قسمت اول : وجودیت خدا
خب دوستان پیش از اینکه وارد این قسمت مشخص و ویژه برنامه خدا بشیم دوست داشتم که چند موضوع رو باهاتون مطرح بکنم.
نکته ابتدا این هستش که این اولین قسمت هست از برنامه ای بنام جان که به صورت تصویری منتشر میشه.
سعی میکنیم از این به بعد قسمت های مختلف به نام جان رو به صورت تصویری هم در کنار نسخه صوتی منتشر کنیم.
اما نکته حائز اهمیت این هستش که خب پیش از اینکه بخواد این برنامه ها به صورت تصویری منتشر بشه من برخی از قسمت ها رو ضبط کردم اما هنوز منتشر نکردم.
اون برنامه ها به صورت عادی خودش فقط نسخه ی صوتی منتشر خواهد شد.
اما بعد از این سعی میکنیم برنامه ها رو به صورت تصویری هم منتشر کنیم.
برنامه هایی مثل ویژه برنامه شناخت اسلام که الان هم در حال پخش هست.
باز هم همون طبق سابق خودش فکر میکنم 20 و خورده ای قسمت باشه.
قسمت ها به صورت صوتی خواهد بود.
حالا ویژه برنامه های دیگه ای که از قبل تر تدارک دیده شده و یا برنامه های معمول به نام جان.
اما بعد از این سعی میکنیم آثار رو به صورت تصویری هم در کنارش منتشر کنیم.
نکته بعدی هم این هست که قاعدتا در کنار نسخه تصویری، نسخه صوتی هم منتشر میشه و در همون پلتفرم های پادکست گیر و در وب سایت جهان آرمانی و نسخه تصویری هم در یوتیوب و وب سایت جهان آرمانی میتونید به دست بیارید.
اما فارغ از این در باب خود این ویژه برنامه خدا صحبت کنیم.
توی این ویژه برنامه خاص ما قرار هست که در باب معنای خدا.
با هم صحبت کنیم.
در باب این مفهومی که ما به اسم خدا میشناسیم، طبق معمول تمام برنامه های به نام جان ما در باب مصادیق صحبت نمیکنیم و در این ویژه برنامه هم در باب یک مفهوم مشخص به اسم خدا قرار هست که صحبت کنیم و قاعدتا قسمت های مختلفی دارد که در باب موضوعات مختلف وابسته به خدا صحبت خواهیم کرد.
حالا در هر قسمت مشخص سعی میکنیم در باب موضوع بیشتر و بیشتر هم صحبت کنیم.
اما این قسمت از وجودیت خدا با توجه به اینکه قرار هست ما در باب مفهوم کلی صحبت بکنیم، موضوع مشخص و ابتدایی که با آن درگیر میشویم مصادیق از خداست که همواره با آن روبه رو هستیم.
به چه مفهوم؟
به این معنا که شما روبرو میشوید با الله به عنوان یکی از این مصداق های خدا بر زمین اللهی که به عنوان خدای مسلمین شناخته شده است.
حالا این الله یکی از اون مصادیق خداست.
اما اون مفهوم در زیر معنای اون خدا قرار میگیره.
اما خود مفهوم خدا نیست چراکه خیلی پیشتر از اینکه ما چیزی به اسم الله را بشناسیم، خدایی را میشناختیم بر زمین.
این خدا مختص به ادیان ابراهیمی نمیشود.
پیشتر از آنها حتی مختص به فقط و فقط ادیانی که میشناسیم هم نمیشود.
یعنی ادیان مختلفی که در کشورهای مختلف وجود دارند.
اینها ریشه دار در آن زیست بشری از آن زیست ابتدایی بشری است.
شما وقتی نزدیک به معنا و مفهومی به اسم خدا میشوید، مواجه میشوید با قدرتی ماورایی بزرگتر از دیگر جانداران با قدرتی که قرار است از جانداران بزرگتر و عظیم تر باشد، قرار است که به آنها مصونیتی بده، کمکی بکند، راهنمایی بکند و ریشه اینها بر میگردد به آن انسان ناتوان و نادان.
انسان پر از ترس و وحشت.
این معنای مشخص از خدا خیلی پیش تر از اینکه ما نزدیک به مفاهیم مذهبی و دینی بشویم با همین معنای مشخص با مفهومی به اسم انسان درگیر هست.
یعنی انسانی رو شما در نظر بگیرید.
خیلی پیش تر ها زمانی که انسان های نخستین زندگی می کردن، قاعدتا با ترس های زیادی رو به رو می شدن.
ترس هایی که حالا نسبت به این ترس ها نادانی کامل هم داشتند.
حالا پر از ناتوانی هم بودند.
یعنی اگر روبرو شدن با یک موضوع مشخص مثل رعد و برق، مثل باران، مثل سیل، مثل زمین لرزه هیچ شناختی نسبت به این موضوع نداشتند، هیچ دانایی ای نسبت به این موضوع نداشتند و قاعدتا پر از ترس و وحشت می شدند.
ترس و وحشتی که بیشتر از هر چیز به واسطه ی ناشناخته ها و نادانی ها بود و حالا این ترس اون ها رو بیشتر و بیشتر سوق می داد به سمت دست آویزی به سوی یک قدرت ماورایی.
یعنی تصویری از انسان هایی که در اون تنهایی خودشون پر از وحشت هستند.
حالا وحشت از عوامل مختلفی که نسبت به آن هیچ شناختی ندارند.
صدای وحشتناک حیوانات درنده خوی به عنوان مثال بارانی که تبدیل به سیل میشه و حالا هیچ شناختی نسبت بهش نداره.
شما با جهان امروزی ما مقایسه اش نکنید.
اینکه ما امروز با جهانی رو به رو هستیم که در باب تمام این مسائل در همون سنین ابتدایی در همون مدارس ابتدایی هم بچه ها باهاش روبه رو میشن.
این به سادگی یه بچه ی هشت نه ساله میدونه که چرا بارون میاد.
بارون براش یک موضوع ناشناخته نیست که او رو به وحشت ببره.
اما ما با انسانی روبرو بودیم که نسبت به این موضوعات هیچ شناختی نداشت.
هیچ دانایی نداشت.
نمی دونست چرا بارون میاد، چرا این بارون بند نمیاد و حالا همه این هارو مختص به یک قدرت ماورایی میدونست که به دستور او هستش که این اتفاقات می افته و این اون مفهوم و معنای خداست که در بین انسان ها وجود داشته و مختص به ادیان نیست.
یعنی شما روبه رو میشدید با اقسام مختلف از خدا.
خدایی که تحت چند خدایی شناخته میشد همونجوری که در یونان باستان وجود داشت.
شما با یونانی هایی روبه رو بودید که حالا در این یونان خدایان بیشماری رو در کنار هم می پرستیدند.
قدرت این خدایان در کنار هم تبدیل به یک خدای واحد میکردند یا خدایان در کنار هم یک خدایی برتر از خودشون داشتند.
در کشور های مختلف در حوضه اسکاندیناوی، در یونان، در کشور های دیگه ای که میشناسیم، این اعتقاد به چندخدایی هم از همون معنای مشخص و مفهوم مشخص خدا برگرفته است و یا چیزی که ما تحت عنوان بت پرستی میشناسیم.
بت پرستی هم نشان و نمادی از همون خداست.
همون مفهوم خداست یعنی مفهومی به معنای اینکه شما خودت رو نادان و ناتوان و پر از ترس و وحشت میدونید.
دستاویزی برای خودتون قرار میدید که به خواسته هاتون به واسطه ی یک قدرت ماورایی برسید.
حالا این رو در شکل و یک جسم مشخصی تصویر میکنیم.
در شکل خورشید.
در شکل ماه.
در شکل ستارگان.
در شکل یک مجسمه ای که ساختید هیچ کدوم از کسانی که ما به عنوان بت پرست میشناسیم اون بت رو نمی پرستیدن.
یعنی قرار بر این نبود که یک چیز چوبی رو بزارن و از صبح تا شب به پرستش بگن تو همه چیز رو به ما دادی.
این سنگی که در کنار اینها بود که قدرت انجام کاری رو نداشت، نماد و نشانه ای از اون خداوند بزرگ و قدرتمند در آسمان ها یا در زمین یا هر جای دیگه ای که بهش باور داشتن بود.
همون اتفاقی که امروز هم شما شاهدش هستید.
یعنی این توسلی که توسط شیعیان هم اتفاق می افته به نوعی نزدیکی با همون معنای بت پرستی است.
حالا مصادیقی رو انتخاب میکنن برای نزدیکی و قرابت با خدا.
از بحث اصلی دور نشیم.
در باب این مسائل هم قاعدتا صحبت خواهیم کرد.
اما در باب همین موضوع مشخص و همین معنای مشخص.
وقتی ما در باب خدا صحبت میکنیم و در باب این معنا و مفهوم در باب این کلیت معنا صحبت میکنیم و مصداقش ارتباط مستقیمی قاعدتا با تمامی ادیان با تمامی خدایان داره.
اما در باب یک به یک این ها نیز در باب یک نمونه مشخص از این ها نیست.
در باب یک مفهوم کلی است که برگرفته از ناتوانی های انسان هست.
دلیل وجودیش به واسطه ناتوانی، نادانی و ترس های انسانی است.
انسانی که قاعدتا ترس داشته اما به واسطه آن عقل و در کنار آن ندانستن این ترس را تبدیل به یک وحشت بزرگ، تبدیل به یک استرس و اضطراب بزرگ در خودش کرده.
یعنی شما مواجه شدید با انسانی که حالا داره یک سری عوامل رو می بینه اما برای اینها آینده ای رو ترسیم می کنه.
امروزی که اون اتفاق مشخص با او کاری نداره به فردایی در آینده نگاه می کنه که شاید این سیل و زلزله و زمین لرزه و این عوامل مختلف گریبان او رو بگیره و این ها دست به دست هم می داد که او پر از ترس و وحشت بیشتری بشه و این ترس و وحشت و نادانی هم او رو به سمت و سویی می برد که حالا یک تصویر مشخص قدرتمند تری رو در آسمان ها برای خود بسازه که به واسطه دستاویزی به او مصونیت داشته باشه.
حالا شما با انسانی روبرو روبهرو بودید که میتواند تصور کند شاید یک قدرتی در فرار است که من به واسطه آویزان شدن به او مصون خواهم بود از تمامی این دردها و مظالم.
حالا اگر بارانی میاد و من دلیل وجودیش رو نمیدونم به واسطه این هست که او قدرت لایزالی در آسمان هاست و دستور به این باریدن رو داده.
یعنی شما وقتی با مفهوم خدا روبهرو میشوید همه و همه برگرفته از همین چند معنای مشخص است ترس، نادانی، ناتوانی.
همه بر میگرده در همین پروسه و در همین مثلث.
هیچ دلیل دیگه ای به خاطر وجودیاش نمیتونید بشمرید و وقتی نزدیک به این معنا میشید، مواجه میشید با انسان هایی که در سراسر دنیا به اقسام مختلف با این معنا درگیر بودند.
یعنی در ادیان مختلف، در کشور های مختلف و در فرهنگ های مختلف.
اما همه و همه ریشه بر میگرده به یک نقطه مشخص و اون خداست.
یعنی شما مواجه نمیشید با کشور های مختلفی که حالا با این معنا دوری بکنند به شکل متفاوتی شاید باهاش روبرو میشدند اما در مجموع باهاش روبه رو میشدند.
یعنی اگر اعتقاد به این خدا درونشون وجود بره.
برخی اعتقاد دارن که نداشته، به شکل دیگری داشته، شاید به شکل توحیدی نداشته اما در شکل چندخدایی وجود داشته.
شاید در شکل الهی که ما میشناسیم تحت عنوان ادیان ابراهیمی وجود نداشته اما تحت بتپرستی وجود داشته.
حال میرسیم در باب این وجودیت و این عدم وجود خدا.
موضوعی که سوالی که قاعدتا همیشه باهاش روبرو میشیم.
سوال دنباله داری که در بین مردم از همون ابتدایی که خودشون رو میشناسن درگیر هستن باهاش؟
یکی از اون سوالات فلسفی بزرگ انسانی است که همیشه باهاش درگیر هستیم.
آیا خدا وجود داره یا نه؟
و در اتفاقات مختلف شما وقتی یک مشکل بزرگی هم براتون پیش میاد باز هم به این سوال می رسید.
یک اتفاق طبیعی پیرامون شما، شما رو به این معنا میرسونه.
درد، مصیبت و هزاران هزار موضوع دیگه شما رو به این سوال نزدیک میکنه.
گاها حتی انسان در زندگی خودش روبرو میشه با یک اتفاق که او رو نزدیک به این معنا میکنه که خدا وجود نداره و یا داره.
یعنی شما با دیدن یک موضوع مشخص که گاها باز هم بر میگرده به نادانی و ناتوانی و یا ترس تون به این نتیجه می رسید که خدا وجود داره.
و یا گاها بر عکس این یک موضوعی رو می بینید و به ضرس قاطع به این موضوع نزدیک میشید که اصلا خدایی وجود نداره.
به واسطه این اتفاق خاص اصلا نمی تونه خدایی وجود داشته باشه و این اون سوالیست که ما باهاش درگیر هستیم.
اما موضوع مهم در اون نقطه ابتدایی وجود این سوال هست.
چرا باید یه همچین سوالی وجود داشته باشه؟
قبل از اینکه بخوایم وارد این مبحث بشیم در باب خود وجودیت و یا عدم وجود خدا هم بهتر هستش که یه مقداری صحبت بکنیم.
ما خدا رو در یک مفهوم کلی و بزرگی تصور کردیم.
قدرتی ماورای انسان ها و جانداران که احاطه ای بر جهان هستی ما داشته باشد.
یه تعریف دیگه ای هم در کنارش خب قاعدتا وجود داره و اون تعریفی که ما میشناسیم به عنوان خدایی که حالا این جهان رو ساخته و بهش دخل و تصرفی نداره و اون رو رها کرده.
این تصویر هم خب قاعدتا مطرح میشه اما اون تصویر عامه و اکثریتی که در جهان وجود داره اتفاقا خداییست که بر جهان احاطه داره.
یعنی خدایی که ما در بیشتر مصادیق هم باهاش روبرو میشیم.
الله هم از همین دسته خدایان هست.
یهوه از همین دسته خدایان هست.
تمامی ادیان ابراهیمی مسیحیت هم از همین دسته خدایان است.
خدایانی که احاطه بر جهان هستی دارند.
پس ما با این معنای مشخص رو به رو میشویم.
حال این که با این رو به رو شدن با این که آیا این خدا وجود دارد یا ندارد، به چه شکلی هست؟
برای مواجهه باید از علم به نوعی کمک گرفت، اما قاعدتا با مطالعه بیشمار کتاب ها هم به این نتیجه میرسید که هیچ کسی در جهان هستی نتوانسته وجودیت و یا عدم وجود خدا رو ثابت کنه.
تحت هیچ ادله ای با هیچ استدلالی، از طریق هیچ علمی قادر به این نبوده که ثابت بکنه آیا این خدای فیزیکی وجود دارد یا ندارد.
اصلا بحث بیشتر از این می ره به جایی می رسه که ما صحبت کردن در باب فیزیک و جسم خدا هم کار عبث و بیهوده ای است.
یعنی شما وقتی نزدیک بشید به این مصادیق خدا، شما وقتی می خواید در باب این مفهوم کلی خدا صحبت کنید.
حالا باید نزدیک بشید به یکی از این مصادیق. به الله. به یهوه. به مسیح.
حالا گاها میرسید و وارد بحثی میشید برای وجودیت و یا عدم وجود و شما رو به یک نقطه ای میرسونه که حالا در اون مطرح میکنه که اصلا شما نمیتونید نزدیک به مفهوم جسمانی خدا بشید و این یعنی پایان تمام دریچه ها برای کنکاش شما.
فقط موضوع به همین جا ختم نمیشه.
هیچ دلیل واضحی وجود نداره که شما بتونید وجودیت و یا عدم وجود این خدا رو اثبات بکنید.
گاها به این دلیل که اصلا این موضوعی نیست که بشه در باره اش فکر کرد بشه دربارش تجزیه و تحلیلی رو به وجود آورد.
شما وقتی دارید در باب علم صحبت میکنید، علم در باب موضوعاتی صحبت میکنه که وجودیت داشته باشن، وجودیت قابل درک و لمسی داشته باشن.
حالا شما با یک مفهومی رو به رو هستید که گاها حتی قابل درک و لمس و احساس هم نیست و حالا دیگه علم عاجز هست از بیان کردنش.
گاها میتونه وارد مقابله با مصادیق بشه اما نفی یکی از این مصادیق در یک شکل خاص یعنی به عنوان مثال یک عالم مشخصی که یک مصداق مشخص از خدا در اسلام یعنی الله رو به واسطه یک مصداق در این دین یعنی یکی از آیات قرآنی نفی میکنه.
اما این به مفهوم نفی کلیت خدا در اون دین و ورای اون نفی کلیت خدا در تمامی اشکال و مفهوم خدا نیست.
یعنی باز هم شما در یک سیر دواری قرار میگیرید که راه به جایی نمی برید.
اما فرای این، فرای چیزی که در دنیای واقعی ما وجود داره و ما مواجه باهاش هستیم که علمی تا کنون موفق به ثابت کردن و یا عدم اثبات وجود خدا نشده.
فارغ از این، ما فرض رو بر این میزاریم که حالا علمی وجود داشته باشه که این کار رو انجام بده.
چه تاثیری بر جهان پیرامون ما بر جهان داشت؟
یعنی شما مواجه بشید با علمی که اومده به ضرس قاطع به انسان های جهان ثابت کرده که خدایی وجود نداره.
آیا انسان ها تغییر میکنن؟
آیا نگاه اونها به جهان تغییر میکنه؟
آیا فرهنگ کنش و قوانین اون ها تغییر میکنه؟
به واسطه ی این نگاه علمی مشخص.
آیا در دیرباز وقتی ما روبرو شدیم با گالیله و مطرح کردن اون نگاه مشخص علمی در باب گرد بودن زمین، آیا تغییری در بین انسان ها به وجود آورد؟
آیا فرهنگ ها رو تغییر داد؟
و این اون نقطه ای ست که در ابتدا دربارش صحبت کردیم؟
چرا وجود داشتن و یا عدم وجود خدا باید سوالی باشه چرا باید مطرح بشه؟
قرار هست که چه سودی رو با ما مطرح بکنه؟
اگر ما این سوال رو مطرح بکنیم و به یک جواب مشخص برسیم در نهایت قرار هست چه تغییری در جهان هستی خودمون ببینیم؟
اگر پاسخ به این سوال رو به درستی دادیم و درستش هم نوعی بود که ما رو از این مفهوم و معنای خدایی دور کرد، آیا در انسان ها هم این تغییر رو شاهد هستیم؟
این اون نقطه ای هست که ما جواب قاطع دربارش داریم.
انسان ها به واسطه ی این ایمان ساخته شده در دل هاشون هست که زندگی میکنن.
نکته ابتدایی وقتی شما داری در باب مساله وجودیت و یا عدم وجودیت خدا صحبت میکنید باید نسبت به این موضوع موضع داشته باشید.
یعنی شما باید ابتدائا جزو دسته ای باشید که آتئیست هستید.
خدا رو اصلا قبول ندارید وجودش رو یا جزو دسته ای باشید که به خدا و موجودیتش اعتقاد دارید.
با موضع وارد این بحث میشید.
حالا با موضعی که وارد شدید ادله دلایل خودتون رو و یا دیگران رو میگید و میشنوید و در نهایت امر به واسطه ایمانی که دارید یک تصمیم مشخص میگیرید.
اینجاست که علم دستش بریده میشه و به کنار گذاشته میشه و فقط و فقط ایمان هست که راهگشاست.
وقتی شما نزدیک به مفهوم خدا میشید و در باب وجودیت و یا عدم وجود او صحبت میکنید، از هر دو طیف تنها و تنها به واسطه ایمان هست که این نظر رو رد و یا قبول میکنن.
این اون نقطه مهم هست.
اما فرای اون اینکه انسان ها موضع دارند و وارد این قضیه میشن و فرای این موضع به واسطه ایمانشون به وجودیت و یا عدم وجود خدا رای خواهند داد.
واقعیتی که اون ها می سازند بر پایه واقعیتی است که شما براشون تصویر میکنید و یا به واسطه حقیقتی است که در دل های اون ها شکل گرفته.
در باب این مساله مشخص واقعیت و حقیقت هم من صحبت کردم.
گفتیم ما یه موضوعی به اسم واقعیت در جهان مون داریم.
واقعیت عینی که می بینیمش.
اتفاقات روزمره ای که در حال افتادن هست.
واقعیت هایی که قابل لمس و درک هست.
همه جای دنیا هم برابر و یکتاست.
اون واقعیت عینی است که قابل مشاهده است.
اما یک طرف قضیه حقیقت است.
حقیقتی که در دل انسان ها شکل می گیره.
انسان ها حقیقت رو تصویر می کنند و گاها تصویری که اون ها نسبت به حقیقت می دن متناقض و متضاد با واقعیت جهان هست.
مصداق ها و مثال های بیشماری داره.
شما حقیقتی رو در دل جماعتی در جهان می بینید که با واقعیت دنیا در تضاد هست اما حاضر نیستن واقعیت رو بپذیرن و حقیقت خودشون رو کتمان کنن.
چرا که قدرت این حقایق درونی انسان ها به مراتب قدرتمند تر از واقعیت جهان است.
این واقعیت جهان واقعیت قابل لمسی که ما در جای جای جهان هم با آن روبه رو هستیم.
شما دنیا و دریا در باب واقعیت با انسان ها صحبت می کنید.
برایشان دلایل بی شمار می آورید اما در نهایت حقیقتی که اون ها بهش معترف هستند هستش که واقعیت جهان رو میسازه.
شاید یه مقداری موضوع پیچیده شد.
با مثال میشه راحت تر دربارش صحبت کرد.
شما تصور کنید که به عنوان یک انسان در باب همین وجودیت خدا صحبت می کنید.
گفتیم مفهوم خدا رو کنار بزارید، در باب مصداق ها صحبت کنیم.
در فلان کشور مثلا هندوستان کسی هست که مثلا بطری آب رو میپرسته تمام قدرت های الهی رو در همین بطری آب میبینه.
مصداق مثال می زنیم.
مثالی که دور از واقع هست فقط برای راحت فهم شدن مساله.
حالا این آدمی که این بطری رو می پرسته و به این حقیقت باور آورده شما با هزاران هزار دلیل و ادله در باب واقعیت جهان صحبت می کنید و برای او مطرح می کنید.
اما او به واسطه حقیقتی که در دلش داره حاضر به گوش کردن حتی اون مسئله شما هم نیست چه برسه به قبولش.
و حالا می بینید که حقایقی که او بهش باور داره متناقض و متضاد و متناقض با واقعیت ها هست.
گاها به موضوعاتی باور داره که هیچ سنخیت و نزدیکی با واقعیات دنیا ندارن.
اما برای او اون حقیقت واقعی تر از تمام واقعیت های جهان هست و این اون نقطه مهم قضیه هست.
این اون نقطه ایست که ما رو به اون جایی میرسونه که حالا اگر شما ساعت ها و سال ها در باب موضوع وجودیت خدا و یا عدم وجود خدا صحبت بکنید، نهایت امر و ایمان و دل ها و حقیقتی که انسان ها ساخته اند تشکیل میده و به پیش میبره.
موضوع مهم همون ایمان و همون حقیقتی است که انسان ها تسخیر کرده اند به واسطه ی باوری که دارند.
همون اتفاقی که اگر افتاد، اگر در باب این مسئله صحبت ها کردند، اگر در باب عدم وجودیت خدا ادله ی بیشماری هم مطرح کردند اما در جهان کسی باهاش روبرو نشد که بخواد بهش نزدیک بشه.
این تعداد خیلی پایین بود به نسبت آمار جهانی.
یعنی شما وقتی با جهان پیرامون خودتون رو به رو میشید با یک اکثریت غالبی روبه رو هستید در سراسر جهان که به این وجودیت خدا ایمان دارند، فرای تمام واقعیت ها و فرای تمام علوم ایمانی است که در وجود این ها وجود داره و حقیقت اون ها رو تسخیر کرده.
مختص به کشور های جهان سومی و ایران و نمیدونم کشور های خاورمیانه و اینها نیست.
همه جای جهان در متمدنانه ترین کشور های جهان.
در کشور های اروپایی شما باز هم رو به رو میشید با این ایمان قلبی که انسان ها نسبت به خدا دارند.
این حقیقتی که نسبت به خدا در خودشون به وجود آورده اند و این واقعیت جهان هست.
حقیقت در دل های اونها به نوعی در کنار هم بودن تمام این حقایق انسان ها در کنار هم واقعیت عینی ما رو در جهان به وجود آورده و به وجود میاره و این اون واقعیتی است که ما باهاش درگیر هستیم.
نکته مهم و کلیدی مسئله هم همینه.
وقتی نزدیک میشیم به وجودیت و یا عدم وجود خدا.
نقطه ای که ما در برابرمان قرار میگیره فقط همین مسئله است.
ایمان انسان ها بیانگر وجود و یا عدم وجود است.
علم راه به جایی نمیبره.
خودش توان این کار رو نداره.
تا امروز هم توان چنین کاری را نداشته.
ما مواجه نشدیم با علمی که بتواند به ضرس قاطع در باب وجودیت و یا عدم وجود خدا نظری بدهد.
فرای این حتی اگر علم هم به این درجه برسد باز هم توان مقابله با ایمان انسان ها را ندارد.
حقیقتی که در دل انسان ها هست به مراتب قدرتمند تر از آن واقعیت عینیه در برابرشان هست.
پس به این دو دلیل مشخص و مبرهن ما به این نتیجه می رسیم که صحبت کردن پیرامون این موضوع کاری عبث و بیهوده است.
یعنی آن سوال ابتدایی که ما کردیم اصلا وجود پرسشی با این مفهموم مشخص که آیا خدا وجود داره یا نداره چه فایده ای برای ما داره؟
هیچ فایده ای به جز تلف کردن وقت و زمان.
دور شدن از معانی مهم هیچ فایده ای برای ما ندارد.
رسیدن به پاسخ مشخص هم برای ما فایده ای نداره چرا که ما یک جهان واقعی پر از حقایق بی شمار در دل انسان ها داریم که این در شکل اکثریت و غالب خودش به ما میرسونه.
این موضوع رو که خدا در دل انسان ها وجود داره.
حال این که این سوال عبث و بیهوده ست.
وقت تلف کردنه.
فکر کردن بهش زمان رو میبره.
من خودم به شخصه هیچ وقت در کتاب های مختلف در باب این مساله صحبت نکردم.
به همین اندازه موجز در باب این موضوع صحبت کردم که وجودیت خدا اون واقعیتی است که ما در جهان می بینیم.
اکثریت غالبی که بهش اعتقاد دارن این که آیا فیزیک اون خدا در آسمان وجود داره موضوع قابل بحثی نیست.
موضوع قابل بحث وجود خدا در دل انسان هاست.
ایمان انسان هاست.
حقیقت انسان هاست.
این واقعیت جهان ماست.
شاید برگرفته از یک حقیقت دروغین و کذاب در دل انسان های بیشمار باشد.
شاید منافات با واقعیت داشته باشد.
شاید در تضاد با علم باشد.
اما واقعیت جهان ما تا همین اندازه بیهوده و عبث است.
مثل خیلی از اتفاقات دیگه ی جهان هستی.
و این اون نقطه ایست که ما باید بهش برسیم.
یعنی اگر پرسش عینی با ما مطرح بشه در باب اینکه آیا خدایی وجود داره یا نه، خدایی وجود داره در دل انسان ها به واسطه ی ایمان؟
نزدیک شدن به این معنا برای رد کردنش بی معناست.
برای اثبات کردنش بی معناست.
وقت تلف کردنه.
اما فرای این.
حالا ما باید نزدیک بشیم به برآیند هایی که این خدا به وجود آورده.
این مفهوم خدا در شکل کلیش باعث به وجود اومدن یک سری اتفاقات شده.
فرهنگی رو به وجود آورده.
فرهنگی که نوع زیستن ما رو شکل داده.
حالا نقطه ی اصلی و اتکا این هستش که ما نزدیک به این مفاهیم بشیم که وجودیت این خدا که در دل انسان ها وجود داره چه ثمراتی داشته؟
چه نتایجی رو به بار آورده؟
و این اون نتایج مهمی هست که ما باید دربارش وقت بزاریم صحبت بکنیم، تغییرشون بدیم.
یعنی این خدایی که ما داریم درباره اش صحبت می کنیم وجود داره در دل انسان ها؟
علم قادر به نفی و ردش نیست چرا که در دل این انسان ها وجود داره.
خود علم همچین پتانسیلی رو نداره.
فرای اون حتی اگر به این پتانسیل هم برسه، انسان ها حاضر نیستن این واقعیت رو قبول کنن.
چرا که دل بسته به حقیقت های درونی خودشون هستن.
با توجه به این تفاسیر اما ما حالا روبه رو هستیم با اینکه این خدای در دل های اون ها.
آنها یک نتایجی داشته، یک جهانی رو به وجود آورده، اتفاقاتی رو رقم زده، فرهنگی رو ساخته، ادیانی رو شکل داده، قوانینی رو پایه ریزی کرده، رفتارهای انسانی، روابط انسانی رو تحت تاثیر خودش قرار داده و.
پس موضوع مهم ما مقابله با این مصادیق مختلف است.
با این برآیند هاییست که از وجودیت خدا شکل گرفته.
ما باید با این مفاهیم رو به رو بشیم نه با وجودیت خدا.
قاعدتا خیلی میشه در باب این وجود و یا عدم وجود خدا صحبت کرد.
اما نکته ابتدا این هستش که من سعی میکنم از این به بعد توی این برنامه هایی به نام جان زمان برنامه رو روی سی دقیقه تموم بکنم به واسطه این که در آپلود تصویریش هم دچار مشکلی نشم.
پس سعی میکنیم برنامه ها از این به بعد فشرده تر و کوتاه تر باشه.
نکته دوم هم این هستش که ما در این ویژه برنامه خدا سعی میکنیم در باب تمام این مصادیق در قسمت های مختلف صحبت کنیم.
پس این قسمت ابتدایی به نوعی آشنایی با این ویژه برنامه بود و صحبت در باب وجودیت خدا که مخلص و.
خلاصه این مطلب رو میتونیم در همین چند جمله تموم کنیم صحبت کردن، فکر کردن، زمان گذاشتن در باب وجودیت و یا عدم وجود خدا کاری عبث و بیهوده است.
خدا وجود داره.
خدای فیزیکی مهم نیست.
علم نتونسته دربارش صحبت کنه.
اما خدا در دل انسان ها به واسطه ایمان در بین اکثریت انسان ها وجود داره.
به واسطه ایمان حقیقتی رو برای اون ها رقم زده که خیلی قدرتمند تر از واقعیت جهان هست.
اما موضوع مهم رسیدگی به تاثیراتی است که این مفهوم خدا شکل داده و ما باید با این تاثیرات روبه رو شوید.
در قسمت های آتی سعی میکنیم در باب مصادیق مختلف هم صحبت کنیم.
ممنون که همراه من بودید.
من نیما شهسواری و این برنامه به نام جان بود.
در پناه آزادی.
قسمت دوم : خدای درون دلها
خب دوستان توی این قسمت خاص قرار هست که در باب خدای درون دل ها صحبت بکنیم.
خدایی که همه باهاش روبه رو هستیم و میدونیم که فرای خدای شناخته شده در دل انسان ها هم وجود داره.
متفاوت و متمایز با دیگر خدایان.
به نوعی هر کس درون دل خودش خدایی رو میپرسته.
خدایی که نزدیک به شخصیت او، باورهای او، چهارچوب های او و عناوینی از این دست هست.
حالا قبل از اینکه وارد این بحث مشخص بشیم یک اشارتی هم به قسمت گذشته داشته باشیم که ما در قسمت گذشته در باب وجودیت خدا صحبت کردیم.
مخلص صحبت در قسمت گذشته بر می گشت به این موضوع مشخص که صحبت کردن پیرامون وجود و یا عدم وجود خدا کاری عبث و بیهوده است.
خدا درون دل انسان ها وجود داره.
خدا رو به واسطه ی ایمان میشه وجود و یا عدم وجودش رو ثابت کرد.
علم قادر به این موضوع نیست و ما به عنوان یک انسان به واسطه ی ایمانی که داریم حالا قبول میکنیم که خدا وجود داره و یا خدا وجود نداره.
اما جهان پیرامون ما و واقعیتی که ما امروز داریم باهاش رو به رو هستیم به ما خبر از این میده که خدا درون دل انسان ها وجود داره.
حقیقتی غیر قابل کتمان هست و وظیفه ی ما فرا این که ثابت کنیم خدا وجود داره یا نداره.
رو به رو شدن با تاثیرات خدا بر جهان ماست.
ما باید این تاثیرات رو دگرگون کنیم، تغییر بدیم تا زندگی بهتری داشته باشیم.
و اما این قسمت مشخص و این خدای درون دل ها.
خوب قاعدتا ما یک خدای شناخته شده ای رو در جهان می شناسیم.
دربارش هم صحبت کردیم.
گفتیم ریشه ها بر می گرده به اون نادانی و ناتوانی انسان ها.
ترس های انسان ها که باعث شد اون خدا ساخته بشه.
خدایی که اون ها سعی کردن و تصویرش کردن به واسطه ی مشکلاتی که پیرامون خودشون داشتن دستاویزی برای خودشون به وجود آوردن تا در برابر این مشکلات به او آویزان بشن.
از او کمک بخوان، از او مدد بخوان و به واسطه ی این مدد آرامش خاطری بگیرن.
از این ترس و وحشت ها دور بشن.
اما کار به اینجا خاتمه پیدا نمی کنه.
موضوع این هستش که حالا ادیانی به وجود میان که به این خدای درون دل ها ساختار و نظمی میدن، سیستمی براش تعبیر و تفسیر میکنن.
حالا شما مواجه میشید با خدایی که تبدیل به یک دین و تبدیل به یک نهاد قدرتمند اجتماعی میشه.
حالا این خدا کتابی داره، دستورها و فرامینی داره. پیامبری داره.
و شما برای نزدیک شدن به او باید اصولی رو رعایت بکنید.
باید تحت فرامین او گام بردارید.
باید دنیاتون رو نزدیک به دنیای او بکنید.
کار از اینها هم پیش تر میره و در نهایت ما مواجه میشیم با خدایی که حتی حکومت سیاسی رو هم به دست میگیره.
همون طوری که امروز در ایران هم به دست گرفته.
حالا یکی از اون مصادیق خدای شناخته شده الله بر زمین تحت عنوان اسلام شیعی.
در ایران ما هم حکومت داره و این اون سلسله مراتبی است که از ابتدا شکل گرفته.
اما این خدا یک خدای مشخص است.
خدایی است دارای یک سری خصوصیات اخلاقی مشخصی که ما میشناسیم، یک سری المان هایی که باعث به وجود اومدن و وجودیت او میشود.
شاید از بعد مصادیق با هم متفاوت باشند.
شاید اسم هایشان با هم فرق کند.
شاید فرامین شان با هم فرق کند.
شاید نوع نزدیکی به آن ها فرق بکند.
یعنی شما وقتی وارد اسلام می شوید با یک اللهی روبه رو می شوید.
اگر وارد یهودیت بشوید با یهود مثلا رو به رو می شوید.
قاعدتا اسم ها فرق می کند.
حتی گاها فرامین هم فرق می کند.
مصادیق هم فرق می کنند.
اما بنیان یکیست. معنا یکیست.
مفهوم یکیست و برابر است.
مفهوم تصویری از یک قدرت ماورایی است.
قدرتی بالاتر و برتر از انسان ها و دیگر جانداران که احاطه کامل بر زندگی آن ها دارند.
بر زندگی آن ها، بر اتفاقاتی که می افتد.
این که آن ها چه کاری انجام می دهند و در نهایت چه رفتاری با آن ها می شود، مورد قضاوت آن خدا قرار می گیرد.
عناوینی که باعث به وجود اومدن این خدا میشه.
المان های مشخصی از وحدانیت او.
اینکه او یک خدای واحد در جهان هست.
حتی اگر ما مصادیقی از خداپرستی به صورت شرک آلود داریم که خدایان بیشماری رو در کنار هم میپرستند، باز هم ما رو نزدیک به یک مفهوم توحید میکنه.
چرا که این خدایان در کنار هم یک معنای مشخص و خدا رو میسازند.
یعنی ما در مفهومی که وقتی میخوایم نزدیک به خدا بشیم باید این رو مد نظر داشته باشیم که یکی از المانهای شناخت توحید و وحدانیت هست.
قاعدتا قدرت او یکی از دلایل دیگه هست.
یعنی شما با خدایی رو به رو هستید که قدرت مند هست و قدرت مند تر از دیگران هست.
همه جانداران، انسان ها.
حالا این خدای قدرتمند دیگرانی هستن که در برابرش ضعیف هستند.
در باب مبحث قدرت این موضوع مشخص نیست.
ما چیزی به اسم قدرت نداریم.
ما ضعف دیگران رو مبنایی برای قدرت قرار میدیم.
شما قدرت مندی رو به وجود نمیارید مگر ضعف شما باعث به وجود اومدن اون بشه.
این یه موضوعیه که دربارش خیلی ها صحبت کردن و خیلی هم صحبت شده و به نوعی قبول شده هست.
اینکه وقتی ما نزدیک به مفهوم قدرت میشیم از ضعف ما نشات میگیره.
اینکه فلان شخص قدرتمند هست چون ما در برابرش ضعیف هستیم و حالا این خدای تسخیر شده که قدرتمند تر از دیگران هست، جماعت بی شماری از ضعیفان رو در برابر خودش تصویر میکنه.
خدایی که بزرگ تر، باشکوه تر و با کمالات تر از دیگران هست.
خدای بزرگ تر محتاج کوچک ترین در کنار خود هست.
این ها المان های مشخص برای شناخت این خدای واحد هست.
خدای واحدی که شاید اسمش متفاوت باشه اما معناش یکسان و برابر هست.
اما حالا وقتی نزدیک به این موضوع میشویم میبینیم که خدا درون دل انسان ها هم وجود دارد.
یعنی فرای آن تعریفی که ما داریم الان دربارهاش صحبت میکنیم و خدایی که ما تحت یک عنوان میشناختیم و دربارهاش صحبت کردیم، حالا انسان هایی هستند که در دل خودشان خدایی را تصویر میکنند، خدایی که به آن بال و پر میدهند.
یک تصویری نزدیک به باورهای خودشان، آرزوهای خودشان، اخلاق خودشان و یا وجدان خودشون میدن به اون.
خدا از دو حالت خارج نیست.
یا به هیچ دینی باور ندارند و فرای ادیان خدایی رو برای خودشون تصویر میکنند.
شبیه به همون اتفاقی که دربارش صحبت کردیم و در باب وجودیت خدا صحبت کردیم.
انسان هایی نادان و ناتوان و در ترس که یک خدا برای خودشون تصویر میکنند که به دستاویزی از او از خیلی از مشکلات مصون بشن.
حالا کسانی که به خدا باور دارند خدا رو تصور میکنند اما به ادیانی باور ندارند هم از همین روش استفاده می کنند.
حالا خدایی تصویر می کنند که متناقض و متضاد با خدایگانی است که در جهان ما میشناسیم اما قاعدتا نمی تونه از اون المان های اصلی که دربارش صحبت کردیم وحدانیت، قدرت، بزرگ تر بودن و صفاتی که براش منتسب می دونن دور باشه.
اصلا دلیل همین وجودیت خدا هم همین موضوع است.
یعنی یه تصویری رو همتای با این موضوع هم مطرح میکنن.
خدایی که قدرتی بر جهان ما نداره، تسلطی بر جهان ما نداره.
یعنی شما با این تصویر هم روبرو میشید؟
خدایی وجود داره که حالا دخل و تصرفی به جهان ما نداره؟
اما این خدا موضوعی نیستش که ما بخوایم دربارش صحبت کنیم چرا که خیلی از عوامل ناشناخته ای هم میتونن در جهان وجود داشته باشن که بر زندگی ما تاثیری نداشته باشن.
پس بود و نبودشون برای ما چه اهمیتی داره؟
پس خدا اونجایی جنبه پیدا میکنه که در زندگی ما و بر زندگی ما دخل و تصرفی داشته باشه.
حال چه همین دنیا و چه اون تعاریفی که برای دنیای پیش رو و دنیای آخرت میدن.
پس ما باید به این نقطه کلی و به این سرفصل مشخص برای وجودیت خدا برسیم.
یعنی اگر خدایی رو تصویر میکنن باید قائل به همین موضوع باشن که وارد این بحث بشه.
اما فرای اون دسته ای که خدایی رو تصویر میکنن که گاها هم متضاد و متناقض هست، خارج از ادیان هم تصویر میشه.
ما با یک دسته دیگه ای رو به رو میشیم که اتفاقا امروز هم در جهان خیلی تعدادشون بیشتر هست و حتی شاید به مراتب از باورمندان به ادیان هم بیشتر و بیشتر باشه که به دین خاصی باور دارند.
اما خدای تصویر شده از اونها متضاد و متناقض از خدای اون دین هست.
به عنوان مثال شخصی که مسلمون هست مسلمون شیعه است.
در همین ایران ما هم داره زندگی میکنه و مسلمون هست.
به الله هم باور داره. تصویر میکنه.
گاهی متفاوت از الله هست.
یعنی شما اگر با او مطرح کنید که خدای تو مرتدان رو میکشه دار میزنه، دزدان رو، دست هاشون رو قطع میکنه و الی آخر.
مفاهیم ظالمانه خداوندی تحت عنوان اسلامی اگر با او مطرح بشه اونها رو گردن نمیگیره و قبول نمیکنه و منتصب به خدای خودش نمیدونه.
خدای او تصویر مهربانی داره.
دور از این تصاویر ارائه شده در دل اسلام اما در حقیقت و طبق گفته ی خودش اون مسلمون هست.
به الله اعتقاد داره اما اللهی فرای ادیان اللهی که یه تعریف متضادی داره نسبت به اون الله و اون دستورات.
این هم یک بخش دیگری هستند که اتفاقا امروز هم خیلی باهاشون رو به رو میشید.
یعنی شما اگر با جماعتی روبه رو میشید که خودرو مسلمون میدونن در حقیقت مسلمان نیستن.
هیچ ارتباطی هم به اسلام ندارن.
خدایی که تصویر میکنند هم هیچ ارتباطی به اسلام نداره.
در نگاه اونها ارتداد اصلا جرم نیست.
شما میتونید مرتد باشید.
میتونید به دین و خدا اعتقاد نداشته باشید در صورتی که در دل اسلام، اسلام مشخص الله به عنوان خدا، ارتداد جرمی است که جزایش هم مرگ است.
و این تضاد هست یعنی هیچ ارتباط معنایی بین این خدا و خدای حقیقی نیست و اینها ما رو هی دورتر و دورتر و دورتر از معنای واقعی میکنه و برای ما مشکلات بیشتری رو هم به وجود میاره.
شما در نظر بگیرید که خدایان بیشماری در دل انسان ها وجود دارند.
ما حتی روبرو میشیم با خدایانی که در دل انسان ها هستند.
به شدت هم رئوف و مهربونن.
در یک جهان دیگری زندگی میکنن.
اصلا هیچ ارتباطی به این دنیای پر از زشتی و ظلمت ما هم ندارن.
یعنی شما در دل یک پیرزن ناتوان تصور بکنید که حالا این پیرزن چه تصویری از خدا میده؟
خدای او شلاق میزنه.
خدای او در زندگی دیگران سرک میکشه.
خدای او آیا مرتدان رو دار میزنه؟
دزدان رو دست میبره.
و الی آخر.
خدای پر از رأفت!
موهبت دوست داشتن. عشق.
و الی آخر.
اما اینها هیچ ارتباط معنایی هم با مفهوم خدا ندارن.
حتی گاها میبینید اون مفاهیم مشخصی که ما در باب خدا دادیم یعنی در باب قدرتمند بودنش، در باب واحد بودنش، در باب اینکه دیگرانی رو به عنوان برده و بنده در برابر خود خواهد داشت، حتی به اینها هم معترف نیستن.
خدایی رو تصویر میکنن که در اوج برابری داره تصویر میشه.
اصلا این خدا خاکیه.
با بقیه میشینه در کنارشونه.
اما اینها هیچ سنخیتی با مفهوم خدا نداره.
چراکه این خدا به یک دلیل خاص به وجود اومده دلیل وحشت انسان ها بوده.
ترس انسان ها بوده.
خدایی که قدرتی برای اثرگذاری در زندگی ما نداشته باشه.
اصلا چه دلیلی داره وجود داشتنش؟
اصلا چه معنایی داره وجود داشتنش؟
یعنی انسان هایی که به واسطه ی ترس ها و وحشت هاشون یک خدایی رو تصویر کردن.
حالا این خدا قرار بوده این ها رو مصونیت بده در برابر رنج ها.
حالا اگر این خدا نتونه این کار رو انجام بده، چرا باید وجود داشته باشه؟
و چه دلیلی داره وجود داشتنش؟
پس این وجود قدرت یکی از دلایل وجودیت این خداست.
حالا ما نمیتونیم به نوعی با این مبارزه بکنیم و این رو کنار بذاریم.
اما موضوع مهم فرای این موضوعاتی که گفتم ما در باب این تضاد تضادها و تناقض ها هم می تونیم ساعت ها صحبت بکنیم.
گفتیم انسان ها در دلشون خدای های بیشماری رو تصویر می کنند که این تصویر از خدا هم گاها متضاد و متناقض با خدای اصلی و حقیقی هست.
با اون معنای مشخصی که ما میشناسیم تحت عنوان خدا و یا فرای اون با خدایی که به او وابسته هستن.
مثل ادیانی که گفتیم مثلا به اسلام معتقد هستم و خدایی که تصویر می کنه ارتباطی به اسلام نداره و این تضاد ها هم بیشمار هست.
گاها این تضاد ها ما رو به اون سمت و سویی می بره که اصلا تعریفی که این شخص داره در باب خدا میده دیگه خدا نیست.
یعنی از معنای خدا دیگه خارج میشه.
یعنی اگر شما تصویری از خدای بدید همون تصویر مشخصی که اتفاقا هم درباره اش صحبت شده، ساعت سازی که ساعتی رو ساخته و رها کرده.
این دیگه هیچ ارتباط معنایی با خدا نداره.
یعنی این یه چیز دیگس.
اصلا چیزی که میشه دربارش صحبت دیگه ای کرد، اون خدای مشخصی که ما میخوایم دربارش صحبت کنیم و اصولا وجود دارد در دل انسانها.
خدایی است که اتفاقا در جهان هستی ما دخل و تصرف دارد کاری انجام میدهد چه در این دنیا و چه در جهان آتی.
در مجموع به این جهان وابستگی دارد.
اصلا فرامین اوست که این جهان را به پیش میبرد.
یعنی شما در نظر بگیرید خدایی که دارد تصویر میشود در دل یک انسانی، در دل یک پیرمردی، پیرزنی کودکی.
حالا هر کسی این خدای خدای مهربان نیست، فقط و فقط هم به وجود آمده برای گسترش مهر و محبت و دوست داشتن و عشق و علاقه و الی آخر.
آیا این خدا قرار است حکومت بکند یا تشکیل حکومت میده؟
حکومت تشکیل میده که چی کار کنه؟
و ما داریم در باب خدایی صحبت میکنیم که اتفاقا فرمان داره، امر داره، دستور داره، حکومت داره، سیاست داره، در باب تمام مسائل هم نزدیک میشه.
این اون خدای حقیقی است که ساخته شده.
خدایی که با زندگی عادی ما هم در ارتباط هست، تاثیرگذار در زندگی ما هست.
خدایی که با خودش فرهنگی رو به وجود آورده.
خدایی که نوع زیستی رو برای ما پدید آورده.
این اون خدای حقیقی نیست که ما باهاش درگیری داریم.
اما اینکه خدایی وجود داشته باشه که در دل انسان ها به اشکال مختلف که اتفاقا با اون معنا مشخصه خدایی هم دور میشه و هیچ سنخیتی نداره، هیچ معنا و هیچ نزدیکی با مفهومی که ما دربارش صحبت میکنیم هم نداره.
اما تضاد ها بیشمار هست.
هرجا این نقاط تضاد در باب اصول اتفاق بیفته قاعدتا کل موضوع رو زیر سوال میبره.
مثل تمام موضوعات فقط هم منحصرا مرتبط با موضوع خدا و این قسمت خاص نیست.
هر موضوعی وقتی در بابش در اصول به مشکل بخورید دیگه خود موضوع زیر سوال میره.
در این باره هم به همین شکل هست.
یعنی اگر تصویری از خدا داده بشه که در اصولی به عنوان مثال در خود اسلام کسی یک تصویری میده از الله در دلش که هیچ ارتباطی نداره و اصول اصلی اسلام رو زیر سوال میبره یعنی همون توحید، معاد، نبوت.
به عنوان مثال همون اصولی که خودشون حتی قائل شدن.
حالا این که شما بخواید به موضوع نگاه بکنید و اصولی رو تشخیص بدید اما اصولی که خودشون تشخیص دادن رو اگر زیر پا بذاره دیگه اون باورمند به الله نیست.
دیگه الله موضوعیت نداره.
در باب خدا هم به همین شکل هست.
یعنی در باب کلی خدا هم باید اون المان های اصلی رو رعایت بکنه.
اما ریشه و مصدر کلی این خدا برگرفته از کجاست؟
ما در بابش صحبت کردیم و گفتیم، گفتیم که خب قاعدتا انسان ها از همون ابتدا به واسطه نادانی و ناتوانی و ترس هاشون خدا رو شکل دادن.
قاعدتا به او بال و پر دادن یه تصویری دادن نسبت به این خدا که حالا بتونن در مواقعی که پر از درد و رنج و ظلمت و بدبختی هستند به او دستاویزی داشته باشند تا از این مشکلات هم این مشکلات را رفع کنند و کنار بگذارند.
این قاعدتا آن جرقه ابتدایی وجودیت خدا بوده اما این خدا به اینجا ختم پیدا نکرده.
این خدا توسط ادیان شکل و فرم تازه ای به خودش گرفته، به خودش نظمی دیده، یک سیستمی را تشکیل داده.
حالا شما مواجه میشوید با یک خدای ساختارمند مشخصی که یک تصویر مشخصی هم از خودش می ده.
اگر می خواید اون رو بشناسید باید به کتاب هایی که نوشته یا کتابی که نوشته.
به عنوان مثال اگر می خواهید با خدای اسلام و الله روبه رو بشید باید قرآن رو مورد مطالعه قرار بدید.
حالا این خدا یک خدای نظاممندی است، یک نظمی رو پدید آورده، قانون های متفاوتی رو نوشته، طبقاتی رو به وجود آورده برای خودش، برای رسیدن آیین و مثانه و مناسک بی شماری رو هم شکل داده.
حالا این خدای خدای نظام مندی شده.
پس وقتی ما به مفهوم خدا نزدیک میشیم، قاعدتا کسی که باعث این موضوعی که باعث پیدایش و گسترشش شده قاعدتا ادیان هستن، چیزی فرای ادیان نیستن.
ادیان هستن که خدا رو به ما نشون دادن.
یعنی ما نمی تونیم خدا رو فارغ از ادیان تصویر بکنیم.
خدا گره خورده معناش با معنای ادیان.
اصلا این ادیان هستن که به ما خدا رو شناسوندن؟
یعنی شما وقتی با اون تفسیری که در باب خدا در دل هاست روبرو میشید که انسانی ماورای تمام ادیان خدای رو تصویر می کنه.
حتی اون شروع ابتداییش هم برگرفته از همون ادیان هست.
گاها در دل اون هر نکته ای که مطرح میشه برگرفته از یک بخشی از یک دین خاص هست.
به نوعی این ها برمیگزینند قسمت های مورد علاقه خودشون رو در ادیان مختلف اصولا هر خصوصیت خوبی رو بستگی میدن به اون خدای تصویر شده در دلشون.
اما ریشه و مصدر فقط و فقط همون خدای ادیان هست.
چیزی فرای اون نیست.
ما اگر خدا رو میشناسیم به واسطه ادیان هست.
برای شناخت این خدا هم باید از طریق همین ادیان پیش بریم.
به عنوان مثال در این ویژه برنامه شناخت اسلام که من دارم در باب اسلام صحبت میکنم اونجا مطرح میشه که شما اگر قرار هست در باب اسلام صحبت بکنید و اسلام رو بشناسید نمیتونید از خودتون حرف بزنید.
نمیتونید در باب عقاید شخصیتون، چیزهایی که بهتون الهام شده و فکر کردید دربارش صحبت کنید.
شما اسلام رو میخواید بشناسید، قرآن وجود داره، پیامبری داره که یک سیره نبوی داره.
کتاب های تاریخی بیشماری هم در باب زندگی او وجود داره.
میتونید اینها رو مطالعه کنید.
میتونید به احادیثی که در باب از زبان خود محمد و یا دیگر بزرگان دین اسلام وجود داره.
رجوع کنید این احادیث رو بخونید تا بیشتر و بیشتر اسلام و خدا و الله رو بشناسید.
میتونید به کشور های اسلامی، قوانین اسلامی و شرایطی که امروز مسلمون ها در جهان باهاش دست به گریبان هستند رجوع کنید تا اسلام رو بهتر و بهتر بشناسید.
اما در مجموع راه هایی برای رسیدن و شناخت به دین خدا.
در باب مفهوم خدا هم همین راه رو ما داریم.
ما اگر قرار است در باب مفهوم خدا صحبت بکنیم نمی تونیم اتکا بکنیم به خدایانی که در دل انسان ها شکل گرفته اند که گاها با اون معنای مشخص خدا هم در تضاد و تناقض هستند.
اصلا تصویری که اونها دارن در باب خدا مطرح میکنن هیچ ارتباط و نزدیکی به خدا نداره.
شما گاها دارید در باب خدایی صحبت میکنید که در کشور خودمون در ایران دست به گریبان باهاش هستید.
داره بدترین ظلم ها رو در قبال زنان میکنه، در قبال کودکان میکنه، در قبال مردان میکنه، در قبال بی دینان میکنه، در قبال دگراندیشان میکنه.
حالا شما با این دست به گریبان هستید، نمی توانید آویزان به فلان تصویر از خدا در دل یک پیرزن بشوید.
او یک خدای مهربانی است.
خدای شناخته شده همین خدایگانی ست که ما باهاش در ارتباط هستیم.
این خدایگان هستند که جهان ما را ساخته اند و جهان ما را به پیش می برند.
خدایی که در دل انسان ها شکل می گیرد هیچ نزدیکی و قرابتی با همان معنای ابتدای شکل گرفتن خدا هم ندارد.
یعنی خدا قرار بوده که به بندگان خودش کمک بکند.
اصلا واژه ی بنده وجود داشته باشد.
یعنی خدایی باشد که قدرتمند تر از دیگران باشه.
حالا اون اربابی است که شما در برابر او برده هستید.
او خدایی است که شما در برابر او بنده هستید.
او فرمانده ای است که شما در برابر او فرمانبردار هستید.
حالا خدایی که داره توسط یه کسی تسخیر میشه این خدا اصلا فرمان نمیده.
اصلا این خدایی که او داره تصویر میکنه.
اصلا خدا نیست.
در نهایت یکی مثل خودشه.
با هم دوستن.
مثلا به عنوان مثال.
و اینها هیچ نزدیکی با اون معنای مشخص نداره.
ما اگر میخوایم در باب خدا صحبت کنیم خدا رو ادیان به ما شناسوندن و برای شناخت این خدا باید هم به دل ادیان بریم کتاب های دینی رو بخونیم.
کتاب های آسمانی رو بخونیم، زندگی پیامبران رو بخونیم، تاریخی که وجود داره رو بخونیم و در مجموع نزدیک به اون معنای خدا بشیم.
فرای اینکه این ریشه فقط و فقط هم بر میگرده به ادیان ریشه خدا.
حالا این خدا باعث چه اتفاقاتی شده؟
نکته ابتدا این هستش که من در این بخش از این ویژه برنامه سعی میکنم خیلی موجز دربارش صحبت کنم اما در باب اتفاقاتی که خدا رقم زده و باعثش شده بیشتر و بیشتر در قسمت های آتی صحبت میکنم.
اما اینجا موجز ما میتونیم در باب یک سری از مصادیق، در باب همون مصداق کلی در باب اون معنای کلی.
یه اشاره ای بکنیم ما گفتیم خدایی وجود داره که قدرتمند هست پس قاعدتا ضعف ما رو خواهد ساخت.
پس قاعدتا ما باید در برابر او ضعیف باشیم.
همونجور که در باب قدرت هم گفتیم قدرت به واسطه ضعف ما شکل میگیره.
پس حال ما یه خدای قدرتمندی داریم که از ضعف ما به نوعی سیراب میشه.
نیازمند ضعف ما هست.
پس وجود این خدا ضعف ما رو پدید میاره.
توانایی این خدا ناتوانی ما رو پدید میاره.
وجود این خدا به واسطه فرامین فرمانبرداری ما رو به وجود میاره.
خدا در برابرش بنده وجود داره.
ارباب در برابرش برده وجود داره.
یعنی ما مواجه میشیم با سیستمی که حالا تعبیر می کنه انسان ها رو به بندگان خدای قدرتمند تر و بزرگ تر از دیگر جانداران.
حالا وظیفه ای هست که شما در برابر او کوچک و خرد خورد و حقیر باشید.
خدایی که بزرگ است.
معنی این بزرگی در کوچکی دیگران هست که به نمایش گذاشته میشه.
شما بزرگ از چی هستید؟
بزرگ از دیگران باید باشید.
یعنی من تصویر می کنم میگم من خیلی بزرگ هستم.
بزرگ نسبت به چی؟
باید موضوعاتی وجود داشته باشه که من نسبت به اون ها بزرگتر باشم.
پس حالا ما مواجه میشیم با این سیستمی که تحت عنوان برتر و کهتر می شناسیم.
این سیستم باورمند به برتری این سیستمی که ما رو تا این حد فرمانبردار می سازد.
برآیندی که وجود این خدا برای انسان ها داشته، فرهنگ و نوعی از فرهنگ و نوعی از زیستن که به ما بردگی و بندگی رو هدیه داده، فرمانبرداری رو هدیه داده، ناتوانی رو هدیه داده.
کوچک و حقیر بودن رو هدیه داده.
اما کار به همین جا هم ختم نمیشه.
شمایی که تحقیر شدید.
حالا برای سرپوش گذاشتن بر حقارت خودتون باید دیگرانی رو هم تحقیر بکنید.
که به نوعی ساکت بشه این احساس درونی تون.
حالا شما تحقیر شدید، باید کسی هم تحقیر بشه که شما آروم بشید.
پس حالا ما مواجه میشیم با ساخته شدن این طبقات.
تحقیر کردن بزرگ انگاشته شدن همون چیزی که مختص به ایران نیست، مختص به یک کشور خاص نیست.
فرهنگ خداوندی است که در سراسر جهان وجود داره.
یعنی شما در اروپا هم که باشید باز هم فرهنگ غالب همین فرهنگ خداوندی و باور به خداست.
فرهنگی بر پایه بزرگ شمرده شدن، کوچک دانستن دیگران، قدرتمند بودن، فرمان دادن و الی آخر که حالا در باب این برآیند ها چون موضوع اصلی هست قاعدتا در قسمت های آتی بیشتر و بیشتر صحبت میکنیم و بیشتر میشکافم و اون موضوع اصلی که ما باید حواسمون رو معطوف کنیم، وقتی نزدیک به مفهوم خدا میشیم، عینا همین سرانجامی ست که خدا برای ما پدید آورده.
دستاوردهایی ست که خدا و نوع وجودیش به ما داده.
یعنی این خدا به ما ادیان رو داده، ادیان به ما این دنیای فعلی رو دادن، جهانی که باهاش روبه رو هستیم.
کجای جهان در دل کدوم دین ما سراغ داریم زندگی عادی و خوبی برای انسان ها پدید آورده باشه؟
آیا مسیحیت موفق به این زندگی شده؟
ساخت این زندگی شده؟
حتی جایی هم که ما مواجه میشیم با یک دینی که زندگی تقریبا نرمالی رو هم پدید آورده به واسطه این هستش که از اون معانی دینی و مذهبی خودش دور و دورتر شده.
از اون معانی خداوندی و اون نگاه الهی خودش دور و دورتر شده چرا که ذات وجودیت این خدا مترادف با دیکتاتوریست.
یعنی شما چیزی فراتر از دیکتاتوری نمیتوانید در دل خدا به وجود بیاورید.
یعنی وجود یک قدرت ماورایی که از دیگران بزرگ تر هست یعنی چی؟
اصلا چه چیزی رو پدید میاره؟
شما یک قدرتی رو پدید میارید که این قرار هست فرهنگ زندگی عامه شما بشه.
از دل این شما چی دریافت میکنید؟
فرا اینکه باید فرمانبردار باشید.
فرا اینکه باید قبول کنید قدرت ماورایی وجود داره.
فرا اینکه در برابر اون قدرت ماورایی باید سکوت کنید.
و در نهایت این سیستم استبداد زده رو پدید بیارید.
قاعدتا در باب اینکه چه اتفاقاتی رقم میزنه هم بیشتر و بیشتر هم میشه در موردش صحبت کرد.
اما در باب اون نکته ای که در باب خدای درون دل ها صحبت کردید، در اون باب هم من سعی میکنم خیلی کوتاه صحبت کنم این برنامه زودتر هم جمع بشه.
ما گفتیم که ما یک خدای درون دل ها داریم که این خدای درون دل ها گاها هم تصاویر متناقضی به ما میده.
این خدای درون دل ها که متناقض هست با اون تعریف مشخص و کلی.
نقطه ای ما را به وحشت می اندازد که حالا پا به عرصه ی عموم بگذارد.
حالا قرار باشد که تاثیر اجتماعی داشته باشد یعنی همان کاری که ادیان در طول تاریخ انجام دادند.
زمانی که این خدای درون دل ها پا به عرصه عمومی بگذارد، ما باید در برابرش تقابل کنیم.
باید در برابرش ایستادگی کنیم چرا که دوباره ما را به یک وادی پر از فلاکت خواهد کشاند و دوباره قاعدتا زندگی را به کام ما سخت و سخت تر هم خواهد کرد.
نقطه جاییست که باید قرار داده شود که این خدا فرای اینکه خیلی تاثیرات فردی می گذارد، یعنی شما باورمند به خدا در هر شکلی که باشید در دل خودتون تصویری بدید و یکی از اون خداها رو بسازید.
قاعدتا شما وارد این فرهنگ فرمانبرداری خواهید شد.
وارد این فرهنگ برتری طلبی خواهید شد.
پس یک سری عناوین رو به شما به عنوان فردیت خودتون میده که اجتناب ناپذیر هست.
اما زمانی که بخواهد پا به عرصه عموم بزاره دوباره همه چیز رو برای ما سخت و سخت تر میکند و زمانی هم میتواند این کار را بکند که مثال دیگر ادیان پیامبری داشته باشد و ادعای پیامبری بکند و الی آخر ماجرا.
که بتواند وارد بشه و اون نقطه ای که وارد بشه دوباره ما مشکلات بزرگتر و عدیده تری هم خواهیم داشت.
پس این خدای در درون دلها قاعدتا وجود داره و قاعدتا ما باهاش درگیری داریم اما زمانی که وارد عرصه عمومی بشه تمام این مشکلات برای ما بزرگ و بزرگتر میشه.
این خدای درون دل ها برگرفته از همون نگاه دینی است و اون نگاه دینی که در برابر ما وجود داره باید نزدیک به همون خدای درون دل ها باشه.
اگر با اون تفاوتی داشته باشه.
حالا باید این خدا رو دوباره بازتعریف بکنه.
خب قاعدتا باز هم در باب این مسئله میشد صحبت کرد.
اما من سعی میکنم که این قسمت های به نام جان که به صورت تصویری هم منتشر میشه زمان فشرده تری داشته باشه و به نوعی بیشتر از 30 دقیقه هم نشه.
پس سعی میکنیم توی قسمت های آتی باز هم در باب این مساله بیشتر و بیشتر با هم صحبت کنیم.
ممنون که همراه من بودید.
من نیما شهسواری و این برنامه به نام جان بود.
در پناه آزادی.
قسمت سوم : معنای خدا
خب دوستان توی این قسمت خاص قرار هست که در باب معنای خدا با هم صحبت کنیم.
توی دو قسمت گذشته در این ویژه برنامه ما سعی کردیم در باب وجودیت خدا و خدای درون دل ها صحبت بکنیم.
قاعدتا مفاهیمی رو پیرامون معنای خدا مطرح کردیم اما جسته و گریخته بود.
حالا سعی میکنیم توی این قسمت خاص بیشتر نزدیک به این معنای خدا بشیم.
معنای خدایی که به صورت واحد اصلا وجودیت خدا رو تعریف میکنه.
یعنی معانی ای که باعث میشه اصلا این خدا برای ما تصویر بشه.
چیزی فراتر از این رو ما نمی تونیم به عنوان خدا بشناسیم.
در قسمت گذشته هم مطرح کردیم در باب اینکه خدا درون دل انسان ها وجود داره.
خدا های متفاوت و متناقضی که حالا گاها سعی می کنن به اون نقشی رو بدهند که خودشون آرزوش رو می کنن، آرزو های خودشون رو منتسب به اون.
خدا بدونن خصوصیاتی که دوست دارند رو منتسب به اون خدا بدونن.
اما گاها هم متناقض هست با اون تعریف کلی.
و حالا قرار هست توی این قسمت در باب این معنای مشخص صحبت کنیم.
خب در اون ابتدا ما صحبت کردیم و گفتیم که این خدای شناخته شده به یک دلیلی به وجود اومد و همون دلایل هست که به نوعی معنای این خدا رو هم می سازه.
یعنی ما یک خدایی رو داریم که یک معنای مشخصی داره، یک دلیلی وجود داشتنش هم داشته.
یعنی همون ابتدای امر هم انسان ها به دلیل یک سری موضوعات بوده که این خدا رو اصلا به وجود آوردن که بعد تر از اون ادیان بیان به اون.
یه ساز و برگ درست و مشخصی بدن یه نظمی رو براش به وجود بیارن.
یه نظام سیستم مند کامل و کارامدی رو تشکیل بدن به واسطه این خدا.
یه دلایلی وجود داشته.
دلایل رو هم با هم دربارش صحبت کردیم.
گفتیم یکی از بزرگ ترین دلایل ترس انسان ها بوده ناتوانی و نادانی انسان ها بوده و این دلایل بوده که باعث شده ما اصلا دست به دامان وجود این خدا هم داشته باشیم.
بخوایم این خدا رو اصلا شکل بدیم و به وجود بیاریم.
و همین دلایل هم به نوعی باعث به وجود اومدن این خدا و معنای این خدا شده.
اما در باب این معانی در باب یک به یک موضوعاتش سعی می کنیم صحبت کنیم.
معنایی که ما از خدا میشناسیم یکی از موضوعات بزرگی که با خودش به وجود آورده قاعدتا طبقات هست یعنی ما مفهومی به اسم طبقات رو امروز باهاش رو به رو هستیم.
قاعدتا در قسمت های آتی وقتی نزدیک بشیم به فرهنگ خدا و فرهنگ ساخته شده بیشتر و بیشتر در باب این موضوع صحبت میکنیم.
اما توی این قسمت خاص سعی میکنیم در باب این سرفصل ها موجز صحبت کنیم و وقتی در باب طبقات صحبت میکنیم ما جهانی داریم امروز پر از طبقات.
یعنی شما به عنوان انسان در طبقات مختلفی زندگیتون جای میگیره.
در هر فرهنگ و جامعه ای که زندگی کنید طبقات بیشماری رو میبینید.
انسان ها و حیوانات.
این ها یک طبقه ایست که انسان ها پدید آوردن.
یعنی شما مواجه میشید با نه جان.
نه مفهومی به اسم جان که یک طبقه خاص باشه که همه جانداران رو در خودش جای بده.
بلکه شما مواجه میشید با طبقات بیشمار طبقاتی که یکی از این طبقات رو مثلا تحت عنوان انسان و حیوان میشناسیم.
انسانی که اشرف مخلوقات می شوند.
انسانی که با کرامت تر از دیگر جانداران می شود.
و تعاریف و معانی بیشماری را هم در خودش جای می دهد.
این آن طبقه ابتدایی است که شکل می گیرد.
در کنار آن طبقات بی شمار دیگری در دل خود انسان ها هم با آن رو به رو می شویم.
حالا انسان ها از نظر جنسیت تقسیم می شوند.
زن و مرد دو جنس متفاوت.
یک طبقه تازه.
حالا زنان هستند و مردان هستند.
حالا زنان گاها مورد ظلم قرار می گیرند.
حقوقشان پایمال می شود.
و این طبقه شکل گرفته در موضوعات اقتصادی فقیر و غنی می شویم. فرودست داریم.
اقشار ضعیف جامعه را داریم.
فقیر ها را داریم.
حالا طبقات دارای یک به یک شکل می گیرد.
یعنی شما مواجه می شوید با این طبقه سازی ای که به وجود آمده.
اما ریشه ی این طبقات و ساخته شدن این طبقات بر می گردد.
به کدام معنا؟
معنایی به اسم خدا.
ما معنایی به اسم خدا داریم که در دل خودش طبقات رو پدید میاره و باعث به وجود اومدن این طبقات میشه.
یعنی شما مواجه میشید با این خدا؟
این خدایی که خودش رو بزرگتر از دیگران میدونه، برتر از دیگران میدونه.
والاتر از دیگران میدونه.
یک طبقه ابتدایی شکل گرفت.
خدا نوک این هرم قرار گرفت.
حالا به شما مجوزی میده که بتونید طبقات دیگر رو هم بسازید.
من در باب این موضوع در قسمت های مختلف پادکست به نام جان هم سعی کردم صحبت کنم.
اینکه شما وقتی یک موضوع اصولی رو به وجود میارید.
حالا دیگه اجتناب ناپذیر هست که زیرشاخه های بی شماری هم براش شکل بگیره.
یعنی اگر شما باورمند به اعدام هستید دیگه نمیتونید مشخص کنید که چه کسی رو اعدام بکنند یا نکنند.
اگر شما باورمند به طبقات شدید، حالا طبقات یک به یک هم شکل میگیره.
گاها برای شما منطقیست معقوله.
این طبقات ساخته شده یعنی یک طبقه جنسی به اسم زن و مرد شکل گرفته به اسم انسان و حیوان شکل گرفته.
شما ازش راضی هستید چرا که شما انسان هستید.
شما اشرف مخلوقات هستید.
این طبقه شکل گرفته باعث امتیاز بیشتر به شما شده.
در بعد جنسی هم به همین شکل هست.
شما مرد هستید.
طبقه ای به اسم مرد و زن شکل گرفته و شما حقوق بیشتری براتون تامین میشه به واسطه وجود داشتن در طبقه مردان.
پس شما از این تقسیم بندی راضی هستید و به این طبقات به نوعی گردن میزارید اما گاها این دیگه از دست شما پیش میره.
چرا که این اصل وجود داره برای وجود داشتن طبقات شما این طبقات رو شکل دادید حالا میتونه طبقات بیشمار دیگه ای هم شکل بگیره که شما باهاش در تضاد باشید. قبولش نکنید.
یعنی یک کسی یک نژاد خاصی رو برتر از دیگران معرفی بکنه.
طبقه خاصی رو تحت عنوان نژاد خودش. خون خودش. قومیت خودش. کشور خودش.
ملیت خودش شکل بده و این قومیت رو برتر و بالاتر بدونه.
شما با این طبقه مشکل دارید.
در برابرش می خواید بایستید اما به وجود طبقات باورمند بودید.
اما ریشه ی وجود داشتن این طبقات برگرفته از همون معنای خداست.
خدایی که در اون نقطه ابتدایی، در اون نقطه ابتدایی و نقطه صفر این طبقه رو پدید آورده، خودش رو نوک هرم یکی از این طبقات و بزرگترین و بالاترین این طبقات قرار داده.
حالا به شما دستاویزی قرار داده تا شما هم طبقات بیشتری رو به وجود بیارید.
فرای این طبقه ای که در اون نوک هرم با وجود داشتن خودش با معنای خودش پدید آورده.
خودش هم دست به به وجود آوردن طبقاتی زده.
یعنی انسان اشرف مخلوقات است.
یکی از آیات مهم خداوندی است.
الهی در تمام ادیان هم مطرح شده چه اسلام، چه یهودیت و چه مسیحیت.
ادیان ابراهیمی که ما میشناسیم.
خب این یکی از اون طبقات هست که به دست خود اون خدا ساخته شده و یا طبقه ای تحت عنوان زن و مرد و اون حقوقی که برای اونها شناخته شده.
پس شما مواجه میشید در نقطه ابتدایی با معنای خدا که شروع کننده این طبقات است.
فقط و فقط به صرف وجود داشتن خدا و فرای اون در دل ادیانی که حالا قرار هست سازمان یافته و نظام مند خدا رو به شما معرفی کنه هم طبقاتی رو میبینید و حالا دست باز میشه که طبقات بیشمار دیگه ای هم ساخته بشه.
پس یکی از اون معانی که ما رو به خدا نزدیک میکنه همین مفهوم طبقات هست.
اما فرای طبقات ما موضوع دیگه ای به اسم قدرت رو داریم.
وقتی نزدیک به مفهوم خدا میشیم، خدا معناش رو گره زده با قدرت.
قدرتی که ما درباره اش توی قسمت گذشته و در قسمت های دیگه ای از پادکست به نام جان هم منتشر شده صحبت کردیم.
فرای اینکه نگاه ما نسبت به قدرت چی هست، اینکه تا چه اندازه مضر برای جهانمان می دونیم.
اینکه این قدرت باید براش ساز و کاری وجود داشته باشه که مهار بشه.
که تقسیم بشه.
اما وقتی نزدیک به مفهوم خدا میشیم تمام این ساز و کار ها به کنار گذاشته میشه.
خدایی رو داریم به عنوان قدرتمند ترین قدرت مندان، به عنوان قدرت واحد و بزرگ.
قدرتی که همه چیز در اختیار او هست.
قدرتی که عامل به وجود اومدن دیکتاتوری ها میشه.
نظام های وحشتناک جهانی میشه باعث به وجود اومدن نابرابری ها میشه و زشتی ها میشه و الی آخر ماجرا.
