قسمت اول : پیشگفتار
خب دوستان توی این ویژه برنامه مشخص قرار هست که ما در باب حکومت و حکومت استبدادی با هم صحبت بکنیم و توی این قسمت ابتدایی هم قرار بر این هست که یک مقدمه ای رو داشته باشیم نسبت به این موضوعات.
در ابتدای این بحث بهتر هست که یک توضیح مختصری پیرامون حکومت داشته باشیم.
هر چند که در یک ویژه برنامه مجزایی سعی میشه بیشتر در باب حکومت صحبت بکنیم که یک پیش درآمدی بشه به برنامه هایی که پیرامون قلمروی آرمانی ساخته خواهد شد.
اما فرای اون یک توضیحاتی.
یک ویژهبرنامه پیرامون این حکومت استبدادی قاعدتا برای ما خیلی راهگشا خواهد بود چرا که زندگیمان به نوعی درگیر شده با این حکومت استبدادی حکومتی که در ایران وجود دارد و اصولا حکومت هایی که در طول تاریخ بر ایران حاکم بوده اند و ما یک مملکت استبداد زده را در طول تمام این تاریخمان داشتیم.
یعنی ما هیچ وقت نتوانستیم به آن مرحله ای که تحت عنوان دموکراسی و به نوعی مردم سالاری میشناسیم در سراسر جهان و بلوغ سیاسی انسان ها بوده برسیم.
پس قاعدتا ما بیشتر از هر جای دنیا شاید با این مبحث حکومت استبدادی درگیر بودیم که به اشکال مختلف در طول تاریخ بر زندگی ما به نوعی سیطره داشت.
حالا توی این پیشگفتار و این ابتدای بحث و این ویژهبرنامه بیشتر سعی میکنیم در باب خود حکومت صحبت بکنیم.
اینکه انسان ها قاعدتا برای این زندگی جمعی و اجتماعیشون تصمیم گرفتن که حکومت تشکیل بدن.
یعنی پیش از این زندگی انسان ها به دور از داشتن حکومت ها.
اون چیزی که ما امروز تحت عنوان آنارشیسم میشناسیم که حتی تبدیل به یک ایده و آرمان هم شده، در بین برخی از مردم که باورمند به نوعی زندگی انسان ها بدون حکومت هستند، زندگی هاشون اداره میشده و زندگی جمعی.
اما به مرور زمان انسان ها تلاش کردن برای اینکه به زندگیشون به نوعی قاعده و قانونی بدن و حکومت هایی رو تشکیل بدن و این در طول تاریخ هم ادامه پیدا کرده تا رسیدیم به امروز که حالا اشکال مختلفی از این حکومت ها رو میشناسیم.
اشکالی که میشه به نوع های مختلفی تقسیم بندی کرد از اون تقسیم ابتدایی که توسط افلاطون و ارسطو و سقراط اتفاق افتاده تا حتی تقسیم بندی هایی که امروز هم اتفاق می افته.
افتد اما شاید بشود یک تقسیم بندی ساده و موجزی نسبت به این موضوع حکومت داشت، آن هم همین حکومت استبدادی و حکومت های مردم سالاری یا دمکراسی تقسیم بندی کرده.
اما تعریف اصلی و نقطه ابتدایی در باب وجودیت این حکومت هاست که چرا انسان ها خواسته اند که حکومت تشکیل بدهند.
خب زندگی انسان ها به واسطه این جمعی بودنش و اجتماعی بودنش نیازمند یک سری قواعد و قوانین بوده.
یک کارهایی را در جامعه باید توسط یک قدرت بالاتری اتفاق می افتاد.
یعنی ما برای داشتن امنیت، برای داشتن آرامش، برای داشتن آزادی، برای داشتن رفاه قاعدتا نیازمند بودیم که یک قدرت بالادستی ای را پدید بیاوریم که ما را در این کارها کمک بکند.
این زندگی جمعی ما را کمک بکند.
پس قاعدتا هدف اصلی از تشکیل حکومت رسیدن به این آمال ها و نیاز ها بوده.
یعنی اینکه اگر فردی در اجتماع داره زندگی میکنه حالا دچار مشکلی میشه، مصائبی به زندگیش هجوم میاره.
دچار پیری میشه.
از کار افتادگی میشه.
حالا یه قدرتی باشه که به اون بتونه کمک بکنه.
یا اینکه در برابر قوای بیگانه خارجیان وقتی حمله ای صورت میگیره حالا یه قدرتی باشه که بتونه از مردم دفاع بکنه.
یا در باب مسائل دیگه اینکه اصلا زندگی جمعی ما نیازمند قانون هست.
یعنی باید قوانینی نگاشته بشه تا بتونن انسان ها اون نظم رو حاصل بکنن، عدالت رو به وجود بیارن.
پس قاعدتا باید قانونی وجود داشته باشه.
اما نوشتن قانون به تنهایی نمیتونه راهگشا باشه.
یعنی شما اگر به قوانینی پایبند باشید، قوانینی را وضع بکنید.
اگر قدرت اجرایی برای پرداخت اون نداشته باشید، اون قوانین هیچ ارزش و اعتباری نداره.
همونطور که امروز هم در جهان مثلا شاهد یه سازمانی مثل سازمان ملل هستیم که به واسطه نداشتن قدرت اجرایی، قوانین و قطعنامه هایی هم که صادر میکنه هیچ بار معنایی نداره.
به نوعی یک نوع صحبتی ست که میتونه یک انسانی هم در گوشه ای بزنه.
یعنی هر کسی میتونه در خونه خودش هم بیاد قطعنامه ای صادر بکنه، صحبتی بکنه، قانونی وضع بکنه اما بدون داشتن قدرت اجرایی مسلما راه به جایی نخواهد داشت.
اما وقتی حکومت تشکیل میشه حالا حکومت قوه اجرائیه داره، قوه قضائیه داره، قوه مقننه داره این قانون رو وضع میکنه.
حالا یک نهادی میاد این قانون رو اجرایی میکنه، یک قانونی هم در باب عدالت، این قانون و پیشبرد این قانون هم تلاش میکنه که قوه قضاییه، قوه مقننه و قوه اجرائیه.
پس حکومت تشکیل میشه تا بشه این قوانین اجتماعی سر و سامان بگیره به واسطه اون قدرت اجرایی که داره.
حالا این قوانین حکمفرما بشه برجام فرای آن در مسائل اقتصادی، در مسائل فرهنگی، برای آرامش مردم، برای تامین آزادی دیگران.
این حکومت بتونه کاری رو به پیش ببره و از همون ابتدا هم انسان ها در راستای بوجود آوردن این حکومت تلاش کردند و حکومت رو تشکیل دادند.
اما وقتی نگاهی به این سیر تاریخی حکومت می کنیم مواجه میشیم با حکومت هایی که در طول تاریخ شکل گرفته اند و تقریبا همه جای دنیا یکسان و برابر بوده.
حکومت های استبدادی که امروز هم در جهان حکمفرماست.
حکومت هایی که برگرفته از دو نگرش هستند.
یعنی هم شما مواجه میشید با اون خوی انسانی.
حالا شما تعریفش رو به ذات می کنید که مواجه هستید با انسان هایی که در پی کسب قدرت هستند، برای خودخواهی، برای خودپرستی تلاش میکنند و در کنار آن هم داستانمان معنایی را به اسم خدا به وجود میآورد.
حالا این معنای خدا هم کمک کننده هست.
در این داستان، در داستان این یکتا یک نگاه یکتا پرستانه، نگاهی که قرار باشد یک تن والاتر از دیگران تصمیم گیرنده برای زندگی دیگران باشد.
این نوع نگرش انسانی از همان ابتدا در کنار این فلسفه و این معنای خدا، همداستان با هم به وجود آوردن این نگاه استبدادی و این حکومتهای استبدادی را که در طول تاریخ هم شما در همه جای جهان میتوانید شکل و انواع مختلفش را ببینید.
در ایران خودمان، در مصر باستان، در چین، حتی حالا فرهنگهایی که متمایز و متفاوت با فرهنگ مثلا ایرانی ها بوده.
خب شما اشکال مختلف از این حکومت های استبدادی را میتوانستید ببینید.
حالا به شکل امپراتوری، به شکل پادشاهی.
اما فرای اون مواجه میشید با یک برهه ای از تاریخ به عنوان تاریخی که ما تحت عنوان یونان میشناسیم.
حالا یونان به واسطه فراغت بیشتری که داشته و اینکه مردم میتوانستند بیشتر فکر کنند، اینکه ارزشهایشان متفاوت بوده، اینکه ارزش دادن به فکر کردن، اندیشیدن.
حالا شما مواجه میشوید که در این شکل حکومت سعی میکردند که تغییراتی بوجود بیاورند، اشکال مختلفی را پدید بیاورند و حالا مثلا در آنجا مواجه میشوید با معنایی تحت عنوان دموکراسی تحت عنوان حکومت مردم بر مردم.
و این آن نقطه عطفی است که وقتی شما مواجه میشوید با رنسانس در اروپا، با رنسانسی که به مفهوم رستاخیز هست، یعنی دوباره برخاستن هست.
حالا میبینید که همان اروپائیان دوباره برمی گردم به ریشه های یونانی خود که بیشتر در باب این مسائل فکر می کنند و حالا مواجه می شوند با این افکاری که در گذشته وجود داشته اون رو دوباره رستاخیز می کنن، دوباره بیدار می کنن و سعی می کنن در اون هم پویایی هایی رو به وجود بیارن.
هرچند که در همون دوران هم مخالفت های پیرامون این حکومت مردم سالار وجود داشته.
یعنی خود افلاطون به عنوان مثال که نوعی از این حکومت مردم سالاری رو برابر با آنارشیسم می دونسته و حکومت نادانان می دونسته اینکه قرار باشه حکومت در اختیار مردم باشه رو راهگشا نمی دونست.
اون اعتقادی داشته به اینکه باید اون اشخاصی که به نوعی یک نوع نخبه گرایی که حالا یک نوع نگرشی از.
حکومتداری هم هست که در آتی هم بال و پر گرفته و شکل های متنوعی رو هم به خودش گرفته.
اما فارغ از این جدل هایی که همواره در اندیشیدن بین انسان ها وجود داره اما ما مواجه میشیم با این شکل مشخص که ریشه هاش هم بر میگرده به همون یونان باستان و بعد در اروپا تحت عنوان رنسانس و بعد هم دوران روشنگری بیشتر و قدرتمند تر میشه و در جهان هم تا حدی جاری و ساری میشه.
اما بیشتر تاریخ بشری قاعدتا مواجه بوده با این حکومت های دیکتاتوری در سراسر جهان.
حکومت های استبدادی که همه جای دنیا رو گرفته از ایران خودمون تا مصر باستان که یک جا ما مواجه میشیم با سایه خدا بر زمین.
یک جا خود خدا بر زمین و اشکال و مفاهیمی از این دست که در نهایت ما رو به سمت و سویی میبره که یک نفر حاکم بر جهان و زندگی و قانون و رفاه و آرامش و آسایش و همه چیز انسان ها باشه.
یک نفر قانون رو وضع میکنه، یک نفر قانون رو اجرایی بکنه، یک نفر در راستای اون عدالت پیرامون این قانون قدم برداره و همه چیز در اختیار یک فرد باشه.
گفتم این ریشه هاش حالا در قسمت های آتی قاعدتا پیرامون این مسائل هم صحبت میکنیم.
این ویژه برنامه قسمت های مختلفی داره که حالا ما سعی میکنیم در باب هر کدوم صحبت بکنیم.
اما در این پیشگفتار سعی میکنیم اشارت هایی رو داشته باشیم که بدونیم در این ویژه برنامه به چه موضوعاتی قراره اشاره بشه.
اما وقتی به این موضوع نگاه میکنیم میتونید ریشه هاش رو به سادگی دریابید که وقتی شما با یک معنای یکتا پرستانه و خداوندی مواجه میشید، حالا یک مابه ازایی هم در جهان پیرامون خودمون باید داشته باشه.
این نگاه خداوندی، این نگاه به یک قدرت یکتا مطلق که همه چیز برای اوست، قاعدتا ما به ازاش در جهان پیرامون ما هم میشه همین حکومت های استبدادی، پادشاهان، امپراطور ها، رهبر ها و حتی شکل تعدیل شده و تخفیف یافته اش هم که به عنوان مثلا دموکراسی هم میشناسیم، در نهایت باز هم همون سمت و سو همون نگاه رو داره اما تلطیف شده، تضعیف شده و منطقی تر شده.
بیشتر بهش فکر شده اما باز هم شما مواجه میشید مثلا با یک حکومت جمهوری ریاستی که حالا باز یک رییس جمهوری است که حالا شاید برایش موانعی در نظر گرفته شده باشه.
یعنی شاید اون قرار هست که به انتخاب مردم انتخاب بشه.
شاید قرار هست که دوره ای مثلا چهار سال حکومت بکنه و بعد از چهار سال این حکومت بشه از اون گرفته بشه.
یا اینکه حتی بیشتر از هشت سال و دو دوره یا ده سال.
هر بستگی به دوره ها در کشور های مختلف دیگه نتونه حکومت خودش رو ادامه بده.
اما اینها باز هم در راستای همون تضعیف کردنش نه در راستای از بین بردنش هست چرا که نگاه ها باز هم به همون نگاه یکتا پرستانه برمیگرده.
اون چیزی که به نوعی تبدیل به ذات و جوهره بشری شده یعنی این نگاه مشخصه.
اما فارغ از این مبحث ها که قاعدتا در قسمت های آتی بیشتر درباره اش صحبت میکنیم، ما با یک نگاه اجمالی به تاریخ بشریت مواجه میشیم.
با حکومت های استبدادی که این استبداد همیشگی و همواره در بین جوامع مختلف کشورهای مختلف در اقصی نقاط دنیا جاری و ساری بوده یعنی به طور مثال وقتی در باب ایران صحبت میکنیم خب ایران یک تاریخ مدون را از دوران هخامنشیان در نظر بگیر یا بری تا هفت هزار سال قبل و تاریخی که حتی نگاشته هم نشده اما برخی به آن باور دارند.
در هر نوع نگاهی به این تاریخ ایران شما مواجه میشوید با یک تاریخی که سراسر حکومت های استبدادی سر کارند.
خب قاعدتا ما نقاط عطف داشتیم در این تاریخ خیلی ها هم به آن میبالند و به آن اشاره میکنند و دربارهاش صحبت میکنند.
اما اینها هم نوعی از حکومتهای استبدادی بوده.
اما استبداد صالحان یعنی یک شخص مستبدی بر سر کار بوده که انسان صالحی بوده، کارهای خوبی میکرده، به نوعی مصلح اجتماعی بوده، در پی این بوده که زندگی مردم بهتر باشد، قوانین بهتری را وضع کند.
در اجرایی کردن این قوانین بیشتر تلاش بکند، کمتر دزدی بکنه، کمتر فساد بکنه، کمتر حق دیگران رو بخوره و یا در راستای مثلا عدالت و قوه قضائیه سعی میکرد عدالت بیشتری رو از خودش نشون بده.
سعی کرده یکپارچه به همه نگاه بکنه.
قوانین رو برای همه برابر بدونه.
اما اینها همه بر می گشته به اون شخص و اون شخص هم در تاریخ به ندرت اتفاق می افته.
یعنی شما وقتی تاریخ ایران رو ورق می زنید مواجه میشید با پادشاهان بیشماری که همه و همه مستبدان بودن که شرور بودن، مستبدان شروری بودن که هیچ، خیرخواهی هم برای مردم نداشتند و همه چیز رو برای آمال و آرزوهای خودشون می خواستند یا در جای جای جهان حالا مختص به ایران هم نمیشه.
هر جای جهان نگاه کنید چرا که سیستم قرار نبوده کاری بکنه.
نظام قرار نبوده کاری بکنه.
قرار بوده ما همه آرزوها و آمال مون رو در اون شخص ببینیم.
اون شخص قرار باشه که برای ما کاری انجام بده، او صالح باشه، مصلح اجتماعی باشه، نگاه ما به بخشش و بزرگواری او باشه نه سیستمی که قرار باشه به عدالت رفتار بکنه و این تاریخ یک تاریخ همیشگی و یک استبداد همواره بوده که ما باهاش در جای جای جهان هم رو به رو میشیم.
میشه براش مثال های بیشمار زد و ساعت ها دربارش صحبت کرد.
مثال های تاریخی را آورد که در ایران خودمان هم در این تاریخ طول و درازی که میشناسیم و درباره اش صحبت شده از زمان مثلا مادها یا هخامنشیان.
شما مواجه شدید با این پادشاهان مستبد و قدرتمندی که همه قدرت رو احاطه کردند و یک حکومت استبدادی سر کار بود.
شاید در بینشون مصلحان هم وجود داشتند.
حالا یک دیکتاتور صالح و خوبی که کارهای مثبتی هم برای این مردم کرده یا در جاهای دیگه ی جهان.
اما در مجموع این سیستم و این نظام یک نظام استبدادی و قدرتمند بوده، یک نظام تمامیت خواه بوده.
اما فارغ از این گفتیم یک نقطه ای نقطه ی تعالی و ترقی در تاریخ انسانی هست.
که برمیگرده به همون ریشه های تفکر در یونان باستان که حالا انسان ها فارغ از این دنیایی که غرق در روزمرگی ها شده اند، غرق در در جا ماندن ها شده اند.
حالا فرصتی داشتن برای اندیشیدن، برای فکر کردن، برای صحبت کردن، برای بحث و جدل کردن.
برای اینکه به یک نتایج تازه ای برسن، برای اینکه پویا باشن، برای اینکه آینده رو به پیش ببرن.
جهان بهتر و مترقی تری رو بسازن.
ما با این نوع از نگاه در یونان مواجه میشیم.
حالا اینکه آیا در ایران هم همچین نگاه هایی وجود داشت یا نه به واسطه ی اسناد تاریخی ما مواجه نمیشیم.
اما خب ایران هم بسیار مورد لطمه در طول این تاریخ قرار گرفته.
خب نوشته های درست و مشخصی از افرادی که همتای مثلا افلاطون و ارسطو و سقراط باشن ما در ایران پیدا نمی کنیم حداقل در اون تاریخ که اصلا پیدا نمیکنیم.
فارغ از این مباحثی که درگیر میکنه ما رو در تاریخ و نگاه تکنیکی به تاریخ.
اما چیزی که در دست داریم مواجه میشیم با این نگاه مترقی ای که در یونان شکل میگیره.
خب ما حتی مواجه هستیم با نوعی از دموکراسی.
حتی دموکراسی مستقیم که امروز هم در خیلی از نقاط جهان یا بیشتر و غالب نقاط جهان باهاش روبه رو نیستیم اما در یونان باهاش روبه رو بودیم اما میبینیم در اونجا هم شما باز مواجه میشید باز با یک حکومت استبدادی خودمحور تمامیت خواه مثل زمان قدرتگیری اسکندر مقدونی که حالا اون اسکندر میاد تمام اون قدرت رو قبضه میکنه و تمام اون ساختارهایی که شکل گرفته برای اینکه یک حکومت مردم سالار و یک حکومتی دور از استبداد شکل بگیره رو در هم میشکنه و دوباره همون پایه های وحشتناک و وحشیانه هم پایه ریزی میشه.
اما وقتی به گذشته اش نگاه میکنیم گاها مواجه میشیم با یک دموکراسی حتی مستقیم.
حتی دموکراسی که امروز هم در جهان به اون صورت دیده نمیشه.
اما این باعث ترقی و نگاه ترقی خواهانه بشریت میشه.
اینکه حالا انسان ها بخواهند پویایی داشته باشند، پیشرفتی بکنند، اون نگاه دگم گذشتگان رو تغییر بدن، اون نگاهی که ما رو در این منجلاب استبداد غرق کرده رو تغییر بدن.
صحبت کردیم گفتیم این ترقی های انسانی از اون ابتدائا در یونان شکل میگیره و بعدا در رنسانس و در جنبش روشنگری سعی میکنه بال و پر بگیره و قدرتمند تر بشه.
حالا سیستم های متفاوتی رو به وجود بیاره.
قاعدتا در این بحث و جدل ها شما مواجه میشید با نگاه هایی که گاها ما رو به سمت استبداد میبره، گاها ما رو نزدیک به پیشرفت و حالا این نگاه مردم سالارانه و دموکراسی میبره.
در مجموع این جدل ها همواره اتفاق افتاده اما در دل همین جدل ها هست که به یک فکر تازه، به یک فکری در راستای پویایی می رسیم و این اتفاق هم می افتد و حالا ما مواجه می شویم در تاریخی از بشر که این ترقی را در خودش دیده.
حالا این ترقی را در خودش دیده که برای زندگی بهتر جمعی ما که قرار هست حکومتی تشکیل بشود تا قانونی را پایه ریزی بکند، این قانون قرار هست که یک قانون پویا باشد.
یعنی شما مواجه می شوید با قانونی که حالا باید از دل این انسان ها به وجود بیاید، به واسطه روابط آن ها شکل بگیرد.
قانونی که همواره در جریان هست مثل یک آب راکد نیست که شما مثل صحبت هایی که در ادیان مختلف می شود یعنی یک موسی یا چهار هزار سال پیش ده فرمان را بده که چندین.
چند صد یا حتی هزاران فکر کنم قانون را در دل تورات بنا کرده و این قوانین را بگذارید روی قوانین مادام العمری که برای انسان ها وجود دارند.
در صورتی که انسان ها، روابط انسان ها، شرایطی که در اون زندگی میکنن، فرهنگ هاشون، ارزششون و همه چیزش در حال تغییر هست.
حالا این قوانین درجا باشه و برای تمام عمر بشریت حاکم باشد.
حالا شما با این ترقی و پویایی رو به رو می شوید که نه انسان ها قرار است فکر بکنند، اندیشه بکنند برای روزگار فعلیشان.
قرار است این قوانین به واسطه ی روابط بین انسان ها درونشان کشف بشود، پیدا بشود دوباره و از نو بنا گذاشته بشود.
حالا شما با این ترقی ها رو به رو میشوید یا اینکه این حکومتی که قرار است رفاه جمعی ما را بسازد؟
خب قاعدتا باید از همین نگاه جمعی ما سرچشمه بگیرد.
قاعدتا جمع انسان ها در آن شعور خودشان بهتر و بهتر میتوانند قوانین وضع بکنند، حامی آن قوانین باشند، عدالت را به وجود بیاورند.
این فکر جمعی و در کنار هم این شعور جمعی، قاعدتا از یک فکر بهتر و بیشتر کار میکند، حتی اگر آن یک تن با دانش ترین آدم ها باشه که نمیشه پیدا کرد.
همچین چیزی دور از ذهن و واقعیت است.
اما حتی اگر ما فرض محال خودمون رو هم بر این بذاریم که انسانی هست که با دانش تر از دیگران، با جسارت تر از دیگران فهیم تر از دیگران هست، باز هم این فکر، فکر یک نفر هست.
در کنار این فکر جمعی نمی تونه حرفی برای گفتن داشته باشه و ما می بینیم که پله های ترقی در جهان شکل میگیره.
بعد از رنسانس، بعد از دوران روشنگری و مدام در حال پویا تر شدن هست.
قوانین سعی میکنه از اون جنبه های خشک و ایستای خودش از اون نگاه های دگم خودش فاصله بگیره.
قرار هست که از اون نگاه خدا پرستانه ای که وابسته به ادیان و مذهب هست و در زندان مذهب دفن شده به سمت عرفی بودن بره.
قرار هست که این قوانین دیگه کشف بشه.
قرار هستش که حالا قوانین هر روز پویا تر بشه، قوانین تغییر بکنه، خود انسان ها برای خودشون قوانین رو وضع کنند نه خدای در آسمان ها.
نه دو هزار سال پیش نه فکر چهار هزار سال پیش.
حالا ما مواجه میشیم با این ترقی.
قرار هستش که اون نوک هرمی که سایه خدا روزی خود خدا تصویر میشده و حاکم بر مردم بوده بر کسی پاسخگو نبوده و همه قدرت را قبضه میکرده و هر کاری که دوست داشته رو انجام میداده.
حالا قرار هست که نسبت به مردم پاسخگو باشه حالا قرار هست که بازخواست بشه برای کاری که کرده و کاری که قرار هست بکنه، قوانینی که به درستی انجام داده یا نه و اصلا قانونی وجود داشته باشه برای اینکه بتونه به کار اون هم نظارت بکنه، اون رو مجازات بکنه، عزل بکنه.
قرار هست که او نه به واسطه خون برتری که نسبت به دیگران داره، نه به واسطه دودمان و خاندانش، نه به واسطه اینکه جد پدریش مثلا در فلان جنگ تونسته قشون خارجی رو از کشور خارج بکنه کند و حالا بعد از گذشت ده نسل به واسطه آن قرابت و نزدیکی با خان فاتح، حالا پسر او پادشاه و خدای بر زمین شده.
حالا قرار هست که یک نفر به واسطه.
دانشی که دارد به واسطه شخصیتی که دارد، به واسطه کارهایی که خودش کرده.
به وسیله مردم انتخاب شود.
حالا ما مواجه هستیم با این ترقی ها و تعالی که در تاریخ انسانی شکل گرفته و ما باید گام به گام رو به پیش گام برداریم.
یعنی قرار است هیچ جایی انسان ایستا نباشد و در جا نمونه همواره در پی تلاش باشد برای تغییر و دگرگونی بهتر، چرا که انسان در طول زمان در حال پیشرفت است، فکرش بازتر میشود، نگاهش گسترده تر میشود، جهان را بهتر میبیند و به فراخور این اتفاقات قرار است که در همه زمینه ها هم پیشرفت کند و هیچ جا ساکن و مسکوت نباشد.
یعنی شما وقتی مواجه میشوید با ادیان مختلف در جهان، بزرگترین مشکلی که این ادیان دارند فارغ از تمام وحشیگری ها، وحشی خویی ها، رفتارهای دهشتناکی که کرده اند.
این نگاه عیسی و در جای اونها هست.
یعنی شاید شما مواجه بشوید با فلان قانونی که یکی از این ادیان در طول زمانی که حیات داشته پیامبر گذاشته و اتفاقا قانون مترقی ای بوده، پیشرفته ای بوده.
اما این درجا زدن هست که یعنی هزار و چهارصد سال گذشته هم مثلا قرار بوده دست دزد را ببرید و حالا در این هزار و چهارصد سال آینده ای که این همه جهان ترقی کرده، اتفاقات متفاوت افتاده، باز هم همان رفتار رو بکنید.
و دقیقا نگاه انسانی فارغ از نگاه ادیان و الهیات و خدا همین نقطه قدرت را دارد که هر روز می تواند پویاتر و پویاتر باشد و هر روز ما را به سمت و سوی تعالی و ترقی پیش ببرد.
اما امروز در جهان باز هم روبه رو هستیم با استبداد های بیکرانی که در جهان وجود دارد.
یعنی شما مواجه هستید هنوز با حکومت هایی مثل حکومت خودمان، مثل جمهوری اسلامی هنوز یک خدا رو بر اون نوک هرم گذاشته.
خدایی که جا پای اون خدا گذاشته و جا پای پیغمبر گذاشته با همون قواعد و قوانین 1400 سال پیش حاکم بر یک کشور هست.
قانون اساسی که باز میشه تمامی قوانین و تبصره هایی که مواد قانونی که در اون وجود داره در این قانون اساسی وجود داره، رنگ و بوی اسلامی داره.
هر چیز خوبی هم که حتی در این قانون مطرح میشه باز یک تبصره ای در کنارش در راستای همسانی و هم و نزدیکی و همسویی با قوانین اسلامی به خودش جا داده که به معنای هیچ بودن اون قوانین هست.
حالا شما مواجه هستید با همین حکومتی که 1400 سال پیش، 1400 سال پیش هم بر مردم حکومت میکرد.
خدایی که جا پای خدا گذاشته و بر زمین نشسته قوانین را وضع میکنه، خودش اجرا می کنه، خودش عدالت رو به وجود میاره و در برابر کسی پاسخگو نیست.
جایگاه و پایگاهی که داره مادام العمر هست و حکومت هایی از این دست فقط هم به ایران خلاصه نمیشه.
در جاهای دیگه جهان هم وجود داره.
اما مواجه میشیم با این نظام های بیمار و استبدادی که نه فقط در ایران در کشورهای مختلف هم وجود داره.
حالا در این ویژه برنامه مشخص ما قرار هست که در باب این نظام های استبدادی و اشکال مختلفش فرهنگی که باعث به وجود اومدن این استبداد شده، در باب اشکال این نظام ها مثل شاهنشاهی، مثل امپراطوری لایه های مختلفی که باعث این فرمانبرداری ها و این بردگی ها در انسان شده صحبت بکنیم، در باب جمهوریت و دموکراسی صحبت بکنیم، در باب تناقضاتی که بین لائیسیته و جمهوریت وجود داره با واقعیت.
قرار هست که در باب در آرزوی دیکتاتور خوب بودن صحبت بکنیم.
قرار هست در باب تغییر باورمون برای میل به آزادی صحبت بکنیم.
قرار است در باب یک سیستم سالم و گذر کردن از این استبداد صحبت بکنیم.
قرار است در این ویژه برنامه در باب ابعاد مختلف این نظام استبدادی و در نهایت رسیدن به آن آرزو و آرمانی که ما تحت عنوان قلمروی آرمانی میشناسیم، صحبت بکنیم.
قاعدتا صحبت هایی که پیرامون مباحث سیاسی میشود ما را در نهایت قرار است برساند به قلمروی آرمانی و اهداف و نظر خودمان پیرامون سیاست که آن هم در برنامه های آتی قاعدتا صحبت میشود.
اما در این ویژه برنامه مشخص قرار است بیشتر پیرامون این حکومت استبدادی و در نهایت برون رفت از این حکومت استبدادی صحبت بکنیم.
در باب چرایی اش صحبت بکنیم.
چرایی وجودش، چگونگی وجودش و در نهایت درمان و گذر از این نظام های وحشتناک و وحشیانه نظام های بیماری که امروز در سراسر جهان وجود دارد، زندگی همگان را به نوعی به استثمار خود درآورده و زندگی را از همه دریغ کرده، همه رو به مرگ سوق می دهد.
بردگی همگان را برای آزادی جماعتی پدید می آورد.
یعنی شما مثلا مواجه می شوید با ایران و جمهوری اسلامی که حالا یک حکومتی است برای یک قبیله ای، یک قبیله ای که حاکم است، نهایت آزادی ها، نهایت ثروت و نهایت رفاه برای این قبیله وجود دارد.
یعنی شما از کسانی که شیعه اثناعشری و معتقد و معترف به حکومت ولایت فقیه هستند در ایران زندگی می کنند که بیشتر آزادی در جهان ندارید.
اینها نهایت آزادی را دارند.
حتی آزادی ای که به واسطه به اسارت کشیدن دیگران هست.
یعنی اگر مثلا مواجه می شوند با یک مسئله ای مثل حجاب، حالا قرار بر این هست که شما همه در اسارت بمانید که ما قرار است در آزادی باشیم.
معنی آزادی که من بارها درباره اش صحبت کردم و گفتم بدون برابری، آزادی اصلا معنایی ندارد.
اصلا آزادی و برابری دو معنای همسو و همرنگ هستند. همتا هستند.
این دو در کنار هم معنا میشوند چرا که آزادی به دور از برابری مفهوم قدرت است.
کسی که قدرت بیشتری دارد، کثرت بیشتری دارد.
آزادی هم برای او هست.
حالا شما مواجه میشوید در ایران خودمان با جماعتی که در قدرت هستند.
این قشون و قبیله ای که قدرت را به دست گرفتند و نهایت آزادی را هم در اختیار دارند اما آزادی حقیقی وجود ندارد.
حالا اشکال این در سراسر جهان هم وجود دارد.
شبیه به این جمهوری اسلامی در جای جای جهان هم وجود دارد، حالا کمتر یا بیشتر.
و باز هم شما مواجه میشوید با اسارت دیگران برای آزادی.
جمعی که در قدرت هستند، کثرت را دارند، قدرت را دارند، قدرت نظامی را دارند.
و این نظام ها را به وجود آورده اند.
در تمام عمر شما مواجه می شوید با این مقابله ای که اینها با دیگران دارند ولی همه چیز را برای خود می خواهند.
یک خودخواهی و خود پسندی و به نوعی خودخواهی برای خودشان.
که همه دنیا برای این ها باید به چرخش در بیاید.
همه چیز برای این هاست.
زندگی دیگران هم برای این ها هست.
یعنی به شما مرگ را هدیه می دهند تا خودشان زندگی کنند.
همان اتفاقی که در طول تاریخ در این حکومت های استبدادی همواره افتاده.
یعنی شما پادشاهانی را می بینید که زندگی و مرگ دیگران از آن آن هاست.
شما خدایی را می بینید که تصویر می شود و دارد به شما میگه شما زنده اید برای من، برای سپاسگزاری از خلقت من.
برای اینکه در این آزمون من شرکت کنم.
یعنی زندگی شما از آن.
این قدرت ماورایی است.
و این همان برداشتی است که اینها از این نگاه کرده اند.
حالا ما به ازایی از آن نگاه در آسمانها را به زمین آورده اند که حالا همه چیز برای این یکتای قدرتمندی است که همه قدرت را قبضه کرده.
قدرت مطلقه یک کشور هست تحت عنوان رهبر تحت عنوان پادشاه.
امپراطور همه قدرت را از آن خودش می کند و همه چیز را برای خودش می داند.
حالا تمام هدف او استفاده و سوءاستفاده از دیگران است برای تعالی خودش.
حالا یک قشونی در جمهوری اسلامی، یک قبیله ای که به قدرت رسیده اند از همه استفاده و سوءاستفاده می کنند تا این تفکر خودشان را، این تفکر بیمار خودشان را پیش ببرند.
همه جای جهان را قربانی خودشان می کنند.
مثلا هر کشوری در کنارشان باشد، در نزدیکی باشد، همه مردم آن کشورها را، مردم کشور خودشان را حتی مردمی که تحت سیطره خودشون هم دارن زندگی میکنن رو به نابودی و فنا میبرن تا به اهداف خودشون برسن و اصولا هر کسی که در قدرت قرار بگیره هم به همین شکل هست.
حالا در قسمت های آتی بیشتر پیرامون این در آرزوی دیکتاتور خوب بودن هم صحبت میکنیم که یک بخش فرهنگی چه در بین مردم ایران و چه در جای جای جهان هم هست و خیلی ها هم در طول تاریخ به دنبال و جست و جوی این بودن و حتی امروز هم گهگاه ما صداش رو میشنویم.
حتی صدایی که با آه و ناله و به زیبایی برای شما صحبت میکنه.
از دیکتاتوری که بیاد و همه چیز رو درست کنه و سر و سامان بده.
به دور از اینکه حتی نگاهی داشته باشیم.
کور سویی داشته باشیم به ساختن سیستم سالمی که قرار هست این سیستم این کارها رو انجام بده.
قرار هست سیستمی برای قانون گذاری وجود داشته باشه که قوانین درست رو پیاده بکنه.
قرار هست یک قوه اجرائیه قدرتمند و نظام نظاممندی داشته باشیم که فارغ از فساد، فارغ از خودخواهی و فارغ از خودپسندی، فارغ از قبضه کردن قدرت، حالا بتواند کار را به پیش ببرد.
حالا قرار هست عدالتخانه ای وجود داشته باشد که فارغ از قدرت دیگران، تحت تاثیر از دیگران، تحت تاثیر از قدرتمندان، زورمندان، زورمندان، زورگویان، تزویر گران.
فارغ از اینها بتواند عدالت را در بین همگان به برابری به پیش ببرد و عدالت را میداندار کند.
شما مواجه هستید با حکومت هایی که امروز در جهان وجود دارد، از دیرباز هم وجود داشته اند و در این دیوانگی و جنون و استبداد همه چیز را دارند از میان برمیدارند.
ما در این ویژه برنامه سعی می کنیم در باب حکومت استبدادی و اصولا این استبداد حاکم بر جهان بیشتر و بیشتر با هم صحبت بکنیم.
در این پیشگفتار سعی شد یک اشارت کلی به موضوع بشود تا قسمت های آتی که در باب هر کدام به جز بیشتر صحبت کنیم.
قسمت دوم : نظام و ساختار
خب دوستان توی این قسمت ما قرار هست که در باب این نظام و ساختار حکومت های استبدادی با هم صحبت بکنیم.
در قسمت های آتی سعی میکنیم در باب این کرایه ها بیشتر و بیشتر با هم صحبت بکنیم.
اما در این ابتدا لازم هست که یک مقداری در باب این ساختار و نظام با هم صحبت بکنیم و اشکالش رو بگیم.
در قسمت آتی و بعد در نهایت به این چرایی ها هم برسیم که بتونیم پلی رو داشته باشیم برای رسیدن به گذر از این حکومت های استبدادی.
شما روبرو هستید با ساختاری که ساخته میشه نظامی رو پدید میاره و سیستمی رو تعریف میکنه برای این حکومت های استبدادی.
