شروع یا پایان – یادداشت‌ها – نیما شهسواری – جهان آرمانی

شروع یا پایان

یادداشتی پیرامون آنچه در این سالیان گذشت و آنچه در پیش روی خواهد بود...

متن یادداشت:

به نام آزادی یگانه منجی جانداران

 

دنیای به ما رخ نشان داد و دیدیم چگونه جهان پر شده است از ناملایمات، دیدیم که چگونه جان را به هیچ انگاشته‌اند و بی‌مهابا در پی ارزش‌های خود ساخته‌ی خویش برآمده‌اند، 

هربار دردی در جهان گریبانمان را گرفت و غم‌آلود ما را به گوشه‌ای وانهاد.

از همان روزگار دیربازان، آنگاه که نژندی دوران برای کوتاه زمانی گریبان را رها کرد، به فکر چاره‌ای برآمدم تا راهی، درمانی، علاجی بر این ناملایمات بجویم و آنگاه بود که به دوران تفکر و تعلق ره جستم و آنچه آدمی را به پیش داشته و جهان را دگرگون ساخته را دریافتم، دانستم که آدمی بی‌شک زنده به باور و عقاید خویش است،

در آن روز بود که با خود عهد بستم به راه تغییر این باورها که جهان آدمیان و فرای آنان، جهان جانان را دگرگون خواهد کرد آنچه باور آنان است،

با خود عهد بستم که تلاش کنم و اینگونه همه‌ی جهان را به نگاشتن صرف کردم و هربار از هر درد و درمان دردها خواندم و نگاشتم که به فردای روزگاران، آدمی را از نو پدیدار سازم و از این جان تازه نگاهبانی بر جانان جهان پدید آورم.

حال که به نگاشتن این یادداشت برآمده‌ام پانزده سال از روزگاران عهدم گذشته است، پانزده سالی که شب و روز در پی جستن راهی برای آن تغییر بزرگ برآمدم و از هیچ فروگذار نبودم تا به روز برداشت آنچه به طول این سالیان کاشته‌ام را برداشت کنم.

قدرت تمیز دادن از کف رفته است، چه بگویم؟

همه چیز تمام شده است!

یا همه چیز شروع شده است؟!

به راستی این شروع دوران ما است و یا پایانی بر این دوران تلاش‌های مداوم 

آری بی‌شک این سرآغاز روزگاران تازه‌ای است که در آن هر روز به تغییر آدمیان، به جان انگاشتن و به جان پنداشته شدن سرآغاز خواهیم شد، لیکن این پایان راه طول و درازی از تمام مشقت‌ها است.

روزگارانی که از صبح به شام هر بار بر آن شدم تا به تلاش این راه را ادامه دهم، هر بار هر مشقت پیش روی را به هدف در برابر از پیش برداشتم و هر بار هجی کردم آنچه از دورترها برای آینده‌ی جهان نگاشته بودم را

هربار به تصویر بر بوم نقش و نگار تازه‌ای افزودم و برای فردای جانان آنچه آرزو بود را به حقیقت بدل کردم و حال روز شروع تازه است، این پایانی است به مشقت‌های دوربازان و شروع به تلاش‌های دوباره از ما

باز هم مشقت است، دوباره درد است و باز هم سرآغازی به تلاش‌‎های دوباره‌ی ما است،

حال هر چه خواهی گوی، چه این را به پایان تعبیر کرده‌ای و چه آن را شروع دوباره خواندی در این طریقت تمایزی نیست که جهان به راه تغییر در گام‌های نخستین است.

تا روز تغییر نهایی فرو ننشسته و نخواهیم نشست که تغییر به وسعت تلاش‌های ما به نزدیک است.

