انسان به تنگ آمده‌ای از دنیا و همنوعانش در خیابان‌های شهر قدم می‌زد ‏و دنیا را زیر نظر گرفته بود، روزگارانی بود که از دنیا و هر چه در آن بود ‏بیزار شده بود، او دیگر هیچ تمایلی به زندگی در این دنیا نداشت و هر ‏چه در آن بود را سراسر زشتی و پستی می‌دید، از آدمیان به تنگ آمده ‏بود که چگونه به طول تمام این سالیان بودن‌هایشان یکدیگر را مورد ‏خطابه قرار دادند و با بی‌مهری بر هم تاختند تا خون یکدیگر بنوشند و بر ‏گرده‌های یکدیگر سوار شوند، او دیده بود که در طول تمام این سالیان ‏انسان‌ها چگونه به واسطه‌ی قدرتی بزرگ در دوردست‌ها همه را به ‏اطاعت خود در آورده‌اند،
آری درست است، آنان همه را به اطاعت قدرتی در ماورا در آوردند و ‏بر گرده‌های آنان که سجده به قدرتی بزرگ می‌زدند سوار شدند و از ‏آنچه آنان پرستیدند جاه و مقامی برای خود ساختند،
او دیده بود که قدرت در آسمان‌ها بدل به بازیچه‌ای به دستان همنوعانش ‏شده تا همه را به بند در آورند، اما فریادهای بلند بیشمارانی را شنید که در ‏برابر آن قدرت یکتا ایستادند و او را از صفحه‌ی روزگار به در کردند، او ‏آنان را دید و این‌گونه شناخت که دوران سر سپردگی بر قدرتی در ماورا ‏به سر آمده است، اما باز هم از دنیای آدمیان بیزار بود، باز هم از این ‏زشتی مدام در دنیای آنان به تنگ آمده و دلش سرزمینی در دوردست‌ها ‏را آرزو می‌کرد،
بی‌هدف در خیابان پرسه می‌زد و با هجوم این افکار ضد و نقیص در حال ‏نزاع بود که ناگاه در برابرش یکی از ساختمان‌های سر به اسمان کشیده ‏به کلام آمد و این‌گونه گفت:‏
از چه تا اینسان به تنگ آمده‌ای؟
چه چیز تو را از این انسان بودن دور کرده است؟
آیا شکوه و عظمت در خیابان‌ها را به چشم ندیده‌ای؟
آیا این بزرگی در جهان را به چشم نظاره نکرده‌ای؟
اینان همه از برکت وجود همنوعان تو است، تو یکی از آنانی و باید به ‏این انسان بودن خود فخر کنی و بر آن ببالی
او تمام این گفته‌ها را از ساختمان غول‌پیکر ساخته به دست آدمیان شنید، ‏لیک بی‌تفاوت از آنچه شنیده بود به راهش ادامه داد، حتی ثانیه‌ای هم ‏نایستاد تا به او پاسخی بگوید، در ابتدا که ساختمان شروع به گفتن کرد ‏با خود خواند شاید این صدای وجدان درون من است، بعد اصلاح کرد ‏که شاید این صدای قدرت در ماورا باشد که امروز با من به سخن نشسته ‏است،
آخر او را بسیار آدمیان از خود رانده‌اند، شاید این‌گونه خواسته تا به من ‏نزدیک شود و مرا به پیش خود بخواند تا دوباره کلام تازه‌ای را به ‏آدمیان از سوی او برسانم تا در برابر او به خاک بنشینند و تسلیم باشند
اما نه این صدای آن قدرت ماورا نیست، این‌ها توهمات ذهن یک انسان ‏بیمار است، انسانی که امروز بیشتر از پیش به دامان این زندگی سرتاسر ‏فریب وامانده است و هر روز در بیشمار بیماری‌های روانی غوطه ‏می‌خورد، هر بار بر آن اسمی می‌نهد و از شناختن آن به خود می‌بالد، ‏شاید به آنان که این بیماری‌ها را کشف کردند، جایزه‌ای هم عطا شد، ‏مهم درمان دردها نیست، همان بازگویی دردها هم ارزشی است که به نزد ‏آنان نهفته است
او صدای ساختمان غول‌پیکر را شنید و از کنار آن گذشت بی آنکه بداند ‏به واقع چه کسی با او صحبت کرده است، همان‌گونه که در افکارش ‏غرق بود کارخانه‌ای عظیم به سخن آمد و با او گفت:‏
