در دسترس نبودن لینک
در حال حاضر این لینک در دسترس نیست
بزودی این فایلها بارگذاری و لینکها در دسترس قرار خواهد گرفت
در حال حاضر از لینک مستقیم برای دریافت اثر استفاده کنید
دریچهای به اندیشههای نیما شهسواری
در پادکست “به نام جان“، سفری عمیق به دنیای اندیشه و آزادی آغاز میشود. در هر قسمت از این سفر، به بررسی موضوعاتی همچون آزادی، برابری، نقد قدرت و خدا، مشکلات اجتماعی و … میپردازم.
اینجا جایی است که صدای ما تلاش میکند تا به عمق مسائل پی ببرد و از طریق گفتگوهای مختلف، نگاهی تازه و الهامبخش به دنیای پیرامون ایجاد کند.
آیا به دنبال تجربهای از گفتگوها و تفکراتی غنی از دیدگاههای متنوع هستید؟
آیا علاقهمند به درک بهتر موضوعات مهم امروزی از زوایای جدید هستید؟
پس گوش دادن به پادکست “به نام جان”، دعوت به یک سفر نوین در دنیای اندیشه و آزادی است.
به نام جان قصد دارد تا مباحث مهم جهان را به زبانی ساده، صریح و روشن با شما در میان بگذارد
نیما شهسواری سازندهی پادکست به نام جان است
او شاعر و نویسندهی ایرانی است وی متولد سال ۱۳۶۸ در مشهد است نوشتههای او مشتمل بر ۴۱ جلد کتاب در قالب، آثار تحقیقی، رمان، داستان، مقاله و شعر است اغلب مضامین آثار او پیرامون باور به جان، آزادی،برابری نقد قدرت و خدا و … است
وی از ۱۵ سالگی شروع به نگاشتن و در ۳۲ سالگی تمامی آثار خود را در فضای مجازی منتشر کرده است
دسترسی به آثار او در وبسایت جهان آرمانی به صورت رایگان در اختیار شما است
در دنیای پیچیده و پر ظلمت امروز، “به نام جان” تنها یک پادکست نیست،
به نام جان دریچهای است برای فریاد زدن
برای ساختن جهانی تازه بدور از ظلمهای بیکران
به نام جان سفری است به دنیای افکار و اندیشههای تازه .
اینجا جایی است که سخنان تازهای خواهید شنید و آنچه تابو برایتان ساختهاند را در هم شکسته به نظاره خواهید نشست.
آزادی: بازآفرینی تعریف دوبارهای از آزادی، ما آزادی را با قانونی نهفته به دل آن دوباره میخوانیم تا مردمان خویشتن برگزینند آنچه آزادی خواندهاند
برابری: آنچه در بوق و کرنا لگدمال کردند و گاه به آزادی فروختند و گاه مالکان به چنگ بردند دوباره در به نام جان معنا خواهد شد، برابری که همهی جانداران را در خود خواهد خواند
نقد : دریچههای نقد در دنیای ما بیکران است، ما همه را به نقد خواهیم کشید و هیچ تن مقدس در این دنیای آزاد نخواهد بود، از فرهنگها تا خدا، از ادیان تا باورها، همه چیز در این دالان به بوته نقد سپرده خواهد شد
اگر به دنبال شنیدن ندایی تازه برای تغییر هستید، به نام جان را بشنوید
تمامی آثار نیما شهسواری در وبسایت جهان آرمانی در اختیار شما است،
نکته مهم آنکه همواره این آثار به صورت رایگان خواهد بود که برای بیدار کردن مردمان نگاشته شده است، از این رو شما همواره میتوانید تمامی آثار نیما شهسواری اعم از کتاب، اشعار، پادکست و … را به صورت رایگان از وبسایت جهان آرمانی بدست آورید،
فرای وبسایت جهان آرمانی، این پادکست در بیشتر پلتفرمهای پادکستگیر در اختیار شما است از جمله این برنامهها
فرای برنامههای پادکستگیر شما میتوانید این آثار را از طرق زیر نیز بدست آورید
برای دسترسی به پادکست به نام جان تنها کافی در برنامهی پادکستگیر خود نام نیما شهسواری، به نام جان و یا جهان آرمانی را جستجو کنید
راه تغییر و دگرگونی این دنیا راه سختی است،
در دنیای پر زرق و برق امروز ما را کسی نخواهد شنید که صدای دلربایان خوش نوا است، گاه فریاد گوشخراش زورمندان همه را مبهوت خواهد کرد، پس تنها راه برای این تغییر بزرگ با کمک شما امکان پذیر خواهد بود
اگر خواستید در تغییر زشتیهای این دنیا همراه ما باشید با اطلاعزسانی به دیگران بزرگترین کمک را به ما خواهید کرد و این راه تغییر را آغازگر خواهید بود
ما در کنار هم توان تغییر همه چیز در این دنیا را خواهیم داشت بیایید با هم و درکنار هم برای تغییر دنیا تلاش کنیم
با تشکر
نیما شهسواری
![]()
در قسمت پایانی کتاب صوتی ناجی، نویسنده ما را به نقطه اوجِ تراژدی و حماسه میبرد. نیما شهسواری در این بخش، نقاب از چهرهی قدرت برمیدارد. جایی که اربابِ بزرگ اعتراف میکند «ناجی» تنها یک ابزارِ حکمرانی برای سرکوبِ طغیان بوده است. این فصل، روایتگرِ بهای سنگینِ آگاهی است؛ بهایی که داود با جانش و میکائیل با فروریختنِ تمامِ باورهایش میپردازند تا سرانجام، «آزادی» از میانِ شعلههای آتش متولد شود.
آرشیو کامل صوت و روایت دسترسی به محتوای صوتی در این وبسایت، مسیری برای بازخوانی مفاهیمی است که در قالب کلمات مکتوب پدید آمدهاند. تمامی آثار صوتی شامل طیف گستردهای از فایلهاست که از سن ۱۵ سالگی تا به امروز، با تمرکز بر مفاهیم جانگرایی و نقد ساختارهای قدرت تدوین شدهاند. کاربر در این بخش میتواند بدون واسطه، به تمامی محتواهایی که بر پایه برابری و آزادی نگاشته شدهاند، دسترسی پیدا کند.
کتابهای صوتی و متون تحلیلی برای کسانی که به دنبال بررسی عمیقتر موضوعات در قالب پروژههای بلندمدت هستند، بخش کتابهای صوتی طراحی شده است. این آثار شامل رمانها، تحقیقات و متونی است که به کالبدشکافی نابرابریها و تبیین باور به جان میپردازند. تمامی این کتب به منظور بیداری انسان و زیست در جان و گسترش آگاهی رایگان، به صورت فایلهای صوتی با کیفیت در دسترس قرار گرفتهاند و همواره این دسترسی رایگان خواهد بود.
داستانهای کوتاه صوتی بستری برای انتقال مفاهیم در میانهی پرهیاوی زندگی است. این قطعات صوتی، داستانهایی را روایت میکنند که در آنها آزادی و اصالت جان، محور اصلی هستند. هدف در این لایه، ارائه نگاهی صریح و روشن به مسائل جهان از طریق ادبیات داستانی است تا جرقهای برای پرسشگری در ذهن شنونده ایجاد شود.
پخشکننده آنلاین و اپلیکیشنها علاوه بر دریافت مستقیم از سایت، ابزارهای مختلفی برای تسهیل شنیدن این آثار در نظر گرفته شده است. شما میتوانید با استفاده از پخشکننده آنلاین در همین وبسایت یا از طریق پلتفرمهای بینالمللی، محتوا را دنبال کنید:
پلتفرمهای صوتی:
دریافت فایل و ویدیو:
جستجوی نام «نیما شهسواری» جهان آرمانی و یا به نام جان در هر یک از این برنامهها، دسترسی سریع به کل آرشیو را ممکن میسازد.
