در مملکتی که قدرت انتخاب حکومت‌مداران در اختیار مردمان بود و ‏همه‌پرسی اصلی جدا نشدنی از سیاست آنان بود، دو تن به مبارزه در برابر ‏هم روی آوردند، هر دو داعیه‌دار زمامداری حکومت بودند، هر دو ‏می‌خواستند فرمانروای عموم شوند و سرزمین را به مراتبی فراتر از آنچه ‏بود برسانند،
هر دو با آرزو و امیال بسیار پا به عرصه‌ی این رقابت گذاشتند و خواستند ‏حکومتی دایر کنند که آنچه نقصانات پیشینیان بود را از میان بردارد، آنان ‏در برابر هم صف‌آرایی می‌کردند با یکدیگر به مجادله می‌پرداختند تا ‏یکی از آنان پیروز این میدان شود، در شهر همه می‌خواندند که امروز روز ‏تغییر است، امروز می‌توان حکومت را تغییر داد، می‌توان کسی را بر تخت ‏قدرت نشاند که داد مظلومان باز ستاند، در دیربازی پیش از آنان کسی بر ‏اریکه‌ی قدرت نشسته بود که خون مظلومان را به شیشه نوشید و بر ‏گرده‌های آنان تاخت، او مملکت را به دست گرفت و آن کرد که ‏خویشتن راه رهایی می‌پنداشت، کسی را یارای ایستادن در برابر او نبود و ‏همگان از بودنش به تنگ آمدند، حتی آنان که اکثریت پیشترها بودند، ‏همانان که او را با آرای خود به قدرت نشاندند، حتی آنان هم از ‏حکومت‌داری او به تنگ آمدند و این بار می‌خواستند گزینه‌ی بهتری را ‏برگزینند،
هر که از زن و مرد، پیر و جوان بر آن بود تا این حکومت خودکامه و آن ‏سلطان بر اریکه‌ی قدرت را از کار براندازد و در انتظار منجی تازه‌ای ‏نشسته بود که نادر و ناصر پا به میدان رزم گذاشتند، آمدند تا حکومت را ‏تغییر دهند، به میدان‌های شهر می‌آمدند و با مردمان سخن می‌گفتند، از ‏ناکامی‌های دوران سلطان سخن می‌راندند و بر آدمیان می‌تاختند که با ‏انتخاب اشتباه خود به این دام افتاده‌اند، نادر از دوران پیشتر بیشتر می‌نالید، ‏چرا که او در انتخاب پیشترها هم نقشی داشت و با آرای ملت از صحنه ‏سیاست دور شد، حال با آنچه شناخت از پیشترها داشت آمده بود تا ‏سکان مملکت را به دست گیرد
ای مردمان، چرا آنگاه که در پیشترها به شمایان خواندم گوش نسپردید، ‏چرا به میدان نیامدید تا از این نابودی جلوگیری کنید، چرا آنگاه که ‏آمدم و شمایان را انذار کردم از آنچه او با دنیای ما خواهد کرد، به گوش ‏نسپردید و بر آن عمل نکردید، اما باز هم جای شکر باقی است که ما به ‏همه‌پرسی میانمان نظم را برپا داشته و حال می‌توانیم او را از حکومت ‏عزل و فرد شایسته‌ای را به حکومت برسانیم، همان‌گونه که در دیربازان ‏گفتم، مملکت نیازمند مدیری است لایق، آن‌کسی که بتواند این سرزمین ‏را به کامیابی فرا بخواند
نادر بی‌پروا سخن می‌گفت، از گذشته‌ی خود برای مردمان می‌خواند و به ‏آنان گوشزد می‌کرد که من پیروز همه‌ی میدان‌ها بوده‌ام، می‌خواند که ‏من در پیشبردن هر چه شغل در اختیارم بوده است، توانا بوده‌ام، من کسی ‏هستم که توانستم از هیچ دنیایی از ثروت برای خویش بسازم، من همانی ‏هستم که بیشمارانی را به سر کار گماشتم و در هر رقابتی از ثروت پیروز ‏میدان بودم،
