جهان مرزبندی شد، میان کشورهای مختلف خطی رسم شد تا هم باوران به دنیای خود زیست کنند و جبر را از میان ببرند،
به طول هزاران سال آنچه آدمی مرز به جهان داد همه به جبر بود، هر آنچه خطکشی به دور خود کردند همه به قوت زور و با شمشیر آخته سربازان در جنگ بود، فاتحان مرزها را در نوردیدند و دنیای را مالکانه تصرف کردند، آنگاه با آنچه قدرت در اختیار داشتند دنیای را مرزبندی کردند و این مرزها وطن مردمان شد، به مانند آنچه دین و باور خطاب شده بود همه چیز را به ارث و بیآنکه خرد در آن نقشی ایفا کند به یکدیگر سپردند و مرزها هر بار به قدرت زورگویی دوباره تغییر کرد، گاه کوچک شد و گاه به عظمتش با خون ریخته بر زمین افزوده شد و دنیای جبرآلود آدمیان ادامه کرد و مرزها را بزرگ و کوچک کرد
لیک این بار آدمیان بر آن شدند تا به اختیار مرزها را تشکیل دهند، بر آن شدند تا جهانی بسازند که همه چیزش به اختیار خویشتنشان باشد، اینگونه بود که آرمانها هر کدام صاحب میهنی شدند و مرزها را رسم کردند، اما این بار نه به خون و کشتن، نه به جبر و در اختیار زورمندان، این بار آدمیان به اختیار بر آن شدند تا مرز خویش را ترسیم کنند تا به باورها و ایمانشان مملکت خویش را بسازند و هموطنان در کنارشان نه به جبر و ارث که به ایمان و اعتقاد با آنان همراه شوند
جهان آرمانها شکل گرفته بود و دنیای تقسیم به آرمانهای گوناگون شد، بر آن خرد بسیار کردند، بر سرش مباحثات بسیار رفت، چگونه قسمت کنند، کدام بخش از زمین به کدام گروه برسد و چگونه این چینشها را محاسبه کنند، به سر این جدالها با هم نشستند و به آرای جمعشان نظر انداختند که همه برابر باید در آن شرکت میجستند،
آری بسیار جدلها به پیش آمد و هربار اوضاع را دگرگون و گاه وخیم کرد، بر سر منابع جدال بود، بحث میشد، بر سر زیستن در خاکی که برخی آن را خوش آب و هواتر میپنداشتند بحث بود، بر سر زبان و نژادها و خاکهای دیرین جدال میشد و هر بار هر کدام از این قسمها به راهحلی پاسخ گفته و مانع از برابر برداشته میشد
مثلاً آنگاه که جدال بر سر منابع زمین بود و کسی به توافق نمیرسید، زمین به میان جدالهای آنان رفت و گفت:
آنچه در زمین است، برای همهی شما است، آن را به اختیار شما گذاشتهام تا برابر میان خویش تقسیم کنید و اینگونه بود که این جدال به پا در میانی زمین از میان رفت، یا بار دیگری که بر سر خون و نژاد و خاک اجدادی بحث به میان آمد، آزادگان فرا خواندند تا هر که به این نگاهها باورمند است به پیش آید و اولویت نخست خود را برگزیند،
مثلاً شاید کسی به نگاهی عرفانی باور داشت و در کنارش خویشتن را متعلق به خاکی میدید، اولویت باورش کدام بود، به همان اولویت سرزمینی برمیگزید و مجادله خاموش میشد،
اما قائله تنها به آنان ختم نشد و بودند آنانی که خاک اجدادی را به هیچ طریقتی در اختیار دیگران نمیگذاشتند، آنان برای این مرزها که به خون هر بار گشوده و بسته شده بود ارج مینهادند و خویشتن را از اجدادی در آن خاک میپنداشتند، جدال بر آنان بسیار رفت و آنجای که توان بود تا آن خاک به همان باورمندان به تعداد درخورشان وانهاده شود، وا نهاده شد و آنگاه که تعدادشان کوتاه و اندک بود، خورشید برایشان تصاویری از دورباز داد و به آنان فهماند که اگر به طول این مرزهای کهن دل بندید برایش پایان نمیتوان تصور کرد، روزی را نشان داد که سرزمینی کهن به نیمی از جهان حکومت میکرد و آنان را فرا خواند تا آنچه یگانگی و قدرت فرا میخواند را به دور نهند و به زیستن نظر کنند
جدال بود، هر بار بود و هر بار به بحثها آدمیان بر آن بودند تا یکدیگر را مجاب کنند و سراخر هر چه درگیری که در میان بود توانستند مرزها را این بار به خرد جمعی نقش دهند و همگان را به اختیار صاحب مملکت کنند