ای بشر دوپا، ای والاترین جان‌های بر جهان، تو اشرف همه‌ی جانان ‏جهانی از این بودن به خود ببال و خویشتن را دریاب
تو باید که به بودن خود غره شوی، تو بودی که آسمان و زمین را به ‏تسلیم خود فراخواندی، بر آسمان‌ها پرواز کردی بی آنکه بالی به اختیار ‏داشته باشی، دریاها را در نوردیدی بی آنکه بتوانی در آن نفس بکشی، ‏زمین را تسخیر کردی و از هر ناچیز وجودی آفریدی و امروز روز ‏شادمانی تو است، هراسان و ناامید نباش که باید از این بودن به خود ببالی
کارخانه با صدای بلند فریاد می‌زد و او صدای آن را می‌شنید، از ‏فریادهای بی‌امان او بر جای ماند تا سرمنشأ صدای را دریابد، آنگاه که ‏نتوانست منشأ صدای را دریابد هراسان فریاد زد:‏
تو کیستی که با من به سخن آمده‌ای؟
از وجود حقیر من چه می‌خواهی
کارخانه با صدایی بلندتر از پیش فریادکنان خواند:‏
من یکی از خلق‌های تو بر جهان هستم، امروز یکی از مخلوقات دون تو ‏در برابرت به سجود در آمده تا به تو بفهماند که تو والاترین جان‌های ‏جهان هستی، می‌توانی به همگان سلطنت کنی و امرت بر همه ‏واجب‌الاجرا است، باید از این بزرگی بر خود بنازی و خویشتن را ‏فرمانروای جهانیان بدانی
او که از شنیدن صدای کارخانه بر جای خود خشک مانده بود، به تصویر ‏کارخانه عظیم در برابر چشم دوخت و ندای او را که از دهان باز ‏مانده‌اش به بیرون می‌تراوید گوش داد و آنگاه که بر فکرهای پراکنده‌اش ‏فائق آمد گفت:‏
می‌خواهی بگویی که من والاترین ارزش‌ها بر جهانم، آیا برای این ‏گفته‌ات دلیلی هم داری؟
کارخانه نخواست تا سخنانش را دوباره تکرار کند، پس خاموش ماند و ‏در این خاموشی او را به دوردستی فرستاد تا باز هم برای او بسیاری به ‏سخن در آیند، این بار نوبت به هواپیمایی غول‌پیکر رسیده بود تا با او ‏سخن بگوید، هواپیمای غول‌پیکر با صدایی بلند رو به او کرد و این‌گونه ‏بر او خواند:‏
سرور تمام عالمیان، ای یگانه جان با ارزش بر جهان، تو خالق این جهان ‏بزرگ هستی، تو لایق نام خداوندی هستی و باید که تو را ستود، چه ‏کس را در این جهان چنین یارایی بود تا جهان را به تسخیر خود در ‏آورد، زمین و آسمان را از آن خود کند و به گوش تا گوش جهان فرمان ‏براند، ای یگانه ارزش جهان من در برابر تو بر خاک خواهم افتاد و تو را ‏سجود خواهم کرد
او که از شنیدن این نداهای ریز و درشت و این سجده بر پای خویش ‏شادمان شده بود، بادی به غبغب انداخت و این‌گونه خواند:‏
آیا کسی والاتر از ما نیز به جهان بوده است؟
هواپیما و کارخانه و آپارتمان غول‌پیکر و بسیاری دیگر از هم جسمان ‏آنان فریاد زدند:‏
خیر، تو والاترین جان‌ها بر جهانی
او که از این شنیده‌ها شادمان بود به راهش ادامه داد تا باز بسیاری به ‏ستایشش در آیند، به طول مسیری که طی می‌کرد، بیشمارانی در برابرش ‏به تعظیم درآمدند و او را ستایش کردند، سازه‌های غول‌آسا و عجیب ‏جهان، اختراعات و کشفیات بزرگ آدمیان همه و همه در برابر پای او به ‏سجده افتادند و او را به عنوان بزرگ‌ترین خالق جهان پرستیدند و همگان ‏به او خواندند که اگر در دیربازی شمایان بر آن بودید تا خالقی در ماورا ‏را ستایش کنید و بر آن عشق بورزید، در برابر او به خاک افتید و او را ‏سجود کنید، بدین مرتبت بود که شمایان می‌دانستید که خالق بر جهان ‏هستید و با این فهماندن بر دیگران روزی خویشتن بر آن تخت والاگوهر ‏خواهید نشست