به اشتراک‌گذاری یادداشت در شبکه‌های اجتماعی:
اشتراک گذاری در facebook
اشتراک گذاری در twitter
اشتراک گذاری در linkedin
اشتراک گذاری در pinterest
اشتراک گذاری در tumblr
اشتراک گذاری در telegram
اشتراک گذاری در whatsapp
اشتراک گذاری در email

ریشه- یادداشت‌ها – نیما شهسواری – جهان آرمانی

ریشه

یادداشتی پیرامون دلایل مخالفت با خدا، ادیان و به ویژه اسلام

متن یادداشت:

باید گفت و شنید و دانست که چرا تا این حد بر ضد ادیان و به ویژه خدا سخن گفتم و در برابرشان به قول عزیزی شمشیر را از رو بسته‌ام،

آری شاید هر کس که با نگاشته‌های من رو در رو شود در گام نخست این ضدیت با خدا و ادیان را درک کند و فکر کند، او بیشترین زمان خویش را برای مبارزه با ادیان و خدا صرف کرده است تا اینکه به کار خویشتن و پیشبرد اهدافش وقت بگذارد،

این بار در این نگاشته سعی می‌کنم تا دلایلی از این اتفاق را برای همگان بازگو کنم تا بدانند زِ چه روی تا این اندازه علیه ادیان و خداوند و شاید به ویژه از نظر برخی به ضد اسلام نگاشته‌ام، در این گفتار تا حد امکان سعی می‌کنم به این پرسش‌ها پاسخ دهم.

شاید یکی از بزرگ‌ترین سؤال‌هایی که بیشتر مخاطبان من با آن دست و پنجه نرم می‌کنند آن باشد که چرا به جای تمرکز بر ارائه‌ی اهداف و باورهای خویشتن به مبارزه با ادیان پرداخته‌ام و این‌چنین مخالفت‌های صفت و سختی را به جان خریده‌ام که شاید می‌توانستم باکمی سیاست همه را در کنار هم داشته باشم و بیشتر به نشر باورهای خویش بپردازم.

شاید نکته‌ی نخست در این باب برمی‌گردد به این موضوع که درباره‌ی هر چیزی در جهان سخن گفتن ناگزیر مسیرش به شاهراهی برمی‌خورد که در آن خدایی نشسته بر تخت، فرمانی صادر می‌کند و ما را از کاری بازمی‌دارد و به کاری امر می‌کند و این ناگزیر هماره در برابرمان است که هیچ راه گریزی برایمان بر جای نمی‌گذارد،

در تمام اتفاقات روزمره تا مباحث پیچیده‌تر دنیا و زندگی‌هایمان در تمامیِ این مباحث به این اصل بزرگ برخورد کرده‌ایم، در جایی از این مناظره‌ها ما به بت بزرگی برمی‌خوریم با نام خدا و یا ادیان، مفاهیمی که هیچ‌گاه جدا کردنی از هم نیست و مبدأ و مأخذ هر دو از یک نگرش سرچشمه می‌گیرد،

ما ناخودآگاه و در حین مناظره و مباحثه‌ای با این سنگ‌های عظیم در سر راه روبرو می‌شویم که حسن‌ختام بیشتر این بحث‌ها بت بزرگی به نام خدا است که فصل‌الختام بحث را گشوده است.

در نظر بگیرید با کسی پیرامون مبحث آزار نرساندن به حیوانات در حال مباحثه هستیم، از زمین و زمان برای باورمان مدد می‌جوییم تا طرف مقابل به این اصل با ارزش دنیوی معترف شود و باور بیاورد که همه جانیم و یکسانیم اما ناگاه با جمله‌ای روبرو می‌شویم که می‌گوید:

خدا چنین امر کرده که ما اشرف مخلوقاتیم و بنده باید که اطاعت کند.

به عنوان مثال پیرامون قربانی کردن این جانداران پاک حال در برابر چنین مبحثی اگر خدا را نقض نکرده باشیم و به مصافش نرفته باشیم راهی پیش رو نداریم جز سکوت،

این مصادیق پیرامون باورهای خویش هم‌چنین است و این اصل خدا، جز جدا ناشدنی از مباحث و آرای همه‌ی انسان‌ها است،

ما برای درمان دردهای بزرگ دنیایمان باید که به ریشه‌ها بنگریم و در برابر چنین ریشه‌های عظیمی چاره بیندیشیم که با کنار زدن هر کدام از این شاخه‌ها باید به فردایی نزدیک در انتظار شاخه‌ای چه بسا بزرگ‌تر از سابق باشیم، نمی‌توان به این آسانی از ریشه مباحث گذشت و به مبارزه با شاخ و برگ‌های مخفی به آن ریشه نگریست که توان آن ریشه برای بازآفرینی آن شاخه همیشه قدرتمندتر از دیروز پا برجای است.