زمین و اسمان، خورشید و ماه، دریا و کوه، ستارگان و جنگل، همه نام جهان آرمانها را فرا میخواندند و به یکدیگر لبخند میزدند که فرای آنچه آدمیان به طول هزاران سال به زمین و با دیگر جانان کردند، سراخر توانستند از آنچه خرد در وجودشان خوانده شد بهره جویند و جهان را به آنچه آرزوی زیستن است بدل کنند،
آنان به مرزهای ترسیم شده بر خردشان نشستند و به اوای جان گوش فرا دادند که برای پاسداشت از آزادی باید که جانان جهان را آزار نکرد، آزادگان به میدان در آمدند و در برابر دیدگان فریاد زدند آنچه عامل آزار دیگران است را باید که از میان برد، باید که به کسی حق داشتن از آنچه به مرگ فرا میخواند را نداد
سلاحها را به آتش سوزاندند، همه را نابود کردند تا کسی به مرزهایش سلاحی به اختیار نداشته باشد، اما در برابر آنچه آنان کردند بودند کسانی که لب به اعتراض بر آورند و در برابر آنان بایستند،
چگونه میتوان بی هیچ سلاح در مرزی بنشست و انتظار آن نداشت که در دورصباحی مورد حملهی دیگران قرار گرفت،
آنان که اینگونه میخواندند بر آن بودند تا دوباره سلاح در اختیار گیرند و به نام دفاع به ساختن بمبها و انبار کردن موشکها و دیگر ابزار مرگ بپردازند و دوباره همان تصویر دنیای را به نمایش گذارند
به جدل در برابر، آدمیان به هم گفتند و از هم شنیدند، برخی به داشتن سلاح دیگران را ترغیب کردند تا به نام آنچه دفاع است سلاح ذخیره کنند و برخی به نابودی سلاحها کمر بستند، جدال ادامه میکرد که کسی خواند:
به یاد روزگاران دور بیفتید، آنجای که ما برای دفاع سلاح ساختیم و انبار کردیم، آن توان که در اختیار بود تا زندگی بخشد را به کام مرگ فرستادیم و آنگاه که به ساختن هزاری اسلحه قدرت را به اختیار دیدیم، حمله کردیم، جبر نشاندیم، تحمیل کردیم، به برتری چشم دوختیم، یگانه شدیم و روح را به اختیار قدرت وانهادیم، امروز باید که سلاح را از میان برد، باید که به نابودی آن کمر همت بست که این اسباب نابودی به جهان ما است
در برابر او که اینگونه خواند کسی گفت:
چه کسی توان تضمین زیستن ما به صلح را خواهد داشت آنگاه که هیچ برای دفاع از خود در اختیار نداشته باشیم؟
او گفت و به پشتوانی از او هزاری تکرار کردند تا آنجای که دریای خروشان به امواجش بر آنان خواند که باید برای محافظت از خود بیندیشید، باید برای پاسداشت از آنچه آزادی نام نهادهاید اندیشه کنید و آن ساختن جایگاهی است که از ارزش جان و آزادی دفاع کند
موج گفت و آدمیان را به فکر فرو برد تا کوه به استواری همیشهاش فریادکنان بر آنان بخواند:
سازمانی تشکیل دهید تا پاسبان آزادی و جانان جهان شود تا بایستد و در برابر زورگویان از شمایان دفاع کند
در ادامهی سخن او بود که دیگرانی از انسانها خواندند:
آری باید که سلاح را از میان بریم، باید اجازه ندهیم تا هیچ کشوری به سلاح دسترسی پیدا کند و باید سازمانی برای دفاع تشکیل دهیم، یکی به میان حرفش آمد و گفت:
ریاست چنین سازمانی در اختیار کیست؟
همگان در فکر فرو رفتند که صدای درختان پیر به اسمان رفت:
آن را به اختیار آرای عمومتان قرار دهید، آنان که طالب نگهبانی از آزادی به سراسر جهان باشند به این سازمان در خواهند آمد و با آرای عمومتان خواهند توانست تا از همگان دفاع کنند
درخت این را گفت و آزادگان برخاستند و خواندند، باید که این قدرت را مهار کنیم، باید که بر آنان هزاری ناظران قرار دهیم تا در برابر آنچه خودرأیی از آنان است بایستند و ایستادگی کنند، باید چندین برابر آنان که نظر و رأی میدهند ناظرانی بر آنان بگماریم و برای تصمیمات خطیر به آرای عموم مردم جهان بنگریم، باید این قدرت را مهار کرده تنها به اختیار برای رفع آنچه زشتی بگماریم و آن کنیم که آرزو کردهایم
همه گفتند و به آنچه گفته شد افزودند تا سازمانی برای تأمین جانان جهان تشکیل شود تا در برابر هر زشتی بایستد و نگذارد تا نظام فاسد دیروز به جای بازگردد،
