درست است که درون این ارزشها هم برخی اوقات زشتیهایی پیش میآمد، لکن با ریش سپیدی و پا درمیانی هرگونه اختلاف و مشکلی میان آدمیان این دهکده مرتفع میشد و آرام در کنار هم زندگی میکردند، خلاصه که روزگاران نه بیعیب لکن آرام و در صلحی پایدار میگذشت و کسی امیر و پادشاه بر اینان نبود و نیازی هم به این پادشاهان نداشتند، تفاوت طبقاتی میانشان اندک و قابل درک بود و آن اندک تفاوتها هم شاید به واسطهی تلاشهای بیشتر خودشان بود،
اما روزی این روزگاران خوش، با تحولی بزرگ روبرو شد، روزی که دنیایشان را تغییر داد،
در آن دوردستها جایی که کسی فریاد یکتاپرستی و پرستیدن خدا را سر داد، آنها نیز شنیدند و به خود گفتند ما هم خدا را میپرستیم، اما حال در اشکال و آیات مختلف، این پرستیدنهای ما شخصی و در خانههایمان است، آنگاه که ظلمی به رویمان هموار میشود، به خلوت میرویم و ساعتها با خدا درد و دل میکنیم، به زمین میافتیم و از او کمک میخواهیم و او با آرامشش ما را آرام میکند، گهگاه دلمان میگیرد، با او همکلام میشویم، دست به دعا برمیداریم و دلتنگیهایمان را با اشک چشم از جان میشوییم و او چه صبورانه در کنارمان میماند و به حرفهایمان گوش میدهد، لیکن این خدایِ همواره نهفته در قلبهایمان را به صحن اجتماع نکشانده و نمیکشانیم،
اما حالا بوی صحبت تازهای به مشام میرسید، دیگر این خدا آن خدای درون قلبهای آدمیان دهکده نبود، دیگر این خدا، آن خدایی نبود که آرام گوشهای بنشیند و حرفی برای گفتن نداشته باشد، این خدای ناطق از زبان نمایندهاش حرف میزد، میگفت، میشنید، امر میکرد و خود را در کارهای شخصی و اجتماعیِ آدمیان دهکده دخالت میداد،
میخواست قانون وضع کند، ارزشهای تازهای برای آنان ترسیم کند، این ارزشها را به قانون و عمل کردن به آن را تکلیف هر تن بداند و سرپیچی و تعدی از این قوانین را کیفر سختی دهد،
حال خدا به زبان نمایندهاش، از دنیای تازهای سخن میگفت،
تا آن روزها در میان دهکدهی آدمیان برای همین روز و همین دنیایشان سخن میگفتند و زندگیشان در همین دنیا خلاصه میشد به واسطهی آن، برای زندگیشان تلاشها میکردند، هرچند در دلشان امید به جاودانگی داشتند، این زندگی را کم میدانستند و شاید در ضمیر ناخودآگاهشان یکی از آمال و آرزوها رسیدن به زندگی پس از مرگ بود و به جاودانگی و این بیپایان بودن دنیا که همهاش از حب به دنیا و زندگی طولانیتر نشأت میگرفت ایمان داشتند،
اما اینها شاید آرزو و خیالی در دلهایشان بود، شاید هیچگاه آن را به زبان هم نیاورده و فقط و فقط گهگاه در قلبهایشان به آن فکر میکردند، از این رو و چون میدانستند دنیای دیگری نیست، تمام عمر را صرف همین دنیا و بهتر زندگی کردن میکردند و باور داشتند که پاسخ کردار زشتشان را در همین دنیا خواهند گرفت و برای این مدعا هم مثالهای ریز و درشت بسیاری داشتند،
جوری که از این مثالها، افسانههای ریز و درشتی ساخته تا به همدیگر بفهمانند که دنیا دار مکافات است و پاسخ هر کردار در همین دنیا در پیش روی آنها است،
اما حالا خدا و نمایندهی ناطقش بر زمین دریچهای نو رو به آدمیان باز نهاده و به آنان از آخرت میگفت، از جاودانگی زندگی پس از این دنیا و خداوند و قضاوتش، آیندهای دور که در آن خداوند پاسخ کردار خوش و پلید انسان را خواهد داد و میگفت، پاسخ کردار شما در این جهان بیپاسخ نخواهد ماند، کیفر و پاداش آن را در جهان پیش رو خواهید دید، اگر توشهی این دنیایتان، کارهای نیک و اطاعت از اوامر خداوند متعال باشد به هر آسایشی که فکر میکنید خواهید رسید،
طعامی لذیذ، شراب شیرین، دختران و زنان زیبا و باکره برای همخوابگی و اگر از فرمان خدا تمرد کنید، آخرت سختی در پیش روی شما است،
آتش سوزان، سرب داغ و ملائک شکنجهگر، همهی اینها از زبان نائب خداوند زمین و آسمانها به گوش آدمیان رسید و آنهایی که به طول سالیان دراز در این دهکدهی آرام، در صلح و صفا زندگی کرده بودند هر روز با وسوسه، ترس، ذوق و هیجان تازهای روبرو میشدند،
به نزد پیامآور خدا میآمدند، از او میپرسیدند:
آخرت کی خواهد رسید؟
چگونه آخرت میشود؟
ما پس از مرگ چه میشویم؟
قوانین خدا چگونه است؟
و پیامبری که تکتک سؤالها را با اذن پروردگار پاسخ میداد، ولی شاید بزرگترین سؤالی که ذهن مردمان دهکده را پر کرده بود، این بود که کی و چگونه آخرت اتفاق خواهد افتاد و پیامآوری که با حالتی روحانی و خاص کلمات خدا را به زبان میآورد:
بدانید و آگاه باشید که جهان را زشتی فراوان خواهد گرفت، اتفاقاتی پیش روی شما است که کسی از زمانش باخبر نیست، به جز خداوند عزوجل، این رازی پوشیده برای شما است، اما آنگاه که جهان پر از کفر و شرک شد، آن روز که جهان آنقدر زشت شد که مؤمنان هر روز آرزوی مرگ کنند، آن روز است که خداوند ناجی را برای شما خواهد فرستاد تا تمام زشتیها را از میان بردارد.