و این قدرت در مفهومی که ما به اسم خدا میشناسیم یکی از ارکان مهم و اصلی هست.
قدرتی که به واسطه ضعف ما شکل میگیره.
قدرت افسار و ضعف ما نیرو و انرژی میگیره، محتاج به ضعف ما هست و این اون قدرتی است که معنا گر خداست.
خدایی که قدرت لایزالی داره این هم مشترک هست در معنای خدا، در هر نگاهی، در هر دینی و در بین هر انسانی که باورمند به وجود خداست باید قدرت رو هم به او به نوعی فدیه بده، به او هدیه بده، قبول بکنه، تنفیذ بکنه این قدرت لایزال خدا رو چرا که وجودیت خدا گره خورده با همین قدرت هست.
بدون این قدرت اون خدا معنایی نداره.
صحبت کردیم دربارش.
گفتیم اگر این خدا دخل و تصرفی به زندگی ما نداشته باشه، اگر قدرتی در زندگی ما نداشته باشه، اصلا وجودش چه اهمیتی داره؟
خیلی از موضوعات دیگه هم میتونن در جهان وجود داشته باشن که ما از اونها اطلاعی نداریم.
اما وقتی به زندگی ما دخل و تصرفی ندارن، وقتی قدرتی برای زندگی ما ندارن چه اهمیتی داره که دربارشون صحبت بکنیم؟
پس این خدا و معنای خدا گره خورده با قدرتی و قدرتی که در زندگی انسان ها، در زندگی جانداران و در دنیای پیرامون ما نقش داره اثر بخش است.
و این قدرت هم شروع گر مصیبت ها و فلاکت های بیشمار است.
حالا ما در باب تاثیراتش در قسمت مجزایی توی این ویژه برنامه صحبت میکنیم.
امروز فقط میخوایم در باب معانی صحبت بکنیم.
اما در همین حد موجز میشه در باب قدرت صحبت کرد که قدرت تا چه اندازه جهان ما رو به پستی و ظلمت کشونده.
حتی گاها وقتی من در باب خدا صحبت میکنم مفهوم اصلی ای که در باب خدا مطرح میکنم قدرت هست.
قدرتی که گره خورده با این معنای خداست.
یعنی خدا و قدرت یک معنا رو دنبال میکنن.
یعنی شما نگاه بکنید به جهان پیرامون تمام مشکلاتی که باهاش دست به گریبان هستید.
ایران امروزی ما و شرایط وحشتناکش دیگر جاهای جهان.
هر جای دنیا هر اتفاقی به واسطه اون قدرت لجام گسیخته است که داره این بدبختی ها رو به وجود میاره.
این قدرت اگر تقسیم بشه تقسیط بشه کم تر و کم تر بشه.
تا چه اندازه ما مواجه میشیم با جهان بهتری؟
تا چه اندازه اگر در برابر این قدرت ساز و کارهایی داشته باشیم که این قدرت رو کمرنگ و کمرنگ بکنیم و در اختیار عموم قرار بدیم، جهان بهتری خواهیم داشت؟
پس قاعدتا این قدرت لجام گسیخته، این قدرتی که در اختیار یک فرد قرار میگیره برگرفته از وجود و معنای خداست.
خدایی که با این قدرت معنا شده.
خدایی که به واسطه همین قدرت شکل گرفته.
خدایی که به واسطه همین قدرت هست که بزرگی بر دیگران است.
پس یکی از معانی دیگه هم قدرت هست.
قدرتی که زندگی ما رو تا این اندازه وحشتناک کرده.
یه مثال کوچیک میزنم.
گفتم توی قسمت های آتی من در باب این مصادیق بیشتر و بیشتر سعی میکنم صحبت کنم.
وقتی به فرهنگ خدا مظالم خدا برسیم بیشتر صحبت میکنم ولی یه مثال عینی رو داشته باشید.
ما وقتی یک خدای واحدی رو در آسمان ها داریم که قدرت لایزالی داره.
همون تعریف و تفسیری که باعث به وجود اومدن این خدا شده.
همون معنایی که ما به خاطرش خدا رو میشناسیم.
حالا به واسطه اون یک همانندی از خودش هم در جهان تصویر خواهد کرد.
همون تصویری که ما امروز در بین دیکتاتور های جهان هم می بینیم.
همه اون ها جا پای همون خدای تصویر شده میزارن.
یعنی اگر امروز در ایران یک رهبری وجود داره و یا در دیگر نقاط جهان او جا پای همون خدا گذاشته.
همون قدرتی که برای خدا تعریف شده رو به او نسبت میدن.
حتی قدرت برای خدا به مراتب از اون هم بالاتر هست.
اما مجوز برای وجود داشتن این خدای بر زمین همان خدا در آسمان ها بوده.
اون معنای ابتدایی که خدا در آسمان ها رو به وجود آورده، حالا اجازه داده که بر روی زمین هم خدایی همانند او وجود داشته باشه.
و شما مواجه میشید با این خدایگان بیشمار بر زمین و همه جا پای او میگذارن.
همه ردای او رو به تن میکنن و حالا همه ی اون ها خدای تازه ای در جهان میشن.
تمام مظالمی رو هم که پیش میبرن به واسطه ی اون قدرت نامحدودی است که در اختیار آن ها قرار گرفته و حالا ما با این معنای خدا روبه رو میشیم که قدرت نامحدود رو در اختیار اون خدا میزاره و حالا این قدرت نامحدود در اختیار خدا قرار گرفته، یک اصلی رو به وجود میاره برای تنفیذ قدرت در اختیار یک فرد.
چرا که این وجودیت داره به شما فرمان به همین کار میده.
میگه خدایی هست که قدرتمند هست.
او همه قدرت رو در اختیار داره پس میتونه مابه ازای بر زمین هم داشته باشه.
و اصولا ما مواجه میشیم با این ساخته شدن دوباره این همزادهای از خدا بر روی زمین.
اما فرای قدرت.
مبحث دیگر وحدانیت و توحید هست.
وحدانیت و توحیدی که با همین معنای گذشته ی قدرت هم به نوعی تلاقی داره به هم نزدیک میشن.
ما وقتی در باب خدا صحبت میکنیم ناخودآگاه نزدیک به مفهوم توحید میشیم.
حتی صحبت کردیم، گفتیم، گفتیم اگر در گذشته هم انسان هایی بودند که به خدا باورمند بودند اما در این باور خودشون به چند خدایی باور داشتند، به نوعی نگاه شرک آلودی داشتند.
در نهایت با یک معنا همه چیز خودشون رو گره میزدن و اون مفهوم خدا بود.
تمامی این خداهای در کنار هم قرار بود یک خدا رو تصویر میکنه و ما رو به یک سمت و سو و یک معنای مشخص بیاره.
هر چند که این موضوع اصلی نیست.
یک موضوع فرعی است.
یعنی در جهان امروز ما فرهنگ چند خدایی اصلا غالب نیست.
اصلا وجود نداره.
به واسطه وجود نگاه ادیان ابراهیمی و این نگاه توحیدی به خدا، الان فرهنگ غالب همون نگاه توحیدی است.
یعنی وحدانیت یک اصل مهم و بنیادین.
در این معنای خدا تشکیل داده.
همه خدا رو ما همین وحدانیت و توحید میشناسیم.
وحدانیت و توحیدی که حالا قرار است همه چیز رو برای یک نفر داشته باشه.
حالا خدایی است که تمام قدرت رو در اختیار داره.
حالا خدایی است که به واسطه این یگانگی بزرگ و بزرگتر میشه این توحید و وحدانیت که ثمره اش همین نگاه امروزی جهان ماست.
همین نگاه اربابان به جهان هست. است.
همین نگاه بزرگ پندارانه.
در جهان ما هست.
همین نگاهی است که امروز ایران ما را تا این حد در منجلاب برده است.
این که شما جای می دهید به این قدرت لایزال.
این وحدانیت که او را یگانه می کند، حالا از این یگانه گان بر جهان هم خواهیم داشت.
حالا یگانه گانی بر جهان هم قدرت را به دست می گیرند.
گفتم در باب وحدانیت ما اشاره ی مستقیم به قدرت داریم.
یعنی در مبحث قدرت، گره خوردن این قدرت با وحدانیت در نهایت ما را به این فلاکتی که امروز هستیم دچار کرده.
یک مفهوم و یک معنا در دل خدا وجود دارد به اسم وحدانیت.
گره خوردن این وحدانیت با آن قدرت تسریع شده ی لایزال در کنار هم، یک دیکتاتور بزرگ و غیر قابل کتمان رو به وجود می آورد.
دیکتاتوری که همه چیز را در اختیار می گیرد اما قاعدتا در همان آسمان همه چیز به اتمام نمی رسه چرا که یک فرامینی بر جهان داره که تاثیر گذار بر زندگی ماست.
یعنی طبق قوانینی که ما در ادیان مختلف می شناسیم و در زندگی ما تاثیر گذار هستند، فرای اون قوانینی که ما میشناسیم از خودش یک مابه ازای هم در جهان پدید میاره.
این یگانگی، این وحدانیت و این قدرت در کنار هم، در وجود یک تن فرای خدای در آسمان ها بر زمین هم پدیدار میشه.
حالا شما مواجه میشید با این دیکتاتور های بزرگ، با این پادشاهان، با این رهبران، با این مستبدان که برگرفته از یک فرهنگ مشخص خداوندی هستش که بال و پر میگیرند.
این اصل تشکیل شده مجوزی رو خواهد داد تا باز هم بازتولید بشن و دوباره از خودشون خدایان بیشماری هم تصویر بکنند.
فرای این وحدانیت، موضوع مهم دیگه فرمان هست.
یعنی شما مواجه هستید حالا با اصلی به اسم فرمان.
این قدرت در کنار این وحدانیت در نهایت این خدا رو به سمت و سویی میاره که فرمانده باشه، فرمان بده فرامین خودش رو به پیش ببره، فرامینی که بتونه جهان رو به پیش ببره، قوانین رو وضع بکنه، دنیا رو بسازه، دنیا رو به پیش ببره.
همون اتفاقی که در ادیان مختلف هم افتاده.
یعنی شما وقتی با الله رو به رو میشید این بزرگترین فرماندهان هست.
در اون شکل مشخص از نوع و نگاه اجتماعی بزرگ ترین فرمانده فرمان الهی هست.
فرمان خداوندی هست در باب قانون.
فرمان، فرمان خداست در باب زندگی ما فرمان، فرمان خداست.
در باب مجازات، در باب زندگی عادی.
در باب زندگی روزمره.
در باب تمام اتفاقاتی که باهاش زندگی میکنیم.
این فرمانده بودن خدا یکی از اون معانی درگیر کننده با موضوعیت و موجودیت خداست.
و این فرمانده بودن با خودش تاثیراتی خواهد داشت.
یک فرمانده در آسمان نیازمند فرمانبرداران است.
یعنی ما وقتی همان طوری که در باب قدرت هم صحبت کردیم، گفتیم اگر قدرتی وجود دارد به واسطه ضعف ماست.
وقتی ما ضعیف هستیم، قدرتمندی هم شکل می گیرد.
وقتی ما فرمانبردار هستیم، فرمانده ای هم شکل می گیرد.
یعنی این فرمان و این فرمانده گی محتاج فرمانبرداران هست.
بدون حضور آن فرمانبرداران که فرمانده شکل نخواهد گرفت.
یعنی شما تصور کنید که در یک ارتش برای جنگ با یک کشور دیگری همان اتفاقی که امروز هم در جهان می افتد در گذشته هم افتاده.
بارها هم در جهان ما شاهدش بودیم.
جنایات بیشماری هم در جهان اتفاق افتاده.
اگر فرمان بردارانی درون ارتش وجود نداشته باشند، حالا آن کسی که در نوک هرم آن ارتش هست فرمان به قتل و کشتار و جنگ بدهد.
کسی اگر حرف او را به پیش نبرد.
کار به کجا می رسد؟
میرسه به هیچ جا.
پس این فرماندهی و این فرمان دادن نیازمند و محتاج به فرمانبرداران است.
پس این معنای مشخصی که ما در باب خدا درباره اش صحبت کردیم تحت عنوان فرمان در نهایت ما رو به اون منطقه ای می رسونه که حالا فرمانبرداران بیشماری هم خواهد ساخت.
همان طور که در باب بقیه مضامین هم صحبت کردیم، موضوع خدا در آسمان به مفهوم کلی اش نیست، هرچند که آن هم در زندگی ما تاثیر دارد.
مثلا در زندگی ما در ایران فعلی فرامین او هست که زندگی ما را تا این حد دچار اختلال کرده.
تا این حد بدبختی و مصیبت برای ما به وجود آورده.
اگر حقوق زنان امروز در ایران لگدمال می شود به واسطه فرامین همان خداست در دل قرآن، در دل احادیث، در زندگی پیامبر این فرامین برگرفته از همان نگاه است اما فرای این فرمان های مستقیم است.
خدا بازتولید این نگاه فرماندهی است که دنیای ما را تا این حد لگدمال کرده.
یعنی این خصوصیتی که برای انسان ها پدید آورده که حالا انسان هایی باشند که فرمانبردار باشند، هست که ما را تا این حد لگدمال کرده.
در جنگ های جهان نگاه بکنید.
یک بار با خودتان تصور بکنید چگونه ممکن است سربازی بر روی مردمان بی دفاع، بر روی سرباز در برابر خودش در جنگ مستقیم شلیک بزنه، گلوله بزنه؟
به چه دلیل؟
به واسطه فرمانبرداری که ریشه در یک معنای مشخص به اسم خدا داشت.
این نگاه فرمانبرداری.
این نگاه به فرمان.
این نگاه به قدرت.
این نگاه به وحدانیت.
همه و همه دست به دست هم میده تا در نهایت ما مواجه بشیم با انسان هایی که فرمانبردار هستند.
پس برای تاثیر مستقیم فرمان های خداوندی بر زندگی ما از طریق ادیان ما این فرهنگ رو هم به سمت و سوی خودمون آوردیم.
گفتم در این قسمت من فقط می خوام در باب این مصادیق موجز صحبت کنم و در قسمت های آتی سعی میکنم بیشتر هم این موضوعات رو باز کنم.
اما در همین حد هم ما باید باهاش روبه رو بشیم و بدونیم که این نظام ساخته شده تا چه اندازه تاثیر بر زندگی ما گذاشته.
اما فرای این فرمان ها ما هجومی داریم از سوی این فرمان ها به زندگی خودمون.
یعنی این فرمان ها در کنار هم ما رو به این سمت و سویی می برند که حالا هر کاری رو انجام بدیم.
ما تبدیل به بردگانی میشیم که تابع فرامین بزرگان هستیم.
همون اتفاقی که در جهان ما داره می افته.
فرمانی از بالا صادر میشه برای سرکوب.
مردم فرمان بردارانی هستند که سر به پایین میندازن و فرمان رو به پیش می برند.
این ها برگرفته از همون نگاه هست.
این اون نگاه وحشت ناک و خطرناک هست.
این اون تاثیر وجود خدا بر جهان هست.
این اون فرهنگ غالبی ست که به وجود آورده و ما امروز باهاش دست به گریبان هستیم.
اتفاقی که در ارتش های مختلف می افته.
فرمانی که صادر میشه و فرمان کشتار و بی شماری هم داده میشه.
اما اون انسانی که قبول میکنه این فرمان رو به پیش ببره.
او اینگونه زاده شده.
اینگونه آموزش دیده شده تا فرمانبردار باشه.
این یکی از اون معانی ست که ما با خدا درگیر میشیم.
فرای این، ما با موضوعی به نام ترس رو به رو هستیم.
ترس هم یکی از اون معانی ست که ما گفتیم.
اگر خدایی از اون ابتدا هم به وجود اومد به واسطه ی ترس انسان ها بود.
انسان هایی که نسبت به موضوعات پیرامون خودشون پر از ترس و وحشت بودند، به واسطه ی این ترس ها آویزان به یک معنای بزرگ شدند.
حالا این ترس در حال بازتولید هست.
حالا این ترس هم بخشی از وجود ما رو برای وجودیت خدا ترسیم کرده.
خدایی رو داریم که مدام در حال ترساندن دیگران از خودش هست.
خدایی که داره به کرات میگه شما آیات قرآنی رو مطالعه کنید ببینید چند بار در باب ترس مردم صحبت کرده؟
چند بار به محمد گفته که مردم رو بترسونه از وجود من بترسونه از آینده خودشون و.
این ترس ریشه دار هستش که مدام در حال بازتولید هست در بین مردم.
مردم برای انجام دادن کارهای حتی مثبت و درست خودشون هم با ترس رو به رو هستند.
و این بازتولید ترس هم یکی از امان خدا درگیر میشه.
پس ترس هم یکی دیگه از این مصادیق هست.
فرای اون نادانی و ناتوانی، من سعی میکنم چکیده تر صحبت کنم که این موضوع زودتر پیش بره.
ما وقتی نزدیک میشیم به همون مفهوم و معنای وجودیت خدا در ابتدا صحبت کردیم و گفتیم انسان ها به دلایل این خدا رو به وجود آوردند.
نادانی، ناتوانی، ترس ها و دیگر عوامل دو موضوع یعنی نادانی و ناتوانی هم در این معنای خدا وجود داره.
گفتیم دلایل به وجود آورنده ی خدا همون معنای تشکیل دهنده خدا رو هم به وجود آوردن.
حالا این نادانی و ناتوانی تبدیل به بخشی از زندگی بشری میشه.
یعنی انسان ها به واسطه ی وجود داشتن این خدا بیشتر و بیشتر خودشون رو وارد وادی نادانی و ناتوانی می کنن.
میشه دربارش مثال زد.
شما تصور کنید در مبحث نادانی انسان هایی که باورمند به این خدای در آسمان ها هستند تا چه اندازه خودشون رو دانا می دونن.
دانا هایی که در حقیقت نادان هستن.
دانا هایی که خودشون رو به یک همه چیز دان وصل می دونن.
حالا خدایی هست که همه چیز رو می دونه.
نیازی نیست که شما چیزی بدانید.
اگر صحبت در باب علوم مختلف جهان میشود، این باورمندان نیازی ندارند که چیزی بدانند.
خدا تمام علوم را می داند.
او نسبت به تمام این علوم علم کامل را دارد.
حتی با این ها اگر لازم بداند هم مطرح می کند.
پس حالا ما مواجه می شویم با این ترویج نادانی در بین مردم.
انسان های باورمند به این خدا، به این خدای مشخص بیشتر و بیشتر در این وادی نادانی هم به پیش می روند.
پس یکی از المان های این معنای خدا نادانی است.
در باب تأثیراتش بیشتر صحبت می کنیم.
مثال عینی اش همینی بود که زدیم.
در بین جوامعی که وابسته به این نگاه های خداپرستانه هستند، ما بیشتر و بیشتر دور شدن از دانستن را می بینیم.
بیشتر و بیشتر نزدیک شدن به مفاهیم نادانی را می دانیم.
آنها کمتر دوست دارند بدانند، کمتر دوست دارند تحقیق بکنند، کمتر اکتشاف کنن اختراع کنن چرا که احساس میکنن یک دانای کلی هست.
که همه چیز رو میدونه و اونها رو به این سمت و سو کشونده و یا در باب ناتوانی اونها خودشون رو ناتوان میدونن.
در همون ابتدا و دلیلی که این خدا رو هم به وجود آوردند به واسطه ناتوانی های خودشون بوده.
حالا باز هم بیشتر و بیشتر خود رو ناتوان می دونن.
بیشتر در این ناتوانی هم به پیش میرن و این هم یک بخش عمده ای از اون فرهنگ خداوندی بر جهان میشه که حالا انسان هایی هستند که در این ناتوانی بیشتر و بیشتر به پیش میرن.
دست به آسمان بلند میکنن تا خدا برای اونها کاری رو به پیش ببره.
دیگه نیازی بر این نمیبینند که به توانایی خودشون اتکا بکنند.
نکته ابتدایی و نقطه ابتدایی وجود داشتن همین ناتوانی ها، همین نادانی ها و همین ترس ها بوده.
اما در ادامه بال و پر گرفتن معنای خدا که گره خورده با این نادانی و ناتوانی و ترس های بشری بوده تبدیل شده به یک اصلی برای وجود داشتنش.
حالا انسان های وابسته به معنای خدا باید نادان باشن، باید ناتوان باشن و باید پر از ترس و وحشت باشند.
و این فرهنگ عامه ای است که دارد توسط این نگاه خداوندی بیشتر و بیشتر هم ساخته می شود.
عوامل دیگری هم در این معنای خدا نقش دارند.
یکی از عوامل دیگر هم این هست که شما با یک خدایی روبه رو هستید که تمامی صفات را هم به خودش نسبت می دهد.
تمامی صفات شناخته شده ی بشری را ما نسبت می دهیم با خدایی که در دل خودمان ساختیم، حالا چه خدایی که در دل ها ساخته شده و چه خدایی که در دل ادیان به وجود آمده.
ما تمام صفات خوب را هم منتسب به این خدا می دانیم.
حتی صفات متناقض با هم.
یعنی گاها یک صفتی را به این خدا نسبت می دهند که صفت نقض آن هم در وجودش هست.
و این آن نکاتی است که ما رو به اون مبحث نهایت نادانی هم سوق میده.
یعنی یکی از اون معانی که در بابش صحبت کردیم و گفتیم نادانی دقیقا اون پنجره ایست که رو به خدا برای ما باز میکنه.
شما وقتی وارد وادی خدا و خداوندی و این مباحث الهی میشید دریچه ی نادانی و حماقت رو هم به روی خودتون باز میکنید.
این دریچه پر از حماقت برای شما باز میشه تا هر صفتی رو به خدا نسبت بدید.
صفتی که تا چندی پیش صفت متناقض اون رو مطرح کرده بودید در باب خدا.
حالا این دو صفت متناقض در وجود یک شخص جمع میشه چرا که شما نادان هستید.
باور به نادانی دارید.
تصویر این خدا در باب همین موضوع هست که شما پر از نادانی ها هستید و خدای همه چیز دان همه چیز رو برای شما خواهد گفت.
پس شما محتاج به نادانی و ناتوانی و ترس خواهید بود.
در باب این مساله خیلی بیشتر از این ها میشه صحبت کرد اما من سعی میکنم که این برنامه رو موجز و کوتاه جمع کنم.
در قسمت های آتی سعی میکنیم بیشتر و بیشتر در باب خدا صحبت کنیم و از منظر های دیگر هم نزدیک به این معنا باشیم.
ممنون که همراه من بودید.
من نیما شهسواری و این برنامه به نام جان بود.
در پناه آزادی.
قسمت چهارم : فرهنگ خدا
خب دوستان توی این قسمت خاص قرار هست که در باب فرهنگ خدا با هم صحبت بکنیم.
اون نوع زیستی که به واسطه وجودیت این معنا در زندگی ما به وجود اومده منحصر به ایران هم نمیشه و تقریبا تمام جهان با این واژه درگیر هستن.
با این معنا درگیر هستن و فرهنگی رو در خودشون جا دادن که به واسطه وجودیت این خدا شکل گرفته و ما قرار هست که توی این قسمت در باب مصادیقی که این فرهنگ به وجود آورده با هم صحبت بکنیم.
اما پیش تر از اینکه بخوایم وارد این بحث مشخص بشیم یه اشارتی هم به قسمت های گذشته داشته باشیم.
توی این ویژهبرنامه در باب چه موضوعاتی صحبت کردیم؟
ما در قسمت ابتدایی این ویژه برنامه در باب وجودیت خدا صحبت کردیم و خلاصه تمام اون مطلب ها در این خلاصه میشد که قاعدتا وجود و یا عدم وجود خدا از طریق علم مشخص کردنی نیست و انسان ها به واسطه ایمان خودشون باور میارن که خدا وجود داره یا نداره.
اما موضوع مهم این هستش که خدا در دل انسان ها وجود داره.
واقعیتی که به واسطه حقیقت ساخته شده در دل های اون ها شکل گرفته.
اون ها به حقیقتی به نام وجود خدا باور دارند.
غالب مردم در سراسر دنیا و به واسطه این حقیقتی که ساختن واقعیت جهان ما رو رسم کردند، حال این که این خدا به صورت فیزیکی وجود داره یا نداره، موضوع مهم و قابل عرضی نیست.
تاثیرات این خدا هستش که مهمه و باید دربارش صحبت بشه.
فرای آن در باب خدای درون دل ها صحبت کردیم که خدایان بیشماری در دل انسان ها وجود دارند که گاها متناقض با آن خدایی که ما به صورت کلی می شناسیم و به عنوان معنای خدا میشناسیم و یا از طریق ادیان شناختیم، هست.
اما این خدایان هم وجود دارند تا جایی که در تناقض و تضاد با آن خدای شناخته شده نباشند.
میشه دربارشون صحبت کرد و وقتی که این ها قرار باشه به صحن اجتماع بیایند دوباره برای ما مشکلاتی رو به وجود میارن.
فرای این در قسمت گذشته ما در باب معنای خدا صحبت کردیم.
عناوینی رو برشمردیم که این معنای خدا رو شکل میدن.
همون عناوین عینا فرهنگ رو می سازند.
یعنی فرهنگی که به واسطه وجود این خدا ساخته میشه به واسطه همون عناوین هست.
و حالا قراره توی این قسمت در باب مصادیقی که این عناوین به وجود میارن بیشتر صحبت بکنیم.
یعنی قرار هست بگیم که معنایی که ما به عنوان خدا میشناسیم با چند نشانه مثل فرمان دادن، مثل بزرگتر بودن، برتری طلبی و عناوینی از این دست.
حالا چه کاری با دنیای ما می کند؟
چه تاثیری بر زیست اجتماعی ما می کند و به نوعی فرهنگ غالب زندگی جمعی ما را می سازد؟
و توی این قسمت باید نزدیک بشویم به این عنوان مهم.
عنوانی که عینا زندگی ما را تحت تاثیر خودش قرار داده.
یعنی وقتی ما نزدیک به مفهوم خدا می شویم در نهایت به همین فرهنگ می رسیم.
فرهنگی که انسان ها به واسطه آن امروز دارند زندگی می کنند.
زندگی ای که گاها باعث رنجش و آزار دیگران می شود.
یعنی همان چیزی که منافات با قانون آزادی و آزار نرساندن به دیگران دارد.
پس موضوع مهم در بحث خدا قاعدتا همین فرهنگ سازی است.
یک اشاره کوچکی در باب این فرهنگ داشته باشیم.
ما وقتی صحبت از فرهنگ می کنیم، نوعی زیست جمعی داریم درباره اش صحبت می کنیم.
عناوین بی شماری در آن تاثیر گذار هستند.
هنر در این فرهنگ سازی ها تاثیر گذار هست.
یعنی یک موضوعی مطرح میشه که انسان ها در قبال یک سری از اتفاقات یک رفتار مشخص و کلیشه ای رو پیش میبرند.
حالا همین فرهنگ زمانی که یک معنای بزرگی مثل خدا هم مطرح میشه میدان دار میشه.
یعنی شما با توجه به باوری که نسبت به اون معنا و معنای خدا دارید، حالا در قبال یک سری از اتفاقات یک رفتار هایی رو انجام میدید و یا اصولا نوع زیستن تون، نوع رفتار هاتون، نوع گفتارتون و الی آخر.
ماجرا هم برگرفته از همون معنای مشخص هست.
حالا این که معنای مشخص خدا هم فرهنگی رو به بار آورد.
اما عناوینی که ما باید دربارش قاعدتا صحبت بکنیم قاعدتا وجودیت خدا و اون معنای خدا.
ما مطرح کردیم عناوین مختلفی رو.
یکی از اون عناوین ساختن طبقات بود که این تبدیل به یک فرهنگ زیست شده در بین انسان ها که باورمند به خدا هستند.
تقریبا همه جهان ما چیزی به اسم طبقات را میشناسیم.
امروز در جهان ما به شدت قابل رویت است.
شما مواجه میشوید با طبقات ساخته شده ای که در همه جای دنیا هم وجود دارد.
در ایران ما در دیگر کشور ها، طبقات مختلف طبقاتی که از انسان به عنوان اشرف مخلوقات شروع میشود و در دل خود انسان هم طبقات بیشماری رو به وجود میاره.
شما مواجه میشید با طبقه ای به عنوان انسان اشرف مخلوقات برتر از گیاهان و حیوانات تحت عنوان جانداران.
این یک طبقه است.
طبقه ای تحت عنوان جنسیت زنان، مردان و یا دگر جنس ها.
تفاوتی هم نمیکنه.
باز هم شما مواجه میشید با این طبقه بندی و طبقات الی آخر اضافه میشه.
راه و چاره ای برای بستن این طبقات نیست چرا که ما شروع کننده ی این فرهنگ طبقه گذاری و متمایز کردن انسان ها و یا جانداران بودیم و این برگرفته از آن فرهنگ خداوندی است چرا که خدا در اون نوک هرم اولین طبقه رو بوجود میاره.
طبقه ابتدایی خودش هست.
طبقه ای فراتر از دیگر جانداران و طبقه ای که به عنوان نوک هرم قرار میگیره.
یعنی خدایی که در نوک هرم تمام طبقات قرار گرفته از دیگران برتر هست، بالاتر هست و طبقه ای ماورای دیگران رو تشکیل داده.
اما کار به همین جا هم خاتمه پیدا نمی کنه.
شما مواجه میشید با خدایی که حال در ادیان مختلف، در کتب آسمانی خودش در باب این طبقات صحبت می کنه.
حالا یک طبقه ای داریم به عنوان انسان و اشرف مخلوقات ریشه از همین ادیان الهی است.
این طبقه مشخصه شناخته شده به عنوان انسان و برتری انسان نسبت به دیگر جانداران برگرفته از همین فرهنگ الهی و ادیان الهی است.
حال در این کتاب ها شما مواجه میشوید با انسانی که برتری پیدا می کند، یک طبقه خاصی را تشکیل می دهد.
باز هم بیشتر می گوییم زن و مرد و این طبقه مشخص جنسی هم شکل می گیرد.
طبقه دیگری تحت عنوان مومنان و کافران شکل می گیرد.
ما طبقه ای را داریم تحت عنوان مومنان.
کسانی که به خدا باور دارند، امتیازات خاصی می گیرند، از نعمات بیشتری هم برخوردار هستند چه در دنیای آتی، چه در همین دنیا توسط خدا و چه توسط حکومت مدارانی که به خدا باور دارند.
و ما با این شروع طبقات در دل خدا و این فرهنگ خدا آشنا می شویم.
اما کار پیش تر می رود و این مبدل به یک فرهنگ جمعی در سراسر جهان می شود که حالا شما شاهد ساختن طبقات بیشمار دیگری هم هستید.
گاها از این طبقات خوشتان می آید با آن ارتباط برقرار می کنید، دوست دارید این طبقه وجود داشته باشد و گاها هم در برابرش موضع گیری دارید.
به عنوان مثال مبحث نژادپرستی.
خیلی ها از این موضوع بدشون میاد اما این طبقه شکل گرفته.
چرا که ما باورمند به وجود طبقات بودیم.
چرا که این فرهنگ خداوندی راه رو برای ما باز گذاشته تا ما طبقات رو به وجود بیاریم.
حالا اینکه ما این طبقات رو به وجود بیاریم یک روز بر پایه ی نژاد و خون.
یک روز بر پایه ی جنسیت و یک روز بر پایه ی جانداران.
بر پایه ی انسان اشرف مخلوقات و یا انسان دارای کرامت.
پس این اون دریچه ایست که در فرهنگ وجودیت خدا شکل میگیره.
یکی از اون المان ها هست.
یک المان به شدت مخرب در زیست جمعی ما که به شدت باعث بدبختی ها و ظلم های بی کران شده.
در طبقات مختلفی که در جهان ما ساخته شده رو نگاه کنید.
طبقات اقتصادی که ساخته میشه.
حالا ما مواجه هستیم با فقیر و غنی.
این هم یکی از اون طبقات هست.
طبقاتی که به واسطه فرهنگ خداوندی شکل گرفته.
حالا موضوع این نیست که من تمام این طبقه بندی ها رو مختص به خدا بدونم اما موضوع مهم این هست که در معنای خدا چیزی به اسم طبقات وجود داره و دریچه ای برای شما باز هست که شما بیاید و طبقات مختلفی رو به وجود بیارید.
وقتی این اصل وجود داره حالا شما میتونید فروع متفاوتی رو بهش اضافه کنید.
پس وقتی ما در باب این فرهنگ صحبت می کنیم، در باب وجودیت این موضوع به عنوان یک المان اصلی در معنای خدا در فرهنگ غالب خدا صحبت می کنیم.
شاید برخی از این طبقات حتی توسط خود ادیان توسط خود خدا هم نفی شده باشه اما وقتی اصالت این موضوع وجود داره، وجودیت این طبقات اجتناب ناپذیر هست.
یعنی مثلا شاید در ارتباط با نژادپرستی برخی از ادیان معجزه هایی داشته باشن.
هر چند ما دین های نژاد نژادپرستانه هم داریم مثل یهودیت و یهودیت که بر پایه یک نژاد به وجود می آید.
یعنی شما باید به عنوان یک نژاد یهودی باشید.
خوب این هم یکی از همان طبقات هست.
اما شاید در اسلام و مسیحیت این نژادپرستی نفی شده باشه اما اصل وجود طبقات در اون فرهنگ بزرگ خداوندی وجود داره و وقتی شما باورمند به این طبقات هستید میتونه هر لحظه طبقه تازه ای شکل بگیره و شما با اون مخالفت بکنید اما با اصل وجود طبقات مخالفتی ندارید.
پس یکی از فرهنگ های بزرگ و مهم خداوندی همین وجود طبقات است.
اما فرای این طبقات ما با اصلی روبه رو هستیم به نام برتری طلبی و برتری طلبی که قاعدتا در برابر برابری هست.
نه تنها اون حتی وجود طبقات و المان های دیگه ای هم که در راستای فرهنگ وجودیت خدا بر می شمارم، همه و همه مخالفت و تناقض با اصل برابری دارند.
این فقط لازم به ذکر است که بدانید هر زمانی که ما صحبتی از برتری طلبی بکنیم، برابری دیگر وجود نخواهد داشت.
برابری در راستای قرار خواهد گرفت که ما جانداران را همتای هم ببینیم.
اما وقتی برای بخشی از اینها یک برتری قائل بشویم، قاعدتا برابری را از میان برده ایم و وقتی با مفهوم و معنای خدا رو به رو می شویم، بنیان اصلی و سنگ ابتدایی بر پایه همین برتری طلبی ها شکل گرفته.
یعنی شما وقتی با معنای خدا رو به رو می شوید به عنوان موجودی برتر از دیگران برای شما مطرح می شود و این فرهنگیست که به شما خورانده می شود تا ادامه دهنده ی همین راه باشید.
یعنی شما باور دارید که خدایی برتر از دیگر جانداران بر جهان وجود دارد؟
حالا می توانید برتری های دیگری را هم بسازید.
انسان را برتر از دیگران قلمداد کنید، زنان را برتر و یا کهتر از دیگران قلمداد کنید و حالا وارد این چرخه ی پر تکرار از برتری طلبی ها خواهید شد.
این بخش دیگری از فرهنگ خداوندی است که در جهان ما حضور داره.
حضوری پررنگ برگرفته از همین نگاه خداوندی است.
وجود خداوندی ست.
شما وقتی به وجود خدا باورمند باشید، قاعدتا به برتری و برتری طلبی هم باور خواهید داشت.
قاعدتا مترادف هست با وجودیت خدا.
از بین بردن برابری.
چرا که وجود این خدا در برابر برابری ست.
برابری رو نقض می کنه.
حتی قواعد و قوانینی که مطرح می کنه هم همیشه این برابری رو زیر سوال می برن.
یعنی شما مواجه می شید با همون موضوعی که مطرح کردم.
انسان اشرف مخلوقات هست.
ما برابری دیگه نداریم.
انسانی که از دیگر جانداران برتر هست.
حالا شما می تونید معنای تازه ای رو در دل این معنا بسازید، می توانید مصادیق بی شماری را هم اضافه کنید.
اصل در برابر شماست.
فروع بیشماری هم اضافه میشود.
حالا میتوانید بگویید نژادی که ما داریم برتر از دیگران است.
جنسیتی که ما داریم برتر از دیگران است و الی آخر.
اما موضوع مهم وجود این فرهنگ مشخص در بین انسان هاست که برگرفته از همان فرهنگ خداوندی است.
پس برتری طلبی هم یکی از عناوین بزرگ و مهم در این فرهنگ سازی خداوندی است.
اما موضوع بعدی قدرت پرستی و میل به قدرت است.
ما در باب معنای خدا صحبت کردیم و گفتیم وجودیت این خدا گره خورده با قدرتی لایزال است.
این خدا بدون داشتن این قدرت معنایی نخواهد داشت.
ما خدایی را می شناسیم که قدرت ماورایی دارد و این قدرت تاثیرگذار بر زندگی ماست.
انسان هایی که بر پایه ناتوانی خودشان از این قدرت مدد میگرفتند.
حالا خداییست که پر از قدرت بیکران است و این فلسفه باور به قدرت و در اختیار داشتن قدرت را تبدیل به یک فرهنگ عامه در دل مردم میکند.
حالا انسان هایی هستند که در تکاپو برای رسیدن به قدرت هستند.
شاید تک تک این مصادیقی که ما داریم درباره اش صحبت میکنیم به نوعی ذات انسانی رو هم تشکیل بده.
یعنی فرای مفهوم و معنای خدا، ما با این مصادیق هم روبه رو بشویم.
حتی زمانی که داریم با یک انسان رو به رو میشویم، یعنی فرای باورها و فرهنگ عامه ای که توسط خدا ساخته شده.
ما با مفهومی به اسم برتری طلبی، با مفهومی مثل قدرت پرستی در دل انسان هم رو به رو باشیم.
اما چیزی که این فرهنگ را تشدید کرده و قدرتمند کرده و نظام مند کرده غیر قابل عدول کرده، وجود فرهنگ خداست.
وجود فرهنگ خداست که تا این حد انسان ها رو شیفته و شیدای موضوعی مثل قدرت کرده تا در تکاپو باشند برای رسیدن به قدرت تا این رو یک ارزش بزرگ در زندگی خودشون قلمداد کنن.
اینکه ما باید به قدرت برسیم.
قدرت یکی از اون ارکان بزرگی ست که همه ی انسان ها در تکاپو برای رسیدن به اون هستن.
ذات انسان ها تا این حد میل به قدرت پرستی داشته باشن.
اما موضوعی که این رو تشدید کرده و قدرتمند کرده، غیر قابل نقد کرده و نگذاشته که ما بتونیم این رو از بین ببریم.
همین فرهنگ غالب نظام مند به عنوان خدا بوده.
فرای این قدرت و قدرت پرستی، ما موضوعی رو تحت عنوان وحدانیت داریم.
شما با خدایی روبرو میشید که به عنوان یگانه قدرت بر جهان شناخته میشه.
یعنی تمام اون عواملی که دربارش صحبت کردیم از جمله قدرت پرستی از جمله برتری طلبی از جمله ساختن طبقات، در نهایت ما را به یک یگانگی سوق میدهد.
اینکه این خدای یگانه صاحب تمام این عناوین است، صاحب قدرت است، صاحب برتری هست، بالاترین طبقه را به خودش اختصاص داده و این میل به توحید و یگانگی در دل این برتری ها هست که ما را به این سمت و سو می کشونه.
و حالا ما نمونه های عینی این فرهنگ رو در جهان خودمون می بینیم.
حال انسان هایی هستند که به واسطه گرفتن این فرهنگ های مشخص به این سمت و سو می روند تا خودشون رو یگانه بر دیگران، برتر از دیگران، قدرتمند تر از دیگران، صاحب طبقه ای بزرگتر و فراتر از دیگران ترسیم کنند.
تاثیرات فرهنگی وجود معنای خدا تا این حد وحشتناک است.
تا این حد دهشتناک و غیر قابل تصور هست.
چیزی که امروز در جهان وجود داره.
انسان هایی که در به در به دنبال رسیدن به قدرت برای رسیدن به اون، یگانگی در قدرت، رسیدن به بالاترین طبقات، رسیدن به برتری بی حد و حصر هستن.
در باب این توحید و شرک در قسمتی مجزا صحبت خواهم کرد که بیشتر درباره اش بحث میکنیم چون موضوع مهم نیست.
چرا که موضوع خداوندی همواره گره خورده با توحید و قاعدتا توی یکی از این قسمت های ویژه برنامه خدا سعی میکنیم در باب این موضوع بیشتر صحبت کنیم.
اما موضوع بعدی و مهم دیگری که این فرهنگ خدا به وجود میاره نظام فرماندهی و فرمانبرداری هست.
ما خدایی رو داریم که قرار هست فرمان بده.
قرار هست که به فرمان های او عده ای گوش کنن.
قرار هست کسی از فرمان او تخطی نکنه.
قرار هست کسی یاغی به فرمان او نشه.
قرار هست هر تخطی ای از فرامین او مجازات های سنگینی داشته باشد.
حال ما مواجه هستیم با فرهنگ پذیرش فرمان.
با فرهنگ پذیرش فرمانده.
با فرهنگ پذیرش خدا.
خدایی که در مفهوم کلی در معنای کلی مترادف با یک فرمانده است، پادشاه است.
ما با خدایی روبه رو هستیم که فرمان می دهد و فرمانبرداری را هم خواهد داشت.
اما این خلاصه به خود خدا نخواهد شد.
این فرهنگی را خواهد ساخت که در زیست اجتماعی ما هم دنباله دار ادامه پیدا خواهد کرد.
حالا شما مواجه هستید با انسان هایی که باید فرمانبردار باشند.
انسان هایی که در برابر فرمان باید سر تعظیم فرود بیاورند.
یک فرمانده بزرگ در آسمان ها وجود دارد و فرمانبرداران بیشماری بر زمین.
بعد از او والیان بیشماری دارد ولی او خلیفه ی او بر زمین حالا فرمان می دهد و فرمانبرداران باید فرامین او را به پیش ببرند و شما مواجه میشوید با این.
سلسله ای که بر پایه فرمان دادن و فرمانبرداری شکل میگیرد.
یک مفهوم مشخصی را ما تحت عنوان شیطان میشناسیم در کنار خدا.
یک معنای هم همواره بیان شده در ادیان مختلف تحت عنوان شیطان.
حالا شما به یک موضوع مشخص در زمینه همین موضوع فرهنگی نگاه بکنید.
ما شیطانی را داریم که در برابر فرمان خدا عصیان میکند.
خدا فرمان به اطاعت و سجده بر انسان میدهد.
اما این شیطان حاضر نیست که این فرمان را به پیش ببرد.
حالا شما مواجه میشوید با رفتاری که خدا در قبال او انجام میدهد.
به داستان های متفاوت و متناقضی که گفته شده کاری نداریم توی این قسمت خاص چون قرار نیست در باب این موضوع صحبت بکنیم، فقط و فقط موضوع اصلی ما ساخت این فرهنگ جمعی در جهان پیرامون ماست.
به چه معنا؟
به این مفهوم که شما خدایی را دارید که بندگانی مطیع از خود می خواهد.
خدایی را دارید که فرمانبردار در برابر خود می خواهد.
خدایی که فرمان می دهد و باید بدون چون و چرا شما قبول کنید.
این نظام و فرهنگ غالب خداوندی است که بر زمین جاری و ساری شده.
حال اگر شیطانی وجود دارد که تمرد می کند از این فرمان خداوندی، بدترین اتفاقات و عقوبت ها برایش به وجود می آید.
سالیان دراز در آتش جهنم شکنجه خواهد شد چرا که فرمان خدا را به گوش جان نسپرده.
حالا شما توجه بکنید نظرتان را به این سمت معطوف کنید که اگر این شیطان، این فرهنگ شیطان، این فرهنگی که در برابر فرمانی که اشتباه است درست نیست و یا اصولا در برابر فرمان ایستادن اگر قرار بود تبدیل به ارزش شود بشه.
فرهنگ انسان ها چقدر متفاوت بود؟
تا چه حد ما دور بودیم از این دنیای پر از انفعال مون.
امروز ما با دنیایی روبرو هستیم که مردمان اکثریت مردمان جهان در انفعال زندگی می کنن.
شرایط دهشتناک در ایران وجود داره، نه فقط در ایران، در کشور های مختلف جهان.
اما مردم منفعل هستن.
مردم به گوش و جان و دل قبول کردن فرامین حاکمان خودشون رو.
پادشاهان خودشون رو.
رییس جمهور های خودشون رو.
این فرهنگ غالبی تحت عنوان فرمان و فرمانبرداری که برگرفته از معنای خداست.
یعنی وقتی ما داریم در باب این فرهنگ های خداوندی صحبت می کنیم ارزش هاییست که مطرح شده.
ارزشی تحت عنوان فرمان دادن.
حالا در تمامی اقسام زندگی ما این ها نقش دارن.
چرا که مبدل به یک ارزش قدرتمند بین ما شدن.
حالا شما تحت عنوان یک فرزند هم باید فرمانبردار باشید.
تحت عنوان یک کارمند هم باید فرمانبردار باشید، کارگر هم باید فرمانبردار باشید، شهروند هم باید فرمانبردار باشید.
در باب تک تک این مسائلی که ما داریم صحبت می کنیم، این مصادیقی که فرهنگ وجود خداوندی برای انسان ها به وجود آورده به همین شکل است.
اگر در باب برتری طلبی صحبت می کنیم، در باب طبقات صحبت می کنیم، در باب همین فرمان دادن، یگانگی، قدرت پرستی.
این تبدیل به یک نوع زندگی بشری می شود.
انسان هایی که با این فرهنگ به پیش می روند فرمانبردار هستند.
فرمانبرداری ارزش است.
یاغی گری و ایستادگی در برابر فرمان ضد ارزش است.
همان طوری که شما مواجه می شوید در ارتش های جهان اگر کسی از فرمان مافوق خودش، ارتشی ارشد خودش، کسی که از او درجه بالاتری دارد و حکم فرمان نسبت به او دارد تمرد کند، چه حکمی در انتظار اوست؟
آیا به جز مرگ، به جز زندان های طویل مدت و به جز مجازات های سنگین؟
این ها داره به ما ندای این موضوع رو میده که این فرهنگ فرمان و فرمانبرداری مبدل به نوع.
محکم و مستدل زندگی انسانی شده.
فرهنگ انسانی رو در تمام اقسام خودش ساخته و همه و همه برگرفته از همون نگاه خداوندیست.
اما جدا بشیم و بریم سراغ دیگر موضوعات.
یکی دیگر از این موضوعات ترس و وحشت هست.
ما در باب المان هایی که پیرامون معنای خدا بود هم در باب این ترس و وحشت صحبت کردیم.
خدایی که به واسطه ترس انسان ها به وجود اومده.
حالا قرار هست که فرهنگی پر از ترس و وحشت رو هم در بین انسان ها پدیدار کنه.
بیشتر معانی، فرامین و موضوعات خودش رو بر پایه همین ترس و وحشت به پیش ببره.
علم شدن موضوعی مثل جهنم. مثل مجازات.
مثل مجازات های بر همین زمین. بریدن دست.
بریدن دست و پا. اعدام کردن.
و الی آخر.
اینها همه و همه برای اشاعه دادن این ترس و وحشت در دل انسان هاست.
چرا که این فرهنگ غالب باور به وحشت و ترس انسان ها داره.
چرا که خودش رو به نوعی محتاج به این ترس.
انسان ها وجودیت خود را محتاج به این ترس انسان ها دیده.
چرا که انسان ها به واسطه ترس و وحشت خودشان این خدا را به وجود آورده اند.
حالا قرار است که این فرهنگ پر از ترس و وحشت در بین آن ها جاری و ساری باشد.
تا همواره این دلیل اصلی وجودیت خدا حفظ شود.
چرا که اگر انسان ها به دور از ترس و وحشت باشند، به دور از اینکه از خدا بترسند، دیگر خدایی نخواهد وجود داشت.
همان طوری که شما مواجه میشوید با ادیان مختلف، کتاب های مختلف، کتاب قرآن به عنوان یک نمونه الله به عنوان یک مصداق مشخص از این خدایگان.
حال این خدا مدام در باب وحشت کردن از خودش می گوید مدام با عوامل مختلف انسان ها رو میترسونه از آخرت، از آتش جهنم، از مشکلاتی که براشون پیش خواهد اومد با توجه به قوانین و مجازات ها سعی می کنه در دل اونها وحشت به وجود بیاره و این ترس و وحشت بخشی از فرهنگ غالب جماعتی میشه که باورمند به اون معنای مشخص و خدا هستن و ما مواجه می شیم با این ترسی که به کرات در حال ادامه پیدا کردن هست.
اما فرای این ترس، ما مواجه می شیم با ناتوانی.
یکی از دلایل عمده دیگری که پیرامون معنای خدا وجود داشت همین ناتوانی بود.
به واسطه فشردگی، من سعی می کنم این موضوعات رو خیلی زودتر هم پیش ببرم.
ناتوانی و نادانی هر دو رو در یک کفه می ذاریم.
این هم به عنوان یک دلیل دیگه ای پیرامون اون معنای مشخص وجودیت خدا وجود داشته اما مبدل به یک فرهنگ شده چرا که خدا نیازمند این نادانی و ناتوانی است.
این نادانی و ناتوانی دلیلی است برای وجود داشتن این خدا و قاعدتا این مبدل به فرهنگی می شود که شما مواجه بشوید با جماعتی که فرهنگی و ارزشی به آنها دستور داده می شود که پیش نروند، که بیشتر ندانند که خودشان را ناتوان و حقیر بدانند که خودشان را به نوعی دست به دامان خدا تصویر بکنند.
حالا دعا بکنند به زمین خودشان را بیندازند تا با توسل به آن خدا از مشکلی رهایی پیدا بکنند.
نه به خود باور داشته باشند.
شاید هزاران معنای تازه هم به وجود بیاید.
مهدی به وجود بیاید، مسیح موعودی به وجود بیاید تا حتی آینده جهان پیش رو هم به واسطه همین نادانی ها و ناتوانی های انسان شکل بگیرد، نه به واسطه خاص آن ها، نه به واسطه خاص برای تغییر.
یعنی شما با فرهنگ خداوندی هیچ وقت رو به رو نمیشید که انسانی رو مبدل به این تصویر بکنه که خواسته ای داشته باشه برای خواسته خودش تلاشی بکند.
بلکه دقیقا برعکس اون هست.
اون انسان باید بدونه که نادان و ناتوان هست.
ما مواجه می شویم با نظام هایی که بر پایه ی این فرهنگ خداوندی بر پایه این دیکتاتوری ها شکل می گیرند.
چرا که نظام وجودیت خدا و فرهنگ ساخته او ساختن یک فرهنگ پر از دیکتاتوری است.
شما بزرگتر از دیکتاتوری خدا مگر در جهان دارید؟
مگر شما مواجه می شوید با موجودی با پادشاهی با امپراطوری که تا این حد مستبد باشد؟
شما حق نقد کردن او، سئوال کردن از او، پرسش کردن از او را ندارید؟
کوچکترین این اتفاقات باعث کفر شماست.
شما کافر خواهید شد، مرتد خواهید شد و به مرگ و به شکنجه و عذاب کشانده خواهید شد.
این نهایت آن دیکتاتوری است و مابه ازای بیشماری هم در جهان برای خودش به وجود میاره چرا که این فرهنگ غالب بین انسان ها میشه و ما مواجه می شیم با انسان هایی که درگیر این فرهنگ خواهند شد و همچنین نظام هایی رو هم شکل خواهند داد.
یکی دیگر از این عناوین حس مالکیت هست.
خدا با وجودیت خود مالکیتی نسبت به تمام جانداران برای خود به وجود میاره.
او مالک بر دیگران هست.
او مالک روز جزاست.
او مالک این دنیاست.
او مالک جان انسان هاست و این فرهنگ غالب مالکیت بخش عمده ای از زندگی انسان ها میشه.
فرای این معنای مشخص تر وجود خدا با فرامین خودش هم انسان ها رو مالک بر جان همسر خودشون، فرزندان خودشون و الی آخر حیوانات و موجودات زنده هم قلمداد میکنه و ما مواجه میشیم با فرهنگی تحت عنوان مالکیت که حالا انسان هایی هستند که خود رو مالک بر جهان می دانند.
امروز با جهانی روبه رو هستیم که پر از زشتی هاست.
انسان ها به واسطه ی همین مالکیت سر حیوان ها را می برند، درختان را قطع می کنند، منابع طبیعی را از بین می برند، زن خودشان را می کشند.
مردمان کشور خودشان را از بین می برند، اعدام می کنند و الی آخر.
این ها همه برگرفته از همان حس مالکیت است چرا که آن ها خود را مالک بر دیگران می دانند و این مالکیت بر دیگران برگرفته از همان نگاه خداوندی و فرهنگ خداوندی است که مبدل به یک فرهنگ غالب در کشورها شده.
یکی دیگر از این عناوین هم نظامی تحت عنوان بردگی و برده داری است.
چیزی که ما سالیان سال در جهان با آن دست به گریبان بودیم و توسط خود انسان ها کنار گذاشته شد.
حالا شما مواجه هستید با خدایی که خود را ارباب دیگران خطاب می کند.
پادشاه دیگران خطاب می کند و بردگان و بندگان بیشماری دارد.
این فرهنگ غالبی است که مدام در حال بازتولید است.
خدایگان بی شماری که شکل می گیرند و بردگان بی شماری هم که شکل خواهند گرفت و این آن فرهنگ غالبی است که ما تحت عنوان اربابی خدا و بردگی انسان ها باهاش روبه رو هستیم.
گاه اسم این خدا خدا میشه و اسم انسان ها بنده و گاه ارباب و برده.
تفاوتی نیست که یک فرهنگ غالب تحت عنوان بردگی شکل می گیرد چرا که شما باید برده ی صاحب و مالک، برتر از دیگران، یگانه و قدرتمند و الی آخر.
این عناوین باشید.
تمام این عناوین نادانی شما، ترس های شما، ناتوانی شما، همه و همه برتری او دست به دست هم می دهد تا در نهایت شما برده ی این قدرت بزرگ باشید.
اما تمام این عناوینی که مطرح شد فقط واسه ی خدا نیست که ادامه پیدا می کنه و مبدل به فرهنگ جامعه ای میشه که باورمند به اون خدا هستن.
قاعدتا در باب این مسائل خیلی میشه صحبت کرد و در قسمت های آتی سعی میکنیم بیشتر و بیشتر هم درباره اش صحبت کنیم.
ممنون که همراه من بودید.
من نیما شهسواری و این برنامه به نام جان بود.
در پناه آزادی.
قسمت پنجم : خدایان بیشمار
خب دوستان توی این قسمت خاص قرار هست که ما در باب این خدایان بیشمار در زندگی ما و جایگاه خدا در زندگیمون صحبت بکنیم.
با توجه به قسمت گذشته و تاثیراتی که وجود این خدا از نظر فرهنگی بر زندگی ما داشت صحبت کردیم.
حالا توی این قسمت بهتر هستش که حالا در باب این خدایان بر زمین صحبت بکنیم.
یعنی این فرهنگ و این تاثیر خداوندی بر زندگی ما نهایتا یک نتیجه و ثمری هم خواهد داشت.
یک فرهنگی که به ما یک نوع زیستی رو میده.
همون طور که توی قسمت های گذشته هم دربارش صحبت کردیم.
این حس مالکیت رو به ما میده و این قدرت پرستی رو میده.
این برتری طلبی رو میده.
این عناوین بی شمار رو با ما مطرح میکنه و حالا با توجه به فرهنگی که به ما خورانده حالا قرار هست که یک نتیجه و ثمری هم داشته باشه.
قاعدتا نتیجه و ثمرش در وهله ی اول این باور به خدا هست.
این معنای خدا که این فرهنگ رو ساخته و باعث شده ما یک سری رفتار هایی داشته باشیم.
این رفتار های ما نوع زندگی ما رو در آینده رقم میزنن.
یعنی شما مواجه میشید با این نوع از زیست که درگیر اون هستید.
در برابر خیلی از عوامل یک رفتارهای مشخصی رو انجام میدید.
چرا که این فرهنگ مشخص به شما این رفتارها رو آموزش داده.
آموزه هایی هست که شما از این معنای مشخص گرفتید.
اما تنها و تنها قضیه به همین جا ختم نمیشه.
فرای این شما مواجه میشید با این معنای مشخص از خدا در آسمان ها که حالا قرار است مابه ازایی هم بر زمین داشته باشد.
به نوعی از خودش بازتولید داشته باشد.
دوباره شما این خدا را بر زمین در اشکال مختلف هم ببینید.
حالا این خدا شکل تازه ای بگیرد باز به میدان بیاید.
یک شکل تازه در یک نقش تازه در یک جایگاه تازه.
و حالا شما مواجه میشوید با این خدایان بیشمار بر زمین.
آن خدای تصویرشده در آسمان ها که با شما مطرح کرد یک فرهنگی را به وجود آورد.
یک معنای خاصی داشت که به واسطه آن معنا فرهنگی را با شما در میان گذاشت.
حالا قرار است که از خودش تولید بکند.
حالا قرار است که در شکل های مختلفی هم وارد زندگی شما بشود.
قاعدتا آموزش های بیشماری که در این فرهنگ ما میبینیم تا در نهایت به این خدا سازی ها به این باور به خدایان برسیم.
آموزش هایی که از همان ابتدا هم همراه ماست همیشه و همیشه باهاش زندگی میکنیم.
یعنی شما در نظر بگیرید یک کودک ایرانی در یک خانواده ایرانی وقتی متولد میشه تا چه اندازه ای درگیر این معانی مشخص از خداست، از همون ابتدا تا چه اندازه با او مطرح میشه؟
اون خانواده تحت سیطره هر دین و باوری که باشند حتی بی دین حتی بی خدا.
حتی ما در کمی پیشتر در همین برنامه در باب این نگاه بی خدایی هم صحبت خواهیم کرد.
اما نزدیک به بحث خودمون باشه.
در نظر بگیرید این کودکی که ما داریم دربارش صحبت میکنیم در بستر ایران به دنیا میاد حالا با چه آموزه هایی روبه رو میشه؟
چه آموزه هایی به او فرهنگ زیستن رو خواهد داد؟
چگونه او را آزموده می کنند که خدای قدرتمندی مالک بر جهان در جهان هستی وجود دارد و او فرمانده است و فرمانبرداری؟
تو برده و عبد و عبید او هستی.
تو باید فرامین او را به گوش جان بسپاری.
او مالک بر توست.
مالک بر روز جزاست و الی آخر.
که تمام این عناوین رو قاعدتا همه ی شما هم شنیدید و باهاش هم درگیر بودید.
همون طوری که توی قسمت های گذشته هم پیرامون این معنای خدا و فرهنگ سازی ها هم ما صحبت کردیم.
حالا این کودک تا چه اندازه درگیر این مفاهیمی که با او مطرح میشه خواهد شد؟
تا چه اندازه تعلیم و تربیت در راستای قبول این خدا شکل میگیره و به پیش میره؟
در همون نقطه ابتدایی پدر و مادر هستند که با او مطرح میکنند.
بعد از اون وارد مدرسه میشه.
معلمان، مدیران، حتی همکلاسی ها، دوستان با او مطرح میکنند.
همین عناوین و همین صحبت ها و همین آموزه ها و آموزه هایی که تحت عنوان معنای خدا و فرهنگ خدا با او در میان گذاشته میشود، پیرامون مالکیت خدا و قدرت خدا و برتری خدا و فرمانبردار بودن در برابر خدا، بردگی در برابر خدا داشتن، ترس، نادانی، ناتوانی در برابر این خدا.
تمامی این عناوین یک به یک از سوی پدر و مادر، معلمان، مدیران، دوستان و بعد از دانشگاه، استادان دانشگاه حتی بالاتر، همکاران، همراهان، دوستان معمول در بزرگی هم محله ای ها، فلان عالم دینی، مرجع دینی، هر کسی حتی بالاتر از آن در دل فرهنگ شما اگر شعری میخوانید، اگر کتابی می خوانید، اگر فیلمی میبینید، اگر موسیقی ای گوش میکنید، باز هم همین ندای پرتکرار گاها به صورت مستقیم و گاها هم به صورت غیر مستقیم باز با شما مطرح میشه.
همین فرهنگ به شما خورانده میشه.
همین فرهنگ مشخصی که پیرامون معنای خدا ما درباره اش بحث کردیم مدام داره به شما تکرار میشه که شما در برابر این خدا پست و حقیر هستید.
او فرمانده بر جهان هست.
شما در برابر او بنده و عبد و عبید هستید.
نافرمانی در برابر او بدترین عقوبت ها رو در پی خواهد داشت.
طغیان و یاغی گری بدترین صفات از صفات شیطانی است.
و الی آخر.
این آموزه ها یک به یک داره به گوش شما خوانده میشه.
نه فقط توسط پدر و مادر، نه فقط توسط معلم ها، دوستان، همراهان و همکاران.
حتی توسط هنر.
حتی توسط فیلم. سریال. کتاب. شعر.
هر عنوانی که بتونه فرهنگ انسان ها رو تغییر بده، بتونه تاثیری بر نوع تفکر اون ها و باور اون ها داشته باشه.
همین معانی رو به صورت مستقیم و غیر مستقیم با انسان ها مطرح میکنه.
حالا شما تصور کنید این کودک انسانی با این تعالیم بزرگ میشه و همین تعالیم در او گسترش پیدا میکنه.
نکته ابتدایی در برابر اون خدا فرمانبردار هست.
اون معنا رو قبول کرده.
به این معنای بزرگ باورمند هست.
اما این معنای بزرگ در خلال خودش یک فرهنگی به او داده.
فرهنگ داده شده نسبت به او چیست؟
اینکه یکی از این خدایگان قاعدتا پدر و مادر او هستند.
او جایگاه قدسی اون خدا رو قبول کرده.
پس باز هم این جایگاه رو قبول خواهد کرد.
او قبول کرده که فرمانبردار باشه.
پس باز هم فرامین رو قبول خواهد کرد.
او این مالکیت رو و این برتری رو و این قدرت رو و این عناوین بیشماری که در معنای خدا در فرهنگ خدا وجود داره رو قبول کرده پس قاعدتا در دل دیگران هم قبول خواهد کرد.
جایی که قدرت دیگری رو بالاتر و برتر از خودش بدونه اون رو به عنوان خدا قبول خواهد کرد.
این معنای مشخص از خدا، این فرهنگ مشخص از خدا در نهایت قرار هست که بازتولیدی از این خدا داشته باشه.
انسان هایی که خدایی رو به وجود میارن مطرح میکنن تا در نهایت خودشون هم خدا باشن.
خودشون هم جا پای اون خدا بذارن.
انسان ها رو به قبول این خدا، قبول این قدرت سوق بدن تا در نهایت قدرت اون ها هم تنفیذ بشه. قبول بشه.
یعنی شما مواجه هستید با این نظام ساختارمند ساخته شده تا در نهایت بعد از در میان گذاشتن اون معنای خدا، خدایگان بیشماری هم بر زمین وجود داشته باشن.
این بستر باز شده فراهم شده تا فرماندهی وجود داشته باشد.
یک روز خدایی در آسمان ها.
یک روز خلیفه الله بر زمین.
یک روز پیامبر خدا.
یک روز پدر و مادر تو.
و الی آخر.
و این چرخه و این بازتولید خدا هم در حال تکرار است.
شما مواجه می شوید که دارد مدام تکرار می شود و انسان ها با آن درگیر هستند.
این آن نقطه ایست که ما داریم درباره اش صحبت می کنیم.
وقتی از فرهنگ خداوندی صحبت کردیم.
به چند مورد میشه درباره اش اشاره کرد.
یکی این هست که اون انسانی که این مطالب رو میگیره و می شنوه.
همچین روحیاتی در او زنده میشه. روحیه فرمانبرداری.
روحیه قبول کردن.
بزرگی و برتری دیگران.
اصلا باور به این برتری و بزرگی.
روحیه ی قدرت پرستی تمام او زنده خواهد شد.
اما مرحله دوم این است که او قبول می کند که این فرهنگ و این فرهنگ بخشی از زندگی او می شود.
حالا بعد از خدا در آسمان ها شاید پدری هم جای اون خدا رو بگیره.
حالا اون پدر هم در همون نگاه قرار می گیره.
حالا همون رده های خدا رو می پوشه.
جا پای همون خدا می ذاره.
قرار هست که در نقش او فرو بره.
قرار هست که جای او رو بازی کنه.
و حالا این فرزند آموزش دیده قبول می کنه اون جایگاه رو.
چرا که این جایگاه رو این اصل رو پذیرفته.
اما این انسان پر از تحقیر میشه.
در برابر اون خدا پر از تحقیر میشه.
حتی نقطه ابتدایی.
ما گفتیم این معنای خدا و این فرهنگ خدا شکل می گیره.
اما انسان ها چرا در پی بازتولید این خدا هستند؟
چرا دوباره خدا رو می سازن؟
چرا که خودشون هم در برابر اون خدا تحقیر میشن.
انسان که برده در برابر اون خدا هست در برابر اون خدا حق صحبت کردن نداره، نقد کردن نداره، بدترین عقوبت ها در برابرش هست.
او بزرگ بزرگان هست.
او خوار و خفیف و ذلیل در برابر این خدای قدسی و بزرگ است.
آیا پر از حس تحقیر نیست؟
آیا نباید جواب و سرپوشی بر این تحقیر خود بگذارد؟
چه چیزی می تواند این تحقیر وجودی او را آرام کند به جز اینکه دیگران را تحقیر کند به جز اینکه خودش را در مرتبت بزرگی ببیند؟
وقتی شما کوچک و پست و نا توان شدید و حقیر شدید، حالا چگونه میتوانید این حقارت خودتان را سرپوش بگذارید با بزرگ شدن.
بزرگ شدن نیازمند این است که حقیرانه در برابر شما باشند.
کوچکان در برابر شما باشند.
همان طور که ما در باب معنای خدا هم صحبت کردیم و گفتیم بزرگی معنایی ندارد مگر به واسطه کوچکی دیگران.
قدرت معنایی ندارد مگر به واسطه ضعف دیگران و حال انسانی که پر از حس حقارت است باید سرپوشی بر این حقارت خود بگذارد تا به این چرخه، تا به این سیستم باورمند بماند تا چشم امیدی داشته باشد به این سیستم.
سیستمی که به او نوید بده اگر تو در برابر این خدای قدسی سر تعظیم فرود میاری، دو فردای دیگه خودت هم میتونی جا پای همون خدا بزاری.
همون ردا رو به تن بکنی.
گاه میتوانی مبدل به خدای فرزند خود، خدای همسر خود و یا خدای مردمان کشور خودت بشی.
این حس تحقیر در اون نقطه ابتدایی باید براش سرپوشی گذاشته بشه و با تحقیر دیگران بزرگ خوانده شدن خود به این حس خواهی رسید.
و این چرخه، این فرهنگ خداوندی به تو نوید این رو خواهد داد که تو خلیفه اللهی، تو جانشین خدا بر زمین هستی و تو خود خدا بر زمین خواهی بود و این اون فلسفه خداوندی و اون فرهنگ خداوندی است که دائم در حال بازتولید خدا بر زمین هست و شما مواجه میشوید با این آموزش های بیکران در جهان که در نهایت خدایان بیشماری را هم پدید می آورد.
یعنی شما وقتی به جهان پیرامون خودتان نگاه میکنید، مواجه میشوید با خدایگان بی شماری که در جهان هستی وجود دارند.
یک بار خدای در آسمان ها ست، یک بار پیامبر خدا ست، یک بار پدر شماست و یک بار مادر شماست.
یک بار معلم در مدرسه است، استاد دانشگاه است، رییس کارخانه است.
رییس جمهور، پادشاه، امیر، خلیفه و الی آخر.
هزاران هزار عنوان برای آن خدا تراشیده میشود و شما مواجه میشوید با خدایگان بی شماری که در حال بازتولید هم هستند.
دوباره همدیگر را زایش می کنند.
یک بار اون خدای اینقدر قدرتمند هست که بر تمام موجودات زنده حکمفرماست.
یک بار در حد بسیار کوچکی بر دوست خود که از او ضعیف تر هست.
یعنی شما به این چرخه نگاه کنید.
به این نظام و نگاه کنید این نظام چگونه به پیش می رود.
چرخه های او با چی قابل چرخیدن هستند؟
با همین باورمندی، با همین امید به خدا شدن.
انسانی که در این چرخه قرار میگیرد با میل به رسیدن به این جایگاه خداوندی است که آن جایگاه را می پرستد و حالا به او این اجازه داده میشود تا مدام در حال بازتولید باشد تا تلاش کند برای رسیدن به آن جایگاه قدسی در پیش رو.
و اوست که با هر توانی که در اختیار دارد قدم برمیدارد برای رسیدن به آن جایگاه قدسی و بزرگ.
برای رسیدن به خدا شدن.
و اتفاقا هم در این راه موفق میشود چرا که جا پای خدا میگذارد و تبدیل به خدای در برابر میشود.
شما تصور کنید در یک کارخانه مشخص رییس کارخانه میشود خدای بزرگ آنجا اما باز هم خدایگان تولید میشوند.
یکی از آن اشخاص میشود سرکارگر.
سرکارگر که آنجا یک خدای برتر در آسمان داره، اون خدا رییس اون کارخونه است.
او در برابر او تحقیر میشه.
کوچک میشه اما بلافاصله با بازتولید خودش هم مبدل به یک خدا میشه.
حالا سرکارگر دیگران هست.
او خدای بر این کارگران هست.
حالا در برابر این کارگران می تونه اون احساس تحقیر شدن رو پاسخ بده.
می تونه با تحقیر دیگران خود رو بزرگ کنه.
اما یکی از اون کارگران رو در نظر بگیرید که پر از تحقیر در برابر این خدا فرمانبردار باید تمام اون فرهنگ ها و معانی رو به پیش ببره.
حالا پر از اون تحقیر به دنبال یک کارگر ضعیف تر از خود خواهد گشت تا این احساس پر از تحقیر خودش رو پاسخ بده.
و این چرخ دوار در حال گردش هست و این خدایگان بیشمار در حال بازتولید.
و این ها همه و همه برگرفته از همون فرهنگ خداوندی همان معنای خداوندی ست که درباره اش صحبت کردیم.
عناوین بی شمار قدرت پرستی.
این برتری طلبی همه و همه در حال بازتولید هستند و این خدایگان هم در حال تکرار هستند.
شما نگاه بکنید ما با معنایی به اسم خدا رو به رو هستیم که در نهایت در پی ساختن جایگاه این خدا بر زمین هست.
به تمامی این جایگاه ها نگاه بکنید.
تمام جایگاه هایی که از ابتدا ساخته شده برای این خدا فرای خدای در آسمان ها.
ما تا چه اندازه خدا بر زمین داریم؟
آیا پادشاهان خدا نیستند؟
آیا امیران، رییس جمهورها، رییس ها، کارخانه ها، اینها همه و همه اشل و نمونه ای از آن جایگاه خداوندی نیستند؟
آیا در دل ارتش ها شما وقتی رو به رو می شوید با این ارزش گذاری ها، با این تقسیم بندی ها باز هم شاهد این خدایگان بیشمار نیستید؟
باور به این فرهنگ خداوندی نیستید؟
آیا قرار نیست این ها بازتولید بشود و این یک فرهنگ غالبی باشد که همه به آن پایبند باشند و این آن نقطه ای است که ما با این خدایگان بی شمار روبه رو هستیم. هستید.
یکی از اون المان های مشخصی که ما درباره اش صحبت کردیم گفتیم احساس مالکیت.
حس مالکیت رو یکی از عناوین و معانی ای هستش که ما باهاش خدا رو میشناسیم.
یکی از فرهنگ هاییست که خدا غالب بر جهان میکنه.
حالا شما مواجه هستید با پدری که مالک بر فرزند خود است، با همسری که مالک بر همسر خود هست، حتی با رییس کارخانه ای که مالک بر کارگر خود است و این ارباب ها و رعیت ها و بردگان بی شمار که مدام در حال تولید هستند و این فرهنگ غالبی است که داره هی تکرار میشه، هی از خودش بازتولید میکنه و خدایگان بی شمار رو هم شما در جای جای جهان میبینید و قاعدتا این ها همه و همه برگرفته از همون آموزه هاست.
انسان ها الگویی از اون خدای در آسمان میگیرند.
نگاهی به اون خدای در آسمان میکنند.
تحقیری که شدن رو حالا پاسخ میدن با الگوی در برابر و خود رو به جای خدا مینشونه.
بسته به اینکه چه جایگاهی داشته باشن، چه قدرتی داشته باشن، با چه موجوداتی در ارتباط باشن، جا پای همون خدا و ردای اون خدا رو به تن میکنن.
یک بار در اشلی قدرتمند و بزرگ تحت عنوان رهبر یک کشور که سرنوشت میلیون ها انسان در اختیارشون باشه، یک بار در یک جایگاه کوچک در کنار دوست خودشون که از او ضعیف تر هست در کنار کارگری که همکار او هست ولی از او ضعیف تر هست، از نظر جسمانی، از نظر فکری و یا از هر نظر دیگری و او جایگاه رو به دست میاره با الگویی که از خدا گرفته و تحقیری که در وجودش داشته.
برای پاسخ به این تحقیر.
اما فرای این الگو گرفتن شما مواجه میشید با این فرهنگ.
این تاثیر حتی بر دل جامعه بی خدایان.
یعنی شما روبرو هستید با جماعتی که خود رو بی خدا می دونه؟
با توجه به همان ایمانی که ما در قسمت اول درباره اش صحبت کردیم نه از نظر علمی، از نظر ایمانی باور دارد که خدایی در جهان وجود ندارد اما باورمند به فرهنگ خداست.
خدا را در شکل فیزیکی خودش قبول ندارد.
میگه خدایی وجود نداره.
خدایی در آسمان ها نیست.
الله یک توهمه و یک داستانه.
اما به این فرهنگ، به این چهارچوب باور داره.
باور داره که باید برتری وجود داشته باشه.
قدرت وجود داشته باشه، بزرگی وجود داشته باشه، فرمان وجود داشته باشه.
به تمام عناوینی که معنای خدا رو ساخته اند باورمند هست اما به فیزیک اون خدا باور نداره.
هیچ تفاوتی میان این جماعت و جماعتی که به خدا باور دارند و به ادیان باور دارند نیست.
چرا که هر دو به دنبال یک معنای مشخصند.
