مسکین رهایی نشود آزاده
دستان تو در خون اسیران باده
هیهات چنین ملت پستی تازه
سر ساید همو راه خدایان جازه
با ترس کسی راه نیابد آزاد
با دست گدایی نشود جا آباد
این ملت ما پس زِ چه رو این حالاند
آنان همه مستی به حقارت بالند
اینان سر تسلیم به پای قادر
گاهی شده الله و گهی آن زائر
دستان به هوا در طلب ایماناند
ایمان زِ خدایان تو بگو بیجاناند
مسکین رهایی نشود آزاده
هیهات همو مست حقارت باده
بر جان خودت ترس زنجیر به دوش
تو رعیت آنان به سرت شد مدهوش
از دیدن پستیِ شما دونمایه
آنان همه الله و شمایان باده
من جان به فدای تو طلب آزادی
آزادی خویشتن بگو جان باقی
از ترس بریدم تو بگو مرگ باک
برخاسته از جان تو بگو جنگ پاک
آزادی خویشتن بگیرم دنیا
از جام جهان و تو خدایان الله
آزادی ما از طلب ما از کوش
سهل است همه مرگ رهاییم از هوش