشتن و مشکل کماکان سر جاش هست.
وقتی در باب لیبرالیسم هم صحبت میکنیم و میرسیم به اون نگاه انسان گرایانه، انگار داستان به همین شکل هست.
سر خدا برداشته شد و سر انسان به جاش قرار گرفته و این فردگرایی در امتداد این نگاه آلوده هست که مدام تکرار میشه، ادامه پیدا میکنه و دیگه از فردگرایی و آزادی فردی میرسه به مرز دیگران میرسه برای آزار دادن به دیگران وارد میدان میشه تا آزادی دیگران رو از میان ببره.
یعنی شما وقتی در باب آزادی ها صحبت میکنید، حالا وقتی لیبرالیسم داره در باب آزادی فردی صحبت میکنه، در باب بازار آزاد صحبت میکنه، دیگه صحبتش در باب آزادی یک فرد نیست.
آزادی فردی او به قیمت از میان بردن آزادی دیگران.
یعنی شما امروز وقتی نگاه میکنید یک سرمایه داری که نشسته و توی کارخونه ای رو مثلا برای خودش زده، حالا داره به واسطه سرمایه اش از کار این کارگران بیشمار مثل زالو میخوره.
حالا تعبیر میشه به آزادی های فردی.
وقتی وارد این بازار آزاد میشیم، اگر تعداد زیادی کارگر وجود داشته باشه و کاری نداشته باشن اونها میتونن بی جیره و مواجب با دستمزد بسیار اندک کار بکنن.
بلافاصله هم تعبیر بر این میشه بله آزادی های فردی وجود داره.
اینها میتونن انتخاب بکنن، انتخاب خودشون هست.
حالا اگر خود اون کارفرما شرایطی را پدید بیاره که کار کم بشه و کارگر زیادی وجود داشته باشه موضوع به چه شکل است؟
و قص علی هذا.
میشه تا صبح دربارش صحبت کرد و از این عناوین مثال آورد.
اما این ویژه برنامه و اصولا برنامه ای به نام جهان پیرامون مصادیق نیست.
در باب این معانی صحبت میکنیم.
معانی مشخصی که در نهایت با تغییر دادن جایگاه خدا و انسان و اون انسان گرایی و درنهایت اون فردگرایی، همون جایگاه رو در مبنای از میان بردن آزادی دیگران و اصولا هزینه کردن آزادی دیگران برای آزادی خویشتن ما رو به این نقطه مشخص رسونده.
و در نهایت وقتی شما دارید مرور میکنید این نگاه لیبرالیسم رو می بینید که چگونه آزادی هم مبدل به یک بهانه میشه.
اصلا ساختار تشکیل شده در راستای حفظ آزادی اون جماعت ثروتمند و سرمایه دار هست.
اصولا قرار هست همه هزینه بشن برای آزاد تر زندگی کردن اون ها.
نمونه هاش خیلی بارز و عیان هست دیگه.
شما به کشورهای سرمایه داری وقتی نگاه میکنید این سیل دوپارگی رو میتونید به رویت ببینید که چگونه تفاوت میان این ها از زمین تا آسمان هست.
نمونه هاش در ایران خودمون هم قابل رویت است.
با اینکه گفتیم که جمهوری اسلامی و اصولا نگاه اسلامی یک سردرگمی را در بین لیبرالیسم و کمونیسم و خودش هم نمیدونه چی هست و یک چیز هچل هفتی از این وسط به وجود آورده که از تمام نقاط منفی هر دوی این نگاه ها داره سوءاستفاده میکنه.
یعنی نه آزادی رو به میدان آورده و در برابرش از اون دیکتاتوری و خودکامگی مثل کمونیسم داره استفاده میبره.
از اون سلب مالکیت و میدان دار کرده.
اما مالکیت برای کسانی که اتفاقا به دولت وصل هستند و اون فساد سرشار در نهایت یه بلبشویی رو بوجود آورده و شما باهاش روبرو میشید.
اما این تفاوت ها رو میتونید ببینید.
یعنی وقتی با اون قشر سرمایه دار روبرو میشید به واسطه این فردگرایی و آزادی های فردی است و از میان بردن آزادی دیگران هست که به اسارت یک جماعت چند میلیونی این جماعت هستند که ثروتمند هستند.
در مهد این نگاه های لیبرالیسم و سرمایه داری یعنی کشور آمریکا و کشورهایی از دست امریکا مثل انگلستان و دیگر کشور ها هم شما میتونید این شرایط رو ببینید که چگونه جماعتی قربانی راه این سرمایه داران میشوند.
اصولا همه به عنوان ابزاری تصویر شده در این نگاه آلوده.
پس ما وقتی در باب این فردگرایی و ازادی صحبت میکنیم گویی هیچ معنایی از آزادی در خود نهفته ندارد.
این آزادی انتخابی است برای قدرتمندان.
همان تعریفی که من ارائه دادم و گفتم اگر آزادی و برابری رو از هم جدا کنید، چیزی به نام آزادی وجود نخواهد داشت.
اصولا قدرتمندانی هستند که آزاد خواهند بود.
همتای جمهوری اسلامی که تمام قبیله حاکم آزادترین مردم در تاریخ هستند اما به قیمت و هزینه اسارت هشتاد و پنج میلیون ایرانی، 80 میلیون ایرانی.
تمام این مردمان در اسارت هستند تا آن جماعت آزاد باشند.
پس آزادی آنجا وجود دارد.
با این تعریف مشخص اما اگر قرار بر این باشه که ما آزادی رو درست تعریف کنیم در محور ابتدایی و اون پیشفرض نخستین، ما باید باور به برابری باشه چرا که اونجاست که آزادی معنا پیدا میکنه.
اما در این نگاه سرمایه داری اون فردگرایی در نهایت به مرز دیگران میرسه و دیگران رو لگدمال میکنه.
برای اینکه آزاد باشن از اون سر طیف وقتی به کمونیسم هم نزدیک میشید میبینید که برابری چگونه داره از میان میره و خود برابری رو هم حتی از میان میبره.
با یک تعاریف احمقانه ای که داده میشه.
یعنی از یک سو شما مواجه میشین با برابری ای که انگار داره همسان با یکسانی میشه.
یعنی شما در تعریفی از برابری میدونید که ما وقتی در باب برابری صحبت میکنیم یعنی حقوقی که قرار هست برابری تعریف بشه و اینو همه ما میدونیم که همه با هم یکسان نیستیم.
وقتی من درباب برابری انسانها و آزادی همه جانداران صحبت میکنم میدونم که تمام جانداران با هم برابر نیستند.
یعنی یک درخت، یک انسان و یک حیوان همسان نیستند، یکسان با هم نیستن اما در حقوق.
حقوق اولیه زندگی آزار ندیدن باید یکسان باشند.
باید یکسان انگاشته بشن اما گاها اینقدر این معنای برابری رو بی ارزش میکنه.
همون نگاه کمونیستی که انگار از حیز انتفاع درمیاد دیگه مبدل به جوک و طنز و بذله میشه.
دیگه اون معنای حقیقی خودشو نداره.
برابری رو همسان با یک نگاه یکسان احمقانه تصور میکنن که میتونه تمام خلاقیت هارو از بین ببره.
یکی از بزرگ ترین نقد هایی که نسبت به کمونیسم و این نگاه های کمونیستی هست چیست؟
اینکه انسان و نبوغش به واسطه شرایط آزاد است که شکل میگیرد.
بله، وقتی که شما قرار بر این داشته باشید که برابری رو تا این حد فاجعه بار و مبتذل تعریف کنید و در نهایت به یک یکسانی برسید، خب میتونه اینگونه هم این مفاهیم، این مفهوم بزرگ برابری هم از میان بره.
اما تنها و تنها هم موضوع فقط همین نیست.
فارغ از این برابری و دریده شدن برابری با یک مفهوم به اسم یکسانی شما در دل این نگاه کمونیستی مواجه میشوید با این اقتدارگرایی.
یعنی از یک سو در فردگرایی لیبرالیسم شما دارید در باب از بین بردن آزادی های دیگران و وارد مرز دیگران میشوید اما از اون سر طیف وقتی نزدیک به نگاه های کمونیستی میشید حالا قضیه فرق میکنه.
حالا یک دولت اقتدارگرایی است که به واسطه همین اقتداری که داره، به واسطه این خودکامگی ای که داره حالا میتونه هزاران هزار فساد به وجود بیاره.
حالا نه تنها برابری رو با اون مفهوم یکسانی که حتی برابری حقیقی رو هم لگدمال بکنه.
چرا که اصولا ما میدونیم ما انسان رو می شناسیم.
ما میدونیم که انسان ها میل به خودخواهی دارند، برای خودشون، برای بقای خودشون تلاش میکنن.
پس ما باید ساختارهایی رو فراهم کنیم که در برابر این بی بند و باری ها ایستادگی بکنیم.
در برابر این فساد بتونیم ایستادگی بکنیم.
وقتی در باب قدرت صحبت میکنیم، در باب تخصیص قدرت صحبت میکنیم، در باب تقسیم قدرت صحبت میکنیم.
تمام مبنای فکری ما همین است که در برابر این فسادهایی که قاعدتا میتواند وجود داشته باشد و اجتناب ناپذیر است، در ذات انسان هست.
ما بتوانیم در برابر این ها سد ها و رفتار ها و رفتارهای کارآمدی به وجود بیاوریم.
وقتی در باب سیستم نظارتی صحبت میکنیم، موضوع همین نظارت بر این آلودگیها هست.
ما در باب نابودی برابری در لیبرالیسم صحبت میکنیم.
خب وقتی شما روبرو میشوید با این نگاه سرمایه داری میبینید که برابری برایش ذره ای ارزش ندارد.
حاضره همه چیز رو فدای اون رسیدن به پیشرفت بکنه.
یکی از اون عمده نگاه های آلوده ای که در سرمایه داری وجود داره همین ابزار سازی هاست.
باز در این نگاه هم اینها همسان هستند.
یعنی هم کمونیست، هم لیبرالیسم هر دو داره انسان رو در نهایت مبدل به یک ابزار میکند.
هر دوی اینها میخوان از انسان ها برای اون پیشرفت غایی که اصلا مشخص نیست کجا هست، به کدوم نقطه قراره برسن برسونن.
این حرص و ولع و آزی که وجود داره، این رقابت دیوانه واری که مثلا در همون دوران جنگ سرد وجود داشت، از تمام این مردم در نهایت بردگانی به وجود آورد برای رسیدن به امیال یک عده احمق.
یه عده احمقی که احساس میکردن دنیا و پیشرفت رو در یک سری از مسایل مشخص میدیدن حالا هر کدوم این جماعت رو به نوعی برده خود کردن.
این زندگی برده وار در هر دوی این نگاه ها به چشم میخوره.
از یک سو با اون بازار آزاد و اون تعاریف و حالا کارگری که مبدل به یک ابزار شده و حالا باید مدام در پی ساختن باشه.
اصولا این بازار آزاد و این نگاهی که منفعت طلب هست و سود طلب هست در نهایت ناخوداگاه انسان ها رو مبدل به ابزار میکنه.
از اون سر طیف هم اون نگاه احمقانه ای که در دل کمونیست ها وجود داشته کار رو مقدس شمردند و در نهایت با اون شعارهایی که همه دربارش شنیدیم.
شعارهایی که می دادند و اون نوع نگاهی که تزریق می کردند و به نقطه ای رسیدند که حالا.
مردم مبدل به بردگانی شدند برای اینکه این عوامل رو به پیش ببرند و در نهایت به پیشرفتی که هیچ.
نقطه مشخصی هم نداشت برسند.
زندگی رو فدای اون تصویر برابری در دل لیبرالیسم از میان میرود.
اما در عین حال در کمونیسم هم از میان میره.
در کمونیسم هم با فساد از میان میره، با بی معنا کردن مفهوم برابری از بین میره، با خودکامگی و استبداد از بین میره، با این زندگی یکسان و ماشینی از بین میره، با این برده ساختن ها از بین میره.
از اون سر در دل نگاه های سرمایه داری هم به همین شکل هست.
جماعتی برده وار برای اون سرمایه دار باید کار بکنند.
باید اون اوامر رو به پیش ببرند.
حالا این میدان منفعت خواهی که در اینجا وجود داره هم قاعدتا هر روز کارگران تازهای را پدید میاره.
کارگران روزمزدی رو به وجود میاره.
کارگران از کشور های دیگه رو به وجود میاره و اینها هیچ چهارچوب مشخصی رو هم براش قائل نیستن.
همه چیز رو در همون فردگرایی و منفعت فردی تصور میکنن.
همه چیز رو در اون آز و حرص و پیشرفتی که اصلا مشخص نیست به کجا هم تعریف میکنن و هر دو هم به همین شکل هست.
از این سو شما مواجه میشید با دولتی که معلوم نیست حافظ آزادی و ابزار سرکوب هست.
شما در نگاه به این دولت ها هم همین مفاهیم رو میبینید.
یعنی از یک سو وقتی به دولت های کاپیتالیستی رو به رو میشید میبینید که چگونه ابزار رو فراهم کردن برای اون پیشرفتی که خودشون مد نظر دارن.
در تمامی این دولت های سرمایه داری که امروز هم باهاش مواجه میشید همین شکلی هست.
یعنی اگر چیزی تحت عنوان مالیات وجود داره اتفاقا از اون قشری گرفته میشه که بیشترین کارو میکنن و کمترین سود رو میبرن.
حالا اون جماعتی که سرمایه بالایی دارن و بیشتر ثروت اون کشور رو هم از آن خود کردن اتفاقا مالیاتی هم نمیدن.
اتفاقا بدون مالیات قرار است در راستای رسیدن به پیشرفت بیشتر رو برده خودشون بکنند.
چون اصلا مشخص نیست این دایره رقابت در کجاست.
حتی ذره ای ارزش برای زندگی و زیستن به انسانها داده نمیشه.
کل هدف رسیدن به یک فردای نامشخص و رسیدن به پیشرفت و اعتلا است.
یک حرص و آز بی انتهایی که راه به جایی نمیبره.
از اون سمت هم شما مواجه میشید با یک دولت تا دندان مسلح که همه چیز رو از میان میبره برای اینکه در اختیار خودش بگیره.
یعنی شما با حکومت های کمونیستی وقتی روبرو میشید میبینید که تا چه اندازه مستبد هستند، تا چه اندازه حرف خودشون رو به پیش میبرند.
و من بارها در باره اش صحبت کردم.
این قدرت افسار گسیخته وقتی در اختیار هر گروه و طیف انسانی قرار بگیره ثمره مشخصی داره.
ثمره مشخص از میان بردن آزادی هاست.
نابود کردن برابری است و والاتر از تمام این ها فساد بی حد و حصری است که ما همواره در طول تاریخ شاهدش بودیم چرا که انسان اصولا به ذات همینگونه هم هست.
پس حالا شما مواجه میشوید با دولتی که حالا یک ابزار سرکوب هست.
وقتی در باب آزادی بیان در این دو نگاه صحبت میکنیم، در گذر زمان مواجه میشویم.
خب این نگاه پلیسی و سرکوب گرایانه ای که در نگاه کمونیستی وجود دارد که ثمره اش مشخص است.
یعنی شما وقتی در طول تاریخ مد نظر قرار بدید تمام این دولت های کمونیستی رو مواجه میشید با این دولت های پلیسی که تشکیل شدند از شوروی.
در نظر بگیرید از چین در نظر بگیرید مخالفان رو چگونه قلع و قمع کردند و چه تبعات تاریخیای رو به وجود آوردند.
حالا در قسمت های آتی بیشتر سعی میکنیم در باب این عناوین صحبت بکنیم.
اما اشارت در این مفهوم هم به همین شکل قابل رویت هست.
یعنی شما وقتی مواجه میشید با این نگاه کمونیستی میبینید که چگونه دولت به وجود اومده، تنها و تنها ابزاری است برای سرکوب، ابزاری است برای از میان بردن آزادی بیان رو هم قاعدتا لگدمال خواهد کرد.
از اون سر طیف در جامعه های سرمایه داری هم داستان به همین شکل است.
شما با دولت هایی مواجه می شوید که باز مبنای اصلی به وجود آمدنشان هم موضوع سرمایه است.
یعنی شما یک نگاه مثلا به حکومت هایی مثل حکومت آمریکا بکنید.
اصولا انتخابات ریاست جمهوری آنجا را ثروت بیشتر برنده می شود.
اصولا ورود به مجلس سنا را کسی می برد که ثروت بیشتری دارد.
اصولا این جامعه تشکیل شده در سیاست کسانی هستند که جزء بزرگ ترین سرمایه داران آن کشور به حساب می آیند.
شما دارید می بینید که مبنای اصلی دولت به وجود آمده هم بر پایه سرمایه داری است.
منافع را هم سرمایه داران برای سرمایه داران حفظ خواهند کرد.
یعنی شما وقتی مثلا به یک مفهوم مواجه می شوید مثل حمل اسلحه در آمریکا، خوب می دانید که این قدرت سرمایه داری است که اجازه نمیده یه همچین موضوعی حل بشه.
و شما انگار یک عده بربر روبرو هستید که مگه ممکنه؟
شما باید در باب دنیایی صحبت بکنید که حتی نیروی امنیتیش هم سلاح نداشته باشه چه برسه به اینکه مردم سلاح های اتومات و سلاح های کشتار جمعی در اختیار داشته باشن.
تا چند روز دیگه فکر کنم بمب هم تو خونه هاشون نگه دارن.
خب شما دارید میبینید که چگونه نقش سرمایه وارد این میدان میشه و همه چیز رو در اختیار میگیره.
یعنی ثروت هست اونجا صحبت اصلی رو میکنه.
آزادی فردی هم برای کسی است که ثروت بیشتری داره.
حکومت هم در راستای کسب و انتخاب کسی است که ثروت بیشتری داره.
تمام ساختارهای سیاسی بر همین مبنا شکل گرفت.
از اون سمت هم ما با دولتی روبه رو هستیم در دولت های کومونیستی که با ابزار سرکوب با این اختناقی که بوجود میارن، با به دست گرفتن تمام قدرت و این سیستم استبدادی که پدید آوردن تمام آزادی ها رو از میان خواهند بود، در دل حکومت های سرمایه داری هم داستان به همین شکل هست.
آزادی بیان هم در این کشور ها معنایی نداره.
اصولا همه چیز در اختیار سرمایه و ثروت است.
یعنی شما وقتی با همین جوامع سرمایه داری روبه رو می شوید شاید آزادی بیان به شکلی که ما بتوانیم در موردش صحبت بکنیم وجود داشته باشد اما برای وارد شدن و ورود به این آزادی بیان هم باز شما نیاز به سرمایه دارید.
یعنی مثلا شما اگر فیلم ساز باشید و بخواهید در یک کشوری مثل امریکا فیلم بسازید نیاز به چه دارید؟
نیاز به سرمایه دارید؟ ثروت دارید؟
اگر قرار باشد یک تلوزیون داشته باشید تا صحبت بکنید نیاز به سرمایه داری یعنی همه دالان های آزادی هم بر می گردد دوباره به ثروت.
دوباره به سرمایه.
پس باز شما شاهد این هستید که همه چیز داره قربانی راه همان ثروت اندوزی میشه و اون نگاه آزمندانه میشه.
شما وقتی در باب حق مالکیت صحبت میکنید حالا این حق مالکیت یک ابزاریست برای آزادی، ابزاری است برای سلطه.
کسی که مالکیت بیشتری داشته باشد، سلطه گری بیشتری هم خواهد داشت.
رییس جمهور اون کشور هم میتونه بشه.
وارد مجلس سنا هم میتونه بشه وارد این ارکان سیاسی میتونه بشه و اصولا سرمایه و همین حق مالکیت هست که در نهایت همه چیز رو تصویر میکنه.
شما وقتی به این دولت های سرمایه داری نگاه میکنید میتونید به راحتی رد پای سرمایه و ثروت و اصولا قدرتی که به واسطه ثروت بوجود میاد رو ببینید.
این موضوع قابل انکار نیست و همواره هم قابل رویت هست.
از اون سمت هم تمام آزادی قربانی خواهد شد.
در حکومت کمونیستی که همه قدرت رو در اختیار گرفته و مستبدانه قرار هست که پادشاهی و امپراتوری بر دیگران بکنه.
موضوع مهم و اساسی همواره در دل مفهوم لیبرالیسم و کمونیسم، آزادی بدون برابری یا برابری بدون آزادی است.
هر دوی این حکومت ها فرای اینکه خود مفهوم آزادی در لیبرالیسم هم لکه دار و بی معنا میشه، با اون تعریف مشخصی که من نسبت به آزادی دارند و اصولا آزادی واقعی هم همین است.
می دانیم که خود آن مفهوم را هم لگدمال می کنند.
اما فارغ از آن، قرار بر این دارند تا با قربانی کردن مفهوم در برابر یعنی برابری را به قربانگاه برده اند.
حالا این نیمچه آزادی که مفهومی از آزادی ندارد را به جماعت بدهند و بخورانند در حقیقت.
چرا که ما در باب آزادی صحبت کرده ایم.
قاعدتا وقتی شما دارید درباب آزادی صحبت می کنید، نمی توانید این آزادی را به دور از مفهوم برابری تصور کنید چرا که با از بین بردن برابری دیگر چیزی از آزادی به میدان نمی ماند.
به همین شکل هست که وقتی در باب حکومتهای سرمایه داری صحبت می کنیم هم آزادی ست.
اینجا لگدمال شده و از آن معنایی نمانده و هم اصولا قرار بر این هست که برابری را به قربانگاه ببرند تا آزادی وجود داشته باشد.
یعنی شما می دانید که به صراحت در باب این صحبت می کنند که اگر ما یک نیاز به پیشرفت داریم، این نیاز به حرص و ولع و آبی که در وجودمون هست.
برای اینکه در این رقابت جانفرسا نفر اول باشیم و کشور اول باشیم و به بهترین جایگاه ها برسیم باید برابری از میان بره چراکه ما نیاز داریم تا باج بدیم، مردمی باشن، فکر کنن کار جدید بوجود بیارن، حالا اینها ثروت بیشتری هم داشته باشن و یه عده هم قربانی باشن.
برابری در میان نباشه.
حالا دارن خودشون هم این رو اذعان میکنن.
یا در برابر این نگاه وقتی در باب کمونیسم صحبت میکنیم داستان به همین شکل هست.
حالا اینها میان میگن بله برای اینکه ما بخواییم برابری داشته باشیم باید آزادی رو از میان ببریم.
برای داشتن امنیت باید آزادی سلاخی بشه.
حالا میان دولت پلیسی تشکیل میدن و همه قدرت رو برای خودشون میگیرن.
با اقتدار به پیش میرن و این خودکامگی را به پیش میبرن تا برابری رو به وجود بیارن.
اما برابری ای رو هم که بوجود آوردن ارزش و معنایی نداره چراکه این برابری به نوعی یک شکل ازبین رفته برابری است، یک تصویر مخدوش از یکسانی است، اون هم یک ثانیه ای که گاها به واسطه اون فساد سرشار و اون قدرت در نوک هرم میتونه به جماعتی داده بشه.
میتونه هم نشه بسته به فرمان و امر اون قدرت یکتا هست.
همتای تمام مفاهیمی که ما در باب معنای خدا هم داشتیم.
ما وقتی داریم در باب رسیدن به فردای روشن صحبت میکنیم، مهم اصل و موضوع اصلی ما این هست که بتونیم ساختار هارو تغییر بدیم تا اشخاص میداندار نباشن تا فرد در نوک هرم موضوعی رو بوجود نیاره.
باید سیستمی ساخته بشه که این سیستم بتونه خودش حرکت کنه.
حالا با انتخاب چندین نفر با تفکر جمعی و در کنار هم بود.
پس قاعدتا وقتی در باب آزادی و برابری صحبت میکنیم میدونیم که چه حکومت های لیبرالیستی و چه حکومت های کمونیستی هر دوی اینها در وهله اول معنایی رو که بهش باور دارند رو از حیطه معنا بی اثر میکنند.
اگر به آزادی باور دارند در نقطه ابتدایی آزادی رو بی ارزش می کنند؟
اگر به برابری باور دارند، برابری را لگدمال می کنند و فرای آن.
حالا اگر وارد چرخه ای برای به کرسی نشاندن این مفهوم می شوند، با قربانی کردن معنای در برابر این کار را انجام می دهند و تمامی معنا را هم از میان می برند.
کل صحبت پیرامون لیبرالیسم و کمونیسم هم در همین معناست.
معنایی که ما باید بیشتر بهش نزدیک بشویم.
بدانیم که آزادی و برابری همسان با هم هستند، غیر قابل جدا شدن از هم هستند.
دو وسیله ای اند که اگر از هم جداشون کنید اون کسی که تنها می مونه هم بی معناست.
این دو با هم و در کنار هم معنا میشن و ما باید به این معنا در کنار همه این ها برسیم که آزادی یعنی آزار نرساندن به دیگران.
دیگرانی که همه جان های جهان رو تشکیل میدن.
انسان، حیوان و گیاه و این مفهومی است که آزادی و برابری رو در هم پیوند میده و حال دریچه ای باز هست به دور از آزار رساندن به دیگران.
هر چیزی که هر کسی می میخواد رو میتونه تعبیر به آزاد کنه اما به دور از این معنا.
ما معنایی برای آزادی نمی توانیم متصور باشیم و همینگونه است که حکومت های سرمایه داری و کمونیستی در طول تاریخ هر دوی این معانی رو از حیطه انتفاع تهی کردند.
در این انتهای برنامه دوست دارم باهاتون مطرح کنم که اگر دوست دارید این صدا شنیده بشه این راه تغییر شکل بگیره میتونید آثار من رو با دیگران به اشتراک بگذارید.
منظور از آثار هم خلاصه برنامه ای به نام جان نمیشه.
من پیش از اینکه بخوام برنامه ای به نام جان رو ضبط و منتشر کنم، آرا و افکار و عقاید ام رو تحت عناوین کتاب هایی به رشته تحریر درآوردم.
تمامی این عناوین به صورت رایگان در وبسایت جهان آرمانی در اختیار شما دوستان هست.
میتونید با مراجعه به این وبسایت ناسا رو به صورت رایگان دریافت کنید و اگر دوست داشتید این صدای تغییر شکل بگیره و اون رو با دیگران هم به اشتراک بگذارید.
ممنون که همراه من بودید.
من نیما شهسواری و این برنامه بنام جان بود.
در پناه آزادی.
قسمت 3
سلام دوستان من نیما شهسواری و این برنامه به نام جان است.
با شما هستم.
این قسمت سوم از ویژه برنامه نقد لیبرالیسم و کمونیسم هست و ما قراره توی این قسمت در باب معایب لیبرالیسم صحبت بکنیم.
ممنون که همراه من هستید.
خب دوستان توی این ویژه برنامه مشخص ما سعی کردیم که در باب نقد لیبرالیسم و کمونیسم صحبت بکنیم و در این قسمت مشخص هم قرار هست که در باب لطمات تاریخی و معایبی که لیبرالیسم داشته موجز و مختصر تا جایی که میتونیم در باب تیتر ها و عناوین صحبت بکنیم.
خب قاعدتا ویژه برنامه هایی به نام جان و اصولا برنامه ای به نام جان بر مبنای مفاهیم هست و ما خیلی نزدیک به مصادیق نمیشیم.
این قسمت هم خارج از این عرف همیشگی برنامه ما نخواهد بود.
اما در این قسمت سعی میکنیم بیشتر بپردازیم به خود لیبرالیسم و معایب و لطمات تاریخی که زده و در قسمت آتی هم سعی میکنیم همین مبنا رو در باب کمونیسم داشته باشیم و کم کم به اون جمع بندی کلی پیرامون این مسئله مشخص برسیم و نگاه خودمون رو هم به صورت موجز بیان کنیم.
وقتی ما در باب لیبرالیسم صحبت میکنیم خب میدونیم گفتیم قاعدتا نکات مثبتی داره.
وقتی ما داریم در باب این نکات منفی درونش صحبت میکنیم به مفهوم رد تمام خوبی هایی که در خود داره نیست.
خب قاعدتا گفتیم در اون نقطه ابتدایی شکل گیری و چرایی شکل گیری ایده لیبرالیسم خب ما میدونیم که یک پلکانی بود برای بالاتر اومدن، برای پیشرفت کردن.
خب قاعدتا از اون دورانی که ما پیش از لیبرالیسم خوندیم میدونیم که در اون دوران، دوران قدرت بلامنازع دین باوران بوده، قدرت در اختیار اون ها بوده و این نگاه معنوی بوده که همه اختیار رو در بر گرفته بوده.
این تار و مار کردن زندگی جمعی انسان ها بوده که اون زمان میداندار بوده و خودکامگی و استبداد بوده که میداندار بوده.
خب قاعدتا لیبرالیسم یک پله ای بوده برای گذر ما.
این انسانگرایی و گذر کردن از اون نگاه استبدادی خداوندی یک پلکانی بوده با تمام معایب درون خودش.
برای اینکه ما از اون دوران اسفناک دور بشیم.
خب ما میدونیم که این نگاه لیبرالیستی و اصولا نگاه آزادی خواهانه ای که در دل خود داشته، حال با تمام کمی ها و کاستی ها، با تمام از میان بردن مفهوم آزادی اما باز هم پله ای بوده برای رسیدن به نقطه بهتر و روشن تری برای فردا.
اما باید که با نگاه منتقدانه و پرسشگر بهش نگاه بشه، نقاط ضعف گفته بشه و ما پیش به سوی جهان بهتری حرکت بکنیم.
پس اصولا نوع نگاه که ما مطرح میکنیم و نقد هایی که در این قسمت ها انجام میدیم در نفی کلی این نگاه نیست.
قاعدتا چه لیبرالیسم، چه کمونیست و چه هر نگاهی در تاریخ انسانی نقاط قوتی هم داشته، قاعدتا در مبنای رسیدن به فردای بهتری به وجود آمده و همچنین آرزو و میلی در خود داشته.
حال اینکه چقدر نکات مثبت داشته قابل صحبت کردن است.
اما قاعدتا وقتی در باب لیبرالیسم و این لطمات تاریخی و معایب صحبت میکنیم یکی از نکات اصلی و کلیدی آزادی برای چه کسانی است؟
یکی از بزرگترین شعارهای مداومی که در باب لیبرالیسم داده می شود، مفهوم آزادی است.
خب گفتیم آزادی مطرحشده در دل لیبرالیسم معنای درستی ندارد چراکه این آزادی به دور از برابری معنا میشود.
گویی که یک معنایی متضاد یا متناقض یا جدا و مجزا از مفهوم برابری است.
در صورتی که ما میدانیم آزادی و برابری در پیوند با هم معنا پیدا میکنند.
چرا که اگر ما قرار نباشد به برابری اعتقاد داشته باشیم و با پیشفرض فرض نداشتن برابری وارد جریان و این دالان ازادی بشویم ازادی دیگر معنایی نخواهد داشت.
یعنی ما باید ابتدائا ابتدا به ساکن باور داشته باشیم که برابر هستند.
حال در یک نگاه گسترده مثل نگاه ما برابری همه جان ها چه انسان چه حیوان و گیاه.
اما در همان نگاه امروزی و تا نقطه ای که انسان ها به پیش رفتن در اون نقطه ابتدایی باید به برابری انسان ها حداقل معترف باشند.
بعد از در نظر گرفتن این برابری است که حالا میتوانند وارد مفهوم آزادی بشن چراکه هر تعریفی فرای در نظر داشتن این برابری اگر ارائه بشه اصولا دیگه معنا و همپوشانی با ازادی نخواهد داشت.
چرا که اونجا هر کسی که قدرت بیشتری داشته باشه میدان دار خواهد شد و عینا وقتی شما نزدیک به مفاهیم تاریخی لیبرالیسم هم میشید قضیه به همین شکل است.
آزادی که این ها دارن بهش تاکید میکنن..
اتفاقا موضوع آزادی نیست چرا که به برابری اعتقادی ندارند چرا که حالا میدان دار کسی است که قدرت بیشتری داشته باشد.
قدرت در این نگاه مشخص و تعریف شده به سرمایه و ثروت.
خب قاعدتا کسی که ثروت بیشتری داشته باشد، آزادی بیشتری هم خواهد داشت.
پس این سئوال کلیدی در باب لطمات و معایب لیبرالیسم همان آزادی برای چه کسانی است؟
حالا در دل این تعریف مشخص، در دل این پرسش مجزا حالا شما مواجه می شوید با یک تاریخ پر از زشتی ها، پر از کجی ها.
شما مواجه می شوید با تبعیض نژادی که در دل این نظام های سرمایه داری وجود داشت وجود دارد.
تبعیض نژادی که بر مبنای نژاد، صورت تبعیض جنسیتی که میتونه وجود داشته باشه.
شما وقتی مواجه میشید با برده داری میدونید که یکی از ارکان اصلی نظام های سرمایه داری بوده، همواره بوده، در طول تاریخ بوده.
اصولا بزرگترین مبارزه ها را برای نگاهداشت این برده داری و این نگاه آلوده داشته اند.
چرا که اصولا تعبیر و تفسیر آنها از دنیا همواره همین گونه بوده.
آزادی فردی که تعریف میشود اما نه برای همه.
آزادی که تعریف میشود اما نه برای هر کس، نه برای زنان، نه برای همجنسگرایان، نه برای بردگان سیاه پوستان سرخ پوستان.
قرار است یک مرد سفید پوستی که منتسب به اروپای مشخص است حالا میتواند مهاجر باشد و به آمریکا آمده باشد.
تمام آزادی برای اوست.
حالا دیگران قرار است برده و اسیر و بنده ی او باشند و برای او آزادی بیشتری را کسب کند.
تمام درد ما در باب مسئله آزادی با این نگرش لیبرالیسمی در همین نقطه است.
چرا که اصولا تصویری که اینها ارائه میدهند در راستای آزادی نیست چرا که در آن نقطه ابتدایی به برابری باور ندارن و حالا هر روز هر کسی میتونه با خطکش در دست بیاد و یک جماعتی رو داخل این دایره بکنه یا میتونه ازش خارج کنه و در اختیار اون فرد هست.
امروز آزادی تعریف شده برای شخصی است که سفیدپوست و منتسب به مرد سفیدپوست منتسب به اروپا باشه.
حالا هر کسی از این دایره خارج میمونه رو میندازه بیرون.
فردا اگر قدرتش نرسید، مثلا زنان سفیدپوست رو میاره داخل پسفردا اگر زورش کمتر شد، دو تا از اون سرخپوست ها رو میاره داخل.
و الی آخر.
اما قدرت در نهایت در اختیار اوست و ما با تعریف نداشتن پیرامون برابری میبینیم که چگونه آزادی لگدمال میشه.
پس سوال مهم ما بازهم همین است آزادی برای چه کسی؟
در دل این سوال؟
شما مواجه میشید با پاسخ هایی که در طول تاریخ و این لطماتی که نگاه لیبرالیسم و سرمایه داری به جهان زده، این مدافع نظام برده داری بودند که اونها آرزوی برده داری رو داشتند چرا که اصولا تمام تلاششون در راستای پیشرفتی بوده که این پیشرفت هم به واسطه اون ثروت هم به واسطه کارگر ارزانقیمت شکل میگرفته.
حالا وقتی ما در باب برده صحبت میکنیم برده ها که دیگه قرار نیست اصلا پولی بگیرند قرار هست بیگاری بکنند.
قرار هست تمام ثروت رو در نهایت در اختیار اون جماعت سرمایه دار قرار بدن.
پس حالا شما مواجه میشید با این نگاه آلوده برده وار.
چه در دنیای گذشته و پیش از اینکه ما بخوایم برده داری رو از میان ببریم و چه در جهان امروز، در جهان امروز هم داستان به همین شکل هست.
حالا شاید در جایی دیگه اون قدرت وجود نداشته باشه تا نظام برده داری رو به وجود بیارن.
اما تصویر تشکیل شده در امروز جهان هم داستان رو به همون سمت میبره.
حالا در روزگاران گذشته کسانی بودند که صاحب بردگان بودند.
امروز هم صاحب زمان و کار و زندگی و آینده اونها هستن.
این کارگران بیجیره و مزدی که دارن کار میکنن در بدترین شرایط و شرایطی که اینها برای خودشون تعریف میکنن.
پس در نهایت این آزادی برای جماعتی است وابسته به این نگاه و اون قبیله حاکم است.
حالا میشه باز ما به ازاء هایی براش در جهان هم تصویر کرد.
روزگارانی در آن حکومت های سرمایه داری این قبیله مشخص که همه آزادی برای اونها هست در ایران و جمهوری اسلامی ما هم برای اون قبیله شیعی وابسته به امامت و ولایت و ولایت فقیه و اون طایفه ای که خودشون رو منتسب به اون نگاه آلوده میدونند، تمام آزادی ها برای اونها هست و پاسخ این آزادی برای چه کسانی در نهایت ما رو به نقطه ای از تبعیض نژادی، تبعیض جنسیتی، برده داری و عناوین آلوده ای از این دست میرسونه و حالا شما مواجه میشید در این نظام های سرمایه داری و این لطمات تاریخی و معایبی که باعث این شکل اسفناک و آلوده در جهان شد، فرای اون شما مواجه میشید با استعمار به نام تمدن یعنی ما مواجه میشیم با لیبرالیسمی که در لباس امپریالیسم وارد میدان میشه.
شما در این تاریخ گذشته، در اون دوران شکوفایی و اقتدار و قدرت لیبرالیسم، اگر تاریخ رو مورد کنکاش قرار بدید مواجه میشید که به نوعی لیبرالیسم و امپریالیسم اصولا با هم گره خورده اند.
حالا استعمار و استثمار هست که وارد شده و تمدن اون جامعه غربی رو داره به پیش میبره.
نمونه های بارزش تمام کشورهایی که در اون برهه از تاریخ قدرتی داشتند.
فرانسه رو نگاه بکنید.
استثماری که انجام میدید انگلستان رو نگاه بکنید، اون استثمار بی حد و حصر هلند نگاه بکنید.
پرتقال، اسپانیا و تمام این کشور ها که چگونه به نام تمدن استثمار و استعمار را شروع کردند، چگونه این نگاه لیبرالیستی با همون تعریف مشخص پیرامون آزادی که آزادی رو برای فرد مشخصی تصویر کرده حالا میاد در یک نگاه اجتماعی و در سطح جهانی هم باز با همان تعاریف جلو می رود و خیلی ساده می تواند همه چیز را برای خود بکند.
چرا که اصولا جهان را بر پایه همین حرص و آز تعریف کرده.
حالا جهان تصویر شده در این نهایت حرص و رقابت با آن تصویر مشخص از آزادی برای آن شخص سفیدپوست اروپایی که عینا باید مرد هم باشد، می تواند جماعت در برابر که مثلا در یک کشور آفریقایی باشند را مبدل به برده بکند، مبدل به ابزاری برای به وجود آوردن ثروت بکند، ثروتی که برای همان جماعت آزاد است.
حالا می بینید که چگونه این آزادی لگدمال میشه، بی ارزش میشه، مورد تجاوز قرار میگیره و حالا ما مواجه میشیم با استعمار گرایانی که خود رو به نام تمدن حاکم بر کشور های ضعیف تر میکنند.
با همون نگاه برتری طلبانه و مالکیت طلبانه هست که وارد میدان میشن.
اصولا این میل به مالکیت، میل به برتری طلبی که از همان عناوین خداوندی است در دل این نگاه های اومانیستی و لیبرالیسمی مدام در حال جریان است.
گفتن فرهنگ ضدیت میاندار میشود، جاها را تغییر میدهد، پادشاه ها را عوض میکند، تاج و تخت خداوند سر جایش هست اما انسان سفیدپوست.
مرد می آید جای خدا میشینه، حالا میره خودش رو در اون جایگاه قرار میده.
حالا یک لیبرالیسمی است که در لباس امپریالیسم وارد یک نقطه مشخصی از جهان و تاریخ شده و حالا میاد یک به یک کشور ها رو قلع و قمع میکنه و تمام مردم و مالکیت و ثروت و قدرتی که اونها دارند رو هم برای خود میکنه و ما شاهد این جهان پر استثمار قرون گذشته میشیم که چگونه کشور های بزرگی در جهان مستعمره کشور های دیگری شدند.
نمونه بارزش مثلا هند رو در نظر بگیرید که چگونه مستعمره انگلستان شد.
با همون نگاه با همون تعاریف وارد همین میدان شدند و همه چیز رو برای خودشون کرد.
خارج از این ها شما وقتی در باب نئولیبرالیسم صحبت می کنید و قربانیان بازار آزاد، حالا می توانید ببینید که چگونه جهان را آلوده کرده اند.
یکی از لطمات تاریخی هم دقیقا همین نگاه است.
حالا بازار آزاد مبدل به یک هیولا می شود و یک هیولای چند سری که انگار عده زیادی در برابرش هستند که سجده کنان در برابرش دارند زندگی را به پیش می برند.
