در دهکده‌ای دورتر از آنجا که ما می‌شناسیم، مردمانی در حال ‏زندگی کردن با هم بودند، دهکده‌ی سرسبز و زیبایی بود و سرزمینی ‏خوش آب و هوا که چهار فصل را در میان خود داشت،
بهارهایی دلنواز و روح‌بخش با باران‌های ملایم، نسیم‌های آرام، ‏فضای سرسبز و غنچه‌های شکفته شده.‏
آن‌قدر زیبا بود که هر کس ساعت‌های دراز به این منظره‌ها دل ببندد ‏و تابستانی گرم اما با برکت که درختان را بارور می‌کرد و محصولات ‏زراعی این دهکده را می‌پروراند و ثروتی برای اهالی این روستا به بار ‏می‌آورد، پاییزی عاشقانه با برگ‌های ریخته و زرد در سراسر دهکده ‏و سرآخر زمستانی سرد که روح تازه‌ای به دهکده می‌آورد و همگان ‏را به این وا می‌داشت که هنوز زنده‌اند، این تغییرهای ناگهانی هوا به ‏آن‌ها زنده بودنشان را هشدار می‌داد،
این دهکده هرچند که کوچک بود اما اقلیمی پر از تفاوت‌ها و ‏زندگی در خود داشت، سودای بودن و زندگی در این دهکده در سر ‏بود و همسایگان به طول تاریخ دوست داشتند همواره به این خاک ‏دست یابند و در آن زندگی کنند، زیرا این خاک نه فقط به واسطه‌ی ‏آب و هوا و طبیعت زیبا که به واسطه‌ی دُر و گوهری که در خاکش ‏نهفته داشت همواره ثروت را برای اهالی آن به ارمغان می‌آورد و این ‏آرزوی بسیاری از آدمیان بود که در این خاک زندگی کنند و از ‏ثروت‌های درونش لذت بجویند،
از آن دوردست‌ها شرایط این دهکده چنین نبود، هرچند از ابتدا هم ‏بودند کسانی که با رندگویی گوی سبقت را از دیگران می‌گرفتند و ‏این‌گونه جامعه را به دو دسته تقسیم می‌کردند، قشری که ثروت ‏هنگفتی داشتند و در رفاه زندگی می‌کردند و قشری که از بضاعت ‏کمتری برخوردار بودند و همواره در پی رزق و روزی جان می‌کندند ‏و به هیچ منزلی دست نمی‌یافتند، اما به واقع آن دورترها خیلی کم و ‏غیر قابل لمس بود و این تفاوت‌های طبقاتی کم‌تر و کمتر بود، اما ‏حال دیر زمانی شده بود که دیگر زندگی آدمان این دهکده رنگ ‏بوی سابق را نداشت،
دیگر تفاوت میان آدمیان این دهکده از زمین تا آسمان بود و این دو ‏دستگی میانشان بیداد می‌کرد، آن‌ها که در دورترها به نظام خاصی ‏پایبند نبودند و آرام در کنار هم بدون هیچ نظم و یکپارچگی زندگی ‏در آسایش توأم با رفاهی را تجربه می‌کردند، یعنی کسی نبود تا به ‏آنان حکومت کند، قدرت کسی از دیگری بیشتر نبود و این ثروت ‏عادلانه‌تر میانشان تقسیم شده و آرام‌تر زندگی می‌کردند،
بی قانون اما در هرج و مرج زندگی نمی‌کردند، زیرا از گذشتگانشان ‏همواره ارزش‌هایی را آموخته و بر آن پایبند بودند، می‌دانستند چه ‏کاری زشتی است و چه کاری نیکی و سعی در اجرای همین ارزش‌ها ‏داشتند،
درست است که درون این ارزش‌ها هم برخی اوقات زشتی‌هایی پیش ‏می‌آمد، لکن با ریش سپیدی و پا درمیانی هرگونه اختلاف و مشکلی ‏میان آدمیان این دهکده مرتفع می‌شد و آرام در کنار هم زندگی ‏می‌کردند، خلاصه که روزگاران نه بی‌عیب لکن آرام و در صلحی ‏پایدار می‌گذشت و کسی امیر و پادشاه بر اینان نبود و نیازی هم به ‏این پادشاهان نداشتند، تفاوت طبقاتی میانشان اندک و قابل درک بود ‏و آن اندک تفاوت‌ها هم شاید به واسطه‌ی تلاش‌های بیشتر خودشان ‏بود،