یعنی یک نظامی ساخته شده تا همگان رو مدفون در خود بکنه تا همگان رو به این سمت و سو سوق بده تا این نظام رو بپذیرن تا در این سیستم نفس بکشند.
در سیستمی که یک رکن قدرتمندی همواره در نوک پیکان و نوک هرم قرار داره، یک خدای قدرتمندی که همه چیز رو در اختیار گرفته و همه چیز برای او هست.
همه چیز این دنیا، زندگی انسان ها، زندگی جان ها، جانداران، همه و همه پدید آمده تا خواسته ها و امیال اون ها رو به پیش ببره.
این ساختار و نظام به نوعی ساخته شده برای اینکه او به خواسته ها و امیالش برسه.
حالا این خواسته ها و امیال میتونه متفاوت باشه.
میتونه یک بار برتری قوم و نژادی بر دیگران باشه.
یک بار برتری فکر و اندیشه و باوری بر دیگران باشه.
یک بار آرمان خودساخته ای باشه که قرار باشه تمام جانداران رو در برابر او به زانو دربیاره تا این باور به پیش بره و همگان رو در خودش غرق کنه.
اما این ها نیازمند ساختاری هست که این نظام رو پدید بیاره.
یک سیستمی که تعریف بکنه این نوع زندگی رو برای ابناء بشر.
همه ابنای بشر خود رو اهرمی ببینند در راستای رسیدن همه تبدیل به یک ادواتی بشن برای رسیدن اون قدرتمند در قدرت.
اون کسی که اریکه قدرت رو در اختیار گرفته و اون خدای بر تخت نشسته که حالا امیال خودش رو بتونه به پیش ببره، قاعدتا نیاز به ادواتی داره، نیاز به مهره هایی داره، مهره هایی که بتونن این کار رو براش پیش ببرن و حالا شما مواجه میشید با این ادوات ساخته شده که بتونن این ساختار رو به پیش ببرند.
این ساختار و نظام پدید می آید تا همگان به نوعی خود را برده ی این سیستم بدانند.
یعنی این سیستمی است که ما در سراسر دنیا هم باهاش روبه رو میشیم.
از همون دیرباز این سیستم ها پدید آمده اند تا انسان ها خود را برده ی این نگاه انحصارطلب بدانند.
این نگاه تمامیت خواه بتونه این سیستم ساختاری رو پدید میاره تا به نوعی هر کسی در این جامعه نقشی را ایفا بکنه برای رسیدن به اون هدف تعالی که حالا تعریف کرده اون نظام و اون حکومت.
مثلا در حکومت ایران خودمون وقتی وارد این مصداق ها میشیم حالا یک تعریف مشخصی به شما داده میشه.
در تمام این حکومت های استبدادی هم به این شکل هست.
میتونه معانی متفاوت باشه.
میتونه اون هدف تعالی و متعالی که تعریف میشه متفاوت باشه.
یک بار میتونه مثل امروز ایران رسیدن به حکومت عدل علی باشه، رسیدن به ظهور امام زمان باشه و تعاریفی از این دست که جنبه و رویه های مذهبی به خودش گرفت یا می تونه متفاوت از این ها برای شوکت و جلال این مردم در این کشور باشه، ایرانیان باشه.
یعنی یک هدف غایی و طلایی برای شما تعریف شده که حالا باید شما برای رسیدن به اون نقشی رو در این سیستم بازی کنید.
نقشی که گاها مبدل شما رو به یک سرباز خون ریز می کنه.
سربازی که باید به پیش بره تا این هدف غایی و طلایی ساخته بشه به پیش بره.
راه های رسیدن می تونه متفاوت باشه.
هدف می تونه متفاوت باشه اما همه و همه در یک راستا حرکت می کنه.
یک نقطه ی نهایی رو به شما تصویر می دن و یک هدف متعالی رو برای شما ترسیم می کنه و حالا به شما در این ساختار مشخص یک نقشی رو میده، نقش یک سرباز رو میده، نقش یک شهروندی رو میدن که قرار است گام هایی که برمیداره در راستای رسیدن به اون تعالی باشه.
در جمهوری اسلامی حالا شما تعریف میشید به عنوان یک انسانی که سرباز این طریقت هستید.
سرباز طریقت که در نهایت ما رو مثلا برسونه به ظهور امام زمان.
حالا شما باید تلاش کنید برای رسیدن به اون هدف تعالی.
این هدف تعالی که برای شما تعریف شده یک فرمانده ای داره که فرمان ها رو یک به یک برای شما میخونه و شما باید این فرمان ها رو به پیش ببرید.
شما باید این فرمان ها رو در نهایت به پیش ببرید تا به اون هدف غایی برسید.
و شما حالا تبدیل به برخی بخشی از این چرخ دنده های این حکومت میشید.
این نظام شما رو. بار آورده.
برای اینکه تبدیل به بخشی از این راه رسیدن بشید.
حالا حتی از شما شاید پل و راهی هم بسازه برای رسیدن.
حتی شما را مبدل به این راه های رسیدن بکند.
حتی شاید قربانی شدن شما را راهی برای رسیدن به شما مبدل شدن به یک سرباز هایی که سربازان گمنام امام زمانی که در راستای ظهور این امام و تشکیل حکومت خودش.
شما هم یک بخشی از این بدنه هستید تا به آن هدف برسید.
اصولا تمامی این حکومت های استبدادی هم به همین شکل هستند.
حالا شاید متفاوت باشند.
یعنی شاید در یک دورانی، در یک برهه ای برای جلال و شکوه.
مثلا مردم آلمان شما را به این وادی بکشانند، شما را تبدیل به چرخ دنده های این موتور دهشتناک بکنند.
یک بار برای ظهور امام زمان شما را تبدیل به این مهره ها بکنند.
اما همواره یک هدف مشخصی تعبیه و تنظیم میشه به شما داده میشه تا شما اون نقش رو ایفا بکنید.
از شما پل هایی ساخته میشه برای رسیدن به اهداف مشخص.
حالا شما در این نظام ساخته شده بی معنا میشید.
یعنی معنا هایی مثل جان بی مفهوم میشه.
جان دیگه مفهومی نخواهد داشت و انسان مفهومی نخواهد داشت.
اصولا معنایی به اسم جان در این راه مشخص در این نظام های استبدادی بی معنا هست.
تهی از معناست.
اینها هر کدوم تبدیل به یک وسیله ای میشن برای رسیدن به هدف غایی.
یعنی هدف دیگه جان نیست.
حالا در تعریف انسانگرایی و اومانیسم که معنا و مفهوم و اصالت و اصل و همه چیز رو توامان با انسان میدونه که خب ما در باب او هم صحبت داریم.
در باب این نظر هم صحبت داریم که راه به خطا رفته و اینکه ما انسان رو بخوایم محور بذاریم نه جان رو.
صحبتی هست که قاعدتا در ویژه برنامه های مختص به خودش صحبت خواهیم کرد در باب انسان گرایی، در باب جهان مدرن.
اما تو این قسمت مشخص.
حتی اگر انسان و انسان گرایی را هم معیار بخواهیم قرار دهیم، بر فرض محال، حالا شما مواجه میشوید با نظامهای استبدادی که انسان را بیمعنا میکند، خالی از معنا میکند.
حالا معنا را در یک نقطه دیگری تصویر برای شما کرد رسیدن به حکومت امام زمان، رسیدن به جلال و شکوه مردم فلان کشور، رسیدن به جایگاه واقعی این مردم، کشوری قدرتمند در بین تمام کشورهای جهان، حاکم و پادشاه بر دیگران، ارباب تمام مردم دنیا.
حالا شما مواجه میشوید که این ساختار برای شما طبقاتی را تعبیه میکند.
آن معنای مشخصی که تحت عنوان جان ما میشناسیم یا انسان گرایان تحت عنوان انسان میشناسند، دیگر معنای مشخصی ندارد.
بلکه شما مواجه میشوید با طبقات ساخته شده که وقتی ما در باب انسان انسانگرایی هم صحبت میکنیم.
به این معنای مشخص معترفیم که اینها هم درگیر همین طبقات شدند.
باز هم طبقه ای را ساختند و طبقه ای را پدید آوردند تحت عنوان انسان که حالا این انسان کرامت بیشتری دارد، جایگاه بیشتری دارد و والاتر از دیگر جانداران هست.
یعنی همتای طبیعت بهش نگاه نمیشود، همتای درختان بهش نگاه نمیشود، همه جان دارند، هر کدام هم در این دنیا حق زیستن و زندگی دارند.
همتای حیوانات نیست که اینها هم جان شیرینی دارند که جانشان برایشان بسیار هم خوش و شیرین و با ارزش است.
انسان یک جایگاه دیگه ای داره اما وقتی این رو میبینیم در حکومت های استبدادی بهش نگاه میکنیم همین تعبیری بزرگتر و بزرگتر میشه.
طبقات به نوعی کوچک تر و کوچک تر میشه.
اون گستره نگاه بر میگرده مثلا یک جماعتی رو در خودش جای میده.
شیعیان اثنی عشری معترف و معتقد به حکومت ولایت فقیه.
حالا اینها میشن اون اشرف ها و اون اصل و اصالت، اون معنای مشخصی که باید همگان به نوعی برای اونها خدمت بکنن.
حالا یک هدف غایی و مشخصی برای شما تعبیه و تعریف شده که رسیدن به حکومت عدل علی و اومدن امام زمان و تشکیل حکومت امام زمان هست.
حالا تمامی این وسیله ها، تمامی این انسان ها وسیله ای هستن برای رسیدن به اون هدف غایی.
یعنی شما همواره در حکومت های استبدادی با این بی معنا کردن جان انسان و به وجود آوردن طبقات رو به رو هستید.
طبقات یک به یک شکل میگیرن.
طبقه ابتدایی نخستین جایگاهی برای خدا.
جایگاهی برای نایب خدا. پیامبر خدا.
و ائمه معصومین.
حالا طبقه ای که تحت عنوان مومنین شناخته میشه مومنینی که یک تعریف مشخصی داره مومنینی که به دین اسلام، مذهب شیعه اثنی عشری معتقد هستند و در کنار آن باورمند به مثلا حکومت ولایت فقیه هستند.
حتی شاید طبقه ای بوجود بیاید که حالا این شیعیان معترف و معتقد به شیعه اثنی عشری جایگاه بالاتری داشته باشند نسبت به کسانی که مثلا سنی مذهب هستند.
حالا هر دوی این ها به آن نگاه مشخص سیاسی باورمند نیستند اما باز هم جایگاهی دارند.
منظور این است که ما مواجه می شویم با ساختن طبقات.
تمامی نظام های استبدادی هم همین رویه را به پیش می برند.
حالا اشکال و اقسامی که در این طبقات قرار می گیرد متفاوت است.
یک جایی مرد ارجحیت دارد.
یک جایی یک دین مشخص و یک باور مشخص.
یک جایی خون و نژاد شما.
کشوری که به آن تعلق دارید شما را یک درجه بالاتری می دهد.
در نوک این هرم طبقات قرار می دهد.
می تواند متفاوت باشد.
اما اصالت و اصل ساختن این طبقات و بی معنا کردن معنای جان و یا انسان در همه شان یکتا و برابر است.
شما می رسید به این نگاه برتری طلبی و پست انگاشتن دیگران.
یعنی حالا مواجه هستید با این برتر انگاری اینکه شما برتر از دیگران هستید.
اینها در کنار هم باعث می شود که شما تبدیل به خشت این بنا بشوید.
یعنی از شما اقلامی را می سازد که این بنا را بسازد.
قرار است شما مبدل بشوید به انسان هایی در کنار هم تا این معنای مشخص را به وجود بیاورید، توسعه بدهید، به پیشرفت برسانید.
حالا این نگاه برتری طلبانه، این نگاهی که دیگران را پست می کند، همه و همه در خدمت ساختن طبقات است.
اینکه یک معنای مشخص مثل جان را بی ارزش می کند.
اینکه حالا خودتان را در نوک این هرم ببینید.
بالاتر و والاتر از دیگران ببینید.
این حسی که شاید در وجود همگان به نوعی وجود داشته باشد.
این میل به برتری.
این میل برتری شما را سیراب میکند.
یعنی وقتی شما مواجه میشوید مثلا با آلمان نازی.
حالا میبینید که در میان آلمانی ها هم ارج و قربی دارد، جایگاهی دارد، پایگاهی دارد همه حتما رو به رو شدن با دورانی که هیتلر روی کار بوده و مردم چگونه از جان خودشان هم می گذشتند چرا که او حس برتری طلبی را در وجود اینها سیراب میکرده.
حالا آنهایی که نیاز به این بزرگ دیده شدن داشتند، حالا یک جایی بزرگتر از دیگران دیده میشدند، والاتر از دیگران میرفتند، به این احساسشان پاسخ داده میشده و حالا این طبقات ساخته میشود.
حالا شما با این حس برتری طلبی نسبت به دیگران و پست انگاشتن دیگران.
حالا وارد این وادی میشوید.
میشوید حالا تبدیل به چرخ های گردان این موتور کشتار میشوید و همه نظام های استبدادی هم در این راستا گام بر میدارند.
ابتدا هم بیمعنا میکنند.
مفهوم جان را بی ارزش میکنند، بیمعنا میکنند و به جای آن یک معنای مشخصی را پدید میآورند که این طبقات را بتواند بسازد، این طبقات مشخص را بسازد.
حالا در وجود شما این برتریطلبی را بزرگ و بزرگ میکنند.
حالا برتری طلبی که به شما، این با شما این معنا را به نوعی به اشتراک میگذارد که شما برتر از دیگران هستید.
اما قاعدتا وقتی به این ساختار به این ساختار مشخص پایبند هستید، خود را برتر از دیگران میدانید.
پس قاعدتا برتری از شما هم وجود دارد و این طبقات شکل میگیرد.
حالا هر کس این برتری را قبول میکند، برتری خود نسبت به دیگری و کهتری خود نسبت به دیگری.
پس اینها همه و همه دست به دست هم میدهد تا یک نوک هرمی برای شما ساخته شود.
نوک هرمی که در مفهوم کلی خود نوک هرم هم بی معناست.
یعنی جایگاهی که کسی در اون قرار بگیره اون جایگاه هست که باعث به وجود اومدن این زشتی ها میشه.
این که چه کسی در اون جایگاه قرار بگیره بی معناست.
ولی شما جمهوری اسلامی رو در نظر بگیرید.
ساختاری که پدید اومده با این مفاهیمی که دربارش صحبت کردیم، این بی معنا شدن جان ها، این به وجود آوردن طبقات، این حس برتری طلبی به گردن دیگران و در مجموع ساختاری که ساخته شده، نظامی که پدید آمده در راستای این استبداد.
حالا نوک اون هرم فلان شخص وجود داره.
امروز مثلا خامنه ای وجود داره، دیروز مثلا خمینی وجود داشت، حالا با تغییر این ها این ساختار تغییری پیدا نخواهد کرد مگر این که ما باز در آرزوی دیکتاتوری صالح باشیم که حالا در باب اون هم در قسمت های آتی صحبت خواهیم کرد.
اما در مجموع این سیستم هستش که در حال حرکت کردن هست.
یک ماشین ماشینی است، یک موتوری است که در حال گردش و چرخش است.
حالا اینکه چه کسی فرمان این موتور را در اختیار بگیرد تفاوتی نمیکند.
کار این موتور به نوعی مثلا از میان بردن و کشتار دیگران است.
این که چه کسی قرار است آن را به دست بگیرد تفاوتی به وجود نمیاره.
هر کسی به نوک هرم بنشینه همین حرکت رو به پیش میبره و این نوک هرم بیمعنا میشه چراکه این ساختار داره به شما مسیر میده مسیر مشخص رو.
این ساختار داره با شما مطرح میکنه.
شاید به عنوان مثال کس دیگری به جای فلانی مینشست.
مثلا از این طیف کشتار کمتری میشد اما به جاش از طیف دیگری کشتار میشد چرا که جایی برای باز گذاشته برای کشتار کردن.
اینکه حالا چه کسی کشتار بشه شاید متفاوت باشه با اون شخص نوک هرم.
اما این ساختار پدید اومده.
این نظام شکل گرفته.
نظام بیماری که در پی کشتار دیگران هست در پی پایمال کردن حقوق دیگران است.
در پی این نابرابری ها هست.
در پی این برتری طلبی ها هست.
حالا وقتی این ساختار شکل گرفته شاید نوک هرم با تغییرش جماعتی از این بدبختی و مصیبت در بیاید و جماعت دیگری جای اون ها رو بگیرن.
اما ساختار سرجاش هست بدون تغییر.
پس ما وقتی در باب این نظام های استبدادی و این سیستم های استبدادی به نوعی صحبت می کنیم، موضوع این هست که اون نوک هرم بی معناست.
تغییر اون نوک هرم شاید در اشکال این اتفاق تغییری به وجود بیارن اما نه در معنای مشخص اون.
شاید هدف رو تغییر بدن اما همه و همه در راستای همون هدف دارن گام بر میدارن.
پس این ساختار بیمارگونه نظام های استبدادی است که به وجود میاد.
فارغ از اون شما مواجه میشید با سیستمی که حالا فاسد هست.
سیستمی که قاعدتا درون خودش فساد رو پدید میاره.
چرا که این سیستم قدرت بیش از حدی رو در اختیار جماعتی میده.
حالا جماعتی که جزو آن قشون به حساب می آیند جزو آن قبیله به حساب می آیند.
یعنی شما وقتی مواجه می شوید با حکومت جمهوری اسلامی و حکومتی که امروز در ایران سر کار هست، حالا مواجه می شوید با این فساد افسار گسیخته ای که در همه جا رخنه کرده.
دلیلش ساده است قدرت بیش از حد در اختیار جماعتی.
این قدرت قاعدتا با خودش فساد رو هم بوجود میاره.
حالا شما مواجه میشید با این فساد افسار گسیخته که در همه جای جهان، در همه جای ایران هم با آن روبه رو هستید.
فساد اقتصادی، فسادهای اجتماعی، فساد فرهنگی، هر نوع فساد.
آنجاهایی که قدرت مطلقه در اختیار یک جماعت یا یک قشون یا یک آدمی قرار می گیرد، خب او هم قاعدتا از این قدرت سوءاستفاده می کند.
پس حالا شما مواجه هستید با یک نظام فاسد که مدام در حال تولید این فساد است.
چراکه این نظام فاسد است چراکه این نظام قدرت را در اختیار یک جماعتی میدهد و قدرت در اختیار یک فردی قرار میگیرد.
حالا این فرد میتواند از این قدرتش برای فساد هم استفاده بکند.
پس وقتی ما در باب این ساختارها صحبت میکنیم، ساختارهای استبدادی که حالا یک نوک هرم دارد، حالا طبقاتی را به وجود آورده، حالا جان را بی ارزش و بی معنا کرده، حالا خودش را برتر از دیگران میداند و دیگران را در برابر خودش قرار میدهد.
حالا این سیستم یک سیستم فاسدی است.
حالا هر کسی در نوک هرم بنشیند تفاوتی نمیکند.
حالا این هرم های ساخته شده در جاهای مختلف هست.
هر کسی در هر جایی از این هرم میشینه فساد میکنه.
با توجه به این برتربینی، خود و ما مواجه میشیم با یک سیستمی پر از فساد.
در کنار اون یک ملات قدرتمندی رو نیاز داره برای اینکه بتونه این حکومت و این نظام رو به پیش ببره.
قاعدتا اون اختناق و خفقان هست. سرکوب است.
یعنی شما مواجه میشوید با حالا حکومت و نظام پدید آمده ای که پر از فساد است.
با این تلقین و قدرتمند کردن حس برتری طلبی، با ساختن اون هرم در پیش رو، اون خدای تسخیر شده که همه قدرت را قبضه کرده.
حالا تمامی معانی و ارزش های اخلاقی بی معنا شده اند.
جان بی مفهوم شده، معانی دیگری جای آن را گرفته اند.
اهداف غایی مشخصی در برابر شما نقش بسته.
حالا کسی اگر قرار باشد در برابر این ساختار صحبتی بکند، نطقش را می کشد.
خفقان حاکم بر این نوع حکومت ها هست.
چرا که می دانند آگاهی رساندن به دیگران باعث بیداری می شود.
چرا که می دانند اگر انسان ها با واقعیت رو به رو شوند هیچ وقت سر خم نمی کنند.
در برابر این، به جز آن دسته ای که قاعدتا به واسطه رفاه خودشون و ثروت اندوزی خودشون وابسته به این حکومت هستن.
کسانی که حالا دارن سود میبرن و در این چرخه در نوک هرم قرار گرفتن جایگاه بالایی رو برای خودشون در اختیار گرفتن که قاعدتا در هر جای جهان هم باشه یک قشر مشخصی هستن و این ظلم قاعدتا هی و بیشتر و بیشتر ریشه میدونه و بیکرانی رو در این ظلم دفن میکنه.
حالا اگر حقیقت و واقعیت بیان بشه با دیگران در برابرش سکوت نمیکنه.
پس کاری که این حکومت ها میکنن قاعدتا اختناق و خفقان هست.
نمیزارن هیچ صدایی شنیده بشه.
همه رو سعی میکنن مسکوت بکنن.
هر صدایی رو در برابر خودشون از میان برمیدارن و بیشتر هم به وحشیانه ترین شکل سرکوب میکنن.
همون اتفاقی که در جمهوری اسلامی از همون ابتدای امر هم افتاد.
یعنی شما مواجه هستید که اینها تمام قد در برابر روشنگری می ایستد.
در برابر شنیده شدن صداها می ایستد.
در برابر آزادی بیان می ایستد.
سعی میکند هر نوع صدایی از میان برداشته شود.
چه این حکومت وقت در ایران، چه حکومت گذشته ایران و چه تمامی حکومت هایی که در این سالیان طول و دراز در ایران حکومت کرده، همه و همه راهکارش خفقان و اختناق است.
خفقان سیاسی که حاکم میشود بر این کشور.
خفقانی که اجازه نمیدهد هیچ صدای متفاوتی شنیده شود.
همان صدای همواره ای که به گوش آن ها شنیده شده تریبون خواهد داشت تا دوباره و دوباره صحبت ها را تکرار کند.
اما هیچگاه صدای متفاوت از این جریان حاکم قدرت شنیده شدن ندارد.
حالا یک جایی میرویم مواجه میشویم با یک حکومتی که سعی میکند به نوعی با پنبه سر ببرد.
سعی میکند جایگاه و پایگاهی را به کسی ندهد تا بتواند صحبت بکند.
یک جاهایی هم نه با سرکوب کامل.
با زندان انداختن، با از میان بردن، با اعدام کردن، با ترور کردن، با ترور شخصیت یا با هر وسیله دیگری سعی میکند این خفقان و اختناق را حاکم کند چرا که میداند با بیان این واقعیت ها این ساختار هست که به لرزه خواهد آمد.
پس یکی از المان های مهم در وجود این نظام های استبدادی همواره اختناق و خفقان و سرکوب هست.
اما فارغ از آن شما مواجه میشوید با باج دادن های این نوع حکومت.
حالا این نوع حکومت ها سعی میکنند برای جذب نیرو، برای جذب نیرویی که خدمتکاره به این سیستم حاکم باشه.
یعنی شما مواجه نیستید با کسانی که حالا در حال خدمت کردن به جان ها هستند، به انسان ها هستند، به ایرانی ها هستند نه کسانی که خدمتکار این سیستم حاکم هستند.
برای این که بتوانند این ها را جذب بکنند حالا سعی میکنم باج بدهم.
حالا سعی میکنم به اونها جایگاه بدم.
حالا با پدید آوردن این طبقات سعی میکنند طبقه بالاتری رو به این اشخاص بدن.
حالا سعی میکنن دست اینها رو آزادتر بذارن.
در فساد وقتی ما در باب فساد صحبت کردیم، همواره در این نوع حکومت ها فساد حرف اول رو میزنه.
یعنی شما در همه جای جهان در بین حکومت های استبدادی این فساد افسارگسیخته رو میبینید؟
چرا که این نوعی باج حکومت هست به این اشخاص برای وفاداری، برای اعلان وفاداری، برای ماندن در این طریقت.
طریقتی که با صدای مخالفان قاعدتا از میان برداشته خواهد شد.
با شنیده شدن واقعیت از میان برداشته خواهد شد.
جماعت خیلی خیلی کمتری هستن که باز هم به اونها پایبند باشند.
در راستای اون اهداف حاضر باشند که قدم بردارند.
اما سعی میکنه حالا حکومت با باج دادن حالا با اینکه دست اونها باز باشه برای هر کاری که میتونن بکنن.
اون جایگاه رو به اون ها بده.
این امید و این کورسوی امید رو بده که شما میتونید در این حکومت فساد بکنید.
در جمهوری اسلامی مواجه میشید با فسادهای بی حد و حصر اقتصادی که اتفاق می افته.
همه این ها نزدیکی و قرابت دارن با حکومت حاکم.
اما حکومت حاضر نیست که در برابر این ها بایسته چراکه قشون خودش رو از دست خواهد داد.
چراکه این قبیله حاکم رو تضعیف می کنه.
حالا اگر یکی از این هم قبیله ای ها بفهمه که بله قدرتمندان در برابر فساد ما ایستادگی کردن، حالا اون هم از این فساد های بی حد و حصر می دونه.
حالا اون هم به صدا خواهد اومد و به اون جمع افرادی اضافه خواهد شد که در باب واقعیت صحبت می کنن و روشنگری میکنن و بیشتر جامعه رو به این سمت و سو سوق میدن.
پس فرای اون خفقان، حاکمی که سعی میکنه سکوت رو مستولی بکنه بر مردم سعی میکنه با باج دادن همین جماعت را ساکت بکنه.
حالا سعی میکنه راه رو باز بذاره تا این جماعت بتونن هر نوع فسادی را به پیش ببرن و با توجه به این فسادی که میکنن هر روز به ثروت بیشتر قدرت بیشتر برسن و وفاداری خودشون رو با این سیستم بیشتر علنی بکنن.
پس ما در این حکومت ها و این نظام استبدادی این سیستم فاسد رو می بینیم.
این باج دادن رو می بینیم.
باج دادنی که باعث بیشتر شدن این سیستم فاسد میشه.
حالا کسی که یک جایگاهی رو میگیره و در اون نوک هرم قرار میگیره قدرت اختیار بیشتری داره، آزادانه تر میتونه حق دیگران رو بخوره.
آزادانه تر میتونه اسارت رو به دیگران هدیه بده و آزادی خودش رو بسازه.
همتای همون معنای مشخصی که این سیستم رو پدید آورده.
سیستمی که بر مبنای اسارت دیگران آزادی رو به دست میاره.
یعنی هیچ قرابتی با مفهوم آزادی نداره.
همون آزادی که ما دربارش صحبت کردیم و گفتیم بدون برابری معنایی نداره.
قدرتمندان کسانی که کثرت بیشتری دارند قاعدتا آزاد خواهند بود.
حالا در این ساختار حاکم با توجه به همین مفهوم مشخصی که مطرح میکنه مواجه میشید که باج میده و اجازه میده و اختیار میده به جماعتی که در قدرت هستن.
تا حالا اهداف خودشون رو پیش ببرن.
حالا آزادی بیشتری داشته باشن.
همتای اونکه آزادی دیگران رو سلب میکنن تا خودشون آزاد باشند، دیگران رو به اسارت میکشونن.
تا خودشون آزاد باشن دیگران رو به مرگ سوق میدن.
میکشن تا خودشون زندگی کنن.
در این سیستم حاکم کسانی که در این اریکه قدرت هم هستن همینگونه هم باج میگیرن.
حالا به جماعتی باج داده میشه تا وارد این حکومت بشن، وارد این سیستم بشن و اصولا سیستم بر همین پایه کار میکنه.
از یک سوی خفقان از یک سوی باج دادن تا بتونه قدرت خودش رو افزون کنه و قدرت مخالفان خودش رو از بین ببره و یک سیستم فاسد رو به وجود میاره.
و ما مواجه میشیم با فروپاشی که در این نوع سیستم ها به همین واسطه ها هم شکل میگیره.
یعنی شما گاها رو به رو میشید به واسطه این باج های بی حد و حصری که داده میشه حالا در دل خودشون قدرت های بیشتری هم شکل میگیره.
حالا به واسطه این سیستم فاسد هر روز از تو خورده و خورده تر میشه.
حالا به واسطه این خشم عمومی که نسبت به این ساختار شکل گرفته اتفاق می افته.
حالا فروپاشی نزدیک تر میشه.
انقلاب نزدیک تر میشه.
اما نکته مهم و کلیدی ای که حالا ما رو بیشتر سوق میده تا اینکه در باب خود فروپاشی و انقلاب صحبت کنیم که در قسمت های مختلف بهنام جان در ویژه برنامه های مختلف در باب انقلاب صحبت کردیم.
اما ما رو به یک نقطه دیگه ای میرسونه.
نقطه کلیدی و مهم این بازتولید این چرخه بیمار هست.
این سیکل مریض هست.
شما مواجه میشید با این ساختاری که شکل گرفته و حالا وقتی میرسه به اون مرحله ای که قرار هست انقلابی رو در خودش ببینه دوباره یک مابه ازای دیگه ای رو خواهد داشت.
دوباره جماعت خشمگینی رو داره که حالا در برابر این ظلم بی حد و حصری که بهشون شده سعی می کنن ظلم کنن.
حالا در قبال این دوران بی حد و حصری که در کهتر بودن بودن برتری رو کسب کنن.
حالا اون جماعت در برابر رو به پست ترین تبدیل کنن حالا خودشون جایگاه اون برتری رو بگیرن.
حالا قرار هست که اون نوک هرم رو عوض بکنن.
حالا قرار هست اون نوک هرم رو به پایین بکشن.
حالا یه جایگزین داشته باشن از بی خانمانان مثلا از ضعفا.
حالا نماد اون ضعیف و فقیر جامعه شون یه کسی هست که او رو می خوان بر تخت بنشونن.
حالا این سیستم بیمار جماعت رو همسوی خودش کرده، فرهنگ رو غالب کرده.
فرهنگ بیماری که این نظام استبدادی رو میپرسته.
حالا اشخاص و ما صحبت کردیم گفتیم نوک هرم متفاوت هیچ تفاوتی بوجود نمیاره.
هر کسی در اون نوک هرم قرار بگیره شاید ارزش ها تغییر بکنه.
شاید معانی تغییر بکنه، شاید راه های رسیدن تغییر کنه اما ساختار یکتا و یکسان هست.
حالا وقتی چشم بر اون نوک هرم قرار میگیره و اون نوک هرم به پایین کشیده میشه، به دور از اینکه بخواییم این ساختار رو دگرگون کنیم حالا دوباره همون اتفاقات کم و بیش روی میده.
حالا شاید قیاس بشه این نوع حکومت استبدادی با اون نوع حکومت استبدادی.
آره اون حکومت خیلی بهتر بود.
خیلی کارهای کمتری کرد، کمتر شکنجه کرد.
اما آیا تفاوتی داشت در اصل و بنیان؟
آیا هر دو یک حرکت رو به پیش نمی بردند؟
هر دو خفقان رو به پیش نمی بردن؟
هر دو سرکوب نمی کردن.
خب قاعدتا هر دو همین کار رو میکردن.
شاید یکی کمتر، یکی بیشتر.
شاید یکی اعدام میکرد.
یکی مثلا با صندلی الکتریکی میکشت.
به عنوان مثال میگم.
اینجاست که روش ها متفاوت است.
شاید یکی در خواب دیگران رو با قرص بکشه، شاید یکی هم مردم رو سنگسار کنه.
روش ها متفاوته اما راه یک سو و یک راه و به یک هدف غایی.
شاید حتی اهداف متفاوت باشه اما ساختار یکسان هست.
دوباره همون چرخه رو خواهیم دید.
شاید باج دادن ها کمتر و یا بیشتر باشه.
شاید سیستم کمتر فاسد و یا بیشتر فاسد باشه اما همه یک معنا رو دنبال میکنن و وقتی ما به مفهوم فروپاشی و جایگزینی می رسیم، اگر در راستای یک باور مشخص، یک ایمان جمعی مشخص که یک ساختار نو را پدید بیاره حرکت نکنیم، قاعدتا دوباره دچار همین چرخش خواهیم شد.
دوباره نوک هرم سر در میان تاج تغییر می کند اما تاج بر سر جای خودش باقی خواهد بود و این نهایتی است که این نظام های استبدادی مدام در جهان در حال بازتولید آن هستند.
یعنی شما مواجه می شوید با ایران پیش از جمهوری اسلامی و ایران بعد از جمهوری اسلامی.
هر دو حکومتی استبدادی، متفاوت و متمایز از هم.
اما آن ساختار پیشین این ساختار را پدید آورده، چرا که یک نگاه جمعی، یک ایمان جمعی رو به سوی فرد ترقی خواه وجود نداشته که غالب باشد، نه اینکه هیچگاه وجود نداشته، قاعدتا وجود داشته اما در بین اقشار کمی.
همان طور که امروز هم قاعدتا وجود دارد.
همان طور که از صد ها سال پیش هم شاید وجود داشته در سراسر جهان اما هیچ وقت قدرت غالب را به دست نگرفته اند.
هیچ وقت تبدیل و مبدل به ایمان جمعی نشده اند.
در جاهایی که شدن هم ما می بینیم ثمراتش را می بینیم.
اینکه آیا باز هم رو به پیشرفت داره گام بر میداره یا در یک جایی دوباره دست بسته در برابر اون نظام حاکم استبدادی طول و دراز تاریخی دراومده و حالا داره باز هم به همون نظام خدمت میکنه.
پس وقتی ما در باب این نظام و سیستم استبدادی صحبت میکنیم قاعدتا المان های بیشماری داره که دست به دست هم این نظام رو میسازند.
ما در باب برخی از این المان ها صحبت کردیم.
نقطه مشخص و نهایی هم همین بازتولید این چرخه هست.
این چرخه ای که دوباره به حرکت در میاد و دوباره و دوباره همه رو به همون راه ابتدایی میبره، حالا با اهداف متفاوت، با اشخاص متفاوت در اشکال متفاوت.
اما راه و طریقت یکتا.
اون سیستم و ساختار هم برابر هست.
قاعدتا در قسمت های آتی بیشتر صحبت میکنیم.
در باب چرایی و چگونگی حکومت های استبدادی تا بیشتر و بیشتر به معنای آزادی، دموکراسی، برابری و مفاهیمی که بهش باور داریم برسیم.
قسمت سوم : فرهنگ انسان و خدا
خب دوستان توی این قسمت مشخص بیشتر قرار هست که در باب این فرهنگ استبداد با هم صحبت بکنیم.
قاعدتا بزرگترین دلیلی که باعث بازتولید این چرخه استبداد در سراسر جهان شده، یعنی از همون ابتدای به وجود اومدن حکومت ها که به شکل استبدادی وجود داشته تا حتی امروز، تا حتی آیندگانی که میتونن درگیر این بازتولید چرخه استبداد باشن.
قاعدتا در باب این چرایی وجود این حکومت های استبدادی که ما سعی کردیم در قسمت های گذشته پیرامونش صحبت بکنیم باید بیشتر نزدیک به مسئله فرهنگ بشویم.
فرهنگی که قرار هست نوع و روش زندگی انسان ها رو تصویر بکنه.
حالا انسان هایی که به واسطه این فرهنگ خیلی از رفتارها رو انجام میدن، رفتارهایی که مبدل به رفتارهای کلیشه ای شده و ما باید بیشترین چرایی و وجودیت این حکومت های استبدادی رو در همین فرهنگ انسان ها بدونیم.
فرهنگی که ما حالا سعی میکنیم به عنوان فرهنگ استبداد در این قسمت دربارش صحبت بکنیم که برگرفته از یک معنا به اسم خدا و قاعدتا انسان هست.
انسان نیازمند به این خدا که این فرهنگ غالب رو در سراسر جهان نه مختص به ایران که در سراسر جهان پدید آورده و به نوعی بزرگترین عامل به وجود اومدن این حکومت های استبدادی در طول تاریخ شده.
حکومت هایی که همواره از یک رنگ به رنگ دیگری تغییر کرده اند.
در طول تاریخ ایران خودمان در این تاریخ طول و دراز ایران مواجه می شویم با سلسله های مختلفی که قدرت را به دست گرفته اند.
جنگ هایی که باعث به وجود آمدن این سلسله ها و یا از بین رفتن این سلسله ها شده است.
طغیان ها و شورش هایی که باعث به وجود آمدن این سلسله ها شده اما همه و همه در یک معنا و آن هم حکومت استبدادی همراه و همسو بوده، فرای آن دیکتاتورهای صالح که قاعدتا در قسمت های آتی درباره اش صحبت می کنیم.
اما همواره ما مواجه بودیم با یک حکومت استبدادی که حاکم بر این نظام و این ساختار ایران و ایرانیت بوده و این ها هم قاعدتا برگرفته از یک فرهنگ غالب است.
