در ترازویِ نقدِ بیداری، «سنت» نه میراثی گرانبها، بلکه زنجیرهای از عاداتِ مرگبار است که از طریقِ تکرارِ بیوقفه، قداستی کاذب یافته است. گامِ دوم در مسیرِ جانگرایی، کالبدشکافیِ دقیقِ عرفی است که خشونت را در کالبدِ اجتماع درونی کرده و از نابودیِ «دیگری» برای خود ارزش تراشیده است. ما در جهانی زیست میکنیم که عرف، نه یک نظمِ اخلاقیِ برآمده از خرد، بلکه یک سازوکارِ بقایِ ظالمانه است که بر پایهیِ مصرفِ جانها بنا شده است.
آثارِ این مرحله، از جمله «آدمخوار» و «سبوعیت»، به شکلی رادیکال مرزِ میانِ قاتل و قربانی را به چالش میکشند. مسئلهیِ بنیادین اینجاست: در فرهنگی که کشتن و بلعیدنِ جانهایِ دیگر (فرهنگِ گوشتخواری) به یک ارزشِ جمعی و نمادِ تمدن تبدیل شده، تفاوتی میانِ یک مجرمِ مطرود و یک شهروندِ مطیعِ سنت وجود ندارد؛ چرا که هر دو در یک ساختارِ خونبار تنفس میکنند. نقدِ ساختارِ خانواده و ارزشهایِ القایی در این نوشتارها، نخستین قدم برای خروج از این «کشتارگاهِ اجتماعی» است. خانواده در بسیاری از موارد، نخستین نهادی است که بذرِ تبعیض و برتریجویی را در روانِ کودک میکارد و او را برایِ پذیرشِ خشونتِ ساختاری آماده میکند.
گسست از این عاداتِ موروثی، مستلزمِ یک تابوشکنیِ بیمحابا است. ما باید بپرسیم: «آیا آنچه هنجار مینامیم، محصولِ خردِ ماست یا میراثِ شکارچیانِ متمدنی که در درونِ ما زندگی میکنند؟» عرفِ اجتماعی با تقدسبخشی به رفتارهایِ غریزی و بدوی، مانع از تجلیِ شفقتِ حقیقی میشود. جانگرایی در این مرحله، به معنایِ ایستادن در برابرِ جریانِ کورِ تاریخ و بازپسگیریِ هویتِ انسانی از چنگالِ سنتهایی است که لذتِ خود را در رنجِ موجودی دیگر میجویند. گذر از این گام، تنها یک تغییرِ رفتار نیست، بلکه یک استححالهیِ روانی است؛ عبور از وضعیتِ «شکارچی» به وضعیتِ «جانگرا» که در آن هیچ جانی، وجهالمصالحهیِ عرف، لذت یا مصلحتِ جمعی قرار نمیگیرد. این مرحله، ویران کردنِ پیِ ساختمانِ جامعهای است که بر خون بنا شده تا فضا برایِ رویشِ تمدنی فراهم شود که در آن، جانِ هر موجودی، غایتِ بالذاتِ خویش است.