اما روزی این روزگاران خوش، با تحولی بزرگ روبرو شد، روزی ‏که دنیایشان را تغییر داد،
در آن دوردست‌ها جایی که کسی فریاد یکتاپرستی و پرستیدن خدا ‏را سر داد، آن‌ها نیز شنیدند و به خود گفتند ما هم خدا را می‌پرستیم، ‏اما حال در اشکال و آیات مختلف، این پرستیدن‌های ما شخصی و در ‏خانه‌هایمان است، آن‌گاه که ظلمی به رویمان هموار می‌شود، به ‏خلوت می‌رویم و ساعت‌ها با خدا درد و دل می‌کنیم، به زمین می‌افتیم ‏و از او کمک می‌خواهیم و او با آرامشش ما را آرام می‌کند، گهگاه ‏دلمان می‌گیرد، با او هم‌کلام می‌شویم، دست به دعا برمی‌داریم و ‏دل‌تنگی‌هایمان را با اشک چشم از جان می‌شوییم و او چه صبورانه ‏در کنارمان می‌ماند و به حرف‌هایمان گوش می‌دهد، لیکن این خدایِ ‏همواره نهفته در قلب‌هایمان را به صحن اجتماع نکشانده و ‏نمی‌کشانیم،
اما حالا بوی صحبت تازه‌ای به مشام می‌رسید، دیگر این خدا آن ‏خدای درون قلب‌های آدمیان دهکده نبود، دیگر این خدا، آن خدایی ‏نبود که آرام گوشه‌ای بنشیند و حرفی برای گفتن نداشته باشد، این ‏خدای ناطق از زبان نماینده‌اش حرف می‌زد، می‌گفت، می‌شنید، امر ‏می‌کرد و خود را در کارهای شخصی و اجتماعیِ آدمیان دهکده ‏دخالت می‌داد،
می‌خواست قانون وضع کند، ارزش‌های تازه‌ای برای آنان ترسیم ‏کند، این ارزش‌ها را به قانون و عمل کردن به آن را تکلیف هر تن ‏بداند و سرپیچی و تعدی از این قوانین را کیفر سختی دهد،
حال خدا به زبان نماینده‌اش، از دنیای تازه‌ای سخن می‌گفت،
تا آن روزها در میان دهکده‌ی آدمیان برای همین روز و همین ‏دنیایشان سخن می‌گفتند و زندگی‌شان در همین دنیا خلاصه می‌شد به ‏واسطه‌ی آن، برای زندگی‌شان تلاش‌ها می‌کردند، هرچند در دلشان ‏امید به جاودانگی داشتند، این زندگی را کم می‌دانستند و شاید در ‏ضمیر ناخودآگاهشان یکی از آمال و آرزوها رسیدن به زندگی پس ‏از مرگ بود و به جاودانگی و این بی‌پایان بودن دنیا که همه‌اش از ‏حب به دنیا و زندگی طولانی‌تر نشأت می‌گرفت ایمان داشتند،
اما این‌ها شاید آرزو و خیالی در دل‌هایشان بود، شاید هیچ‌گاه آن را ‏به زبان هم نیاورده و فقط و فقط گهگاه در قلب‌هایشان به آن فکر ‏می‌کردند، از این رو و چون می‌دانستند دنیای دیگری نیست، تمام ‏عمر را صرف همین دنیا و بهتر زندگی کردن می‌کردند و باور داشتند ‏که پاسخ کردار زشتشان را در همین دنیا خواهند گرفت و برای این ‏مدعا هم مثال‌های ریز و درشت بسیاری داشتند،
جوری که از این مثال‌ها، افسانه‌های ریز و درشتی ساخته تا به ‏همدیگر بفهمانند که دنیا دار مکافات است و پاسخ هر کردار در ‏همین دنیا در پیش روی آن‌ها است،