آن روز که در دیرباز میان من و او به انتخاب نشستید از سوابقم با شمایان ‏گفتم، گفتم که او لیاقت اداره‌ی این مملکت را ندارد و این کشتی را به ‏گل خواهد نشاند، اما هیچ به حرف‌هایم گوش نسپردید و با این اشتباه ما ‏را به اعماق نیستی و نابودی کشاندید، در همین چند سال ریاست او، من ‏بر کارخانه‌ها و شرکت‌های خود ریاست کردم و حال باید ببینید که چه ‏سودی بر آن‌ها هموار کرده‌ام، اداره‌ی مملکت به مانند آن کارخانه‌ها و ‏آن شرکت‌ها است، باید به اصولی پایبند بود، باید کاری را نیمه تمام ‏نگذاشت و همان‌گونه که از پیشترها گفتم این ریاست‌جمهور بودن لیاقت ‏می‌خواهد که من در کسی جز خود، آن را سراغ ندارم، دوباره اشتباه ‏نکنید و این بار با آرایتان پیشرفت سرزمین را هموار کنید
نادر تاجری پر آوازه بود، او می‌دانست چگونه و کی در کجا ‏سرمایه‌گذاری کند و این‌گونه ثروت بی‌پایانی نصیب خود کرده بود و در ‏طول همین چند سال دور ماندن از حکومت توانسته بود به اموالش چند ‏برابر بیفزاید، با این تجارت پر سود توقعش رسیدن به ریاست جمهوری ‏بود که همه مشکلات را در اقتصاد می‌دید و می‌دانست که توان مرتفع ‏کردن آنچه مشکلات است را دارد،
نادر در دور پیش انتخابات به همراه رئیس‌جمهور کنونی نامزد شد، اما ‏آرای لازم را برای قدرت‌گیری به دست نیاورد، از این رو او بزرگ‌ترین ‏منتقدان دوره‌ی پیش بود، مردمان او را منجی خطاب می‌کردند، ‏خطابه‌های آتشینی می‌کرد و عوام را به سوی خود می‌شوراند،
در برابر او ناصر تازه به کارزار این انتخابات راه یافته بود، او اصول ‏تازه‌ای در ذهن می‌چید و راه رهایی مردمان را در تغییر نظام حاکم ‏می‌جست، او باور داشت که باید تغییرات بنیادی در این ساختار شکل ‏گیرد و دوباره حکومتی از نو پدید بیاید
مردمان شهر، هم‌وطنان تا به کی افسار زندگی خود را به دست مال‌داران ‏سپرده‌اید تا به کی می‌توانید از زندگی خود برای ساختن زندگی بهتر ‏والانشینان بگذرید، امروز روز زندگی کردن مستضعفان است، امروز باید ‏همه در کنار هم باشیم و این برده‌داری با نفوذ و قدرتمند را از ریشه بر ‏کنیم،
باید برابری را به میان آوریم و هر چه از زشتی است را به دل گور ‏بسپاریم، من با آرای شما زندگی را به شما میهمان خواهم کرد، در ‏انتخاب خود دقت بیشتری کنید که باز با انتخابی اشتباه سال‌هایی در ‏نابرابری و فقر خواهید داشت
دو کاندید اصلی در کارزار انتخابات به جان هم افتادند، هر چه سند و ‏مدرک از هم بود را فرا خواندند به میز محکمه بردند و با هر سخنوری ‏آرای یکدیگر را ربودند، نادر از فسادهای اخلاقی ناصر گفت، ناصر از ‏رشوه‌گیری‌ها و فساد مالی نادر گفت و این جنگ تا روز پایان انتخابات ‏ادامه داشت،
