وای که چه قدر از این واژگان دور ماندهام، به طول تمام این سالها هرقدر به دنبال این واژگان دویدم، آنان ثانیه به ثانیه از من دور و دورتر شدند، شاید فاصلهای را از همان روز نخست بین ما تعیین کردند و به هر دو در زمانی مشخص فرمان به دویدن دادند،
آری حتماً که اینگونه است، اینگونه است که به تعقیب واژگان در آمدنم هر بار فاصلهی بیشتری برایم به بار آورد،
آزادی و برابری هر بار از من پیشی گرفتند و تنها دور شدنشان را نظارهگر شدم، کجاست آن احساس عمیق درک کردن برابری،
شاید این دوستان نو وطنم که با هر بار دیدن به من میفهمانند که غریبهام، میفهمانند که از دیاری دورتر آمدهام، میفهمانند که با آنان متفاوتم، میفهمانند که مفتخوارهام، میفهمانند که به دوش آنان سوار شدهام، میفهمانند که شهروند درجهی دوم و یا فراتر از آن ناشهروند این دیارم، معنای برابری در دوردستان بودند
آری شاید برابری در ارزش نهادن به گونههای متفاوت و برابری را با هرکدام و برای هرکدام معنا کردن گره خورده است، برابری چیست؟
آزادی را باید که به اسارت ماندن در این دیوارهای بلند و فرا معنا کرد، شاید عادلانه این بود که تمام آزادی را به ماندن در قفسهای دستساز قدرتپرستان معنا کرد، آنان که آزادی را به همه فدیه دادهاند، ای ننگ بر این جماعت حراف ناراضی از هر چیز
مثلاً خود من، دو سال محکوم به ماندن در این کمپ شدهام، باید همهی روزم را در اینجا بگذرانم، برای بیرون رفتن باید که از مأمورین خدوم رخصت بگیرم، از ساعتی به بعد حق دعوت کردن میهمان نداشته باشم، عبور، مرور رفت و آمد و هر آنچه وابسته به زندگی بیرونی من است در اختیار آنان است و باید برای هر کرده و نکرده به آنان جواب پس دهم، اینان آمده تا آزادی و عدالت را برایمان فراهم کنند.
هی مفتخواره، حق مردمان این کشور را به جیب شمایان ریختهاند تا مفت بخورید و لذت ببرید
گاهی اوقات در خواب و بیداری جماعت بیشماری را دیدهام که از هر سو به پیشوازم میآیند، گاه به صورت فرادا و گاه به جمع و در اعتراضی سازمانیافته شده، میآیند و فریاد میزنند
مفتخوارگان
همهاش را به من میگویند؟
هم آری و هم خیر،
در کابوس همهی حواس آنان معطوف من است، اما با گذر زمانی کوتاه به یاد بیشماران همقطارانم میافتم، بیشمارانی که رؤیاها فروخته را خریدند، چه خوش خیال به سرزمین رؤیاها آمدند، آمدند تا زندگی تازهای را بجویند، آمدند تا زندگیهای به نابودی رفتهشان را دوباره سرآغاز کنند،
برای چه از کشورت خارج شدهای؟
برای شادی، برای لذت بردن بیشتر، برای زیستن، برای عدالت و آزادی
آیا جانت در کشورت در خطر نبوده است؟
اگر جانت در خطر نیست تو را نمیتوان پناهنده خطاب کرد و باید به تو الفاظی چون مهاجر گفت
جناب، معنای مهاجر همتای پرندگان مهاجر فصلی است که از دیاری به دیار دیگر برای زیست بهتر پرواز میکنند؟
جانمان در خطر بود، گاه به شلاقهای اربابانی که برای بهتر زیستنشان ما را به بردگی گمارده بودند، گاه به تیغ و خشم و جنون آنانی که پرستندگان جنگ و خونریزیاند، گاه به باورهایی که برای ارضایش ما را به برابر توپها و فشنگها فرستادند و با جان بیارزشمان آن باورهای پوسیده را جلا دادند و گاه …
جناب، آیا دولت فخیمهی شما نیز برای فروش تجهیزات به آن سرزمین دور نزدیک شد، آیا برای جنگ افروزی آتش به انبار باروت سرزمینهای دور نشاند؟
راستی جناب، چه زیبا بود اگر به مانند پرندگان مهاجر هر بار به سرزمینی میرفتم، پرواز میکردم و پرها را میگشودم تا به سرزمینی که امیال و آرزوهای مرا در خود نشانده است راه بجویم، اما بالی برای پرواز نداشتم و باید از زمین به پاهای بیتوان گاه به دریاهای مواج، گاه به جان خسته و دردمند، گاه به نفسهای در گلو مانده مسیر را طی میکردم تا به دیاری در دوردستها پناه بجویم، آیا این پناه بردن من راهی به معنای پناهنده خواندن من است، یا شاید تمام این تقلاها را به فردایی به واژهای تازه معنا کردند؟
باز هم این واژگان دنبالهدار به خرخرهام هجوم آوردهاند، در حال جویدن آن تتمهی باقیمانده از احساساتم برآمدهاند تا هیچ از آن احساسات هم به جای نگذارند
پروندهی راهت را برایم توضیح بده؟
چگونه به این خاک پا نهادهای؟
چگونه خود را به این خاک رساندهای؟
چه کسانی تو را در رسیدن به این راه یاری دادهاند؟
توان تحمل آن فضای سنگین و بودن با آنانی که میخواهند همهچیز زندگی مرا با چند کلام و شنیدن داستان کوتاهی سر و هم بیاورند را ندارم، نمیتوانم به چشمان آنانی بنگرم که هر بار هزاری از این داستانها شنیدهاند،
داستان غرق شدن کودکی در برابر دیدگان مادری، داستان پدری که زن و فرزندش را به دستان خود در مرگ لمس کرد و بعد از گذشت روزهایی در سرزمین رؤیاها، جنازههای بیجان آنان را به کول گرفت و سرزمین برابری را بدرود گفت تا در نا عدالتی آنان را به خاک بسپارد، هر روز برایشان لابه سر دهد، هر روز به سر مزار آنان بیاید، هر روز برایشان بگوید که برای زیستن بهتر شما آمدم و فدیهام به شما بی جانیتان بود
راستی آن پدر مزاری برای گریستن نداشت، جایی نبود تا با لمس خاکش به یاد فرزندش بیفتد، هر بار به نزدیک دریاها رفت، هر بار در برابر موجهای خروشان شکوه کرد، به دریا با کینه نگریست و سرآخرش شنیدم که برای انتقام گرفتن از دریا به دریا زد و دیگر بازنگشت، روستاییان میگفتند در شب انتقام دریا پاسخش داد و به تندبادی در موجها او را به خود بلعید و فردایی و او نیز با جنازهای به دریا به رخسار همسرش بوسه زد، در دریای کبیر و بیپایان فرزندش را به آغوش کشید و دیگر برنخاست
جناب آیا مسیر راه آنان را هم گوش دادهای، آیا هر بار که آمدند و از دوردستان گفتند که چگونه همه چیز را رها کردند و به دامان شما پناه بردند به همهی گفتههایشان گوش دادی، هر بار به دنبال دلیلی گشتی تا تناقضی از حرفهایشان در بیاوری و آنان را بیپاسخ بگذاری؟