او با ستایشگرانی که در برابرش به خاک می‌افتادند به راهش ادامه می‌داد ‏و هر بار بر این بزرگی خود می‌بالید، دیگر از آن ناراحتی در پیشترها ‏خبری نبود، فکرش را این بزرگی پر کرده بود و به هر سوی که نگاه ‏می‌برد بیشماران مخلوقاتی بودند که او را بستایند، اما کار از این هم فراتر ‏رفت، باز هم اختراعات او و هم‌پیالگیانش به پیش آمدند و او را ستودند ‏تا در برابر ابر ابزاری که هم نوعانش ساخته بود ایستاد و او در برابرش به ‏خاک افتاد، ابر ابزاری که می‌توانست هر کاری را به پیش برد، او با ‏فرمانی قدرت داشت تا نابود کند تا بسازد و ویران کند، می‌توانست خلق ‏کند و خالقان را از میان بردارد، می‌توانست بیافریند و آفریدگان را در هم ‏بشکند، او ابر ابزاری بود که همه چیز دنیا و فرمان جهان را به دست ‏گرفته بود، او تجسمی از آنچه تا کنون بر او خوانده بودند بود و با این ‏دیدن در برابر اربابش به خاک نشست خواند:‏
ای سرور جانان جهان، ای بزرگ مرتبت والانشین، امر تو اجابت خواهد ‏شد، هر چه می‌خواهی را بران تا در چشم بر هم زدنی از آن تو کنم، تو ‏باید که با این بزرگی فرمانروایی کنی و حال من اطاعت‌گر تو در برابرت ‏به خاک نشسته‌ام
انسان سرور بر جهان شده با هزاری خدم و حشم در برابر هر بار رشد ‏کرد و تعلیم دید، هر بار کسی او را ستایید و بر این تخت بر او جاه داد و ‏این‌گونه آدمیانی بارور شدند و از پشت هم سرورانی به جهان راندند، اما ‏این سروری راه دراز و بی‌پایانی بود که باید ادامه می‌یافت و هر بار ‏بیشمارانی را به خود می‌بلعید
جعبه‌ای بزرگ، سطحی نازک و کوچک، عینکی شفاف، ذهنی آراسته ‏همه و همه در برابر آنان نشستند و برایشان خواندند، نخست به آنان گفتند ‏که چه کس را یارای آن بود تا چنین ابزاری پدید آورد، ابزاری که تو با ‏دیگران به هر گوشه‌ی جهان سخن بگویی، به آنان سخن برانی و آنان را ‏به تسلیم فرا بخوانی، چه کس را یارای این بود تا ذهن‌ها را به دست ‏گیرد، بر آنان آنی بخواند که خویشتن بر آن فکر کرده است، چه کس ‏را یارای آن بود تا ببیند و بر دیگران دیدن ارزانی دهد، اگر خواست ‏چیزی را نبینند از برابرشان محو کند و اگر خواست دگرگون ببینند ‏برایشان تصاویر تازه‌ای بسازد، آنان همه را به او گفتند و دوباره او را ‏ستاییدند، نه او را نمی‌ستاییدند که بیشمارانی از همنوعان او را به ستایش ‏نشستند، هر بار بر آنان کرنش کردند و هر بار در این دیوانگی آنان را ‏مست‌تر رها کردند تا به قله‌هایی که برایشان ساخته شده دست یابند، بر ‏آن فرمانروایی کنند و از بالاتری به که‌تران جهان بنگرند
بر آنان خواندند و آنان را آماده‌ی آن کردند که جهان در پیش رو از ‏آنان می‌خواست، سطح‌های نورانی جعبه‌های جادو و همه‌ی ابزارهای ‏ساخته برای مهار همنوعان همه به صدا در آمدند و آنان را پروراندند، به ‏آنان تعلیم دادند تا در دورتری آنی را تحویل گیرند که پرورانده بودند، ‏نظمی را که از پیش‌تری ساخته بودند، آنان بر آمده بودند تا نظام تازه را ‏به بیشمار سربازانی مزین کنند که از خیلی پیشترها درس‌ها را فرا گرفتند