انتشار و ترویج رایگان اندیشه از آنجا که تمامی این آثار در ۳۲ سالگی نویسنده برای دسترسی عمومی به صورت رایگان منتشر شدهاند، تداوم این مسیر به همت شنوندگان بستگی دارد. اشتراکگذاری لینکهای جهان آرمانی و معرفی این منبع به دیگر جانهای بیدار، تنها راه حمایت از جریانی است که برابری و آزادی را فرای هرگونه ساختار قدرت میطلبد. این محتوا متعلق به همگان است و تکثیر آن، گامی در جهت بیداریِ جمعی محسوب میشود.
نسخهی مکتوب و متنِ اصلیِ این بخش از کتاب صوتی "ناجی" جهت مطالعه و ارجاع مستقیم.
فردا صبح در تمام مدت کار دانیال، داود را زیر نظر گرفته بود که چگونه کار میکند و با چه اشتیاقی در حال گذراندن وقت است،
طبق معمول به کنار میکائیل آمد و گفت:
به داود توجه کردهای، چه قدر سرمست و خوشحال است،
میکائیل بدون توجه به او مشغول کارش شد و زیر لب غرغر کرد
دانیال هر چه قدر خواست حواسش را جمع کند و بفهمد که میکائیل با خود چه میگوید به جز نام خدا چیزی از حرفهایش نشنید،
در همین حال یکی از بردگان اعلام کرد که وقت ناهار و استراحت است،
میکائیل به گوشهای خزید و آرام گرفت، در کمال ناباوری، داود به دانیال نزدیک شد و گفت:
بیا، با شما کار دارم و او را به سمت میکائیل برد و در کنارش نشست
میکائیل با اخمهایی در هم سرش را بالا کرد و نگاهی خشمگین به داود انداخت، داود گفت:
سلام برادر، امروز میخواهم با شما حرف بزنم، حرفهای مهمی برای گفتن دارم،
میکائیل برآشفت و از میانشان بلند شد و غرغر زنان رفت.
دانیال گفت:
او دیگر حتی حاضر نیست، نام تو را بر زبان بیاورد، چه توقعی داری، بگو دیشب کجا رفته بودی
و داود که کمی دمق شده بود گفت:
هیچی، به هواخوری رفته بودم و از کنار دانیال بلند شد و رفت
تمام روز را مثال سابق، بردگان کار کردند، محصولات را جمعآوری کردند و سرآخر، شب همگی به میان کلبه رفتند و به دور میز نشستند،
داود، دانیال، میکائیل، سارا و بقیهی بردگان به دور میز نشسته و طبق عادت، قبل از غذا، میکائیل دعایی خواند و از خدا بابت تمام نعماتش تشکر کرد، هنوز دعایش کامل نشده بود که داود از صندلی برخاست و رو به تمام بردگان اینگونه شروع به سخن کرد:
برادران و خواهران، ما به طول تمام عمرمان در بند صاحبان و ظالمان به اسارت افتادهایم
میکائیل به میان حرفش آمد و گفت:
این حرفها را تمام کن، تو به دنبال آشوب و طغیان میگردی و ما علاقهای به شنیدن موعظههای تو نداریم، ما هر آنچه که باید در زندگی بدانیم را میدانیم و هر هفته در روزی مشخص، موعظات را از زبان یعقوب پیر میان خانهی خدا میشنویم، دیگر نیازی به حرفهای تو نیست.
داود فریاد زد:
دوستان، من دنبال طغیان و آشوب نمیگردم، من میگویم، ما باید از چنگال این ظلم، رها شویم
من هیچگاه لب به کفر نگشودم،
میکائیل گفت:
صحبتهای تو همهاش کفر است، تو ناجی را مورد اهانت قرار دادی،
دانیال به میان حرفهایشان آمد و گفت:
میکائیل، بگذار تا داود حرفش را بزند
میکائیل نگاهی به جمع کرد و دید همه در انتظار شنیدن حرفهای داود هستند، وقتی نگاهش به سارا افتاد که با چهرهای متعجب منتظر است تا داود حرف بزند، آب پاکی بر جسمش ریخته شد، از سر میز برخاست تا به روی تختش برود،
داود گفت:
برادر مهربان و درستکار من، میکائیل، طرف صحبت من، همهی شما هستید و بیشتر از همه خود تو،
برادر، آزادی حقی است که باید خودمان بستانیم،
آیا هیچبار حتی در خیالاتت هم به این فکر نکردی که آزادانه با همسرت زندگی کنی؟
خودت بارها به من نگفتی که دلیل فرزند نیاوردن تو و سارا این بود که سارا میترسد از فرجام فرزندتان؟
آیا خود تو نبودی که میگفتی ما هیچگاه حاضر نیستیم، سرنوشتی را که خود تجربه کردهایم را به فرزندمان هدیه دهیم؟
وقتی نگاه داود به صورت سارا افتاد، دید که اشک از چشمانش جاری است،
داود ادامه داد:
دوستان، من حرفم یک چیز است، بیایید خودمان برای این هدف مقدس تلاش کنیم و بدانیم کسی این حق بزرگ را به ما نخواهد بخشید،
میکائیل که خشمگین شده بود چندباری خواست فریاد بزند که میان همین دست و پنجه نرم کردنها با خویش، داود ادامه داد:
دوستان من، من دیشب از میان دیوارهای قلمرو گذشتم، خودم را به گوهرپاس رساندم و گواه حرفهایم زخمی است که از سیمهای خاردار بر تنم مانده،
دانیال، تو که دیشب مرا خونین در اتاق دیدهای،
همه به دانیال چشم دوختند و او با اشارت سر حرفهای داود را تصدیق کرد
داود ادامه داد:
شاید برایتان جالب باشد که بدانید، وقتی میان خانهی خدا بودم چه دیدم،
اسحاق به دیدن یعقوب رفته بود، آنها با هم حرف میزدند، بارها اینها را شنیدم که اسحاق، از یعقوب میخواست تا بیشتر از مزایای کار کردن با بردگان سخن بگوید،
آنها را اندرز به کار کردن سخت دهد، اینها را زمانی که در گوشهای مخفی شده بودم، شنیدم و یعقوب که از حرفهای اربابِ بزرگ شهر میگفت و طریقتهایی که ما هر هفته میان خانهی خدا میشنویم از دستوراتی بوده که از جانب او به یعقوب میرسیده،
شاید هیچ کدام از حرفهایم را باور نکنید، اما من به شما میگویم که راه رسیدن به آزادی فقط تلاش خود ما است،
میکائیل فریاد زد:
اینها چیست که میگویی؟
میخواهی چه چیزی را ثابت کنی؟
ما از چه رو باید، اباطیل تو را باور کنیم؟
داود آرام و شمرده شمرده گفت:
هفتهی دیگر، تمام صاحبان، علمای دینی و ارباب بزرگ در خانهی خدا جمع خواهند شد، ما باید از میان خود نمایندگانی انتخاب کنیم و برویم و به حرفهایشان گوش دهیم و با دست اشارهای به میکائیل کرد و گفت:
یکی از این نمایندگان باید میکائیل باشد و شوری در میان بردگان به راه افتاد،
پس از چندی، داود را هم به عنوان نمایندهی دیگر انتخاب کردند و میکائیل که خشکش زده بود، توان گفتن صحبتی نداشت،
داود خوشحال و شادمان به میان تختش رفت و چندی بعد همه یا به خواب رفتند یا خود را به خواب زدند و در پستوی تو در توی افکارشان به همه چیز این دنیا فکر کردند،
به برده بودنشان، به خدا، به ناجی و همه و همه
از فردای آن روز دوباره میان بردگان شوری شکل گرفته بود، دور هم جمع میشدند و از ملاقات یعقوب و اسحاق میگفتند، همه میدانستند که تا چند روز دیگر دو نماینده از میان آنها مأمور است که برای شرکت در جلسهی صاحبان و علمای دین و ارباب بزرگ آماده شود.