معنایی که ما با او درگیری داریم معنای خدا از فرهنگ خداست نه شخص خدا.
حالا شما مواجه میشید دست و پا زدن جماعتی برای تغییر سر در میان تاج.
حالا این جماعت دارن دست و پا میزنن که سر در میان تاج رو تغییر بدن نه تاج و تخت رو واژگون نمیکنن.
حالا میخوان دست و پا بزنن تا فلان شاه بره و فلان شاه بیاد فلان خدا بره تا فلان خدا بیاد، فلان باور بره تا فلان باور بیاد.
موضوع سر تغییر جایگاه ها هست.
این جماعتی که به خدا باور ندارن و خود رو تحت عنوان بی خدا می شناسند به فرهنگ خدا به معنای خدا باور دارند.
فرهنگ خدا در وجود اونها رسوخ کرده.
خیلی از اونها منظور کلیت و همه بی خدایان نیست.
اما جماعت غالب در میان بی خدایان هم به همین شکل هستن.
یعنی با اون معنا و فرهنگ خداوندی هیچ تناقضی ندارن، هیچ ایستادگی در برابر اون ندارن.
موضوعی که برای اونها وجود داره مصادیق این خدا هست.
مصادیق این خدا رو به صورت فیزیکی و جسمی رد میکنن.
حالا شما مواجه میشید با حکومتی که در جهان تشکیل میشه بر پایه ی همین نظام مشخص فکری.
خداوندی بر پایه ی همین فرماندهی و فرمانبرداری اربابی و رعیتی.
مالکیت بر دیگران.
برتری، یگانگی، قدرت پرستی و الی آخر.
عناوینی که خدا رو تشکیل میده.
اما این جماعتی که این قدرت رو تشکیل دادن ادعای بی خدایی دارن.
چه تفاوتی در این موضوع هست که اونها به خدایی در شکل الله باور داشته باشن یا نداشته باشن که باور و معنا و فرهنگی که اونها تعقیب میکنن همین فرهنگ خداوندی ست؟
همین باور به خداست.
تفاوتی نمیکنه که شما به الله باور دارید یا ندارید.
آیا به این معنا باور دارید؟
آیا این فرهنگ روی شما تاثیر گذاشته؟
آیا شما در پی ساختن خدایان تازه هستید؟
آیا با این فرهنگ درگیری دارید؟
با این فرهنگ زندگی میکنید یا نه؟
این فرهنگ رو رد کردید و کنار گذاشتید و یک فرهنگ تازه ای را پدید آوردید، ارزش ها را دگرگون کردید.
ما مواجه می شویم با بی خدایانی که اتفاقا معتاد به همین نگاه و همین نظریه هستند.
اتفاقا حتی به مراتب بزرگتر از حتی خداپرستان هم باورمند به این نگاه هستند.
حتی میان جایگاه هم عوض می کنند.
حالا انسان را در معنای کلی خودش جای خدا مینشانند.
اصلا تمام مفاهیم الهی و فرازمینی کنار گذاشته می شود.
انسان با کرامتی می آید که دقیقا جا پای خدا گذاشته.
حالا خود خداست که بر زمین.
حالا دیگر در لفافه گفته نمی شود که مردم بخوان خودشون رو برسونن به اون جایگاه.
اینبار این گوی و این میدان در اختیار شماست تا خدا بشید تا این خرقه رو به تن بکنید تا خودتون رو جای خدا بزارید.
شما مواجه میشید با نظام های دیوانه واری که در جهان هم شکل گرفته تحت عنوان همین نگاه های سکولار دور از خدا به نوعی دور از حقیقت.
اما به گفته ی خود بیخدایان که اتفاقا بیشتر درگیر همین معانی خداوندی هستند چرا که بی پرواتر اورتر دارند این تصویر را ارائه می کنند و ما این گره خوردن فرهنگ رو با بیخدایی هم میتونیم ببینیم.
یعنی فرهنگ خدا گره خورده با همان معنای مشخص از پرستش خدا.
اما فرای این موضوعات دیگه ای هم داریم.
یکی اینکه یک میدان داری می بینیم از این تفکر الهی در زندگی خودمون، در زندگی روزمره ی ما خدا همواره ما باهاش درگیری داریم در همه اتفاقات ما یعنی این خدا در جای جای زیست ما هست.
فرای این خدایان بیشماری که به وجود میان و ما باهاشون درگیر هستیم در همه جا می بینیم.
همه در پی این هستن که خود رو به اون جایگاه خدا برسونن.
ما با معانی و مفاهیمی که خدا مطرح میکنه، با فرامینی که خدا مطرح می کنه درگیری روزمره داریم.
یعنی به عنوان یک انسان گاها با این مضامین رو به رو میشویم.
در زندگی عادی خود فرمانی که او داده را ما باید در زندگی خودمان اجرایی بکنیم.
بسته به زندگی روزمره ماست.
بحث های ماست.
اگر ما قرار است در باب یک موضوع مشخص صحبت بکنیم، حالا مواجه میشویم با این بحثی که به خدا پیوندش میدهد.
یعنی به عنوان مثال خود من از خودم صحبت میکنم.
من باور مشخصی به آزادی و جان دارم، به برابری دارم، به باوری که در دل آن صحبت از این میکند که آزادی به مفهوم آزار نرساندن به دیگران هست.
برابری همه جان ها هست.
این باور من وقتی مطرح بشود، در یک مباحثه مشخص بلافاصله درگیری با معنای خدا پیدا میکند.
یعنی اگر شما به عنوان یک انسان در یک بحث مشخص پیرامون این موضوع مشخص و برابری جان ها صحبت بکنید، یک علم بزرگی را در برابر خود دارید به اسم خدا.
حال این خدا به شما خواهد گفت که من برابری رو قبول نمی کنم.
انسان اشرف مخلوقات است.
انسان با دیگر جانداران برابر و همتا نیست و این برابری جان های شما بی ارزش است چرا که یک کلام قدسی و الهی وجود دارد که این رو به کنار می بره.
دلیل اصلی که من در برابر اسلام، در برابر خدا، در برابر قرآن، در برابر این نگاه ها قد علم کردم و باور های خودم رو مطرح می کنم این هستش که این باور ها در برابر من ایستادگی می کنند.
یعنی ما مواجه میشیم با معنا و مفهوم خدا.
این خدایگان بی شمار که در زندگی روزمره ی ما، در بحث های ما، در قانون گذاری ما، در زندگی اجتماعی ما دخیل هستند، همه زندگی ما رو تحت تاثیر خود قرار میدن.
اگر ما چشم امید داشته باشیم برای زندگی بهتره همه جانداران برای اینکه انسان ها رو به سمت و سوی گیاهخواری سوق بدیم.
حال یک علم بزرگی وجود دارد که خدا فرموده است که ما حیوانات را آفریده ایم تا شما از آن ها استفاده کنید.
حالا شما باید در این نقطه ی ابتدایی در برابر این خدا ایستادگی کنید و این خدا را محو و نابود کنید تا بتوانید باور خودتان را با دیگران مطرح کنید چرا که این خدا یک خط بطلانی بر تمام بحث ها فصل الخطاب است بر تمام بحث ها.
این نظام دیوانه وار دیکتاتوری که هیچ نوع نگاه نقادانه ای را در خودش جای نمی دهد و هیچ صحبتی را قبول نمی کند که اگر شما فلان موضوع را با او مطرح کنی در نهایت می گوید که این گونه خواسته این گونه امر کرده و موضوع تمام می شود.
هیچ جایی برای بحث جایی برای پیشرفت، جایی برای دگرگونی باز نخواهد گذاشت و شما مواجه می شوید با این نگاه دگم و بسته و خشک که قرار است همه چیز را برای خود بکند.
این نگاه خداوندی که قرار است فصل الخطاب تمام موضوعات باشد.
شما اگر بحثی را مطرح می کنید پیرامون گیاهخواری در نهایت با یک جمله ای که خدا اینگونه فرموده است.
همه چیز باید تموم بشه.
این نقش خدا در زندگی ماست.
این اون خدایگان بی شمار در زندگی ما هستن که حتی در یک شکل کلی تحت عنوان فرامین هم زندگی ما رو تا این اندازه تحت تاثیر خودشون قرار میدن.
زندگی روزمره ی ما رو.
زندگی قانونی ما رو.
زندگی ای که در آن پیشرفت قرار باشه اتفاق بیفته.
در باب پیشرفت هامون، در باب قانون گذاری هامون و در باب زندگی معمول خودمون.
یعنی شما تصور بکنید ما در کشوری زندگی میکنیم که قوانین بیشماری ضد انسان ها و جانداران وجود داره.
بر ضد یک جنسیت خاص به اسم زنان وجود داره.
اگر شما صحبتی پیرامون تغییر این قانون ها و پیشرفت در این قانون ها و دگرگونی ها بزنید بلافاصله یک خط بطلانی به اسم خدا وجود داره که خدا اینگونه فرموده.
خدا گفته که شهادت زنان نیمه مردان به حساب میاد.
خدا در دل قرآن پیرامون چهار همسر داشتن مردان صحبت کرده.
این یک فصلالخطاب است برای تمام کردن اوضاع.
این آن فرهنگ خداوندی است که حال غالب میشود.
حال تمام معانی را در خود جای میدهد و جا برای هیچ دگرگونی نخواهد گذاشت.
و وقتی ما در باب این خدایگان بیشمار صحبت میکنیم، فرای آن نگاهی که این خدایان را در حال بازتولید است و این نظام بیمارگونه را به وجود میاره، فرای اینها ما مواجه میشویم با این معانی و مفاهیم و قوانین و فرامین خداوندی که زندگی عادی ما، قوانین ما، زیست ما رو تحت تاثیر خودش قرار میده، همه چیز ما رو تحت تاثیر خودش قرار میده و اصولا این خدایی رو ما میشناسیم که به عنوان محوریت اصلی همه زندگی ما قرار میگیره.
حال همه چیز رو انسانها از دل او میخوان.
تمامی توانایی ها و دانایی های خودشون رو لعن میکنن، به دور میندازن تا شاید به واسطه این خدا به هر چیزی برسن.
حتی شما نگاه بکنید کنید ما جهانی را ساختیم در دل این باور خداوندی که به واسطه نادانی ها و ناتوانی ها حتی انسان ها میل به پیشرفت هم نخواهند داشت.
جهان پر از زشتی و فلاکت است.
پر از ظلم و بدبختی ست.
اما جماعتی هستند که به خدا دل بستن خود را نادان و ناتوان می دانند تا در نهایت ولی و نماینده او جهان را تغییر دهد.
حالا محوریت همه چیز این خداست.
این خدایان بی شمار، این خدایان بی شمار بازتولید شده ای که حالا قرار است در آینده شما کاری نکنید نادان و ناتوان در آن لاک پر از حماقت و بلاهت خودتان فرو برید تا شاید آن ها به شما مددی برسانند.
حالا شما هر جایی که نگاه می کنید خدای تازه ای سر بر میاره.
خدای تازه ای موضوع تازه ای رو مطرح می کنه و شما باید در برابر او فرمانبردار باشید.
باید فرامین او رو با جان و دل قبول کنید و این خدایان بی شمار دائم در حال تولید هستند چرا که این فرهنگ خداوندی، فرهنگ غالب در میان جوامع ما هست.
تنها به کشور های اسلامی هم ختم نمیشه و در همه جای جهان هم شاهدش هستیم.
ممنون که همراه من بودید.
من نیما شهسواری و این برنامه به نام جان بود.
در پناه آزادی.
قسمت ششم : شرک و توحید
خب دوستان توی این قسمت مشخص ما قرار هست که در باب شرک و تقابل اون با توحید با هم صحبت بکنیم.
توی قسمت های گذشته ای که در این ویژه برنامه خدا ما صحبت کردیم در باب مباحث مختلفی پیرامون خدا صحبت کردیم.
در باب فرهنگ، معنای خدا و وجودیت خدا.
و در نهایت هم می خوایم توی این قسمت در باب این شرک و توحید صحبت بکنیم.
توی اون قسمت ابتدایی که پیرامون معنای خدا صحبت کردیم، ما مطرح کردیم که معنای خدا در ابتدای امر برگرفته از همین معنای شرک هم بود.
یعنی شرک هم به نوعی همین معنا رو دنبال میکرد.
همون معانی مشخص.
یعنی به خدایی باور داشت که قدرتمند بود.
اما شاید این خدا رو در اشکال مختلفی میدید.
یعنی این قدرت لایزال رو در بین خدایان بیشماری تقسیم میکرد.
یعنی شما در کشور های مختلف در فرهنگ های مختلف مواجه میشدید با این نگاه به خداپرستی، با این نگاه که خدا رو بهش باور داشتن.
اما در کنار این اعتقاد به خدا، یک معنایی رو هم همداستان با اون ادامه میدادند.
و این، اون معنایی بود.
همتایی با شرک برای قدرت خدا شریک قائل میشدند.
خدا رو منفردا و به سبب به نوعی در وحدانیت خودش به عنوان یک خدای قدرتمند قبول نداشتند.
چندین خدا رو در کنار هم به عنوان خدای یکتا تصویر میکردند.
قدرت این خدایان در کنار هم خدا رو میساخت.
همون طور که در عربستان در همون دوران پیش از این که محمد بخواهد قدرت را بگیرد، این نگاه وجود داشت یعنی باور به خدا وجود داشت اما در این نگاه مشرکانه وجود داشت.
در یونان باستان، در کشورهای دیگر، در کشورهایی که ما میشناسیم هم به همین شکل بود.
کشورهایی که خدا را باور داشتند، این معنای خدا را دنبال میکردند.
با تمام آن فرهنگ هایی که دربارهاش صحبت کردیم اما یک نقطه تلاقی داشتند، یک نقطه ای که اینها را از هم مجزا میکرد و آن نقطه مجزا کردن همین شرک و باور به چند خدا در کنار هم بود.
حالا قرار هست که توی این قسمت در باب این نگاه صحبت بکنیم که این شرک و توحید در برابر هم چه ثمراتی را برای ما به وجود میاورد.
یعنی ما تصور بکنیم اگر قرار بود به جای این نگاه وحدانیت به خدا و این نگاه توحیدی، نگاه شرک آلود میانه دار میشد، فرهنگ عامه را میساخت در اون نقطه چگونه جهان ما پیش می رفت؟
ما چه جهانی داشتیم؟
چه فرهنگی داشتیم، چه دنیایی رو به پیش می بردیم؟
در برابر این نگاهی که یک نگاه توحیدی است به خدای متعالی که همه چیز رو در اختیار داره در ادیان ابراهیمی خب بزرگترین نقطه ای که این ادیان رو متفاوت و متمایز کرده از دیگر ادیان جهان همین نگاه توحیدی است به نوعی به وجود آورنده این نگاه.
بنیانگذار این نگاه تقریبا میشه گفت که ادیان ابراهیمی بودند.
هر چند که ادیان دیگری هم بودند که باز این نگاه توحیدی رو داشتند.
به عنوان مثال در ایران خودمون نگاه به زرتشتیت با توجه به اون تعاریفی که درش وجود داره یک نگاه توحیدی است.
خدایی رو که قدرت رو در وجود یک خدای مشخص در وجود توحید به یک خدا تصویر می کنه.
اما قاعدتا نگاه ادیان ابراهیمی متشکل تر، قدرت مند تر و در جهان هم قدرتمندانه تر و تاثیرگذارتر در بین انسان ها به پیش رفته و این نگاه توحیدی رو شکل داده.
اما یک ثمراتی داشته.
یک تصویری داده به انسان ها برای زندگی انسان ها.
و ما قرار هست توی این قسمت در باب همین تصاویر با هم صحبت بکنیم.
خب ما در ابتدا در باب این معنای خدا و پیوند او با شرک یک نگاهی می کنیم.
اینکه ما خدا رو شناختیم، معنای خدا رو مطرح کردیم.
عناوینی که باعث به وجود اومدن این خدا شدند رو برشمردیم.
ترس انسان ها، نادانی و ناتوانی انسان ها باعث به وجود اومدن این خدا شده بود.
این ها یکتا و برابر هست.
چه در نگاه مشرکانه و چه در نگاه خداباورانه و یا عناوین دیگری پیرامون اینکه این خدا قرار هستش که قدرتمند از دیگران باشه و برتر از دیگران باشه.
در نگاه هایی هم که برگرفته از همین نگاه مشرکانه است با نگاه توحیدی همتا و برابر هست اما اشل و نمونه ای کم رنگ شده تر پیرامون این برتری طلبی به ما خواهد داد.
به چه معنا؟
به این مفهوم که شما در نظر بگیرید اونها دارن یک تصویری به ما میدن که چند خدا در کنار هم قدرت رو در اختیار خواهند داشت.
یعنی اگر در یونان در باب خدایان صحبت میشه، چندین خدا که هر کدوم قدرت خاصی دارن در کنار هم این قدرت واحد رو به وجود میارن.
اما در یک نگاهی به عنوان مثال در نگاه اسلامی همه این قدرت ها در وجود یک خدا و یک قدرت لایزال جمع میشه.
این ما رو بیشتر و بیشتر سوق میده به مفهوم برتری طلبی ما رو بیشتر و بیشتر دور میکنه از معنای برابری و شاید در دل مشرکانه و این نگاه مشرکانه و شرک آلود به خدا ذره ای بیشتر ما نزدیک به اون برابری بشیم.
این که این قدرت رو ذره ای تقسیم بکنیم، ذره ای ازش کم بکنیم، کم رنگ ترش کنیم.
تمایز و تفاوت در این دو نگاه تاثیر گذاری این ها فرهنگ سازی این ها در همین نقطه است.
نقطه تلاقی همین نقطه ای ست که برتری طلبی را در دل این نگاه توحیدی بیشتر و بیشتر می کند.
گرایش و ضدیت با برابری را بیشتر و بیشتر می کند.
اما نگاه شرک آلود می تواند این نگاه را کمرنگ تر کند.
در نگاه به قدرت، تمایل به قدرت و قدرت خواهی در نگاه توحیدی ما مواجه هستیم با یک قدرت واحد.
قدرتی که همه چیز رو برای خودش می خواد.
اما شاید در نگاه شرک آلود این قدرت ذره ای کم رنگ تر بشود.
ذره ای تقسیم بشود، تقسیط بشود و بین این خدایگان و بیشمار این الهگان تقسیم بشه و ما بیشتر نزدیک به اون معنای برابری بشیم.
یعنی عینا مفهوم توحید و یگانگی در برابر موضوعی به اسم برابری قرار می گیره.
هر اشل و هر نمونه ای از برابری رو زیر پا می ذاره هیچ جایی به برابری نخواهد داد چرا که تمام معانی رو گره می زنه با برتری طلبی و برتری طلبی رو میدان دار می کنه.
قدرت خواهی رو میدان دار می کنه.
میداندار اصلی تمام عناوین اون قدرت واحده خواهد شد.
هیچ جایی دیگه برای برابری نخواهیم داشت.
پس نقطه تلاقی بین این دو تفکر، تفکر مشرکانه و تفکر توحیدی در همین زیر پا گذاشتن برابری هست.
میل به برتری طلبی هست.
قدرت خواهی و قدرت پرستی هست.
قدرت افسارگسیخته در اختیار یک تن گذاشتن هست.
همون تصویری که ما درباره اش صحبت کردیم در باب فرهنگ صحبت کردیم و بعد از اون در باب ساخته شدن این خدایگان بی شمار، خدایگان بی شماری که حالا جا پای اون خدا می ذارن و قرار هست تمام قدرت رو برای خود بکنند.
تمام عزت را برای خود بکنند.
همه چیز را برای خود داشته باشند و برتر از دیگران باشند.
مالک بر همگان باشند اما شاید در نگاه شرک آلود بشود معنا را به این سمت و سو برد که حالا این قدرت تقسیم بشه در بین یک تعدادی از خدایان.
یعنی در همون عربستان سابق، در همون عربستان پیش از اسلام که به عنوان عربستان جاهلیت هم مرسوم هست که خیلی هم دور از معنای واقعی جاهلیت است.
چرا که خیلی از اتفاقات در اون دوران پیش رونده تر از اتفاقات اسلامی بوده.
شما مواجه میشدید با الهگان بی شماری که در کنار هم اون قدرت واحده رو میساختند.
یعنی در همون کعبه ای که امروز هم خانه ی عبادت مسلمین جهان هست، ما تعداد بی شماری بیشتر از 100 خدا داشتیم.
بیشتر از 100 الهه داشتیم که اینها در کنار هم اون قدرت واحد خدا رو میساختند.
اما تمام اینها به کنار میروند تا یک خدای واحد جای همه ی اون ها رو بگیره.
خدایی که همه چیز برای او باشه.
خدایی تحت عنوان الله که حالا صاحب تمام اون قدرت میشه.
تمام قدرت رو برای خود میکنه.
هر نوع نمونه و باوری که در راستای برابری باشه رو زیر پا میزاره چرا که همه چیز رو در برتری اون خدا تصویر میکنه.
واژه مهم و بزرگ خدا بزرگه است که مدام در حال تکرار شدن است.
خدا بزرگ است.
بزرگ تر است از همه.
از تمام خدایگان.
برتر از دیگر خدایان.
هر نوع برابری باید زیر پا گذاشته بشه تا ما به اون برتری نگاه داشته باشیم.
به اون برتری ای که حالا قرار هست تبدیل به فرهنگ غالب در میان اجتماع ما بشه.
جامعه ای ساخته بشه که بر پایه ی همین بلندی شکل بگیره، پیش بره و ما مواجه بشیم با انسان هایی که در پی رسیدن به این برتری گام بر میدارن.
در پی رسیدن به این وحدانیت گام بر می دارند و می خواهند که نوک پیکان را در اختیار داشته باشند و تمام قدرت را از آن خودشان بکنند.
این، آن نقطه ی توحیدی است.
این نقطه ی توحیدی که این فرهنگ غالب را می سازد و شاید نگاه شرک آلود بتواند از این ذره ای کم بکند.
نه در باب تمام معانی خداوندی.
یعنی به این مفهوم نیست که شرک و این مشرکانه نگاه کردن به مفهوم خدا باعث می شود که تمام معانی خدا به کنار گذاشته شود. نه!
چرا که او معنای فرمانده و فرمانبردار بودن در تمام این مصادیق هم به پیش می رود.
اما شاید بتواند از این نگاه قدرت طلبانه کمتر و کمتر بکند.
آن نگاه برتری طلبانه را بیشتر به سمت برابری سوق بده و از اون معنای کلی ذره ای کم بکنه.
ذره ای کمرنگش بکنه.
از اون حد لجام گسیخته ی این معانی که فرهنگ جامعه رو می سازن کم بکنه. تلطیف بکنه. ضعیفش بکنه.
و این اون نقطه ایست که تمایز رو بین شرک و توحید قرار میده.
اما وحدانیت هست که امروز میدان دار جهان ما شده و شرک به کنار گذاشته شده.
یعنی شما به جهان پیرامون خودتون نگاه بکنید.
کشورهای بزرگ جهان تمامی کشورها بر پایه همین نگاه توحیدی امروز به پیش میرن.
ما نگاه مشرکانه ای در جهان نداریم.
نگاه غالب به خدا و خداوندی پیرامون همین نگاه وحدانیت هست.
حال ما مواجه هستیم با این توحید در قدرت.
قدرت از آن یک تن هست.
برای یک تن هست.
و این اون فرهنگ غالب در جهان شده نه فقط ایران.
همه جای جهان باور به این وحدانیت میدان دار شده و شرک به کنار گذاشته شده.
قدرت باور های شرک آلود و مشرکانه اونقدری نبوده که بتونه در برابر این نگاه توحیدی خداوندی بایسته محکوم به نابودی شدن.
تمام این نگاه ها، نگاه هایی که در یونان باستان وجود داشت، نگاه هایی که در عربستان پیش از اسلام وجود داشت و نگاه های دیگری که در جهان تحت عنوان نگاه های شرک آلود و مشرکانه به خدا وجود داشت، همه به کنار گذاشته شدند تا یک معنای مشخص و آن نگاه به توحید در جهان جاری و ساری بشه و ما امروز با یک فرهنگ غالبی در جهان روبه رو بشیم تحت عنوان توحید در دل این باور به خدا.
فرهنگی که قرار هست انسان ها رو به یک مرتبه ای برسونه تا به این توحید باور داشته باشند تا خود هم در راستای رسیدن به این توحید و یگانگی در قدرت قدم بردارند.
حالا ما مواجه میشیم با جهانی که در دل اون اگر کسی به سمت و سوی قدرت نظری می افکنه در نهایت می خواد تمام قدرت رو از آن خود بکنه، توحید رو برای خود داشته باشه، وحدانیت این قدرت رو برای خودش داشته باشه، برتر از دیگران باشه و در نهایت جهانی ساخته بشه که در دل همین توحید شکل گرفته.
ما مواجه می شیم با کشور های مختلف جهان که حالا یک خدا بر خود دارند، یک رییس جمهور قدرتمند که جا پای همون خدا گذاشته و تمام وحدت و قدرت رو از آن خود کرده.
امروزه جهان رو کمی به پیش تر ببرید.
ببرید و عقب تر از این دنیا رو نگاه کنید.
دورانی که قبل تر از دنیای امروزی ما بود.
قبل تر از رسیدن به فلسفه های تازه بود.
به افکار تازه بود.
به اندیشه های نویی بود که ذره ای این قدرت رو کمرنگ کرد.
یعنی بریم و به اون دورانی برسیم که پادشاهان قدرت اول جهان رو داشتند.
امپراطور ها، امیر ها، خلیفه ها همه قدرت رو برای خودشون میکردند.
نزدیکی معنایی بیشتری هم با اون معنای خدا با اون معنای توحیدی خدا داشتند.
یک خدا در آسمان تمامی قدرت رو در اختیار داشت.
وحدانیت قدرت برای او بود و بر زمین هم جانشینی همتای خود داشت.
حال پادشاهی بود که وحدانیت این قدرت را در اختیار گرفته بود.
یعنی شما وقتی بر می گردید و به دوران باستان بیشتر و بیشتر نگاه می کنید، این قدرت توحیدی و قدرت را آنجا بیشتر می بینید.
این نزدیکی و قرابت با معنای خدا در مفهوم توحید را بیشتر در آنجا می بینید.
آنجا آن نقطه ای بود که تمام انسان ها ناظر به همین معنای مشخص توحیدی داشتند.
هم تراز با ادیان که قدرت می گرفتند و به پیش می رفتند و فرهنگ جوامع را می ساختند.
ما می دیدیم که این قدرت در دل این ادیان وقتی به عرصه ی سیاسی خودش می رسید، تمام قدرت را از آن یک پادشاه، یک خلیفه، یک امیر، یک رهبر و یا یک امپراطور می گیرد.
همه ی قدرت برای او بود.
اویی که جا پای خدا گذاشته بود و خرقه ی خدا را به تن کرده بود و در دل این توحید به پیش رفته بود.
معنای توحید میدان دار شده بود.
وقتی شما به جهان امروز هم نگاه می کنید همان دنیا در حال پیشرفت است اما با ذره ای تفاوت که در باب این تفاوت ها هم سعی می کنیم موجز صحبت کنیم.
اما فرهنگ میانه دار قاعدتا فرهنگ توحیدی بود.
شرک به کنار گذاشته شده بود.
قرار نبود قدرت تقسیم شود.
قرار نبود صاحبان قدرت شریک داشته باشند.
قرار بود که در وحدانیت باشند.
قرار بود که تمام قدرت برای آنها باشد.
فرهنگ غالب توحیدی خداوندی میدان دار بود تا پادشاهان همه قدرت را برای خودشان بکنند و تماما معنای شرک و این تشریع را به کنار بگذارند تا ما هیچ وقت شاهد این تقسیم قدرت ها نباشیم.
قدرت در نوک هرم برای یک تن بود.
یک تن که به وحدانیت خدا باور داشت که از این وحدانیت ریشه می گرفت.
حتی شاید او باورمند به خدا هم نباشد نباشه اما به معنای خداباور داره به معنایی که در دل اون از وحدانیت صحبت می کنه.
از قدرت پرستی.
از مالک بودن.
از برتری طلبی.
و تمام این معانی رو بهش باور داره.
حتی اگر به خدا و مصادیق خدا بر زمین هم باور نداشته باشه.
با نگاه و نظر به این معنای مشخص، این فرهنگ مشخصه از خدا حالا تمام قدرت رو برای خود می کنه.
حالا جهان رو به سمت و سویی می بره که یک پادشاه قدرتمند در جهان وجود داره تا به تمام مردم حکومت کنه.
همانگونه که خدای در آسمان ها به عنوان یک قدرت واحد بر تمام جانداران حکومت می کنه.
این همون نمونه و اشلی ست که برای اونها الگو میشه.
تبدیل به نوع زندگی میشه.
تبدیل به نوع پیشبرد زندگی اجتماعی، حکومتداری و سیاست ورزی اون ها میشه و ما مواجه می شیم با این نگاه توحیدی که در زندگی ما رسوخ می کنه و تمام زندگی اجتماعی ما رو می سازه.
ما در باب این فرهنگ شرک در برابر فرهنگ خدا صحبت کردیم و گفتیم این فرهنگ می تواند یکی از کارهایی که بکند این است که قاعدتا ذره ای از این قدرت پرستی و قدرت در اختیار یک تن را کم و کمتر بکند.
اما این فرهنگ دیگر وجود خارجی نخواهد داشت چرا که نظام توحیدی، نظام وحدانیت خداست که میداندار خواهد شد.
قرار نیست خدا شریکی داشته باشد.
قرار نیست که قدرت او کم تر و کم رنگ تر بشود.
قرار است که همه قدرت را برای خود داشته باشد.
قرار است که توحید، این خدا، یگانگی، این خدا، تمام میدان را در اختیار بگیرد.
قرار است هیچ شریکی برای او قائل نبود چرا که شریک قائل شدن برای خدا مساوی و مترادف با شرک است.
مساوی است با کافر بودن.
ضد ارزشی است که برای شما بیان می شود.
وقتی ما در باب فرهنگ صحبت می کنیم، در باب نوع تفکر، نوع نگاه، چارچوب ها همواره ارزش هایی را شکل می دهند، ارزش هایی که در برابر خود ضد ارزش دارد.
نزدیک شدن به این ارزش ها یعنی زندگی درست اجتماعی.
هر چه قدر از این ارزش ها دور بشویم و نزدیک به ضد ارزش ها بشویم، این زندگی اجتماعی را به نوعی درش خدشه وارد کردیم و حالا شما مواجه می شوید با این معنای مشخص که در برابر شرک ایستادگی می کند. ارزش مشخص.
باور به وحدانیت و یگانگی خداست.
ضد ارزش نزدیک شدن به مفهوم شرک است.
به مفاهیم مشرکانه هست.
به این هست که قدرت را شما تقسیم بکنید.
حالا آن فرهنگ شرک آلود از بین می رود، از میان برداشته می شود و ما شاهد قدرتمند تر شدن قدرت وحدانیت می شویم.
قدرت در اختیار یک تن قرار می گیرد.
غیر قابل عدول هست.
غیر قابل تقسیم کردن هست چرا که ضد ارزش مشرکانه در برابرش وجود دارد.
اگر شما قرار باشه قدرت نوک هرم رو ضعیف بکنید کم رنگ بکنید، در اختیار جماعتی قرار بدید کار ضد ارزشی کردید.
ارزش مشخصه وحدانیت و توحید رو زیر پا گذاشتید.
پس شما قادر به این تقسیم قدرت نخواهید بود و این تشریک قدرت نخواهید بود چرا که ضد ارزش شما یعنی مشرک بودن شما.
مشرک بودن شما یعنی کافر بودن شما، یعنی ضد ارزش بودن شما و این ضد ارزش بودن جا رو برای شما باز نمی ذاره تا بتونید همچین کاری بکنید.
فرهنگ شرک آلود در برابر این فرهنگ توحیدی قرار میگیره، مضمحل میشه، از بین میره، نابود میشه و فرهنگ توحیدی همه جای جهان جاری و ساری میشه.
و نقطه ایست که باعث این تصویر امروزی جهان ما میشه.
اما یک موضوع دیگه ای هم هست که باید دربارش صحبت کرد.
اینکه ما این چهره مشخص رو داریم از این وحدانیت و از این شرک.
اما جهان انسانی بعد از گذشت سالیان با آزمون و خطاهای بیشمار سالیان بیشمار غرق شدن در عقب ماندگی، بدبختی، فلاکت و مصیبت در طول این سالهای دراز، نظام برده داری، این نظام فرمانبرداری، این نظام خداوندی، این نگاه های آلوده به قدرت، قدرت پرستی، برتری طلبی، پایمال کردن برابری و عناوینی از این دست، انسان ها را در نهایت به سمت و سویی برد که بخواهند نگاهشون رو تغییر کنند، باورهاشون رو دوباره بسازند، بازنگری ای داشته باشند نسبت به این باورهایی که دارند و ما مواجه شدیم با این نگاه شرک آلودی که ذره ای وارد پروسه ی نگاه اونها نسبت به جهان شد.
یعنی اونها با مفهومی به اسم قدرت رو به رو شدن.
قدرت افسارگسیخته ی وحدانی که در اختیار یک تن هست.
حال یک پادشاه در قدرت رو ما میبینیم که همه ی قدرت رو در اختیار گرفته.
او پر از زشتی هاست.
این قدرت پر از فساد است.
این قدرت باعث می شود که او هر کاری انجام بده، هر زشتی و ذلتی را به پیش ببرد.
برابری رو زیر پا بزاره.
همه چیز در اختیار یک تن هست.
یک تن پر از خطاها.
پر از اشتباهات.
پر از کاستی ها. نابودی ها. زجر ها.
ظلم ها به دیگران.
و حالا او یک تنه پر از قدرت.
همه دنیا رو هم می تونه.
همتای خودش، همتای باور ها و افکار خودش رو به نابودی و نیستی بکشونه.
و حالا ما با انسان هایی روبه رو هستیم که به این نوک هرم به این قدرت نگاه می کنن.
قدرت رو می بینن و احساس می کنن که باید این قدرت کمتر بشه.
کمرنگ تر بشه چرا که این قدرت فساد میاره.
چرا که این قدرت باعث نابودی میشه.
باعث ظلم میشه.
باعث از بین بردن عدالت و برابری میشه.
حالا ما مواجه هستیم با نگاه انسان ها که بیشتر و بیشتر به سمت شرک کشیده میشه.
یعنی شما در جهان مدرن بعد از این که انسان ها این گذر تاریخی رو نسبت به این دنیای مفلوک خانه خودشون به نوعی داشتند، این دنیای پر از نابرابری ها و برتری طلبی ها، قدرت پرستی ها، یگانگی ها و باور خداوندی به یک مرحله ای می رسید که حالا قرار هست اون قدرت نوک هرم رو پاسخگو بکنید.
دقیقا در برابر معانی خداست.
خدایی که پاسخگو نیست.
قرار نیست پاسخی به کسی بده.
او پرسش کننده هست.
او قاضی قضات هست.
او قرار هست دیگران رو قضاوت بکنه.
کسی حق قضاوت و نقد کردن و پرسش کردن از او رو نداره.
این نظام نظامی بوده که همواره در دل انسان ها جاری و ساری بوده.
اما انسان ها بعد از گذشت زمان حالا به این نتایج می رسند که نه، باید این تغییر بکنه.
باید انسان ها پرسشگر باشند.
باید از قدرت در برابر خودشون پرسش بکنند.
نسبت بهش نقد داشته باشند.
او رو پاسخگو نسبت به خود بکنند.
و این نگاه تغییر می کنه.
حالا به این سمت و سو می ره که این قدرت باید تقسیم بشه باید تشریح بشه.
باید بین دیگران هم تقسیم بشه تا همه ی قدرت معطوف یک تن نشه.
یک تن که میتونه پر از اشتباهات و مشکلات و زشتی ها باشه.
حالا برای اینکه بخوان برسن معانی رو بالاتر ببرند و به این مفهوم کلی و بزرگ برای از بین بردن برتری و رسیدن به برابری بشن، حتی در همون اشل و نمونه کوچک خودش هم به این معنای مشخص میرسن که این قدرت باید ذره ای کم رنگ تر بشه چرا که فساد میاره.
ما باید در برابر این فساد بایستیم.
ما باید این قدرت رو پاسخگو کنیم.
حالا شما شاهد این تغییر و تحولات انسانی هستید در جهان مدرن.
انقلاب های مختلفی که در جهان شکل میگیره.
اگر شما به انقلاب کبیر فرانسه نگاه کنید حتی به انقلاب مشروطه خود ایران خودمون هم نگاه بکنید ما داریم به همون مرحله شرک می رسیم برای قدرت برای پادشاه شرط بزارید نظام تون رو شرطی بکنید پادشاه رو را پاسخگو کنید، قدرت نامحدود به او ندهید.
در قبال قدرت پاسخ بده.
در قبال قدرت از او پرسش بشه.
حالا قرار هست که قدرت او تقسیم بشه در بین دیگرانی.
دیگرانی هم وارد این میدان بشن.
مجلسی تشکیل بشه.
انسان های بیشتری وارد میدان بشن.
اگر قرار است قانونی گذاشته بشه حالا با همفکری این انسان ها در کنار هم این قوانین نوشته بشه.
این که تا چه اندازه پیش رونده بوده، تا چه اندازه موثر بوده موضوع بحث ما نیست.
موضوع مورد بحث ما این هست که انسان ها طی مرور زمان با دیدن جهان پیرامون خودشون، با دیدن این آزمون و خطا ها، این فلاکت ها و مصیبت ها به واسطه وجود این فرهنگ ها به این نتیجه رسیدن که باید خودشون رو بیشتر و بیشتر به سمت شرک بکشونن.
شرک به مفهوم کلی یعنی شریک قائل شدن برای قدرت، برای قدرت لایزالی که در اختیار یک تن، یک پادشاه، یک رهبر و یا یک خدا قرار می گیرد.
حالا ما باید سمت و سوی انسان ها و فرهنگ های انسانی و نزدیک شدن آنها به این مفهوم مشخص انسان ها بیشتر و بیشتر نزدیک شدن به دل شعر تا به این برابری هم بیشتر نزدیک شود.
این برنامه به صورت بداهه اجرا می شود و من سعی می کنم موضوعات رو باهاتون مطرح کنم و گاها هم به این نوشته ای که کنار دارم نگاه می کنم.
این رو هم دوست داشتم باهاتون مطرح کنم که در جریان باشید.
اما فرای اینها ما یک تقابلی رو داریم بین شرک و توحید و در نهایت ساخته شدن این جهان.
یعنی ما مواجه میشیم با این فرهنگ ساخته ای که توسط توحید شکل گرفته و این فرهنگی که به واسطه ی شرک قرار هست که شکل بگیره.
شرکی که به ما داره.
در باب همین موضوع مشخص که قدرت لایزال نباید در اختیار یک چیز قرار بگیره، این قدرت می تونه تقسیم بشه.
اینها برگرفته از همون نگاه های باستانی میاد.
قاعدتا اون زمان ادله و استدلال های مشخصی پیرامون این موضوع وجود نداشته اما وقتی شما نزدیک به این مفاهیم میشوید در امروز وقتی به این معانی نزدیک میشوید میتوانید برایش استدلال های مشخصی را هم مطرح کنید.
اون نگاه شرک آلودی که برای خدا ده ها خدا قرار میداد برای آن قدرت ده ها خدا را در کنار هم قرار میداد.
در نهایت قدرت افسارگسیخته ای را در اختیار یک تن قرار نمیداد که بتواند در آن هر کاری را انجام بده، قاعدتا او را پاسخگو تر میکرد.
قاعدتا از قدرت او کم تر میکرد، قاعدتا شرطی بر قدرت او قرار میداد.
اما این نگاه توحیدی قرار است که بی بند و بار همه قدرت را در اختیار همان اتفاقات بگذارد.
همون خدای واحد بذاره همون پادشاه در نوک هرم بذاره.
و ما امروز روبرو هستیم با جهانی که بیشتر و بیشتر به این سمت و سو میره تا این قدرت رو کم رنگ تر بکنه تا از دست یک تن بمیره.
چرا که راهکار انسان ها برای زندگی بهتر نزدیک شدن به معنای برابری هست.
من در قسمتی که پیرامون عدالت و برابری هم صحبت کردم گفتم میل انسانی همواره به سمت و سوی برابری است.
میل ذاتی انسانی به سوی برابری است.
انسان ها شاید بزرگترین موضوعی که باهاش درگیر باشن همین دو مفهوم آزادی و برابری است.
آزادی به مفهوم انتخاب و اختیار و اختیار.
قانون درست و مشخصی که خود به آن باور دارند و برابری هم به مفهوم از بین بردن تمام برتری طلبی ها، نزدیک شدن به هم، زندگی برابر داشتن.
اینها موضوعاتی است که انسان به صورت ذاتی با آن درگیر است و قاعدتا هر نگاه پیش رونده ای هم در راستای همین رسیدن به برابری هاست.
یکی از این مفاهیم قاعدتا شریک قائل شدن برای قدرت است.
تقسیم قدرت است که گفتیم قاعدتا مفهوم و معنای کلی خدا در نگاه مشرکانه همتا و برابر هست.
در خیلی از زمینه ها با خدایی که ما امروز تحت عنوان خدای توحیدی میشناسیم.
اما در این یک نمونه خاص یعنی در موضوعی به اسم شریک قائل شدن برای قدرت ما رو بیشتر نزدیک می کنه به مفهوم برابری.
قاعدتا فرسنگ ها با اون ایده آل و آرمان ما فاصله داره اما بیشتر ما رو نزدیک می کنه.
چرا که این فرهنگ توحیدی ما رو در نهایت به یک خدای واحد می رسونه که همه قدرت رو از آن خود خواهد کرد و در راستای این قدرتی که در اختیار گرفته بی شک پاسخگو به هیچ کس نخواهد بود.
اما در این نگاه مشرکانه این قدرت تقسیم میشه.
حالا چندین و چند قدرتمند در کنار هم هستن که می تونن با همفکری هم این کار رو به پیش ببرن.
همون اتفاقی که طی مرور زمان در کشور های مختلف هم در حال افتادن هست.
ما در جهانی زندگی می کنیم که انسان ها به این سمت و سو می رن تا این قدرت رو تقسیم و تقسیم تر بکنن.
هر جایی که ما نزدیک به این مفهوم مستبدانه از قدرت پرستی و قدرت مداری تحت عنوان باور به خدا می شیم، جهان زشت تری رو می بینیم.
همون طوری که در ایران خودمون هم امروز شاهدش هستیم.
یک خدای قدرتمند بر تخت قدرت غیرپاسخگو در برابر دیگران.
همه قدرت در اختیار اوست.
قدرت او تقسیم شدنی نیست.
همتای توحید، قدرت در اختیار خدا، همتای او، وحدانیت قدرت در اختیار خدا.
اما هر چقدر ما این قدرت را کم رنگ تر بکنیم، بتوانیم در بین انسان های بیشتری تقسیم کنیم تا فقط و فقط به وظیفه خود عمل کنند، بیشتر نزدیک به مفهوم برابری خواهیم شد.
در معنای کلی ما وقتی به توحید و شرک می رسیم به این دو مفهوم در کنار هم این تقابل دیرینه در بین آنهاست که شاید شرک ذره ای ما را به برابری نزدیک کند اما قاعدتا ایده آل ما نیست.
اما مفهوم توحیدی در نهایت ما را به یک خفقان کلی و یک دیکتاتوری بی حد و حصری خواهد رساند.
همان گونه که خدا و مفهوم و معنای خدا برای ما این تصویر را ساخته، خدای قدرتمند، غیر قابل پاسخگو، غیر قابل نقد.
خدایی که همه چیز را برای خود می خواهد.
همه چیز برای اوست.
و این فرهنگی است که در جهان ساخته شده.
قاعدتا در باب این موضوع بسیار میشود صحبت کرد اما سعی میکنیم که در قسمت های آتی بیشتر و بیشتر در باب مفاهیم خداوندی صحبت کنیم.
ممنون که همراه من بودید.
من نیما شهسواری و این برنامه به نام جان بود
در پناه آزادی.
قسمت هفتم : مظالم خدا
خب دوستان توی این قسمت خاص قرار هست که در باب ظلم های بیکرانی که از سوی خدا چه به صورت مستقیم و چه به صورت غیر مستقیم وجود داره صحبت بکنیم.
قاعدتا ما توی این ویژه برنامه در باب خدا صحبت کردیم.
در قسمت های گذشته از وجودیت خدا صحبت کردیم و رسیدیم به اون معنایی که از خدا میشناسیم.
خدای بیشماری که در دل ها وجود داره، این خدایان بیشماری که ما باهاشون درگیری داریم تا یه مفهومی مثل توحید و شرک که با هم قیاسش کردیم و مضامین مختلفی که توی این ویژهبرنامه درباره اش بحث شد.
اما توی این قسمت خاص قرار هست که در باب مظالم خدا صحبت بکنیم.
خب قاعدتا توی یکی از این قسمت ها ما در باب فرهنگ خدا صحبت کردیم.
فرهنگی که خدا به واسطه ی وجودش برای ما انسان ها، برای زندگی اجتماعی ما انسان ها به وجود آورده و یکی از اون ارکان اصلی مظالم هم برگرفته از همین فرهنگی است که توسط خدا و باور به خدا و معنای خدا ساخته شده.
یعنی شما وقتی مواجه میشید با این فرهنگ ساخته شده.
حالا میتونید این فرهنگ رو به شکل یک ظلم در جهان خودتون ببینید.
حالا شاید سوالی که برای آدم پیش بیاد این هست که این به چه معنایی؟
چگونه از این فرهنگ ساخته شده تبدیل به ظلمی میشه که ما باهاش درگیر هستیم.
به عنوان مثال ما از وحدانیت خدا گفتیم.
از قدرت پرستی خدا گفتیم.
از این تصویر از خدا که دائما در حال بازتولید است.
گفتیم ما در باب این برتری طلبی ها صحبت کردیم.
معانی از خدا که مبدل به فرهنگ خدا شده و حالا این فرهنگ یعنی همان معنای مشخص از خدا که مبدل به فرهنگی برای زیست اجتماعی ما شده، در نهایت تبدیل به یک ظلم می شود.
ظلمی که در زندگی ما هم قابل رویت است.
یعنی به عنوان مثال ساختارهای حکومتی که در جهان وجود دارند و پر از ظلم نسبت به انسان ها هستند، انسان ها را رعیت خودشان می دانند، شهروند ها را به بدترین شکل ممکن مورد ظلم و جنایت قرار می دهند.
نمونه اش همین ایران خودمان، جمهوری اسلامی و شرایطی که برای مردم پدید می آورد برگرفته از همان معنای خداست.
بعد از این معنا تبدیل به فرهنگ شده و در نهایت ظلم دامنگیر را پدید آورده.
یعنی شما مواجه می شوید با یک جمهوری اسلامی که تمام ریشه های فکری خودش را از همین معنای خداوندی می گیرد.
از این فرهنگ ساخته شده به اسم خدا میگیره.
حالا یک خدای برتری داره که به اون باورمند هست.
اون خدا مابه ازایی بر زمین هم خواهد داشت.
حالا خدای بر زمین میشه رهبر این فرقه ی فکری.
رهبر این فرقه ی فکری.
جا پای رد پای همون خدا میزاره.
خرقه ی همون خدا رو به تن میکنه.
ردای همون خدا رو به تن میکنه و حالا مبدل میشه به اون خدای پرقدرت غیر قابل پاسخگو.
در نهایت دیکتاتوری و هر ظلمی رو به پیش میبره.
پس وقتی ما در باب این عناوین ظلم ها صحبت میکنیم، قاعدتا فرهنگی که برای ما ساخته شده یکی از نمونه های بزرگ این مظالم در جهان هست.
حالا هرچقدر پیش تر بریم شاید ازش نمونه هایی رو هم داشته باشیم و در باب مصادیق این ظلم ها هم صحبت بکنیم.
اما در نگاه کلی و در ابتدای این بحث مشخص باید نظرمون جلب بشه به همون موضوعاتی که در قسمت های گذشته درباره اش صحبت کردیم یعنی یک معنای خدا.
معنایی که خدا رو می سازه و ما درباره اش صحبت کردیم و المان های مختلف از وحدانیت، از قدرت پرستی، از ترس انسان ها، از نادانی انسان ها، ناتوانی انسان ها که در مجموع باعث ساختن این معنای خداوندی میشه تا تاثیر این ها به صورت مستقیم در فرهنگ انسانی.
مثلا موضوعی مثل فرمانبرداری، موضوعی مثل فرماندهی خدا، خدا به عنوان یک فرمانده تصویر میشه در اون معنای کلی در باب خدا ما به این معنا نزدیک میشیم که خدا فرمانده ای هست و فرمانبرداران بیشماری رو هم در برابر خودش می خواد.
حالا این فرمانبرداران تبدیل به فرهنگی میشن که ما باهاش درگیر هستیم.
در نهایت اون معنای مشخص ما رو به این فرهنگ مشخص میرسونه و این فرهنگ در نهایت ما رو به یک ظلم بی کرانی هم سوق میده.
به این معنا که این رهبر مشخص خودخوانده ای که جا پای اون خدا گذاشته در جایگاه اون فرمانده قرار میگیره و حالا باید بیشماران باشند که به واسطه قبول معنای خدا، به واسطه ی مدام آموزش دیدن نسبت به اون فرهنگ خداوندی، حالا فرمانبردار باشند.
حالا ما شروع این مظالم رو می بینیم.
حالا یک فرمان مشخص از اون خدای خودخوانده.
مواجه میشیم با ظلم های بیکرانی که نسبت به انسان ها و یا دیگر جانداران رو به رو میشیم.
یعنی همون پله ها داره یک به یک ادامه پیدا میکنه.
معنای خدا در فرهنگ خدا و در نهایت فرهنگ خدا مبدل به یک ظلم در جهان پیرامون ما میشه.
ظلمی که به صورت مستقیم از همون معنا نشات میگیره.
شاید گاها غیر مستقیم باشه.
شاید حتی ارتباط مستقیمی با اون خدای متشخص و متشخصی که ما میشناسیم هم نداشته باشه.
یعنی ما توی قسمت های گذشته در باب این معنا صحبت کردیم که باور خدا و معنای خدا حتی لزوما ارتباطی به ایمان به خدا نداره.
یعنی شما مواجه میشید با جماعتی که به خدا باور ندارن.
حتی وجود فیزیکی خدا رو هم نفی میکنن.
آتئیست ها بی خدا هستن اما این باور به خدا در وجودشون جاری و ساری هست.
فرهنگی که میسازن برگرفته از همین معنای خاص هست.
اینجاست که میتونه غیر مستقیم از اون خدا هم این ظلم ها نشئت پیدا کنه.
یعنی شما مواجه بشید با یک حکومتی که ساخته شده حتی بی خدا.
حتی ضد خدا.
اما در راستای همون معنای خدا.
با همون معانی مشخص یعنی فرماندهی و فرمانبرداری.
برتری طلبی و قدرت طلبی و الی آخر.
حالا این نظامی که حتی از نظر ذهنی برای ما دور از خداست و بی خداست اما باورمند به اون معنای خداوند نیست و حالا ظلم هایی رو که اشاعه میده و ادامه میده برگرفته از همون معنی همون فرهنگ و همون داستان خداوندی است.
اما شاید اسما بی بیخدا و یا ضد خدا باشه تفاوتی در اصل نمی کنه و باز هم ما برگرفته از همان معنا و همان فرهنگ داریم مظالم را می بینیم.
پس یکی از مصادیق مهم در مظالم خدا قاعدتا همین مفهوم مشخص است.
فرهنگی است که خدا در زندگی ما ساخته.
مصادیق را شاید در آتی هم بیشتر درباره اش صحبت کنیم.
اما مبحث دوم و مهم در زمینه ی مظالم خدا قاعدتا نیازه.
خب ما موجودات زنده ای رو می شناسیم که خداوند این ها رو آفریده.
یعنی با فرض به تمام داستان هایی که پیرامون وجودیت خدا وجود داره، ما داریم در باب خدا صحبت می کنیم.
پس باید در نقطه ی ابتدایی باورمند به همون تعاریف باشیم.
تعاریفی که گفتیم از ادیان می گیریم.
یعنی قاعدتا انسان ها فرای ادیان به خدا باور داشتند اما ادیان بودن که به ساز و برگ دادن ادیان بودن که این نظام رو نظام مند کردن تبدیل به یک نظام کردن.
این طرز تفکر رو به خدا.
پس قاعدتا ما هر معنی ای رو که می خواییم استخراج کنیم از دل معنای خدا باید دست به دامان به نوعی ادیان بشیم.
در دل این ادیان ما خدایی رو داریم که موجوداتی رو خلق می کنه.
انسان ها و حیوانات و گیاهان.
این انسان و این حیوانات و این گیاهان دارای نیاز هایی هستند.
یعنی یکی از شروط خلقت این خدا همین نیازمند بودن بوده، فرای این که این انسان ها در جهان دیگری به اسم بهشت اگر زندگی می کردند اونجا فارغ از نیاز بودند.
رو کار نداریم اما جهان فعلی ما انسانی رو تصویر میکنه پر از نیاز.
فرای انسان حیواناتی رو تعریف می کنه پر از نیاز.
و این نیاز آغازگر ظلم های بی کران در جهان هست.
یعنی به عنوان مثال شما به جهان پیرامون خودتون نگاه کنید.
حیواناتی که حیوانات دیگر رو میدرند از بین میبرند، میکشند و انسان ها با دست آویزی به این موضوع مدام از این لفظ حیوان.
ما حیوان نیستیم.
ما انسان هستیم هم استفاده می کنند و شما باهاش مواجه هستید.
نهایت درنده خویی رو در وجود همین حیوانات میبینم و انسان ها را طاهر و پاک و بالاتر از اونها و اشرف مخلوقات هم تصویر میکنن و تمام دلیل و ادله و استدلالشون برای این درنده خویی حیوانات در همین شکار اون ها خلاصه میشه که بر میگرده به نیاز حیوانات.
حیواناتی که نیازمند به غذا هستن و خوراک هستن تا زنده بمونن و قاعدتا برای این زنده ماندن نیاز دارن که شکار بکنن.
در دل این شکار هم حالات و رفتارهایی انجام میدن، درنده خویی انجام میدن و اون حیوون رو میکشن و از بین میبرن و شما شاهد این مظالم بی شمار در جهان هستید.
یعنی میبینید که یک حیوان بزرگ تر حتی گاها در روز هزاران حیوان رو از بین میبره.
یعنی مثلا وقتی به نهنگ ها و این حیوانات دریایی و آبزیان نگاه میکنید آبزیان غول پیکر و غول آسا میبینید که در طول یک روز برای یک وعده غذایی هزاران حیوان رو هم از بین میبرند و می کشند و این یک ظلم بزرگی است در جهان اما ریشه در همین نیاز دارد.
به انسان نزدیک شوید.
انسان به عنوان یک موجود نیازمند هوا است، نیازمند خوراک است، نیازمند شهوت است.
حالا شما بیشترین حد از این مظالم را در دنیای انسانی وابسته به همین نیازها می بینید.
یعنی انسان نیازمند به خوراک است که حیوانات را قلع و قمع می کند، می کشد، از بین می برد، زجر می دهد، شکنجه می دهد.
حالا ما یک حیوانی را داریم که به واسطه ی غریزه، به واسطه ی این نیاز، حیوانات دیگر را از بین می برد.
اما جاپای انسان با این حجم از وحشیگری و قساوت که نمی رسد.
ما انسانی را داریم حالا که ماشین هایی را به وجود می آورد و جایی را پدید می آورد تا این حیوان ها را بزرگ کند، به یک سنی برساند تا بکشد، تا از بین ببرتشون تا حتی به کودکان آنها هم رحم نکند، حتی کودکانشان را هم بکشد و از بین ببرد و تمام این مظالم برگرفته از همان نیاز است.
در دل این نیاز به خوراک، مظالم بی شمار غیر مستقیم هم شکل میگیره.
انسانی که به واسطه ی فقر دست به قتل دیگری میزنه و دست به دزدی میزنه، دست به آدم ربایی و یا موضوعاتی از این دست میزنه.
به واسطه ی همون نیاز به خوراک هست که وارد این وادی میشه.
حالا وارد این وادی پر ظلم میشه.
یک ظلم غیر مستقیم رو به واسطه ی اون نیاز شکل میده.
یا در مبحث شهوت در مبحث شهوت هم شما مواجه هستید با مظالم بیشمار، تجاوزها و تعرض ها.
روابطی که درش به نوعی آزادی و اختیار وجود نداره و این ها هم برگرفته از همون نیاز بنیادینی هست که خدا اون رو پدید آورده.
یعنی انسان نیازمندی وارد این چرخه ی طبیعت شده که به واسطه نیاز های خودش مظالم بیشماری رو هم به پیش میبره.
به واسطه خوراک حیوانات بیشمار رو میکشه.
حتی گاها شما مواجه میشید با انسان هایی که مثلا انسان خواری هم کردند یا می کنند.
در مثلا قبیله های مختلفی.
اما اینها همه برگرفته از همان نیاز مشخص است.
حالا توی این قسمت نمی خواهیم نزدیک به این معانی بشویم.
نزدیک به این مفهوم گوشتخواری و قتل و کشتار در این زمینه بشویم.
اما منظور مشخص این است یک نمونه ی ساده ای که برای همه انسان ها هم قابل لمس است همین قضیه ی حیوانات است.
حیواناتی را که به عنوان درنده خویی می شناسند به عنوان وحشی می شناسند و هر مثالی که دارند را با همین مثال حیوان بودن توامان می دانند.
ولی این ها به واسطه ی این نیاز است که وارد این خلق و خو می شوند و وارد این رفتارها می شوند.
یعنی شما حیوانی را نمی بینید که محض تفریح خودش حیوان دیگری را تیکه تیکه بکند.
او برای اینکه زنده بماند یعنی اگر نکشد قاعدتا می میرد و قاعده ای در این جهان به وجود آمده.
همین قاعده ای که شنیدید اگر نکشی کشته می شوی.
و حالا ما مواجه هستیم با دنیایی که یک ظلم بزرگ و بنیادینی دارد تحت عنوان نیاز که حال به وجود آورنده این قاعدتا همان خدای تسخیر شده است.
همون خدایی که ما میشناسیم، همون خدایی که ادیان به ما معرفی میکنند.
یعنی ما با خدایی روبه رو هستیم که این جهان را به وجود آورده و این نیاز را او پدید آورده؟
این جهان و این ساختار را او به وجود آورده.
و حال اگر موضوعی به اسم نیاز داریم که در دل آن حیوانات همدیگر را پاره میکنند و تکه پاره میکنند، به هم ظلم میکنند و نمیتوانند یک زندگی آزادانه و راحت و به دور از جنگ و کشتار و خونریزی داشته باشند.
یا انسان ها به واسطه نیازشان تجاوز میکنند، تعرض میکنند و یا انسان ها به واسطه نیازشان به خوراک دست به وحشیگری و خشونت میزنند، گوشت خواری میکنند، خونخواری میکنند، همه و همه برگرفته از همین نیاز است که مترادف با وجودیت خدا خواهد بود.
اما فارق از این ما مواجه هستیم با کاستی های بیشماری که در جهان هستی وجود دارد.
این هم یکی از آن بخش بزرگ از ظلم های خداوندی است.
ما خدایی را میشناسیم که این خدا این جهان را خلق کرده، پس خالق تمام موضوعات مختلف و موجودات مختلف درون آن بوده.
اما این جهان پر از کاستی هاست، پر از نیستی هاست، نابودی هاست.
مسئله ی مرگ.
انسانی که باید بمیره باید از بین بره.
حیواناتی که باید از بین بروند، گیاهانی که باید از بین بروند.
تمام موجودات زنده در نهایت محکوم به نابودی و فنا هستند.
این یکی دیگر از آن ظلم هاست.
اما قاعده به همین جا ختم نمی شود که ما بخواهیم در نظر بگیریم خدایی بوده، تصویری به ما داده، دنیایی را آفریده که در دل آن انسان ها بمیرن، تموم بشن.
تموم شدن به این سادگی نیست.
حالا در دل این تموم شدن هزاران هزار کاستی وجود داره.
شما مواجه میشید با بیماری های وحشتناک، بیماری های پر درد پر رنج، سرطان ها و تمام این مصادیق که همه باهاش آشنا هستید.
مصادیق وحشتناک یعنی یک جایی شما با این کاستی ها رو به رو میشید که یه کودکی که به دنیا اومده پر از آزار و ظلم هست.
نفس کشیدن او رنج هست.
یعنی ما در جهان هستی با همچین موضوعات پر از کاستی ها و ظلم ها روبه رو هستیم و این ها خدا این جهان رو پدید آورده.
یعنی شما تحت عنوان اون خدا با اون تعاریف که ما قبلا هم صحبت کردیم برای شناختش باید دست به گریبان دست به دامان ادیان بشید، راه دیگه ای ندارید؟
خدایی که به صورت سامانمند خدایی که به صورت سیستماتیک به صورت نظم دار مشخص شده در دل ادیان مشخص شده.
در جای دیگه ای که ما این خدا رو نمیشناسیم، هرکسی نمیتونه توی دل خودش یک خدای تازه تسریع بکنه، خدای شناخته شده توسط ادیان هست.
در دل این ادیان هر چیزی که در جهان وجود داره خالقش خداست.
یعنی شاید ادیانی هم وجود داشته باشند که خالق زشتی ها و بدی ها رو شیطان بدونند و دو قدرت در کنار هم تصویر کنند.
اما ادیانی که ما میشناسیم و قدرت اصلی رو در جهان دارن و بیشترین پیرو رو دارن یعنی مسیحیت و اسلام به ویژه و حالا یهودیت به عنوان پدر این ادیان.
ما در این ادیان ابراهیمی مواجه هستیم با یک خدا به عنوان قدرت مطلق و هر چیز در این جهان را او خلق کرده.
پس تمام این نیستی ها، این کاستی ها، این دردها، این رنج ها، این بیماری ها، این نابودی ها را هم او خلق کرده.
هر بیماری که به او نگاه می کنید، هر کاستی و نیستی که در جهان ما وجود دارد، این ها هم از مظالم بی شمار خداست.
شما تصویر کودکانی را در نظر بگیرید که با این کاستی ها به دنیا می آیند بدون دست، بدون پا، با معلولیت، با با معلولیت های ذهنی، جسمی، فکری، بدون چشم، بدون بینایی، کر، کور، لال و یا هر چیز دیگری که همه باهاش روبه رو هستیم.
حالا این ها قرار است یک عمری را زجر بکشند در بدبختی و فغان و مصیبت باشند و ما داریم در باب یک خدایی صحبت میکنیم که تمام این جهان را ساخته.
جهانی پر از مظالم، پر از کاستی ها، پر از نیستی ها.
پر از رنجش ها.
پر از درد ها.
پس یکی از عناوین هم در کنار عناوین دیگر کاستی های جهان است که مظالم بیشمار و مصادیق بیشماری دارد که می شود در باره اش ساعت ها صحبت کرد و برنامه های بی شمار گذاشت.
اما قرار است ما در این برنامه مشخص و در مجموع در برنامه های به نام جهان در باب معانی صحبت کنیم.
مصادیق را شاید در آتی درباره اش صحبت کردیم.
فرای کاستی ها ما عوامل طبیعی را در جهان داریم.
عوامل طبیعی که پر از ظلم هستند، زلزله، سیل، طوفان، خروش، آتشفشان ها و الی آخر.
حالا ما مواجه هستیم با جهانی که در دل خودش مظالم بیشماری را هم به وجود می آورد.
یعنی شما یک تصویری در برابرتان دارید از یک شهر در همین ایران خودمون چندین نفر چندین انسان بی پدر شدن، بی مادر شدن، بی فرزند شدن، داغ دیدن، به واسطه ی یک زلزله، به واسطه ی یک سیل، به واسطه ی یک حادثه طبیعی.
حادثه طبیعی که قاعدتا خالقش خداوند هست، اذن دهنده اش خداوند هست.
یعنی با تعاریف مشخص در دل ادیان ما به یک معنا می رسیم هر چیزی که در این دنیا هست خالق اون خداست، اذن دهنده به اون خداست.
حالا برای او سرپوش های بیشمار می ذارن، معانی بیشماری رو می تراشند تا به نوعی توجیه کنند.
این ظلم های بیکران رو.
گاها میگن این شهر کافر هست، این شهر مردم بی دین داره.
خدا از این ها انتقام گرفته و یا وقتی نزدیک به این معانی میشید میبینید که چگونه خدا به عنوان مثال در قرآن برای نابود کردن اقوام بیشماری که بر علیه او بودن، کافر بودن و یا مشرک بودن از همین حوادث طبیعی استفاده کرده اون ها رو از بین برده.
قوم لوط و دیگر اقوامی که در قرآن هم در بابش صحبت شده.
پس یکی دیگر از این عناوین پر ظلم در جهان که وابسته به وجودیت خداست قاعدتا همین حوادث طبیعی است.
نمونه های بیشمار داره که میشه درباره اش ساعت ها صحبت کرد.
ذکر مصیبت ها کرد در باب این ظلم بزرگ خداوندی.
صحبت های بی کرانی که گفتم.
توجیهی که دربارش میشه گاها در باب آزمون الهی صحبت میشه.
گاها در باب این صحبت میشه که این ها انسان هایی هستند که باید مجازات میشدند و اصولا این فلسفه کینه خواهی و کینه ورزی و انتقام جویی خدا هم یکی از خصوصیات اوست.
حالا ما وارد این بحث مشخص نمیشیم و داریم در باب مظالم قابل رویت در جهان هستی صحبت میکنیم.
اما این هم قاعدتا یکی از مظالم بی شمار خداوندی در جهان هست.
این روحیه ی انتقام طلبی، این روحیه ی کینه ورزی که منافات دارد با خدای بخشنده و مهربانی که در کنارش گاها هم تصویر میشه.
یعنی شما مواجه میشید با قرآنی که شروع می کنه.
به نام خداوند بخشنده ی مهربان.
و چند سطر پایین تر در باب به خواری کشتن کافران صحبت میکنه.
در باب از میان بردن اقوام صحبت میکنه، در باب جهنم و شکنجه گاه بزرگ کافران صحبت میکنه و مظالم بیشمار دیگر.
فرای این ها شما مواجه هستید با ناعدالتی و نابرابری سرشاری که در جهان ما وجود داره.
این ها هم برگرفته از همون خدا و همون ریشه ای که خدا این جهان رو خلق کرده هست.
یعنی شما مواجه میشید با نابرابری های بیشمار از موضوعات پیش پا افتاده تا موضوعات بزرگ فرای کارهایی که انسان ها در اون دخل و تصرفی دارند و به نوعی اکتسابی است.
میشه کسبش کرد؟
میشه در راهش تلاش کرد به عنوان فقر و موضوعاتی از این دست.
ما این موضوعات رو میزاریم کنار.
هر چند که می تونیم در باب همین موضوعات هم در باب وجودیت خدا باز هم صحبت کنیم چرا که ما یک صحبت کلی و یک فلسفه کلی در دل ادیان و در دل خداشناسی و معنای خدا داریم که هر چیزی در این جهان به اذن خداست و اگر این رو ملاک و معیار قرار بدیم در نهایت اختیار انسان هم گرفته میشه و همه چیز این جهان جبری میشه و هر چیزی در این جهان وصله به خدا خواهد داشت و در نهایت تمام فقرا هم به نوعی زندگیشون به گردن خداست.
اما ما این موضوع رو کنار می ذاریم.
می رسیم به موضوعاتی که انسان ها در اون دخلی نداشتن و تصرفی نداشتن و یا حیوانات و یا موجودات دیگر.
یعنی شما این نابرابری و این ناعدالتی رو در جهان می بینید؟
یک حیوانی که ضعیف هست به راحتی کشته میشه به راحتی از بین میره در برابر حیوانی که قدرتمند هست.
حیوانی که به عنوان مثال پادشاه جنگل شناخته می شه از طرف انسان ها.
حالا ما مواجه می شیم با این نابرابری ساخته شده یا نابرابری هایی که بر پایه کاستی هاست.
یعنی اشاره کردیم به اون کاستی ها.
انسانی که دو کودکی که به دنیا آمدند اما یکی نابیناست و یکی بینا.
این نابرابری است که قابل لمس هست.
موضوعات کوچک تر.
یکی زشت هست. یکی زیباست.
یکی قد بلندی داره که قد کوتاهی داره و ما مواجه می شیم با این نابرابری های بی شماری که گاها خیلی هاشون ضربه زننده است.
یعنی زندگی یک انسان رو، زندگی یک جاندار رو تحت شعاع خودش قرار میده حتی جان او رو از بین می بره.
یعنی در مثالی که در باب حیوانات زدیم به عنوان مثال حیوانی که ضعیف تر هست ضعیف جثه تر هست، وقتی بهش نگاه می کنید جان خودش رو از دست میده.
یا در باب انسان ها وقتی در باب اون کاستی ها نگاه می کنیم و این نابرابری ها رو به نوعی باهاش گره می زنیم.
حالا یک انسانی هست که تمام عمر باید بدون پا زندگی کنه، بدون بینایی زندگی کنه، با این کاستی زندگی کنه، به واسطه معلولیت ذهنی که داره نتونه جهان رو ببینه، مورد تمسخر قرار بگیره و الی آخر.
حتی زندگی ای داشته باشه که هزاران بار آرزوی مرگ در دلش بکنه.
و شما این نابرابری و این ناعدالتی رو در جهان به شدت و به کرات می بینید و این ها هم همه و همه برگرفته از همون معنای خداوندی است.
وقتی به وجود او معترف و معتقد هستید، یکی از عناوین دیگه سکوت در برابر مظالم است.
حال شما تمام این معانی رو کنار می ذارید.
یک خدای قدرتمندی رو در آسمان ها تصویر کردید که او قدرت لایزالی است.
در برابر تمام اتفاقات می تونه کاری انجام بده.
حالا شما چهره از یک تصویر تجاوز در برابرتان دارید.
یک انسان دردمند، یک دختر دردمندی که در حال تجاوز است.
فریاد او فریاد مدد خواهی از خداست.
کمک از خدا می خواد اما خدایی نیست که بخواد به او کمکی برسونه و او سکوت می کنه در برابر این ظلم.
هزاران هزار مثال میشه زد مصادیق در باب این سکوت خدا در برابر ظلم ها بسیار و بسیار و بسیار است از نگاه جزئی، از نگاه شخصی تا نگاه اجتماعی.
کشوری که در بدبختی و مصیبت است و خدایی که در برابر این سکوت کرده.
انسانی که در ظلم بی کرانی هست، مورد شکنجه هست، مورد آزار هست و فریاد بلند او برای مدد خواهی از خدا به آسمان ها رسیده اما گوش شنوایی وجود ندارد و یک سکوت مستدام را شما می شنوید که این خدا در برابر تمام مظالم سکوت خواهد کرد.
اگر دختری در حال تجاوز است سکوت مطلق خدا را می شنوید.
اگر بی گناهی بر سر دار می رود باز هم این سکوت را می شنوید.
اگر کسی در حال شکنجه هست باز هم این سکوت را می شنوید؟
اگر کشور ها در حال نابودی هستند، اگر فقر سرشار در جهان وجود دارد، اگر کودکان از این فقر در حال مرگ و میر هستند، اگر بدترین ظلم ها در جهان وجود دارد باز هم این سکوت دنباله دار اون خدا رو خواهید شنید.
و این هم یکی از آن مظالم بزرگ است.
تعریفی که از خدا در ادیان شده تعریفی است که این خدا قدرت لایزال داره.
قدرتی داره که همه چیز رو میتونه کنفیکون کنه.
میتونه با گفتن به شو همه چیز رو به شدن برسونه.
میتونه بگه باش و تو باشی.
میتونه بگه تو نباش و تو نباشی.
و این قدرت لایزال چگونه در برابر تمام این مظالم سکوت میکنه؟
و از کنار تمام این ظلم ها میگذره.
اگر نگاه رو بخواهیم دور از ادیان بکنیم و بریم و وارد اون معنایی بشیم که این خدا خداییست که این جهان رو به وجود آورده و اون رو به حال خود رها کرده، موضوع بحث ما نیست.
چرا که ما خدایی رو میشناسیم که در زندگی ما تاثیر گذار هست.
فرهنگ وجودی او زندگی ما رو تحت تاثیر خودش قرار داده.
ما وابسته به او هستیم.
تمام زندگی ما در قسمت های گذشته درباره اش صحبت کردیم.
یک فلسفه ای رو ما تحت عنوان همین موضوع داریم که هر اتفاقی در این جهان به اذن خدا خواهد افتاد، برگی از درختان نخواهد ریخت مگر این که خداوند به آن اذن و اجازه داده باشد.
اگر این فلسفه را معنا و مبنای کار خودمون قرار بدیم دیگه همه چیز این دنیا، تمامی مظالم ریشه دار در نگرش خدا، وجود خدا و معنای خداست.
هر اتفاقی که در این دنیا خواهد افتاد هم به واسطه اذنی است که خدا به آن داده.
اگر قاتلی کسی را می کشد، اگر متجاوزی به کسی تجاوز می کند به اذن خداست.
خداوند خواسته حتی این نگاه اگر قرار باشد میدان دار بشود ما به جایی می رسیم که انسان ها هیچ اختیاری ندارند و همه کار را جبرا می کنند و اصلا انسان ها مسئولیتی نخواهند داشت.
و تمامی ظلم های جهان هم به دوش آن خدای در آسمان هاست.
حال که ما نمی خواهیم وارد این معنای مشخص بشویم اما اگر این دریچه برای ما باز بشود، تمام ظلم های جهان هم به او وابسته است.
اما اگر این نگاه را هم کنار بگذاریم، با توجه به اینکه این خدا قدرتمند هست و قدرت لایزالی داره و قدرتی داره که میتونه ازش استفاده کنه، سکوتش باز هم یکی از اون مصادیق بزرگ از ظلم هست.
عناوین دیگه ای که گفتیم مثل همون حوادث طبیعی، مثل کاستی هایی در دنیا، مثل نیازهای موجودات زنده، همه و همه از این ظلم ها نشات میگیره.
اما یکی دیگه از موضوعات مهم و ظلم های خداوندی در جهان دامنه ای است که ادیان پهن کرده اند.
یعنی شما مواجه میشید با خدایی که ادیانی رو پدید آورده.
ما گفتیم ملاک و معیار ما برای شناخت خدا قاعدتا ادیان هستند چرا که این ادیان هستند که خدا رو به ما شناختند.