و مردمی که این را شنیدند و تمام وجودشان کنجکاوی بود که این ناجی چه کسی است،
آیا انسان است؟
آیا دیو است یا پری؟
که پاسخ این سؤالها از جانب رسول نبود و در پاسخ اینها تنها به همین بسنده میکرد که عالم غیب تنها از آن خدا است و صلاح نمیداند که اینها را با آدمیان در میان بگذارد، اما به آنها خاطرنشان کرده بود که ناجی هم مثل رسول خدا انسانی است با همین وضع و حال که نجاتدهندهی همهی آدمها از زشتی و درد است،
حال مردمان این دهکده سخنها را شنیده و کمکم، به آن باور و ایمان پیدا میکردند، در میان جمعهای بزرگ و کوچکشان، به صحبت مینشستند و بحث میکردند، برهان میآوردند و کمکم دوست داشتند از آن زندگی بیهدف در گذشته به زندگی منوط بر آیندهای معلوم برسند و به هدفی بزرگ دست یابند،
دوست داشتند زندگی قدسی را پیشه کنند و به الوهیت بپیوندند و این آرامآرام میان مردمان در حال پیشرفت بود، هرچند کسانی هم بودند که رسول خدا و خدای ترسیم کردهی او را کذاب میدانستند که شمارشان هم کم نبود،
اما شاید آن روزی که یکی از آنها به میدان میآمد و از کذب پیامبر صحبت میکرد و بعد به بیماری مشکوکی دچار میشد و قدرت تکلم را از دست میداد و چندی بعد میمرد، خیلی از مخالفان دیگر صحبتی نکردند و مردم بیشتر از پیش به خدا و پیامبرش ایمان آوردند و خیلی دور زمانی نگذشت که مردم دهکده به حقانیت پروردگار و رسولش ایمان آوردند و یکصدا به راهی پیش رفتند که در آن به طول عمر پایبند بمانند و به راهش عشق بورزند و این شروع زندگی تازهی مردمان دهکده بود.
پیامبر به دستور خدا، حکومتی تشکیل داد تا نظم را به این جامعهی کوچک انسانی هدیه دهد، خویش به عنوان رسول و پیامآور خدا در مسند قدرت نشست و پادشاه آنان شد، البته خوب خاطرم نمیآید، به او امیر، خلیفه، پادشاه و یا ارباب میگفتند، اما او پادشاه آنان شد و خداوند که قوانین و احکامی را برای آدمیان به زمین میفرستاد و پیامبر آنها را به زبان میآورد،
برای هر کردار زشتی، کیفری در نظر میگرفت، قوانین مستحکمی برای هر کار انسانها وضع میکرد و پیامبری که به عنوان جانشین خدا مسئول برپایی این قوانین بود و در طول عمر هم به آنها عمل میکرد و نظام تازهای را به جهان آنان بخشید.
حال دهکدهای بود، قانون، پادشاه و نظم اجتماعی داشت، پیامبر در طول حیاتش برای مردمان نطقهای قرایی میکرد و آدمیان از روز قیامت میترسیدند، آدمیان را از کارهای زشت بر حذر میداشت، همواره از قدرت خدا سخن میگفت و اینکه انسانها، بندهی خداوند هستند و خدا ارباب به سراسر جهان
به آنها گوشزد میکرد که خدا را بپرستید و از او بترسید و در راهش کار نیک انجام دهید تا کامروا شوید، این بشارتهای هر روزهی پیامبر قبل از پادشاهی و بعد از پادشاهی بود و سرآخر عمر پر فیض ایشان به سرانجام رسید و در روزی تلخ برای مردمان دهکده جان به جان به آفریدگار تسلیم کرد و به سوی الوهیت شتافت،