در نظر بگیریم خویشتنمان را که در ایرانی زندگی می‌کنیم و این ایران اشغالی از مشکلات فراوانی پر شده است، مثلاً عده‌ای می‌خواهند با اصلی چون نابرابری حقوق زن و مرد مبارزه کنند و هر روز برای این هدف مقدس و پاک به زندان می‌روند، شکنجه می‌شوند و در پی احقاق حقوق مسلم و گران‌قدر خویش و دیگران هستند، اما هیچ‌گاه ریشه‌ها را بازیابی نکرده و یا اگر کرده‌اند به مصلحت و یا هر اتفاق دیگری به آن نمی‌پردازند، آن‌ها که به مبارزه آمده‌اند و تلاشی فراوان ‌کرده‌ و بعد از سالیانی دراز موفق به برچیده شدن عنوانی از این عناوین بی‌شمار ظلمت شده، اما آنگاه که ریشه کماکان پابرجا و قدرتمندتر از دیروز در خاک مانده است، آیا برای آن‌ها ضمانتی است که این خون‌های ریخته تلف نشود و عنوانی زشت‌تر جایگزین فریادهای دیروزشان، تمام کوشش‌ها را به باد ندهد،

این تفاوت میان مبارزه با ریشه‌ها و یا از میان برداشتن شاخ و برگ‌ها است که نظام فکری پوسیده و زشت طلب می‌تواند هر زمان به اشکال مختلفی آن را بروز دهد و ما را در این ریشه دواندن‌ها به کام خاک بسپارد، هرچند که هر آزاده‌ی طریقتی برای خویشتن برمی‌گزیند و به هدف والایش که در دوردست‌ها است گام برمی‌دارد و فریاد زدن‌ها راه رهایی دنیا است، حال به هر شکل و با هر رویه‌ای و تمام این عزم جزم ستودنی و قابل تکریم است.

لیک ما بر آن بودیم تا نه کم‌کم که به بیشتر و بیشتر و والاتر هم قانع نباشیم و این مطلق‌گرایی شاید که اصلی جدانشدنی از وجودمان بود و برای کسب این تعالی به معنای حقیقی همواره خواهیم جنگید و فریاد خواهیم زد.

باید در این نگاره بار دیگر اذعان کنم که هدف از نگاشته‌هایم نه برای نابود کردن و از میان برداشتن خدا و ادیان و دیگر باورها که برداشتن تحمیل و زور بوده است تا هر انسانی با مدد از خرد خویش به راهی گام بردارد که تمام آرمان زندگی را در آن می‌جوید،

ما اگر از اسلام گفتیم و بارها و بارها آن را نقد کردیم و حقایقش را به عرصه ظهور گذاشتیم که نه با جبر و با اختیار که نه به ارث و با اقتدار مردمان راه برگزینند و آزادی خویش را بجویند که نقض آزادی به هر راه و طریقتی معنایش نابودی است.

برای بودن، پس نه شمشیر را از رو بستن که چراغی در دستان و ریشه‌ها را نشان دادن است که بخشی از برگ‌های آن ریشه به پناه قانون آزادگی در آیند و برخی خویشتن را از این جبر هزاران ساله برون آورند، اما اگر کسی از ما خرده بگیرد که چرا هماره در برابر خدا و ادیان ایستاده‌ای باید گفت که تمام باورها و خواسته‌ها خلاصه در آزادی و قانون پاکش است، چه بتی بزرگ‌تر که ناگزیر با آن در این سالیان دست و پنجه نرم کرده‌ایم که هر گاه هر چه که گفتیم، اویی با تمام قدرت ایستاد، پس این طغیان به جبر و آن ریشه‌ها در برابرمان بود و اختیار به ما آموخت که در برابرش بایستیم و این بت اعظم را که در برابر آزادی ایستاده است به چالش بکشیم که هر راه و هر کلام سرآخرش آن دیو چند سر است که در افکار بیشتر آدمیان ریشه دوانده و چون کوهی در برابر آزادی و خواستن و بودن سرفرازی می‌کند، این راه گریز ندارد و این تقابل به بطن و ذات این فکرها مانده است،

آزادی، قید رهایی از بند‌های او و خدا و این باور بزرگ انگارانِ به معنای از میان برداشتن و به غل بستن‌ها است، لیک می‌توان آن‌ها را آزادی برخی دانست که خویشتن به دور از تحمیل و با دانش چنین مسیری را برگزیدند و همان‌گونه که ما آن‌ها را محترم و والا می‌انگاریم آنان نیز به ما خرده نگیرند که این تلاقی در بطن باورهای دو طرف زنده و قدرتمند است،