نادر ثروت بیشتری به اختیار داشت و از ثروتش مدد برد تا آرای بیشتری ‏به سوی خود فرا بخواند، هر چه از دنیای اعلانات بود به خدمت نادر در ‏آمدند تا او را بزرگ‌ترین تصویر کشور کنند، جعبه‌ی جادو مدام تصاویر ‏او را بر پرده‌ها نقش داد، مدام جملات او را به گوش‌ها خواند، برایشان از ‏روزهای خوش در پیش گفت، وعده‌ها را به گوششان فرا خواند، نادر ‏آمده بود تا در کنار آنچه ثروت داشت قدرت را نیز مالک شود،
سطح‌های نورانی یکی پس از دیگری تصویر نادر را بر خویش نقش ‏دادند، آینده‌ی درخشان، وعده‌های بیشمار، حتی بر دل خیابان‌ها و بر ‏صورت و تصویر نادر وعده‌های در دست به پیش آمد، هر تن که ‏هم‌وطن خوانده شد، بعد از ریاست او بر جمهور مردمان سرزمین، صاحب ‏مبلغی می‌شد، مبلغی که ماه به ماه از آن او بود، این‌ها از لطف و سخاوت ‏نادر سرچشمه می‌گرفت، نادر در مصاحبه‌ای فریاد زده بود
من برای مال‌اندوزی به میدان نیامده‌ام، حتی آن مقدار از حقوقی که برای ‏من در نظر گرفته شده است را به مظلومان می‌بخشم، اما به خاطر داشته ‏باشید که گدایان به قدرت رسیده تا آنجا که بتوانند مال مردم را خواهند ‏برد،
همه می‌دانستند این کنایه‌ی نادر به ناصر است، آخر او که مال چندانی ‏نداشت، از این رو در تمام دوران انتخابات نتوانست از خود به خوبی ‏بگوید و تبلیغ کند، همه جا گفته‌های نادر به چشم می‌خورد، ناجی ملت ‏در بند، مقتصد قرن، تاجر پیروز
ناصر مدام در همان نشست‌های کوچک خود در میان معدود آدمیانی که ‏به حرف‌های او گوش می‌کردند، از تغییر نظام حاکم می‌گفت، فریاد ‏می‌زد:‏
باید این نظام ارباب و رعیتی را تغییر داد، نادر از اربابان این کشور است، ‏او به فکر هم‌طبقه‌های خود است و با آنان زد و بند دارد، فردای ‏پیروزی‌اش دنیا برای آنان خواهد بود، او و هم‌پیالگی‌هایش بر گرده‌های ‏ما سوار خواهند شد و ما را به بیچارگی خواهند رساند، هوشیار باشید و ‏دوباره مملکت را برای چند سال به قهقرا نفرستید، بدانید که این اشتباه ‏شما باعث نابودی زندگی نسل‌های بسیاری است
ناصر گفت و نادر تاخت، نادر خواند و ناصر بافت اما ثروت پیروز میدان ‏بود، همه جا صدای نادر در گوش‌ها طنین‌انداز بود، همه چهره‌ی او را ‏دیده بودند هر بار بر هر تصویر در برابر تصویر او نقش می‌بست و چشم ‏بر آنچه دید عادت کرد، گوش‌ها آنچه را شنید باور کرد
ناجی، ناجی ملت پیروز، تاجر قرن، مقتصد بی‌بدیل، بخشنده‌گر و مهربان
واژه‌ها یک به یک به پیش می‌رفتند و آوازه‌ی گوش‌ها می‌شدند، همه به ‏این صدای خوش‌نواز گوش سپردند و میخ آخر تابوت ناصر را نادر در ‏مصاحبه‌ای زد
تصاویری بر پرده‌ی جعبه‌ی جادو تصویر شد که ناصر را نشان می‌داد در ‏حال فساد اخلاقی در حال هم‌خوابگی با بیگانگان و این‌گونه ناصر در دل ‏مردم ناپدیدتر و نازیباتر شد، نادر با این حربه که کسی نتوانست حقیقت ‏و کذبش را تشخیص دهد، یکه سوار انتخابات شد، کسی حرف‌های ‏ناصر را نشنید که مدام از نادر و هم‌طبقه‌هایش می‌گفت، از ثروتی که به ‏دستان آنان به غصب خواهد رفت، از مردمانی که به تکدی‌گر بدل ‏خواهد کرد، از این تشنه بودن او نسبت به قدرت، از این حد بی‌خرد و ‏بی‌دانشی او، از هر چه خصایص بد در او بود، اما همه نادر و حرف‌هایش ‏را شنیدند، او فراتر سخن می‌گفت