اما حالا خدا و نماینده‌ی ناطقش بر زمین دریچه‌ای نو رو به آدمیان باز ‏نهاده و به آنان از آخرت می‌گفت، از جاودانگی زندگی پس از این ‏دنیا و خداوند و قضاوتش، آینده‌ای دور که در آن خداوند پاسخ ‏کردار خوش و پلید انسان را خواهد داد و می‌گفت، پاسخ کردار شما ‏در این جهان بی‌پاسخ نخواهد ماند، کیفر و پاداش آن را در جهان ‏پیش رو خواهید دید، اگر توشه‌ی این دنیایتان، کارهای نیک و ‏اطاعت از اوامر خداوند متعال باشد به هر آسایشی که فکر می‌کنید ‏خواهید رسید،
طعامی لذیذ، شراب شیرین، دختران و زنان زیبا و باکره برای ‏هم‌خوابگی و اگر از فرمان خدا تمرد کنید، آخرت سختی در پیش ‏روی شما است،
آتش سوزان، سرب داغ و ملائک شکنجه‌گر، همه‌ی این‌ها از زبان ‏نائب خداوند زمین و آسمان‌ها به گوش آدمیان رسید و آن‌هایی که به ‏طول سالیان دراز در این دهکده‌‌ی آرام، در صلح و صفا زندگی کرده ‏بودند هر روز با وسوسه، ترس، ذوق و هیجان تازه‌ای روبرو می‌شدند،
به نزد پیام‌آور خدا می‌آمدند، از او می‌پرسیدند:‏
آخرت کی خواهد رسید؟
چگونه آخرت می‌شود؟
ما پس از مرگ چه می‌شویم؟
قوانین خدا چگونه است؟
و پیامبری که تک‌تک سؤال‌ها را با اذن پروردگار پاسخ می‌داد، ولی ‏شاید بزرگ‌ترین سؤالی که ذهن مردمان دهکده را پر کرده بود، این ‏بود که کی و چگونه آخرت اتفاق خواهد افتاد و پیام‌آوری که با ‏حالتی روحانی و خاص کلمات خدا را به زبان می‌آورد:‏
بدانید و آگاه باشید که جهان را زشتی فراوان خواهد گرفت، اتفاقاتی ‏پیش روی شما است که کسی از زمانش باخبر نیست، به جز خداوند ‏عزوجل، این رازی پوشیده برای شما است، اما آنگاه که جهان پر از ‏کفر و شرک شد، آن روز که جهان آن‌قدر زشت شد که مؤمنان هر ‏روز آرزوی مرگ کنند، آن روز است که خداوند ناجی را برای شما ‏خواهد فرستاد تا تمام زشتی‌ها را از میان بردارد.‏
و مردمی که این را شنیدند و تمام وجودشان کنجکاوی بود که این ‏ناجی چه کسی است،
آیا انسان است؟
آیا دیو است یا پری؟
که پاسخ این سؤال‌ها از جانب رسول نبود و در پاسخ این‌ها تنها به ‏همین بسنده می‌کرد که عالم غیب تنها از آن خدا است و صلاح ‏نمی‌داند که این‌ها را با آدمیان در میان بگذارد، اما به آن‌ها خاطرنشان ‏کرده بود که ناجی هم مثل رسول خدا انسانی است با همین وضع و ‏حال که نجات‌دهنده‌ی همه‌ی آدم‌ها از زشتی و درد است،
حال مردمان این دهکده سخن‌ها را شنیده و کم‌کم، به آن باور و ‏ایمان پیدا می‌کردند، در میان جمع‌های بزرگ و کوچکشان، به ‏صحبت می‌نشستند و بحث می‌کردند، برهان می‌آوردند و کم‌کم ‏دوست داشتند از آن زندگی بی‌هدف در گذشته به زندگی منوط بر ‏آینده‌ای معلوم برسند و به هدفی بزرگ دست یابند،
دوست داشتند زندگی قدسی را پیشه کنند و به الوهیت بپیوندند و این ‏آرام‌آرام میان مردمان در حال پیشرفت بود، هرچند کسانی هم بودند ‏که رسول خدا و خدای ترسیم کرده‌ی او را کذاب می‌دانستند که ‏شمارشان هم کم نبود،
اما شاید آن روزی که یکی از آن‌ها به میدان می‌آمد و از کذب پیامبر ‏صحبت می‌کرد و بعد به بیماری مشکوکی دچار می‌شد و قدرت ‏تکلم را از دست می‌داد و چندی بعد می‌مرد، خیلی از مخالفان دیگر ‏صحبتی نکردند و مردم بیشتر از پیش به خدا و پیامبرش ایمان آوردند ‏و خیلی دور زمانی نگذشت که مردم دهکده به حقانیت پروردگار و ‏رسولش ایمان آوردند و یک‌صدا به راهی پیش رفتند که در آن به ‏طول عمر پایبند بمانند و به راهش عشق بورزند و این شروع زندگی ‏تازه‌ی مردمان دهکده بود.‏