یعنی ما راه دیگری برای شناخت خدا نداشتیم.
نمیتونیم از خودمون در بیاریم و خدا رو تصویر کنیم.
هر کسی میتونه برای خودش تصویر مشخصی نسبت به خدا بده و ما مواجه بشیم با هزاران هزار خدا.
با توجه به تعاریف ما یک خدای مشخص داریم و اون خدا رو هم ادیان داده اند و حالا شما مواجه میشوید با ادیان و دامنه پر ظلمی که این ادیان در جهان پدید آورده اند.
جنگ های بی حد و حصری که شکل داده اند.
جنگ های صلیبی.
جنگ های مسلمانان.
جنگ های صدر اسلام.
جنگ هایی که توسط خود پیامبر اسلام اتفاق افتاد.
غزوه های بی شماری که اتفاق افتاد.
شما مواجه شوید با موسی به جایی که حمله می کند همه چیز را از بین می برد.
اگر تورات را خوانده باشید مواجه می شوید با موسی که نه تنها انسان ها، نه تنها دشمنان، نه تنها کودکان و زنان که حتی گیاهان و حیوانات را هم معدوم می کند و از بین می برد و می سوزاند.
حالا شما با یک دامنه پر ظلمی روبرو هستید. ارتداد.
شما مواجه هستید با بیشماران که به واسطه ارتداد کشته شدند، دزدانی که دستانشان بریده شد، انسان های بی شماری که به جوخه های دار سپرده شدند، به دلیل کفر، به دلیل شرک، به دلیل مخالفت با خدا.
نظامی ساخته شد پر از ظلم ها.
پر از کاستی ها.
همین نظام امروز در جمهوری اسلامی با تمام مظالمی که بی حد و حصر است از خاوران، از شصت و هفت، از هشتاد و هشت، از 22 از همین امروز، از اتفاقاتی که رقم زد، اعدام هایی که کرد و شکنجه هایی که کرد.
تمام اینها برگرفته از همین نگاه خداوندی و همین باور خداوندی است و این یکی از آن ریشه های بزرگ مظالم است که توسط ادیان خورانده شده به انسان ها، به موجودات، به جانداران.
یعنی در دل این نگاه ادیان شما مواجه می شوید با قربانی کردن این که حیوانات را به سادگی قربانی می کنند از بین می برند، به سختی و به وحشتناک ترین شکل ممکن اینها را از بین می برند.
نظامی که ادیان به وجود آورده و تفکری که پدید آورده با تمام مظالمی که وجود داشته، قدرتمند کردن این نگاه، برده داری، بردگی و اسارت.
تمامی اینها هم برگرفته از همان ظلم خداوندی و نام خداوندی است.
قاعدتا در باب این ظلم های خدا میشه ساعت ها صحبت کرد اما من سعی می کنم این برنامه موجز و کوتاه باشه.
شاید در آتی در باب این مصادیق بیشتر و بیشتر صحبت بکنیم اما تا اینجای کار به اندازه ای که قرار بود در باب مظالم صحبت بکنیم سرفصل ها رو مطرح کردیم.
ممنون که همراه من بودید.
من نیما شهسواری و این برنامه به نام جان بود.
در پناه آزادی.
قسمت هشتم : رهایی از خدا
خب دوستان توی این آخرین قسمت از ویژه برنامه خدا قرار هست که ما در باب رها شدن از این معنای خدا صحبت بکنیم.
در این ویژه برنامه سعی کردیم در باب این معنا بیشتر و بیشتر صحبت بکنیم و در نهایت به این نقطه برسیم که با رها شدن از این معنای مشخص از خدا چه جهانی در برابر ما شکل خواهد گرفت؟
دنیا به چه سمت و سویی خواهد رفت؟
یک تصویری رو با هم مطرح میکنیم در باب جهانی که درون اون انسان ها پایبند به این خدا و این معنای خدا نباشند.
اما پیش از اینکه وارد بحث بشیم یک اشارات کوچکی هم به قسمت های مختلفی که توی این برنامه بود هم داشته باش.
ما در باب موجودیت خدا صحبت کردیم.
در باب وجودیت او.
اینکه علم قادر نیست با علم امروزی بتونه این وجود و یا عدم وجود رو ثابت کنه و انسان ها به واسطه ایمانشون هست که باور میارن خدا وجود داره و یا نداره و در عین حال غالب مردم در جهان باور دارن که خدا وجود داره و به واسطه ایمانشون حقیقتی رو ساختند که درون اون خدا وجود داره و حال وظیفه ما مواجهه با تاثیرات این خدا بر جهان هست.
اینکه ما قرار باشه عمرمون رو تلف کنیم برای اینکه آیا خدا وجود داره یا نداره هیچ راه کاری به ما نخواهد داد و ما وظیفه داریم تا در باب این تاثیرات صحبت کنیم.
این تاثیرات رو کم و اندک بکنیم.
ما در باب معنای خدا صحبت کردیم.
در باب معنایی که مترادف با نادانی ها، ناتوانی ها و ترس های ما بوده، معنایی از خدا که معنا گر وحدانیت، قدرت پرستی، خودخواهی های خدا، قدرتی که در اختیار او وجود دارد، برتری طلبی و موضوعاتی از این دست بوده.
ما در باب خدایگان بی شمار صحبت کردیم.
درون دل ها و در نهایت این خدایگان بی شماری که به صحن عمومی و اجتماعی هم می رسند.
خدا مابه ازاء هایی خواهد داشت و در جهان ما پر از این خدایگان خواهد شد.
خدا در آسمان ها بند نخواهد بود.
خدا به زمین می آید، در تخت قدرت خواهد نشست در تخت قدرت حکومت در تخت قدرت خانواده پدر خواهد شد.
رئیس کارخانه خواهد شد.
خدا تبدیل به معلم ها، تبدیل به مدیران، تبدیل به رییس ها، رییس جمهور ها، رهبر ها، پادشاهان و امپراطور ها خواهد شد و ما هزاران هزار خدا را با آن دست به گریبان هستیم.
ما در باب تقابل میان شرک و توحید صحبت کردیم و گفتیم که این نگاه مشرکانه می توانست ما را چقدر دورتر بکند از این معنای واحد خداوندی.
از این نگاه توحیدی که تمام قدرت را برای یک تن خواهد خواست.
ما در باب این معنا و این تقابل هم صحبت کردیم.
فرای آن در باب مظالم خدا صحبت کردیم، در باب فرهنگ خدا صحبت کردیم، فرهنگی که به واسطه معنای خدا به وجود آمد.
فرهنگی که در دل آن ما با برده داری با فرمانبرداری روبرو شدیم.
فرهنگی که انسان ها را به این سمت و سو سوق داد و در نهایت مظالم بیشماری که به واسطه وجود خدا در جهان ما وجود دارد.
مظالم بی کرانی که به صورت مستقیم و یا غیر مستقیم زندگی ما را تحت تاثیر قرار میدهد و حالا قرار است که در باب جهانی صحبت بکنیم که ما رها شدیم از این معنا.
معنایی که سالیان سال هست گریبان ما را گرفته و دنیای ما را به این سمت و سو کشانده.
خب قاعدتا جهانی.
ما در آن زندگی میکنیم که یک سری از مظالم همواره وجود دارند. دارد.
ما در باب این مظالم صحبت کردیم.
حوادث طبیعی که وجود دارند، اتفاقاتی که می افتد، سیل، زلزله، باران، طوفان و موضوعاتی از این دست.
اینها همیشه وجود خواهند داشت و خدا هم با وجود و یا عدم وجودش تاثیری در این موضوع نخواهد داشت و یا نیاز های انسانی انسان ها و موجودات دیگر نیازهایی دارند که به واسطه آن نیاز ها، ظلم هایی را شکل می دهند.
اینها باز هم ادامه دار خواهد بود.
اما مدل تقابل ما با این موضوعات قاعدتا متفاوت خواهد شد.
پس ما مظالمی را در این دنیا داریم.
دنیایی که پر از زشتی ها و ظلم هاست که قاعدتا ادامه دار خواهند بود اما ما می توانیم با آن ها به نوع دیگری رفتار کنیم.
به دور از آن معنای خدا، به دور از آن فرهنگ ساخته شده از خدا.
پس قاعدتا جهانی که به دور از خدا باشد، این مظالم درونش از بین نخواهد رفت.
اینکه باز هم کمی ها و کاستی هایی خواهیم داشت، اینکه باز هم بیماری ها خواهند بود.
اینکه باز هم انسان هایی حیواناتی با معلولیت به دنیا خواهند آمد.
که تمام عمر زجر بکشند و عذاب بکشند.
اما تقابل ما با این موضوعات متفاوت خواهد بود.
قاعدتا اگر ما جهانی را تصور کنیم که درون آن خدایی نباشد، اولین چیزی که به ما انسان ها داده می شود، اعتماد و ایمان به خویشتن است.
ایمانی که همه عمر انسان ها به خدا داشته اند.
خدای واحد در آسمان ها تنها ایمان بشری بوده.
انسان ها به این خدا باور داشته اند، ایمان داشته اند و تمام توانایی را نزد او می دیدند، تمام قدرت را نزد او می دیدند.
تمام اتفاقات دهشتناکی که در جهان وجود داشت را او باید حل می کرد.
او آن ها را باید مصون از این مشکلات می گذاشت.
تصویر را نگاه کنید به این تصویر از ناجی.
اینکه قرار هست ناجی در آسمان ها وجود داشته باشد و در آتی به زمین بیاید، جهان پر ظلم ما را رو تغییر بده.
این به معنای این هستش که شما دیگه ایمانی به خویشتن نخواهید داشت.
شما دیگه نیازی نیست که کاری بکنید.
اگر ایران ما امروز در بدترین شرایط است شما در انتظار ناجی بمانید.
شما دست به دامان خدا و قدرت او بشید تا این جهان رو بهتر بکنه تا این کشور رو بهتر بکنه.
ناجی روزی سر بیرون خواهد آورد و این ظلم سر شار رو از بین خواهد برد.
اگر حکومت ظالمانه ای بر ایران حاکم هست.
خب قاعدتا وقتی این نگاه به خدا وجود نداشته باشه، وقتی این ایمان به خدا، این باور خدا، این معنای خدا وجود نداشته باشه، حالا انسان ها قرار هست که به توانایی خودشون، به دانایی خودشون ایمان بیارن.
قرار هست که به خویشتن شون ایمان بیارن.
قرار هست که خودشون برای رسیدن به پیروزی ها تلاش بکنن، مشکلات رو خودشون از میان بردارند.
اگر ظلمی در جهان وجود داره باید برای پیش بردش برای اینکه اون رو از بین برد تلاش کرد.
حالا وقتی اون معنای خداوندی وجود نداشته باشه، وقتی او گریبان ما رو نگیره، حالا ما میاییم و تلاش میکنیم.
حالا در انتظار ناجی نیستیم.
اگر ایران شرایط بدی داره تو خودت ناجی اون کشور میشی، تو خودت تلاش میکنی تا اون کشور رو بهتر بکنی.
اگر ظلمی در کنار خودت میبینی حواله اش نمیدی به خدا در آسمان ها، در جهان آخرت در همین جهان برای از بین بردن اون مشکل بزرگ تلاش میکنی.
پس قاعدتا ایمان به خویشتن مترادف میشه با نبود خدا.
اگر خدایی در جهان وجود نداشته باشه دیگه انسان هایی نیستند که همه ایمان خودشون رو به قدرت خدا گره بدن و حالا باید به سمت و سوی خودشون برسن.
حالا باید به خودشون نگاه کنن، به دانایی های خودشون نگاه بکنن، به توانایی های خودشون نگاه بکنن، دانایی و توانایی خودشون رو بیشتر بکنن تا بر در برابر این مشکلات صف آرایی بکنن تا این مشکلات رو از بین ببرند.
حالا ما با جهانی روبه رو هستیم که درون آن انسان ها تلاش می کنند، فعالیت می کنند، علم کسب می کنند، دانششون رو بیشتر می کنن، تواناییشون رو بیشتر می کنن تا مشکلات رو از بین ببرن.
در انتظار ناجی نیستند، دست به دعا بلند نمی کنن تا فلان مشکل حل بشه بلکه برای اون مشکل تلاش می کنن.
حالا اگر انسان هایی، موجوداتی، حیواناتی با معلولیت به دنیا میان حالا سعی می کنن راهکاری داشته باشن که در برابر این ایستادگی بکنن.
راهی داشته باشن که اونها کمتر آزار ببینن.
به آسایش بیشتری برسن.
حتی بالاتر از این، این معلولیت ها وجود نداشته باشه.
اگر حوادث طبیعی وجود داره که ظلم های بیشماری رو شکل میده، حالا انسان ها به دنبال راهکاری هستن که در برابر این حوادث خودشون رو ایمن بکنن.
حالا انسان ها به توانایی خودشون، به دانایی خودشون ایمان دارن.
به خویشتن خودشون ایمان دارند.
حالا دیگه قرار نیست که در قبال این زلزله دعا بکنن.
حالا قرار نیستش که به خاطر اینکه این زلزله نباشه دست به دامان توجیهات فلان مرجع دینی باشند که آری به واسطه ی گناه سرشار، به واسطه ی شرک این هاست که این سیل اومده.
این زلزله اومده.
حالا هزاران مابه ازا وجود داره برای اینکه به اون عالم دینی، اون نادان دینی ثابت کرد که در فلان کشور هزاران هزار میلیون ها کافر بیشتر زندگی می کنه اما اونها با این حوادث رو به رو نشدند.
این توجیهات ادامه داره و تا زمانی که این معنای خدا هم وجود داشته باشه تعداد بیشماری گردن می ذارن در برابر خدایی که قرار است در برابر شما پرسشی نداشته باشد، او پاسخگوی به شما نیست.
او پرسشگر است، او قاضی است، او قاضی قضات هست، او انتقام گیر هست.
او تمام صفات رو داره.
شما در برابرش پست و ذلیل هستید حالا ما داریم در باب دنیایی صحبت میکنیم که اگر این معنا از اون گرفته بشه انسان ها باید به خویشتن شون ایمان بیارن.
باید دست به زانوی خودشون بذارند و بلند بشن.
حالا اگر ایران در بدترین شرایط است باید تلاش کنن.
باید این شرایط رو تغییر بدن.
اگر فلان ظلم رو در برابرشون می دونن و می بینن، این رو حواله به جهان دیگری نمی دن، حواله به آخرت نمی دن، حواله نمی دن که خدا این مشکل رو مرتفع بکنه.
خودشون به عنوان یک انسان تلاش می کنن تا این مشکل وجود نداشته باشه.
در برابر حوادث طبیعی، در برابر کمی ها و کاستی های دنیا، در برابر تمام مظالم.
فرای اون در باب مظالم دیگری که در جهان وجود داره، در باب نیازهایی که وجود داره و ما رو به این سمت و سو و به این ظلم بزرگ سوق می ده.
حالا انسان فکر می کنه جهانی است که ما بر پایه نیاز در اون زندگی می کنیم.
به واسطه این ها ظلم هایی رو داریم به وجود میاریم.
از این ظلم خودمون میتونیم کم بکنیم.
میتونیم کمتر آزار برسونیم.
حال به جای اینکه به دنبال کودکان حیوانات باشیم و اونها رو سلاخی بکنیم و تیکه تیکه بکنیم و از گوشتشون استفاده بکنیم و خون خوار باشیم، حالا میتونیم یک راه بهتری رو برگزینیم.
حالا میتونیم سبز خوار باشیم.
میتونیم گیاه خوار باشیم؟
میتونیم جان حیوانات رو از بین نبریم، میتونیم اونها رو شکنجه و آزار ندیم.
میتونیم برای این اتفاقات، برای این ظلم های سرشار راهکار داشته باشیم.
اگر ما درگیر نیاز به شهوت هستیم نیازی نیست که این خواسته ی خودمون رو با آزار دیگران به پیش ببریم.
بلکه میتونیم در یک تصویر مشخص در دل یک عشق به این احساس پاسخ بدیم.
پس انسان مواجه میشه با مشکلاتی که برای اون باید راه حل داشته باشه نه راه حل هایی که صرفا خدا باهاش مطرح کرده.
خب قاعدتا در ارتباط با شهوت خدا هم در دل ادیان در باب ازدواج صحبت کرده اما در دل این ازدواج و این تصویر تا چه اندازه نابرابری هست؟
تا چه اندازه مصیبت و ظلم وجود دارد؟
به عنوان مثال در دل اسلام اسلامی که ما میشناسیم، حال شیعی آن را اصلا مد نظر داشته باشیم که ما بیشتر با آن درگیر هستیم.
ما در دل این ازدواج برای مقابله با آن احساس نیاز و نیاز شهوانی یک راهکار داریم. راهکار خدایی.
این راهکار خدایی به ما میگوید که شما میتوانید همسری اختیار کنید و این مردان میتوانند چهار همسر اختیار کنند.
میتوانند تعداد بیشماری زنان را صیغه کنند.
حالا قرار است ما برابری را چگونه در این داستان، در این تصویری که دارد ارائه میشود به زبالهدان بیندازیم؟
قرار است چگونه حقوق دیگران را پایمال کنیم؟
و این راهکاری است که توسط خدا در دین اسلام داده شده.
اما اگر قرار باشد انسان از این معنای مشخص خداوندی دور باشد، حالا قرار است که با این مشکل، با این نیاز به نوع دیگری دربارش راه حل داشته باشه.
راه حلی که لزوما وابسته به خدا نیست.
حال اگر در باب نیاز ما نسبت به خوراک و خوردن خدا امر می کنه که من چهارپایان رو آفریدم برای لذت شما، اینها نعمات من بر زمین هستند و شما خود رو به راحتی دارای حق می دونید که اینها رو بکشید، بزرگ بکنید و بکشید این ها رو آموزش بدید، این ها رو بزرگ بکنید، اینهارو تعلیم بدید، تربیت بکنید، بزرگ بکنید تا بعد در نهایت قساوت این ها رو سر ببرید تا کودکانی که به دنیا میارند رو جدا بکنید و تیکه تیکه بکنید.
بعد دنبال جوجه کباب تو خیابون ها بگردید.
دنبال ران گوساله بگردید در مغازه های قصابی.
در اوج قساوت و دیوانگی و جنون.
این معنا به شما داره تزریق میشه و راهکار میده در قبال این نیاز.
اما اگر این معنا وجود نداشته باشه، حالا انسانی که به این موضوع فکر می کنه آیا اون حیوان درد نمیکشه؟
آیا رنج نمی بره؟
آیا تو اون رنج و درد را نمی بینی؟
آیا تو از رنج و درد او رنج نمی بینی؟
آیا تو اگر کودکی داری او کودکی ندارد؟
آیا کودک او درد و رنج را نمی فهمد؟
حالا قرار است که معادلات به نوع دیگری با شما مطرح شود.
حالا به دور از آن معنای خدا که فصل الخطاب تمام صحبت هاست.
اگر امر می کند که این چهارپایان، این حیوانات زاده شده اند، خلق شده اند برای لذت شما.
حالا اگر کسی مطرح کند که این ها هم جانی هستند، جانی با ارزش هستند.
درد می برند، رنج می برند.
شما به این ها فکر می کنید؟
به دور از معنای خدا.
چرا که کمی پیشتر با وجود آن معنای خدا و تکیه به آن معنای مشخص و ایمان به آن معنای مشخص از خدا، شما فکر هم نمی کردید.
چرا که فصل الخطاب فرمان بزرگ صادر شده بود.
خدا به شما امر کرده بود که این حیوانات برای شما هستند.
پس قاعدتا اگر تصویری رو داشته باشیم به دور از این معنای خداوندی قرار هست انسان به خویشتن خودش باور بیاره، ایمان داشته باشه و به واسطه ایمان به خویشتن. حالا راهکار.
حالا با دانایی و توانایی که داره در باب موضوعات مختلف فکر کنه و راهکار جدید ارائه بده.
حالا اگر نیازی داره براش یک پاسخ بهتری داشته باشه.
پاسخی که به دور از ظلم به دیگران باشه.
حالا قرار نیست که تجاوز بکنه.
قرار نیست که حقوق زنان رو پایمال بکنه و چهار زن اختیار بکنه.
قرار نیست که زنان رو به عنوان برده جنسی خودش تحت عنوان صیغه به استخدام بگیره.
قرار هست که تحت یک تصویر مشخص و یک عشق به این احساس درونی هم پاسخ بده.
قرار هست که اگر پر از نیاز و گرسنگی ست او گرسنه شده و باید به این نیاز خودش پاسخ بده.
قرار است که با سبز خواری این روش رو به پیش ببره.
قرار هست که دیگه حیوانات رو قلع و قمع نکنه.
اونها رو نکشه.
حالا به دور از این معنای خدا راهکارهای تازه ارائه میشه.
دیگه فصل الخطاب هم نیست که همه چیز رو پایان بده.
پس قاعدتا این ایمان به خویشتن، این دانایی، این توانایی برای ما راه های بهتری رو خواهد ساخت و جهان بهتری رو خواهد ساخت و از همه مهمتر جهانی غیر ایستا.
جهانی در حال فعالیت، پویایی و تکاپو.
قاعدتا انسان ها از همون ابتدا که همه کارهاشون درست و خوب و مثبت نبوده، انسان ها در حال تکامل اند.
تمام انسان ها، انسانی که به دنیا میاد از روز نخست که قرار نیست همه چیز رو بدونه.
و این نگاه پویا در دل همچین دور ماندن از خدا شکل میگیره.
اگر شما باور به وجود این خدا داشته باشید، قرار است که ایستا باشید.
خدا دانای کل هست.
همه چیز دان هست.
همه چیز رو میدونه.
قرار نیست شما چیزی فراتر از او بدونید.
قرار نیست چیزی فراتر از او به وجود بیارید.
راهکار تازه ارائه بدید.
تمام راهکار ها بیان شده.
همه چیز به نهایت خودش رسیده.
شما موظف فقط و فقط به فرمانبرداری و اجرای این فرامین و دستورها و این نوع زیست و این فرهنگ ساخته شده هستید.
اما وقتی ما دور از این معنا بشیم حالا میتونیم راهکارهای تازه داشته باشیم.
حالا میتونیم صحبت های تازه ای بزنیم.
حالا میتونیم در تکاپو باشیم، پیشرفت بکنیم و این انسان در تکامل رو بیشتر و بیشتر تکامل بدیم.
انسان ها قاعدتا به واسطه موضوعات تازه ای که دریافت میکنن رفتارهای تازه ای هم از خودشون ارائه میدن اما در دل معنایی که گره خورده با وجودیت خدا باشه، ایمان به خدا باشه، همه چیز ایستا میشه، همه چیز دگم میشه، همه چیز خشک میشه، همه چیز در همون نقطه ای که هست فریز میشه.
دیگه قرار نیست تکون بخوره.
قرار هست همه همون رویه رو ادامه بدن.
قرار هست تا آخرین روزی که جهان وجود داره چهارپایان زاده شده باشن برای لذت انسان ها.
نعمتی برای انسان ها.
حالا انسان ها خود رو مجاب میدونن.
حالا انسان ها به خودشون حق میدن که هر رفتاری رو هم با این حیوون ها داشته باشن.
هر حرفی متضاد با او مواجه میشه با کفر در برابر خدا ایستادن یا بی ارزش.
اصلا دارای ارزش نیست چرا که خدای واحد و بزرگ این صحبت رو کرده.
دیگه ما نیازی نداریم کس دیگه ای بخواد دربارش صحبت بکنه.
چشم ما رو به نوع دیگری به دنیا باز بکنه.
حالا در باب رنجش حیوانات صحبت بکنه.
در باب این آزار صحبت بکنه.
در باب ارزش جان صحبت بکنه.
خب قاعدتا این موضوع که ما درباره اش صحبت کردیم و گفتیم که نبود خدا تا چه اندازه میتونه ما رو به این مرحله برسونه، مراحل دیگری هم خواهد داشت.
به عنوان مثال ما نزدیک به مفهوم آزادی خواهیم شد.
ما به دور از این خدای ساخته شده و این معنای ساخته شده.
حالا میتونیم نزدیک به اختیار باشیم.
آزادی قاعدتا مترادف با اختیار هست.
آزادی به مفهوم اختیار هست.
شما بتونید انتخاب بکنید هر چیزی رو در این جهان، جایی که خدا در کنار شماست.
جایی که معنای خدا در کنار شماست.
شما جبرا همه چیز رو باید قبول کنید.
اما جایی که این معنا دور از شما باشه.
حالا شما حق انتخاب دارید.
حالا میتونید انتخاب کنید.
هر موضوعی که درباره اش تا همینجا صحبت کردم.
یعنی شما تصور کنید جهانی گره خورده با معنای خداوندی و گره خورده با مفهوم جبر.
و جهانی به دور از خدا که به شما اختیار انتخاب رو خواهد داد.
اینکه شما بتونید انتخاب بکنید.
اینکه شما بتونید و جایی داشته باشید برای انتخاب موضوعات.
اما بوجود اومدن این معنای خدا برای شما هیچ دریچه ای رو نمیزاره مگر جبرا اون موضوع رو قبول کنید.
شما مسلمون هستید مسلمون زاده حق اینکه بخواید انتخاب بکنید دین دیگری رو داشته باشید ندارید.
شما جبرا وارد این دین شدید.
اگر از این دین خارج بشید مرتد هستید.
خون تون هم حلال هست.
این اون فرهنگ خداوندی است.
این اون ساختی ست که خدا برای جهان ما به وجود آورده و تمام آزادی ما رو هم خدشه دار کرده و از بین برده.
اما در جهان به دور از خدا انسان ها حق انتخاب دارند.
میتونن دینشون رو ده ها بار عوض کنن.
میتونن امروز مسیحی باشن، فردا مسلمان باشن، پس فردا بی دین باشن و یا به هر دین دیگری باور داشته باشن می تونن باورهای تازه ای رو به وجود بیارن، چهارچوب های اخلاقی تازه ای رو تصویر بکنن و هر چقدر ما دور از این معنای خداوندی بشیم، بیشتر و بیشتر نزدیک به حق انتخاب و اختیار خواهیم شد و در نهایت آزادی رو خواهیم داشت.
فرای اون به آزادگی خواهیم رسید چرا که ما باور داریم همه موجودات با ارزش هستن.
همه جان ها با ارزش هستند.
حال یک طبقه خاص با ارزش نمی شه.
خدا نوک هرم با ارزش نمی شه.
باورمندان به اون خدا در یک دین خاص با ارزش نمی شن.
همه دارای ارزش و احترام و اعتبار خواهند بود و این شروع فصلی است به نام آزادگی به دور از معنای خدا بودن.
نزدیک شدن به مفهوم آزادی و آزادگی است.
رها بودن هست.
شما آزاده ای خواهید بود که دیگران رو هم قبول خواهید کرد.
وجودشون رو، باورشون رو، ایمانشون رو.
قرار نیست دیگران رو کافر و مشرک و بی دین و بی خدا و این عناوین بهشون بدید چرا که اونها هم یک موجود هستن. باوری دارن.
اما گره خوردن فکر شما با این معنای خداوندی مترادف هست که همه چیز نزد شماست.
حق در اختیار شماست.
فصل الخطاب همه چیز در اختیار شماست.
شما خدای همه چیز دان دارید، توانا دارید، دانا دارید، عاقل دارید، قدرتمند دارید، همه چیز رو داره، دیگران نفهم و بی شعور و احمق و کافر و مشرک هستند.
هر کسی دور از دایره شما باشه قاعدتا بی ارزش و بی اعتبار هست و ما هی دورتر از معنای آزادگی میشیم.
و نبود این خدا ما رو بیشتر و بیشتر به آزادگی سوق میده.
اما یکی از دیگه موضوعاتی که میشه بهش اشاره کرد قاعدتا این قاعده فرمانبرداری از فرمان هست.
ما در باب خدا صحبت کردیم.
خدا مترادف شده است با فرمان انسان هایی فرمانبردار.
اما اگر این خدا وجود نداشته باشد، انسان هایی هستند که در برابر موضوعات یاغی هستند، سرکش هستند، طغیانگر هستند.
اگر صحبتی به اون ها گفته میشه اون ها باید بسنجند که آیا درست هست یا نه.
اگر قرار هست که کاری رو به پیش ببرند، به واسطه فرمان به پیش نخواهند برد.
انسانی که به این معنای خدا معترف نیست، قاعدتا دیگه به هیچ عنوان تا این حد درگیر مفهومی به اسم فرمانبرداری هم نخواهد بود.
درون او احساس یاغی گری و طغیان هم زنده خواهد شد.
او دیگه قرار نیست که اگر حرفی رو شنید به واسطه اینکه فرمان خدا هست قبول کنه، چشم و گوش بسته اون راه رو به پیش بره.
اگر به او فرمان رسید که فلان کس رو بکش.
فتوای فلان آیت الله هست دیگه قرار نیست بره بکشه.
اگر به او فرمان رسید تا در میدان جنگ برو و دیگران رو قلع و قمع کن، قرار نیست این کار رو بکنه.
قرار هست فکر بکنه قرار هست در اون میزان خودش قرار بده.
میزان اخلاقی خودش.
میزان باور خودش قرار بده.
آیا کار درستی می کنه یا نه؟
اما نگاه و فلسفه خداوندی ما رو به سمت و سویی میبره که همه و همه باید فرمانبردار باشند.
پس قاعدتا این روحیه طغیانگری، ایستادگی و مقاومت در برابر زور، در برابر ظلم، در برابر زور، در برابر فساد قاعدتا مترادف میشه با نبود معنای خدا.
هر گاه که ما این معنای خدا رو دورتر از خودمون بکنیم، روحیه طغیانگری رو بیشتر در خودمون زنده میکنیم.
از این فرمانبرداری قاعدتا دورتر و دورتر میشیم.
قاعدتا موضوع دیگه این برتری ست.
این میل به برتری ست.
ما خدایی رو داریم که برتر از دیگران هست.
انسانی رو تصویر میکنه به عنوان برتر از دیگر جانداران.
اشرف مخلوقات این سلسله ها و این طبقات برتری طلبی مدام در حال شکل گرفتن است.
ما در قسمت های پیش تر در باب این موضوعات صحبت کردیم فرهنگ ساخته شده، معنا های خدا و.
حال ما دنیایی به دور از خدا داریم که انسان ها میل بیشتری قاعدتا به برابری خواهند داشت.
حالا دیگر قرار نیست خودشان را به نوک پیکان برسانند.
قرار نیست خدایی را برتر از دیگران تصور کنند تا به واسطه ی آن خود را از دیگران برتر ببینند و مدام در حال ساختن این برتر های بیشتر باشند.
طبقاتی که هی برتر ها را تقسیم می کند، زنان و مردان، همجنسگرایان و مردان.
اصلا به عنوان مثال بی دینان و بی دینان و الی آخر.
حالا قرار است که نزدیک تر بشویم به مفاهیمی نزدیک تر بشویم که در آن همه و همه یکپارچه باشند.
قرار است دور بشویم از این معنای برتری طلبی.
من در باب این برتری و برابری صحبت کردم.
در قسمت های مختلف این پادکست به نام جان و گفتم از هر دری که برتری طلبی وارد بشه برابری بیرون می ره.
اینها موضوعاتی هستن که با هم جمع شدنی نیستن.
جایی که برابری وجود داشته باشه برتری معنا پیدا نمی کنه و جایی که برتری طلبی وجود داشته باشه برابری نمی تونه نقشی داشته باشه.
پس قاعدتا دور شدن از معنای خداوندی ما رو بیشتر و بیشتر نزدیک به مفهوم برابری خواهد کرد.
چرا که نوک هرم وجودیت این خدا برتری طلبی هست.
اونجایی طلب وجود داره.
شما باورمند به این نظام فکری آلوده هم خواهید بود.
اما با نبود این خدا شما میتونید قدرت رو تقسیم کنید.
این قدرت مداری که در اختیار خدا هست حالا قرار هست که تقسیم بشه.
قرار هست ما قدرت واحده ای رو در اختیار یک تن نزاریم.
به مثابه اینکه خدایی وجود داره که این قدرت رو در اختیار خودش گرفته به واسطه الگوبرداری از اون خدای در نوک هرم.
حالا قرار هست که ما این قدرت رو تقسیم بکنیم.
قرار هست که این قدرت رو پاسخگو بکنیم.
خدای دیکتاتوری که تصویر شده اگر نباشد و انسان ها از او رها بشن، حالا قرار هست که قدرت در اختیار جمع بی شماری قرار بگیره که پاسخگوی ما باشند که اونها رو نقد بکنیم.
اما هر چه قدر نزدیک بشیم به این معنای خدا و باور به این خدا، این قدرت بدون هیچ پاسخگویی بیشتر و بیشتر هم به پیش میره.
همون طوری که ما به ازاش هم در جهان ما به شدت وجود داره، در همین ایران خودمون و در همین جمهوری اسلامی.
اما یکی از موضوعات دیگر مسلما قوانین هست.
ما قوانین رو تحت عنوان نام خداوندی داریم که غیر قابل عدول هستند.
اینها قوانینی هستند که تا جهان وجود داره باید ادامه پیدا بکنن.
اما اگر ما از این معنای خداوندی دور بشیم حالا میتونیم این قوانین رو تغییر بدیم.
حالا میتونیم با فکر خودمون، با روزگار خودمون، با شرایط خودمون این قوانین و عرفی بنویسیم با شرایطی که داریم زندگی میکنیم.
تا چندین سال پیش در زمان محمد هزاران هزار موضوع اصلا وجود نداشت تحت عنوان جرم وجود نداشت و یا انسان ها به واسطه اون شرایط و اون فرهنگی که دنبال می کردند روش دیگری داشتند و یا اصلا دستی برای ما باز نبود تا بتوانیم یک سری از فرهنگ های بیمار جمعی مون رو تغییر بدیم.
مثل انتقام، مثل کینه ورزی، مثل خشونت و الی آخر.
و حال وقتی شما باورمند به خدا و معنای خدا باشید، قرار است که عیسی در جای خود بمانید و این قوانین رو تغییر ندید.
قوانین الهی که گاها پر از ظلم و جنایت و فساد و بدبختی و مصیبت است، مثل دست بریدن، مثل دست و پا بریدن، مثل شلاق زدن، مثل شکنجه کردن، مثل اعدام کردن و الی آخر.
اما در دنیایی به دور از این معنای خدا شما میتونید این قوانین رو تغییر بدید.
دیگه محتاج به یک خدای در آسمان نیستید که به فکر خودتون، به دانایی خودتون، به توانایی خودتون، به جهان پیرامون خودتون قاعدتا نگاه میکنید و این قوانین رو با توجه به شرایطی که دارید عوض میکنید.
ما در نهایت جهانی رو خواهیم داشت به دور از این معنای مشخص از خدا.
معانی ای که توی این قسمت فرهنگ هایی که توی این قسمت های مختلف دربارش صحبت کردیم تک تک اون معانی میتونن تغییر کنن.
مسلما موضوعاتی هست که همواره چه خدایی وجود داشته باشه در دل انسان ها و چه خدایی وجود داشته باشه وجود خواهد داشت.
مثل حوادث طبیعی، مثل نیاز ما به خوراک، نیاز ما به شهوت و یا موضوعاتی از قبیل کمی ها و کاستی ها.
اما این ها رو هم میشه با ایمان به خویشتن تغییر داد.
میشه بهتر کرد؟
میشه براش راهکار داشت.
در باب قوانین میشه همه چیز رو بهتر و بهتر کرد.
در باب قدرت و قدرت پرستی میشه این قدرت رو تقسیم کرد.
میشه این قدرت رو پاسخگو کرد؟
در باب تمام این عناوینی که صحبت شده.
در نهایت ما به یک مرحله ای خواهیم رسید زمانی که دور از این معنای خدا بشیم که چهارچوب اخلاقی رو برای خودمون پدید بیاریم که وابسته به این نگاه های دگم و بیمار چند هزاران ساله نباشد.
نگاه های عقب مانده ای که تا این حد زندگی ما را به فساد و نیستی کشانده.
وقتی شما مواجه می شوید با معنایی مثل شلاق زدن در ملاء عام، آیا این با آن ذهنیت شما همسویی دارد؟
آیا اعدام کردن و این اعدام را در ملاء عام کردن با ذهنیت شما همسویی دارد؟
آیا این دست به گریبان شدن فرمانبرداری اینکه شما تا این حد در انفعال و در کوچکی و حقارت باشید، اینکه تا این حد آرزومند به وجود ناجی و خدا و استدعا کننده از خدا باشید در باور شما وجود خواهد داشت.
حال دنیای به دور از خدا میتواند چارچوب اخلاقی را برای خود پدید بیاورد.
چارچوب اخلاقی که همتای باور های من باورمند به جان هست، باورمند به آزادی هست.
باورمند به برابری هست.
آزادی ای که آزار نرساندن به دیگر جانداران همه جانداران را نوید می دهد.
به مفهوم برابری همه جان ها برابرند.
انسان ها، حیوانات و گیاهان.
حالا قرار است شما یک چهارچوب اخلاقی تازه ای رو پدید بیارید که در دل اون هر زیبایی رو نزدیک به باور خودتون بکنید.
از ظلم ها، از زشتی ها، از آزار ها دور بشید.
حالا دور از این معنای خدا شما به خویشتن خودتون، به دیگر جان ها احترام خواهید گذاشت.
دیگران رو هم آزاد و رها خواهید دید.
آزادی اون ها رو هم تضمین خواهید کرد.
به آزادی و اختیار خودتون احترام خواهید گذاشت.
به ایمان خودتون به اینکه شما هم میتونید کاری انجام بدید.
دانا هستید، توانا هستید، میتونید این دانایی رو بیشتر بکنید، علم خودتون رو، توانایی خودتون رو بیشتر بکنید و قاعدتا میتونید در این راه گام بردارید برای رسیدن به مرحله ای بهتر.
قاعدتا در باب این مساله ساعتها میشه صحبت کرد اما من سعی میکنم که این قسمت ها موجز و کوتاه باشه.
در قسمت های آتی باز هم شاید به مفهوم خدا نزدیک بشیم اما در این ویژه برنامه تا این اندازه به نظرم کافی بود.
ممنون که همراه من بودید.
من نیما شهسواری و این برنامه به نام جان بود.
در پناه آزادی.
قسمت نهم : جایگزینی خدا
خب دوستان پیش از اینکه بخوایم وارد بحث این قسمت بشیم و در باب جایگزینی خدا صحبت بکنیم دوست دارم یه توضیحاتی رو باهاتون مطرح کنم.
نکته ابتدایی این هست که این ویژه برنامه خدا هشت قسمتی بود و منتشر شد و حالا ما یک قسمت جداگانه ای رو اضافه ای رو به نوعی داریم به این ویژه برنامه اضافه میکنیم.
این به این معناست که ما در آینده هم شاهد یک همچین موضوعاتی خواهیم بود.
حالا ویژه برنامه هایی که منتشر شده اگر قسمتی از نظرم کم بوده باشه و یا نیاز باشه که دربارش صحبت بشه به اون ویژه برنامه ها اضافه میکنیم.
و نکته دوم هم پیرامون تصویری بودن آثار هست که برخی از این قسمت ها و ویژهبرنامه ها به صورت تصویری منتشر شده اند و برخی هم به صورت صوتی.
در ادامه این روند هم جریان به همین شکل است.
الان این ویژه برنامه خدا به عنوان مثال به صورت تصویری منتشر شد و این یک قسمت رو ما باز به صورت صوتی منتشر کردیم.
برای اینکه بخواین به این آثار دسترسی داشته باشید می تونید به وبسایت جهان آرمانی مراجعه کنید که در اونجا هم نسخه تصویری اگر وجود داشته باشه و هم نسخه صوتی در اختیار شماست.
فرای اون در برنامه های پادکست گیر شبکه های اجتماعی در برنامه یوتیوب هم می تونید اگر اثر تصویری داشته باشه و یا حتی صوتی هم به اون پادکست دسترسی داشته باشید.
فرای این توضیحات بهتره که وارد بحث اصلیمون بشیم.
اینکه توی این قسمت قرار هست که ما در باب جایگزینی خدا صحبت کنیم.
اینکه شما مواجه میشید با دنیایی در امروز و پیش روتون که حتی شاید انسان هایی باشند که به معنای واقعی از ادیان گذر کرده اند اما کماکان در پی معنای خدا هستند.
یعنی باز هم خودشان را آویزان به این مفهوم خدا می کنند.
اینکه بله دنیایی هست که ادیان سراسر ظلم کردند، دنیا را به بیراهه بردند اما کماکان این خدا وجود دارد و ما باید خود را آویزان به این معنا بکنیم.
این موضوعی است که برای همه قابل شهود هست دیگه.
یعنی ادیانی که امروز به واسطه این طول تاریخی که در بین انسان ها بوده اند همه با ظلم هاشون رو به رو شدند.
از اسلام بگیرید تا مسیحیت و یهودیت و همه ادیانی که در جهان وجود دارند و چه کمی ها و کاستی ها و ظلم هایی رو نابرابری هایی رو به وجود آوردند.
اما باز هم شما مواجه میشید با مردمی که حالا فارغ از ترس ها و منفعت ها و تعصبات از زیر بار اون دین خارج شده اند اما باز هم به معنای خدا تکیه می کنند و ما قرار است در این قسمت بیشتر پیرامون این جایگزینی صحبت کنیم.
ابتدا سعی می کنیم به نوعی تیتروار در باب دلایل صحبت کنیم.
هر چند که در این ویژه نامه به صورت کامل مطرح شد اما اینجا هم سعی می کنیم تیتر وار و کوتاه تر در باب دلایل این که انسان ها چرا تا این حد در جست و جوی یک معنایی به اسم خدا هستند که همواره خود را به آن بیاویزند، حتی با اینکه ادیان را به کناری گذاشته اند و بعد از آن حالا قرار است چه جایگزینی برای این خدا وجود داشته باشد؟
اینکه ما با استفاده از چه جایگزینی می توانیم این معنا را در زندگی خودمان پر بکنیم؟
ما در ابتدا رو به رو می شویم با انسان هایی که همواره در پی جستن معنایی بر زندگی بودند.
خب ما به عنوان یک موجودی که حالا عقل داریم، فکر می کنیم، اندیشه می کنیم، خرد می کنیم، صحبت می کنیم تجربیات خودمان را با دیگران مطرح می کنیم و این ها در کنار هم باعث می شود که تبدیل به این نوع مشخص از موجودات شویم.
همواره در پی معنای زندگی بودیم.
از همان گذشته هم بودیم.
همواره خواستیم بدانیم که اصلا این در دنیا بودن ما چه معنایی دارد.
یکی از دلایل عمده ای که انسان ها هم سمت و سویی پیدا می کنند به معنای خدا هم همین است چرا که برای زندگی خودشان، برای زیستن خودشان معنی ای را پیدا نمی کنند.
احساس می کنند این جهان بی معنی است و در پی آن معنای مشخص که خدا برای شما تصویر می کند.
حالا همه معانی را در وجود همان خدا.
پیدا می کنند.
یعنی در پی همان معنای مشخص در وجود خدا می گردند.
این یکی از عوامل عمده ای هست که شما مواجه می شوید.
انسان هایی در جست و جوی معنا.
و این معنا را در وجود خدا می بینند.
خدایی که حالا قادر هست، صاحب هست. مالک هست.
قدرت داره و.
حالا یک داستانی هم برای شما مطرح کرده در باب این زندگی و این معنای زندگی یعنی زندگی که حالا شاید از نظر خیلی ها بی معنا جلوه کنه اما با وجود اون خدا معنادار میشه.
اینکه شما به عنوان جانداری که خدا خلق کرده حالا به زمین اومدید، با هر داستانی که قاعدتا از طرف ادیان هم گرفتید.
یعنی ما در باب این موضوع هم صحبت کردیم که شما نمی تونید نزدیک معنای خدا بشید بدون اینکه به ادیان باور داشته باشید.
چرا که هر چقدر هم شما معنایی از خدا رو پدید بیارید همه و همه وام گرفته از همون ادیان هست.
یعنی شما گاها برخی از این معانی رو از یک دین مشخص گرفتید، یک بخشی رو از یک دین دیگری گرفتید؟
چون راه شناخت ما برای این خدا همواره همین ادیان بوده.
به جز این ادیان شناخته شده ای که به ما تصویری از خدا داده اند.
ما با تصویر دیگری از خدا که رو به رو نیستیم.
حال این که در جهان علم هم جماعتی باشند به واسطه ایمان تصویری از یک خدا، از یک هوش منظم، از هر اسمی که برایش بگذارند بدهند.
باز هم وام گرفته از همان معانی ای هستند که ادیان از خدا داده.
تصویری که ادیان از خدا دادند و این ها هم سعی می کنند به همان معنا آویزان شوند.
اما باز هم شما مواجه می شوید با انسان هایی که حالا این ادیان را کنار گذاشته اند.
وام گرفته از بخش هایی از این ادیان یعنی از هر دین مشخص از مسیحیت یک بخشی را گرفتند، از اسلام یک بخشی را گرفتند، حتی از ادیان غیر سامی، از بودیسم، از زرتشتیت یک بخشی را گرفتند تا این معنای خدا را تصویر کنند و خود را آویزان به این معنا بکنند چرا که معنایی را نمی جویند در زندگی خودشان.
پس قاعدتا یکی از دلایل عمده ای که انسان ها تا به این حد در جست و جوی این معنا هستند و نمی توانند چیزی را جایگزین این معنای مشخص بکنند.
همین فقدان معنی در زندگی هست.
دلیلی برای زندگی هست.
اما بدون شک ما در باب این موضوع هم مفصل صحبت کردیم.
انسانی است پر از ترس.
انسانی است پر از نادانی.
در پی این نادانی ها و ترس ها هم همواره به دنبال یک موجود ماورایی بوده.
همواره در جست و جوی این بوده که حالا بخواهد یک قدرتی فراتر از خودش.
یک دانای کلی که همه چیز را می داند، یک قدرتی که می تواند به آن آویزان بشود تا از این ترس های خودش رهایی پیدا بکند.
همواره انسان ها در جست و جوی یک همچین معنایی بوده اند که از دل آن خدا بیرون آمده.
یعنی شما حتی اگر با اقوامی که دور ماندن از این تمدن همگانی انسانی، این تمدنی که ما امروز هم می میشناسیم در حال تکامل هم هست.
حتی اگر با انسان های دور از این تمدن و تکامل انسانی هم روبهرو شوید، باز هم مواجه میشوید با انسان هایی که به خدا باور دارند.
چرا که این خدا و پیدایش این خدا به نوعی از ترس ها و نادانی های ما سرچشمه میگیرد.
شما وقتی پر از ترس و وحشت هستید، وقتی خودتان را یک موجودی ضعیف می دانید، حالا قدرت های بیشماری در برابر شما هستند برای نابودی شما.
خواه ناخواه خودتان را به یک قدرت ماورایی و قدرتمند تر آویزان میکنید تا در امان بمانید.
وقتی پر از نادانی ها هستید و به جهان مینگرید و نمیتوانید هیچ پاسخی برای این جهان پیدا کنید، حالا یک تصویری از یک دانای کلی دارید که همه چیز برگرفته از اوست.
پاسخ تمام پرسش ها را به شما خواهد داد.
پس قاعدتا یکی از مسائل دیگری که انسان ها را تا به این حد دست و پاگیر و دست و پا بسته در برابر این خدا قرار داده، همین ترسها و به نوعی غلبه این ترس ها و نادانی ها بر انسان است.
خب این دو موضوع دو موضوع کلیدی است یعنی انسان در پی جستن معنا در زندگی و انسان پر از ترس ها و نادانی ها که باعث می شود انسان ها را به نوعی شیفته و حتی معتاد به این خدا بکند که همواره در پی این خدا باشند.
پس دلیل اصلی و مبرهن برای ما قاعدتا همین معانی است.
یعنی شما به هر دینی که در جهان هم نگاه بکنید، به هر خدای تصویر شده ای هم که در جهان نگاه بکنید، می بینید که دلیل اصلی وجودیش همین است.
دلیل گرایش انسان ها هم نسبت به آن همین است.
یعنی مطرح کردیم حتی انسان هایی که از ادیان گذر می کنند، دین را قبول ندارند، دین را به نوعی عامل بدبختی و مصیبت و درماندگی و تبعیض و ظلم در جهان می بینند هم باز هم خود را آویزان به معنای خدا می کنند چرا که برای زندگی خودشان معنایی را نمی جویند.
چرا که مواجه می شوند با این بی معنا بودن زندگی.
چرا که ترس ها بهشان غلبه می کند.
نادانی خودشان در برابر دنیا باعث می شود که حالا رجوع کنند به یک دانای کلی.
حالا به یک دانای کلی که پاسخ به تمام پرسش ها را خواهد داد.
به سادگی پرسش ها را پاسخ می دهد.
نیازی نیست برای این پاسخ ها شما تلاش بسیار بکنید چرا که او با یک سخن ساده همه چیز را حل و فصل می کند.
دلیل پیدایش ابر ها را می خواهید بدانید؟
خدایی که او را آفرید.
دلیل باران را می خواهید بدانید؟
باز هم خداییست که آن را دلیل گرمایش زمین و یا هر موضوع دیگری.
یک پاسخ ساده در برابر این داناترین ها وجود دارد و آن هم خداست. وجودیت خداست.
شما پر از ترس هستید در برابر موضوعات مختلفی که در جهان دست به گریبان باشید.
بلافاصله خداییست که قدرت مطلق دارد.
حالا اتفاقاتی در زندگی شما هموار میشه تا شما از این مشکلات به نوعی رد بشید. گذر کنید.
بلافاصله این اتفاقات رخ میدن به وجود اون خدا.
خدایی که به اون ها نظر کرده.
خدایی که اون ها رو کمک میکنه.
این عوامل در کنار هم دست به دست هم میده تا تروما بیشتر و بیشتر به این معنای خدا هم دست به گریبان بشید.
ما در باب مشکلاتی که وجودیت این معنا داشته صحبت کردیم در قسمت های مختلف و الان دیگه نمیخوایم تکرار دوباره بکنیم.
اما قرار بر این هست ما با توجه به موضوعاتی که دربارش صحبت کردیم و گفتیم که خدا و وجودیت تا چه اندازه میتونه لطمه بزنه به این زندگی جانداران بر زمین.
حالا باید یک جایگزینی برای این خدا داشته باشیم.
جایگزینی که انسان هایی که در پی معنا در زندگی خودشون میگردن پر از ترس ها هستن.
پر از نادانی ها هستند.
جایگزینی داشته باشند تا بتوانند زندگی کنند تا بتوانند یک جایگزین برای خدا به وجود بیاورند که از مضراتش دور بمانند.
از مضرات معنای آن خدا یعنی وقتی ما در باب معنی خدا صحبت کردیم و گفتیم که تا چه اندازه به ما ضربه زده، فرهنگی که خدا ساخته تا چه اندازه انسان ها را فرمانبردار کرده، تا چه اندازه آنها را اسیر و بنده و برده کرده، تا چه اندازه باعث به وجود آمدن دنیایی است که امروز در آن زندگی می کنیم.
حالا ما باید یک جایگزینی برای آن معنا داشته باشیم که به تمام این ترس ها، به تمام این نادانی ها پاسخ بده.
معنایی را برای ما در زندگی به وجود بیاره.
جایگزینی که برای خدا میشه به وجود آورد قاعدتا در اخلاق خلاصه میشه.
حالا اخلاقی که میشه بسطش داد و بیشتر و بیشتر درباره اش صحبت کرد.
من در قسمت های مختلفی که پیرامون به عنوان مثال اسلام صحبت کردیم، در باب این اخلاق صحبت کردم و گفتم که ادیان هیچ وقت نتوانستند اخلاقی را به وجود بیاورند چرا که نقطه نقص در خودشان داشتند.
اگر موضوعی را به عنوان یک موضوع اخلاقی مطرح کردند، بلافاصله با نقطه نقضی که در باورهایشان داشتند آن اخلاق را از بین بردند.
یعنی اگر مطرح کردند که دروغ بد است، ما وقتی در باب اخلاق صحبت می کنیم، در باب چارچوب ها و بایدها و نبایدهایی که زندگی ما را قرارست بسازد، صحبت می کنیم.
وقتی با بایدی روبه رو می شویم که دروغ نگویید، بلافاصله یک نقطه نقضی را در خودش مثل مثلا تقیه به وجود می آورد که حالا این اخلاقیات را از بین می برد.
اگر در باب قتل نکردن صحبت می کند، بلافاصله نقطه نقضش کشتار کفار و مرتدین و محاربین و دیگران است.
حیوانات و دیگر جان هاست.
یعنی نقطه نقض خودش را در خودش به وجود می آورد و همین باعث می شود که ما وقتی با ادیان مختلف روبه رو می شویم هیچ نقطه اخلاقی نداشته باشیم چرا که اخلاق رو باید شما یا معترف به نکشتن و حفظ و پاسداشت جان ها باشید یا معترف به این موضوع نباشید.
حد وسطی نداره.
اینکه شما معتقد هستید که نباید جان ها رو کشت اما فلان جان ها اشکالی نداره و میشه اون ها رو تکه و پاره کرد و از بین برد.
پس به این دلیل هست که ما وقتی در باب اخلاق صحبت می کنیم این اخلاق رو نمی تونیم درون ادیان به دست بیاریم.
و حالا ما باید جایگزینی برای خدا به مفهوم اخلاق داشته باشیم.
اخلاقی که قرار هست برای ما چهارچوب هایی رو به وجود بیاره تا به واسطه اون چارچوب ها برای زندگی مون معنایی رو به وجود بیاریم.
حالا قرار هست که ما با این معنای تازه ساخته شده زندگیمون رو رنگ و جلا و بوی تازه ای بدیم.
یعنی وقتی پیرامون اهداف و باورهای خودم صحبت می کنم که در کتاب های مختلف دربارش صحبت شده.
در پادکست بهنام جان هم حتما در قسمت های آتی و آینده در.
ویژه برنامه های مختلف سعی میکنیم که بیشتر نزدیک به این مفاهیم بشیم.
حالا وقتی ما روبرو میشیم با یک چارچوب اخلاقی به عنوان مثال کمک کردن به دیگران، حالا این میتونه به زندگی شما معنای مشخصی بده.
اینکه شما زیستن تون در این دنیا برای بهتر زیستن خود و دیگران هست.
اینکه شما وقتی پایبند به این نکته ی اخلاقی هستید، وقتی باید و نباید خودتون رو بر این پایه قرار میدید.
حالا قرار هست زندگی شما معنای مشخصی بگیره، جهت مشخصی بگیره براش تلاش بکنید، در این راستا هم تلاش بکنیم.
یعنی زندگی انسانی که توامان با هدف گره خورده هست.
اونجایی که هدف در زندگی مشخص میشه که زندگی به نوعی معنا میگیره.
پس قاعدتا ما باید برای جایگزین این خدا اخلاقی که بهش باور داریم رو جایگزین کنیم.
فرعی ما نیاز به خودشناسی داریم.
به باور به خویشتن داریم.
اینکه شما در نکته ابتدایی خودتان را بشناسید و از آن بالاتر به این خود خودتان باور بیاورید ایمان داشته باشید.
اینکه تمامی اتفاقات زشتی که در بین انسان ها جاری و ساری بوده به وسیله انسان ها بوده که تعدیل شده، کم رنگ شده، از میان برداشته شده، همان مثال مشخص برده داری نماد و نشانه و مهری بر پیشانی انسان ها برای حماقت بزرگ خودشان در طول تاریخ.
اینکه انسان ها را، همنوعان خودشان را خرید و فروش کردند، کودکان را ازشون جدا کردند، بدترین رفتارها رو کردند، تجاوز را قانونا به پیش بردند، در برابر کنیزان، در برابر غلامان.
حالا ما مواجه میشیم با این نظام و این نگاه فکری آلوده که به دست انسان ها به واسطه ایمان به خویشتن، به واسطه باور به خودشان بوده که تغییر کرده، برایش تلاش کردند تا توانستند این نگاه عبث و وحشیانه را از بین ببرند.
پس ما باید به آن نقطه ای برسیم که به خویشتن مان ایمان بیاوریم.
باور داشته باشیم.
حالا این ایمان به خویشتن باعث می شود که ما در برابر نادانی هامون در پی دانایی باشیم، در پی خرد باشیم، در پی علم باشیم.
همان کاری که انسان ها در طول این سالیان سعی کردند و انجام دادند.
حالا به واسطه آن چهارچوب اخلاقی می توانیم این علم را به پیش ببریم.
می توانیم با باوری که در این چارچوب های اخلاقی هست، باوری که به ما در باب کمک به دیگران میگه، در باب آزادی میگه، در باب برابری میگه، در باب این معناهای بلند و بزرگ در میان ما صحبت می کنه.
حالا می تونیم با باور به آن چارچوب ها راه را به پیش ببریم.
می توانیم در برابر این نادانی ها به سوی خرد برویم.
می توانیم به ترس های خودمان غلبه کنیم.
حالا نیازی نیست که قدرت ماورایی در آسمان را داشته باشیم تا ترس های ما را به نوعی پاسخ دهد.
حالا قرار است با این ایمان به خویشتن در برابر ترس هایمان بایستیم.
از این ترس ها گذر کنیم.
از نادانی گذر بکنیم معنای زندگی را در میان همین اخلاقیات و همین باور به خویشتن، آزادی، برابری، هدف در برابر بهتر کردن دنیا، کمک کردن به دیگران به دست بیاوریم.
حالا زندگی می تواند معنا داشته باشد، معنایی فارغ از معنای خدا.
معنایی فارغ از معنای خدا که تا این اندازه ما رو در بر خودش گرفته.
وقتی در باب این اصول اخلاقی صحبت می کنیم، در باب آزادی، آزادی که ما به آن پایبند هستیم، باوری که پیرامون همین آزادی شکل میگیرد.
آزادی است برای همه جانداران.
آزادی است که برابری را در خودش معنا میدهد.
یعنی آزادی و برابری که از هم جدا نیستند.
من بارها پیرامون این موضوع در کتاب های مختلف هم در همین برنامه هایی به نام جان در برنامه ها، ویژه برنامه ها در برنامه های عادی اش پیرامون آزادی صحبت کردم.
اینکه وقتی ما در باب آزادی صحبت میکنیم، آزادی تنها و تنها با برابری معنا پیدا می کند.
یعنی شما فارغ از برابری نمی توانید آزادی را معنا بکنید.
چرا که شما دارید در باب آزادی برای یک طیف مشخص، برای یک انسان مشخص برای یک قدرت مشخص صحبت می کنید.
وقتی معنای برابری از آزادی جدا بشود، آزادی ای که بلاشک در همان برابری معنا می شود، یعنی وقتی ما در باب آزادی صحبت می کنیم و می گوییم که یک قانون مشخص آن هم آزار نرساندن به دیگران.
اصلا دلیل پیدایش این آزادی هست.
دلیل استمرار این آزادی هست.
مفهوم برابری رو در خودش جای داده.
اینکه شما اگر قرار باشه آزادی رو به دست بیارید بدون هیچ چهارچوبی قاعدتا یک قشری می تونند به آزادی برسند.
همون طور که امروز هم در سراسر جهان اقشار مختلف در آزادی هستن.
یعنی شما به جمهوری اسلامی نگاه بکنید.
کسانی که طرفدار جمهوری اسلامی هستن شیعه اثنی عشری هستن به جمهوری اسلامی، ولایت فقیه و این نوع نگرش سیاسی مذهبی باور دارن در آزادی نهایی خودشون هستن، در بزرگترین آزادی ها هستن.
آزادی رو به معنای واقعی کلمه به دست آوردن اما به قیمت اسارت دیگران.
به قیمت اینکه جمع بیشماری در ایران در اسارت باشن.
اسارت اونها هست که تضمین کننده آزادی این جماعت میشه.
و اینجاست که ما مفهومی به اسم آزادی رو نداریم، مفهومی به اسم قدرت در برابر ما هست.
اون کسی که قدرت بیشتری داره آزادی رو هم به دست میاره.
اما اگر ما قرار باشه در پی آزادی به اون معنای واقعی خودش بگردیم، قاعدتا باید برابری رو میدان دار بکنیم.
برابری که به همه اون آزادی رو بده نه برای جماعتی که در قدرت هستن.
پس مفهوم این دو معنا یعنی آزادی و برابری در حقیقت یکسان و مساوی است.
از هم نشئت گرفته.
شما آزادی رو دارید به مفهوم انتخاب قانونی که بهش باور دارید.
اختیاری که بتونید باهاش زندگی بکنید.
تضمین کننده این اختیار شما این هستش که همه از این بهره مند باشند.
به دیگران آزاری رسونده نشه تا همه این حق اختیار رو داشته باشند.
در غیر این صورت اون کسی که قدرت بیشتری داره، اکثریت رو در اختیار داره و موضوعاتی از این دست اون آزادی رو به دست میاره.
همانطور که امروز هم در سراسر جهان آزادی وجود داره، اما آزادی ست که بر پایه قدرت و کثرت در اختیار جماعتی ست.
آزادی ای که همتای اون قدرتی که به عنوان ضعف دیگران به وجود میاد.
بزرگی که به واسطه ی کوچک بودن دیگران به وجود میاد.
اینجا هم به واسطه ی اسارت دیگران.
آزادی مثلا شما و طیف شما به وجود میاد.
پس قاعدتا وقتی ما در باب آزادی صحبت می کنیم، آزادی و برابری همتا و هم معنا هست.
اما حالا ما در برابرمان یه معنایی به اسم خدا رو داریم.
معنای خدایی که مخالف و در برابر برابری ست.
یعنی ما بارها در باب این مساله صحبت کردیم.
برتری و برابری در کنار هم نمی تونن معنا بشن.
معانی ای رو ما در جهان میشناسیم که در کنار هم بی معنا میشن.
وجود یکی شون باعث از بین رفتن دیگری می شود.
از آن دری که برتری وارد شود.
برابری از بین میره.
از اون دری که آزادی وارد شود، اسارت از بین می رود.
یعنی این معانی در کنار هم نمی توانند معنایی بگیرند.
و وقتی ما در باب برابری صحبت می کنیم، این متضاد است در برابر برتری طلبی و وجودیت خدا. معنای خدا.
حال چه از طریق ادیان باشد، از طریق خود شما باشد، از طریق قلبی و دلی باشد، با توجه به دنیایی که دیدید باشد، باز هم در برابر برابری می ایستد.
چرا که خدا مفهوم آن برتری طلبی است.
قدرتی ماورا، قدرتی لایزال، قدرت مطلق.
اینها همه و همه در برابر این برابری است.
و حالا با تصویری که ما نسبت به آزادی دادیم که برای رسیدن به آزادی باید برابری حکمفرما باشد، این معنای خدا به ذات می تواند در برابر برابری بایستد و به واسطه از بین بردن برابری آزادی رو هم لکه دار بکنه از بین ببره.
آزادی وجود داشته باشه اما برای طیفی که در قدرت هستن باورمند به اون دین هستن، به اون خدا هستن، به اون باور و عقیده و ایدئولوژی هستن.
پس ما مواجه میشیم که وجودیت این خدا در برابر برابری هست، مخالف با برابری هست، از بین برنده برابری هست، مفهوم برتری طلبی است و این دو معنا در کنار هم معنایی پیدا نمیکنند.
با وجود این خدا برابری از میان برداشته میشه و به واسطه اون آزادی هم از میان میره.
آزادی که نمیتونه بدون این برابری به حیات خودش ادامه بده.
آزادیای که اگر ازش برابری رو بگیرید میشه قدرت.
میشه آزادی قدرتمندان.
آزادی کسانی که تعداد بیشتری دارن باورشون بیشتر نشر پیدا کرده، هواخواهان بیشتری دارن و این میشه آزادی اون طیف از جامعه و اون طیف از جانداران.
حتی در نگاه جان هم میتونید به این برسید.
آزادی از آن انسان هاست در برابر دیگر جانداران برای حیوان ها یا برای نباتات و گیاهان و درختان و طبیعت.
آزادی محفوظ نشده از طرف انسان.
چرا که انسان خود رو مالک دونسته.
حالا در بین جامعه انسانی هم به همین شکل هست.
در ایران خودمون مثالش رو زدیم.
در ایران خودمون هم آزادی برای اون طیفی است که باورمند به اون نگرش امروز ایران هستن.
باورمند به نگاه شیعی هستن، به ولایت فقیه هستن.
اونها که در آزادی کامل به سر میبرند.
کسی نمیتونه منکر این بشه که جماعتی که به جمهوری اسلامی باور دارند در کجای جهان میتونستند تا این حد به آزادی های خودشون برسند.
اما موضوع مهم این هست که باید یک مرز و خطی قائل بشیم برای این آزادی.
آزادی ای که به مفهوم اسارت دیگران نباشه.
آزادی ای که با آزار دادن دیگران معنا نشه.
این همون چارچوب اخلاقیست که دربارش صحبت کردیم.
همون چارچوب اخلاقی که قرار است جایگزین خدا بشه.
قرار هست که ما با ایمان به خویشتن این اخلاقیات رو حاکم کنیم.
حالا این اخلاقیات هست که جایگزین خدا میشه.
این اخلاقیات هست که معنا به زندگی ما میده.
حالا انسانی رو تصور کنید که برای زندگی بهتر خودش و دیگران دیگر جانداران در پی تلاش است.
حالا زندگیش معنا پیدا می کنه.
معنا دیگه قرار نیست که با وجود خدا گره بخوره و اینها اون جایگزین ها هست.
یعنی ایمان به آزادی، ایمان به برابری، ایمان به اخلاق، ایمان به خویشتن.
اینها میتونه جایگزین اون خدا بشه.
جایگزین خدای تصویر شده ای که با خودش هزاران زشتی رو همراه کرده.
ما در بابش به کرات صحبت کردیم.
در همین ویژه برنامه صحبت کردیم.
شما وقتی با معنای خدا روبه رو میشوید با مفهوم فرمانبرداری روبه رو میشوید.
با بندگی و اسارت و بردگی روبه رو میشوید.
چیزی که امروز در سراسر جهان حاکم است انسان ها را برده میخواهند، انسان ها را فرمانبردار میخواهند.
انسان ها باید مطیع باشند در برابر اوامر پیش رو.
قرار هست که به یک قدرت واحد مطلق بزرگی که برگرفته از اون معنای خداست باور مند باشند.
این تصویر، این تمثیل در برابر نقش بسته تا انسان های بیشماری به اون پایبند باشند.
به واسطه اون پایبندی به اون معنای خدا هست که حالا در برابر خدایگان بی شمار در جهان هم سر تعظیم فرود میارن.
حالا قرار هست هر بار این خدا در نقش تازه ای قرار بگیره، یک بار در نقش یک رهبر سیاسی، یک بار در نقش یک رییس جمهور، یک بار در نقش یک صاحب کارخانه و الی آخر.
و این نظم پدید آورنده است و نظم پدید آورنده ای که از بین برنده ی برابری هاست، آزادی هاست.
حالا ما وقتی داریم تصویری میدیم از این آزادی، از این برابری، از این اخلاقیات.
اینا نمی تونن در کنار اون معنای خدا معنایی بگیرن.
ما در باب برابری صحبت میکنیم که در دل اون تمام جانداران برابر و یکتا هستن به جان خودشون.
تنها ارزشی که در دنیاشون وجود داره همین جانی که باعث میشه ما نفس بکشیم، ما حرف بزنیم، ما صحبت بکنیم.
اصلا ما باور داشته باشیم بدون این جان که باوری در میان نیست، صحبتی در میان نیست.
همراهی و حرکت و طغیان و هیچ چیزی در میان نیست.
پس اون نقطه ی ابتدایی نقطه ثقل همین جان در وجود ماست.
حالا این جان رو ما در وجود تمام جانداران میبینیم.
حالا تمام این جانداران حق این زیستن و حق این حیات رو دارن.
تنها ارزش در زندگیشون که همون جانشون هست محترم و مقدس و والا و بزرگ هست.
حالا این خدا در برابر این جان قرار میگیره چرا که به سادگی حالا میاد طبقات به وجود میاره.
حالا انسان رو اشرف مخلوقات قلمداد میکنه.
حالا انسان حق حیات داره اما حیوانات برای لذت و بهره جستن و به نوعی به میدان اومدن.
حالا این در تضاد هست با اون مفهومی که ما به عنوان آزادی و برابری میشناسیم.
برابری ای که قرار هست جهان ما رو به سمت و سوی آزادی بکشونه.
برابری ای که قرار هست معنا بده به این آزادی، ضامن وجود داشتنش باشه.
با وجود خدا از میان برداشته میشه.
وجود خدا به مفهوم برتری طلبیش و مفهوم پایان تمام برابری ها دیگر معنایی از این برابری در میان نیست که شما بخواهید درباره اش صحبت کنید.
و دوباره بر می گردیم به همان چرخ گردونی که در طول تاریخ بارها و بارها به کرات اتفاق افتاده و در حال اتفاق افتادن است.
جماعت به تنگ آمده ای که حالا ظالمان را از میان بر می دارند اما تنها و تنها این چرخه را تغییر می دهد.
آزادی باری برای این طیف است.
باری برای این طیف همواره در طول تاریخ.
مغلوبان قرار است که آزادی نداشته باشند و در اسارت باشند تا آزادی غالبشان را فراهم کنند و این چرخه بیمار، این سیکل که مریض مدام در حال تکرار است چرا که ما به برابری باور نداریم، به آزادی باور نداریم تا به واسطه آن بتوانیم جهان آزادی را پدید بیاوریم و اختیار را برای همگان بخواهیم.
به واسطه آن برابری، حق زیستن را رو برای همه قبول کنید.
برای رسیدن حق همگان تلاش کنید.
و حالا قرار است جایگزین این نگاه خدا قاعدتا همین ایمان باشد.
ایمان تازهای که قرار است جای آن خدا را بگیرد.
اگر در پی جستن معنایی برای زندگی هستیم، رسیدن به آزادی و برابری همگان است.
کمک کردن برای رسیدن به آن آزادی ها و آن زندگی بهتر است.
حالتی که به شما داده میشود در ادیان مختلف، دنیای دیگری که قرار است در آن بهشتی ساخته شود.
حالا قرار است در این ایمان در همین دنیا پدید بیاید.
حالا قرار است که ما تلاش کنیم برای بهتر زیستن، برای بهتر زیستن خود و دیگران.
حالا قرار است که به واسطه این اخلاقی که در وجود ما هست، به واسطه ایمانی که به خویشتن داریم، تلاش کنیم تا در برابر ترسهایمان در برابر نادانی هایمان بایستیم.
معنای زندگی رو جستیم.
در برابر ترس هامون و نادانی هامون ایستادگی کردیم.
به خویشتن مون ایمان داریم و خودمون سازنده ی این دنیا هستیم.
دنیایی که بر پایه برابری است، بر پایه آزادی ست.
و این اون معنایی ست که ما باید در جست و جوی اون باشیم.
این اون معنایی است که قرار هست جایگزین این مفهوم خدا باشه.
مفهومی که قاعدتا در تضاد و تناقض با هم هستن، نمی تونن در کنار هم معنا بشن.
نمی توان به انسانی باور داشت که به خدایی قدرتمند و برتر از دیگران باورمند هست و در کنار اون برابری رو پاس می داره چرا که اون نقطه ی ابتدایی نابرابری خورده شده.
وجود اون خدا به مفهوم نابرابری ست.
پس قاعدتا این مسیر ادامه پیدا خواهد کرد.
من بارها در باب این موضوع صحبت کرده ام.
ما وقتی وارد یک مبحث اخلاقی میشیم یا به وجود برابری باور داریم یا به عدم وجود اون.
حال این که شما بخواهید همه رو برابر بدونید. بدانید.
به عنوان مثال اما حیوانات را در این چرخه برابر ندانید.
اگر بخواهید فقط مسلمان ها را برابر بدانید و دیگر ادیان را برابر ندانید، این چرخه باز شده و این ضد اخلاق تبدیل به اخلاق شده.
این ضد ارزش به میان آمده حالا می تواند این طیف ها تغییر کند.
حالا می تواند به کار کسی بیاید که فلان مردم فلان نژاد را به عنوان برتری از دیگران باور داشته باشد.
برابری از میان برداشته شده حالا می تواند تعاریف و نمونه ها و مدل های مختلفی در آینده هم بیان شود.
پس قاعدتا ما باید جایگزینی برای این خدا، برابری، آزادی، اخلاق و ایمان به خویشتن باشد.
با توجه به این مفاهیمی که مطرح می شود، شما می توانید این معنا را برای زندگی خودتان به وجود بیاورید.
در برابر ترس ها و نادانی هایتان غلبه کنید.
با ایمان به خویشتن جهان بهتری را پدید بیاورید. برای دیگر.
قاعدتا در باب این موضوع هم میشه ساعتها صحبت کرد.
اما اون دسته از کسانی که در پی جستن جایگزینی برای خدا هستند در نقطه ابتدایی باید معنایی برای زندگی خودشون بجویند.
در برابر ترسها و نادانی های خودشون بایستند و به نوعی با این و رسیدن به این مرحله از زیستن قاعدتا میتونند جایگزینی برای اون خدا داشته باشند که بلاشک بهترین جایگزین ها آزادیست که برابری رو در خود معنا کرده.
اخلاقیاتی که برگرفته از همین نگاه به آزادی، همین آزار نرساندن به دیگران هست و ایمان به خویشتن برای ساختن این دنیای بهتر.
در انتهای برنامه هم دوست دارم باهاتون مطرح کنم که اگر دوست دارید این صدا شنیده بشه این راه تغییر شکل بگیره.
میتونید آثار من رو با دیگران به اشتراک بگذارید.
منظور از آثار هم خلاصه به این برنامه به نام جان.
ویژه برنامه و یا ویژه برنامه های دیگر و خود برنامه به نام جان نیست.
من پیش تر از این که بخواهم برنامه ای به نام جان رو ضبط و منتشر کنم، آرا و عقاید و باورهای خودم رو در قالب کتاب هایی به رشته تحریر درآوردم.
آثاری که در بین شعر هست، داستان کوتاه هست، داستان بلند و رمان و آثار تحقیقی هست. مقالات هست.
میتونید این آثار رو در وب سایت جهان آرمانی و وب سایت رسمی من به صورت رایگان در دسترس داشته باشید و اگر دوست داشتید این راه ادامه پیدا کنه و این طریقت شکل بگیره میتونید اون رو با دیگران به اشتراک بزارید که قاعدتا بزرگترین کمک شما به من هم همین میتونه باشه.
ممنون که همراه من بودید.
من نیما شهسواری و این برنامه به نام جان داریم.
در پناه آزادی.