درود بر مردمان پیروز، درود بر شرف مردمان در صحنه، پیروزمندان ‏جهان، ملت یکتا، بشر در کمال
او بیشتر متن‌های سخنرانی‌هایش را با این القاب شروع می‌کرد، دیگر ‏حتی نقدی هم به آرای گذشته‌ی مردمان نداشت، آنان را می‌ستود و ‏بی‌همتا خطاب می‌کرد، آنان را لایق رسیدن به عرش می‌دانست، زمین و ‏زمان، جان و جهان را لایق بردگی بر آنان می‌دید و هر بار بزرگ‌تر و ‏والاتر ناجی لقب می‌گرفت
همه‌پرسی و آرای مردمان به میدان آمد تا در نهایش آنچه همه می‌دانستند ‏دوباره تصویر شد، نادر بی‌همتا و یکه‌سوار بر اریکه‌ی قدرت نشست، او ‏رئیس‌جمهور همه‌ی مردمان سرزمین شد و آرایش سه برابر نادر خوانده ‏شد،
اکثریت پیروز شادمان به خیابان‌ها آمدند و اقلیت آرام به دل خانه‌ها ‏نشست، تصویر ناصر از همه جا جمع شد و به قهقرا رفت، از او چیزی ‏باقی نماند و نادر همه‌ی کشور را به دست گرفت
تصاویر بزرگ او همه جای شهر را پر کرد، ناجی آمده بود تا ملت را به ‏پیروزی و نیکنامی فرا بخواند، او آمد و مملکت را به قرق خویش ‏درآورد، پیروزمندان شادمان به رقص و پای‌کوبی مشغول بودند که نادر ‏قسم خورد عهد بست و با مردمان پیمان کرد که به آنچه عهد بسته است ‏پایبند بماند، هم‌وطنان را یگانه مردمان جهان کند و ثروت و قدرت را به ‏هم‌خوابگی آنان در آورد، اکثریت پیروز فریاد می‌زد و بر روان پاک نادر ‏درود می‌فرستاد و این‌گونه شد که نادر همه‌چیز را در اختیار گرفت و ‏یگانه خدای سرزمین شد
نادر بر قدرت آنچه عهد کرد را در اختیار مردمان گذاشت، به آنان ماه به ‏ماه پولی ارزانی داد تا به صف‌های طویل آن را بگیرند و حاتم طائی را ‏ستایش کنند، مردمان در دل صف‌های طویل بر بخشندگی او درود ‏فرستادند و بزرگی او را ستاییدند که آنچه عهد کرده است را عملی ‏ساخته، بزرگی او قابل ستودن شد و در هر کوی و برزن او را به خدا ‏تصویر کردند،
او هیچ مبلغی برای این ریاست بر جمهور مردمان نگرفت و هر چه داشت ‏را به طبق اخلاص گذاشت، به مردمان فدیه داد و آنان را به زندگی مدد ‏رساند، ناصر محو و نابود بود، از او هیچ تصویری به عموم نمایان نشد، ‏تصویر او بر هر کوی و برزن غدغن بود، نباید از او حرفی به میان می‌آمد، ‏کم‌کم او را دشمن خطاب کردند، او را پست‌ترین مردمان خواندند، او به ‏مملکت خیانت کرده بود و با اجنبان هم‌پیاله بود و کسی حق نام بردن او ‏را نداشت، تصویرش بر همه جا نهان شد و نادر باز به قدرت نشست و ‏فرمان داد،
نادر بر تختی می‌نشست و نقشه‌ی دنیا را در برابر می‌گرفت، کره را تکان ‏می‌داد و انگشت بر جایی می‌گذاشت، خادمانش به دور او حلقه می‌زدند، ‏می‌گفتند:‏