پس قاعدتا باید بیشتر نزدیک معنای این فرهنگ بشویم.
فرهنگی که ما تحت عنوان فرهنگ استبداد میشناسیم.
نقطه ابتدایی و اصلی باید در باب خدا صحبت کرد.
خوب قاعدتا من در باب این مساله خدا خیلی صحبت کرده ام.
هم در کتاب های مختلف، هم در ویژه برنامه.
حتی ویژه برنامه خدا هم تحت عنوان همین برنامه به نام جهان ویژه برنامه ای به نام خدا بود که آن هم ویژه برنامه 12 قسمتی.
فکر کنم بود که خب در باب خدا صحبت کردیم.
تاثیراتی که این معنای خدا گذاشت از دیرباز تا امروز.
و موضوع خیلی مهمی است.
یعنی موضوع خدا یک موضوعی است که به شدت زندگی بشری را تحت تاثیر خودش گرفته و قاعدتا این فرهنگ استبدادی هم ریشه های قدرتمندی در همین معنا دارد.
معنای خدا یعنی ما مواجه هستیم با خدایی که در برابرش انسان نادان و ناتوانی دارد.
انسانی که به واسطه نادانی هایش، به واسطه ناتوانی هایش و به واسطه ترس هایش دست به گریبان یک قدرت ماورایی شده.
قدرت ماورایی که قدرت همه چیز در اختیار اوست، به تمام نادانی های او.
پاسخ به تمام ناتوانی های او پاسخ دهید.
پاسخی است برای تمام ترس های این انسان.
خب ما درباره اش صحبت کردیم در ویژه برنامه های مختلف.
اینکه انسانی را تصور کنید که تنها در این دنیا زندگی می کرده، در این طبیعت زندگی می کرده.
خب حالا انسانی است که دارای یک قوه تفکر و تعقل و اندیشیدن است.
انسانی است که به واسطه همین تعقل برای خودش اضطراب و استرس هم به وجود می آورد.
یعنی ترس هایی که آنی نیست.
ما می دانیم که ترس یک موضوعی است که در بین تمام موجودات زنده وجود دارد.
یعنی شما مواجه می شوید با ترسی که یک اتفاق آنی و واقعی در حال رخ دادن است.
شما از آن می ترسید.
یک حیوانی دارد به شما حمله می کند و شما از او می ترسید.
این یک چیز طبیعیه.
اما آنجایی غیر طبیعی می شود که حالا شما فکر بکنید به اینکه شاید در آینده به شما حمله کند.
شاید شما رو بخواد ببره.
شاید یک مشکلی در آینده برای شما اتفاق بیوفته و این اون نقطه تفاوتی است که انسان برای خودش قائل میشه و قاعدتا ترس هاش بیشتر و بیشتر میشه تا ترس هاش رنگ و بوی واقعیت رو از خودش دور میکنه.
یعنی دیگه اون ترس مفیدی نیست که برای بقا و حیات نیازمند آن هستیم.
اینبار یه ترسی هست که به ما لطمه بیشتری میزنه.
حالا انسان رو در یک همچین فضایی تصور کنید.
در جهانی که پر از نادانی و نادانسته هاست.
حالا این انسان در باب جهان پیرامون خودش نادانی هم داره.
چیز زیادی در باب این موضوعات نمی دونه.
پر از نادانی هاست.
نمی دونه چرا مثلا بارون میاد، چرا سیل میاد؟
چرا زلزله میشه؟
حالا با وجود این ترس ها، این نادانی ها ناتوانی هم در وجود او غوغا میکنه.
ایشون ناتوان هست در برابر قدرت های بیشمار در برابر قدرت جانداران دیگر در باب اتفاقاتی که در جهان می افتد، اتفاقاتی که در اختیار او نیست و او ناتوان در برابر این قدرت هاست.
خب قاعدتا این تصاویر ما را به سمت و سویی می برد که انسان در پی زایش قدرتی ماورایی باشد، در پی زایش قدرتی باشد که خودش را آویزان به آن بکند تا این نادانی ها، این ناتوانی ها، این ترس های خودش را پاسخ بدهد.
یعنی شما وقتی در دنیای امروز هم به آن نگاه می کنید ما تا بلافاصله مشکلی برامون پیش میاد، دست به دامان خدا میشیم.
یعنی این در زندگی همه هم صدق میکنه دیگه هر کس به زندگی خودش نگاه بکنه در شرایط عادی که همه آویزان خدا نمیشن اما بلافاصله مشکلی پیش میاد کسی که دوستش داریم، مریض میشه، بیمار میشه.
حالا ما پر از ناتوانی هستیم، نادانی هستیم، پر از ترس هستیم.
حالا ما بلافاصله به یک قدرت ماورایی آویزان میشویم تا به واسطه او و کمک از او بر این نادانی و ناتوانی و ترس های خودمان پوششی بسازیم.
خب قاعدتا این در باب انسان ها از همان ابتدا هم صدق می کرده.
حالا مشکلات خیلی بیشتر بوده.
حالا ناتوانی ها خیلی بیشتر بوده.
یعنی انسان امروزی که در قبال همین مریضی ها و همین بیماری ها خب پزشکانی رو داره، تجهیزاتی رو داره، دارو هایی رو پدید آورده که میتونه در قبال این بیماری ها در برابرش از خودش محافظت کنه.
در اون دوران هیچ کدوم از این توانایی ها رو هم نداشت.
هیچ کدوم از این دانایی ها رو هم نداشت.
پس قاعدتا ترس بیشتری داشت.
پس قاعدتا خودش رو نیازمند بیشتر به این خدا میدونست.
و حالا ما مواجه میشیم با پدید آمدن این خدا که به واسطه نادانی و ناتوانی و ترس بود.
اما فارغ از این پدید اومدن، حالا این پدید اومدن به واسطه وجود خودش فرهنگ هایی رو هم به وجود میاره که فرهنگ هایی که دامن میزنه وجود و حضور مستدام این استبداد رو.
حالا شما مواجه میشید با یک مفهومی به اسم یکتایی، به اسم وحدانیت.
فارغ از اینکه در ادیان مختلف ما گاها مواجه میشیم با این که این وحدانیت و یکتایی وجود نداره که من خیلی باهاش موافق نیستم.
چرا که در مجموع همه ی این ها ما رو به یک سمت و سو و اون یگانگی خدا میرسونه.
یعنی وقتی شما مواجه میشید با ادیانی که به عنوان مثلا بت پرست شناخته میشن، بت های بی شماری رو در کنار هم می پرستیدن.
در نهایت این ها برای همون یگانگی و همون سرخم کردن در برابر یک خدای قدرتمند بوده.
اما فارغ از این ها ما مواجه هستیم با فرهنگ غالبی که در جهان وجود داشته و اون هم قاعدتا فرهنگ ادیان ابراهیمی یا ادیان سامی بوده.
یعنی اسلام و مسیحیت و یهودیت، این سه دین قدرتمندی که بیشترین پیرو را هم در جهان دارد در کنار هم منظورم هست.
یعنی اگر سه دین را بخواهیم در کنار هم قرار بدهیم قاعدتا بیشترین تعداد پیرو را در جهان دارد و به نوعی فرهنگ غالب انسانی را همین ادیان هم ساخته اند.
در طول این تاریخ قاعدتا دیگر ادیان هم تاثیرگذار بودند اما آنها هم درونشان این وحدانیت را میشه به وضوح دید.
اما ما بیشتر بحثمون پیرامون همین ادیان ابراهیمی هست.
در مجموع با نگاه به این موضوع میتوانیم به این فرهنگ یگانگی برسیم.
حالا این فرهنگ یکتایی باید یک مابه ازایی در جهان پیرامون ما هم داشته باشد و این جرقهی شروع نظام استبدادی هست.
یعنی شما قاعدتا باورمند به یک خدای قدرتمند و قدرت مطلق در جهان هستید.
حالا ما به ازای آن در پی پدید آوردن حکومت هم یک قدرت یکتاست بر تخت قدرت پادشاه عالمیان، خدای خدایان سایه ی خدا بر زمین.
فرزند خدا بر زمین.
و الی آخر.
القابی که همه و همه ما را نزدیک به همین مفهوم یگانگی می کند.
همین مفهوم وحدانیت که برگرفته از همین فرهنگ مشخص است.
فرهنگی که پدید آورنده ی این استبداد است.
این نگاه استبدادی است.
حالا شما مواجه می شوید با کسی که به یک قدرت ماورایی در آسمان ها قدرت مطلقه ای باور دارد.
حالا ما به ازای آن را در جهان هستی و بین زندگی مادی خود، در جهان هم برای تشکیل حکومت در وجود همان خدای یکتا می بینیم.
حالا رهبری را پدید میاره، پادشاهی رو به وجود میاره، امپراطوری رو به وجود میاره که دقیقا جا پای همون خدا می ذاره.
تکیه به همون جایگاه.
پس وقتی ما در باب این فرهنگ استبدادی صحبت می کنیم، قاعدتا نزدیک به مفهوم خدا می شیم و در نگاه به این فرهنگ می رسیم به مفهوم یکتا یت فرای آن مواجه می شویم با این برتری طلبی.
این برتری طلبی که در دل این نگاه به خدا و این فرهنگ حاکم است.
حالا این یک برتری است نسبت به دیگران.
من بارها در باب این مساله صحبت کردم.
وقتی ما نزدیک میشیم به مفهومی مثل قدرت، قدرت به واسطه ضعف دیگران پدید می آید.
قدرت خودش که نمی تواند مفهوم خاصی داشته باشد.
یعنی در ارتباط با دیگران هست که این قدرت معنا پیدا می کند.
یک تعریف مشخصی هم هست در باب قدرت.
اینکه شما وقتی امیال و خواسته هاتون رو می خوایید به زور به پیش ببرید اینجاست که قدرت معنا گر می شود.
حالا این پس قاعدتا نیازمند به دیگران هست.
یعنی در رابطه هست که معنا می شود.
خب حالا شما وقتی با مواجه می شوید با این قدرت، ضعف دیگران هست که قدرت شما را می سازد.
در باب برتری هم به همین شکل است.
کهتر و کوچک بودن دیگران پست تر بودن دیگران هست که بزرگی شما رو پدید میاره.
برتری شما رو به وجود میاره وگرنه اگر این نگاه وجود نداشته باشه که برتری معنایی پیدا نخواهد کرد.
شما حتی اگر با خودتون هم بخواید خودتون رو مقایسه کنید یک روزگار پست تری داشتید که امروز برتر از اون روزگار هست و قاعدتا این معانی بهانه ای مثل قدرت، مثل برتری طلبی به واسطه فقدان دیگران هست که معنا پیدا میکنه.
به واسطه کوچک بودن دیگران هست که معنا پیدا میکنه.
به واسطه ضعیف تر بودن دیگران هست که قدرت شما معنا پیدا میکنه و حالا شما مواجه میشید با این برتری طلبی که تبدیل به یک فرهنگ غالبی در این نگاه خداپرستانه میشه و مبدل به یک فرهنگی برای بوجود اومدن استبداد و حکومت های استبدادی میشه.
فرهنگی که حالا تبدیل به طریقت و نوع زندگی و تفکر انسان ها شده، حالا خود را برتر از همسر خود و زن خود و کودک خود قلمداد می کند.
خوب قاعدتا کسی از آنها هم برتر وجود خواهد داشت.
رییس کارخانه شان را از خودشان برتر می داند و رییس کارخانه هم قرار است خودش را برتر از این کارگران بداند.
خودش را برتر از همسر خودش و فرزند خودش بداند.
اما در برابر کس دیگری کهتر و کوچکتر است.
مثلا به عنوان مثال مبلغان دینی و روحانیون و اینها در آن جایگاه قرار بگیرند.
روحانی هم به همین شکل.
این دومینو ادامه پیدا می کند تا یک خدای درون نوک هرم باشد و این طبقات ساخته شده طبقاتی که درباره اش هم صحبت کردیم.
اصولا این طبقات و این برتری طلبی هم ما را به سمت و سوی این فرهنگ استبدادی و نیاز به این استبداد سوق می دهد.
این فرهنگ هم خیلی ساده است و بر پایه آن پاداش و مجازات دارد شکل می گیرد.
یعنی هم به شما یک کورسوی امیدی میدهد تا در این ساختار ساخته شده خود را برتر از دیگری بدانید و هم در کنار آن مجازاتی که باید از دیگران هم کهتر و پست تر باشید و این به واسطه این امیالی که در شما زنده می کند، این احساس و این نیاز به برتر بودن، شما را به نوعی معتاد این ساختار می کند.
و حالا یک فرهنگ غالبی وجود دارد که به واسطه این برتری طلبی به واسطه آن فرهنگ یکتایی به سادگی می تواند آن استبداد را قبول کند.
فارغ از این شما مواجه می شوید با دین و قوانینی که وضع کرده که چه نقش عمده ای را در این حکومت های استبدادی ایفا کرد.
حالا شما مواجه می شوید با ادیانی که آمده اند و قدرتمند این ادیان ابراهیمی تا قانون وضع کنید.
حالا فرای مسیحیت که بیشتر قوانین خودش را هم از یهودیت استخراج می کند.
خود یهودیت یک کتابی به اسم تورات پر از قوانین ریز و درشت است.
دقیقا تعدادش را به خاطر ندارم.
بارها درباره اش صحبت کردم که ذهن.
قرار نیست که هر چیزی رو در خودش جا بده.
موضوعات مهم رو در خودش جا میدید که مثلا ما تعداد دقیقشو بگیم مثلا دو هزار و پانصد و پنجاه و دو تا تاثیری نمیزاره اما تعداد بیشماری قوانین رو در خودش جا داده و یا اسلام به همین شکل چه در قرآن، چه در احادیث، چه در سیره نبوی و زندگی محمد.
شما مواجه میشید با قوانین بیشمار.
حالا قوانین غیر قابل عدول و تغییری که قرار هست حاکم بر زندگی انسان ها بشه و حالا انسان هایی که باید در برابر این مطیع و فرمانبردار باشن.
حالا قوانینی که غیر قابل تغییر هست قرار هست تا آخرین روز جهان و بشریت تا روز قیامت هم حاکم بر زندگی انسان ها باشه.
حالا این قوانین هم شما رو به نوعی آماده می کنن تا این استبداد رو قبول بکنید.
همتای اون برتری طلبی، همتای اون باور به یگانگی و قدرت مطلق.
حالا قانونی وجود داره که شما را در این راستا به پیش ببرد.
فردای آن شما مواجه میشوید با این حس مالکیت.
حس مالکیتی که همه چیز را از میان برمیدارد.
حالا شما مالک بر دیگران هستید.
خدایی هست که مالک بر جان انسان ها و جانداران هست.
مالک بر تمامی جانداران هست.
یکی از القاب بزرگ خداوندی است که همه او را به عنوان مالک میشناسند و به عنوان پادشاه میشناسند.
به عنوان قدرتمند میشناسند.
حالا این حس مالکیت در بین مردمی که باورمند به آن نگاه هستند هم فرهنگ مالکیت رو پدید میاره.
حالا این خدایی که صحبت از مالکیت انسان نسبت به حیوانات میکنه، مالکیت نرینه به ماده خودش میکنه.
مالکیت مردان نسبت به زنان.
و الی آخر.
این مالکیت هایی که هی مدام و مدام بیشتر و بیشتر میشه و در کنار ساختن آن طبقات در کنار ساختن آن برتری طلبی ها در نهایت ما رو به حس مالکیت میرسونه.
حالا این مالکان صاحب قاعدتا مالک هم بر خود دارند.
اصلا قبول این نظام مالکیت ما را به این راستا خواهد کشاند تا مالک بر خودمون رو هم قبول کنیم.
و حالا ما آماده هستیم برای قبول این فرهنگ استبدادی که این نظام های استبدادی رو پدید بیاره.
من بارها در باب این مساله هم صحبت کردم.
وقتی یک موضوعی مطرح میشه، یک اصلی مطرح شده و تبدیل به یک ارزش جمعی شده.
حالا اینکه در آینده چه مفاهیمی جای اون مفهوم اصلی رو بگیره در اختیار ما نیست.
وقتی یک اصلی مشخص شده در برابر ما هست، ما به اون ارزش پایبند هستیم.
مثل برتری طلبی، مثل این فرهنگ یکتایی، مثل این مالکیت.
حالا میتونه اشخاص درش متفاوت باشه به اشکال مختلفی در بیاد از راه های مختلفی ما اون اصل رو قبول کنیم و فروع متفاوتی رو براش بتراشیم و بهش باورمند باشیم.
اما اون اصل همواره جاری و ساری هست.
همواره غیر قابل عدول است.
حالا ما در این مفهوم هم مواجه میشیم با حس مالکیتی که شکل گرفته مالکان رو پدید می آورد.
خب قاعدتا این صاحبان این اربابان نیازمند بردگان و بندگان هستند و این اون بخشی است که ما رو هی مدام بیشتر و بیشتر مدفون در این فرهنگ استبدادی میکنه.
حالا شما مواجه میشید با آماده شدن انسان ها برای قبول این یوغ ها، این زنجیرها، این اسارت و بردگی ها، این بندگی ها.
از اون نقطه ابتدایی شما مواجه هستید که قراره ملاتی ساخته بشه تا این بنا رو پدید بیاره، انسان ها رو مطیع و فرمانبردار می کند.
یکی از دلایل عمده ایست که در سراسر جهان هم همه و همه تمامی قدرتمندان باورمند به این نگاه خداپرستانه هستند.
حتی اگر به تصویر من در باب این مساله در همان ویژهبرنامه خدا هم صحبت کردم، شما گاها روبرو میشوید با جماعتی که خودشان را آتئیست و بیخدا می دانند.
اما افکار همان افکار خداپرستی هست.
یعنی شاید به آن تصویر مشخصی از خدا در مثلا مسیحیت یا اسلام باور نداشته باشند و ان الله را کتمان بکنند.
به هزار و یک دلیل که برگرفته اتفاقا از ایمانشان هست.
چون علم که نمی تواند وجودیت و یا عدم وجود خدا را ثابت کند قاعدتا ایمان آن فرد هست که باعث میشه حالا خدا رو قبول نداشته باشه.
در مجموع شاید ما مواجه بشویم با یک آتئیستی که خدا را قبول ندارد در دین اسلام این الله را می گوید این الله هزاران تناقض داره در قرآن تناقض داره، فلان حرفش تناقض داره پس این خدا وجود نداره.
اما افکار همون معنای خداست.
یعنی باورمند به همون شکل از خدا هست، به یکتاپرستی باورمند هست، به مالکیت باورمند هست، به برتری طلبی باورمند هست، قوانینی رو بهش معترف هست.
یعنی شما مواجه میشید با همون بیخدایی که عینا خداپرست هست و حالا شما مواجه میشید با جهانی که هر کدام از این قدرتمندان و قدرت پرستان و زورگویان این فرهنگ رو حاضر نیستند که لکه دار بکنند.
این فرهنگ استبدادی که قرار هست انسان ها رو آماده بکنه برای بردگی و بندگی.
حالا یک روز برده و بنده اون خدای در آسمان ها، در خدای، در میان صحرای حجاز و مکه و مدینه، در دل کعبه، یک روز فرمانبردار در برابر فلان پادشاه و قدرتمند.
اینها ملاط ساختن این نظام استبدادی است.
این فرهنگی است که انسان ها را به این سمت و سو می برد.
انسان ها را آماده ی فرمانبرداری می کند.
در باب این لایه های مختلف فرمانبرداری هم قاعدتا در یک برنامه ی مجزا صحبت می کنیم چون خیلی موضوع مهمی است و اصولا همین فرهنگ هست که چرایی وجود این حکومت های استبدادی در طول تاریخ را به ما گوشزد می کند.
یعنی ما مواجه هستیم با یک تاریخ طول و درازی که انسان ها درگیر این حکومت ها استبدادی هستند.
پس ما باید به این چرایی ها بیشتر توجه کنیم.
چرایی که باعث شده ما تا این اندازه غرق در این حکومت های دیوانه وار باشیم و گاها هم رو به رو می شوید که خیلی ها با فراغ بال قبول می کنند.
اصلا خوشحالند همانگونه که خوشحالند از بندگی در برابر خدا به این بندگی و اسارت در برابر حکومت های حاکم هم خوشحال هستند، راضی هستند از اینکه در جنگ هم میرند و کشته میشن بدون اینکه اصلا دلیلی داشته باشند بدون اینکه اصلا معنای مشخصی را دنبال کنند.
اما به سادگی یوغ اسارت را به گردن گذاشتند، قبول کردند، این اسارت را قبول کردند و حاضرند در این اسارت هم گام بردارند.
در مجموع مواجه میشیم با این فرهنگ استبدادی که انسان ها رو آماده میکنه.
اما فرای اون قاعدتا انسان ها در خودشون هم یک همچین احساسی رو قاعدتا داشتن.
انسان ها در خودشون خودخواهی رو دارند، برتری طلبی رو دارند، این قدرت خواهی رو دارند که دوست داشته باشن قدرت رو به دست بگیرن.
یعنی شما مواجه میشید با انسانی که دوست داره از دیگران بزرگتر و برتر و صاحب و مالک دیگران باشه.
این به نوعی احساسات اون رو پاسخ میده و خب اصلا این حکومت های استبدادی و این فرهنگ هنگ استبدادی با همین سیستم داره پیش میره.
یعنی با توجه به امیالی که در دل انسان ها وجود داره که داره قدرتمند تر میشه میدونه کجا چه چیزی رو به شما بده تا شما رو جذب خود بکنه.
میدونه به شما باید اختیار این رو بده که بر مثلا همسر خودتون صاحب باشید.
همسر شما در برابر شما بنده و برده مطیع باشه.
خب این یک بخشی از اون احساسات خودخواهی و خود پرستی و برتری طلبی و قدرت خواهی شما رو سیراب میکنه.
حالا شما میتونید ساده تر در برابر اون قدرت یکتا در آسمان و یا زمین اون پادشاه قدرتمند این نظام استبدادی سر خم فرو ببرید.
این باجی ست که به شما داده میشه تا قبول بکنید این طریقت رو.
پس قاعدتا انسان هم درون خودش این احساس ها رو داره.
این خودخواهی ها رو داره.
این برتری طلبی ها رو داره.
این میل به قدرت و قدرت رو برای خود کردن رو داره.
اینکه خواسته های خودش را به زور به پیش ببرد.
اینکه آزادی را با اسارت دیگران هم برای خود بکند در وجود انسان هاست.
هرچند که وقتی به انسان فارغ از این تعالیم بیمارگونه رو به رو میشوید، نزدیک میشوید.
به کودکان نگاه می کنید، به کودکانی که در آن سن پایین هستند میتوانید نشانه هایی از برابری خواهی را ببینید.
اینکه چگونه کودکان در سنینی که هنوز به آن حد غرق تعالیم انسان ها نشده اند، غرق در این تعالیم بیمار و پوسیده ی هزاران ساله غرق در این فرهنگ استبدادی نشده اند، غرق در این مفاهیم برتری طلبانه و مالکیت نشده اند.
غرق در این فرهنگ یکتایی و خدا پرستانه نشده اند.
می بینید که میل به برابری درشان وجود دارد.
آزمایشات گوناگونی هم اتفاق افتاده.
حتی فارق از این آزمایشات و تحقیقات، قاعدتا هر کسی در زندگیش دیده شما یک کودکی را داشته باشید.
در آن سنین پائینی که هنوز وارد این تعالیم نشده، اگر به دوستش چیزی رو ندید و در اختیارش نذارید، میبینید که او حاضره که از سهم خودش با او تقسیم بکند.
یعنی این میل در انسانها هم وجود دارد.
پس حاصل تعالیم هست.
یعنی حتی اگر ما باز هم داریم در باب این ذات انسانی خود خودخواهی و برتری طلبی صحبت میکنیم، باز هم نمیتوانیم قاطعانه بگوییم انسان ها میل به برتری طلبی دارند، میل به خودخواهی دارند.
اما قاعدتا تعالیم پوسیدۀ این چند هزاران سال انسان ها را به این سمت و سو کشانده که تا این حد غرق و درگیر در این فرهنگ استبدادزده باشند.
میل به این فرهنگ داشته باشند و خودشان را آماده دیده باشند در این فرهنگ.
حالا این قدرتمندان و زورمندان با استفاده از این طریقت، این آماده کردن انسان ها.
به نوعی با قلقلک دادن این احساساتی که در اون ها وجود داره در نهایت میخوان جهانی مسکوت رو پدید بیارن، جهانی در خفقان رو به وجود بیارن.
جهانی که کسی صدایی ازش شنیده نشه یعنی مرگ.
این حس برابری در انسان ها.
خیلی ساده است.
ما رو به این سمت سوق می ده که نسبت به رنجش هیچ کسی هیچ صدایی نداشته باشیم.
شما تصور کنید با همون روحیه ی کودک دو سه ساله ای که هنوز وارد این تعالیم پوسیده و این فرهنگ بیمار استبداد زده نشده، اگر ظلمی رو به کودک دیگری ببینه تا چه اندازه در برابرش ایستادگی می کنه.
حالا اگر این قرار بود اون فرهنگ غالب باشه، این حکومت های استبدادی چگونه می تونستن امیال خودشون رو پیش ببرن؟
خب قاعدتا انسان ها در این سکوت فرو نمی رفتن.
در قبال نابرابری ها ایستادگی میکردن سرخم نمیکردن به این سادگی قبول نمیکردن.
در این سکوت و خفقان فرو نمیرفتن.
اما قاعدتا این فرهنگ بیمارگونه تا به این حد انسان ها را مطیع ساخته، مطیع این نظام حاکم.
حالا همه خودشون در پی جستن زنجیر و یوغ برای انداختن به گردنشون هستن، برای بستن دست و پای خودشون هستن.
اینها به نوعی معتاد به این سیستم شدن و وقتی ما در باب این فرهنگ استبدادی صحبت میکنیم در نهایت قرار هست که انسان هایی رو پدید بیاره که باورمند به این فرهنگ استبدادی هستن.
چیزی که در سراسر جهان هم به کرات در ایران خودمون هم به مراتب بیشتر.
یک بار به ایران نگاه بکنید و فکر بکنید حتی فکر کردن بهش هم واقعا دور از ذهن است.
چگونه ممکنه حکومتی بر سر کار باشه که بدترین فجایع رو از ابتدای پیدایش خودش در قبال این مردم کرده باشه.
یعنی شما مواجه بشید اون انقلابی است که در ابتدا با وحشیانه ترین شکل ممکن خشونتبار ترین شکل ممکن همه را به جوخه های دار و اعدام و مرگ و تباهی فرستاد.
وحشیانه ترین رفتار ها را در قبال آنها انجام داد.
همان بازتولید چرخه ی استبداد که در باره اش صحبت کردند.
مردمی که آرزومند دوباره ساختن این چرخه بودند، فقط بر سر در میان تاج سر در میان تاج را میخواستند تغییر بدهند و یک سره تازه ای را به جایش بگذارند.
قرار نبود خفقان سرکوب از بین برود چرا که شروع این نگاه هم با سرکوب و خفقان دیگران بود.
قرار بود که دیگر دوباره صحبتی نکند.
حالا شما مواجه هستید با این حکومت و رفتاری که در طول این سالیان کرد از جنگی که اتفاق افتاد.
از آن خواهش و تمنای دیوانه وار برای ادامه دادن جنگ بدون هیچ ثمر.
با مرگ این تعداد از مردم، فجایعی که در سال 88 اتفاق افتاد و اون رفتارهای وحشیانه ای که در برابر مخالفان کرد جمهوری اسلامی، کشتارهای سال شصت و هفت.
قتل های زنجیره ای.
سال هفتاد و هشت.
اتفاقاتی که در سال 88 نود و هشت همین هزار و چهارصد و یک افتاد و این رفتارهای وحشیانه ای که جمهوری اسلامی انجام داد، فرای آن نگاه به شرایط اجتماعی، قوانین وضع شده، قوانین مدنی آن کشور، قوانین جزایی آن کشور سراسر نابرابری.
یعنی شما تصور بکنید قوانینی که در قبال زنان در ایران وضع شده به هر گوشه اش که نگاه می کنید.
واقعا هیچ چیزی برای درک کردن ندارید و نمی توانید درک کنید این قوانین را چه کسی نوشته.
چگونه این قوانین حاکم بر یک کشور هست؟ یک کودک.
دو ساله رو از مادرش جدا بکنه؟ حالا چجوری؟
با کدوم منطق جور در میاد این نگاه؟
اینکه قرار باشه زنان رو نیم مردان در شهادت در دیه به حساب بیاورند و الی آخر.
وقتی با این مضامین رو به رو میشید با خودتون فکر میکنید چه جوری ممکنه که این انسان ها در طول این سال ها نسبت به این قوانین، ساختارها، فرهنگ ها، زندگیشون هیچ واکنشی نشون ندادن؟
چگونه این همه سال مسکوت بودن؟
چگونه انقلابی رو پدید نیاوردن؟
چگونه این ارزش ها رو دگرگون نکردن؟
ساختار رو تغییر ندادن.
حالا فارغ از مفاهیمی که در قسمت های مختلف صحبت کردیم، در ویژه برنامه انقلاب ایران در ویژه برنامه آینده ایران دربارهاش صحبت کردیم.
در باب ایمان جمعی و الی آخر خواسته ها.
جمع این خواسته ها و امیال و آرزوها که فقدانش در ایران دیده می شود.
اما قاعدتا از این جماعت جماعتی برده پدید آمده که حالا دارد به چشم می بیند.
حتی حق زیستن، حق آزادی پوشش را هم از مردم گرفته اند.
اما باز هم صدایی از کسی برده هر رفتاری رو که دوست دارن دارن انجام میدن.
باز هم صدایی شنیده نمیشه چرا که ما داریم در باب یک فرهنگ استبدادی صحبت میکنیم که در زندگی این مردم ریشه دوانده.
فرهنگ غالب و نوع زیستن اون ها رفتارهای اون ها رو پدید آورده.
این ندانستن، این نادانی، ناتوانی و ترس ها اون ها رو به این سمت و سو کشونده تا در برابر این خدای واحد سر تعظیم فرود بیارن و یکتایی و بزرگی اون رو در این ساختار استبداد زده قبول بکنن.
این استبداد رو به جان بخرند، این برتری طلبی رو تبدیل به نوعی از زندگی خودشان و مرام خودشان در زندگی بکنند.
قوانین را هر چه هست سر تعظیم فرود بیاورند، مالکیت را قبول کنند.
حالا این انسان ها آماده هستند.
حالا این انسان ها با باج، با خراج، با نزدیکی به سیستم ساکت می شوند، به واسطه ترس ها ساکت می شوند، به واسطه نادانی ها، ناتوانی ها ساکت می شوند.
به واسطه این فرهنگی که رسوخ کرده در جانشان، حالا در برابر این قدرت واحده، ستمگر و وحشیانه سکوت می کنند.
این فرهنگ جزئی از نوع زیست آن ها شده و آن ها دست و پا بسته در برابرش قبول می کنند و زندگی را به پیش می برند.
حالا ما مواجه هستیم با جهانی مسکوت که در این سکوت و انفعال، بردگی خودش را قبول کرده، یوغ را به گردن انداخته، زنجیرها را به دست و پا زده و سر پایین زندگی اش را به پیش می برد.
نمونه این هم در جای جای دنیا وجود دارد.
در یک جایی کم تر، در یک جای بیش تر.
اما تقریبا در همه جای جهان هم قابل رویت است.
این فرهنگ استبدادی که مبدل به فرهنگ زیست انسان ها در همه جای جهان شده، یک جا مثل کره شمالی اینقدر اگزجره و غیرقابل فهم است که واقعا فهمش هم برای مثلا خود ماهایی که در ایران هم زندگی کنیم هم سخته.
یک جایی در ایران به این شکل حتی یک جایی در کشورهای پیشرفته هم باز به شکل دیگری.
چرا که این فرهنگ، فرهنگ غالبی است که در طول تمام این سالیان قدرت را در اختیار گرفته و مردم را شبیه به خودش کرده.
قاعدتا در باب این فرهنگ استبدادی می شه ساعت ها صحبت کرد.
موضوع قابل بحثی است اما سعی می کنیم قسمت ها رو کوچیک و کوچیک تر بکنیم.
در قسمت های آتی هم در باب موضوعات دیگری که قاعدتا در باب این فرهنگ استبدادی هست، بیشتر و بیشتر هم صحبت خواهیم کرد.
قسمت چهارم : شاهنشاهی
خب دوستان توی این قسمت مشخص قرار هست که ما در باب حکومت های استبدادی، در باب یکی از این مصادیق با هم صحبت بکنیم به عنوان پادشاهی.
اما دلیل اینکه این مصداق رو انتخاب کردیم قاعدتا شرایطی است که در ایران حاکم است.
ما با ایرانی روبه رو هستیم که در طول و دراز این تاریخ بزرگی که از خودش داشته همواره با استبداد دست به گریبان بوده.
استبدادی که خب همواره هم شاهنشاهی بوده.
حالا در جای جای دیگر جهان هم ما روبه رو شدیم با.
این نوع از حکومت تحت عنوان امپراطوری هم میشناسیم.
امپراطوری هایی که همینگونه غرق در استبداد بودند.
اما خب قاعدتا ما باید بیشتر پیرامون این شاهنشاهی صحبت بکنیم چرا که فرای این تاریخ طول و دراز و این درگیری مردم ایران با استبدادی تحت عنوان پادشاهی امروز هم حتی می بینیم با صحبت های پیرامون پادشاهی مشروطه مثلا میشه برای اینکه ایران در آینده قرار باشه به این پادشاهی مشروطه برسه، اینکه قرار باشه جماعتی که در پی تغییر ساختار این ساختار دردآلود و رنج آور سالیان غرق در استبداد بودند به فکر این باشند که دوباره یک ساختار متشکل نظام مند مستبد رو روی کار بیارن.
پس قاعدتا ما درگیری مون بیشتر از هر نوع مصداق دیگری از این حکومت های استبدادی همین موضوع شاهنشاهی هست.
بیشتر باید دربارش صحبت بکنیم.
بیشتر باید دربارش توضیح بدیم تا با یک چهره ی حقیقی تری باهاش روبه رو بشیم.
اینکه تا چه اندازه حکومت پادشاهی و پادشاهی مشروطه و مشروطه خواهی برای ایران دارای اعتبار هست و میشه دربارش صحبت کرد موضوعی هست که در این برنامه نمیگنجه.
شاید در آتی دربارش صحبت کردیم اما بهتر اینجاست که در این قسمت مشخص ما در باب این شاهنشاهی بیشتر صحبت بکنیم تا بیشتر با این مفهوم بزرگ از استبداد روبه رو بشیم.
خب قاعدتا بلاشک ما وقتی در باب شاه صحبت میکنیم، این شاه و خدا به نوعی مترادف باهم شدن هم معنای باهم شدن.
یعنی شما یک خدایی رو در آسمان ها دارید.
یک خدای قدرتمندی که همه قدرت رو برای خود کرد.
در ابتدای امر شما مواجه می شوید با کلام قدسی او در کتاب های مقدسش.
حالا در این کتاب های مقدس گاه و بی گاه در باب این پادشاه جهانیان بودن خدا صحبت به میان می آید.
حالا خدا خودش را پادشاه جهانیان می داند.
پادشاه زمین و زمان می داند.
اصلا شما وقتی روبرو می شوید با این جایگاه پادشاه همان جایگاه خدا در آسمان ها بر زمین هست.
همان قدرت مطلقی که خدا در آسمان ها دارد.
حالا در زمین در اختیار یک تن هست که پادشاه آن کشور به حساب.
حالا همان گونه که خدا پاسخ گو نیست، نظارتی بر کارش نخواهد شد.
این پادشاه هم همین گونه هست.
نظارتی بر کار او نخواهد بود.
همان گونه که این خدا همه قدرت را در اختیار گرفته، این پادشاه هم همه قدرت را در اختیار خواهد گرفت.
مادام العمر بودن این پادشاه با خدایی که همواره خدایگان دیگران است، همواره جایگاه خدایی خود را حفظ خواهد کرد و برابری میکند.
پس شما مواجه میشوید با یک خدای تصویر شده در آسمانها که در ادیان مختلف دربارهاش صحبت شده.
حالا ما به ازای آن را در زمین میبینید.
حالا یک پادشاه قدرتمندی است که قدرت را در اختیار گرفته، قانونگذاری میکند، همه قدرت را میگیرد و قدرت اجرایی در اختیار او هست.
قوه قضاییه ای که ما تحت عنوان قوه قضاییه میشناسیم هم در اختیار او هست.
اصلا او در برابر قضاوت مبرا هست.
نیازی نیست که بر کار او نظارتی بشود.
در برابر کسی پاسخگو نخواهد بود.
پرسش دیگران مواجه میشود با اختناق و سرکوب.
همه باید مسکوت باشند در برابر این خدا.