ای بزرگان جهان، باید که به جهان بزرگی کنید، باید که جهان را به ‏تسخیر خویش درآورید، نیاکان شما در بزرگی پیش رفتند و بر دیگران ‏فرمانروایی کردند، شما والاترین جان‌های بر جهانید، شما بزرگید و ‏شمایان خالقان جهانید، در دیربازی به خالقی در دوردست‌ها که نه دیده ‏شد و نه شناسانده شد سر تعظیم فرود آوردید تا از او بیاموزید تا با او ‏همراه شوید و به آخرش از او بزرگ‌تر شوید، آری او به شما آموخت ‏درس پروردگاری را و حال که آموخته‌اید، حال که به دست آورده‌اید، ‏حال که یگانه خالقان جهانید، باید که از این تخت بر رویتان بهره برید، ‏باید که به این رقابت پا گذارید، باید که برترین شوید، باید که گوی ‏سبقت از دیگران بربایید
صدای یکتایی زمین و اسمان را فرا گرفت، همه بلند فریاد می‌زدند، ‏یکتایی، یکتایی، وحدانیت، توحید، یگانگی
صدا زمین و اسمان را درمی‌نوردید و سطح‌های نورانی جعبه‌های جادو، ‏اعلانات خیابانی، مردمک‌های رقصان، ذهن‌های دربند، آنچه از پیش‌ترها ‏بر آنان خوانده شده بود را دوباره فراخواندند، دوباره و صدباره تکرار ‏کردند، به هر کوی و برزن از آن گفتند، آنگاه که خواب بودند در ‏گوش‌هایشان زمزمه کردند، آنگاه که به خیابان بودند در برابر دیدگانشان ‏به رقص در آمدند، آنگاه که در تفریح بودند به لذتی در رویایشان بدل ‏شدند و از هر غنیمتی بهره جستند تا به آنان بخوانند که راز به زیستن در ‏برتری و برتری‌طلبی است، باید که یکتا بود، باید که بی‌همتا شد، این ‏خرقه‌ی خالق بودن تنها زیبنده‌ی آنانی است که یکتا و بی‌نظیر باشند،
به آنان خواندند و با آنان تکرار کردند تا آنان بدانند که والاترین ‏ارزش‌های جهان انسان است، آن هم انسانی در فردیت خویش غرق مانده ‏است،
یک انسان می‌تواند به جایگاه خدایی برسد، می‌تواند همه چیز را تسخیر ‏کند، می‌تواند یکتا و مانا باشد، می‌تواند همه چیز را از آن خود کند و ‏باید که خالق جهان یکتا باشد، بدوید و در این کارزار جان‌ها را بدرید، ‏بدرید و بی‌همتا شوید، بدرید و یکتا شوید، تاج‌ها را به دست گیرید و ‏جهان را از آن خود کنید
جهان پر شد و همه جا را پر کرد از این رقابت خوانده شده، باید که هر ‏چه در برابر بود را از میان می‌برد تا به این جایگاه رفیع دست می‌یافت، ‏باید که همگان را در هم می‌شکست تا یگانه‌ی جهان می‌شد، باید همگان ‏در جنگی مداوم به رقابت می‌پرداختند تا یگانه‌ی جهان شوند و این‌گونه ‏بود که جهان را رقابتی بی‌پایان فرا گرفت و همه را به کام خود فرا خواند
جهان پر شد از رقابت، رقابت بر سر بهترین بودن، بر سر برترین خوانده ‏شدن، بر سر خالق بودن، ابزار ساز بودن همه دست به دست هم دادند تا ‏این ارزش خودساخته را بر همگان بفروشند و خریداران بیشمارش در هر ‏کوی و برزن در برابر دکه‌های فروش این رقابت به سر و صورت هم ‏کوفتند و یکایک را زخمی و بیمار کردند،