امر کنید سرورم، از آن بخش دنیا چه می‌خواهید
نادر با نگاهی به نقشه و بعد نگاهی به نوکرانش فرمان می‌داد که منابع آن ‏از آن مردمان ما است، باید آنان را تسخیر کنیم، فرمانش به قدرت در ‏اختیارشان اجرایی می‌شد و مردمان در کشور از این درایت او به شادی ‏می‌رقصیدند، خیابان‌ها را پر می‌کردند و از ثروت به دست آمده شادمان ‏می‌شدند،
نادر دوباره کره را به دست می‌گرفت و با قدرت می‌چرخاند انگشتش بر ‏هر کجای نقشه که می‌افتاد امر تازه‌ای در میان بود، همه جا فرمان او ‏پخش می‌شد و همه‌ی مردمان از ایده‌های تازه‌ی او می‌دانستند،
خادمان اوامرش را اطاعت می‌کردند و نادر فرمان می‌داد:‏
منابعشان از آن ما است، باید با آنان بجنگیم، باید آنان را تحقیر کنیم، ‏باید آنان را به بردگی ببریم، باید برای ملت ما به بند در آیند، ما بزرگان ‏جهان هستیم، همه چیز از آن ما است، ما باید صاحبان جهان شویم، باید ‏آنان را به نظم خود در آوریم، آنان در تحجر و به غارها زنده‌اند، این ‏بی‌تمدن‌ها حق زیستن ندارند،
یا باید انسان شوند و به انسانیت ایمان بیاورند و یا باید به کوره‌ها سپرده ‏شود، از رنگ پوست آنان بیزارم، از چهره‌های عبوس آنان دردمندم، باید ‏آنان را از زیر تیغ گذراند
این‌گونه بود که نادر آنچه را کرد که به آن ایمان داشت، آنچه را کرد ‏که به ذهنش رسید و همه را به فرمان خود فرا خواند، قدرت در اختیار او ‏را هر روز دیوانه‌تر کرد و ارتش‌ها به پیش رفتند و خانه‌ها را ویران ‏کردند، همه جا را به تسخیر در آوردند و هر بار دیوانگی را بیشتر نشر ‏دادند،
نادر بر کوی فریاد می‌زد و بیشمارانی به فرمانش در جنگ بودند و ‏مردمان دیار که از این قدرت بی‌نظیر نادر و فراتر از نادر قدرت ملت و ‏هم‌میهنانشان باد به غبغب می‌انداختند و فریاد شادی سر می‌دادند،
ثروت‌ها به کشورشان می‌آمد، همه چیز را در اختیار آنان می‌گذاشت و ‏هر روز با رفاه بیشتر از خواب برمی‌خاستند
در همین میانه و در دل این پیروزی‌های نادر بود که ناصر روزی به میدان ‏پایتخت رفت، فریادکنان بر مردمان خواند:‏
زندگی را از مردمان دنیا ربوده است، او دیوانه است، او همه را به ذلت ‏کشانده است، در برابرش بایستید و او را از این کرده باز دارید
او گفت و مردم خندیدند، در ابتدا خواستند شرطه‌های شهر او را دستبند ‏زنند اما از خنده‌های مردم آنان هم به خنده گریستند و این‌گونه ناصر بدل ‏به دیوانه‌ای در شهر شد، هر روز به هر کوی و برزن سر می‌زد و بر ‏مردمان می‌خواند
آهِ این انسان‌ها شما را خواهد گرفت، این بدنامی تا ابد به پیشانی ما ‏خواهد ماند، این بدنامی را از خود دور کنید، به صلح بیندیشید از جنگ ‏دوری کنید
ناصر گفت و دوباره مردمان ریشخندش زدند، برخی او را عور کردند و ‏در خیابان رها کردند، او که روزی قرار بود رئیس‌جمهور مردمان شود ‏امروز به پایتخت دیوانه خطاب شد و عور در خیابان‌ها فریاد زد