اسمشان در میان آنها گفته نشده بود، اما همه میدانستند که این اتفاق به زودی خواهد افتاد، کمکم این صحبتها از دل قلمروی صاحب اسحاق بیرون رفت و دیگر بردگان دهکده هم کم و بیش از این اتفاقات باخبر شدند،
مطرح شدن این موضوع باعث شده بود تا بردگان احساس شجاعت بیشتری کنند، آن همه سکوت دیروز را بشکنند و امید داشته باشند،
اخبار تازهای به گوش میرسید، در فلان مزرعه، وقتی صاحبی در حال کتک زدن بردهاش بوده با سیلی از بردگان روبرو شده که او را به کناری پس زدند،
یا در فلان جای این دهکده وقتی اربابی به یکی از بردهها دستور داده بود که دیگر برده را شلاق بزند، او تمرد کرده و تن به زدن همدردش نداده است،
در همین روزها بود که خبر فرار کردن، بردگان زیادی نیز در دهکده پخش شد و در میان این اخبار بردگان، خبر کشته شدن سیل زیادی از آنها را شنیدند و جنازههای بیشماری از آنها به گوشه و کنار دهکده آذین شده بود تا عبرت سایرین شود.
وقتی بردگان را به هر دلیلی بیرون میبردند، موظف بودند از آن میدان نیز عبور کنند و در موازات داستان مرگ این بردهها، افسانههای طول و درازی شکل گرفت،
از بردگان زیادی که از این جهنم گریخته و حال در آزادی در دهکدهای دورتر از اینجا که به طول تمام عمر قبلهی آمال تمام بردهها بود زندگی میکنند،
همه با هم ساعتها به نقش آنان در هوای آزاد آن دهکدهی زیبا که همه چیزش برایشان دوست داشتنی بود چشم میدوختند و حسرت میخوردند و داودی که در تمام این مدت، در قلمروی صاحب اسحاق به اخبار ریز و درشت گوش میداد
فکر میکرد و باز هم فکر میکرد، در تمام این مدت حتی لحظهای هم فکر فرار و رسیدن به آزادی در ذهنش خطور نکرده بود و بیشتر به روز موعود فکر میکرد، به روزی که تمام حرفهایش را به میکائیل و دیگر بردگان بفهماند،
در این مدت، میکائیل و داود، حتی کلمهای هم با هم صحبت نکرده بودند اما دانیال همیشه خودش را به کنار این دو میرساند، با آنها گرم صحبت میشد، البته گرم صحبت کردن با آنها که نه تنها خویشتن صحبت میکرد و معلوم نبود آنها اصلاً حرفی میشنوند یا نه اما مشخص بود که همه دنیای جدیدی در پیش رو میبینند و اضطراب آن روز موعود برای میکائیل و داود از همه بیشتر بود.
در یکی از همین شبهای پر اضطراب بود که سارا، به بالین میکائیل آمد و با او صحبت کرد:
میکائیل، آیا به حرفهای داود ایمان نداری؟
آیا فکر نمیکنی که او راست بگوید؟
میکائیل در حالی که خودش را به خواب زده بود چیزی نگفت،
سارا ادامه داد:
به نظرت ما نباید، خودمان برای خود کاری بکنیم؟
آیا این همه سکوت، اینها را تا بدین جا گستاخ نکرده؟
خاطرت هست میکائیل، چه روزهای سختی را کنار هم در این زندان گذراندیم، چه صحنههایی که ندیدیم،
آن همه ظلمهایی که به ما روا شد،
الیزابت را به یاد میآوری که چه کودک زیبایی داشت، خاطرت هست چگونه فرزندش را از او جدا کردند، یادت هست مثل دیوانهها شده بود، مدام گریه میکرد و حرفی نمیزد، چگونه آرام و بیهیچ حرفی مرد و آب از آب تکان نخورد،
هلن را به یاد داری، به خاطر آن اشتباه کوچک، به خاطر کمی شور شدن غذایش، چگونه ساعتها زیر دست و پای صاحب اسحاق کتک خورد و صدای فریادهایش هنوز در گوشم طنین انداز است،
آن شلاق زدنهای صاحب اسحاق را هنوز میان کابوسهایم میبینم،
سارا حرفهایش را تمام کرد و آرام پشت در پشت میکائیل، چشم بست و میکائیل که در میان افکارش، به یاد ابراهیم افتاده بود
ابراهیم، دوستِ دوران کودکیاش بود، چه شب و روزهایی باهم گذراندند، باهم همقسم شدند که همهی عمر را باهم باشند و دست برادری دادند و روزهایی را باهم سپری کردند و در آن روزی که با صاحب اسحاق برای شکار رفتند، چگونه صاحب اسحاق او را به سمت شکاری که افتاده بود، مثال سگهای شکاری فرستاد و در بین همین کنکاشش بود که به میان دره افتاد،
در حالی که آرام اشک میریخت تا صدایش را کسی نشنود، چند باری نام خدا را برد و آرام چشمانش را بست، به دنبال تمثیل ناجی میگشت که کمی بعد با صورت الیزابت روبرو شد و آن زن که اشک میریخت و سر به دیوار میکوفت و فرزندش را از او دور میکردند،
وقتی به صورت فرزندش چشم دوخت، دید ابراهیم است که به او نگاه میکند و فریاد کمک سر میدهد و میکائیلی که بین همین کابوسها عرق میریخت و آرام گریه میکرد،
بالاخره روز موعود فرا رسید، میکائیل در میان کار چند باری دست و پایش لرزید، به سختی میتوانست روی پا بند شود، مینشست و بعد از خوردن جرعهای آب، دوباره به کارش مشغول میشد و همین رفتارهایش باعث شد که اسحاق فریاد بزند و عصبانی بگوید:
تن لش، به کارهایت برس
و این فریادها او را محکمتر میکرد و سعی میکرد با اضطرابش هر طور شده کنار بیاید،
داود خیلی مصمم اما شاید هم کمی اضطراب داشت لیکن لحظهای هم آن را بروز نمیداد، ثانیهها را میشمرد تا شب فرا رسد و بتواند به وظیفهی سنگینش جامهی عملش بپوشاند، بالاخره زمان احقاق این اتفاق رسید،
آن دو که هنوز هم بسیار با هم سرسنگین بودند بدون رد و بدل شدن حرفی میانشان، آمادهی رفتن شدند و باقیِ بردگان در کلبه، پر استرس لیکن آرام بر جای خود دراز کشیدند تا کسی را به خود مشکوک نکنند، اما تمام وجودشان نزد میکائیل و داود بود،
تنها کسانی که در کنار آن دو ایستاده، دانیال و سارا بودند که آنها را در آغوش گرفته و آرزوی سلامتی برایشان کردند،
بعد از در آغوش گرفتن و خداحافظی با آنان به انتهای قلمروی اسحاق رسیدند وقتی به سیم خاردارها نزدیک شدند، داود که تجربهی گذشتن از آن را داشت به میکائیل گفت:
صبر کن تا ذرهای آن را باز کنم و تا تو بتوانی رد شوی،
و میکائیل در انتظار ماند و بعد از این کمک هر دو رد شدند و پیش رفتند، داود در پیش بود و میکائیل به تعقیبش میرفت، بعد از گذشت چند زمانی که در راه بودند، میکائیل گفت:
معلوم هست کجا میرویم؟
اصلاً از انتهای این راه خبر داری؟
داود با لحنی آرام گفت:
آری میدانم، کجا میرویم و مسیرش را خوب بلدم، اما خانهی خدایی که امشب در آن جمع میشوند، از اینجا دورتر است، فقط آرام پشت سرم بیا، کمی دیگر که راه برویم به آنجا خواهیم رسید و به راه افتاد، میکائیل هم کماکان به تعقیبش بود،
در کلبه میان قلمروی اسحاق دلهرهای عظیم در دل دانیال و سارا برپا بود، سارا مدام اشک میریخت و نام خدا را ذکر میکرد و دانیال، هر از چندگاهی از تخت برمیخاست و دوباره مینشست و نمیدانست با این کلافگی چه باید بکند،