شما یک بار به این تصاویر ساخته شده نظر داشته باشید که برای کنترل قیمت چگونه کارهای وحشیانه ای انجام می دهند.
حالا حتی حاضرند که آذوقه و مایحتاج زندگی را، گندم ها و برنج ها را هم آتش بزنند و معدوم کنند و زمین را.
چرا که قیمت مثلا بیاد پایین تر بره بالاتر.
برای دستکاری کردن این غول چند سر بازار آزاد که مبدل به یک خدا شده و جماعتی در برابرش سجده می کنند و حاضرند هر بی اخلاقی و هر فاجعه ای را هم رقم بزنند.
و حالا شما روبرو میشوید با این نگاه وحشتناک که چه به عنوان لیبرالیسم چه به عنوان نئولیبرالیسم قابل رویت هست.
هیچ تفاوتی با هم ندارند.
خیلی نباید درگیر این واژگان شد چرا که در معنای کلی همه اینها دارند یک حرکت را به پیش می برند.
وقتی ما درباب آزادی صحبت می کنیم و می گوییم این آزادی برای چه کسانی است، خودش شروع گر تمام این بحث است که می تواند در اشکال مختلف، یکبار در شکل استعمار، یکبار در شکل امپریالیسم، یکبار در شکل تبعیض نژادی، یکبار در شکل برده داری، یکبار در شکل بازار آزاد و کنترل قیمت وارد میدان شود تا شما برسید به استثمار کشورهای جهان سومی.
تمام این ابرقدرت های جهان که برگرفته از همین نگاه های لیبرالیستی هستند، تمام فکر نهایی شان در راستای این است که بیایند و استثمار بکنند کشورهای جهان سومی.
نمونه های بارزش را هم شما میتوانید در طول تاریخ ببینید.
چگونه وارد این میدان شدند.
چه در آن دورانی که ما تحت عنوان قدرتگیری این نظام های امپریالیستی میشناسیم و چه در دوران فعلی و حاضر، حتی در جهان فعلی هم اینها باز هم وارد این میدان شدند تا بتوانند قدرت بیشتری کسب کنند، ثروت بیشتری کسب کنند و اصولا جهان را اینگونه تصویر و تعبیر میکنند.
در یک رقابت بی پایان و بی انتها در راستای ثروت اندوزی در راستای پیشرفت پیشرفتی که هیچ سنخیتی با زندگی ندارد و اصولا در راستای از میان بردن زندگی هاست، برای بلعیدن زندگی ها به میدان آمده، شما مواجه میشوید که چگونه حاضرند همگان را قربانی این راه بکنند.
در دل این نگاه و این بازار آزاد که مبدل به یک الهه بیپایانی شده و جماعتی آن را میپرستند و باور دارند به فهم بالای این بازار آزاد.
شما مواجه با این بحران های مالی میشوید.
حالا مواجه میشوید که به واسطه نداشتن هیچ گونه نظارتی بر این بازارهای آزاد و میدان دادن به این خدای تازه برآمده از این نگاه های سرمایه داری، حالا بحران هایی هم می تونه شکل بگیره.
دیگه این جماعت حتی باورمند به قدرت استدلال و فکر و انتقاد و اعتقاد خود هم نیستند.
این بازار آزاد رو مبدل به یک خدایی کردن که حالا جماعتی باید بیاد و این رو بپرسته او میاد و میداندار میشه.
هر امری داشته باشه، هر فرمایشی هم که داشته باشه به پیش میبره و جماعتی هم دست و پا بسته در برابرش هستن تا این عوامل رو به پیش ببرن و ما شاهد این بحرانها هم هستیم.
مصادیق بسیار هست و میشه بهش رجوع کرد.
بحران هایی که در سال دو هزار و هشت مثلا در امریکا اتفاق افتاد، بحران هایی که پیش از جنگ های جهانی اتفاق افتاد و عواملی از این دست گفتند ما در باب مصادیق صحبت نمی کنیم.
یک معنای مشخص در برابر ما هست.
وقتی در باب لیبرالیسم صحبت میکنیم یکی از شعارهای اصلی و کلیدی و اصولا بن مایه اصلی وجودیت لیبرالیسم و سرمایه داری پیرامون آزادی است.
اما سوال مهم و مشخص ما این هست که این آزادی برای چه کسی تعریف میشه؟
در امروز جهان ما میتوانیم این را ببینیم.
این آزادی برای فردی تصور میشه که ثروت سرشاری داره.
یعنی شما وقتی میرید به یکی از همون قبله آمال نظام های سرمایه داری مثل مثلا آمریکا، حالا میبینید چه کسی قرار هست که همه آزادی رو داشته باشه؟
اون کسی که ثروت بیشتری داره اگر قرار باشه وارد این ساختار های سیاسی بشه چگونه میتونه بشه با ثروت سرشاری که در اختیار داره اگر این ثروت رو نداشته باشه اصلا نمیتونه وارد این چرخه بشه؟
یعنی یک نمونه ی قابل درک و قابل فهم.
اگر شما قرار باشه وارد این چرخه سیاسی در کشور امریکا بشید باید در ابتدا اون ثروت اندازه مشخصی که در اختیار یک درصد جامعه آمریکایی هست رو داشته باشید تا وارد این چرخه بشید.
پس این خودش داره تقدیس ثروت و جایگاه ثروت رو میکنه.
اصولا این سرمایه داری به مفهوم همون پرستیدن سرمایه و ثروت در نهایت در نهایت این نگاه ما را به این سمت می برد که قرار است تمام قدیس سازی ها در راستای بازار آزاد اتفاق بیفتد، در راستای سرمایه اتفاق بیفتد و اصولا این آزادی ها هم به کام کسی برود که تمام این ثروت را در اختیار دارد.
ما وقتی در باب این مدرنیسم صحبت می کنیم که به نوعی نزدیکی و قرابت با لیبرالیسم دارد و لیبرالیسم به نوعی خود را نماینده آن نشان می دهد، حالا مواجه میشویم با این مدرنیسم اجباری.
یعنی امروزه شما مواجه میشوید با این جماعتی که تحت عنوان لیبرالیسم وارد میدان شده اند.
از این چرخه امپریالیستی مثلا گذر کرده اند و وارد یک استثمار تازه و نوینی شده اند و آن هم ارتقا دادن این مدرنیسم هست.
حالا سعی میکنند کشور های در برابر کشور های جهان سومی را جبرا وارد این میدان بکنند و آنها را اقناع بکنند.
نمونه های بارزش را هم میتوانید ببینید.
اتفاقاتی که مثلا در لیبی میفتد در عراق می افتد در افغانستان می افتد.
ما کاری به این نداریم که این حکومت های وقت اونجا تا چه اندازه شنیع و وقیح و غیر قابل تحمل بوده و هستند.
اما موضوع اصلی باز هم پوشیدن یک لباس تازه ای است برای استثمار کردن دیگران.
شما وقتی به این مدرنیست می رسید به این مدرنیته می رسید.
حالا یک جماعتی با شمشیر انگار ایستاده اند تا این مفاهیم را به زور شمشیر بر سر دیگران بکنند.
حالا یک جماعتی آمده تا به اسارت جماعتی را در زندان بندازه و بگه شما از امروز آزادید.
تصویر در برابر ما اینگونه هست.
یعنی این مدرنیسم اجباری دوباره داره ما رو به جایی میبره که اون امپریالیسم گذشته زنده بشه؟
انگار که امروز دوباره این ها آمده اند با یک مفاهیم تازه تا این را ارائه بدن اما به زور، به زور شمشیر، با شمشیری در دست و در حال بریدن سر یکی از این انسان ها بهشون بگن ما شما رو به بهشت میبریم.
این چیزهایی است که امروز ما میبینیم.
در جمهوری اسلامی هم می بینیم.
این جماعت جمهوری اسلامی هم امروز به زور شمشیر و تفنگ و شکنجه مردم ایران را می خواهد به بهشت ببرد.
و باز هم این قرابت و نزدیکی را شما می توانید ببینید که همه اینها انگار که دارند از یک مسیر نیرو می گیرند، توان می گیرند و تمام توانشان را هم به یک مسیر دارند جریان پیدا می کند.
خارج از این شما مواجه می شوید با خشونت ساختاری ای که در این حکومت های سرمایه داری وجود دارد.
به واسطه تصویری که ارائه داده اند، به واسطه این پیشرفتی که تصویر کردند، به واسطه ساختن یک طایفه قدرتمندی در اختیار.
حالا در ازای آن یک خشونت ساختاری را بوجود آورده اند که ثمرش فقر بوده، بیکاری بوده، بی خانمانی بوده.
خب قاعدتا همه ما شنیده ایم جماعت لیبرالیسم برای اینکه بخواهند بیایند و بر خودشان صحه بگذارند و بگویند که نه، این حکومت های ما بوده که در طول تاریخ جهان را بهتر کرده، بلافاصله می آیند و آمار و ارقامی می دهند که بله این تعداد بیکاری کمتر تر شده، فقر کم تر شده.
کسی مخالف صد در صد این ها نیست که خب قاعدتا پله ای بودن رو به پیشرفت اما در عین حال این هم قابل رویت هست که چگونه خشونت ساختاری داره شکل میگیره.
چه در اعصار گذشته و چه در امروز.
در حال حاضر هم شما دارید می بینید می بینید که چگونه به واسطه ساختار پدید امده این خشونت داره در زندگی عادی مردم هم جریان پیدا می کنه.
این بیکاری و بی خانمانی میدان دار میشه.
خیلی از این حکومت های سرمایه داری که اتفاقا قدرت اصلی جهان و جزو قدرت های اصلی جهان هستند هم می بینید که چگونه نمی تونن از پس این بی خانمانی و فقر و بیکاری در کشور خودشون بر بیاد.
حتی اونهایی که داعیه دار حکومت بر جهان هستن در پی این هستند که این نگاه متفکرانه و متمدنانه خودشون رو به جهان هم صادر بکنند اما هنوز اندر خم یک کوچه اند و با مشکلات ریز و درشت خودشان روبرو هستند.
فقر سرشار، بیکاری، بی خانمانی، جرم و جنایتی که در کشورهاشون وجود داره.
این به مفهوم این نیست که ما کتمان بکنیم تمام پیشرفت هایی که این ها از قبل این به وجود اومده اما وقتی ساختاری در برابر وجود داره که داره این خشونت رو صادر میکنه، اشاعه می کنه، بزرگداشت می کنه، تقدیس میکنه، نمیتونیم کتمانش بکنیم.
یعنی وقتی ما داریم در باب کشوری صحبت میکنیم که خود را اقتصاد اول جهان میدونه، قدرت بزرگ جهان میدونه.
مثال همون آمریکا.
ما نمی تونیم این رو قبول بکنیم که در این کشور مشکلات اقتصادی وجود داشته باشه.
قاعدتا برای اونها حل کردن این موضوع باید ساده باشه.
قابل حل باید باشه و حالا شما میبینید که نه گویی باید یک همچین ساختاری وجود داشته باشه تا در نهایت بتونه کارایی کلی این سیستم به وجود بیاد.
انگار که باید یک همچین چرخ دنده هایی به گردش در بیایند و عده ای در زیر این چرخ ها له بشن تا در نهایت این ساختار به حرکت در بیاید و حالا اینجاست که ما میتوانیم این نقش را هم ببینیم.
شما وقتی نزدیک به مفهوم دموکراسی هم میشوید، حالا دارید میبینید یک تئاتر و نمایشی است از آزادی.
همان طور که صحبت کردیم دربارهاش قدیسه.
این نگاه سرمایه است.
ثروت شخص ثروتمند طایفه حاکم اصولا ثروتمندان هستند.
حالا وارد این چرخه سیاسی شدن نه به مفهوم وارد دنیایی دموکراتیک شدن و این که جماعتی باشند که حق انتخاب داشته باشند نه در نقطه ابتدایی.
کسی که قرار هست انتخاب بشود باید از یک فیلتری گذشته باشد.
اما این فیلتر بر اساس کارایی و فکر و باور و اندیشه و دانش او نیست، بر پایه ثروت است.
این فیلتر در برابر وجود دارد تا اگر آن میزان از ثروت را داشته باشد وارد بشود.
حالا چه کسی میتواند بعد از این که وارد این چرخه شد انتخاب بشه؟
اون کسی که ثروت بیشتری برای تبلیغ بیشتر داره؟
باز شما دارید این ساختار رو میبینید گوییم دمکراسی دیگر دمکراسی نیست.
قضیه فقط و فقط یک تئاتری ست از این آزادی یک نمایش تازه ای ست از مردم سالاری.
و این تصویر رو هم دارن ارائه میدن هم کسی که وارد این چرخه میشه تا انتخاب بشه باید در اون نقطه اول از این فیلتر گذر کرده باشه و در نقطه بعدی هم باید اون ثروت رو داشته باشه تا بتونه وارد این رقابت بشه.
پس میبینیم که انگاری قدیسه اصلی در این نگاه در این نگاه سرمایه داری خود سرمایه هست، بازار آزاد هست، خدای تازه به وجود آمده اینها هستند.
آزادی برای کسانی ست که وارد این چرخه و این طایفه میشن.
حالا اینها وارد میدانی برای استثمار و استعمار دیگران میشن لیبرالیسمی که اینبار در لباس امپریالیسم وارد شده همه قربانیان این بازار آزاد هستند.
کنترل قیمتی که به واسطه از میان بردن و معدوم کردن غذاها وارد میدان میشه حالا وارد میدان میشند برای استثمار کردن جهان سوم همه کشورهای دیگر را از آن خود کنید.
مالک بر اون ها بشن اینقدر خود را برده و بنده بازار آزاد می دانند که بدون هیچ نظارتی بحران های بی حد و حصری را به وجود بیاورند.
با شمشیر مدرنیسم اجباری و لیبرالیسم در جهان و دموکراسی وارد میدانی برای کشتار دیگران بشن، جماعتی رو به زندان بفرستند و بگن نهایت آزادی در همین زندان ساخته شده به دستان ماست.
خشونت ساختاری رو بوجود بیارن و فقر و بیکاری و بی خانمانی و خشونت و جنایت را میدان دار بکنن.
گاها از این ابزارها استفاده و سوءاستفاده بکنن برای در اختیار گرفتن دیگران، برای به بند درآوردن و به زانو درآوردن مردمان.
در نهایت دموکراسی رو مبدل به یک نمایش از آزادی بکنن و باز هم میدان دار اصلی ثروت بکنن.
ثروت باشه که تنها قدیسه این کشور به حساب بیاد.
ثروت باشه که مبدل به خدای اون ها بشه.
ما وقتی به جهان امروزمان نگاه میکنیم، انگاری که پول و ثروت هست که میداندار اصلی است و خب این هم به واسطه قدرتمند شدن تمدن لیبرالیسم در جهان هست که پیروز جهان مدرن ما.
خب قاعدتا همین نگاه سرمایه داریست که فرهنگ غالبی که امروز در جهان وجود دارد برگرفته از همان فرهنگ سرمایه داری است و حالا این فرهنگ سرمایه داری است که در نهایت در جای جای جهان پول را مبدل به خدا کرده، ثروت را مبدل به خدا کرده.
آن کسی که ثروت بیشتری دارد که همه دنیا برای اوست.
حالا ما داریم میبینیم ثمرش را داریم میبینیم که چگونه در این جهان ساخته شده.
همه چیز از آزادی تا سیاست تا زندگی فردی تا بیکاری، بی خانمانی و زندگی اجتماعی ما تحت تاثیر همین قدیسه تازه و همین خدای ساخته شده است.
ما در دل لیبرالیسم این جنگ خواهی و جنگ طلبی را هم میبینیم.
نمونه های بارزش هم خود امریکا هست.
امریکایی که امروز به عنوان نماد سرمایه داری و به عنوان قدرت اول جهان به حساب می آید حالا وارد میدان هایی میشه برای جنگ افروزی.
ویتنام می جنگه با افغانستان با عراق در لیبی سرک می کشه.
در همین ایران جمهوری اسلامی سرک می کشه هر جایی بتونه با قدرت وارد میشه و می خواد همه چیز رو از بین ببره و داعیه دار مدرنیسم و لیبرالیسم و تمام این مفاهیم هم هست و خب قاعدتا ثمره تمام اتفاقاتی که بوجود آورده لطمات تاریخی بزرگی است که در جای جای جهان هم میشه بهشون اشاره کرد.
خب قاعدتا برای تک تک این اتفاقات ما میتونیم مثال ها و مصادیق بیاریم اما هدف به نام جان اصولا مطرح کردن معانی و ریشه هاست.
می تونید با مطالعه در باب تمام این اتفاقات و تاریخ اروپا و جهان از این مصادیق هم استفاده کنید.
شاید در آتی برنامه هایی داشتم که در باب این مثالها صحبت کرد اما به نظرم به اندازه کافی در باب معایب و لطمات تاریخی لیبرالیسم صحبت کردیم.
هر چند که انتهایی هم نداره و میشه ساعت های بیشتری دربارش صحبت کرد.
در قسمت آتی سعی میکنیم همینگونه در باب کمونیسم صحبت کنیم.
در انتهای برنامه دوست دارم باهاتون مطرح کنم که اگر دوست دارید این صدا شنیده بشه این راه تغییر شکل بگیره.
میتونید آثار من رو با دیگران به اشتراک بگذارید.
منظور از آثار هم خلاصه برنامه ای بنام جان نمیشه.
من پیش از این که بخوام برنامه ای به نام جان رو ضبط و منتشر کنم آرا، افکار و عقاید رو تحت عناوین کتاب هایی به رشته تحریر در آورده است.
تمامی این عناوین به صورت رایگان در وبسایت جهان آرمانی در اختیار شما دوستان هست.
میتونید با مراجعه به این وبسایت این آثار رو به صورت رایگان دریافت کنید و اگر دوست داشتید این صدا شنیده بشه و این راه تغییر شکل بگیره اون رو با دیگران هم به اشتراک بگذارید.
ممنون که همراه من بودید.
من نیما شهسواری و این برنامه ای بنام جان در پناه آزادی.
قسمت 4
سلام دوستان من نیما شهسواری و این برنامه به نام جان هست با شما هستم.
این قسمت چهارم از ویژه برنامه نقد لیبرالیسم و کمونیسم هست و ما قراره توی این قسمت در باب معایب کمونیسم صحبت کنیم.
ممنون که همراه من هستید.
خب دوستان توی این ویژه برنامه مشخص در باب لیبرالیسم و کمونیسم صحبت کردیم و در این قسمت مشخص هم قرار هست در باب لطمات تاریخی و معایب کمونیسم صحبت بکنیم و قسمت گذشته در باب همین موضوعات پیرامون لیبرالیسم صحبت کردیم و در این قسمت هم قراره در باب کمونیسم صحبت بکنیم.
خب ابتدا هم بگم که هدف اصلی از این برنامه و این ویژه برنامه مشخصه لیبرالیسم و کمونیسم مسئله آزادی و برابری است.
یعنی شما وقتی در باب این دو نوع نگاه مشخص مدرن انسانی صحبت میکنید، میدونید که هر دوی این ها تعریف مشخصی پیرامون آزادی و برابری داشتند که به نوعی با بزرگداشت یکی از این ها هر چند دستمالی شده و معیوب و به دور از واقعیت، اما دیگری را قربانی راه خود کردند.
یعنی اگر در لیبرالیسم شما مواجه میشید با بیان آزادی ها، آزادی به قیمت قربانی کردن برابری است و بالعکس.
در نگاه کمونیسم هم همین گونه است.
اگر صحبت از برابری میکنند به قیمت و هزینه قربانی کردن آزادی است و هدف اصلی ما از گردآوری این برنامه این هست که بگیم آزادی و برابری با هم هستند در کنار هم معنا میشن، لازم و ملزوم هم هستند و اصولا بدون بودن یکی از آن ها دیگری هم بی معنا خواهد شد.
و اما این قسمت مشخص و معایب کمونیسم.
خب قاعدتا من در این ویژه برنامه اصولا و در تمام برنامه هایی به نام جان خیلی در باب مصادیق و مثالها صحبت نمیکنم.
در این برنامه هم به همین شکل است.
سعی میکنیم در باب ریشه ها و اصول اصلی صحبت کنیم تا در نهایت یک برداشت درست و مشخص و عقلانی نسبت به این موضوع داشته باشیم.
اصولا وقتی در باب کمونیسم صحبت میشود، اولین چیزی که ذهن ما را معطوف به خود میکند و این تصویر را در برابر دیدگان ما نقش میبندد، مسئله دولت تمامیت خواه و مستبد است.
اصولا به نوعی کمونیسم گره خورده با این مفهوم قدرت طلبی شما تمام نمونه های تاریخیای که از کمونیسم و قدرت گیری این نگاه های چپی و مارکسیستی میبینید هم همینگونه بوده.
یعنی به شوروی هم نگاه بکنید، به کوبا نگاه بکنید، به تمام دولت هایی که تشکیل شده اند به چین، کره شمالی و تمام کشورهایی که به نوعی خود را وابسته به نگاه های کمونیستی میدانند.
این تمامیت خواهی و این استبداد را میتوانید درک و اصولا نگاه اصلی ای که برگرفته از نگاه های مارکسیستی هست ما را به سمت و سویی میبره در راستای استبداد؟
اصلا تصویر گری نهایی این نگاه این گونه هست که داره تعبیر و تفسیر میکنه به سمتی که ما باید تمام قدرت رو در اختیار داشته باشیم.
یک دولت متمرکز قدرتمندی باشه که به واسطه زور و قدرت و سرکوبی که داره عوامل و برنامه هارو به پیش ببره.
همون دوگانه مشخصه آزادی و امنیت به قیمت امنیت و آزادی از میان رفت به قیمت برابری آزادی ریشه کن بشه.
تمام تصویر ارائه شده در طول تاریخ از این نگاه های چپی همین دولت های قدرتمند و متمرکز و مستبد بودن نظام های توتالیتر و تمامیت خواهی که همه چیز رو برای خود کردن تمام ارزش ها به عنوان دموکراسی و آزادی و برابری، همه اینها لگدمال شده.
حتی برابری هم که تعبیر و تصویر شده هم بی معنا بود.
اون قدرت لجام گسیخته ای که در اختیار یک گروه و حزب و قبیله و قومیتی قرار میگیره و حالا این اینها میداندار میشوند و همه چیز را از میان میبرند.
خود برابری را هم ریشه کن میکنند.
فساد بی حد و حصری که شکل میگیرد.
پس یکی از معایب تاریخی قاعدتا کمونیسم همین دولت تمامیت خواه و مستبد است.
چرا که ریشه های نگاهی آنها هم اینگونه است.
یعنی اصولا در پی بوجود آوردن یک دولت مستبد، قدرتمند و تمامیت خواه هستند که حالا آن اوامر و باورها و برنامه ریزی هایی که دارند را به پیش ببرند به قیمت نابود کردن تمام آزادی های فردی و اجتماعی.
حالا بیان و برابری را تصور کنند.
هر چند که این برابری تصویر شده هم لگدمال شده هست.
این برابری به وجود آمده هم معنای حقیقی و راستینی نخواهد داشت.
این برابری هم به سادگی به واسطه فساد می تواند از میان برود.
همتای چیزی که ما در سراسر جهان و در طول تاریخ با آن روبرو شدیم.
پس قاعدتا دولت تمامیت خواه و مستبد یکی از آن اون نشانه و لطمات تاریخی کمونیسم است.
در کنار این و به موازات این شما مواجه میشید با سرکوب.
یعنی سرکوب قاعده ای است درونی در دل این حکومت های تمامیت خواه.
شما جمهوری اسلامی رو به عنوان نمونه در نظرتون داشته باشید.
قاعدتا این یک نظام چپی نیست، یک نظام کمونیستی نیست.
هر چند که گهگاه سعی میکنه یک نشانه هائی از اون نظام چپ گرا ارائه بده.
هر چقدر بی اثر و بی ارزش و بی معنا.
اما ما با نوع حکومت تمامیتخواه جمهوری اسلامی روبه رو هستیم و برای ما یک اشل و نمونه ایست برای درک بهتر این حکومت های تمامیت خواه و مستبد.
خب این حکومت ها بزرگ ترین اثری که در زندگی و حیات خودشان دارند و بزرگترین تاثیری که میتونند بگذارند و در نهایت مشروعیت خودشون رو معنا ببخشند به واسطه سرکوب است.
به واسطه بوجود آوردن خفقان است.
یکی از نشانه های عمده در تمام حکومت های تمامیت خواه و توتالیتر.
یعنی اینها راهی ندارند برای اینکه بخوان از استبداد و از قدرت به دست آمده استفاده بکنند و سوءاستفاده بکنند، به واسطه سرکوب جماعتی رو خفه بکنند و در خفقان نگه دارند.
چاره دیگه ای هم در خود نمی بینند.
پس ما مواجه میشیم با این سرکوب گسترده.
شما مواجه میشید با پاکسازی هایی که در طول تاریخ توسط تمام نظام های کمونیستی اتفاق می افته.
یعنی اینها کم کم اون دایره امن خودشون رو تنگ تر و تنگ تر میکنن.
به واسطه فساد موجود، به واسطه خیانت ها، به واسطه اون حس پارانویایی که در وجودشون هست و این ترس متداولی که در خودشون و نسبت به دیگران احساس می کنن.
پس ما مواجه میشیم با این پاکسازی ها، سرکوب ها، خفقان ها، شکنجه ها، آزار ها و اقتدارگرایی که در نهایت هسته اصلی و ریشه اصلی این نگاه کمونیستی رو شکل میده.
اصولا دست و بال حکومت باز هست برای از بین بردن مخالفین.
برای سرکوب کردنشون.
برای پاکسازی شون.
یک دولت تمامیت خواه و مستبد سر کار هست که از تمام المان ها استفاده خواهد کرد.
برای اینکه اقتدار خودش رو نشون بده.
برای اینکه به اون آرمان ها و آرزوهایی که در نظر داره برسه.
اما به هر قیمتی.
یعنی به هر قیمتی حاضر هست همه چیز رو حاضر هست نابود بکنه.
تمام آزادی های فردی و اجتماعی رو زیر پا بذاره تا اون اهداف خودش رو پیش ببره.
در دل این خفقان ها شما مواجه میشید با اشکال مختلفی از شکنجه ها، کشتارها، سرکوبها، پاکسازی ها و انواع سانسور ها.
یعنی شما در اشکال مختلفی از این دولت های کمونیستی میتونید این تصویر زننده از خفقان و اسارت رو ببینید.
خب قاعدتا رمان ها و نوشته ها و خاطرات و کتاب ها و فیلم هایی که در باب این مسائل وجود دارد می تواند یک تصویری از آن ها ارائه دهد.
ما فارغ از آن حتی در نظر گرفتن این نوع نگاه هم می تواند ما را به این سمت و سو ببرد که ریشه بنیادین و هسته ای این تفکر اینگونه است.
اصولا خود را اینگونه معنا می کند نوع نگاهی که نسبت به دنیا دارد هم همتای همین تصاویر ارائه شده در همین کتاب ها و نوشته ها و خاطرات است.
اصولا این اقتدار در خود این حالت خفقان رو به وجود میاره.
تمام حکومت های تمامیت خواه در نهایت با ابزار سرکوب میتوانند قدرت خودشان را حفظ کنند.
میتوانند جامعه خودشان را اداره کنند.
مشروعیت آن ها هم بر پایه همین به وجود آوردن ترس و حذر دادن مردم هست.
هیچ رابطه دیگه ای برای حقانیت و مشروعیت خود هم ندارند.
شما مواجه میشوید با این دولت ها که در نهایت مبدل به یک شکل تازه ای از دین هم میشود.
یعنی تمام این حکومت های ساخته شده داره مسیری رو طی می کنه تا در نهایت مبدل به یک دین بشه.
خب ما در اون ریشه ی ابتدایی و هسته ای تفکرات مارکسیستی و کمونیستی مواجه میشیم.
مثلا با ماتریالیسم بودن و به نوعی بیخدا بودن و آتئیست بودن.
اما در نهایت دارن همون فرهنگ ضدیت رو پیش میبرن تا در نهایت تاج و درجا نگاه دارن و یک سر تازه ای رو در دلش علم کنن.
بیشتر اشکال به وجود امده از کمونیسم در سراسر تاریخ هم همین تصویر رو برای ما ارائه داده.
یعنی شما مثلا با مائو رو به رو میشید که در جایگاه یک پیامبر و خدا قرار میگیره؟
خود مارکس تا پایه های بلند و رفیع پیامبر و خدا قرار میدن.
لنین رو در روسیه به همین شکل، استالین رو حتی بعد از لنین قرار میدن.
در اونجایی که امروز حتی در کره شمالی هم میبینید که این پروپاگاندا داره شکل میگیره و این تصویر ارایه میشه که مثلا کیم جونگ اون در جایگاه خدا قرار.
اصولا تبدیل شدن کمونیسم به یک دین تازه به یک نگاه تازه گره خورده با خرافات.
یعنی شما در دل مثلا وقتی میرید رجوع می کنید به دوران مائو و چین، میبینید که چگونه همتای خرافاتی که در اسلام وجود داره در اونجا هم ریشه هاش شکل میگیره.
یعنی با رجوع به تاریخ میتونید اشکال مختلفی از این رو ببینید.
این قدیس سازی مثلا از مائو در چین یا لنین در لنین و استالین در شوروی.
شما میبینید که چگونه از این قدیس هایی ساخته میشه و اونها رو میپرستند.
این تصاویر ارائه شده از خاک سپاری مثلا استالین هم بیانگر همین تصویر است.
اون تصویر آشنایی که ما هم در جمهوری اسلامی و نگاه های اسلامی باهاش روبرو هستیم.
اما این شکل تازه ای که ما تحت عنوان کمونیسم می سازیم هم همین کار رو میکنه.
چرا که اصولا بنیان اصلی و نهادینه خودش را در دل همین تمامیت خواهی و استبداد تعریف کرده.
برای این حکومت مستبد قدرتمند نیاز به یک تصویر هم دارد.
نیاز به یک شکل مشخص یک بت اعظم دارد تا در بالا قرار بده.
و حالا ما میبینیم که چگونه این دولت تمامیت خواه با استفاده از اختناق و سرکوب و شکنجه و ارعاب در نهایت مبدل به یک دین میشود که حالا کفر و ارتداد و شرک هم در برابر خود خواهد داشت.
همین پاکسازی هایی که دربارش صحبت کردیم انگار خروج از این دین تازه هست.
اگر کسی قرار به خروج داشته باشه حالا محکوم به مرگ میشه، به نیستی میشه و از بین رفتن میشه و این دین تازه با پیامبر، تازه، با خدای تازه، با رهروان تازه و در نهایت با روحانیون تازه شکل میگیره.
شما میتونید نوک این قله رو مثلا مارکس قرار بدید و انگلس قرار بدید و بعد بیاید مائو رو در دلش قرار بدید و بعد کسانی که در این حکومت ها کار میکنند و رهبر میشند و مبدل به مأمورین میشند و اطلاعاتی ها میشند هم در درجات بعدی قرار میگیرند.
کسانی که دو باره این معانی رو تفسیر میکنن، تعبیر میکنن و ارائه میدن هم مبدل به روحانیون امروزی میشن و اصولا این ساختار اینگونه شکل میگیره.
در عین حالی که داره صحبت از آتئیست بودن بیخدایی میزنه اما با اون فرهنگ ضدیتی که من بارها در ویژه برنامه های مختلف دربارش صحبت کردم دوباره یک نگاه تازه شکل میگیره.
حالا در دلش تنها و تنها سر هایی در میان تاج تغییر تاج بر سر جای خود هست.
تخت بر سر جای خود هست و تنها سرهای در میان این تاج هستند که تغییر میکنند.
فارغ از این شما مواجه میشید با یک اقتصاد دستوری.
خب این اقتصاد دستوری گاها میتونه راهگشا باشه.
از یک سو شما در دل نگاه های سرمایه داری مواجه میشید با اون تصویری که ارائه میدن از بازار آزاد و قدیس گرایی و بازار آزاد و آزادی های فردی در این راستا در دل در برابر این مواجه میشید با یک اقتصاد دستوری که حالا میاد برای از بین بردن هر گونه آزادی عمل در دل این بازار.
حالا برای قیمت گذاری روی همه چیز به میدان میاد حتی چیز های ساده.
هیچ نوع اجازه ای برای مانور دادن خود، بازار و مردم در دل این بازار باقی نمی ذاره.
حالا در دل این نادانی، ناتوانی و کم دانشی اطلاعات کم و هزار و یک از این عوامل فساد درون سیستم، این تجمیع قدرت در یک نقطه این استبداد حاکم، این نادانی حاکم در نهایت میتونه لطمه های بزرگ و جبران ناپذیری بزنه.
همون طوری که زده یعنی شما وقتی نگاه میکنید به این تاریخچه ای که کمونیسم به وجود آورده و اقتصادی که به وجود آورده اند، میبینید که چگونه لطمات بزرگی رو به کشور خودشون، به کشور های دیگه، به مردمی که در اون خطه زیست کردند و به همه جانداران زده چگونه با این اقتصاد بیمار گونه ای که از نادانی و بی اطلاعی همه نشأت گرفته توانسته اند لطمات جبران ناپذیری هم بزنند؟
شما مواجه میشوید با مردمی که تاوان همه چیز رو میدن.
یعنی یک تصویری ارائه میدن که دور خودش یک مرزی میکشه، دور خود خط میکشند و با همه جهان هم در مبارزه هستند.
همین چیزی که باز هم ما تجربه کردیم یعنی جمهوری اسلامی فارغ از نگاه چپی که ما داریم دربارش صحبت میکنیم خوب خودش را یک تافته جدابافته ای از جهان تصویر میکنه، برای خود یک دشمن هایی میسازه و وارد این میدان میشه تا یک چیزی که ما امروز باهاش روبرو هستیم.
ایران در برابر امریکا، در برابر اسراییل، در برابر غرب و حالا برای خودش یک خطه ای رو میسازه و در این خطه اسیر میمونه.
حالا باید با سراسر جهان در مبارزه و جنگ باشه.
چیزی که امروز ایران به واسطه تحریم ها داره باهاش دست به گریبان هست اما تاوانش رو چه کسی میدن؟
مردم به واسطه این ایستادگی و مقاومت در برابر قدرت ها و سر علم کردن در میان آن ها، تاوانش را مردم باید بدهند.
نان کمتر، کار بیشتر.
چیزی که در دوران شوروی در دوران مائو به کرات اتفاق می افتد.
یعنی از یک سو اقتصاد دستوری که هیچ معنا و مفهومی ندارد و دانشی پشتش نیست، گاها به واسطه نادانی است که گاها به واسطه اطلاعات کم است.
گاها حتی به واسطه لجبازی و حرص و آز و هزار دلیل احمقانه دیگر هست و حالا به این واسطه می تواند نابودی مردم آن کشور و زندگی اسفناک را بسازد.
از یک سوی دیگر مبارزه و مقاومت در برابر قدرت هاست و جبهه سازی هاست و حالا جنگیدن در جبهه برابر هست و در دلش مردمی هستند که دوباره باید تاوان بدهند.
دوباره باید در برابر این قدرت ها بایستند.
آن حکومت و آن قبیله حاکم هیچ وقت تاثیری نخواهد دید.
هیچ ضرری نخواهد دید.
همان چیزی که ما امروز در جمهوری اسلامی میبینیم گروه و قبیله ای که امروز حاکم بر ایران هستن هیچ وقت زندگیشون لگدمال نخواهد شد، لکه ای بر نخواهد داشت.
اما قشر معمول و مردم عادی هستن که بزرگترین لطمات رو باید باهاش دست و پنجه نرم کنند.
زندگی سخت را پشت سر بگذارند.
به واسطه فقدان مسائل اقتصادی و مشکلات اقتصادی که به وجود می آید، شما در دل کمونیسم اصولا مواجه میشوید با این فرهنگ تک صدایی.
یعنی یکی از آن تعبیرات درست و محکمی که میتوانید نشانه اش را در فرهنگ خدایی بر زمین و در جهان امروز ببینید، همین نگاه کمونیستی ست.
نگاه کمونیستی ای که به ظاهر در برابر نگاه های الهی است اما در باطن تصویر دوباره ای از همان نگاه را ارائه داده.
یک فرهنگ تک صدایی و یک دولت مستبدی است که باید یک رهبر و خدا در بالا داشته باشد.
یک هرمی را تصویر کند تا در نوک آن هرم یک خداوندگاری بنشیند و به همه حکومت کند.
چیزی که در طول تاریخ هم اتفاق افتاده و میشه تصاویر رو دید.
اون قدیس سازی و قهرمان سازی هایی که در دلش به وجود میاد، همتای جایگاه و پایگاهی که برای ما می سازند و می پرستند.
برای لنین می سازند و می پرستند.
برای مارکس میسازند و می پرستند.
شما مواجه میشید با این فرهنگ تک صدایی که قرار است فرای تمام جایگاه های ساخته شده برایش در نهایت یک فرمانده باشه و جماعت بیشماری فرمانبردار و بنده و عبد و عبید رو در برابر به وجود بیاره.
درست است که ما در باب لیبرالیسم وقتی داشتیم صحبت میکردیم در نهایت وقتی پرسش این آزادی برای کیست؟
ما رو به سمتی رسوند که برده داری رو تصویر کنه و قاعدتا هم همین تصویر رو ارائه داده.
اما در دل این حکومت های کمونیستی هم داستان به همین شکل هست.
یعنی شما وقتی مواجه میشید با یک حکومت کمونیستی هم میبینید که شرایط رو به همین گونه تصویر کرده اند و این برده داری مدرن هست که داره اونجا حکمفرما میشه.
یک پادشاه و یک اربابی در نوک پیکان ایستاده فرمان میده و بندگان و رعیت ها هم باید که به گوش جان بسپارند.
این فرهنگ تک صدایی و این به وجود آوردن فرمانده و خدای در آسمان ها در دل این حکومت ها باعث این استیصال جمعی میشه.
یعنی اینها در نهایت ما را به نقطه ای می رسانند که ما مواجه میشیم با فروپاشی روانی اجتماعی جامعه ای که در ترس و وحشت و بیزاری داره زندگی میکنه.
بیشتر این جوامع چپی که ما امروز باهاش روبه رو هستیم در همین شرایط هستن.
یعنی یک فروپاشی روانی جامعه شکل گرفته و این جامعه در ترس و وحشت هست.
بیزار هست، از مفهوم برابری بیزار هست.
گاها حتی حاضر به تکرار مفهوم برابری هم نیست.
یعنی شما وقتی میرید به حکومت هایی که در بلوک شرق به وجود آمده بود و حکومت هایی که در اروپای شرقی بود و متشکل و متحد با شوروی بودند رو نگاه می کنید، می بینید که تا چه اندازه از این مفهوم چپ از مفهوم برابری بیزار هستند، چرا که اصلا این حکومت به وجود آمده در دل این استبداد با آن حجم از خفقان و سرکوب و پاکسازی و در نهایت مبدل شدن به یک دین مشخص با یک پیامبر و خدای مشخص این مردم رو به این وجه می رسونه.
یعنی در نهایت با این اقتصاد دستوری، با این مبارزه ای که با کشورها و دوقطبی کردن ها به وجود آورده و تاوانش رو مدام مردم میدن، در نهایت به نقطه ای میرسن که این مردم دچار فروپاشی میشن.
این جامعه پر از ترس و وحشت هست.
اون حکومت پلیسی وقت مدام در پی مجازات کردن مردمان هست.
به دنبال جاسوس و خیانتکار هست.
چیزی که در ایران و جمهوری اسلامی داره اتفاق می افته.
هر کسی کافیه که صحبتی بکنن و نقدی بکنن تا بلافاصله سرشون به گیوتین ها و تیغ ها و دارو ها سپرده بشه.
به عنوان خیانتکار، به عنوان کسی که در برابر تمام ملت ایستادگی کرده در برابر توده ها وایساده.
همون ادبیات و همون نگاه و همون نگاه وحشیانه و وحشی خوی.
در نهایت قرار هست که این فروپاشی روانی و اجتماعی رو به وجود بیاره و ما با جامعه ای روبه رو باشیم که در ترس باشه، در وحشت باشه، بیزار از تمام این موضوعات باشه، از برابری بیزار باشه، اصولا به دنبال یک دولت و یک جایگاه آزادی باشه که کسی کاری به کارش نداشته باشه.
حالا شما این ها رو ضرب و تقسیم بکنید در اون حجم بزرگی از سانسور، حجم بزرگی از خفقانی که وجود داره، اون پروپاگاندایی که وجود داره برای اینکه این نگاه های آلوده رو به خورد مردمان بده، همون چیزی که ما در جمهوری اسلامی باهاش روبه رو هستیم.
داریم میبینیم که چگونه مردمان دارن در فقر و بیکاری و نداری و بی خانمانی و هزار درد بی پایان جان میدن و بعد در برابر جمهوری اسلامیست که مثلا با صدا و سیمایی که برای خود ساخته میاد و شروع میکنه از پیشرفت ها میگه، از بزرگی میگه، از این جایگاهی که ما بهش رسیدیم و حالا شما میبینید که چگونه سانسور گریبان همه ی مردم رو گرفته و این تک صدایی همه جا رو برای خود کرده.