این خدایی که تحت عنوان پادشاه ما میشناسیم.
پس قاعدتا وقتی ما در باب شاه صحبت میکنیم، مفهوم این شاه با خدا یکسان و برابر است.
با هم تفاوتی ندارند.
اگر ریز بشیم در باب هر کدوم از این موضوعات میتونیم دربارش صحبت بکنیم.
یعنی اگر ما داریم در باب این صحبت میکنیم که خداوندی است یکتا، یگانگی و وحدت در اختیار اوست، خب پادشاهی را داریم بر زمین که او هم یگانه قدرت در آن کشور است.
همه قدرت برای اوست.
او یگانه و بی همتاست، کسی همتای او نخواهد بود.
هیچ تفاوتی بین این خدا و پادشاه نمیشود.
در باب یکتایی ات پیدا کرد.
در باب برتری صحبت میکنیم.
اینکه این نگاه این فرهنگ استبدادی یک نگاه برتری طلبانه ای را به ما میدهد.
حالا مواجه میشویم با پادشاهی که نماد این برتری است از میان برنده هر گونه برابری است.
مفهومی به اسم پادشاه در یک کشور برابری را از میان خواهد برد.
قرار نیست یک نقطه مشخصی باشد که ما را برابر با دیگران بکند.
قرار است که یک قدرت واحده و یکتایی تصویر شود که برتر از همگان است و همگان در برابرش پس هستند.
همگان در برابرش ضعیف و ناچیز هستند.
همه قدرت از آن اوست.
اوست که برتر از دیگران است.
اوست که به جای دیگران تصمیم خواهد گرفت.
شما مواجه میشوید با این حس مالکیت.
پادشاهان مالک بر آن کشور به حساب میآیند.
همه جای دنیا هم همینگونه است.
در طول تاریخ هم به همین شکل است.
شما پادشاهی را دارید که مالک بر زندگی شما هستی.
شما آزادی شما همه وجودیت شماست.
این پادشاه مالک برزندگی شما خواهد بود.
صاحب بر زندگی شما خوانده خواهد شد.
در طول تاریخ در همه جای جهان هم به همین شکل پیش رفت.
هیچ جایی هم از این مستثنی نبوده.
پس ما مواجه می شویم وقتی با این مفهوم به اسم خدا و شاه یک مفهوم یکتا و برابری از خدا بر زمین یعنی یک خدای تصویر شده در آسمان ها که اگر بخواهد یک مابه ازا در زمین داشته باشد، آن جایگاه شاه است.
همه چیز برای اوست.
همه دنیا برای اوست.
همه در خدمت او هستند.
مواجه می شویم با قانونی که همه و همه برای این پادشاه است.
وقتی به شکل تاریخی آن نگاه می کنید، یعنی شما مواجه می شوید با.
تاریخی که گذشته می بینید که این قانون همواره برای پادشاه بوده.
در طول تاریخ پادشاهان قانون رو وضع کردند و قانون رو اجرایی کردند.
هر قانونی که در نظر داشتن گاها این پادشاهان گره خورده باورهاشون با باورهای مذهبی.
حالا تبدیل شدن به اینکه قدرتمند کردن اون نگاه مذهبی رو.
مثل اتفاقی که مثلا در صفویه افتاد و در ایران ما حالا یک نگاه مشخص از اسلام شیعه اثنی عشری رو در ایران قدرتمند کردند.
اون قوانین رو به پیش بردند یا قرار بوده که این قوانین رو از دل مذهب های مختلف از دل ادیان مختلف بگیرند؟
و یا قرار بوده قوانین خود رو حاکم بکنند؟
حالا مواجه میشید با پادشاهانی که قوانین رو خودشون وضع میکردند.
مثل تمام اتفاقاتی که در طول تاریخ ایران افتاده، مثل تمام حکومت هایی که در ایران حاکم بوده مثل دوران هخامنشیان و ساسانیان.
حالا شما مواجه میشید گاها با پادشاهانی که این قوانین رو از مذاهب مختلف میگرفته.
مثل ساسانیان و زرتشتیت و یا پادشاهانی که این قانون رو خودشون وضع میکردند.
قرار نبوده که بر پایه ی اتفاقاتی که میوفته بر پایه ی نیاز هایی که مردم دارند این قوانین نوشته بشه و به پیش بره.
ما در باب این مساله صحبت کردیم.
قوانین موضوعاتی ست که باید هر روز پویا تر باشه.
هر روز به واسطه ی اتفاقاتی که می افتد این قوانین تازه کشف بشه، استخراج بشه.
نوشته بشه قوانین برای روابط انسانی ما مثلا تعریف میشه یا هر رابطه دیگه.
خب این روابط این موقعیت ها تغییر میکنه.
پس این قوانین هم باید تغییر بکنه.
اما شما مواجه میشید با پادشاهانی که این قوانین را وضع کرده و سال ها و سال ها هم به پیش رفتند.
خب این قوانین نیاز داره که در میان یک فکر جمعی اتفاق بیفته.
جمیع انسان ها برای زندگی بهترشون قوانینی را وضع کنن.
برای آزادی های بیشترشون این قوانین را وضع کنن.
اما حالا شما مواجه میشید با این فکر یگانه ای که جایگاه خدارو بر زمین گرفته و این قوانین رو هم خودش وضع میکنه و خودش به پیش میبره.
و حالا وقتی تاریخ رو به پیش میرید، وقتی مواجه میشید با کنش های انسان ها در راستای پیشرفت، تعالی و ترقی، حالا مواجه میشید با اینکه بیام و یک حکومتی رو مشروطه کنم و یک حکومت پادشاهی رو پارلمانی بکنن براش از جونشون بگذرن، تلاش بکنن.
کشته بشن و انقلاب بکنن.
مثل اتفاقی که در ایران ما افتاد.
مثل انقلاب مشروطه ای که انسان ها برای این تغییرات به میدان آمدند از جون خودشون گذشتند تا حالا اون پادشاه را پاسخگو بکنند.
حالا این قوانین را با شعور جمعی خودشان بتوانند پویاتر به پیش ببرند.
حالا بتوانند قوانین تازه ای را وضع بکنند.
پس شما مواجه میشوید با تلاش هایی برای این تغییر، برای این پویایی و پویایی که در آن نقطه صفر خودش جایگاه خود خدا بر زمین بوده.
یعنی شما هر چقدر تاریخ را به عقب تر بر میگردید این جایگاه والاتر را هم میبینید.
اینکه پادشاهان تا چه اندازه قدرت را در اختیار داشتند، تا چه اندازه صاحب قدرت بودند، تا چه اندازه قانون برای آن ها نوشته میشده، قانونی که از زبان آنها جاری میشده.
قانون کلامی از آنها که همتای قانون بوده تا چه اندازه قدرتمند بودند و تا چه اندازه انسان ها تلاش کردند تا این قدرت را کمرنگ و کمرنگ تر کنند؟
پس ریشه ی ابتدایی و اصلی هم بر می گردد به همان نظام مشخص.
به نوعی معنای آن حکومت استبدادی.
معنایی از فرهنگ استبدادی خدا.
وقتی ما در باب این خدا پادشاه صحبت میکنیم.
که از هر سو بهش نگاه بکنیم، یک معنا برای ما در نظر گرفته می شود.
یعنی چه که بگوییم خدا پادشاه است که بگوییم پادشاه خدا است؟
هر دو یک معنا را به ما می دهد چرا که این معانی در هم گره خورده اند.
همسایه و همتای هم هستند و همسوی با هم هستند.
خدا و پادشاه یک معنای مشخص هستند یکی بر آسمان و یکی مابه ازای آن بر آسمان در زمین قوانین برای آنها نوشته می شود همانگونه که خدا قوانین را وضع می کند، بدون در نظر گرفتن زندگی انسانی، بدون هیچ گونه تغییر.
وقتی نگاه میکنیم به این جایگاه موروثی که برای پادشاهان در نظر گرفته میشه، این اون نگاه برتری طلبی هست نه از میان بردن اون برابری هست.
حالا شما با یک جایگاهی روبه رو هستید که این جایگاه مادام العمر خواهد بود.
پاسخگو به هیچکس نخواهد بود.
شما حق پرسش و اعتراض نسبت به پادشاه ندارید.
پادشاه معصوم هست.
عاری از هر گونه گناه و اشتباهی هست.
این تفکری است که در طول تاریخ هم اتفاق افتاده.
هر حکومتی هم که بر سر کار بوده این راه رو به پیش رفته.
حتی اگر مردم به پیش آمدند، تلاش کردند، از جون خودشون گذشتند، حکومت رو مشروطه کردند، حکومت پارلمانی رو روی کار آوردن.
هر جا قدرت در اختیار این پادشاهان بوده کمر همت بستن برای از بین بردن و ریشه کن کردن این آزادی و آزادگی در بین مردم از بین بردن این مشروطه.
شما مواجه میشید با پادشاهان پهلوی مثلا رو به رو میشید.
حالا تا چه اندازه تلاش میکنن تا یک مجلس یکدست فرمانبردار رو پدید بیارن تا فرامین اونها رو به پیش ببره؟
چرا که این سیستم بیمار و آلوده دائما در حال بازتولید این نظام استبدادی هست.
این نظام استبدادی که سالیان سال در بین این مردم جاری و ساری بوده، این فرهنگی که بخش جدانشدنی از وجودیت اونها شده.
از مبحث اصلی باز هم دور نشیم.
وقتی به این جایگاه موروثی و مادام العمر نگاه میکنید به این معنای مشخص پی میبرید که همتای اون خدایی که همواره خدای همه موجودات هست و فرمانده بر اونها هست و همواره فرمانبرداران بیشمار در برابر خودش میخواد.
همتای اون هم این خدای بر زمین جایگاه او رو قبضه کرده.
خودش مادام العمر به این درجه خواهد رسید و بعد از خودش هم فرزندی خواهد داشت که این راه رو به پیش ببره.
جا پای اون بذارم.
خب قاعدتا ما که هیچ اعتقادی به برتری انسان ها نسبت به یکدیگر نداریم.
اما حتی او هیچ نوع برتری رو در دانش هم نمی خواد که داشته باشه.
تنها برتری او اون دودمانی است که بهش متعلق هست.
اون خونی که در رگ های او جریان داره، خونی که برمیگرده به پادشاه قدرتمند این حکومت.
حالا قرار هست این خون باشه که ادامه رو این راه رو تشکیل بده و به وجود بیاره و ادامه بده.
قرار هست این جایگاه موروثی باشه.
قرار هست مادام العمر باشه و بزرگ تر و بالاتر از اون فراقانونی باشه.
قرار هست بالاتر از قانون قرار بگیره.
قرار است که قانون برای او باشد.
خوب است این قانون را وضع کند و به وجود بیاورد.
این چیزی است که ما در طول تاریخ همواره دیدهایم.
در سراسر جهان چیزی به نام پادشاهی که به این شکل به پیش رفته.
حالا ما مواجه میشویم با حکومتهایی که در جهان تغییر کردهاند که آنها به واسطه فعالیت هایی بوده که مردم از خودشان نشان دادند که حالا در آینده باز بیشتر دربارهاش صحبت میکنیم.
وقتی شما مواجه میشوید با این معنایی که تحت عنوان شاه میشناسیم، حالا وقتی میرسیم به مرحله ای که تقابل قرار است با این شاه بکنید، چه فرجامی خواهید داشت؟
تقابل با این شاه با خدا.
خدایی که در برابر خودش مهربان را دارد.
مرتدان را دارد.
کسانی که از دین خارج میشوند.
کسانی که کافر به حساب می آیند.
کسانی که محارب هستند و در برابر خدا پرچم جنگیدن، بلند کردن.
همه اینها محکوم به مرگ هستند و سکوت و خفقان هستند.
یا باید مسکوت در گوشه ای بنشینند و تا آخر عمر صدایی نداشته باشند و حتی به ظاهر خودشان را خداپرست و همداستان با خدا تصویر کنند.
همان اتفاقی که با کفار در طول تاریخ شده یا اینکه همه اینها محکوم به مرگ و مردن هستند و محکوم به شکنجه و عذاب هستند.
حالا تقابل با این شاه هم همین داستان را به پیش می برد.
حالا کسی که در برابر این قدرت یکتای بر زمین ایستادگی کند یا به زندان خواهد رفت یا شکنجه خواهد شد یا مجبور است که تا آخر عمر سکوت کند و صدایی ازش بیرون نیاید و یا اینکه کشته خواهد شد.
همان طوری که در طول تاریخ هم در جای جای جهان این اتفاق افتاده و هر جا که این حکومت های استبدادی هم سر کار آمده اند، همین رویه به پیش رفته.
پس باز ما دوباره بیشتر و بیشتر به این مفهومی که شاه خداست نزدیک میشویم.
شاه تصویر مشخص از خدا بر زمین هست و تمام قدرت را قبضه کرده.
قانون برای او هست.
جایگاهش موروثی هست.
جایگاهش مادام العمر هست. فراقانونی هست.
و حالا هر نوع تقابلی با این شاه هم مصادف با مرگ و نیستی و رنج و درد و عذاب خواهد شد.
این پادشاه هست که حرف اول و آخر را خواهد زد.
این انتقاد از پادشاه است که زندگی را برای شما ناممکن خواهد کرد.
اما خب قاعدتا وقتی ما در باب این مسائل صحبت میکنیم، خب جماعتی هستند که مثالی بیاورند از مشروطه، مثالی بیاورند از حکومت پادشاهی پارلمانی.
اینکه این حکومت های پادشاهی پارلمانی هستند که امروز تا حدی دارند دموکراسی را به پیش میبرند.
حتی مثال هایی رو هم میارن یک حکومت جمهوریت رو مثال می زنن با حکومت های پارلمانی.
حکومت های پارلمانی و پادشاهی که بله این حکومت های پارلمانی پادشاهی خیلی هم دمکرات تر هستند از فلان حکومتی که شما دارید مثال میزنید به عنوان حکومت جمهوریت.
اما نکته مهم در این مساله همین هست.
این حکومت های پادشاهی که خود به خود مبدل به این حکومت های پارلمانی نشدند که در راستای دموکراسی بخوان قدم بردارند، به واسطه فشار جمعی، به واسطه انقلاب هایی که مردم کردند، به واسطه حرکت هایی که مردم کردند، این قدرت رو تضعیف کردند.
این نظام وحشیانه ی استبدادی رو تلطیف کردند.
همون کاری که در ایران ما هم اتفاق افتاد.
یعنی مردم ایرانی که به تنگ اومدن از این استبداد و خفقان.
حالا تلاش کردن برای تغییر این نگاه برای اینکه این نگاه یک مقداری تلطیف بشه، قابل قبول تر بشه.
تضعیف بشه این قدرت بی حد و حصر تضعیف بشود، این جایگاه فراقانونی قانونی بشود تا حدی پاسخگو بشود.
این قوانینی که باید به واسطه روابط انسانی دائما پویا تغییر بکند و فکر جمعی آن را شکل بدهد، آراء مردم آن را شکل بدهد، حالا بتواند جایی برای ابراز وجود داشته باشد و.
اینها همه و همه به واسطه تلاش های مردم هست که شکل می گیرد.
ما مواجه هستیم با این جنگ و کشمکشی که بین قدرت ماورایی جایگاه قدسی پادشاه و خدای بر زمین هست و کسانی که خودشان را مشروطه خواه می دانند، کسانی که خود را طالب رسیدن به آزادی و دموکراسی میدانند نه در ایران که در همه جای دنیا هم به همین شکل بوده.
پس یعنی وقتی شما دارید در باب این مشروطه و مشروطه خواهی صحبت میکنید، در باب این حکومت های پارلمانی و پادشاهی صحبت میکنید.
اینها به واسطه تلاش های مردم بوده که شکل گرفته.
یعنی اون قدرت بالا و در اختیاری که همه چیز رو در اختیار گرفته رو مردم سر جای خودشون نشون دادن.
سعی کردن از قدرتش کم بکنن و سعی کردن اون رو زمینی تر بکنن.
پس همواره ما مواجه شدیم با این کشمکشی که در بین این جماعت وجود داشته و حالا وقتی مواجه میشید میبینید که چگونه در همین ایران ما در برابر این مشروطه خواهی و پارلمان اینکه قرار بوده این قدرت کمرنگ بشه چگونه همواره پادشاهان.
در برابرش ایستادگی کردند.
از زمانی که مجلس را به توپ می بندند و دست در دست اجانب و خارجیان حاضر هستند که این مردم و این آزادیخواهان را قلع و قمع کنند، تا زمانی که به وحشیانه ترین شکل سعی می کنند اینها را خاموش کنند، تا زمانی که سرکردگان این ها و کسانی که صدای رساتری داشتند معترض تر بودند رو از میدان به در کردند.
تا زمانی که این جماعت را به باج و خراج تسلیم خود کردند تا زمانی که دست نشاندگان خودشان را به جای آنها نشاندند، تا زمانی که هر گونه فعالیت سیاسی را محو و نابود کردند، تا زمانی که صدا را یک صدای تک حزبی کردند تا زمانی که دست نشاندگان خودشان را به کرسی مجالس رساندند.
و شما مواجه هستید با این کشمکش دائمی که حالا همتا و همسوی با آن حکومت هایی که مثال زده میشود در جهان مثل مثلا انگلستان که حالا انگلستان رو به عنوان یک پادشاهی پارلمانی که حتی دموکراسی اش خیلی بهتر از کشورهایی هست که جمهوری در اونها حاکم هست.
اینها همسوی با این حرکت کنار اومدن به کنار رفتن و قدرت خودشون رو کمتر و کمتر کردند و این قدرت تضعیف شده کنار اومدن.
هر چند که وجودیت این پایگاه و جایگاه پادشاهی از میان برنده برابری هست.
یعنی دیدن اون جایگاهی که قرار باشه کسی در تاج قدرت بنشینه و بر اریکه قدرت سوار باشه، کسی این تاج قدرت رو با سرافرازی و غرور بر سر بگذاره؟
چه چیزی به جز نابرابری برای ما پدید می آورد؟
تا چه اندازه میتونه ما رو از این برابری و آزادی دور و دورتر بکنه؟
شما تمثیل این پادشاه در لباس رو با اون یال و کوپال و تاج بر سر رو در نظر بگیرید که تا چه اندازه میتونه ضربه زننده به مفهوم برابری باشه.
جماعت بی شماری که قرار هست دست به سینه در برابر این بزرگوار بایستند و بر جایگاه رفیع او سر تعظیم فرود بیاورند و دست و پایش را ببوسند و بلیسد، قرار هست چه جایگاهی را از برابری از میان بردارد؟
قرار هست چه جایگاهی رو باقی بگذاره؟
اصلا از برابری؟
این جایگاه تا چه اندازه میتونه ما رو دورتر و دورتر از مفاهیم آزادی و برابری بکنه؟
تا چه اندازه در برابر این برابری صف آرایی میکنند؟
حالا ما خیلی از اون مبحث اصلی خودمون دور نشیم اما چون صحبت به اینجا رسید یک کوتاه زمانی هم درباره اش صحبت بکنیم که حالا جماعتی تنها نقطه مثبت رو همبستگی ملی میدونن.
وجود اون پادشاه یعنی مردمی هستن در اون کشور که نه به واسطه رفاه، نه به واسطه قانون ها، نه به واسطه برابری که بین این قومیت ها وجود داشته باشه نه به واسطه پویایی که قرار هست این ها داشته باشن، نه به واسطه توزیع عادلانه ثروت، نه به واسطه هیچ موضوع مهم دیگری که به واسطه وجود یک آدمی که مثل یک مترسک اون بالا بایسته و تمام این اقوام رو در کنار هم جمع کنه، به واسطه حضورش تا چه اندازه می تونه مضحک و خنده دار باشه؟
یعنی این جماعت دست به دعا یک تن نشسته اند که او بیاد و دست رحمن و رحیم خودش رو بر سر این ها بکشه و بگه شماها با هم دوست باشید من هستم.
من پدر مقدس شما اینجا هستم تا شما ها در کنار هم باشید.
یعنی تمامیت ارضی یک کشور.
این همبستگی و اتحاد این مردم به واسطه یک شخصی هست که قرار هست که مفت بخوره و بیاشامد تا مردم همبسته بمونن.
قرار هست در آن عبا و ردا همواره بیاد و بر این ها سلطنت بکنه و تاج زرین به سر بذاره تا ما به خودمون ببالیم که ما سالیان سال این حماقت را از پدرانمان به پیش بردیم.
پدران ما هم همین گونه پادشاهی میکردند.
این مفاهیم تا چه اندازه میتواند احمقانه و دور از واقعیت باشد؟
اینکه این مردمی که در جهان وجود داشتند در راستای رسیدن به آزادی تلاش کردند، حکومت های پادشاهی خودشان را تبدیل به حکومت مشروطه کردند و تبدیل به حکومت پارلمانی کردند، تلاش کردند تا قدرت را تضعیف کنند.
کسی برای دوباره به قدرت رسیدن آنها تلاشی نکرده.
یعنی شما سراسر جهان را و سراسر انقلاب های مردمی را در نظر بگیرید که کجای جهان کدام مردم احمقی در جهان بودند که بخواهند تلاش کنند تا دوباره یک حکومت پادشاهی را سر کار بیاورند؟
آن جماعتی که در جای جای جهان این تلاش را کردند، تلاش کردند تا این پادشاهی را ضعیف و ضعیف تر بکنند.
این جایگاه را کمتر و کمتر و به نوعی یک جایگاه نمادین بکنن، از قدرتش کم بکنن و تبدیلش بکنم به یک نمادی که برای اون کشور بمونه.
اما این در این پروسه ی تاریخی اتفاق افتاده که مردم تلاش کردن و اون رو تضعیف کردن.
نه اینکه بعد از گذر و گذشتن از این نگاه آلوده ی استبدادی، دوباره دست و پا بزنند تا اون رو پدید بیاورند.
اصلا وقتی نگاه می کنید به جماعتی که خودشون رو مشروطه خواه می دونن، واقعا حماقت رو به نهایت خودش می رسونه.
این مفهوم مشروطه خواهانی که در برابر اون حکومت استبدادی پادشاهی به پیش رفتن. تلاش کردن. آزادگی کردن.
از جانشون گذشتن.
حالا جماعتی هستن که مشروطه چی رو شما می خواین؟
پادشاهی به وجود نیامده رو شما مشروطه خواه هستید.
اصلا این مفاهیم ما رو از اون معنای مشخص دور می کنه و میشه درباره اش ساعت ها صحبت کرد و این اون فرهنگ استبدادی است که مردمی رو پدید آورده برای بردگی و بندگی.
در قسمت گذشته درباره اش صحبت کردم که حالا ما با جماعتی روبه رو هستیم که به دنبال این یوغ ها برای گردن خودشان می گردند و به دنبال ارباب تازه هستند.
جماعتی که از ارباب گذشته جدا شده و بلافاصله خودشان را در برابر ارباب تازه به خاک می اندازند.
این ها محتاج به این پرستیدن هستند.
معتاد به این خودکم بینی هستند.
حالا تا دیروز داشته در برابر رهبر بزرگوار خودش خم و راست می شده و امروز بلافاصله بعد از دور شدن از آن حال و هوا می آید تا در برابر پادشاه آینده خودش سر سجود را بیاره پایین.
این ها دیگه اون بردگانی هستند که از دل این فرهنگ استبدادی پدید اومدن.
پس وقتی ما در باب این مشروطه صحبت می کنیم، در باب این جنگ و کشمکشی صحبت می کنیم که همواره درون این حکومت های پادشاهی برای تضعیف به وجود آمده، حالا سعی کردند این نگاه استبدادی را همتای همان صحبتی که کردیم و در آینده هم پیرامون دموکراسی صحبت میکنیم.
سعی کردند این نگاه استبدادی را تغییر بدهند و به سمت و سویی بروند که حالا دور شدن از آن مفهوم استبدادی و بیشتر و بیشتر نزدیک شدن به برابری و آزادی.
و حالا شما مواجه هستید که تا چه اندازه این نگاه شاهنشاهی، این نگاه یکتاپرستان در برابر مفهوم دموکراسی ایستادگی میکند.
چرا که دشمن اصلی خودش میداند.
چرا که آن جایگاه و پایگاه قدسی شاهنشاهی همواره و همواره قدرت قدسی بوده که همه برای او بودند و همه چیز برای او بوده، قانون برای او بوده، او فراتر از قانون بوده، پس قاعدتا به این سادگیها حاضر نبوده که از این جایگاه قدسی کنار برود.
مردمی بودند که تلاش کردند و این قدرت رو کم رنگ کردن همون اتفاقی که در ایران ما افتاد.
اگر امروز کشورهایی در جهان هستن که مثالش رو ما از اروپا میشنویم که حکومت های پادشاهی پارلمانی هستن، مردمی بودن که تلاش کردن.
جامعه مدنی پویایی بوده که تلاش کرده تا این قدرت رو کمرنگ و کمرنگ بکنه و حالا تبدیل به یک مترسک و یک نمادی شده که در اون کشور وجود داشته باشه و حالا به نوعی دست و پاگیر اونها نیست.
برای پیشبرد و پیشرفت میتونند این نماد رو قبول بکنند.
باز هم مسلما خیلی از خیل جماعتی هستند که با این جایگاه هم مشکل داشته باشند.
این مترسک رو هم نخوان که اون بالا باشه که برابری ها را از میان برداره که اصلا معنای وجودی اش از بین بردن برابری هست.
غرق شدن در این فرهنگ استبدادی هست.
برده ساختن انسان ها هست.
به وجود آورنده این طبقات بیمارگونه هست که مدام هم در پی بازتولید خود هست و طبقات بیشتری رو به وجود میاره و در مجموع ما رو به این سمت و سوی فرهنگ استبدادی پیش میبره.
پس قاعدتا تلاش هایی ست که در پی تغییر و پویایی داره انجام میشه.
اگر این حکومت های پادشاهی.
آرام تر و لطیف تر دارن به پیش میرن، کم تر در اون معنای خدا پیش رفتن و اون مفهوم ابتدایی که صحبت کردیم و گفتیم که شاه خدا هست رو کم رنگ تر مردم به واسطه تلاش هاشون کرد.
قاعدتا در باب این شاهنشاهی ها میشه بسیار هم صحبت کرد.
در باب اون موضوعی که پیرامون امروز ایران هم هست و گاها هم ما در باب این مشروطه خواهی می شنویم.
میشه ساعت ها صحبت کرد.
شاید در آتی هم بیشتر درباره اش صحبت کنیم.
اما ما در برنامه ای به نام جان بیشتر سعی میکنیم در باب معانی و مفاهیم صحبت کنیم و مصادیق را به کنار بگذاریم.
اما شاید در آینده هم دربارهاش صحبت کردیم.
قسمت پنجم : فرمانبرداری
خب دوستان توی این قسمت مشخص قرار هست که ما در باب این لایه هایی که پیرامون فرمانبرداری وجود داره بیشتر و بیشتر با هم صحبت بکنیم.
بیشتر پیرامون این اسارت و بردگی صحبت بکنیم.
توی قسمت های گذشته پیرامون فرهنگ استبداد صحبت کردیم.
قاعدتا در باب مصادیقی که در این فرهنگ های استبدادی وجود داره صحبت کردیم.
اما مبحث فرمانبرداری مبحث خیلی مهمی است.
در دل این نظام های استبدادی.
چرا که این نظام های استبدادی قاعدتا شاکله وجودیت همین فرهنگ فرمانبرداری در میان انسان ها هست.
مردمی که به این فرمانبرداری سر سجود میارن و قبولش میکنن و حالا به واسطه این فرمانبرداری که در دل این ها ریشه دوانده و کلیت هستی و زندگی اونها رو در بر گرفته، حالا جان میدن برای اینکه این حکومت ها به پیش برن و همه چیز رو برای خود بکنن.
مثال هم زدیم، صحبت کردیم.
توی اون قسمت که در باب ایران صحبت کردیم.
وقتی به فضای ایران نگاه میکنید، به این شرایطی که ایران در خودش در طول این چهل و خورده ای سال گرفته، با وجود این حکومت جمهوری اسلامی آدم شوکه میشه که چگونه ممکنه این مردم در پی تغییر نبودن هیچگونه انقلابی رو پیروز نکردن و این حکومت رو از میان نبردند؟
چگونه هنوز که هنوزه جماعت غالب ایران به خیابان نمی آیند، تلاش نمی کنند و تغییر به وجود نمی آورند.
همان طور که در ویژه برنامه های مختلف پیرامونش صحبت کردیم و گفتیم که خوب قاعدتا نبود ایمان جمعی و نداشتن آرزوها در کنار هم نداشتن فردای مشخص یکی از دلایل عمده ای است که این اتفاق نیفتاده اما باز هم برای آدم شوکه کننده است که چگونه ممکن است با وجود این حد از نابرابری ها، تبعیض ها، ظلم ها و جنایاتی که جمهوری اسلامی کرده، این مردم این حکومت را از میان برنداشته اند؟
خب قاعدتا ما به این فرمانبرداری و این اسارت و بردگی که در بین مردم جاری و ساری هست بیشتر نزدیک می شویم.
یعنی بیشتر به این مساله می رسیم که این مردمی هستند که قبول کردند این اتفاقات را قبول کردند و این فرمانبرداری را قبول کردند.
حالا خودشان هم تبدیل به بخشی از این بدنه و این سیستم فاسد شدند.
حالا خودشون در پیش بردن.
برای پیش بردن این چرخ های کشتار دارند گام برمی دارند و قاعدتا ما می رسیم به این مبحث فرمانبرداری و فرمانبرداری که زندگی این ها را ساخته و در کنار ساخت زندگی اینها این نظام ها را قدرتمند تر از پیش هم کرده.
تمام قدرت را دو دستی تقدیم این قدرتمداران در نوک هرم قرار داده.
ما با یک ساختاری در جهان روبه رو هستیم که در پی ساختن این طبقات است.
در قسمت هایی که پیرامون این فرهنگ استبداد خدا بود، در باب این فرهنگی که چه در ویژه برنامه خود خدا، چه در همین ویژه برنامه و در قسمت های دیگری که صحبت کردیم، بارها در باب این مساله صحبت کردیم و خیلی از مباحث مختلف ما را به همین راه هم می رساند چرا که موضوع مهمی است و تقریبا تمام زیست ما و زندگی جمعی و اجتماعی ما را در بر گرفته.
در جای جای زندگی هم با آن روبهرو میشویم.
خب ما مواجه هستیم با جوامعی که این طبقات را پدید آوردند و به این طبقات هم ارزش دادند.
این طبقات را قبول کردند و برای به وجود آوردن آن در پی رشد و توسعه هم هستند و همواره به آن احترام میگذارند.
این طبقات پدید آمده را میپرستند تا جایی.
ما با جهانی اینگونه روبهرو هستیم.
جهانی که در پی ساختن این طبقات است.
ریشهها مسلما برمیگردد به همان ریشه خداوندی و آن نگاه به خدا.
آن اشرف در آسمانها، آن پادشاه و بزرگ جهانیان.
او که نوک این هرم قرار میگیرد و این طبقات را پدید میاره، با ارزشگذاری هایی که میکند، با هویت دادن به این طبقات در اون نقطه ابتدایی، خودش به عنوان برتر و مالک بر دیگران حالا قرار میگیرد و صاحب دیگران میشود.
حالا این دلیلی است برای اینکه قبول شود اصلا این مفهوم مشخص را قبول کند.
اصلا مفهوم فرمان را جماعتی قبول کنند که یک فرمانده بزرگی در آسمانها قرار دارد و فرمان میدهد.
حالا فرمانبرداران میخواهد که در برابر این فرمان ها به دیده منت صحبت ها را به پیش ببرند و فرمان ها و دستورها را پیش ببرند و جلو ببرند.
پس قاعدتا ما روبرو میشویم با این ساختاری که از ابتدا شکل میگیرد و در انسان ها نهادینه میکند این موضوع را.
اینکه شما باید قبول کنید برای زنده ماندن باید این طبقات را قبول کنید.
این بزرگی را قبول کنید.
این برتری را قبول کنید.
به این چرخه بیمارگونه برتری طلبی سر سجود بیاورید تا شما حق زیستن داشته باشید.
حق بازی کردن در این میدان را داشته باشید.
میزی است که بنا شده برای اینکه شما بازی کنید.
درون این میز شما میتوانید برنده هم شوید.
میتوانید بازنده هم بشوید.
اما هیچ کس حق این را ندارد که زیر این میز بزند، بازی را به هم بزند.
هر کس به این میدان می آید باید تلاش خودش را بکند تا برنده ی این مسابقه باشد.
اما میز را نمی تواند از میان بردارد.
به طول تاریخ هم نگاه بکنید.
همواره انسان ها در پی همین موضوع هستند.
کسی قرار نیست طبقات را ریشه کن بکند.
همه قرار است وارد این وادی بشوند و در این بازی پیروز باشند.
طبقه خودشان را پیروز بکنند.
اما قرار نیست کسی زیر این میز بزند.
همه قواعد را میشناسند.
به قواعد این بازی معترف و معتقد هستند.
حالا میان و سر این میز قمار میشینن تا شاید برنده باشن تا شاید طبقه خودشون قدرت را به دست بگیره تا شاید طبقه دیگری را به فرو بنشانند تا خودشون در اون نهاد و تاج و تخت قرار بگیرن.
این اون جوهره ای ست که این حکومت های استبدادی هم پدید آورده اند.
این معنای خدا، این فرهنگ خدا، این ساختن طبقات پدید آورده.
یعنی شما مواجه میشید با طبقات ساخته شده ای که حالا جا رو برای شما هم باز میذاره تا شما هم طبقاتی رو به وجود بیارید.
حالا شما مواجه میشید با این طبقات.
مقداری در باب این طبقات صحبت بکنیم که شاید برای جماعتی که قابل فهم نیست قابل فهم تر بشه.
شما خدایی رو دارید در نوک هرم که نشسته بر این استوانه قدرت او در نوک هرم هست و همگان در برابر او پست و حقیر و ذلیل اند.
حالا این خدا از خودش انسانی را می آفریند که او را اشرف مخلوقات خود قرار می دهد.
حالا بعد از این جایگاه رفیع خداوند جایگاه انسان قرار می گیرد که او برتر از دیگران و کهتر از این خدا است.
به فراخور آن می آید و طبقه دیگری ساخته می شود در دل انسان.
حالا قرار است انسان های نرینه مثلا با ارزش تر و بزرگتر قلمداد شوند نسبت به جنس زنان.
نسبت به جنس هم جنس گرایان.
حالا قرار است پدری باشد که مالک بر فرزند خودش است.
مادری باشد که مالک و صاحب و فرزند خودش است.
جایگاه رفیع تری را خواهد داشت.
حالا مومنان به فلان دین قرار است که در این جایگاه رفیع بزرگتر و قدرتمند تر از دیگران باشند.
این طبقات ساخته شده.
حالا جا باز است که طبقات تازه پدید بیاید. طبقه کارگران.
طبقه سرمایه داران.
و الی آخر.
این طبقات و طبقات بازتولید می شود.
حالا هر کس هر بار در پی این هست که طبقه خودش را بالاتر و نزدیکتر به نوک هرم بکند.
اما کسی در پی این نیست که این طبقات را از میان بردارد.
کسی در پی این نیست که این برتری طلبی را ریشه کن بکند.
همه قاعده بازی را می دانند.
همه دور این میز نشسته اند تا شاید روزی پیروز این میدان بازی باشند.
اگر کسی قرار باشد این میز را به هم بزند قاعدتا راهش نمی دهند تا بتواند بازی بکند.
چون قاعده بازی را از میان برده.
پس قاعدتا باید به قواعد و قوانین بازی پایبند باشد تا وارد این میدان بشود و انسان های بیشمار که وارد این وادی می شوند تا طبقه خودشون رو پیروز بکنند تا طبقه تازه ای را پدید بیاورند.
وقتی ما در باب برابری صحبت می کنیم بارها و بارها صحبت کردیم که مفاهیمی از این دست مثل برابری با برتری از میان برداشته می شود.
شما وقتی در باب برابری صحبت می کنید، اولین نقطه ای که پیرامون برتری طلبی به میان می آورید تمام برابری ریشه کن و از میان برداشته می شود.
حالا شما مواجه هستید با ساختار ساخته شده ای که پیرامون همین برتری طلبی شکل گرفته و حالا شکل گرفته تا کسی را از کس دیگری برتر بکند.
کسی را کهتر و پست تر در برابر این برتر قرار بده.
تمام مفاهیم برابری ریشه کن می شود.
اولین نقطه ای که شما بین انسان و حیوان قرار میدید، تمام این برابری از بین رفته خواهد شد چرا که دیگر این گوی و میدان در اختیار شما نیست.
انسان هایی هستند که این قواعد بازی را قبول میکنند و به سر این میز می نشینند و حالا تقسیمات خودشان را به میان می آورند.
از کدام تقسیم خوشحال نیستید؟
از تقسیم ایرانی و افغانی؟
از تقسیم اروپایی و ایرانی؟
از هر تقسیمی که خوشتان نیاید موضوع مهمی نیست.