پیامبر به دستور خدا، حکومتی تشکیل داد تا نظم را به این جامعه‌ی ‏کوچک انسانی هدیه دهد، خویش به عنوان رسول و پیام‌آور خدا در ‏مسند قدرت نشست و پادشاه آنان شد، البته خوب خاطرم نمی‌آید، به ‏او امیر، خلیفه، پادشاه و یا ارباب می‌گفتند، اما او پادشاه آنان شد و ‏خداوند که قوانین و احکامی را برای آدمیان به زمین می‌فرستاد و ‏پیامبر آن‌ها را به زبان می‌آورد،
برای هر کردار زشتی، کیفری در نظر می‌گرفت، قوانین مستحکمی ‏برای هر کار انسان‌ها وضع می‌کرد و پیامبری که به عنوان جانشین ‏خدا مسئول برپایی این قوانین بود و در طول عمر هم به آن‌ها عمل ‏می‌کرد و نظام تازه‌ای را به جهان آنان بخشید.‏
حال دهکده‌ای بود، قانون، پادشاه و نظم اجتماعی داشت، پیامبر در ‏طول حیاتش برای مردمان نطق‌های قرایی می‌کرد و آدمیان از روز ‏قیامت می‌ترسیدند، آدمیان را از کارهای زشت بر حذر می‌داشت، ‏همواره از قدرت خدا سخن می‌گفت و اینکه انسان‌ها، بنده‌ی خداوند ‏هستند و خدا ارباب به سراسر جهان
به آن‌ها گوشزد می‌کرد که خدا را بپرستید و از او بترسید و در راهش ‏کار نیک انجام دهید تا کامروا شوید، این بشارت‌های هر روزه‌ی ‏پیامبر قبل از پادشاهی و بعد از پادشاهی بود و سرآخر عمر پر فیض ‏ایشان به سرانجام رسید و در روزی تلخ برای مردمان دهکده جان به ‏جان به آفریدگار تسلیم کرد و به سوی الوهیت شتافت،
پس از آن یک به یک جانشین برای او انتخاب شد و آن‌ها وظیفه‌ی ‏اداره کردن مردم را به دست گرفتند تا قوانین خدا و رسولش همیشه ‏در جهان پابرجا بماند و پیش رود و این جانشینی‌ها دو بدعت جدید ‏هم در خود داشت،
یکی اینکه پس از چندی این والی و امیر داشتن موروثی شد و در ‏خانواده‌ای برای همیشه باقی ماند، آن‌ها از پدر به پسر وظیفه را محول ‏می‌کردند و دومین بدعت این بود که نام این والی و امیر دیگر ‏مشخص شد،
همه او را ارباب خطاب می‌کردند و ارباب نام نهایی بر این پادشاه ‏دهکده شد، هرچند به واقع هم نمی‌شد نام این دو اتفاق را بدعت ‏گذاشت، زیرا بعد از مرگ رسول هم بسیاری می‌خواستند از همان ‏ابتدا این امیر بودن را به خاندان و فرزندان رسول بسپارند که البته بدین ‏گونه هم نشد و بر سرش جنگ‌های بسیاری اتفاق افتاد، پس این ‏بدعت نبود لکن به جای خاندان رسول همین نوع از حکومت، ماندن ‏این ریاست در یک خاندان اتفاق افتاد اما در خاندانی به دور از ‏خاندان نبی، بدعت دوم هم شاید تازگی نداشت زیرا در زمان حضور ‏رسول هم بسیاری او را با نام ارباب خطاب می‌کردند، اما شاید تنها ‏تفاوتش این بود که در همه حال همگان مجبور بودند پادشاه را ارباب ‏خطاب کنند و این به جای بیشمار اسامی در زمان رسول جایگزین ‏شد.‏
پس از مرگ ارباب و گذشتن سالیان دراز فقط این اتفاق نبود که ‏افتاد، طی سالیان دراز در این دهکده اتفاقات ریز و درشت فراوانی ‏افتاد تا این‌گونه اجتماعی ساخته شود،