از یک سو مدام فرامین داره داده میشه، از یک سو مردمی هستن که در وحشت هستن، در ترس هستن، از حکومت حاکم میترسن، هیچ نوع احساس قرابت و نزدیکی باهاش ندارن و همه چیز هم برای اونهاست.
اونها مبدل به خدا شدن، به پیامبر شدن، همه جایگاه رو برای خود گرفتن و این دولت تمامیت خواه و مستبد حتی زندگی عادی مردم و انسان هایی که در اون کشور زندگی میکنن رو هم برای خود کرده.
ما مواجه میشیم با از بین بردن تمام آزادی ها.
یعنی در دل این حکومت های کمونیستی میبینید که هیچگونه آزادی دیگه باقی نخواهد.
اصولا با این تصویرگری احمقانه از برابری دشمن خود رو آزادی میدونن.
هر نوع آزادی فردی ازشون گرفته میشه.
دیگه اشکال اگزجره شده اش رو می تونید ببینید دیگه وقتی روبرو میشید مثلا با کره شمالی و بعضی اوقات آدم قوانینی می شنوه و شرایطی میشنوه که حتی براش باورپذیر نیست.
یعنی از شکل زدن مو از رفتارهایی که باید در قبال اون رهبر فرزانه انجام بدن، شکل بزرگنمایی شده از چیزی است که ما هم در ایران تجربه کردیم.
خب قاعدتا در ایران دیگه در این حد اگزجره وجود نداشته اما اشکالی از این نوع نگاه ها هم وجود داشته و حالا شما مواجه میشید با این از بین رفتن تمام آزادی ها و زیر پا گذاشتن حقوق فردی و شخصی.
حالا قرار هست همه رو هم تا یک گله ببینند و این گله رو پیش ببرند.
در دل این نگاهی که در اون نقطه ابتدایی و ابتدا به ساکن در راستای تشکل و احزاب بوده و در راستای به وجود آوردن اصناف بوده و یکی کردن و همکاری ها بوده، حالا می بینید که چگونه تمام این اصناف از میان میرن.
تمام این گروه ها و احزاب قلع و قمع میشن با چوب قدرتمند سانسور، با اختناق و سرکوب همه را از میان می برند و جایی برای نفس کشیدن هم باقی نخواهند گذاشت.
در دل این نوع حکومت های چپی بیمار هست که در نهایت ما میرسیم به نقطه ای که خود کار را مقدس تصویر کنند.
کار رو نه در اون مبنایی که ما به عنوان اینکه ثروت بر مبنای کار به وجود می آید به آن ارزش بگذاریم و بخواهیم حالا این تقسیم ثروت رو عادلانه به واسطه کار انجام بدیم نه بلکه خود کار هست و این کارکردن هست که مقدس میشه و باز با اون نگاه های رقابتی احمقانه ای که مدام قرار هست مردمانی در راستای این حرص و آز بدوند به جایی نامعلوم و همه زندگی رو قربانی این راه بکنند.
حالا جماعتی را در این راه قدسی کار کردن مبدل به برده می کند و ما امروز مواجه هستیم با این بردگان.
یعنی اصولا شما یک تصویری از یک برده میبینید که فقط کار میکند، هیچ زندگی ای ندارند، معنایی از زندگی ندارند.
این قاعدتا مترادف و هم معنا هست.
یعنی در هر دوی این باورها چه کمونیست و چه سرمایه داری شما دارید این برده داری مدرن را می بینید که چگونه یکی به واسطه بازار آزاد و جایگاه دادن و اون جایگاه قدسی دادن به ثروتمندان و سرمایه داران و هر کاری که اونها میخوان بکنند و بازار آزاد مقدس میتونه انجام بده و از این سو هم با مقدس شمردن کار حالا عده قلیلی از این بردگان رو دارید که فقط و فقط باید کار بکنند و کار مقدس بشوند.
ما در دل این نگاه ها می رسیم به این شخص پرستی ها و این خدای ساخته شده اون انقلابی که مدام داره ستایش میشه دیگه جایگاه زندگی ارزشی نخواهد داشت.
اصلا موضوع بهتر زیستن و بهزیستی و رفاه نیست.
یعنی اون نقطه ابتدایی که قرار بر این بوده که تمام این نگاه ها به وجود بیاید تا زندگی بهتری رو حال چه جانداران وچه انسان ها انجام بدن به فراموشی سپرده میشه.
در این نگاه تازه ارائه شده اصولا قرار هست که اون پروردگار عالمیان، اون قبله آمالی که در قدرت نشسته و رهبر هست، حالا چه استالین، چه لنین، چه مائو، چه فیدل کاسترو و یا هر کس دیگری است اون رو باید بپرستند.
اصلا هدف از زیست انگار پرستیدن اوست.
رسیدن به یک آمال و آرزوها و رقابت کردن با جامعه غربی است و پیشرفت کردن است و مدام تولید کردن هست و ما باید مقدس بشماریم، کار و نان کمتر بخوریم اما کار بیشتر بکنیم تا در نهایت نمیدونم به کجا رو فتح بکنیم اما قرار به فتح کردن هست و در نهایت شما مواجه میشید با یک حکومت، با مردمانی که دیگه هیچ چیزی برای ادامه دادن ندارند و در ترس و وحشت و خفقان در پی نابودی هستند.
در نهایت جماعتی که بهشت و وعده جهنم رو به پا کرد، شما وقتی مواجه میشید با اون نگاه و اون تصویر، از اون سرزمین اتوپیایی که اون مدینه فاضله ای که کمونیست ها داشتند تعبیر و تفسیر میکردند، در نهایت روبرو میشید با یک جهنم بی سرو ته، یک جهنمی برای از میان بردن همه دولتی تمامیت خواه و مستبد در پی سرکوب خفقان با سانسور فراوان، مدام با تکرار کردن بزرگی خود در این شرایط که می دونید چیزی وجود نداره، مدام توضیح و تفسیر دادن از نیستی که شما دیدید که نیستی است.
حالا قرار هست که یک شخصی مبدل به خدا بشه و پروردگار شما بشه.
حالا این مبدل به یک دین میشه و این دین در اوج نادانی، در اوج بی عقلی، در اوج بی دانشی قرار هست که این جامعه رو سوق بده به بدبختی و فلاکت در جنگ، در مبارزه و تاوانی که مردم قرار است بدهند و کار بیشتر مردمانی که دچار این فروپاشی شدهاند.
جامعهای که در ترس و وحشت و بیزاری است و در نهایت یک جامعهای پدید میآید که از همه چیز بیزار است، بالاخص خود برابری و برابری که اینگونه لگدمال میشود و آزادی که دیگه ازش چیزی باقی نمیمونه و در نهایت این جهنم ساخته شده با تفکراتی که در ابتدا قرار بر ساختن بهشت داشت.
قاعدتا وقتی در باب کمونیسم صحبت میکنیم مثالها و مصادیق بیشماری داره.
وقتی در باب شکل گرفتن دین صحبت میکنیم، میتونیم هزاران مثال دربارهاش بزنیم.
اینکه چگونه در طول این تاریخ چه نظام شوروی، چه دولت چین و چه تمام دولت های چپی که شکل گرفتند، با استفاده از خرافات، با استفاده از مقدس سازی و قهرمان سازی شخصی پرستی، با استفاده از بوجود آوردن یک دین تازه، چگونه مردمان رو مسخ و تحمیق کردند؟
کردن چگونه بر گرده های آنها سوار شدند؟
چگونه این مردم بودند که تاوانش را دادند؟
با قحطی هایی که شکل گرفت و کشتار هایی که شکل گرفت، وقتی در باب این سرکوبها صحبت میکنی، با زندان ها، با کار های اجباری ای که این مردم کردند، با شخصیت هایی که اعدام شدند تبعید شدند.
داستان های بی پایانی داره که میشه در موردش ساعت ها و سال ها صحبت کرد.
کتاب های بیشماری در باره اش نوشته شده.
خاطرات بیشماری وجود دارد.
فیلم هایی ساخته شده که میشه بهش رجوع کرد.
اما هدف اصلی این ویژه برنامه و اصولا برنامه ای به نام جان صحبت کردن در باب معانی و مفاهیم هست و نه مصادیق.
شاید در آتی در باره اش صحبت کردیم.
در قسمت های آتی سعی میکنیم بیشتر صحبت کنیم و در نهایت به یک جمع بندی کلی برسیم.
قاعدتا در باب لطمات تاریخی و معایب کمونیسم میشه ساعتها صحبت کرد اما به این اندازه به نظرم مختصر و مفید اندازه بود.
در انتهای برنامه هم دوست دارم باهاتون مطرح کنم که اگر دوست دارید این صدا شنیده بشه.
این راه تغییر شکل بگیره.
میتونید آثار من رو با دیگران به اشتراک بذارید.
منظور از آثار هم خلاصه برنامه ای به نام جان نمیشه.
من پیش از اینکه بخوام برنامه ای به نام جان رو ضبط و منتشر کنم، آرا و افکار و عقایدم رو تحت عناوین کتابهایی به رشته تحریر در آورد.
تمامی این آثار به صورت رایگان در وبسایت جهان آرمانی در اختیار شما دوستان هست.
میتونید با مراجعه به وبسایت این آثار رو به صورت رایگان دریافت کنید و اگر دوست داشتید این صدای تغییر شنیده بشه و این راه ادامه پیدا کنه اون رو با دیگران هم به اشتراک بذارید.
ممنون که همراه من بودید.
من نیما شهسواری و این برنامه به نام جان در پناه آزادی.
قسمت 5
سلام دوستان من نیما شهسواری و این برنامه به نام جان است با شما هستم.
این قسمت پنجم از ویژه برنامه نقد لیبرالیسم و کمونیسم هست و ما قراره توی این قسمت در باب اخلاق و فلسفه صحبت بکنیم.
ممنون که همراه من هستید.
خب دوستان توی این ویژه برنامه مشخص ما سعی کردیم در باب لیبرالیسم و کمونیسم صحبت بکنیم.
نقاط اشتراکشون نقدهایی که نسبت بهشون وجود داره رو بگیم و مبنای کلی ما پیرامون آزادی و برابری بود.
این دو نگاه مشخصی که در دل خود با باور داشتن نصفه و نیمه به یکی از این معانی دیگری رو قربانی کردن.
یعنی اگر نظام سرمایه داری پیرامون آزادی صحبت کرده، هر چند که آزادی رو بیمعنا کرده، آزادی رو از اون حیطه انتفاع خود خارج کرده، اما در عین حال و به فراخور او برابری رو قربانی کرد هزینه کرده.
در راستای این آزادی نصفه و نیمه در باب کمونیسم هم شرایط به همین شکل هست.
یعنی اونها برابری رو معیار قرار دادند.
برابری از بین رفته و بی معنا که در نهایت با قربانی کردن آزادی قرار بر این بوده که اون رو میدان دار بکنند و ما سعی کردیم با این مبنای مشخص مفاهیم مشخص و معتبری که برای ما ارزش بالایی داره یعنی آزادی و برابری که توامان با هم معنا میشن.
این ویژه برنامه رو تدارک ببینیم تا بیشتر در باب این مفاهیم صحبت کنیم و در کنارش در باب لیبرالیسم و کمونیسم هم صحبت کنیم.
و اما در این قسمت مشخص هم قرار هست که در باب اخلاق و فلسفه و نقد اخلاق و فلسفه در این دو نگاه صحبت بکنیم.
موجز و مختصر.
در باب عناوینی که به ذهنمون میرسه و حالا شاید در آتی بیشتر و بیشتر در باب هر کدوم از این مفاهیم هم صحبت بشه.
خب اصولا وقتی در باب سرمایه داری و کمونیسم صحبت میکنیم، یکی از مفاهیم مهم تصویر انسان در دل این نگاه ها و این مکتب های فکری مدرن انسانی است.
خب ما صحبت کردیم یکی از اون نقاط قوت قاعدتا این پیشروی بوده.
یعنی وقتی به نقطه ابتدای به وجود اومدن به عنوان مثال سرمایه داری و لیبرالیسم نگاه می کنیم، می دونیم که برگرفته از دوران و عصر روشنگری است و در امتداد اون نگاهی که در رنسانس اتفاق افتاد و اصولا این ها پله هایی برای بالا رفتن انسان ها و زندگی بهتر انسان ها بود.
گفتیم که قاعدتا اومانیسم و نگاه های انسانگرایانه به نوعی نزدیکی و قرابت معنایی داره با مفاهیم لیبرالیسم و این ها یکی از اون نقاطی بوده که ما رو ذره ای دور کرده از اون خفقان گسترده و پله های ابتدایی بوده برای زندگی بهتر و بهزیستی جمعی برای تمامی انسان ها.
و خب قاعدتا مفهوم مارکسیسم هم در همین ابتدا برای کرامت بیشتر زندگی انسانی بوده و به واسطه رسیدن به برابری بیشتر بوده.
خب قاعدتا اینها نقاط ابتدایی و چرایی هست که من در قسمت اول و در مقدمه درباره اش صحبت کردم اما در آتی این نگاه ها تغییر می کند.
یعنی شما وقتی با تصویر انسان روبه رو می شوید در آن نقطه ابتدایی قرار هست که این تصویر تعبیری از خدا در آسمان ها بشه.
گفتم در این نگاه انسان گرایانه و کمونیستی که ما می شناسیم و درطول تاریخ هم درباره اش صحبت شده، شما مواجه میشوید با یک خدایی که تاج و تخت ازش گرفته میشه و این تاج و تخت به انسان به عنوان اشرف مخلوقات در همون نگاه الهی و یا انسان با کرامت در این نگاه اومانیستی داده میشه.
حالا این انسان هست که این تاج و تخت رو به سر میذاره اما این انسان دارای طبقات و مرتبتی هست.
یعنی همه انسان ها قرار نیست وارد این دالان بشن.
قرار نیست این تاج رو به سر بزارن.
قرار هست اون انگشت شماران و گلچین شدگانی باشند که این قدرت را در اختیار میگیرند.
در این تصویر ارائه شده در.
خب قاعدتا سرمایه داری کسی که سرمایه بیشتری داره وارد این دالان میشه وارد این قبیله میشه و مبدل به خدا میشه و حالا شما مواجه میشید با این تصویر ارائه شده از انسان در دل این انسان گرایی که از او معنای راستین و حقیقی که در نهایت بخواد ما رو به برابری برسونه تهی و بی معنا میشه، در نهایت داره دوباره طبقات بیشتری رو میسازه و حالا به جای خدا قرار هست که اون انسان قدرتمند قرار بگیره و اون انسان مثلا سفیدپوست مرد مختص به جامعه اروپایی قرار هست بیاد و درجایگاه خدا بنشینه و خارج از این در کنار این معنا ما مواجه میشیم از این انسان عامی و انسانی که به عنوان انسان معمول هست و خارج از این انتخابات هست، قرار هست که مبدل به ابزاری برای پیشرفت همون خدایگان بشه.
یعنی در نهایت شما مواجه میشید با یک ابزار برای دیگران، انسان و جایگاه انسان تعریف شده.
در دل این نگاه، سرمایه داری قرار است که او را مبدل به ابزاری بکند.
حالا قرار هست که این ابزار به واسطه نیاز دیگران معنا پیدا بکند و به ثروت برسد یا نرسد.
اصولا وقتی مواجه میشوید با همین فلسفه ای که ما تحت عنوان بازار آزاد میشناسیم هم قاعده همین شکلی است.
یعنی شما اگر مواجه میشوید با انسان هایی که دارای قیمت میشوند.
وقتی شما در یک جامعه سرمایه داری مثلا به یک موضوع مشخص نگاه میکنید، مثلا به انباشت ثروت در اختیار یک فرد نگاه میکنید، به جواهراتی نگاه میکنید، به ثروت انباشته شده، به ماشین، به خونه، به همه این عواملی که ساخته شده در دل این نگاه های سرمایه داری است.
حالا میتوانید خیلی ساده آن را با انسان ها مقایسه بکنید و ببینید که چقدر جان انسان ها بی ارزش است.
به فراخور آن جان تمام جانداران هم بی ارزش است و این بی معنا شدن انسان در دل این نگاه سرمایه داری است.
وقتی از این هم بگذرید و وارد اون نگاه کمونیستی بشید.
داستان به همین شکل است.
اون ها هم قرار است که انسان را مبدل به ابزاری بکنند برای پیشرفت. برای مقابله.
برای اینکه در این جنگ ساخته شده و در این دوقطبی به آن نوک پیکان برسند.
قرار هست بیشتر تولید بکنند.
قرار است کار را مقدس بشمارند و در دل این کار خود را غرق بکنند و خفه بکنند.
حالا انسانی است که دوباره مبدل به ابزار شده.
حالا این انسان در دل نگاه کاپیتالیستی و یا در دل نگاه سوسیالیستی.
در هر دوی این نگاه ها در نهایت قرار هست مبدل به ابزاری برای پیشرفت و توسعه بشه یا پیشرفت و توسعه فردی یا جمعی.
حالا هر چقدر این ها دارای اشکال هست، موضوع بحث ما نیست.
اینکه آیا واقعا اون ها به فکر پیشرفت جمعی هستند یا نه، موضوع بحث ما نیست.
در نهایت این ابزار شدن انسان و مبدل شدن به راهی برای رسیدن به هدف هست که موضوع بحث ما هست.
فارغ از این شما رو به رو میشید با تصویری از انسانی که انگاری که هیچ خودمختاری ندارد و ساخته ی تاریخ است، اصولا قرار است که تاریخ به او رنگ و بویی بدهد.
حرکت او را به پیش ببرد.
اصولا عاملیت قرار است که از انسان ها گرفته بشه.
دیگه عاملیتی نخواهند داشت.
چه در اون نگاه کاپیتالیستی و سرمایه داری که انسان مبدل به ابزار برای ساخت ثروت شده و تنها اون جماعت خدا تصویر شده هستند و نزدیک و مقربان او سرمایه داران و اون قبیله حاکم هستند که شاید جایگاهی داشته باشند و اصولا دیگران تنها و تنها ابزار و وسیله هستند و چه در نگاه کمونیستی هم داستان به همین شکل هست.
اصولا دیگه عاملیتی برای این ها تعبیر و تصور نمیشه.
اگر هم عاملیتی تصویر شد تا زمان انقلاب بود.
بعد از انقلابی که اتفاق می افته.
حالا هر کسی که عاملیتی برای خودش تعبیر کنه مبدل به ضد انقلاب و جاسوس و خیانت کار میشه و محکوم به مرگ هم خواهد شد.
ما وقتی به تصویر انسان در دل این نگاه نزدیک میشویم، در نهایت به یک نقطه مشخص میرسیم که انسان دیگر معنایی تحت عنوان انسان نخواهد داشت.
تنها مبدل به ابزاری خواهد شد برای پیشبرد اهداف جمعی و یا فردی.
اما فارغ از آن دو مسئله مهم یعنی آزادی و برابری که در دل این دو نگاه وجود دارد، موضوع مهم ماست.
وقتی ما در باب مثلا آزادی صحبت میکنیم، در دل نگاه سرمایه داری و لیبرالیسم مواجه میشویم با این آزادی که مدام داره شعار داده میشه، مدام داره دربارهش صحبت میشه.
اما پرسش مهم و اصلی این هست که آزادی به چه قیمت قرار هست که این آزادی رو به چه قیمتی به دست بیاریم؟
ما بارها در باب آزادی صحبت کردیم که آزادی به دور از مفهوم برابری معنایی نخواهد داشت.
اینجا این آزادی به دست اومده به قیمت و هزینه اسارت دیگران معنا خواهد شد.
یعنی شما تصویری را در نظر بگیرید که اگر قرار بر این نباشد که ما به برابری اعتقاد داشته باشیم و در راستای این برابری، منع آزار را به عنوان قاعده و قانون آزادی بپذیریم، دیگر چه کسی قرار است آزاد باشد؟
قاعدتا تنها کسانی آزاد خواهند بود که قدرت بیشتری داشته باشند که ثروت بیشتری داشته باشند.
تنها آزادی برای آنهاست.
و حالا وقتی شما مواجه میشوید با این نگاه ساخته شده در دل سرمایه داری هم ما را به همین سمت و سو میبرد که آزادی به قیمت از میان بردن آزادی دیگران هست.
این آزادی های فردی که مدام دارد گفته میشود به قیمت این هست که یک جماعتی در اسارت باشند و جماعت کارگری باشند که به واسطه اسارت خودشان آزادی را برای دیگران بسازند، به واسطه فقر خودشان ثروت برای دیگران بسازند و این همان نقطه تلاقی است که میتواند آزادی را بیمعنا بکند.
میتواند آزادی را مبدل به یک دیو چند سر بکن.
اگر برابری میداندار نباشد.
و حالا وقتی در باب آزادی صحبت میکنند.
و حالا در دل این نگاه کاپیتالیستی مدام مانور داده میشود پیرامون آزادی.
ما میتوانیم این تصویر را ببینیم که این آزادی تصویر شده هیچ سنخیتی با آزادی و معنای حقیقی آزادی ندارد.
و این آزادی اصولا به قیمت اسارت دیگران معنا میشود.
این ثروت به واسطه فقر دیگران معنا میشود.
و اینگونه هست که آزادی لگدمال میشود.
آزادی به قیمت نابودی دیگران در بین هست.
وقتی هم نزدیک به نگاه کمونیست ها و این نگاه چپی ها هم میشوید باز برابری میدان دار میشود.
اما به چه قیمتی؟
این برابری قرار هست به چه قیمت وارد این چرخه و زندگی و زیست جمعی مردمان بشود؟
قرار هست به قیمت از میان بردن تمام آزادی ها، سر سپردن در برابر حکومت مستبد و دولت تمامیت خواه در برابر خدایان، فرمانبردار بودن و اطاعت گری در برابر سر خم کردن در برابر سرکوب ها و خفقان ها و سانسور ها.
پروپاگاندا ها قرار است مردمانی باشند فرمانبردار طاعت گر تا در نهایت بتوانند برابری را بدست بیاورند.
برابری که هیچ معنا و سنخیتی با خود برابری هم ندارد.
برابری ای که قرار هست همگان را یکسان و به یک چشم ببیند نه در راستای حقوق، نه در راستای رسیدن به ثروت، نه در راستای توزیع عادلانه ثروت، نه در راستای در امان بودن، نه در راستای منع آزار همگان، بلکه در راستای یکسانی احمقانه و حماقت آلود که هیچ سنخیتی با واقعیت ندارد.
یعنی شما در هیچ جای جهان نمی توانید همگان را یکسان ببینید.
نه انسان را با حیوان یکسان ببینید نه خود انسان را با انسان، نه یک بچه پنج ساله را با یک مرد شصت ساله، با یک زن سی ساله.
اینها هیچ کدام با هم یکسان نیستند.
برابر هستند اما یکسان نیستند.
و حالا شما مواجه می شوید در دل این نگاه ابلهانه ای که پیرامون برابری شکل گرفته در نگاه های چپی اصولا صحبت از یکسانی میکنند و نه برابری.
و این یکسانی تعبیر شده را هم به قیمت و هزینه تمام آزادی ها دارن ارائه میدن.
قرار هست که آزادی رو از بین ببرند و سلاخی بکنند و به قربانگاه ببرند تا همه یکسان بشن.
یه یکسانی که همه چیز رو هم از میان خواهد برد.
اصولا به وجود آمدن این حکومت های کمونیستی بر همین پایه هست.
بر پایه ی به وجود آوردن یک پایه ی ننگین و مستبدانه برای یک دولت تمامیت خواه تا همه چیز رو در اختیار بگیره و به فراخور از میان بردن آزادی مردم و جمعیت مردم، حالا به اون ها یه تحفه ای از برابری بده.
برابری که هیچ سنخیتی هم برابری نداره.
ما وقتی ریز میشیم و از نزدیک به تصاویر ارائه شده در طول تاریخ از حکومت های سرمایه داری و کمونیسم رو به رو میشیم، میدونیم که این ها قرار بر یک چیز دارند یا قرار هست عدالت را بدون آزادی بدن یا قرار هست آزادی بدون عدالت بدن.
هر چند که خود عدالت و آزادی تعریف شده در دل آن ها هم هیچ سنخیتی با آن مفهوم و معنای واقعی ندارد، اما باز هم قرار است که در ازاء قربانی کردن و هزینه کردن، یکی از دو دیگری را میداندار بکنند و این نقطه ی افراطی است که ما را از معنای واقعی و حقیقی دور می کند.
این آن نقطه ای است که ما را در این منجلاب و مرداب غرق می کند و فردای نامشخصی را هم برای ما به وجود می آورد.
ما نیاز به همپوشانی این دو معنا داریم که اصولا این دو معنا بی هم معنایی نخواهند داشت.
ما در باب این نگاه مطلقی که وجود دارد در دل، اخلاق، در دل حقیقت و حقیقت گرایی در هر دو این دو نظام ها هم رو به رو هستیم.
اصولا این نگاه در نهایت به نقطه ای از افراط و تفریط خود خواهد رسید که هیچ نگاهی را قبول نخواهد کرد.
هیچ انتقاد و هیچ پرسشی رو قبول نخواهد کرد.
حقیقت مطلق رو برای خود خواهد دید.
اخلاق مطلق رو در خود خواهد دید.
یعنی شما نه تنها در نگاه کمونیسم یا سرمایه داری که در تمام نگاه های انسانی با این موضوع روبرو میشوید.
حقیقت تمام آن چیزیست که نزد منه همه دیگران باطل هستند.
همون چیزی که در اسلام وجود داره در دل کمونیست هم وجود داره.
در دل نظام های لیبرالیستی هم وجود همه اینها دارن دم از یک موضوع مشخص میزنن و اون هم تمام حقیقت برای ماست.
تمام اخلاق و اخلاق مطلق برای ماست.
حال با اینکه مثلا در همون نظام سرمایه داری دارای اینگونه حقوق دیگران و عدالت و برابری پایمال میشه و حتی حاضر به گوش سپردن به این انتقاد ها و تغییرات هم نیستند چرا که باور آوردن به این ها هیچ جایگاهی برای اون نگاه نسبی گرایانه وجود نداره.
در دل هر دوی این حکومت ها ما با یک مفهوم مشخص روبه رو هستیم که هدف وسیله رو توجیه میکنه.
شما وقتی به این جمله کلیشه ای می رسید که بار ها و بار ها هم شنیدید، حالا می تونید معنای حقیقی و حقه ی اون رو در همین دو نگاه ببینید.
یعنی اگر شما روبرو میشید با یک حکومت سرمایه داری، حالا به واسطه بازار حاضر هست که هر کاری انجام بده حاضره برای رسیدن به هدف هر وسیله ای رو هم توجیه کنه.
حاضره از گرسنگی به بیشماران بده اما به اون خواسته ای که داره برسه.
حاضر هست تمام گندم ها و برنج ها و آسیاب ها رو از بین ببره و آتش بزنه.
برای اینکه یک قیمتی که خودش می خواد و بازار قاعدتا به وجود خواهد آورد تعیین بکنه.
یعنی شما با این شکل افسار گسیخته هم روبرو میشید؟
اگر از سوی دیگری مواجه میشید با حکومت های کمونیستی، حالا این حکومت های کمونیستی حاضرند هر کاری و هر فضاحتی به بار بیارند.
حاضرند هر گونه وحشیگری رو به وجود بیاورند و سرکوبی را هم میدان دار بکنند تا حرف خودشان به کرسی بنشیند تا هدف غایی خودشان میدان دار باشد.
حاضرند همگان را از زیر تیغ بگذرانند.
همتای چیزی که گذراندند حاضرند به واسطه آن اعتقادات احمقانه ای که دارند با آن اقتصاد دستوری که بوجود آوردند باعث کشتار حتی میلیون ها نفر بشوند و قحطی را در کشور پایدار بکنند.
همتای چیزی که در چین یا روسیه اتفاق افتاد اما باز هم حاضر نیستند که این مشکلات را قبول کنند و حاضر نیستند که برای رسیدن به این هدف راه و وسیله درستی را انتخاب بکنند، حاضرند دست به گریبان هر وسیله ای بشوند، دستشون رو به هر راهی دراز بکنند، حتی کشتار، حتی خشونت، حتی اختناق، حتی سرکوب، حتی پاکسازی و هر رفتار شنیع دیگری در دولت های لیبرالیستی هم به همین شکل.
حالا این که شاید اونها در بوق و کرنا های بیشتری می کنند یا بیشتر موفق به لاپوشانی میشن، تفاوت میان هر دوی این نگاه ها در همین است که تا چه اندازه قدرت این لاپوشانی را داشته باشند و یا نداشته باشند.
تا چه اندازه در بوق و کرنا در موردش صحبت بکنند و یا سکوت بکنند.
اما نقطه اشتراک هر دوی این نگاه ها همین موضوعی است که هدف وسیله را توجیه می کند و اصولا برای این جماعت فقط و فقط هدف مهم است و هر وسیله ای هم در برابرشان قرار خواهد گرفت.
در این دو نگاه ما مواجه می شویم با یک دوگانگی احمقانه ای به وجود آمده در راستای اینکه فرد علیه جامعه قرار می گیرد و یا جامعه علیه فرد حاضر به این نزدیکی و قرابت این دو معنا با هم نیستند.
یعنی شما هیچوقت مواجه نمیشید با این مفهومی که به هم گره خورده.
ما زندگی جمعی می کنیم اما فردیت خودمان را هم قبول می کنیم و باید به فردیت خود هم احترام بزارید.
اما همواره در دو هر دوی این نگاه ها این دو موضوع در برابر هم قرار می گیرند.
همتای چیزی که ما مصداق آزادی و برابری دربارش صحبت کردیم، همان گونه که این جماعت در باب آزادی و برابری صحبت می کنند و اصولا یکی را به قربانگاه برای دیگری می برند.
در راستای این مفهوم هم داستان به همین شکل هست یا فرد بر علیه جامعه قرار میگیرد و یا جامعه برعلیه فرد هست.
خب ما یک فردی را می بینیم که همه چیز این جامعه داره فداش میشه در دل نگاه های سرمایه داری و اصولا انگار جماعتی اسیر و عبد و بنده هستند برای اینکه این فردیت او حفظ بشه و به همه آمال و آرزوهایش برسه و یا در برابرش.
در نگاه های کمونیستی قرار بر این هست که یک جامعه به یک سودایی برسد و تمام فردیت اون ها زیر پا گذاشته بشه.
تمام آزادی ها، قدرت انتخاب ها، تغیر دادن ها، همه این ها زیر پا گذاشته بشه به واسطه مثلا زندگی بهتر جمعی.
خب قاعدتا تشکیک در باب اصل این موضوعات هم وجود داره اما فارق از این تشکیک در این اصل ما مواجه میشیم با این اصل به وجود آمده یعنی از میان بردن فردیت در جامعه کمونیستی و یا بالعکس از زیر پا گذاشتن تمام نگاه های اجتماعی و پیشرفت های اجتماعی زیر پا و قربانی کردن در برابر فردیت آن هم یک جماعت مشخص.
پس از ما با این دوگانه و تناقض هم روبرو هستیم.
در دل این نگاه های به وجود آمده در نهایت ما مواجه میشویم با یک ایدئولوژی قدرتمند که مبدل به یک دین میشود خودش را حقیقت محض می داند و در پی از بین بردن و حذف شک است و اصولا حذف کردن شک و احساس، پرسشگری و انتقاد.
در نهایت ما را به یک نقطه می رساند.
پایان فلسفه است.
اصولا فلسفه و فلسفیدن در یک داستان قرار است که به وجود بیاید و آن هم تشکیک کردن است.
پرسش کردن هست.
کلیت فلسفه یعنی پرسش کردن و حالا ما وقتی داریم در باب یک نگرش صحبت می کنیم که در نهایت حقیقت را برای خود می داند و به هیچ گونه به این شک باور ندارد، به نقطه ای خواهد رسید که تمام شک ها را از بین ببرد و خود را مبدل به یک ایمان بکند.
و حالا این ایمان چشم و گوش بسته ما را به نقطه ای می رساند که دیگر فلسفه ای بر جا نخواهد بود.
همتای چیزی که در تمام این نگاه ها هم به وجود آمده و اصولا دیگر جایی برای فکر کردن، اندیشیدن و انتقاد کردن باقی نخواهد بود.
قاعدتا این ایدئولوژی های به وجود آمده چه در دل سرمایه داری و چه در دل کمونیسم ما را به نقطه ای رسانده از این افراط و این افراطی که در نهایت حقیقت را برای خود می داند و با حذف تمام شک ها، پرسش ها، پایان فلسفه را نوید پایان فلسفه هم به مفهوم از میان رفتن اخلاق و از میان رفتن پرسش هایی پیرامون مباحث اخلاقی است.
اگر شما در جهان سرمایه داری رو به رو می شوید، با یک جماعتی که تمام ثروت دیگران رو برای خود کرده اند و دارند خون مردم رو می مکند و درون شیشه ها می کنند با عرق جبین آنها به تمام ثروت ها رسیدند و آنها در فقر و بدبختی هستند.
به واسطه این پایان فلسفیدن است که دیگر پرسشی به وجود نمی آید.
دیگر پرسش های اخلاقی مطرح نمی شود و ما به نقطه ای نمی رسیم برای تغییر دادن.
در صورتی که می توانیم این تصویر واضح را در برابر ببینیم و به آن ایمان داشته باشیم و گواه بدهیم که این زیست جمعی و این دو نگاه زندگی در اسارت را برای مردمان پدید آورده، زندگی با از میان بردن برابری ها را به وجود آورد و در نهایت هر دو انسان ها را مبدل به ابزار هایی کردند برای پیشرفت.
خب قاعدتا در باب این دو نگاه و نقد اخلاقی و فلسفی آن ها میشه ساعت ها صحبت کرد.
اما من سعی کردم موجز صحبت کنم تا در نهایت به قسمت انتهایی برسیم و در باب گزینه جایگزین صحبت کنیم.
قاعدتا در باب لیبرالیسم و کمونیسم.
در باب مصادیق و اتفاقاتش میشه ساعتها صحبت کرد.
در اتریش شاید در باب این مسائل هم صحبت کردیم اما به اندازه کافی تو این قسمت های ارائه شده سعی کردیم در باب این کلیت و این معنای کلی و این موضوع مهم آزادی و برابری و تعابیر و تفاسیری که در این دو نگاه وجود داره صحبت کن.
در این انتهای برنامه دوست دارم باهاتون مطرح کنم که اگر دوست دارید این صدا شنیده بشه این راه تغییر شکل بگیره میتونید آثار من رو با دیگران به اشتراک بذارید.
منظور از آثار هم خلاصه به برنامه ای به نام جان نمیشه.
من پیش از اینکه بخوام برنامه ای به نام جان رو ضبط و منتشر کنم، آرا و افکار و عقاید ام رو تحت عناوین کتابهایی به رشته تحریر در آورد.
تمامی این آثار به صورت رایگان در وبسایت جهان آرمانی در اختیار شما دوستان هست.
میتونید با مراجعه به وبسایت این آثار رو به صورت رایگان دریافت کنید و اگر دوست داشتید این صداهای تغییر شکل بگیره و این راه ادامه پیدا کنه اون رو با دیگران هم به اشتراک بگذارید.
ممنون که همراه من بودید.
من نیما شهسواری و این برنامه بنام جان بود.
در پناه آزادی.
قسمت 6
سلام دوستان من نیما شهسواری و این برنامه به نام جان است با شماست.
این قسمت ششم از ویژه برنامه نقد لیبرالیسم و کمونیسم است و ما قراره توی این قسمت در باب پیوند آزادی و برابری صحبت بکنیم.
ممنون که همراه من هستید.
خب دوستان توی این ویژه برنامه مشخص ما سعی کردیم که نقد هایی رو پیرامون کمونیسم و لیبرالیسم داشته باشیم.
این دو نگاه مشخص در جهان مدرن که یک دوقطبی رو به وجود آورده اند و زندگی ما رو تحت تاثیر قرار دادند و اصولا جهان مدرن با این دو نگاه گره خورده و عجین شده.
این دو نگاه اقتصادی که به ذات شاید نگاه های اقتصادی باشه اما در نهایت تمام نوع زندگی ما و تمام المان های زندگی ما رو تحت تاثیر خودش قرار داده.
سعی کردیم در باب این دو موضوع صحبت کنیم و موضوع اصلی که در دل آن ها وجود داشته هم قاعدتا مسئله آزادی و برابری بوده.
آزادی و برابری که هر کدام از این ها یکی از این عناوین را به اختیار خود گرفته اند، به زندان و حصر خود درآورده اند و در نهایت با قربانی کردن دیگری سعی کرده اند یکی را هر چند نصفه و نیمه و پر از تناقض و به دور از واقعیت میداندار کنند.
و ما سعی کردیم بیش تر در باب آزادی و برابری نهفته در این مباحث صحبت بکنیم.
در باب لطمه ها و معایبی که هر کدام از این دو نگاه داشته اند.
در باب اخلاق و فلسفه، در باب مقدمه و در نهایت در باب این موضوعات صحبت بکنیم.
در این قسمت انتهایی هم سعی می کنیم که یک راهکار سوم و به نوعی یک نگاه تازه ای را ارائه بدهیم که پیوند آزادی و برابری و در کنار هم بودنش هست.
یعنی ما گفتیم که اصولا چه نگاه لیبرالیسم و سرمایه داری و چه نگاه کمونیستی.
خب یک نقطه عطفی بوده، یک پله ای بوده برای ترقی و پیشرفت جامعه انسانی و زندگی جمعی ما.
اما اون نقطه ای ما رو دور کرده که خط بطلانی کشیده و اجازه نداده تا ادامه پیدا بکنه.
این طریقت در راه خودش ادامه پیدا بکنه.
اون جایی که ما دچار این افراط شدیم دچار این نگاه های متعصبانه شدیم و این ایستایی رو در برابر دیدیم.
اونجا اون خط بطلانی بوده که ما رو از پیشرفت و توسعه در برابر اون ایستادگی کرده.
نه پیشرفتی که در دل این دو معنا و این دو نگاه تصویرشده نه اون پیشرفتی که در پی ساختن هست در پی رقابت است.
پیشرفت در بهزیستی و زندگی بهتر و جمعی همه جان ها نه فقط انسان ها.
حالا با توجه به نگاه هایی که در این نگاه وجود داره همون انسان ها هم ما شاهدش نبودیم و حالا قصد داریم که در باب این مسأله صحبت بکنیم.
نکته مهم و اساسی این هستش که ما در دل دنیای خودمون نه به این جهان نیاز داریم و نه به اون جهان، نه به جهان تصویر شده توسط لیبرالیسم نیاز داریم و نه به اون جهانی که کمونیست ها دارن تصویر میکنن.
به هیچ کدوم از این دو نگاه به صورت مجزا نیاز نداریم بلکه به اشتراک و در کنار هم بودن این نگاها نیاز داریم.
ما نیاز داریم تا این دو نگاه تجمیع بشن و با هم همبسته بشن.
وابستگی میان این دو در نهایت ما رو به نقطه ای برسونه تا جهان بهتری رو بوجود بیاریم.
نه وابسته به آن باشیم نه وابسته به ای.
چرا که هر کدوم از این ها قرار هست که یکی از این دو عنوان مهم و اساسی که بی هم معنایی ندارند رو از میان ببرند.
اگر شما به سمت و سوی نگاه های سرمایه داری میل داشته باشید، فارق از اینکه خود دچار اون قبیله باشید که قاعدتا به واسطه قرابت و سود و منفعتی که می برید اون نظام و اون نگاه رو می پسندید.
اما اگر دور از اون دایره باشید قاعدتا می دونید که اون ها قرار هست که برابری رو سلاخی بکنند، اون هم در برابر آزادی که هیچ معنایی نخواهد داشت.
و ما می دونیم که آزادی و برابری در کنار هم معنا خواهد شد و قاعدتا بلعکس هم در دل نگاه های کمونیستی هم به همین شکل هست.
پس ما باید نقطه ابتدایی رو در دل این بحث با این آغاز بکنیم که ما نه به این و نه به آن به هیچ کدوم از این دو نیازی نداریم.
جهان دیگری لازم هست که در دل اون با ادغام این دو نگاه و با اشتراکات این دو نگاه و در عین حال با پیش رفتن و با پرسشگری در دل اون جهان تازه ای رو تصویر کنیم.
ما نیاز به یک تجربه میانه داریم.
تجربه های میانه ای که در همین جهان امروزی هم اتفاق افتاده.
یعنی شما وقتی به دور و اطراف خود نگاه می کنید به جهانی که امروز ساخته شده به عنوان مثال اون چیزی که تحت عنوان سوسیال دموکراسی ما میشناسیم یک نگاه معقول از این دو نگاه در کنار هم است.