این بازی را جماعتی میشناسند و این تبعات را پدید می آورند و این تبعات مدام در حال بازتولید است.
اما ثمره این طبقات چیست؟ قاعدتا فرمانبرداری.
قاعدتا قرار است که طالبان بر مغلوبان خودشان فرمان داشته باشند.
قرار است که بزرگان نسبت به کوچکترها برتران نسبت به کهتران فرمان داشته باشند.
قرار است که فرمان بردارانی پدید بیایند که این فرامین را با جان و دل و گوش بگیرند و قبول بکنند.
قرار هست که این جماعت در پی فرمان در جست و جو باشند.
قرار هست که حالا که با آمدن برتری طلبی، برابری از میان برداشته شده، حالا فاتحان هم به میان بیایند.
حالا غالبشان هم به میان بیایند.
حالا قرار هست خدایان هم به میان بیایند.
حالا قرار هست که این فرهنگ فرمان دادن هم میدان دار بشه.
حالا جماعت بی شماری است که گوش به فرمان ایستاده تا فرمان ها را به پیش ببرد.
حالا فرمانی به پیش می آید و فرمانبرداران بی شمار هم در پی پیشبرد آن فرمان ها هم به پیش می روند.
پس شما مواجه می شوید با برتری طلبی که میاندار شده و برابری را از میان برده.
از سوی دیگر شما مواجه میشوید با مالکیتی که حالا قرار است برابری را سلاخی کند.
قرار است که برابری را به مرگ سوق بده.
قرار است که برابری را بکشد و از میان ببرد.
قرار است که یک جماعتی مالک بر دیگران بشوند، صاحب بر دیگران بشوند و این تصاحب دیگران و این مالکیت بر دیگران، مرگ برابری را به میان خواهد گذاشت.
همان میز ابتدایی است.
همان میزی که چیده شد برای اینکه جماعتی به میدان بیایند و در آن بازی بکنند.
هر کس قواعد این میدان و این میز را قبول داشته باشد، میتواند در این میز بازی کند.
میتواند پیروز این میدان باشد.
میتواند طبقات تازهای بسازد، میتواند صاحبان تازهای بسازد، میتواند طبقه خودش را صاحب کند، میتواند طبقه خودش را پیروز این میدان بکند.
اما باید به این میز پایبند باشد.
حالا در پی همین نیز هست که صاحبان پدید می آیند و طبقه ای تبدیل به طبقه ای صاحب می شود.
جماعتی جماعت صاحب را می گیرند، حالا مالک بر دیگران می شود.
دیگر اثری از برابری در میان نیست.
دیگر چیزی به اسم برابری نمی شناسیم.
برابری ای که قرار بود همه را در مفهوم جان برابر بداند قرار بود تضمین کننده ی وجود آزادی باشد.
قرار بود که تا با آزار ندادن دیگران، دیگرانی که همه و همه را در بر می گرفت، آزادی جاودانه ای را به وجود بیاورد و ضامن موجودیتش باشد.
دیگر در میدان نیست.
حالا به جای او مالکان در میدان هستند.
مالکان هستند که همه ی جهان را در اختیار می گیرند و صاحب بر دیگران می شوند.
و تمام این مفاهیم از مالکیت و مرگ، برابری تا به میان آمدن برتری طلبی و از میان رفتن برابری، ما را به یک سمت راه میبره و اون هم مفهوم فرمان هست.
ده فرمان فرامین خدا.
شما مواجه هستید با خدای در آسمان هایی که در نهایت قرار هست به شما فرمان بده و شما رو فرمانبردار خودش داشته باشه.
فرامین یک به یک می آید نماز خواندن، روزه گرفتن و الی آخر.
کشتن، قتل کردن، کشتار کفار، از میان بردن مشرکان، بریدن دست دزدان، همه و همه فرمان هست.
همه و همه از شما قرار هست فرمانبرداری بسازه.
قرار هست جماعت غالبی بسازه که شما مغلوبین رو تنها و تنها به سمت و سوی فرمانبرداری ببره.
حالا وقتی داریم در باب حکومت استبدادی صحبت میکنیم قاعدتا نیازمند این سیستم مشخص است.
قاعدتا نیازمند هست تا یک جماعت فرمانبردار بسازه.
چطور ممکنه که کشوری با کشور دیگه ای وارد میدان جنگ و نبرد بشه و کودکان رو بی خانمان بکنه، بکشه مادران رو از میان ببره، جماعت بی شماری رو آواره در کشورهای دیگه بکنه و اون سربازان حتی از خودشان بپرسند چرا این کار رو میکنن؟
اصلا دلیل این جنگیدن چیه؟
من برای چی دارم میجنگن؟
چرا که اینها جماعت مطیع هستن.
جماعتی هستن که صاحب دارن، غالب دارن، فرمان رسیده باید فرمان رو به پیش ببرن.
اصلا نیازی به فکر کردن اینها نیست.
جماعت دیگری به جای اینها فکر کرده اینها نقش اون مغز رو در بدن ایفا نمیکنن، نقش دست و پا رو ایفا میکنن، دست و پایی که قرار هست فرمان مغز رو به پیش ببره.
اگر فرمان مغز رسیده که باید جلوی طرف برابرت رو بگیری، می داره فرمان از مغز رسیده و ما مواجه هستیم با این لایه های مختلفی از فرمانبرداری که در نهایت یک ملت مطیع و فرمانبردار پدید می آورد.
ملتی که گوش به فرمان است تا این حکومت استبدادی به پیش برود تا همه قدرت را قبضه کند، تا فرمان بده و جماعت فرمانبردار در پیش در پی اطاعت این فرامین به پیش برود و همه جا را نابود کند و بکشد و از میان ببرد، جنگ به وجود بیاورد، بدون این که سربازان حتی یک بار از خودشان بپرسند دلیل تفنگ در دست گرفتن من چیست؟
دلیل بی خانمان کردن این جماعت چیست؟
چرا من باید دست به یک جنون و جنایتی تا این حد بزنم؟
او زاده شده تا اینگونه فرمانبردار باشد.
قاعدتا این میل به مالکیت قاعدتا می تواند او را در این راه هم وارد بکند.
حالا این میدان در برابر هست.
این میز علم شده.
حالا تو هم می توانی به میدان بیایی تا طبقه خودت را صاحب بکنی.
هم وطن خودت را مالک کن.
فلان سرباز کشوری در میدان جنگ هست.
داره مردم این کشور رو میکشه تا در نهایت مردم کشور خودش رو غالب بر اون ها بکنه.
طبقه خودش رو صاحب بر اون ها بکنه.
پیروز این میدان جنون وار طبقه اوست.
هم وطن اوست.
هم میهن اوست.
حالا اون ها هستن که مالک این جماعت میشن.
پس این بازی به راه است.
جماعتی میان درونش همه کار میکنن تا خودشون صاحب و مالک و فرمانده بشن.
در نهایت قرار هست روزی خودشون فرمانده بشن.
این ساختار دیوانه وار از بردگی و بندگی.
این فرمانبرداری یکی از المان های قدرتمندش این هستش که برده امیدوار رو بوجود بیاره.
قرار است بردگان و فرمانبرداران ای باشند که امید به آینده داشته باشند.
در همه جای جهان هم به همین شکل است.
شما مواجه بشوید در اشکال مختلف این موضوع نگاه بکنید، دقیق بشوید، ریز بشوید، نگاه بکنید که جهان چگونه با این سیستم پاداش دادن دارد مردم را فرمانبردار می سازد، برده می سازد.
برده هایی که امیدوار هستند مثلا در زندگی روزمره، در مسائل اقتصادی، برده هایی که در شرایط اقتصادی دهشتناکی دارن زندگی می کنند، علمی در برابرشان هست.
علم یک کارگر بیچاره و مفلسی که خودش و پدرش و پدر بزرگش همه و همه زباله جمع کن بودند.
اما این در بین آن ها پیشرفت کرد و جهان را در اختیار گرفت و الان ثروتمند جهان هست.
این یعنی آن جرقه امید.
یعنی قرار هست که شما در برابرتان یک تن از بین میلیون ها نفر را داشته باشید که به آن جایگاه رفیع نشسته و رسیده و حالا یک میلیون سرش را به پایین بیندازند و بدو انتها برسند به اون جایگاهی که هیچ وقت هم قابل دستیابی نیست.
چرا که یک تن قراره در بین میلیون ها نفر اون جایگاه رو بگیره.
اون جایگاه که برای همه نیست.
هواپیما و جت خصوصی که برای همه نیست.
قرار نیست به تعداد مردم جهان که جت خصوصی وجود داشته باشه ماشین، بیست تا ماشین و فلان ویلای فلان میلیارد دلاری وجود داشته باشه.
اینها تعداد محدودی برای عده محدودی داره.
اما این برده در برابر.
در برابر اون قلابی است که گذاشته شده تا این جماعت رو به دنبال خودش.
به گردش در بیاره.
تنها هم به همین جا خلاصه نمیشه.
در همه جا.
در هر نقطه ای که نگاه بکنید.
برده امیدوار باید بسازند.
فرمانبرداری که امید داشته باشه در برابر چشمان اون سرباز.
جایگاه رفیع او فرمانده است.
حالا قرار است و دست و پا بزنی تا به جایگاه فرمانده برسی تا روزی تو فرمان بدهی و جماعت بیشماری در برابر تو چشم و گوش بسته، تنها و تنها چشم بگویند و به پیش بروند.
تو فرمان دادی تا فلان جا را به رگبار ببندند و فلان مردم را از زیر گلوله بگذرانند. میگذرونن.
امیدی است که در برابر تو هست.
این آن طعمه ای است که در برابر تو داره تکون می خوره تا تو بدویی به سمتش تا به پیش بری.
این جایگاه های رفیع برای همه ساخته می شه تا به سودای اون جایگاه رفیع وارد این میدان از جهالت و جنون بشن تا به سودای رسیدن به اون جایگاه والا فرمانبردار باشن.
اصلا عرصه این عرصه و این چرخش در همین راستاست.
زیر اون میز نباید بزنی.
فرمانی که می شنوی رو گوش میدی قبول میکنی تا این چرخه وجود داشته باشه تا روزی تو وارد این وادی بشوی.
همان چرخه و همان ساختن برده امید وار.
راس هرم خداست در آسمانها پر قدرت.
حالا تو انسانی.
تو انسان و اشرف مخلوقاتی. حیواناتی هستند.
پس درست و امیدوار باش.
تو به این جایگاه بزرگ و رفیع رسیدی.
درسته خداییست بر بالای سر تو.
بزرگ و والاتر است و اما تو هم بزرگتر و والاتر از دیگرانی.
تو برده ی امیدواری.
فرمان خدا در پیش.
تو گوش چشم می سپاری با تمام وجود به پیش می بری.
حالا تو فرمان می دی به کشتار حیوانات.
فرمان تو لازم الاجراست.
آنها حقی ندارند. حقوقی ندارند.
تمام حق و حقوق و حقیقت و همه چیز در اختیار توئه.
تویی که فرمانبردار بودی و این مزد توئه.
حالا تو باید یک برده امیدوار باشی که به پیش میری.
هر فرمانی که به پیش می رسه تو به جان و گوش و دل و زندگی می سپاری و به پیش می بری تا روزی تو هم به همون جایگاه فرماندهی برسی.
یعنی این، اون چرخه ی بیمارگونه ایست که تورو یک برده امید وار می سازه تا وارد این وادی بشی و زیر این میز نزنی.
قرار هست که همه وارد این وادی بشن.
همه به جماعتی فرمانبردار بدل بشن که فرامین رو می شنوند و به پیش می برند.
قرار هست همه همسو بشن.
حالا مواجه می شیم با سراسر جهان.
در جای جای دنیا که پایبند این فرهنگ هستند.
حاضر نیستند این فرهنگ رو از میان ببرند.
حاضر نیستند این ارزش ها و این اصول رو ریشه کن بکنند.
در میان این اصول در پی فروع خود هستند.
اصل مهم فرمانبردار بودن رو همواره و کماکان حفظ می کنند.
قدرتمند به پیش می برند تا روزی فرامین آنها میداندار باشد تا آنها همه چیز دنیا را به دست بگیرند تا فرمان فرمان آنها باشد.
حالا جایگاهها تغییر میکند.
فرمانده ها تغییر میکنند اما اصل فرمان باید وجود داشته باشد.
پس ما مواجه هستیم با این دنیایی که انسان ها را تا این حد در این فرمانبرداری به پیش میبرد.
هدف و غایت هم روشن هست.
قرار هست همه همسو بشوند، همه خاموش بشوند.
صدا از هیچ کس به میان نیاید.
قرار است هر صدایی در برابر این نگاه را در نطفه خود این بردگان خفه بکنند.
یک برده در میان این جماعت برده اگر ایستاد و از حق خودش دفاع کرد، جماعت بیشماری برای آن طعمه در برابر، برای رسیدن به او، جایگاه والاتر او را خودشان قربانی بکنند و از میان ببرند.
قرار است که خود قاتلین این برده ی معترض باشند چرا که این نظام و این ساختار استبدادی قرار است از شما چنین بردگان مطیعی بسازد چرا که آن جایگاه حفظ شود، آن جایگاه قدسی این نظام حاکم و ساخته باید حفظ شود.
حالا به هر طریقتی یک کورسوی امید برای شمای برده در برابر است.
شمایی که کارگر فلان کارخانه هستید، به عنوان مثال قرار است که سرکارگر بشوید، اگر فلان کارگر به قضای آنجا با شرایط سخت آنجا به کمی حقوق اعتراض کرد، تو با خفه کردن او می توانی در نهایت سرکارگر بشوی.
قرار است مطیع و فرمانبردار باشی تا روزی تو فرمانده بشوی.
کل چرخ و اساس هم بر همین منوال پاداش دادن است.
بر منوال همین امید وار نگه داشتن هست.
حالا جماعت بیشماری هستند که خاموش اند. ساکت اند. فرمانبردار اند.
به پیش میروند تا روزی به نهایت خودشان برسند.
چشم امید ها بلند است بر بنر های بر دیوار.
بر چهره ی هنرمندان. بر دیوار.
بازیگران پیش رو.
خوانندگان و نمیدونم فوتبالیست ها.
حالا این ها علم هایی هستند در برابر شما تا شما آن پیروزی را ببینید.
پیروزی را در وجود این ها ببینید که شما هم میتوانید به این جایگاه رفیع برسید.
اگر قاعده بازی را حفظ کنید.
اگر به این طبقات معترف باشید، قرار نیست این طبقات از میان برداشته شود تا کسی در آن جایگاه قدسی نباشد و همه و همه با هم و در کنار هم پیشرفت کنند.
این ارزش قرار است از ریشه زده شود و از میان برداشته شود.
شما این میز بازی را قبول کنید.
قوانینش را رعایت کنید تا شاید روزی به آن جایگاه قدسی برسید.
همه ی معنا درون همین است.
همه بردگان گوش به فرمان سر به زیر داده، در آرزوی رسیدن به آن جایگاه های قدسی هستند که هر روز برایشان نشان داده می شود.
هر روز طعمه را در برابرشان می گیرند تا این ها سر به پایین به پیش بروند.
و این ها همه و همه جماعتی همسو و ساکت و خموش رو بوجود میاره.
ما در باب این حکومت های استبدادی صحبت کردیم.
گفتیم خفقان و سرکوب یکی از حربه های این ها هست برای قدرت داشتن.
اما قاعدتا تزویر و ریا هم یکی دیگر از این راه ها هست.
قاعدتا برای فرمانبردار کردن این جماعت از این باج و خراج ها هم استفاده می کنند.
سعی می کنند با امید دادن به این بردگان، بردگانی مطیع تر برای خودشون پدید بیارن تا با نشون دادن فردایی در آینده و رسیدن اون ها به آرزوهاشون تا رسیدن اون ها به جایگاهی برای فرمان دادن از اون ها فرمان پذیرانی بسازند که همه فرامین رو قبول میکنن.
فرمانبردار در برابر تمام فرامین با سرهای پائین داده به پیش میرن تا روزی اون جایگاه رو به دست بیارن.
و حالا ما با یک جهانی روبرو هستیم یک دست در سکوت مطلق که هیچ صدایی برای فریاد زدن نداره، هیچ اعتراضی نداره و این جماعت بیشمار از فرمانبرداران رو پدید آورده و حکومت های استبدادی عینا در پی رسیدن به این جایگاه هستن تا جماعت بیشتری از این منفعل مسکوت رو پدید بیاورند تا بتونن این حکومت رو مادام العمر به پیش ببرن.
حالا وقتی نگاهی به سپهر سیاسی ایران میکنید بیشتر و بیشتر مواجه میشید با این تشکیلی که تشکیلاتی که ساخته شده، این ساختاری که ساخته شده تا از هر طریقی حتی سعی کنه به صورت فرهنگی شما رو بیشتر در این لجنزار فرو ببره، از هر طریقتی استفاده میکند از طبقات ساخته در دل ادیان.
در دل معنای خدا استفاده میکند.
حالا میدانی را برای شما باز میگذارد تا خودتون واردش بشید.
روزی شما هم فرمانده میشوید.
حالا سعی میکند با آن اشکال مشخصی که به شما امید در برابر بده از شما برده بسازد و امیدوار که در پی رسیدن به این جایگاه هستید و از همه چیز هم میگذرید و باز هم فرمانبردار به پیش میروید و در نهایت این یک جامعهای را پدید خواهد آورد که مسکوت و خاموش و برده وار و فرمانبردار در پی فرامین خدایگان بیشمار هستند و حکومت استبدادی در تمامی اشکال که حتی با رویه های دمکراسی در جای جای جهان هم در پی ساختن چنین بردگانی است.
بردگانی مطیع و فرمانبردار.
تا اهداف خودش را به پیش ببرد.
حکومتهای استبدادی همه قدرت خودشان را در میان می گذارند تا فرمانبرداران ای مطیع را به وجود بیاورند.
در باب این مسأله هم میشود ساعت های بسیار صحبت کرد اما به نظرم تا اینجا کافی است.
قسمت ششم : جمهوریت
خب دوستان توی این ویژه برنامه مشخص که ما در باب حکومت های استبدادی صحبت کردیم.
قاعدتا به این مرحله می رسیم که حالا یه مقداری در باب جمهوریت و دموکراسی صحبت بکنیم و گذر از این نگاه استبدادی.
که خب قاعدتا این نگاه جمهوریت و این نگاه دموکراسی راهی بوده برای دور شدن از اون معانی که پیرامون استبداد وجود داشته.
اما در این ویژه برنامه و در این قسمت مشخص حالا قصد بر این هستش که ما در باب نکات مثبت و منفی صحبت بکنیم و این سیر رو به نوعی درباره اش صحبت داشته باشه.
همون طوری که توی قسمت های گذشته صحبت کردیم گفتیم که انسان ها به واسطه باور هایی که در خودشون به وجود آوردن و فرهنگی که برای خودشون پدیدار کردن، میلی به این استبداد داشتن و میل به این استبداد درشون شکل گرفت و به نوعی تبدیل به اون آمال و آرزوهاشون شد، تبدیل به نوع زندگی شون شد، فرهنگ غالب شون رو ساخت.
وقتی نگاه تاریخی هم به این مسئله داشتیم گفتیم که خب از همون ابتدا هم این نگاه استبدادی وجود داشت و در طول تاریخ هم بشر با این دست به گریبان بود.
اما از همون ریشه های تاریخیش هم حتی اگر بخواهیم نگاه بکنیم صحبت کردیم و گفتیم که خب یک نگاه متفاوتی هم نسبت به سیاست و حکومت داری وجود داشت.
نگاهی که شاید توی یونان بیشتر به چشم میاد آید و بعد از آن هم در رنسانس و اروپا که تکامل پیدا کرد و پیشرفت کرد تا در نهایت دموکراسی که امروز می شناسیم در جهان در بخشی از جهان حاکم شد و به نوعی این دموکراسی هم گذر از آن نظام های استبدادی و آن سیستم های فاسد، استبداد زده و دیکتاتوری بود.
ریشه ها بر می گردد به همان دوران یونان باستان.
حالا یونانیان که بیشتر توانستند جدل بکنند، بحث بکنند، صحبت بکنند، تفکر بکنند، اندیشه بکنند و در پی این اندیشه هایی که کردند یک نگاه متفاوتی را نسبت به مباحث سیاسی داشته باشند.
ما با یونانی روبه رو بودیم که قاعدتا همه درباره اش کم و بیش شنیده اند و می دانند که حالا فلاسفه ای داشته که می توانستند صحبت بکنند.
در باب موضوعات مختلف تا آن اندازه غرق در تعصبات نبودند.
این ریشه های مذهبی و دینی نتوانسته تا این حد آنها را غرق در خود بکند که جای تامل و تفکر را ازشون بگیره.
خب ما توی قسمت های گذشته هم در باب این فرهنگ خداوندی صحبت کردیم.
چه در ویژه برنامه مشخصی که پیرامون خدا بود، چه در همین ویژه برنامه حکومت که در قسمتی که پیرامون فرهنگ استبدادی بود صحبت کردیم، گفتیم یکی از نشانه های قدرتمند این فرهنگ استبدادی و پیدایش و قدرتمند شدنش در بین مردم، این نگاه به یگانگی و وحدانیت خدا بود که خب در ادیان سامی بیشتر و قدرتمند تر هست.
اما وقتی شما مواجه میشید با ادیان باستانی که در میان مردم یونان به عنوان مثال وجود داشته حالا مواجه میشید با یک چندخدایی.
یه توضیح مختصری پیرامون این موضوع داشته باشیم تا بیشتر وارد بحث بشیم.
خب قاعدتا فرهنگ خدا و این برتری طلبی ها مالکیت، قدرت.
این ها هر کدوم یه فرهنگی رو برای جامعه میسازه.
فرهنگ هایی که قاعدتا به ضرر زندگی جمعی ما هست و باعث خیلی از اتفاقات وحشتناک هم میشه که پیرامونش مفصلا صحبت کردیم.
اما یه نقطه تفاوت و تمایزی هست که در نگاه های یکتا پرستانه وجود داره اما در نگاه های مشرکانه خیلی کمرنگ تر و ضعیف تر هست.
یعنی شما با ادیانی رو به رو میشید که حالا این قدرت رو انحصارا در اختیار یک خدای واحد تصویر میکنه.
مثل چیزی که داره اسلام به ما عرضه میکنه.
یا پیش تر از اون یهودیت و مسیحیت تصویر کردن یک خدای واحد و قدرتمندی که همه قدرت از آن اوست.
خب در این فرهنگ مشخص خب قاعدتا خدای بر زمینی هم جانشین اون خدا خواهد شد.
ما به ازای این خدای در آسمان ها خواهد داشت که در این نگاه یکتا پرستانه به شاه و امپراطور ختم میشه.
حالا کسی که جا پای همون خدا می ذاره و با همون نگاه یگانگی، با همون نگاه وحدانیت و حالا بر اون اریکه ی قدرتی که ساخته شده تکیه میکنه، همه قدرت را قبضه میکنه.
اما وقتی مواجه میشیم با این نگاه مشرکانه، حالا این قدرت رو تقسیم و تقسیط میکنه.
حالا مثلا در یونان باستان شما مواجه میشید با خدایگان بیشماری که در کنار هم اون قدرت رو میسازن.
یعنی دیگه قدرت در اختیار یک فرد نیست.
یک خدای واحدی نیست که همه قدرت رو در اختیار داشته باشه.
حالا خدای جنگ هست نمیدونم خدای دریا هست، خدای صاعقه هست، خدای باران هست و الی آخر.
خدایگان بیشماری که با قدرت هایی که در اختیار دارند این نظام حاکم رو می سازند.
حالا این ها باید مابه ازاء داشته باشه در جهان پیرامون ما.
یعنی فرهنگ هایی که به ما خورانده میشه.
در نهایت قرار هست که یک برآیندی در زندگی اجتماعی ما داشته باشد.
پس یکی از نکات عطف و مهمی که در نگاه به یونان میشه داشت همین نگاه چندخدایی هست.
همین نگاه مشرکانه است.
در برابر این وحدانیت و این قدرت واحد هست.
یعنی از همون ابتدا در نگاه به خدا هم سعی شده این قدرت تقسیم بشه و قدرت در اختیار یک فرد قرار نگیره.
حالا وقتی میاد در مابه ازای خودش در جهان اجتماعی اون ها، در جهان سیاسیشون هم اون قدرت سعی میکنه تقسیم بشه.
سعی میکنه بین افراد بیشتری تقسیم بشه تا اون قدرت اون نگاه لجام گسیخته ی مطلق خودش رو نداشته باشه.
پس یکی از نکات مهم و کلیدی هم در نگاه به این فرهنگ ساخته شده.
این نگاه سیاسی که در آینده توسط اروپائیان بال و پر گرفت و به شکل دموکراسی امروزی رسید شاید همین نکته مهم باشه.
همین نگاه مشرکانه ای باشه که در دل یهودیان وجود داشت که این قدرت رو تقسیم می کنند.
اما فرای این نگاه، ما مطمئنا در برابرمان یک قومیتی رو داشتیم که حالا زمان بیشتری رو برای تامل و تفکر داشتند.
حالا از اون تعصبات و ترس های وحشتناکی که در بین مسلمانان، مسیحیان و یهودیان وجود داره دورتر بودند.
حالا نگاهشون یک مقداری واقع گرایانه تر به جهان پیرامون بود و از دل همین نگاه هایی که دورتر از تعصب بود و حالا زمانی داشت برای تفکر کردن، برای تعقل کردن، برای جر و بحث و جدل کردن، می تونست نگاه های تازه ای رو هم پدید بیاره.
پس یکی از عوامل مهم دیگه هم در میان این یونانیان همین موضوع بود.
یعنی زمان برای تفکر کردن، احترام به این اندیشیدن و فکر کردن و در عین حال دور بودن از این تعصبات و تعصباتی که باعث میشد شما اجازه فکر کردن نداشته باشید و اجازه تشکیک کردن نداشته باشید، به چیزی نمی توانستید شک بکنید.
شما در دل یهودیان یا در دل مسلمانان و مسیحیان نمیتوانید تفکری بکنید و تفکر منتقدانه داشته باشید.
به موضوعی شک بکنید.
موضوعی را به نوع دیگری نگاه بکنید.
تمام پرسشها از همان ابتدا پاسخی برایش وجود دارد.
پاسخها در اختیار شماست و شما باید همین راه را به پیش بروید.
اما وقتی مواجه میشویم با این نگاه در یونان حالا متفاوت است.
حالا باید به دنبال پاسخ ها بگردند.
حالا قرار است به دور از تعصب به دنبال پاسخ ها باشند.
در همین نقطه عطفی میشود در این نگاهی که در یونان وجود داشته.
حالا میآید و صحبت از این میکند که یک اتفاق جمعی است.
یعنی ما صحبت کردیم در باب حکومت.
در قسمت ابتدایی که این حکومت تشکیل شده تا زندگی جمعی انسان ها یک نظم و قاعده ای داشته باشد.
نظم و قاعده ای که قرار است در نهایت آزادی بیشتر را برای مردم فراهم بکند، آزادی قانونمندی را فراهم بکند تا تعداد بیشتری بتوانند از این آزادی ها بهره ببرند.
ما را نزدیک تر به مفهوم عدالت و برابری بکند.
قرار است آرامش در زندگی انسان ها جاری و ساری باشد.
حالا این نگاه ما را به این سمت می برد که خب باید بیشتر تفکر کرد به این موضوع و نگاه کرد که این یک اتفاق جمعی است.
این یک حرکت جمعی است پس می تواند جمع هم برایش احاطه بیشتری داشته باشد.
از همین جا شما ریشه های این تفکر و این باور به دموکراسی به نوعی مردم سالاری شکل می گیرد.
اینکه مردمی که در این زندگی جمعی همه و همه درگیر هستند قاعدتا باید در باب این مسائل هم بیشتر فکر کنند، بیشتر حرکت داشته باشند و فعل بیشتری داشته باشند و ما مواجه می شویم با این تفکرات اینکه در میان همان یونانیان باستان هم در بین همان افلاطون و ارسطو و سقراط هم نظریات موافق و مخالف پیرامون این موضوع بوده.
اینکه این تقسیم بندی حتی در دل دموکراسی هم دموکراسی خوب و بد رو تقسیم بندی میکردن.
در دل دیکتاتوری هم دیکتاتوری خوب و بد رو تقسیم بندی میکردن.
موضوعی که میشه دربارش صحبت کرد.
اما موضوع مهم ما رسیدن به این مرحله از دموکراسی هست.
رسیدن به گذر از این نگاه استبدادی است.
اینکه تا چه اندازه نگاه اونها به خطا بوده و میشه دربارش صحبت کرد.
در تقسیم بندی اونها قاعدتا این نکته وجود داشته که خب این دموکراسی هم میتونه دموکراسی خوب و بد داشته باشه که در نهایت این دموکراسی بد ما رو میتونه به حکومت آنارشیسم برسونه و حکومت نادان و نادانان برسونه.
اینکه انسان هایی که دانایی لازم رو ندارند تا بتونن امور رو به درستی به پیش ببرند.
حال این که مثلا باوری باشه به این که یک فیلسوف عاقل و دانایی بتونه تمام قدرت را به دست بگیره.
این که ایده آل های اون ها در باب حکومت داری چه بوده، موضوع بحث ما نیست.
موضوعی است مجزا که میشه دربارش صحبت کرد.
اما موضوع مهم این تفکر و تعقل به این نگاه مشخص است که حالا ما یک زندگی جمعی داریم و قرار هست یک نظم جمعی را بوجود بیاریم.
قوانینی را وضع کنیم برای آزادی بیشتر و همگانی، برای رسیدن به برابری و عدالت بیشتر، برای آرامش بیشتر، برای رفاه بیشتر.
و این نگاه جمعی باید توسط همین آحاد ملت هم شکل بگیره.
ما این ریشه رو در اون ابتدا می بینیم و این یک دوران سکوت هزارساله ای رو در خودش میبینه.
دیگه بیشتر از هزار سال.
حالا یک دوران سکوتی است که سراسر جهان دوباره غرق در اون سکوت بزرگ میشه.
دوران، دوران قدرت گیری ادیان مختلف است.
اروپا در اختیار مسیحیان هست.
مسلمانان از این سمت قدرت را می گیرند و با توجه به آن تعاریفی که پیرامون فرهنگ استبداد کردیم و گفتیم که ریشه هایش تا چه اندازه وابسته به وجودیت خداست، به معنای خداست.
خب حالا ما مواجه می شویم با یک دوران تاریکی که سراسر جهان غرق در این استبداد است.
جای هیچ تفکری وجود ندارد.
شما نگاه بکنید به حکومت های مختلفی که در سراسر جهان بوده اند، جنگ های بی پایانی که کرده اند چگونه حقوق همگان را پایمال کردند برای یک آرمان و ایده.
صحبت هایی که پیرامون این حکومت های استبدادی کردیم که چگونه یک هدف غایی را تصویر می کنند و همه را مبدل به وسیله می کنند، چگونه یک شخص را همتای خدا در جایگاه خدا به کرسی قدرت می نشاند و ما مواجه می شویم با این دوران سکون و سکوت.
این دوران سکون و سکوتی که قاعدتا زندگی بشری را بدتر و بدتر کرد، وحشتناک تر کرد.
شما مواجه میشید با قرون وسطی و قرون دیوانه واری که حالا درش بدترین اتفاق می افته.
تفتیش عقاید اتفاق می افته.
جنگ های صلیبی اتفاق می افته.
از این طرف در جهان اسلام به همین شکل، جنگ های بی پایانی که اتفاق می افته برای کشورگشایی، قدرت گیری سلسله های مختلف در جای جای کشور های اسلامی، از عثمانیان، از صفویان، از پیش تر از اون امویان، عباسیان.
و این نگاه دگم همواره هم قدرتمند بوده.
این نگاه استبدادی قدرت یکتا رو داشته و یا در اروپا دوران سیاهی که اروپاییان پشت سر گذاشتند از نادانی، از این تسلیم بودن در برابر قدرت واحد.
ما در باب معنای خدا صحبت کردیم و گفتیم بارها در باره اش در قسمت های مختلف هم صحبت کردیم.
گفتیم این وجودیت خدا وابسته به نادانی ها، ناتوانی ها و ترس های انسانی ست.
حالا ما مواجه میشیم با دورانی که انسان ها بیشتر و بیشتر خودشون رو در این نادانی و ناتوانی و در ترس ها و وحشت های خود غرق می کنند.
یعنی اگر یک بیماری قرار بود که شیوع پیدا کند بین مردم پخش می شد و تعداد بیشماری از مردم در اروپا هم از بین بروند.
و این اون دوران استبدادی قدرتمند هستش که حالا از بعد سیاسی، از بعد اجتماعی، از بعد فرهنگی، از بعد اقتصادی همه چیز در تنگنا بوده تا اینکه حالا این مردم اروپا سعی می کنند که یک نگاه دوباره ای داشته باشند به این مشکلات برای رفع این مشکلات یک نگاه تازه ای را پدید بیاورند و ما مواجه می شویم با رنسانس و رنسانسی که تحت عنوان رستاخیز هم شناخته می شود.
یعنی مسلمانانی که این کتاب های فلاسفه یونانی را و آن دوران روشن یونان را ترجمه کرده بودند، حالا به دست اروپایی ها هم می رسد و اروپایی ها با خواندن به نوعی آن تفکرات و ریشه های تفکری سعی می کنند یک بازیابی دوباره ای داشته باشند و ما می دانیم که غربی ها فرهنگ خودشان را برگرفته از فرهنگ یونانی می دانند و به نوعی با آن رستاخیزی که در آن فرهنگ انجام می دهند و بعد از آن با عصر روشنگری و اینکه سعی می کنند آن را پویاتر و به پیش ببرند، یک فرهنگ تازه ای را پدید می آورند و یک تمدن تازه ای را پایه ریزی می کنند و ما مواجه می شویم با این افکاری که در گذشته وجود داشته، حالا دوباره زنده می شود و حالا مردم را به این سمت و سو می رساند که در باب موضوعات مهم دوباره بیندیشند.
خب در باب حکومت و حکومت داری، این استبداد مطلقه ای که در همه جا حاکم بوده، حالا قرار است نگاه بر این باشد که این حکومت استبدادی باید تغییر بکند.
آحاد ملت در این اتفاق و این قرارداد اجتماعی به نوعی سهیم هستند زندگی همگان رو در بر گرفته پس باید آنها هم در آن نظری داشته باشند.
اینکه یک حکومت قدرتمندی که همه قدرت خودش و همه باور خودش را از یک خدای در دوردست ها می داند، قوانین چندین هزاران ساله را به وجود آورده و به آنها پایبند هست و حاضر نیست که این قوانین را تغییر بدهد هم باید تغییر پیدا بکند.
حالا ما مواجه می شویم با علمای بیشماری که سعی می کنند این نگاه را تغییر بدهند و سعی می کنند یک تعریف دوباره ای نسبت به قانون داشته باشند.
اینکه بگویند باید قانون از دل روابط انسانی به وجود بیاید، کشف بشود، استخراج بشود، ما باید قانون ها را مطابق با شرایط خودمان تدوین بکنیم.
قوانینی که باید عرفی باشد و نه شرعی.
قرار نیست که شریعتی که هزاران سال قدمت دارد و برای مردم در آن دوران بوده، حاکم بر ما برای تمام دوران باشد و حالا ما مواجه می شویم با این جرقه ها که در دوران روشنگری هم بیشتر و بیشتر به پیش میرود و در نهایت ما را به این سمت و سویی می رساند که حالا قرار باشد دموکراسی حاکم بر جهان ما بشود، جهان اجتماعی ما بشود.
یکی از نکات مهم شرطی کردن حکومت است.
حالا قرار است حکومتی که باید خدمتگزار این مردم باشد یعنی ما در تعریف کلی حکومتی را تشکیل دادیم برای زندگی بهتر.
اینکه ما قرار است شرایط رفاهی بهتری داشته باشیم، شرایط اجتماعی بهتری داشته باشیم، آزادی های بیشتری را به صورت همگانی بتوانیم کسب بکنیم.
خب قاعدتا صحبت کردیم و گفتیم آزادی بدون برابری معنایی نخواهد داشت.
قرار است این آزادی همپوشانی با همه مردم داشته باشد.
همه انسان ها و در باور ما همه جان ها.
خب ما باید بیشتر و بیشتر نزدیک به این معنا بشویم.
حالا ما مواجه هستیم با اینکه برای رسیدن به این معانی برای رسیدن به برابری نیاز داریم که این حکومت خدمتگذار رو نسبت به خودمون پاسخگو کنیم.
حکومتی که هیچگاه پاسخگو به ملت نبوده.
حکومتی که قرار بوده خدمت بکنه اما پادشاهی میکنه، سلطنت میکنه و قدرت رو در اختیار میگیره.
