نه فراتر از آنچه دریدن بود، او به دیدههایش دانست که قدرت پیشوای جهانیان است، به بلندای قلهای ایستاد و پرواز بر آسمانهای عقابی را به چشم دید، دید چگونه آسمان میشکافد و به بالای ابرها منزل میکند، دید که همگان را خرد در برابر دیده است و آنگاه که نیاز برایش لالایی خوانده باشد، بر چشم بر هم زدنی به سوی طعمهاش خواهد رفت و او را به جنازهای بدل خواهد کرد، او این بزرگی در عقاب را دید و ناخودآگاه و خودآگاهش فرمان داد:
قدرت پیشوای جهانیان است
دوباره دید، هزاران باره دید و هر بار به هر سوی از قدرت در اختیار جانان به شگفت آمد و دنیای را تصویر به بزرگی کرد، به برتری کرد و ارزش ذهنش همانا برتری جستن شد، به تعقیب یگانگی رفت تا او را قدرتمندترین خطاب کند و اینگونه جهانی به فراسوی دیدههایش ساخت
قدرتی که قدری از آن در وجود هر یک از جانداران بود و جاندار به داشتن این ارزش ساخته به جان متفکر، بزرگترین لقب گرفت،
جنگل را سلطانی در آن خواندند و او را یکتای جنگل خطاب کردند که به داشتن دندانهای تیز و بران، چنگالهای پرزور قدرت جنگل خطاب شد، آسمان سروری به خود دید و او را به داشتن بالهای بلند و پرواز در فرا پادشاه خطاب کردند و دریا سروری به دندانهای تیز و بران داشت، اینگونه هر جای قدرتی سربرآورد که همه را انسان شناخته بود و بر آن ارزش ارج مینهاد
اما این جان متفکر به فکرهایش خویشتن را به تنهایی دید، بی قدرتی که بر آن ببالد، در این ارزش خودساخته که هر تن را به داشتن قوایی منزلت میداد خویشتن را بی قوا دید، نه چنگال تیز برای دریدن داشت، نه دندان بران برای پاره کردن، نه بالی برای پرواز و نه پایی برای دویدن بر افرا، او در این ارزش خود خوانده بی مرتبت شد و به تنهایی گوشهای خزید، تنها و بیسرپناه از صدای شامگاهآنقدرتمندان به تنگ آمد، از زوزهها و نعرههای آنان به گوشهای خرید، از غرش اسمان به رعد در خود واماند، از باران سیلزا در خود خموش ماند و هر بار احساس تازهای را به خویشتن فرا خواند تا به واسطه از آن در خویشتن بماند و خاموش باشد
ترس به همهی جانش مستولی شد، او را در نوردید و در خود به حصر برد، او که طالب قدرت شده بود، به عشوههای او دل و دنیایش را باخته بود حال خود را در چنگ ترس تنها دید، هیچ بر جهانش منزل نداشت جز ترسیدن از آنچه قدرتمند خطاب میشد، او در این احساس تازه غرق شد و هیچ جز ترسیدن به برابر ندید، اگر شبی بود و آسمان را صدای قدرتمندان در مینوردید، اگر روز بود و به باران سیل به پا میشد، اگر به طغیان زمین، همهچیز در جهان میلرزید او نیز ترسید و از ترسیدنش همهی جانش لرزید،
دوباره به فراخ رفت دوباره به قلهها نشست، به میان غارها رفت، به بالای کوه منزل کرد، به خلوت جنگل خویشتن را به حصر برد تا نیرویی فراتر از آنچه در دنیا بود را به ملاقات رود، او رفت تا قدرتی را ملاقات کند که بر دیگران چیره میشد، بر دیگران ارجحیت داشت، در این ارزش خودساخته از دیگران فزون بود و بر دیگران فرمان میراند،
در طول تمام دیدههایش به طول تمام خود خواستنها و ناخواسته خواندنهایش فهمید که قدرت پیشوای جهانیان است، هر چه از امیال و آرزو در سر پرورانده شود به تیغ تیز قدرت در اختیار و به پیش رو است، پس خواند، قدرتی ماورا و دورتر را که از همگان پیشی گیرد و بر فراخ بلندتری منزل کند، بر همگان فرمان براند و سلطنتش را به همگان بگستراند
این احساس درون او بود، جزئی از او بود، بخشی از غریزهاش بود، بخشی از دیدنهایش که به او میفهماند که به او میخواند و او را میپروراند، این احساس را با جان درک کرد و در برابر او به خاک نشست
حال باید چیزی فراتر از آن در وجود دیگری میجست، در وجود دیگری تا او را فرمانروای عالم بخواند تا هر چه از این احساس نهفته است در او باقی بماند و به واسطهی نزدیکی و شناختن آن، او نیز به نوایی از این دانستن و معرفت برسد،