سوسیال دموکراسی که قرار هست نه آزادی رو آنگونه لگدمال بکنه در ازای برابری و نه قرار هست که برابری رو به سلاخ خانه ببره برای رسیدن به آزادی قرار هست در همون دموکراسی تعبیر شده و تصویر شده حالا پا به میدان بذاره و برابری و رفاه جمعی و بهزیستی رو هم در خودش به وجود بیاره و حالا زندگی بهتر جمعی رو پدید بیاره.
کاری که در این جوامع سوسیالیستی سعی در انجامشون هست.
سوسیال دموکراسی که امروز ما میتونیم نمونه هاش رو ببینیم.
در کشورهای حوزه اسکاندیناوی میتونیم اشکالی از اون رو ببینیم.
قاعدتا میشه نقدهای بسیاری بهش کرد و اصولا ما با همین نگاه منتقدانه و پرسشگر هست که میل به پیش رفتن داریم، میل به تغییر داریم و اصولا باید این نگاه را در وجود خود هم پاس بداریم و اصولا به دنبال راه و طریقتی باشیم تا با همین نقدها به فردای بهتری برسیم.
اما با توجه به چیزی که امروز در جهان وجود دارد، ما میتوانیم به نقطهای برسیم که قاعدتا نه آن نگاه متعصبانه در دل لیبرالیسم و نه آن نگاه متعصبانه در دل کمونیسم راهگشای ما نیست و ما نیاز به یک حد تعادل و یک تجربه میانهای داریم که قاعدتا سوسیال دموکراسی و یا حتی آنارشیست های مشارکتی که در جهان وجود دارد و قاعدتا اشکال کمتر نظام مندی هست هم می تواند راهگشای ما باشد.
قاعدتا ما میتوانیم با نگاه به این تجربه ها ببینیم که بله با میل به برابری و در عین حال با میل به آزادی و پیوند این دو در کنار هم میتوانیم جامعه بهتری بسازیم.
میتوانیم جامعه ای به دور از تمامی معایب بسازیم.
جامعهای که اینگونه دچار فروپاشی ها نشود.
این گونه تفاوت های طبقاتی در دلش بیداد نکند و این گونه مردمان را خسته از دنیا نکند.
این گونه مفهوم انسان و جان را بی معنا نکند.
مبدل به ابزار نکند، همه چیز را در رقابت و پیشرفت ها تعبیر و تفسیر نکند.
ما نیاز داریم تا یک نگاه تازه ای را داشته باشیم.
ما قاعدتا نیاز داریم تا یک بازتعریف دوباره ای نسبت به آزادی داشته باشیم.
خیلی فراتر از فردگرایی.
ما نیاز داریم تا عمیق تر از این نوع نگاه یک آزادی دوباره ای را تصویر کنیم.
آزادی ای که در دل خودش قاعدتا باید آزار نرساندن به دیگران، دیگرانی به وسعت تمام جان ها در جهان و فریاد برابری در دل آزادی را نوید بدهیم.
ما نیاز داریم تا این آزادی را دوباره بازتعریف کنیم و فراتر از مرزهای فردگرایی و قدرت پرستی بشویم و آزادی را تنها در اختیار کسانی که قدرت بیشتری دارند قرار ندهیم.
ما قرار هست که این بار آزادی را دوباره تعریف کنیم و در دل این تعریف دوباره خود همگان را آزاد تصویر کنیم.
همگانی به وسعت تمام جان ها.
نه فقط انسان ها، نه فقط یک نژاد از انسان ها، نه فقط یک جنسیت از انسان ها، بلکه تمام جان ها، همه جان های جهان چه انسان، چه حیوان و چه گیاه.
حالا با این بازتعریف دوباره از آزادی می توانیم وارد یک میدان برای تغییر دادن بشویم.
دیگر در دل این آزادی تعریف شده شما مواجه نمی شوید با این شکل زننده از آزادی های فردی که بیانگر خودخواهی است، بیانگر قدرت پرستی است.
بیانگر از میان بردن برابری و آزادی در امتداد هم هست چرا که می دانیم این آزادی بدون برابری معنا نخواهد داشت چرا که میدانیم این آزادی و برابری در پیوند با هم معنا میشوند. میشوند.
اگر ما دنیایی را تصور کنیم که در دل آن به آزار نرساندن دیگران و وسعت برابری در دل آن باوری نداشته باشیم.
هر کسی که زور بیشتری داشته باشد، آزادی بیشتری هم خواهد داشت اما به قیمت و هزینه اسارت دیگران.
همتای چیزی که در جمهوری اسلامی وجود دارد در این حکومت های کمونیستی هم وجود داشته و در دل حکومت های سرمایه داری هم وجود دارد.
آزادی فردی جماعتی در ازای اسارت بیشمار آدم ثروت برای جماعتی در ازای فقر بیشمار هزینه میشود دیگران تا این جماعت قدرتمند به آن آرزوها و خواسته هایشان برسند.
آرزو های این جماعت کشته میشود تا آنها آرزومند شوند و یا آرزوهایشان برآورده شود.
پس ما نیاز داریم با این بازتعریف دوباره یک آزادی دوباره ای را معنا کنیم که فراتر از فردیت است و در دل جامعه و در دل برابری معنا می شود و عمیق تر از آن چیزیست که در دل این نگاه های آلوده تصویر شده.
ما نیاز داریم تا عدالت را اینبار به دور از اجبار و به دور از اکراه تصویر بکنیم.
ما نیاز داریم تا برابری را دوباره و دوباره تعریف بکنیم.
برابری ای که در دل خود هیچ مرزی نداشته باشد.
برابری ای که قرار بر این نداشته باشد تا همه را یکسان تصویر بکند، بلکه در حقوق قرار است که برابری را بوجود بیاورد.
ما قرار نیست که در برابر تفاوت ها بایستیم و بگوییم که همه یکسان هستیم.
نه، قاعدتا زن و مرد با هم فرق میکنند.
قاعدتا از همه نظر با هم متفاوت هستند و به فراخور این تفاوت حتی نیاز دارند که قواعد متفاوتی هم داشته باشند.
ما وقتی در باب برابری جان صحبت میکنیم یعنی تمام جان های جهان مستحق زیستن هستند، نباید بهشون آزاری رسونده بشه و هر جا نقطه ای این آزار به وجود بیاید آنجا نقطه ای است که آزادی از میان رفته.
آزادی بی معنا شده.
پس ما نیاز داریم با این بازتعریف های دوباره دوباره همه چیز را معنا بکنیم.
ما نیاز داریم تا این عدالت رو، این برابری را دوباره معنا بکنیم، نه در دل یک ثانیه، بلکه در دل حقوق برابر.
در دل آزادی برابر. در دل. فردای برابر.
در دل ثروت.
به مساوات تقسیم شده در ازای کار برابر.
ما قرار است که این برابری را دوباره تعریف کنیم و به دور از اجبار، به دور از از میان بردن آزادی ها.
قرار نیست که آزادی را قربانی بکنیم برای رسیدن به برابری.
چرا که اصولا این دو در کنار هم معنا پیدا می کنند و در نهایت فرزند خلف این دو آرامش و بهزیستی هست.
هر جایی که ما شاهد این همزیستی مسالمت آمیز میان آزادی و برابری باشیم هست که میتوانیم آسایش و آرامش را ببینیم و بهزیستی را ببینیم و زندگی بهتر را ببینیم.
و تمام هدف غایی ما در جهان هم رسیدن به همین بهزیستی نه فقط برای انسان و گونه خاصی از انسان ها و نژاد خاص و جنسیت خاص، بلکه برای تمام موجودات زنده هست.
تمام جانداران تا بتوانند در آزادی و عدالت و برابری زندگی کنند.
ما قاعدتا نیاز به اخلاق همکاری داریم و نه رقابت.
یعنی ما وقتی داریم در باب این جهان ساخته شده نگاه میکنیم و می بینیمش.
میدانیم که همه چیز این دنیا رقابت است چه در جهان کمونیستی و چه در جهان سرمایه داری.
جهان سرمایه داری مدام داره در اشکال مختلف و به ابنای مختلفی به تمام انسان ها نوید این رو میده که برای رسیدن باید وارد این چرخه ی رقابت بشن.
رقابتی که قرار هست دیگران رو از میدان به در کنه قرار هست که پا بر گرده ی دیگران بر کول های دیگران بگذارند تا به اون نقطه ی قله ها برسند.
دائما در حال نابود کردن زندگی دیگران برای رسیدن به آزادی های خود هستند برای رسیدن به ثروت و قدرت و زندگی بهتر خود هستند.
ما می بینیم که این رقابت در دل همان حکومت های کمونیستی هم شکل می گیرد و چگونه یک داستان بی انتها و یک جهان بی انتها را تصویر می کند تا در دل آن تنها و تنها به پیش برود.
برای فردایی نامشخص در رقابتی بی معنا و همه زندگی و همه آزادی و همه برابری را سلاخی کنند.
از میان ببرند برای فردای نامشخصی که معلوم نیست به کجا خواهند رسید.
ما در دل دنیایی که امروز تا این حد از میان رفتن همکاری را می بینیم و تنها و تنها رقابت است که میدان دار است، قرار است که همکاری و همزیستی را میدان دار کنیم.
قرار است که در دل این برابری تصویری ارائه دهیم تا انسان ها و همه جان ها در کنار هم و با همکاری هم بتوانند زندگی بهتری را داشته باشند.
قرار است که ما تصویر ارائه دهنده نسبت به انقلاب یک انقلاب متفاوت از انقلاب وحشیانه و وحشی خویان باشد، انقلابی در راستای رسیدن به آزادی برای همگان باشد.
قرار است که انسان ها آزادی را خود تعریف کنند.
قرار بر این نیست که من به عنوان یک متکلم الوحده بیایم و آزادی را تعریف کنم و بگویم این آزادی شماست. نه.
قاعدتا انسان ها متکثر هستند و قاعدتا نگاه های متفاوتی دارند.
می تواند آزادی تعریف شده از نگاه آنها معنای اسارت برای من باشد.
یعنی شما تصور کنید من با تمام باورهایم در برابر یک مسلمان، با تمام باورهایش.
خب قاعدتا تمام تصاویر ارائه شده توسط او نسبت به اسلام و آزادی برای من معنای اسارت است و می تواند این موضوع بالعکس هم باشد.
من هر چیزی که به عنوان آزادی می شناسم را او به عنوان اسارت تلقی کند.
اما ما باید یک نقطه داشته باشیم و آن هم قانون و قاعده آزادی و آزار نرساندن به دیگران باشد.
وقتی این قاعده و این چارچوب قبول بشه حالا هر کس می تونه آرزوی خودش رو مبنی بر آزادی بدونه.
و ما نیاز داریم برای رسیدن به دنیایی اینگونه.
و در نهایت انقلابی که در دل اون آرمان ها و ایده ها و آرزوی همگان معنا پیدا بکنه و تعبیر بشه.
ما به دنبال ساختن جهان آرمانی هستیم که در دلش آرمان ها میداندار بشوند، آرزو ها میدان دار بشند.
آزادی با اون قاعده مشخصی که آزادی و برابری رو معنا می کنه، حالا میدان دار جولان دادن نگاه های متفاوت و آرزوهای متفاوت باشه.
ما در نهایت باید به نقطه ای برسیم که این اخلاق همکاری میدان دار بشه و رقابت از میان برداشته بشه و انقلاب ما انقلاب بی کران برای رسیدن همگان به آزادی ها و آرزوها و آرمان های خودش باشه.
ما نیاز داریم در این دنیای تازه تصویر شده از همه قدرت ها استفاده بکنیم.
از فن آوری استفاده بکنیم.
از مشارکت استفاده کنیم و یک باز طراحی دوباره ای نسبت به جامعه داشته باشیم.
ما نیاز نیست که همه دنیای خودمان را در اختیار بازارآزاد بزاریم.
ما قرار نیست که خودمون رو به این قدیسه تازه و این دیو چند سر بفروشیم.
ما قرار هست که از تمام دانش خودمون، از تمام فناوری خودمون، از تمام علوم خودمون استفاده کنیم تا جهان رو جای بهتری بکنه.
موضوع اصلی و نهایی در اون نگاه هست.
نگاهی که به هدف مشخص در برابر وجود داره.
ما قرار بر این داریم تا زندگی بهتر رو نه فقط برای یک دسته و یک قبیله که برای تمام جانداران پدید بیاریم.
پس قاعدتا از تمام ابزارها هم استفاده خواهیم کرد.
برای اینکه این بهزیستی برای همگان تصویر بشه.
پس ما نیاز داریم از تمام قوا استفاده بکنیم، از تمام مشارکت ها و همکاری ها استفاده بکنیم و در کنار هم یک باز طراحی دوباره ای را نسبت به زندگی جمعی داشته باشیم.
با در نظر گرفتن اینکه هر جماعتی میتوانند آزادی خود را تصویر کنند و در دل جهان آرمانی به آن آزادی و رویای خودشان هم برسند.
اما در نهایت قرار بر این است که ما با نگاه خودمان یک تصویر تازه ای نسبت به آزادی و برابری ارائه بدهیم.
وقتی در باب آزادی صحبت میکنیم، مفهوم تمامیت و کلیت این مبناست.
وقتی در باب آزادی صحبت میکنیم، در باب قلمرو آرمانی صحبت میکنیم، در باب جهان آرمانی صحبت میکنیم.
وقتی من در باب قلمروی آرمانی صحبت میکنم، دارم در باب یک نگاه تازه صحبت میکنم که در دلش قرار است که فکر جمعی ما راهگشا باشد.
قرار است که کسی در دل آن قدرت مطلقه ای نداشته باشد.
قرار است که ما دموکراسی را تا جای ممکن مستقیم تر و مستقیم تر بکنیم.
قرار است دموکراسی را به نقطه ای برسانیم که بر اساس تخصص کسانی باشد که آرای خودشان را ارائه بدهند.
قرار بر به وجود آوردن یک هیئتی است برای اداره کردن کشور.
نه اینکه یک قدرت مطلقه ای.
حالا در هر لباسی از رهبر شما در نظر بگیرید تا رییس جمهور بر آن نقطه و آن کرسی بنشیند.
قرار نیست که دوباره یک بالماسکه و تئاتری ساخته بشود و نمایشی ارائه شود برای اینکه قدرتمندان و ثروتمندان دوباره قدرت و ثروت را در اختیار بگیرند.
قرار است که متخصصین به واسطه آرای متخصصین آن هم در یک جمع کثیری در آن نگاهی که دارند و به واسطه آراء تصمیم های درست بگیرند و قرار است ما به نقطه ای برسیم که جامعه را اداره بکنیم با نظارت و با علم و دانشی که در اختیار متخصصین هست، راهکارهای درست و علمی را ارائه بدهیم نه به واسطه باورها و اعتقادات و ایدئولوژی هایی که وجود داره.
اما خب قاعدتا در حوصله این برنامه نمیگنجه که من در باب این مسائل صحبت بکنم.
در کتاب قلمرو آرمانی، در کتاب جهان آرمانی من پیرامون این نگاه ها صحبت کردم.
در ویژه برنامه های آتی به نام جان هم سعی می کنم ویژه برنامه هایی داشته باشم که پیرامون خود، جهان آرمانی و قلمروی آرمانی اما در شکل موجز خود در همین برنامه اشارت من در این مبنا این است که ما باید به اون نقطه ای برسیم که آزادی رو دوباره بازتعریف کنیم، برابری رو دوباره بازتعریف کنیم و با این نگاه های تازه خودمون پیرامون آزادی و رسیدن به برابری، یک جامعه تازه رو پدید بیاریم که در دل همگان در آزادی و برابری زندگی کنند.
شاید مهم ترین و بزرگ ترین کار ما پیش از رسیدن به این تحولات، دعوت به اندیشیدن باشد.
تغییر برای فردا باشد.
به وجود آوردن این احساس پرسشگری و روحیه انتقادی باشد.
ما شاید بزرگ ترین دستاوردی که می توانیم در دنیای حال حاضر داشته باشیم همین بیدارگری انسان ها و به فکر فرو بردن اون ها آنها باشد.
ما نیاز داریم تا مردمان را دعوت به این دو بار فکر کردن بکنیم.
ما نیاز داریم تا آنها در باب تمام باورهای خودشان ریز بشوند و به آن انتقاد داشته باشند.
اصولا ما نیاز داریم تا این شک کردن را در دل آنها بیدار بکنیم.
یکی از اصولی است که فردای روشن را برای ما خواهد ساخت.
ما نیاز داریم تا این بیداری را وارد میدان و جرگه زندگی جمعی انسان بکنیم تا در نهایت فردای روشنی را برای خود و دیگران بسازیم.
قاعدتا گزینه سوم و جایگزینی برای فردای ما در شکل سیاسی، پیوند آزادی و برابری است.
ما نیاز داریم تا از تمام تجارب انسانی استفاده بکنیم و با نگاه منتقدانه و پرسشگر خودمان نقاط مثبت هر کدام از این باورها را بگیریم و در پیوند با هم یک نگاه تازه ای را پدید بیاوریم که پیوند آزادی و برابری را نوید می دهد.
ما نیاز داریم تا با بازتعریف دوباره آزادی و برابری جهان تازه ای را به وجود بیاوریم و با این اخلاق همکاری به جای رقابت با استفاده از تمام ابزارها در راستای رسیدن به جهان آرمانی و قلمروی آرمانی، مردمان را دعوت به اندیشیدن و در نهایت تغییر برای فردا بود.
خب قاعدتا در باب این مسائل میشه ساعتها صحبت کرد و میتونم در باب جهان آرمانی و قلمرو آرمانی و ایده ها و آرمان های خودم صحبت کنم.
در باب آزادی و برابری که بهش باور دارم.
اما خب قاعدتا در باب این مسائل من کتاب های مختلفی نوشتم.
میتونید مراجعه کنید، این کتاب ها رو بخونید، از خود قلمرو آرمانی، جهان آرمانی و یا هر کدوم از آثار من پیرامون همین مفاهیم هست.
چرا که بزرگترین باور من همین پیوند آزادی و برابری است.
نگاه به جهان آرمانی هست.
آزادی همه جانبه هست و تعریف مشخصی که من نسبت به آزادی دارم به نظرم به اندازه کافی در این ویژه برنامه پیرامون لیبرالیسم و کمونیسم صحبت کردیم تا در نهایت باز هم در باب آزادی و برابری صحبت کنیم در آتی.
قاعدتا در باب مصادیق مختلف هم صحبت خواهیم کرد چه پیرامون لیبرالیسم، چه پیرامون کمونیسم و چه در باب باورهای خودم و آزادی و برابری.
در انتهای برنامه هم دوست دارم باهاتون مطرح کنم که اگر دوست دارید این صدا شنیده بشه و این راه تغییر شکل بگیره، میتونید آثار من رو با دیگران به اشتراک بذارید.
منظور از آثار هم خلاصه به برنامه ای به نام جان نمیشه.
من پیش از این که بخوام برنامه ای به نام جان رو ضبط و منتشر کنم، آرا و افکار و عقاید رو تحت عناوین کتاب هایی به رشته تحریر درآوردم.
تمامی این آثار به صورت رایگان در وبسایت جهان آرمانی در اختیار شما دوستان هست.
میتونید با مراجعه به این وبسایت آثار رو به صورت رایگان دریافت کنید و اگر دوست داشتید این صداهای تغییر شکل بگیره و این راه ادامه پیدا کنه اون رو با دیگران هم به اشتراک بگذارید.
ممنون که همراه من بودید.
من نیما شهسواری و این برنامه به نام جان بود.
در پناه آزادی.
قسمت اول
سلام دوستان من نیما شهسواری و این برنامه ای به نام جان است با شما هستم.
این قسمت اول از ویژه برنامه نقد لیبرالیسم و کمونیسم هست و ما قراره تو این قسمت یه مقدمه ای نسبت به این موضوع داشته باشیم.
ممنون که همراه من هستید.
خب دوستان توی این ویژه برنامه مشخص ما قرار هست که در باب لیبرالیسم و کمونیسم صحبت بکنیم.
دو نوع نگاهی که جهان مدرن امروز ما رو تحت تاثیر خودش قرار داده.
خب قاعدتا نوع نگاه اقتصادی است اما در تمام ارکان زندگی شخصی و اجتماعی ما نقش پررنگی داره.
امروز ساختارهای حکومتی و سیاسی هم برگرفته از این نگاه هستند.
اگر یک مقدار هم عقب تر جهان رو نگاه میکردی دیگه در اون دوران جنگ سرد یک دوقطبی بزرگی در جهان وجود داشت که فقط و فقط دو طرفش همین لیبرالیسم و کمونیسم با نام های دیگری که ما میشناسیم وجود داشت و همان جهان غرب و شرق و بلوک غرب به عنوان نماینده کمونیسم و جهان غربی هم به عنوان نماینده لیبرالیسم شناخته میشد.
حالا هر چند که در این سالیان بعدی مقداری اشکال متفاوت مثلا همتای سوسیال دموکراسی که ما میشناسیم بوجود آمده و یک مقدار از این دوگانگی کم کرده، اما در مجموع تقریبا میشه بهش اشاره کرد.
این دوگانه لیبرالیسم و کمونیسم مهم ترین نوع نگاه در جهان مدرن هست و ما قراره در این ویژه برنامه نقدی نسبت به این دو نگاه داشته باشیم و بیشتر دربارشون صحبت بکنیم.
در باب تاریخچه فلسفه، نوع نگاه، مضراتی که داشتند و اصولا این دو نوع نگاه را با هم قیاس بکنیم و در نهایت امر هم به اون تصویر مشخصی که خودمان دوست داریم برسیم و اون راهکار رو نگاه خودمون رو هم ارائه بدیم.
در این قسمت ابتدایی هم سعی میشه که یک توضیحات کلی پیرامون این برنامه و اصولا مفاهیم لیبرالیسم و کمونیسم رو مطرح کنیم و در قسمت های آتی هم به موضوعات بیشتری اشاره کنیم.
خب اصولا وقتی ما در باب این دو معنا صحبت میکنیم به واسطه اینکه این دو معنا به شدت گره خورده با مباحث اقتصادی است، بیشتر از هر چیزی همان موضوعات اقتصادی است که ما رو درگیر خودش میکنه.
اما نمیشه این حقیقت را کتمان کرد که این دو نوع نگاه مشخص جهان پیرامونی ما و زندگی شخصی ما رو تحت تاثیر خودش قرار داده.
فارغ از اون نگاه اقتصادی مشخصی که در لیبرالیسم و کمونیسم وجود داره، آزادی های فردی و فردگرایی و اصولا اختصاص بیشتر لیبرالیسم به آزادی و کمونیسم به برابری.
اما قاعدتا نوع حکومت و نوع نگاهی که به حکومت دارند رو هم در خودش جای داده و ما سعی میکنیم کم و بیش در باب این موضوعات صحبت بکنیم.
این ویژه برنامه اصولا در باب این مساله و این نوع نگاه هست که ما وقتی مواجه میشویم با لیبرالیسم و کمونیسم یک موضوع برامون مشخص میشه.
یعنی در یک توضیح کوتاه و موجز اگر بخوایم در باب این دو نگاه صحبت بکنیم و اون رو نقد بکنیم اینگونه هستش که در لیبرالیسم روبرو میشیم با از میان بردن عدالت، قربانی کردن، برابری و برابری رو زیر پای آزادی قربانی میکنن و در کمونیسم هم موضوع دقیقا برعکس همین هست.
یعنی در اینجا آزادی هست که قربانی در برابر برابری میکنند.
برابری که دیگه کم کم نزدیک به یکسانی میشه.
یعنی در همین توضیح موجز میشه اون نقد کلی نسبت به لیبرالیسم و کمونیسم رو مطرح کرد.
یعنی دو نوع نگاه مشخصی که یکی نگاه اصلی خودش رو روی آزادی گذاشته و دیگری روی برابری گذاشته به قیمت و هزینه دیگری.
یعنی حاضرند که آزادی رو به قیمت نابود کردن برابری یا برابری رو به قیمت و هزینه نابود کردن آزادی بدست بیارن و اصولا این دو نوع نگاه بر همین پایه شکل گرفته و حالا هر چه قدر بیشتر نزدیک بشیم سعی میکنیم این عنوان مشخص و این معنای مشخص را بیشتر موشکافی کنیم و به موضوعات مختلف در این طیف بپردازیم.
وقتی در باب لیبرالیسم صحبت میکنیم یعنی همان نگاهی که امروز ما تحت عنوان بازار آزاد میشناسیم، لیبرالیسم یک ریشه تفکر تاریخی را در خود دارد.
یعنی شما از عصر روشنگری و حتی رنسانس می توانید ردپای لیبرالیسم ببینید.
متفکرین زیادی داشته، صحبت های بسزایی انجام شده تا در نهایت ما با این شکل امروزی که به عنوان جامعه سرمایهداری میشناسیم و همین نئولیبرالیسم هم که امروز در جهان خیلی نهادینه شده باهاش روبه رو میشیم.
اما تمام اینها ریشه در اون افکار ابتدایی داره.
افکار ابتدایی که در راستای پیشرفت و زندگی بهتر انسان ها بوده.
یعنی ما وقتی به تاریخ گذشته جهان نگاه میکنیم، در آن دوران ابتدایی خوب میدانیم که نوع حکومت ها همواره نوع نگاه نسبت به جهان همواره بر پایه همان تعاریف مشخص خداباورانه ای است که ما تحت عنوان فرهنگ خدا میشناسیم.
یعنی همواره استبداد و خودکامگی بوده که همه جهان را به پیش برد.
در طول تاریخ تمام کشورها فارغ از اون زنگ تفریح های کوچکی که در تاریخ ما در جای جای جهان باهاش روبرو شدیم، فارغ از اون یکدستی و هماهنگی وجود داشته در سراسر جهان پیرامون این نگاه استبدادی و اون فرهنگ خدایی که میشناسیم همه جا امپراتوری هایی بوده، پادشاهی هایی بوده که اصولا نوع نگاه و اینکه جهان را چگونه به پیش ببرند در راستای همین استبداد جمعی بوده.
اما لیبرالیسم و این نگاه یک گام رو به پیشرفت ورای زندگی انسانی بوده.
مفاهیمی که پیرامون آزادی مطرح میشود.
در عصر روشنگری در نهایت زندگی جمعی ما رو به پیشرفت میاره اما خب قاعدتا درش تناقضات زیادی هست.
نقدهای زیادی هست بهش.
اما اون ریشه ابتدایی برگرفته از همون میل به پیشرفت هست.
یعنی شما وقتی مواجه میشید با این حق و مشروعیت الهی که متصور میشه و یک قدرت ماورایی رو فارغ از قدرت انسانها و زندگی عادی اونها متصور میشده، خب ما رو بیشتر و بیشتر در کام اون خودکامگی و استبداد غرق میکرد.
اما وقتی شما مواجه میشید با این نگاه های لیبرالیسم، برای درهم شکستن این قدرت و یگانگی، خب مواجه میشید با پیشرفتی که حالا انسان ها میتونستن برای بهتر زیستن خودشون انجام بدن.
پس ریشه ی ابتدایی لیبرالیسم برمیگرده از دوران روشنگری و این تفکرات برای درهم شکستن این قدرت واحده و این مشروطهای که این مشروعه ای که این مشروعیتی که به واسطه یک قدرت آسمانی و اون نگاه مستبد خدایی و اون فرهنگ شکل گرفته.
خب کم کم انسان ها سعی بر این داشتند که مقداری از این خودکامگی هارو کم کنند.
یکی از اون نقاط مشخص هم همین ارزش دادن به فردیت انسان هاست.
چیزی که شاید امروز در نگاه لیبرالیسم اون نقطه نقد اصلی ما باشه و بیشترین پیکان ما برای نقدها نسبت به همون باشه.
اما در دورانی که شکوفایی لیبرالیسم داشته اتفاق می افته.
اتفاقا انسان ها نیازمند اون آزادی های فردی بودند.
نیازمند این بودند که اون ارزش بهشون داده بشه و از اون نگاه آلوده گذشته ذره ای دور بشن.
یعنی اون نگاهی که همه رو همتای رعیت تصور میکرد و این رعیت رو در برابر میذاشت تا یک جماعتی بیان و ازشون سو استفاده بکنند.
حالا این بزنگاهی که تحت عنوان روشنگری اتفاق می افته حالا سعی میکنه یه مقداری از اون زیر یوغ و اسارت خارج کنه زندگی جمعی انسان ها.
پس ما میتونیم رد پای لیبرالیسم رو از اون نقطه ببینیم.
از این دور شدن از مشروعیت آسمانی.
از این دور شدن.
از این بردگی و بندگی و رعیت بودن.
اما نه در یک طیف گسترده ای همتای برابری و همپوشانی داشتن با برابری.
نه به نقطه ابتدایی.
فقط اون جماعتی که قدرتی داشتند سریع برای سودا داشتن و میتونستن ابراز وجودی بکنند.
قرار بوده که درگیر این مفاهیم بشن اما در مجموع گامی ست رو به این پیشرفت و ما اصولا مواجه میشیم با لیبرالیسم.
در راستای این ارزش گذاری بر فردیت زندگی انسان ها و حالا در دلش مدام در حال پیش رفتن هست تا در نهایت ما رو به بازار آزاد و این آزادی های فردی که تحت عنوان لیبرالیسم و سرمایه داری در جهان امروزه می شناسیم میرسونه.
از سوی دیگر ما مواجه میشیم با کمونیسم و کمونیسم هم فارغ از اون نگاه تاریخیه که ما تحت عنوان کمون ها و زندگی اشتراکی میشناسیم.
هر چقدر نزدیک بشیم به جهان مدرن و بخوایم وارد یک حیطه بشیم که اینها چهارچوبی برای صحبت کردن داشته باشن.
خب برمیگردیم به اون دورانی که تحت عنوان فئودالیسم میشناختیم و بعد فئودالیسم.
حالا قدرت گیری سرمایه داری، انقلاب صنعتی و در نهایت یک گستره ی تازه ای برای نقد این نگاه ها.
یعنی اصولا وقتی شما نزدیک میشید به باور های کمونیسم، حالا باید با اندیشه های مارکس روبه رو بشید، با اندیشه های انگلس روبرو بشید که در نهایت نوک پیکان انتقاداتش هم پیرامون همین جهان سرمایه داری است.
و حالا ما میخوایم یک پله انگاری رو تغییر بدیم مسیر رو و باز هم رو به پیشرفت حرکت بکنیم.
خب ما مواجه میشیم با نگرش هایی که در راستای برابری ست.
در کنار اون ما با ماتریالیسم هم روبهرو میشویم.
یعنی حالا یک نقد و یک نگاه منتقدانه نسبت به مبنا و تعریف فلسفی پیرامون جهان هستی است که ما تحت عنوان خدا و آسمان و مسائل معنوی میشناختیم.
حالا یک نگاه مادی گرایانه ای است که در باب شکل گیری جهان با اشکالی متفاوت از تعریف های کلاسیکی که مدام گفته میشود هم ارائه میدهد.
فارغ از این نگاه، شما مواجه میشید با این نگاه و میل به برابری.
حالا دیگه قضیه متفاوت میشه.
یعنی اون لیبرالیسم تحت عنوان فردگرایی که قرار بود میداندار بشه و از اون برهه تاریک تاریخی انسانها را جدا بکند و دور بکنه، ثمرهاش این فردگرایی لجام گسیخته شود.
این فردگرایی که قرار شد همه چیز را برای افرادی که حالا قدرت کافی رو دارند قرار بده، حالا یک آلترناتیو در برابر این نگاه میتونست مارکسیسم و نظرات مارکسیستی باشد.
حالا قرار بود که با این نگاه برابری خواهانه در برابر آزادی های تسخیر شده بایستند.
اصولا وقتی ما در باب لیبرالیسم و کمونیسم صحبت میکنیم باید اول در باب چرایی این ایده ها و شکل گرفتنشان صحبت بکنیم.
خب قاعدتا زندگی بشری همواره دچار مشکلات و عارضه های بزرگی است که همواره داریم باهاش زندگی میکنیم.
یعنی از دوران ابتدایی هم حتی پیشاتاریخ هم نگاه بکنید.
انسان همواره با مشکلاتی دست به گریبان بوده، برای برطرف کردن این مشکلات سعی کرده راهکارهایی رو ارائه بده و هر کدوم از این نگاه ها هم راهکارهایی است به این مشکلات.
یعنی زندگی انسانی که بر پایه پیشرفت و تکامل و حرکت.
اگر بخوایم تصویر بکنیم در برابر مشکلات ریز و درشتی که در طول تاریخ باهاش روبرو میشه، همواره در پی جستن راهکارهایی است.
حالا شما این راهکارها رو در اون دوران پیشا لیبرالیسمی میتونید در همون اندیشه های روشنگران دوران روشنگری ببینید که در نهایت پله به پله برای گذر از مشکلات و معضلاتی که یکی از آن نگاه های عمده و بزرگش همان میل و تصویرگری از امپراتوری و قدرت بی حد و حصر و این موضوعات بوده که در نهایت ما را رسانده به نقطه ای که بخواهیم به آزادی های فردی بیشتر اهمیت بدهیم و حالا جهان را به سمتی ببریم برای این که این آزادی های فردی جاه و مقامی داشته باشد و کرامت انسانی جایگاهی داشته باشد.
اصولا آن نگاه اومانیستی که ما تحت عنوان انسانگرایی تصویر می کنیم هم یکی از همان دریچه ها و راه هاییست که در نهایت ما را به سمت سرمایه داری می کشونه به سمت لیبرالیسم می کشونه.
اصولا این نگاه به هم گره خورده هست.
یعنی ما وقتی داریم در باب این پیشرفت صحبت می کنیم در اومدن از زیر یوغ اسارتی که ما تحت عنوان آن فرهنگ خدایی و آن استبداد و خودکامگی می بینیم، هر کدام از این ها پله ای داشتن و یکی از این پله ها هم قاعدتا لیبرالیسم بوده.
هر کدوم از این نگاه ها چه لیبرالیسم، چه کمونیسم و هر نگاه دیگری در طول تاریخ یه سری نکات مثبتی داشت.
یعنی اون نقطه ابتدایی شروعش قاعدتا برای از میان بردن مشکلاتی بوده که باهاش دست به گریبان بوده.
فارغ از اون نقطه ابتدایی این ها گاها با هم همسو می شدند در خیلی از مسائل این موضوعات با هم همسو باشند.
مثلا اگر در باب اون خودکامگی و فرهنگ خدایی صحبت می کنیم، حالا درسته هیچ کدوم از این ها شمشیر را از رو نبستند و یک منتقد سفت و سختی در برابر ادیان و یا فرهنگ خدا نبودند اما در دل به واسطه تعاریف تازه ای که به وجود آوردند، یک نوع ضدیت رو با اون نگاه ها تصویر کردند.
یعنی شما وقتی با لیبرالیسم روبرو میشید حالا این نگاه انسان گرایانه سعی می کنه مشروعیت آسمانی رو کم رنگ بکنه، سعی میکنه جهان رو مادی تر تصور تصویر کنه.
یا وقتی نزدیک به مفاهیم کمونیستی میشید هم به همین شکل.
وقتی شما مواجه میشید با نگاه ماتریالیستی.
حالا قرار هست که اون نگاه معنوی آسمانی رو کمرنگ و کمرنگ تر بکنه و اصولا دلیل و چرایی بوجود اومدن این ایده ها هم قاعدتا گذر از مشکلات ریز و درشتی بوده که انسان ها باهاش دست به گریبان بودند.
در طول تاریخ انسان ها تلاش کردند که این مشکلات رو از میان ببرند و هر کدوم از این برهه های تاریخی هم برای از میان بردن یک دستاویز تازه ای وجود داشته که این دو معنایی که ما در این ویژه برنامه میخوایم دربارش صحبت کنیم هم از همین دستاویز ها بوده.
یعنی شما وقتی مواجه میشید با اون دوران تاریک فکری که ما تحت عنوان قرون وسطی در اروپا میشناسیم، حالا برای گذر از اون با شروع رنسانس و در ادامه اون عصر روشنگری، حالا دریچه ها برای گذر کردن ما رو به سمت و سویی میکشونه که بیشتر میل به انسان داشته باشیم به کرامت انسانی داشته باشیم، به آزادی های فردی داشته باشیم و تمام این مفاهیم در کنار هم لیبرالیسم را برای ما به وجود بیاورد و بعد از این قدرت گیری سرمایه داری و در کنار آن همداستان با آن به وجود آمدن انقلاب صنعتی و حالا درگیر کردن قشر کارگر و زندگی ماشینی و برده واری که برای آن ها ساخته می شود، انسان ها را به تکاپو می اندازد تا در نهایت با میل به گذشته آن نگاه کمونیستی را زنده بکنند، پررنگ بکنند، به آن چارچوب بدهند و حالا دوباره یک آلترناتیوی به وجود بیاید.
برای گذر از این مشکلات آن را هم ما تحت عنوان کمونیسم داشته باشیم.
خب ما توضیحات را به سه به شدت چکیده داریم میدیم.
چرا که خب این برنامه و اصولا برنامه هایی به نام جان برنامه هایی نیز در راستای کنکاش در تاریخ و یا بیان تاریخ قرار هست این معانی مطرح بشه برای اون چیزی که ما مد نظر داریم.
یعنی در این ویژه برنامه های مشخص ما میخواهیم بیشتر در باب آزادی و برابری صحبت کنیم چرا که این دو نوع نگاه مشخص در طول تاریخ که قدرت بزرگی را هم داشتند و شاید بشه بدون اغراق گفت که دو قطب اصلی نگاه امروز هم در جهان هستند.
ما میخوایم در باب آزادی و برابری نهفته در این نگاه صحبت کنیم که چگونه هر دوی این نگاه ها یکی رو به قربانی خود بودن، یکی رو تلف دربرابر دیگری کردن و به هزینه یکی سعی کردن دیگری رو در جهان بوجود بیارن.
پس در باب این شکل گیری و این نوع نگاه صحبت کردیم و در باب چرایی به وجود آمدنش هم صحبت کردیم.
اما یکی از اون نقطه های مهم و اساسی و کلیدی در این ویژه برنامه که ما سعی میکنیم دربارش بیشتر صحبت بکنیم، آزادی های فردی در برابر زندگی جمعی هست.
یعنی دقیقا نقطه تقابل و تناقضی که در این دو نگاه وجود داره.
شما وقتی نزدیک به مفاهیم لیبرالیستی میشید حالا مواجه میشید با این مانور دادن در آزادی آزادی های فردی.
اصولا در دنیای تصویر شده در لیبرالیسم و سرمایه گذاری انگار که برای زندگی فردی انسان ها تعریف شده.
گفتم خب در اون دورانی که این ها داشتند این صحبت ها رو میکردند، قاعدتا موضوع، موضوع مهمی بوده.
یعنی در برابر نگاه های آلوده ای که اصولا انسان ها رو و تمام موجودات زنده رو به عنوان یک برده و بنده تصویر میکنه در برابر یک قدرت الهی.
این میل به آزادی های فردی و شخصیت قائل شدن برای انسان ها موضوع مهم و با اهمیتی هست اما مانور بیش از حد اون در طول تاریخ باعث این لطماتی شده که ما باهاش مواجه هستیم.
یعنی در جهان امروزی و این بزرگداشت آزادی های فردی در برابر زندگی جمعی یعنی از میان بردن زندگی جمعی در برابر آزادی فردی، تباه کردن زندگی دیگران.
برای اینکه آزادی فردی یک نفر حفظ بشه یعنی با یک مثال ساده اگر بخواهیم به جهان پیرامونمان نگاه کنیم، اگر ما در جهان در نظر بگیریم همین کشورهای سرمایه داری مثل آمریکا و کانادا و دیگر کشورها که همه ما میشناسیم.
حالا شما مواجه میشوید مثلا با یک ثروتمندی که ثروت هنگفتی دارد اصلا انتهایی ندارد این ثروت حالا حتی مالیات درست و حسابی هم نمیده و داره به بهترین شکل هم زندگی میکنه.
زندگی که شاید در قبالش زندگی صدها نفر، هزاران نفر رو خدشه دار بکنه.
یعنی در ازای زندگی اون هزاران نفر این آدم هست که داره راحت زندگی میکنه.
شما قربانی شدن زندگی اجتماعی رو به چشم میبینید.
حالا اگر قرار بر این باشه که ما مالیاتی وضع بکنیم تا او هم یک زندگی ساده مثل بقیه داشته باشه، اینجاست که فریاد وا مصیبتا از میان رفتن آزادی به میان می آید و اون گردن دریدن ها و گریبان پاره کردن های لیبرالیسمی به میدان میاد.
در باب آزادی و بزرگداشت آزادی.
حالا این آزادی انگاری که به میدان اومده برای از میان بردن برابری ها.
این آزادی های فردی آمده تا زندگی اجتماعی را لکه دار کند و آن نقطه تقابل اصلی هم همان تقابل میان آزادی و برابری است.
حالا از سوی دیگر شما مواجه میشوید با اون نگاه کمونیستی و دولت های کمونیستی که در طول تاریخ حالا چه شوروی سابق، چه دولت چین، چه کوبا و چه کشور های دیگه ای که ما تحت عنوان حکومتهای چپی میشناسیم وجود داشتند.