به نوعی آقایی بر ملت میکنه، پادشاهی میکنه، جایگاه والا رو به دست میاره و از اون جایگاه استفاده و سوءاستفاده میکنه.
اما پاسخگوی به ملت نیست.
هیچ شرط و شروطی برای قدرت داشتنش وجود نداره.
حالا ما میرسیم به اون مرحله ای که باید شرط بر این حکومت گذاشت.
همون اتفاقی که مثلا در مشروطه ما می افته.
در اون نگاه ها از همون ابتدا هم جرقه هاش زده میشه که حالا ما باید حکومت رو موظف بدونیم که در برابر ما پاسخگو باشه و انتقادهای ما گوش بده و در خودش تغییری بوجود بیاره.
این قدرت یکتا و مطلق وجود نداشته باشه بلکه برای این قدرت داشتن شروطی لازم باشه.
حالا آرای مردم دخیل باشه در این.
خیلی بزرگتر و مهم تر از اون پیرامون قانونی این اتفاق می افته.
اینکه این قانون قرار نیست ابدی و ازلی باشه.
قرار نیست یک قدرت ماورایی برای انسان ها قانون به وجود بیاره.
اینکه خود انسان ها بسته به شرایطشون قرار هست که قانون رو به وجود بیارن.
اون چیزی که ما تحت عنوان حکومت قانون میدونیم این برابری ای که در برابر قانون همگان باید براشون اتخاذ بشه.
اینکه حالا شما چه وزیر باشی، چه وکیل باشی چه پادشاه باشی باید در برابر قانون پاسخگو باشید.
قانون برای همه آحاد ملت نگاشته بشه.
قانونی که با شرایط اون ها با موقعیت اونها همخوانی و همپوشانی داشته باشه، وابسته به شرایط تغییر کنه و به پیش بره.
پس ما میرسیم به یک سری اصولی که در این نگاه به وجود میاد.
یکی از اون اتفاقات هم قاعدتا گذر از این نگاه پادشاهی بوده.
حالا ما وقتی در باب گذر از این شاهنشاهی که نماد و نشانه آن خدا و استبداد بر زمین است به دو گونه با آن رفتار می شود، یک گونه قاعدتا در قبال پادشاهانی است که حالا در نقطه ضعف بیشتری هم قرار دارند و قبول می کنند این تغییرات را و این تغییراتی که قرار بوده پله پله اتفاق بیفتد از دل همین حرکات اتفاق می افتد و این حکومت ها سعی می کنند پادشاهی این پادشاه را مشروطه کنند.
همان اتفاقی که در ایران ما افتاد در انگلستان افتاد و این قدرت مطلقه پادشاه ضعیف و ضعیف تر شد.
تقسیم و تشریع شد.
حالا برگشتند و این قدرت را کمرنگ کردند تا در نهایت به آن مرحله ای برسد که یک جنبه تشریفاتی داشته باشد.
یک مقامی باشد که یک مقامی است شبیه به یک نماد و نشانه ای.
در آن هرم قدرت، قدرت اجرایی از او سلب شود.
اینها پله پله اتفاق افتاد.
خب یک بخش برای تقابل و گذر از این شاهنشاهی و این حکومت استبدادی همین نگاه مشروطه خواهی بوده و یک نگاه دیگر هم از میان برداشتن این سد بزرگ و عظیم.
همان اتفاقی که در فرانسه و انقلاب کبیر افتاده.
اینکه حالا این مردم با توجه به باورهایشان به این مرحله می رسند که باید این نقطه برداشته شود و این قدرت مطلقه برداشته بشود تا بتوانند انسان ها به آن حد از آزادی و دموکراسی که به آن باور دارند برسند.
این یک سد بزرگ و عظیمی است در برابر رسیدن که هر بار می تواند باز هم لجام گسیخته در برابر آنها صف آرایی کند و دوباره قدرت را قبضه کند.
به عنوان مثال وقتی به انقلاب مشروطه ایران نگاه می کنید، خب مردم ایران هم خواستند همین کار را انجام بدهند.
خواستند حکومت را شرطی بکنند، گام هایی را برای رسیدن به دموکراسی بردارند اما مواجه شدند با پادشاهی که حالا دست در دست دشمنان و اجانب حاضره که حتی مجلس را به توپ ببندند یا بعد از اون پادشاه قلدری که حاضر هست تمام دستاوردهای مشروطه را از آن خودش بکنه، به نام خودش بکنه.
و کسانی که برای این راه تلاش کردن رو هم قلع و قمع بکنه و در نهایت پادشاهی که هیچ صدایی رو برنمی تابد و همه رو به سکوت و سکون و خفقان وا میداره و در نهایت مشتی مجیزگو رو برای خودش بوجود میاره تا دوباره اون نگاه و فرهنگ استبدادی و این تسلیم بودن رو پدید بیاره.
در خیلی از کشورها هم به همین صورت اتفاق می افته تا در نهایت با گذر از این سیستم به یک سیستم تازه ای دست پیدا بکنن.
سیستمی که در نهایت قرار هست قدرت رو تقسیم بکنه، حکومت رو پاسخگو بکنه، قوانین رو عرفی بکنه، قوانین رو با توجه به شرایط به پیش ببره و در نهایت مهم ترین نکته درون خودش ایستا نبودن باشه.
پویایی باشه، پیشرفت باشه.
یعنی قرار هست حکومت به مرحله ای برسه که با تفکر و اندیشیدن بیشتر راه و رویه بهتر و بیشتری رو هم به پیش ببره.
قرار هست همتای ادیان تفکری ایستا و درخودمانده نباشه.
اینکه شما به یک موضوعی باور داشته باشید و تا آخر دنیا هم به همون باور داشته باشید.
قوانینی برای شما وضع شده باشه و تا آخر دنیا هم به همون قوانین پایبند باشید.
نقطه تفاوت و تمایزی که در بین نگاه به دموکراسی و میل به دموکراسی وجود داره همین نقطه پویایی هست که ما باید در نهایت به این پویایی هم برسیم.
پس قاعدتا ما با مبحث گذر از شاهنشاهی رو به رو میشیم که به دو صورت اتفاق می افته رسیدن به یک حکومت مشروطه.
اینکه تا چه اندازه اون پادشاه با این موضوع کنار میاد و حاضره که تمکین بکنه این خواسته های مردم را و یا در برابرشان می ایستد و در نهایت نابود خواهد شد و از میان برداشته خواهد شد.
اتفاقی که در مثلا انقلاب کبیر فرانسه می افتد و این شاهنشاهی از میان برداشته می شود و یا این کنار آمدنی که در پادشاهی های اروپا مثل پادشاهی انگلستان و بریتانیای کبیر که می شناسیم.
این باعث شد که آن قدرت کمتر و کمتر بشود تا یک حکومت پارلمانی تحت عنوان دموکراسی هم شکل بگیرد و به پیش برود.
با توجه به رفتاری که این پادشاهان انجام دادند، این اتفاقات در آن کشورها افتاده یا با توجه به خواست ها و امیالی که اندیشمندان در آن اجتماع داشتند و تا چه اندازه این نگاه و این باور به پادشاهی را مقابل دموکراسی و خواست جمعی مردم می دانستند.
در نهایت ما قرار است که به آن جمهوریت برسیم، به آن دموکراسی برسیم در این نگاه ها از ابتدا که صحبت کردیم در نهایت ما را به این جایگاه میرسونه که حالا به یک مرحله ای برسیم که جمیع مردم برای زندگی اجتماعی خودشون تصمیم بگیرند.
حالا چه با انتخاب شخصی است که قدرت رو قرارهست به دست بگیره چه با انتخاب افرادی است که قرار است قانون گذاری بکنند و قوانین و عدالت رو به پیش ببرند.
قرار هست که اینها فعال بشن.
در این اتفاقات قرار هست که اون حکومت وقت پاسخگویی در برابر مردم باشه.
قرار هست که این قوانین نگاشته شده بر اساس روابط و شرایط بین انسان ها شکل بگیره، دائما پویا باشه و به پیش بره.
اما گفتیم یکی از نکات مهم و بزرگ در بین دموکراسی همین ایستا نبودن هست.
همین در پی پویایی و پیشرفت هست.
ما از همون ابتدا هم زمانی که روبه رو میشیم با افکار افلاطون و افکار یونانیان باستان.
که خیلی پیشتر از افلاطون هم بهش باورمند بودند و به نوعی او راوی این اتفاقات هست، شما مواجه می شوید با دموکراسی مستقیم که حتی در آن دوران هم وجود داشته.
مفهوم از دموکراسی مستقیم یعنی گذر از این دموکراسی که امروز در بیشتر کشورهای دنیا جاری و ساری هست. هست.
یعنی اینکه حتی شما در باب موضوعاتی که به زندگی جمعی انسان ها مرتبط است باز هم به آرای جمعی رجوع بکنید.
مثل اتفاقی که در سوییس هم می افتد.
اینکه شما مواجه می شوید حالا یک کشوری تحت عنوان سوییس هست که خیلی نزدیک هست به این دموکراسی مستقیم.
اینکه اگر قرار باشه یک موضوعی رو مطرح بکنند، یک قانون کلی که در زندگی افراد دخیل هست حالا سعی می کنند از این دموکراسی مستقیم استفاده بکنند، رفراندوم بزارن تا مردم آراء شون رو بدهند.
یا حتی شما می توانید با جمع کردن یک تعدادی امضا از مردم یک قانون تازه ای را به مجلس ببرید و این قانون را تصویب بکنید.
این ها از نشانه های دموکراسی مستقیم هست که گذر از آن دموکراسی ست که در ابتدا شکل میگیره و اون پویایی است که قرار هست در دل دموکراسی وجود داشته باشه.
قرار هست هر روز ایده های تازه ای مطرح بشه برای زندگی بهتر جمعی.
یعنی ما یک نهایتی رو داریم، یک هدف غایی رو داریم که برای تشکیل حکومت بهش فکر کردیم.
اینکه قرار هست زندگی جمعی ما از نظر اقتصادی بهتر باشه، رفاه بیشتری داشته باشیم، آزادی های بیشتری رو در اختیار بگیریم، بیشتر و بیشتر به مفهوم عدالت و برابری برسیم.
خب این هدف غایی مشخص هست.
حالا هیچ تعصب و ترس و نادانی و ناتوانی ای هم در میان نیست که ما درجا بزنیم و مدام همون حرف گذشتگان رو به پیش ببریم.
قاعدتا با میل به این پیشرفت و پویایی و گذر از این ایستا بودن حالا سعی میکنیم که این تغییرات رو بوجود بیاریم.
حالا مواجه میشیم با اینکه اگر دموکراسی در ابتدا اشکالاتی داره که قاعدتا داره اشکالات بیشمار که میشه ساعتها هم درباره اش صحبت کرد که شاید در آتی هم در باب این مسائل هم صحبت کردیم.
اما این موضوع مهم در دل دموکراسی هست که حالا شما فارغ از نادانی، ناتوانی و ترس ها و تعصبات می تونی در باب اونها صحبت کنی و ایده هایی رو مطرح کنید تا هر روز پویاتر از گذشته باشه.
این نگاه که هدف غایی اش هم همون خواسته های مشخص از زندگی جمعی انسان هاست و شما مواجه میشید با همون دموکراسی مستقیمی که حالا سعی میکنه بوجود بیاره.
حالا اینکه درباره اش صحبت میشه اینکه این دموکراسی مستقیم نیازمند شرایط مشخصی است.
مثلا یه کشوری مثل سوییس با تعداد جمعیت پایین قابل قیاس با یک کشور مثلا بزرگ با تعداد بالایی مثل مثلا هندوستان یا آمریکا و روسیه و کشورهای دیگه چین و اینها نیست.
اینها صحبت هاییست که میشه درباره اش حرف زد و ساعت ها صحبت کرد.
اما موضوع مهمی که مطرح میشه در این وادی این هستش که میل به پیشرفت که حالا وقتی ما حتی می رسیم به دموکراسی که امروز با ما مطرح میشه حالا باز هم باید ایستا نبود، باز هم باید بهش تفکر کرد.
باز هم باید در پی پویایی اون بود و بزرگ ترین المانی که می تونه ما رو امیدوار به نگاه دموکراسی بکنه و اصولا نگاه های مدرنی که در بین مردم شکل گرفته بعد از رنسانس و بعد از دوران روشنگری همین ایستا نبودن بوده.
یعنی نقطه ی تمایزی که ما قرار میدیم.
بارها هم در موردش صحبت کردیم میان ادیان و میان افکار انسانی.
افکاری که از دل انسان ها برون اومده دیگه جنبه های الهی نداره.
یکی این قدوسیت زدایی هست دیگه.
یعنی هیچ قداستی برای صحبت ها قائل نیست.
اینکه قرار نیست اگر کسی فلان نظریه رو دربارش صحبت می کنه پیرامون مباحث سیاسی این صحبت، صحبت مقدسی باشه غیرقابل تغییر.
هرجایی که آلوده به این قداست بشه ما باز دچار اشکال و مشکل میشیم و دوباره قرار هست درجا بزنیم و نقطه عطف نگاه به دموکراسی و نگاه به نوعی انسانگرایی اومانیستی با تمام اشکالاتی که میشه دربارش صحبت کرد همین موضوع پویایی هست که حالا قرار هست ما مشکلات رو ببینیم اما برای رفع اون تلاش کنیم چرا که دیگه کسی باور به این نداره که نادان هست، ناتوان هست.
قاعدتا ناتوانی ها در انسان ها وجود داره.
نادانی ها به وجود وجود داره اما قرار هست که ما در برابر این نادانی و ناتوانی تلاش بکنیم.
قرار هست راه های تازه ای رو به وجود بیاریم.
پس قاعدتا گام هایی به سمت دموکراسی از همون ابتدا شروع میشه و هر روز هم در حال پویایی و پیشرفت هست.
هر روز برای این راه تازه پیش آمده روش های مختلفی اتخاذ میشه.
انسان ها به راه های دیگری میرسند تا به اون هدف غایی برسند و این نقطه عطف هست.
حالا میتونه دموکراسی در شکل مثلا پادشاهی مشروطه باشه.
تا رسیدن به یک دموکراسی ریاستی.
تا گذر از این دموکراسی ریاستی تحت عنوان دموکراسی شورایی.
تا رسیدن به دموکراسی مستقیم و الی آخر.
تا رسیدن به باورهای تازه ای که کلیت این نگاه رو هم تغییر بده.
پس نقطه عطف در همین موضوع مشخص است.
در باب جمهوریت میشه ساعتها صحبت کرد در باب نکات مثبت و نکات منفی.
در باب نکات منفیش هم.
خب در این برنامه خیلی صحبت نکردیم چون ما بیشتر در این ویژه برنامه در باب حکومت استبدادی صحبت میکنیم.
در ویژه برنامه ای که در آتی قاعدتا پخش خواهم کرد پیرامون جهان مدرن و این نگاه دنیای امروزی پیرامون دموکراسی هم صحبت خواهیم کرد.
اما در این ویژه برنامه به نظرم نکات مهم و کلیدی دربارش صحبت شد و در قسمت های آتی هم سعی میکنیم در باب مسائل دیگری این نگاه استبدادی صحبت بکنیم و در نهایت گذر از این نگاه استبدادی و رسیدن به آزادی و برابری.
قسمت هفتم : لائیسیته
خب دوستان توی این قسمت مشخص پیرامون حکومت استبدادی ما می خوایم در باب لایک بودن صحبت بکنیم.
لائیسیته کردن حکومت صحبت بکنیم.
یکی از ارکان مهمی که پیرامون دموکراسی وجود داره و اصلا معنای دموکراسی به نوعی گره خورده با همین لائیسیته کردن هست.
حالا سعی می کنیم تو این قسمت در باب تناقضات میان دموکراسی و لائیسیته و در عین حال همپوشانی هایی که وجود داره، بین این دو معنا هم بیشتر صحبت بکنیم.
یکی از ارکان مهمی که ما رو اصلا به مفهوم دموکراسی نزدیک میکنه.
خوب قاعدتا اگر ما بخوایم مبنا رو در دموکراسی، آرای جمعی و نگاه جمعی مردم قرار بدیم ما دچار اون تناقضات میشیم.
اما اگر بخوایم به دموکراسی تحت عنوان یک معنای مشخص نگاه بکنیم، همپوشانی ها رو بیشتر و بیشتر بهش پی میبریم.
حالا در ادامه سعی میکنم بیشتر در موردش توضیح بدم تا یه برآیند مشخصی نسبت به این موضوع داشته باشیم.
در اون نقطه ی ابتدایی ما یک تعریفی پیرامون این لائیسیته و اصلا پیدایش این معنای مشخص داشته باشیم.
خب ما صحبت کردیم و گفتیم که با حکومت های استبدادی در طول تاریخ روبرو بودیم.
همواره حکومت ها استبدادی بوده و همواره قدرت در اختیار یک فرد، یک حاکم قدرتمند بوده که همه قدرت را قبضه کرده و همه آمال و آرزوهای خودش رو به پیش برده.
گفتیم که تمامی این حکومت ها یک هدف مشخصی را دنبال می کردند یک هدف مشخص و یک هدف غایی که برای رسیدن به آن تلاش میکردند.
گاهی شوکت مردمان آن کشور بوده.
رسیدن به جلال و شکوه آن مردم بوده.
یک بار رسیدن به رستگاری در جهان آخرت بوده.
رسیدن به معنای خداوندی بوده.
باورهای مذهبی بوده.
خب قاعدتا در این حکومت های دیکتاتوری همواره یک معنای مشخصی تعریف شده.
یک هدف غایی گذاشته میشده که همه وسیله ای میشدند برای رسیدن به آن هدف غایی.
در باب این مسائل صحبت کردیم.
اما تمامی این نوع نگرش ها برای رسیدن به آن هدف غایی یک چهارچوب مشخصی را تعریف میکردند که بیشتر مواقع هم این چهارچوب ها نشات گرفته از آن باورهای مذهبی بوده، از آن فرامین الهی بوده یعنی فرامین الهی که به شما چهارچوب چارچوب مشخصی را برای رسیدن به آن هدف غایی می گذارند.
حال اینکه ما در جهان مدرن هم روبه رو شدیم، با حکومت هایی از این دست، همتای حکومت های کمونیست ها، نازیست ها و فاشیست ها که آنها هم شباهت بزرگی با این نوع نگرش داشتند، یعنی یک هدف غایی را مشخص می کردند، حالا یک چهارچوب غیر قابل عدول را هم تعریف می کردند که با پایبندی به این چارچوب ها این مسیر را طی می کردند که حالا ما به این نزدیکی و قرابت این نگاه ها با هم هم درباره اش صحبت خواهیم کرد.
اما برای اینکه این بحث در ابتدا باز بشود و ما یک تعریف مشخص و روشنی را نسبت به لائیسیته داشته باشیم، بیشتر می رویم سمت آن نگاه مذهبی که اصلا این معنای لاییک بودن هم به نوعی جدایی دین از سیاست است که بیشتر به آن نزدیک بشویم.
اما وقتی ما صحبت از این جدایی دین از سیاست می کنیم، می تواند معنای دین تغییر بکند و هر باور و ایدئولوژی ای هم در اون قرار بگیره.
در نهایت قرار هست برآیند این توضیحات ما رو به یک جایی برسونه که در باب قرابت های این لائیسیته با دموکراسی و تناقضات و تقابل هاش هم صحبت بکنیم و به نتیجه برسیم.
خب گفتیم با توجه به این تعریفی که این حکومت های مشخص دیکتاتوری و استبدادی داشتند، برای رسیدن به یک هدف غایی و نهایی یک چارچوب رو مشخص میکردند که این چارچوب ها بیشتر مواقع از ادیان سرچشمه میگرفت و ما این ادیان رو مبنا قرار میدیم.
یعنی حکومتی که در دوران قرون وسطی در اروپا سر کار بود.
یک هدف غایی و نهایی رستگاری انسان ها و رسیدن به عیسی مسیح و جهان آخرت رو تصویر میکردند.
حالا چارچوب های مشخص رو از دل این باور مسیحیت میگرفتند.
باور مسیحیتی که قوانین خودش رو هم از یهودیت استخراج میکرد.
یا جمهوری اسلامی امروزی که در ایران حاکم هست.
حالا این جمهوری اسلامی رسیدن به حکومت مهدی موعود را کرده، هدف غایی و نهایی خودش و حالا چارچوب ها و اون چارچوب مشخصی که قرار هست به آن پایبند باشد را اسلام شیعه اثناعشری قرار داده.
حالا قوانینی که اینجا مطرح میشود همه و همه برگرفته از یک قانون الهی است.
قوانین الهی غیر قابل عدول برای تمامی دوران.
خب در دل تمامی این افکار هم به همین شکل بوده.
قوانین و چارچوب های مطرح شده غیر قابل عدول.
خب شما رو به رو میشدید با این افکار مشخص.
حالا شما دارید در برابرتان قواعد الهی و مقدسی را تصویر شده می بینید که عدول از این ها مساوی است با مرگ و نیستی و نابودی.
تمامی قوانین از پیش تعیین شده است.
یعنی شما نمیتونید پویایی و پیشرفتی رو در این قوانین ببینید.
قرار نیست قوانین با توجه به شرایط نگاشته شود.
یعنی شما با مثال و مصداق اگر بخواهید به این موضوع نزدیک شوید می توانید امروز و شرایط ایران خودمان را ببینید.
یک حکومتی است که تمامی باورهای خودش را از باورهای اسلامی می گیرد.
باورهای اسلامی که هزار و چهارصد سال پیش توسط یک پیامبری به مردم ابلاغ شده، حالا یک سری قوانین محدودی را آن زمان مطرح می کند در خود قرآن.
خب ما یک سری قوانین مشخصی را داریم.
تمام قوانین هم که در قرآن گنجانده نشده.
یعنی به عنوان مثال شما برای بریدن دست دزد آیه صریح قرآنی دارید اما در قبال سنگسار زناکار آیه قرآنی ندارید.
استناد به زندگی پیامبر و احادیث نبوی است که باعث می شود این قانون پدید بیاید.
حال این که تا چه اندازه ما قرار هست که اون نگاه رو نسبت به خود قرآن و مبنا رو فقط و فقط قرآن قرار بدیم و یا اینکه این کلیت اسلام که ما بارها دربارش صحبت کردیم که در کنار قرآن، احادیث و سیرت نبوی هست که اون فقر رو پدید میاره و قوانین اسلامی رو شکل میده.
اما با تمام این تفاسیر این ها قوانینی است برای اون دوره از تاریخ که حالا مطرح شده و غیر قابل عدول هست.
حالا این قرار هست در یک کثرت بی حد و حصری مثل ایران، مثل جامعه ایرانی که خب یک تعداد قابل شمارشی قاعدتا بی خدا داره، بی دین داره در کنارش مسلمان سنی مذهب داره، یهودی داره، مسیحی داره و الی آخر.
ادیان مختلف داره.
حالا قرار هست این قوانین تا اون حد گذشته در قبال تمام این مردم با این کثرت بی حد و حصر اعمال بشه اون هم غیر قابل عدول و غیر قابل طرد.
یعنی شما مواجه میشید با مجلس قانون گذاری که تمامی جوامع مدرن و تمامی سیاست های تمامی چهارچوب های سیاسی ای که در جهان شکل گرفته به اون پایبند هست.
خب ما یه مجلسی داریم که قرار هست یه عده ای به آن انتخاب بشن، توسط مردم برن و قانون گذاری بکنن اما بلافاصله در کنار اون یه شورای نگهبان دارید که حالا این قوانین تصویب شده توسط مجلس رو باید دوباره بازبینی بکنه و مطابقت بده با قوانین اسلامی که مبادا با قوانین اسلامی همخوانی نداشته باشه.
حالا شما مواجه میشید با یه همچین نگاه که در طول تاریخ هم وجود داشته.
وقتی ما در باب رنسانس و رسیدن اون نگاه دوباره ساختن خود و در نهایت رسیدن به اون مرحله از روشنگری میرسیم، یکی از مبانی مهم برای رسیدن به دموکراسی همین مسئله قانون بوده.
یعنی شما وقتی مواجه میشید با انقلاب مشروطه ایران، انقلاب مشروطه ایران رو تا حد زیادی انقلاب قانون میدونن.
نه اصلا بزرگترین آمال و خواسته ی اون مردم. اون روشنگران.
اون الیت جامعه که به نوعی راهبری این تفکر رو میکردن رسیدن به حکومت قانون بوده.
حالا حکومت قانونی که تا این اندازه مهم هست، قانونی که قرار هست اصلا آزادی ما رو به وجود بیاره، قانونی که قرار هست اصلا به وجود آورنده و ادامه دهنده و پایدار کننده و مانا بودن این آزادی رو فراهم کنه.
حالا این قوانین میتونه در چهار چوب و در زندانی که توسط این باورهای الهی و قدسی و دینی به وجود اومده همواره در انحصار اون ها قرار بگیره و همواره در زندان اون ها به حصر دربیاد.
اما این تفکر پیرامون دموکراسی ما رو به اون مرحله ای رسونده که حالا باید تفکر کرد که این قوانین باید هر بار و هر بار تازه و تازه نگاشته بشه.
قوانینی که با عرف اون جامعه همخوانی داشته باشه.
همسویی داشته باشه.
حالا شما اگر مواجه میشید با قانونی که پیرامون به عنوان مثال طلاق نگاشته شده در هزار و چهارصد سال پیش توسط مسلمانان.
حالا امروز وقتی کارایی نداره باید تغییر بکنه.
اما در یک حکومتی که تحت عنوان این حکومت استبدادی و دینی هست.
حالا این قانون رو در انحصار خودش گرفته با چارچوب های خودش قرار هست که به اونها نگاه بکنه.
و شما هیچ قدرت تغییری برای این نگاه ندارید.
و دقیقا نکته ای که لائیسیته میاد مطرح میکنه این دور کردن این ایدئولوژی ها از نگاه به سیاست هست.
از نگاه به قانون گذاری هست.
بزرگترین جلا و نشان دادن این لائیسیته هم در همین قانون گذاری خلاصه میشه.
یعنی شما بزرگترین درخشش این نگاه را در همین قانون گذاری ها می بینید.
حالا زمانی که ما روبرو می شویم با این تفکر مشخص که قرار است قوانین برای زندگی بهتر انسان ها نوشته شود، قرار است از دل زندگی جمعی آن ها این قوانین کشف بشود.
پس نمی تواند پایبند به یک چارچوب هزاران ساله باشد چرا که در طول گذر تاریخ هم شما مواجه می شوید با این تغییرات.
اما آن نگاه ایستا و در جا مانده است.
غیر قابل تغییر است اما این تغییرات با اون در خود ماندگی با هم همخوانی ندارند.
پس شما مواجه می شوید با این درخشش و لائیسیته در این نگاه مشخص و یکی از ارکان اصلی دموکراسی هم همین موضوع مشخص است.
دموکراسی را اگر ما مبنا قرار بدهیم برای زندگی کثیر مردم با افکار های مختلف، با باورهای مختلف.
یعنی شما مواجه میشوید با یک.
کثرتی از مردم که هر کدام باور های متفاوتی دارند.
در یک کشور مشخص که تعدادی مسیحی، مسلمان، یهودی، بی دین و الی آخر وجود دارند.
حالا برای زندگی جمعی این ها که این ها در شرایط بهتری باشند، حکومت به واسطه اینکه ما قرار است زندگی جمعی بهتری داشته باشیم، رفاه بیشتری، آزادی بیشتری و برابری بیشتری داشته باشیم.
حالا باید قوانینی نگاشته شود که با شرایط حال حاضر ما همخوانی داشته باشد.
قرار نیست به یک چهارچوب دوهزار ساله ای پایبند باشد.
قرار است که چهارچوب ها را دوباره تعریف کند و بسته به شرایط تعریف کند.
این معنی مشخص نسبت به لائیسیته است که تا چه اندازه گره گشا بوده و تا چه اندازه این معنای مشخص را مطرح کرده و وقتی ما مواجه می شویم با حکومت جمهوری که برای کثرت مردم و در این کثرت تعبیه می شود.
حالا باید به این لائیسیته باورمند باشد.
اگر ما جمهوری را بخواهیم به یک معنای مشخص دیگری تعریف کنیم که آن آرای عمومی ملت است، خواسته ی عمومی ملت است.
قاعدتا این نمی تواند در آن نقشی داشته باشد.
اما وقتی قرار باشد این را مبنایی قرار بدهیم، خطکشی قرار بدهیم برای زندگی کثیر مردم، خب قاعدتا تمام مبنا هم همین میشود که یک چهارچوب های تازه ای از دل همین مردم استخراج بشود.
حالا بیشتر در باب این موضوع صحبت میکنیم اما یک جاهایی ما مواجه میشویم با موضوعاتی که درباره اش مطرح کردیم و گفتیم مثلا به عنوان مثال یک حکومت هایی مثل حکومت نازی ها، آلمان نازی، حکومت فاشیستی موسولینی یا حکومت های دیگری که در جهان بودند مثل حکومت صدام یا اتحاد جماهیر شوروی و حکومت هایی از این دست.
شما مواجه می شید با این که همون چارچوب حکومت های استبدادی در اینجا هم جاری و ساری هست.
همون نگاه رو شما باز هم در اینجا می بینید.
با این که خب این جماعت به عنوانی مثلا دور از باورهای دینی حداقل به حساب میان، دیگه قرابت و نزدیکی با اون باورهای مذهبی ندارن و این اون نقطه ای است که ما باید باز هم درباره اش صحبت کنیم.
یعنی شما می بینید که قرابت و نزدیکی خداناباوری با خداباوری یعنی شما مواجه میشید با جماعت آتئیستی که حالا به معنای خدا معترف و معتقد هستن به اون معنای مشخص به اون فرهنگ استبدادی باورمند هستن.
یعنی اگر صحبت از فرهنگ یکتایی میشه در دل فرهنگ استبدادی باورمند به اون یکتایی هستن، حالا اون یکتایی رو جای دیگه ای معنی می کنن.
شاید مواجه بشیم با جماعتی که به جای خدای در آسمان ها انسان رو قلمداد میکنه به عنوان اون خدا.
حالا مواجه میشیم با عقاید اومانیستی و انسان گرایی که حالا انسان رو بر جای اون خدا نشانده.
یعنی فقط همون صحبتی که بارها هم دربارش کردیم.
به تاج کاری ندارن.
سر در میارن.
تاج رو تغییر میدن.
دوباره همون مبنا، همون تفکر، همون نگاه یکتا پرستانه داره اعمال میشه.
اما به جای اینکه خدا در اون نوک هرم قرار بگیره انسان قرار میگیره.
همون نگاه برتری طلبی داره اعمال میشه.
یعنی اینها همون نگاه رو دارن.
برتر از دیگران هستن.
جایگاه انسان برتر از دیگران هست.
جایگاه قومیت ما برتر از دیگران هست، جایگاه کشور ما برتر از دیگران هست و باز هم که دیگرانی وجود دارن.
همون اصلی که ما دربارش صحبت کردیم وقتی یک اصلی قابل قبول برای جماعتی باشه، حالا میتونه تغییر بکنه.
حالا میتونه بازیگران این سناریو تغییر کنند.
سناریو پابرجاست اما بازیگران هر بار تغییر می کنند همان داستان به روی صحنه میآید اما این بار با بازیگرانی تازه.
یک بار در آن نوک هرم خامنه ای هست، یک بار در نوک هرم.
نمی دانم هیتلر هست یا هر کس دیگری.
همین داستان داره اجرا میشه با بازیگران متفاوت.
اگر به قوانین و چارچوب ها پایبند هستند، قوانین اسلامی به عنوان مثال وجود داره.
اون ور قوانین تازه ای به وجود میاد غیر قابل عدول و غیر قابل تغییر.
چارچوب هایی که نمیشه هیچ نوع تغییری درش به وجود آورد قرار نیست با منطق و استدلال در برابرش ایستاد.
قرار هست با نادانی و ناتوانی و ترس ها و تعصبات بهش پایبند بود.
قرار نیست نسبت بهش شکی داشت.
قرار هست بهش ایمان آورد.
ایمانی چشم و گوش بسته که همه چیز رو قبول میکنه قرار نیست درش تشکیک کرد.
و حالا ما مواجه میشیم با این غرابتی که بین این خداناباوری و خداباوری هست.
یعنی وقتی ما در باب این لائیسیته صحبت میکنیم، مفهوم لائیسیته به مفهوم جنگیدن با اون خدا و ادیان نیست.
جنگیدن با این تفکر مشخص است.
تفکر مشخصی که قرار هست ما رو به ایستا بودن برسونه.
قرار هست که در برابر این کشف قانون بایسته.
حالا این که اون شخص، اون اشخاص خداباور اند یا خداباور نیستند.
مسلمان اند یا غیر مسلمانند، تفاوتی در اصل ماجرا نمیکنه.
یعنی نقطه مشخص ما نسبت به موضوعات باید معنای مشخصی باشه که دنبال میکنه.
تفاوتی نمیکنه جماعتی باشن که خدا رو بپرستند تحت عنوان اللهی که در عربستان سعودی مثلا کعبه ای داره.
میتونن به جای اون هیتلر رو بفرستن در همون جایگاه.
میتونن به جای اون مارکس رو بفرستن در همونجایی که موضوع اون معنای مشخص است.
این که چه کسی در اون جایگاه قرار بگیره موضوع مهم نیست.
در باب لائیسیته هم به همین شکل هست.
موضوع لائیسیته به مفهوم این معنای مشخص هست که قرار هست ما ایستا نباشیم و قرار هست که ما در یک جا نمونیم.
قرار هست ما به این تغییرات پاسخ بدیم.
قرار هست در قبال این تغییرات از خودمون عملی نشون بدیم.
قرار است این دگرگونی های اجتماعی رو اتخاذ بکنیم برای قانون گذاری برای زندگی جمعی و این اون مفهومی است که ما باید دنبال بکنیم وگرنه ما مواجه میشیم با این قرابت و نزدیکی هایی که بین کسی که باورمند به خداست با بی باور به خدا.
هم ببینیم در قبال جمهوریت هایی که تا این اندازه غرق در این نگاه استبدادی هستند با حکومت های پادشاهی استبدادی، چرا که آن اصل و مبنا و معنا را تغییر ندادند.
در پی تغییر مترسک های درون آن هستند.
اما فرای این، ما گفتیم که دموکراسی و لائیسیته به نوعی به هم پیوند خورده اند.
اگر ما دموکراسی را بخواهیم بر این مبنا قلمداد کنیم که یک جمعیت پر کثرتی مثل ایران مثلا به عنوان مثال قرار است یک حکومت واحدی داشته باشد، در این صورت ما مواجه می شویم با قرابت و نزدیکی که بین لائیسیته و دموکراسی وجود دارد.
یعنی اگر ما قرار نباشد که تفکری مجزا از این نگاه داشته باشیم، قرار باشد که مردم با باورهای خودشان زندگی بکنند.
هر کس در آن سرایی که خودش می خواهد بتواند بتونه زندگی کنه.
اگر این رو ما مبنا قرار ندیم و بخواییم در دنیای امروزی با توجه به کثرتی که وجود داره معیار و مبنا رو بذاریم بر این پایه.
خب لائیسیته یک عضو جدانشدنی از این باور هست.
دموکراسی که قرار هست برای مردم از مردم باشه، حکومت مردم بر مردم باشه.
پس قاعدتا قواعد و قوانینش رو هم از خود این مردم، از شرایط این مردم، از افکار این مردم خواهند گرفت.
نه هیچ قدرت ماورایی، نه هیچ تفکر سازمان یافته ای.
قرار هست از خود مردم این قدرت رو بگیره.
ما اینجا نزدیک میشیم با این دموکراسی و لائیسیته که تا چه اندازه ای با هم در نزدیکی هستن.
اما وقتی در باب جمهوری صحبت میکنیم، یکی از اون موضوعات مهم این هست که ما به آرای جمعی مردم نگاه میکنیم.
یعنی جماعتی که وقتی کثرت رو در اختیار دارند.
حالا میتوانند انتخاب کنند.
قوانین خودشان را، شرایط زندگی خودشان و نوع زیست جمعی خودشان را.
این معنایی است که ما تحت عنوان دموکراسی میشناسیم.
خب یک عدد مشخصی هم دارد که در طول تاریخ هم دربارهاش صحبت شده.
خب ما عددی که امروز تحت عنوان دموکراسی اکثریت میشناسیم پنجاه درصد بعلاوه یک هستیم.
یعنی پنجاه درصد از مردم یک کشور بعلاوه یک نفر.
اگر باورمند به یک قانون مشخص، به یک شخص مشخص، به یک حزب مشخص باشند، این اکثریت را در اختیار میگیرد و قدرت هم در اختیار خواهد گرفت.
خب این چیزیست که ما تحت عنوان دموکراسی و جمهوریت میشناسیم.
جاهایی هم گاها صحبت شده از اینکه ما بخواهیم این عدد درصد را بالاتر ببریم.