امروز این دهکده‌ی کهن، اربابی قدرتمند در خود داشت که بر تمام ‏اتفاقات دوران نظارت می‌کرد، حکم او ختم تمام سخنان بود، قانون ‏وضع می‌کرد و مردمان موظف به اجرای آن بودند، قانونی که مطابق ‏با شریعت و فرموده‌های خدا و ارباب بود، از این رو در جامعه از ‏همان سالیان نخستینِ بعد از مرگ ارباب، عالمان دینی به وجود ‏آمدند، عالمانی که وظیفه داشتند انسان‌ها را به راه راست هدایت ‏کنند، آن‌ها را بر حذر دارند و از فردایشان بترسانند و گاه و بیگاه ‏کلام خدا و ارباب را به انسان‌ها یادآور شوند، آن‌ها با استفاده از ‏اسناد و صحبت و اتفاقات گذشته شریعتی را پایه‌ریزی کردند و در ‏ساختمان‌هایی مجلل ‌نشستند و جدال کردند و زندگی خوب و الهی را ‏پیش ‌بردند،
در این قصرهای با شکوه، پذیرای مردمانی بودند که دست به دعا ‏برداشته با خدا صحبت داشتند و به درد و حرف‌های آنان گوش فرا ‏می‌دادند، هر هفته در روزی مشخص برای آدمیان موعظه می‌کردند و ‏به جز آن صحبت‌های همیشگی از شریعت و دیانت خدا، آن‌ها را ‏همیشه و همیشه به ناجی امید می‌دادند که ناجی در همین زودی ظهور ‏خواهد کرد و ریشه ظلم را پاک خواهد ساخت و انسان‌ها را، خدا در ‏قیامت مورد قضاوت قرار خواهد داد،
نکته‌ی قابل توجه در زندگی این دو بخش از جامعه از روحانیون و ‏عالمان دینی و ارباب بزرگ که به انسان‌های این دهکده حکومت ‏می‌کردند این بود که آن‌ها کار و وظیفه‌شان همین‌ها بود، ارباب ‏اربابی کردن و عالمان دین بشارت دادن و آدمیان جز اطاعت کار ‏دیگری نداشتند،
آن‌ها مثال دیگران کشاورزی نمی‌کردند، تولید نمی‌کردند، ‏نمی‌فروختند و مردم از حاصل دسترنجشان با عناوین مختلف به آن‌ها ‏روزی می‌رساندند و این جماعت در کاخ‌هایی عظیم زندگی ‏می‌کردند و از رفاه بسیار بالایی برخوردار بودند،
و اما مردم این دهکده، مردمی که به درازای سالیان قبل از ظهور این ‏باورها، نه اربابی داشتند و نه عالمان دینی که آن‌ها را راهنمایی کنند، ‏همه در یک سطح کمی بالاتر و پایین‌تر در حال زندگی بودند،
به جز آن دو دسته، ارباب و علما در بین خودشان هم دو دسته ایجاد ‏شده بود، هر چند که این اتفاق طی یک سال و دو سال نیفتاد و پس ‏از ظهور این باور به درازای سالیانی با تغییرات ریز و درشت به اینجا ‏رسید،
اکنون دهکده در دل مردمانش دو دسته داشت، کسانی که صاحب ‏نام داشتند و صاحب همه چیز بودند و ثروت و مکنتشان به عالمان ‏دینی و ارباب نمی‌رسید، لکن صاحب اراضی، خانه‌ها، دکان‌ها و تمام ‏دارایی‌های دهکده بودند،
این‌ها را صاحب می‌گفتند و از زندگی مرفهی بهره می‌بردند، صاحبان ‏خانواده‌های بزرگی در اختیار داشتند، بعضی زنان بیشمار با فرزندان ‏زیاد و برخی یک زن با چند فرزند و همه‌ی این‌ها وابسته به خودشان ‏و ثروتشان بود،
یعنی بعضی یک زمین، یک خانه و یک زن و چند فرزند داشتند، ‏هرچند میانشان صاحبانی هم بودند که با داشتن ثروت هنگفت، یک ‏زن اختیار می‌کردند و آن هم وابسته به کرمشان بود