داود و میکائیل بالاخره به خانهی خدا رسیدند و پشت دیوارهایش جا خوش کردند در تعقیب دریچهای بودند که خود را از آن به داخل برسانند، بعد از کمی جستجو داود توانست راهی بجوید، دیواری که مقداری از آجرهایش ریخته و راه کوچکی به داخل باز کرده بود،
وقتی وارد شدند، دیدند که چه جماعت بیشماری از صاحبان و علمای دینی در میان خانهی خدا هستند، آنها بدون همراهی هیچ بردهای به خانهی خدا آمده بودند و حال گویی انتظار میکشیدند،
میکائیل و داود در گوشهای که مشرف به آنها باشد و بتوانند به حرفهایشان گوش کنند جا گرفتند، چند دقیقهای از این استقرار و اضطراب نگذشته بود که همه از جای برخاستند و به نشانهی احترام در برابر مردی کرنش کردند،
از میان عکسها چند باری میکائیل و داود او را دیده بودند، اما بلند قد تر از تصویر ذهنیشان به نظر میرسید، همان مرد لاغر اندام، دراز قامت، با کلاهی بلند بر سر وارد شد و همه در برابرش تعظیم کردند و درود به ارباب فرستادند،
ارباب در بالای مجلس نشست و پس از احوالپرسی مختصری با بعضی از آنها در انتظار شروع بحث بود، در میان این جمع داود در پی صاحب اسحاق گشت و بعد از کمی کاوش او را هم جست که در گوشهای نشسته بود و میکائیل که توانست یعقوب پیر را نیز در این جمع پیدا کند،
بعد از نشستن ارباب، همهمهای میان میهمانها در گرفت و هر کدام با دیگری صحبت میکردند که با اشارت کوچکی از سوی ارباب همه ساکت شدند، ارباب با صدای کلفتی که داشت گفت:
دلیل این همه بلوا در دهکده چیست؟
چرا پس این بردگان تا این حد ما را به دردسر انداختند؟
یکی از صاحبان به سخن آمد که سرورم، اینها از کوتاهی مردان دین است، آنها باعث شدند که اینگونه بلوایی به میان آید
یکی از علمای دینی گفت:
چرا ندانم کاریِ خودتان را به دوش ما میاندازید،
در همین میان یکی از دیگر صاحبان گفت:
ما چه کم کاری کردیم؟
و در پاسخش عالم دینی اینگونه جواب داد که شما هستید که با سهل انگاری، خشمهای بیهوده و تنبیههای نا بجا این بردگان را تا به این حد به شور و طغیان وا داشتهاید،
اسحاق از همان گوشهای که نشسته بود جلوتر آمد و پس از اجازه از ارباب گفت:
اینها همه تقصیر شما مردان دین است، شما که به جای موعظه بردگان برای کار کردن بهتر آنان، آنها را موعظه به ناجی میکنید دلیل این بلوایید، معنای این ناجی چیست؟
مگر دور از این است که ما ظالمیم و ناجی خواهد آمد و ما را از میان برخواهد داشت،
شما با گفتن اینها، بردگان را به آیندهای پر امید میرسانید،
یکی از علمای دینی صحبتهای صاحب اسحاق را برید و گفت:
ما با صحبتهایمان بردگان را به جهان دیگری میبریم و از این دنیای فانی دورشان میکنیم، با این گفتارهای ما است که آنها دل از این دنیا و مظالمی که در آن اسیر شدهاند میکنند و به جهانی والاتر از این دنیا فکر میکنند،
مگر همین خواستهی خود شما نبود؟
مگر شما صاحبان نمیخواستید که با این صحبتها، آنها را از این دنیا دور کنیم و داشتن ناجی باعث شود که آنها دیگر هوس طغیان نکنند،
یکی از صاحبان فریاد زد:
بله ما میخواستیم، اما ما به این هم معتقدیم که پروردگار کار کردن را یکی از ارکان دین میداند و این کار کردن و اجرش آنها را به خدا نزدیک میکند، منزلگاهی پاک به آنها در جهانی دیگر خواهد داد و باعث میشود که آنان بهتر کار کنند و ما محصول بیشتری بفروشیم و با درآمدش هم به ارباب خراج دهیم و هم به شما عالمان دین در راه پیشبرد دین کمک کنیم اما شما از این وظیفه شانه خالی کردید و بردگان را به کار تشویق نمیکنید و همیشه در خانهی خدا از ناجی و آیندهای به دور از ظلم حرف میزنید و این آنها را جریحتر کرده است،
یعقوب پیر برخاست و گفت:
یعنی شما میگویید ما از این حقیقت چشم بپوشیم، راستیِ خدا را، ناجی بزرگ جهان را، برای آنها بشارت ندهیم و فقط از کار بگوییم، من که دیگر حرفی برای گفتن ندارم و همیشه ارباب و سرور ما به ما گوشزد کرد تا دستورات خدا را تعلیم و حقانیت او را بشارت دهیم.
در همین بین بود که ارباب از جایش برخاست و گفت:
دوستان من، ما همه در برابر یک خدا سجده میکنیم، به یک دستور پایبندیم و پیامبرمان یکی و قدسی است، این بزرگمرتبه و سالارمان راهی برایمان بوجود آورده، طریقتی که هم راهگشای این دنیا و هم راهگشای جهان دیگر باشد،
او به ما آموخته تا در تمام عمر، راهی بجوییم تا زندگی بهتری بسازیم و مشکلات پیش رویمان را مرتفع کنیم،
دین ما دین زندگی کردن است و خدای بزرگ به ما طریقتی نشان داده تا بهتر زندگی کنیم، این دهکده تمام پیشرفتها و تمام قدرتش را مدیون لطف پروردگار بزرگ جهان و پیامآور راستینش است،
پیامبر بزرگ، درس بزرگی به ما داد که برای پیشبرد هر هدفی، نیاز اولش اطاعت کردن است، همانگونه که ما بندگان پروردگار بزرگ هستیم، همانگونه که پیامبر هم بندهی خدا است، بردگان هم باید اوامر ما را اطاعت کنند و علمای دین باید بیشتر از هر چیز بردگان را به اطاعت فرا بخوانند،
همانطور که خداوند متعال، اینگونه فرموده و بزرگترین طریقتش بر جهان اطاعت و تسلیم در راهه او است،
دوستان من، شما میدانید که ارباب بودن در خاندان ما ارثی بوده، این وظیفهی طاقتفرسا را من از پدر و پدرم از پدرش به ارث برده است،
امروز که شرایط دهکده تا این حد خطرناک شده و بوی طغیان بردگان به گوش میرسد، وظیفه دارم تا این راز پنهان میان خاندانمان را برملا کنم، میدانید آخرین حرفهای پدرم وقتی در بستر مرگ بود و میخواست اربابیت را به من واگذار کند چه بود،
او به من گفت که از پدرش و پدرش از پدرش و همینطور اجداد ما از یکدگر هر کدام در پایان عمر گفتهاند که دین خداوند بزرگ، دین زندگی است، خدا و رسولش فرمودهاند:
برای ساخت جهان بهتر، باید هر روز از دیروتان متفاوت باشد و طریقت تازهای را پیش گیرید،
او گفت، زمانی که در دوردستها، جدم در شرایط سختی مثل امروز به سر میبرد از افسانهای مدد برد، وقتی تمام بردهها مثل امروز سر به شورش برمیداشتند و برای تغییر جهان خودشان را آماده میکردند او از آن افسانه که کم و بیش در میان مردمان رایج بود مدد برد و ناجی را به جهان هدیه داد،
میکائیل سر جایش خشک شده بود و داود هم حال بهتری نداشت، در همین بین ارباب ادامه داد:
آری جدم اینگونه به جهان ناجی را هدیه داد،
آن چاهها، آن دعا کردنها، آن انتظارها،
نه اینکه این افسانهای از زبان جد من باشد، نه اینکه اینها دور از واقع است، نه
هیچیک از اینها که جهان از آن خداوند بزرگ است و هر کاری به اذن و ارادهی او است دور از واقع نیست و اینها حقانیت جهان است، اما دین ما دین خرافه نیست، دین پیشرفت است، دین کار کردن است و آن روزها جدم این را صلاح دانست و حال ما باید بدانیم که این داستان گرهای از مشکل ما باز نخواهد کرد،