جهان جهان فردیت بود، همه چیز از آن فرد انسان‌ها بود و هر انسان در ‏این انسان‌پرستی تازه ساخته به دست همنوعانش می‌توانست به این مرتبت ‏والا دست یابد، مرتبی که به طول هزاران سال در دوردستی بود، هزاران ‏سال با طمع بیشمارانی به آن چشم دوختند، به آن جایگاه قدسی که ‏هیچ‌گاه نتوانستند بر آن نزدیک شوند، این قدیسه‌ی در دوردست‌ها تنها از ‏آن پرستیدن بود، بسیاری هر بار می‌آمدند و این جایگاه قدسی را تطهیر ‏می‌کردند در برابرش به خاک می‌نشستند و بزرگی‌اش را ستایش ‏می‌کردند اما روزی توانستند تا جایگاه آن قدرت نادیده را با قدرتی بر ‏زمین تغییر دهند، در میان همان تنگ بلورین بود، در همان دوردست‌ها ‏که یک‌باره سیمای تازه‌ای جایگاهش را گرفت، از آن خود کرد، غصب ‏کرد و بر سر جایگاهی واهی به جان هم افتادند به نزاع یکدیگر را کشتند ‏و سرآخرش این جایگاه قدسی به زمین آمده بود، بی‌هیچ خدشه بر آن ‏تخت زرین و می‌توانست هر کسی آن جایگاه را از آن خود کند، باید در ‏ابتدا می‌خواند که انسان والاترین ارزش‌ها است، باید می‌خواند که انسان ‏خالق جهان پیرامون خود است، باید باور داشت به کرامت و عزت انسانی ‏به اشرف بودن و والایی‌ات این جاندار، به یکتا و بی‌همتا بودن او و بعد از ‏قبول کردنش باید که به فردیت او احترام می‌گذاشت و وارد بازی رقابت ‏می‌شد، باید قبول می‌کرد که بیشمارانی به درد آلوده خواهند شد تا دنیا ‏یک سرور به خود ببیند، هر چند که بر این جایگاه عطا کردن بخشنده ‏شدند و راضی بر آن بودند تا هر دیار هر کشور، هر شهر هر روستا هر ‏مدرسه هر اداره هر کارخانه و هر جاه و بیجاه دیگری خالقی به خود ‏داشته باشد،
خالقان مخلوق می‌خواهند، حاکمان محکوم می‌خواهند، اربابان برده ‏می‌خواهند و عامران غلامان حلقه به گوش، پس دنیای حاکم و محکومان ‏ساخته شد و این انسان در بند آمد تا خویشتن را در این رقابت به والاترین ‏بدل کند
میدان‌ها به پا بود همگان در این رقابت به جان هم افتادند و او باز هم راه ‏می‌رفت، چندی بود که از آنان خسته شده بود، چندی بود که از این ‏دریدن‌ها به تنگ آمده بود اما داستان مخلوقان و خالقان را دوباره تصویر ‏کرد و بر او چهره نمایاند،
دوباره به او خواند تا آنچه بر او مستولی شده است را از وجودش دور ‏کند، او جز محکومان بود اما دنیا به او خطابه‌ای خواند که باز هم ‏می‌توانی حاکم شوی، هر که در برابرت است را به محکوم خود بدل ‏ساز،
او کیست؟
آیا کارگری در پیش روی تو آمده تا کار کند؟
حال از این افیون در برابر استعمال کن و از آن لذت ببر، قدرت در پیش ‏روی را بی‌عفت کن، او را بدر و به جانش در آی با او همخوابگی کن، او ‏از آن تو است، بر او بتاز و بتازان امروز جهان جهان فردیت است، همه ‏چیز از آن تک تک افراد این جمع‌ها است، برای شمایی است که به ‏خویشتن ایمان آورده‌اید، به بزرگی خود هم‌‌قسم شده‌اید و این دار دنیا با ‏هر چه ناملایمات است فرصت یک‌بار هم‌خوابگی با قدرت را به شما ‏خواهد داد،
برای داشتنش مشق کنید، چگونه او را بخوابانید، چگونه او را به آغوش ‏بکشید، چه کنید که رام بر شما باشد که سر بر شما ساید، اگر به درستی ‏از او هم‌خوابگی گیرید به نهایش بارور خواهد شد، شاید یک کارگر را ‏به هزاری بدل کرد و آن قدر برایتان زایید که آخرش به کشوری حکم ‏راندید، باید زبان او را در بستر بدانید او را به خدمت خود در آورید، با او ‏عشق‌بازی کنید و رام خود در جهان رهایش کنید تا باز بیشمارانی را برای ‏شما به بند در آورد