حالا در برابر اونها تعریفی که در راستای برابری میدن کاملا برای قلع و قمع کردن آزادی است.
یعنی شما مواجه میشید حالا با قانون گذاری ها و حکم های حکومتی با اقتصاد دستوری و حالا یک دولت قدرتمند مستبدی که میاد و تمام آزادی های فردی رو لگدمال میکنه و در راستای اینکه برابری حکمفرما باشه، اینکه تا چه اندازه فساد وجود داره و تا چه اندازه برابری ها حتی لگدمال میشه، تا چه اندازه کسانی که ادعای برابری دارند در نهایت برابری رو به غصب می برند و برای خود می کنند.
موضوعات حاشیه ای اما متن اصلی این گونه است که انگاری این حکومت ها آمده اند تا تمام آزادی را از میان ببرند.
برای رسیدن به برابری، همان تعریفی که حتی در راستای خود مفهوم آزادی و امنیت هم وجود دارد.
یعنی شما حتما این موضوع را شنیدید که اتفاقا در حکومت های سرمایه داری و کمونیستی هم خیلی جریان داره.
یعنی شما وقتی مواجه میشید با یک حکومت کمونیستی، این ها خیلی ادعای امنیت می کنند و اصولا با از میان بردن آزادی ها سعی در به وجود آوردن امنیت دارند.
در برابر هم کشور های سرمایه داری میگن امنیت نمی تونه وجود داشته باشه چرا که به آزادی های فردی ارزش می ذاریم.
یعنی مثلا نمونه های ساده و قابل درکش رو اگر بخواید در نظر بگیرید شما وقتی وارد یک کشوری که آزادی رو معیار اول خودش قرار داده می شید حالا کم تر اون گشت و گذارها هست.
پلیس در خیابان هست که شما رو بگیرن جلوی راهت رو بگیرن ببینن چی داری، چی نداری و الی آخر.
اما در کشور هایی که این شرایط وجود نداره و آزادی ها داره لکه دار میشه برای امنیت شرایط پلیسی بیشتر هست.
حالا میتونید مواجه بشید با کسانی که بیان شمارو بازخواست بکنن برای اینکه امنیت به وجود بیاد.
پس در نهایت داره یک تصویر مشخص برای شما ارائه میشه که انگار این دو قدرت اومدن.
این دو نگاه اومدن تا به ازای یکی دیگری رو هزینه بکنن و کلیت این ویژه برنامه هم در باب همین هست.
چرا که اصولا وقتی ما مواجه میشیم با نگاه سرمایه داری و نگاه کمونیستی، در نهایت یک تصویر دوگانه وجود داره آزادی یا برابری؟
این حد وسط وجود نداره.
اصولا قرار هست که آزادی های فردی به قیمت از میان رفتن زندگی های اجتماعی تمام بشه.
قرار هست به قیمت از میان رفتن برابری و آزادی وجود داشته باشه و بالعکس و شرایط اینگونه هست.
شما در این نوع نگاه ها اون قدرت دولت رو مثلا میبینید.
خب ما از یک سو مواجه میشیم با یک دولت قدرتمند مستبدی که تمام قدرت رو در تمرکز برای خود گرفته تحت عنوان حکومت های کمونیستی.
حالا سعی میکنه همه چیز رو دستوری پیش ببره و حتی قیمت دستوری بده.
تمام اقتصاد و اقتصاد دستوری باشه و حالا این قدرت بزرگی که در اختیار گرفته خب قاعدتا به واسطه اش فساد هم بوجود میاد و به واسطه اش قاعدتا زورگویی و سرکوب هم بوجود میاد.
قاعدتا آزادی ها لگد مال میشه و حالا میتونه با این کار به عنوان مثال مثلا یک ارزش گذاری بکنه، قیمت ها رو مشخص کنه.
اجازه نده کسی ثروت بیش از حدی را انباشت بکنه اما به واسطه آلودگی که در اون بستر ساخته شده تحت عنوان حکومت و سیستم تعریف شده.
حالا میتونه این فساد رو بدتر بکنه.
نمونه بارزش مثلا حکومت جمهوری اسلامی است.
حکومت جمهوری اسلامی و اصولا کشورهای اسلامی که ما میشناسیم حالا یا صرفا اسلامی هستند یا رگه ها و اعتقادات اسلامی دارند.
این شرایط رو شما میتونید راحت درشون ببینید.
چرا که یک دوگانگی رو در خود دارن.
از یک سو نگاه اسلامی نگاه سرمایه داری است.
یعنی شما در نگاه اسلامی مواجه میشید با از نظر اقتصادی دارم صحبت میکنم.
یعنی شما مواجه میشید از نظر اقتصادی در اسلامی که مالکیت رو قبول داره و میشناسه و اصولا جایی رو باز گذاشته برای مالکیت های فردی.
پس این نگاه اسلامی نمیتونه نگاه کمونیستی باشه.
اما این نگاه های چپ گرایانه در دل اسلامی ها هم ریشه دوانده و حالا این اقتصاد توحیدی و شما حتما اینها رو هم دربارش شنیدید دیگه.
جامعه بی طبقه و اون نگاه های چپی است که انگاری نشات گرفته و وارد نگاه اسلامی شده.
حالا شما مواجه میشید با این دوگانگی موجود در حکومت های اسلامی مثل جمهوری اسلامی.
از یک سو مشخص نیست اینها حکومت سرمایه داری هستن یا یک حکومت چپ کمونیستی هستند.
از یک سو شما مواجه میشید با اقتصاد دستوری، قیمت گذاری ها و از میان بردن بازار آزاد و حالا از سوی دیگه ای هم مواجه میشید که گاها این سرمایه داری گردن کلفت هم داره به پیش میره و در نهایت شما مواجه میشید که انگار سیستم، سیستم خصوصی نیست، مردم نیستند که میداندار هستند.
اتفاقا یک بخشی از دولت هستند که به واسطه قدرت اومدن و ثروت رو هم برای خود کرده اند.
یعنی یک سرمایه داری در دل کمونیسم یک تصویر پر اغتشاش و بی معنای برگرفته از.
اتفاقا از نقاط نقض هر دو یعنی نقاط مثبت هر دو رو نگرفتن.
اومدن بدترین المان های هر کدوم از این نوع نگاه ها رو گرفتن و در نهایت یه همچین تصویر مخدوشی هم به ما ارائه دادن.
اما در نهایت فارغ از این مفاهیم و این ادغام کردن ها، نگاه ها شما در دل لیبرالیسم و کمونیسم همون موضوع مهم را می بینید تقابل آزادی و برابری.
یکی داعیه دار آزادیست، یکی داعیه دار برابری است.
اما هر دو دارند اذعان می کنند که برای رسیدن به این آزادی به عنوان مثال یا برابری حاضرند دیگر معنا را قربانی بکنند.
یعنی شما در دل نوشته ها و باور های متفکرین لیبرالیسم هم می توانید این را ببینید که وقتی بین انتخاب در راستای آزادی و عدالت یا برابری می رسند، حاضرند به سادگی آزادی را معیار و محور خود قرار بدهند.
در صورتی که ما میدانیم آزادی بدون داشتن برابری اصولا معنایی ندارد.
یعنی مفهوم آزادی به دور از برابری یعنی قدرت قدرتمندان.
چیزی که مثلا امروز در خیلی از جاهای دنیا هم وجود دارد.
شما آزادی بدون برابری میخواهید.
تصور کنید آزادی یعنی آزار نرساندن به دیگران، انتخاب قوانینی که خودمان به آن باور داریم.
حالا شما در نظر بگیرید که اگر این آزار نرساندن به دیگران با مبنای برابری وجود نداشته باشد، در آزادی ما دچار چه میشویم؟
شاهد چه تصویری میشویم؟
خب قاعدتا جماعتی که قدرت بیشتری دارند، آزادی بیشتری هم خواهند داشت.
حالا همه آزادی برای آن جماعتی است که قدرت بیشتری داشته باشد و حالا وقتی رو به رو میشید با این تعریف لیبرالیسم در راستای از میان بردن برابری، انگار دارید میبینید که دیگه قرار هست آزادی وجود نداشته باشه، آزادی از آن قدرتمندان باشد.
حالا این قدرتمندان تصویر میشن به ثروتمندان و سرمایه داران.
چرا که این حکومت، حکومت سرمایه داری از اون سر طیف هم داستان به همین شکل هست.
وقتی شما مواجه میشید با کمونیست هایی که حالا قرار هست آزادی رو قلع و قمع بکنند و فقط و فقط برابری به وجود بیارن.
خب اصولا وقتی این آزادی ها وجود نداشته باشه، اصولا وقتی قدرت یک جا تلنبار بشه فساد رو به همراه داره.
این چیزیست که هم عقل سلیم میتونه به سادگی بفهمه و هم تمام نمونه های تاریخی به ما نشون میدن که چگونه به واسطه انباشت و قدرت و این سلطه گری و خودکامگی و استبداد، فساد به بار آمده و در نهایت همه آزادی از میان رفته و حتی خود برابری هم لکه دار شده و دیگر هیچ معنایی از خودش باقی نگذاشته است.
قاعدتا ما باید نگاهی داشته باشیم به فردایی بهتر، با روحیه پرسشگر و نگاه انتقادی.
برای اینکه هر دوی این نگاه ها را واکاوی بکنیم و در نهایت بدانیم که اینها پله هاییست برای پیشرفت زندگی انسانی.
اصولا انسان جایی به نقطه بدی و نیستی و کژی و پلشتی می رسد که احساس کند به کمال رسیده.
ما همواره باید در جستجوی رسیدن به کمال باشیم.
برای رسیدن به کمال تلاش بکنیم.
من بارها در ویژه برنامه های مختلف در باب این مسئله مهم در اسلام صحبت کردم.
ما وقتی در باب اسلام صحبت می کنیم، یکی از نقاط کلیدی که اسلام را تا این حد متحجر کرده تا این حد در برابر آزادی و برابری و تمام معانی درست جهان قرارش داده.
همین نگاه خاتم الانبیاء بودن محمد است.
یعنی محمدی که حالا آمده و این دفتر را کلا بسته.
گفته دیگه من یک قرانی دادم برید تا اخر دنیا همینو بخونید و ازش همه چیز رو استنباط کنید.
این دقیقا اون باتلاق و مردابی است که به وجود میاد و باعث میشه که مردمان تمام طول عمرشون رو در این مرداب دست و پا بزنند و در نهایت هم درونش غرق بشن چرا که در برابر پیشرفت و پویایی ایستادگی کرده چرا که مانع از این پیشرفت و حرکت به سوی جلو شده.
در صورتی که ما میدونیم برای رسیدن به جهان بهتر ما نیاز به پویایی ها داریم.
ما نیاز به پرسشگری داریم، نیاز به نگاه انتقادی داریم تا در نهایت فردای بهتری رو بسازیم و حالا خود این نگاه ها چه کمونیست و چه لیبرالیسم هم همتای نگاه محمد و نگاه اسلامی همچین باور هایی رو در خودش داره.
یعنی وقتی شما مواجه میشید با کسانی که به نوعی همه دل و دنیا و ایمانشان را در یکی از این دو سر طیف قرار داده اند و ایمان و دنیا و جهان آینده را در لیبرالیسم و کمونیسم تعریف کرده اند.
حالا در برابر همه ی انتقادها و همه پرسش ها می ایستند.
در صورتی که اگر ما میل به فردای بهتر داریم باید بدانیم که این ها یک پله برای رسیدن به فردای بهتر بودند.
با شناخت این مشکلات و معضلات را شناسایی کنیم و به کنار بگذاریم و جایگزین کنیم و با در هم آمیختگی این دو نگاه در هم، در نهایت به یک ساختار تازه ای برای زندگی بهتر جمعی بشویم که درونش هم از آزادی و هم از برابری همه انسان ها و والاتر از آن و بالاتر از اون همه جانداران لذت ببرند و بتوانند زندگی کنند.
در این ویژه برنامه مشخص نقد لیبرالیسم و کمونیسم، من سعی می کنم در باب این دو نگاه صحبت کنم.
دو نگاه قدرتمندی که در جهان وجود داره و جهان رو به نوعی دو قطبی کرده و اصولا این دوقطبی که امروز نه تنها زندگی اقتصادی و زندگی فردی انسان ها که در تمام اشکال زندگی ما هم نقش ها رو سعی میکنیم در باب این دو نگاه صحبت کنیم و در نهایت در انتها این ویژه برنامه به نگاه خودمون برسیم و سعی کنیم در باب نگاه خودمون هم بیشتر صحبت کنیم.
در انتهای برنامه دوست دارم باهاتون مطرح کنم که اگر دوست دارید این صدا شنیده بشه این راه تغییر شکل بگیره.
میتونید آثار من رو با دیگران به اشتراک بگذارید.
منظور از آثار هم خلاصه برنامه ای به نام جان نمیشه.
من پیش از این که بخوام برنامه ای به نام جان رو ضبط و منتشر کنم، آرا، افکار، عقاید و باورهام رو تحت عناوین کتاب هایی به رشته تحریر درآورده اند.
تمامی این عناوین به صورت رایگان در وبسایت جهان آرمانی در اختیار شما دوستان هست.
میتونید با مراجعه به این وبسایت این آثار رو به صورت رایگان دریافت کنید و اگر دوست داشتید این صدای تغییر شکل بگیره اون رو با دیگران هم به اشتراک بگذارید.
ممنون که همراهم بودید.
من نیما شهسواری و این برنامه بنام جان بود.
در پناه آزادی.
قسمت 2
سلام دوستان من نیما شهسواری و این برنامه به نام جان هست با شماست.
این قسمت دوم از ویژه برنامه نقد لیبرالیسم و کمونیسم هست و ما قراره تو این قسمت در باب آزادی و برابری صحبت کنیم.
ممنون که همراه من هستید.
خب دوستان تو این ویژه برنامه مشخص که ما در باب لیبرالیسم و کمونیسم صحبت میکنیم میرسیم به مبحث اصلی و مهم یعنی آزادی یا برابری.
دو مفهوم مهمی که هر دوی این نگاه ها در بارهاش صحبت دارن و به نوعی ما دربارش صحبت کردیم که هر دو با قربانی کردن دیگری سعی در به کرسی نشاندن معنای خود دارن.
یعنی وقتی ما در باب لیبرالیسم صحبت میکنیم تا آزادی رو میدان دار و در برابرش برابری رو به قربانگاه ببرن، دقیقا بر عکس همین نگاه در کمونیسم وجود داره.
یعنی کمونیستی که حالا قرار هست برابری رو میدان دار کنه و آزادی رو به قربانگاه ببره.
با هزینه کردن یکی از این دو معنا، معنای دیگری رو صاحب و مالک جهان خود بکنه.
اینکه تا چه اندازه تونسته هر کدوم از این معانی رو میدان دار بکنه موضوع مهمی در این قسمت مشخص نیست.
حالا در قسمت های آتی سعی میکنیم در باب لطماتی که هر کدوم از این دو نگاه بوجود آورده اند صحبت بکنیم که در اونجا بیشتر درباره اش صحبت میکنیم.
اما در این قسمت مشخص ما سعی میکنیم در باب همین مساله آزادی فردی و منافع جمعی و اصولا مساله مهم آزادی و برابری صحبت بکنیم.
موضوعی که اصولا این ویژه برنامه هم به خاطر اون بوجود اومده یعنی ویژه برنامه لیبرالیسم و کمونیسم در راستای ادغام دو معنای آزادی و برابری است.
اون چیزی که من بارها دربارش صحبت کردم اصولا آزادی بدون برابری معنایی نخواهد داشت.
تمام صحبت ما هم در این ویژه برنامه پیرامون همین مفهوم مشخص است که ما باید بدانیم که آزادی بدون برابری معنایی نخواهد داشت.
تمام آزادی یعنی بر اصول آزادی و برابری دو معنای به هم گره خورده هستند چراکه ما آزادی بدون برابری نمیتوانیم معنا بکنیم.
یعنی هرجایی که آزادی به تنهایی بخواهد میدان دار بشود.
ما داریم صحبت قدرت میکنیم.
کسی که قدرت بیشتری دارد، کسی که میتواند از ضعف دیگران استفاده بیشتری ببرد، قاعدتا آزاد خواهد بود.
آزادیای که به مفهوم اسارت دیگران هست به هزینه اسارت دیگران به وجود می آید.
یعنی وقتی شما به جهان پیرامونی خودتان نگاه میکنید، اگر حذف آزادی را داشته باشید و بخواهید آزادی را بلا قید و شرط تصور بکنید، آن کسی که قدرت بیشتری دارد به قیمت آزار رساندن به دیگران و از میان بردن آزادی آنها آزاد خواهد بود.
پس وقتی ما درباب آزادی صحبت میکنیم، میدانیم که باید در ابتدا باورمند به برابری باشیم با پیش فرض باورمند بودن به برابری.
اینکه آزادی برای همگان یکسان هست.
حالا بیاییم وارد میدان و تعریف مشخصی در باب آزادی داشته باشیم.
پس قاعدتا این موضوع و این قسمت موضوع مهمی است چرا که پیوند خورده به باورهای ماست و اصولا نقد لیبرالیسم و کمونیسم هم گره خورده به همین مفهوم مشخص است.
خوب اگر بخواهیم در باب این مسئله بیشتر صحبت بکنیم و با مصادیق بیشتری هم جلو ببریم باید برویم و در باب فردگرایی و در باب این نگاهی که در لیبرالیسم تحت عنوان آزادی وجود دارد صحبت بکنیم.
شما وقتی با نگاه لیبرالیسم روبرو میشوید خب گفتیم در اون نقطه مشخص تاریخی و اون نگاه انسان گرایانه ای که در برابر اون نگاه تقدیرگرایانه خداپرستان وجود داشت نقطه کلیدی بود.
یکی از اون پله ها برای رسیدن ما به پیش تر بود.
اما در باب این مسئله من بارها صحبت کردم.
شما اگر قرار باشه با اون فرهنگ ضدیتی که ما دربارش صحبت کردیم یعنی وقتی انسان یک نیروی متخاصم در برابر داره که ازش اتفاقا احساس نفرت میکنه و حالا قدرت و توان ایستادگی در برابر اون رو نداره، در نهایت بعد از گذر از اون با فرهنگ ضدیت سعی میکنه هر چیزی که اون گفته رو در برابرش عمل کنه، فرهنگ ضدیت رو میداندار بکنه و هر چیزی که اون میگه رو دروغ بپندارد.
راست و دروغ تصویر چیزی که ما مثلا امروز در ایران و جمهوری اسلامی میبینیم کسانی که مخالفت با جمهوری اسلامی دارند، گاها هر چیزی که جمهوری اسلامی بگه رو برعکس تعبیر به حقیقت و درستی میکنند.
هر حرف اونها رو مترادف با زشتی و پلیدی میدونند.
گاها حرفشون درست هست اما مواجه میشیم با موضوعاتی که انگار دارند اشتباهن.
حالا وقتی روبرو میشیم با اون نگاه اومانیستی و انسان گرایانه هم داستان به همین شکل هست.
اون مشیت الهی، اون مشروعیت آسمانی، اون نگاه الهی، در این اون نگاه معنوی که ما میشناختیم، حالا وقتی میاد در فرهنگ انسان گرایی قرار میگیره انگار فقط و فقط در پی تغییر جایگاه هست.
انگار اون خدای بر تخت عزل میشه تا بجاش انسان به کرسی بنشیند.
فارغ از تمام مفاهیمی که ما پیرامون آزادی و برابری جان ها داریم و بارها هم بهش اشاره کردیم و بخوایم در باب این برابری میان انسان ها و حیوانات و گیاهان و زندگی آزاد برای همۀ اینها صحبت بکنیم.
حتی وقتی وارد این قضیه به دور از این نگاه ها میشیم، می بینیم که این انسانگرایی تعریف و تعبیر شده، گویی که همون فرهنگ ضدیت با فرهنگ خدایی است.
من در باب آتئیست هم این صحبت رو کردم گفتم کسانی که خودرا ضد خدا میدونن بیخدا میدونن گاها خود رو به جای خدا نشوندن یا باورهای خود رو یا اون کسی که به آن باورمند هستن رو به جای خدا نشاندند.
در این نگاه انسان گرایانه هم داستان به همین شکل است.
گویی که آن نگاه معنوی و آسمانی برداشته شده و خدا تاج و تخت را داده تا انسان به سر بگذارد و در بالا بنشیند.
این یکی از آن نقاطی است که ما وقتی در باب لیبرالیسم و در باب فردگرایی صحبت می کنیم به آن نقطه می رسیم.
حالا فردی که مبدل به همه چیز جهان میشه، همه چیز گویی که برای او هست.
خب در اون نقطه ابتدایی نقطه روشنی بوده.
پله ای برای ترقی بوده تا ما از زیر استبداد و خودکامگی خدا و فرهنگ الهی دور بشیم.
اما با برگرفتن اون فرهنگ ضدیت انگار جای ها فقط تغییر کرده.
مانند انقلابی که مثلا ایرانی ها در سال 57 انجام می دن.
خب در اون نقطه ابتدایی کسانی که زیر یوغ و استبداد نظام پادشاهی پهلوی بودند خیلی خوشحال بودند.
شادمان بودند اما بعد از گذر زمان کوتاهی فهمیدند که شرایط همون هست.
حتی چه بسا بدتر و وحشتناک تر چرا که فقط تاج سر جاش هست.
سر در میان تاج رو تغییر دادن.
محمدرضاشاه پهلوی رفت.
به جاش خمینی قرار گرفت.
تاج سر جاش هست.
مقام و جایگاه قدرت تمام ساختارها و حتی چه بسا بدتر.
و حالا سر بریدن یک سر تازه به جاش گذاشتن و مشکل کماکان سر جاش هست.
وقتی در باب لیبرالیسم هم صحبت میکنیم و میرسیم به اون نگاه انسان گرایانه، انگار داستان به همین شکل هست.
سر خدا برداشته شد و سر انسان به جاش قرار گرفته و این فردگرایی در امتداد این نگاه آلوده هست که مدام تکرار میشه، ادامه پیدا میکنه و دیگه از فردگرایی و آزادی فردی میرسه به مرز دیگران میرسه برای آزار دادن به دیگران وارد میدان میشه تا آزادی دیگران رو از میان ببره.
یعنی شما وقتی در باب آزادی ها صحبت میکنید، حالا وقتی لیبرالیسم داره در باب آزادی فردی صحبت میکنه، در باب بازار آزاد صحبت میکنه، دیگه صحبتش در باب آزادی یک فرد نیست.
آزادی فردی او به قیمت از میان بردن آزادی دیگران.
یعنی شما امروز وقتی نگاه میکنید یک سرمایه داری که نشسته و توی کارخونه ای رو مثلا برای خودش زده، حالا داره به واسطه سرمایه اش از کار این کارگران بیشمار مثل زالو میخوره.
حالا تعبیر میشه به آزادی های فردی.
وقتی وارد این بازار آزاد میشیم، اگر تعداد زیادی کارگر وجود داشته باشه و کاری نداشته باشن اونها میتونن بی جیره و مواجب با دستمزد بسیار اندک کار بکنن.
بلافاصله هم تعبیر بر این میشه بله آزادی های فردی وجود داره.
اینها میتونن انتخاب بکنن، انتخاب خودشون هست.
حالا اگر خود اون کارفرما شرایطی را پدید بیاره که کار کم بشه و کارگر زیادی وجود داشته باشه موضوع به چه شکل است؟
و قص علی هذا.
میشه تا صبح دربارش صحبت کرد و از این عناوین مثال آورد.
اما این ویژه برنامه و اصولا برنامه ای به نام جهان پیرامون مصادیق نیست.
در باب این معانی صحبت میکنیم.
معانی مشخصی که در نهایت با تغییر دادن جایگاه خدا و انسان و اون انسان گرایی و درنهایت اون فردگرایی، همون جایگاه رو در مبنای از میان بردن آزادی دیگران و اصولا هزینه کردن آزادی دیگران برای آزادی خویشتن ما رو به این نقطه مشخص رسونده.
و در نهایت وقتی شما دارید مرور میکنید این نگاه لیبرالیسم رو می بینید که چگونه آزادی هم مبدل به یک بهانه میشه.
اصلا ساختار تشکیل شده در راستای حفظ آزادی اون جماعت ثروتمند و سرمایه دار هست.
اصولا قرار هست همه هزینه بشن برای آزاد تر زندگی کردن اون ها.
نمونه هاش خیلی بارز و عیان هست دیگه.
شما به کشورهای سرمایه داری وقتی نگاه میکنید این سیل دوپارگی رو میتونید به رویت ببینید که چگونه تفاوت میان این ها از زمین تا آسمان هست.
نمونه هاش در ایران خودمون هم قابل رویت است.
با اینکه گفتیم که جمهوری اسلامی و اصولا نگاه اسلامی یک سردرگمی را در بین لیبرالیسم و کمونیسم و خودش هم نمیدونه چی هست و یک چیز هچل هفتی از این وسط به وجود آورده که از تمام نقاط منفی هر دوی این نگاه ها داره سوءاستفاده میکنه.
یعنی نه آزادی رو به میدان آورده و در برابرش از اون دیکتاتوری و خودکامگی مثل کمونیسم داره استفاده میبره.
از اون سلب مالکیت و میدان دار کرده.
اما مالکیت برای کسانی که اتفاقا به دولت وصل هستند و اون فساد سرشار در نهایت یه بلبشویی رو بوجود آورده و شما باهاش روبرو میشید.
اما این تفاوت ها رو میتونید ببینید.
یعنی وقتی با اون قشر سرمایه دار روبرو میشید به واسطه این فردگرایی و آزادی های فردی است و از میان بردن آزادی دیگران هست که به اسارت یک جماعت چند میلیونی این جماعت هستند که ثروتمند هستند.
در مهد این نگاه های لیبرالیسم و سرمایه داری یعنی کشور آمریکا و کشورهایی از دست امریکا مثل انگلستان و دیگر کشور ها هم شما میتونید این شرایط رو ببینید که چگونه جماعتی قربانی راه این سرمایه داران میشوند.
اصولا همه به عنوان ابزاری تصویر شده در این نگاه آلوده.
پس ما وقتی در باب این فردگرایی و ازادی صحبت میکنیم گویی هیچ معنایی از آزادی در خود نهفته ندارد.
این آزادی انتخابی است برای قدرتمندان.
همان تعریفی که من ارائه دادم و گفتم اگر آزادی و برابری رو از هم جدا کنید، چیزی به نام آزادی وجود نخواهد داشت.
اصولا قدرتمندانی هستند که آزاد خواهند بود.
همتای جمهوری اسلامی که تمام قبیله حاکم آزادترین مردم در تاریخ هستند اما به قیمت و هزینه اسارت هشتاد و پنج میلیون ایرانی، 80 میلیون ایرانی.
تمام این مردمان در اسارت هستند تا آن جماعت آزاد باشند.
پس آزادی آنجا وجود دارد.
با این تعریف مشخص اما اگر قرار بر این باشه که ما آزادی رو درست تعریف کنیم در محور ابتدایی و اون پیشفرض نخستین، ما باید باور به برابری باشه چرا که اونجاست که آزادی معنا پیدا میکنه.
اما در این نگاه سرمایه داری اون فردگرایی در نهایت به مرز دیگران میرسه و دیگران رو لگدمال میکنه.
برای اینکه آزاد باشن از اون سر طیف وقتی به کمونیسم هم نزدیک میشید میبینید که برابری چگونه داره از میان میره و خود برابری رو هم حتی از میان میبره.
با یک تعاریف احمقانه ای که داده میشه.
یعنی از یک سو شما مواجه میشین با برابری ای که انگار داره همسان با یکسانی میشه.
یعنی شما در تعریفی از برابری میدونید که ما وقتی در باب برابری صحبت میکنیم یعنی حقوقی که قرار هست برابری تعریف بشه و اینو همه ما میدونیم که همه با هم یکسان نیستیم.
وقتی من درباب برابری انسانها و آزادی همه جانداران صحبت میکنم میدونم که تمام جانداران با هم برابر نیستند.
یعنی یک درخت، یک انسان و یک حیوان همسان نیستند، یکسان با هم نیستن اما در حقوق.
حقوق اولیه زندگی آزار ندیدن باید یکسان باشند.
باید یکسان انگاشته بشن اما گاها اینقدر این معنای برابری رو بی ارزش میکنه.
همون نگاه کمونیستی که انگار از حیز انتفاع درمیاد دیگه مبدل به جوک و طنز و بذله میشه.
دیگه اون معنای حقیقی خودشو نداره.
برابری رو همسان با یک نگاه یکسان احمقانه تصور میکنن که میتونه تمام خلاقیت هارو از بین ببره.
یکی از بزرگ ترین نقد هایی که نسبت به کمونیسم و این نگاه های کمونیستی هست چیست؟
اینکه انسان و نبوغش به واسطه شرایط آزاد است که شکل میگیرد.
بله، وقتی که شما قرار بر این داشته باشید که برابری رو تا این حد فاجعه بار و مبتذل تعریف کنید و در نهایت به یک یکسانی برسید، خب میتونه اینگونه هم این مفاهیم، این مفهوم بزرگ برابری هم از میان بره.
اما تنها و تنها هم موضوع فقط همین نیست.
فارغ از این برابری و دریده شدن برابری با یک مفهوم به اسم یکسانی شما در دل این نگاه کمونیستی مواجه میشوید با این اقتدارگرایی.
یعنی از یک سو در فردگرایی لیبرالیسم شما دارید در باب از بین بردن آزادی های دیگران و وارد مرز دیگران میشوید اما از اون سر طیف وقتی نزدیک به نگاه های کمونیستی میشید حالا قضیه فرق میکنه.
حالا یک دولت اقتدارگرایی است که به واسطه همین اقتداری که داره، به واسطه این خودکامگی ای که داره حالا میتونه هزاران هزار فساد به وجود بیاره.
حالا نه تنها برابری رو با اون مفهوم یکسانی که حتی برابری حقیقی رو هم لگدمال بکنه.
چرا که اصولا ما میدونیم ما انسان رو می شناسیم.
ما میدونیم که انسان ها میل به خودخواهی دارند، برای خودشون، برای بقای خودشون تلاش میکنن.
پس ما باید ساختارهایی رو فراهم کنیم که در برابر این بی بند و باری ها ایستادگی بکنیم.
در برابر این فساد بتونیم ایستادگی بکنیم.
وقتی در باب قدرت صحبت میکنیم، در باب تخصیص قدرت صحبت میکنیم، در باب تقسیم قدرت صحبت میکنیم.
تمام مبنای فکری ما همین است که در برابر این فسادهایی که قاعدتا میتواند وجود داشته باشد و اجتناب ناپذیر است، در ذات انسان هست.
ما بتوانیم در برابر این ها سد ها و رفتار ها و رفتارهای کارآمدی به وجود بیاوریم.
وقتی در باب سیستم نظارتی صحبت میکنیم، موضوع همین نظارت بر این آلودگیها هست.
ما در باب نابودی برابری در لیبرالیسم صحبت میکنیم.
خب وقتی شما روبرو میشوید با این نگاه سرمایه داری میبینید که برابری برایش ذره ای ارزش ندارد.
حاضره همه چیز رو فدای اون رسیدن به پیشرفت بکنه.
یکی از اون عمده نگاه های آلوده ای که در سرمایه داری وجود داره همین ابزار سازی هاست.
باز در این نگاه هم اینها همسان هستند.
یعنی هم کمونیست، هم لیبرالیسم هر دو داره انسان رو در نهایت مبدل به یک ابزار میکند.
هر دوی اینها میخوان از انسان ها برای اون پیشرفت غایی که اصلا مشخص نیست کجا هست، به کدوم نقطه قراره برسن برسونن.
این حرص و ولع و آزی که وجود داره، این رقابت دیوانه واری که مثلا در همون دوران جنگ سرد وجود داشت، از تمام این مردم در نهایت بردگانی به وجود آورد برای رسیدن به امیال یک عده احمق.
یه عده احمقی که احساس میکردن دنیا و پیشرفت رو در یک سری از مسایل مشخص میدیدن حالا هر کدوم این جماعت رو به نوعی برده خود کردن.
این زندگی برده وار در هر دوی این نگاه ها به چشم میخوره.
از یک سو با اون بازار آزاد و اون تعاریف و حالا کارگری که مبدل به یک ابزار شده و حالا باید مدام در پی ساختن باشه.
اصولا این بازار آزاد و این نگاهی که منفعت طلب هست و سود طلب هست در نهایت ناخوداگاه انسان ها رو مبدل به ابزار میکنه.
از اون سر طیف هم اون نگاه احمقانه ای که در دل کمونیست ها وجود داشته کار رو مقدس شمردند و در نهایت با اون شعارهایی که همه دربارش شنیدیم.
شعارهایی که می دادند و اون نوع نگاهی که تزریق می کردند و به نقطه ای رسیدند که حالا.
مردم مبدل به بردگانی شدند برای اینکه این عوامل رو به پیش ببرند و در نهایت به پیشرفتی که هیچ.
نقطه مشخصی هم نداشت برسند.
زندگی رو فدای اون تصویر برابری در دل لیبرالیسم از میان میرود.
اما در عین حال در کمونیسم هم از میان میره.
در کمونیسم هم با فساد از میان میره، با بی معنا کردن مفهوم برابری از بین میره، با خودکامگی و استبداد از بین میره، با این زندگی یکسان و ماشینی از بین میره، با این برده ساختن ها از بین میره.
از اون سر در دل نگاه های سرمایه داری هم به همین شکل هست.
جماعتی برده وار برای اون سرمایه دار باید کار بکنند.
باید اون اوامر رو به پیش ببرند.
حالا این میدان منفعت خواهی که در اینجا وجود داره هم قاعدتا هر روز کارگران تازهای را پدید میاره.
کارگران روزمزدی رو به وجود میاره.
کارگران از کشور های دیگه رو به وجود میاره و اینها هیچ چهارچوب مشخصی رو هم براش قائل نیستن.
همه چیز رو در همون فردگرایی و منفعت فردی تصور میکنن.
همه چیز رو در اون آز و حرص و پیشرفتی که اصلا مشخص نیست به کجا هم تعریف میکنن و هر دو هم به همین شکل هست.
از این سو شما مواجه میشید با دولتی که معلوم نیست حافظ آزادی و ابزار سرکوب هست.
شما در نگاه به این دولت ها هم همین مفاهیم رو میبینید.
یعنی از یک سو وقتی به دولت های کاپیتالیستی رو به رو میشید میبینید که چگونه ابزار رو فراهم کردن برای اون پیشرفتی که خودشون مد نظر دارن.
در تمامی این دولت های سرمایه داری که امروز هم باهاش مواجه میشید همین شکلی هست.
یعنی اگر چیزی تحت عنوان مالیات وجود داره اتفاقا از اون قشری گرفته میشه که بیشترین کارو میکنن و کمترین سود رو میبرن.
حالا اون جماعتی که سرمایه بالایی دارن و بیشتر ثروت اون کشور رو هم از آن خود کردن اتفاقا مالیاتی هم نمیدن.
اتفاقا بدون مالیات قرار است در راستای رسیدن به پیشرفت بیشتر رو برده خودشون بکنند.
چون اصلا مشخص نیست این دایره رقابت در کجاست.
حتی ذره ای ارزش برای زندگی و زیستن به انسانها داده نمیشه.
کل هدف رسیدن به یک فردای نامشخص و رسیدن به پیشرفت و اعتلا است.
یک حرص و آز بی انتهایی که راه به جایی نمیبره.
از اون سمت هم شما مواجه میشید با یک دولت تا دندان مسلح که همه چیز رو از میان میبره برای اینکه در اختیار خودش بگیره.
یعنی شما با حکومت های کمونیستی وقتی روبرو میشید میبینید که تا چه اندازه مستبد هستند، تا چه اندازه حرف خودشون رو به پیش میبرند.
و من بارها در باره اش صحبت کردم.
این قدرت افسار گسیخته وقتی در اختیار هر گروه و طیف انسانی قرار بگیره ثمره مشخصی داره.
ثمره مشخص از میان بردن آزادی هاست.
نابود کردن برابری است و والاتر از تمام این ها فساد بی حد و حصری است که ما همواره در طول تاریخ شاهدش بودیم چرا که انسان اصولا به ذات همینگونه هم هست.
پس حالا شما مواجه میشوید با دولتی که حالا یک ابزار سرکوب هست.
وقتی در باب آزادی بیان در این دو نگاه صحبت میکنیم، در گذر زمان مواجه میشویم.
خب این نگاه پلیسی و سرکوب گرایانه ای که در نگاه کمونیستی وجود دارد که ثمره اش مشخص است.
یعنی شما وقتی در طول تاریخ مد نظر قرار بدید تمام این دولت های کمونیستی رو مواجه میشید با این دولت های پلیسی که تشکیل شدند از شوروی.
در نظر بگیرید از چین در نظر بگیرید مخالفان رو چگونه قلع و قمع کردند و چه تبعات تاریخیای رو به وجود آوردند.
حالا در قسمت های آتی بیشتر سعی میکنیم در باب این عناوین صحبت بکنیم.
اما اشارت در این مفهوم هم به همین شکل قابل رویت هست.
یعنی شما وقتی مواجه میشید با این نگاه کمونیستی میبینید که چگونه دولت به وجود اومده، تنها و تنها ابزاری است برای سرکوب، ابزاری است برای از میان بردن آزادی بیان رو هم قاعدتا لگدمال خواهد کرد.
از اون سر طیف در جامعه های سرمایه داری هم داستان به همین شکل است.
شما با دولت هایی مواجه می شوید که باز مبنای اصلی به وجود آمدنشان هم موضوع سرمایه است.
یعنی شما یک نگاه مثلا به حکومت هایی مثل حکومت آمریکا بکنید.
اصولا انتخابات ریاست جمهوری آنجا را ثروت بیشتر برنده می شود.
اصولا ورود به مجلس سنا را کسی می برد که ثروت بیشتری دارد.
اصولا این جامعه تشکیل شده در سیاست کسانی هستند که جزء بزرگ ترین سرمایه داران آن کشور به حساب می آیند.
شما دارید می بینید که مبنای اصلی دولت به وجود آمده هم بر پایه سرمایه داری است.
منافع را هم سرمایه داران برای سرمایه داران حفظ خواهند کرد.
یعنی شما وقتی مثلا به یک مفهوم مواجه می شوید مثل حمل اسلحه در آمریکا، خوب می دانید که این قدرت سرمایه داری است که اجازه نمیده یه همچین موضوعی حل بشه.
و شما انگار یک عده بربر روبرو هستید که مگه ممکنه؟
شما باید در باب دنیایی صحبت بکنید که حتی نیروی امنیتیش هم سلاح نداشته باشه چه برسه به اینکه مردم سلاح های اتومات و سلاح های کشتار جمعی در اختیار داشته باشن.
تا چند روز دیگه فکر کنم بمب هم تو خونه هاشون نگه دارن.
خب شما دارید میبینید که چگونه نقش سرمایه وارد این میدان میشه و همه چیز رو در اختیار میگیره.
یعنی ثروت هست اونجا صحبت اصلی رو میکنه.
آزادی فردی هم برای کسی است که ثروت بیشتری داره.
حکومت هم در راستای کسب و انتخاب کسی است که ثروت بیشتری داره.
تمام ساختارهای سیاسی بر همین مبنا شکل گرفت.
از اون سمت هم ما با دولتی روبه رو هستیم در دولت های کومونیستی که با ابزار سرکوب با این اختناقی که بوجود میارن، با به دست گرفتن تمام قدرت و این سیستم استبدادی که پدید آوردن تمام آزادی ها رو از میان خواهند بود، در دل حکومت های سرمایه داری هم داستان به همین شکل هست.
آزادی بیان هم در این کشور ها معنایی نداره.
اصولا همه چیز در اختیار سرمایه و ثروت است.
یعنی شما وقتی با همین جوامع سرمایه داری روبه رو می شوید شاید آزادی بیان به شکلی که ما بتوانیم در موردش صحبت بکنیم وجود داشته باشد اما برای وارد شدن و ورود به این آزادی بیان هم باز شما نیاز به سرمایه دارید.
یعنی مثلا شما اگر فیلم ساز باشید و بخواهید در یک کشوری مثل امریکا فیلم بسازید نیاز به چه دارید؟
نیاز به سرمایه دارید؟ ثروت دارید؟
اگر قرار باشد یک تلوزیون داشته باشید تا صحبت بکنید نیاز به سرمایه داری یعنی همه دالان های آزادی هم بر می گردد دوباره به ثروت.
دوباره به سرمایه.
پس باز شما شاهد این هستید که همه چیز داره قربانی راه همان ثروت اندوزی میشه و اون نگاه آزمندانه میشه.
شما وقتی در باب حق مالکیت صحبت میکنید حالا این حق مالکیت یک ابزاریست برای آزادی، ابزاری است برای سلطه.
