مرد در حالی که سنگینی طاقتفرسای لباسهای بر تنش را تحمل میکرد خود را به در ورودی برج بلندشان رساند و به سختی پلههای ورودی را بالا رفت، در میان رفتن چند باری تلوتلو خورد و به عقب بازگشت اما تمام توان تحلیل رفته را جمع و دوباره خویشتن را پیش برد تا نهایتش به در ورودی رسید،
جلوی درب ورودی بازرسی الکترونیکی منتظر بود تا رمز ورود را وارد کند و با فشردن، درب برای او باز شد، در برابرش مردی با تنپوشی پولادین بسان زرهی بزرگ و سنگین نشسته بود، تمام سپرش پوسیده و بر زمین ریخته بود، فکر میکردم شاید از پولاد است اما حالا که به الیاف آن نگاه میکنم این تنپوش را از حصیر بافتهاند،
با سری پایین به مرد سلامی گفت و از کنار هم گذشتند تا نهایتش درون قفسهی بالابر تن سنگین خود را به نزدیک درب خانه رساند،
زن در برابر درب، لباسهای کمتری به تن داشته اما من دیدم که لباسها به پوست تنش دوخته شدهاند و او چسبندگی این لباسها را احساس میکرد و حال با نگاهی گذرا بر هم در حالی که به هم سر تکان میدادند مسیر را باز و به حرکت ادامه دادند،
حالا او درون دستشویی منزلش بود،
آپارتمانی در طبقه بیستم برجی شیشهای که بیش از هفتاد طبقه داشت و سهم آنان از بلندای این برج همین طبقه است که به سهم بودنش در میان تارستان دنیا، صاحبانه بر آن بود
صورتش را شست، غبار مانده بر روی صورت به میان روشویی سپید ریخت و همه جای را چرکین کرد،
این غبار از هوای آلودهی خیابانهای تارستان است؟
نمیدانم اما هر بار و هر روز در میان همین دستشویی چرک صورتش به رنگ سیاهی بر روی سپیدی سرامیکها میریزد و زن پس از رفتن او ساعتها با سپیدکنندهها روی آن را خواهد گرفت و حالا هم در تعقیب او به پشت درب دستشویی ایستاده است
با بیرون آمدن از دستشویی خود را روی یکی از کاناپههای لوکس و مرغوبی انداخت که چندی پیش اسکلت بر تن درختی در میان جنگلهای دور بود و گوشتش را از پرهای تن پرندگان کندند و پوستش را پوست تن دباغی شده گاوی ساخت و او در میان این جان متجسد در خاک مانده خود را دفن کرده است، من غبار مانده دوباره بر روی صورتش را در میان این ماندن میبینم،
صورتش دوباره تیره شده و رویش را لایهای از غبار گرفت و حالا که در چرت خواب عمیق بود با صدای کودکش که عربده میکشید بیدار شد،
او به دنبال خرگوش سپید خانهشان میگشت و مدام صدایش را بالا میبرد
استوچ کجایی دختر، بیا منتظرتم
مرد خودش را تکانی داد و این رو آن رو شد دوباره چشمانش را بست، در میان هندسهی بودن خویشتن، در دل محاسبات زیستن در این تاروندی بیهمتای به قعر تارستان او نخبهای بیهمتا بود،
او از این دانستگی دوران اینگونه برآمد و خویشتن را مالکانه ساخت،
او میدانست هر تنی را راهی در این میانه نیست و مجالی برای زیستگی نخواهند داد و او است که با محاسبات کلان و بیهمتا راه را برای زیدن خویشتن و خانواده هموار کرده است و جیغ ممتد دوباره کودکش او را از خواب بیدار کرد
استوچ کجایی دختر
زن از دور در میان آشپزخانهای که به نشیمنگاه دید داشت به همسرش گفت
تا نیم ساعت دیگر غذا حاضر است عزیزم
او در میان عزیز شدنش باز هم چشمانش گرم شد و خویشتن را دید که در حال محاسبات پیچیده ریاضی است تا از درون مرتعی که به وجود تنان بسیاری آرامیده است بیشترین سود ممکن را برون آورد و او باری تمام درختان در میان مرتع را از ریشه کند، زمین را شخم و لامزرع کرد و آنگاه به درونش سیمان بسیار فرو داد و برجی علم کرد که بیهمتا است، او میخواست با کندن پایهای بزرگ به قلب زمین تا سینه او فرو رود و آنجا که ریشه دواند و همه را در خود کند برجی بسازد سه سر که هر سر آن صد طبقه پیش رود، او در میان خیالِ همین اوصاف و چرت شبانهاش بود که دوباره با صدای کودکش برخاست
اینبار با عصبانیت فراوان به سمت اتاق فرزندش رفت، تا خواست بلند فریاد بزند
خرگوش سپید را در حال پریدن در هوا به سرعت دید که فرزندش به تماشای او در حال ریسه رفتن است، او در میان نگاه آن دو در حالی که با هم بازی میکردند برای ذرهای همه چیز را به اندرون خویشتن خورد و به نزدیکی پنجره نشست، جایی که گیاهی آرام سرکشیده بر آسمان در حال نظاره زمین بود، او از چشمان در میان نگاه او از بالای بلندا به تارستان نگریست،
تاری که در همه جای زمین تنیده است، تنپوشی بزرگ و بیانتها که از آهن تا سیمان از پولاد تا گچ همه جای دنیای را پوشانده است و حالا زمین با سپری پولادین بر تن در حال نظاره او در پنجرهای خفیف در میان هوا گم بود، آنان به هم نگریستند؟
نمیدانم اما من، ژیمان همیشه همه را خواهم دید و او را هر روز در میان بلندای به قعر زمین در دل جنگل و به میان کندنها دیدهام، او یکی از میلیاردها جان در میان تن مادرم بود، مادرم زمین است، پدرم آب جاری در میان دریاها و من در تپندگی خویشتن باز هم خواهم دید و باز هم خواهم خواند
حالا او است که میخواند
این کیست، او کجا است؟