انقباض میان عضلات بدنش به درهمتنیدگی و خشکیدگی عطشش و نغمه لگنش مرا در خود کاشت و با تکانههای رانش چند بار دیگر دیدم و باز هم فشاری داد، فشاری توأمان و حال اوکجا است،
چرا کسی در کنارش نیست،
چشمانش خونین بود، در انتظار عطری که مشامش را به حضور اویی نوید دهد اما کسی اینجا نیست، لیک میداند او را نظاره میکنند،
چشمانی در میان سیمانهای سردِ دیوار در انتظار فشار تازه او است، من ندای دنبالهدارِ تکههای سیمانی در دیوار را میشنوم، آنان به لبان بیشماری در حال خواندن سرودی هستند که مال میخواهند،
بزا برایمان مادر
مادر دوباره فشار داد و پلکها را بر هم بست، فشردگیِ شدن در این درد جانزا بودنی را نوید داد و حال او از میان رحِمش بیرون افتاد،
این صدای زندگی است که در دل حصر دیوار سیمانی هم دیده خواهد شد و مادر در جستجوی جانش چرخید، او را به بوسیدن تطهیر کرد، به گوشش آرام نجوایی خواند و تنش را بویید، مادر دردآلود دوباره فشار داد،
تمام نشده است،
باز هم خواهد کاشت و بذر زندگی در دلش باز هم شکوفا خواهد شد و او دوباره فشار داد،
دیوارهها به رویش هجوم آوردند و تنگ گریبانش را فشردند و کودکش خود را بدو چسباند، او آرام سر پستان مادر را به دهان برد و مکیدن را شروع کرد، مادر چشم برگرداند بدو نگریست و آرام پلک زد، حالا با انتقال گرمای تنش به پوست بیدفاع کودک ندایی را بلند خواهد خواند که شنیدنش تنها در میان همان هوا جریان داشت و مادر را فشار دوباره جریان خواهد داد و برون شدن زندگی را دوباره خواهد چشید در حالی که پستانش در دهان کودکی است که همهی هستی را در او دیده است، زندگی در رفت و شد میان این مادر و فرزندش دوباره جریان داشت و طوفان کرد
دوباره فریادی را به آسمان خواهد برد و چشمان سیمانی درشت شده او را مینگرند
عجیب است مادر دوقلو زایید
من این ندا را آرام شنیدم و دیوارها بر مادر میخواندند
مادر بزا باز هم بزا
حالا مادر آخرین تلاش وجودش را برون داد و فشاری رحمش را دریده باز کرد تا زندگیِ مانده در این تنگنای حصر برون تراود و تراویده است، دومین کودکان به نزد دیگری افتاد، و مادر با فشار دومین رنج، بیهوش شد و چشمهایش بسته است، من تقلای جانش را به میان پلکهایش دیدم، آنان با ولع بر دیوار بستهی پلکهای او میکوفتند، جانش فریاد نمیکشد، من از هلالههای گوشش میشنیدم که فریاد میزد این تنانهی هستندگی،
میخواهم جانم را ببینم،
میخواهم فرزند را ببویم،
میخواهم او را به آغوش بکشم،
لبانم تشنهی بوسیدن او است و حالا تنش توان نداشت و تنانه بدو چشم دوخته و از خویشتن شرمگین است
آری من تنانهام،
من تن در میانهام و حال در این شرمساری میبینم که تن کودکانش لاجان بر زمین سرد تنها افتادهاند و مادر بیهوش مانده است، تن نخستین جان برآمده را توانی بود و دومین نحیف است، کوچک و ضعیف است، او توان زیادی ندارد و جانش در تحلیل است و دیوارها چشمان دیوارها، هر دو را خواهند دید، من دیوارهای سیمانی را میبینم که در ردای سربازانی تا دندان مسلح از روی سیمان برون میآیند، خاکِ بر تنشان را میتکانند و به سوی مادر خواهند رفت فرمانده در پیش بلند فریاد میزند
مادر برایمان زایید مال را بیاورید
سربازان سیمانی به سوی مادری رفتند که بیهوش مانده بود و هر دو کودک را به زیر بغل گرفته و با خود بردند،
دیوار برای مادر در خواب لالا میخواند، باد را امر کردند تا بلندتر بخواند و مادر را به گوش سیمانکر کنند آخر مردمان فریاد میزدند، آنان از تکانهای نابهجا بیزارند، آنان گرمای تن مادر را میخواهند و حالا در آغوشی بر آمده که حصار دستانی به خود غرقشان کرده است و فریاد و ضجههایشان در لالا و سیمان کر کننده بر گوش مادر طنینی نخواهد داشت و اتاق تاریک و سرد خاموش شد و سربازان رفتند
من نگاهم دوخته بر بند نافی است که حال تکانه میخورد، او در حال لولیدن است، او به دنبال تنانهاش میگردد و در این ظلمات اتاق تنها درخشش از او باقی است که مرا بر خویش فرا میخواند،
او لغزید به سوی مادر رفت، مادری که گوشهایش را با سیمان پر کردند، او به گوشش پیچید، تنگ او را فشرد و مادر هنوز هم بیهوش است،
من در میان این تاریکی جانفرسا نگاهم مسیر ریل رفتن سربازان سیمانی است، سربازانی که ناجذان سیمانی این دیوار بودند و خویشتن را به دستان ذائقان مکار دادند، من ذائقان را میبینم،
آنان با روپوشهایی سپید صورتهایی گلگون دستکشهایی تمیز و براق کودکان را به روی میزهای استیل میگذارند و به دست ابزاری برای فهم خواهند داشت،
اولین کودک را به روی وزنهای گذاشتند و لای پاهایش را باز کردند، بعد دست بر روی مهری بردند و به روی تنش کوفتند و او را به درون سطلی انداختند تا ناجذان برای انتقال به پیش آیند، سرنوشت او با همین مهر در پیش است و من ناظر دنیای شمایان میبینم که دومین فرزند نیازی به وزن کردن هم نخواهد داشت، بدترین این ذائقان هم فهم کمتوانی و کم وزنی او را خواهد داشت و میدانند او مال گرانی نیست
لیک به وظیفه بر دوش یکی از سپیدپوشان او را به روی وزنهای گذاشت و لای پایش را باز کرد، مهر را کوفت و به درون سبد انداخت و در انتظار ناجذ دوباره نشست تا باز هم برایشان مال بیاورند و او رد مال کند