کسی که مالکیت بیشتری داشته باشد، سلطه گری بیشتری هم خواهد داشت.
رییس جمهور اون کشور هم میتونه بشه.
وارد مجلس سنا هم میتونه بشه وارد این ارکان سیاسی میتونه بشه و اصولا سرمایه و همین حق مالکیت هست که در نهایت همه چیز رو تصویر میکنه.
شما وقتی به این دولت های سرمایه داری نگاه میکنید میتونید به راحتی رد پای سرمایه و ثروت و اصولا قدرتی که به واسطه ثروت بوجود میاد رو ببینید.
این موضوع قابل انکار نیست و همواره هم قابل رویت هست.
از اون سمت هم تمام آزادی قربانی خواهد شد.
در حکومت کمونیستی که همه قدرت رو در اختیار گرفته و مستبدانه قرار هست که پادشاهی و امپراتوری بر دیگران بکنه.
موضوع مهم و اساسی همواره در دل مفهوم لیبرالیسم و کمونیسم، آزادی بدون برابری یا برابری بدون آزادی است.
هر دوی این حکومت ها فرای اینکه خود مفهوم آزادی در لیبرالیسم هم لکه دار و بی معنا میشه، با اون تعریف مشخصی که من نسبت به آزادی دارند و اصولا آزادی واقعی هم همین است.
می دانیم که خود آن مفهوم را هم لگدمال می کنند.
اما فارغ از آن، قرار بر این دارند تا با قربانی کردن مفهوم در برابر یعنی برابری را به قربانگاه برده اند.
حالا این نیمچه آزادی که مفهومی از آزادی ندارد را به جماعت بدهند و بخورانند در حقیقت.
چرا که ما در باب آزادی صحبت کرده ایم.
قاعدتا وقتی شما دارید درباب آزادی صحبت می کنید، نمی توانید این آزادی را به دور از مفهوم برابری تصور کنید چرا که با از بین بردن برابری دیگر چیزی از آزادی به میدان نمی ماند.
به همین شکل هست که وقتی در باب حکومتهای سرمایه داری صحبت می کنیم هم آزادی ست.
اینجا لگدمال شده و از آن معنایی نمانده و هم اصولا قرار بر این هست که برابری را به قربانگاه ببرند تا آزادی وجود داشته باشد.
یعنی شما می دانید که به صراحت در باب این صحبت می کنند که اگر ما یک نیاز به پیشرفت داریم، این نیاز به حرص و ولع و آبی که در وجودمون هست.
برای اینکه در این رقابت جانفرسا نفر اول باشیم و کشور اول باشیم و به بهترین جایگاه ها برسیم باید برابری از میان بره چراکه ما نیاز داریم تا باج بدیم، مردمی باشن، فکر کنن کار جدید بوجود بیارن، حالا اینها ثروت بیشتری هم داشته باشن و یه عده هم قربانی باشن.
برابری در میان نباشه.
حالا دارن خودشون هم این رو اذعان میکنن.
یا در برابر این نگاه وقتی در باب کمونیسم صحبت میکنیم داستان به همین شکل هست.
حالا اینها میان میگن بله برای اینکه ما بخواییم برابری داشته باشیم باید آزادی رو از میان ببریم.
برای داشتن امنیت باید آزادی سلاخی بشه.
حالا میان دولت پلیسی تشکیل میدن و همه قدرت رو برای خودشون میگیرن.
با اقتدار به پیش میرن و این خودکامگی را به پیش میبرن تا برابری رو به وجود بیارن.
اما برابری ای رو هم که بوجود آوردن ارزش و معنایی نداره چراکه این برابری به نوعی یک شکل ازبین رفته برابری است، یک تصویر مخدوش از یکسانی است، اون هم یک ثانیه ای که گاها به واسطه اون فساد سرشار و اون قدرت در نوک هرم میتونه به جماعتی داده بشه.
میتونه هم نشه بسته به فرمان و امر اون قدرت یکتا هست.
همتای تمام مفاهیمی که ما در باب معنای خدا هم داشتیم.
ما وقتی داریم در باب رسیدن به فردای روشن صحبت میکنیم، مهم اصل و موضوع اصلی ما این هست که بتونیم ساختار هارو تغییر بدیم تا اشخاص میداندار نباشن تا فرد در نوک هرم موضوعی رو بوجود نیاره.
باید سیستمی ساخته بشه که این سیستم بتونه خودش حرکت کنه.
حالا با انتخاب چندین نفر با تفکر جمعی و در کنار هم بود.
پس قاعدتا وقتی در باب آزادی و برابری صحبت میکنیم میدونیم که چه حکومت های لیبرالیستی و چه حکومت های کمونیستی هر دوی اینها در وهله اول معنایی رو که بهش باور دارند رو از حیطه معنا بی اثر میکنند.
اگر به آزادی باور دارند در نقطه ابتدایی آزادی رو بی ارزش می کنند؟
اگر به برابری باور دارند، برابری را لگدمال می کنند و فرای آن.
حالا اگر وارد چرخه ای برای به کرسی نشاندن این مفهوم می شوند، با قربانی کردن معنای در برابر این کار را انجام می دهند و تمامی معنا را هم از میان می برند.
کل صحبت پیرامون لیبرالیسم و کمونیسم هم در همین معناست.
معنایی که ما باید بیشتر بهش نزدیک بشویم.
بدانیم که آزادی و برابری همسان با هم هستند، غیر قابل جدا شدن از هم هستند.
دو وسیله ای اند که اگر از هم جداشون کنید اون کسی که تنها می مونه هم بی معناست.
این دو با هم و در کنار هم معنا میشن و ما باید به این معنا در کنار همه این ها برسیم که آزادی یعنی آزار نرساندن به دیگران.
دیگرانی که همه جان های جهان رو تشکیل میدن.
انسان، حیوان و گیاه و این مفهومی است که آزادی و برابری رو در هم پیوند میده و حال دریچه ای باز هست به دور از آزار رساندن به دیگران.
هر چیزی که هر کسی می میخواد رو میتونه تعبیر به آزاد کنه اما به دور از این معنا.
ما معنایی برای آزادی نمی توانیم متصور باشیم و همینگونه است که حکومت های سرمایه داری و کمونیستی در طول تاریخ هر دوی این معانی رو از حیطه انتفاع تهی کردند.
در این انتهای برنامه دوست دارم باهاتون مطرح کنم که اگر دوست دارید این صدا شنیده بشه این راه تغییر شکل بگیره میتونید آثار من رو با دیگران به اشتراک بگذارید.
منظور از آثار هم خلاصه برنامه ای به نام جان نمیشه.
من پیش از اینکه بخوام برنامه ای به نام جان رو ضبط و منتشر کنم، آرا و افکار و عقاید ام رو تحت عناوین کتاب هایی به رشته تحریر درآوردم.
تمامی این عناوین به صورت رایگان در وبسایت جهان آرمانی در اختیار شما دوستان هست.
میتونید با مراجعه به این وبسایت ناسا رو به صورت رایگان دریافت کنید و اگر دوست داشتید این صدای تغییر شکل بگیره و اون رو با دیگران هم به اشتراک بگذارید.
ممنون که همراه من بودید.
من نیما شهسواری و این برنامه بنام جان بود.
در پناه آزادی.
قسمت 3
سلام دوستان من نیما شهسواری و این برنامه به نام جان است.
با شما هستم.
این قسمت سوم از ویژه برنامه نقد لیبرالیسم و کمونیسم هست و ما قراره توی این قسمت در باب معایب لیبرالیسم صحبت بکنیم.
ممنون که همراه من هستید.
خب دوستان توی این ویژه برنامه مشخص ما سعی کردیم که در باب نقد لیبرالیسم و کمونیسم صحبت بکنیم و در این قسمت مشخص هم قرار هست که در باب لطمات تاریخی و معایبی که لیبرالیسم داشته موجز و مختصر تا جایی که میتونیم در باب تیتر ها و عناوین صحبت بکنیم.
خب قاعدتا ویژه برنامه هایی به نام جان و اصولا برنامه ای به نام جان بر مبنای مفاهیم هست و ما خیلی نزدیک به مصادیق نمیشیم.
این قسمت هم خارج از این عرف همیشگی برنامه ما نخواهد بود.
اما در این قسمت سعی میکنیم بیشتر بپردازیم به خود لیبرالیسم و معایب و لطمات تاریخی که زده و در قسمت آتی هم سعی میکنیم همین مبنا رو در باب کمونیسم داشته باشیم و کم کم به اون جمع بندی کلی پیرامون این مسئله مشخص برسیم و نگاه خودمون رو هم به صورت موجز بیان کنیم.
وقتی ما در باب لیبرالیسم صحبت میکنیم خب میدونیم گفتیم قاعدتا نکات مثبتی داره.
وقتی ما داریم در باب این نکات منفی درونش صحبت میکنیم به مفهوم رد تمام خوبی هایی که در خود داره نیست.
خب قاعدتا گفتیم در اون نقطه ابتدایی شکل گیری و چرایی شکل گیری ایده لیبرالیسم خب ما میدونیم که یک پلکانی بود برای بالاتر اومدن، برای پیشرفت کردن.
خب قاعدتا از اون دورانی که ما پیش از لیبرالیسم خوندیم میدونیم که در اون دوران، دوران قدرت بلامنازع دین باوران بوده، قدرت در اختیار اون ها بوده و این نگاه معنوی بوده که همه اختیار رو در بر گرفته بوده.
این تار و مار کردن زندگی جمعی انسان ها بوده که اون زمان میداندار بوده و خودکامگی و استبداد بوده که میداندار بوده.
خب قاعدتا لیبرالیسم یک پله ای بوده برای گذر ما.
این انسانگرایی و گذر کردن از اون نگاه استبدادی خداوندی یک پلکانی بوده با تمام معایب درون خودش.
برای اینکه ما از اون دوران اسفناک دور بشیم.
خب ما میدونیم که این نگاه لیبرالیستی و اصولا نگاه آزادی خواهانه ای که در دل خود داشته، حال با تمام کمی ها و کاستی ها، با تمام از میان بردن مفهوم آزادی اما باز هم پله ای بوده برای رسیدن به نقطه بهتر و روشن تری برای فردا.
اما باید که با نگاه منتقدانه و پرسشگر بهش نگاه بشه، نقاط ضعف گفته بشه و ما پیش به سوی جهان بهتری حرکت بکنیم.
پس اصولا نوع نگاه که ما مطرح میکنیم و نقد هایی که در این قسمت ها انجام میدیم در نفی کلی این نگاه نیست.
قاعدتا چه لیبرالیسم، چه کمونیست و چه هر نگاهی در تاریخ انسانی نقاط قوتی هم داشته، قاعدتا در مبنای رسیدن به فردای بهتری به وجود آمده و همچنین آرزو و میلی در خود داشته.
حال اینکه چقدر نکات مثبت داشته قابل صحبت کردن است.
اما قاعدتا وقتی در باب لیبرالیسم و این لطمات تاریخی و معایب صحبت میکنیم یکی از نکات اصلی و کلیدی آزادی برای چه کسانی است؟
یکی از بزرگترین شعارهای مداومی که در باب لیبرالیسم داده می شود، مفهوم آزادی است.
خب گفتیم آزادی مطرحشده در دل لیبرالیسم معنای درستی ندارد چراکه این آزادی به دور از برابری معنا میشود.
گویی که یک معنایی متضاد یا متناقض یا جدا و مجزا از مفهوم برابری است.
در صورتی که ما میدانیم آزادی و برابری در پیوند با هم معنا پیدا میکنند.
چرا که اگر ما قرار نباشد به برابری اعتقاد داشته باشیم و با پیشفرض فرض نداشتن برابری وارد جریان و این دالان ازادی بشویم ازادی دیگر معنایی نخواهد داشت.
یعنی ما باید ابتدائا ابتدا به ساکن باور داشته باشیم که برابر هستند.
حال در یک نگاه گسترده مثل نگاه ما برابری همه جان ها چه انسان چه حیوان و گیاه.
اما در همان نگاه امروزی و تا نقطه ای که انسان ها به پیش رفتن در اون نقطه ابتدایی باید به برابری انسان ها حداقل معترف باشند.
بعد از در نظر گرفتن این برابری است که حالا میتوانند وارد مفهوم آزادی بشن چراکه هر تعریفی فرای در نظر داشتن این برابری اگر ارائه بشه اصولا دیگه معنا و همپوشانی با ازادی نخواهد داشت.
چرا که اونجا هر کسی که قدرت بیشتری داشته باشه میدان دار خواهد شد و عینا وقتی شما نزدیک به مفاهیم تاریخی لیبرالیسم هم میشید قضیه به همین شکل است.
آزادی که این ها دارن بهش تاکید میکنن..
اتفاقا موضوع آزادی نیست چرا که به برابری اعتقادی ندارند چرا که حالا میدان دار کسی است که قدرت بیشتری داشته باشد.
قدرت در این نگاه مشخص و تعریف شده به سرمایه و ثروت.
خب قاعدتا کسی که ثروت بیشتری داشته باشد، آزادی بیشتری هم خواهد داشت.
پس این سئوال کلیدی در باب لطمات و معایب لیبرالیسم همان آزادی برای چه کسانی است؟
حالا در دل این تعریف مشخص، در دل این پرسش مجزا حالا شما مواجه می شوید با یک تاریخ پر از زشتی ها، پر از کجی ها.
شما مواجه می شوید با تبعیض نژادی که در دل این نظام های سرمایه داری وجود داشت وجود دارد.
تبعیض نژادی که بر مبنای نژاد، صورت تبعیض جنسیتی که میتونه وجود داشته باشه.
شما وقتی مواجه میشید با برده داری میدونید که یکی از ارکان اصلی نظام های سرمایه داری بوده، همواره بوده، در طول تاریخ بوده.
اصولا بزرگترین مبارزه ها را برای نگاهداشت این برده داری و این نگاه آلوده داشته اند.
چرا که اصولا تعبیر و تفسیر آنها از دنیا همواره همین گونه بوده.
آزادی فردی که تعریف میشود اما نه برای همه.
آزادی که تعریف میشود اما نه برای هر کس، نه برای زنان، نه برای همجنسگرایان، نه برای بردگان سیاه پوستان سرخ پوستان.
قرار است یک مرد سفید پوستی که منتسب به اروپای مشخص است حالا میتواند مهاجر باشد و به آمریکا آمده باشد.
تمام آزادی برای اوست.
حالا دیگران قرار است برده و اسیر و بنده ی او باشند و برای او آزادی بیشتری را کسب کند.
تمام درد ما در باب مسئله آزادی با این نگرش لیبرالیسمی در همین نقطه است.
چرا که اصولا تصویری که اینها ارائه میدهند در راستای آزادی نیست چرا که در آن نقطه ابتدایی به برابری باور ندارن و حالا هر روز هر کسی میتونه با خطکش در دست بیاد و یک جماعتی رو داخل این دایره بکنه یا میتونه ازش خارج کنه و در اختیار اون فرد هست.
امروز آزادی تعریف شده برای شخصی است که سفیدپوست و منتسب به مرد سفیدپوست منتسب به اروپا باشه.
حالا هر کسی از این دایره خارج میمونه رو میندازه بیرون.
فردا اگر قدرتش نرسید، مثلا زنان سفیدپوست رو میاره داخل پسفردا اگر زورش کمتر شد، دو تا از اون سرخپوست ها رو میاره داخل.
و الی آخر.
اما قدرت در نهایت در اختیار اوست و ما با تعریف نداشتن پیرامون برابری میبینیم که چگونه آزادی لگدمال میشه.
پس سوال مهم ما بازهم همین است آزادی برای چه کسی؟
در دل این سوال؟
شما مواجه میشید با پاسخ هایی که در طول تاریخ و این لطماتی که نگاه لیبرالیسم و سرمایه داری به جهان زده، این مدافع نظام برده داری بودند که اونها آرزوی برده داری رو داشتند چرا که اصولا تمام تلاششون در راستای پیشرفتی بوده که این پیشرفت هم به واسطه اون ثروت هم به واسطه کارگر ارزانقیمت شکل میگرفته.
حالا وقتی ما در باب برده صحبت میکنیم برده ها که دیگه قرار نیست اصلا پولی بگیرند قرار هست بیگاری بکنند.
قرار هست تمام ثروت رو در نهایت در اختیار اون جماعت سرمایه دار قرار بدن.
پس حالا شما مواجه میشید با این نگاه آلوده برده وار.
چه در دنیای گذشته و پیش از اینکه ما بخوایم برده داری رو از میان ببریم و چه در جهان امروز، در جهان امروز هم داستان به همین شکل هست.
حالا شاید در جایی دیگه اون قدرت وجود نداشته باشه تا نظام برده داری رو به وجود بیارن.
اما تصویر تشکیل شده در امروز جهان هم داستان رو به همون سمت میبره.
حالا در روزگاران گذشته کسانی بودند که صاحب بردگان بودند.
امروز هم صاحب زمان و کار و زندگی و آینده اونها هستن.
این کارگران بیجیره و مزدی که دارن کار میکنن در بدترین شرایط و شرایطی که اینها برای خودشون تعریف میکنن.
پس در نهایت این آزادی برای جماعتی است وابسته به این نگاه و اون قبیله حاکم است.
حالا میشه باز ما به ازاء هایی براش در جهان هم تصویر کرد.
روزگارانی در آن حکومت های سرمایه داری این قبیله مشخص که همه آزادی برای اونها هست در ایران و جمهوری اسلامی ما هم برای اون قبیله شیعی وابسته به امامت و ولایت و ولایت فقیه و اون طایفه ای که خودشون رو منتسب به اون نگاه آلوده میدونند، تمام آزادی ها برای اونها هست و پاسخ این آزادی برای چه کسانی در نهایت ما رو به نقطه ای از تبعیض نژادی، تبعیض جنسیتی، برده داری و عناوین آلوده ای از این دست میرسونه و حالا شما مواجه میشید در این نظام های سرمایه داری و این لطمات تاریخی و معایبی که باعث این شکل اسفناک و آلوده در جهان شد، فرای اون شما مواجه میشید با استعمار به نام تمدن یعنی ما مواجه میشیم با لیبرالیسمی که در لباس امپریالیسم وارد میدان میشه.
شما در این تاریخ گذشته، در اون دوران شکوفایی و اقتدار و قدرت لیبرالیسم، اگر تاریخ رو مورد کنکاش قرار بدید مواجه میشید که به نوعی لیبرالیسم و امپریالیسم اصولا با هم گره خورده اند.
حالا استعمار و استثمار هست که وارد شده و تمدن اون جامعه غربی رو داره به پیش میبره.
نمونه های بارزش تمام کشورهایی که در اون برهه از تاریخ قدرتی داشتند.
فرانسه رو نگاه بکنید.
استثماری که انجام میدید انگلستان رو نگاه بکنید، اون استثمار بی حد و حصر هلند نگاه بکنید.
پرتقال، اسپانیا و تمام این کشور ها که چگونه به نام تمدن استثمار و استعمار را شروع کردند، چگونه این نگاه لیبرالیستی با همون تعریف مشخص پیرامون آزادی که آزادی رو برای فرد مشخصی تصویر کرده حالا میاد در یک نگاه اجتماعی و در سطح جهانی هم باز با همان تعاریف جلو می رود و خیلی ساده می تواند همه چیز را برای خود بکند.
چرا که اصولا جهان را بر پایه همین حرص و آز تعریف کرده.
حالا جهان تصویر شده در این نهایت حرص و رقابت با آن تصویر مشخص از آزادی برای آن شخص سفیدپوست اروپایی که عینا باید مرد هم باشد، می تواند جماعت در برابر که مثلا در یک کشور آفریقایی باشند را مبدل به برده بکند، مبدل به ابزاری برای به وجود آوردن ثروت بکند، ثروتی که برای همان جماعت آزاد است.
حالا می بینید که چگونه این آزادی لگدمال میشه، بی ارزش میشه، مورد تجاوز قرار میگیره و حالا ما مواجه میشیم با استعمار گرایانی که خود رو به نام تمدن حاکم بر کشور های ضعیف تر میکنند.
با همون نگاه برتری طلبانه و مالکیت طلبانه هست که وارد میدان میشن.
اصولا این میل به مالکیت، میل به برتری طلبی که از همان عناوین خداوندی است در دل این نگاه های اومانیستی و لیبرالیسمی مدام در حال جریان است.
گفتن فرهنگ ضدیت میاندار میشود، جاها را تغییر میدهد، پادشاه ها را عوض میکند، تاج و تخت خداوند سر جایش هست اما انسان سفیدپوست.
مرد می آید جای خدا میشینه، حالا میره خودش رو در اون جایگاه قرار میده.
حالا یک لیبرالیسمی است که در لباس امپریالیسم وارد یک نقطه مشخصی از جهان و تاریخ شده و حالا میاد یک به یک کشور ها رو قلع و قمع میکنه و تمام مردم و مالکیت و ثروت و قدرتی که اونها دارند رو هم برای خود میکنه و ما شاهد این جهان پر استثمار قرون گذشته میشیم که چگونه کشور های بزرگی در جهان مستعمره کشور های دیگری شدند.
نمونه بارزش مثلا هند رو در نظر بگیرید که چگونه مستعمره انگلستان شد.
با همون نگاه با همون تعاریف وارد همین میدان شدند و همه چیز رو برای خودشون کرد.
خارج از این ها شما وقتی در باب نئولیبرالیسم صحبت می کنید و قربانیان بازار آزاد، حالا می توانید ببینید که چگونه جهان را آلوده کرده اند.
یکی از لطمات تاریخی هم دقیقا همین نگاه است.
حالا بازار آزاد مبدل به یک هیولا می شود و یک هیولای چند سری که انگار عده زیادی در برابرش هستند که سجده کنان در برابرش دارند زندگی را به پیش می برند.
شما یک بار به این تصاویر ساخته شده نظر داشته باشید که برای کنترل قیمت چگونه کارهای وحشیانه ای انجام می دهند.
حالا حتی حاضرند که آذوقه و مایحتاج زندگی را، گندم ها و برنج ها را هم آتش بزنند و معدوم کنند و زمین را.
چرا که قیمت مثلا بیاد پایین تر بره بالاتر.
برای دستکاری کردن این غول چند سر بازار آزاد که مبدل به یک خدا شده و جماعتی در برابرش سجده می کنند و حاضرند هر بی اخلاقی و هر فاجعه ای را هم رقم بزنند.
و حالا شما روبرو میشوید با این نگاه وحشتناک که چه به عنوان لیبرالیسم چه به عنوان نئولیبرالیسم قابل رویت هست.
هیچ تفاوتی با هم ندارند.
خیلی نباید درگیر این واژگان شد چرا که در معنای کلی همه اینها دارند یک حرکت را به پیش می برند.
وقتی ما درباب آزادی صحبت می کنیم و می گوییم این آزادی برای چه کسانی است، خودش شروع گر تمام این بحث است که می تواند در اشکال مختلف، یکبار در شکل استعمار، یکبار در شکل امپریالیسم، یکبار در شکل تبعیض نژادی، یکبار در شکل برده داری، یکبار در شکل بازار آزاد و کنترل قیمت وارد میدان شود تا شما برسید به استثمار کشورهای جهان سومی.
تمام این ابرقدرت های جهان که برگرفته از همین نگاه های لیبرالیستی هستند، تمام فکر نهایی شان در راستای این است که بیایند و استثمار بکنند کشورهای جهان سومی.
نمونه های بارزش را هم شما میتوانید در طول تاریخ ببینید.
چگونه وارد این میدان شدند.
چه در آن دورانی که ما تحت عنوان قدرتگیری این نظام های امپریالیستی میشناسیم و چه در دوران فعلی و حاضر، حتی در جهان فعلی هم اینها باز هم وارد این میدان شدند تا بتوانند قدرت بیشتری کسب کنند، ثروت بیشتری کسب کنند و اصولا جهان را اینگونه تصویر و تعبیر میکنند.
در یک رقابت بی پایان و بی انتها در راستای ثروت اندوزی در راستای پیشرفت پیشرفتی که هیچ سنخیتی با زندگی ندارد و اصولا در راستای از میان بردن زندگی هاست، برای بلعیدن زندگی ها به میدان آمده، شما مواجه میشوید که چگونه حاضرند همگان را قربانی این راه بکنند.
در دل این نگاه و این بازار آزاد که مبدل به یک الهه بیپایانی شده و جماعتی آن را میپرستند و باور دارند به فهم بالای این بازار آزاد.
شما مواجه با این بحران های مالی میشوید.
حالا مواجه میشوید که به واسطه نداشتن هیچ گونه نظارتی بر این بازارهای آزاد و میدان دادن به این خدای تازه برآمده از این نگاه های سرمایه داری، حالا بحران هایی هم می تونه شکل بگیره.
دیگه این جماعت حتی باورمند به قدرت استدلال و فکر و انتقاد و اعتقاد خود هم نیستند.
این بازار آزاد رو مبدل به یک خدایی کردن که حالا جماعتی باید بیاد و این رو بپرسته او میاد و میداندار میشه.
هر امری داشته باشه، هر فرمایشی هم که داشته باشه به پیش میبره و جماعتی هم دست و پا بسته در برابرش هستن تا این عوامل رو به پیش ببرن و ما شاهد این بحرانها هم هستیم.
مصادیق بسیار هست و میشه بهش رجوع کرد.
بحران هایی که در سال دو هزار و هشت مثلا در امریکا اتفاق افتاد، بحران هایی که پیش از جنگ های جهانی اتفاق افتاد و عواملی از این دست گفتند ما در باب مصادیق صحبت نمی کنیم.
یک معنای مشخص در برابر ما هست.
وقتی در باب لیبرالیسم صحبت میکنیم یکی از شعارهای اصلی و کلیدی و اصولا بن مایه اصلی وجودیت لیبرالیسم و سرمایه داری پیرامون آزادی است.
اما سوال مهم و مشخص ما این هست که این آزادی برای چه کسی تعریف میشه؟
در امروز جهان ما میتوانیم این را ببینیم.
این آزادی برای فردی تصور میشه که ثروت سرشاری داره.
یعنی شما وقتی میرید به یکی از همون قبله آمال نظام های سرمایه داری مثل مثلا آمریکا، حالا میبینید چه کسی قرار هست که همه آزادی رو داشته باشه؟
اون کسی که ثروت بیشتری داره اگر قرار باشه وارد این ساختار های سیاسی بشه چگونه میتونه بشه با ثروت سرشاری که در اختیار داره اگر این ثروت رو نداشته باشه اصلا نمیتونه وارد این چرخه بشه؟
یعنی یک نمونه ی قابل درک و قابل فهم.
اگر شما قرار باشه وارد این چرخه سیاسی در کشور امریکا بشید باید در ابتدا اون ثروت اندازه مشخصی که در اختیار یک درصد جامعه آمریکایی هست رو داشته باشید تا وارد این چرخه بشید.
پس این خودش داره تقدیس ثروت و جایگاه ثروت رو میکنه.
اصولا این سرمایه داری به مفهوم همون پرستیدن سرمایه و ثروت در نهایت در نهایت این نگاه ما را به این سمت می برد که قرار است تمام قدیس سازی ها در راستای بازار آزاد اتفاق بیفتد، در راستای سرمایه اتفاق بیفتد و اصولا این آزادی ها هم به کام کسی برود که تمام این ثروت را در اختیار دارد.
ما وقتی در باب این مدرنیسم صحبت می کنیم که به نوعی نزدیکی و قرابت با لیبرالیسم دارد و لیبرالیسم به نوعی خود را نماینده آن نشان می دهد، حالا مواجه میشویم با این مدرنیسم اجباری.
یعنی امروزه شما مواجه میشوید با این جماعتی که تحت عنوان لیبرالیسم وارد میدان شده اند.
از این چرخه امپریالیستی مثلا گذر کرده اند و وارد یک استثمار تازه و نوینی شده اند و آن هم ارتقا دادن این مدرنیسم هست.
حالا سعی میکنند کشور های در برابر کشور های جهان سومی را جبرا وارد این میدان بکنند و آنها را اقناع بکنند.
نمونه های بارزش را هم میتوانید ببینید.
اتفاقاتی که مثلا در لیبی میفتد در عراق می افتد در افغانستان می افتد.
ما کاری به این نداریم که این حکومت های وقت اونجا تا چه اندازه شنیع و وقیح و غیر قابل تحمل بوده و هستند.
اما موضوع اصلی باز هم پوشیدن یک لباس تازه ای است برای استثمار کردن دیگران.
شما وقتی به این مدرنیست می رسید به این مدرنیته می رسید.
حالا یک جماعتی با شمشیر انگار ایستاده اند تا این مفاهیم را به زور شمشیر بر سر دیگران بکنند.
حالا یک جماعتی آمده تا به اسارت جماعتی را در زندان بندازه و بگه شما از امروز آزادید.
تصویر در برابر ما اینگونه هست.
یعنی این مدرنیسم اجباری دوباره داره ما رو به جایی میبره که اون امپریالیسم گذشته زنده بشه؟
انگار که امروز دوباره این ها آمده اند با یک مفاهیم تازه تا این را ارائه بدن اما به زور، به زور شمشیر، با شمشیری در دست و در حال بریدن سر یکی از این انسان ها بهشون بگن ما شما رو به بهشت میبریم.
این چیزهایی است که امروز ما میبینیم.
در جمهوری اسلامی هم می بینیم.
این جماعت جمهوری اسلامی هم امروز به زور شمشیر و تفنگ و شکنجه مردم ایران را می خواهد به بهشت ببرد.
و باز هم این قرابت و نزدیکی را شما می توانید ببینید که همه اینها انگار که دارند از یک مسیر نیرو می گیرند، توان می گیرند و تمام توانشان را هم به یک مسیر دارند جریان پیدا می کند.
خارج از این شما مواجه می شوید با خشونت ساختاری ای که در این حکومت های سرمایه داری وجود دارد.
به واسطه تصویری که ارائه داده اند، به واسطه این پیشرفتی که تصویر کردند، به واسطه ساختن یک طایفه قدرتمندی در اختیار.
حالا در ازای آن یک خشونت ساختاری را بوجود آورده اند که ثمرش فقر بوده، بیکاری بوده، بی خانمانی بوده.
خب قاعدتا همه ما شنیده ایم جماعت لیبرالیسم برای اینکه بخواهند بیایند و بر خودشان صحه بگذارند و بگویند که نه، این حکومت های ما بوده که در طول تاریخ جهان را بهتر کرده، بلافاصله می آیند و آمار و ارقامی می دهند که بله این تعداد بیکاری کمتر تر شده، فقر کم تر شده.
کسی مخالف صد در صد این ها نیست که خب قاعدتا پله ای بودن رو به پیشرفت اما در عین حال این هم قابل رویت هست که چگونه خشونت ساختاری داره شکل میگیره.
چه در اعصار گذشته و چه در امروز.
در حال حاضر هم شما دارید می بینید می بینید که چگونه به واسطه ساختار پدید امده این خشونت داره در زندگی عادی مردم هم جریان پیدا می کنه.
این بیکاری و بی خانمانی میدان دار میشه.
خیلی از این حکومت های سرمایه داری که اتفاقا قدرت اصلی جهان و جزو قدرت های اصلی جهان هستند هم می بینید که چگونه نمی تونن از پس این بی خانمانی و فقر و بیکاری در کشور خودشون بر بیاد.
حتی اونهایی که داعیه دار حکومت بر جهان هستن در پی این هستند که این نگاه متفکرانه و متمدنانه خودشون رو به جهان هم صادر بکنند اما هنوز اندر خم یک کوچه اند و با مشکلات ریز و درشت خودشان روبرو هستند.
فقر سرشار، بیکاری، بی خانمانی، جرم و جنایتی که در کشورهاشون وجود داره.
این به مفهوم این نیست که ما کتمان بکنیم تمام پیشرفت هایی که این ها از قبل این به وجود اومده اما وقتی ساختاری در برابر وجود داره که داره این خشونت رو صادر میکنه، اشاعه می کنه، بزرگداشت می کنه، تقدیس میکنه، نمیتونیم کتمانش بکنیم.
یعنی وقتی ما داریم در باب کشوری صحبت میکنیم که خود را اقتصاد اول جهان میدونه، قدرت بزرگ جهان میدونه.
مثال همون آمریکا.
ما نمی تونیم این رو قبول بکنیم که در این کشور مشکلات اقتصادی وجود داشته باشه.
قاعدتا برای اونها حل کردن این موضوع باید ساده باشه.
قابل حل باید باشه و حالا شما میبینید که نه گویی باید یک همچین ساختاری وجود داشته باشه تا در نهایت بتونه کارایی کلی این سیستم به وجود بیاد.
انگار که باید یک همچین چرخ دنده هایی به گردش در بیایند و عده ای در زیر این چرخ ها له بشن تا در نهایت این ساختار به حرکت در بیاید و حالا اینجاست که ما میتوانیم این نقش را هم ببینیم.
شما وقتی نزدیک به مفهوم دموکراسی هم میشوید، حالا دارید میبینید یک تئاتر و نمایشی است از آزادی.
همان طور که صحبت کردیم دربارهاش قدیسه.
این نگاه سرمایه است.
ثروت شخص ثروتمند طایفه حاکم اصولا ثروتمندان هستند.
حالا وارد این چرخه سیاسی شدن نه به مفهوم وارد دنیایی دموکراتیک شدن و این که جماعتی باشند که حق انتخاب داشته باشند نه در نقطه ابتدایی.
کسی که قرار هست انتخاب بشود باید از یک فیلتری گذشته باشد.
اما این فیلتر بر اساس کارایی و فکر و باور و اندیشه و دانش او نیست، بر پایه ثروت است.
این فیلتر در برابر وجود دارد تا اگر آن میزان از ثروت را داشته باشد وارد بشود.
حالا چه کسی میتواند بعد از این که وارد این چرخه شد انتخاب بشه؟
اون کسی که ثروت بیشتری برای تبلیغ بیشتر داره؟
باز شما دارید این ساختار رو میبینید گوییم دمکراسی دیگر دمکراسی نیست.
قضیه فقط و فقط یک تئاتری ست از این آزادی یک نمایش تازه ای ست از مردم سالاری.
و این تصویر رو هم دارن ارائه میدن هم کسی که وارد این چرخه میشه تا انتخاب بشه باید در اون نقطه اول از این فیلتر گذر کرده باشه و در نقطه بعدی هم باید اون ثروت رو داشته باشه تا بتونه وارد این رقابت بشه.
پس میبینیم که انگاری قدیسه اصلی در این نگاه در این نگاه سرمایه داری خود سرمایه هست، بازار آزاد هست، خدای تازه به وجود آمده اینها هستند.
آزادی برای کسانی ست که وارد این چرخه و این طایفه میشن.
حالا اینها وارد میدانی برای استثمار و استعمار دیگران میشن لیبرالیسمی که اینبار در لباس امپریالیسم وارد شده همه قربانیان این بازار آزاد هستند.
کنترل قیمتی که به واسطه از میان بردن و معدوم کردن غذاها وارد میدان میشه حالا وارد میدان میشند برای استثمار کردن جهان سوم همه کشورهای دیگر را از آن خود کنید.
مالک بر اون ها بشن اینقدر خود را برده و بنده بازار آزاد می دانند که بدون هیچ نظارتی بحران های بی حد و حصری را به وجود بیاورند.
با شمشیر مدرنیسم اجباری و لیبرالیسم در جهان و دموکراسی وارد میدانی برای کشتار دیگران بشن، جماعتی رو به زندان بفرستند و بگن نهایت آزادی در همین زندان ساخته شده به دستان ماست.
خشونت ساختاری رو بوجود بیارن و فقر و بیکاری و بی خانمانی و خشونت و جنایت را میدان دار بکنن.
گاها از این ابزارها استفاده و سوءاستفاده بکنن برای در اختیار گرفتن دیگران، برای به بند درآوردن و به زانو درآوردن مردمان.
در نهایت دموکراسی رو مبدل به یک نمایش از آزادی بکنن و باز هم میدان دار اصلی ثروت بکنن.
ثروت باشه که تنها قدیسه این کشور به حساب بیاد.
ثروت باشه که مبدل به خدای اون ها بشه.
ما وقتی به جهان امروزمان نگاه میکنیم، انگاری که پول و ثروت هست که میداندار اصلی است و خب این هم به واسطه قدرتمند شدن تمدن لیبرالیسم در جهان هست که پیروز جهان مدرن ما.
خب قاعدتا همین نگاه سرمایه داریست که فرهنگ غالبی که امروز در جهان وجود دارد برگرفته از همان فرهنگ سرمایه داری است و حالا این فرهنگ سرمایه داری است که در نهایت در جای جای جهان پول را مبدل به خدا کرده، ثروت را مبدل به خدا کرده.
آن کسی که ثروت بیشتری دارد که همه دنیا برای اوست.
حالا ما داریم میبینیم ثمرش را داریم میبینیم که چگونه در این جهان ساخته شده.
همه چیز از آزادی تا سیاست تا زندگی فردی تا بیکاری، بی خانمانی و زندگی اجتماعی ما تحت تاثیر همین قدیسه تازه و همین خدای ساخته شده است.
ما در دل لیبرالیسم این جنگ خواهی و جنگ طلبی را هم میبینیم.
نمونه های بارزش هم خود امریکا هست.
امریکایی که امروز به عنوان نماد سرمایه داری و به عنوان قدرت اول جهان به حساب می آید حالا وارد میدان هایی میشه برای جنگ افروزی.
ویتنام می جنگه با افغانستان با عراق در لیبی سرک می کشه.
در همین ایران جمهوری اسلامی سرک می کشه هر جایی بتونه با قدرت وارد میشه و می خواد همه چیز رو از بین ببره و داعیه دار مدرنیسم و لیبرالیسم و تمام این مفاهیم هم هست و خب قاعدتا ثمره تمام اتفاقاتی که بوجود آورده لطمات تاریخی بزرگی است که در جای جای جهان هم میشه بهشون اشاره کرد.
خب قاعدتا برای تک تک این اتفاقات ما میتونیم مثال ها و مصادیق بیاریم اما هدف به نام جان اصولا مطرح کردن معانی و ریشه هاست.
می تونید با مطالعه در باب تمام این اتفاقات و تاریخ اروپا و جهان از این مصادیق هم استفاده کنید.
شاید در آتی برنامه هایی داشتم که در باب این مثالها صحبت کرد اما به نظرم به اندازه کافی در باب معایب و لطمات تاریخی لیبرالیسم صحبت کردیم.
هر چند که انتهایی هم نداره و میشه ساعت های بیشتری دربارش صحبت کرد.
در قسمت آتی سعی میکنیم همینگونه در باب کمونیسم صحبت کنیم.
در انتهای برنامه دوست دارم باهاتون مطرح کنم که اگر دوست دارید این صدا شنیده بشه این راه تغییر شکل بگیره.
میتونید آثار من رو با دیگران به اشتراک بگذارید.
منظور از آثار هم خلاصه برنامه ای بنام جان نمیشه.
من پیش از این که بخوام برنامه ای به نام جان رو ضبط و منتشر کنم آرا، افکار و عقاید رو تحت عناوین کتاب هایی به رشته تحریر در آورده است.
تمامی این عناوین به صورت رایگان در وبسایت جهان آرمانی در اختیار شما دوستان هست.
میتونید با مراجعه به این وبسایت این آثار رو به صورت رایگان دریافت کنید و اگر دوست داشتید این صدا شنیده بشه و این راه تغییر شکل بگیره اون رو با دیگران هم به اشتراک بگذارید.
ممنون که همراه من بودید.
من نیما شهسواری و این برنامه ای بنام جان در پناه آزادی.
قسمت 4
سلام دوستان من نیما شهسواری و این برنامه به نام جان هست با شما هستم.
این قسمت چهارم از ویژه برنامه نقد لیبرالیسم و کمونیسم هست و ما قراره توی این قسمت در باب معایب کمونیسم صحبت کنیم.
ممنون که همراه من هستید.
خب دوستان توی این ویژه برنامه مشخص در باب لیبرالیسم و کمونیسم صحبت کردیم و در این قسمت مشخص هم قرار هست در باب لطمات تاریخی و معایب کمونیسم صحبت بکنیم و قسمت گذشته در باب همین موضوعات پیرامون لیبرالیسم صحبت کردیم و در این قسمت هم قراره در باب کمونیسم صحبت بکنیم.
خب ابتدا هم بگم که هدف اصلی از این برنامه و این ویژه برنامه مشخصه لیبرالیسم و کمونیسم مسئله آزادی و برابری است.
یعنی شما وقتی در باب این دو نوع نگاه مشخص مدرن انسانی صحبت میکنید، میدونید که هر دوی این ها تعریف مشخصی پیرامون آزادی و برابری داشتند که به نوعی با بزرگداشت یکی از این ها هر چند دستمالی شده و معیوب و به دور از واقعیت، اما دیگری را قربانی راه خود کردند.
یعنی اگر در لیبرالیسم شما مواجه میشید با بیان آزادی ها، آزادی به قیمت قربانی کردن برابری است و بالعکس.
در نگاه کمونیسم هم همین گونه است.