نمی‌توان از خدا و دینی گذر کرد که زشتی‌های جهان را زیبایی و نکویی، دیوانگی را حدود و شرعیات خوانده و هر جا که در برابر این زشتی‌ها دم می‌زنیم و قد علم کرده‌ایم، غولی بدین‌سان قدرتمند در برابرمان خواهد بود و هربار فرمان به زشتی می‌دهد و زشت‌رویان بر پایش بوسه‌ها خواهند زد که از والا بودن اوی در آسمان‌ها اینان به تاج و تخت رسیده‌اند،

راه چاره نیست جز در برابرش ایستادن و در این راه باید که جنگ و مبارزه کنیم، باورهای ما از دید آنان کفر است و افکار و باورهای آنان به قلب‌های بی‌تعصب و خشک مانده ظلمت است و باید این‌گونه به مصاف ریشه‌ها رفت که اگر نقد نشوند و از کنارشان بگذریم باید در سکوت به پسمانده‌های ذهنیِ آنان دل خوش کنیم،

لیک این‌ها که به باور ما هیچ جاه و مکانی نخواهد داشت فریاد زده‌ایم و عزم و اراده‌ی ما حقا در پیش است، باید آن را جست و به راهش تلاش کرد و از هیچ فرو نماند که آزادی تحفه شده چه ارزش و جستن حقوقی در پناه ریشه‌ای در خاک مستحکم که با هر زشتی، زشتیِ دیگری در برابر ما پدیدار خواهد کرد و راه نخواهد گذاشت مگر به ایستادگی و در جنگ بودن‌ها و مبارزه کردن‌ها با ریشه‌ها

و اما باید در این نگاره باید اذعان کنم که حقا بسیاری با خواندن نگاشته‌های من به این موضوع پی خواهند برد که بیشتر ضدیتم، با اسلام یکی از ادیان الهی بوده و نوک پیکان همیشه به سوی اسلام بوده است،

باید بدانند که به واسطه‌ی زندگی در دیاری که اسلام رکن اول زیستن در آن بوده تا این حد این پیکان به سوی آنان و باورهایشان گرفته شده است و بیشتر از دیگر ادیان و باورها نقدهایمان به سوی این باور بوده، این سخنان و نقدها به واسطه‌ی زیستن در کنار این باور و ارثی است که گذشتگان به من و هم‌نسلانم به یادگار داده‌اند و در عین حال باید دانست که این دین نهای خداوندی و باورهای آنان است و باید که در گام نخست به نهای ریشه‌ها رفت و در برابر آن جنگید.

و این بار و به انتها باید گفت، عقل سلیم ایجاب می‌کند، در برابر ظلمی که در برابرت است طغیان کنی و به راه آنچه تو را از آزادی دور نگاه داشته بجنگی، پس جنگ ما در پیش دیدگان ما است.

به دریایی مانده‌بی‌کس و تنها به هر سو نگاه کرد جز آب در برابرش نبود و نا امید از این مرگ جان‌فرسا، با امید به مرگ چشم دوخته بود تا نگاهش به چوب‌های روان در آب و شناور در دوردست‌ها افتاد و به پیش رفت تا آنان را به چنگ آورد، هر چه پیش‌تر رفت چوب‌ها از او دورتر شدند و به دورترها لانه کردند و نگاه نا امیدش را به بسی دورتر انداخت.

آن سو چوب‌های بسیار به چشم می‌آمد و دورتر ساحل امنی تا خویشتن را از این مهلکه نجات دهد، دلش به دریایی بود که او را به دو راهی سخت انداخته، نمی‌دانست به سوی چوب شنا کند و آن‌ها را به چنگ آورد تا به واسطه‌ی آن بهتر و آسوده‌تر به ساحل امن برسد و یا بی‌هراس به دریای پرتلاطم زند و سر آخر با مدد از خویش به فرجام و رهایی رسید،

