گردآورنده در این بخش از کتاب سعی کرده است تا عناوین و آیاتی که بیانگر ظلم خداوندی در تورات است را گرداوری کند و به آن چیزی افزوده نشده و از موضوع اصلی هر بخش نیز چیزی کاسته نشده است هر چند که میتوان با افزودن تفاسیر ظلمهای بیشماری را از دل این آیات نمایان کرد لکن گردآورنده سعی کرده تا تنها متن اصلی را لحاظ کند و قضاوت را به عهده مخاطبین محترم بگذارد تا بیشتر از پیش به باورهای خویش احترام بگذارند و چیزی را که میپرستند و به آن باور دارند را بهتر بشناسند و با عشق و دانش طریقت خویش را بجویند.
به امید روزی که همه آزادانه و با علاقه و ادراک به باوری که به آن معتقدند عشق بورزند و در جهان آرمانی در کشور آزاد خویش زندگی کنند.
به امید دستیابی به جهان آرمانی که حق همه جانداران است.
داستان آفرینش
خداوند آدم را در باغ عدن گذاشت تا در آن کار کند و از آن نگهداری نماید و به او گفت: از همه میوههای درختان باغ بخور بهجز میوه شناخت نیک و بد زیرا اگر از آن میوه بخوری مطمئن باش خواهی مرد.
خداوند فرمود: شایسته نیست آدم تنها بماند برای او یار مناسبی به وجود میآورم آنگاه خداوند همه حیوانات و پرندگانی را که از خاک سرشته بود نزد آدم آورد تا ببینند آدم چه نامهایی بر آنها خواهد گذاشت بدین تربیت تمام حیوانات و پرندگان نامگذاری شدند پس آدم تمام حیوانات و پرندگان را نامگذاری کرد اما برای او یار مناسبی یافت نشد.
آنگاه خداوند آدم را به خواب عمیقی فرو برد و یکی از دندههایش را برداشت و جای آن را با گوشت پر کرد و از دنده زنی سرش و او را پیش آدم آورد و آدم گفت: این است استخوانی از استخوانهایم و گوشتی از گوشتم نام او نسا باشد.
چون از انسان گرفته شد به این سبب است که مرد از پدر و مادر خود جدا میشود و به همسر خود میپیوندد و از آن پس آن دو یکی میشوند آدم و همسرش هر چند برهنه بودند ولی احساس خجالت نمیکردند.
مار از همه حیواناتی که خداوند به وجود آورد زیرکتر بود روزی مار نزد زن آمده به او گفت: آیا حقیقت دارد که خدا شما را از خوردن میوه تمام درختان باغ منع کرده است؟
زن در جواب گفت: ما اجازه داریم از میوه همه درختان بخوریم بهجز میوه درختی که در وسط باغ است خدا امر فرموده است که از میوه آن درخت نخوریم و حتی آن را لمس نکنیم و گرنه میمیریم.
مار گفت: مطمئن باش نخواهید مرد بلکه خدا خوب میداند زمانی که از میوه آن درخت بخورید چشمان شما باز میشود و میتوانید خوب را از بد تشخیص دهید عصر همان روز آن درخت در نظر زن زیبا آمد و با خود اندیشید میوه این درخت دلپذیر میتواند خوش طمع باشد و به من دانایی ببخشد پس از میوه درخت چید و خورد و به شوهرش هم داد و او نیز خورد آنگاه چشمان هر دو باز شد و از برهنگی همدیگر آگاه شدند پس با برگهای درخت انجیر پوششی برای خود درست کردند.
آدم و زنش صدای خداوند را که در باغ راه میرفت شنیدند و خود را لابهلای درختان مخفی کردند خداوند آدم را ندا داد ای آدم چرا خود را پنهان میکنی؟
آدم جواب داد: صدای تو را در باغ شنیدم و ترسیدم زیرا برهنه بودم پس خود را پنهان کردم.