اگر صحبت از برابری میکنند به قیمت و هزینه قربانی کردن آزادی است و هدف اصلی ما از گردآوری این برنامه این هست که بگیم آزادی و برابری با هم هستند در کنار هم معنا میشن، لازم و ملزوم هم هستند و اصولا بدون بودن یکی از آن ها دیگری هم بی معنا خواهد شد.
و اما این قسمت مشخص و معایب کمونیسم.
خب قاعدتا من در این ویژه برنامه اصولا و در تمام برنامه هایی به نام جان خیلی در باب مصادیق و مثالها صحبت نمیکنم.
در این برنامه هم به همین شکل است.
سعی میکنیم در باب ریشه ها و اصول اصلی صحبت کنیم تا در نهایت یک برداشت درست و مشخص و عقلانی نسبت به این موضوع داشته باشیم.
اصولا وقتی در باب کمونیسم صحبت میشود، اولین چیزی که ذهن ما را معطوف به خود میکند و این تصویر را در برابر دیدگان ما نقش میبندد، مسئله دولت تمامیت خواه و مستبد است.
اصولا به نوعی کمونیسم گره خورده با این مفهوم قدرت طلبی شما تمام نمونه های تاریخیای که از کمونیسم و قدرت گیری این نگاه های چپی و مارکسیستی میبینید هم همینگونه بوده.
یعنی به شوروی هم نگاه بکنید، به کوبا نگاه بکنید، به تمام دولت هایی که تشکیل شده اند به چین، کره شمالی و تمام کشورهایی که به نوعی خود را وابسته به نگاه های کمونیستی میدانند.
این تمامیت خواهی و این استبداد را میتوانید درک و اصولا نگاه اصلی ای که برگرفته از نگاه های مارکسیستی هست ما را به سمت و سویی میبره در راستای استبداد؟
اصلا تصویر گری نهایی این نگاه این گونه هست که داره تعبیر و تفسیر میکنه به سمتی که ما باید تمام قدرت رو در اختیار داشته باشیم.
یک دولت متمرکز قدرتمندی باشه که به واسطه زور و قدرت و سرکوبی که داره عوامل و برنامه هارو به پیش ببره.
همون دوگانه مشخصه آزادی و امنیت به قیمت امنیت و آزادی از میان رفت به قیمت برابری آزادی ریشه کن بشه.
تمام تصویر ارائه شده در طول تاریخ از این نگاه های چپی همین دولت های قدرتمند و متمرکز و مستبد بودن نظام های توتالیتر و تمامیت خواهی که همه چیز رو برای خود کردن تمام ارزش ها به عنوان دموکراسی و آزادی و برابری، همه اینها لگدمال شده.
حتی برابری هم که تعبیر و تصویر شده هم بی معنا بود.
اون قدرت لجام گسیخته ای که در اختیار یک گروه و حزب و قبیله و قومیتی قرار میگیره و حالا این اینها میداندار میشوند و همه چیز را از میان میبرند.
خود برابری را هم ریشه کن میکنند.
فساد بی حد و حصری که شکل میگیرد.
پس یکی از معایب تاریخی قاعدتا کمونیسم همین دولت تمامیت خواه و مستبد است.
چرا که ریشه های نگاهی آنها هم اینگونه است.
یعنی اصولا در پی بوجود آوردن یک دولت مستبد، قدرتمند و تمامیت خواه هستند که حالا آن اوامر و باورها و برنامه ریزی هایی که دارند را به پیش ببرند به قیمت نابود کردن تمام آزادی های فردی و اجتماعی.
حالا بیان و برابری را تصور کنند.
هر چند که این برابری تصویر شده هم لگدمال شده هست.
این برابری به وجود آمده هم معنای حقیقی و راستینی نخواهد داشت.
این برابری هم به سادگی به واسطه فساد می تواند از میان برود.
همتای چیزی که ما در سراسر جهان و در طول تاریخ با آن روبرو شدیم.
پس قاعدتا دولت تمامیت خواه و مستبد یکی از آن اون نشانه و لطمات تاریخی کمونیسم است.
در کنار این و به موازات این شما مواجه میشید با سرکوب.
یعنی سرکوب قاعده ای است درونی در دل این حکومت های تمامیت خواه.
شما جمهوری اسلامی رو به عنوان نمونه در نظرتون داشته باشید.
قاعدتا این یک نظام چپی نیست، یک نظام کمونیستی نیست.
هر چند که گهگاه سعی میکنه یک نشانه هائی از اون نظام چپ گرا ارائه بده.
هر چقدر بی اثر و بی ارزش و بی معنا.
اما ما با نوع حکومت تمامیتخواه جمهوری اسلامی روبه رو هستیم و برای ما یک اشل و نمونه ایست برای درک بهتر این حکومت های تمامیت خواه و مستبد.
خب این حکومت ها بزرگ ترین اثری که در زندگی و حیات خودشان دارند و بزرگترین تاثیری که میتونند بگذارند و در نهایت مشروعیت خودشون رو معنا ببخشند به واسطه سرکوب است.
به واسطه بوجود آوردن خفقان است.
یکی از نشانه های عمده در تمام حکومت های تمامیت خواه و توتالیتر.
یعنی اینها راهی ندارند برای اینکه بخوان از استبداد و از قدرت به دست آمده استفاده بکنند و سوءاستفاده بکنند، به واسطه سرکوب جماعتی رو خفه بکنند و در خفقان نگه دارند.
چاره دیگه ای هم در خود نمی بینند.
پس ما مواجه میشیم با این سرکوب گسترده.
شما مواجه میشید با پاکسازی هایی که در طول تاریخ توسط تمام نظام های کمونیستی اتفاق می افته.
یعنی اینها کم کم اون دایره امن خودشون رو تنگ تر و تنگ تر میکنن.
به واسطه فساد موجود، به واسطه خیانت ها، به واسطه اون حس پارانویایی که در وجودشون هست و این ترس متداولی که در خودشون و نسبت به دیگران احساس می کنن.
پس ما مواجه میشیم با این پاکسازی ها، سرکوب ها، خفقان ها، شکنجه ها، آزار ها و اقتدارگرایی که در نهایت هسته اصلی و ریشه اصلی این نگاه کمونیستی رو شکل میده.
اصولا دست و بال حکومت باز هست برای از بین بردن مخالفین.
برای سرکوب کردنشون.
برای پاکسازی شون.
یک دولت تمامیت خواه و مستبد سر کار هست که از تمام المان ها استفاده خواهد کرد.
برای اینکه اقتدار خودش رو نشون بده.
برای اینکه به اون آرمان ها و آرزوهایی که در نظر داره برسه.
اما به هر قیمتی.
یعنی به هر قیمتی حاضر هست همه چیز رو حاضر هست نابود بکنه.
تمام آزادی های فردی و اجتماعی رو زیر پا بذاره تا اون اهداف خودش رو پیش ببره.
در دل این خفقان ها شما مواجه میشید با اشکال مختلفی از شکنجه ها، کشتارها، سرکوبها، پاکسازی ها و انواع سانسور ها.
یعنی شما در اشکال مختلفی از این دولت های کمونیستی میتونید این تصویر زننده از خفقان و اسارت رو ببینید.
خب قاعدتا رمان ها و نوشته ها و خاطرات و کتاب ها و فیلم هایی که در باب این مسائل وجود دارد می تواند یک تصویری از آن ها ارائه دهد.
ما فارغ از آن حتی در نظر گرفتن این نوع نگاه هم می تواند ما را به این سمت و سو ببرد که ریشه بنیادین و هسته ای این تفکر اینگونه است.
اصولا خود را اینگونه معنا می کند نوع نگاهی که نسبت به دنیا دارد هم همتای همین تصاویر ارائه شده در همین کتاب ها و نوشته ها و خاطرات است.
اصولا این اقتدار در خود این حالت خفقان رو به وجود میاره.
تمام حکومت های تمامیت خواه در نهایت با ابزار سرکوب میتوانند قدرت خودشان را حفظ کنند.
میتوانند جامعه خودشان را اداره کنند.
مشروعیت آن ها هم بر پایه همین به وجود آوردن ترس و حذر دادن مردم هست.
هیچ رابطه دیگه ای برای حقانیت و مشروعیت خود هم ندارند.
شما مواجه میشوید با این دولت ها که در نهایت مبدل به یک شکل تازه ای از دین هم میشود.
یعنی تمام این حکومت های ساخته شده داره مسیری رو طی می کنه تا در نهایت مبدل به یک دین بشه.
خب ما در اون ریشه ی ابتدایی و هسته ای تفکرات مارکسیستی و کمونیستی مواجه میشیم.
مثلا با ماتریالیسم بودن و به نوعی بیخدا بودن و آتئیست بودن.
اما در نهایت دارن همون فرهنگ ضدیت رو پیش میبرن تا در نهایت تاج و درجا نگاه دارن و یک سر تازه ای رو در دلش علم کنن.
بیشتر اشکال به وجود امده از کمونیسم در سراسر تاریخ هم همین تصویر رو برای ما ارائه داده.
یعنی شما مثلا با مائو رو به رو میشید که در جایگاه یک پیامبر و خدا قرار میگیره؟
خود مارکس تا پایه های بلند و رفیع پیامبر و خدا قرار میدن.
لنین رو در روسیه به همین شکل، استالین رو حتی بعد از لنین قرار میدن.
در اونجایی که امروز حتی در کره شمالی هم میبینید که این پروپاگاندا داره شکل میگیره و این تصویر ارایه میشه که مثلا کیم جونگ اون در جایگاه خدا قرار.
اصولا تبدیل شدن کمونیسم به یک دین تازه به یک نگاه تازه گره خورده با خرافات.
یعنی شما در دل مثلا وقتی میرید رجوع می کنید به دوران مائو و چین، میبینید که چگونه همتای خرافاتی که در اسلام وجود داره در اونجا هم ریشه هاش شکل میگیره.
یعنی با رجوع به تاریخ میتونید اشکال مختلفی از این رو ببینید.
این قدیس سازی مثلا از مائو در چین یا لنین در لنین و استالین در شوروی.
شما میبینید که چگونه از این قدیس هایی ساخته میشه و اونها رو میپرستند.
این تصاویر ارائه شده از خاک سپاری مثلا استالین هم بیانگر همین تصویر است.
اون تصویر آشنایی که ما هم در جمهوری اسلامی و نگاه های اسلامی باهاش روبرو هستیم.
اما این شکل تازه ای که ما تحت عنوان کمونیسم می سازیم هم همین کار رو میکنه.
چرا که اصولا بنیان اصلی و نهادینه خودش را در دل همین تمامیت خواهی و استبداد تعریف کرده.
برای این حکومت مستبد قدرتمند نیاز به یک تصویر هم دارد.
نیاز به یک شکل مشخص یک بت اعظم دارد تا در بالا قرار بده.
و حالا ما میبینیم که چگونه این دولت تمامیت خواه با استفاده از اختناق و سرکوب و شکنجه و ارعاب در نهایت مبدل به یک دین میشود که حالا کفر و ارتداد و شرک هم در برابر خود خواهد داشت.
همین پاکسازی هایی که دربارش صحبت کردیم انگار خروج از این دین تازه هست.
اگر کسی قرار به خروج داشته باشه حالا محکوم به مرگ میشه، به نیستی میشه و از بین رفتن میشه و این دین تازه با پیامبر، تازه، با خدای تازه، با رهروان تازه و در نهایت با روحانیون تازه شکل میگیره.
شما میتونید نوک این قله رو مثلا مارکس قرار بدید و انگلس قرار بدید و بعد بیاید مائو رو در دلش قرار بدید و بعد کسانی که در این حکومت ها کار میکنند و رهبر میشند و مبدل به مأمورین میشند و اطلاعاتی ها میشند هم در درجات بعدی قرار میگیرند.
کسانی که دو باره این معانی رو تفسیر میکنن، تعبیر میکنن و ارائه میدن هم مبدل به روحانیون امروزی میشن و اصولا این ساختار اینگونه شکل میگیره.
در عین حالی که داره صحبت از آتئیست بودن بیخدایی میزنه اما با اون فرهنگ ضدیتی که من بارها در ویژه برنامه های مختلف دربارش صحبت کردم دوباره یک نگاه تازه شکل میگیره.
حالا در دلش تنها و تنها سر هایی در میان تاج تغییر تاج بر سر جای خود هست.
تخت بر سر جای خود هست و تنها سرهای در میان این تاج هستند که تغییر میکنند.
فارغ از این شما مواجه میشید با یک اقتصاد دستوری.
خب این اقتصاد دستوری گاها میتونه راهگشا باشه.
از یک سو شما در دل نگاه های سرمایه داری مواجه میشید با اون تصویری که ارائه میدن از بازار آزاد و قدیس گرایی و بازار آزاد و آزادی های فردی در این راستا در دل در برابر این مواجه میشید با یک اقتصاد دستوری که حالا میاد برای از بین بردن هر گونه آزادی عمل در دل این بازار.
حالا برای قیمت گذاری روی همه چیز به میدان میاد حتی چیز های ساده.
هیچ نوع اجازه ای برای مانور دادن خود، بازار و مردم در دل این بازار باقی نمی ذاره.
حالا در دل این نادانی، ناتوانی و کم دانشی اطلاعات کم و هزار و یک از این عوامل فساد درون سیستم، این تجمیع قدرت در یک نقطه این استبداد حاکم، این نادانی حاکم در نهایت میتونه لطمه های بزرگ و جبران ناپذیری بزنه.
همون طوری که زده یعنی شما وقتی نگاه میکنید به این تاریخچه ای که کمونیسم به وجود آورده و اقتصادی که به وجود آورده اند، میبینید که چگونه لطمات بزرگی رو به کشور خودشون، به کشور های دیگه، به مردمی که در اون خطه زیست کردند و به همه جانداران زده چگونه با این اقتصاد بیمار گونه ای که از نادانی و بی اطلاعی همه نشأت گرفته توانسته اند لطمات جبران ناپذیری هم بزنند؟
شما مواجه میشوید با مردمی که تاوان همه چیز رو میدن.
یعنی یک تصویری ارائه میدن که دور خودش یک مرزی میکشه، دور خود خط میکشند و با همه جهان هم در مبارزه هستند.
همین چیزی که باز هم ما تجربه کردیم یعنی جمهوری اسلامی فارغ از نگاه چپی که ما داریم دربارش صحبت میکنیم خوب خودش را یک تافته جدابافته ای از جهان تصویر میکنه، برای خود یک دشمن هایی میسازه و وارد این میدان میشه تا یک چیزی که ما امروز باهاش روبرو هستیم.
ایران در برابر امریکا، در برابر اسراییل، در برابر غرب و حالا برای خودش یک خطه ای رو میسازه و در این خطه اسیر میمونه.
حالا باید با سراسر جهان در مبارزه و جنگ باشه.
چیزی که امروز ایران به واسطه تحریم ها داره باهاش دست به گریبان هست اما تاوانش رو چه کسی میدن؟
مردم به واسطه این ایستادگی و مقاومت در برابر قدرت ها و سر علم کردن در میان آن ها، تاوانش را مردم باید بدهند.
نان کمتر، کار بیشتر.
چیزی که در دوران شوروی در دوران مائو به کرات اتفاق می افتد.
یعنی از یک سو اقتصاد دستوری که هیچ معنا و مفهومی ندارد و دانشی پشتش نیست، گاها به واسطه نادانی است که گاها به واسطه اطلاعات کم است.
گاها حتی به واسطه لجبازی و حرص و آز و هزار دلیل احمقانه دیگر هست و حالا به این واسطه می تواند نابودی مردم آن کشور و زندگی اسفناک را بسازد.
از یک سوی دیگر مبارزه و مقاومت در برابر قدرت هاست و جبهه سازی هاست و حالا جنگیدن در جبهه برابر هست و در دلش مردمی هستند که دوباره باید تاوان بدهند.
دوباره باید در برابر این قدرت ها بایستند.
آن حکومت و آن قبیله حاکم هیچ وقت تاثیری نخواهد دید.
هیچ ضرری نخواهد دید.
همان چیزی که ما امروز در جمهوری اسلامی میبینیم گروه و قبیله ای که امروز حاکم بر ایران هستن هیچ وقت زندگیشون لگدمال نخواهد شد، لکه ای بر نخواهد داشت.
اما قشر معمول و مردم عادی هستن که بزرگترین لطمات رو باید باهاش دست و پنجه نرم کنند.
زندگی سخت را پشت سر بگذارند.
به واسطه فقدان مسائل اقتصادی و مشکلات اقتصادی که به وجود می آید، شما در دل کمونیسم اصولا مواجه میشوید با این فرهنگ تک صدایی.
یعنی یکی از آن تعبیرات درست و محکمی که میتوانید نشانه اش را در فرهنگ خدایی بر زمین و در جهان امروز ببینید، همین نگاه کمونیستی ست.
نگاه کمونیستی ای که به ظاهر در برابر نگاه های الهی است اما در باطن تصویر دوباره ای از همان نگاه را ارائه داده.
یک فرهنگ تک صدایی و یک دولت مستبدی است که باید یک رهبر و خدا در بالا داشته باشد.
یک هرمی را تصویر کند تا در نوک آن هرم یک خداوندگاری بنشیند و به همه حکومت کند.
چیزی که در طول تاریخ هم اتفاق افتاده و میشه تصاویر رو دید.
اون قدیس سازی و قهرمان سازی هایی که در دلش به وجود میاد، همتای جایگاه و پایگاهی که برای ما می سازند و می پرستند.
برای لنین می سازند و می پرستند.
برای مارکس میسازند و می پرستند.
شما مواجه میشید با این فرهنگ تک صدایی که قرار است فرای تمام جایگاه های ساخته شده برایش در نهایت یک فرمانده باشه و جماعت بیشماری فرمانبردار و بنده و عبد و عبید رو در برابر به وجود بیاره.
درست است که ما در باب لیبرالیسم وقتی داشتیم صحبت میکردیم در نهایت وقتی پرسش این آزادی برای کیست؟
ما رو به سمتی رسوند که برده داری رو تصویر کنه و قاعدتا هم همین تصویر رو ارائه داده.
اما در دل این حکومت های کمونیستی هم داستان به همین شکل هست.
یعنی شما وقتی مواجه میشید با یک حکومت کمونیستی هم میبینید که شرایط رو به همین گونه تصویر کرده اند و این برده داری مدرن هست که داره اونجا حکمفرما میشه.
یک پادشاه و یک اربابی در نوک پیکان ایستاده فرمان میده و بندگان و رعیت ها هم باید که به گوش جان بسپارند.
این فرهنگ تک صدایی و این به وجود آوردن فرمانده و خدای در آسمان ها در دل این حکومت ها باعث این استیصال جمعی میشه.
یعنی اینها در نهایت ما را به نقطه ای می رسانند که ما مواجه میشیم با فروپاشی روانی اجتماعی جامعه ای که در ترس و وحشت و بیزاری داره زندگی میکنه.
بیشتر این جوامع چپی که ما امروز باهاش روبه رو هستیم در همین شرایط هستن.
یعنی یک فروپاشی روانی جامعه شکل گرفته و این جامعه در ترس و وحشت هست.
بیزار هست، از مفهوم برابری بیزار هست.
گاها حتی حاضر به تکرار مفهوم برابری هم نیست.
یعنی شما وقتی میرید به حکومت هایی که در بلوک شرق به وجود آمده بود و حکومت هایی که در اروپای شرقی بود و متشکل و متحد با شوروی بودند رو نگاه می کنید، می بینید که تا چه اندازه از این مفهوم چپ از مفهوم برابری بیزار هستند، چرا که اصلا این حکومت به وجود آمده در دل این استبداد با آن حجم از خفقان و سرکوب و پاکسازی و در نهایت مبدل شدن به یک دین مشخص با یک پیامبر و خدای مشخص این مردم رو به این وجه می رسونه.
یعنی در نهایت با این اقتصاد دستوری، با این مبارزه ای که با کشورها و دوقطبی کردن ها به وجود آورده و تاوانش رو مدام مردم میدن، در نهایت به نقطه ای میرسن که این مردم دچار فروپاشی میشن.
این جامعه پر از ترس و وحشت هست.
اون حکومت پلیسی وقت مدام در پی مجازات کردن مردمان هست.
به دنبال جاسوس و خیانتکار هست.
چیزی که در ایران و جمهوری اسلامی داره اتفاق می افته.
هر کسی کافیه که صحبتی بکنن و نقدی بکنن تا بلافاصله سرشون به گیوتین ها و تیغ ها و دارو ها سپرده بشه.
به عنوان خیانتکار، به عنوان کسی که در برابر تمام ملت ایستادگی کرده در برابر توده ها وایساده.
همون ادبیات و همون نگاه و همون نگاه وحشیانه و وحشی خوی.
در نهایت قرار هست که این فروپاشی روانی و اجتماعی رو به وجود بیاره و ما با جامعه ای روبه رو باشیم که در ترس باشه، در وحشت باشه، بیزار از تمام این موضوعات باشه، از برابری بیزار باشه، اصولا به دنبال یک دولت و یک جایگاه آزادی باشه که کسی کاری به کارش نداشته باشه.
حالا شما این ها رو ضرب و تقسیم بکنید در اون حجم بزرگی از سانسور، حجم بزرگی از خفقانی که وجود داره، اون پروپاگاندایی که وجود داره برای اینکه این نگاه های آلوده رو به خورد مردمان بده، همون چیزی که ما در جمهوری اسلامی باهاش روبه رو هستیم.
داریم میبینیم که چگونه مردمان دارن در فقر و بیکاری و نداری و بی خانمانی و هزار درد بی پایان جان میدن و بعد در برابر جمهوری اسلامیست که مثلا با صدا و سیمایی که برای خود ساخته میاد و شروع میکنه از پیشرفت ها میگه، از بزرگی میگه، از این جایگاهی که ما بهش رسیدیم و حالا شما میبینید که چگونه سانسور گریبان همه ی مردم رو گرفته و این تک صدایی همه جا رو برای خود کرده.
از یک سو مدام فرامین داره داده میشه، از یک سو مردمی هستن که در وحشت هستن، در ترس هستن، از حکومت حاکم میترسن، هیچ نوع احساس قرابت و نزدیکی باهاش ندارن و همه چیز هم برای اونهاست.
اونها مبدل به خدا شدن، به پیامبر شدن، همه جایگاه رو برای خود گرفتن و این دولت تمامیت خواه و مستبد حتی زندگی عادی مردم و انسان هایی که در اون کشور زندگی میکنن رو هم برای خود کرده.
ما مواجه میشیم با از بین بردن تمام آزادی ها.
یعنی در دل این حکومت های کمونیستی میبینید که هیچگونه آزادی دیگه باقی نخواهد.
اصولا با این تصویرگری احمقانه از برابری دشمن خود رو آزادی میدونن.
هر نوع آزادی فردی ازشون گرفته میشه.
دیگه اشکال اگزجره شده اش رو می تونید ببینید دیگه وقتی روبرو میشید مثلا با کره شمالی و بعضی اوقات آدم قوانینی می شنوه و شرایطی میشنوه که حتی براش باورپذیر نیست.
یعنی از شکل زدن مو از رفتارهایی که باید در قبال اون رهبر فرزانه انجام بدن، شکل بزرگنمایی شده از چیزی است که ما هم در ایران تجربه کردیم.
خب قاعدتا در ایران دیگه در این حد اگزجره وجود نداشته اما اشکالی از این نوع نگاه ها هم وجود داشته و حالا شما مواجه میشید با این از بین رفتن تمام آزادی ها و زیر پا گذاشتن حقوق فردی و شخصی.
حالا قرار هست همه رو هم تا یک گله ببینند و این گله رو پیش ببرند.
در دل این نگاهی که در اون نقطه ابتدایی و ابتدا به ساکن در راستای تشکل و احزاب بوده و در راستای به وجود آوردن اصناف بوده و یکی کردن و همکاری ها بوده، حالا می بینید که چگونه تمام این اصناف از میان میرن.
تمام این گروه ها و احزاب قلع و قمع میشن با چوب قدرتمند سانسور، با اختناق و سرکوب همه را از میان می برند و جایی برای نفس کشیدن هم باقی نخواهند گذاشت.
در دل این نوع حکومت های چپی بیمار هست که در نهایت ما میرسیم به نقطه ای که خود کار را مقدس تصویر کنند.
کار رو نه در اون مبنایی که ما به عنوان اینکه ثروت بر مبنای کار به وجود می آید به آن ارزش بگذاریم و بخواهیم حالا این تقسیم ثروت رو عادلانه به واسطه کار انجام بدیم نه بلکه خود کار هست و این کارکردن هست که مقدس میشه و باز با اون نگاه های رقابتی احمقانه ای که مدام قرار هست مردمانی در راستای این حرص و آز بدوند به جایی نامعلوم و همه زندگی رو قربانی این راه بکنند.
حالا جماعتی را در این راه قدسی کار کردن مبدل به برده می کند و ما امروز مواجه هستیم با این بردگان.
یعنی اصولا شما یک تصویری از یک برده میبینید که فقط کار میکند، هیچ زندگی ای ندارند، معنایی از زندگی ندارند.
این قاعدتا مترادف و هم معنا هست.
یعنی در هر دوی این باورها چه کمونیست و چه سرمایه داری شما دارید این برده داری مدرن را می بینید که چگونه یکی به واسطه بازار آزاد و جایگاه دادن و اون جایگاه قدسی دادن به ثروتمندان و سرمایه داران و هر کاری که اونها میخوان بکنند و بازار آزاد مقدس میتونه انجام بده و از این سو هم با مقدس شمردن کار حالا عده قلیلی از این بردگان رو دارید که فقط و فقط باید کار بکنند و کار مقدس بشوند.
ما در دل این نگاه ها می رسیم به این شخص پرستی ها و این خدای ساخته شده اون انقلابی که مدام داره ستایش میشه دیگه جایگاه زندگی ارزشی نخواهد داشت.
اصلا موضوع بهتر زیستن و بهزیستی و رفاه نیست.
یعنی اون نقطه ابتدایی که قرار بر این بوده که تمام این نگاه ها به وجود بیاید تا زندگی بهتری رو حال چه جانداران وچه انسان ها انجام بدن به فراموشی سپرده میشه.
در این نگاه تازه ارائه شده اصولا قرار هست که اون پروردگار عالمیان، اون قبله آمالی که در قدرت نشسته و رهبر هست، حالا چه استالین، چه لنین، چه مائو، چه فیدل کاسترو و یا هر کس دیگری است اون رو باید بپرستند.
اصلا هدف از زیست انگار پرستیدن اوست.
رسیدن به یک آمال و آرزوها و رقابت کردن با جامعه غربی است و پیشرفت کردن است و مدام تولید کردن هست و ما باید مقدس بشماریم، کار و نان کمتر بخوریم اما کار بیشتر بکنیم تا در نهایت نمیدونم به کجا رو فتح بکنیم اما قرار به فتح کردن هست و در نهایت شما مواجه میشید با یک حکومت، با مردمانی که دیگه هیچ چیزی برای ادامه دادن ندارند و در ترس و وحشت و خفقان در پی نابودی هستند.
در نهایت جماعتی که بهشت و وعده جهنم رو به پا کرد، شما وقتی مواجه میشید با اون نگاه و اون تصویر، از اون سرزمین اتوپیایی که اون مدینه فاضله ای که کمونیست ها داشتند تعبیر و تفسیر میکردند، در نهایت روبرو میشید با یک جهنم بی سرو ته، یک جهنمی برای از میان بردن همه دولتی تمامیت خواه و مستبد در پی سرکوب خفقان با سانسور فراوان، مدام با تکرار کردن بزرگی خود در این شرایط که می دونید چیزی وجود نداره، مدام توضیح و تفسیر دادن از نیستی که شما دیدید که نیستی است.
حالا قرار هست که یک شخصی مبدل به خدا بشه و پروردگار شما بشه.
حالا این مبدل به یک دین میشه و این دین در اوج نادانی، در اوج بی عقلی، در اوج بی دانشی قرار هست که این جامعه رو سوق بده به بدبختی و فلاکت در جنگ، در مبارزه و تاوانی که مردم قرار است بدهند و کار بیشتر مردمانی که دچار این فروپاشی شدهاند.
جامعهای که در ترس و وحشت و بیزاری است و در نهایت یک جامعهای پدید میآید که از همه چیز بیزار است، بالاخص خود برابری و برابری که اینگونه لگدمال میشود و آزادی که دیگه ازش چیزی باقی نمیمونه و در نهایت این جهنم ساخته شده با تفکراتی که در ابتدا قرار بر ساختن بهشت داشت.
قاعدتا وقتی در باب کمونیسم صحبت میکنیم مثالها و مصادیق بیشماری داره.
وقتی در باب شکل گرفتن دین صحبت میکنیم، میتونیم هزاران مثال دربارهاش بزنیم.
اینکه چگونه در طول این تاریخ چه نظام شوروی، چه دولت چین و چه تمام دولت های چپی که شکل گرفتند، با استفاده از خرافات، با استفاده از مقدس سازی و قهرمان سازی شخصی پرستی، با استفاده از بوجود آوردن یک دین تازه، چگونه مردمان رو مسخ و تحمیق کردند؟
کردن چگونه بر گرده های آنها سوار شدند؟
چگونه این مردم بودند که تاوانش را دادند؟
با قحطی هایی که شکل گرفت و کشتار هایی که شکل گرفت، وقتی در باب این سرکوبها صحبت میکنی، با زندان ها، با کار های اجباری ای که این مردم کردند، با شخصیت هایی که اعدام شدند تبعید شدند.
داستان های بی پایانی داره که میشه در موردش ساعت ها و سال ها صحبت کرد.
کتاب های بیشماری در باره اش نوشته شده.
خاطرات بیشماری وجود دارد.
فیلم هایی ساخته شده که میشه بهش رجوع کرد.
اما هدف اصلی این ویژه برنامه و اصولا برنامه ای به نام جان صحبت کردن در باب معانی و مفاهیم هست و نه مصادیق.
شاید در آتی در باره اش صحبت کردیم.
در قسمت های آتی سعی میکنیم بیشتر صحبت کنیم و در نهایت به یک جمع بندی کلی برسیم.
قاعدتا در باب لطمات تاریخی و معایب کمونیسم میشه ساعتها صحبت کرد اما به این اندازه به نظرم مختصر و مفید اندازه بود.
در انتهای برنامه هم دوست دارم باهاتون مطرح کنم که اگر دوست دارید این صدا شنیده بشه.
این راه تغییر شکل بگیره.
میتونید آثار من رو با دیگران به اشتراک بذارید.
منظور از آثار هم خلاصه برنامه ای به نام جان نمیشه.
من پیش از اینکه بخوام برنامه ای به نام جان رو ضبط و منتشر کنم، آرا و افکار و عقایدم رو تحت عناوین کتابهایی به رشته تحریر در آورد.
تمامی این آثار به صورت رایگان در وبسایت جهان آرمانی در اختیار شما دوستان هست.
میتونید با مراجعه به وبسایت این آثار رو به صورت رایگان دریافت کنید و اگر دوست داشتید این صدای تغییر شنیده بشه و این راه ادامه پیدا کنه اون رو با دیگران هم به اشتراک بذارید.
ممنون که همراه من بودید.
من نیما شهسواری و این برنامه به نام جان در پناه آزادی.
قسمت 5
سلام دوستان من نیما شهسواری و این برنامه به نام جان است با شما هستم.
این قسمت پنجم از ویژه برنامه نقد لیبرالیسم و کمونیسم هست و ما قراره توی این قسمت در باب اخلاق و فلسفه صحبت بکنیم.
ممنون که همراه من هستید.
خب دوستان توی این ویژه برنامه مشخص ما سعی کردیم در باب لیبرالیسم و کمونیسم صحبت بکنیم.
نقاط اشتراکشون نقدهایی که نسبت بهشون وجود داره رو بگیم و مبنای کلی ما پیرامون آزادی و برابری بود.
این دو نگاه مشخصی که در دل خود با باور داشتن نصفه و نیمه به یکی از این معانی دیگری رو قربانی کردن.
یعنی اگر نظام سرمایه داری پیرامون آزادی صحبت کرده، هر چند که آزادی رو بیمعنا کرده، آزادی رو از اون حیطه انتفاع خود خارج کرده، اما در عین حال و به فراخور او برابری رو قربانی کرد هزینه کرده.
در راستای این آزادی نصفه و نیمه در باب کمونیسم هم شرایط به همین شکل هست.
یعنی اونها برابری رو معیار قرار دادند.
برابری از بین رفته و بی معنا که در نهایت با قربانی کردن آزادی قرار بر این بوده که اون رو میدان دار بکنند و ما سعی کردیم با این مبنای مشخص مفاهیم مشخص و معتبری که برای ما ارزش بالایی داره یعنی آزادی و برابری که توامان با هم معنا میشن.
این ویژه برنامه رو تدارک ببینیم تا بیشتر در باب این مفاهیم صحبت کنیم و در کنارش در باب لیبرالیسم و کمونیسم هم صحبت کنیم.
و اما در این قسمت مشخص هم قرار هست که در باب اخلاق و فلسفه و نقد اخلاق و فلسفه در این دو نگاه صحبت بکنیم.
موجز و مختصر.
در باب عناوینی که به ذهنمون میرسه و حالا شاید در آتی بیشتر و بیشتر در باب هر کدوم از این مفاهیم هم صحبت بشه.
خب اصولا وقتی در باب سرمایه داری و کمونیسم صحبت میکنیم، یکی از مفاهیم مهم تصویر انسان در دل این نگاه ها و این مکتب های فکری مدرن انسانی است.
خب ما صحبت کردیم یکی از اون نقاط قوت قاعدتا این پیشروی بوده.
یعنی وقتی به نقطه ابتدای به وجود اومدن به عنوان مثال سرمایه داری و لیبرالیسم نگاه می کنیم، می دونیم که برگرفته از دوران و عصر روشنگری است و در امتداد اون نگاهی که در رنسانس اتفاق افتاد و اصولا این ها پله هایی برای بالا رفتن انسان ها و زندگی بهتر انسان ها بود.
گفتیم که قاعدتا اومانیسم و نگاه های انسانگرایانه به نوعی نزدیکی و قرابت معنایی داره با مفاهیم لیبرالیسم و این ها یکی از اون نقاطی بوده که ما رو ذره ای دور کرده از اون خفقان گسترده و پله های ابتدایی بوده برای زندگی بهتر و بهزیستی جمعی برای تمامی انسان ها.
و خب قاعدتا مفهوم مارکسیسم هم در همین ابتدا برای کرامت بیشتر زندگی انسانی بوده و به واسطه رسیدن به برابری بیشتر بوده.
خب قاعدتا اینها نقاط ابتدایی و چرایی هست که من در قسمت اول و در مقدمه درباره اش صحبت کردم اما در آتی این نگاه ها تغییر می کند.
یعنی شما وقتی با تصویر انسان روبه رو می شوید در آن نقطه ابتدایی قرار هست که این تصویر تعبیری از خدا در آسمان ها بشه.
گفتم در این نگاه انسان گرایانه و کمونیستی که ما می شناسیم و درطول تاریخ هم درباره اش صحبت شده، شما مواجه میشوید با یک خدایی که تاج و تخت ازش گرفته میشه و این تاج و تخت به انسان به عنوان اشرف مخلوقات در همون نگاه الهی و یا انسان با کرامت در این نگاه اومانیستی داده میشه.
حالا این انسان هست که این تاج و تخت رو به سر میذاره اما این انسان دارای طبقات و مرتبتی هست.
یعنی همه انسان ها قرار نیست وارد این دالان بشن.
قرار نیست این تاج رو به سر بزارن.
قرار هست اون انگشت شماران و گلچین شدگانی باشند که این قدرت را در اختیار میگیرند.
در این تصویر ارائه شده در.
خب قاعدتا سرمایه داری کسی که سرمایه بیشتری داره وارد این دالان میشه وارد این قبیله میشه و مبدل به خدا میشه و حالا شما مواجه میشید با این تصویر ارائه شده از انسان در دل این انسان گرایی که از او معنای راستین و حقیقی که در نهایت بخواد ما رو به برابری برسونه تهی و بی معنا میشه، در نهایت داره دوباره طبقات بیشتری رو میسازه و حالا به جای خدا قرار هست که اون انسان قدرتمند قرار بگیره و اون انسان مثلا سفیدپوست مرد مختص به جامعه اروپایی قرار هست بیاد و درجایگاه خدا بنشینه و خارج از این در کنار این معنا ما مواجه میشیم از این انسان عامی و انسانی که به عنوان انسان معمول هست و خارج از این انتخابات هست، قرار هست که مبدل به ابزاری برای پیشرفت همون خدایگان بشه.
یعنی در نهایت شما مواجه میشید با یک ابزار برای دیگران، انسان و جایگاه انسان تعریف شده.
در دل این نگاه، سرمایه داری قرار است که او را مبدل به ابزاری بکند.
حالا قرار هست که این ابزار به واسطه نیاز دیگران معنا پیدا بکند و به ثروت برسد یا نرسد.
اصولا وقتی مواجه میشوید با همین فلسفه ای که ما تحت عنوان بازار آزاد میشناسیم هم قاعده همین شکلی است.
یعنی شما اگر مواجه میشوید با انسان هایی که دارای قیمت میشوند.
وقتی شما در یک جامعه سرمایه داری مثلا به یک موضوع مشخص نگاه میکنید، مثلا به انباشت ثروت در اختیار یک فرد نگاه میکنید، به جواهراتی نگاه میکنید، به ثروت انباشته شده، به ماشین، به خونه، به همه این عواملی که ساخته شده در دل این نگاه های سرمایه داری است.
حالا میتوانید خیلی ساده آن را با انسان ها مقایسه بکنید و ببینید که چقدر جان انسان ها بی ارزش است.
به فراخور آن جان تمام جانداران هم بی ارزش است و این بی معنا شدن انسان در دل این نگاه سرمایه داری است.
وقتی از این هم بگذرید و وارد اون نگاه کمونیستی بشید.
داستان به همین شکل است.
اون ها هم قرار است که انسان را مبدل به ابزاری بکنند برای پیشرفت. برای مقابله.
برای اینکه در این جنگ ساخته شده و در این دوقطبی به آن نوک پیکان برسند.
قرار هست بیشتر تولید بکنند.
قرار است کار را مقدس بشمارند و در دل این کار خود را غرق بکنند و خفه بکنند.
حالا انسانی است که دوباره مبدل به ابزار شده.
حالا این انسان در دل نگاه کاپیتالیستی و یا در دل نگاه سوسیالیستی.
در هر دوی این نگاه ها در نهایت قرار هست مبدل به ابزاری برای پیشرفت و توسعه بشه یا پیشرفت و توسعه فردی یا جمعی.
حالا هر چقدر این ها دارای اشکال هست، موضوع بحث ما نیست.
اینکه آیا واقعا اون ها به فکر پیشرفت جمعی هستند یا نه، موضوع بحث ما نیست.
در نهایت این ابزار شدن انسان و مبدل شدن به راهی برای رسیدن به هدف هست که موضوع بحث ما هست.
فارغ از این شما رو به رو میشید با تصویری از انسانی که انگاری که هیچ خودمختاری ندارد و ساخته ی تاریخ است، اصولا قرار است که تاریخ به او رنگ و بویی بدهد.
حرکت او را به پیش ببرد.
اصولا عاملیت قرار است که از انسان ها گرفته بشه.
دیگه عاملیتی نخواهند داشت.
چه در اون نگاه کاپیتالیستی و سرمایه داری که انسان مبدل به ابزار برای ساخت ثروت شده و تنها اون جماعت خدا تصویر شده هستند و نزدیک و مقربان او سرمایه داران و اون قبیله حاکم هستند که شاید جایگاهی داشته باشند و اصولا دیگران تنها و تنها ابزار و وسیله هستند و چه در نگاه کمونیستی هم داستان به همین شکل هست.
اصولا دیگه عاملیتی برای این ها تعبیر و تصور نمیشه.
اگر هم عاملیتی تصویر شد تا زمان انقلاب بود.
بعد از انقلابی که اتفاق می افته.
حالا هر کسی که عاملیتی برای خودش تعبیر کنه مبدل به ضد انقلاب و جاسوس و خیانت کار میشه و محکوم به مرگ هم خواهد شد.
ما وقتی به تصویر انسان در دل این نگاه نزدیک میشویم، در نهایت به یک نقطه مشخص میرسیم که انسان دیگر معنایی تحت عنوان انسان نخواهد داشت.
تنها مبدل به ابزاری خواهد شد برای پیشبرد اهداف جمعی و یا فردی.
اما فارغ از آن دو مسئله مهم یعنی آزادی و برابری که در دل این دو نگاه وجود دارد، موضوع مهم ماست.
وقتی ما در باب مثلا آزادی صحبت میکنیم، در دل نگاه سرمایه داری و لیبرالیسم مواجه میشویم با این آزادی که مدام داره شعار داده میشه، مدام داره دربارهش صحبت میشه.