راه را می‌شناخت و می‌دانست تنها راه گذر از این هلاکت رسیدن به آن ساحل دور است، اما نمی‌دانست مستقیم به همان راه شنا کند و ساحل را هدف قرار دهد و یا به دنبال چوب‌ها مسیر را چند برابر کند که شاید فرجامش آسودگی و جستن به رهایی بود و یا دورتر و دورتر شدن از منزلی که تنها راه رهایی‌اش بود،

دل به دریا زدن سخت مکافاتی به بار خواهد داد که نمی‌دانست در این وانفسای مانده در آن به چه ریسمانی چنگ زند، دلش به سودای آن ساحل امن در دورترها بود و خطر را نمی‌خواست که به جان بخرد لیک این خطر کردن او را زودتر به منزل می‌رساند، می‌دانست زمان زیادی است برای رسیدن و تلاش‌های خویشتن است نه کار و جهان را به شاید و بایدها انگاشتن، دیگری در میان نیست، نه مدد از دیگران رهگشا که شاید فرجام بدی برای او بسازند،

نگاهش به چوب‌های رقصان در دریا افتاد نمی‌دانست به سوی آنان رفتن چه فرجامی خواهد داشت شاید هر چه تلاش داشت به کار بست و به جریان آب خویشتن سپرده همان‌گونه که خویشتن به چوب‌ها روان بود، چوب‌ها هم به دوردست‌ها روان می‌شدند و تا بعد زمانی نه چوبی در میان بود و نه ساحل امنی که به آن دل‌بسته باشد

پس باید که تلاش، فریاد، امید و همت به جان خرید و تمام جان به سودای رسیدن به رهایی از این هلاک به طول دریا گام زد و به ساحل این ره دل می‌سپارد،

او هر چه در توان داشته کرده است و می‌کند و با این هدف و امید نه به بیراهه که به راه اصلی و در جنگ است و هر چه تلاش می‌کند هر چه در برابرش خواهد بود همه و همه را به جان خریده که امید به آزادی بسته است و برای همین هدف والا تا آخرین نفس شنا خواهد کرد، حال دریا هر چه می‌خواهی طوفانی باش که به طول عمر شناخته است طریقت شنا کردن در خلاف جهت آب را

به اشتراک‌گذاری یادداشت در شبکه‌های اجتماعی:
اشتراک گذاری در facebook
اشتراک گذاری در twitter
اشتراک گذاری در linkedin
اشتراک گذاری در pinterest
اشتراک گذاری در tumblr
اشتراک گذاری در telegram
اشتراک گذاری در whatsapp
اشتراک گذاری در email

چرا؟ – یادداشت‌ها – نیما شهسواری – جهان آرمانی

چرا؟

یادداشتی پیرامون دلایل خروج از کشور...

متن یادداشت:

از روزهای دور، از زمانی که توانستم به جهان پیرامون خویش نگاه کنم و جان و جهانم را بشناسم با دیدن دنیای پیرامون خود و مظالم بیشمار در دنیا همواره در این فکر بودم تا طریقتی جویم و جهان را از نشر این ظلم‌ها رهایی دهم، از همان روزها بود که مشکلات شخصی برایم بی‌ارزش شد و هر چیز که مرتبط با خودم بود را به قبرستان دل دفن کردم، بیشتر از پیش به فکر جهان بودم، مشکلات را می‌دیدم و لمس می‌کردم و خود را در مقابل همه‌ی آنان مسئول می‌دیدم،

مثل همان روزهای کودکی، آن روزی که باران سختی می‌بارید، وقتی از مدرسه به خانه می‌آمدم و در آن باران شدید به سرعت می‌دویدم، آنگاه که چشمم در گوشه‌ای به پرنده‌ای افتاد که در میان این سیلاب و باران شدید اسیر شده بود، او را در آغوش گرفتم و به خانه بردم و خودم را در برابر او مسئول دیدم، در برابر تمام کارهایش، در برابر غذا خوردن و تشنه شدنش،

آن روز بزرگ‌ترین هدف زندگی را در نجات دادن او می‌دیدم، لذت‌بخش بود روزی که سر حال شد و در روزی آفتابی به آسمان رهایی پر کشید و رفت،