خداوند فرمود: چه کسی بر تو گفته که برهنهای آیا از میوه آن درخت خوردهای؟
آدم جواب داد: این زن که یار من ساختی از آن میوه به من داد و من هم خوردم.
آنگاه خداوند از زن پرسید: این چه کاری بود که کردی؟
زن گفت: مار مرا فریب داد
پس خداوند به مار فرمود: به سبب انجام این کار از تمام حیوانات اهلی و وحشی زمین ملعونتر خواهی بود تا زندهای رو شکمت خواهی خزید و خاک خواهی خورد بین تو و زن و نیز بین نسل تو و نسل زن خصومت میگذارم نسل زن سر تو را خواهد کوبید و تو پاشنه وی را خواهی زد.
آنگاه خداوند به زن فرمود: درد زایمان تو را زیاد میکنم و تو با درد فرزندان خواهی زایید مشتاق شوهرت خواهی بود و او بر تو تسلط خواهد داشت.
سپس خداوند به آدم فرمود: چون گفته زنت را پذیرفتی و از میوه آن درختی خوردی که به تو گفته بودم از آن نخوری زمین زیر لعنت قرار خواهد گرفت و تو تمام ایام عمرت با رنج و زحمت از آن کسب معاش خواهی کرد از زمین خار و خاشاک برایت خواهد رویید و گیاهان صحرا را خواهی خورد.
آدم زن خود را حوا یعنی زندگی نامید چون او میبایست مادر همه زندگان شود خداوند لباسهای از پوست حیوان تهیه کرد و آدم و همسرش را پوشانید سپس فرمود: حال که آدم مانند ما شده است و خوب و بد را میشناسد نباید گذاشت از میوه درخت حیات نیز بخورد و تا ابد زنده بماند سپس خداوند او را از باغ عدن بیرون راند و برود و در زمینی که از خاک آن سرشته شده بود کار کند بدین ترتیب او آدم را بیرون کرد و در سمت شرقی باغ عدن فرشتگانی قرار داد تا با شمشیر آتشین که به هر طرف میچرخید راه درخت حیات را محافظت کنند.
قائن و هابیل
حوا از آدم حامله شده پسری زایید آنگاه حوا گفت: به کمک خداوند مردی حاصل نمودم سپس نام او را قائن یعنی حاصل شده گذاشت حوا بار دیگر حامله شده پسری زایید و نام آن را هابیل گذاشت.
هابیل به گلهداری پرداخت و قائن به کشاورزی مشغول شد پس از آن مدتی قائن هدیهای از حاصل زمین خود را به حضور خداوند آورد هابیل نیز چند رأس از نخست زادگان گله خود را ذبح کرد و بهترین قسمت گوشت آنها را به خداوند تقدیم نمود خداوند هابیل و هدیهاش را پذیرفت اما قائن و هدیهاش را قبول نکرد پس قائن بر آشفت و از شدت خشم سرش را به زیر افکند.
خداوند از قائن پرسید: چرا خشمگین شدهای اگر درست عمل میکردی آیا مقبول نمیشدی؟ اما چون چنین کردی گناه در کمین توست و میخواهد بر تو مسلط شود ولی تو از آن چیره شو.
روزی قائن از برادرش هابیل خواست که با او به صحرا برود هنگامی که آنها در صحرا بودند ناگهان قائن به برادرش حمله برد و او را کشت.
آنگاه خداوند از قائن پرسید: برادرت هابیل کجاست؟
قائن جواب داد: از کجا بدان مگر من نگهبان برادرم هستم
خداوند فرمود: این چه کاری بود که کردی خون برادرت از زمین نزد من فریاد برمیآورد اکنون ملعون هستی و از زمینی که با خون برادرت رنگین کردهای طرد خواهی شد.
قائن گفت: مجازات من سنگینتر از آن است که بتوانم تحمل کنم امروز مرا از این سرزمین و از حضور خودت میرانی و مرا در جهان آواره و پریشان میگردانی پس هر که مرا ببیند مرا خواهد کشت.