در کوه بودند، به غار بودند و در جنگل بودند، بیهیچ رویهای میدویدند، به تمدن مزین بودند و هر چه بودند به آنچه دیدند و خواستند بدانند، دانستند که باید فرمانروایی دنیای را صاحب شود، دانستند که باید قدرتی بر فراز تمام قدرتها بایستد و به دیگران از این فدیهی آسمانی عطا کند، آنگاه بود که خلقی پدیدار گشت با آنچه آنان میپنداشتند ارزش یگانهی دنیا است
دیدند که اگر کسی از آنقدرت در اختیار داشته باشد میتواند که به هر چه لذات است دست یابد، دیدند که اگر از این یگانه ارزش کسی صاحب شود میتواند بر دیگران فرمانروایی کند، پس با همان خِرد خُرد در جهانشان کسی را ورای دیگران، والاتر و بزرگتر از دیگران خلق کردند
خلق تازهی آنان از دیگران توانگرتر بود، هر چه قدرت در جهان به چشم دیدند را به او نسبت دادند تا جایگاهش را هر بار رفیعتر کنند، هر بار او را بزرگتر بخوانند و فصلالختام هر چه در جهان است را در او بپندارند
پندارشان آلوده به آن ارزشی بود که خود ساختند و اینگونه قدرتمندترین پدیدار گشت، یکتایی به میان آمد، بودند آنان که این قدرت را به تقسیط آوردند، به شرک واداشتند تا در اختیار یکی نباشد و بیشتر به جهان واقعشان نزدیک شود، به آنچه در برابرشان بود، به قدرتی که گاه در آسمان بود، گاه به دریا میزیست، گاه در زمین و به نزد جنگلیان بود، آنچه دیدند را به قدرتی در ماورا ترسیم کردند و به جهان واقعشان بیشتر نزدیک کردند، شاید از این شراکت در قدرت کلاهی برای خویش میخواستند، شاید از نیاکان شنیدند و هر بار به شنیدهی تازهای، هم دیربازان را پاس داشتند و هم بر تازهواردان درود فرستادند، اما آنان در برابر ایدهای که قدرت فرمانروای آن بود ضعیف خوانده شدند و به سرعت از میان رفتند
این بخش از فهمیدن فهمی ساخت که در آن یگانگی معیار بود، آنان که از ترس بر آن شدند تا قدرتی در برابر هر چه قدرت در جهان است برای دفاع از خویش و بازی کردن در این میدان بسازند، میدانستند که باید یکتایی بر جهان حکومت کند تا به قدرت او آنان نیز صاحب قدرت شوند، اگر به تقسیط در آیند در این وانفسا که خود ساختهاند بیبهره خواهند ماند و از این غول هزار سر، سری به آنان نخواهد رسید، پس بر آن بودند تا قدرتی یکتا پدید آورند و از آن سر در برابر، کلاه را بربایند و هر بار بر سر خویش گذارند
خلق به پیش آمده بود تا به خالقش قدرت عطا کند، هر دو به هم قدرت عطا کردند، یکی در آسمان یکتا خوانده شد و دیگری ابنایش را یکتای زمین خطاب کرد، فهم تازه، فرمانروای عالمیان شد، از ترسهای دیرباز، از تشنگی دوران، از حسادت بر جاه از آنچه دیدند پدید آوردند غول هزارتویی را که یک سر داشت و هزار کلاه، هر بار کسی کلاه را به سر کرد و اینگونه به همان سر بیبدیل بدل شد،
یگانگی تازه پدید آمده، به زایشش برتری را فرا خواند تا سایهدار او شود، هر دو به مستوارگی قدرت رسوخ کردند بر تنانی که طالب رسیدن به جاه آنان بودند، چه مستانه از این پیشواز آنان به وجد آمد و همه را پیش پای خود فرا خواند، برایشان از جاهی گفت تا در آن به همخوابگی قدرت در آیند و یگانی را آبستن به برتری کنند، لذات را صاحب شوند و مالکان دنیا خطاب گردند
خدایی در آسمان پدید آمده بود که هزاران نایب بر زمین داشت، خدایی بیهمتا و یکتا صاحب همگان و قدرتمندترین جهان، هر چه ارزش بود را در وجود او دیدند و حال او بر اینان خلیفگی عطا کرد، او اینان را خلق نامید و آنان را اشرف خطاب نمود، او اینان را جاه و مقام داد تا کسی نداند خالق کیست و مخلوق را چه کس باید خطاب کرد، آنان در هم آمیختند و از هم شدند، در این آمیزش در وجود یکدیگر یکتن شدند به هم بدل گشتند، دیگر نایی بر زمین نبود، او در دوردستی هزاری چون خود را آفرید