در مجموع تعداد صاحبان نسبت به عالمان دین بیشتر بود اما در مقایسه ‏با تمام اجتماع اقلیتی کوچک محسوب می‌شدند و اکثریت جامعه را ‏انسان‌هایی پر کرده بودند که چیزی در این جهان برای خود نداشتند،
نه ملکی، نه زراعتی، نه دکانی و هیچ از مال دنیا به دست نیاورده ‏بودند و طی مرور سال‌ها این جماعت بیشتر و بیشتر شد و صاحبان هر ‏روز قدرتمندتر و این نظم دنیای اینان بود،
هر روز صاحبانی که ثروت کمتری داشتند همان اندک ثروت را از ‏دست می‌دادند و به جمع بیشمار بی‌چیزان اضافه می‌شدند،
اما این جماعت بی‌چیز برای امرار معاش و زندگی نیاز به کار داشت و ‏مجبور بود برای صاحبان کار کند و لقمه نانی به دست آورد و ‏این‌گونه شد که صاحبان کم‌کم به واسطه‌ی ثروت هنگفتشان، یک ‏تن و کم‌کم صدها و هزاران نفر از بی چیزان را در اختیار گرفتند و ‏اراضیِ خویش را آبادتر ‌کردند و هر روز نداران را ضعیف و ‏ضعیف‌تر به حصر در آوردند و بر ثروت خویشتن افزودند و در این ‏نظم به پیش بودند،
بی‌چیزان را به جایی می‌رساندند که دیگر نیازمند به صاحبان بودند و ‏شریعتی که اجازه‌ی این کار را می‌داد و نظامی که این‌گونه برای آنان ‏تعریف شده بود، نظام قدرت و ضعف، قدرتمند و ضعیف
خدا و بنده، ارباب و رعیت و سرآخر صاحب و برده
این جامعه سرآخر به جایی رسید که خدایی در آسمان نشسته و ‏بندگان بی‌شماری داشت، اربابی وظیفه‌ی پیشبرد اهداف آن خدا بر ‏زمین را بر عهده گرفته و پس از او عالمان و رهبران دین او را در راه ‏پیشبرد این اهداف یاری می‌دادند و جامعه‌ای که به واسطه‌ی این ‏آموزه‌ها، خود را به دو دسته تقسیم کرده بود،
جماعتی که ثروتمند بودند و صاحبان نامیده می‌شدند و در کنار آن‌ها ‏بردگانی که هیچ‌چیز نداشتند و به آن جماعت نیازمند بودند و ‏آرام‌آرام آن‌قدر اینان پس و آنان پیش رفتند که صاحبان، صاحب بر ‏اینان شدند و بردگان باید به اوامر آن‌ها گوش فرا می‌دادند، طاعت ‏می‌کردند تا زنده بمانند و کیفر نشوند و خدایی که همیشه ندای آمدن ‏ناجی می‌داد تا جهان را به روزهای خوش بازگرداند،
صاحبان به واقع قدرتمند بودند، تمام نعمات این دهکده در اختیار ‏آن‌ها بود، تمام ثروت نهفته در خاک‌هایش، تمام زمین‌های زراعی، ‏دکان‌ها، همه و همه در اختیار این صاحبان بود و بردگانی که برای ‏بقای زندگی مجبور بودند به خواسته‌های آنان تن در دهند،
عرق می‌ریختند، به میان کوه‌ها؛ غارها و معادن می‌رفتند، چه بسیاری ‏از آن‌ها که در این راه جان دادند و در میان این معادن در خاک ‏مدفون شدند و جماعتی که سرآخر گوهرها را بیرون آورده به ‏صاحبان تقدیم می‌کردند و در ازای آن لقمه نانی می‌جستند تا خود و ‏خانواده‌های کوچکشان که در اختیار صاحبان و به اذن آنان نفس ‏می‌کشیدند سیر بمانند