قسمت اول : وجودیت خدا
خب دوستان پیش از اینکه وارد این قسمت مشخص و ویژه برنامه خدا بشیم دوست داشتم که چند موضوع رو باهاتون مطرح بکنم.
نکته ابتدا این هستش که این اولین قسمت هست از برنامه ای بنام جان که به صورت تصویری منتشر میشه.
سعی میکنیم از این به بعد قسمت های مختلف به نام جان رو به صورت تصویری هم در کنار نسخه صوتی منتشر کنیم.
اما نکته حائز اهمیت این هستش که خب پیش از اینکه بخواد این برنامه ها به صورت تصویری منتشر بشه من برخی از قسمت ها رو ضبط کردم اما هنوز منتشر نکردم.
اون برنامه ها به صورت عادی خودش فقط نسخه ی صوتی منتشر خواهد شد.
اما بعد از این سعی میکنیم برنامه ها رو به صورت تصویری هم منتشر کنیم.
برنامه هایی مثل ویژه برنامه شناخت اسلام که الان هم در حال پخش هست.
باز هم همون طبق سابق خودش فکر میکنم 20 و خورده ای قسمت باشه.
قسمت ها به صورت صوتی خواهد بود.
حالا ویژه برنامه های دیگه ای که از قبل تر تدارک دیده شده و یا برنامه های معمول به نام جان.
اما بعد از این سعی میکنیم آثار رو به صورت تصویری هم در کنارش منتشر کنیم.
نکته بعدی هم این هست که قاعدتا در کنار نسخه تصویری، نسخه صوتی هم منتشر میشه و در همون پلتفرم های پادکست گیر و در وب سایت جهان آرمانی و نسخه تصویری هم در یوتیوب و وب سایت جهان آرمانی میتونید به دست بیارید.
اما فارغ از این در باب خود این ویژه برنامه خدا صحبت کنیم.
توی این ویژه برنامه خاص ما قرار هست که در باب معنای خدا.
با هم صحبت کنیم.
در باب این مفهومی که ما به اسم خدا میشناسیم، طبق معمول تمام برنامه های به نام جان ما در باب مصادیق صحبت نمیکنیم و در این ویژه برنامه هم در باب یک مفهوم مشخص به اسم خدا قرار هست که صحبت کنیم و قاعدتا قسمت های مختلفی دارد که در باب موضوعات مختلف وابسته به خدا صحبت خواهیم کرد.
حالا در هر قسمت مشخص سعی میکنیم در باب موضوع بیشتر و بیشتر هم صحبت کنیم.
اما این قسمت از وجودیت خدا با توجه به اینکه قرار هست ما در باب مفهوم کلی صحبت بکنیم، موضوع مشخص و ابتدایی که با آن درگیر میشویم مصادیق از خداست که همواره با آن روبه رو هستیم.
به چه مفهوم؟
به این معنا که شما روبرو میشوید با الله به عنوان یکی از این مصداق های خدا بر زمین اللهی که به عنوان خدای مسلمین شناخته شده است.
حالا این الله یکی از اون مصادیق خداست.
اما اون مفهوم در زیر معنای اون خدا قرار میگیره.
اما خود مفهوم خدا نیست چراکه خیلی پیشتر از اینکه ما چیزی به اسم الله را بشناسیم، خدایی را میشناختیم بر زمین.
این خدا مختص به ادیان ابراهیمی نمیشود.
پیشتر از آنها حتی مختص به فقط و فقط ادیانی که میشناسیم هم نمیشود.
یعنی ادیان مختلفی که در کشورهای مختلف وجود دارند.
اینها ریشه دار در آن زیست بشری از آن زیست ابتدایی بشری است.
شما وقتی نزدیک به معنا و مفهومی به اسم خدا میشوید، مواجه میشوید با قدرتی ماورایی بزرگتر از دیگر جانداران با قدرتی که قرار است از جانداران بزرگتر و عظیم تر باشد، قرار است که به آنها مصونیتی بده، کمکی بکند، راهنمایی بکند و ریشه اینها بر میگردد به آن انسان ناتوان و نادان.
انسان پر از ترس و وحشت.
این معنای مشخص از خدا خیلی پیش تر از اینکه ما نزدیک به مفاهیم مذهبی و دینی بشویم با همین معنای مشخص با مفهومی به اسم انسان درگیر هست.
یعنی انسانی رو شما در نظر بگیرید.
خیلی پیش تر ها زمانی که انسان های نخستین زندگی می کردن، قاعدتا با ترس های زیادی رو به رو می شدن.
ترس هایی که حالا نسبت به این ترس ها نادانی کامل هم داشتند.
حالا پر از ناتوانی هم بودند.
یعنی اگر روبرو شدن با یک موضوع مشخص مثل رعد و برق، مثل باران، مثل سیل، مثل زمین لرزه هیچ شناختی نسبت به این موضوع نداشتند، هیچ دانایی ای نسبت به این موضوع نداشتند و قاعدتا پر از ترس و وحشت می شدند.
ترس و وحشتی که بیشتر از هر چیز به واسطه ی ناشناخته ها و نادانی ها بود و حالا این ترس اون ها رو بیشتر و بیشتر سوق می داد به سمت دست آویزی به سوی یک قدرت ماورایی.
یعنی تصویری از انسان هایی که در اون تنهایی خودشون پر از وحشت هستند.
حالا وحشت از عوامل مختلفی که نسبت به آن هیچ شناختی ندارند.
صدای وحشتناک حیوانات درنده خوی به عنوان مثال بارانی که تبدیل به سیل میشه و حالا هیچ شناختی نسبت بهش نداره.
شما با جهان امروزی ما مقایسه اش نکنید.
اینکه ما امروز با جهانی رو به رو هستیم که در باب تمام این مسائل در همون سنین ابتدایی در همون مدارس ابتدایی هم بچه ها باهاش روبه رو میشن.
این به سادگی یه بچه ی هشت نه ساله میدونه که چرا بارون میاد.
بارون براش یک موضوع ناشناخته نیست که او رو به وحشت ببره.
اما ما با انسانی روبرو بودیم که نسبت به این موضوعات هیچ شناختی نداشت.
هیچ دانایی نداشت.
نمی دونست چرا بارون میاد، چرا این بارون بند نمیاد و حالا همه این هارو مختص به یک قدرت ماورایی میدونست که به دستور او هستش که این اتفاقات می افته و این اون مفهوم و معنای خداست که در بین انسان ها وجود داشته و مختص به ادیان نیست.
یعنی شما روبه رو میشدید با اقسام مختلف از خدا.
خدایی که تحت چند خدایی شناخته میشد همونجوری که در یونان باستان وجود داشت.
شما با یونانی هایی روبه رو بودید که حالا در این یونان خدایان بیشماری رو در کنار هم می پرستیدند.
قدرت این خدایان در کنار هم تبدیل به یک خدای واحد میکردند یا خدایان در کنار هم یک خدایی برتر از خودشون داشتند.
در کشور های مختلف در حوضه اسکاندیناوی، در یونان، در کشور های دیگه ای که میشناسیم، این اعتقاد به چندخدایی هم از همون معنای مشخص و مفهوم مشخص خدا برگرفته است و یا چیزی که ما تحت عنوان بت پرستی میشناسیم.
بت پرستی هم نشان و نمادی از همون خداست.
همون مفهوم خداست یعنی مفهومی به معنای اینکه شما خودت رو نادان و ناتوان و پر از ترس و وحشت میدونید.
دستاویزی برای خودتون قرار میدید که به خواسته هاتون به واسطه ی یک قدرت ماورایی برسید.
حالا این رو در شکل و یک جسم مشخصی تصویر میکنیم.
در شکل خورشید.
در شکل ماه.
در شکل ستارگان.
در شکل یک مجسمه ای که ساختید هیچ کدوم از کسانی که ما به عنوان بت پرست میشناسیم اون بت رو نمی پرستیدن.
یعنی قرار بر این نبود که یک چیز چوبی رو بزارن و از صبح تا شب به پرستش بگن تو همه چیز رو به ما دادی.
این سنگی که در کنار اینها بود که قدرت انجام کاری رو نداشت، نماد و نشانه ای از اون خداوند بزرگ و قدرتمند در آسمان ها یا در زمین یا هر جای دیگه ای که بهش باور داشتن بود.
همون اتفاقی که امروز هم شما شاهدش هستید.
یعنی این توسلی که توسط شیعیان هم اتفاق می افته به نوعی نزدیکی با همون معنای بت پرستی است.
حالا مصادیقی رو انتخاب میکنن برای نزدیکی و قرابت با خدا.
از بحث اصلی دور نشیم.
در باب این مسائل هم قاعدتا صحبت خواهیم کرد.
اما در باب همین موضوع مشخص و همین معنای مشخص.
وقتی ما در باب خدا صحبت میکنیم و در باب این معنا و مفهوم در باب این کلیت معنا صحبت میکنیم و مصداقش ارتباط مستقیمی قاعدتا با تمامی ادیان با تمامی خدایان داره.
اما در باب یک به یک این ها نیز در باب یک نمونه مشخص از این ها نیست.
در باب یک مفهوم کلی است که برگرفته از ناتوانی های انسان هست.
دلیل وجودیش به واسطه ناتوانی، نادانی و ترس های انسانی است.
انسانی که قاعدتا ترس داشته اما به واسطه آن عقل و در کنار آن ندانستن این ترس را تبدیل به یک وحشت بزرگ، تبدیل به یک استرس و اضطراب بزرگ در خودش کرده.
یعنی شما مواجه شدید با انسانی که حالا داره یک سری عوامل رو می بینه اما برای اینها آینده ای رو ترسیم می کنه.
امروزی که اون اتفاق مشخص با او کاری نداره به فردایی در آینده نگاه می کنه که شاید این سیل و زلزله و زمین لرزه و این عوامل مختلف گریبان او رو بگیره و این ها دست به دست هم می داد که او پر از ترس و وحشت بیشتری بشه و این ترس و وحشت و نادانی هم او رو به سمت و سویی می برد که حالا یک تصویر مشخص قدرتمند تری رو در آسمان ها برای خود بسازه که به واسطه دستاویزی به او مصونیت داشته باشه.
حالا شما با انسانی روبرو روبهرو بودید که میتواند تصور کند شاید یک قدرتی در فرار است که من به واسطه آویزان شدن به او مصون خواهم بود از تمامی این دردها و مظالم.
حالا اگر بارانی میاد و من دلیل وجودیش رو نمیدونم به واسطه این هست که او قدرت لایزالی در آسمان هاست و دستور به این باریدن رو داده.
یعنی شما وقتی با مفهوم خدا روبهرو میشوید همه و همه برگرفته از همین چند معنای مشخص است ترس، نادانی، ناتوانی.
همه بر میگرده در همین پروسه و در همین مثلث.
هیچ دلیل دیگه ای به خاطر وجودیاش نمیتونید بشمرید و وقتی نزدیک به این معنا میشید، مواجه میشید با انسان هایی که در سراسر دنیا به اقسام مختلف با این معنا درگیر بودند.
یعنی در ادیان مختلف، در کشور های مختلف و در فرهنگ های مختلف.
اما همه و همه ریشه بر میگرده به یک نقطه مشخص و اون خداست.
یعنی شما مواجه نمیشید با کشور های مختلفی که حالا با این معنا دوری بکنند به شکل متفاوتی شاید باهاش روبرو میشدند اما در مجموع باهاش روبه رو میشدند.
یعنی اگر اعتقاد به این خدا درونشون وجود بره.
برخی اعتقاد دارن که نداشته، به شکل دیگری داشته، شاید به شکل توحیدی نداشته اما در شکل چندخدایی وجود داشته.
شاید در شکل الهی که ما میشناسیم تحت عنوان ادیان ابراهیمی وجود نداشته اما تحت بتپرستی وجود داشته.
حال میرسیم در باب این وجودیت و این عدم وجود خدا.
موضوعی که سوالی که قاعدتا همیشه باهاش روبرو میشیم.
سوال دنباله داری که در بین مردم از همون ابتدایی که خودشون رو میشناسن درگیر هستن باهاش؟
یکی از اون سوالات فلسفی بزرگ انسانی است که همیشه باهاش درگیر هستیم.
آیا خدا وجود داره یا نه؟
و در اتفاقات مختلف شما وقتی یک مشکل بزرگی هم براتون پیش میاد باز هم به این سوال می رسید.
یک اتفاق طبیعی پیرامون شما، شما رو به این معنا میرسونه.
درد، مصیبت و هزاران هزار موضوع دیگه شما رو به این سوال نزدیک میکنه.
گاها حتی انسان در زندگی خودش روبرو میشه با یک اتفاق که او رو نزدیک به این معنا میکنه که خدا وجود نداره و یا داره.
یعنی شما با دیدن یک موضوع مشخص که گاها باز هم بر میگرده به نادانی و ناتوانی و یا ترس تون به این نتیجه می رسید که خدا وجود داره.
و یا گاها بر عکس این یک موضوعی رو می بینید و به ضرس قاطع به این موضوع نزدیک میشید که اصلا خدایی وجود نداره.
به واسطه این اتفاق خاص اصلا نمی تونه خدایی وجود داشته باشه و این اون سوالیست که ما باهاش درگیر هستیم.
اما موضوع مهم در اون نقطه ابتدایی وجود این سوال هست.
چرا باید یه همچین سوالی وجود داشته باشه؟
قبل از اینکه بخوایم وارد این مبحث بشیم در باب خود وجودیت و یا عدم وجود خدا هم بهتر هستش که یه مقداری صحبت بکنیم.
ما خدا رو در یک مفهوم کلی و بزرگی تصور کردیم.
قدرتی ماورای انسان ها و جانداران که احاطه ای بر جهان هستی ما داشته باشد.
یه تعریف دیگه ای هم در کنارش خب قاعدتا وجود داره و اون تعریفی که ما میشناسیم به عنوان خدایی که حالا این جهان رو ساخته و بهش دخل و تصرفی نداره و اون رو رها کرده.
این تصویر هم خب قاعدتا مطرح میشه اما اون تصویر عامه و اکثریتی که در جهان وجود داره اتفاقا خداییست که بر جهان احاطه داره.
یعنی خدایی که ما در بیشتر مصادیق هم باهاش روبرو میشیم.
الله هم از همین دسته خدایان هست.
یهوه از همین دسته خدایان هست.
تمامی ادیان ابراهیمی مسیحیت هم از همین دسته خدایان است.
خدایانی که احاطه بر جهان هستی دارند.
پس ما با این معنای مشخص رو به رو میشویم.
حال این که با این رو به رو شدن با این که آیا این خدا وجود دارد یا ندارد، به چه شکلی هست؟
برای مواجهه باید از علم به نوعی کمک گرفت، اما قاعدتا با مطالعه بیشمار کتاب ها هم به این نتیجه میرسید که هیچ کسی در جهان هستی نتوانسته وجودیت و یا عدم وجود خدا رو ثابت کنه.
تحت هیچ ادله ای با هیچ استدلالی، از طریق هیچ علمی قادر به این نبوده که ثابت بکنه آیا این خدای فیزیکی وجود دارد یا ندارد.
اصلا بحث بیشتر از این می ره به جایی می رسه که ما صحبت کردن در باب فیزیک و جسم خدا هم کار عبث و بیهوده ای است.
یعنی شما وقتی نزدیک بشید به این مصادیق خدا، شما وقتی می خواید در باب این مفهوم کلی خدا صحبت کنید.
حالا باید نزدیک بشید به یکی از این مصادیق. به الله. به یهوه. به مسیح.
حالا گاها میرسید و وارد بحثی میشید برای وجودیت و یا عدم وجود و شما رو به یک نقطه ای میرسونه که حالا در اون مطرح میکنه که اصلا شما نمیتونید نزدیک به مفهوم جسمانی خدا بشید و این یعنی پایان تمام دریچه ها برای کنکاش شما.
فقط موضوع به همین جا ختم نمیشه.
هیچ دلیل واضحی وجود نداره که شما بتونید وجودیت و یا عدم وجود این خدا رو اثبات بکنید.
گاها به این دلیل که اصلا این موضوعی نیست که بشه در باره اش فکر کرد بشه دربارش تجزیه و تحلیلی رو به وجود آورد.
شما وقتی دارید در باب علم صحبت میکنید، علم در باب موضوعاتی صحبت میکنه که وجودیت داشته باشن، وجودیت قابل درک و لمسی داشته باشن.
حالا شما با یک مفهومی رو به رو هستید که گاها حتی قابل درک و لمس و احساس هم نیست و حالا دیگه علم عاجز هست از بیان کردنش.
گاها میتونه وارد مقابله با مصادیق بشه اما نفی یکی از این مصادیق در یک شکل خاص یعنی به عنوان مثال یک عالم مشخصی که یک مصداق مشخص از خدا در اسلام یعنی الله رو به واسطه یک مصداق در این دین یعنی یکی از آیات قرآنی نفی میکنه.
اما این به مفهوم نفی کلیت خدا در اون دین و ورای اون نفی کلیت خدا در تمامی اشکال و مفهوم خدا نیست.
یعنی باز هم شما در یک سیر دواری قرار میگیرید که راه به جایی نمی برید.
اما فرای این، فرای چیزی که در دنیای واقعی ما وجود داره و ما مواجه باهاش هستیم که علمی تا کنون موفق به ثابت کردن و یا عدم اثبات وجود خدا نشده.
فارغ از این، ما فرض رو بر این میزاریم که حالا علمی وجود داشته باشه که این کار رو انجام بده.
چه تاثیری بر جهان پیرامون ما بر جهان داشت؟
یعنی شما مواجه بشید با علمی که اومده به ضرس قاطع به انسان های جهان ثابت کرده که خدایی وجود نداره.
آیا انسان ها تغییر میکنن؟
آیا نگاه اونها به جهان تغییر میکنه؟
آیا فرهنگ کنش و قوانین اون ها تغییر میکنه؟
به واسطه ی این نگاه علمی مشخص.
آیا در دیرباز وقتی ما روبرو شدیم با گالیله و مطرح کردن اون نگاه مشخص علمی در باب گرد بودن زمین، آیا تغییری در بین انسان ها به وجود آورد؟
آیا فرهنگ ها رو تغییر داد؟
و این اون نقطه ای ست که در ابتدا دربارش صحبت کردیم؟
چرا وجود داشتن و یا عدم وجود خدا باید سوالی باشه چرا باید مطرح بشه؟
قرار هست که چه سودی رو با ما مطرح بکنه؟
اگر ما این سوال رو مطرح بکنیم و به یک جواب مشخص برسیم در نهایت قرار هست چه تغییری در جهان هستی خودمون ببینیم؟
اگر پاسخ به این سوال رو به درستی دادیم و درستش هم نوعی بود که ما رو از این مفهوم و معنای خدایی دور کرد، آیا در انسان ها هم این تغییر رو شاهد هستیم؟
این اون نقطه ای هست که ما جواب قاطع دربارش داریم.
انسان ها به واسطه ی این ایمان ساخته شده در دل هاشون هست که زندگی میکنن.
نکته ابتدایی وقتی شما داری در باب مساله وجودیت و یا عدم وجودیت خدا صحبت میکنید باید نسبت به این موضوع موضع داشته باشید.
یعنی شما باید ابتدائا جزو دسته ای باشید که آتئیست هستید.
خدا رو اصلا قبول ندارید وجودش رو یا جزو دسته ای باشید که به خدا و موجودیتش اعتقاد دارید.
با موضع وارد این بحث میشید.
حالا با موضعی که وارد شدید ادله دلایل خودتون رو و یا دیگران رو میگید و میشنوید و در نهایت امر به واسطه ایمانی که دارید یک تصمیم مشخص میگیرید.
اینجاست که علم دستش بریده میشه و به کنار گذاشته میشه و فقط و فقط ایمان هست که راهگشاست.
وقتی شما نزدیک به مفهوم خدا میشید و در باب وجودیت و یا عدم وجود او صحبت میکنید، از هر دو طیف تنها و تنها به واسطه ایمان هست که این نظر رو رد و یا قبول میکنن.
این اون نقطه مهم هست.
اما فرای اون اینکه انسان ها موضع دارند و وارد این قضیه میشن و فرای این موضع به واسطه ایمانشون به وجودیت و یا عدم وجود خدا رای خواهند داد.
واقعیتی که اون ها می سازند بر پایه واقعیتی است که شما براشون تصویر میکنید و یا به واسطه حقیقتی است که در دل های اون ها شکل گرفته.
در باب این مساله مشخص واقعیت و حقیقت هم من صحبت کردم.
گفتیم ما یه موضوعی به اسم واقعیت در جهان مون داریم.
واقعیت عینی که می بینیمش.
اتفاقات روزمره ای که در حال افتادن هست.
واقعیت هایی که قابل لمس و درک هست.
همه جای دنیا هم برابر و یکتاست.
اون واقعیت عینی است که قابل مشاهده است.
اما یک طرف قضیه حقیقت است.
حقیقتی که در دل انسان ها شکل می گیره.
انسان ها حقیقت رو تصویر می کنند و گاها تصویری که اون ها نسبت به حقیقت می دن متناقض و متضاد با واقعیت جهان هست.
مصداق ها و مثال های بیشماری داره.
شما حقیقتی رو در دل جماعتی در جهان می بینید که با واقعیت دنیا در تضاد هست اما حاضر نیستن واقعیت رو بپذیرن و حقیقت خودشون رو کتمان کنن.
چرا که قدرت این حقایق درونی انسان ها به مراتب قدرتمند تر از واقعیت جهان است.
این واقعیت جهان واقعیت قابل لمسی که ما در جای جای جهان هم با آن روبه رو هستیم.
شما دنیا و دریا در باب واقعیت با انسان ها صحبت می کنید.
برایشان دلایل بی شمار می آورید اما در نهایت حقیقتی که اون ها بهش معترف هستند هستش که واقعیت جهان رو میسازه.
شاید یه مقداری موضوع پیچیده شد.
با مثال میشه راحت تر دربارش صحبت کرد.
شما تصور کنید که به عنوان یک انسان در باب همین وجودیت خدا صحبت می کنید.
گفتیم مفهوم خدا رو کنار بزارید، در باب مصداق ها صحبت کنیم.
در فلان کشور مثلا هندوستان کسی هست که مثلا بطری آب رو میپرسته تمام قدرت های الهی رو در همین بطری آب میبینه.
مصداق مثال می زنیم.
مثالی که دور از واقع هست فقط برای راحت فهم شدن مساله.
حالا این آدمی که این بطری رو می پرسته و به این حقیقت باور آورده شما با هزاران هزار دلیل و ادله در باب واقعیت جهان صحبت می کنید و برای او مطرح می کنید.
اما او به واسطه حقیقتی که در دلش داره حاضر به گوش کردن حتی اون مسئله شما هم نیست چه برسه به قبولش.
و حالا می بینید که حقایقی که او بهش باور داره متناقض و متضاد و متناقض با واقعیت ها هست.
گاها به موضوعاتی باور داره که هیچ سنخیت و نزدیکی با واقعیات دنیا ندارن.
اما برای او اون حقیقت واقعی تر از تمام واقعیت های جهان هست و این اون نقطه مهم قضیه هست.
این اون نقطه ایست که ما رو به اون جایی میرسونه که حالا اگر شما ساعت ها و سال ها در باب موضوع وجودیت خدا و یا عدم وجود خدا صحبت بکنید، نهایت امر و ایمان و دل ها و حقیقتی که انسان ها ساخته اند تشکیل میده و به پیش میبره.
موضوع مهم همون ایمان و همون حقیقتی است که انسان ها تسخیر کرده اند به واسطه ی باوری که دارند.
همون اتفاقی که اگر افتاد، اگر در باب این مسئله صحبت ها کردند، اگر در باب عدم وجودیت خدا ادله ی بیشماری هم مطرح کردند اما در جهان کسی باهاش روبرو نشد که بخواد بهش نزدیک بشه.
این تعداد خیلی پایین بود به نسبت آمار جهانی.
یعنی شما وقتی با جهان پیرامون خودتون رو به رو میشید با یک اکثریت غالبی روبه رو هستید در سراسر جهان که به این وجودیت خدا ایمان دارند، فرای تمام واقعیت ها و فرای تمام علوم ایمانی است که در وجود این ها وجود داره و حقیقت اون ها رو تسخیر کرده.
مختص به کشور های جهان سومی و ایران و نمیدونم کشور های خاورمیانه و اینها نیست.
همه جای جهان در متمدنانه ترین کشور های جهان.
در کشور های اروپایی شما باز هم رو به رو میشید با این ایمان قلبی که انسان ها نسبت به خدا دارند.
این حقیقتی که نسبت به خدا در خودشون به وجود آورده اند و این واقعیت جهان هست.
حقیقت در دل های اونها به نوعی در کنار هم بودن تمام این حقایق انسان ها در کنار هم واقعیت عینی ما رو در جهان به وجود آورده و به وجود میاره و این اون واقعیتی است که ما باهاش درگیر هستیم.
نکته مهم و کلیدی مسئله هم همینه.
وقتی نزدیک میشیم به وجودیت و یا عدم وجود خدا.
نقطه ای که ما در برابرمان قرار میگیره فقط همین مسئله است.
ایمان انسان ها بیانگر وجود و یا عدم وجود است.
علم راه به جایی نمیبره.
خودش توان این کار رو نداره.
تا امروز هم توان چنین کاری را نداشته.
ما مواجه نشدیم با علمی که بتواند به ضرس قاطع در باب وجودیت و یا عدم وجود خدا نظری بدهد.
فرای این حتی اگر علم هم به این درجه برسد باز هم توان مقابله با ایمان انسان ها را ندارد.
حقیقتی که در دل انسان ها هست به مراتب قدرتمند تر از آن واقعیت عینیه در برابرشان هست.
پس به این دو دلیل مشخص و مبرهن ما به این نتیجه می رسیم که صحبت کردن پیرامون این موضوع کاری عبث و بیهوده است.
یعنی آن سوال ابتدایی که ما کردیم اصلا وجود پرسشی با این مفهموم مشخص که آیا خدا وجود داره یا نداره چه فایده ای برای ما داره؟
هیچ فایده ای به جز تلف کردن وقت و زمان.
دور شدن از معانی مهم هیچ فایده ای برای ما ندارد.
رسیدن به پاسخ مشخص هم برای ما فایده ای نداره چرا که ما یک جهان واقعی پر از حقایق بی شمار در دل انسان ها داریم که این در شکل اکثریت و غالب خودش به ما میرسونه.
این موضوع رو که خدا در دل انسان ها وجود داره.
حال این که این سوال عبث و بیهوده ست.
وقت تلف کردنه.
فکر کردن بهش زمان رو میبره.
من خودم به شخصه هیچ وقت در کتاب های مختلف در باب این مساله صحبت نکردم.
به همین اندازه موجز در باب این موضوع صحبت کردم که وجودیت خدا اون واقعیتی است که ما در جهان می بینیم.
اکثریت غالبی که بهش اعتقاد دارن این که آیا فیزیک اون خدا در آسمان وجود داره موضوع قابل بحثی نیست.
موضوع قابل بحث وجود خدا در دل انسان هاست.
ایمان انسان هاست.
حقیقت انسان هاست.
این واقعیت جهان ماست.
شاید برگرفته از یک حقیقت دروغین و کذاب در دل انسان های بیشمار باشد.
شاید منافات با واقعیت داشته باشد.
شاید در تضاد با علم باشد.
اما واقعیت جهان ما تا همین اندازه بیهوده و عبث است.
مثل خیلی از اتفاقات دیگه ی جهان هستی.
و این اون نقطه ایست که ما باید بهش برسیم.
یعنی اگر پرسش عینی با ما مطرح بشه در باب اینکه آیا خدایی وجود داره یا نه، خدایی وجود داره در دل انسان ها به واسطه ی ایمان؟
نزدیک شدن به این معنا برای رد کردنش بی معناست.
برای اثبات کردنش بی معناست.
وقت تلف کردنه.
اما فرای این.
حالا ما باید نزدیک بشیم به برآیند هایی که این خدا به وجود آورده.
این مفهوم خدا در شکل کلیش باعث به وجود اومدن یک سری اتفاقات شده.
فرهنگی رو به وجود آورده.
فرهنگی که نوع زیستن ما رو شکل داده.
حالا نقطه ی اصلی و اتکا این هستش که ما نزدیک به این مفاهیم بشیم که وجودیت این خدا که در دل انسان ها وجود داره چه ثمراتی داشته؟
چه نتایجی رو به بار آورده؟
و این اون نتایج مهمی هست که ما باید دربارش وقت بزاریم صحبت بکنیم، تغییرشون بدیم.
یعنی این خدایی که ما داریم درباره اش صحبت می کنیم وجود داره در دل انسان ها؟
علم قادر به نفی و ردش نیست چرا که در دل این انسان ها وجود داره.
خود علم همچین پتانسیلی رو نداره.
فرای اون حتی اگر به این پتانسیل هم برسه، انسان ها حاضر نیستن این واقعیت رو قبول کنن.
چرا که دل بسته به حقیقت های درونی خودشون هستن.
با توجه به این تفاسیر اما ما حالا روبه رو هستیم با اینکه این خدای در دل های اون ها.
آنها یک نتایجی داشته، یک جهانی رو به وجود آورده، اتفاقاتی رو رقم زده، فرهنگی رو ساخته، ادیانی رو شکل داده، قوانینی رو پایه ریزی کرده، رفتارهای انسانی، روابط انسانی رو تحت تاثیر خودش قرار داده و.
پس موضوع مهم ما مقابله با این مصادیق مختلف است.
با این برآیند هاییست که از وجودیت خدا شکل گرفته.
ما باید با این مفاهیم رو به رو بشیم نه با وجودیت خدا.
قاعدتا خیلی میشه در باب این وجود و یا عدم وجود خدا صحبت کرد.
اما نکته ابتدا این هستش که من سعی میکنم از این به بعد توی این برنامه هایی به نام جان زمان برنامه رو روی سی دقیقه تموم بکنم به واسطه این که در آپلود تصویریش هم دچار مشکلی نشم.
پس سعی میکنیم برنامه ها از این به بعد فشرده تر و کوتاه تر باشه.
نکته دوم هم این هستش که ما در این ویژه برنامه خدا سعی میکنیم در باب تمام این مصادیق در قسمت های مختلف صحبت کنیم.
پس این قسمت ابتدایی به نوعی آشنایی با این ویژه برنامه بود و صحبت در باب وجودیت خدا که مخلص و.
خلاصه این مطلب رو میتونیم در همین چند جمله تموم کنیم صحبت کردن، فکر کردن، زمان گذاشتن در باب وجودیت و یا عدم وجود خدا کاری عبث و بیهوده است.
خدا وجود داره.
خدای فیزیکی مهم نیست.
علم نتونسته دربارش صحبت کنه.
اما خدا در دل انسان ها به واسطه ایمان در بین اکثریت انسان ها وجود داره.
به واسطه ایمان حقیقتی رو برای اون ها رقم زده که خیلی قدرتمند تر از واقعیت جهان هست.
اما موضوع مهم رسیدگی به تاثیراتی است که این مفهوم خدا شکل داده و ما باید با این تاثیرات روبه رو شوید.
در قسمت های آتی سعی میکنیم در باب مصادیق مختلف هم صحبت کنیم.
ممنون که همراه من بودید.
من نیما شهسواری و این برنامه به نام جان بود.
در پناه آزادی.
قسمت دوم : خدای درون دلها
خب دوستان توی این قسمت خاص قرار هست که در باب خدای درون دل ها صحبت بکنیم.
خدایی که همه باهاش روبه رو هستیم و میدونیم که فرای خدای شناخته شده در دل انسان ها هم وجود داره.
متفاوت و متمایز با دیگر خدایان.
به نوعی هر کس درون دل خودش خدایی رو میپرسته.
خدایی که نزدیک به شخصیت او، باورهای او، چهارچوب های او و عناوینی از این دست هست.
حالا قبل از اینکه وارد این بحث مشخص بشیم یک اشارتی هم به قسمت گذشته داشته باشیم که ما در قسمت گذشته در باب وجودیت خدا صحبت کردیم.
مخلص صحبت در قسمت گذشته بر می گشت به این موضوع مشخص که صحبت کردن پیرامون وجود و یا عدم وجود خدا کاری عبث و بیهوده است.
خدا درون دل انسان ها وجود داره.
خدا رو به واسطه ی ایمان میشه وجود و یا عدم وجودش رو ثابت کرد.
علم قادر به این موضوع نیست و ما به عنوان یک انسان به واسطه ی ایمانی که داریم حالا قبول میکنیم که خدا وجود داره و یا خدا وجود نداره.
اما جهان پیرامون ما و واقعیتی که ما امروز داریم باهاش رو به رو هستیم به ما خبر از این میده که خدا درون دل انسان ها وجود داره.
حقیقتی غیر قابل کتمان هست و وظیفه ی ما فرا این که ثابت کنیم خدا وجود داره یا نداره.
رو به رو شدن با تاثیرات خدا بر جهان ماست.
ما باید این تاثیرات رو دگرگون کنیم، تغییر بدیم تا زندگی بهتری داشته باشیم.
و اما این قسمت مشخص و این خدای درون دل ها.
خوب قاعدتا ما یک خدای شناخته شده ای رو در جهان می شناسیم.
دربارش هم صحبت کردیم.
گفتیم ریشه ها بر می گرده به اون نادانی و ناتوانی انسان ها.
ترس های انسان ها که باعث شد اون خدا ساخته بشه.
خدایی که اون ها سعی کردن و تصویرش کردن به واسطه ی مشکلاتی که پیرامون خودشون داشتن دستاویزی برای خودشون به وجود آوردن تا در برابر این مشکلات به او آویزان بشن.
از او کمک بخوان، از او مدد بخوان و به واسطه ی این مدد آرامش خاطری بگیرن.
از این ترس و وحشت ها دور بشن.
اما کار به اینجا خاتمه پیدا نمی کنه.
موضوع این هستش که حالا ادیانی به وجود میان که به این خدای درون دل ها ساختار و نظمی میدن، سیستمی براش تعبیر و تفسیر میکنن.
حالا شما مواجه میشید با خدایی که تبدیل به یک دین و تبدیل به یک نهاد قدرتمند اجتماعی میشه.
حالا این خدا کتابی داره، دستورها و فرامینی داره. پیامبری داره.
و شما برای نزدیک شدن به او باید اصولی رو رعایت بکنید.
باید تحت فرامین او گام بردارید.
باید دنیاتون رو نزدیک به دنیای او بکنید.
کار از اینها هم پیش تر میره و در نهایت ما مواجه میشیم با خدایی که حتی حکومت سیاسی رو هم به دست میگیره.
همون طوری که امروز در ایران هم به دست گرفته.
حالا یکی از اون مصادیق خدای شناخته شده الله بر زمین تحت عنوان اسلام شیعی.
در ایران ما هم حکومت داره و این اون سلسله مراتبی است که از ابتدا شکل گرفته.
اما این خدا یک خدای مشخص است.
خدایی است دارای یک سری خصوصیات اخلاقی مشخصی که ما میشناسیم، یک سری المان هایی که باعث به وجود اومدن و وجودیت او میشود.
شاید از بعد مصادیق با هم متفاوت باشند.
شاید اسم هایشان با هم فرق کند.
شاید فرامین شان با هم فرق کند.
شاید نوع نزدیکی به آن ها فرق بکند.
یعنی شما وقتی وارد اسلام می شوید با یک اللهی روبه رو می شوید.
اگر وارد یهودیت بشوید با یهود مثلا رو به رو می شوید.
قاعدتا اسم ها فرق می کند.
حتی گاها فرامین هم فرق می کند.
مصادیق هم فرق می کنند.
اما بنیان یکیست. معنا یکیست.
مفهوم یکیست و برابر است.
مفهوم تصویری از یک قدرت ماورایی است.
قدرتی بالاتر و برتر از انسان ها و دیگر جانداران که احاطه کامل بر زندگی آن ها دارند.
بر زندگی آن ها، بر اتفاقاتی که می افتد.
این که آن ها چه کاری انجام می دهند و در نهایت چه رفتاری با آن ها می شود، مورد قضاوت آن خدا قرار می گیرد.
عناوینی که باعث به وجود اومدن این خدا میشه.
المان های مشخصی از وحدانیت او.
اینکه او یک خدای واحد در جهان هست.
حتی اگر ما مصادیقی از خداپرستی به صورت شرک آلود داریم که خدایان بیشماری رو در کنار هم میپرستند، باز هم ما رو نزدیک به یک مفهوم توحید میکنه.
چرا که این خدایان در کنار هم یک معنای مشخص و خدا رو میسازند.
یعنی ما در مفهومی که وقتی میخوایم نزدیک به خدا بشیم باید این رو مد نظر داشته باشیم که یکی از المانهای شناخت توحید و وحدانیت هست.
قاعدتا قدرت او یکی از دلایل دیگه هست.
یعنی شما با خدایی رو به رو هستید که قدرت مند هست و قدرت مند تر از دیگران هست.
همه جانداران، انسان ها.
حالا این خدای قدرتمند دیگرانی هستن که در برابرش ضعیف هستند.
در باب مبحث قدرت این موضوع مشخص نیست.
ما چیزی به اسم قدرت نداریم.
ما ضعف دیگران رو مبنایی برای قدرت قرار میدیم.
شما قدرت مندی رو به وجود نمیارید مگر ضعف شما باعث به وجود اومدن اون بشه.
این یه موضوعیه که دربارش خیلی ها صحبت کردن و خیلی هم صحبت شده و به نوعی قبول شده هست.
اینکه وقتی ما نزدیک به مفهوم قدرت میشیم از ضعف ما نشات میگیره.
اینکه فلان شخص قدرتمند هست چون ما در برابرش ضعیف هستیم و حالا این خدای تسخیر شده که قدرتمند تر از دیگران هست، جماعت بی شماری از ضعیفان رو در برابر خودش تصویر میکنه.
خدایی که بزرگ تر، باشکوه تر و با کمالات تر از دیگران هست.
خدای بزرگ تر محتاج کوچک ترین در کنار خود هست.
این ها المان های مشخص برای شناخت این خدای واحد هست.
خدای واحدی که شاید اسمش متفاوت باشه اما معناش یکسان و برابر هست.
اما حالا وقتی نزدیک به این موضوع میشویم میبینیم که خدا درون دل انسان ها هم وجود دارد.
یعنی فرای آن تعریفی که ما داریم الان دربارهاش صحبت میکنیم و خدایی که ما تحت یک عنوان میشناختیم و دربارهاش صحبت کردیم، حالا انسان هایی هستند که در دل خودشان خدایی را تصویر میکنند، خدایی که به آن بال و پر میدهند.
یک تصویری نزدیک به باورهای خودشان، آرزوهای خودشان، اخلاق خودشان و یا وجدان خودشون میدن به اون.
خدا از دو حالت خارج نیست.
یا به هیچ دینی باور ندارند و فرای ادیان خدایی رو برای خودشون تصویر میکنند.
شبیه به همون اتفاقی که دربارش صحبت کردیم و در باب وجودیت خدا صحبت کردیم.
انسان هایی نادان و ناتوان و در ترس که یک خدا برای خودشون تصویر میکنند که به دستاویزی از او از خیلی از مشکلات مصون بشن.
حالا کسانی که به خدا باور دارند خدا رو تصور میکنند اما به ادیانی باور ندارند هم از همین روش استفاده می کنند.
حالا خدایی تصویر می کنند که متناقض و متضاد با خدایگانی است که در جهان ما میشناسیم اما قاعدتا نمی تونه از اون المان های اصلی که دربارش صحبت کردیم وحدانیت، قدرت، بزرگ تر بودن و صفاتی که براش منتسب می دونن دور باشه.
اصلا دلیل همین وجودیت خدا هم همین موضوع است.
یعنی یه تصویری رو همتای با این موضوع هم مطرح میکنن.
خدایی که قدرتی بر جهان ما نداره، تسلطی بر جهان ما نداره.
یعنی شما با این تصویر هم روبرو میشید؟
خدایی وجود داره که حالا دخل و تصرفی به جهان ما نداره؟
اما این خدا موضوعی نیستش که ما بخوایم دربارش صحبت کنیم چرا که خیلی از عوامل ناشناخته ای هم میتونن در جهان وجود داشته باشن که بر زندگی ما تاثیری نداشته باشن.
پس بود و نبودشون برای ما چه اهمیتی داره؟
پس خدا اونجایی جنبه پیدا میکنه که در زندگی ما و بر زندگی ما دخل و تصرفی داشته باشه.
حال چه همین دنیا و چه اون تعاریفی که برای دنیای پیش رو و دنیای آخرت میدن.
پس ما باید به این نقطه کلی و به این سرفصل مشخص برای وجودیت خدا برسیم.
یعنی اگر خدایی رو تصویر میکنن باید قائل به همین موضوع باشن که وارد این بحث بشه.
اما فرای اون دسته ای که خدایی رو تصویر میکنن که گاها هم متضاد و متناقض هست، خارج از ادیان هم تصویر میشه.
ما با یک دسته دیگه ای رو به رو میشیم که اتفاقا امروز هم در جهان خیلی تعدادشون بیشتر هست و حتی شاید به مراتب از باورمندان به ادیان هم بیشتر و بیشتر باشه که به دین خاصی باور دارند.
اما خدای تصویر شده از اونها متضاد و متناقض از خدای اون دین هست.
به عنوان مثال شخصی که مسلمون هست مسلمون شیعه است.
در همین ایران ما هم داره زندگی میکنه و مسلمون هست.
به الله هم باور داره. تصویر میکنه.
گاهی متفاوت از الله هست.
یعنی شما اگر با او مطرح کنید که خدای تو مرتدان رو میکشه دار میزنه، دزدان رو، دست هاشون رو قطع میکنه و الی آخر.
مفاهیم ظالمانه خداوندی تحت عنوان اسلامی اگر با او مطرح بشه اونها رو گردن نمیگیره و قبول نمیکنه و منتصب به خدای خودش نمیدونه.
خدای او تصویر مهربانی داره.
دور از این تصاویر ارائه شده در دل اسلام اما در حقیقت و طبق گفته ی خودش اون مسلمون هست.
به الله اعتقاد داره اما اللهی فرای ادیان اللهی که یه تعریف متضادی داره نسبت به اون الله و اون دستورات.
این هم یک بخش دیگری هستند که اتفاقا امروز هم خیلی باهاشون رو به رو میشید.
یعنی شما اگر با جماعتی روبه رو میشید که خودرو مسلمون میدونن در حقیقت مسلمان نیستن.
هیچ ارتباطی هم به اسلام ندارن.
خدایی که تصویر میکنند هم هیچ ارتباطی به اسلام نداره.
در نگاه اونها ارتداد اصلا جرم نیست.
شما میتونید مرتد باشید.
میتونید به دین و خدا اعتقاد نداشته باشید در صورتی که در دل اسلام، اسلام مشخص الله به عنوان خدا، ارتداد جرمی است که جزایش هم مرگ است.
و این تضاد هست یعنی هیچ ارتباط معنایی بین این خدا و خدای حقیقی نیست و اینها ما رو هی دورتر و دورتر و دورتر از معنای واقعی میکنه و برای ما مشکلات بیشتری رو هم به وجود میاره.
شما در نظر بگیرید که خدایان بیشماری در دل انسان ها وجود دارند.
ما حتی روبرو میشیم با خدایانی که در دل انسان ها هستند.
به شدت هم رئوف و مهربونن.
در یک جهان دیگری زندگی میکنن.
اصلا هیچ ارتباطی به این دنیای پر از زشتی و ظلمت ما هم ندارن.
یعنی شما در دل یک پیرزن ناتوان تصور بکنید که حالا این پیرزن چه تصویری از خدا میده؟
خدای او شلاق میزنه.
خدای او در زندگی دیگران سرک میکشه.
خدای او آیا مرتدان رو دار میزنه؟
دزدان رو دست میبره.
و الی آخر.
خدای پر از رأفت!
موهبت دوست داشتن. عشق.
و الی آخر.
اما اینها هیچ ارتباط معنایی هم با مفهوم خدا ندارن.
حتی گاها میبینید اون مفاهیم مشخصی که ما در باب خدا دادیم یعنی در باب قدرتمند بودنش، در باب واحد بودنش، در باب اینکه دیگرانی رو به عنوان برده و بنده در برابر خود خواهد داشت، حتی به اینها هم معترف نیستن.
خدایی رو تصویر میکنن که در اوج برابری داره تصویر میشه.
اصلا این خدا خاکیه.
با بقیه میشینه در کنارشونه.
اما اینها هیچ سنخیتی با مفهوم خدا نداره.
چراکه این خدا به یک دلیل خاص به وجود اومده دلیل وحشت انسان ها بوده.
ترس انسان ها بوده.
خدایی که قدرتی برای اثرگذاری در زندگی ما نداشته باشه.
اصلا چه دلیلی داره وجود داشتنش؟
اصلا چه معنایی داره وجود داشتنش؟
یعنی انسان هایی که به واسطه ی ترس ها و وحشت هاشون یک خدایی رو تصویر کردن.
حالا این خدا قرار بوده این ها رو مصونیت بده در برابر رنج ها.
حالا اگر این خدا نتونه این کار رو انجام بده، چرا باید وجود داشته باشه؟
و چه دلیلی داره وجود داشتنش؟
پس این وجود قدرت یکی از دلایل وجودیت این خداست.
حالا ما نمیتونیم به نوعی با این مبارزه بکنیم و این رو کنار بذاریم.
اما موضوع مهم فرای این موضوعاتی که گفتم ما در باب این تضاد تضادها و تناقض ها هم می تونیم ساعت ها صحبت بکنیم.
گفتیم انسان ها در دلشون خدای های بیشماری رو تصویر می کنند که این تصویر از خدا هم گاها متضاد و متناقض با خدای اصلی و حقیقی هست.
با اون معنای مشخصی که ما میشناسیم تحت عنوان خدا و یا فرای اون با خدایی که به او وابسته هستن.
مثل ادیانی که گفتیم مثلا به اسلام معتقد هستم و خدایی که تصویر می کنه ارتباطی به اسلام نداره و این تضاد ها هم بیشمار هست.
گاها این تضاد ها ما رو به اون سمت و سویی می بره که اصلا تعریفی که این شخص داره در باب خدا میده دیگه خدا نیست.
یعنی از معنای خدا دیگه خارج میشه.
یعنی اگر شما تصویری از خدای بدید همون تصویر مشخصی که اتفاقا هم درباره اش صحبت شده، ساعت سازی که ساعتی رو ساخته و رها کرده.
این دیگه هیچ ارتباط معنایی با خدا نداره.
یعنی این یه چیز دیگس.
اصلا چیزی که میشه دربارش صحبت دیگه ای کرد، اون خدای مشخصی که ما میخوایم دربارش صحبت کنیم و اصولا وجود دارد در دل انسانها.
خدایی است که اتفاقا در جهان هستی ما دخل و تصرف دارد کاری انجام میدهد چه در این دنیا و چه در جهان آتی.
در مجموع به این جهان وابستگی دارد.
اصلا فرامین اوست که این جهان را به پیش میبرد.
یعنی شما در نظر بگیرید خدایی که دارد تصویر میشود در دل یک انسانی، در دل یک پیرمردی، پیرزنی کودکی.
حالا هر کسی این خدای خدای مهربان نیست، فقط و فقط هم به وجود آمده برای گسترش مهر و محبت و دوست داشتن و عشق و علاقه و الی آخر.
آیا این خدا قرار است حکومت بکند یا تشکیل حکومت میده؟
حکومت تشکیل میده که چی کار کنه؟
و ما داریم در باب خدایی صحبت میکنیم که اتفاقا فرمان داره، امر داره، دستور داره، حکومت داره، سیاست داره، در باب تمام مسائل هم نزدیک میشه.
این اون خدای حقیقی است که ساخته شده.
خدایی که با زندگی عادی ما هم در ارتباط هست، تاثیرگذار در زندگی ما هست.
خدایی که با خودش فرهنگی رو به وجود آورده.
خدایی که نوع زیستی رو برای ما پدید آورده.
این اون خدای حقیقی نیست که ما باهاش درگیری داریم.
اما اینکه خدایی وجود داشته باشه که در دل انسان ها به اشکال مختلف که اتفاقا با اون معنا مشخصه خدایی هم دور میشه و هیچ سنخیتی نداره، هیچ معنا و هیچ نزدیکی با مفهومی که ما دربارش صحبت میکنیم هم نداره.
اما تضاد ها بیشمار هست.
هرجا این نقاط تضاد در باب اصول اتفاق بیفته قاعدتا کل موضوع رو زیر سوال میبره.
مثل تمام موضوعات فقط هم منحصرا مرتبط با موضوع خدا و این قسمت خاص نیست.
هر موضوعی وقتی در بابش در اصول به مشکل بخورید دیگه خود موضوع زیر سوال میره.
در این باره هم به همین شکل هست.
یعنی اگر تصویری از خدا داده بشه که در اصولی به عنوان مثال در خود اسلام کسی یک تصویری میده از الله در دلش که هیچ ارتباطی نداره و اصول اصلی اسلام رو زیر سوال میبره یعنی همون توحید، معاد، نبوت.
به عنوان مثال همون اصولی که خودشون حتی قائل شدن.
حالا این که شما بخواید به موضوع نگاه بکنید و اصولی رو تشخیص بدید اما اصولی که خودشون تشخیص دادن رو اگر زیر پا بذاره دیگه اون باورمند به الله نیست.
دیگه الله موضوعیت نداره.
در باب خدا هم به همین شکل هست.
یعنی در باب کلی خدا هم باید اون المان های اصلی رو رعایت بکنه.
اما ریشه و مصدر کلی این خدا برگرفته از کجاست؟
ما در بابش صحبت کردیم و گفتیم، گفتیم که خب قاعدتا انسان ها از همون ابتدا به واسطه نادانی و ناتوانی و ترس هاشون خدا رو شکل دادن.
قاعدتا به او بال و پر دادن یه تصویری دادن نسبت به این خدا که حالا بتونن در مواقعی که پر از درد و رنج و ظلمت و بدبختی هستند به او دستاویزی داشته باشند تا از این مشکلات هم این مشکلات را رفع کنند و کنار بگذارند.
این قاعدتا آن جرقه ابتدایی وجودیت خدا بوده اما این خدا به اینجا ختم پیدا نکرده.
این خدا توسط ادیان شکل و فرم تازه ای به خودش گرفته، به خودش نظمی دیده، یک سیستمی را تشکیل داده.
حالا شما مواجه میشوید با یک خدای ساختارمند مشخصی که یک تصویر مشخصی هم از خودش می ده.
اگر می خواید اون رو بشناسید باید به کتاب هایی که نوشته یا کتابی که نوشته.
به عنوان مثال اگر می خواهید با خدای اسلام و الله روبه رو بشید باید قرآن رو مورد مطالعه قرار بدید.
حالا این خدا یک خدای نظاممندی است، یک نظمی رو پدید آورده، قانون های متفاوتی رو نوشته، طبقاتی رو به وجود آورده برای خودش، برای رسیدن آیین و مثانه و مناسک بی شماری رو هم شکل داده.
حالا این خدای خدای نظام مندی شده.
پس وقتی ما به مفهوم خدا نزدیک میشیم، قاعدتا کسی که باعث این موضوعی که باعث پیدایش و گسترشش شده قاعدتا ادیان هستن، چیزی فرای ادیان نیستن.
ادیان هستن که خدا رو به ما نشون دادن.
یعنی ما نمی تونیم خدا رو فارغ از ادیان تصویر بکنیم.
خدا گره خورده معناش با معنای ادیان.
اصلا این ادیان هستن که به ما خدا رو شناسوندن؟
یعنی شما وقتی با اون تفسیری که در باب خدا در دل هاست روبرو میشید که انسانی ماورای تمام ادیان خدای رو تصویر می کنه.
حتی اون شروع ابتداییش هم برگرفته از همون ادیان هست.
گاها در دل اون هر نکته ای که مطرح میشه برگرفته از یک بخشی از یک دین خاص هست.
به نوعی این ها برمیگزینند قسمت های مورد علاقه خودشون رو در ادیان مختلف اصولا هر خصوصیت خوبی رو بستگی میدن به اون خدای تصویر شده در دلشون.
اما ریشه و مصدر فقط و فقط همون خدای ادیان هست.
چیزی فرای اون نیست.
ما اگر خدا رو میشناسیم به واسطه ادیان هست.
برای شناخت این خدا هم باید از طریق همین ادیان پیش بریم.
به عنوان مثال در این ویژه برنامه شناخت اسلام که من دارم در باب اسلام صحبت میکنم اونجا مطرح میشه که شما اگر قرار هست در باب اسلام صحبت بکنید و اسلام رو بشناسید نمیتونید از خودتون حرف بزنید.
نمیتونید در باب عقاید شخصیتون، چیزهایی که بهتون الهام شده و فکر کردید دربارش صحبت کنید.
شما اسلام رو میخواید بشناسید، قرآن وجود داره، پیامبری داره که یک سیره نبوی داره.
کتاب های تاریخی بیشماری هم در باب زندگی او وجود داره.
میتونید اینها رو مطالعه کنید.
میتونید به احادیثی که در باب از زبان خود محمد و یا دیگر بزرگان دین اسلام وجود داره.
رجوع کنید این احادیث رو بخونید تا بیشتر و بیشتر اسلام و خدا و الله رو بشناسید.
میتونید به کشور های اسلامی، قوانین اسلامی و شرایطی که امروز مسلمون ها در جهان باهاش دست به گریبان هستند رجوع کنید تا اسلام رو بهتر و بهتر بشناسید.
اما در مجموع راه هایی برای رسیدن و شناخت به دین خدا.
در باب مفهوم خدا هم همین راه رو ما داریم.
ما اگر قرار است در باب مفهوم خدا صحبت بکنیم نمی تونیم اتکا بکنیم به خدایانی که در دل انسان ها شکل گرفته اند که گاها با اون معنای مشخص خدا هم در تضاد و تناقض هستند.
اصلا تصویری که اونها دارن در باب خدا مطرح میکنن هیچ ارتباط و نزدیکی به خدا نداره.
شما گاها دارید در باب خدایی صحبت میکنید که در کشور خودمون در ایران دست به گریبان باهاش هستید.
داره بدترین ظلم ها رو در قبال زنان میکنه، در قبال کودکان میکنه، در قبال مردان میکنه، در قبال بی دینان میکنه، در قبال دگراندیشان میکنه.
حالا شما با این دست به گریبان هستید، نمی توانید آویزان به فلان تصویر از خدا در دل یک پیرزن بشوید.
او یک خدای مهربانی است.
خدای شناخته شده همین خدایگانی ست که ما باهاش در ارتباط هستیم.
این خدایگان هستند که جهان ما را ساخته اند و جهان ما را به پیش می برند.
خدایی که در دل انسان ها شکل می گیرد هیچ نزدیکی و قرابتی با همان معنای ابتدای شکل گرفتن خدا هم ندارد.
یعنی خدا قرار بوده که به بندگان خودش کمک بکند.
اصلا واژه ی بنده وجود داشته باشد.
یعنی خدایی باشد که قدرتمند تر از دیگران باشه.
حالا اون اربابی است که شما در برابر او برده هستید.
او خدایی است که شما در برابر او بنده هستید.
او فرمانده ای است که شما در برابر او فرمانبردار هستید.
حالا خدایی که داره توسط یه کسی تسخیر میشه این خدا اصلا فرمان نمیده.
اصلا این خدایی که او داره تصویر میکنه.
اصلا خدا نیست.
در نهایت یکی مثل خودشه.
با هم دوستن.
مثلا به عنوان مثال.
و اینها هیچ نزدیکی با اون معنای مشخص نداره.
ما اگر میخوایم در باب خدا صحبت کنیم خدا رو ادیان به ما شناسوندن و برای شناخت این خدا باید هم به دل ادیان بریم کتاب های دینی رو بخونیم.
کتاب های آسمانی رو بخونیم، زندگی پیامبران رو بخونیم، تاریخی که وجود داره رو بخونیم و در مجموع نزدیک به اون معنای خدا بشیم.
فرای اینکه این ریشه فقط و فقط هم بر میگرده به ادیان ریشه خدا.
حالا این خدا باعث چه اتفاقاتی شده؟
نکته ابتدا این هستش که من در این بخش از این ویژه برنامه سعی میکنم خیلی موجز دربارش صحبت کنم اما در باب اتفاقاتی که خدا رقم زده و باعثش شده بیشتر و بیشتر در قسمت های آتی صحبت میکنم.
اما اینجا موجز ما میتونیم در باب یک سری از مصادیق، در باب همون مصداق کلی در باب اون معنای کلی.
یه اشاره ای بکنیم ما گفتیم خدایی وجود داره که قدرتمند هست پس قاعدتا ضعف ما رو خواهد ساخت.
پس قاعدتا ما باید در برابر او ضعیف باشیم.
همونجور که در باب قدرت هم گفتیم قدرت به واسطه ضعف ما شکل میگیره.
پس حال ما یه خدای قدرتمندی داریم که از ضعف ما به نوعی سیراب میشه.
نیازمند ضعف ما هست.
پس وجود این خدا ضعف ما رو پدید میاره.
توانایی این خدا ناتوانی ما رو پدید میاره.
وجود این خدا به واسطه فرامین فرمانبرداری ما رو به وجود میاره.
خدا در برابرش بنده وجود داره.
ارباب در برابرش برده وجود داره.
یعنی ما مواجه میشیم با سیستمی که حالا تعبیر می کنه انسان ها رو به بندگان خدای قدرتمند تر و بزرگ تر از دیگر جانداران.
حالا وظیفه ای هست که شما در برابر او کوچک و خرد خورد و حقیر باشید.
خدایی که بزرگ است.
معنی این بزرگی در کوچکی دیگران هست که به نمایش گذاشته میشه.
شما بزرگ از چی هستید؟
بزرگ از دیگران باید باشید.
یعنی من تصویر می کنم میگم من خیلی بزرگ هستم.
بزرگ نسبت به چی؟
باید موضوعاتی وجود داشته باشه که من نسبت به اون ها بزرگتر باشم.
پس حالا ما مواجه میشیم با این سیستمی که تحت عنوان برتر و کهتر می شناسیم.
این سیستم باورمند به برتری این سیستمی که ما رو تا این حد فرمانبردار می سازد.
برآیندی که وجود این خدا برای انسان ها داشته، فرهنگ و نوعی از فرهنگ و نوعی از زیستن که به ما بردگی و بندگی رو هدیه داده، فرمانبرداری رو هدیه داده، ناتوانی رو هدیه داده.
کوچک و حقیر بودن رو هدیه داده.
اما کار به همین جا هم ختم نمیشه.
شمایی که تحقیر شدید.
حالا برای سرپوش گذاشتن بر حقارت خودتون باید دیگرانی رو هم تحقیر بکنید.
که به نوعی ساکت بشه این احساس درونی تون.
حالا شما تحقیر شدید، باید کسی هم تحقیر بشه که شما آروم بشید.
پس حالا ما مواجه میشیم با ساخته شدن این طبقات.
تحقیر کردن بزرگ انگاشته شدن همون چیزی که مختص به ایران نیست، مختص به یک کشور خاص نیست.
فرهنگ خداوندی است که در سراسر جهان وجود داره.
یعنی شما در اروپا هم که باشید باز هم فرهنگ غالب همین فرهنگ خداوندی و باور به خداست.
فرهنگی بر پایه بزرگ شمرده شدن، کوچک دانستن دیگران، قدرتمند بودن، فرمان دادن و الی آخر که حالا در باب این برآیند ها چون موضوع اصلی هست قاعدتا در قسمت های آتی بیشتر و بیشتر صحبت میکنیم و بیشتر میشکافم و اون موضوع اصلی که ما باید حواسمون رو معطوف کنیم، وقتی نزدیک به مفهوم خدا میشیم، عینا همین سرانجامی ست که خدا برای ما پدید آورده.
دستاوردهایی ست که خدا و نوع وجودیش به ما داده.
یعنی این خدا به ما ادیان رو داده، ادیان به ما این دنیای فعلی رو دادن، جهانی که باهاش روبه رو هستیم.
کجای جهان در دل کدوم دین ما سراغ داریم زندگی عادی و خوبی برای انسان ها پدید آورده باشه؟
آیا مسیحیت موفق به این زندگی شده؟
ساخت این زندگی شده؟
حتی جایی هم که ما مواجه میشیم با یک دینی که زندگی تقریبا نرمالی رو هم پدید آورده به واسطه این هستش که از اون معانی دینی و مذهبی خودش دور و دورتر شده.
از اون معانی خداوندی و اون نگاه الهی خودش دور و دورتر شده چرا که ذات وجودیت این خدا مترادف با دیکتاتوریست.
یعنی شما چیزی فراتر از دیکتاتوری نمیتوانید در دل خدا به وجود بیاورید.
یعنی وجود یک قدرت ماورایی که از دیگران بزرگ تر هست یعنی چی؟
اصلا چه چیزی رو پدید میاره؟
شما یک قدرتی رو پدید میارید که این قرار هست فرهنگ زندگی عامه شما بشه.
از دل این شما چی دریافت میکنید؟
فرا اینکه باید فرمانبردار باشید.
فرا اینکه باید قبول کنید قدرت ماورایی وجود داره.
فرا اینکه در برابر اون قدرت ماورایی باید سکوت کنید.
و در نهایت این سیستم استبداد زده رو پدید بیارید.
قاعدتا در باب اینکه چه اتفاقاتی رقم میزنه هم بیشتر و بیشتر هم میشه در موردش صحبت کرد.
اما در باب اون نکته ای که در باب خدای درون دل ها صحبت کردید، در اون باب هم من سعی میکنم خیلی کوتاه صحبت کنم این برنامه زودتر هم جمع بشه.
ما گفتیم که ما یک خدای درون دل ها داریم که این خدای درون دل ها گاها هم تصاویر متناقضی به ما میده.
این خدای درون دل ها که متناقض هست با اون تعریف مشخص و کلی.
نقطه ای ما را به وحشت می اندازد که حالا پا به عرصه ی عموم بگذارد.
حالا قرار باشد که تاثیر اجتماعی داشته باشد یعنی همان کاری که ادیان در طول تاریخ انجام دادند.
زمانی که این خدای درون دل ها پا به عرصه عمومی بگذارد، ما باید در برابرش تقابل کنیم.
باید در برابرش ایستادگی کنیم چرا که دوباره ما را به یک وادی پر از فلاکت خواهد کشاند و دوباره قاعدتا زندگی را به کام ما سخت و سخت تر هم خواهد کرد.
نقطه جاییست که باید قرار داده شود که این خدا فرای اینکه خیلی تاثیرات فردی می گذارد، یعنی شما باورمند به خدا در هر شکلی که باشید در دل خودتون تصویری بدید و یکی از اون خداها رو بسازید.
قاعدتا شما وارد این فرهنگ فرمانبرداری خواهید شد.
وارد این فرهنگ برتری طلبی خواهید شد.
پس یک سری عناوین رو به شما به عنوان فردیت خودتون میده که اجتناب ناپذیر هست.
اما زمانی که بخواهد پا به عرصه عموم بزاره دوباره همه چیز رو برای ما سخت و سخت تر میکند و زمانی هم میتواند این کار را بکند که مثال دیگر ادیان پیامبری داشته باشد و ادعای پیامبری بکند و الی آخر ماجرا.
که بتواند وارد بشه و اون نقطه ای که وارد بشه دوباره ما مشکلات بزرگتر و عدیده تری هم خواهیم داشت.
پس این خدای در درون دلها قاعدتا وجود داره و قاعدتا ما باهاش درگیری داریم اما زمانی که وارد عرصه عمومی بشه تمام این مشکلات برای ما بزرگ و بزرگتر میشه.
این خدای درون دل ها برگرفته از همون نگاه دینی است و اون نگاه دینی که در برابر ما وجود داره باید نزدیک به همون خدای درون دل ها باشه.
اگر با اون تفاوتی داشته باشه.
حالا باید این خدا رو دوباره بازتعریف بکنه.
خب قاعدتا باز هم در باب این مسئله میشد صحبت کرد.
اما من سعی میکنم که این قسمت های به نام جان که به صورت تصویری هم منتشر میشه زمان فشرده تری داشته باشه و به نوعی بیشتر از 30 دقیقه هم نشه.
پس سعی میکنیم توی قسمت های آتی باز هم در باب این مساله بیشتر و بیشتر با هم صحبت کنیم.
ممنون که همراه من بودید.
من نیما شهسواری و این برنامه به نام جان بود.
در پناه آزادی.
قسمت سوم : معنای خدا
خب دوستان توی این قسمت خاص قرار هست که در باب معنای خدا با هم صحبت کنیم.
توی دو قسمت گذشته در این ویژه برنامه ما سعی کردیم در باب وجودیت خدا و خدای درون دل ها صحبت بکنیم.
قاعدتا مفاهیمی رو پیرامون معنای خدا مطرح کردیم اما جسته و گریخته بود.
حالا سعی میکنیم توی این قسمت خاص بیشتر نزدیک به این معنای خدا بشیم.
معنای خدایی که به صورت واحد اصلا وجودیت خدا رو تعریف میکنه.
یعنی معانی ای که باعث میشه اصلا این خدا برای ما تصویر بشه.
چیزی فراتر از این رو ما نمی تونیم به عنوان خدا بشناسیم.
در قسمت گذشته هم مطرح کردیم در باب اینکه خدا درون دل انسان ها وجود داره.
خدا های متفاوت و متناقضی که حالا گاها سعی می کنن به اون نقشی رو بدهند که خودشون آرزوش رو می کنن، آرزو های خودشون رو منتسب به اون.
خدا بدونن خصوصیاتی که دوست دارند رو منتسب به اون خدا بدونن.
اما گاها هم متناقض هست با اون تعریف کلی.
و حالا قرار هست توی این قسمت در باب این معنای مشخص صحبت کنیم.
خب در اون ابتدا ما صحبت کردیم و گفتیم که این خدای شناخته شده به یک دلیلی به وجود اومد و همون دلایل هست که به نوعی معنای این خدا رو هم می سازه.
یعنی ما یک خدایی رو داریم که یک معنای مشخصی داره، یک دلیلی وجود داشتنش هم داشته.
یعنی همون ابتدای امر هم انسان ها به دلیل یک سری موضوعات بوده که این خدا رو اصلا به وجود آوردن که بعد تر از اون ادیان بیان به اون.
یه ساز و برگ درست و مشخصی بدن یه نظمی رو براش به وجود بیارن.
یه نظام سیستم مند کامل و کارامدی رو تشکیل بدن به واسطه این خدا.
یه دلایلی وجود داشته.
دلایل رو هم با هم دربارش صحبت کردیم.
گفتیم یکی از بزرگ ترین دلایل ترس انسان ها بوده ناتوانی و نادانی انسان ها بوده و این دلایل بوده که باعث شده ما اصلا دست به دامان وجود این خدا هم داشته باشیم.
بخوایم این خدا رو اصلا شکل بدیم و به وجود بیاریم.
و همین دلایل هم به نوعی باعث به وجود اومدن این خدا و معنای این خدا شده.
اما در باب این معانی در باب یک به یک موضوعاتش سعی می کنیم صحبت کنیم.
معنایی که ما از خدا میشناسیم یکی از موضوعات بزرگی که با خودش به وجود آورده قاعدتا طبقات هست یعنی ما مفهومی به اسم طبقات رو امروز باهاش رو به رو هستیم.
قاعدتا در قسمت های آتی وقتی نزدیک بشیم به فرهنگ خدا و فرهنگ ساخته شده بیشتر و بیشتر در باب این موضوع صحبت میکنیم.
اما توی این قسمت خاص سعی میکنیم در باب این سرفصل ها موجز صحبت کنیم و وقتی در باب طبقات صحبت میکنیم ما جهانی داریم امروز پر از طبقات.
یعنی شما به عنوان انسان در طبقات مختلفی زندگیتون جای میگیره.
در هر فرهنگ و جامعه ای که زندگی کنید طبقات بیشماری رو میبینید.
انسان ها و حیوانات.
این ها یک طبقه ایست که انسان ها پدید آوردن.
یعنی شما مواجه میشید با نه جان.
نه مفهومی به اسم جان که یک طبقه خاص باشه که همه جانداران رو در خودش جای بده.
بلکه شما مواجه میشید با طبقات بیشمار طبقاتی که یکی از این طبقات رو مثلا تحت عنوان انسان و حیوان میشناسیم.
انسانی که اشرف مخلوقات می شوند.
انسانی که با کرامت تر از دیگر جانداران می شود.
و تعاریف و معانی بیشماری را هم در خودش جای می دهد.
این آن طبقه ابتدایی است که شکل می گیرد.
در کنار آن طبقات بی شمار دیگری در دل خود انسان ها هم با آن رو به رو می شویم.
حالا انسان ها از نظر جنسیت تقسیم می شوند.
زن و مرد دو جنس متفاوت.
یک طبقه تازه.
حالا زنان هستند و مردان هستند.
حالا زنان گاها مورد ظلم قرار می گیرند.
حقوقشان پایمال می شود.
و این طبقه شکل گرفته در موضوعات اقتصادی فقیر و غنی می شویم. فرودست داریم.
اقشار ضعیف جامعه را داریم.
فقیر ها را داریم.
حالا طبقات دارای یک به یک شکل می گیرد.
یعنی شما مواجه می شوید با این طبقه سازی ای که به وجود آمده.
اما ریشه ی این طبقات و ساخته شدن این طبقات بر می گردد.
به کدام معنا؟
معنایی به اسم خدا.
ما معنایی به اسم خدا داریم که در دل خودش طبقات رو پدید میاره و باعث به وجود اومدن این طبقات میشه.
یعنی شما مواجه میشید با این خدا؟
این خدایی که خودش رو بزرگتر از دیگران میدونه، برتر از دیگران میدونه.
والاتر از دیگران میدونه.
یک طبقه ابتدایی شکل گرفت.
خدا نوک این هرم قرار گرفت.
حالا به شما مجوزی میده که بتونید طبقات دیگر رو هم بسازید.
من در باب این موضوع در قسمت های مختلف پادکست به نام جان هم سعی کردم صحبت کنم.
اینکه شما وقتی یک موضوع اصولی رو به وجود میارید.
حالا دیگه اجتناب ناپذیر هست که زیرشاخه های بی شماری هم براش شکل بگیره.
یعنی اگر شما باورمند به اعدام هستید دیگه نمیتونید مشخص کنید که چه کسی رو اعدام بکنند یا نکنند.
اگر شما باورمند به طبقات شدید، حالا طبقات یک به یک هم شکل میگیره.
گاها برای شما منطقیست معقوله.
این طبقات ساخته شده یعنی یک طبقه جنسی به اسم زن و مرد شکل گرفته به اسم انسان و حیوان شکل گرفته.
شما ازش راضی هستید چرا که شما انسان هستید.
شما اشرف مخلوقات هستید.
این طبقه شکل گرفته باعث امتیاز بیشتر به شما شده.
در بعد جنسی هم به همین شکل هست.
شما مرد هستید.
طبقه ای به اسم مرد و زن شکل گرفته و شما حقوق بیشتری براتون تامین میشه به واسطه وجود داشتن در طبقه مردان.
پس شما از این تقسیم بندی راضی هستید و به این طبقات به نوعی گردن میزارید اما گاها این دیگه از دست شما پیش میره.
چرا که این اصل وجود داره برای وجود داشتن طبقات شما این طبقات رو شکل دادید حالا میتونه طبقات بیشمار دیگه ای هم شکل بگیره که شما باهاش در تضاد باشید. قبولش نکنید.
یعنی یک کسی یک نژاد خاصی رو برتر از دیگران معرفی بکنه.
طبقه خاصی رو تحت عنوان نژاد خودش. خون خودش. قومیت خودش. کشور خودش.
ملیت خودش شکل بده و این قومیت رو برتر و بالاتر بدونه.
شما با این طبقه مشکل دارید.
در برابرش می خواید بایستید اما به وجود طبقات باورمند بودید.
اما ریشه ی وجود داشتن این طبقات برگرفته از همون معنای خداست.
خدایی که در اون نقطه ابتدایی، در اون نقطه ابتدایی و نقطه صفر این طبقه رو پدید آورده، خودش رو نوک هرم یکی از این طبقات و بزرگترین و بالاترین این طبقات قرار داده.
حالا به شما دستاویزی قرار داده تا شما هم طبقات بیشتری رو به وجود بیارید.
فرای این طبقه ای که در اون نوک هرم با وجود داشتن خودش با معنای خودش پدید آورده.
خودش هم دست به به وجود آوردن طبقاتی زده.
یعنی انسان اشرف مخلوقات است.
یکی از آیات مهم خداوندی است.
الهی در تمام ادیان هم مطرح شده چه اسلام، چه یهودیت و چه مسیحیت.
ادیان ابراهیمی که ما میشناسیم.
خب این یکی از اون طبقات هست که به دست خود اون خدا ساخته شده و یا طبقه ای تحت عنوان زن و مرد و اون حقوقی که برای اونها شناخته شده.
پس شما مواجه میشید در نقطه ابتدایی با معنای خدا که شروع کننده این طبقات است.
فقط و فقط به صرف وجود داشتن خدا و فرای اون در دل ادیانی که حالا قرار هست سازمان یافته و نظام مند خدا رو به شما معرفی کنه هم طبقاتی رو میبینید و حالا دست باز میشه که طبقات بیشمار دیگه ای هم ساخته بشه.
پس یکی از اون معانی که ما رو به خدا نزدیک میکنه همین مفهوم طبقات هست.
اما فرای طبقات ما موضوع دیگه ای به اسم قدرت رو داریم.
وقتی نزدیک به مفهوم خدا میشیم، خدا معناش رو گره زده با قدرت.
قدرتی که ما درباره اش توی قسمت گذشته و در قسمت های دیگه ای از پادکست به نام جان هم منتشر شده صحبت کردیم.
فرای اینکه نگاه ما نسبت به قدرت چی هست، اینکه تا چه اندازه مضر برای جهانمان می دونیم.
اینکه این قدرت باید براش ساز و کاری وجود داشته باشه که مهار بشه.
که تقسیم بشه.
اما وقتی نزدیک به مفهوم خدا میشیم تمام این ساز و کار ها به کنار گذاشته میشه.
خدایی رو داریم به عنوان قدرتمند ترین قدرت مندان، به عنوان قدرت واحد و بزرگ.
قدرتی که همه چیز در اختیار او هست.
قدرتی که عامل به وجود اومدن دیکتاتوری ها میشه.
نظام های وحشتناک جهانی میشه باعث به وجود اومدن نابرابری ها میشه و زشتی ها میشه و الی آخر ماجرا.