حال که بیشمار مخلوقان بر او خوانده بودند، حال که مدام سطح نورانی ‏در دستش به او تکرار می‌کرد که خویشتن را دریاب که به بزرگی خود ‏فکر کن که در این رقابت از دیگران پیشی بگیر، حال که قدرت با ‏چشمک‌ها و رقص‌های شهوانی‌اش او را به خود فرا می‌خواند، یکی در ‏درد در کنار خیابان به خود می‌سوخت، در درد جان می‌داد
خواست بی‌پروا به یاری از او بشتابد، خواست جانیار او شود که سطح ‏نورانی دوباره درس‌ها را تکرار کرد، ذهن در بند برایش خواند، تو باید ‏که به خود بیندیشی، این صحنه‌ی روزگار از آن تو است، باید همه را در ‏بند خود برای رسیدن به آنچه امیال است در آوری، آنگاه بود که سطح ‏نورانی را در برابر نگاه‌های دردآلود او گرفت و شروع به تصویر گرفتن ‏کرد
او تنها نبود در گوشه‌ی دیگری از جهان دختری را زنده زنده سوزاندند، ‏جرمش چه بود؟
او هم در برابر قدرت یکتایی ایستاده بود، چه تفاوت که آن قدرت یکتا ‏در اسمان باشد و یا در تنگ بلورین زمین، از خوبان باشد یا اهریمن ‏بدسیرت و بدصورت او در برابر قدرت ایستاد و سوزانده شد،
بیشمارانی به سودای آنچه رسیدن قدرت بر آنان بود آتش بر جان او ‏شدند و بیشمارانی دیگری برای آنچه قدرت در کمین بود به تصویر با ‏سطح نورانی ساختند و تصاویر از دردها به آسمان و زمین نقش بست تا ‏بر قدرت آنان بیفزاید تا بیشترانی آنان را بشناسند، از آنان باشند، به دنبال ‏آنان بروند و این‌گونه در این رقابت دیوانه‌وار از دیگران پیشی گیرند،
وای کسی در درد جان می‌کند و به رنج وامانده است، بیایید و او را ‏دریابید، بیایید و به داد او برسید، بیایید و داد او را از دنیا بستانید
این ندای آرامی بود که محکوم به دیوانگی خوانده شد، این ندایی در ‏کورسویی بی‌توان بود که محکوم به نشنیده شدن بود، اما فریادهای بلند و ‏رسا هر بار محکم‌تر از پیش به گوش رسیدند، به مردمک‌های چشمان ‏کور بیشماران نقش بستند، به ذهن‌های در بند نشستند تا او را در نیابند و از ‏او سکویی برای پریدن خویش بسازند، سکویی برای آنکه در این ‏فردگرایی و یکتاپرستی به آنچه در آرزوی آن بوده‌اند، دست یابند، باید ‏که این‌گونه باشید، باید که خویشتن را دریابید آخر به شمایان از همین ‏درس‌ها آموخته‌اند، چه چیز فرای آن آموخته‌اید که امروز بتوان از ‏شمایان طلب آن کرد، امروز هیچ ندارید جز آنکه به خویشتن در خویش ‏بنگرید و او را پاس بدارید که این‌گونه جهان شما را پرورانده است
اگر در کارخانه‌ای سرکارگر شدید اگر کسی از رنج برای چندی به دور ‏از کار ماند، باید که او را بدرید، باید که او را طعمه کنید که به همین ‏دام‌ها می‌توانید در این یگانگی غوطه بخورید، می‌توانید به آنچه برایتان ‏ساخته‌اند، دست یابید، اگر دانستید که با ساختن آن ابزار بیشمارانی را به ‏درد وانهاده، از کار بیکار کرده، به آتش سوزانده و در درد وامانده‌اند، ‏بسازید که این یکتایی و فردپرستی یگانه ارزش جهانتان شده است، به ‏حال شمایان چه سود که همه چیز را برای خویشتن می‌خواهید، همه‌ی ‏دنیا از آن شما است، باید بیایید و در این فرمانروایی از دیگران پیشی ‏گیرید