نادر همه را دید و دوباره بادی به غبغب انداخت، اما این باد به غبغب ‏مانده‌اش دوام بیشتری نکرد که جهان در برابر او ایستاد، دست دراز ‏مانده‌ی او را از سر دیگران کوتاه کرد، بر قدرتش تاخت و او را از هر ‏سرزمینی که بر آن پای گذاشته بود بیرون کرد، نادر به مرزهای خود ‏بازگشت و کره را شکست و تکه پاره کرد
دیگر هیچ جای دنیا نبود که او توان حمله کردن بر آن را داشته باشد، ‏نیروهای متحدی بر آن شده بودند تا در برابر گردنکشی‌های او بایستند و ‏او را در مرزهای خود مهار کنند، نادر که می‌دانست دیگر توان حمله به ‏دیگر کشورها را ندارد با اعصابی خراب و حالتی دیوانه‌وار بر خادمان ‏تاخت، بر آنان دشنام گفت و مردمان دیار دیدند که دیگر توان هجوم به ‏دیگران نیست
آن ثروت‌های در باد به دیگر بادی و نسیم به سوی وطن آنان نیامد و ‏دیگر نادر نتوانست هر بار کیسه‌های مردمان را به زر پر کند، در این دوره ‏از تاریخشان آنجا که هر ملتی را چپاول کردند کار را از خود دور ‏خواندند و خویشتن را محتاج بر آن ندیدند، این‌گونه بود که کار در ‏سرزمین آنان کم شد، اما نادر می‌دانست چگونه باید از پس این مشکل ‏بر آید، هر چه از تجار دوستان و اطرافیان داشت فرا خواند تا ثروت ‏دوباره‌ای به کشور بازگردانند و این‌گونه شد که دوباره کارها به پیش ‏رفت و کار در کشور جریان داشت
دوستان هر بار به زیارت نادر آمدند و با کنایه‌ای از او خواستند که ‏برایشان کاری کند، نادر به ناله‌های آنان گوش فرا داد و این‌گونه شد که ‏هر روز دوستان ثروتمندتر و مردمان‌ تنگدست‌تر شدند، این‌گونه بود که ‏مالکان بیشتر بر تملکشان افزودند و بی‌چیزان بی‌چیز‌تر به گوشه‌ای روانه ‏شدند،
ناصر هنوز هم به دل پایتخت و خیابان‌ها بود، این بار فریاد می‌زد:‏
از همان دیرباز بر شما خواندم که او هم‌طبقه‌هایش را ثروتمند خواهد ‏کرد و شمایان را به فقر خواهد سپرد، این بار کسی به حرف‌های او ‏نخندید و شرطه‌ها او را دستبند زده به سیاه چال سپردند، دیگر خبری از ‏ناصر نبود، اما گهگاه صدای فریادهایش را برخی از دل سیاه‌چال ‏می‌شنیدند که فریاد تغییر سر می‌دهد،
نادر هر روز بر ثروتش افزوده شد، دوستانش بارورتر شدند و هر بار به ‏ثروتشان افزودند و ناصر در سیاهچال هر بار بی‌جان‌تر شد تا سرآخرش ‏روز انتخاب فرا رسید،
نادر تنها نام خود را برای انتخاب شدن پذیرفت اما دیارشان به همه‌پرسی ‏مزین بود، آن‌قدر مزین که ناصر در بند هم منتخب شد، این نهای آنچه ‏همه‌پرسی بود نام گرفت و این‌گونه ناصر در بند رئیس‌جمهور شد
نه تبلیغ کرد و نه چیزی گفت در زندان ماندنش او را قهرمان کرد و همه ‏فریادهای دیرباز او را به خاطر آوردند، دیو در برابر این بار نادر بود و این ‏بار نادر را از صفحه‌ی حکومت حذف کردند و ناصر را به حکومت ‏نشاندند،
ناصر ناجی مجنون، قهرمان ملی، شجاع‌دل و بی‌باک سلطان شد