باید طریقتی تازه بجوییم، دین ما دینی پویا است، نباید در جا بمانیم و خویشتن را محصور داریم،
همانگونه که ارباب داشت صحبت میکرد، داود روی برگرداند تا میکائیل را ببیند، رنگ میکائیل مثال گچ دیوار سفید شد و تکانی نمیخورد، داود چند ضربهی آرام به صورتش زد و باز هم واکنشی از او ندید،
سراسیمه و هراسان شده بود، چند بار آرام اسمش را صدا زد، بدنش سرد بود، او را آرامآرام به سمت همان، دریچه برد، دریچهای که رویش باز بود و از آن وارد شده بودند،
آن قدر صاحبان و عالمان غرق در افکار پس از شنیدن حرفهای ارباب بودند که کسی حواسش به آن دو نباشد، داود میکائیل را به سمت سوراخ برد، بالاخره حال میکائیل به جا آمد،
داود به چشمانش نگاه کرد و با شوقی وصف ناشدنی گفت:
دیدی برادر، خودت شنیدی،
آیا ما نباید خودمان حقمان را بگیریم؟
آیا آزادی حقمان نیست؟
وقتی با شوق با میکائیل صحبت میکرد از درون حس ضد و نقیضی کرد، ضربان قلبش زیاد شد، صدای پایی میشنید، در همین حال با ضربتی، میکائیل را از درون حفره به بیرون انداخت و گفت، برو و به همه بگو که چه شنیدهای، جملاتش هنوز کامل نشده بود که یکی از صاحبان دست به گریبانش انداخت،
او را از زمین بلند کرد، داود ضربتی به هیکل تنومند او زد، مرد بلند فریاد زد:
بیایید، یکی از بردگان اینجاست، با فریاد او همه دویدند و پیش آمدند،
میکائیل که آن سوی دریچه افتاده بود، هراسان بود و نمیدانست چه کند،
به یاد حرفهای ارباب افتاد، جملات داود در گوشش طنینانداز شد، در همین حال برخاست و به سرعت دوید و با سرعت به سمت قلمروی اسحاق در پیش بود،
جماعت عالمان و صاحبان دور و بر داود را احاطه کرده بودند، صاحب اسحاق از میان آنها پیش رفت تا فرد مذکور را ببیند، وقتی چشمم به داود افتاد فریاد زد:
این داود است، این حرامزاده خرابکار است و با ضربههای مداومی به صورتش او را کتک زد،
میکائیل با سرعت در هوا به پرواز در آمده بود و خودش را به پیش میبرد، چهرهی همهی دوستان و بردگان در برابرش بود، در راه چند باری سیمای ناجی را دید،
اما این بار نه زیبا بود، نه ریشهای یک دستی داشت، صورتش سوخته بود و مثل دیگر بردگان به چشمش میآمد، به سرعت پیش رفت و خودش را به قلمرو رساند،
بعد از کتک وحشیانهای که به داود زدند، دریچه را جستند، اسحاق فریاد زد:
توطئه در قلمروی من در حال وقوع است و بیرون رفت تا خودش را به قلمرو برساند،
ارباب بزرگ گفت:
این برده را دار بزنید و جنازهاش را در میدان آویزان کنید، این از فراریها هم بدتر است،
داود با صورتی خونین از دریچه به بیرون نگاه میکرد و در دلش غوغایی بود،
میکائیل سیمخاردارها را رد کرد و خودش را به کلبه رساند، درب را باز کرد و به میان کلبه وارد شد، در کمال ناباوری همه از جایشان برخاستند، همه بیدار بودند و منتظر،
همه به لبهای میکائیل چشم دوخته بودند، سارا خودش را به میکائیل رساند، اما قبل از اینکه بتواند حرفی بزند، میکائیل فریاد زد:
ناجی، آزادی است
شور و همهمهای در کلبه شکل گرفت، دانیال که به سختی هراسان بود گفت:
میکائیل، داود کجا است؟
میکائیل گفت:
او خودش را قربانیِ آزادی ما کرد، باید برای خون او هم که شده به آزادی دست یابیم.
سارا با چهرهای مضطرب گفت:
یعنی فرار کنیم؟
میکائیل با چهرهای مطمئن گفت:
نه همینجا آزاد خواهیم بود، حقمان را خواهیم گرفت،
در همین حال بود که اسحاق به سوی قلمرو در حال حرکت بود، با کمی فاصله ارباب دستور داده بود تا جماعتی از سربازان را به سوی قلمروی او بفرستند تا از شورش احتمالی، جلوگیری کنند و خودش هم به همراه آنان، مسیر قلمروی اسحاق را در پیش گرفت،
بردگان درون کلبه مضطرب گفتند:
چه کنیم؟
میکائیل گفت:
بروید بیرون، باید همه از کلبهها بیرون بیایند، همهی بردهها باید در کنار هم باشند،
در حالی که سارا و دانیال و میکائیل و دیگر بردههای کلبه بیرون میرفتند، هر کدام راه کلبه و طویلهای را در پیش گرفتند و همهی بردگان را از خواب بیدار کرده تا بیرون بیایند، در همین بین وقتی تقریباً همهشان کامل شده بودند، اسحاق وارد قلمرو شد،
وقتی این جماعت بیشمار از بردگان را دید، مستأصل به سمت قصرش پیش رفت و بردگانی که او را میدیدند،
میکائیل که پیشتر از آنان بود گفت:
به سوی قصر حرکت میکنیم،
اسحاق وارد قصر شد، پلهها را یکی دو تا بالا رفت و خودش را به اتاق کارش رساند، تفنگ دو لولش را برداشت و آن را پر کرد، چند گلولهی بیشتر هم در جیبهایش گذاشت، در همین بین بود که پرنس وارد شد و گفت:
چه شده؟
اسحاق به سرعت و عصبانی گفت:
حرامزادهها شورش کردند، الآن که بیرون بروم و چند تا از این بیشرفها را سقط کنم، حساب کار دستشان خواهد آمد و از کنار پرنس گذشت و به سوی در با عجله پیش رفت،
هنوز کمی دور نشده بود که پایش به لبهی میزی گرفت و سرش با شدت به زمین برخورد کرد، خواست که دوباره بلند شود اما ضربه آن قدر مهلک بود که دوباره نقش بر زمین شود،
پرنس آرام بالای سرش نشست و به چین و چروکهای صورتش چشم دوخت،
بیرون قصر، بلوایی به پا بود، بردگان همه در پیش بودند به سوی دربهای قصر خود را رساندند و با ضربهای دربها را باز کردند داخل شدند، هنوز همهی آنها به داخل قصر نرفته بودند که دار و دستهی ارباب وارد قلمروی اسحاق شد و تعداد بیشمار بردگان را در حال ورود به عمارت دیدند،
خودشان را به اطراف قصر رساندند، ارباب و دیگر افراد پیاده شدند و سربازان با تفنگهایی سرپر در انتظار دستور ارباب نشستند،
سیل بردگان در پیش درون قصر به طبقهی بالا میرفتند که در بالای پلهها پرنس را دیدند، بعضی دیوانه شده و میخواستند که به سوی او حمله کنند، شاید داغ دلشان تازه شده بود و میخواستند تقاص آن همه مصیبتها، بانوان و کودکان مردهی خویش را از این بانوی ارباب بگیرند،
میکائیل همه را آرام کرد و رو به پرنس گفت:
اسحاق کجاست؟
پرنس بدون اینکه چیزی بگوید به سمت اتاقی که در آن اسحاق افتاده بود رفت و درب را بر روی خویش و همسرش بست،
بیرون قصر ارباب راه میرفت و فکر میکرد و سربازانی که منتظر دستور او بودند تا به درون قصر بروند و بردگان را لت و پار کنند،
ارباب دستور داد:
قصر را به آتش بکشید و دور تا دور قصر بنشینید و هر بردهای که بیرون آمد را با تیر بزنید، هیچ تن از این شورشیان نباید زنده از این مهلکه بیرون بیاید، زنده ماندن آنها باعث شورشهای بیشتری در دهکده خواهد شد.