اما پرسش مهم و اصلی این هست که آزادی به چه قیمت قرار هست که این آزادی رو به چه قیمتی به دست بیاریم؟
ما بارها در باب آزادی صحبت کردیم که آزادی به دور از مفهوم برابری معنایی نخواهد داشت.
اینجا این آزادی به دست اومده به قیمت و هزینه اسارت دیگران معنا خواهد شد.
یعنی شما تصویری را در نظر بگیرید که اگر قرار بر این نباشد که ما به برابری اعتقاد داشته باشیم و در راستای این برابری، منع آزار را به عنوان قاعده و قانون آزادی بپذیریم، دیگر چه کسی قرار است آزاد باشد؟
قاعدتا تنها کسانی آزاد خواهند بود که قدرت بیشتری داشته باشند که ثروت بیشتری داشته باشند.
تنها آزادی برای آنهاست.
و حالا وقتی شما مواجه میشوید با این نگاه ساخته شده در دل سرمایه داری هم ما را به همین سمت و سو میبرد که آزادی به قیمت از میان بردن آزادی دیگران هست.
این آزادی های فردی که مدام دارد گفته میشود به قیمت این هست که یک جماعتی در اسارت باشند و جماعت کارگری باشند که به واسطه اسارت خودشان آزادی را برای دیگران بسازند، به واسطه فقر خودشان ثروت برای دیگران بسازند و این همان نقطه تلاقی است که میتواند آزادی را بیمعنا بکند.
میتواند آزادی را مبدل به یک دیو چند سر بکن.
اگر برابری میداندار نباشد.
و حالا وقتی در باب آزادی صحبت میکنند.
و حالا در دل این نگاه کاپیتالیستی مدام مانور داده میشود پیرامون آزادی.
ما میتوانیم این تصویر را ببینیم که این آزادی تصویر شده هیچ سنخیتی با آزادی و معنای حقیقی آزادی ندارد.
و این آزادی اصولا به قیمت اسارت دیگران معنا میشود.
این ثروت به واسطه فقر دیگران معنا میشود.
و اینگونه هست که آزادی لگدمال میشود.
آزادی به قیمت نابودی دیگران در بین هست.
وقتی هم نزدیک به نگاه کمونیست ها و این نگاه چپی ها هم میشوید باز برابری میدان دار میشود.
اما به چه قیمتی؟
این برابری قرار هست به چه قیمت وارد این چرخه و زندگی و زیست جمعی مردمان بشود؟
قرار هست به قیمت از میان بردن تمام آزادی ها، سر سپردن در برابر حکومت مستبد و دولت تمامیت خواه در برابر خدایان، فرمانبردار بودن و اطاعت گری در برابر سر خم کردن در برابر سرکوب ها و خفقان ها و سانسور ها.
پروپاگاندا ها قرار است مردمانی باشند فرمانبردار طاعت گر تا در نهایت بتوانند برابری را بدست بیاورند.
برابری که هیچ معنا و سنخیتی با خود برابری هم ندارد.
برابری ای که قرار هست همگان را یکسان و به یک چشم ببیند نه در راستای حقوق، نه در راستای رسیدن به ثروت، نه در راستای توزیع عادلانه ثروت، نه در راستای در امان بودن، نه در راستای منع آزار همگان، بلکه در راستای یکسانی احمقانه و حماقت آلود که هیچ سنخیتی با واقعیت ندارد.
یعنی شما در هیچ جای جهان نمی توانید همگان را یکسان ببینید.
نه انسان را با حیوان یکسان ببینید نه خود انسان را با انسان، نه یک بچه پنج ساله را با یک مرد شصت ساله، با یک زن سی ساله.
اینها هیچ کدام با هم یکسان نیستند.
برابر هستند اما یکسان نیستند.
و حالا شما مواجه می شوید در دل این نگاه ابلهانه ای که پیرامون برابری شکل گرفته در نگاه های چپی اصولا صحبت از یکسانی میکنند و نه برابری.
و این یکسانی تعبیر شده را هم به قیمت و هزینه تمام آزادی ها دارن ارائه میدن.
قرار هست که آزادی رو از بین ببرند و سلاخی بکنند و به قربانگاه ببرند تا همه یکسان بشن.
یه یکسانی که همه چیز رو هم از میان خواهد برد.
اصولا به وجود آمدن این حکومت های کمونیستی بر همین پایه هست.
بر پایه ی به وجود آوردن یک پایه ی ننگین و مستبدانه برای یک دولت تمامیت خواه تا همه چیز رو در اختیار بگیره و به فراخور از میان بردن آزادی مردم و جمعیت مردم، حالا به اون ها یه تحفه ای از برابری بده.
برابری که هیچ سنخیتی هم برابری نداره.
ما وقتی ریز میشیم و از نزدیک به تصاویر ارائه شده در طول تاریخ از حکومت های سرمایه داری و کمونیسم رو به رو میشیم، میدونیم که این ها قرار بر یک چیز دارند یا قرار هست عدالت را بدون آزادی بدن یا قرار هست آزادی بدون عدالت بدن.
هر چند که خود عدالت و آزادی تعریف شده در دل آن ها هم هیچ سنخیتی با آن مفهوم و معنای واقعی ندارد، اما باز هم قرار است که در ازاء قربانی کردن و هزینه کردن، یکی از دو دیگری را میداندار بکنند و این نقطه ی افراطی است که ما را از معنای واقعی و حقیقی دور می کند.
این آن نقطه ای است که ما را در این منجلاب و مرداب غرق می کند و فردای نامشخصی را هم برای ما به وجود می آورد.
ما نیاز به همپوشانی این دو معنا داریم که اصولا این دو معنا بی هم معنایی نخواهند داشت.
ما در باب این نگاه مطلقی که وجود دارد در دل، اخلاق، در دل حقیقت و حقیقت گرایی در هر دو این دو نظام ها هم رو به رو هستیم.
اصولا این نگاه در نهایت به نقطه ای از افراط و تفریط خود خواهد رسید که هیچ نگاهی را قبول نخواهد کرد.
هیچ انتقاد و هیچ پرسشی رو قبول نخواهد کرد.
حقیقت مطلق رو برای خود خواهد دید.
اخلاق مطلق رو در خود خواهد دید.
یعنی شما نه تنها در نگاه کمونیسم یا سرمایه داری که در تمام نگاه های انسانی با این موضوع روبرو میشوید.
حقیقت تمام آن چیزیست که نزد منه همه دیگران باطل هستند.
همون چیزی که در اسلام وجود داره در دل کمونیست هم وجود داره.
در دل نظام های لیبرالیستی هم وجود همه اینها دارن دم از یک موضوع مشخص میزنن و اون هم تمام حقیقت برای ماست.
تمام اخلاق و اخلاق مطلق برای ماست.
حال با اینکه مثلا در همون نظام سرمایه داری دارای اینگونه حقوق دیگران و عدالت و برابری پایمال میشه و حتی حاضر به گوش سپردن به این انتقاد ها و تغییرات هم نیستند چرا که باور آوردن به این ها هیچ جایگاهی برای اون نگاه نسبی گرایانه وجود نداره.
در دل هر دوی این حکومت ها ما با یک مفهوم مشخص روبه رو هستیم که هدف وسیله رو توجیه میکنه.
شما وقتی به این جمله کلیشه ای می رسید که بار ها و بار ها هم شنیدید، حالا می تونید معنای حقیقی و حقه ی اون رو در همین دو نگاه ببینید.
یعنی اگر شما روبرو میشید با یک حکومت سرمایه داری، حالا به واسطه بازار حاضر هست که هر کاری انجام بده حاضره برای رسیدن به هدف هر وسیله ای رو هم توجیه کنه.
حاضره از گرسنگی به بیشماران بده اما به اون خواسته ای که داره برسه.
حاضر هست تمام گندم ها و برنج ها و آسیاب ها رو از بین ببره و آتش بزنه.
برای اینکه یک قیمتی که خودش می خواد و بازار قاعدتا به وجود خواهد آورد تعیین بکنه.
یعنی شما با این شکل افسار گسیخته هم روبرو میشید؟
اگر از سوی دیگری مواجه میشید با حکومت های کمونیستی، حالا این حکومت های کمونیستی حاضرند هر کاری و هر فضاحتی به بار بیارند.
حاضرند هر گونه وحشیگری رو به وجود بیاورند و سرکوبی را هم میدان دار بکنند تا حرف خودشان به کرسی بنشیند تا هدف غایی خودشان میدان دار باشد.
حاضرند همگان را از زیر تیغ بگذرانند.
همتای چیزی که گذراندند حاضرند به واسطه آن اعتقادات احمقانه ای که دارند با آن اقتصاد دستوری که بوجود آوردند باعث کشتار حتی میلیون ها نفر بشوند و قحطی را در کشور پایدار بکنند.
همتای چیزی که در چین یا روسیه اتفاق افتاد اما باز هم حاضر نیستند که این مشکلات را قبول کنند و حاضر نیستند که برای رسیدن به این هدف راه و وسیله درستی را انتخاب بکنند، حاضرند دست به گریبان هر وسیله ای بشوند، دستشون رو به هر راهی دراز بکنند، حتی کشتار، حتی خشونت، حتی اختناق، حتی سرکوب، حتی پاکسازی و هر رفتار شنیع دیگری در دولت های لیبرالیستی هم به همین شکل.
حالا این که شاید اونها در بوق و کرنا های بیشتری می کنند یا بیشتر موفق به لاپوشانی میشن، تفاوت میان هر دوی این نگاه ها در همین است که تا چه اندازه قدرت این لاپوشانی را داشته باشند و یا نداشته باشند.
تا چه اندازه در بوق و کرنا در موردش صحبت بکنند و یا سکوت بکنند.
اما نقطه اشتراک هر دوی این نگاه ها همین موضوعی است که هدف وسیله را توجیه می کند و اصولا برای این جماعت فقط و فقط هدف مهم است و هر وسیله ای هم در برابرشان قرار خواهد گرفت.
در این دو نگاه ما مواجه می شویم با یک دوگانگی احمقانه ای به وجود آمده در راستای اینکه فرد علیه جامعه قرار می گیرد و یا جامعه علیه فرد حاضر به این نزدیکی و قرابت این دو معنا با هم نیستند.
یعنی شما هیچوقت مواجه نمیشید با این مفهومی که به هم گره خورده.
ما زندگی جمعی می کنیم اما فردیت خودمان را هم قبول می کنیم و باید به فردیت خود هم احترام بزارید.
اما همواره در دو هر دوی این نگاه ها این دو موضوع در برابر هم قرار می گیرند.
همتای چیزی که ما مصداق آزادی و برابری دربارش صحبت کردیم، همان گونه که این جماعت در باب آزادی و برابری صحبت می کنند و اصولا یکی را به قربانگاه برای دیگری می برند.
در راستای این مفهوم هم داستان به همین شکل هست یا فرد بر علیه جامعه قرار میگیرد و یا جامعه برعلیه فرد هست.
خب ما یک فردی را می بینیم که همه چیز این جامعه داره فداش میشه در دل نگاه های سرمایه داری و اصولا انگار جماعتی اسیر و عبد و بنده هستند برای اینکه این فردیت او حفظ بشه و به همه آمال و آرزوهایش برسه و یا در برابرش.
در نگاه های کمونیستی قرار بر این هست که یک جامعه به یک سودایی برسد و تمام فردیت اون ها زیر پا گذاشته بشه.
تمام آزادی ها، قدرت انتخاب ها، تغیر دادن ها، همه این ها زیر پا گذاشته بشه به واسطه مثلا زندگی بهتر جمعی.
خب قاعدتا تشکیک در باب اصل این موضوعات هم وجود داره اما فارق از این تشکیک در این اصل ما مواجه میشیم با این اصل به وجود آمده یعنی از میان بردن فردیت در جامعه کمونیستی و یا بالعکس از زیر پا گذاشتن تمام نگاه های اجتماعی و پیشرفت های اجتماعی زیر پا و قربانی کردن در برابر فردیت آن هم یک جماعت مشخص.
پس از ما با این دوگانه و تناقض هم روبرو هستیم.
در دل این نگاه های به وجود آمده در نهایت ما مواجه میشویم با یک ایدئولوژی قدرتمند که مبدل به یک دین میشود خودش را حقیقت محض می داند و در پی از بین بردن و حذف شک است و اصولا حذف کردن شک و احساس، پرسشگری و انتقاد.
در نهایت ما را به یک نقطه می رساند.
پایان فلسفه است.
اصولا فلسفه و فلسفیدن در یک داستان قرار است که به وجود بیاید و آن هم تشکیک کردن است.
پرسش کردن هست.
کلیت فلسفه یعنی پرسش کردن و حالا ما وقتی داریم در باب یک نگرش صحبت می کنیم که در نهایت حقیقت را برای خود می داند و به هیچ گونه به این شک باور ندارد، به نقطه ای خواهد رسید که تمام شک ها را از بین ببرد و خود را مبدل به یک ایمان بکند.
و حالا این ایمان چشم و گوش بسته ما را به نقطه ای می رساند که دیگر فلسفه ای بر جا نخواهد بود.
همتای چیزی که در تمام این نگاه ها هم به وجود آمده و اصولا دیگر جایی برای فکر کردن، اندیشیدن و انتقاد کردن باقی نخواهد بود.
قاعدتا این ایدئولوژی های به وجود آمده چه در دل سرمایه داری و چه در دل کمونیسم ما را به نقطه ای رسانده از این افراط و این افراطی که در نهایت حقیقت را برای خود می داند و با حذف تمام شک ها، پرسش ها، پایان فلسفه را نوید پایان فلسفه هم به مفهوم از میان رفتن اخلاق و از میان رفتن پرسش هایی پیرامون مباحث اخلاقی است.
اگر شما در جهان سرمایه داری رو به رو می شوید، با یک جماعتی که تمام ثروت دیگران رو برای خود کرده اند و دارند خون مردم رو می مکند و درون شیشه ها می کنند با عرق جبین آنها به تمام ثروت ها رسیدند و آنها در فقر و بدبختی هستند.
به واسطه این پایان فلسفیدن است که دیگر پرسشی به وجود نمی آید.
دیگر پرسش های اخلاقی مطرح نمی شود و ما به نقطه ای نمی رسیم برای تغییر دادن.
در صورتی که می توانیم این تصویر واضح را در برابر ببینیم و به آن ایمان داشته باشیم و گواه بدهیم که این زیست جمعی و این دو نگاه زندگی در اسارت را برای مردمان پدید آورده، زندگی با از میان بردن برابری ها را به وجود آورد و در نهایت هر دو انسان ها را مبدل به ابزار هایی کردند برای پیشرفت.
خب قاعدتا در باب این دو نگاه و نقد اخلاقی و فلسفی آن ها میشه ساعت ها صحبت کرد.
اما من سعی کردم موجز صحبت کنم تا در نهایت به قسمت انتهایی برسیم و در باب گزینه جایگزین صحبت کنیم.
قاعدتا در باب لیبرالیسم و کمونیسم.
در باب مصادیق و اتفاقاتش میشه ساعتها صحبت کرد.
در اتریش شاید در باب این مسائل هم صحبت کردیم اما به اندازه کافی تو این قسمت های ارائه شده سعی کردیم در باب این کلیت و این معنای کلی و این موضوع مهم آزادی و برابری و تعابیر و تفاسیری که در این دو نگاه وجود داره صحبت کن.
در این انتهای برنامه دوست دارم باهاتون مطرح کنم که اگر دوست دارید این صدا شنیده بشه این راه تغییر شکل بگیره میتونید آثار من رو با دیگران به اشتراک بذارید.
منظور از آثار هم خلاصه به برنامه ای به نام جان نمیشه.
من پیش از اینکه بخوام برنامه ای به نام جان رو ضبط و منتشر کنم، آرا و افکار و عقاید ام رو تحت عناوین کتابهایی به رشته تحریر در آورد.
تمامی این آثار به صورت رایگان در وبسایت جهان آرمانی در اختیار شما دوستان هست.
میتونید با مراجعه به وبسایت این آثار رو به صورت رایگان دریافت کنید و اگر دوست داشتید این صداهای تغییر شکل بگیره و این راه ادامه پیدا کنه اون رو با دیگران هم به اشتراک بگذارید.
ممنون که همراه من بودید.
من نیما شهسواری و این برنامه بنام جان بود.
در پناه آزادی.
قسمت 6
سلام دوستان من نیما شهسواری و این برنامه به نام جان است با شماست.
این قسمت ششم از ویژه برنامه نقد لیبرالیسم و کمونیسم است و ما قراره توی این قسمت در باب پیوند آزادی و برابری صحبت بکنیم.
ممنون که همراه من هستید.
خب دوستان توی این ویژه برنامه مشخص ما سعی کردیم که نقد هایی رو پیرامون کمونیسم و لیبرالیسم داشته باشیم.
این دو نگاه مشخص در جهان مدرن که یک دوقطبی رو به وجود آورده اند و زندگی ما رو تحت تاثیر قرار دادند و اصولا جهان مدرن با این دو نگاه گره خورده و عجین شده.
این دو نگاه اقتصادی که به ذات شاید نگاه های اقتصادی باشه اما در نهایت تمام نوع زندگی ما و تمام المان های زندگی ما رو تحت تاثیر خودش قرار داده.
سعی کردیم در باب این دو موضوع صحبت کنیم و موضوع اصلی که در دل آن ها وجود داشته هم قاعدتا مسئله آزادی و برابری بوده.
آزادی و برابری که هر کدام از این ها یکی از این عناوین را به اختیار خود گرفته اند، به زندان و حصر خود درآورده اند و در نهایت با قربانی کردن دیگری سعی کرده اند یکی را هر چند نصفه و نیمه و پر از تناقض و به دور از واقعیت میداندار کنند.
و ما سعی کردیم بیش تر در باب آزادی و برابری نهفته در این مباحث صحبت بکنیم.
در باب لطمه ها و معایبی که هر کدام از این دو نگاه داشته اند.
در باب اخلاق و فلسفه، در باب مقدمه و در نهایت در باب این موضوعات صحبت بکنیم.
در این قسمت انتهایی هم سعی می کنیم که یک راهکار سوم و به نوعی یک نگاه تازه ای را ارائه بدهیم که پیوند آزادی و برابری و در کنار هم بودنش هست.
یعنی ما گفتیم که اصولا چه نگاه لیبرالیسم و سرمایه داری و چه نگاه کمونیستی.
خب یک نقطه عطفی بوده، یک پله ای بوده برای ترقی و پیشرفت جامعه انسانی و زندگی جمعی ما.
اما اون نقطه ای ما رو دور کرده که خط بطلانی کشیده و اجازه نداده تا ادامه پیدا بکنه.
این طریقت در راه خودش ادامه پیدا بکنه.
اون جایی که ما دچار این افراط شدیم دچار این نگاه های متعصبانه شدیم و این ایستایی رو در برابر دیدیم.
اونجا اون خط بطلانی بوده که ما رو از پیشرفت و توسعه در برابر اون ایستادگی کرده.
نه پیشرفتی که در دل این دو معنا و این دو نگاه تصویرشده نه اون پیشرفتی که در پی ساختن هست در پی رقابت است.
پیشرفت در بهزیستی و زندگی بهتر و جمعی همه جان ها نه فقط انسان ها.
حالا با توجه به نگاه هایی که در این نگاه وجود داره همون انسان ها هم ما شاهدش نبودیم و حالا قصد داریم که در باب این مسأله صحبت بکنیم.
نکته مهم و اساسی این هستش که ما در دل دنیای خودمون نه به این جهان نیاز داریم و نه به اون جهان، نه به جهان تصویر شده توسط لیبرالیسم نیاز داریم و نه به اون جهانی که کمونیست ها دارن تصویر میکنن.
به هیچ کدوم از این دو نگاه به صورت مجزا نیاز نداریم بلکه به اشتراک و در کنار هم بودن این نگاها نیاز داریم.
ما نیاز داریم تا این دو نگاه تجمیع بشن و با هم همبسته بشن.
وابستگی میان این دو در نهایت ما رو به نقطه ای برسونه تا جهان بهتری رو بوجود بیاریم.
نه وابسته به آن باشیم نه وابسته به ای.
چرا که هر کدوم از این ها قرار هست که یکی از این دو عنوان مهم و اساسی که بی هم معنایی ندارند رو از میان ببرند.
اگر شما به سمت و سوی نگاه های سرمایه داری میل داشته باشید، فارق از اینکه خود دچار اون قبیله باشید که قاعدتا به واسطه قرابت و سود و منفعتی که می برید اون نظام و اون نگاه رو می پسندید.
اما اگر دور از اون دایره باشید قاعدتا می دونید که اون ها قرار هست که برابری رو سلاخی بکنند، اون هم در برابر آزادی که هیچ معنایی نخواهد داشت.
و ما می دونیم که آزادی و برابری در کنار هم معنا خواهد شد و قاعدتا بلعکس هم در دل نگاه های کمونیستی هم به همین شکل هست.
پس ما باید نقطه ابتدایی رو در دل این بحث با این آغاز بکنیم که ما نه به این و نه به آن به هیچ کدوم از این دو نیازی نداریم.
جهان دیگری لازم هست که در دل اون با ادغام این دو نگاه و با اشتراکات این دو نگاه و در عین حال با پیش رفتن و با پرسشگری در دل اون جهان تازه ای رو تصویر کنیم.
ما نیاز به یک تجربه میانه داریم.
تجربه های میانه ای که در همین جهان امروزی هم اتفاق افتاده.
یعنی شما وقتی به دور و اطراف خود نگاه می کنید به جهانی که امروز ساخته شده به عنوان مثال اون چیزی که تحت عنوان سوسیال دموکراسی ما میشناسیم یک نگاه معقول از این دو نگاه در کنار هم است.
سوسیال دموکراسی که قرار هست نه آزادی رو آنگونه لگدمال بکنه در ازای برابری و نه قرار هست که برابری رو به سلاخ خانه ببره برای رسیدن به آزادی قرار هست در همون دموکراسی تعبیر شده و تصویر شده حالا پا به میدان بذاره و برابری و رفاه جمعی و بهزیستی رو هم در خودش به وجود بیاره و حالا زندگی بهتر جمعی رو پدید بیاره.
کاری که در این جوامع سوسیالیستی سعی در انجامشون هست.
سوسیال دموکراسی که امروز ما میتونیم نمونه هاش رو ببینیم.
در کشورهای حوزه اسکاندیناوی میتونیم اشکالی از اون رو ببینیم.
قاعدتا میشه نقدهای بسیاری بهش کرد و اصولا ما با همین نگاه منتقدانه و پرسشگر هست که میل به پیش رفتن داریم، میل به تغییر داریم و اصولا باید این نگاه را در وجود خود هم پاس بداریم و اصولا به دنبال راه و طریقتی باشیم تا با همین نقدها به فردای بهتری برسیم.
اما با توجه به چیزی که امروز در جهان وجود دارد، ما میتوانیم به نقطهای برسیم که قاعدتا نه آن نگاه متعصبانه در دل لیبرالیسم و نه آن نگاه متعصبانه در دل کمونیسم راهگشای ما نیست و ما نیاز به یک حد تعادل و یک تجربه میانهای داریم که قاعدتا سوسیال دموکراسی و یا حتی آنارشیست های مشارکتی که در جهان وجود دارد و قاعدتا اشکال کمتر نظام مندی هست هم می تواند راهگشای ما باشد.
قاعدتا ما میتوانیم با نگاه به این تجربه ها ببینیم که بله با میل به برابری و در عین حال با میل به آزادی و پیوند این دو در کنار هم میتوانیم جامعه بهتری بسازیم.
میتوانیم جامعه ای به دور از تمامی معایب بسازیم.
جامعهای که اینگونه دچار فروپاشی ها نشود.
این گونه تفاوت های طبقاتی در دلش بیداد نکند و این گونه مردمان را خسته از دنیا نکند.
این گونه مفهوم انسان و جان را بی معنا نکند.
مبدل به ابزار نکند، همه چیز را در رقابت و پیشرفت ها تعبیر و تفسیر نکند.
ما نیاز داریم تا یک نگاه تازه ای را داشته باشیم.
ما قاعدتا نیاز داریم تا یک بازتعریف دوباره ای نسبت به آزادی داشته باشیم.
خیلی فراتر از فردگرایی.
ما نیاز داریم تا عمیق تر از این نوع نگاه یک آزادی دوباره ای را تصویر کنیم.
آزادی ای که در دل خودش قاعدتا باید آزار نرساندن به دیگران، دیگرانی به وسعت تمام جان ها در جهان و فریاد برابری در دل آزادی را نوید بدهیم.
ما نیاز داریم تا این آزادی را دوباره بازتعریف کنیم و فراتر از مرزهای فردگرایی و قدرت پرستی بشویم و آزادی را تنها در اختیار کسانی که قدرت بیشتری دارند قرار ندهیم.
ما قرار هست که این بار آزادی را دوباره تعریف کنیم و در دل این تعریف دوباره خود همگان را آزاد تصویر کنیم.
همگانی به وسعت تمام جان ها.
نه فقط انسان ها، نه فقط یک نژاد از انسان ها، نه فقط یک جنسیت از انسان ها، بلکه تمام جان ها، همه جان های جهان چه انسان، چه حیوان و چه گیاه.
حالا با این بازتعریف دوباره از آزادی می توانیم وارد یک میدان برای تغییر دادن بشویم.
دیگر در دل این آزادی تعریف شده شما مواجه نمی شوید با این شکل زننده از آزادی های فردی که بیانگر خودخواهی است، بیانگر قدرت پرستی است.
بیانگر از میان بردن برابری و آزادی در امتداد هم هست چرا که می دانیم این آزادی بدون برابری معنا نخواهد داشت چرا که میدانیم این آزادی و برابری در پیوند با هم معنا میشوند. میشوند.
اگر ما دنیایی را تصور کنیم که در دل آن به آزار نرساندن دیگران و وسعت برابری در دل آن باوری نداشته باشیم.
هر کسی که زور بیشتری داشته باشد، آزادی بیشتری هم خواهد داشت اما به قیمت و هزینه اسارت دیگران.
همتای چیزی که در جمهوری اسلامی وجود دارد در این حکومت های کمونیستی هم وجود داشته و در دل حکومت های سرمایه داری هم وجود دارد.
آزادی فردی جماعتی در ازای اسارت بیشمار آدم ثروت برای جماعتی در ازای فقر بیشمار هزینه میشود دیگران تا این جماعت قدرتمند به آن آرزوها و خواسته هایشان برسند.
آرزو های این جماعت کشته میشود تا آنها آرزومند شوند و یا آرزوهایشان برآورده شود.
پس ما نیاز داریم با این بازتعریف دوباره یک آزادی دوباره ای را معنا کنیم که فراتر از فردیت است و در دل جامعه و در دل برابری معنا می شود و عمیق تر از آن چیزیست که در دل این نگاه های آلوده تصویر شده.
ما نیاز داریم تا عدالت را اینبار به دور از اجبار و به دور از اکراه تصویر بکنیم.
ما نیاز داریم تا برابری را دوباره و دوباره تعریف بکنیم.
برابری ای که در دل خود هیچ مرزی نداشته باشد.
برابری ای که قرار بر این نداشته باشد تا همه را یکسان تصویر بکند، بلکه در حقوق قرار است که برابری را بوجود بیاورد.
ما قرار نیست که در برابر تفاوت ها بایستیم و بگوییم که همه یکسان هستیم.
نه، قاعدتا زن و مرد با هم فرق میکنند.
قاعدتا از همه نظر با هم متفاوت هستند و به فراخور این تفاوت حتی نیاز دارند که قواعد متفاوتی هم داشته باشند.
ما وقتی در باب برابری جان صحبت میکنیم یعنی تمام جان های جهان مستحق زیستن هستند، نباید بهشون آزاری رسونده بشه و هر جا نقطه ای این آزار به وجود بیاید آنجا نقطه ای است که آزادی از میان رفته.
آزادی بی معنا شده.
پس ما نیاز داریم با این بازتعریف های دوباره دوباره همه چیز را معنا بکنیم.
ما نیاز داریم تا این عدالت رو، این برابری را دوباره معنا بکنیم، نه در دل یک ثانیه، بلکه در دل حقوق برابر.
در دل آزادی برابر. در دل. فردای برابر.
در دل ثروت.
به مساوات تقسیم شده در ازای کار برابر.
ما قرار است که این برابری را دوباره تعریف کنیم و به دور از اجبار، به دور از از میان بردن آزادی ها.
قرار نیست که آزادی را قربانی بکنیم برای رسیدن به برابری.
چرا که اصولا این دو در کنار هم معنا پیدا می کنند و در نهایت فرزند خلف این دو آرامش و بهزیستی هست.
هر جایی که ما شاهد این همزیستی مسالمت آمیز میان آزادی و برابری باشیم هست که میتوانیم آسایش و آرامش را ببینیم و بهزیستی را ببینیم و زندگی بهتر را ببینیم.
و تمام هدف غایی ما در جهان هم رسیدن به همین بهزیستی نه فقط برای انسان و گونه خاصی از انسان ها و نژاد خاص و جنسیت خاص، بلکه برای تمام موجودات زنده هست.
تمام جانداران تا بتوانند در آزادی و عدالت و برابری زندگی کنند.
ما قاعدتا نیاز به اخلاق همکاری داریم و نه رقابت.
یعنی ما وقتی داریم در باب این جهان ساخته شده نگاه میکنیم و می بینیمش.
میدانیم که همه چیز این دنیا رقابت است چه در جهان کمونیستی و چه در جهان سرمایه داری.
جهان سرمایه داری مدام داره در اشکال مختلف و به ابنای مختلفی به تمام انسان ها نوید این رو میده که برای رسیدن باید وارد این چرخه ی رقابت بشن.
رقابتی که قرار هست دیگران رو از میدان به در کنه قرار هست که پا بر گرده ی دیگران بر کول های دیگران بگذارند تا به اون نقطه ی قله ها برسند.
دائما در حال نابود کردن زندگی دیگران برای رسیدن به آزادی های خود هستند برای رسیدن به ثروت و قدرت و زندگی بهتر خود هستند.
ما می بینیم که این رقابت در دل همان حکومت های کمونیستی هم شکل می گیرد و چگونه یک داستان بی انتها و یک جهان بی انتها را تصویر می کند تا در دل آن تنها و تنها به پیش برود.
برای فردایی نامشخص در رقابتی بی معنا و همه زندگی و همه آزادی و همه برابری را سلاخی کنند.
از میان ببرند برای فردای نامشخصی که معلوم نیست به کجا خواهند رسید.
ما در دل دنیایی که امروز تا این حد از میان رفتن همکاری را می بینیم و تنها و تنها رقابت است که میدان دار است، قرار است که همکاری و همزیستی را میدان دار کنیم.
قرار است که در دل این برابری تصویری ارائه دهیم تا انسان ها و همه جان ها در کنار هم و با همکاری هم بتوانند زندگی بهتری را داشته باشند.
قرار است که ما تصویر ارائه دهنده نسبت به انقلاب یک انقلاب متفاوت از انقلاب وحشیانه و وحشی خویان باشد، انقلابی در راستای رسیدن به آزادی برای همگان باشد.
قرار است که انسان ها آزادی را خود تعریف کنند.
قرار بر این نیست که من به عنوان یک متکلم الوحده بیایم و آزادی را تعریف کنم و بگویم این آزادی شماست. نه.
قاعدتا انسان ها متکثر هستند و قاعدتا نگاه های متفاوتی دارند.
می تواند آزادی تعریف شده از نگاه آنها معنای اسارت برای من باشد.
یعنی شما تصور کنید من با تمام باورهایم در برابر یک مسلمان، با تمام باورهایش.
خب قاعدتا تمام تصاویر ارائه شده توسط او نسبت به اسلام و آزادی برای من معنای اسارت است و می تواند این موضوع بالعکس هم باشد.
من هر چیزی که به عنوان آزادی می شناسم را او به عنوان اسارت تلقی کند.
اما ما باید یک نقطه داشته باشیم و آن هم قانون و قاعده آزادی و آزار نرساندن به دیگران باشد.
وقتی این قاعده و این چارچوب قبول بشه حالا هر کس می تونه آرزوی خودش رو مبنی بر آزادی بدونه.
و ما نیاز داریم برای رسیدن به دنیایی اینگونه.
و در نهایت انقلابی که در دل اون آرمان ها و ایده ها و آرزوی همگان معنا پیدا بکنه و تعبیر بشه.
ما به دنبال ساختن جهان آرمانی هستیم که در دلش آرمان ها میداندار بشوند، آرزو ها میدان دار بشند.
آزادی با اون قاعده مشخصی که آزادی و برابری رو معنا می کنه، حالا میدان دار جولان دادن نگاه های متفاوت و آرزوهای متفاوت باشه.
ما در نهایت باید به نقطه ای برسیم که این اخلاق همکاری میدان دار بشه و رقابت از میان برداشته بشه و انقلاب ما انقلاب بی کران برای رسیدن همگان به آزادی ها و آرزوها و آرمان های خودش باشه.
ما نیاز داریم در این دنیای تازه تصویر شده از همه قدرت ها استفاده بکنیم.
از فن آوری استفاده بکنیم.
از مشارکت استفاده کنیم و یک باز طراحی دوباره ای نسبت به جامعه داشته باشیم.
ما نیاز نیست که همه دنیای خودمان را در اختیار بازارآزاد بزاریم.
ما قرار نیست که خودمون رو به این قدیسه تازه و این دیو چند سر بفروشیم.
ما قرار هست که از تمام دانش خودمون، از تمام فناوری خودمون، از تمام علوم خودمون استفاده کنیم تا جهان رو جای بهتری بکنه.
موضوع اصلی و نهایی در اون نگاه هست.
نگاهی که به هدف مشخص در برابر وجود داره.
ما قرار بر این داریم تا زندگی بهتر رو نه فقط برای یک دسته و یک قبیله که برای تمام جانداران پدید بیاریم.
پس قاعدتا از تمام ابزارها هم استفاده خواهیم کرد.
برای اینکه این بهزیستی برای همگان تصویر بشه.
پس ما نیاز داریم از تمام قوا استفاده بکنیم، از تمام مشارکت ها و همکاری ها استفاده بکنیم و در کنار هم یک باز طراحی دوباره ای را نسبت به زندگی جمعی داشته باشیم.
با در نظر گرفتن اینکه هر جماعتی میتوانند آزادی خود را تصویر کنند و در دل جهان آرمانی به آن آزادی و رویای خودشان هم برسند.
اما در نهایت قرار بر این است که ما با نگاه خودمان یک تصویر تازه ای نسبت به آزادی و برابری ارائه بدهیم.
وقتی در باب آزادی صحبت میکنیم، مفهوم تمامیت و کلیت این مبناست.
وقتی در باب آزادی صحبت میکنیم، در باب قلمرو آرمانی صحبت میکنیم، در باب جهان آرمانی صحبت میکنیم.
وقتی من در باب قلمروی آرمانی صحبت میکنم، دارم در باب یک نگاه تازه صحبت میکنم که در دلش قرار است که فکر جمعی ما راهگشا باشد.
قرار است که کسی در دل آن قدرت مطلقه ای نداشته باشد.
قرار است که ما دموکراسی را تا جای ممکن مستقیم تر و مستقیم تر بکنیم.
قرار است دموکراسی را به نقطه ای برسانیم که بر اساس تخصص کسانی باشد که آرای خودشان را ارائه بدهند.
قرار بر به وجود آوردن یک هیئتی است برای اداره کردن کشور.
نه اینکه یک قدرت مطلقه ای.
حالا در هر لباسی از رهبر شما در نظر بگیرید تا رییس جمهور بر آن نقطه و آن کرسی بنشیند.
قرار نیست که دوباره یک بالماسکه و تئاتری ساخته بشود و نمایشی ارائه شود برای اینکه قدرتمندان و ثروتمندان دوباره قدرت و ثروت را در اختیار بگیرند.
قرار است که متخصصین به واسطه آرای متخصصین آن هم در یک جمع کثیری در آن نگاهی که دارند و به واسطه آراء تصمیم های درست بگیرند و قرار است ما به نقطه ای برسیم که جامعه را اداره بکنیم با نظارت و با علم و دانشی که در اختیار متخصصین هست، راهکارهای درست و علمی را ارائه بدهیم نه به واسطه باورها و اعتقادات و ایدئولوژی هایی که وجود داره.
اما خب قاعدتا در حوصله این برنامه نمیگنجه که من در باب این مسائل صحبت بکنم.
در کتاب قلمرو آرمانی، در کتاب جهان آرمانی من پیرامون این نگاه ها صحبت کردم.
در ویژه برنامه های آتی به نام جان هم سعی می کنم ویژه برنامه هایی داشته باشم که پیرامون خود، جهان آرمانی و قلمروی آرمانی اما در شکل موجز خود در همین برنامه اشارت من در این مبنا این است که ما باید به اون نقطه ای برسیم که آزادی رو دوباره بازتعریف کنیم، برابری رو دوباره بازتعریف کنیم و با این نگاه های تازه خودمون پیرامون آزادی و رسیدن به برابری، یک جامعه تازه رو پدید بیاریم که در دل همگان در آزادی و برابری زندگی کنند.
شاید مهم ترین و بزرگ ترین کار ما پیش از رسیدن به این تحولات، دعوت به اندیشیدن باشد.
تغییر برای فردا باشد.
به وجود آوردن این احساس پرسشگری و روحیه انتقادی باشد.
ما شاید بزرگ ترین دستاوردی که می توانیم در دنیای حال حاضر داشته باشیم همین بیدارگری انسان ها و به فکر فرو بردن اون ها آنها باشد.
ما نیاز داریم تا مردمان را دعوت به این دو بار فکر کردن بکنیم.
ما نیاز داریم تا آنها در باب تمام باورهای خودشان ریز بشوند و به آن انتقاد داشته باشند.
اصولا ما نیاز داریم تا این شک کردن را در دل آنها بیدار بکنیم.
یکی از اصولی است که فردای روشن را برای ما خواهد ساخت.
ما نیاز داریم تا این بیداری را وارد میدان و جرگه زندگی جمعی انسان بکنیم تا در نهایت فردای روشنی را برای خود و دیگران بسازیم.
قاعدتا گزینه سوم و جایگزینی برای فردای ما در شکل سیاسی، پیوند آزادی و برابری است.
ما نیاز داریم تا از تمام تجارب انسانی استفاده بکنیم و با نگاه منتقدانه و پرسشگر خودمان نقاط مثبت هر کدام از این باورها را بگیریم و در پیوند با هم یک نگاه تازه ای را پدید بیاوریم که پیوند آزادی و برابری را نوید می دهد.
ما نیاز داریم تا با بازتعریف دوباره آزادی و برابری جهان تازه ای را به وجود بیاوریم و با این اخلاق همکاری به جای رقابت با استفاده از تمام ابزارها در راستای رسیدن به جهان آرمانی و قلمروی آرمانی، مردمان را دعوت به اندیشیدن و در نهایت تغییر برای فردا بود.
خب قاعدتا در باب این مسائل میشه ساعتها صحبت کرد و میتونم در باب جهان آرمانی و قلمرو آرمانی و ایده ها و آرمان های خودم صحبت کنم.
در باب آزادی و برابری که بهش باور دارم.
اما خب قاعدتا در باب این مسائل من کتاب های مختلفی نوشتم.
میتونید مراجعه کنید، این کتاب ها رو بخونید، از خود قلمرو آرمانی، جهان آرمانی و یا هر کدوم از آثار من پیرامون همین مفاهیم هست.
چرا که بزرگترین باور من همین پیوند آزادی و برابری است.
نگاه به جهان آرمانی هست.
آزادی همه جانبه هست و تعریف مشخصی که من نسبت به آزادی دارم به نظرم به اندازه کافی در این ویژه برنامه پیرامون لیبرالیسم و کمونیسم صحبت کردیم تا در نهایت باز هم در باب آزادی و برابری صحبت کنیم در آتی.
قاعدتا در باب مصادیق مختلف هم صحبت خواهیم کرد چه پیرامون لیبرالیسم، چه پیرامون کمونیسم و چه در باب باورهای خودم و آزادی و برابری.
در انتهای برنامه هم دوست دارم باهاتون مطرح کنم که اگر دوست دارید این صدا شنیده بشه و این راه تغییر شکل بگیره، میتونید آثار من رو با دیگران به اشتراک بذارید.
منظور از آثار هم خلاصه به برنامه ای به نام جان نمیشه.
من پیش از این که بخوام برنامه ای به نام جان رو ضبط و منتشر کنم، آرا و افکار و عقاید رو تحت عناوین کتاب هایی به رشته تحریر درآوردم.
تمامی این آثار به صورت رایگان در وبسایت جهان آرمانی در اختیار شما دوستان هست.
میتونید با مراجعه به این وبسایت آثار رو به صورت رایگان دریافت کنید و اگر دوست داشتید این صداهای تغییر شکل بگیره و این راه ادامه پیدا کنه اون رو با دیگران هم به اشتراک بگذارید.
ممنون که همراه من بودید.
من نیما شهسواری و این برنامه به نام جان بود.
در پناه آزادی.