از بند برون آمد و بر تخت ریاست بنشست، فرمان داد تا همه چیز را تغییر ‏دهند، همه چیز را از نو بسازند، این دیار مهد رؤیا بود، هر چه را می‌توان ‏که تغییر داد، می‌توان آنچه از اقتصاد است را زیر و رو کرد، می‌توان ‏آنچه را رؤیا بود به عمل بدل ساخت و این‌گونه در رؤیا و به قصه‌ای ساز ‏ناصر آن کرد که رؤیا کرده بود، فرمان داد تا مالکان را به جوخه‌های ‏آتش بسپارند، او آنان را اربابان زمانه می‌دید، فرمان داد تا هر که مالک ‏است را تبعید کنند، آتش زنند به زندان بیفکنند و هر چه مال از آنان بود ‏را به فقرا بخشند، فقرا و مظلومان را جاه داد، مقام خواند و این‌گونه اکثر ‏پیشترها به اقلی مظلوم بدل شد و اقل پیشترها اکثری خون‌آشام لقب ‏گرفت
به میدان شهر هر کجا که چشم کار می‌کرد اجساد مالکان بود، بر ‏دیوارها آنان را آویزان کردند تا همه بدانند حق دیگران را خوردن چه ‏جزایی خواهد داشت، ناصر دیوانه شده بود به زمین و زمان می‌‌تاخت، او ‏آمده بود تا انتقام تمام این سال‌ها را از آنان باز پس گیرد،
پس در کنار فقرای دیروز و مالکان امروز که همه خادمان او بودند فرمان ‏داد تا نادر را به میدان شهر عور کنند، نادر عور در خیابان راه رفت و ‏همگان او را ریشخند کردند، یکی از فقرای دیروز سنگی به دست گرفت ‏و پیشانی او را نشانه رفت، پیشانی نادر پاره شد و خون زمین را فرا گرفت ‏و مالکان امروز از شادی بر پیکر نادر و نادرها رقصیدند،
دور گردونه می‌چرخید همه چیز تغییر کرده بود و همه به جای دیگر نقل ‏مکان کردند، همان نظم حاکم بود، نادر و ناصر با یکدیگر جایشان ‏عوض شد و مالکان و فقرا برای مدتی لباس از هم برکندند و لباس ‏دیگری بر تن کردند
این دوار گردون کماکان ادامه داشت، می‌توانست نادر دوباره قدرت ‏گیرد و ناصر به قعر فرا خوانده شود یا شاید این بار قادری بر کار بنشیند ‏و همه را دگرگون کند، اما کسی به نظم حاکم کاری نداشت، قاعده‌ی ‏این بازی را پسندید و آن را قبول کرده بودند باید که نقش بازی‌شان را ‏تغییر می‌دادند و به اصل این بازی کسی کاری نداشت، تغییر این اصل به ‏معنای نابودی هر چه جایگاه بود و کسی از آنان طالب نابود شدن این ‏تخت که لذتش آنان را به میدان می‌کشاند نبود
ناصر هر که در اطرافش بود را از طبقه‌ی خود بر گماشت و طبقه‌ی در ‏برابر پیشترها را به بردگی گرفت، این بار هم کارخانه‌ها به جریان بود و ‏کارگران کار می‌کردند اما نه کارگرهای پیشتر که آن کارگران به ‏مالکیت رسیده و مالکان دیروز وظیفه‌ی بیگاری کردن داشتند، مالکان ‏تازه به میدان بر آمده از هر که در دیرباز زخمی خوردند زخم زدند و ‏این‌گونه جهان زخم‌دار شد، دوباره برخی به کمین نشستند تا نادر تازه‌ای ‏را به میدان بفرستند و آنان را زخم‌دار کنند، درد به درد می‌افزود و هر بار ‏به رنجی رنج تازه‌ای سر برمی‌افراشت،
نادر عور در خیابان‌ها که دیگر نه مالی برای عرضه داشت و نه قدرتی در ‏اختیار فریاد می‌‌زد و به این سو و آن سو می‌دوید، گاه دیوانه می‌شد و بر ‏بلندی می‌ایستاد، فریاد می‌زد:‏