یکی از سربازها رو به ارباب گفت:
سرورم، ولی فکر کنم، صاحب اسحاق و همسرش هم درون قلعه باشند،
ارباب در حالی که به آسمان نگاه میکرد گفت:
همواره برپایی شریعت پروردگار بزرگ، شهید میخواهد و خداوند اجر بزرگی به آنها خواهد داد
با این گفتهی او سربازان سرتاسر قصر را به آتش کشیدند،
زبانههای آتش به درون قصر آمد، بعضی در همان اول ترسیدند و با دیدن آتش به سوی پنجرهها و دربها شتافتند و طعمهی گلولهی سربازان شدند
میکائیل مستأصل ایستاده بود پس از چندی فریاد زد:
آرام باشید، صبر کنید و کمی بردگان را آرام کرد،
دانیال مضطرب در گوشهای نشسته بود و همهی امیدش را از دست داده، به این سو و آن سو نگاه میکرد و هر ثانیه نقش سوختن خود را در برابر خویش تصویر میکرد،
سارا درکنار میکائیل، به او چشم دوخته بود و در ذهن زندگی رها در کنار همسرش را تصویر میکرد، در همین اوضاع و احوال بود که از میان سالن صدای بردهای همه را به خود آورد او فریاد میزد:
راه را جستم راه را جستم
با شنیدن صدای او همه به سمتش دویدند و دیدند که دقیقاً زیر تمثیل پیامبر و عکسهای خانوادگی اسحاق دریچهای جسته و شادمان و سرمست به چشمان دیگران چشم دوخته است،
میکائیل به سرعت در پی فراهم آوردن همهی بردگان در کنار هم شد و به هر سو میرفت تا آنان را به سمت هم جمع کند و سارا که حال همراه او در پی یکپارچه کردن همدردانش بود،
پرنس در کنار اسحاق به او چشم دوخته بود، آتش همهجا را گرفته بود و پرنس چشم میان چین و چروکهای اسحاق به طول یک عمر نگاه میکرد و در پی جستن شباهتهای او با پدرانش میگشت
آتش زبانه میکشید و نزدیک و نزدیکتر میشد، گرما تمام وجود پرنس را فرا گرفته بود اما آتش کمی با او فاصله داشت،
کمی دورتر ارباب به قصر میان شعلهها چشم دوخته و مدام زیر لب ذکری میگفت، چیزی جز نام خدا از زبانش به گوش نمیرسید، هرچند که ذکر او طولانی و بلند بود اما در میان همهی گفتههایش تنها نام خدا قابل لمس و درک بود در ذهن چندباری به داستانهای گوناگون فکر کرد و سرآخر این طغیان را به آتش سوزی بدل میکرد و برای فردا و فراداهایش و زندگی آیندهی خویشتن بردهها و تمام کائنات دعا میکرد و باز مدام ذکر میگفت،
جسم بیجان داود در میدان شهر آویزان بود و به درازای هزاران سال دهکدهای در رنج و عذاب میسوخت و کسی دم بر نمیآورد صدایی نمیکرد و نگاهی به چین و چروکهای این دهکدهی باستانی داشت،
داشت میسوخت، تنش خاکستر میشد و حتی ثانیهای به اطراف نگاه نمیکرد و دست به آسمان در انتظار منجی نشسته بود،
منجی از جای برخاست، حالا به این سو و آن سو میدوید، دور تا دورش را آتشی فرا گرفته بود و انسانهای بیشماری که در این آتش میسوختند و لب بر نمیآوردند،
در میانشان زنی چشم به چین و چروکهای مدفون بر خاک سوخته دوخته بود و حتی از جایش بلند هم نمیشود و ناجی که چند بار دست به دستانش داد، او هیچ حرکتی نکرد، گویی به این سوختن و تقدیرش اعتماد کرد و با آن خو گرفته بود،
و سر آخر ناجی که از میان پنجره به بیرون پرید و از ارتفاعی به زمین افتاد و طعمهی آتش گلولهی سربازان شد،
کمی بعد مردی که صورتی دراز و کشیده داشت، نقش صورتش همچون تمثیل چندهزاران سالهای به نظر میآمد، به بالای سر ناجی آمد و دوباره همان گفتار پیشین را زمزمه کرد و زیر لب مدام ذکر گفت،
در کمی دورتر کسی تمام این نبردها، فریادها و سوختنها را نظاره میکرد و لب از لب نمیگشود و جماعتی که با تلاششان سنگریزه از میان برمیداشتند، با دستان خالی دیوارهای سنگی را تکان میدادند و با تکیه بر قدرت خودشان از میان بیراهه، راه میجستند، پیش میرفتند و خیلی دورتر از این روزگار، با تلاش بسیار طریقتی جستند، راهی پیدا کردند و نوری از میان ظلمات دیدند
باز هم دستها را به هم دادند دیوارها را به کناری زدند و با تلاش بسیار راه تازه را بزرگتر و قابل عبورتر کردند،
یکی پیش رفت و دست دیگران را گرفت تا یک به یک با تلاش خود و دست در دست هم دادن، از میان سختیها و آتش ظلمها و اسارتها سر برآوردند
و آنگاه که همه در ساحلی امن ایستاده بودند با فریاد بلندی به جهانیان گفتند: ما آزادیم، آزادی از آن خویشتن ما است.
بخش پایانی کتاب صوتی ناجی، یک نقد فلسفیِ عمیق بر مفهوم «انتظارِ منفعلانه» است. نیما شهسواری داستان را به گونهای به پایان میرساند که مخاطب را میانِ تلخیِ از دست دادن و شیرینیِ بیداری رها میکند.
تحلیل محورهای کلیدی پایانبندی:
در نهایت، نیما شهسواری با ترسیمِ صحنه رسیدنِ بردگان به ساحلِ امن، بر این پیام تاکید میکند که آزادی نه دادنی، بلکه ستودنی است. این کتاب، دعوتی است به بیداری از خوابِ هزارسالهی خرافه و حرکت به سویِ نوری که تنها با دستهایِ گرهخوردهی انسانها تابیدن میگیرد.
تجربهی کامل این اثرِ ماندگار را در لینک زیر بشنوید:
در امتدادِ این جستار
آگاهی، جریانی پیوسته است. آنچه در این مقال گذشت، بخشی از منظومهی فکری و آثارِ نیما شهسواری است که با هدفِ ترویج آزادی و نقدِ ساختارهای قدرت به رشتهی تحریر درآمده است. برای غوطهوریِ بیشتر در این جهانبینی، میتوانید از پیوندهای زیر بهره جویید:
کتابهای ممنوعه و اندیشهای تازه برای گذار به سوی جهان آرمانی
مانیفستی تکاندهنده در نقدِ جایگاهِ خودخواندهیِ «اشرفالانواع» و کالبدشکافیِ تمدنی که بر پایهیِ رنجِ جانهایِ بیدفاع بنا شده است. نیما شهسواری در این اثر، با نقدِ سبوعیتِ پنهان در ذائقهیِ مدرن، تنها راهِ رهایی و رسیدن به صلحِ جهانی را عبور از «انسانمحوری» و بازگشت به اصالتِ جان میداند.
هر کتاب، زخمی است بر پیکرِ تمدن انسانی و دریچهای به سوی اصالتِ جان
روایتهای شنیداری، پادکستها و اشعار موسیقیایی؛ همگی در یک نگاه. برای شنیدن، آگاهی و جانگرایی.
قرآن، سند نهایی ظلم، فراتر از یک عنوان، فراخوانی است برای مواجههای بیپرده با متنی که قرنهاست سایهی سنگین خود را بر زیستجهان ما افکنده است. در این بخش از مجموعه پادکست به نام جان، ما به دنبال واکاوی ریشههایی هستیم که در کتاب گواه ظلم به تفصیل به آنها پرداخته شده است.
این نوشتار و گفتار، نه یک نقد سطحی، بلکه یک مانیفست هستیشناختی در دفاع از حرمت جان است. زمانی که متن، ادعای لایتغیر بودن میکند و با سلاح خاتمیت، راه را بر هرگونه تکامل فکری میبندد، «انسان» به ابزاری در خدمتِ ایدئولوژی مبدل میگردد. ما در اینجا از ستمی سخن میگوییم که با نام قدسیت، تازیانه را بر تنِ حقیقت و آزادی فرود آورده است.