وقتی که چند سال بعد دنیا را دیدم باز هم همان احساس وجودم را پر کرده بود و باز نسبت به جهان پیرامونم احساس مسئولیت می‌کردم، در برابر تمام حیوانات خودم را مسئول می‌دیدم، در برابر کودکانی که در زحمت و فقر زنده‌اند، در برابر خواهرانم که درد کشیده بودند و عفت و پاکی‌شان به یغما رفته بود، به جانشان می‌نگریستم، در برابر آینه به خویشتن و جهان پیرامون فریاد می‌زدم و از انسان بودن خویش شرم می‌کردم، خجالت می‌کشیدم و فریاد برائت سر می‌دادم، اما چیزی از دردهای من و آنان کم نمی‌شد،

باید کاری می‌کردم احساس مسئولیت را به طریقتی درست می‌رساندم که در آن به وظایفم عمل کنم،

کارهای زیادی باید کرد، باید به دستان کودکی که در حال پاک کردن شیشه‌های اتومبیل در میان برف و باران است بوسه زد، باید او را در آغوش کشید و به طول تمام عمر اشک ریخت و فغان کرد و جای پدر و مادر نداشته را پر کرد و زندگی را ارزانی آن طفل بی‌گناه داد،

باید که به سیل حیوانات بی‌پناه امان داد و آنان را دریافت، بر آنان زندگی ارزانی داد از وجود خویش صرف کرد تا دیگر حیوانی در بدبختی و مصیبت جان ندهد و زجر نبیند، سر از تن جدا نشود و در چنگال زور پرستان و دیو رویان اسیر نماند،

باید تمام خواهران دردمند را به آغوش کشید برایشان نجوا کرد که معنای پاکی با وجود آنان معنا می‌شود، باید در کنار دردمندان بود و با هر نفس از زندگی به جان آنان زندگی بخشید، باید در کنار اشک‌های پدری دردمند و بی‌بضاعت که در درد نداری و از بین رفتن فرزندش اشک می‌ریزد خون گریه کرد باید همه‌ی زندگی را خرج سلامت او و فرزندش کرد، باید هزاران هزار کار بیشمار برای همه‌ی مظلومان جهان انجام داد.

لیکن مگر من چند نفر بودم، چند نفر را می‌توانستم همراهی کنم، این مسئولیت این‌گونه از دوشم کنار نمی‌رفت و این طناب شرم هنوز هم بر گلویم سنگینی می‌کرد و زندگی را برایم سخت ‌کرده بود، باید که راهی می‌جستم تا وظیفه‌ای که تمام حیوانات، انسان‌های مظلوم و جهان پیرامونم بر دوشم نهاده بود را به سر منزل مقصود برسانم و سر آخر آن طریقت را جستم،

راه بیداریِ انسان‌ها، راه فریادی که در عوض خود هزاران چون خود بسازم و جهان را دست در دست همراهانم دوباره، با هم و در کنار هم بسازیم.

این آرمان مقدس و والای زندگی‌ام شد و همه‌ی وجودم در گروی این هدف پاک ماند و به طول تمام سال‌های زندگی‌ام به طول تمام ثانیه‌هایی که پس از آن در زندگی‌ام گذشت خودم را برای عملی کردن اهدافم هزینه کردم، تلاش کردم و این آرمان مقدس در برابرم بود،

حال می‌توانستم نه از انسان بودن تبری که انسانی از نو بنا دارم که جهان به بودنش افتخار کند، دوباره از نو همه سرآغاز شویم و به تمام خواسته‌های بزرگ و کوچمان برسیم.

وجودم در گروی این هدف بود، هست و تا زنده‌ام خواهد بود و به طول تمام عمر خواستم تا آن را پیش ببرم، بخش مهم و بزرگی از آن بشارت‌هایم بود، نوشته‌ها و آرمان‌هایم که به طول تمام این سال‌ها نوشتم و عمر در این هدف مقدس صرف کردم اما چالش تازه‌ای که در برابرم بود، نشر و در میان گذاشتن آن با دیگر انسان‌ها و همراه کردن آن‌ها در این راه مقدس بود،

