به کنارم بنشینید، به روی تنم که هر روز گام برداشتهاید، حالا آنجای که سر بر بالینم از خاک تا دریا، از بتن تا فردا از سبز تا مرزها نهادهاید میخوانم تا بدانید به چند روز بودنتان به چند دقیقهی سرپا شدنتان چه کرده با خویشتن و جانگاهی که دیگر جان نیست تنها انسان است
پیش از آنکه دوپایی راست قد در میانه به چند گرم گردوی در سرش بنازد و به داشتنش تنم را بسوزاند، هزاری جان در میانهام بود، هزاری که از بزرگ تا کوچک از آسمان تا دریا، از بیابان تا جنگل، زندگی میکردند و حال
میخواهم در گذشته وا بمانم و از حال نگویم لیک این چند دقیقه سرپا شدن دوپایان همه جا را آتش داد، دیگر ندای زندگی در میانه نیست
صدای جان بهانه نیست و نفس در حصار دود غلیظ بر آسمان چشمان همسرم را خونین کرده است، به پاره کردن حجاب میانمان دستِ نوازشگرش را خونین کرده است و هوا را در میانهی بودن زخمدار چرکین کرده است
برایتان خواهم خواند از دوپایی که بر پای ایستاد و زمانه را بر خویشتن کرد
نخستش سبز تنم را پوشاند به میان خزههایشان آرام میدیدم، هوا را درختانی نفسزا بارور میکردند، من دراز کشیده در میان سبزههای بلند و درختان نفسزا آنجای که کودکانم در میانم بالا و پایین میپریدند چشم بر چشمان خورشید میدوختم و چشمان زیبایش را نگاه میکردم، رنگش طلاگون بود، آرام پلک میزد و در میان شریان هوا که صورتم را با نفس بسیار میدمید او آرام چشمانم را طلاگون میکرد چشمانم را میبستم و پرواز بالها در آسمان را میدیدم
اینها فرزندان در میان ما بودند، در هوای جاری بینمان به میانه عشق جاودانمان و در وجودم بوفالوها بچه میآوردند و من پدر بزرگشان بودم، کودکانه میدویدند، چَرا میکردند و از آنچه خوردند به زندگی دیگران میبخشیدند و توان همسرم در میانمان جاری بود،
آری، خون هم بود
گهگاه یکی از فرزندانم، پلنگی جسور آهویی را بر زمین پاره میکرد و ما چشمان را میبستیم،
آخر دنیا همین است و من هر شب به گوش همسرم آنجا که دور از دیگران به خلوت میرفتیم میخواندم، روزی فرزندی خواهم داشت که به توان اندیشیدن این خون را از زمین پاک کند و آنجای بود که اولین دندان طمع در
دهانم دنیا را ویرانه کرد
حالا هر شب از بودن این دوپایان بر تنم بیزارم، همسرم میخواند تو مقصر آمدن اینان نبودی و من خویشتن را مقصر بودنشان میدانم،
اگر از در میان گفتنم نبود اگر میل به دانستن نبود آنان همتای دیگر فرزندانم بر
زمین خویشتن را جزئی از این کل زیستن میدانستند،
نخستین روز بودن این دوپایان را به یاد داری
همسرم سری تکان داد و خواند
در آن روزها اینان هم همتای خیل بیشمار تنها قانع به میوهها بودند و چه کرد که آز دیوانهشان کرد، آنقدر حرص در تنشان دمیده شد که سنگ را تراشیدند بر دست در پیش اولین فرزندم را به زمین کوفتند که بوفالو بود،
او را سلاخی و تکه تکه کردند و من در میان آغوش خورشید اشک میریختم، آخر اینان به ذات این نبودند و آز اینان را دیوانه کرد طمعِ من برای بهتر شدن، اینان را هیولا کرد
همسرم مرا آرام میکرد و آنان ولع بیشتر را به کار بستند، سنگ را کمان، کمان را آهن، آهن را باروت و باروت را به خون بدل کردند و بیشتر شدند، همه جا را پر کردند، بدنم پر از این ککهای بیشمار بود، تنم میخارید، تکان میخوردم و آنان باز بیشتر میشدند، آرامش تنم در عذاب بودن آنان بود به هر تکانه فرزندانم میمردند، کمتر و کمتر میشدند، هر چه فرزند بزرگتن بود دیگر در میانه نیست، هر جا نام این دوپای در میانه بود جان گریزان بود و بیشتر شدند، به
دور خود دیوارها کاشتند و هرجای پا نهادند را برای خود کردند
صاحب تن من کیست؟
رنگ به رنگ فوج به فوج نژاد به نژاد از خودساختند، پرداختند و هر کدامینشان بخشی از تنم را مالک شدند، به میان سینهام حصارهای بلند کشیدند و جمعی از آنان قلبم را مالک شده است، عدهای به دست و پایم رسیدند و آنجای را برای خود کردند و بیشماری سر و دهان و بینی و هر چه در من بود را مالک شدند، هر جای که پای گذاشتند و بر دو پا ایستادند آنجای را به مرز حصار و دیوار بر خود
کردند و به دانستن بیشتر در همین چند دقیقه بودن همه تنم را از نفس دریدند و دور از همسرم به گروگانم بستهاند، آنان این تن در برابر را غنیمت برای خود کرده و هر چه نفس و عشق میان ما را جاری کرد از ریشه بر کندند،
ریههایم خشکیده و در میان هیچ از زیستن نیست، هر بار سرفههایم خشکتر و خونینتر است و آنان به شهوت بیشتر داشتن بیشتر خواهند ساخت
این هیولای انسانی، از آنچه کلونیهای کوچک بود به آز داشتن بیش باز هم پیشتر رفتند و هر روز بر امپراطوریهای جنونشان افزودند، هر بار هر خاک دیده و نادیده را به حرص داشتن در نوردیدند و برای خود کردند و من زخمدارتر از دیروز در این قبرستان زندگی باز هم آلودهتن، غنیمت آنان شدهام و باز هم بنگرید،
بنگرید بر سر پدرتان چه آوردند بیشتر فرزندانم به میان تنم بازگشتند و به خاک بدل شدند، سبزی پوستین تنم را به ردایی خاکستری و خشک بدل کردند و آنچه نفس بر وجودمان جاریگر عشق و شریان زندگی بود را بریدهاند، جنازه درختها را بر آب سوار میکنند، در زمین میکارند و در میانش لانه کردهاند و نمیدانند دورتری دیگر نفسی برای کشیدن نیست،
عشق و مهر در میان نفس را رها دارید که خود زندگی مدیون بودن او است او را هم به میان قعرها خواهند برد و بنگرید آنچه از دیروز من امروز در میانه است
نامش را چه میخوانند نمیدانم و نمیخواهم بدانم اما اینجا شهرک سوخته است،
جانگاه دیروز را بدل به شهرکی کردند که نامش را زمین سوخته میخوانم و خویشتن بنگرید به کنار آبراههها که جای زیستن بود در آمدند و به بریدن نفس و زیستن، عمارتهای خویشتن را ساختند، آنان بنیان نخستین شهرک را گذاشتند و بر خویشتن نام خاندانها دادند،
نام خاندانهایشان از دلشدگی ایشان تراوید که روزی از فرامین آسمانی بود که من ندیدهام و روزی از رنگ پوستهایی که من نشنیدهام اما آنان نام خاندان بر خویش دادند حالا از خاندان یهودا تا خاندان مسیحا از خاندان پارسها تا خاندان فراعنه ساختند و پیش رفتند