خب قاعدتا آدم بهش میاندیشد که این تعداد خیلی تعداد قابل قبولی نیست تا حتی رسیدن به یک جایی که خیلی شاعرانه بخواد در باب این موضوع صحبت شود.
مثل صحبت هایی که روسو می کند.
در نهایت اینکه قرار است این صحبت ها ما را به اینجا برساند که یک نگاه شاعرانه ای در باب این داشته باشیم که همه را راضی نگه داریم که حالا شاید خیلی نزدیک به دنیای واقعی ما هم نباشد.
اما چیزی که ما امروز در جهان می شناسیم همین معنای مشخص است.
حالا در این نگاه مشخص شما تصور کنید که لائیسیته چقدر می تواند بی معناست.
یعنی ایران ما تحت عنوان یک کشور مسلمان شیعه یک درصد قابل قبولی.
ما مسلمان زاده شیعه داریم دیگر.
حالا شما تصور کنید که اگر ما ملاک و مبنا را بخواهیم بگذاریم این آرای اکثریت، خب لائیسیته می تواند به سادگی هم بی معنا بشود.
یعنی من حداقل امروز که آمار مشخصی را در باب ایران و شرایط و مردم ایران و نگاه آنها نداریم اما قاعدتا میتوانیم بگوییم که در سال 88 مردم خیلی نزدیکی و قرابت با بالاخره آن تفکراتی که قدرت را گرفت، داشتند.
شاید این عدد خیلی عدد احمقانه ای باشد و این 10 دو دهم درصدی که به جمهوری اسلامی آری گفتند، قاعدتا رفراندوم احمقانه ای است که یک آری یا نه نسبت به یک نوع حکومت باشد.
تمام اینها موضوعاتی است که میشه درباره اش صحبت کرد.
اما قاعدتا اگر بخواهیم به حقیقت نزدیک شویم، به واقعیت نظر کنیم، می تونیم به راحتی بگیم که خب اون مردم قرابت بیشتری رو با حکومت اسلامی داشتند و جمهوریت به شکل مشخصی که ما تحت عنوان اکثریت پنجاه و یک داریم قاعدتا در اون دوران پیروز این میدان بود.
یعنی نگاه های اسلامی و قوانین اسلامی پیروز این میدان بود و اینجا آنجایی است که ما دچار این تناقض میان لائیسیته و جمهوریت میشه.
یعنی حالا جمهوریتی که معیار و ملاک رو انتخاب مردم می زاره.
حالا در جای جای جهان هم میشه به این نگاه کرد در همه جای دنیا.
اینکه شما اگر افغانستان رو در نظر بگیرید، پاکستان رو در نظر بگیرید و عربستان رو در نظر بگیرید و کشور های دیگه.
شاید خیلی از این کشور ها همین امروز هم اگر آرای جمعی باشه باز هم به همین قوانین و همین قوانینی که از نگاه جمعی از ما به شدت هم وحشیانه و غیر قابل تفکر هست رای مثبت بدن آرای اکثریت رو همین جماعت با همین تفکرات به دست بگیرن و این نقطه تناقضی است که میان لائیسیته و دموکراسی وجود داره چرا که حقوق برخی پایمال میشه.
دیگه حقوق برخی از میان برداشته میشه.
یعنی قرار نیست این جماعت حتی حق زیستن داشته باشن.
یعنی شما تصور کنید در یک حکومت شیعی شیعه اثناعشری مثل ایران به سادگی اینها حق تحصیل رو مثلا از بهایی ها میگیرن.
یک چیز خیلی معمولی براشون هست.
یک چیزی که دیگه در باب اینکه یک انسان یک باور مشخصی داره حتی حق تحصیل کردن رو هم در اون کشوری که به دنیا اومده نداره.
و این منافات کامل با آزادی داره و آزادی رو از میان برمیداره.
برابری رو ریشه کن میکنه.
اما خیلی ساده حالا میتونه همون جماعت در یک رای گیری هم شرکت کنن و به همین موضوع کاملا ظالمانه هم رای بدن.
اینجا اون نقطه ایست که گفتیم تقابل میان جمهوری و لائیسیته است.
یعنی شما اگر مبنا و ملاک رو بخواهید برای زندگی اکثریت در کنار هم بزارید با این تفاوت ها و تمایزات، حالا باید به لائیسیته باورمند باشید.
در غیر اینصورت باید راه حل تازه ای رو به وجود بیارید بیاورید تا انسان ها بتوانند در میان باور های خودشان صحبت بکنند، زندگی بکنند، آرا و افکار داشته باشند و جمهوریت را به آن شکلی که به آن باورمند هستند درش زندگی بکنند.
همان چیزی که تحت عنوان جهان آرمانی من بهش باور دارم و درباره اش کتاب نوشته ام و در آینده هم در همین برنامه به نام جان هم صحبت خواهم کرد.
اما این آن نقطه ی تناقضی است که قاعدتا وجود دارد.
حالا چون بحث به اینجا رسید، ما یک مقداری پیرامون این مسئله هم باید صحبت بکنیم.
ما در باب این تناقض میان لائیسیته و جمهوریت صحبت کردیم.
ما یک تعریف مشخصی در ابتدا باید پیرامون آزادی داشته باشیم.
اینکه وقتی ما صحبت از آزادی می کنیم، این آزادی به چه معناست، بارها و بارها درباره اش صحبت کردیم.
اینکه آزادی به مفهوم اختیار هست.
یعنی شما اختیاری داشته باشید برای انتخاب.
حالا مهم ترین موضوع در زندگی جمعی ما انتخاب قانون هست.
قانون درستی که بتواند زندگی و رفاه ما را تضمین کند و رستگاری ما، آزادی ما هر تعریفی و هر اسمی که بخواهیم روش بگذاریم.
در نهایت انتخاب این است که به ما این آزادی را می دهد و ما آزادی را همتای این انتخاب می دانیم.
من بارها درباره اش صحبت کردم.
آزادی یک شیئی نیست که کسی بخواهد به کسی بدهد.
نمی تونه بگه من این آزادی رو به تو می دهم.
مثلا چیزی که ما تحت عنوان.
آزادی می شناسیم شاید برای دیگری معنای اسارت را داشته باشد.
چیزی را که ما به آن باورمند هستیم و ایمان داریم برای دیگری یک معنایی دور از آزادی داشته باشد.
همان طوری که برای مثلا جماعتی که مسلمان هستند، فلان رفتار یک معنای بزرگی از آزادی دارد، اما برای ما معنا و مفهوم آن اسارت است.
پس ما آزادی را باید اختیار انسان ها برای انتخاب قانون درست بدانیم و قاعدتا با توجه به این معنای مشخص از آزادی، حالا باید زندگی اون ها رسیدن به یک معنایی برای زندگی آزاد همگانی باشه.
یعنی همگان بتونند از این آزادی و انتخاب خودشون استفاده بکنند.
همون چیزی که ما تحت عنوان جهان آرمانی بهش باور داریم و گذر از جهانی که امروز درش همگان در زجر و تحمیل دارن زندگی میکنن.
یعنی مبنای این زندگی به نوعی تحمیل باورهای خویش است.
یعنی شما دارید به کررات این رو میبینید.
آزادی ای که تعریف میشه تحت عنوان همین دمکراسی که جماعتی به اون باورمند هستند حاصل تفکرات جمعی اون ها هست.
خیلی هم زیباست از نظر.
از نظر من به شخصه خب دموکراسی یکی از نکات پیشرفت انسانی است اما از دید جماعتی میتونه این نهایت اسارت باشه.
اصلا احمقانه باشه یا هر چیز دیگه.
این ها برساخت های انسانی می تواند از دید جمعی زیبایی باشد، از دید جمعی هم زشتی باشد اما قاعدتا تحمیل این تفکر هر تفکری که بخواهد باشد، نهایت اسارت است، از میان بردن آزادی است.
در این شکی نداریم.
اینکه شما بهترین تفکر جهان را هم اگر بخواهید به دیگران تحمیل کنید باز هم آزادی را از میان برده اید.
اگر جماعتی خودشان باورمند به یک سری از قوانین هستند، شما اگر بیاید و این قوانین را نقض کنید و از میان بردارید، آزادی آن ها را لکه دار کرده اید و پایمال کرده اید.
یعنی جماعتی که به عنوان مثال باورمند مثلا به حجاب هستند.
اگر شما قرار باشد این حجاب را از آن ها بگیرید، خب شما آزادی را از بین برده اید.
اگر قرار باشد جبرا اینها نتوانند حجاب را دوست داشته باشند، در دنیایی زندگی کنند که همه حجاب داشته باشند.
اگر آنها قرار باشد کاری را که میکنند که دارند میکنند و این حجاب را اجبار می میکنن به جماعت بیشماری تا خودشان در آزادی باشند.
این مفهوم اسارت است.
اگر جبرا شما هم این حجاب رو از سر اونها بکشید باز هم معنای اسارت هست.
اگر جماعتی هستند که باورمند به این اعدام هستند، اگر بالغ هستند، اگر عاقل هستند، اگر خودشون می تونن برای خودشون تصمیم بگیرن، اگر دوست دارن و رستگاری و آزادی رو در این نگاه میدونن، باید حق داشته باشن که زندگی کنن و اینها در نهایت اون چیزی است که ما رو از دموکراسی دور میکنه و میگه دموکراسی ای که قرار بر این داره که پویا باشه باید به یک مرحله ای فراتر از خودش برسه چرا که به نوعی شوخی است.
این زندگی جمعی انسان ها بدون مرز در کنار هم بیشتر شبیه توهماتی است که مطرح میشه.
شبیه به داستان های زیبایی است که یک متنی بخواد بگه که ما همه در کنار هم در نهایت آزادی و برابری و آرامش زندگی میکنیم در صورتی که نمی تونیم این کار رو بکنیم.
اونجایی که قرار باشه ما این تفکر مشخص را به دیگران بقبولانیم تحمیل کنیم، باز هم آزادی از میان برداشته شده.
نهایت آزادی را شما تصویر میکنید و اون رو قرار هست که به زور به دیگران بقبولانید.
پس ما مواجه میشویم با تقابل میان نگاه لاییسیته و جمهوریت.
و حالا مشکلات دیگری که در دل این نگاه وجود دارد و در نهایت با توجه به نگاهی که نسبت به این تفکرات وجود دارد و آن ایستا نبودن و پویا بودن است.
ما باید به مرحله ای برسیم که گذر کنیم از این تفکرات.
حالا قرار نیست که ما خیلی توی این ویژه برنامه در باب این مسائل صحبت بکنیم.
در برنامه های آتی قاعدتا پیرامون جهان آرمانی، قلمروی آرمانی و باورهای سیاسی که من به آن باورمند هستم و در پی انتشارش هستم، بیشتر و بیشتر صحبت میکنیم.
در کتاب قلمروی آرمانی و جهان آرمانی هم در باب این مسائل صحبت شده.
سعی می شود در قسمت های آتی هم بیشتر در باب موضوعاتی پیرامون حکومت استبدادی، چرایی و چگونگی و در نهایت برون رفت از این نگاه بیشتر و بیشتر صحبت کنید.
قسمت هشتم : دیکتاتوری
خوب دوستان توی این قسمت مشخص ما قرار هست در باب آرزوی مردم پیرامون این دیکتاتور خوب صحبت بکنیم.
یک سد بزرگی در راستای رسیدن به دموکراسی برای گذر از این استبداد.
خب ما توی این قسمت های مشخص و مختلفی که درباره این حکومت دیکتاتوری صحبت کردیم، گفتیم که فرهنگ غالبی بر مردم مستولی شده که این فرهنگ غالب باعث شده که مردم به نوعی در این خفقان و سکوت فرو بروند و آلوده به این تفکرات باشند و در نهایت در آرزوی یک دیکتاتور خوب باشند و یک دیکتاتور صالح باشند.
دیکتاتوری که قرار باشد مشکلات آنها را حل کند.
استبدادی که راه حل آنها باشد برای زندگی کردن.
در ابتدا ما مواجه می شویم با این سد بزرگ در برابر دمکراسی.
یعنی این آرزو و آمالی که مردم برای به قدرت رسیدن یک دیکتاتور خوب دارند.
در تاریخ خود ایرانمان هم به کرات دیده می شود.
حتی امروز هم شما وقتی مواجه می شوید می بینید که برخی از کسانی که حتی خودشان را آزادیخواه می دانند و در پی این آزادی مثلا دارند گام بر می دارند هم صحبت از این دیکتاتور صالح می کنند که شرایط امروز ایران نیازمند یک دیکتاتور خوب هست.
یک دیکتاتور صالح که بیاد و این قدرت را به دست بگیره و بتونه سر و سامونی بده به این شرایط اسفناک که ایران داره.
یک دیکتاتوری که با قدرت تمام بتونه یک نظم تازه ای را پدید بیاره.
مشکلاتی که وجود داره رو از میان برداره.
خب ریشه ی اصلی و مهم این قاعدتا بر میگرده به همون پیشینه فرهنگی که حالا در آتیه این برنامه بیشتر دربارش صحبت میکنیم.
اما بیاییم یه مقداری در باب خود وجودیت این دیکتاتور که حتی اگر صالح باشه صحبت بکنیم که تا چه اندازه این سدی است در برابر دمکراسی، سدی در برابر آزادی و آزادگی.
خب ما صحبت کردیم گفتیم اصولا یک حکومت استبدادی یک نظمی رو پدید میاره، یک سیستمی رو حاکم میکنه که این سیستم هستش که کارها رو به پیش میبره نه اون فرد.
یعنی شما وقتی به شرایط امروز ایران هم نگاه میکنید گفتیم که اون نوک هرم موضوع مهم ما نیست.
این که چه کسی در نوک هرم قرار می گیرد.
هر چه قدر هم او انسان شریف و خوبی باشد و نیات خوبی را هم دنبال کند، این سیستم است که آن را فاسد می کند.
این سیستم است که او را رو به فساد و تباهی و نابودی می برد.
چرا که این سیستم تعریف شده ی قدرت افسار گسیخته ای رو به آن فرد می دهد و این قدرت هم قاعدتا با خودش فساد رو همراه می کند.
خب شما می تونید این رو به عینه در طول تاریخ هم ببینید.
اصلا وجود یک دیکتاتور و به وجود آوردن این سیستم فاسد این فساد و تباهی رو به همراه خودش داره.
ما صحبت از یک سیستم حاکم می کنیم.
یک سیستمی که قدرت رو به دست میگیره و قدرت رو در اختیار یک فرد مشخص می ذاره.
حالا جماعتی هستن که در آرزوی صالح بودن اون دیکتاتور بر میاد.
حتی ما مواجه میشیم با آرزو مندانی که در پی.
پیدایش دوباره یک قلدری هستند، یک پادشاه قدرتمندی هستند، یک دیکتاتوری هستند که حالا صالح باشد و نیات خوبی داشته باشد و در پی ایران و ایرانیت باشد و در پی بزرگداشت ایران باشد و غنی کردن مردم باشد.
اینکه انسان ها را از این منجلابی که درش فرو رفته اند برون بیاره.
نکته ابتدایی این هستش که این سیستم ساخته شده دوباره سد بزرگی است در برابر آزادی و دمکراسی در برابر این خواست عمومی.
دوباره قرار نیست که ما بر پایه یک سیستم تعریف شده ای آزادی رو بدست بیاریم.
پیشرفت و رفاه و آرزوها و امیال مون رو در راستای آزادی و برابری تصویر بکنیم.
قرار هست که در آرزوی فردی باشیم که این آرزو و امیال ما رو به ثمر برسونه.
خب این خودش نکته ابتدایی این سد محکم رو در برابر آزادی و دموکراسی می سازه.
چرا که همه چیز بر می گرده به وجودیت اون شخص نه یک سیستم تعریف شده ای که بتونه در برابر کاستی ها و کمی ها ایستادگی کنه.
گاها در طول تاریخ هم مواجه شدیم با دیکتاتور های صالح که کار های مثبتی رو برای جمیع انسان ها حتی کردن حتی فراتر از مرزهای خودشون.
یعنی شما وقتی مواجه میشید با مثلا کوروش کبیر پادشاه هخامنشیان حالا میبینید که این فرد به عنوان یک دیکتاتور صالح شناخته میشه که نه تنها زندگی رو برای مردم کشور خودش بهتر می کنه، حتی شمه هایی از برابری و آزادی رو برای دیگر مردم جهان هم فراهم میکنه.
اما این ها کاملا وابسته به اون فرد هست.
اون شخص میتونه شخص خوب و قابل قبولی باشه با نیات درستی.
حالا در قبال این قدرت به واسطه اون آستانه بلند دیدش به واسطه تربیت و تعلیم درستی که دیده یا هر تعریفی که شما بخواید برای اون قلمداد کنید، گامهایی رو بردار رو به پیش رفت.
برای رفاه جمعی.
برای رفاه جمعی حتی انسان ها نه تنها مردم اون کشور اما این کاملا وابسته به اون فرد مشخص هست که میتونه گاها انسان شریفی از کار دربیاد و یا میتونه یک دیکتاتور مستبد وحشی خوبی باشه و حالا این نظام ساخته شده به دست این دیکتاتور میتونه در گام بعدی قدرت رو به یک شخص بی کفایتی بده، به شخص فاسدی بده، به شخصی بده که به دنبال آرزوها و امیال خودش هست و دوباره این سد در برابر آزادی و دموکراسی قرار بگیره.
چیزی که در طول این سالیان دراز در طول تاریخ ایران ما اتفاق افتاده گاها ما روبرو شدیم با دیکتاتورهای صالح که کارهای مثبتی رو کردند اما در کنار آن به واسطه این سیستم و نظامی که برآیند وجود آنها هست، دوباره همه به قهقرا رفته اند.
دوباره همه چیز از میان برداشته شده چرا که یک ساختار درست و منظمی پدید نیامده، همه چیز معطوف به آن انسان و امیال آن انسان و نیات آن انسان است.
خب با وجود این دیکتاتور صالح شاید در یک برهه ای از زمان مردم به یک آزادی هایی برسند، در راستای برابری گام هایی برداشته شود، به رفاه ها و آرامشی که مد نظرشان هست هم برسند.
اما بلافاصله با تغییر این شخصیت می تواند این اتفاقات تغییر کند و یا اینکه شاید این دیکتاتور صالح در یک مورد خاص کارهای مثبتی را انجام بدهد اما در راستای دیگری کارهای منفی را هم انجام دهد. می تواند.
گاها این آدم هم به واسطه امیال خودش رفتارهایی را بکند که برای زندگی جمعی انسان ها مخرب هست.
یعنی شما میتونید مواجه بشید با یک دیکتاتور صالح که پیرامون مثلا آبادانی کشور گام های خیلی خوبی رو برداشته.
اما در کنار اون آزادی های مدنی و اجتماعی و آزادی بیان افراد رو سلب کرده، قدرت تفکر رو از آنها گرفته، اندیشیدن رو از اونها سلب کرده.
چرا که نیات اون آدم منحصرا مثلا در آبادانی کشور خلاصه شده بود و حالا شما سیستمی رو تعریف نکردید که به امیال و آرزوهاتون برسید.
تنها و تنها خواسته تون از اون شخص در قدرت بوده.
این تبدیل به یک نوع بلای جمعی شده که مردم رو تا به این حد در این منجلاب فرو برده.
خب حالا در اینجای برنامه ما باید بیشتر در باب علیت این اتفاق صحبت کنیم.
اینکه چرا یه همچین اتفاقی می افته.
قاعدتا یکی از موضوعات مهمی که در این راستا وجود داره این هستش که انسان ها آرزو دارند که زودتر به اون آمال و آرزوهای خودشون برسن.
در جست و جوی رسیدن سریع به این اتفاق هستن.
در زندگی های فردی هم ما همیشه مواجه میشیم با این اتفاق که آرزوی انسان ها این هستش که زودتر و زودتر به خواسته هاشون برسن در پی به نوعی میانبری هستند که این راه رو کوتاه کنن.
در زندگی جمعی هم انسان ها از همین امیال شخصیشون این نگاه جمعی شکل میگیره دیگه.
یعنی ما وقتی به صورت فردی باور داریم که باید به خواسته هامون زودتر برسیم.
ره صد ساله را یک شبه طی بکنیم و یک میانبری برای رسیدن به خواسته ها و آرزوهامون به وجود بیاریم.
حالا وقتی در یک نگاه جمعی هم شکل میگیره دوباره با همین تصویر روبه رو هستیم.
دوباره با تصویر مردمی روبه رو هستیم که این خواسته جمعی شون رو میخوان به سریع ترین شکل ممکن بهش دستیابی داشته باشن.
به خاطر همین نیازی نمیبینن که بخوان ساختارها رو تغییر بدن که شاید تغییر این ساختارها زمانبر باشه.
نیازی به این نمیبینن که یک نظام تازه ای را پدید بیارن که ضامن وجود داشتن این آزادی ها و این رفاه جمعی باشه.
ضامن وجود داشتن این برابری ها باشه.
خب دوست دارن زودتر به این خواسته ها برسن و یک دیکتاتور صالح هم میتونه زودتر این کار ها رو به پیش ببره.
مثلا به عنوان مثال شما مواجه میشید با ایران خودمون.
ایران خودمون در دوران مشروطه.
خب مردم برای رسیدن به خواسته هاشون تلاش های بیشمار کردند.
از جان گذشتگی ها و ایثار های بی حد و حصری کردند تا تونستن پیروز بشن و.
این حکومت پادشاهی مطلقه رو مبدل به حکومت پادشاهی مشروطه کن.
حالا سعی کن حکومت قانون حاکم باشه.
حالا سعی بکنند نمایندگان مردم این قوانین رو با توجه به عرف جامعه و تغییرات و پیشرفت ها رو به سمت جلو به پیش ببرند.
خب در برابرشون یک قدرت واحده و مطلقه ای بود که حالا داشت خودش رو در این وادی نابودی میدید و برای از بین بردن این امیال مردم تلاش های بسیار کرد و بعد از گذر این و اون دورانی که ما مواجه میشیم با ظهور مثلا رضاخان، حالا یک رضاخانی هستش که با در دست داشتن قدرت میتونه تمام این خواسته ها رو زودتر عملی بکنه.
یعنی شما وقتی با رضا خان روبرو میشید رضاخان تمام کارهایی که در راستای آبادانی این کشور انجام داده برگرفته از افکار و عقاید خودش نبوده، نیات خودش نبوده.
اینها خواسته های عمومی مردم بوده که در میان اون الیت جامعه که به عنوان نمایندگان مجلس و آزادیخواهان و مشروطه خواهان نمو داشته، این آرزوهای جمعی مردم بوده که در بین آن ها سر و صدا شنیده می شده.
یعنی شما وقتی رو به رو میشید با خواسته های نمایندگان مجلس در مجلس اول، حالا می بینید که خیلی از این طرح ها و ایده هایی که توسط رضاشاه عملی شد، خواسته جمعی مردم بود که توسط این نمایندگان مطرح شده بود.
حالا اینها برای رسیدن به این رو به رو بودن با پروسه های عریض و طویلی که بتونن این خواسته های جمعی رو به سرمنزل مقصود برسونن.
اما یک دیکتاتوری که حالا قدرت را قبضه کرده، همه قدرت در اختیار اون هست، خیلی ساده تر و راحت تر می تونه این امیال رو به پیش ببره.
و حالا شما مواجه میشید با یک رضاخان که قدرتمند هست، یک دیکتاتور هست با حکومت استبداد و خفقان جمعی حالا می تواند این خواسته ها را به پیش ببرد.
حالا هر مخالفی در برابرش را میتواند ساکت کند.
حالا نیازی نیست که به آن بوروکراسیهای اداری تن بدهد.
حالا خواسته او به عنوان یک دیکتاتور قدرتمند، خواسته جمعی ملت هم قلمداد خواهد شد.
حالا با قدرت و قشونی که در اختیار دارد میتواند این خواست ها را به پیش ببرد.
حالا آن ثروتی که در اختیار این کشور هست در اختیار این قدرتمند است.
در نوک پیکان هست.
او میتواند آن نیات را به پیش ببرد.
و ما داریم در این تاریخ مشخص خودمان روبرو میشویم با این اتفاق که حالا جماعتی هستند که نه در پی ساختن یک ساختار هدفمند و مشخص، یک نظام تازه ای که بر پایه خواست جمعی مردم باشد که بر پایه قدرت یک قدرتمند در نوک پیکان به واسطه پاهای قدرتمند و چکمه های قدرتمند او سعی میکند این آرزوها را به پیش ببرد.
حالا میبینید که این تبدیل به یک تصویر مشخص میشود که حالا جمعی حتی امروز هم به دنبال رسیدن همان باشند.
خب ریشه این نگاه برمیگردد به اینکه این مردم همان مردمی هستند که برای خواسته هایشان حاضر نیستند تلاش کنند.
دوست دارند راه های میانبر را پیدا بکنند.
برای رسیدن به آن قله حاضر نیستند که از دامنه کوه شروع بکنند به راه رفتن و به پیش رفتن و سختی هایش را تحمل کنند.
میخواهند یک شبه به آن نوک قله برسند.
میخواهند در یک نگاه کوتاهی نوک قله را ببینند.
وقتی این یک نوع تصویر و تصور فردی است، تبدیل به آن نگاه جمعی میشود و ما شاهد این موضوع هستیم.
اما فرای آن، یکی دیگر از این عوامل همان احساسی است که باعث به وجود آمدن معنای خدا میشود.
ما در باب این مساله خیلی صحبت کردیم.
گفتیم این تصویر مشخص از دیکتاتور اصولا تصویر خدا و برآیند اون خدا بر زمین هست.
نتیجه و ثمره آن فرهنگ مشخص است.
ما در باب آن خدا صحبت کردیم و گفتیم که دلیل اصلی وجودیت این خدا بر زمین قاعدتا بر پایه ترس ها، ناتوانی ها، نادانی ها و تعصبات انسان ها هست.
عوامل اصلی همین نادانی، ناتوانی و ترس هست.
حالا وقتی به زندگی جمعی انسان ها نگاه می کنیم می بینیم که باز هم این ها پر از این نادانی ها و ناتوانی ها و ترس ها هستند.
حالا برای رسیدن به امیال و آرزوهایشان خودشان را نادان و ناتوان فرض می کنند و سعی می کنند قدرتی که به قولی برای آن ها داناتر و توانا تر هست را بر اریکه قدرت بنشانند.
یعنی به عنوان مثال وقتی به همان نگاه مشروطه می رسیم، حالا جمعی هستند که اون رضاخان رو با اون تعاریف مشخصی که دل در گرو این حکومت دیکتاتوری و استبداد دارد و به قدرت چکمه و قشون خودش هم معترف و معتقد است، حالا او را توانمند تر می دانند.
حالا این قدرت توانا هست که می تواند این راه را به پیش ببرد.
پس باز ما در نگاه به این موضوع مشخص یعنی در راستای این که مردمی هستند که آرزومند دیکتاتور خوب باشند و دیکتاتور صالح باشند، می رسیم به این معنای مشخص که از ترس ها و نادانی ها و ناتوانی های آنها نشات می گیرد.
خیلی مهم تر و بزرگ تر از آن، این پیشینه فرهنگی هست.
پیشینه فرهنگی ای که ما درباره اش در قسمت های قبلی صحبت کردیم.
اینکه ما یک تصویر مشخص و یک فرهنگی ساخته شده در این کشور به عنوان مثال در ایران خودمان می بینیم که این المان های فرهنگی همواره ما را در راستای سوق داده که نیازمند و آلوده به این حکومت ها استبدادی باشیم.
نیازمند این دیکتاتور باشیم.
حالا این فرهنگ با قدرت تمام داره ما رو به سمت و سویی میبره که در آرزوی قدرت گیری این دیکتاتور باشیم.
اصلا گاها ما روبرو میشیم با این تصور جمعی که در بین برخی از ایرانیان وجود داره که محتاج داشتن رهبر خودشون رو می دونن.
هر چند که از نظر من اون جماعتی که امروز در ایران در پی تغییر هستند از این نگاه های احمقانه گذر کرده اند.
اما در بین برخی از این مردم هم باز هم این تصاویر رو می بینیم.
این ها برگرفته از همون فرهنگ هست.
یک پیشینه فرهنگی داره که ما رو سوق داده به این سمت و سو که تا این حد محتاج و نیازمند یک قدرت والا باشیم.
این پیشینه فرهنگی که برای ما یک استبداد بزرگ به اسم خدا رو تصویر کرده.
بندگانی که در برابر او تسلیم هستند.
قدرت واحد و یکتایی که همه چیز را در اختیار دارد.
او از ما دانا تر، توانا تر، قدرتمند تر او در برابر تمام ترس های ما است.
او می تواند یک شبه همه آرزوهای ما را برآورده کند.
پس این پیشینه فرهنگی هم یکی از آن دلایل محکم و قدرتمند است برای اینکه جماعت را به این سمت و سو سوق دهد.
اما قاعدتا جماعتی که در پی رسیدن به این قدرت واحد هستند، حالا سعی دارند که مردم را تحمیق کنند.
مردم را وارد این وادی مسخ شدگی بکنند تا باور داشته باشند به قدرتی ماورایی همتای همان مساله ای که در مبحث فرهنگی درباره اش صحبت کردیم.
ما روبه رو هستیم با حکومت هایی در سراسر جهان که سعی در اختناق و سکوت مردم دارند از روش های بی شماری هم استفاده می کنند.
گاها ما روبرو می شویم با حکومتی شبیه به جمهوری اسلامی یا طالبان که حالا دارد به شکل لخت و عور این تصویر را نشان می دهد.
حالا سعی می کند با سرکوب وحشیانه، با کشتن، با اعدام کردن، با زندان انداختن، با کور کردن، کودک کشی و الی آخر این رویه را به پیش ببرد تا مردم سکوت کنند و یک جا هم روبرو می شویم با حکومتی که سعی در پیشبرد تزویر دارد و سعی می کند مردم را.
منفعل کند با تغییر خواسته هایشان، با تغییر زندگی روزمره شان، با القای مفاهیم و باورهایشان، با از میان بردن ایمان از دل آن ها، با هزاران راه پر تزویر برای مسکوت داشتن.
اما همه این نوع نگاه ها در یک راستا قدم بر میدارند و آن یک نگاه مشخص هم تنها و تنها برای تسلیم بودن در برابر این قدرت واحده است.
حالا ما با جماعتی روبه رو هستیم که در پی تحمیق مردم هستند تا باور بیاورند به این قدرت ماورایی.
حالا برای ما تصویر از یک راه طول و دراز و غیر قابل رسیدن می کنند اما راهی مستدام رو تصویر می کنند با وجود آن قدرت برتر.
حالا اگر یک رهبر قدرتمندی وجود داشته باشه، اون هست که می تونه قدرت بسیج گری داشته باشه نه این که تشکل هایی وجود داشته باشند، احزابی وجود داشته باشند، گروه های مدنی وجود داشته باشند و این بدنه مدنی یک جامعه باشه که قدرتمند بشه برای تغییر یک قدرت واحد.
یک رهبر در اون نوک هرم می تونه همه چیز رو تغییر بده، مردم رو به خیابان بیاره، احساسی بکنه، تغییرات رو به وجود بیاره و آبادانی رو به پیش ببره.
آزادی و برابری رو به وجود بیاره.
این مسخ کردن مردم هست برای رسیدن به این راه با وارونه جلوه دادن تصاویر ذهنی یک بخشی از واقعیت را گفتن و یک بخشی از واقعیت را کتمان کردن.
پس ما برگرفته از این دلایل مشخص که مهم ترین و بزرگ ترینش قاعدتا آن پیشینه ی فرهنگی و فرهنگ استبداد هست، با مردمی روبه رو هستیم که به نوعی به ذاتی که برای خودشان به واسطه ی تعالیم مشخص است برداشت کرده اند و حالا آماده ی رسیدن به این تحمیق هم هستند.
فرهنگ مداومی که آنها را بر تسلیم بودن وامیدارد.
فرهنگی که در پی نابود کردن هر گونه طغیان و ایستادگی و مقاومت هست.
فرهنگی که فریاد بزرگش این قدرت یکتاست.
این قدرت ماورایی است.
حالا ما به ازای زمینی هم خواهد داشت.
حالا مواجه هستیم با جماعتی که مردم رو به این سمت و سو به پیش میبرند.
ما مواجه هستیم با این تسلیم بودن.
این تسلیم بودنی که مترادف با نابودی آزادی است، آزادگی است.
آزادی که قرار بر اختیار دارد، قرار بر انتخاب دارد.
قرار بر فعالیت دارد.
قرار است که شما کنش گر باشید، پرسش گر باشید، ایستادگی بکنید، فعالیت بکنید، برای خواسته هایتان تلاش بکنید.
اما در برابرش یک نگاه تسلیمی به شما تصویر می شود که حالا شما قرار است در برابر تقدیر تسلیم باشید، در برابر سرنوشت تسلیم باشید، در برابر قدرت تسلیم باشید.
قرار است این جایگاه قدسی را قبول بکنید.
سر تعظیم فرود بیاورید.
برده و بنده ی این قدرت یکتا باشید.
حالا شما به سادگی می توانید این قدرت را قبول بکنید.
قدرتی که به شما یک تصویر روشنی هم خواهد داد.
فردای درستی که به دست این دیکتاتور صالح ساخته میشه.
حالا میتونید با این رسوخ به ذهن انسان ها و مسخ کردن اونها حالا میتونید اونها رو وارد این وادی بکنید و به سادگی اون ها رو تسلیم این نگاه تازه بکنید.
پس تمامی عواملی که ما دربارش پیرامون اون پیشینه ی فرهنگی و فرهنگ استبدادی صحبت کردیم، عواملی میشن که دست به دست هم انسان ها رو به این سمت و سو سوق میدن.
این پیشینه ی فرهنگی قدرتمندی که در زندگی عادی انسان ها شکل گرفته، ساختن توقعات برتری طلبی ها.
ما مواجه هستیم با این فرهنگی که ریشه دوانده دیگه بین مردم ایران در طی این سالیان دراز یک ریشه ی قدرتمندی داشته.
یعنی شما هزار و چهار صد سال قدرت داشتن اسلام و این نگاه اسلامی رو در برابرتان دارید که همه و همه پیرامون همین تسلیم بودن هست.
در کنار آن شما مواجه میشوید با پیش از اسلام.
باز هم نگاه زرتشتیت هست که باز هم همان تصویر را باز با تغییر سران میان تاج دارد.
اهورا مزدا الله باز هم همان تصویر دارد به شما ارائه میشود.
همان فرهنگ دارد به شما خورانده میشود و ما مواجه هستیم با یک فرهنگ ریشه دار چندهزار ساله ای که در بین این مردم جان گرفته، به وجود آمده و به پیش رفته.
حالا قاعدتا برآیند آنها هم همین برداشت فرهنگی است که در طول این سالیان دراز داشتهاند.
فرای آن ما مواجه هستیم با این آرزویی که مردم برای رسیدن به خواسته هایشان دارند.
این آرزویی که برای میانبر زدن و رسیدن به این خواسته ها دارند، حالا تحمیق انسان هایی که در این قدرت پافشاری می میکنن رو داریم که تصویرها رو وارونه نشون میدن تا اونا زودتر برسن.
حالا این احساس نادانی و ناتوانی و ترس در وجود اونهاست برای فردایی نامشخص.
حالا تمام اینها دست به دست هم میده تا سر تعظیم فرود بیارن در برابر یک دیکتاتور و آرزو بکنند و دستان رو به آسمان بگیرند که این دیکتاتور یک دیکتاتور صالحی باشه، دیکتاتور خوبی باشه، مستبدی باشه که به فکر مردم باشه، برای آبادانی اونها قدم برداره و در نهایت شما روبرو میشید با این تقدس سازی ای که پیرامون این دیکتاتور ها هم به وجود میاد.
حالا اونها رو مبدل به قهرمان هایی میکنند.
قرار نیست این نگاه جمعی پیرامون زندگی جمعی تبدیل به اون قهرمان بشه و قرار هست یک فرد نقش اون قهرمان رو به دست بگیره و همه او رو مقدس تصویر بکنند.
موضوع مهم و قابل وصف.
در این موضوع مشخصی که ما پیرامون دیکتاتوری داشتیم این است که ما دیکتاتوری تحت عنوان دیکتاتور خوب نداریم.
ما باید به این معنای مشخص برسیم که دیکتاتور خوب وجود خارجی ندارد.
ما چیزی تحت عنوان دیکتاتور صالح نداریم.
قرار بر این است که برای این زندگی جمعی جمع انسان ها تلاش بکنند و در کنار هم تلاش بکنند.
قرار است که قوای مدنی یک کشور تلاش بکند قوای اجتماعی و فرهنگی یک کشور تلاش بکند.
قرار است که این تغییرات از پایین اعمال بشود نه از بالا.
شما تصاویر مشخص این تغییرات را می بینید.
ما وقتی در باب دیکتاتور خوب صحبت می کنیم یعنی تغییر از بالا به پائین به مفهوم اینکه حکومت تغییرات را اعمال بکنند.