به واقع این بخش هم اهمیت بسیاری داشت، اینجا به بار نشستن تمام تلاش‌هایم خواهد بود، برایش فکر کردم و راه جستم که به واقع بزرگ‌ترین هدفم این که به بهترین نحو باورهایم را در جهان نشر دهم و بتوانم به درستی آن را با همگان در میان بگذارم، باور قلبی و اعتقادم این است که تغییرها را باید از کشوری که در آن زاده شده‌ام آغاز کنم و این تغییر سرآغاز و بسط آن به جهان خواهد بود، هر چند که برایم تفاوتی میان انسان‌های جهان نبوده و آماده‌ام تا برای پیشبرد و ساخت آرمان‌هایم در هر جای جهان قدم بگذارم، اما باز هم معتقدم که مردم ایران مستحق رسیدن به آزادی، این گوهر والا هستند و منی که در ایران بال و پر گرفته‌ام نخستین ره در برابرم این خاک است و باید که باورهایم را با مردم سرزمین خویش در میان بگذارم، اما به مساوات این راه، مهم‌ترین اصل برایم آن است که باورهایم به درستی میان انسان‌ها نشر داده شود و همگان صدای فریادهایم را بشنوند،

از این رو بود که تصمیم گرفتم از خاک ایران خارج شوم، یعنی اکنون که این را می‌نویسم، تصمیم گرفته‌ام برای نشر باورهایم از ایران خارج شوم و بتوانم به درستی در ابتدا این باورها را با انسان‌ها در میان بگذارم، این چالشی بود که به طول سال‌ها با آن درگیر بودم، ماندن در ایران و نشر باورها و یا…

این چالش هر روز و هر شب همراهم بود، به آن فکر می‌کردم و برای جستن طریقت مناسب زمان بسیار صرف کردم و حال به این نتیجه رسیده‌ام که باید باورهایم را خارج از ایران در جایی دور و نزدیک به ایران نشر دهم تا بتوانم برای بسط و برپایی این طریقت پاک تلاش کنم، به سرعت صدایم بریده نشود و سرم زیر آب نرود و طریقتم را نابود نکنند و به راستی که حقیقت در جهان باقی خواهد ماند اگر به درستی آن را با دیگران در میان بگذاری و در آن جایگاه است که مسیر خود را پیدا خواهد کرد.

به طول تمام عمرم تمام هدفم رسیدن به این آرمان والا و بسط رهایی در جهان و میان جانداران است و امروز مهم‌ترین بخش این است که به درستی بتوانم با انسان‌ها ارتباط برقرار کرده و طریقتم را به آنان بشناسانم، از همان روزهای نخست این باور در برابرم بود که باید کاری پیشه کنم تا به سرانجام رسد، از این رو بود که در طول تمام عمر، حاضر نشدم بخشی از باورهایم را نشر دهم، زیرا هدفم این بود تا این طریقت را به سرمنزل مقصود برسانم و وقتی آن را به گوش جهانیان رساندم دیگر نگران از این نباشم که اگر سرم زیر آب رفت باورهایم نیمه‌کاره می‌ماند و هر کس می‌تواند آن‌ها را تغییر و مسیر راستینش را برهم زند و این فکرها بود که در ادامه مرا به این راه رساند که برای در میان گذاشتن باورهایم باید که از بهترین راه استفاده کنم و خود در جهت پیشبردش تلاش کنم،

در تمام این مدت جانم در گروی باورهایم بود و هیچ‌گاه از مرگ هراسی نداشتم که هیچ در این دنیا والاتر از مردن به راه هدف نیست و همیشه جان به کف آماده‌ام تا زندگی‌ام را در راه باورهایم هزینه کنم، من به این باور مقدس ایمان دارم و در راه اهدافم تا آخرین قطره‌ی خون خواهم جنگید و جانم را در این راه پاک هدیه خواهم داد، در طول تمام زندگی‌ام، ایران سرزمین مادری‌ام و یا هر ملت و کشوری در جهان که به وجودم برای پیشبرد این باور مقدس نیازمند باشد حاضرم در رکاب این راه جاودان، آزادی، بجنگم و بمانم و با تمام وجود حاضرم که با خونم این مسیر را سنگفرش و با جانم خشت‌های این بنای پاک را بسازم،

جانم در گروی آزادی و باورهایم بوده و تا زنده‌ام خواهد بود،

به امید رهایی جهان که در همین نزدیکی و به عزم و تلاش‌های ما میسر است.

به اشتراک‌گذاری یادداشت در شبکه‌های اجتماعی:
اشتراک گذاری در facebook
اشتراک گذاری در twitter
اشتراک گذاری در linkedin
اشتراک گذاری در pinterest
اشتراک گذاری در tumblr
اشتراک گذاری در telegram
اشتراک گذاری در whatsapp
اشتراک گذاری در email