شاید روزی نیاز بر آن بود تا چهره تطهیر کنید، شاید برای فرمانروا شدن ‏باید که بر دیگران مهر می‌ورزیدید، باید که به دیگران مدد می‌رساندید و ‏این‌گونه بود که شمایان فرا خوانده شدید تا در این بازی تازه به نقش ‏تازه‌ی خود جان ببخشید
آمده‌اند آنان که والانشینان جهان ما هستند، آنان که با ارزشان دنیا ما ‏هستند، آمده‌اند تا به کرم خویش بیشمارانی را ارزانی دهند از آنچه ‏زندگی است و تنها آنان لایق به آن بوده‌اند، بیایید ای درماندگان، بیایید ‏و از این تحفه‌ها لذت برید، آنان شمایان را برای مرتبتی سیر خواهند کرد ‏تا بر اریکه‌های در برابر چنبره زنند، می‌آیند و از لقمه‌های دزدی به ‏شمایان عطا خواهند کرد تا بیشتر بر تخت‌های طلایین منزل کنند،
از خودتان خورده‌اند و به خودتان اضافاتش را پس خواهند داد، پس بر ‏پای آنان که به درازای سالیان خونتان را مکیده‌اند، بوسه زنید و بر خاک ‏از آنچه به شما تحفه داده‌اند لذت برید تا آنان به آسودگی آنجا که ‏تصویری از زیبایی در ریا به خویشتن نقش داده‌اند بر گرده‌های لاجانتان ‏سوار شوند و دوباره به پیش روند، این مرتبت تنها از آن آنانی است که ‏این درس‌ها را بهتر آموخته‌اند که در این کلاس‌ها با جان و دل بیشتر ‏گوش سپردند و این‌گونه در این ارزش تازه ساخته فارغ از هر چه ‏تحصیل است یکتا شده‌اند
آنان از این پس راه‌های تازه را خویشتن خواهند ساخت، حتی اگر نیاز به ‏دفاع از حقوق شمایان بود چهره‌ی تطهیر کرده خود را به نخست هر چه ‏نگاشته بود خواهند زد، هزاری تصویر خواهند ساخت و خویشتن را به ‏یگانگی در برابر دیدگانتان خواهند فروخت تا در مرتبی که آرزویش را ‏کرده‌اند دست یابند،
باز هم همه چیز فدای آنچه که فردیت آنان بود خواهد شد
همه چیز از آن این فردیت آنان است، از بودن تا خوب ماندن، از مدد ‏رساندن تا بی‌پروا خوانده شدن، از در جنگ ماندن تا تغییر از هر چه ‏نیکی و بدی است، اگر جهان خواست تا بدرند، آنان خواهند درید تا در ‏این رقابت از دیگر درندگان پیشی گیرند و اگر جهان طالب ارزشی به ‏خوب بودن بود آنان آمده تا بزرگ در این تصویر تازه ساخته شوند
چگونه باید که در برابر اینان ایستاد، چگونه باید به آنان فهماند که این ‏فردیت بی ارزش و پوشالی است، در جهانی که از هر سوی به هر کوی و ‏برزن درسی از این دیوانگی خوانده شده است، چگونه می‌توان با این ‏گلوهای دریده شده از ناله‌های مداوم ایستاد و فریاد زد، این حنجره‌ها را ‏از کمی پیشتر بریده‌اند، اگر نبریده داغ‌دار کرده‌اند، اگر داغ دار نباشد به ‏زخم خونین مانده است و اگر به آن هیچ نتاختند آن‌قدر صدا از هر گوشه ‏به رویشان نشاندند تا این نجواها در میان همه‌ی فریادهای بی‌امان آنان ‏ناپدید و ناهویدا شود، اما مگر می‌توان در برابر آنان مسکوت ماند، مگر ‏می‌توان آن ارزش‌های زشت پیشین را از میان نبرد و دوباره در این ارزش ‏دیوانه‌وار تازه ساکت ماند که بر تخت نشسته‌ی پیشتر را از میان برده‌ایم و ‏این بار تخت را به طلا مزین کرده‌ایم، این بار بلوری از پولاد در برابرش ‏نقش بسته‌ایم و این بار آمده تا هزاری بر آن بنشینند و هر بار در گوشه‌ای ‏خون از شمایان بمکند