و این قدرت در مفهومی که ما به اسم خدا میشناسیم یکی از ارکان مهم و اصلی هست.
قدرتی که به واسطه ضعف ما شکل میگیره.
قدرت افسار و ضعف ما نیرو و انرژی میگیره، محتاج به ضعف ما هست و این اون قدرتی است که معنا گر خداست.
خدایی که قدرت لایزالی داره این هم مشترک هست در معنای خدا، در هر نگاهی، در هر دینی و در بین هر انسانی که باورمند به وجود خداست باید قدرت رو هم به او به نوعی فدیه بده، به او هدیه بده، قبول بکنه، تنفیذ بکنه این قدرت لایزال خدا رو چرا که وجودیت خدا گره خورده با همین قدرت هست.
بدون این قدرت اون خدا معنایی نداره.
صحبت کردیم دربارش.
گفتیم اگر این خدا دخل و تصرفی به زندگی ما نداشته باشه، اگر قدرتی در زندگی ما نداشته باشه، اصلا وجودش چه اهمیتی داره؟
خیلی از موضوعات دیگه هم میتونن در جهان وجود داشته باشن که ما از اونها اطلاعی نداریم.
اما وقتی به زندگی ما دخل و تصرفی ندارن، وقتی قدرتی برای زندگی ما ندارن چه اهمیتی داره که دربارشون صحبت بکنیم؟
پس این خدا و معنای خدا گره خورده با قدرتی و قدرتی که در زندگی انسان ها، در زندگی جانداران و در دنیای پیرامون ما نقش داره اثر بخش است.
و این قدرت هم شروع گر مصیبت ها و فلاکت های بیشمار است.
حالا ما در باب تاثیراتش در قسمت مجزایی توی این ویژه برنامه صحبت میکنیم.
امروز فقط میخوایم در باب معانی صحبت بکنیم.
اما در همین حد موجز میشه در باب قدرت صحبت کرد که قدرت تا چه اندازه جهان ما رو به پستی و ظلمت کشونده.
حتی گاها وقتی من در باب خدا صحبت میکنم مفهوم اصلی ای که در باب خدا مطرح میکنم قدرت هست.
قدرتی که گره خورده با این معنای خداست.
یعنی خدا و قدرت یک معنا رو دنبال میکنن.
یعنی شما نگاه بکنید به جهان پیرامون تمام مشکلاتی که باهاش دست به گریبان هستید.
ایران امروزی ما و شرایط وحشتناکش دیگر جاهای جهان.
هر جای دنیا هر اتفاقی به واسطه اون قدرت لجام گسیخته است که داره این بدبختی ها رو به وجود میاره.
این قدرت اگر تقسیم بشه تقسیط بشه کم تر و کم تر بشه.
تا چه اندازه ما مواجه میشیم با جهان بهتری؟
تا چه اندازه اگر در برابر این قدرت ساز و کارهایی داشته باشیم که این قدرت رو کمرنگ و کمرنگ بکنیم و در اختیار عموم قرار بدیم، جهان بهتری خواهیم داشت؟
پس قاعدتا این قدرت لجام گسیخته، این قدرتی که در اختیار یک فرد قرار میگیره برگرفته از وجود و معنای خداست.
خدایی که با این قدرت معنا شده.
خدایی که به واسطه همین قدرت شکل گرفته.
خدایی که به واسطه همین قدرت هست که بزرگی بر دیگران است.
پس یکی از معانی دیگه هم قدرت هست.
قدرتی که زندگی ما رو تا این اندازه وحشتناک کرده.
یه مثال کوچیک میزنم.
گفتم توی قسمت های آتی من در باب این مصادیق بیشتر و بیشتر سعی میکنم صحبت کنم.
وقتی به فرهنگ خدا مظالم خدا برسیم بیشتر صحبت میکنم ولی یه مثال عینی رو داشته باشید.
ما وقتی یک خدای واحدی رو در آسمان ها داریم که قدرت لایزالی داره.
همون تعریف و تفسیری که باعث به وجود اومدن این خدا شده.
همون معنایی که ما به خاطرش خدا رو میشناسیم.
حالا به واسطه اون یک همانندی از خودش هم در جهان تصویر خواهد کرد.
همون تصویری که ما امروز در بین دیکتاتور های جهان هم می بینیم.
همه اون ها جا پای همون خدای تصویر شده میزارن.
یعنی اگر امروز در ایران یک رهبری وجود داره و یا در دیگر نقاط جهان او جا پای همون خدا گذاشته.
همون قدرتی که برای خدا تعریف شده رو به او نسبت میدن.
حتی قدرت برای خدا به مراتب از اون هم بالاتر هست.
اما مجوز برای وجود داشتن این خدای بر زمین همان خدا در آسمان ها بوده.
اون معنای ابتدایی که خدا در آسمان ها رو به وجود آورده، حالا اجازه داده که بر روی زمین هم خدایی همانند او وجود داشته باشه.
و شما مواجه میشید با این خدایگان بیشمار بر زمین و همه جا پای او میگذارن.
همه ردای او رو به تن میکنن و حالا همه ی اون ها خدای تازه ای در جهان میشن.
تمام مظالمی رو هم که پیش میبرن به واسطه ی اون قدرت نامحدودی است که در اختیار آن ها قرار گرفته و حالا ما با این معنای خدا روبه رو میشیم که قدرت نامحدود رو در اختیار اون خدا میزاره و حالا این قدرت نامحدود در اختیار خدا قرار گرفته، یک اصلی رو به وجود میاره برای تنفیذ قدرت در اختیار یک فرد.
چرا که این وجودیت داره به شما فرمان به همین کار میده.
میگه خدایی هست که قدرتمند هست.
او همه قدرت رو در اختیار داره پس میتونه مابه ازای بر زمین هم داشته باشه.
و اصولا ما مواجه میشیم با این ساخته شدن دوباره این همزادهای از خدا بر روی زمین.
اما فرای قدرت.
مبحث دیگر وحدانیت و توحید هست.
وحدانیت و توحیدی که با همین معنای گذشته ی قدرت هم به نوعی تلاقی داره به هم نزدیک میشن.
ما وقتی در باب خدا صحبت میکنیم ناخودآگاه نزدیک به مفهوم توحید میشیم.
حتی صحبت کردیم، گفتیم، گفتیم اگر در گذشته هم انسان هایی بودند که به خدا باورمند بودند اما در این باور خودشون به چند خدایی باور داشتند، به نوعی نگاه شرک آلودی داشتند.
در نهایت با یک معنا همه چیز خودشون رو گره میزدن و اون مفهوم خدا بود.
تمامی این خداهای در کنار هم قرار بود یک خدا رو تصویر میکنه و ما رو به یک سمت و سو و یک معنای مشخص بیاره.
هر چند که این موضوع اصلی نیست.
یک موضوع فرعی است.
یعنی در جهان امروز ما فرهنگ چند خدایی اصلا غالب نیست.
اصلا وجود نداره.
به واسطه وجود نگاه ادیان ابراهیمی و این نگاه توحیدی به خدا، الان فرهنگ غالب همون نگاه توحیدی است.
یعنی وحدانیت یک اصل مهم و بنیادین.
در این معنای خدا تشکیل داده.
همه خدا رو ما همین وحدانیت و توحید میشناسیم.
وحدانیت و توحیدی که حالا قرار است همه چیز رو برای یک نفر داشته باشه.
حالا خدایی است که تمام قدرت رو در اختیار داره.
حالا خدایی است که به واسطه این یگانگی بزرگ و بزرگتر میشه این توحید و وحدانیت که ثمره اش همین نگاه امروزی جهان ماست.
همین نگاه اربابان به جهان هست. است.
همین نگاه بزرگ پندارانه.
در جهان ما هست.
همین نگاهی است که امروز ایران ما را تا این حد در منجلاب برده است.
این که شما جای می دهید به این قدرت لایزال.
این وحدانیت که او را یگانه می کند، حالا از این یگانه گان بر جهان هم خواهیم داشت.
حالا یگانه گانی بر جهان هم قدرت را به دست می گیرند.
گفتم در باب وحدانیت ما اشاره ی مستقیم به قدرت داریم.
یعنی در مبحث قدرت، گره خوردن این قدرت با وحدانیت در نهایت ما را به این فلاکتی که امروز هستیم دچار کرده.
یک مفهوم و یک معنا در دل خدا وجود دارد به اسم وحدانیت.
گره خوردن این وحدانیت با آن قدرت تسریع شده ی لایزال در کنار هم، یک دیکتاتور بزرگ و غیر قابل کتمان رو به وجود می آورد.
دیکتاتوری که همه چیز را در اختیار می گیرد اما قاعدتا در همان آسمان همه چیز به اتمام نمی رسه چرا که یک فرامینی بر جهان داره که تاثیر گذار بر زندگی ماست.
یعنی طبق قوانینی که ما در ادیان مختلف می شناسیم و در زندگی ما تاثیر گذار هستند، فرای اون قوانینی که ما میشناسیم از خودش یک مابه ازای هم در جهان پدید میاره.
این یگانگی، این وحدانیت و این قدرت در کنار هم، در وجود یک تن فرای خدای در آسمان ها بر زمین هم پدیدار میشه.
حالا شما مواجه میشید با این دیکتاتور های بزرگ، با این پادشاهان، با این رهبران، با این مستبدان که برگرفته از یک فرهنگ مشخص خداوندی هستش که بال و پر میگیرند.
این اصل تشکیل شده مجوزی رو خواهد داد تا باز هم بازتولید بشن و دوباره از خودشون خدایان بیشماری هم تصویر بکنند.
فرای این وحدانیت، موضوع مهم دیگه فرمان هست.
یعنی شما مواجه هستید حالا با اصلی به اسم فرمان.
این قدرت در کنار این وحدانیت در نهایت این خدا رو به سمت و سویی میاره که فرمانده باشه، فرمان بده فرامین خودش رو به پیش ببره، فرامینی که بتونه جهان رو به پیش ببره، قوانین رو وضع بکنه، دنیا رو بسازه، دنیا رو به پیش ببره.
همون اتفاقی که در ادیان مختلف هم افتاده.
یعنی شما وقتی با الله رو به رو میشید این بزرگترین فرماندهان هست.
در اون شکل مشخص از نوع و نگاه اجتماعی بزرگ ترین فرمانده فرمان الهی هست.
فرمان خداوندی هست در باب قانون.
فرمان، فرمان خداست در باب زندگی ما فرمان، فرمان خداست.
در باب مجازات، در باب زندگی عادی.
در باب زندگی روزمره.
در باب تمام اتفاقاتی که باهاش زندگی میکنیم.
این فرمانده بودن خدا یکی از اون معانی درگیر کننده با موضوعیت و موجودیت خداست.
و این فرمانده بودن با خودش تاثیراتی خواهد داشت.
یک فرمانده در آسمان نیازمند فرمانبرداران است.
یعنی ما وقتی همان طوری که در باب قدرت هم صحبت کردیم، گفتیم اگر قدرتی وجود دارد به واسطه ضعف ماست.
وقتی ما ضعیف هستیم، قدرتمندی هم شکل می گیرد.
وقتی ما فرمانبردار هستیم، فرمانده ای هم شکل می گیرد.
یعنی این فرمان و این فرمانده گی محتاج فرمانبرداران هست.
بدون حضور آن فرمانبرداران که فرمانده شکل نخواهد گرفت.
یعنی شما تصور کنید که در یک ارتش برای جنگ با یک کشور دیگری همان اتفاقی که امروز هم در جهان می افتد در گذشته هم افتاده.
بارها هم در جهان ما شاهدش بودیم.
جنایات بیشماری هم در جهان اتفاق افتاده.
اگر فرمان بردارانی درون ارتش وجود نداشته باشند، حالا آن کسی که در نوک هرم آن ارتش هست فرمان به قتل و کشتار و جنگ بدهد.
کسی اگر حرف او را به پیش نبرد.
کار به کجا می رسد؟
میرسه به هیچ جا.
پس این فرماندهی و این فرمان دادن نیازمند و محتاج به فرمانبرداران است.
پس این معنای مشخصی که ما در باب خدا درباره اش صحبت کردیم تحت عنوان فرمان در نهایت ما رو به اون منطقه ای می رسونه که حالا فرمانبرداران بیشماری هم خواهد ساخت.
همان طور که در باب بقیه مضامین هم صحبت کردیم، موضوع خدا در آسمان به مفهوم کلی اش نیست، هرچند که آن هم در زندگی ما تاثیر دارد.
مثلا در زندگی ما در ایران فعلی فرامین او هست که زندگی ما را تا این حد دچار اختلال کرده.
تا این حد بدبختی و مصیبت برای ما به وجود آورده.
اگر حقوق زنان امروز در ایران لگدمال می شود به واسطه فرامین همان خداست در دل قرآن، در دل احادیث، در زندگی پیامبر این فرامین برگرفته از همان نگاه است اما فرای این فرمان های مستقیم است.
خدا بازتولید این نگاه فرماندهی است که دنیای ما را تا این حد لگدمال کرده.
یعنی این خصوصیتی که برای انسان ها پدید آورده که حالا انسان هایی باشند که فرمانبردار باشند، هست که ما را تا این حد لگدمال کرده.
در جنگ های جهان نگاه بکنید.
یک بار با خودتان تصور بکنید چگونه ممکن است سربازی بر روی مردمان بی دفاع، بر روی سرباز در برابر خودش در جنگ مستقیم شلیک بزنه، گلوله بزنه؟
به چه دلیل؟
به واسطه فرمانبرداری که ریشه در یک معنای مشخص به اسم خدا داشت.
این نگاه فرمانبرداری.
این نگاه به فرمان.
این نگاه به قدرت.
این نگاه به وحدانیت.
همه و همه دست به دست هم میده تا در نهایت ما مواجه بشیم با انسان هایی که فرمانبردار هستند.
پس برای تاثیر مستقیم فرمان های خداوندی بر زندگی ما از طریق ادیان ما این فرهنگ رو هم به سمت و سوی خودمون آوردیم.
گفتم در این قسمت من فقط می خوام در باب این مصادیق موجز صحبت کنم و در قسمت های آتی سعی میکنم بیشتر هم این موضوعات رو باز کنم.
اما در همین حد هم ما باید باهاش روبه رو بشیم و بدونیم که این نظام ساخته شده تا چه اندازه تاثیر بر زندگی ما گذاشته.
اما فرای این فرمان ها ما هجومی داریم از سوی این فرمان ها به زندگی خودمون.
یعنی این فرمان ها در کنار هم ما رو به این سمت و سویی می برند که حالا هر کاری رو انجام بدیم.
ما تبدیل به بردگانی میشیم که تابع فرامین بزرگان هستیم.
همون اتفاقی که در جهان ما داره می افته.
فرمانی از بالا صادر میشه برای سرکوب.
مردم فرمان بردارانی هستند که سر به پایین میندازن و فرمان رو به پیش می برند.
این ها برگرفته از همون نگاه هست.
این اون نگاه وحشت ناک و خطرناک هست.
این اون تاثیر وجود خدا بر جهان هست.
این اون فرهنگ غالبی ست که به وجود آورده و ما امروز باهاش دست به گریبان هستیم.
اتفاقی که در ارتش های مختلف می افته.
فرمانی که صادر میشه و فرمان کشتار و بی شماری هم داده میشه.
اما اون انسانی که قبول میکنه این فرمان رو به پیش ببره.
او اینگونه زاده شده.
اینگونه آموزش دیده شده تا فرمانبردار باشه.
این یکی از اون معانی ست که ما با خدا درگیر میشیم.
فرای این، ما با موضوعی به نام ترس رو به رو هستیم.
ترس هم یکی از اون معانی ست که ما گفتیم.
اگر خدایی از اون ابتدا هم به وجود اومد به واسطه ی ترس انسان ها بود.
انسان هایی که نسبت به موضوعات پیرامون خودشون پر از ترس و وحشت بودند، به واسطه ی این ترس ها آویزان به یک معنای بزرگ شدند.
حالا این ترس در حال بازتولید هست.
حالا این ترس هم بخشی از وجود ما رو برای وجودیت خدا ترسیم کرده.
خدایی رو داریم که مدام در حال ترساندن دیگران از خودش هست.
خدایی که داره به کرات میگه شما آیات قرآنی رو مطالعه کنید ببینید چند بار در باب ترس مردم صحبت کرده؟
چند بار به محمد گفته که مردم رو بترسونه از وجود من بترسونه از آینده خودشون و.
این ترس ریشه دار هستش که مدام در حال بازتولید هست در بین مردم.
مردم برای انجام دادن کارهای حتی مثبت و درست خودشون هم با ترس رو به رو هستند.
و این بازتولید ترس هم یکی از امان خدا درگیر میشه.
پس ترس هم یکی دیگه از این مصادیق هست.
فرای اون نادانی و ناتوانی، من سعی میکنم چکیده تر صحبت کنم که این موضوع زودتر پیش بره.
ما وقتی نزدیک میشیم به همون مفهوم و معنای وجودیت خدا در ابتدا صحبت کردیم و گفتیم انسان ها به دلایل این خدا رو به وجود آوردند.
نادانی، ناتوانی، ترس ها و دیگر عوامل دو موضوع یعنی نادانی و ناتوانی هم در این معنای خدا وجود داره.
گفتیم دلایل به وجود آورنده ی خدا همون معنای تشکیل دهنده خدا رو هم به وجود آوردن.
حالا این نادانی و ناتوانی تبدیل به بخشی از زندگی بشری میشه.
یعنی انسان ها به واسطه ی وجود داشتن این خدا بیشتر و بیشتر خودشون رو وارد وادی نادانی و ناتوانی می کنن.
میشه دربارش مثال زد.
شما تصور کنید در مبحث نادانی انسان هایی که باورمند به این خدای در آسمان ها هستند تا چه اندازه خودشون رو دانا می دونن.
دانا هایی که در حقیقت نادان هستن.
دانا هایی که خودشون رو به یک همه چیز دان وصل می دونن.
حالا خدایی هست که همه چیز رو می دونه.
نیازی نیست که شما چیزی بدانید.
اگر صحبت در باب علوم مختلف جهان میشود، این باورمندان نیازی ندارند که چیزی بدانند.
خدا تمام علوم را می داند.
او نسبت به تمام این علوم علم کامل را دارد.
حتی با این ها اگر لازم بداند هم مطرح می کند.
پس حالا ما مواجه می شویم با این ترویج نادانی در بین مردم.
انسان های باورمند به این خدا، به این خدای مشخص بیشتر و بیشتر در این وادی نادانی هم به پیش می روند.
پس یکی از المان های این معنای خدا نادانی است.
در باب تأثیراتش بیشتر صحبت می کنیم.
مثال عینی اش همینی بود که زدیم.
در بین جوامعی که وابسته به این نگاه های خداپرستانه هستند، ما بیشتر و بیشتر دور شدن از دانستن را می بینیم.
بیشتر و بیشتر نزدیک شدن به مفاهیم نادانی را می دانیم.
آنها کمتر دوست دارند بدانند، کمتر دوست دارند تحقیق بکنند، کمتر اکتشاف کنن اختراع کنن چرا که احساس میکنن یک دانای کلی هست.
که همه چیز رو میدونه و اونها رو به این سمت و سو کشونده و یا در باب ناتوانی اونها خودشون رو ناتوان میدونن.
در همون ابتدا و دلیلی که این خدا رو هم به وجود آوردند به واسطه ناتوانی های خودشون بوده.
حالا باز هم بیشتر و بیشتر خود رو ناتوان می دونن.
بیشتر در این ناتوانی هم به پیش میرن و این هم یک بخش عمده ای از اون فرهنگ خداوندی بر جهان میشه که حالا انسان هایی هستند که در این ناتوانی بیشتر و بیشتر به پیش میرن.
دست به آسمان بلند میکنن تا خدا برای اونها کاری رو به پیش ببره.
دیگه نیازی بر این نمیبینند که به توانایی خودشون اتکا بکنند.
نکته ابتدایی و نقطه ابتدایی وجود داشتن همین ناتوانی ها، همین نادانی ها و همین ترس ها بوده.
اما در ادامه بال و پر گرفتن معنای خدا که گره خورده با این نادانی و ناتوانی و ترس های بشری بوده تبدیل شده به یک اصلی برای وجود داشتنش.
حالا انسان های وابسته به معنای خدا باید نادان باشن، باید ناتوان باشن و باید پر از ترس و وحشت باشند.
و این فرهنگ عامه ای است که دارد توسط این نگاه خداوندی بیشتر و بیشتر هم ساخته می شود.
عوامل دیگری هم در این معنای خدا نقش دارند.
یکی از عوامل دیگر هم این هست که شما با یک خدایی روبه رو هستید که تمامی صفات را هم به خودش نسبت می دهد.
تمامی صفات شناخته شده ی بشری را ما نسبت می دهیم با خدایی که در دل خودمان ساختیم، حالا چه خدایی که در دل ها ساخته شده و چه خدایی که در دل ادیان به وجود آمده.
ما تمام صفات خوب را هم منتسب به این خدا می دانیم.
حتی صفات متناقض با هم.
یعنی گاها یک صفتی را به این خدا نسبت می دهند که صفت نقض آن هم در وجودش هست.
و این آن نکاتی است که ما رو به اون مبحث نهایت نادانی هم سوق میده.
یعنی یکی از اون معانی که در بابش صحبت کردیم و گفتیم نادانی دقیقا اون پنجره ایست که رو به خدا برای ما باز میکنه.
شما وقتی وارد وادی خدا و خداوندی و این مباحث الهی میشید دریچه ی نادانی و حماقت رو هم به روی خودتون باز میکنید.
این دریچه پر از حماقت برای شما باز میشه تا هر صفتی رو به خدا نسبت بدید.
صفتی که تا چندی پیش صفت متناقض اون رو مطرح کرده بودید در باب خدا.
حالا این دو صفت متناقض در وجود یک شخص جمع میشه چرا که شما نادان هستید.
باور به نادانی دارید.
تصویر این خدا در باب همین موضوع هست که شما پر از نادانی ها هستید و خدای همه چیز دان همه چیز رو برای شما خواهد گفت.
پس شما محتاج به نادانی و ناتوانی و ترس خواهید بود.
در باب این مساله خیلی بیشتر از این ها میشه صحبت کرد اما من سعی میکنم که این برنامه رو موجز و کوتاه جمع کنم.
در قسمت های آتی سعی میکنیم بیشتر و بیشتر در باب خدا صحبت کنیم و از منظر های دیگر هم نزدیک به این معنا باشیم.
ممنون که همراه من بودید.
من نیما شهسواری و این برنامه به نام جان بود.
در پناه آزادی.
قسمت چهارم : فرهنگ خدا
خب دوستان توی این قسمت خاص قرار هست که در باب فرهنگ خدا با هم صحبت بکنیم.
اون نوع زیستی که به واسطه وجودیت این معنا در زندگی ما به وجود اومده منحصر به ایران هم نمیشه و تقریبا تمام جهان با این واژه درگیر هستن.
با این معنا درگیر هستن و فرهنگی رو در خودشون جا دادن که به واسطه وجودیت این خدا شکل گرفته و ما قرار هست که توی این قسمت در باب مصادیقی که این فرهنگ به وجود آورده با هم صحبت بکنیم.
اما پیش تر از اینکه بخوایم وارد این بحث مشخص بشیم یه اشارتی هم به قسمت های گذشته داشته باشیم.
توی این ویژهبرنامه در باب چه موضوعاتی صحبت کردیم؟
ما در قسمت ابتدایی این ویژه برنامه در باب وجودیت خدا صحبت کردیم و خلاصه تمام اون مطلب ها در این خلاصه میشد که قاعدتا وجود و یا عدم وجود خدا از طریق علم مشخص کردنی نیست و انسان ها به واسطه ایمان خودشون باور میارن که خدا وجود داره یا نداره.
اما موضوع مهم این هستش که خدا در دل انسان ها وجود داره.
واقعیتی که به واسطه حقیقت ساخته شده در دل های اون ها شکل گرفته.
اون ها به حقیقتی به نام وجود خدا باور دارند.
غالب مردم در سراسر دنیا و به واسطه این حقیقتی که ساختن واقعیت جهان ما رو رسم کردند، حال این که این خدا به صورت فیزیکی وجود داره یا نداره، موضوع مهم و قابل عرضی نیست.
تاثیرات این خدا هستش که مهمه و باید دربارش صحبت بشه.
فرای آن در باب خدای درون دل ها صحبت کردیم که خدایان بیشماری در دل انسان ها وجود دارند که گاها متناقض با آن خدایی که ما به صورت کلی می شناسیم و به عنوان معنای خدا میشناسیم و یا از طریق ادیان شناختیم، هست.
اما این خدایان هم وجود دارند تا جایی که در تناقض و تضاد با آن خدای شناخته شده نباشند.
میشه دربارشون صحبت کرد و وقتی که این ها قرار باشه به صحن اجتماع بیایند دوباره برای ما مشکلاتی رو به وجود میارن.
فرای این در قسمت گذشته ما در باب معنای خدا صحبت کردیم.
عناوینی رو برشمردیم که این معنای خدا رو شکل میدن.
همون عناوین عینا فرهنگ رو می سازند.
یعنی فرهنگی که به واسطه وجود این خدا ساخته میشه به واسطه همون عناوین هست.
و حالا قراره توی این قسمت در باب مصادیقی که این عناوین به وجود میارن بیشتر صحبت بکنیم.
یعنی قرار هست بگیم که معنایی که ما به عنوان خدا میشناسیم با چند نشانه مثل فرمان دادن، مثل بزرگتر بودن، برتری طلبی و عناوینی از این دست.
حالا چه کاری با دنیای ما می کند؟
چه تاثیری بر زیست اجتماعی ما می کند و به نوعی فرهنگ غالب زندگی جمعی ما را می سازد؟
و توی این قسمت باید نزدیک بشویم به این عنوان مهم.
عنوانی که عینا زندگی ما را تحت تاثیر خودش قرار داده.
یعنی وقتی ما نزدیک به مفهوم خدا می شویم در نهایت به همین فرهنگ می رسیم.
فرهنگی که انسان ها به واسطه آن امروز دارند زندگی می کنند.
زندگی ای که گاها باعث رنجش و آزار دیگران می شود.
یعنی همان چیزی که منافات با قانون آزادی و آزار نرساندن به دیگران دارد.
پس موضوع مهم در بحث خدا قاعدتا همین فرهنگ سازی است.
یک اشاره کوچکی در باب این فرهنگ داشته باشیم.
ما وقتی صحبت از فرهنگ می کنیم، نوعی زیست جمعی داریم درباره اش صحبت می کنیم.
عناوین بی شماری در آن تاثیر گذار هستند.
هنر در این فرهنگ سازی ها تاثیر گذار هست.
یعنی یک موضوعی مطرح میشه که انسان ها در قبال یک سری از اتفاقات یک رفتار مشخص و کلیشه ای رو پیش میبرند.
حالا همین فرهنگ زمانی که یک معنای بزرگی مثل خدا هم مطرح میشه میدان دار میشه.
یعنی شما با توجه به باوری که نسبت به اون معنا و معنای خدا دارید، حالا در قبال یک سری از اتفاقات یک رفتار هایی رو انجام میدید و یا اصولا نوع زیستن تون، نوع رفتار هاتون، نوع گفتارتون و الی آخر.
ماجرا هم برگرفته از همون معنای مشخص هست.
حالا این که معنای مشخص خدا هم فرهنگی رو به بار آورد.
اما عناوینی که ما باید دربارش قاعدتا صحبت بکنیم قاعدتا وجودیت خدا و اون معنای خدا.
ما مطرح کردیم عناوین مختلفی رو.
یکی از اون عناوین ساختن طبقات بود که این تبدیل به یک فرهنگ زیست شده در بین انسان ها که باورمند به خدا هستند.
تقریبا همه جهان ما چیزی به اسم طبقات را میشناسیم.
امروز در جهان ما به شدت قابل رویت است.
شما مواجه میشوید با طبقات ساخته شده ای که در همه جای دنیا هم وجود دارد.
در ایران ما در دیگر کشور ها، طبقات مختلف طبقاتی که از انسان به عنوان اشرف مخلوقات شروع میشود و در دل خود انسان هم طبقات بیشماری رو به وجود میاره.
شما مواجه میشید با طبقه ای به عنوان انسان اشرف مخلوقات برتر از گیاهان و حیوانات تحت عنوان جانداران.
این یک طبقه است.
طبقه ای تحت عنوان جنسیت زنان، مردان و یا دگر جنس ها.
تفاوتی هم نمیکنه.
باز هم شما مواجه میشید با این طبقه بندی و طبقات الی آخر اضافه میشه.
راه و چاره ای برای بستن این طبقات نیست چرا که ما شروع کننده ی این فرهنگ طبقه گذاری و متمایز کردن انسان ها و یا جانداران بودیم و این برگرفته از آن فرهنگ خداوندی است چرا که خدا در اون نوک هرم اولین طبقه رو بوجود میاره.
طبقه ابتدایی خودش هست.
طبقه ای فراتر از دیگر جانداران و طبقه ای که به عنوان نوک هرم قرار میگیره.
یعنی خدایی که در نوک هرم تمام طبقات قرار گرفته از دیگران برتر هست، بالاتر هست و طبقه ای ماورای دیگران رو تشکیل داده.
اما کار به همین جا هم خاتمه پیدا نمی کنه.
شما مواجه میشید با خدایی که حال در ادیان مختلف، در کتب آسمانی خودش در باب این طبقات صحبت می کنه.
حالا یک طبقه ای داریم به عنوان انسان و اشرف مخلوقات ریشه از همین ادیان الهی است.
این طبقه مشخصه شناخته شده به عنوان انسان و برتری انسان نسبت به دیگر جانداران برگرفته از همین فرهنگ الهی و ادیان الهی است.
حال در این کتاب ها شما مواجه میشوید با انسانی که برتری پیدا می کند، یک طبقه خاصی را تشکیل می دهد.
باز هم بیشتر می گوییم زن و مرد و این طبقه مشخص جنسی هم شکل می گیرد.
طبقه دیگری تحت عنوان مومنان و کافران شکل می گیرد.
ما طبقه ای را داریم تحت عنوان مومنان.
کسانی که به خدا باور دارند، امتیازات خاصی می گیرند، از نعمات بیشتری هم برخوردار هستند چه در دنیای آتی، چه در همین دنیا توسط خدا و چه توسط حکومت مدارانی که به خدا باور دارند.
و ما با این شروع طبقات در دل خدا و این فرهنگ خدا آشنا می شویم.
اما کار پیش تر می رود و این مبدل به یک فرهنگ جمعی در سراسر جهان می شود که حالا شما شاهد ساختن طبقات بیشمار دیگری هم هستید.
گاها از این طبقات خوشتان می آید با آن ارتباط برقرار می کنید، دوست دارید این طبقه وجود داشته باشد و گاها هم در برابرش موضع گیری دارید.
به عنوان مثال مبحث نژادپرستی.
خیلی ها از این موضوع بدشون میاد اما این طبقه شکل گرفته.
چرا که ما باورمند به وجود طبقات بودیم.
چرا که این فرهنگ خداوندی راه رو برای ما باز گذاشته تا ما طبقات رو به وجود بیاریم.
حالا اینکه ما این طبقات رو به وجود بیاریم یک روز بر پایه ی نژاد و خون.
یک روز بر پایه ی جنسیت و یک روز بر پایه ی جانداران.
بر پایه ی انسان اشرف مخلوقات و یا انسان دارای کرامت.
پس این اون دریچه ایست که در فرهنگ وجودیت خدا شکل میگیره.
یکی از اون المان ها هست.
یک المان به شدت مخرب در زیست جمعی ما که به شدت باعث بدبختی ها و ظلم های بی کران شده.
در طبقات مختلفی که در جهان ما ساخته شده رو نگاه کنید.
طبقات اقتصادی که ساخته میشه.
حالا ما مواجه هستیم با فقیر و غنی.
این هم یکی از اون طبقات هست.
طبقاتی که به واسطه فرهنگ خداوندی شکل گرفته.
حالا موضوع این نیست که من تمام این طبقه بندی ها رو مختص به خدا بدونم اما موضوع مهم این هست که در معنای خدا چیزی به اسم طبقات وجود داره و دریچه ای برای شما باز هست که شما بیاید و طبقات مختلفی رو به وجود بیارید.
وقتی این اصل وجود داره حالا شما میتونید فروع متفاوتی رو بهش اضافه کنید.
پس وقتی ما در باب این فرهنگ صحبت می کنیم، در باب وجودیت این موضوع به عنوان یک المان اصلی در معنای خدا در فرهنگ غالب خدا صحبت می کنیم.
شاید برخی از این طبقات حتی توسط خود ادیان توسط خود خدا هم نفی شده باشه اما وقتی اصالت این موضوع وجود داره، وجودیت این طبقات اجتناب ناپذیر هست.
یعنی مثلا شاید در ارتباط با نژادپرستی برخی از ادیان معجزه هایی داشته باشن.
هر چند ما دین های نژاد نژادپرستانه هم داریم مثل یهودیت و یهودیت که بر پایه یک نژاد به وجود می آید.
یعنی شما باید به عنوان یک نژاد یهودی باشید.
خوب این هم یکی از همان طبقات هست.
اما شاید در اسلام و مسیحیت این نژادپرستی نفی شده باشه اما اصل وجود طبقات در اون فرهنگ بزرگ خداوندی وجود داره و وقتی شما باورمند به این طبقات هستید میتونه هر لحظه طبقه تازه ای شکل بگیره و شما با اون مخالفت بکنید اما با اصل وجود طبقات مخالفتی ندارید.
پس یکی از فرهنگ های بزرگ و مهم خداوندی همین وجود طبقات است.
اما فرای این طبقات ما با اصلی روبه رو هستیم به نام برتری طلبی و برتری طلبی که قاعدتا در برابر برابری هست.
نه تنها اون حتی وجود طبقات و المان های دیگه ای هم که در راستای فرهنگ وجودیت خدا بر می شمارم، همه و همه مخالفت و تناقض با اصل برابری دارند.
این فقط لازم به ذکر است که بدانید هر زمانی که ما صحبتی از برتری طلبی بکنیم، برابری دیگر وجود نخواهد داشت.
برابری در راستای قرار خواهد گرفت که ما جانداران را همتای هم ببینیم.
اما وقتی برای بخشی از اینها یک برتری قائل بشویم، قاعدتا برابری را از میان برده ایم و وقتی با مفهوم و معنای خدا رو به رو می شویم، بنیان اصلی و سنگ ابتدایی بر پایه همین برتری طلبی ها شکل گرفته.
یعنی شما وقتی با معنای خدا رو به رو می شوید به عنوان موجودی برتر از دیگران برای شما مطرح می شود و این فرهنگیست که به شما خورانده می شود تا ادامه دهنده ی همین راه باشید.
یعنی شما باور دارید که خدایی برتر از دیگر جانداران بر جهان وجود دارد؟
حالا می توانید برتری های دیگری را هم بسازید.
انسان را برتر از دیگران قلمداد کنید، زنان را برتر و یا کهتر از دیگران قلمداد کنید و حالا وارد این چرخه ی پر تکرار از برتری طلبی ها خواهید شد.
این بخش دیگری از فرهنگ خداوندی است که در جهان ما حضور داره.
حضوری پررنگ برگرفته از همین نگاه خداوندی است.
وجود خداوندی ست.
شما وقتی به وجود خدا باورمند باشید، قاعدتا به برتری و برتری طلبی هم باور خواهید داشت.
قاعدتا مترادف هست با وجودیت خدا.
از بین بردن برابری.
چرا که وجود این خدا در برابر برابری ست.
برابری رو نقض می کنه.
حتی قواعد و قوانینی که مطرح می کنه هم همیشه این برابری رو زیر سوال می برن.
یعنی شما مواجه می شید با همون موضوعی که مطرح کردم.
انسان اشرف مخلوقات هست.
ما برابری دیگه نداریم.
انسانی که از دیگر جانداران برتر هست.
حالا شما می تونید معنای تازه ای رو در دل این معنا بسازید، می توانید مصادیق بی شماری را هم اضافه کنید.
اصل در برابر شماست.
فروع بیشماری هم اضافه میشود.
حالا میتوانید بگویید نژادی که ما داریم برتر از دیگران است.
جنسیتی که ما داریم برتر از دیگران است و الی آخر.
اما موضوع مهم وجود این فرهنگ مشخص در بین انسان هاست که برگرفته از همان فرهنگ خداوندی است.
پس برتری طلبی هم یکی از عناوین بزرگ و مهم در این فرهنگ سازی خداوندی است.
اما موضوع بعدی قدرت پرستی و میل به قدرت است.
ما در باب معنای خدا صحبت کردیم و گفتیم وجودیت این خدا گره خورده با قدرتی لایزال است.
این خدا بدون داشتن این قدرت معنایی نخواهد داشت.
ما خدایی را می شناسیم که قدرت ماورایی دارد و این قدرت تاثیرگذار بر زندگی ماست.
انسان هایی که بر پایه ناتوانی خودشان از این قدرت مدد میگرفتند.
حالا خداییست که پر از قدرت بیکران است و این فلسفه باور به قدرت و در اختیار داشتن قدرت را تبدیل به یک فرهنگ عامه در دل مردم میکند.
حالا انسان هایی هستند که در تکاپو برای رسیدن به قدرت هستند.
شاید تک تک این مصادیقی که ما داریم درباره اش صحبت میکنیم به نوعی ذات انسانی رو هم تشکیل بده.
یعنی فرای مفهوم و معنای خدا، ما با این مصادیق هم روبه رو بشویم.
حتی زمانی که داریم با یک انسان رو به رو میشویم، یعنی فرای باورها و فرهنگ عامه ای که توسط خدا ساخته شده.
ما با مفهومی به اسم برتری طلبی، با مفهومی مثل قدرت پرستی در دل انسان هم رو به رو باشیم.
اما چیزی که این فرهنگ را تشدید کرده و قدرتمند کرده و نظام مند کرده غیر قابل عدول کرده، وجود فرهنگ خداست.
وجود فرهنگ خداست که تا این حد انسان ها رو شیفته و شیدای موضوعی مثل قدرت کرده تا در تکاپو باشند برای رسیدن به قدرت تا این رو یک ارزش بزرگ در زندگی خودشون قلمداد کنن.
اینکه ما باید به قدرت برسیم.
قدرت یکی از اون ارکان بزرگی ست که همه ی انسان ها در تکاپو برای رسیدن به اون هستن.
ذات انسان ها تا این حد میل به قدرت پرستی داشته باشن.
اما موضوعی که این رو تشدید کرده و قدرتمند کرده، غیر قابل نقد کرده و نگذاشته که ما بتونیم این رو از بین ببریم.
همین فرهنگ غالب نظام مند به عنوان خدا بوده.
فرای این قدرت و قدرت پرستی، ما موضوعی رو تحت عنوان وحدانیت داریم.
شما با خدایی روبرو میشید که به عنوان یگانه قدرت بر جهان شناخته میشه.
یعنی تمام اون عواملی که دربارش صحبت کردیم از جمله قدرت پرستی از جمله برتری طلبی از جمله ساختن طبقات، در نهایت ما را به یک یگانگی سوق میدهد.
اینکه این خدای یگانه صاحب تمام این عناوین است، صاحب قدرت است، صاحب برتری هست، بالاترین طبقه را به خودش اختصاص داده و این میل به توحید و یگانگی در دل این برتری ها هست که ما را به این سمت و سو می کشونه.
و حالا ما نمونه های عینی این فرهنگ رو در جهان خودمون می بینیم.
حال انسان هایی هستند که به واسطه گرفتن این فرهنگ های مشخص به این سمت و سو می روند تا خودشون رو یگانه بر دیگران، برتر از دیگران، قدرتمند تر از دیگران، صاحب طبقه ای بزرگتر و فراتر از دیگران ترسیم کنند.
تاثیرات فرهنگی وجود معنای خدا تا این حد وحشتناک است.
تا این حد دهشتناک و غیر قابل تصور هست.
چیزی که امروز در جهان وجود داره.
انسان هایی که در به در به دنبال رسیدن به قدرت برای رسیدن به اون، یگانگی در قدرت، رسیدن به بالاترین طبقات، رسیدن به برتری بی حد و حصر هستن.
در باب این توحید و شرک در قسمتی مجزا صحبت خواهم کرد که بیشتر درباره اش بحث میکنیم چون موضوع مهم نیست.
چرا که موضوع خداوندی همواره گره خورده با توحید و قاعدتا توی یکی از این قسمت های ویژه برنامه خدا سعی میکنیم در باب این موضوع بیشتر صحبت کنیم.
اما موضوع بعدی و مهم دیگری که این فرهنگ خدا به وجود میاره نظام فرماندهی و فرمانبرداری هست.
ما خدایی رو داریم که قرار هست فرمان بده.
قرار هست که به فرمان های او عده ای گوش کنن.
قرار هست کسی از فرمان او تخطی نکنه.
قرار هست کسی یاغی به فرمان او نشه.
قرار هست هر تخطی ای از فرامین او مجازات های سنگینی داشته باشد.
حال ما مواجه هستیم با فرهنگ پذیرش فرمان.
با فرهنگ پذیرش فرمانده.
با فرهنگ پذیرش خدا.
خدایی که در مفهوم کلی در معنای کلی مترادف با یک فرمانده است، پادشاه است.
ما با خدایی روبه رو هستیم که فرمان می دهد و فرمانبرداری را هم خواهد داشت.
اما این خلاصه به خود خدا نخواهد شد.
این فرهنگی را خواهد ساخت که در زیست اجتماعی ما هم دنباله دار ادامه پیدا خواهد کرد.
حالا شما مواجه هستید با انسان هایی که باید فرمانبردار باشند.
انسان هایی که در برابر فرمان باید سر تعظیم فرود بیاورند.
یک فرمانده بزرگ در آسمان ها وجود دارد و فرمانبرداران بیشماری بر زمین.
بعد از او والیان بیشماری دارد ولی او خلیفه ی او بر زمین حالا فرمان می دهد و فرمانبرداران باید فرامین او را به پیش ببرند و شما مواجه میشوید با این.
سلسله ای که بر پایه فرمان دادن و فرمانبرداری شکل میگیرد.
یک مفهوم مشخصی را ما تحت عنوان شیطان میشناسیم در کنار خدا.
یک معنای هم همواره بیان شده در ادیان مختلف تحت عنوان شیطان.
حالا شما به یک موضوع مشخص در زمینه همین موضوع فرهنگی نگاه بکنید.
ما شیطانی را داریم که در برابر فرمان خدا عصیان میکند.
خدا فرمان به اطاعت و سجده بر انسان میدهد.
اما این شیطان حاضر نیست که این فرمان را به پیش ببرد.
حالا شما مواجه میشوید با رفتاری که خدا در قبال او انجام میدهد.
به داستان های متفاوت و متناقضی که گفته شده کاری نداریم توی این قسمت خاص چون قرار نیست در باب این موضوع صحبت بکنیم، فقط و فقط موضوع اصلی ما ساخت این فرهنگ جمعی در جهان پیرامون ماست.
به چه معنا؟
به این مفهوم که شما خدایی را دارید که بندگانی مطیع از خود می خواهد.
خدایی را دارید که فرمانبردار در برابر خود می خواهد.
خدایی که فرمان می دهد و باید بدون چون و چرا شما قبول کنید.
این نظام و فرهنگ غالب خداوندی است که بر زمین جاری و ساری شده.
حال اگر شیطانی وجود دارد که تمرد می کند از این فرمان خداوندی، بدترین اتفاقات و عقوبت ها برایش به وجود می آید.
سالیان دراز در آتش جهنم شکنجه خواهد شد چرا که فرمان خدا را به گوش جان نسپرده.
حالا شما توجه بکنید نظرتان را به این سمت معطوف کنید که اگر این شیطان، این فرهنگ شیطان، این فرهنگی که در برابر فرمانی که اشتباه است درست نیست و یا اصولا در برابر فرمان ایستادن اگر قرار بود تبدیل به ارزش شود بشه.
فرهنگ انسان ها چقدر متفاوت بود؟
تا چه حد ما دور بودیم از این دنیای پر از انفعال مون.
امروز ما با دنیایی روبرو هستیم که مردمان اکثریت مردمان جهان در انفعال زندگی می کنن.
شرایط دهشتناک در ایران وجود داره، نه فقط در ایران، در کشور های مختلف جهان.
اما مردم منفعل هستن.
مردم به گوش و جان و دل قبول کردن فرامین حاکمان خودشون رو.
پادشاهان خودشون رو.
رییس جمهور های خودشون رو.
این فرهنگ غالبی تحت عنوان فرمان و فرمانبرداری که برگرفته از معنای خداست.
یعنی وقتی ما داریم در باب این فرهنگ های خداوندی صحبت می کنیم ارزش هاییست که مطرح شده.
ارزشی تحت عنوان فرمان دادن.
حالا در تمامی اقسام زندگی ما این ها نقش دارن.
چرا که مبدل به یک ارزش قدرتمند بین ما شدن.
حالا شما تحت عنوان یک فرزند هم باید فرمانبردار باشید.
تحت عنوان یک کارمند هم باید فرمانبردار باشید، کارگر هم باید فرمانبردار باشید، شهروند هم باید فرمانبردار باشید.
در باب تک تک این مسائلی که ما داریم صحبت می کنیم، این مصادیقی که فرهنگ وجود خداوندی برای انسان ها به وجود آورده به همین شکل است.
اگر در باب برتری طلبی صحبت می کنیم، در باب طبقات صحبت می کنیم، در باب همین فرمان دادن، یگانگی، قدرت پرستی.
این تبدیل به یک نوع زندگی بشری می شود.
انسان هایی که با این فرهنگ به پیش می روند فرمانبردار هستند.
فرمانبرداری ارزش است.
یاغی گری و ایستادگی در برابر فرمان ضد ارزش است.
همان طوری که شما مواجه می شوید در ارتش های جهان اگر کسی از فرمان مافوق خودش، ارتشی ارشد خودش، کسی که از او درجه بالاتری دارد و حکم فرمان نسبت به او دارد تمرد کند، چه حکمی در انتظار اوست؟
آیا به جز مرگ، به جز زندان های طویل مدت و به جز مجازات های سنگین؟
این ها داره به ما ندای این موضوع رو میده که این فرهنگ فرمان و فرمانبرداری مبدل به نوع.
محکم و مستدل زندگی انسانی شده.
فرهنگ انسانی رو در تمام اقسام خودش ساخته و همه و همه برگرفته از همون نگاه خداوندیست.
اما جدا بشیم و بریم سراغ دیگر موضوعات.
یکی دیگر از این موضوعات ترس و وحشت هست.
ما در باب المان هایی که پیرامون معنای خدا بود هم در باب این ترس و وحشت صحبت کردیم.
خدایی که به واسطه ترس انسان ها به وجود اومده.
حالا قرار هست که فرهنگی پر از ترس و وحشت رو هم در بین انسان ها پدیدار کنه.
بیشتر معانی، فرامین و موضوعات خودش رو بر پایه همین ترس و وحشت به پیش ببره.
علم شدن موضوعی مثل جهنم. مثل مجازات.
مثل مجازات های بر همین زمین. بریدن دست.
بریدن دست و پا. اعدام کردن.
و الی آخر.
اینها همه و همه برای اشاعه دادن این ترس و وحشت در دل انسان هاست.
چرا که این فرهنگ غالب باور به وحشت و ترس انسان ها داره.
چرا که خودش رو به نوعی محتاج به این ترس.
انسان ها وجودیت خود را محتاج به این ترس انسان ها دیده.
چرا که انسان ها به واسطه ترس و وحشت خودشان این خدا را به وجود آورده اند.
حالا قرار است که این فرهنگ پر از ترس و وحشت در بین آن ها جاری و ساری باشد.
تا همواره این دلیل اصلی وجودیت خدا حفظ شود.
چرا که اگر انسان ها به دور از ترس و وحشت باشند، به دور از اینکه از خدا بترسند، دیگر خدایی نخواهد وجود داشت.
همان طوری که شما مواجه میشوید با ادیان مختلف، کتاب های مختلف، کتاب قرآن به عنوان یک نمونه الله به عنوان یک مصداق مشخص از این خدایگان.
حال این خدا مدام در باب وحشت کردن از خودش می گوید مدام با عوامل مختلف انسان ها رو میترسونه از آخرت، از آتش جهنم، از مشکلاتی که براشون پیش خواهد اومد با توجه به قوانین و مجازات ها سعی می کنه در دل اونها وحشت به وجود بیاره و این ترس و وحشت بخشی از فرهنگ غالب جماعتی میشه که باورمند به اون معنای مشخص و خدا هستن و ما مواجه می شیم با این ترسی که به کرات در حال ادامه پیدا کردن هست.
اما فرای این ترس، ما مواجه می شیم با ناتوانی.
یکی از دلایل عمده دیگری که پیرامون معنای خدا وجود داشت همین ناتوانی بود.
به واسطه فشردگی، من سعی می کنم این موضوعات رو خیلی زودتر هم پیش ببرم.
ناتوانی و نادانی هر دو رو در یک کفه می ذاریم.
این هم به عنوان یک دلیل دیگه ای پیرامون اون معنای مشخص وجودیت خدا وجود داشته اما مبدل به یک فرهنگ شده چرا که خدا نیازمند این نادانی و ناتوانی است.
این نادانی و ناتوانی دلیلی است برای وجود داشتن این خدا و قاعدتا این مبدل به فرهنگی می شود که شما مواجه بشوید با جماعتی که فرهنگی و ارزشی به آنها دستور داده می شود که پیش نروند، که بیشتر ندانند که خودشان را ناتوان و حقیر بدانند که خودشان را به نوعی دست به دامان خدا تصویر بکنند.
حالا دعا بکنند به زمین خودشان را بیندازند تا با توسل به آن خدا از مشکلی رهایی پیدا بکنند.
نه به خود باور داشته باشند.
شاید هزاران معنای تازه هم به وجود بیاید.
مهدی به وجود بیاید، مسیح موعودی به وجود بیاید تا حتی آینده جهان پیش رو هم به واسطه همین نادانی ها و ناتوانی های انسان شکل بگیرد، نه به واسطه خاص آن ها، نه به واسطه خاص برای تغییر.
یعنی شما با فرهنگ خداوندی هیچ وقت رو به رو نمیشید که انسانی رو مبدل به این تصویر بکنه که خواسته ای داشته باشه برای خواسته خودش تلاشی بکند.
بلکه دقیقا برعکس اون هست.
اون انسان باید بدونه که نادان و ناتوان هست.
ما مواجه می شویم با نظام هایی که بر پایه ی این فرهنگ خداوندی بر پایه این دیکتاتوری ها شکل می گیرند.
چرا که نظام وجودیت خدا و فرهنگ ساخته او ساختن یک فرهنگ پر از دیکتاتوری است.
شما بزرگتر از دیکتاتوری خدا مگر در جهان دارید؟
مگر شما مواجه می شوید با موجودی با پادشاهی با امپراطوری که تا این حد مستبد باشد؟
شما حق نقد کردن او، سئوال کردن از او، پرسش کردن از او را ندارید؟
کوچکترین این اتفاقات باعث کفر شماست.
شما کافر خواهید شد، مرتد خواهید شد و به مرگ و به شکنجه و عذاب کشانده خواهید شد.
این نهایت آن دیکتاتوری است و مابه ازای بیشماری هم در جهان برای خودش به وجود میاره چرا که این فرهنگ غالب بین انسان ها میشه و ما مواجه می شیم با انسان هایی که درگیر این فرهنگ خواهند شد و همچنین نظام هایی رو هم شکل خواهند داد.
یکی دیگر از این عناوین حس مالکیت هست.
خدا با وجودیت خود مالکیتی نسبت به تمام جانداران برای خود به وجود میاره.
او مالک بر دیگران هست.
او مالک روز جزاست.
او مالک این دنیاست.
او مالک جان انسان هاست و این فرهنگ غالب مالکیت بخش عمده ای از زندگی انسان ها میشه.
فرای این معنای مشخص تر وجود خدا با فرامین خودش هم انسان ها رو مالک بر جان همسر خودشون، فرزندان خودشون و الی آخر حیوانات و موجودات زنده هم قلمداد میکنه و ما مواجه میشیم با فرهنگی تحت عنوان مالکیت که حالا انسان هایی هستند که خود رو مالک بر جهان می دانند.
امروز با جهانی روبه رو هستیم که پر از زشتی هاست.
انسان ها به واسطه ی همین مالکیت سر حیوان ها را می برند، درختان را قطع می کنند، منابع طبیعی را از بین می برند، زن خودشان را می کشند.
مردمان کشور خودشان را از بین می برند، اعدام می کنند و الی آخر.
این ها همه برگرفته از همان حس مالکیت است چرا که آن ها خود را مالک بر دیگران می دانند و این مالکیت بر دیگران برگرفته از همان نگاه خداوندی و فرهنگ خداوندی است که مبدل به یک فرهنگ غالب در کشورها شده.
یکی دیگر از این عناوین هم نظامی تحت عنوان بردگی و برده داری است.
چیزی که ما سالیان سال در جهان با آن دست به گریبان بودیم و توسط خود انسان ها کنار گذاشته شد.
حالا شما مواجه هستید با خدایی که خود را ارباب دیگران خطاب می کند.
پادشاه دیگران خطاب می کند و بردگان و بندگان بیشماری دارد.
این فرهنگ غالبی است که مدام در حال بازتولید است.
خدایگان بی شماری که شکل می گیرند و بردگان بی شماری هم که شکل خواهند گرفت و این آن فرهنگ غالبی است که ما تحت عنوان اربابی خدا و بردگی انسان ها باهاش روبه رو هستیم.
گاه اسم این خدا خدا میشه و اسم انسان ها بنده و گاه ارباب و برده.
تفاوتی نیست که یک فرهنگ غالب تحت عنوان بردگی شکل می گیرد چرا که شما باید برده ی صاحب و مالک، برتر از دیگران، یگانه و قدرتمند و الی آخر.
این عناوین باشید.
تمام این عناوین نادانی شما، ترس های شما، ناتوانی شما، همه و همه برتری او دست به دست هم می دهد تا در نهایت شما برده ی این قدرت بزرگ باشید.
اما تمام این عناوینی که مطرح شد فقط واسه ی خدا نیست که ادامه پیدا می کنه و مبدل به فرهنگ جامعه ای میشه که باورمند به اون خدا هستن.
قاعدتا در باب این مسائل خیلی میشه صحبت کرد و در قسمت های آتی سعی میکنیم بیشتر و بیشتر هم درباره اش صحبت کنیم.
ممنون که همراه من بودید.
من نیما شهسواری و این برنامه به نام جان بود.
در پناه آزادی.
قسمت پنجم : خدایان بیشمار
خب دوستان توی این قسمت خاص قرار هست که ما در باب این خدایان بیشمار در زندگی ما و جایگاه خدا در زندگیمون صحبت بکنیم.
با توجه به قسمت گذشته و تاثیراتی که وجود این خدا از نظر فرهنگی بر زندگی ما داشت صحبت کردیم.
حالا توی این قسمت بهتر هستش که حالا در باب این خدایان بر زمین صحبت بکنیم.
یعنی این فرهنگ و این تاثیر خداوندی بر زندگی ما نهایتا یک نتیجه و ثمری هم خواهد داشت.
یک فرهنگی که به ما یک نوع زیستی رو میده.
همون طور که توی قسمت های گذشته هم دربارش صحبت کردیم.
این حس مالکیت رو به ما میده و این قدرت پرستی رو میده.
این برتری طلبی رو میده.
این عناوین بی شمار رو با ما مطرح میکنه و حالا با توجه به فرهنگی که به ما خورانده حالا قرار هست که یک نتیجه و ثمری هم داشته باشه.
قاعدتا نتیجه و ثمرش در وهله ی اول این باور به خدا هست.
این معنای خدا که این فرهنگ رو ساخته و باعث شده ما یک سری رفتار هایی داشته باشیم.
این رفتار های ما نوع زندگی ما رو در آینده رقم میزنن.
یعنی شما مواجه میشید با این نوع از زیست که درگیر اون هستید.
در برابر خیلی از عوامل یک رفتارهای مشخصی رو انجام میدید.
چرا که این فرهنگ مشخص به شما این رفتارها رو آموزش داده.
آموزه هایی هست که شما از این معنای مشخص گرفتید.
اما تنها و تنها قضیه به همین جا ختم نمیشه.
فرای این شما مواجه میشید با این معنای مشخص از خدا در آسمان ها که حالا قرار است مابه ازایی هم بر زمین داشته باشد.
به نوعی از خودش بازتولید داشته باشد.
دوباره شما این خدا را بر زمین در اشکال مختلف هم ببینید.
حالا این خدا شکل تازه ای بگیرد باز به میدان بیاید.
یک شکل تازه در یک نقش تازه در یک جایگاه تازه.
و حالا شما مواجه میشوید با این خدایان بیشمار بر زمین.
آن خدای تصویرشده در آسمان ها که با شما مطرح کرد یک فرهنگی را به وجود آورد.
یک معنای خاصی داشت که به واسطه آن معنا فرهنگی را با شما در میان گذاشت.
حالا قرار است که از خودش تولید بکند.
حالا قرار است که در شکل های مختلفی هم وارد زندگی شما بشود.
قاعدتا آموزش های بیشماری که در این فرهنگ ما میبینیم تا در نهایت به این خدا سازی ها به این باور به خدایان برسیم.
آموزش هایی که از همان ابتدا هم همراه ماست همیشه و همیشه باهاش زندگی میکنیم.
یعنی شما در نظر بگیرید یک کودک ایرانی در یک خانواده ایرانی وقتی متولد میشه تا چه اندازه ای درگیر این معانی مشخص از خداست، از همون ابتدا تا چه اندازه با او مطرح میشه؟
اون خانواده تحت سیطره هر دین و باوری که باشند حتی بی دین حتی بی خدا.
حتی ما در کمی پیشتر در همین برنامه در باب این نگاه بی خدایی هم صحبت خواهیم کرد.
اما نزدیک به بحث خودمون باشه.
در نظر بگیرید این کودکی که ما داریم دربارش صحبت میکنیم در بستر ایران به دنیا میاد حالا با چه آموزه هایی روبه رو میشه؟
چه آموزه هایی به او فرهنگ زیستن رو خواهد داد؟
چگونه او را آزموده می کنند که خدای قدرتمندی مالک بر جهان در جهان هستی وجود دارد و او فرمانده است و فرمانبرداری؟
تو برده و عبد و عبید او هستی.
تو باید فرامین او را به گوش جان بسپاری.
او مالک بر توست.
مالک بر روز جزاست و الی آخر.
که تمام این عناوین رو قاعدتا همه ی شما هم شنیدید و باهاش هم درگیر بودید.
همون طوری که توی قسمت های گذشته هم پیرامون این معنای خدا و فرهنگ سازی ها هم ما صحبت کردیم.
حالا این کودک تا چه اندازه درگیر این مفاهیمی که با او مطرح میشه خواهد شد؟
تا چه اندازه تعلیم و تربیت در راستای قبول این خدا شکل میگیره و به پیش میره؟
در همون نقطه ابتدایی پدر و مادر هستند که با او مطرح میکنند.
بعد از اون وارد مدرسه میشه.
معلمان، مدیران، حتی همکلاسی ها، دوستان با او مطرح میکنند.
همین عناوین و همین صحبت ها و همین آموزه ها و آموزه هایی که تحت عنوان معنای خدا و فرهنگ خدا با او در میان گذاشته میشود، پیرامون مالکیت خدا و قدرت خدا و برتری خدا و فرمانبردار بودن در برابر خدا، بردگی در برابر خدا داشتن، ترس، نادانی، ناتوانی در برابر این خدا.
تمامی این عناوین یک به یک از سوی پدر و مادر، معلمان، مدیران، دوستان و بعد از دانشگاه، استادان دانشگاه حتی بالاتر، همکاران، همراهان، دوستان معمول در بزرگی هم محله ای ها، فلان عالم دینی، مرجع دینی، هر کسی حتی بالاتر از آن در دل فرهنگ شما اگر شعری میخوانید، اگر کتابی می خوانید، اگر فیلمی میبینید، اگر موسیقی ای گوش میکنید، باز هم همین ندای پرتکرار گاها به صورت مستقیم و گاها هم به صورت غیر مستقیم باز با شما مطرح میشه.
همین فرهنگ به شما خورانده میشه.
همین فرهنگ مشخصی که پیرامون معنای خدا ما درباره اش بحث کردیم مدام داره به شما تکرار میشه که شما در برابر این خدا پست و حقیر هستید.
او فرمانده بر جهان هست.
شما در برابر او بنده و عبد و عبید هستید.
نافرمانی در برابر او بدترین عقوبت ها رو در پی خواهد داشت.
طغیان و یاغی گری بدترین صفات از صفات شیطانی است.
و الی آخر.
این آموزه ها یک به یک داره به گوش شما خوانده میشه.
نه فقط توسط پدر و مادر، نه فقط توسط معلم ها، دوستان، همراهان و همکاران.
حتی توسط هنر.
حتی توسط فیلم. سریال. کتاب. شعر.
هر عنوانی که بتونه فرهنگ انسان ها رو تغییر بده، بتونه تاثیری بر نوع تفکر اون ها و باور اون ها داشته باشه.
همین معانی رو به صورت مستقیم و غیر مستقیم با انسان ها مطرح میکنه.
حالا شما تصور کنید این کودک انسانی با این تعالیم بزرگ میشه و همین تعالیم در او گسترش پیدا میکنه.
نکته ابتدایی در برابر اون خدا فرمانبردار هست.
اون معنا رو قبول کرده.
به این معنای بزرگ باورمند هست.
اما این معنای بزرگ در خلال خودش یک فرهنگی به او داده.
فرهنگ داده شده نسبت به او چیست؟
اینکه یکی از این خدایگان قاعدتا پدر و مادر او هستند.
او جایگاه قدسی اون خدا رو قبول کرده.
پس باز هم این جایگاه رو قبول خواهد کرد.
او قبول کرده که فرمانبردار باشه.
پس باز هم فرامین رو قبول خواهد کرد.
او این مالکیت رو و این برتری رو و این قدرت رو و این عناوین بیشماری که در معنای خدا در فرهنگ خدا وجود داره رو قبول کرده پس قاعدتا در دل دیگران هم قبول خواهد کرد.
جایی که قدرت دیگری رو بالاتر و برتر از خودش بدونه اون رو به عنوان خدا قبول خواهد کرد.
این معنای مشخص از خدا، این فرهنگ مشخص از خدا در نهایت قرار هست که بازتولیدی از این خدا داشته باشه.
انسان هایی که خدایی رو به وجود میارن مطرح میکنن تا در نهایت خودشون هم خدا باشن.
خودشون هم جا پای اون خدا بذارن.
انسان ها رو به قبول این خدا، قبول این قدرت سوق بدن تا در نهایت قدرت اون ها هم تنفیذ بشه. قبول بشه.
یعنی شما مواجه هستید با این نظام ساختارمند ساخته شده تا در نهایت بعد از در میان گذاشتن اون معنای خدا، خدایگان بیشماری هم بر زمین وجود داشته باشن.
این بستر باز شده فراهم شده تا فرماندهی وجود داشته باشد.
یک روز خدایی در آسمان ها.
یک روز خلیفه الله بر زمین.
یک روز پیامبر خدا.
یک روز پدر و مادر تو.
و الی آخر.
و این چرخه و این بازتولید خدا هم در حال تکرار است.
شما مواجه می شوید که دارد مدام تکرار می شود و انسان ها با آن درگیر هستند.
این آن نقطه ایست که ما داریم درباره اش صحبت می کنیم.
وقتی از فرهنگ خداوندی صحبت کردیم.
به چند مورد میشه درباره اش اشاره کرد.
یکی این هست که اون انسانی که این مطالب رو میگیره و می شنوه.
همچین روحیاتی در او زنده میشه. روحیه فرمانبرداری.
روحیه قبول کردن.
بزرگی و برتری دیگران.
اصلا باور به این برتری و بزرگی.
روحیه ی قدرت پرستی تمام او زنده خواهد شد.
اما مرحله دوم این است که او قبول می کند که این فرهنگ و این فرهنگ بخشی از زندگی او می شود.
حالا بعد از خدا در آسمان ها شاید پدری هم جای اون خدا رو بگیره.
حالا اون پدر هم در همون نگاه قرار می گیره.
حالا همون رده های خدا رو می پوشه.
جا پای همون خدا می ذاره.
قرار هست که در نقش او فرو بره.
قرار هست که جای او رو بازی کنه.
و حالا این فرزند آموزش دیده قبول می کنه اون جایگاه رو.
چرا که این جایگاه رو این اصل رو پذیرفته.
اما این انسان پر از تحقیر میشه.
در برابر اون خدا پر از تحقیر میشه.
حتی نقطه ابتدایی.
ما گفتیم این معنای خدا و این فرهنگ خدا شکل می گیره.
اما انسان ها چرا در پی بازتولید این خدا هستند؟
چرا دوباره خدا رو می سازن؟
چرا که خودشون هم در برابر اون خدا تحقیر میشن.
انسان که برده در برابر اون خدا هست در برابر اون خدا حق صحبت کردن نداره، نقد کردن نداره، بدترین عقوبت ها در برابرش هست.
او بزرگ بزرگان هست.
او خوار و خفیف و ذلیل در برابر این خدای قدسی و بزرگ است.
آیا پر از حس تحقیر نیست؟
آیا نباید جواب و سرپوشی بر این تحقیر خود بگذارد؟
چه چیزی می تواند این تحقیر وجودی او را آرام کند به جز اینکه دیگران را تحقیر کند به جز اینکه خودش را در مرتبت بزرگی ببیند؟
وقتی شما کوچک و پست و نا توان شدید و حقیر شدید، حالا چگونه میتوانید این حقارت خودتان را سرپوش بگذارید با بزرگ شدن.
بزرگ شدن نیازمند این است که حقیرانه در برابر شما باشند.
کوچکان در برابر شما باشند.
همان طور که ما در باب معنای خدا هم صحبت کردیم و گفتیم بزرگی معنایی ندارد مگر به واسطه کوچکی دیگران.
قدرت معنایی ندارد مگر به واسطه ضعف دیگران و حال انسانی که پر از حس حقارت است باید سرپوشی بر این حقارت خود بگذارد تا به این چرخه، تا به این سیستم باورمند بماند تا چشم امیدی داشته باشد به این سیستم.
سیستمی که به او نوید بده اگر تو در برابر این خدای قدسی سر تعظیم فرود میاری، دو فردای دیگه خودت هم میتونی جا پای همون خدا بزاری.
همون ردا رو به تن بکنی.
گاه میتوانی مبدل به خدای فرزند خود، خدای همسر خود و یا خدای مردمان کشور خودت بشی.
این حس تحقیر در اون نقطه ابتدایی باید براش سرپوشی گذاشته بشه و با تحقیر دیگران بزرگ خوانده شدن خود به این حس خواهی رسید.
و این چرخه، این فرهنگ خداوندی به تو نوید این رو خواهد داد که تو خلیفه اللهی، تو جانشین خدا بر زمین هستی و تو خود خدا بر زمین خواهی بود و این اون فلسفه خداوندی و اون فرهنگ خداوندی است که دائم در حال بازتولید خدا بر زمین هست و شما مواجه میشوید با این آموزش های بیکران در جهان که در نهایت خدایان بیشماری را هم پدید می آورد.
یعنی شما وقتی به جهان پیرامون خودتان نگاه میکنید، مواجه میشوید با خدایگان بی شماری که در جهان هستی وجود دارند.
یک بار خدای در آسمان ها ست، یک بار پیامبر خدا ست، یک بار پدر شماست و یک بار مادر شماست.
یک بار معلم در مدرسه است، استاد دانشگاه است، رییس کارخانه است.
رییس جمهور، پادشاه، امیر، خلیفه و الی آخر.
هزاران هزار عنوان برای آن خدا تراشیده میشود و شما مواجه میشوید با خدایگان بی شماری که در حال بازتولید هم هستند.
دوباره همدیگر را زایش می کنند.
یک بار اون خدای اینقدر قدرتمند هست که بر تمام موجودات زنده حکمفرماست.
یک بار در حد بسیار کوچکی بر دوست خود که از او ضعیف تر هست.
یعنی شما به این چرخه نگاه کنید.
به این نظام و نگاه کنید این نظام چگونه به پیش می رود.
چرخه های او با چی قابل چرخیدن هستند؟
با همین باورمندی، با همین امید به خدا شدن.
انسانی که در این چرخه قرار میگیرد با میل به رسیدن به این جایگاه خداوندی است که آن جایگاه را می پرستد و حالا به او این اجازه داده میشود تا مدام در حال بازتولید باشد تا تلاش کند برای رسیدن به آن جایگاه قدسی در پیش رو.
و اوست که با هر توانی که در اختیار دارد قدم برمیدارد برای رسیدن به آن جایگاه قدسی و بزرگ.
برای رسیدن به خدا شدن.
و اتفاقا هم در این راه موفق میشود چرا که جا پای خدا میگذارد و تبدیل به خدای در برابر میشود.
شما تصور کنید در یک کارخانه مشخص رییس کارخانه میشود خدای بزرگ آنجا اما باز هم خدایگان تولید میشوند.
یکی از آن اشخاص میشود سرکارگر.
سرکارگر که آنجا یک خدای برتر در آسمان داره، اون خدا رییس اون کارخونه است.
او در برابر او تحقیر میشه.
کوچک میشه اما بلافاصله با بازتولید خودش هم مبدل به یک خدا میشه.
حالا سرکارگر دیگران هست.
او خدای بر این کارگران هست.
حالا در برابر این کارگران می تونه اون احساس تحقیر شدن رو پاسخ بده.
می تونه با تحقیر دیگران خود رو بزرگ کنه.
اما یکی از اون کارگران رو در نظر بگیرید که پر از تحقیر در برابر این خدا فرمانبردار باید تمام اون فرهنگ ها و معانی رو به پیش ببره.
حالا پر از اون تحقیر به دنبال یک کارگر ضعیف تر از خود خواهد گشت تا این احساس پر از تحقیر خودش رو پاسخ بده.
و این چرخ دوار در حال گردش هست و این خدایگان بیشمار در حال بازتولید.
و این ها همه و همه برگرفته از همون فرهنگ خداوندی همان معنای خداوندی ست که درباره اش صحبت کردیم.
عناوین بی شمار قدرت پرستی.
این برتری طلبی همه و همه در حال بازتولید هستند و این خدایگان هم در حال تکرار هستند.
شما نگاه بکنید ما با معنایی به اسم خدا رو به رو هستیم که در نهایت در پی ساختن جایگاه این خدا بر زمین هست.
به تمامی این جایگاه ها نگاه بکنید.
تمام جایگاه هایی که از ابتدا ساخته شده برای این خدا فرای خدای در آسمان ها.
ما تا چه اندازه خدا بر زمین داریم؟
آیا پادشاهان خدا نیستند؟
آیا امیران، رییس جمهورها، رییس ها، کارخانه ها، اینها همه و همه اشل و نمونه ای از آن جایگاه خداوندی نیستند؟
آیا در دل ارتش ها شما وقتی رو به رو می شوید با این ارزش گذاری ها، با این تقسیم بندی ها باز هم شاهد این خدایگان بیشمار نیستید؟
باور به این فرهنگ خداوندی نیستید؟
آیا قرار نیست این ها بازتولید بشود و این یک فرهنگ غالبی باشد که همه به آن پایبند باشند و این آن نقطه ای است که ما با این خدایگان بی شمار روبه رو هستیم. هستید.
یکی از اون المان های مشخصی که ما درباره اش صحبت کردیم گفتیم احساس مالکیت.
حس مالکیت رو یکی از عناوین و معانی ای هستش که ما باهاش خدا رو میشناسیم.
یکی از فرهنگ هاییست که خدا غالب بر جهان میکنه.
حالا شما مواجه هستید با پدری که مالک بر فرزند خود است، با همسری که مالک بر همسر خود هست، حتی با رییس کارخانه ای که مالک بر کارگر خود است و این ارباب ها و رعیت ها و بردگان بی شمار که مدام در حال تولید هستند و این فرهنگ غالبی است که داره هی تکرار میشه، هی از خودش بازتولید میکنه و خدایگان بی شمار رو هم شما در جای جای جهان میبینید و قاعدتا این ها همه و همه برگرفته از همون آموزه هاست.
انسان ها الگویی از اون خدای در آسمان میگیرند.
نگاهی به اون خدای در آسمان میکنند.
تحقیری که شدن رو حالا پاسخ میدن با الگوی در برابر و خود رو به جای خدا مینشونه.
بسته به اینکه چه جایگاهی داشته باشن، چه قدرتی داشته باشن، با چه موجوداتی در ارتباط باشن، جا پای همون خدا و ردای اون خدا رو به تن میکنن.
یک بار در اشلی قدرتمند و بزرگ تحت عنوان رهبر یک کشور که سرنوشت میلیون ها انسان در اختیارشون باشه، یک بار در یک جایگاه کوچک در کنار دوست خودشون که از او ضعیف تر هست در کنار کارگری که همکار او هست ولی از او ضعیف تر هست، از نظر جسمانی، از نظر فکری و یا از هر نظر دیگری و او جایگاه رو به دست میاره با الگویی که از خدا گرفته و تحقیری که در وجودش داشته.
برای پاسخ به این تحقیر.
اما فرای این الگو گرفتن شما مواجه میشید با این فرهنگ.
این تاثیر حتی بر دل جامعه بی خدایان.
یعنی شما روبرو هستید با جماعتی که خود رو بی خدا می دونه؟
با توجه به همان ایمانی که ما در قسمت اول درباره اش صحبت کردیم نه از نظر علمی، از نظر ایمانی باور دارد که خدایی در جهان وجود ندارد اما باورمند به فرهنگ خداست.
خدا را در شکل فیزیکی خودش قبول ندارد.
میگه خدایی وجود نداره.
خدایی در آسمان ها نیست.
الله یک توهمه و یک داستانه.
اما به این فرهنگ، به این چهارچوب باور داره.
باور داره که باید برتری وجود داشته باشه.
قدرت وجود داشته باشه، بزرگی وجود داشته باشه، فرمان وجود داشته باشه.
به تمام عناوینی که معنای خدا رو ساخته اند باورمند هست اما به فیزیک اون خدا باور نداره.
هیچ تفاوتی میان این جماعت و جماعتی که به خدا باور دارند و به ادیان باور دارند نیست.
چرا که هر دو به دنبال یک معنای مشخصند.