ورود به آرشیو کامل این بخشکتاب صوتی رویا بخش چهارم، فراتر از یک روایت داستانی، ترسیمگرِ نقشهی راهی برای خروج از بنبستهای تاریخی و رسیدن به قلمرو اختیار است. نیما شهسواری در این بخش، ما را به تماشای دیالکتیک میان آزادگان بیدار و ساختارهای صلب قدرت میبرد؛ جایی که «جان» نه به عنوان یک مفهوم بیولوژیک، بلکه به مثابه یگانه خط قرمز خلقت بازتعریف میشود.
در این مانیفست شنیداری، جهان آرمانی ثمرهی سرکوب یا حذف نیست، بلکه برآمده از تکثر آرمانهایی است که در قاعدهی بنیادین عدم آزار به وحدت میرسند. این متن، رویاروییِ صادقانهای است با ابزارهای سرکوب استبداد—از تهمت دیوانگی تا زنجیر فقر—و نویدبخش لحظهای است که حتی نگهبانانِ ظلم، طعمِ شیرینِ اختیار را چشیده و سلاحهای خود را به پای «حقیقت» زمین میگذارند.
ورود به آرشیو کامل این بخشمسکین رهایی نشود آزاده؛ این نخستین تازیانه بر پیکرهی رخوت و بندگی است. نیما شهسواری در این سروده که از بطن کتاب قیام برآمده، به کالبدشکافی ملتی میپردازد که میان حقارت و بندگی در نوسان است. این متن، یک تعارف ادبی نیست؛ بلکه رویارویی مستقیم با تلخیِ حقیقتی است که در آن، «ترس» به عنوان بزرگترین مانعِ آبادانی و رهایی معرفی میشود.
در جهانبینی جهان آرمانی، آزادی امری بخشیدنی نیست، بلکه دریافتنی است. هنگامی که دستها به جای کنشگری، در طلبِ ایمان از «خدایان بیجان» به هوا میروند، نتیجهای جز بازتولیدِ ستم حاصل نخواهد شد. این اثر، دعوتی است به بریدن از ترس و فهمِ این نکته که آزادی، تنها از مسیرِ صیانت از جان و مسئولیتپذیری هستیشناختی میگذرد.
ورود به آرشیو کامل این بخشاین شعر شعور است و بگو جان شعار است؛ این آغازگرِ طغیانی است که از کلمه فراتر رفته و به ساحتِ عمل درآمده است. نیما شهسواری در قطعهی «شعار» که فصلی از کتاب رزمنامه محسوب میشود، شعر را نه به عنوان ابزاری برای سرگرمی، بلکه به مثابه صدای لالانِ دیار و فریادِ غرورِ در گلو مانده ترسیم میکند.
در این اثر، موسیقی هوش مصنوعی با کلامی که علیه تحجر و خدایانِ قهار میشورید، در هم آمیخته تا ندای دلِ جاندار و عیار را به گوشِ «انسان خواب» برساند. این محتوا، دعوتی است به ایستادگیِ چناروار و برچیدنِ غباری که قرنهاست بر روی حقیقتِ جان نشسته است. ما در اینجا از تکثیرِ بیداری سخن میگوییم؛ بیداریای که از یک تن آغاز شده و اکنون به هزاران رسیده است.
ورود به آرشیو کامل این بخشمسیرِ دسترسی به آثار، از میانِ همین دستهبندیها میگذرد؛ گزینشی آگاهانه برای شنیدنِ آنچه فراتر از کلمات است.
جامعهای برای گفتوگو، تعالی و رسیدن به آرمانها
همه کاربران میتوانند بدون نیاز به ثبتنام، از آثار رایگان شامل کتابها، کتابهای صوتی و پادکستها استفاده کنند.
فضایی برای گفتوگو، تبادل نظر و مشارکت در مباحث جامعه. تالار گفتمان مکانی است برای:
اعضای سایت میتوانند مطالب، مقالات و اشعار خود را در جهان آرمانی منتشر کنند.
جهان آرمانی باورمند به قانون آزادی است. قانونی که یکایک جانداران را برابر میانگارد و آزار به آنان را بزرگترین خطای جهان میپندارد.
قانون آزادی، هرگونه آزار اعم از (آزار فیزیکی، روانی و کلامی) را نهی میکند. هرگونه توهین، تحقیر، تهدید، سرقت آثار دیگران و... نوعی آزار به حساب آمده و با قانون آزادی منافات دارد.
از طریق منوی اصلی سایت، گزینه "ثبتنام" را انتخاب کنید.
نام کاربری و ایمیل معتبر را وارد کنید.
لینک فعالسازی به ایمیل شما ارسال میشود. با کلیک روی این لینک، میتوانید رمز عبور خود را تنظیم کنید.
پس از فعالسازی حساب و تنظیم رمز عبور، میتوانید با نام کاربری و رمز عبور وارد سایت شوید.
برای سهولت بیشتر، میتوانید از طریق حساب گوگل خود در سایت ثبتنام کنید:
پس از ثبتنام، به تالار گفتمان دیالوگ دسترسی خواهید داشت - فضایی برای گفتوگوی سازنده، تبادل نظر و مشارکت در ایجاد تغییرات مثبت در جامعه.
پس از ورود به حساب کاربری، میتوانید از بخش "پروفایل من" تنظیمات زیر را انجام دهید:
برای افزایش امنیت، میتوانید رمز عبور خود را به طور دورهای تغییر دهید.
تصویر پروفایل و بنر شخصی خود را آپلود کنید تا در انجمن و پروفایل شما نمایش داده شود.
امضای خود را برای نمایش در زیر پستهای انجمن تنظیم کنید.
لینک شبکههای اجتماعی خود را اضافه کنید تا در پروفایل شما نمایش داده شود.
نگرش خود را در مورد موضوعات مختلف از جمله مذهب، اخلاق، سیاست و اقتصاد بیان کنید.
همه اعضای جهان آرمانی متعهد به رعایت قانون آزادی هستند. این قانون برابری همه جانداران و ممنوعیت هرگونه آزار را تأکید میکند.
معرفی کوتاه از خودتان که برای همه کاربران قابل مشاهده است
کشور: فقط مدیران میبینند • تاریخ تولد: به صورت سن نمایش داده میشود
انتخابهای شما دربارهی هستی، اخلاق و جامعه - همیشه قابل تغییر
لینک شبکههای اجتماعی و وبسایت شما در پروفایل عمومی نمایش داده میشوند
ویرایش نام، ایمیل، رمز عبور - امکان فعالیت ناشناس
معرفی کوتاه از خودتان که برای همه کاربران قابل مشاهده است
کشور: فقط مدیران میبینند • تاریخ تولد: به صورت سن نمایش داده میشود
انتخابهای شما دربارهی هستی، اخلاق و جامعه - همیشه قابل تغییر
لینک شبکههای اجتماعی و وبسایت شما در پروفایل عمومی نمایش داده میشوند
ویرایش نام، ایمیل، رمز عبور - امکان فعالیت ناشناس
در حال حاضر این لینک در دسترس نیست
بزودی این فایلها بارگذاری و لینکها در دسترس قرار خواهد گرفت
در حال حاضر از لینک مستقیم برای دریافت اثر استفاده کنید
این آیکون در صفحهی پیش رو برای دانلود مستقیم فایلها از سرورهای وبسایت رسمی جهان آرمانی تعبیه شده است، با کلیک بر روی این گزینه شما میتوانید به راحتی کتاب مورد نظر خود را دانلود کنید.
این آیکون در صفحهی پیش رو برای دانلود با لینک کمکی از سرورهای Google Drive تعبیه شده است، با کلیک بر روی این گزینه شما میتوانید به راحتی کتاب مورد نظر خود را دانلود کنید.
این آیکون در صفحهی پیش رو برای دانلود با لینک کمکی از سرورهای One Drive تعبیه شده است، با کلیک بر روی این گزینه شما میتوانید به راحتی کتاب مورد نظر خود را دانلود کنید.
این آیکون در صفحهی پیش رو برای دانلود با لینک کمکی از سرورهای Box Drive تعبیه شده است، با کلیک بر روی این گزینه شما میتوانید به راحتی کتاب مورد نظر خود را دانلود کنید.