حالا این تغییرات هر چیزی می تواند باشد.
تغییر در راستای قوانین.
یعنی شما مواجه میشوید با حکومتی که حالا یک دیکتاتور صالحی هم داره که با معانی ما نسبت به آزادی همسویی داره.
یعنی حتی میتونه این قوانینی که او وضع میکنه یا بهش باورمند هست برای یک جماعتی که حتی کثرت رو هم داشته باشن اصلا معنا گر آزادی نباشه، مفهوم اسارت باشه.
اما بر فرض محال تمام این معانی رو هم قبول میکنیم.
اینکه آزادی ای که او تصویر میکنه آزادی جمعی این مردم هست که بهش باورمند هستند.
اصلا آزادی درستی هست که میشه دربارش صحبت کرد و مفهوم اسارت نداره.
بر فرض محال که تمام این فرضیات رو هم که ما قبول بکنیم باز هم قرار هست که این تغییرات از بالا اعمال بشه.
یعنی مردم برای اون تلاشی نکردند بلکه سیستم از بالا این تغییرات رو بوجود آورده که ما مواجه میشیم.
این تغییرات از بالا در طول تاریخ چقدر پاسخ عکس داشته؟
چگونه مردم این فرهنگ تازه این باور تازه این قانون تازه رو قبول نکردن، در برابرش تمرد کردن، در برابرش طغیان کردن و این تغییرات تا چه اندازه بی اندازه بی مفهوم هست.
شما وقتی به این تغییرات میرسید باید این تغییرات از پایین اعمال بشه.
یعنی باید مردم این تغییرات رو بوجود بیارن.
مردم خواستار یک قانون تازه باشن، یک فرهنگ تازه باشن، ارزش ها رو تغییر بدن و این انقلاب قرار هست که از پایین اتفاق بیفته.
در بین توده ها با تغییر توده ها، با تغییر فردیت انسان ها.
یعنی به عنوان مثال در باب هر کدوم از این موضوع ها که صحبت کردیم به عنوان مثال همین نادانی و ناتوانی اگر قرار باشه از بالا اعمال بشه و از بالا گفته بشه که شما دانا و توانا هستید، راه به جایی نخواهد داشت.
چرا که این اتفاق باید ابتدا در دل انسان ها بیفته، در فردیت اون ها بیفته و اون ها باورمند به این دانایی و توانایی خودشون باشن، به خویشتن خودشون ایمان بیارن.
یا در باب این رسیدن زود به آرزوها.
تمامی این تغییرات هر نوع تغییر فرهنگی و تغییر ارزشی در بین مردم قرار است که از پایین اتفاق بیفتد.
و اما فرای آن ما در باب دیکتاتور خوب وقتی صحبت می کنیم و می گوییم که وجود خارجی ندارد چرا که انسان را می شناسیم.
انسان موجودی است که با این تمایلات و خودخواهی ها همواره عجین است.
زندگی او عجین است با انسانی را می شناسیم که در نهایت قرار است یکی از این انسان ها جایگاه آن دیکتاتور خوب را بگیرد و در کنارش ما معنی به عنوان قدرت را می شناسیم که تا چه اندازه آدمی را به فساد می کشاند.
تا چه اندازه این فساد را گسترش می دهد؟
تا چه اندازه همگان را درگیر این فساد می کند؟
حالا با توجه به این تصویر به این معنای مشخص می رسیم که دیکتاتور خوبی نمی تواند وجود داشته باشد.
حالا انسانی که گاها خودخواهی های خودش را دارد شاید در بعضی از موارد به فکر منافع جمعی باشد اما گاهی هم این منافع جمعی با منافع شخصی خودش تصادم می کند.
حالا در این تصادم هست که او قاعدتا به واسطه خودخواهی هایش منفعت خودش را انتخاب می کند.
در یک مورد نکند در دو مورد نکند در بار سوم این کار را خواهد کرد.
فرای آن یک قدرت فساد آلودی است که همه را وارد این فساد می کند.
این قدرتی که او را جریح و مغرور می کند، حالا خواسته های اوست که خواسته اصلی می شود و ما چیزی را تغییر ندادیم.
در آرزوی فرد درستی بودیم و همین هست که ما را به این نتیجه می رساند که ما دیکتاتور صالح نخواهیم داشت.
نمی توانیم آرزومند این دیکتاتور صالح باشیم.
دیکتاتور صالح که به فراخور اتفاقات پیش رویش می تواند به راحتی تغییر کند، نگاهش تغییر کند، به واسطه تصادم امیال شخصیاش با امیال اجتماعی میتواند همه امیال اجتماعی را به کنار بگذارد و در پی آرزوهای خودش بگردد، همانگونه که در سراسر جهان دیدیم.
این تغییراتی که قرار است از بالا قرار است از پائین و توسط مردم اتفاق بیفتد، حالا میبینیم از بالا اتفاق می افتد و مردم جواب رد به آن میدن و اون رو تغییر میدن.
تمامی این معانی در کنار هم ما رو به یک نقطه می رسونه و اون که ما دیکتاتور خوبی نداریم.
دیکتاتور و دیکتاتور خوب به نوعی وجود خارجی نداره.
حال اینکه ما باید در برنامه های آتی پیرامون این تغییر باورها و تغییر نگاه ها صحبت کنیم تا بتونیم گام ها رو به سوی پیشرفت برداریم.
پیشرفتی که رو به پویایی است و نه ایستا بودن و در نهایت رسیدن به دموکراسی.
حتی فراتر رفتن از دموکراسی و رسیدن به آزادی حقیقی برای همه جانداران.
در برنامه های آتی سعی میکنیم که بیشتر و بیشتر در باب این مفاهیم چه در این ویژه برنامه و چه در قسمت های آتی بهنام جان صحبت کنیم.
قسمت نهم : گذر از استبداد
خب دوستان توی این قسمت مشخص قرار هست که ما در باب گذر از استبداد و ساختن یک سیستم تازه و سالم برای گذر از این استبداد و دیکتاتوری صحبت بکنیم.
توی این ویژه برنامه مشخص ما سعی کردیم در باب موضوعات مهم پیرامون این حکومت های استبدادی صحبت بکنیم.
یک نگاه اجمالی و موجزی پیرامون تاریخ داشته باشیم که چگونه این حکومت ها در طول تاریخ قدرت رو به دست گرفتند و بعد به فراخور اون انسان ها با تغییراتی که در خود دادند سعی کردند یه جایگزین هایی رو داشته باشن.
حال در باب این که چه علت ها و دلایلی پیرامون وجود داشتن این دیکتاتوری وجود داشته هم صحبت کردیم اما در نهایت باید به اون راه درمان رسید.
به راه تغییر رسید که چگونه میشه از این سیستمی که تبدیل به یک فرهنگ اجتماعی به خصوص در بین مردم ایران شده گذر بکنیم؟
قرار هست که ما راهی رو داشته باشیم برای گذر از این استبداد، از این حکومت های استبدادی که گریبان ما رو در طول تمام این تاریخ گرفته.
یعنی شما وقتی به صحنه ی دهشتناک ایران نگاه میکنید با مردمی روبرو میشید که بیشتر از صد سال هست در پی آزادی هستند اما به چیزی نرسیدند.
یعنی از زمان انقلاب مشروطه که مردم در پی انقلاب مشروطه بودند، در پی حکومت قانون بوده اند، در پی رسیدن به آزادی بوده اند و در پی شرطی کردن حکومت بوده اند.
در پی رسیدن به مشروطه بودن، گذر از مشروعه بودن در پی آرزوها و آمال بزرگی بودن که هر کدام از این افرادی که در این حرکت اجتماعی نقش داشتند از آن صحبت می کردند.
با گذر این صد سال هم باز هم به این نقطه نرسیدند.
هر بار بیشتر و بیشتر فرو رفتن در این.
مدخل بزرگ از استبداد هر بار درگیر استبداد تازه ای شدند.
ما مواجه شدیم با حکومت پهلوی و آن استبدادی که در ایران حاکم بود در دوران رضاشاه.
در دوران بعد از آن دورانی که به خصوص بعد از برچیده شدن حکومت مصدق در ایران حکمفرما شد.
در دورانی که استبداد محمدرضا شاه ایران را در اختیار گرفت و بعد از آن انقلابی که مردم کردند، برای رسیدن به آمال تازه ای برای گذر از این استبداد، آنها را دوباره به یک استبداد صد صدچندان بد تر از گذشته سوق داد.
ما در باب این صحبت کردیم و گفتیم یک چرخه بیماری شکل میگیرد که وقتی ما گذر نکنیم و باورهامون را تغییر ندهیم، دوباره در این چرخه گرفتار میشویم.
همتای آن چیزی که در باب انتقام هم بارها صحبت کردیم و در کتاب های مختلف دربارهاش صحبت کردم.
در همین برنامه هایی به نام جان هم صحبت کردیم.
اینکه کور کردن کسی در قبال کوری ما جهانی کور را پدید می آورد.
کشتن دیگران در قبال کشته شدن عزیزان ما جهانی در مرگ را پدید می آورد و اصولا گام برداشتن در راه مرگ در نهایت مرگ همگان را پدید می آورد.
حالا وقتی در باب استبداد هم صحبت می کنیم قضیه به همین منوال پیش می رود.
تا زمانی که این باور و ایمان جمعی تغییر نکند باز هم ما شاهد همین نگاه هستیم.
پس مهم ترین موضوع برای گذر از این استبداد، تغییر باور های ما است.
ما تنها راهی که داریم این است که بتوانیم این باور ها رو تغییر بدیم برای میل به آزادی.
برای رسیدن به آزادی.
این فرهنگ چندین هزار ساله ای که در بین ما رسوخ کرده به جان و وجود ما هجوم آورده رو باید به کناری برد.
وقتی این فرهنگ باعث قبول این دیکتاتوری شده قاعدتا باز هم ما قبول میکنیم این استبداد رو.
ما در این استبداد غرق شدیم با فرهنگی تحت لوای خدا.
وقتی شما سر تسلیم فرود میارید در برابر این خدای واحد حالا این توان را در خود دارید که در برابر دیگران هم این سر سجود رو فرود بیارید.
حالا شما آماده اید برای این بندگی، برای این تسلیم، برای این بردگی در برابر قدرت.
قدرتی است که به شما تصویر میشود و شما را در برابر خود تسلیم شده تصویر میکند.
حالا شما را مبدل به برده خود میکند و مبدل به عمله خود میکند.
مبدل به بنده خود میکند.
پس شما میتوانید به راحتی دوباره قبول این استبداد بکنید.
استبداد در وجود شما ریشه دارد.
پس راه گذر از این استبداد تغییر خویشتن است.
تغییر فردیت انسان هاست.
این باورهای پوسیده را به کناری گذاشتن است.
حالا قرار است انسان هایی باشند که این باورها را تغییر بدهند، دوباره از نو بنا بکنند.
قرار است که جایگزینی برای آن نادانی های خودشان داشته باشند.
با میل به دانش، خرد فکر کردن، اندیشه کردن، بحث کردن.
قرار هست که خود را دانای کل ندانند. نادان بدانند.
اما برای گذر از این نادانی دست به دامان همه چیزدان ها نشوند.
دانش کسب کنند، خرد کسب کنند.
باید بدانند ناتوان اند اما در برابر این ناتوانی باید که فعالیت بکنند، کنش بکنند، باید به مرحله ای برسند که بدانند به جز خودشان هیچ ناجی وجود ندارد، تنها ناجی خودشان هستند و با توان خودشان می توانند جهان را بهتر بکنند.
تمام اتفاقاتی که در طول تاریخ افتاده به واسطه تلاش های انسان ها افتاده.
این مثال گذر انسان ها از برده داری.
این نگاه وحشیانه ای که سالیان دراز در بین انسان ها وجود داشته به واسطه تلاش های انسان های آزاده ای بوده که اتفاق افتاده.
حالا با تلاش و توان آن ها بوده که این تفکر مسموم به کنار گذاشته شده.
حالا این ایمان به خویشتن، باور به خود داشتن باور به فعل و تلاش خود داشتن هستش که می تونه راه فردا رو هموار کنه.
حالا می تونه ما رو گذر بده از این فرهنگ بیمارگونه.
حالا با نگاه و میل به این برابری حالا می تونیم جهانی رو برابر و در عدل و انصاف تصویر کنیم.
حالا با تصویری که نسبت به آزادی در برابر دیدگانمان نقش می بندد.
با این قدرت انتخاب و اختیار قانون درست.
حالا ما می تونیم گام برداریم در راستای رسیدن به آزادی.
حالا می تونیم گذر بکنیم از این نگاه مسموم و آلوده ای که همواره در گرو استبداد بوده.
حالا ما با گذر از این یکتا بودن، از این قدرت، از این برتری طلبی حالا می تونیم به خویشتن مون ایمان داشته باشیم.
حالا با نگاه درست می تونیم بفهمیم که قاعدتا فکر جمع در کنار هم قدرتمند تر هست تا یک فکر یک فرد حتی اگر بر فرض محال او داناترین دانایان باشه که ما همچین چیزی رو نداریم.
ولی اگر این فرض رو هم قبول بکنیم این فرض محال رو قبول بکنیم که ما یک دانای دانایان داریم در کشور خودمون.
به جای آویزان شدن به او که قاعدتا فکر و ذهن و عقل و خردش کمتر از یک جماعتی است با دانایی های کوچکتر.
حالا اگر ما به این مرحله و این مرام و باور برسیم هست که ما از استبداد گذر میکنیم.
پس برای گذر از استبداد بزرگ ترین و مهم ترین موضوع تغییر باورها هست.
باید این آزادی رو شناخت و اصلا دلیل وجودیش رو دونست.
ما گاها روبرو میشیم با افرادی که در باب آزادی ساعتها صحبت میکنن و یک تصویر مشخصی رو پیرامون آزادی با شما در میون میزارن.
به عنوان یک شئی به شما این رو می فروشن و حالا مواجه میشین با جماعتی که فکر میکنن آزادی این هست در صورتی که آزادی میل و خواسته و آرزو و قانون درست شماست با یک چارچوب مشخص.
آزار نرسوندن به دیگران.
آزادی ای که همتا و همسوست با برابری هیچ معنایی مجزا از برابری در خود نداره.
چرا که اگر ما برابری رو از این معادله حذف کنیم، آزادی از آن قدرتمندان خواهد بود.
کسی که قدرت بیشتری داشته باشه و یا کثرت بیشتری رو جماعتی داشته باشن، حالا اون ها آزاد هستند و ما آزاد نیستیم.
آزادی ای که مترادف بشه با اسارت دیگران، مفهوم اسارت است.
ما باید در نقطه ابتدایی به جنگ با این باورها برویم.
باید این باورها رو تغییر بدیم و باورهای تازه ای رو جایگزین آن ها بکنیم که یک تعریف مشخص پیرامون آزادی داشته باشد.
آزادی که همتای با برابری است.
آزادی که به مفهوم آزار نرساندن به دیگر جانداران است.
آزادی که آرزوها و انتخاب های شماست و او معنا گر آن آزادی است.
حالا زمانی که ما به این باور ها برسیم، برای گذر از تسلیم بودن، برای رسیدن به باور به خویشتن، باور به افعال خود داشتن، کردار خود داشتن، برای اینکه شما به حس یاغیگری و طغیان برسید، به دفاع باور داشته باشید.
با تغییر این باورها هست که ما میل به آزادی خواهیم کرد و از این استبداد هم گذر خواهیم کرد.
وقتی ما به این تغییرات در باور ها برسیم که خب قصه مفصلی داره و صحبت های بیشماری میشه درباره اش کرد و من تحت کتاب های بیشماری که داشتم و یا برنامه هایی به نام جان سعی می کنم پیرامون این باور ها صحبت بکنم ما در نهایت باید حالا برسیم به تغییر سیستم.
حالا باید به تعریف یک سیستم تازه برسیم.
در نکته ابتدایی باید آن سیستم آلوده ای که سر کار هست رو تغییر بدیم.
باید او را از میان برداریم اما از میان برداشتن او باید بدیلی داشته باشه.
باید جایگزینی داشته باشه.
یعنی وقتی شما می رسید به حکومت وقت ایران، جمهوری اسلامی قاعدتا برای رسیدن به آزادی و گذر از این استبداد باید این برداشته بشه.
اما باید جایگزینی داشته باشه.
حالا جایگزینی که یک سیستم تازه تعریف شده است که حالا قرار هست نه یک شخص صالح به عنوان دیکتاتور صالح.
نه دوباره افکار پوسیده گذشتگان که این بار یک سیستم تازه حافظ این آزادی باشه.
حافظ گذر ما از استبداد باشه.
حالا این سیستم تازه قرار هست که تعریف بکنه در باب همه موضوعات و موضوعات مشخص بیشمار.
من در باب این موضوع در ویژه برنامه هایی که پیرامون ایران داشتم هم صحبت کردم.
اینکه به عنوان مثال شما مواجه میشید با تغییر نسل ها یعنی انسان ها رو حالا با توجه به تعاریف مختلفی که وجود داره بین پونزده تا بیست سال میگن تغییر نسل ها اتفاق می افته.
حالا شما مواجه میشید که مثلا به عنوان مثال در همین پیش از جمهوری اسلامی صحبتی رو خمینی میکرد که اگر پدربزرگان ما انتخاب کردن که فلانی پادشاه ما باشه، ما که همچین انتخابی رو نکردیم.
در قبال جمهوری اسلامی هم به همین سادگی اتفاق می افته.
اگر پدران ما جمهوری اسلامی رو انتخاب کردن ما انتخابمون جمهوری اسلامی نبوده اما این یک موضوعی هست که قاعدتا در آتی هم اتفاق خواهد افتاد.
حالا اینکه شما این صورت مساله رو به کناری بزارید و به راحتی از کنارش بگذرید و تنها و تنها برای مقابله با اتفاقی که امروز داره می افته از این استفاده کنید راهگشا نیست.
پس باید یه فکری بشه برای سیستم تازه ای که قرار باشد از این نگاه گذر بکند.
تعریف یک رفراندوم پانزده ساله و یا بیست ساله به عنوان یکی از ماده های قانونی در قانون اساسی میتواند راهگشا باشد.
این که حالا مردم بعد از گذر پانزده سال، بیست سال با تغییر نسلها بتوانند دوباره این ساختار را تغییر بدهند.
اگر یک روزی به ساختاری به عنوان مثال هر ساختاری پادشاهی مشروطه، دور از ذهن، دور از واقع یا واقعیت، هر تعریفی از یک نوع سیستم حکومت، باورمند شدن و رای دادن و در رفراندوم انتخاب کردن نسل آینده مجبور به تمکین آن نباشد، نیازمند نباشد که جانش را از دست بدهد و از بین برود و کشته بشود.
برای این تغییر دوباره انقلاب بکند، حالا بتواند در یک رفراندوم جمعی شرکت بکند و این ساختار را تغییر بدهد، به جمهوریت برسه، از جمهوریت گذر بکنه و به یک سیستم سوسیالیستی برسه.
یا هر سیستم دیگه ای.
منظور این هستش که این سیستم باید برای تمام اتفاقات برنامه داشته باشه.
حالا قرار هست که ما یک تعریف تازه ای نسبت به سیستممون داشته باشیم در خود ارکان سیستم.
اینکه قرار هست این سیستم تازه بنیاد آیا ریاستی اداره بشه؟
آیا این ریاست جمهوری که انتخاب میشه توسط مردم چند سال میتونه به مردم حکومت بکنه؟
در قبال چه ارگان هایی پاسخگو هست؟
چه ارگان های نظارتی بر کار او وجود داره؟
چگونه میشه او رو از قدرت عزل کرد؟
نهایت دوره ای که میتونه او بر قدرت بمونه چقدر هست؟
این ها اون مبانی ای هست که این سیستم تازه رو تعریف میکنه.
یعنی صحبت پیرامون یک سیستم بدیل برای این سیستم عقبمانده و فاسد گذشته است.
حالا چه نمونه هایی که در جهان وجود دارند جواب گرفتند و ما میتونیم این هارو ببینیم.
چه جایگزینی که ما خودمون براش تعریف کنیم و یک جایگزین تازه ای برایش.
یک سیستم تازه ای که بتواند خواسته ها و امیال جمعی ما را پوشش بدهد، پاسخگوی به آن امیال عمومی باشد، تضمین کننده ی رسیدن ما به آزادی های فردی مان باشد.
به رفاه اجتماعی مان باشد.
پس قاعدتا ما برای گذر از این استبداد و فرای ساختن آن ایمان، آن ایمان فردی که در نهایت تبدیل به یک ایمان جمعی میشود و باز بیشتر در باب این ایمان جمعی هم صحبت میکنیم.
ما باید تغییر بدهیم سیستمی را با بدیل تازه ای از یک سیستم که حامی آرزوها و امیال و خواسته های ما در آینده باشد.
حالا قرار است این سیستم تازه ظهور پاسخگوی نیازهای ما باشد، ما را از آن استبداد دورتر و دورتر بکند.
استبدادی که قرار بود قدرت را در اختیار یک فرد قرار بده.
حالا قرار هست که این سیستم تازه این قدرت رو در اختیار اون فرد قرار نده و در اختیار یک جمعی قرار بده.
یا اینکه قرار هست اون قدرت رو با انتخاب مردم در اختیار او قرار بده؟
یا اینکه قرار هست او رو پاسخ گو به چند سازمان مختلف و ارگان مختلف قرار بده؟
یا قرار هست او زمان زیادی رو بر قدرت نمونه بعد از چند سال از کار بشه تغییرش داد؟
یا قرار هست این ساختار کلی رو بشه با تغییر نسلها تغییر داد بدون خونریزی.
باید ضمانت اجرایی وجود داشته باشه که دوباره خون های بیشتری به زمین ریخته نمیشه.
پس ما داریم در باب این صحبت می کنیم که این سیستم باید تغییر کنه.
اما حالا خارج از این تغییر سیستم و تعویض این سیستم برای تغییر دادن این سیستم ما نیاز به یک جماعتی داریم که حاضر در میدان باشند برای گذر از این استبداد.
حال قاعدتا باید به سوی آرزوها رفت.
آرزوهایی که قدرت و قوه محرکه ما برای تغییرات هستند.
حالا ما باید به سمت و سویی برویم که در نقطه ابتدایی آرزو را در دل مردم بیدار کرد.
در دل مردمی مثل ایران که امروز تا چه اندازه از آرزو دور و دورتر شدند، تا چه اندازه این حکومت فاسد و پلید توانسته آرزو را در دل آنها از بین ببرد و آرزو را بکشد.
آنها را دورتر از دورتر از آرزوها و امیالشان بکند.
حالا ما باید در نقطه ابتدایی آرزو را در دل آنها بیدار کنیم و فرای آن باید این آرزوها تبدیل به فریادهایی بشود.
فریادهای جمعی که این آرزوها را در کنار هم متشکل بکنند.
حالا ما باید در پی ساختن این آرزوی جمعی باشیم.
حالا این آرزوهایی که در فردفرد فرد انسان ها وجود دارد نقاط مشترکی داره که می تونه تبدیل به یک آرزوی جمعی بشه.
در دل خیلی از انسان ها میل به آزادی وجود داره.
در دل خیلی از انسان ها آرزو برای رسیدن به عدالت و برابری وجود داره.
حالا این ها می تونه مبدل به یک آرزوی جمعی در بین همه اون ها بشه.
پس ما باید به نقطه ای برسیم که حالا آرزوهای تازه ای رو تصویر کنیم.
حالا این آرزوها رو در کنار هم معنا بدیم.
حالا ما باید یک تعریف تازه ای نسبت به سیستممون داشته باشیم که بتونیم این سیستم تازه رو به مردم بفروشیم.
که تا چه اندازه آرزوهای اون ها در این سیستم هویداست.
خواسته هایی که اون ها پیرامون برابری دارند.
اگر صحبت از برابری به میان میاد پیرامون این که انسان ها بتونن برابر و در شرایط مساوی تحصیل کنن.
حالا این سیستم تازه قرار هست چگونه این برابری رو به وجود بیاره.
در قبال خدمات درمانی در قبال جان ها.
برابری جان ها قرار هست چه کاری بکنه؟
این سیستم قرار هست چی کار بکنه؟
حالا با شنیدن این آرزوها ما حتی میتونیم نزدیک تر بشیم و بهتر بشناسیم.
اون سیستم تازه ای که قرار هست تعریف بکنیم.
در نهایت قرار هست که این آرزوها در کنار هم و با هم و با اجماع اینها ما رو به یک ایمان جمعی برسونه.
ایمانی که قدرت نهایی رو برای تغییر ها داره.
ما بدون ایمان جمعی در هیچ جای جهان نتونستیم هیچ انقلابی رو به پیش ببریم.
تمام تاریخ جهان رو نگاه بکنید.
همه انقلاب هایی که در جهان اتفاق افتاده چه انقلاب کبیر فرانسه باشه، چه انقلاب اکتبر باشه، چه انقلاب مشروطه باشه، چه حتی انقلاب 57 باشه.
چه حتی اتفاقاتی که در آمریکا افتاد و اون جنگ داخلی که حالا حتی به عنوان انقلاب بخوایم در نظر بگیریم هر جای جهان انقلابی اتفاق افتاده به واسطه این تجمیع آرزوها و در نهایت ایمانی بوده که شکل گرفته.
مردمی که برای آزادی و برابری به خیابان آمدند.
مردمی که برای رسیدن به این ایمان جمعی در فرانسه از جان گذشت.
مردمی که به یک ایمان مشخصی مثل کمونیسم باور داشتند و در روسیه حاضر بودند برایش تلاش کنند، حاضر بودند از جان بگذرند و این ایمان هست که قوه محرکه ای است برای تغییر، برای تغییرات اساسی.
این ایمانی که به واسطه همان آرزوها شکل می گیرد.
تجمیع این آرزوها در کنار هم هست که این ایمان را می سازد و ما قرار است به نقطه ای برسیم که ایمان جمعی تصویر شود.
خب ما با جهانی روبرو هستیم که در پی از میان بردن ایمان هستند.
در یک ور ما با قدرت هایی مثل جمهوری اسلامی روبه رو هستیم که با خوراندن ایمان خودش مردم رو اصلا از ساختن ایمان هم دور می کند.
با این تحمیل ایمان فاسد خودش مردم را از داشتن ایمان و آرزو هم دور می کند و از سوی دیگر با جماعتی روبه رو هستیم که در پی از میان بردن ایمان هستند.
ایمان را مترادف با عقب ماندگی و تحجر می دانند چرا که این نوع حکومت ها نیازمند این هستند که ایمانی شکل نگیرد.
یعنی شما وقتی با حکومت های دنیا روبه رو می شوید، حکومت هایی که تحت عنوان دموکراسی مثلا امروز سر کار هستند، خب نقدهای بیشماری نسبت بهشان می شود و آنها می دانند که بزرگترین عامل برای از میان بردن آن ایمان جمعی است.
اگر ایمان جمعی شکل بگیرد می تواند این ساختار ها را تغییر بدهد.
حالا شما با یک قدرت دوگانه ای روبه رو هستید که هر دو در پی نابود کردن این ایمان هستند و ما نیازمند ساختن ایمان جمعی هستیم.
برای تغییر هیچ تغییری بدون این ایمان شکل نمی گیرد.
حالا قرار هست با چشم امید داشتن به اون ایمان در برابر مردم به حرکت در میان و در نهایت برای گذر از این استبداد یک راه وجود داره و اون هم انقلاب هست.
قاعدتا هیچ راه دیگری در برابر هیچ مردمی وجود نداره.
اگر شما در یک کشوری زندگی میکردی که ساختارها به نوعی بود که شما میتونستید با تغییراتی در قانون قانونی که حالا پویا هست و میشه درش تغییراتی به وجود آورد، کارهای بنیادین رو پیش ببرید.
حالا این صحبت قابل ارج بود اما وقتی شما روبه رو هستید با یک حکومتی که تا دندان مسلح به یک ایمان واحده ای هست، به یک ایدئولوژی غالبی هست که تمامی اصول رو زیر پا میزاره.
شما هیچ وقت نمیتونید وارد اصول برای تغییرات بشید.
حالا میدونید که تنها راه گذر انقلاب هست.
اما راه رسیدن به این انقلاب قاعدتا ایمان جمعی است.
ایمان جمعی که به واسطه اون آن تغییر باورها در نوک پیکان اتفاق می افتد.
انسان هایی که تغییر کردند و این باورهای پوسیده گذشتگان را در وجودشان. تغییر دادند.
حالا آرزوهایی دارند.
این آرزوها در کنار هم فریاد زده می شود.
این آرزوهای در کنار هم یک ایمان تازه ای را پدید می آورد.
این ایمان تازه ای که یک تعریف مشخصی نسبت به سیستم تازه خودش خواهد داد، تنها و تنها جنبه سلبی ندارد.
جنبه ایجابی دارد.
حالا قرار است که این حکومت را از کار بردارد تا یک حکومت جایگزین را به جای آن بیاورد.
حالا این ایمان جمعی ما را با امید رسیدن به آن فرداهای مشخص راه دار می شود برای رسیدن به انقلاب.
حالا انقلاب برای رسیدن به آرزوها است، برای رسیدن به آرمان و ایمان است.
برای ساختن یک سیستم تازه ای است که گذر بکند از این استبداد.
حالا این ایمان قدرت محرکه ای دارد که می تواند همه چیز رو تغییر بده و در نهایت ما میتونیم به نقطه ای برسیم که از استبداد گذر کنیم.
استبداد حاکمی که امروز در ایران به عنوان مثال حاکم است.
حالا با تغییر این ایمان و باور شخصی هست که ما میتونیم به اون نقطه ای برسیم که از استبداد گذر بکنیم.
حالا اون فرهنگی که پیشینه ی قدرتمندی در بین ما داشته و سالیان سال ما رو مبدل به بردگان و تسلیم آنی کرده، حالا قرار هست تغییر بکنه و از ما یاغیان بسازه و آزادگانی بسازه که در میدان هستند برای تغییر به میدان اومدن و تنها راه گذر از استبداد هم همین انقلاب هست.
انقلابی که به واسطه ی ایمان جمعی شکل میگیره.
حالا هدف از انقلاب، انقلاب نیست. تغییر هست.
انقلاب رو وسیله ای در برابر دارید برای تغییر اون سیستم حاکم.
حالا سیستمی که به شما از این استبداد و بزرگداشت از این استبداد صحبت می کند و ولایت مطلقه فقیه را بر سر کار می گذارد، شورای نگهبانی را بر سر کار می گذارد تا قوانین اسلامی در آن حاکم باشند.
در قوانین تصویب شده توسط مجلس و یا برای نظارت بر کاندید های مختلف و یا تا این اندازه قوایی که در هم تنیده شده اند، قوایی که قرار است قوه قضاییه آن توسط رهبر انتخاب شود و این چه استقلالی است و تا کجا این سیستم فاسد می تواند ما را غرق در این لجنزار بکند.
حالا قرار است ما با تعریف تازه ای نسبت به سیستم، آرزوها و امیال خود را در این سیستم ببینیم.
قرار نیست دست به دامان و محتاج یک دیکتاتوری باشیم تا این آمال و آرزوها را به ما برساند.
قرار است که ما آمال و آرزوهای خودمان را در یک سیستم تازه تعریف کنیم.
در سیستمی که حامی آرزوهای ما هست، حامی ایمان و نگاه جمعی ما هست.
حالا قرار هست این جمعی انسان ها در کنار هم با همفکری هم و این آحاد ملت باشن که تغییرات رو به وجود بیارن.
در راستای این ایمان ساعت ها می تونم صحبت بکنم در باب ایمان خودم صحبت بکنم.
در باب قلمرو آرمانی، در باب جهان آرمانی.
قلمروی آرمانی که نگاه سیاسی من نسبت به جهان ایده آلم هست.
کشور ایده آلی که دوست دارم در اون زندگی کنم و هموطنان خودم رو بسازم.
میتونم ساعت ها در باب این قلمرو آرمانی صحبت کنم.
این که ما تا چه اندازه دور هستیم حتی نسبت به دموکراسی که دوست داریم حتی دموکراسی رو هم به پیش ببریم.
این که قرار هست اگر انتخابی صورت میگیره برای یک فرد و یک شخص در نوک هرم اتفاق نیفته.
قرار هست یک جمعیتی در کنار هم این قوای اجرایی رو به پیش ببرند.
قرار هست که قوه مقننه توسط بیشماران انتخاب بشه.
قرار هست که قوایی وجود داشته باشه برای نظارت بر این گروه ها.
قرار هست که قدرت هر روز کمتر و کمتر و تقسیم بین آدم های بیشتری بشه.
قرار هست که یک قوه نظارتی وجود داشته باشه تا بر کار اینها دائما رصد بکنه و هیچگونه فسادی رو بر جای نذاره.
در باب این ایمان میشه ساعت ها صحبت کرد.
در کنار این میشه ایمان های تازه ای به میان بیان.
از تجمیع این آرزوها در کنار هم یک ایمان جمعی ساخته بشه و نقطه ای که ما رو میتونه گذر بده از این بحران بزرگ، همین ساخته شدن ایمان ها هست.
همین صحبت کردن پیرامون ایمان ها هست.
من قاعدتا در برنامه های آتی در برنامه ای به نام جان در باب این ایمان به صورت مفصل صحبت میکنم.
در حال حاضر هم این کتاب قلمرو آرمانی، جهان آرمانی و نگاه من نسبت به جهان و تغییر در جهان هم در اختیار شماست.
میتونید با مراجعه به وب سایت جهان آرمانی این آثار را در اختیار داشته باشید.
اما قاعدتا در برنامه های آتی که حالا بخواهیم در باب خود، قلمرو آرمانی و یا جهان آرمانی صحبت کنیم، بیشتر در باب این مسائل صحبت می کنیم.
اما در این ویژه برنامه مشخص ما در باب راه رسیدن و درمان و گذر از این استبداد داریم صحبت می کنیم.
قرار نیست که ما ایمان خودمان را مطرح بکنیم.
اگر اشارتی هم می کنیم به واسطه دلبستگی است به آن ایمان مشخص.
اما برای گذر از این استبداد ما نیاز داریم که این مراحل را یک به یک طی بکنیم.
ما نیاز داریم تا این تغییر را در باورهای جمعی انسان ها به وجود بیاوریم.
باورهای شخصی که تبدیل به آن اجتماعات انسانی می شود.
یعنی ما باید این تغییر را به چشم ببینیم که انسان ها در آن فرهنگی که بهشان خورانده شده در طول این سالیان یک تجدید نظری کرده اند.
حالا دور شدن از آن معانی حالا به خویشتن آن باور آوردن، حالا از نادانی ها رو به خرد آوردن، سعی میکنند با اندیشیدن راه های تازه ای پیدا کنند.
حالا قرار است این باورها تغییر کند تا اجتماع تازهای بسازد.
قرار است ما انسان ها را بیدار کنیم برای داشتن آرزوهای خودشان.
برای فریاد زدن این آرزوها.
حالا تجمیع این آرزوها در کنار هم ایمان را خواهد ساخت.
حالا ما برای این ایمانمان یک ساختار تازه، یک نظم تازه، یک سیستم تازه ای را تعریف میکنیم که جایگزین آن سیستم گذشته باشد.
حالا انسان ها با امید به این نظام تازه حاضر هستند از جان بگذرند و انقلاب میتواند شکل بگیرد.
حالا توده ها به میدان میآیند برای تغییر دادن، برای رسیدن به امیال و آرزوها.
هر کدام از آنها بخشی از آرزوی خودشان را در آن تصویر در برابر خواهند دید.
حالا مفهوم این ایمان جمعی دیده شدن آرزوهای شما در این قاب بزرگ است.
قابی که قرار است فریاد همه را در خود جای بده و قرار است یک سیستم تازه ای را تصویر کند که حامی و حافظ این آرزوهای جمعی باشد.
و در نهایت ما با این نگاه میتوانیم از استبداد گذر کنیم و برسیم به آن آرزوی بزرگ و آزادی و برابری.
در باب این مسئله و حکومت های استبدادی باز همیشه صحبت کرده ام و فکر میکنم در این ویژه برنامه به اندازه کافی درباره اش صحبت کردم.
در این انتهای برنامه هم دوست دارم باهاتون مطرح بکنم که برخی از برنامه ها و ویژه برنامه هایی به نام جان میتونه قسمت های اضافه تری هم داشته باشه که اگر این اتفاق لازم شد ما به این برنامه ها اضافه میکنیم.
این رو هم در جریان باشید.
شاید به عنوان مثال به این ویژه برنامه قسمتی به عنوان قسمت اضافه در ماه های آینده اضافه شد که میتونید همه این آثار رو در وب سایت جهان آرمانی به صورت کامل در اختیار داشته باشید.
یا میتونید به پلتفرم های مختلف. پادکست. گیر ها.
یوتیوب مراجعه کنید و در آنجا هم این آرشیو را در اختیار داشته باشید.