معنایی که ما با او درگیری داریم معنای خدا از فرهنگ خداست نه شخص خدا.
حالا شما مواجه میشید دست و پا زدن جماعتی برای تغییر سر در میان تاج.
حالا این جماعت دارن دست و پا میزنن که سر در میان تاج رو تغییر بدن نه تاج و تخت رو واژگون نمیکنن.
حالا میخوان دست و پا بزنن تا فلان شاه بره و فلان شاه بیاد فلان خدا بره تا فلان خدا بیاد، فلان باور بره تا فلان باور بیاد.
موضوع سر تغییر جایگاه ها هست.
این جماعتی که به خدا باور ندارن و خود رو تحت عنوان بی خدا می شناسند به فرهنگ خدا به معنای خدا باور دارند.
فرهنگ خدا در وجود اونها رسوخ کرده.
خیلی از اونها منظور کلیت و همه بی خدایان نیست.
اما جماعت غالب در میان بی خدایان هم به همین شکل هستن.
یعنی با اون معنا و فرهنگ خداوندی هیچ تناقضی ندارن، هیچ ایستادگی در برابر اون ندارن.
موضوعی که برای اونها وجود داره مصادیق این خدا هست.
مصادیق این خدا رو به صورت فیزیکی و جسمی رد میکنن.
حالا شما مواجه میشید با حکومتی که در جهان تشکیل میشه بر پایه ی همین نظام مشخص فکری.
خداوندی بر پایه ی همین فرماندهی و فرمانبرداری اربابی و رعیتی.
مالکیت بر دیگران.
برتری، یگانگی، قدرت پرستی و الی آخر.
عناوینی که خدا رو تشکیل میده.
اما این جماعتی که این قدرت رو تشکیل دادن ادعای بی خدایی دارن.
چه تفاوتی در این موضوع هست که اونها به خدایی در شکل الله باور داشته باشن یا نداشته باشن که باور و معنا و فرهنگی که اونها تعقیب میکنن همین فرهنگ خداوندی ست؟
همین باور به خداست.
تفاوتی نمیکنه که شما به الله باور دارید یا ندارید.
آیا به این معنا باور دارید؟
آیا این فرهنگ روی شما تاثیر گذاشته؟
آیا شما در پی ساختن خدایان تازه هستید؟
آیا با این فرهنگ درگیری دارید؟
با این فرهنگ زندگی میکنید یا نه؟
این فرهنگ رو رد کردید و کنار گذاشتید و یک فرهنگ تازه ای را پدید آوردید، ارزش ها را دگرگون کردید.
ما مواجه می شویم با بی خدایانی که اتفاقا معتاد به همین نگاه و همین نظریه هستند.
اتفاقا حتی به مراتب بزرگتر از حتی خداپرستان هم باورمند به این نگاه هستند.
حتی میان جایگاه هم عوض می کنند.
حالا انسان را در معنای کلی خودش جای خدا مینشانند.
اصلا تمام مفاهیم الهی و فرازمینی کنار گذاشته می شود.
انسان با کرامتی می آید که دقیقا جا پای خدا گذاشته.
حالا خود خداست که بر زمین.
حالا دیگر در لفافه گفته نمی شود که مردم بخوان خودشون رو برسونن به اون جایگاه.
اینبار این گوی و این میدان در اختیار شماست تا خدا بشید تا این خرقه رو به تن بکنید تا خودتون رو جای خدا بزارید.
شما مواجه میشید با نظام های دیوانه واری که در جهان هم شکل گرفته تحت عنوان همین نگاه های سکولار دور از خدا به نوعی دور از حقیقت.
اما به گفته ی خود بیخدایان که اتفاقا بیشتر درگیر همین معانی خداوندی هستند چرا که بی پرواتر اورتر دارند این تصویر را ارائه می کنند و ما این گره خوردن فرهنگ رو با بیخدایی هم میتونیم ببینیم.
یعنی فرهنگ خدا گره خورده با همان معنای مشخص از پرستش خدا.
اما فرای این موضوعات دیگه ای هم داریم.
یکی اینکه یک میدان داری می بینیم از این تفکر الهی در زندگی خودمون، در زندگی روزمره ی ما خدا همواره ما باهاش درگیری داریم در همه اتفاقات ما یعنی این خدا در جای جای زیست ما هست.
فرای این خدایان بیشماری که به وجود میان و ما باهاشون درگیر هستیم در همه جا می بینیم.
همه در پی این هستن که خود رو به اون جایگاه خدا برسونن.
ما با معانی و مفاهیمی که خدا مطرح میکنه، با فرامینی که خدا مطرح می کنه درگیری روزمره داریم.
یعنی به عنوان یک انسان گاها با این مضامین رو به رو میشویم.
در زندگی عادی خود فرمانی که او داده را ما باید در زندگی خودمان اجرایی بکنیم.
بسته به زندگی روزمره ماست.
بحث های ماست.
اگر ما قرار است در باب یک موضوع مشخص صحبت بکنیم، حالا مواجه میشویم با این بحثی که به خدا پیوندش میدهد.
یعنی به عنوان مثال خود من از خودم صحبت میکنم.
من باور مشخصی به آزادی و جان دارم، به برابری دارم، به باوری که در دل آن صحبت از این میکند که آزادی به مفهوم آزار نرساندن به دیگران هست.
برابری همه جان ها هست.
این باور من وقتی مطرح بشود، در یک مباحثه مشخص بلافاصله درگیری با معنای خدا پیدا میکند.
یعنی اگر شما به عنوان یک انسان در یک بحث مشخص پیرامون این موضوع مشخص و برابری جان ها صحبت بکنید، یک علم بزرگی را در برابر خود دارید به اسم خدا.
حال این خدا به شما خواهد گفت که من برابری رو قبول نمی کنم.
انسان اشرف مخلوقات است.
انسان با دیگر جانداران برابر و همتا نیست و این برابری جان های شما بی ارزش است چرا که یک کلام قدسی و الهی وجود دارد که این رو به کنار می بره.
دلیل اصلی که من در برابر اسلام، در برابر خدا، در برابر قرآن، در برابر این نگاه ها قد علم کردم و باور های خودم رو مطرح می کنم این هستش که این باور ها در برابر من ایستادگی می کنند.
یعنی ما مواجه میشیم با معنا و مفهوم خدا.
این خدایگان بی شمار که در زندگی روزمره ی ما، در بحث های ما، در قانون گذاری ما، در زندگی اجتماعی ما دخیل هستند، همه زندگی ما رو تحت تاثیر خود قرار میدن.
اگر ما چشم امید داشته باشیم برای زندگی بهتره همه جانداران برای اینکه انسان ها رو به سمت و سوی گیاهخواری سوق بدیم.
حال یک علم بزرگی وجود دارد که خدا فرموده است که ما حیوانات را آفریده ایم تا شما از آن ها استفاده کنید.
حالا شما باید در این نقطه ی ابتدایی در برابر این خدا ایستادگی کنید و این خدا را محو و نابود کنید تا بتوانید باور خودتان را با دیگران مطرح کنید چرا که این خدا یک خط بطلانی بر تمام بحث ها فصل الخطاب است بر تمام بحث ها.
این نظام دیوانه وار دیکتاتوری که هیچ نوع نگاه نقادانه ای را در خودش جای نمی دهد و هیچ صحبتی را قبول نمی کند که اگر شما فلان موضوع را با او مطرح کنی در نهایت می گوید که این گونه خواسته این گونه امر کرده و موضوع تمام می شود.
هیچ جایی برای بحث جایی برای پیشرفت، جایی برای دگرگونی باز نخواهد گذاشت و شما مواجه می شوید با این نگاه دگم و بسته و خشک که قرار است همه چیز را برای خود بکند.
این نگاه خداوندی که قرار است فصل الخطاب تمام موضوعات باشد.
شما اگر بحثی را مطرح می کنید پیرامون گیاهخواری در نهایت با یک جمله ای که خدا اینگونه فرموده است.
همه چیز باید تموم بشه.
این نقش خدا در زندگی ماست.
این اون خدایگان بی شمار در زندگی ما هستن که حتی در یک شکل کلی تحت عنوان فرامین هم زندگی ما رو تا این اندازه تحت تاثیر خودشون قرار میدن.
زندگی روزمره ی ما رو.
زندگی قانونی ما رو.
زندگی ای که در آن پیشرفت قرار باشه اتفاق بیفته.
در باب پیشرفت هامون، در باب قانون گذاری هامون و در باب زندگی معمول خودمون.
یعنی شما تصور بکنید ما در کشوری زندگی میکنیم که قوانین بیشماری ضد انسان ها و جانداران وجود داره.
بر ضد یک جنسیت خاص به اسم زنان وجود داره.
اگر شما صحبتی پیرامون تغییر این قانون ها و پیشرفت در این قانون ها و دگرگونی ها بزنید بلافاصله یک خط بطلانی به اسم خدا وجود داره که خدا اینگونه فرموده.
خدا گفته که شهادت زنان نیمه مردان به حساب میاد.
خدا در دل قرآن پیرامون چهار همسر داشتن مردان صحبت کرده.
این یک فصلالخطاب است برای تمام کردن اوضاع.
این آن فرهنگ خداوندی است که حال غالب میشود.
حال تمام معانی را در خود جای میدهد و جا برای هیچ دگرگونی نخواهد گذاشت.
و وقتی ما در باب این خدایگان بیشمار صحبت میکنیم، فرای آن نگاهی که این خدایان را در حال بازتولید است و این نظام بیمارگونه را به وجود میاره، فرای اینها ما مواجه میشویم با این معانی و مفاهیم و قوانین و فرامین خداوندی که زندگی عادی ما، قوانین ما، زیست ما رو تحت تاثیر خودش قرار میده، همه چیز ما رو تحت تاثیر خودش قرار میده و اصولا این خدایی رو ما میشناسیم که به عنوان محوریت اصلی همه زندگی ما قرار میگیره.
حال همه چیز رو انسانها از دل او میخوان.
تمامی توانایی ها و دانایی های خودشون رو لعن میکنن، به دور میندازن تا شاید به واسطه این خدا به هر چیزی برسن.
حتی شما نگاه بکنید کنید ما جهانی را ساختیم در دل این باور خداوندی که به واسطه نادانی ها و ناتوانی ها حتی انسان ها میل به پیشرفت هم نخواهند داشت.
جهان پر از زشتی و فلاکت است.
پر از ظلم و بدبختی ست.
اما جماعتی هستند که به خدا دل بستن خود را نادان و ناتوان می دانند تا در نهایت ولی و نماینده او جهان را تغییر دهد.
حالا محوریت همه چیز این خداست.
این خدایان بی شمار، این خدایان بی شمار بازتولید شده ای که حالا قرار است در آینده شما کاری نکنید نادان و ناتوان در آن لاک پر از حماقت و بلاهت خودتان فرو برید تا شاید آن ها به شما مددی برسانند.
حالا شما هر جایی که نگاه می کنید خدای تازه ای سر بر میاره.
خدای تازه ای موضوع تازه ای رو مطرح می کنه و شما باید در برابر او فرمانبردار باشید.
باید فرامین او رو با جان و دل قبول کنید و این خدایان بی شمار دائم در حال تولید هستند چرا که این فرهنگ خداوندی، فرهنگ غالب در میان جوامع ما هست.
تنها به کشور های اسلامی هم ختم نمیشه و در همه جای جهان هم شاهدش هستیم.
ممنون که همراه من بودید.
من نیما شهسواری و این برنامه به نام جان بود.
در پناه آزادی.
قسمت ششم : شرک و توحید
خب دوستان توی این قسمت مشخص ما قرار هست که در باب شرک و تقابل اون با توحید با هم صحبت بکنیم.
توی قسمت های گذشته ای که در این ویژه برنامه خدا ما صحبت کردیم در باب مباحث مختلفی پیرامون خدا صحبت کردیم.
در باب فرهنگ، معنای خدا و وجودیت خدا.
و در نهایت هم می خوایم توی این قسمت در باب این شرک و توحید صحبت بکنیم.
توی اون قسمت ابتدایی که پیرامون معنای خدا صحبت کردیم، ما مطرح کردیم که معنای خدا در ابتدای امر برگرفته از همین معنای شرک هم بود.
یعنی شرک هم به نوعی همین معنا رو دنبال میکرد.
همون معانی مشخص.
یعنی به خدایی باور داشت که قدرتمند بود.
اما شاید این خدا رو در اشکال مختلفی میدید.
یعنی این قدرت لایزال رو در بین خدایان بیشماری تقسیم میکرد.
یعنی شما در کشور های مختلف در فرهنگ های مختلف مواجه میشدید با این نگاه به خداپرستی، با این نگاه که خدا رو بهش باور داشتن.
اما در کنار این اعتقاد به خدا، یک معنایی رو هم همداستان با اون ادامه میدادند.
و این، اون معنایی بود.
همتایی با شرک برای قدرت خدا شریک قائل میشدند.
خدا رو منفردا و به سبب به نوعی در وحدانیت خودش به عنوان یک خدای قدرتمند قبول نداشتند.
چندین خدا رو در کنار هم به عنوان خدای یکتا تصویر میکردند.
قدرت این خدایان در کنار هم خدا رو میساخت.
همون طور که در عربستان در همون دوران پیش از این که محمد بخواهد قدرت را بگیرد، این نگاه وجود داشت یعنی باور به خدا وجود داشت اما در این نگاه مشرکانه وجود داشت.
در یونان باستان، در کشورهای دیگر، در کشورهایی که ما میشناسیم هم به همین شکل بود.
کشورهایی که خدا را باور داشتند، این معنای خدا را دنبال میکردند.
با تمام آن فرهنگ هایی که دربارهاش صحبت کردیم اما یک نقطه تلاقی داشتند، یک نقطه ای که اینها را از هم مجزا میکرد و آن نقطه مجزا کردن همین شرک و باور به چند خدا در کنار هم بود.
حالا قرار هست که توی این قسمت در باب این نگاه صحبت بکنیم که این شرک و توحید در برابر هم چه ثمراتی را برای ما به وجود میاورد.
یعنی ما تصور بکنیم اگر قرار بود به جای این نگاه وحدانیت به خدا و این نگاه توحیدی، نگاه شرک آلود میانه دار میشد، فرهنگ عامه را میساخت در اون نقطه چگونه جهان ما پیش می رفت؟
ما چه جهانی داشتیم؟
چه فرهنگی داشتیم، چه دنیایی رو به پیش می بردیم؟
در برابر این نگاهی که یک نگاه توحیدی است به خدای متعالی که همه چیز رو در اختیار داره در ادیان ابراهیمی خب بزرگترین نقطه ای که این ادیان رو متفاوت و متمایز کرده از دیگر ادیان جهان همین نگاه توحیدی است به نوعی به وجود آورنده این نگاه.
بنیانگذار این نگاه تقریبا میشه گفت که ادیان ابراهیمی بودند.
هر چند که ادیان دیگری هم بودند که باز این نگاه توحیدی رو داشتند.
به عنوان مثال در ایران خودمون نگاه به زرتشتیت با توجه به اون تعاریفی که درش وجود داره یک نگاه توحیدی است.
خدایی رو که قدرت رو در وجود یک خدای مشخص در وجود توحید به یک خدا تصویر می کنه.
اما قاعدتا نگاه ادیان ابراهیمی متشکل تر، قدرت مند تر و در جهان هم قدرتمندانه تر و تاثیرگذارتر در بین انسان ها به پیش رفته و این نگاه توحیدی رو شکل داده.
اما یک ثمراتی داشته.
یک تصویری داده به انسان ها برای زندگی انسان ها.
و ما قرار هست توی این قسمت در باب همین تصاویر با هم صحبت بکنیم.
خب ما در ابتدا در باب این معنای خدا و پیوند او با شرک یک نگاهی می کنیم.
اینکه ما خدا رو شناختیم، معنای خدا رو مطرح کردیم.
عناوینی که باعث به وجود اومدن این خدا شدند رو برشمردیم.
ترس انسان ها، نادانی و ناتوانی انسان ها باعث به وجود اومدن این خدا شده بود.
این ها یکتا و برابر هست.
چه در نگاه مشرکانه و چه در نگاه خداباورانه و یا عناوین دیگری پیرامون اینکه این خدا قرار هستش که قدرتمند از دیگران باشه و برتر از دیگران باشه.
در نگاه هایی هم که برگرفته از همین نگاه مشرکانه است با نگاه توحیدی همتا و برابر هست اما اشل و نمونه ای کم رنگ شده تر پیرامون این برتری طلبی به ما خواهد داد.
به چه معنا؟
به این مفهوم که شما در نظر بگیرید اونها دارن یک تصویری به ما میدن که چند خدا در کنار هم قدرت رو در اختیار خواهند داشت.
یعنی اگر در یونان در باب خدایان صحبت میشه، چندین خدا که هر کدوم قدرت خاصی دارن در کنار هم این قدرت واحد رو به وجود میارن.
اما در یک نگاهی به عنوان مثال در نگاه اسلامی همه این قدرت ها در وجود یک خدا و یک قدرت لایزال جمع میشه.
این ما رو بیشتر و بیشتر سوق میده به مفهوم برتری طلبی ما رو بیشتر و بیشتر دور میکنه از معنای برابری و شاید در دل مشرکانه و این نگاه مشرکانه و شرک آلود به خدا ذره ای بیشتر ما نزدیک به اون برابری بشیم.
این که این قدرت رو ذره ای تقسیم بکنیم، ذره ای ازش کم بکنیم، کم رنگ ترش کنیم.
تمایز و تفاوت در این دو نگاه تاثیر گذاری این ها فرهنگ سازی این ها در همین نقطه است.
نقطه تلاقی همین نقطه ای ست که برتری طلبی را در دل این نگاه توحیدی بیشتر و بیشتر می کند.
گرایش و ضدیت با برابری را بیشتر و بیشتر می کند.
اما نگاه شرک آلود می تواند این نگاه را کمرنگ تر کند.
در نگاه به قدرت، تمایل به قدرت و قدرت خواهی در نگاه توحیدی ما مواجه هستیم با یک قدرت واحد.
قدرتی که همه چیز رو برای خودش می خواد.
اما شاید در نگاه شرک آلود این قدرت ذره ای کم رنگ تر بشود.
ذره ای تقسیم بشود، تقسیط بشود و بین این خدایگان و بیشمار این الهگان تقسیم بشه و ما بیشتر نزدیک به اون معنای برابری بشیم.
یعنی عینا مفهوم توحید و یگانگی در برابر موضوعی به اسم برابری قرار می گیره.
هر اشل و هر نمونه ای از برابری رو زیر پا می ذاره هیچ جایی به برابری نخواهد داد چرا که تمام معانی رو گره می زنه با برتری طلبی و برتری طلبی رو میدان دار می کنه.
قدرت خواهی رو میدان دار می کنه.
میداندار اصلی تمام عناوین اون قدرت واحده خواهد شد.
هیچ جایی دیگه برای برابری نخواهیم داشت.
پس نقطه تلاقی بین این دو تفکر، تفکر مشرکانه و تفکر توحیدی در همین زیر پا گذاشتن برابری هست.
میل به برتری طلبی هست.
قدرت خواهی و قدرت پرستی هست.
قدرت افسارگسیخته در اختیار یک تن گذاشتن هست.
همون تصویری که ما درباره اش صحبت کردیم در باب فرهنگ صحبت کردیم و بعد از اون در باب ساخته شدن این خدایگان بی شمار، خدایگان بی شماری که حالا جا پای اون خدا می ذارن و قرار هست تمام قدرت رو برای خود بکنند.
تمام عزت را برای خود بکنند.
همه چیز را برای خود داشته باشند و برتر از دیگران باشند.
مالک بر همگان باشند اما شاید در نگاه شرک آلود بشود معنا را به این سمت و سو برد که حالا این قدرت تقسیم بشه در بین یک تعدادی از خدایان.
یعنی در همون عربستان سابق، در همون عربستان پیش از اسلام که به عنوان عربستان جاهلیت هم مرسوم هست که خیلی هم دور از معنای واقعی جاهلیت است.
چرا که خیلی از اتفاقات در اون دوران پیش رونده تر از اتفاقات اسلامی بوده.
شما مواجه میشدید با الهگان بی شماری که در کنار هم اون قدرت واحده رو میساختند.
یعنی در همون کعبه ای که امروز هم خانه ی عبادت مسلمین جهان هست، ما تعداد بی شماری بیشتر از 100 خدا داشتیم.
بیشتر از 100 الهه داشتیم که اینها در کنار هم اون قدرت واحد خدا رو میساختند.
اما تمام اینها به کنار میروند تا یک خدای واحد جای همه ی اون ها رو بگیره.
خدایی که همه چیز برای او باشه.
خدایی تحت عنوان الله که حالا صاحب تمام اون قدرت میشه.
تمام قدرت رو برای خود میکنه.
هر نوع نمونه و باوری که در راستای برابری باشه رو زیر پا میزاره چرا که همه چیز رو در برتری اون خدا تصویر میکنه.
واژه مهم و بزرگ خدا بزرگه است که مدام در حال تکرار شدن است.
خدا بزرگ است.
بزرگ تر است از همه.
از تمام خدایگان.
برتر از دیگر خدایان.
هر نوع برابری باید زیر پا گذاشته بشه تا ما به اون برتری نگاه داشته باشیم.
به اون برتری ای که حالا قرار هست تبدیل به فرهنگ غالب در میان اجتماع ما بشه.
جامعه ای ساخته بشه که بر پایه ی همین بلندی شکل بگیره، پیش بره و ما مواجه بشیم با انسان هایی که در پی رسیدن به این برتری گام بر میدارن.
در پی رسیدن به این وحدانیت گام بر می دارند و می خواهند که نوک پیکان را در اختیار داشته باشند و تمام قدرت را از آن خودشان بکنند.
این، آن نقطه ی توحیدی است.
این نقطه ی توحیدی که این فرهنگ غالب را می سازد و شاید نگاه شرک آلود بتواند از این ذره ای کم بکند.
نه در باب تمام معانی خداوندی.
یعنی به این مفهوم نیست که شرک و این مشرکانه نگاه کردن به مفهوم خدا باعث می شود که تمام معانی خدا به کنار گذاشته شود. نه!
چرا که او معنای فرمانده و فرمانبردار بودن در تمام این مصادیق هم به پیش می رود.
اما شاید بتواند از این نگاه قدرت طلبانه کمتر و کمتر بکند.
آن نگاه برتری طلبانه را بیشتر به سمت برابری سوق بده و از اون معنای کلی ذره ای کم بکنه.
ذره ای کمرنگش بکنه.
از اون حد لجام گسیخته ی این معانی که فرهنگ جامعه رو می سازن کم بکنه. تلطیف بکنه. ضعیفش بکنه.
و این اون نقطه ایست که تمایز رو بین شرک و توحید قرار میده.
اما وحدانیت هست که امروز میدان دار جهان ما شده و شرک به کنار گذاشته شده.
یعنی شما به جهان پیرامون خودتون نگاه بکنید.
کشورهای بزرگ جهان تمامی کشورها بر پایه همین نگاه توحیدی امروز به پیش میرن.
ما نگاه مشرکانه ای در جهان نداریم.
نگاه غالب به خدا و خداوندی پیرامون همین نگاه وحدانیت هست.
حال ما مواجه هستیم با این توحید در قدرت.
قدرت از آن یک تن هست.
برای یک تن هست.
و این اون فرهنگ غالب در جهان شده نه فقط ایران.
همه جای جهان باور به این وحدانیت میدان دار شده و شرک به کنار گذاشته شده.
قدرت باور های شرک آلود و مشرکانه اونقدری نبوده که بتونه در برابر این نگاه توحیدی خداوندی بایسته محکوم به نابودی شدن.
تمام این نگاه ها، نگاه هایی که در یونان باستان وجود داشت، نگاه هایی که در عربستان پیش از اسلام وجود داشت و نگاه های دیگری که در جهان تحت عنوان نگاه های شرک آلود و مشرکانه به خدا وجود داشت، همه به کنار گذاشته شدند تا یک معنای مشخص و آن نگاه به توحید در جهان جاری و ساری بشه و ما امروز با یک فرهنگ غالبی در جهان روبه رو بشیم تحت عنوان توحید در دل این باور به خدا.
فرهنگی که قرار هست انسان ها رو به یک مرتبه ای برسونه تا به این توحید باور داشته باشند تا خود هم در راستای رسیدن به این توحید و یگانگی در قدرت قدم بردارند.
حالا ما مواجه میشیم با جهانی که در دل اون اگر کسی به سمت و سوی قدرت نظری می افکنه در نهایت می خواد تمام قدرت رو از آن خود بکنه، توحید رو برای خود داشته باشه، وحدانیت این قدرت رو برای خودش داشته باشه، برتر از دیگران باشه و در نهایت جهانی ساخته بشه که در دل همین توحید شکل گرفته.
ما مواجه می شیم با کشور های مختلف جهان که حالا یک خدا بر خود دارند، یک رییس جمهور قدرتمند که جا پای همون خدا گذاشته و تمام وحدت و قدرت رو از آن خود کرده.
امروزه جهان رو کمی به پیش تر ببرید.
ببرید و عقب تر از این دنیا رو نگاه کنید.
دورانی که قبل تر از دنیای امروزی ما بود.
قبل تر از رسیدن به فلسفه های تازه بود.
به افکار تازه بود.
به اندیشه های نویی بود که ذره ای این قدرت رو کمرنگ کرد.
یعنی بریم و به اون دورانی برسیم که پادشاهان قدرت اول جهان رو داشتند.
امپراطور ها، امیر ها، خلیفه ها همه قدرت رو برای خودشون میکردند.
نزدیکی معنایی بیشتری هم با اون معنای خدا با اون معنای توحیدی خدا داشتند.
یک خدا در آسمان تمامی قدرت رو در اختیار داشت.
وحدانیت قدرت برای او بود و بر زمین هم جانشینی همتای خود داشت.
حال پادشاهی بود که وحدانیت این قدرت را در اختیار گرفته بود.
یعنی شما وقتی بر می گردید و به دوران باستان بیشتر و بیشتر نگاه می کنید، این قدرت توحیدی و قدرت را آنجا بیشتر می بینید.
این نزدیکی و قرابت با معنای خدا در مفهوم توحید را بیشتر در آنجا می بینید.
آنجا آن نقطه ای بود که تمام انسان ها ناظر به همین معنای مشخص توحیدی داشتند.
هم تراز با ادیان که قدرت می گرفتند و به پیش می رفتند و فرهنگ جوامع را می ساختند.
ما می دیدیم که این قدرت در دل این ادیان وقتی به عرصه ی سیاسی خودش می رسید، تمام قدرت را از آن یک پادشاه، یک خلیفه، یک امیر، یک رهبر و یا یک امپراطور می گیرد.
همه ی قدرت برای او بود.
اویی که جا پای خدا گذاشته بود و خرقه ی خدا را به تن کرده بود و در دل این توحید به پیش رفته بود.
معنای توحید میدان دار شده بود.
وقتی شما به جهان امروز هم نگاه می کنید همان دنیا در حال پیشرفت است اما با ذره ای تفاوت که در باب این تفاوت ها هم سعی می کنیم موجز صحبت کنیم.
اما فرهنگ میانه دار قاعدتا فرهنگ توحیدی بود.
شرک به کنار گذاشته شده بود.
قرار نبود قدرت تقسیم شود.
قرار نبود صاحبان قدرت شریک داشته باشند.
قرار بود که در وحدانیت باشند.
قرار بود که تمام قدرت برای آنها باشد.
فرهنگ غالب توحیدی خداوندی میدان دار بود تا پادشاهان همه قدرت را برای خودشان بکنند و تماما معنای شرک و این تشریع را به کنار بگذارند تا ما هیچ وقت شاهد این تقسیم قدرت ها نباشیم.
قدرت در نوک هرم برای یک تن بود.
یک تن که به وحدانیت خدا باور داشت که از این وحدانیت ریشه می گرفت.
حتی شاید او باورمند به خدا هم نباشد نباشه اما به معنای خداباور داره به معنایی که در دل اون از وحدانیت صحبت می کنه.
از قدرت پرستی.
از مالک بودن.
از برتری طلبی.
و تمام این معانی رو بهش باور داره.
حتی اگر به خدا و مصادیق خدا بر زمین هم باور نداشته باشه.
با نگاه و نظر به این معنای مشخص، این فرهنگ مشخصه از خدا حالا تمام قدرت رو برای خود می کنه.
حالا جهان رو به سمت و سویی می بره که یک پادشاه قدرتمند در جهان وجود داره تا به تمام مردم حکومت کنه.
همانگونه که خدای در آسمان ها به عنوان یک قدرت واحد بر تمام جانداران حکومت می کنه.
این همون نمونه و اشلی ست که برای اونها الگو میشه.
تبدیل به نوع زندگی میشه.
تبدیل به نوع پیشبرد زندگی اجتماعی، حکومتداری و سیاست ورزی اون ها میشه و ما مواجه می شیم با این نگاه توحیدی که در زندگی ما رسوخ می کنه و تمام زندگی اجتماعی ما رو می سازه.
ما در باب این فرهنگ شرک در برابر فرهنگ خدا صحبت کردیم و گفتیم این فرهنگ می تواند یکی از کارهایی که بکند این است که قاعدتا ذره ای از این قدرت پرستی و قدرت در اختیار یک تن را کم و کمتر بکند.
اما این فرهنگ دیگر وجود خارجی نخواهد داشت چرا که نظام توحیدی، نظام وحدانیت خداست که میداندار خواهد شد.
قرار نیست خدا شریکی داشته باشد.
قرار نیست که قدرت او کم تر و کم رنگ تر بشود.
قرار است که همه قدرت را برای خود داشته باشد.
قرار است که توحید، این خدا، یگانگی، این خدا، تمام میدان را در اختیار بگیرد.
قرار است هیچ شریکی برای او قائل نبود چرا که شریک قائل شدن برای خدا مساوی و مترادف با شرک است.
مساوی است با کافر بودن.
ضد ارزشی است که برای شما بیان می شود.
وقتی ما در باب فرهنگ صحبت می کنیم، در باب نوع تفکر، نوع نگاه، چارچوب ها همواره ارزش هایی را شکل می دهند، ارزش هایی که در برابر خود ضد ارزش دارد.
نزدیک شدن به این ارزش ها یعنی زندگی درست اجتماعی.
هر چه قدر از این ارزش ها دور بشویم و نزدیک به ضد ارزش ها بشویم، این زندگی اجتماعی را به نوعی درش خدشه وارد کردیم و حالا شما مواجه می شوید با این معنای مشخص که در برابر شرک ایستادگی می کند. ارزش مشخص.
باور به وحدانیت و یگانگی خداست.
ضد ارزش نزدیک شدن به مفهوم شرک است.
به مفاهیم مشرکانه هست.
به این هست که قدرت را شما تقسیم بکنید.
حالا آن فرهنگ شرک آلود از بین می رود، از میان برداشته می شود و ما شاهد قدرتمند تر شدن قدرت وحدانیت می شویم.
قدرت در اختیار یک تن قرار می گیرد.
غیر قابل عدول هست.
غیر قابل تقسیم کردن هست چرا که ضد ارزش مشرکانه در برابرش وجود دارد.
اگر شما قرار باشه قدرت نوک هرم رو ضعیف بکنید کم رنگ بکنید، در اختیار جماعتی قرار بدید کار ضد ارزشی کردید.
ارزش مشخصه وحدانیت و توحید رو زیر پا گذاشتید.
پس شما قادر به این تقسیم قدرت نخواهید بود و این تشریک قدرت نخواهید بود چرا که ضد ارزش شما یعنی مشرک بودن شما.
مشرک بودن شما یعنی کافر بودن شما، یعنی ضد ارزش بودن شما و این ضد ارزش بودن جا رو برای شما باز نمی ذاره تا بتونید همچین کاری بکنید.
فرهنگ شرک آلود در برابر این فرهنگ توحیدی قرار میگیره، مضمحل میشه، از بین میره، نابود میشه و فرهنگ توحیدی همه جای جهان جاری و ساری میشه.
و نقطه ایست که باعث این تصویر امروزی جهان ما میشه.
اما یک موضوع دیگه ای هم هست که باید دربارش صحبت کرد.
اینکه ما این چهره مشخص رو داریم از این وحدانیت و از این شرک.
اما جهان انسانی بعد از گذشت سالیان با آزمون و خطاهای بیشمار سالیان بیشمار غرق شدن در عقب ماندگی، بدبختی، فلاکت و مصیبت در طول این سالهای دراز، نظام برده داری، این نظام فرمانبرداری، این نظام خداوندی، این نگاه های آلوده به قدرت، قدرت پرستی، برتری طلبی، پایمال کردن برابری و عناوینی از این دست، انسان ها را در نهایت به سمت و سویی برد که بخواهند نگاهشون رو تغییر کنند، باورهاشون رو دوباره بسازند، بازنگری ای داشته باشند نسبت به این باورهایی که دارند و ما مواجه شدیم با این نگاه شرک آلودی که ذره ای وارد پروسه ی نگاه اونها نسبت به جهان شد.
یعنی اونها با مفهومی به اسم قدرت رو به رو شدن.
قدرت افسارگسیخته ی وحدانی که در اختیار یک تن هست.
حال یک پادشاه در قدرت رو ما میبینیم که همه ی قدرت رو در اختیار گرفته.
او پر از زشتی هاست.
این قدرت پر از فساد است.
این قدرت باعث می شود که او هر کاری انجام بده، هر زشتی و ذلتی را به پیش ببرد.
برابری رو زیر پا بزاره.
همه چیز در اختیار یک تن هست.
یک تن پر از خطاها.
پر از اشتباهات.
پر از کاستی ها. نابودی ها. زجر ها.
ظلم ها به دیگران.
و حالا او یک تنه پر از قدرت.
همه دنیا رو هم می تونه.
همتای خودش، همتای باور ها و افکار خودش رو به نابودی و نیستی بکشونه.
و حالا ما با انسان هایی روبه رو هستیم که به این نوک هرم به این قدرت نگاه می کنن.
قدرت رو می بینن و احساس می کنن که باید این قدرت کمتر بشه.
کمرنگ تر بشه چرا که این قدرت فساد میاره.
چرا که این قدرت باعث نابودی میشه.
باعث ظلم میشه.
باعث از بین بردن عدالت و برابری میشه.
حالا ما مواجه هستیم با نگاه انسان ها که بیشتر و بیشتر به سمت شرک کشیده میشه.
یعنی شما در جهان مدرن بعد از این که انسان ها این گذر تاریخی رو نسبت به این دنیای مفلوک خانه خودشون به نوعی داشتند، این دنیای پر از نابرابری ها و برتری طلبی ها، قدرت پرستی ها، یگانگی ها و باور خداوندی به یک مرحله ای می رسید که حالا قرار هست اون قدرت نوک هرم رو پاسخگو بکنید.
دقیقا در برابر معانی خداست.
خدایی که پاسخگو نیست.
قرار نیست پاسخی به کسی بده.
او پرسش کننده هست.
او قاضی قضات هست.
او قرار هست دیگران رو قضاوت بکنه.
کسی حق قضاوت و نقد کردن و پرسش کردن از او رو نداره.
این نظام نظامی بوده که همواره در دل انسان ها جاری و ساری بوده.
اما انسان ها بعد از گذشت زمان حالا به این نتایج می رسند که نه، باید این تغییر بکنه.
باید انسان ها پرسشگر باشند.
باید از قدرت در برابر خودشون پرسش بکنند.
نسبت بهش نقد داشته باشند.
او رو پاسخگو نسبت به خود بکنند.
و این نگاه تغییر می کنه.
حالا به این سمت و سو می ره که این قدرت باید تقسیم بشه باید تشریح بشه.
باید بین دیگران هم تقسیم بشه تا همه ی قدرت معطوف یک تن نشه.
یک تن که میتونه پر از اشتباهات و مشکلات و زشتی ها باشه.
حالا برای اینکه بخوان برسن معانی رو بالاتر ببرند و به این مفهوم کلی و بزرگ برای از بین بردن برتری و رسیدن به برابری بشن، حتی در همون اشل و نمونه کوچک خودش هم به این معنای مشخص میرسن که این قدرت باید ذره ای کم رنگ تر بشه چرا که فساد میاره.
ما باید در برابر این فساد بایستیم.
ما باید این قدرت رو پاسخگو کنیم.
حالا شما شاهد این تغییر و تحولات انسانی هستید در جهان مدرن.
انقلاب های مختلفی که در جهان شکل میگیره.
اگر شما به انقلاب کبیر فرانسه نگاه کنید حتی به انقلاب مشروطه خود ایران خودمون هم نگاه بکنید ما داریم به همون مرحله شرک می رسیم برای قدرت برای پادشاه شرط بزارید نظام تون رو شرطی بکنید پادشاه رو را پاسخگو کنید، قدرت نامحدود به او ندهید.
در قبال قدرت پاسخ بده.
در قبال قدرت از او پرسش بشه.
حالا قرار هست که قدرت او تقسیم بشه در بین دیگرانی.
دیگرانی هم وارد این میدان بشن.
مجلسی تشکیل بشه.
انسان های بیشتری وارد میدان بشن.
اگر قرار است قانونی گذاشته بشه حالا با همفکری این انسان ها در کنار هم این قوانین نوشته بشه.
این که تا چه اندازه پیش رونده بوده، تا چه اندازه موثر بوده موضوع بحث ما نیست.
موضوع مورد بحث ما این هست که انسان ها طی مرور زمان با دیدن جهان پیرامون خودشون، با دیدن این آزمون و خطا ها، این فلاکت ها و مصیبت ها به واسطه وجود این فرهنگ ها به این نتیجه رسیدن که باید خودشون رو بیشتر و بیشتر به سمت شرک بکشونن.
شرک به مفهوم کلی یعنی شریک قائل شدن برای قدرت، برای قدرت لایزالی که در اختیار یک تن، یک پادشاه، یک رهبر و یا یک خدا قرار می گیرد.
حالا ما باید سمت و سوی انسان ها و فرهنگ های انسانی و نزدیک شدن آنها به این مفهوم مشخص انسان ها بیشتر و بیشتر نزدیک شدن به دل شعر تا به این برابری هم بیشتر نزدیک شود.
این برنامه به صورت بداهه اجرا می شود و من سعی می کنم موضوعات رو باهاتون مطرح کنم و گاها هم به این نوشته ای که کنار دارم نگاه می کنم.
این رو هم دوست داشتم باهاتون مطرح کنم که در جریان باشید.
اما فرای اینها ما یک تقابلی رو داریم بین شرک و توحید و در نهایت ساخته شدن این جهان.
یعنی ما مواجه میشیم با این فرهنگ ساخته ای که توسط توحید شکل گرفته و این فرهنگی که به واسطه ی شرک قرار هست که شکل بگیره.
شرکی که به ما داره.
در باب همین موضوع مشخص که قدرت لایزال نباید در اختیار یک چیز قرار بگیره، این قدرت می تونه تقسیم بشه.
اینها برگرفته از همون نگاه های باستانی میاد.
قاعدتا اون زمان ادله و استدلال های مشخصی پیرامون این موضوع وجود نداشته اما وقتی شما نزدیک به این مفاهیم میشوید در امروز وقتی به این معانی نزدیک میشوید میتوانید برایش استدلال های مشخصی را هم مطرح کنید.
اون نگاه شرک آلودی که برای خدا ده ها خدا قرار میداد برای آن قدرت ده ها خدا را در کنار هم قرار میداد.
در نهایت قدرت افسارگسیخته ای را در اختیار یک تن قرار نمیداد که بتواند در آن هر کاری را انجام بده، قاعدتا او را پاسخگو تر میکرد.
قاعدتا از قدرت او کم تر میکرد، قاعدتا شرطی بر قدرت او قرار میداد.
اما این نگاه توحیدی قرار است که بی بند و بار همه قدرت را در اختیار همان اتفاقات بگذارد.
همون خدای واحد بذاره همون پادشاه در نوک هرم بذاره.
و ما امروز روبرو هستیم با جهانی که بیشتر و بیشتر به این سمت و سو میره تا این قدرت رو کم رنگ تر بکنه تا از دست یک تن بمیره.
چرا که راهکار انسان ها برای زندگی بهتر نزدیک شدن به معنای برابری هست.
من در قسمتی که پیرامون عدالت و برابری هم صحبت کردم گفتم میل انسانی همواره به سمت و سوی برابری است.
میل ذاتی انسانی به سوی برابری است.
انسان ها شاید بزرگترین موضوعی که باهاش درگیر باشن همین دو مفهوم آزادی و برابری است.
آزادی به مفهوم انتخاب و اختیار و اختیار.
قانون درست و مشخصی که خود به آن باور دارند و برابری هم به مفهوم از بین بردن تمام برتری طلبی ها، نزدیک شدن به هم، زندگی برابر داشتن.
اینها موضوعاتی است که انسان به صورت ذاتی با آن درگیر است و قاعدتا هر نگاه پیش رونده ای هم در راستای همین رسیدن به برابری هاست.
یکی از این مفاهیم قاعدتا شریک قائل شدن برای قدرت است.
تقسیم قدرت است که گفتیم قاعدتا مفهوم و معنای کلی خدا در نگاه مشرکانه همتا و برابر هست.
در خیلی از زمینه ها با خدایی که ما امروز تحت عنوان خدای توحیدی میشناسیم.
اما در این یک نمونه خاص یعنی در موضوعی به اسم شریک قائل شدن برای قدرت ما رو بیشتر نزدیک می کنه به مفهوم برابری.
قاعدتا فرسنگ ها با اون ایده آل و آرمان ما فاصله داره اما بیشتر ما رو نزدیک می کنه.
چرا که این فرهنگ توحیدی ما رو در نهایت به یک خدای واحد می رسونه که همه قدرت رو از آن خود خواهد کرد و در راستای این قدرتی که در اختیار گرفته بی شک پاسخگو به هیچ کس نخواهد بود.
اما در این نگاه مشرکانه این قدرت تقسیم میشه.
حالا چندین و چند قدرتمند در کنار هم هستن که می تونن با همفکری هم این کار رو به پیش ببرن.
همون اتفاقی که طی مرور زمان در کشور های مختلف هم در حال افتادن هست.
ما در جهانی زندگی می کنیم که انسان ها به این سمت و سو می رن تا این قدرت رو تقسیم و تقسیم تر بکنن.
هر جایی که ما نزدیک به این مفهوم مستبدانه از قدرت پرستی و قدرت مداری تحت عنوان باور به خدا می شیم، جهان زشت تری رو می بینیم.
همون طوری که در ایران خودمون هم امروز شاهدش هستیم.
یک خدای قدرتمند بر تخت قدرت غیرپاسخگو در برابر دیگران.
همه قدرت در اختیار اوست.
قدرت او تقسیم شدنی نیست.
همتای توحید، قدرت در اختیار خدا، همتای او، وحدانیت قدرت در اختیار خدا.
اما هر چقدر ما این قدرت را کم رنگ تر بکنیم، بتوانیم در بین انسان های بیشتری تقسیم کنیم تا فقط و فقط به وظیفه خود عمل کنند، بیشتر نزدیک به مفهوم برابری خواهیم شد.
در معنای کلی ما وقتی به توحید و شرک می رسیم به این دو مفهوم در کنار هم این تقابل دیرینه در بین آنهاست که شاید شرک ذره ای ما را به برابری نزدیک کند اما قاعدتا ایده آل ما نیست.
اما مفهوم توحیدی در نهایت ما را به یک خفقان کلی و یک دیکتاتوری بی حد و حصری خواهد رساند.
همان گونه که خدا و مفهوم و معنای خدا برای ما این تصویر را ساخته، خدای قدرتمند، غیر قابل پاسخگو، غیر قابل نقد.
خدایی که همه چیز را برای خود می خواهد.
همه چیز برای اوست.
و این فرهنگی است که در جهان ساخته شده.
قاعدتا در باب این موضوع بسیار میشود صحبت کرد اما سعی میکنیم که در قسمت های آتی بیشتر و بیشتر در باب مفاهیم خداوندی صحبت کنیم.
ممنون که همراه من بودید.
من نیما شهسواری و این برنامه به نام جان بود
در پناه آزادی.
قسمت هفتم : مظالم خدا
خب دوستان توی این قسمت خاص قرار هست که در باب ظلم های بیکرانی که از سوی خدا چه به صورت مستقیم و چه به صورت غیر مستقیم وجود داره صحبت بکنیم.
قاعدتا ما توی این ویژه برنامه در باب خدا صحبت کردیم.
در قسمت های گذشته از وجودیت خدا صحبت کردیم و رسیدیم به اون معنایی که از خدا میشناسیم.
خدای بیشماری که در دل ها وجود داره، این خدایان بیشماری که ما باهاشون درگیری داریم تا یه مفهومی مثل توحید و شرک که با هم قیاسش کردیم و مضامین مختلفی که توی این ویژهبرنامه درباره اش بحث شد.
اما توی این قسمت خاص قرار هست که در باب مظالم خدا صحبت بکنیم.
خب قاعدتا توی یکی از این قسمت ها ما در باب فرهنگ خدا صحبت کردیم.
فرهنگی که خدا به واسطه ی وجودش برای ما انسان ها، برای زندگی اجتماعی ما انسان ها به وجود آورده و یکی از اون ارکان اصلی مظالم هم برگرفته از همین فرهنگی است که توسط خدا و باور به خدا و معنای خدا ساخته شده.
یعنی شما وقتی مواجه میشید با این فرهنگ ساخته شده.
حالا میتونید این فرهنگ رو به شکل یک ظلم در جهان خودتون ببینید.
حالا شاید سوالی که برای آدم پیش بیاد این هست که این به چه معنایی؟
چگونه از این فرهنگ ساخته شده تبدیل به ظلمی میشه که ما باهاش درگیر هستیم.
به عنوان مثال ما از وحدانیت خدا گفتیم.
از قدرت پرستی خدا گفتیم.
از این تصویر از خدا که دائما در حال بازتولید است.
گفتیم ما در باب این برتری طلبی ها صحبت کردیم.
معانی از خدا که مبدل به فرهنگ خدا شده و حالا این فرهنگ یعنی همان معنای مشخص از خدا که مبدل به فرهنگی برای زیست اجتماعی ما شده، در نهایت تبدیل به یک ظلم می شود.
ظلمی که در زندگی ما هم قابل رویت است.
یعنی به عنوان مثال ساختارهای حکومتی که در جهان وجود دارند و پر از ظلم نسبت به انسان ها هستند، انسان ها را رعیت خودشان می دانند، شهروند ها را به بدترین شکل ممکن مورد ظلم و جنایت قرار می دهند.
نمونه اش همین ایران خودمان، جمهوری اسلامی و شرایطی که برای مردم پدید می آورد برگرفته از همان معنای خداست.
بعد از این معنا تبدیل به فرهنگ شده و در نهایت ظلم دامنگیر را پدید آورده.
یعنی شما مواجه می شوید با یک جمهوری اسلامی که تمام ریشه های فکری خودش را از همین معنای خداوندی می گیرد.
از این فرهنگ ساخته شده به اسم خدا میگیره.
حالا یک خدای برتری داره که به اون باورمند هست.
اون خدا مابه ازایی بر زمین هم خواهد داشت.
حالا خدای بر زمین میشه رهبر این فرقه ی فکری.
رهبر این فرقه ی فکری.
جا پای رد پای همون خدا میزاره.
خرقه ی همون خدا رو به تن میکنه.
ردای همون خدا رو به تن میکنه و حالا مبدل میشه به اون خدای پرقدرت غیر قابل پاسخگو.
در نهایت دیکتاتوری و هر ظلمی رو به پیش میبره.
پس وقتی ما در باب این عناوین ظلم ها صحبت میکنیم، قاعدتا فرهنگی که برای ما ساخته شده یکی از نمونه های بزرگ این مظالم در جهان هست.
حالا هرچقدر پیش تر بریم شاید ازش نمونه هایی رو هم داشته باشیم و در باب مصادیق این ظلم ها هم صحبت بکنیم.
اما در نگاه کلی و در ابتدای این بحث مشخص باید نظرمون جلب بشه به همون موضوعاتی که در قسمت های گذشته درباره اش صحبت کردیم یعنی یک معنای خدا.
معنایی که خدا رو می سازه و ما درباره اش صحبت کردیم و المان های مختلف از وحدانیت، از قدرت پرستی، از ترس انسان ها، از نادانی انسان ها، ناتوانی انسان ها که در مجموع باعث ساختن این معنای خداوندی میشه تا تاثیر این ها به صورت مستقیم در فرهنگ انسانی.
مثلا موضوعی مثل فرمانبرداری، موضوعی مثل فرماندهی خدا، خدا به عنوان یک فرمانده تصویر میشه در اون معنای کلی در باب خدا ما به این معنا نزدیک میشیم که خدا فرمانده ای هست و فرمانبرداران بیشماری رو هم در برابر خودش می خواد.
حالا این فرمانبرداران تبدیل به فرهنگی میشن که ما باهاش درگیر هستیم.
در نهایت اون معنای مشخص ما رو به این فرهنگ مشخص میرسونه و این فرهنگ در نهایت ما رو به یک ظلم بی کرانی هم سوق میده.
به این معنا که این رهبر مشخص خودخوانده ای که جا پای اون خدا گذاشته در جایگاه اون فرمانده قرار میگیره و حالا باید بیشماران باشند که به واسطه قبول معنای خدا، به واسطه ی مدام آموزش دیدن نسبت به اون فرهنگ خداوندی، حالا فرمانبردار باشند.
حالا ما شروع این مظالم رو می بینیم.
حالا یک فرمان مشخص از اون خدای خودخوانده.
مواجه میشیم با ظلم های بیکرانی که نسبت به انسان ها و یا دیگر جانداران رو به رو میشیم.
یعنی همون پله ها داره یک به یک ادامه پیدا میکنه.
معنای خدا در فرهنگ خدا و در نهایت فرهنگ خدا مبدل به یک ظلم در جهان پیرامون ما میشه.
ظلمی که به صورت مستقیم از همون معنا نشات میگیره.
شاید گاها غیر مستقیم باشه.
شاید حتی ارتباط مستقیمی با اون خدای متشخص و متشخصی که ما میشناسیم هم نداشته باشه.
یعنی ما توی قسمت های گذشته در باب این معنا صحبت کردیم که باور خدا و معنای خدا حتی لزوما ارتباطی به ایمان به خدا نداره.
یعنی شما مواجه میشید با جماعتی که به خدا باور ندارن.
حتی وجود فیزیکی خدا رو هم نفی میکنن.
آتئیست ها بی خدا هستن اما این باور به خدا در وجودشون جاری و ساری هست.
فرهنگی که میسازن برگرفته از همین معنای خاص هست.
اینجاست که میتونه غیر مستقیم از اون خدا هم این ظلم ها نشئت پیدا کنه.
یعنی شما مواجه بشید با یک حکومتی که ساخته شده حتی بی خدا.
حتی ضد خدا.
اما در راستای همون معنای خدا.
با همون معانی مشخص یعنی فرماندهی و فرمانبرداری.
برتری طلبی و قدرت طلبی و الی آخر.
حالا این نظامی که حتی از نظر ذهنی برای ما دور از خداست و بی خداست اما باورمند به اون معنای خداوند نیست و حالا ظلم هایی رو که اشاعه میده و ادامه میده برگرفته از همون معنی همون فرهنگ و همون داستان خداوندی است.
اما شاید اسما بی بیخدا و یا ضد خدا باشه تفاوتی در اصل نمی کنه و باز هم ما برگرفته از همان معنا و همان فرهنگ داریم مظالم را می بینیم.
پس یکی از مصادیق مهم در مظالم خدا قاعدتا همین مفهوم مشخص است.
فرهنگی است که خدا در زندگی ما ساخته.
مصادیق را شاید در آتی هم بیشتر درباره اش صحبت کنیم.
اما مبحث دوم و مهم در زمینه ی مظالم خدا قاعدتا نیازه.
خب ما موجودات زنده ای رو می شناسیم که خداوند این ها رو آفریده.
یعنی با فرض به تمام داستان هایی که پیرامون وجودیت خدا وجود داره، ما داریم در باب خدا صحبت می کنیم.
پس باید در نقطه ی ابتدایی باورمند به همون تعاریف باشیم.
تعاریفی که گفتیم از ادیان می گیریم.
یعنی قاعدتا انسان ها فرای ادیان به خدا باور داشتند اما ادیان بودن که به ساز و برگ دادن ادیان بودن که این نظام رو نظام مند کردن تبدیل به یک نظام کردن.
این طرز تفکر رو به خدا.
پس قاعدتا ما هر معنی ای رو که می خواییم استخراج کنیم از دل معنای خدا باید دست به دامان به نوعی ادیان بشیم.
در دل این ادیان ما خدایی رو داریم که موجوداتی رو خلق می کنه.
انسان ها و حیوانات و گیاهان.
این انسان و این حیوانات و این گیاهان دارای نیاز هایی هستند.
یعنی یکی از شروط خلقت این خدا همین نیازمند بودن بوده، فرای این که این انسان ها در جهان دیگری به اسم بهشت اگر زندگی می کردند اونجا فارغ از نیاز بودند.
رو کار نداریم اما جهان فعلی ما انسانی رو تصویر میکنه پر از نیاز.
فرای انسان حیواناتی رو تعریف می کنه پر از نیاز.
و این نیاز آغازگر ظلم های بی کران در جهان هست.
یعنی به عنوان مثال شما به جهان پیرامون خودتون نگاه کنید.
حیواناتی که حیوانات دیگر رو میدرند از بین میبرند، میکشند و انسان ها با دست آویزی به این موضوع مدام از این لفظ حیوان.
ما حیوان نیستیم.
ما انسان هستیم هم استفاده می کنند و شما باهاش مواجه هستید.
نهایت درنده خویی رو در وجود همین حیوانات میبینم و انسان ها را طاهر و پاک و بالاتر از اونها و اشرف مخلوقات هم تصویر میکنن و تمام دلیل و ادله و استدلالشون برای این درنده خویی حیوانات در همین شکار اون ها خلاصه میشه که بر میگرده به نیاز حیوانات.
حیواناتی که نیازمند به غذا هستن و خوراک هستن تا زنده بمونن و قاعدتا برای این زنده ماندن نیاز دارن که شکار بکنن.
در دل این شکار هم حالات و رفتارهایی انجام میدن، درنده خویی انجام میدن و اون حیوون رو میکشن و از بین میبرن و شما شاهد این مظالم بی شمار در جهان هستید.
یعنی میبینید که یک حیوان بزرگ تر حتی گاها در روز هزاران حیوان رو از بین میبره.
یعنی مثلا وقتی به نهنگ ها و این حیوانات دریایی و آبزیان نگاه میکنید آبزیان غول پیکر و غول آسا میبینید که در طول یک روز برای یک وعده غذایی هزاران حیوان رو هم از بین میبرند و می کشند و این یک ظلم بزرگی است در جهان اما ریشه در همین نیاز دارد.
به انسان نزدیک شوید.
انسان به عنوان یک موجود نیازمند هوا است، نیازمند خوراک است، نیازمند شهوت است.
حالا شما بیشترین حد از این مظالم را در دنیای انسانی وابسته به همین نیازها می بینید.
یعنی انسان نیازمند به خوراک است که حیوانات را قلع و قمع می کند، می کشد، از بین می برد، زجر می دهد، شکنجه می دهد.
حالا ما یک حیوانی را داریم که به واسطه ی غریزه، به واسطه ی این نیاز، حیوانات دیگر را از بین می برد.
اما جاپای انسان با این حجم از وحشیگری و قساوت که نمی رسد.
ما انسانی را داریم حالا که ماشین هایی را به وجود می آورد و جایی را پدید می آورد تا این حیوان ها را بزرگ کند، به یک سنی برساند تا بکشد، تا از بین ببرتشون تا حتی به کودکان آنها هم رحم نکند، حتی کودکانشان را هم بکشد و از بین ببرد و تمام این مظالم برگرفته از همان نیاز است.
در دل این نیاز به خوراک، مظالم بی شمار غیر مستقیم هم شکل میگیره.
انسانی که به واسطه ی فقر دست به قتل دیگری میزنه و دست به دزدی میزنه، دست به آدم ربایی و یا موضوعاتی از این دست میزنه.
به واسطه ی همون نیاز به خوراک هست که وارد این وادی میشه.
حالا وارد این وادی پر ظلم میشه.
یک ظلم غیر مستقیم رو به واسطه ی اون نیاز شکل میده.
یا در مبحث شهوت در مبحث شهوت هم شما مواجه هستید با مظالم بیشمار، تجاوزها و تعرض ها.
روابطی که درش به نوعی آزادی و اختیار وجود نداره و این ها هم برگرفته از همون نیاز بنیادینی هست که خدا اون رو پدید آورده.
یعنی انسان نیازمندی وارد این چرخه ی طبیعت شده که به واسطه نیاز های خودش مظالم بیشماری رو هم به پیش میبره.
به واسطه خوراک حیوانات بیشمار رو میکشه.
حتی گاها شما مواجه میشید با انسان هایی که مثلا انسان خواری هم کردند یا می کنند.
در مثلا قبیله های مختلفی.
اما اینها همه برگرفته از همان نیاز مشخص است.
حالا توی این قسمت نمی خواهیم نزدیک به این معانی بشویم.
نزدیک به این مفهوم گوشتخواری و قتل و کشتار در این زمینه بشویم.
اما منظور مشخص این است یک نمونه ی ساده ای که برای همه انسان ها هم قابل لمس است همین قضیه ی حیوانات است.
حیواناتی را که به عنوان درنده خویی می شناسند به عنوان وحشی می شناسند و هر مثالی که دارند را با همین مثال حیوان بودن توامان می دانند.
ولی این ها به واسطه ی این نیاز است که وارد این خلق و خو می شوند و وارد این رفتارها می شوند.
یعنی شما حیوانی را نمی بینید که محض تفریح خودش حیوان دیگری را تیکه تیکه بکند.
او برای اینکه زنده بماند یعنی اگر نکشد قاعدتا می میرد و قاعده ای در این جهان به وجود آمده.
همین قاعده ای که شنیدید اگر نکشی کشته می شوی.
و حالا ما مواجه هستیم با دنیایی که یک ظلم بزرگ و بنیادینی دارد تحت عنوان نیاز که حال به وجود آورنده این قاعدتا همان خدای تسخیر شده است.
همون خدایی که ما میشناسیم، همون خدایی که ادیان به ما معرفی میکنند.
یعنی ما با خدایی روبه رو هستیم که این جهان را به وجود آورده و این نیاز را او پدید آورده؟
این جهان و این ساختار را او به وجود آورده.
و حال اگر موضوعی به اسم نیاز داریم که در دل آن حیوانات همدیگر را پاره میکنند و تکه پاره میکنند، به هم ظلم میکنند و نمیتوانند یک زندگی آزادانه و راحت و به دور از جنگ و کشتار و خونریزی داشته باشند.
یا انسان ها به واسطه نیازشان تجاوز میکنند، تعرض میکنند و یا انسان ها به واسطه نیازشان به خوراک دست به وحشیگری و خشونت میزنند، گوشت خواری میکنند، خونخواری میکنند، همه و همه برگرفته از همین نیاز است که مترادف با وجودیت خدا خواهد بود.
اما فارق از این ما مواجه هستیم با کاستی های بیشماری که در جهان هستی وجود دارد.
این هم یکی از آن بخش بزرگ از ظلم های خداوندی است.
ما خدایی را میشناسیم که این خدا این جهان را خلق کرده، پس خالق تمام موضوعات مختلف و موجودات مختلف درون آن بوده.
اما این جهان پر از کاستی هاست، پر از نیستی هاست، نابودی هاست.
مسئله ی مرگ.
انسانی که باید بمیره باید از بین بره.
حیواناتی که باید از بین بروند، گیاهانی که باید از بین بروند.
تمام موجودات زنده در نهایت محکوم به نابودی و فنا هستند.
این یکی دیگر از آن ظلم هاست.
اما قاعده به همین جا ختم نمی شود که ما بخواهیم در نظر بگیریم خدایی بوده، تصویری به ما داده، دنیایی را آفریده که در دل آن انسان ها بمیرن، تموم بشن.
تموم شدن به این سادگی نیست.
حالا در دل این تموم شدن هزاران هزار کاستی وجود داره.
شما مواجه میشید با بیماری های وحشتناک، بیماری های پر درد پر رنج، سرطان ها و تمام این مصادیق که همه باهاش آشنا هستید.
مصادیق وحشتناک یعنی یک جایی شما با این کاستی ها رو به رو میشید که یه کودکی که به دنیا اومده پر از آزار و ظلم هست.
نفس کشیدن او رنج هست.
یعنی ما در جهان هستی با همچین موضوعات پر از کاستی ها و ظلم ها روبه رو هستیم و این ها خدا این جهان رو پدید آورده.
یعنی شما تحت عنوان اون خدا با اون تعاریف که ما قبلا هم صحبت کردیم برای شناختش باید دست به گریبان دست به دامان ادیان بشید، راه دیگه ای ندارید؟
خدایی که به صورت سامانمند خدایی که به صورت سیستماتیک به صورت نظم دار مشخص شده در دل ادیان مشخص شده.
در جای دیگه ای که ما این خدا رو نمیشناسیم، هرکسی نمیتونه توی دل خودش یک خدای تازه تسریع بکنه، خدای شناخته شده توسط ادیان هست.
در دل این ادیان هر چیزی که در جهان وجود داره خالقش خداست.
یعنی شاید ادیانی هم وجود داشته باشند که خالق زشتی ها و بدی ها رو شیطان بدونند و دو قدرت در کنار هم تصویر کنند.
اما ادیانی که ما میشناسیم و قدرت اصلی رو در جهان دارن و بیشترین پیرو رو دارن یعنی مسیحیت و اسلام به ویژه و حالا یهودیت به عنوان پدر این ادیان.
ما در این ادیان ابراهیمی مواجه هستیم با یک خدا به عنوان قدرت مطلق و هر چیز در این جهان را او خلق کرده.
پس تمام این نیستی ها، این کاستی ها، این دردها، این رنج ها، این بیماری ها، این نابودی ها را هم او خلق کرده.
هر بیماری که به او نگاه می کنید، هر کاستی و نیستی که در جهان ما وجود دارد، این ها هم از مظالم بی شمار خداست.
شما تصویر کودکانی را در نظر بگیرید که با این کاستی ها به دنیا می آیند بدون دست، بدون پا، با معلولیت، با با معلولیت های ذهنی، جسمی، فکری، بدون چشم، بدون بینایی، کر، کور، لال و یا هر چیز دیگری که همه باهاش روبه رو هستیم.
حالا این ها قرار است یک عمری را زجر بکشند در بدبختی و فغان و مصیبت باشند و ما داریم در باب یک خدایی صحبت میکنیم که تمام این جهان را ساخته.
جهانی پر از مظالم، پر از کاستی ها، پر از نیستی ها.
پر از رنجش ها.
پر از درد ها.
پس یکی از عناوین هم در کنار عناوین دیگر کاستی های جهان است که مظالم بیشمار و مصادیق بیشماری دارد که می شود در باره اش ساعت ها صحبت کرد و برنامه های بی شمار گذاشت.
اما قرار است ما در این برنامه مشخص و در مجموع در برنامه های به نام جهان در باب معانی صحبت کنیم.
مصادیق را شاید در آتی درباره اش صحبت کردیم.
فرای کاستی ها ما عوامل طبیعی را در جهان داریم.
عوامل طبیعی که پر از ظلم هستند، زلزله، سیل، طوفان، خروش، آتشفشان ها و الی آخر.
حالا ما مواجه هستیم با جهانی که در دل خودش مظالم بیشماری را هم به وجود می آورد.
یعنی شما یک تصویری در برابرتان دارید از یک شهر در همین ایران خودمون چندین نفر چندین انسان بی پدر شدن، بی مادر شدن، بی فرزند شدن، داغ دیدن، به واسطه ی یک زلزله، به واسطه ی یک سیل، به واسطه ی یک حادثه طبیعی.
حادثه طبیعی که قاعدتا خالقش خداوند هست، اذن دهنده اش خداوند هست.
یعنی با تعاریف مشخص در دل ادیان ما به یک معنا می رسیم هر چیزی که در این دنیا هست خالق اون خداست، اذن دهنده به اون خداست.
حالا برای او سرپوش های بیشمار می ذارن، معانی بیشماری رو می تراشند تا به نوعی توجیه کنند.
این ظلم های بیکران رو.
گاها میگن این شهر کافر هست، این شهر مردم بی دین داره.
خدا از این ها انتقام گرفته و یا وقتی نزدیک به این معانی میشید میبینید که چگونه خدا به عنوان مثال در قرآن برای نابود کردن اقوام بیشماری که بر علیه او بودن، کافر بودن و یا مشرک بودن از همین حوادث طبیعی استفاده کرده اون ها رو از بین برده.
قوم لوط و دیگر اقوامی که در قرآن هم در بابش صحبت شده.
پس یکی دیگر از این عناوین پر ظلم در جهان که وابسته به وجودیت خداست قاعدتا همین حوادث طبیعی است.
نمونه های بیشمار داره که میشه درباره اش ساعت ها صحبت کرد.
ذکر مصیبت ها کرد در باب این ظلم بزرگ خداوندی.
صحبت های بی کرانی که گفتم.
توجیهی که دربارش میشه گاها در باب آزمون الهی صحبت میشه.
گاها در باب این صحبت میشه که این ها انسان هایی هستند که باید مجازات میشدند و اصولا این فلسفه کینه خواهی و کینه ورزی و انتقام جویی خدا هم یکی از خصوصیات اوست.
حالا ما وارد این بحث مشخص نمیشیم و داریم در باب مظالم قابل رویت در جهان هستی صحبت میکنیم.
اما این هم قاعدتا یکی از مظالم بی شمار خداوندی در جهان هست.
این روحیه ی انتقام طلبی، این روحیه ی کینه ورزی که منافات دارد با خدای بخشنده و مهربانی که در کنارش گاها هم تصویر میشه.
یعنی شما مواجه میشید با قرآنی که شروع می کنه.
به نام خداوند بخشنده ی مهربان.
و چند سطر پایین تر در باب به خواری کشتن کافران صحبت میکنه.
در باب از میان بردن اقوام صحبت میکنه، در باب جهنم و شکنجه گاه بزرگ کافران صحبت میکنه و مظالم بیشمار دیگر.
فرای این ها شما مواجه هستید با ناعدالتی و نابرابری سرشاری که در جهان ما وجود داره.
این ها هم برگرفته از همون خدا و همون ریشه ای که خدا این جهان رو خلق کرده هست.
یعنی شما مواجه میشید با نابرابری های بیشمار از موضوعات پیش پا افتاده تا موضوعات بزرگ فرای کارهایی که انسان ها در اون دخل و تصرفی دارند و به نوعی اکتسابی است.
میشه کسبش کرد؟
میشه در راهش تلاش کرد به عنوان فقر و موضوعاتی از این دست.
ما این موضوعات رو میزاریم کنار.
هر چند که می تونیم در باب همین موضوعات هم در باب وجودیت خدا باز هم صحبت کنیم چرا که ما یک صحبت کلی و یک فلسفه کلی در دل ادیان و در دل خداشناسی و معنای خدا داریم که هر چیزی در این جهان به اذن خداست و اگر این رو ملاک و معیار قرار بدیم در نهایت اختیار انسان هم گرفته میشه و همه چیز این جهان جبری میشه و هر چیزی در این جهان وصله به خدا خواهد داشت و در نهایت تمام فقرا هم به نوعی زندگیشون به گردن خداست.
اما ما این موضوع رو کنار می ذاریم.
می رسیم به موضوعاتی که انسان ها در اون دخلی نداشتن و تصرفی نداشتن و یا حیوانات و یا موجودات دیگر.
یعنی شما این نابرابری و این ناعدالتی رو در جهان می بینید؟
یک حیوانی که ضعیف هست به راحتی کشته میشه به راحتی از بین میره در برابر حیوانی که قدرتمند هست.
حیوانی که به عنوان مثال پادشاه جنگل شناخته می شه از طرف انسان ها.
حالا ما مواجه می شیم با این نابرابری ساخته شده یا نابرابری هایی که بر پایه کاستی هاست.
یعنی اشاره کردیم به اون کاستی ها.
انسانی که دو کودکی که به دنیا آمدند اما یکی نابیناست و یکی بینا.
این نابرابری است که قابل لمس هست.
موضوعات کوچک تر.
یکی زشت هست. یکی زیباست.
یکی قد بلندی داره که قد کوتاهی داره و ما مواجه می شیم با این نابرابری های بی شماری که گاها خیلی هاشون ضربه زننده است.
یعنی زندگی یک انسان رو، زندگی یک جاندار رو تحت شعاع خودش قرار میده حتی جان او رو از بین می بره.
یعنی در مثالی که در باب حیوانات زدیم به عنوان مثال حیوانی که ضعیف تر هست ضعیف جثه تر هست، وقتی بهش نگاه می کنید جان خودش رو از دست میده.
یا در باب انسان ها وقتی در باب اون کاستی ها نگاه می کنیم و این نابرابری ها رو به نوعی باهاش گره می زنیم.
حالا یک انسانی هست که تمام عمر باید بدون پا زندگی کنه، بدون بینایی زندگی کنه، با این کاستی زندگی کنه، به واسطه معلولیت ذهنی که داره نتونه جهان رو ببینه، مورد تمسخر قرار بگیره و الی آخر.
حتی زندگی ای داشته باشه که هزاران بار آرزوی مرگ در دلش بکنه.
و شما این نابرابری و این ناعدالتی رو در جهان به شدت و به کرات می بینید و این ها هم همه و همه برگرفته از همون معنای خداوندی است.
وقتی به وجود او معترف و معتقد هستید، یکی از عناوین دیگه سکوت در برابر مظالم است.
حال شما تمام این معانی رو کنار می ذارید.
یک خدای قدرتمندی رو در آسمان ها تصویر کردید که او قدرت لایزالی است.
در برابر تمام اتفاقات می تونه کاری انجام بده.
حالا شما چهره از یک تصویر تجاوز در برابرتان دارید.
یک انسان دردمند، یک دختر دردمندی که در حال تجاوز است.
فریاد او فریاد مدد خواهی از خداست.
کمک از خدا می خواد اما خدایی نیست که بخواد به او کمکی برسونه و او سکوت می کنه در برابر این ظلم.
هزاران هزار مثال میشه زد مصادیق در باب این سکوت خدا در برابر ظلم ها بسیار و بسیار و بسیار است از نگاه جزئی، از نگاه شخصی تا نگاه اجتماعی.
کشوری که در بدبختی و مصیبت است و خدایی که در برابر این سکوت کرده.
انسانی که در ظلم بی کرانی هست، مورد شکنجه هست، مورد آزار هست و فریاد بلند او برای مدد خواهی از خدا به آسمان ها رسیده اما گوش شنوایی وجود ندارد و یک سکوت مستدام را شما می شنوید که این خدا در برابر تمام مظالم سکوت خواهد کرد.
اگر دختری در حال تجاوز است سکوت مطلق خدا را می شنوید.
اگر بی گناهی بر سر دار می رود باز هم این سکوت را می شنوید.
اگر کسی در حال شکنجه هست باز هم این سکوت را می شنوید؟
اگر کشور ها در حال نابودی هستند، اگر فقر سرشار در جهان وجود دارد، اگر کودکان از این فقر در حال مرگ و میر هستند، اگر بدترین ظلم ها در جهان وجود دارد باز هم این سکوت دنباله دار اون خدا رو خواهید شنید.
و این هم یکی از آن مظالم بزرگ است.
تعریفی که از خدا در ادیان شده تعریفی است که این خدا قدرت لایزال داره.
قدرتی داره که همه چیز رو میتونه کنفیکون کنه.
میتونه با گفتن به شو همه چیز رو به شدن برسونه.
میتونه بگه باش و تو باشی.
میتونه بگه تو نباش و تو نباشی.
و این قدرت لایزال چگونه در برابر تمام این مظالم سکوت میکنه؟
و از کنار تمام این ظلم ها میگذره.
اگر نگاه رو بخواهیم دور از ادیان بکنیم و بریم و وارد اون معنایی بشیم که این خدا خداییست که این جهان رو به وجود آورده و اون رو به حال خود رها کرده، موضوع بحث ما نیست.
چرا که ما خدایی رو میشناسیم که در زندگی ما تاثیر گذار هست.
فرهنگ وجودی او زندگی ما رو تحت تاثیر خودش قرار داده.
ما وابسته به او هستیم.
تمام زندگی ما در قسمت های گذشته درباره اش صحبت کردیم.
یک فلسفه ای رو ما تحت عنوان همین موضوع داریم که هر اتفاقی در این جهان به اذن خدا خواهد افتاد، برگی از درختان نخواهد ریخت مگر این که خداوند به آن اذن و اجازه داده باشد.
اگر این فلسفه را معنا و مبنای کار خودمون قرار بدیم دیگه همه چیز این دنیا، تمامی مظالم ریشه دار در نگرش خدا، وجود خدا و معنای خداست.
هر اتفاقی که در این دنیا خواهد افتاد هم به واسطه اذنی است که خدا به آن داده.
اگر قاتلی کسی را می کشد، اگر متجاوزی به کسی تجاوز می کند به اذن خداست.
خداوند خواسته حتی این نگاه اگر قرار باشد میدان دار بشود ما به جایی می رسیم که انسان ها هیچ اختیاری ندارند و همه کار را جبرا می کنند و اصلا انسان ها مسئولیتی نخواهند داشت.
و تمامی ظلم های جهان هم به دوش آن خدای در آسمان هاست.
حال که ما نمی خواهیم وارد این معنای مشخص بشویم اما اگر این دریچه برای ما باز بشود، تمام ظلم های جهان هم به او وابسته است.
اما اگر این نگاه را هم کنار بگذاریم، با توجه به اینکه این خدا قدرتمند هست و قدرت لایزالی داره و قدرتی داره که میتونه ازش استفاده کنه، سکوتش باز هم یکی از اون مصادیق بزرگ از ظلم هست.
عناوین دیگه ای که گفتیم مثل همون حوادث طبیعی، مثل کاستی هایی در دنیا، مثل نیازهای موجودات زنده، همه و همه از این ظلم ها نشات میگیره.
اما یکی دیگه از موضوعات مهم و ظلم های خداوندی در جهان دامنه ای است که ادیان پهن کرده اند.
یعنی شما مواجه میشید با خدایی که ادیانی رو پدید آورده.
ما گفتیم ملاک و معیار ما برای شناخت خدا قاعدتا ادیان هستند چرا که این ادیان هستند که خدا رو به ما شناختند.
