در ترازویِ عقلِ خودبنیاد، هیچ پدیدهای به اندازهیِ نهادِ دین و ساختارِ الهیات، بر گردهیِ جانهایِ آزاد سنگینی نکرده است. گامِ نخست در طریقتِ بیداری، با یک «پرسشِ بنیادین» آغاز میشود: چگونه مفاهیمِ مقدس به ابزاری برایِ مهارِ روان و تثبیتِ سلطه بدل گشتهاند؟ برای پاسخ به این پرسش، باید از پوستهیِ روایاتِ رسمی عبور کرد و به مغزِ سختِ نظامهایی نفوذ کرد که تحتِ لوایِ «الوهیت»، پیچیدهترین اشکالِ بردگی را بازتولید کردهاند.
واکاویِ تاریخِ خشونت در ادیانِ ابراهیمی، پرده از یک واقعیتِ هولناک برمیدارد: قداست، غالباً نقابی است برای توجیهِ تبعیض و سرکوب. در آثاری نظیر مجموعه «گواه ظلم»، خواننده با روششناسیِ عمیقی روبرو میشود که در آن، فقه و قوانینِ مذهبی نه به عنوانِ فرامینِ آسمانی، بلکه به مثابهیِ کدهایِ رفتاریِ قدرتهایِ زمینی تحلیل میشوند. این نوشتارها، بسترِ «خداشناسیِ انتقادی» را پیریزی میکنند؛ ساحتی که در آن مفهومِ «خدا» نه به عنوانِ یک حقیقتِ غایی، بلکه به عنوانِ یک «سازوکارِ کنترلی» کالبدشکافی میشود. در کتابهایی چون «الله جبار الضار»، با تکیه بر اسنادِ تاریخی و احادیثِ کهن، تناقضاتِ میانِ رحمتِ ادعایی و جبارتِ قانونی به چالش کشیده میشود تا انسان بتواند از ترسهایِ دیرینهیِ القایی عبور کند.
مسئلهیِ بنیادین در این گام، افشایِ نقشِ دین در سرکوبِ «جان» است. نظامهایِ تئولوژیک با تقسیمبندیِ هستی به «خالق و مخلوق» یا «بنده و مولا»، نخستین نطفهیِ نابرابری را در ذهنِ بشر کاشتهاند. این نگرش، زیربنایِ تمامیِ سلسلهمراتبِ ظالمانهای است که بعدها در جوامعِ بشری شکل گرفت. تا زمانی که انسان خود را در گروِ یک قدرتِ استبدادیِ ماورایی بداند، تواناییِ درکِ برابریِ مطلقِ جانها (جانگرایی) را نخواهد داشت. بتشکنیِ ذهنی در این مرحله، عملی نه از سرِ کین، بلکه از سرِ ضرورتِ حیات است. ما به دنبالِ بازپسگیریِ حاکمیتِ انسان بر روانِ خویش هستیم. این مکتوبات، راهنمایی برایِ خروج از دورانِ صغارتِ فکری و رسیدن به بلوغی است که در آن، اخلاق نه از ترسِ مجازاتِ دوزخ، بلکه از حرمتِ ذاتیِ حیات و شفقتِ عمیق نسبت به تمامِ جانها سرچشمه میگیرد. این، فروریختنِ بتهایِ سنگی و پلاستیکیِ اندیشه است تا در ویرانههایِ قداست، بنایِ جانگرایی برپا شود.