باید چه کرد با این قوم دیوانه‌ی مست که برای دریدن به پیش آمده ‏است، باید ارزش‌ها را دوباره و از نو فرا خواند، باید فریاد زد از جمعی به ‏بزرگی همه‌ی جانان جهان، باید دوباره همه چیز را صرف کرد، باید به ‏آنان فهماند که این ساختن‌های بی‌فایده بی‌ارزشی است، باید مدد را به ‏تصویر بزرگ‌تری در برابر دیگران نقش داد، باید به عاطفه و مهر به آنچه ‏عشق خطاب شده است دوباره همه چیز را تصویر کرد، اما آنان که همه ‏چیز را به سود خود غارت خواهند کرد
بگذار تا غارت کنند، بگذار تا ارزشی از برابری تصویر کنیم و این ‏هم‌خوابگان به قدرت، این مسخ‌شدگان به عشرت در آن غوطه بخورند و ‏آنگاه که خویشتن را به همرنگی با جماعت برای بزرگی بدل کردند تازه ‏خواهند فهمید که برابری ارزش جهان شده است، فردیت در میان نیست ‏که همه جمعیت و همگان است، آنگاه از آنچه بارور شده‌اند چیزی به ‏جای نخواهد ماند
آنگاه قدرت هرزه که به هم‌خوابگی با همگان در آمده است از زایش ‏هزاران باره در زشتی در خواهد ماند و این بار رحمش را از دست خواهد ‏داد، دیگر بارور نخواهد شد، دیگر توان هم‌خوابگی را از دست خواهد ‏داد و آنگاه که دیوانگان به هم‌خوابگی او در آمدند هر چه کردند دیگر ‏فرزندی از دیوانگی را پدید نخواهند آورد و در همان دیوانگی و به همان ‏اتاق همه‌ی شب‌ها و روزها را در این حماقت دنباله‌دار تکرار خواهند ‏کرد،
این بار این سیر گردون آنان را در دیوانگی‌شان وا خواهد نهاد و ما دوباره ‏جهانی خواهیم ساخت که همه‌اش همگان باشند
همگانی بزرگ و عظیم به وسعت هر چه جان در جهان است، این بار ‏سخن از کوچک‌کردن در میان نیست، این بار قدرتی نیست و اگر هست ‏به خدمت همگان در آمده است، همگانی که به جان یکتا و برابرند، ‏انسانی که این بار برابر بر دیگران ارزشی دارد به احترام بر جان دیگران،
والاتر نخواهد بود، پست‌تر شمرده نخواهد شد، اما زیبایی به نزد کسی ‏است که بر جان دیگران احترام کند که مدد بر جان دیگران باشد، ‏جانیاران بسیار به جهان پدید خواهند آمد که این ارزش والا را پاس ‏بدارند و زشتی به نزد کسی است که جان دیگران را محترم نشمارد، این ‏جهان فردیت نیست، هر چه فردیت است را از میان خواهد برد، به تو ‏فرمانی نخواهد داد تا دیوانه شوی و همگان را به تسخیر خود در آوری، ‏نیامده تا بر دیگران فرمانروایی کنی
حال که او دوباره به خیابان‌های شهر راه می‌رود، آنگاه که برایش زمین و ‏اسمان خواندند، آنگاه که آپارتمان‌های غول‌آسا و کارخانه‌ها و سطح ‏نورانی و ابر ابزار خواند او هیچ نشنید، به خود طعنه زد که من از صدای ‏باد خواهم شنید، من از نجوای باران خواهم پرسید، من از مادرم که ریشه ‏در خاک دارد مشورت خواهم کرد، من از جان جهان و حیوان خواهم ‏آموخت و این‌گونه با آنان خلوت کرد، با آنان نشست و برخاست کرد و ‏از همه از ندای قلبشان از صدای فراخشان از نجوای در ذهنشان خواهد ‏شنید
که جان یگانه ارزش دنیا است، به آن احترام کنید و برای پاسداشتش از ‏جان که والاترین گوهر به جهان است نیز بگذرید که ما به همین یار ‏بودن و مدد رساندن آزاده نام گرفتیم و پرواز کردیم بی‌بال و بی‌هیچ ابزار ‏که به رؤیا و در آرمان‌های بلندمان هر بار پرواز می‌کنیم