و صاحبانی که هر روز در رفاه بیشتر غوطه می‌خوردند، این گوهر و ‏دُرهای گران‌بها را به دیگر شهرها و دهکده‌های اطراف می‌فرستادند، ‏یا به دیگر اربابان در شهر می‌فروختند و پول بسیار به جیب می‌زدند و ‏سهمی از آن را برای ارباب بزرگ دهکده با دست‌بوسی می‌فرستادند ‏و از او متشکر بودند که چنین اجتماع پر از رفاه و امنیتی را برایشان ‏ساخته بود و بخشی از این مال به دست آمده را به سوی عالمان دینی ‏می‌بردند تا هم خدا را در راه بشارت انسان‌ها یاری دهند و هم ‏گناهانشان را به واسطه‌ی این بخشش و کمک در راه خدا ببخشایند
و بردگانی که در بیغوله‌ها و خاک و خاشاک با فرزندان سر رو ‏سوخته و زر خریده‌ی صاحبان، با زخم‌های بر دست و پاهایشان لقمه ‏نان خشکی در آب غوطه‌ور می‌کردند و از خداوند بزرگ به خاطر ‏نعماتش سپاس می‌گفتند، بعضی اوقات به درگاهش ساعت‌ها اشک ‏می‌ریختند و با التماس و نجوا کنان به یزدان عرض می‌کردند:‏
بارالها، ناجی ما کی خواهد رسید، کی به این جهان پا خواهد نهاد تا ‏زشتی را از جهان ریشه‌کن کند،
آنان با خدا حرف می‌زدند و درد و دل می‌کردند، دنیا را در آن ‏قصرهای عالمان دین می‌جستند تا روز موعود برسد و بتوانند دست در ‏دست هم به محظر خدا مشرف شوند و در برابرش به خاک بیفتند و ‏از این جهان پستی‌ها دوری و برای جهان زیبایی‌ها و آسایش آماده ‏شوند،
همه‌جای این دهکده در اختیار صاحبان بود، صاحبان قدرت و ثروت،
هرجا که نگاه می‌بردی بردگانی در حال کار سخت بودند و بالاتر از ‏آن‌ها کمی دورتر، صاحبی نشسته و پول می‌شمرد و انبارهایش را پر ‏از غلات و گندم می‌کرد و هر روز از پیش ثروتمندتر و قدرتمندتر ‏می‌شد،
اراضی کشاورزی بسیاری در این دهکده وجود داشت، خاک ‏زرخیزی داشت، به گفته‌ی گذشتگان هر چه در آن بکاری حتماً روی ‏می‌دهد و جوانه می‌زند، از این رو کشاورزی، در این خاک سود ‏سرشاری داشت، وقتی به میان این اراضی می‌رسیدی، مردمانی ‏ژنده‌پوش می‌دیدی که زیر آفتاب به سختی کار می‌کنند و رنگ و ‏رخسارشان کاملاً دگرگون شده است و به سیاهی بدل می‌زند، از این ‏رو صاحبان گهگاه آن‌ها را کاکا سیاه هم خطاب می‌کردند،
آن‌ها با تن‌های سوخته، اندامی لاغر و نحیف می‌چیدند و می‌کاشتند، ‏حرص می‌کردند و شخم می‌زدند اما کمی بالاتر در زیر سایه‌ی ‏درختی روی صندلی زیبا، مردی چاق و درشت اندام نشسته است و ‏آرام به سیگار در میان انگشتانش پوک می‌زند، در همین بین است که ‏یکی از برده‌ها به زمین می‌افتد و خوشه‌ی گندمی که در دست دارد را ‏به میان لجنزار می‌اندازد و صاحب که عصبانی و پرخشم است رو به ‏بردگان در اطرافش فریاد می‌زند و سراسیمه از جایش برخاسته به ‏سمت آن مرد لاغر اندام که گندم‌ها را فنا کرده می‌دود و ضربات ‏محکمی به پهلویش وارد می‌کند و پس از آن دست بر کمربند ‏شلوارش می‌برد آن را بیرون می‌کشد و مرد رنجور زیر تازیانه زجر ‏می‌کشد و نفس در سینه‌ی دیگر بردگان حبس شده و چیزی ‏نمی‌گویند،
شاید این اولین بار نیست که این صحنه را دیده‌اند اما شاید مثال اولین ‏بار برایشان دردآور باشد و شاید چندی قبل این کار هیچ‌گاه اتفاق ‏نمی‌افتاد، اما اولین بار و این سکوت چنین پیش برد که این کارها ‏عادتی برای صاحبان و تحمل این دردها بخشی از زندگی بردگان ‏شده است.‏