رعایای من به پیش روید، دیار دیوانگان را تسخیر کنید، همه‌ی اموال آنان ‏از آن شما است
ناصر هم در دورتری بر کوهی بلند فریاد می‌زد:‏
بروید و آنچه از اموال شما در اختیار مفت‌خوارگان است را غارت کنید، ‏بروید و آنان را به بردگی در آورید، آنان که عمری شمایان را به بردگی ‏فرا خوانده‌اند، باید که انتقام از آنان باز ستانید
در دوردستی پیری دانا همه‌ی دنیای آنان را می‌دید و بر خویش لعن و ‏نفرین می‌فرستاد، آخر او از این انسانیت به تنگ آمده بود، از اینکه او را ‏انسان خطاب کنند، دیوانه می‌شد، دوست داشت نام دیگری داشته باشد ‏هر چیز جز این انسان که مدام در حال دور زدن به چرخی از پیش ‏خوانده شده است، پیرمرد نادر را دید، ناصر را هم دید، او قادر و قادران ‏نادر و نادران ناصر و ناصران هزاران هزار از دیوانگان همه را دیده بود، ‏آمد و در میدان شهر فریاد زد:‏
تغییر دهید جهان را تغییر دهید
در آن روزگاران دیوانگی که ناصر همه را به بند می‌کشید کسی یارای ‏فریاد زدن نداشت، از این رو به فریاد پیرمرد هزاری به دورش جمع ‏شدند، فریادکنان او را ناجی خواندند، بر دست و پایش بوسه زدند، ‏لباس‌هایش را کندند و از تبرک آن لباس بر سر و صورت کشیدند، ‏پیرمرد که عورتن شده بود فریاد می‌زد:‏
این تخت را از میان بردارید، ناجی را در هم بشکنید، قدرت را نابود ‏کنید، به جنگ با ریشه‌ها روید
پیرمرد می‌خواند و مردمان اشک می‌ریختند، همه متفق‌القول بودند که او ‏ناجی دنیای آنان است، او همان مسیح موعود، مهدی قائم، بودای زمان و ‏هزاری نام‌های دیگر است، او آمده تا دنیای آنان را تغییر دهد، او آمده تا ‏جهان بهتری بسازد، بر او و جایگاه قدسی‌اش بوسه می‌زدند، کرنش ‏می‌کردند و سجده گذاشتند،
پیرمرد عورتن به این سو و آن سو دوید و فریاد زد، گریه کرد نعره زد، ‏خندید، قهقهه کرد، دیوانه شد، بر سر و صورت خود کوفت تا آدمیان ‏بدانند تا با او بخوانند تا دنیای را تغییر دهند
بدانند که قدرت فساد و زشتی است، هر کس بر این اریکه پا گذارد دنیا ‏را به نابودی خواهد کشاند، حال یکی بیشتر و دیگری کمتر، پیرمرد فریاد ‏زد تا همه بدانند ناجی جز خویشتنشان در جهان نیست، باید به عزم ‏خویش دنیای را تغییر دهند، پیرمرد گریه می‌کرد و از آدمیان خواهش ‏کرد تا کسی را نستایند تا کسی را به خدایی نرسانند، با خدایان در برابر ‏نجنگند و جایگاه خدایی را نابود کنند، پیرمرد نعره می‌کشید بر صورت ‏خود می‌کوفت تا آدمیان بدانند به انتقام همه‌ی جهان نابود خواهد شد، با ‏خونخواهی دنیا را خون خواهد گرفت و به این دیورویی جهان از آن ‏دیوها خواهد بود،
اما هر چه او فریاد زد جماعتی به پایش سجده کردند، برخی او را دریدند ‏و جنازه‌اش را آتش زدند و بیشمارانی بی‌اعتنا به او دوباره هر چه نامش ‏زندگی بود را گذراندند بی آنکه بدانند همه‌ی عمر را مردگی کرده‌اند.‏