این آیکون در صفحهی پیش رو به شما اطالاعاتی پیرامون اثر خواهد داد، مشخصات اصلی اثر در این صفحه تعبیه شده است و شما با کلیک بر این آیکون به بخش مورد نظر هدایت خواهید شد.
شما با کلیک روی این گزینه به بخش مطالعه آنلاین اثر هدایت خواهید شد، متن اثر در این صفحه گنجانده شده است و با کلیک بر روی این آیکون شما میتوانید به این متن دسترسی داشته باشید
در صورت مشاهدهی هر اشکال در وبسایت از قبیل ( خرابی لینکهای دانلود، عدم نمایش کتب به صورت آنلاین و … ) با استفاده از این گزینه میتوانید ایراد مربوطه را با ما مطرح کنید.
این صفحه دارای لینکهای بسیاری است تا شما بتوانید هر چه بهتر از امکانات صفحه استفاده کنید.
در پیش روی شما چند گزینه به چشم میخورد که فرای مشخصات اثر به شما امکان میدهد تا متن اثر را به صورت آنلاین مورد مطالعه قرار دهید و به دیگر بخشها دسترسی داشته باشید،
شما میتوانید به بخش صوتی مراجعه کرده و به فایل صوتی به صورت آنلاین گوش فرا دهید و فراتر از آن فایل مورد نظر خود را از لینکهای مختلف دریافت کنید.
بخش تصویری مکانی است تا شما بتوانید فایل تصویری اثر را به صورت آنلاین مشاهده و در عین حال دریافت کنید.
فرای این بخشها شما میتوانید به اثر در ساندکلود و یوتیوب دسترسی داشته باشید و اثر مورد نظر خود را در این پلتفرمها بشنوید و یا تماشا کنید.
بخش نظرات و گزارش خرابی لینکها از دیگر عناوین این بخش است که میتوانید نظرات خود را پیرامون اثر با ما و دیگران در میان بگذارید و در عین حال میتوانید در بهبود هر چه بهتر وبسایت در کنار ما باشید.
شما میتوانید آدرس لینکهای معیوب وبسایت را به ما اطلاع دهید تا بتوانیم با برطرف کردن معایب در دسترسی آسانتر عمومی وبسایت تلاش کنیم.
در صورت بروز هر مشکل و یا داشتن پرسشهای بیشتر میتوانید از لینکهای زیر استفاده کنید.
این آیکون در صفحهی پیش رو برای دانلود مستقیم فایلها از سرورهای وبسایت رسمی جهان آرمانی تعبیه شده است، با کلیک بر روی این گزینه شما میتوانید به راحتی کتاب مورد نظر خود را دانلود کنید.
این آیکون در صفحهی پیش رو برای دانلود با لینک کمکی از سرورهای Google Drive تعبیه شده است، با کلیک بر روی این گزینه شما میتوانید به راحتی کتاب مورد نظر خود را دانلود کنید.
این آیکون در صفحهی پیش رو برای دانلود با لینک کمکی از سرورهای One Drive تعبیه شده است، با کلیک بر روی این گزینه شما میتوانید به راحتی کتاب مورد نظر خود را دانلود کنید.
این آیکون در صفحهی پیش رو برای دانلود با لینک کمکی از سرورهای Box Drive تعبیه شده است، با کلیک بر روی این گزینه شما میتوانید به راحتی کتاب مورد نظر خود را دانلود کنید.
این آیکون در صفحهی پیش رو برای مطالعهی آنلاین در بستر وبسایت جهان آرمانی تعبیه شده است، اگر به هر دلیل تمایل به مطالعهی آنلاین بدون دریافت کتاب را دارید میتوانید از این بستر استفاده کنید.
شما با کلیک روی این گزینه به بخش نظرات هدایت خواهید شد، میتوانید با فعالیت در این بخش و امکانات موجود در این بستر، نقدها، بحثها، نظرات، انتقادات و پیشنهادات خود را با ما مطرح کنید.
در صورت مشاهدهی هر اشکال در وبسایت از قبیل ( خرابی لینکهای دانلود، عدم نمایش کتب به صورت آنلاین و … ) با استفاده از این گزینه میتوانید ایراد مربوطه را با ما مطرح کنید.
پر کردن بخشهایی که با علامت قرمز رنگ مشخص شده است الزامی است.
عنوانی برای گزارش خود انتخاب کنید
تا ما با شناخت مشکل در برطرف کردن آن اقدامات لازم را انجام دهیم.
در صورت تمایل میتوانید آدرس ایمیل خود را درج کنید
تا برای اطلاعات بیشتر با شما تماس گرفته شود.
آدرس لینک مریوطه که دارای اشکال است را با فرمت صحیح برای ما ارسال کنید!
این امر ما را در تصحیح مشکل پیش آمده بسیار کمک خواهد کرد
فرمت صحیح لینک برای درج در فرم پیش رو به شرح زیر است:
https://idealistic-world.com/poetry
در متن پیام میتوانید توضیحات بیشتری پیرامون اشکال در وبسایت به ما ارائه دهید.
با کمک شما میتوانیم در راه بهبود نمایش هر چه صحیحتر سایت گام برداریم.
با تشکر ازهمراهی شما
وبسایت رسمی جهان آرمانی
پر کردن بخشهایی که با علامت قرمز رنگ مشخص شده است الزامی است.
در هنگام درج بخش اطلاعات دقت لازم را به خرج دهید زیرا در صورت چاپ اثر شما داشتن این اطلاعات ضروری است
بخش ارتباط، راههایی است که میتوانید با درج آن مخاطبین خود را با آثار و شخصیت خود بیشتر آشنا کنید، فرای عناوینی که در این بخش برای شما در نظر گرفته شده است میتوانید در بخش توضیحات شبکهی اجتماعی دیگری که در آن عضو هستید را نیز معرفی کنید.
شما میتوانید آثار خود را با حداکثر حجم (20mb) و تعداد 10 فایل با فرمتهایی از قبیل (png, jpg,avi,pdf,mp4…) برای ما ارسال کنید،
در صورت تمایل شما به چاپ و قبولی اثر شما از سوی ما، نام انتخابی شامل عناوینی است که در مرحلهی ابتدایی فرم پر کردهاید، با انتخاب یکی از عناوین نام شما در هنگام نشر در کنار اثرتان درج خواهد شد.
پیش از انجام هر کاری پیشنهاد ما به شما مطالعهی قوانین و شرایط وبسایت رسمی جهان آرمانی است برای این کار از لینکهای زیر اقدام کنید.
پر کردن بخشهایی که با علامت قرمز رنگ مشخص شده است الزامی است.
در هنگام درج بخش اطلاعات دقت لازم را به خرج دهید زیرا در صورت چاپ اثر شما داشتن این اطلاعات ضروری است
بخش ارتباط راههایی است که میتوانید با درج آن ما را با نمونه آثار خود آشنا کنید، دقت داشته باشید که این اطلاعات را به درستی درج کنید زیرا تنها راه ارتباطی ما در آینده با شما همین اطلاعات خواهد بود
شما میتوانید آثار خود را با حداکثر حجم (20mb) و تعداد 10 فایل با فرمتهایی از قبیل (png, jpg,avi,pdf,mp4…) برای ما ارسال کنید،
در صورت تمایل شما به چاپ و قبولی اثر شما از سوی ما، نام انتخابی شامل عناوینی است که در مرحلهی ابتدایی فرم پر کردهاید، با انتخاب یکی از عناوین نام شما در هنگام نشر در کنار اثرتان درج خواهد شد.
پیش از انجام هر کاری پیشنهاد ما به شما مطالعهی قوانین و شرایط وبسایت رسمی جهان آرمانی است برای این کار از لینکهای زیر اقدام کنید.
در آستانهیِ آگاهی
آگاهی، تنها داراییِ مشترکِ ماست؛ اینجا فضایی برای تکثیرِ این دارایی، فراتر از مرزهایِ انفعال است.
از کلمه تا رهایی
هستهیِ بیداری