یعنی ما راه دیگری برای شناخت خدا نداشتیم.
نمیتونیم از خودمون در بیاریم و خدا رو تصویر کنیم.
هر کسی میتونه برای خودش تصویر مشخصی نسبت به خدا بده و ما مواجه بشیم با هزاران هزار خدا.
با توجه به تعاریف ما یک خدای مشخص داریم و اون خدا رو هم ادیان داده اند و حالا شما مواجه میشوید با ادیان و دامنه پر ظلمی که این ادیان در جهان پدید آورده اند.
جنگ های بی حد و حصری که شکل داده اند.
جنگ های صلیبی.
جنگ های مسلمانان.
جنگ های صدر اسلام.
جنگ هایی که توسط خود پیامبر اسلام اتفاق افتاد.
غزوه های بی شماری که اتفاق افتاد.
شما مواجه شوید با موسی به جایی که حمله می کند همه چیز را از بین می برد.
اگر تورات را خوانده باشید مواجه می شوید با موسی که نه تنها انسان ها، نه تنها دشمنان، نه تنها کودکان و زنان که حتی گیاهان و حیوانات را هم معدوم می کند و از بین می برد و می سوزاند.
حالا شما با یک دامنه پر ظلمی روبرو هستید. ارتداد.
شما مواجه هستید با بیشماران که به واسطه ارتداد کشته شدند، دزدانی که دستانشان بریده شد، انسان های بی شماری که به جوخه های دار سپرده شدند، به دلیل کفر، به دلیل شرک، به دلیل مخالفت با خدا.
نظامی ساخته شد پر از ظلم ها.
پر از کاستی ها.
همین نظام امروز در جمهوری اسلامی با تمام مظالمی که بی حد و حصر است از خاوران، از شصت و هفت، از هشتاد و هشت، از 22 از همین امروز، از اتفاقاتی که رقم زد، اعدام هایی که کرد و شکنجه هایی که کرد.
تمام اینها برگرفته از همین نگاه خداوندی و همین باور خداوندی است و این یکی از آن ریشه های بزرگ مظالم است که توسط ادیان خورانده شده به انسان ها، به موجودات، به جانداران.
یعنی در دل این نگاه ادیان شما مواجه می شوید با قربانی کردن این که حیوانات را به سادگی قربانی می کنند از بین می برند، به سختی و به وحشتناک ترین شکل ممکن اینها را از بین می برند.
نظامی که ادیان به وجود آورده و تفکری که پدید آورده با تمام مظالمی که وجود داشته، قدرتمند کردن این نگاه، برده داری، بردگی و اسارت.
تمامی اینها هم برگرفته از همان ظلم خداوندی و نام خداوندی است.
قاعدتا در باب این ظلم های خدا میشه ساعت ها صحبت کرد اما من سعی می کنم این برنامه موجز و کوتاه باشه.
شاید در آتی در باب این مصادیق بیشتر و بیشتر صحبت بکنیم اما تا اینجای کار به اندازه ای که قرار بود در باب مظالم صحبت بکنیم سرفصل ها رو مطرح کردیم.
ممنون که همراه من بودید.
من نیما شهسواری و این برنامه به نام جان بود.
در پناه آزادی.
قسمت هشتم : رهایی از خدا
خب دوستان توی این آخرین قسمت از ویژه برنامه خدا قرار هست که ما در باب رها شدن از این معنای خدا صحبت بکنیم.
در این ویژه برنامه سعی کردیم در باب این معنا بیشتر و بیشتر صحبت بکنیم و در نهایت به این نقطه برسیم که با رها شدن از این معنای مشخص از خدا چه جهانی در برابر ما شکل خواهد گرفت؟
دنیا به چه سمت و سویی خواهد رفت؟
یک تصویری رو با هم مطرح میکنیم در باب جهانی که درون اون انسان ها پایبند به این خدا و این معنای خدا نباشند.
اما پیش از اینکه وارد بحث بشیم یک اشارات کوچکی هم به قسمت های مختلفی که توی این برنامه بود هم داشته باش.
ما در باب موجودیت خدا صحبت کردیم.
در باب وجودیت او.
اینکه علم قادر نیست با علم امروزی بتونه این وجود و یا عدم وجود رو ثابت کنه و انسان ها به واسطه ایمانشون هست که باور میارن خدا وجود داره و یا نداره و در عین حال غالب مردم در جهان باور دارن که خدا وجود داره و به واسطه ایمانشون حقیقتی رو ساختند که درون اون خدا وجود داره و حال وظیفه ما مواجهه با تاثیرات این خدا بر جهان هست.
اینکه ما قرار باشه عمرمون رو تلف کنیم برای اینکه آیا خدا وجود داره یا نداره هیچ راه کاری به ما نخواهد داد و ما وظیفه داریم تا در باب این تاثیرات صحبت کنیم.
این تاثیرات رو کم و اندک بکنیم.
ما در باب معنای خدا صحبت کردیم.
در باب معنایی که مترادف با نادانی ها، ناتوانی ها و ترس های ما بوده، معنایی از خدا که معنا گر وحدانیت، قدرت پرستی، خودخواهی های خدا، قدرتی که در اختیار او وجود دارد، برتری طلبی و موضوعاتی از این دست بوده.
ما در باب خدایگان بی شمار صحبت کردیم.
درون دل ها و در نهایت این خدایگان بی شماری که به صحن عمومی و اجتماعی هم می رسند.
خدا مابه ازاء هایی خواهد داشت و در جهان ما پر از این خدایگان خواهد شد.
خدا در آسمان ها بند نخواهد بود.
خدا به زمین می آید، در تخت قدرت خواهد نشست در تخت قدرت حکومت در تخت قدرت خانواده پدر خواهد شد.
رئیس کارخانه خواهد شد.
خدا تبدیل به معلم ها، تبدیل به مدیران، تبدیل به رییس ها، رییس جمهور ها، رهبر ها، پادشاهان و امپراطور ها خواهد شد و ما هزاران هزار خدا را با آن دست به گریبان هستیم.
ما در باب تقابل میان شرک و توحید صحبت کردیم و گفتیم که این نگاه مشرکانه می توانست ما را چقدر دورتر بکند از این معنای واحد خداوندی.
از این نگاه توحیدی که تمام قدرت را برای یک تن خواهد خواست.
ما در باب این معنا و این تقابل هم صحبت کردیم.
فرای آن در باب مظالم خدا صحبت کردیم، در باب فرهنگ خدا صحبت کردیم، فرهنگی که به واسطه معنای خدا به وجود آمد.
فرهنگی که در دل آن ما با برده داری با فرمانبرداری روبرو شدیم.
فرهنگی که انسان ها را به این سمت و سو سوق داد و در نهایت مظالم بیشماری که به واسطه وجود خدا در جهان ما وجود دارد.
مظالم بی کرانی که به صورت مستقیم و یا غیر مستقیم زندگی ما را تحت تاثیر قرار میدهد و حالا قرار است که در باب جهانی صحبت بکنیم که ما رها شدیم از این معنا.
معنایی که سالیان سال هست گریبان ما را گرفته و دنیای ما را به این سمت و سو کشانده.
خب قاعدتا جهانی.
ما در آن زندگی میکنیم که یک سری از مظالم همواره وجود دارند. دارد.
ما در باب این مظالم صحبت کردیم.
حوادث طبیعی که وجود دارند، اتفاقاتی که می افتد، سیل، زلزله، باران، طوفان و موضوعاتی از این دست.
اینها همیشه وجود خواهند داشت و خدا هم با وجود و یا عدم وجودش تاثیری در این موضوع نخواهد داشت و یا نیاز های انسانی انسان ها و موجودات دیگر نیازهایی دارند که به واسطه آن نیاز ها، ظلم هایی را شکل می دهند.
اینها باز هم ادامه دار خواهد بود.
اما مدل تقابل ما با این موضوعات قاعدتا متفاوت خواهد شد.
پس ما مظالمی را در این دنیا داریم.
دنیایی که پر از زشتی ها و ظلم هاست که قاعدتا ادامه دار خواهند بود اما ما می توانیم با آن ها به نوع دیگری رفتار کنیم.
به دور از آن معنای خدا، به دور از آن فرهنگ ساخته شده از خدا.
پس قاعدتا جهانی که به دور از خدا باشد، این مظالم درونش از بین نخواهد رفت.
اینکه باز هم کمی ها و کاستی هایی خواهیم داشت، اینکه باز هم بیماری ها خواهند بود.
اینکه باز هم انسان هایی حیواناتی با معلولیت به دنیا خواهند آمد.
که تمام عمر زجر بکشند و عذاب بکشند.
اما تقابل ما با این موضوعات متفاوت خواهد بود.
قاعدتا اگر ما جهانی را تصور کنیم که درون آن خدایی نباشد، اولین چیزی که به ما انسان ها داده می شود، اعتماد و ایمان به خویشتن است.
ایمانی که همه عمر انسان ها به خدا داشته اند.
خدای واحد در آسمان ها تنها ایمان بشری بوده.
انسان ها به این خدا باور داشته اند، ایمان داشته اند و تمام توانایی را نزد او می دیدند، تمام قدرت را نزد او می دیدند.
تمام اتفاقات دهشتناکی که در جهان وجود داشت را او باید حل می کرد.
او آن ها را باید مصون از این مشکلات می گذاشت.
تصویر را نگاه کنید به این تصویر از ناجی.
اینکه قرار هست ناجی در آسمان ها وجود داشته باشد و در آتی به زمین بیاید، جهان پر ظلم ما را رو تغییر بده.
این به معنای این هستش که شما دیگه ایمانی به خویشتن نخواهید داشت.
شما دیگه نیازی نیست که کاری بکنید.
اگر ایران ما امروز در بدترین شرایط است شما در انتظار ناجی بمانید.
شما دست به دامان خدا و قدرت او بشید تا این جهان رو بهتر بکنه تا این کشور رو بهتر بکنه.
ناجی روزی سر بیرون خواهد آورد و این ظلم سر شار رو از بین خواهد برد.
اگر حکومت ظالمانه ای بر ایران حاکم هست.
خب قاعدتا وقتی این نگاه به خدا وجود نداشته باشه، وقتی این ایمان به خدا، این باور خدا، این معنای خدا وجود نداشته باشه، حالا انسان ها قرار هست که به توانایی خودشون، به دانایی خودشون ایمان بیارن.
قرار هست که به خویشتن شون ایمان بیارن.
قرار هست که خودشون برای رسیدن به پیروزی ها تلاش بکنن، مشکلات رو خودشون از میان بردارند.
اگر ظلمی در جهان وجود داره باید برای پیش بردش برای اینکه اون رو از بین برد تلاش کرد.
حالا وقتی اون معنای خداوندی وجود نداشته باشه، وقتی او گریبان ما رو نگیره، حالا ما میاییم و تلاش میکنیم.
حالا در انتظار ناجی نیستیم.
اگر ایران شرایط بدی داره تو خودت ناجی اون کشور میشی، تو خودت تلاش میکنی تا اون کشور رو بهتر بکنی.
اگر ظلمی در کنار خودت میبینی حواله اش نمیدی به خدا در آسمان ها، در جهان آخرت در همین جهان برای از بین بردن اون مشکل بزرگ تلاش میکنی.
پس قاعدتا ایمان به خویشتن مترادف میشه با نبود خدا.
اگر خدایی در جهان وجود نداشته باشه دیگه انسان هایی نیستند که همه ایمان خودشون رو به قدرت خدا گره بدن و حالا باید به سمت و سوی خودشون برسن.
حالا باید به خودشون نگاه کنن، به دانایی های خودشون نگاه بکنن، به توانایی های خودشون نگاه بکنن، دانایی و توانایی خودشون رو بیشتر بکنن تا بر در برابر این مشکلات صف آرایی بکنن تا این مشکلات رو از بین ببرند.
حالا ما با جهانی روبه رو هستیم که درون آن انسان ها تلاش می کنند، فعالیت می کنند، علم کسب می کنند، دانششون رو بیشتر می کنن، تواناییشون رو بیشتر می کنن تا مشکلات رو از بین ببرن.
در انتظار ناجی نیستند، دست به دعا بلند نمی کنن تا فلان مشکل حل بشه بلکه برای اون مشکل تلاش می کنن.
حالا اگر انسان هایی، موجوداتی، حیواناتی با معلولیت به دنیا میان حالا سعی می کنن راهکاری داشته باشن که در برابر این ایستادگی بکنن.
راهی داشته باشن که اونها کمتر آزار ببینن.
به آسایش بیشتری برسن.
حتی بالاتر از این، این معلولیت ها وجود نداشته باشه.
اگر حوادث طبیعی وجود داره که ظلم های بیشماری رو شکل میده، حالا انسان ها به دنبال راهکاری هستن که در برابر این حوادث خودشون رو ایمن بکنن.
حالا انسان ها به توانایی خودشون، به دانایی خودشون ایمان دارن.
به خویشتن خودشون ایمان دارند.
حالا دیگه قرار نیست که در قبال این زلزله دعا بکنن.
حالا قرار نیستش که به خاطر اینکه این زلزله نباشه دست به دامان توجیهات فلان مرجع دینی باشند که آری به واسطه ی گناه سرشار، به واسطه ی شرک این هاست که این سیل اومده.
این زلزله اومده.
حالا هزاران مابه ازا وجود داره برای اینکه به اون عالم دینی، اون نادان دینی ثابت کرد که در فلان کشور هزاران هزار میلیون ها کافر بیشتر زندگی می کنه اما اونها با این حوادث رو به رو نشدند.
این توجیهات ادامه داره و تا زمانی که این معنای خدا هم وجود داشته باشه تعداد بیشماری گردن می ذارن در برابر خدایی که قرار است در برابر شما پرسشی نداشته باشد، او پاسخگوی به شما نیست.
او پرسشگر است، او قاضی است، او قاضی قضات هست، او انتقام گیر هست.
او تمام صفات رو داره.
شما در برابرش پست و ذلیل هستید حالا ما داریم در باب دنیایی صحبت میکنیم که اگر این معنا از اون گرفته بشه انسان ها باید به خویشتن شون ایمان بیارن.
باید دست به زانوی خودشون بذارند و بلند بشن.
حالا اگر ایران در بدترین شرایط است باید تلاش کنن.
باید این شرایط رو تغییر بدن.
اگر فلان ظلم رو در برابرشون می دونن و می بینن، این رو حواله به جهان دیگری نمی دن، حواله به آخرت نمی دن، حواله نمی دن که خدا این مشکل رو مرتفع بکنه.
خودشون به عنوان یک انسان تلاش می کنن تا این مشکل وجود نداشته باشه.
در برابر حوادث طبیعی، در برابر کمی ها و کاستی های دنیا، در برابر تمام مظالم.
فرای اون در باب مظالم دیگری که در جهان وجود داره، در باب نیازهایی که وجود داره و ما رو به این سمت و سو و به این ظلم بزرگ سوق می ده.
حالا انسان فکر می کنه جهانی است که ما بر پایه نیاز در اون زندگی می کنیم.
به واسطه این ها ظلم هایی رو داریم به وجود میاریم.
از این ظلم خودمون میتونیم کم بکنیم.
میتونیم کمتر آزار برسونیم.
حال به جای اینکه به دنبال کودکان حیوانات باشیم و اونها رو سلاخی بکنیم و تیکه تیکه بکنیم و از گوشتشون استفاده بکنیم و خون خوار باشیم، حالا میتونیم یک راه بهتری رو برگزینیم.
حالا میتونیم سبز خوار باشیم.
میتونیم گیاه خوار باشیم؟
میتونیم جان حیوانات رو از بین نبریم، میتونیم اونها رو شکنجه و آزار ندیم.
میتونیم برای این اتفاقات، برای این ظلم های سرشار راهکار داشته باشیم.
اگر ما درگیر نیاز به شهوت هستیم نیازی نیست که این خواسته ی خودمون رو با آزار دیگران به پیش ببریم.
بلکه میتونیم در یک تصویر مشخص در دل یک عشق به این احساس پاسخ بدیم.
پس انسان مواجه میشه با مشکلاتی که برای اون باید راه حل داشته باشه نه راه حل هایی که صرفا خدا باهاش مطرح کرده.
خب قاعدتا در ارتباط با شهوت خدا هم در دل ادیان در باب ازدواج صحبت کرده اما در دل این ازدواج و این تصویر تا چه اندازه نابرابری هست؟
تا چه اندازه مصیبت و ظلم وجود دارد؟
به عنوان مثال در دل اسلام اسلامی که ما میشناسیم، حال شیعی آن را اصلا مد نظر داشته باشیم که ما بیشتر با آن درگیر هستیم.
ما در دل این ازدواج برای مقابله با آن احساس نیاز و نیاز شهوانی یک راهکار داریم. راهکار خدایی.
این راهکار خدایی به ما میگوید که شما میتوانید همسری اختیار کنید و این مردان میتوانند چهار همسر اختیار کنند.
میتوانند تعداد بیشماری زنان را صیغه کنند.
حالا قرار است ما برابری را چگونه در این داستان، در این تصویری که دارد ارائه میشود به زبالهدان بیندازیم؟
قرار است چگونه حقوق دیگران را پایمال کنیم؟
و این راهکاری است که توسط خدا در دین اسلام داده شده.
اما اگر قرار باشد انسان از این معنای مشخص خداوندی دور باشد، حالا قرار است که با این مشکل، با این نیاز به نوع دیگری دربارش راه حل داشته باشه.
راه حلی که لزوما وابسته به خدا نیست.
حال اگر در باب نیاز ما نسبت به خوراک و خوردن خدا امر می کنه که من چهارپایان رو آفریدم برای لذت شما، اینها نعمات من بر زمین هستند و شما خود رو به راحتی دارای حق می دونید که اینها رو بکشید، بزرگ بکنید و بکشید این ها رو آموزش بدید، این ها رو بزرگ بکنید، اینهارو تعلیم بدید، تربیت بکنید، بزرگ بکنید تا بعد در نهایت قساوت این ها رو سر ببرید تا کودکانی که به دنیا میارند رو جدا بکنید و تیکه تیکه بکنید.
بعد دنبال جوجه کباب تو خیابون ها بگردید.
دنبال ران گوساله بگردید در مغازه های قصابی.
در اوج قساوت و دیوانگی و جنون.
این معنا به شما داره تزریق میشه و راهکار میده در قبال این نیاز.
اما اگر این معنا وجود نداشته باشه، حالا انسانی که به این موضوع فکر می کنه آیا اون حیوان درد نمیکشه؟
آیا رنج نمی بره؟
آیا تو اون رنج و درد را نمی بینی؟
آیا تو از رنج و درد او رنج نمی بینی؟
آیا تو اگر کودکی داری او کودکی ندارد؟
آیا کودک او درد و رنج را نمی فهمد؟
حالا قرار است که معادلات به نوع دیگری با شما مطرح شود.
حالا به دور از آن معنای خدا که فصل الخطاب تمام صحبت هاست.
اگر امر می کند که این چهارپایان، این حیوانات زاده شده اند، خلق شده اند برای لذت شما.
حالا اگر کسی مطرح کند که این ها هم جانی هستند، جانی با ارزش هستند.
درد می برند، رنج می برند.
شما به این ها فکر می کنید؟
به دور از معنای خدا.
چرا که کمی پیشتر با وجود آن معنای خدا و تکیه به آن معنای مشخص و ایمان به آن معنای مشخص از خدا، شما فکر هم نمی کردید.
چرا که فصل الخطاب فرمان بزرگ صادر شده بود.
خدا به شما امر کرده بود که این حیوانات برای شما هستند.
پس قاعدتا اگر تصویری رو داشته باشیم به دور از این معنای خداوندی قرار هست انسان به خویشتن خودش باور بیاره، ایمان داشته باشه و به واسطه ایمان به خویشتن. حالا راهکار.
حالا با دانایی و توانایی که داره در باب موضوعات مختلف فکر کنه و راهکار جدید ارائه بده.
حالا اگر نیازی داره براش یک پاسخ بهتری داشته باشه.
پاسخی که به دور از ظلم به دیگران باشه.
حالا قرار نیست که تجاوز بکنه.
قرار نیست که حقوق زنان رو پایمال بکنه و چهار زن اختیار بکنه.
قرار نیست که زنان رو به عنوان برده جنسی خودش تحت عنوان صیغه به استخدام بگیره.
قرار هست که تحت یک تصویر مشخص و یک عشق به این احساس درونی هم پاسخ بده.
قرار هست که اگر پر از نیاز و گرسنگی ست او گرسنه شده و باید به این نیاز خودش پاسخ بده.
قرار است که با سبز خواری این روش رو به پیش ببره.
قرار هست که دیگه حیوانات رو قلع و قمع نکنه.
اونها رو نکشه.
حالا به دور از این معنای خدا راهکارهای تازه ارائه میشه.
دیگه فصل الخطاب هم نیست که همه چیز رو پایان بده.
پس قاعدتا این ایمان به خویشتن، این دانایی، این توانایی برای ما راه های بهتری رو خواهد ساخت و جهان بهتری رو خواهد ساخت و از همه مهمتر جهانی غیر ایستا.
جهانی در حال فعالیت، پویایی و تکاپو.
قاعدتا انسان ها از همون ابتدا که همه کارهاشون درست و خوب و مثبت نبوده، انسان ها در حال تکامل اند.
تمام انسان ها، انسانی که به دنیا میاد از روز نخست که قرار نیست همه چیز رو بدونه.
و این نگاه پویا در دل همچین دور ماندن از خدا شکل میگیره.
اگر شما باور به وجود این خدا داشته باشید، قرار است که ایستا باشید.
خدا دانای کل هست.
همه چیز دان هست.
همه چیز رو میدونه.
قرار نیست شما چیزی فراتر از او بدونید.
قرار نیست چیزی فراتر از او به وجود بیارید.
راهکار تازه ارائه بدید.
تمام راهکار ها بیان شده.
همه چیز به نهایت خودش رسیده.
شما موظف فقط و فقط به فرمانبرداری و اجرای این فرامین و دستورها و این نوع زیست و این فرهنگ ساخته شده هستید.
اما وقتی ما دور از این معنا بشیم حالا میتونیم راهکارهای تازه داشته باشیم.
حالا میتونیم صحبت های تازه ای بزنیم.
حالا میتونیم در تکاپو باشیم، پیشرفت بکنیم و این انسان در تکامل رو بیشتر و بیشتر تکامل بدیم.
انسان ها قاعدتا به واسطه موضوعات تازه ای که دریافت میکنن رفتارهای تازه ای هم از خودشون ارائه میدن اما در دل معنایی که گره خورده با وجودیت خدا باشه، ایمان به خدا باشه، همه چیز ایستا میشه، همه چیز دگم میشه، همه چیز خشک میشه، همه چیز در همون نقطه ای که هست فریز میشه.
دیگه قرار نیست تکون بخوره.
قرار هست همه همون رویه رو ادامه بدن.
قرار هست تا آخرین روزی که جهان وجود داره چهارپایان زاده شده باشن برای لذت انسان ها.
نعمتی برای انسان ها.
حالا انسان ها خود رو مجاب میدونن.
حالا انسان ها به خودشون حق میدن که هر رفتاری رو هم با این حیوون ها داشته باشن.
هر حرفی متضاد با او مواجه میشه با کفر در برابر خدا ایستادن یا بی ارزش.
اصلا دارای ارزش نیست چرا که خدای واحد و بزرگ این صحبت رو کرده.
دیگه ما نیازی نداریم کس دیگه ای بخواد دربارش صحبت بکنه.
چشم ما رو به نوع دیگری به دنیا باز بکنه.
حالا در باب رنجش حیوانات صحبت بکنه.
در باب این آزار صحبت بکنه.
در باب ارزش جان صحبت بکنه.
خب قاعدتا این موضوع که ما درباره اش صحبت کردیم و گفتیم که نبود خدا تا چه اندازه میتونه ما رو به این مرحله برسونه، مراحل دیگری هم خواهد داشت.
به عنوان مثال ما نزدیک به مفهوم آزادی خواهیم شد.
ما به دور از این خدای ساخته شده و این معنای ساخته شده.
حالا میتونیم نزدیک به اختیار باشیم.
آزادی قاعدتا مترادف با اختیار هست.
آزادی به مفهوم اختیار هست.
شما بتونید انتخاب بکنید هر چیزی رو در این جهان، جایی که خدا در کنار شماست.
جایی که معنای خدا در کنار شماست.
شما جبرا همه چیز رو باید قبول کنید.
اما جایی که این معنا دور از شما باشه.
حالا شما حق انتخاب دارید.
حالا میتونید انتخاب کنید.
هر موضوعی که درباره اش تا همینجا صحبت کردم.
یعنی شما تصور کنید جهانی گره خورده با معنای خداوندی و گره خورده با مفهوم جبر.
و جهانی به دور از خدا که به شما اختیار انتخاب رو خواهد داد.
اینکه شما بتونید انتخاب بکنید.
اینکه شما بتونید و جایی داشته باشید برای انتخاب موضوعات.
اما بوجود اومدن این معنای خدا برای شما هیچ دریچه ای رو نمیزاره مگر جبرا اون موضوع رو قبول کنید.
شما مسلمون هستید مسلمون زاده حق اینکه بخواید انتخاب بکنید دین دیگری رو داشته باشید ندارید.
شما جبرا وارد این دین شدید.
اگر از این دین خارج بشید مرتد هستید.
خون تون هم حلال هست.
این اون فرهنگ خداوندی است.
این اون ساختی ست که خدا برای جهان ما به وجود آورده و تمام آزادی ما رو هم خدشه دار کرده و از بین برده.
اما در جهان به دور از خدا انسان ها حق انتخاب دارند.
میتونن دینشون رو ده ها بار عوض کنن.
میتونن امروز مسیحی باشن، فردا مسلمان باشن، پس فردا بی دین باشن و یا به هر دین دیگری باور داشته باشن می تونن باورهای تازه ای رو به وجود بیارن، چهارچوب های اخلاقی تازه ای رو تصویر بکنن و هر چقدر ما دور از این معنای خداوندی بشیم، بیشتر و بیشتر نزدیک به حق انتخاب و اختیار خواهیم شد و در نهایت آزادی رو خواهیم داشت.
فرای اون به آزادگی خواهیم رسید چرا که ما باور داریم همه موجودات با ارزش هستن.
همه جان ها با ارزش هستند.
حال یک طبقه خاص با ارزش نمی شه.
خدا نوک هرم با ارزش نمی شه.
باورمندان به اون خدا در یک دین خاص با ارزش نمی شن.
همه دارای ارزش و احترام و اعتبار خواهند بود و این شروع فصلی است به نام آزادگی به دور از معنای خدا بودن.
نزدیک شدن به مفهوم آزادی و آزادگی است.
رها بودن هست.
شما آزاده ای خواهید بود که دیگران رو هم قبول خواهید کرد.
وجودشون رو، باورشون رو، ایمانشون رو.
قرار نیست دیگران رو کافر و مشرک و بی دین و بی خدا و این عناوین بهشون بدید چرا که اونها هم یک موجود هستن. باوری دارن.
اما گره خوردن فکر شما با این معنای خداوندی مترادف هست که همه چیز نزد شماست.
حق در اختیار شماست.
فصل الخطاب همه چیز در اختیار شماست.
شما خدای همه چیز دان دارید، توانا دارید، دانا دارید، عاقل دارید، قدرتمند دارید، همه چیز رو داره، دیگران نفهم و بی شعور و احمق و کافر و مشرک هستند.
هر کسی دور از دایره شما باشه قاعدتا بی ارزش و بی اعتبار هست و ما هی دورتر از معنای آزادگی میشیم.
و نبود این خدا ما رو بیشتر و بیشتر به آزادگی سوق میده.
اما یکی از دیگه موضوعاتی که میشه بهش اشاره کرد قاعدتا این قاعده فرمانبرداری از فرمان هست.
ما در باب خدا صحبت کردیم.
خدا مترادف شده است با فرمان انسان هایی فرمانبردار.
اما اگر این خدا وجود نداشته باشد، انسان هایی هستند که در برابر موضوعات یاغی هستند، سرکش هستند، طغیانگر هستند.
اگر صحبتی به اون ها گفته میشه اون ها باید بسنجند که آیا درست هست یا نه.
اگر قرار هست که کاری رو به پیش ببرند، به واسطه فرمان به پیش نخواهند برد.
انسانی که به این معنای خدا معترف نیست، قاعدتا دیگه به هیچ عنوان تا این حد درگیر مفهومی به اسم فرمانبرداری هم نخواهد بود.
درون او احساس یاغی گری و طغیان هم زنده خواهد شد.
او دیگه قرار نیست که اگر حرفی رو شنید به واسطه اینکه فرمان خدا هست قبول کنه، چشم و گوش بسته اون راه رو به پیش بره.
اگر به او فرمان رسید که فلان کس رو بکش.
فتوای فلان آیت الله هست دیگه قرار نیست بره بکشه.
اگر به او فرمان رسید تا در میدان جنگ برو و دیگران رو قلع و قمع کن، قرار نیست این کار رو بکنه.
قرار هست فکر بکنه قرار هست در اون میزان خودش قرار بده.
میزان اخلاقی خودش.
میزان باور خودش قرار بده.
آیا کار درستی می کنه یا نه؟
اما نگاه و فلسفه خداوندی ما رو به سمت و سویی میبره که همه و همه باید فرمانبردار باشند.
پس قاعدتا این روحیه طغیانگری، ایستادگی و مقاومت در برابر زور، در برابر ظلم، در برابر زور، در برابر فساد قاعدتا مترادف میشه با نبود معنای خدا.
هر گاه که ما این معنای خدا رو دورتر از خودمون بکنیم، روحیه طغیانگری رو بیشتر در خودمون زنده میکنیم.
از این فرمانبرداری قاعدتا دورتر و دورتر میشیم.
قاعدتا موضوع دیگه این برتری ست.
این میل به برتری ست.
ما خدایی رو داریم که برتر از دیگران هست.
انسانی رو تصویر میکنه به عنوان برتر از دیگر جانداران.
اشرف مخلوقات این سلسله ها و این طبقات برتری طلبی مدام در حال شکل گرفتن است.
ما در قسمت های پیش تر در باب این موضوعات صحبت کردیم فرهنگ ساخته شده، معنا های خدا و.
حال ما دنیایی به دور از خدا داریم که انسان ها میل بیشتری قاعدتا به برابری خواهند داشت.
حالا دیگر قرار نیست خودشان را به نوک پیکان برسانند.
قرار نیست خدایی را برتر از دیگران تصور کنند تا به واسطه ی آن خود را از دیگران برتر ببینند و مدام در حال ساختن این برتر های بیشتر باشند.
طبقاتی که هی برتر ها را تقسیم می کند، زنان و مردان، همجنسگرایان و مردان.
اصلا به عنوان مثال بی دینان و بی دینان و الی آخر.
حالا قرار است که نزدیک تر بشویم به مفاهیمی نزدیک تر بشویم که در آن همه و همه یکپارچه باشند.
قرار است دور بشویم از این معنای برتری طلبی.
من در باب این برتری و برابری صحبت کردم.
در قسمت های مختلف این پادکست به نام جان و گفتم از هر دری که برتری طلبی وارد بشه برابری بیرون می ره.
اینها موضوعاتی هستن که با هم جمع شدنی نیستن.
جایی که برابری وجود داشته باشه برتری معنا پیدا نمی کنه و جایی که برتری طلبی وجود داشته باشه برابری نمی تونه نقشی داشته باشه.
پس قاعدتا دور شدن از معنای خداوندی ما رو بیشتر و بیشتر نزدیک به مفهوم برابری خواهد کرد.
چرا که نوک هرم وجودیت این خدا برتری طلبی هست.
اونجایی طلب وجود داره.
شما باورمند به این نظام فکری آلوده هم خواهید بود.
اما با نبود این خدا شما میتونید قدرت رو تقسیم کنید.
این قدرت مداری که در اختیار خدا هست حالا قرار هست که تقسیم بشه.
قرار هست ما قدرت واحده ای رو در اختیار یک تن نزاریم.
به مثابه اینکه خدایی وجود داره که این قدرت رو در اختیار خودش گرفته به واسطه الگوبرداری از اون خدای در نوک هرم.
حالا قرار هست که ما این قدرت رو تقسیم بکنیم.
قرار هست که این قدرت رو پاسخگو بکنیم.
خدای دیکتاتوری که تصویر شده اگر نباشد و انسان ها از او رها بشن، حالا قرار هست که قدرت در اختیار جمع بی شماری قرار بگیره که پاسخگوی ما باشند که اونها رو نقد بکنیم.
اما هر چه قدر نزدیک بشیم به این معنای خدا و باور به این خدا، این قدرت بدون هیچ پاسخگویی بیشتر و بیشتر هم به پیش میره.
همون طوری که ما به ازاش هم در جهان ما به شدت وجود داره، در همین ایران خودمون و در همین جمهوری اسلامی.
اما یکی از موضوعات دیگر مسلما قوانین هست.
ما قوانین رو تحت عنوان نام خداوندی داریم که غیر قابل عدول هستند.
اینها قوانینی هستند که تا جهان وجود داره باید ادامه پیدا بکنن.
اما اگر ما از این معنای خداوندی دور بشیم حالا میتونیم این قوانین رو تغییر بدیم.
حالا میتونیم با فکر خودمون، با روزگار خودمون، با شرایط خودمون این قوانین و عرفی بنویسیم با شرایطی که داریم زندگی میکنیم.
تا چندین سال پیش در زمان محمد هزاران هزار موضوع اصلا وجود نداشت تحت عنوان جرم وجود نداشت و یا انسان ها به واسطه اون شرایط و اون فرهنگی که دنبال می کردند روش دیگری داشتند و یا اصلا دستی برای ما باز نبود تا بتوانیم یک سری از فرهنگ های بیمار جمعی مون رو تغییر بدیم.
مثل انتقام، مثل کینه ورزی، مثل خشونت و الی آخر.
و حال وقتی شما باورمند به خدا و معنای خدا باشید، قرار است که عیسی در جای خود بمانید و این قوانین رو تغییر ندید.
قوانین الهی که گاها پر از ظلم و جنایت و فساد و بدبختی و مصیبت است، مثل دست بریدن، مثل دست و پا بریدن، مثل شلاق زدن، مثل شکنجه کردن، مثل اعدام کردن و الی آخر.
اما در دنیایی به دور از این معنای خدا شما میتونید این قوانین رو تغییر بدید.
دیگه محتاج به یک خدای در آسمان نیستید که به فکر خودتون، به دانایی خودتون، به توانایی خودتون، به جهان پیرامون خودتون قاعدتا نگاه میکنید و این قوانین رو با توجه به شرایطی که دارید عوض میکنید.
ما در نهایت جهانی رو خواهیم داشت به دور از این معنای مشخص از خدا.
معانی ای که توی این قسمت فرهنگ هایی که توی این قسمت های مختلف دربارش صحبت کردیم تک تک اون معانی میتونن تغییر کنن.
مسلما موضوعاتی هست که همواره چه خدایی وجود داشته باشه در دل انسان ها و چه خدایی وجود داشته باشه وجود خواهد داشت.
مثل حوادث طبیعی، مثل نیاز ما به خوراک، نیاز ما به شهوت و یا موضوعاتی از قبیل کمی ها و کاستی ها.
اما این ها رو هم میشه با ایمان به خویشتن تغییر داد.
میشه بهتر کرد؟
میشه براش راهکار داشت.
در باب قوانین میشه همه چیز رو بهتر و بهتر کرد.
در باب قدرت و قدرت پرستی میشه این قدرت رو تقسیم کرد.
میشه این قدرت رو پاسخگو کرد؟
در باب تمام این عناوینی که صحبت شده.
در نهایت ما به یک مرحله ای خواهیم رسید زمانی که دور از این معنای خدا بشیم که چهارچوب اخلاقی رو برای خودمون پدید بیاریم که وابسته به این نگاه های دگم و بیمار چند هزاران ساله نباشد.
نگاه های عقب مانده ای که تا این حد زندگی ما را به فساد و نیستی کشانده.
وقتی شما مواجه می شوید با معنایی مثل شلاق زدن در ملاء عام، آیا این با آن ذهنیت شما همسویی دارد؟
آیا اعدام کردن و این اعدام را در ملاء عام کردن با ذهنیت شما همسویی دارد؟
آیا این دست به گریبان شدن فرمانبرداری اینکه شما تا این حد در انفعال و در کوچکی و حقارت باشید، اینکه تا این حد آرزومند به وجود ناجی و خدا و استدعا کننده از خدا باشید در باور شما وجود خواهد داشت.
حال دنیای به دور از خدا میتواند چارچوب اخلاقی را برای خود پدید بیاورد.
چارچوب اخلاقی که همتای باور های من باورمند به جان هست، باورمند به آزادی هست.
باورمند به برابری هست.
آزادی ای که آزار نرساندن به دیگر جانداران همه جانداران را نوید می دهد.
به مفهوم برابری همه جان ها برابرند.
انسان ها، حیوانات و گیاهان.
حالا قرار است شما یک چهارچوب اخلاقی تازه ای رو پدید بیارید که در دل اون هر زیبایی رو نزدیک به باور خودتون بکنید.
از ظلم ها، از زشتی ها، از آزار ها دور بشید.
حالا دور از این معنای خدا شما به خویشتن خودتون، به دیگر جان ها احترام خواهید گذاشت.
دیگران رو هم آزاد و رها خواهید دید.
آزادی اون ها رو هم تضمین خواهید کرد.
به آزادی و اختیار خودتون احترام خواهید گذاشت.
به ایمان خودتون به اینکه شما هم میتونید کاری انجام بدید.
دانا هستید، توانا هستید، میتونید این دانایی رو بیشتر بکنید، علم خودتون رو، توانایی خودتون رو بیشتر بکنید و قاعدتا میتونید در این راه گام بردارید برای رسیدن به مرحله ای بهتر.
قاعدتا در باب این مساله ساعتها میشه صحبت کرد اما من سعی میکنم که این قسمت ها موجز و کوتاه باشه.
در قسمت های آتی باز هم شاید به مفهوم خدا نزدیک بشیم اما در این ویژه برنامه تا این اندازه به نظرم کافی بود.
ممنون که همراه من بودید.
من نیما شهسواری و این برنامه به نام جان بود.
در پناه آزادی.
قسمت نهم : جایگزینی خدا
خب دوستان پیش از اینکه بخوایم وارد بحث این قسمت بشیم و در باب جایگزینی خدا صحبت بکنیم دوست دارم یه توضیحاتی رو باهاتون مطرح کنم.
نکته ابتدایی این هست که این ویژه برنامه خدا هشت قسمتی بود و منتشر شد و حالا ما یک قسمت جداگانه ای رو اضافه ای رو به نوعی داریم به این ویژه برنامه اضافه میکنیم.
این به این معناست که ما در آینده هم شاهد یک همچین موضوعاتی خواهیم بود.
حالا ویژه برنامه هایی که منتشر شده اگر قسمتی از نظرم کم بوده باشه و یا نیاز باشه که دربارش صحبت بشه به اون ویژه برنامه ها اضافه میکنیم.
و نکته دوم هم پیرامون تصویری بودن آثار هست که برخی از این قسمت ها و ویژهبرنامه ها به صورت تصویری منتشر شده اند و برخی هم به صورت صوتی.
در ادامه این روند هم جریان به همین شکل است.
الان این ویژه برنامه خدا به عنوان مثال به صورت تصویری منتشر شد و این یک قسمت رو ما باز به صورت صوتی منتشر کردیم.
برای اینکه بخواین به این آثار دسترسی داشته باشید می تونید به وبسایت جهان آرمانی مراجعه کنید که در اونجا هم نسخه تصویری اگر وجود داشته باشه و هم نسخه صوتی در اختیار شماست.
فرای اون در برنامه های پادکست گیر شبکه های اجتماعی در برنامه یوتیوب هم می تونید اگر اثر تصویری داشته باشه و یا حتی صوتی هم به اون پادکست دسترسی داشته باشید.
فرای این توضیحات بهتره که وارد بحث اصلیمون بشیم.
اینکه توی این قسمت قرار هست که ما در باب جایگزینی خدا صحبت کنیم.
اینکه شما مواجه میشید با دنیایی در امروز و پیش روتون که حتی شاید انسان هایی باشند که به معنای واقعی از ادیان گذر کرده اند اما کماکان در پی معنای خدا هستند.
یعنی باز هم خودشان را آویزان به این مفهوم خدا می کنند.
اینکه بله دنیایی هست که ادیان سراسر ظلم کردند، دنیا را به بیراهه بردند اما کماکان این خدا وجود دارد و ما باید خود را آویزان به این معنا بکنیم.
این موضوعی است که برای همه قابل شهود هست دیگه.
یعنی ادیانی که امروز به واسطه این طول تاریخی که در بین انسان ها بوده اند همه با ظلم هاشون رو به رو شدند.
از اسلام بگیرید تا مسیحیت و یهودیت و همه ادیانی که در جهان وجود دارند و چه کمی ها و کاستی ها و ظلم هایی رو نابرابری هایی رو به وجود آوردند.
اما باز هم شما مواجه میشید با مردمی که حالا فارغ از ترس ها و منفعت ها و تعصبات از زیر بار اون دین خارج شده اند اما باز هم به معنای خدا تکیه می کنند و ما قرار است در این قسمت بیشتر پیرامون این جایگزینی صحبت کنیم.
ابتدا سعی می کنیم به نوعی تیتروار در باب دلایل صحبت کنیم.
هر چند که در این ویژه نامه به صورت کامل مطرح شد اما اینجا هم سعی می کنیم تیتر وار و کوتاه تر در باب دلایل این که انسان ها چرا تا این حد در جست و جوی یک معنایی به اسم خدا هستند که همواره خود را به آن بیاویزند، حتی با اینکه ادیان را به کناری گذاشته اند و بعد از آن حالا قرار است چه جایگزینی برای این خدا وجود داشته باشد؟
اینکه ما با استفاده از چه جایگزینی می توانیم این معنا را در زندگی خودمان پر بکنیم؟
ما در ابتدا رو به رو می شویم با انسان هایی که همواره در پی جستن معنایی بر زندگی بودند.
خب ما به عنوان یک موجودی که حالا عقل داریم، فکر می کنیم، اندیشه می کنیم، خرد می کنیم، صحبت می کنیم تجربیات خودمان را با دیگران مطرح می کنیم و این ها در کنار هم باعث می شود که تبدیل به این نوع مشخص از موجودات شویم.
همواره در پی معنای زندگی بودیم.
از همان گذشته هم بودیم.
همواره خواستیم بدانیم که اصلا این در دنیا بودن ما چه معنایی دارد.
یکی از دلایل عمده ای که انسان ها هم سمت و سویی پیدا می کنند به معنای خدا هم همین است چرا که برای زندگی خودشان، برای زیستن خودشان معنی ای را پیدا نمی کنند.
احساس می کنند این جهان بی معنی است و در پی آن معنای مشخص که خدا برای شما تصویر می کند.
حالا همه معانی را در وجود همان خدا.
پیدا می کنند.
یعنی در پی همان معنای مشخص در وجود خدا می گردند.
این یکی از عوامل عمده ای هست که شما مواجه می شوید.
انسان هایی در جست و جوی معنا.
و این معنا را در وجود خدا می بینند.
خدایی که حالا قادر هست، صاحب هست. مالک هست.
قدرت داره و.
حالا یک داستانی هم برای شما مطرح کرده در باب این زندگی و این معنای زندگی یعنی زندگی که حالا شاید از نظر خیلی ها بی معنا جلوه کنه اما با وجود اون خدا معنادار میشه.
اینکه شما به عنوان جانداری که خدا خلق کرده حالا به زمین اومدید، با هر داستانی که قاعدتا از طرف ادیان هم گرفتید.
یعنی ما در باب این موضوع هم صحبت کردیم که شما نمی تونید نزدیک معنای خدا بشید بدون اینکه به ادیان باور داشته باشید.
چرا که هر چقدر هم شما معنایی از خدا رو پدید بیارید همه و همه وام گرفته از همون ادیان هست.
یعنی شما گاها برخی از این معانی رو از یک دین مشخص گرفتید، یک بخشی رو از یک دین دیگری گرفتید؟
چون راه شناخت ما برای این خدا همواره همین ادیان بوده.
به جز این ادیان شناخته شده ای که به ما تصویری از خدا داده اند.
ما با تصویر دیگری از خدا که رو به رو نیستیم.
حال این که در جهان علم هم جماعتی باشند به واسطه ایمان تصویری از یک خدا، از یک هوش منظم، از هر اسمی که برایش بگذارند بدهند.
باز هم وام گرفته از همان معانی ای هستند که ادیان از خدا داده.
تصویری که ادیان از خدا دادند و این ها هم سعی می کنند به همان معنا آویزان شوند.
اما باز هم شما مواجه می شوید با انسان هایی که حالا این ادیان را کنار گذاشته اند.
وام گرفته از بخش هایی از این ادیان یعنی از هر دین مشخص از مسیحیت یک بخشی را گرفتند، از اسلام یک بخشی را گرفتند، حتی از ادیان غیر سامی، از بودیسم، از زرتشتیت یک بخشی را گرفتند تا این معنای خدا را تصویر کنند و خود را آویزان به این معنا بکنند چرا که معنایی را نمی جویند در زندگی خودشان.
پس قاعدتا یکی از دلایل عمده ای که انسان ها تا به این حد در جست و جوی این معنا هستند و نمی توانند چیزی را جایگزین این معنای مشخص بکنند.
همین فقدان معنی در زندگی هست.
دلیلی برای زندگی هست.
اما بدون شک ما در باب این موضوع هم مفصل صحبت کردیم.
انسانی است پر از ترس.
انسانی است پر از نادانی.
در پی این نادانی ها و ترس ها هم همواره به دنبال یک موجود ماورایی بوده.
همواره در جست و جوی این بوده که حالا بخواهد یک قدرتی فراتر از خودش.
یک دانای کلی که همه چیز را می داند، یک قدرتی که می تواند به آن آویزان بشود تا از این ترس های خودش رهایی پیدا بکند.
همواره انسان ها در جست و جوی یک همچین معنایی بوده اند که از دل آن خدا بیرون آمده.
یعنی شما حتی اگر با اقوامی که دور ماندن از این تمدن همگانی انسانی، این تمدنی که ما امروز هم می میشناسیم در حال تکامل هم هست.
حتی اگر با انسان های دور از این تمدن و تکامل انسانی هم روبهرو شوید، باز هم مواجه میشوید با انسان هایی که به خدا باور دارند.
چرا که این خدا و پیدایش این خدا به نوعی از ترس ها و نادانی های ما سرچشمه میگیرد.
شما وقتی پر از ترس و وحشت هستید، وقتی خودتان را یک موجودی ضعیف می دانید، حالا قدرت های بیشماری در برابر شما هستند برای نابودی شما.
خواه ناخواه خودتان را به یک قدرت ماورایی و قدرتمند تر آویزان میکنید تا در امان بمانید.
وقتی پر از نادانی ها هستید و به جهان مینگرید و نمیتوانید هیچ پاسخی برای این جهان پیدا کنید، حالا یک تصویری از یک دانای کلی دارید که همه چیز برگرفته از اوست.
پاسخ تمام پرسش ها را به شما خواهد داد.
پس قاعدتا یکی از مسائل دیگری که انسان ها را تا به این حد دست و پاگیر و دست و پا بسته در برابر این خدا قرار داده، همین ترسها و به نوعی غلبه این ترس ها و نادانی ها بر انسان است.
خب این دو موضوع دو موضوع کلیدی است یعنی انسان در پی جستن معنا در زندگی و انسان پر از ترس ها و نادانی ها که باعث می شود انسان ها را به نوعی شیفته و حتی معتاد به این خدا بکند که همواره در پی این خدا باشند.
پس دلیل اصلی و مبرهن برای ما قاعدتا همین معانی است.
یعنی شما به هر دینی که در جهان هم نگاه بکنید، به هر خدای تصویر شده ای هم که در جهان نگاه بکنید، می بینید که دلیل اصلی وجودیش همین است.
دلیل گرایش انسان ها هم نسبت به آن همین است.
یعنی مطرح کردیم حتی انسان هایی که از ادیان گذر می کنند، دین را قبول ندارند، دین را به نوعی عامل بدبختی و مصیبت و درماندگی و تبعیض و ظلم در جهان می بینند هم باز هم خود را آویزان به معنای خدا می کنند چرا که برای زندگی خودشان معنایی را نمی جویند.
چرا که مواجه می شوند با این بی معنا بودن زندگی.
چرا که ترس ها بهشان غلبه می کند.
نادانی خودشان در برابر دنیا باعث می شود که حالا رجوع کنند به یک دانای کلی.
حالا به یک دانای کلی که پاسخ به تمام پرسش ها را خواهد داد.
به سادگی پرسش ها را پاسخ می دهد.
نیازی نیست برای این پاسخ ها شما تلاش بسیار بکنید چرا که او با یک سخن ساده همه چیز را حل و فصل می کند.
دلیل پیدایش ابر ها را می خواهید بدانید؟
خدایی که او را آفرید.
دلیل باران را می خواهید بدانید؟
باز هم خداییست که آن را دلیل گرمایش زمین و یا هر موضوع دیگری.
یک پاسخ ساده در برابر این داناترین ها وجود دارد و آن هم خداست. وجودیت خداست.
شما پر از ترس هستید در برابر موضوعات مختلفی که در جهان دست به گریبان باشید.
بلافاصله خداییست که قدرت مطلق دارد.
حالا اتفاقاتی در زندگی شما هموار میشه تا شما از این مشکلات به نوعی رد بشید. گذر کنید.
بلافاصله این اتفاقات رخ میدن به وجود اون خدا.
خدایی که به اون ها نظر کرده.
خدایی که اون ها رو کمک میکنه.
این عوامل در کنار هم دست به دست هم میده تا تروما بیشتر و بیشتر به این معنای خدا هم دست به گریبان بشید.
ما در باب مشکلاتی که وجودیت این معنا داشته صحبت کردیم در قسمت های مختلف و الان دیگه نمیخوایم تکرار دوباره بکنیم.
اما قرار بر این هست ما با توجه به موضوعاتی که دربارش صحبت کردیم و گفتیم که خدا و وجودیت تا چه اندازه میتونه لطمه بزنه به این زندگی جانداران بر زمین.
حالا باید یک جایگزینی برای این خدا داشته باشیم.
جایگزینی که انسان هایی که در پی معنا در زندگی خودشون میگردن پر از ترس ها هستن.
پر از نادانی ها هستند.
جایگزینی داشته باشند تا بتوانند زندگی کنند تا بتوانند یک جایگزین برای خدا به وجود بیاورند که از مضراتش دور بمانند.
از مضرات معنای آن خدا یعنی وقتی ما در باب معنی خدا صحبت کردیم و گفتیم که تا چه اندازه به ما ضربه زده، فرهنگی که خدا ساخته تا چه اندازه انسان ها را فرمانبردار کرده، تا چه اندازه آنها را اسیر و بنده و برده کرده، تا چه اندازه باعث به وجود آمدن دنیایی است که امروز در آن زندگی می کنیم.
حالا ما باید یک جایگزینی برای آن معنا داشته باشیم که به تمام این ترس ها، به تمام این نادانی ها پاسخ بده.
معنایی را برای ما در زندگی به وجود بیاره.
جایگزینی که برای خدا میشه به وجود آورد قاعدتا در اخلاق خلاصه میشه.
حالا اخلاقی که میشه بسطش داد و بیشتر و بیشتر درباره اش صحبت کرد.
من در قسمت های مختلفی که پیرامون به عنوان مثال اسلام صحبت کردیم، در باب این اخلاق صحبت کردم و گفتم که ادیان هیچ وقت نتوانستند اخلاقی را به وجود بیاورند چرا که نقطه نقص در خودشان داشتند.
اگر موضوعی را به عنوان یک موضوع اخلاقی مطرح کردند، بلافاصله با نقطه نقضی که در باورهایشان داشتند آن اخلاق را از بین بردند.
یعنی اگر مطرح کردند که دروغ بد است، ما وقتی در باب اخلاق صحبت می کنیم، در باب چارچوب ها و بایدها و نبایدهایی که زندگی ما را قرارست بسازد، صحبت می کنیم.
وقتی با بایدی روبه رو می شویم که دروغ نگویید، بلافاصله یک نقطه نقضی را در خودش مثل مثلا تقیه به وجود می آورد که حالا این اخلاقیات را از بین می برد.
اگر در باب قتل نکردن صحبت می کند، بلافاصله نقطه نقضش کشتار کفار و مرتدین و محاربین و دیگران است.
حیوانات و دیگر جان هاست.
یعنی نقطه نقض خودش را در خودش به وجود می آورد و همین باعث می شود که ما وقتی با ادیان مختلف روبه رو می شویم هیچ نقطه اخلاقی نداشته باشیم چرا که اخلاق رو باید شما یا معترف به نکشتن و حفظ و پاسداشت جان ها باشید یا معترف به این موضوع نباشید.
حد وسطی نداره.
اینکه شما معتقد هستید که نباید جان ها رو کشت اما فلان جان ها اشکالی نداره و میشه اون ها رو تکه و پاره کرد و از بین برد.
پس به این دلیل هست که ما وقتی در باب اخلاق صحبت می کنیم این اخلاق رو نمی تونیم درون ادیان به دست بیاریم.
و حالا ما باید جایگزینی برای خدا به مفهوم اخلاق داشته باشیم.
اخلاقی که قرار هست برای ما چهارچوب هایی رو به وجود بیاره تا به واسطه اون چارچوب ها برای زندگی مون معنایی رو به وجود بیاریم.
حالا قرار هست که ما با این معنای تازه ساخته شده زندگیمون رو رنگ و جلا و بوی تازه ای بدیم.
یعنی وقتی پیرامون اهداف و باورهای خودم صحبت می کنم که در کتاب های مختلف دربارش صحبت شده.
در پادکست بهنام جان هم حتما در قسمت های آتی و آینده در.
ویژه برنامه های مختلف سعی میکنیم که بیشتر نزدیک به این مفاهیم بشیم.
حالا وقتی ما روبرو میشیم با یک چارچوب اخلاقی به عنوان مثال کمک کردن به دیگران، حالا این میتونه به زندگی شما معنای مشخصی بده.
اینکه شما زیستن تون در این دنیا برای بهتر زیستن خود و دیگران هست.
اینکه شما وقتی پایبند به این نکته ی اخلاقی هستید، وقتی باید و نباید خودتون رو بر این پایه قرار میدید.
حالا قرار هست زندگی شما معنای مشخصی بگیره، جهت مشخصی بگیره براش تلاش بکنید، در این راستا هم تلاش بکنیم.
یعنی زندگی انسانی که توامان با هدف گره خورده هست.
اونجایی که هدف در زندگی مشخص میشه که زندگی به نوعی معنا میگیره.
پس قاعدتا ما باید برای جایگزین این خدا اخلاقی که بهش باور داریم رو جایگزین کنیم.
فرعی ما نیاز به خودشناسی داریم.
به باور به خویشتن داریم.
اینکه شما در نکته ابتدایی خودتان را بشناسید و از آن بالاتر به این خود خودتان باور بیاورید ایمان داشته باشید.
اینکه تمامی اتفاقات زشتی که در بین انسان ها جاری و ساری بوده به وسیله انسان ها بوده که تعدیل شده، کم رنگ شده، از میان برداشته شده، همان مثال مشخص برده داری نماد و نشانه و مهری بر پیشانی انسان ها برای حماقت بزرگ خودشان در طول تاریخ.
اینکه انسان ها را، همنوعان خودشان را خرید و فروش کردند، کودکان را ازشون جدا کردند، بدترین رفتارها رو کردند، تجاوز را قانونا به پیش بردند، در برابر کنیزان، در برابر غلامان.
حالا ما مواجه میشیم با این نظام و این نگاه فکری آلوده که به دست انسان ها به واسطه ایمان به خویشتن، به واسطه باور به خودشان بوده که تغییر کرده، برایش تلاش کردند تا توانستند این نگاه عبث و وحشیانه را از بین ببرند.
پس ما باید به آن نقطه ای برسیم که به خویشتن مان ایمان بیاوریم.
باور داشته باشیم.
حالا این ایمان به خویشتن باعث می شود که ما در برابر نادانی هامون در پی دانایی باشیم، در پی خرد باشیم، در پی علم باشیم.
همان کاری که انسان ها در طول این سالیان سعی کردند و انجام دادند.
حالا به واسطه آن چهارچوب اخلاقی می توانیم این علم را به پیش ببریم.
می توانیم با باوری که در این چارچوب های اخلاقی هست، باوری که به ما در باب کمک به دیگران میگه، در باب آزادی میگه، در باب برابری میگه، در باب این معناهای بلند و بزرگ در میان ما صحبت می کنه.
حالا می تونیم با باور به آن چارچوب ها راه را به پیش ببریم.
می توانیم در برابر این نادانی ها به سوی خرد برویم.
می توانیم به ترس های خودمان غلبه کنیم.
حالا نیازی نیست که قدرت ماورایی در آسمان را داشته باشیم تا ترس های ما را به نوعی پاسخ دهد.
حالا قرار است با این ایمان به خویشتن در برابر ترس هایمان بایستیم.
از این ترس ها گذر کنیم.
از نادانی گذر بکنیم معنای زندگی را در میان همین اخلاقیات و همین باور به خویشتن، آزادی، برابری، هدف در برابر بهتر کردن دنیا، کمک کردن به دیگران به دست بیاوریم.
حالا زندگی می تواند معنا داشته باشد، معنایی فارغ از معنای خدا.
معنایی فارغ از معنای خدا که تا این اندازه ما رو در بر خودش گرفته.
وقتی در باب این اصول اخلاقی صحبت می کنیم، در باب آزادی، آزادی که ما به آن پایبند هستیم، باوری که پیرامون همین آزادی شکل میگیرد.
آزادی است برای همه جانداران.
آزادی است که برابری را در خودش معنا میدهد.
یعنی آزادی و برابری که از هم جدا نیستند.
من بارها پیرامون این موضوع در کتاب های مختلف هم در همین برنامه هایی به نام جان در برنامه ها، ویژه برنامه ها در برنامه های عادی اش پیرامون آزادی صحبت کردم.
اینکه وقتی ما در باب آزادی صحبت میکنیم، آزادی تنها و تنها با برابری معنا پیدا می کند.
یعنی شما فارغ از برابری نمی توانید آزادی را معنا بکنید.
چرا که شما دارید در باب آزادی برای یک طیف مشخص، برای یک انسان مشخص برای یک قدرت مشخص صحبت می کنید.
وقتی معنای برابری از آزادی جدا بشود، آزادی ای که بلاشک در همان برابری معنا می شود، یعنی وقتی ما در باب آزادی صحبت می کنیم و می گوییم که یک قانون مشخص آن هم آزار نرساندن به دیگران.
اصلا دلیل پیدایش این آزادی هست.
دلیل استمرار این آزادی هست.
مفهوم برابری رو در خودش جای داده.
اینکه شما اگر قرار باشه آزادی رو به دست بیارید بدون هیچ چهارچوبی قاعدتا یک قشری می تونند به آزادی برسند.
همون طور که امروز هم در سراسر جهان اقشار مختلف در آزادی هستن.
یعنی شما به جمهوری اسلامی نگاه بکنید.
کسانی که طرفدار جمهوری اسلامی هستن شیعه اثنی عشری هستن به جمهوری اسلامی، ولایت فقیه و این نوع نگرش سیاسی مذهبی باور دارن در آزادی نهایی خودشون هستن، در بزرگترین آزادی ها هستن.
آزادی رو به معنای واقعی کلمه به دست آوردن اما به قیمت اسارت دیگران.
به قیمت اینکه جمع بیشماری در ایران در اسارت باشن.
اسارت اونها هست که تضمین کننده آزادی این جماعت میشه.
و اینجاست که ما مفهومی به اسم آزادی رو نداریم، مفهومی به اسم قدرت در برابر ما هست.
اون کسی که قدرت بیشتری داره آزادی رو هم به دست میاره.
اما اگر ما قرار باشه در پی آزادی به اون معنای واقعی خودش بگردیم، قاعدتا باید برابری رو میدان دار بکنیم.
برابری که به همه اون آزادی رو بده نه برای جماعتی که در قدرت هستن.
پس مفهوم این دو معنا یعنی آزادی و برابری در حقیقت یکسان و مساوی است.
از هم نشئت گرفته.
شما آزادی رو دارید به مفهوم انتخاب قانونی که بهش باور دارید.
اختیاری که بتونید باهاش زندگی بکنید.
تضمین کننده این اختیار شما این هستش که همه از این بهره مند باشند.
به دیگران آزاری رسونده نشه تا همه این حق اختیار رو داشته باشند.
در غیر این صورت اون کسی که قدرت بیشتری داره، اکثریت رو در اختیار داره و موضوعاتی از این دست اون آزادی رو به دست میاره.
همانطور که امروز هم در سراسر جهان آزادی وجود داره، اما آزادی ست که بر پایه قدرت و کثرت در اختیار جماعتی ست.
آزادی ای که همتای اون قدرتی که به عنوان ضعف دیگران به وجود میاد.
بزرگی که به واسطه ی کوچک بودن دیگران به وجود میاد.
اینجا هم به واسطه ی اسارت دیگران.
آزادی مثلا شما و طیف شما به وجود میاد.
پس قاعدتا وقتی ما در باب آزادی صحبت می کنیم، آزادی و برابری همتا و هم معنا هست.
اما حالا ما در برابرمان یه معنایی به اسم خدا رو داریم.
معنای خدایی که مخالف و در برابر برابری ست.
یعنی ما بارها در باب این مساله صحبت کردیم.
برتری و برابری در کنار هم نمی تونن معنا بشن.
معانی ای رو ما در جهان میشناسیم که در کنار هم بی معنا میشن.
وجود یکی شون باعث از بین رفتن دیگری می شود.
از آن دری که برتری وارد شود.
برابری از بین میره.
از اون دری که آزادی وارد شود، اسارت از بین می رود.
یعنی این معانی در کنار هم نمی توانند معنایی بگیرند.
و وقتی ما در باب برابری صحبت می کنیم، این متضاد است در برابر برتری طلبی و وجودیت خدا. معنای خدا.
حال چه از طریق ادیان باشد، از طریق خود شما باشد، از طریق قلبی و دلی باشد، با توجه به دنیایی که دیدید باشد، باز هم در برابر برابری می ایستد.
چرا که خدا مفهوم آن برتری طلبی است.
قدرتی ماورا، قدرتی لایزال، قدرت مطلق.
اینها همه و همه در برابر این برابری است.
و حالا با تصویری که ما نسبت به آزادی دادیم که برای رسیدن به آزادی باید برابری حکمفرما باشد، این معنای خدا به ذات می تواند در برابر برابری بایستد و به واسطه از بین بردن برابری آزادی رو هم لکه دار بکنه از بین ببره.
آزادی وجود داشته باشه اما برای طیفی که در قدرت هستن باورمند به اون دین هستن، به اون خدا هستن، به اون باور و عقیده و ایدئولوژی هستن.
پس ما مواجه میشیم که وجودیت این خدا در برابر برابری هست، مخالف با برابری هست، از بین برنده برابری هست، مفهوم برتری طلبی است و این دو معنا در کنار هم معنایی پیدا نمیکنند.
با وجود این خدا برابری از میان برداشته میشه و به واسطه اون آزادی هم از میان میره.
آزادی که نمیتونه بدون این برابری به حیات خودش ادامه بده.
آزادیای که اگر ازش برابری رو بگیرید میشه قدرت.
میشه آزادی قدرتمندان.
آزادی کسانی که تعداد بیشتری دارن باورشون بیشتر نشر پیدا کرده، هواخواهان بیشتری دارن و این میشه آزادی اون طیف از جامعه و اون طیف از جانداران.
حتی در نگاه جان هم میتونید به این برسید.
آزادی از آن انسان هاست در برابر دیگر جانداران برای حیوان ها یا برای نباتات و گیاهان و درختان و طبیعت.
آزادی محفوظ نشده از طرف انسان.
چرا که انسان خود رو مالک دونسته.
حالا در بین جامعه انسانی هم به همین شکل هست.
در ایران خودمون مثالش رو زدیم.
در ایران خودمون هم آزادی برای اون طیفی است که باورمند به اون نگرش امروز ایران هستن.
باورمند به نگاه شیعی هستن، به ولایت فقیه هستن.
اونها که در آزادی کامل به سر میبرند.
کسی نمیتونه منکر این بشه که جماعتی که به جمهوری اسلامی باور دارند در کجای جهان میتونستند تا این حد به آزادی های خودشون برسند.
اما موضوع مهم این هست که باید یک مرز و خطی قائل بشیم برای این آزادی.
آزادی ای که به مفهوم اسارت دیگران نباشه.
آزادی ای که با آزار دادن دیگران معنا نشه.
این همون چارچوب اخلاقیست که دربارش صحبت کردیم.
همون چارچوب اخلاقی که قرار است جایگزین خدا بشه.
قرار هست که ما با ایمان به خویشتن این اخلاقیات رو حاکم کنیم.
حالا این اخلاقیات هست که جایگزین خدا میشه.
این اخلاقیات هست که معنا به زندگی ما میده.
حالا انسانی رو تصور کنید که برای زندگی بهتر خودش و دیگران دیگر جانداران در پی تلاش است.
حالا زندگیش معنا پیدا می کنه.
معنا دیگه قرار نیست که با وجود خدا گره بخوره و اینها اون جایگزین ها هست.
یعنی ایمان به آزادی، ایمان به برابری، ایمان به اخلاق، ایمان به خویشتن.
اینها میتونه جایگزین اون خدا بشه.
جایگزین خدای تصویر شده ای که با خودش هزاران زشتی رو همراه کرده.
ما در بابش به کرات صحبت کردیم.
در همین ویژه برنامه صحبت کردیم.
شما وقتی با معنای خدا روبه رو میشوید با مفهوم فرمانبرداری روبه رو میشوید.
با بندگی و اسارت و بردگی روبه رو میشوید.
چیزی که امروز در سراسر جهان حاکم است انسان ها را برده میخواهند، انسان ها را فرمانبردار میخواهند.
انسان ها باید مطیع باشند در برابر اوامر پیش رو.
قرار هست که به یک قدرت واحد مطلق بزرگی که برگرفته از اون معنای خداست باور مند باشند.
این تصویر، این تمثیل در برابر نقش بسته تا انسان های بیشماری به اون پایبند باشند.
به واسطه اون پایبندی به اون معنای خدا هست که حالا در برابر خدایگان بی شمار در جهان هم سر تعظیم فرود میارن.
حالا قرار هست هر بار این خدا در نقش تازه ای قرار بگیره، یک بار در نقش یک رهبر سیاسی، یک بار در نقش یک رییس جمهور، یک بار در نقش یک صاحب کارخانه و الی آخر.
و این نظم پدید آورنده است و نظم پدید آورنده ای که از بین برنده ی برابری هاست، آزادی هاست.
حالا ما وقتی داریم تصویری میدیم از این آزادی، از این برابری، از این اخلاقیات.
اینا نمی تونن در کنار اون معنای خدا معنایی بگیرن.
ما در باب برابری صحبت میکنیم که در دل اون تمام جانداران برابر و یکتا هستن به جان خودشون.
تنها ارزشی که در دنیاشون وجود داره همین جانی که باعث میشه ما نفس بکشیم، ما حرف بزنیم، ما صحبت بکنیم.
اصلا ما باور داشته باشیم بدون این جان که باوری در میان نیست، صحبتی در میان نیست.
همراهی و حرکت و طغیان و هیچ چیزی در میان نیست.
پس اون نقطه ی ابتدایی نقطه ثقل همین جان در وجود ماست.
حالا این جان رو ما در وجود تمام جانداران میبینیم.
حالا تمام این جانداران حق این زیستن و حق این حیات رو دارن.
تنها ارزش در زندگیشون که همون جانشون هست محترم و مقدس و والا و بزرگ هست.
حالا این خدا در برابر این جان قرار میگیره چرا که به سادگی حالا میاد طبقات به وجود میاره.
حالا انسان رو اشرف مخلوقات قلمداد میکنه.
حالا انسان حق حیات داره اما حیوانات برای لذت و بهره جستن و به نوعی به میدان اومدن.
حالا این در تضاد هست با اون مفهومی که ما به عنوان آزادی و برابری میشناسیم.
برابری ای که قرار هست جهان ما رو به سمت و سوی آزادی بکشونه.
برابری ای که قرار هست معنا بده به این آزادی، ضامن وجود داشتنش باشه.
با وجود خدا از میان برداشته میشه.
وجود خدا به مفهوم برتری طلبیش و مفهوم پایان تمام برابری ها دیگر معنایی از این برابری در میان نیست که شما بخواهید درباره اش صحبت کنید.
و دوباره بر می گردیم به همان چرخ گردونی که در طول تاریخ بارها و بارها به کرات اتفاق افتاده و در حال اتفاق افتادن است.
جماعت به تنگ آمده ای که حالا ظالمان را از میان بر می دارند اما تنها و تنها این چرخه را تغییر می دهد.
آزادی باری برای این طیف است.
باری برای این طیف همواره در طول تاریخ.
مغلوبان قرار است که آزادی نداشته باشند و در اسارت باشند تا آزادی غالبشان را فراهم کنند و این چرخه بیمار، این سیکل که مریض مدام در حال تکرار است چرا که ما به برابری باور نداریم، به آزادی باور نداریم تا به واسطه آن بتوانیم جهان آزادی را پدید بیاوریم و اختیار را برای همگان بخواهیم.
به واسطه آن برابری، حق زیستن را رو برای همه قبول کنید.
برای رسیدن حق همگان تلاش کنید.
و حالا قرار است جایگزین این نگاه خدا قاعدتا همین ایمان باشد.
ایمان تازهای که قرار است جای آن خدا را بگیرد.
اگر در پی جستن معنایی برای زندگی هستیم، رسیدن به آزادی و برابری همگان است.
کمک کردن برای رسیدن به آن آزادی ها و آن زندگی بهتر است.
حالتی که به شما داده میشود در ادیان مختلف، دنیای دیگری که قرار است در آن بهشتی ساخته شود.
حالا قرار است در این ایمان در همین دنیا پدید بیاید.
حالا قرار است که ما تلاش کنیم برای بهتر زیستن، برای بهتر زیستن خود و دیگران.
حالا قرار است که به واسطه این اخلاقی که در وجود ما هست، به واسطه ایمانی که به خویشتن داریم، تلاش کنیم تا در برابر ترسهایمان در برابر نادانی هایمان بایستیم.
معنای زندگی رو جستیم.
در برابر ترس هامون و نادانی هامون ایستادگی کردیم.
به خویشتن مون ایمان داریم و خودمون سازنده ی این دنیا هستیم.
دنیایی که بر پایه برابری است، بر پایه آزادی ست.
و این اون معنایی ست که ما باید در جست و جوی اون باشیم.
این اون معنایی است که قرار هست جایگزین این مفهوم خدا باشه.
مفهومی که قاعدتا در تضاد و تناقض با هم هستن، نمی تونن در کنار هم معنا بشن.
نمی توان به انسانی باور داشت که به خدایی قدرتمند و برتر از دیگران باورمند هست و در کنار اون برابری رو پاس می داره چرا که اون نقطه ی ابتدایی نابرابری خورده شده.
وجود اون خدا به مفهوم نابرابری ست.
پس قاعدتا این مسیر ادامه پیدا خواهد کرد.
من بارها در باب این موضوع صحبت کرده ام.
ما وقتی وارد یک مبحث اخلاقی میشیم یا به وجود برابری باور داریم یا به عدم وجود اون.
حال این که شما بخواهید همه رو برابر بدونید. بدانید.
به عنوان مثال اما حیوانات را در این چرخه برابر ندانید.
اگر بخواهید فقط مسلمان ها را برابر بدانید و دیگر ادیان را برابر ندانید، این چرخه باز شده و این ضد اخلاق تبدیل به اخلاق شده.
این ضد ارزش به میان آمده حالا می تواند این طیف ها تغییر کند.
حالا می تواند به کار کسی بیاید که فلان مردم فلان نژاد را به عنوان برتری از دیگران باور داشته باشد.
برابری از میان برداشته شده حالا می تواند تعاریف و نمونه ها و مدل های مختلفی در آینده هم بیان شود.
پس قاعدتا ما باید جایگزینی برای این خدا، برابری، آزادی، اخلاق و ایمان به خویشتن باشد.
با توجه به این مفاهیمی که مطرح می شود، شما می توانید این معنا را برای زندگی خودتان به وجود بیاورید.
در برابر ترس ها و نادانی هایتان غلبه کنید.
با ایمان به خویشتن جهان بهتری را پدید بیاورید. برای دیگر.
قاعدتا در باب این موضوع هم میشه ساعتها صحبت کرد.
اما اون دسته از کسانی که در پی جستن جایگزینی برای خدا هستند در نقطه ابتدایی باید معنایی برای زندگی خودشون بجویند.
در برابر ترسها و نادانی های خودشون بایستند و به نوعی با این و رسیدن به این مرحله از زیستن قاعدتا میتونند جایگزینی برای اون خدا داشته باشند که بلاشک بهترین جایگزین ها آزادیست که برابری رو در خود معنا کرده.
اخلاقیاتی که برگرفته از همین نگاه به آزادی، همین آزار نرساندن به دیگران هست و ایمان به خویشتن برای ساختن این دنیای بهتر.
در انتهای برنامه هم دوست دارم باهاتون مطرح کنم که اگر دوست دارید این صدا شنیده بشه این راه تغییر شکل بگیره.
میتونید آثار من رو با دیگران به اشتراک بگذارید.
منظور از آثار هم خلاصه به این برنامه به نام جان.
ویژه برنامه و یا ویژه برنامه های دیگر و خود برنامه به نام جان نیست.
من پیش تر از این که بخواهم برنامه ای به نام جان رو ضبط و منتشر کنم، آرا و عقاید و باورهای خودم رو در قالب کتاب هایی به رشته تحریر درآوردم.
آثاری که در بین شعر هست، داستان کوتاه هست، داستان بلند و رمان و آثار تحقیقی هست. مقالات هست.
میتونید این آثار رو در وب سایت جهان آرمانی و وب سایت رسمی من به صورت رایگان در دسترس داشته باشید و اگر دوست داشتید این راه ادامه پیدا کنه و این طریقت شکل بگیره میتونید اون رو با دیگران به اشتراک بزارید که قاعدتا بزرگترین کمک شما به من هم همین میتونه باشه.
ممنون که همراه من بودید.
من نیما شهسواری و این برنامه به نام جان داریم.
در پناه آزادی.