آفرینندگان پیشتر حال به جایگاه قدسی خود بازگشتند، آنان خالقان بودند و از خلق خود طلب جایگاهی کردند که به او عطا کرده بودند، بده بستانش ادامه کرد، پیش رفت تا هر بار کلاه به سر کسی افتد و او را خدا بخوانند
خدا همآنقدرت بیبدیل بود همان یگانهی جهان بود، او جسم نداشت تا با دیگران قیاس شود، آخر میدانستند که باید قدرتی ماورای دیگران خلق شود، قدرتی دست نیافتنی و در دوردست تنها برای پاس داشتن و عبور از هر چه احساس پستی در جانها است، هرچند که بیشتر آنان را به پستی میکشاند، اما نه همهی آنان را، آنان که اندیشیدند، آنان که از این زرین بر جانشان از خِرد خُرد بر جانشان بهره جستند به پستی نگرویدند و به والایی منزل بردند، هر چه بر قدسی عالمشان عطا کردند را به دست دیگری در دامان خویش دیدند، هر چه بر تاج او افزون کردند را به درازایی به طول زمان بر نگین انگشتری خود دیدند و این الماسها به میان خلق و خالقان دست به دست گشت و سر بر فراز، کلاهی بر خود دید
کلاه والا رفت، جایگاه سر را از آن خود کرد، تنها نیاز بر آن بود تا برای چندی کلاه را به دست آوری، آنگاه که کلاه بر سرت میگذاشتی به سری بیبدیل از او بدل میشدی و فرمان میراندی
آنان که جای دیگران اندیشیدند، خرد را خُرد پنداشتند و به دیگران فهماندند که باید از فهم ما نوش کنید، باید از ما بیندیشید و در مایی بمانید که شمایان را در امان داشتهایم، صاحب جاه و مقام شدند
باز به ترس متوسل شدند، دوباره از او خواستند تا میداندار شود، اگر از ما اطاعت نکردند، اگر فرمان نبردند و اگر یاغی خوانده شدند، اگر از فهم ما بیش رفتند و خرد را به پیش خواندند، آنان را به احساس نیرومندی که ما را به این جاه فرا خواند فرا بخوان،
فرا بخوان تا به یاد گذشتگان، در میان سیل باران دست بر قدرتی در فرا بلند کنند و نام او را بخوانند، در ترس دوباره خویشتن را کوچک بپندارند و در این حقارت به دنبال بزرگتری بگردند که آنان را در امان دارد
دوباره ترس میاندار دنیایشان بود تا بیشترانی را به این وحدانیت فرا بخواند، کار از آنجا نیز بیشتر رفت، آنجای را شکافت که یکتا سخن از ترس کند و همگان را به ترسی در دوردستان فرا بخواند، از قدرتی که در اختیار داشت دم زند و آنان را از فردایی در دوردستان بترساند که مالک جهان آنها است،
قدرت یکتا فرمانروای عالمیان شد، او بیهیچ شریک به هزاران شریک پیشترش چشمک زد تا از جایگاه تازهشان لذت برند، آن کنند که آرزو و امیالشان بر آنان میخواند، گاه آن کردند که غریزه فریاد زد، گاه آن کردند که نیاز میفهماند و گاه به فهمهای خردهای اسیرشان راه بردند و به پیش رفتند، هر چه بود از آن یکتا بود، از آن یکتایی که میدانست چگونه آنان را در خویش وا نهاند، چگونه آنان را به راهی که دوست دارد به پیش برد،
قدرت در اسمان و بر زمین بود، در دل غارها میخواند، از بالای کوه فرامیخواند و همه را به کرنش وامیداشت تا در برابرش به خاک افتند و بزرگی او را بستایند تا او آنان را از ترس در امان دارد، به نافرمانی در ترس بنشاند و بر آنان فرمانروایی کند، آنان را تشنه به فرمان بر جای بگذارد تا امر کند چه کنند و آنان حلقهبه گوش آن کنند که شنیدهاند
اینگونه پروریدند جانان جهانی که به خرد مزین بودند، خرد در حصری که به بند قدرت و یگانگی و برتری در آمده بود، خردی که با دیدن در دیربازانش به فهمی رسید برای رسیدن به جایگاهی والاتر از آنچه در دنیا است،
در این قدرت و یگانگی در این برتری و والایی که از همان روزگار نخست نظامی جهانشمول برایش پدید آورد همه به پیش رفتند و برای تصاحب به جان هم افتادند، برای بزرگی یکدیگر را کوچک شمردند و اینگونه بازی بر سر قدرت در جای جای دنیایشان ادامه کرد، ادامه داد و به پیش رفت تا همه را به بند بازی خود در آورد،