آنان مدام خواندند و بر آنچه خواندند اصلاحات کردند تا تغییر کند تا هر بار بهتر شود و بیشتر به پیش رود، آنان سازمانی تشکیل دادند تا در برابر هر کس که خواست جان جانداران را آزار کند بایستد، اگر قومی بر آن شدند تا سلاح بسازند و به دیگران حمله کنند، در برابرشان بایستد، اگر از قوانین عمومی که همه بر پایهی آزادی بود کشوری تخطی کرد، سازمانی در برابرش بایستد و حق مظلومان از ظالمان باز ستاند
قانون آزادی مدام تکرار میشد، از منع آزار به دیگر جانداران میگفت و از اختیار میخواند، از اختیاری که کسی یارای به جبر خواندنش نداشت و سازمان باید که این اختیار را حافظ بود،
سازمانی متشکل از تمام کشورها به آرایی برابر به تعداد هم باوران گرد آمدند، سازمانی که قدرت داشت، تنها به سخن اتکا نمیکرد، هر چند که سخن راهگشای نخست به میان تمام مجادلات بود لیکن آنگاه که آزادی را عدهای به تاراج میبردند، وظیفهی آن سازمان ایستادگی در برابرش بود، ایستادن و تغییر آنچه نابودی آزادی میخواندند
سازمان به آرای عموم تشکیل شد، صندلیهایش را بیشمارانی گرفتند تا به رأی عموم پاسدار جانان جهان باشند، در برابر آنچه تحمیل و جبر است بایستند و آزادی را نگهبان بمانند، به کنارشان بیشمارانی بودند تا بر آنچه آنان کردند نظارت کنند، تعداد آنان به مراتب از کرسی نشینان بیش بود و به خطای کوچک آنان را برکنار میخواندند، اینگونه بود که قوایی برای پاسداشت از آزادی در جهان تشکیل شد،
قوایی نیرومند برای حفاظت و پاسداشت جهان آرمانها
زمین شادمان به دیگران گفت:
ببینید که فرزندانم چگونه جانان جهان را پاسدار شدهاند، ببینید که چگونه در برابر ناملایمت ایستادهاند،
اگر کسی به جهان در سرزمینش بر آن شد تا سلاحی بسازد، آنان در برابرش خواهند ایستاد و حق چنین کاری به او نخواهند داد،
اگر هر باوری بر آن شد تا به زور شمشیر باورش را بر دیگران تحمیل کند و آزادی خویشتن را برای آنان بخواند، آنان در برابرشان خواهند ایستاد و اجازه چنین کاری به آنان نخواهند داد
اگر کشوری بر آن شد تا به کشور دیگری حمله کند، برای تحمیل باورها، برای نشان دادن قدرتش، برای بزرگتر کردن مرزها و یا به هر دلیلی، سازمانی ایستاده است تا آنان را به جای خویش بازگرداند،
اگر آدمیان بر آن شدند تا حقوق حیوانات و گیاهان را باز ستانند، آنان را به کام مرگ برند و یا حریم آنان را لگدمال کنند، آزادگان در برابرشان خواهند ایستاد و اجازهی چنین کاری را بر آنان نخواهند داد
زمین گفت و به داشتن این فرزندان و نظم ساختهشان به خود بالید که خورشید به نجوایی در برابر او خواند:
امید بر آن بستهام که به این نظم نوین دوباره درگیر به قدرت نشوند و روح و جانشان را در اختیار او وانگذارند
ماه به نشانهی تأیید سری تکانم داد و دریا خروشان به آنان گفت:
آنان این بار به مهار قدرت بر آمدهاند، آنان ناظرانی به مراتب بیشتر از قدرتمندان واگذاردهاند تا بر اعمال آنان نظارت کنند تا بدانند آنان چه میکنند به هر خطای کوچک و بزرگ آنان را از این وظیفه دور بنشانندان
همه به هم نگاه کردند و در میان دیدههایشان دیدند که آدمیان این بار بر آناند تا جهانی به زیبایی آزادی بسازند و به هیچ رویه از آن دور ننشینند، هر بار به پیشروی در این راه همت گمارند و هر راه نرفتهای را به پیش گیرند تا برای نگهبانی از آزادی راههای تازهای را بسازند و این ارزش والا را مانا و جاویدان سازند، آدمیان به تکاپو بودند و بر جهانشان افزودند تا جهان آرمانها در خویش نماند و به پیش حرکت کند
پس از آنکه جهان آرمانها تشکیل شد و مرزها شکل گرفت، حیوانات و گیاهان و جانان جهان پاسداشتِ شدند نوبت به کودکان رسید، همه پرسیدند به سر کودکان جهان ما چه خواهد آمد؟
ما امروز به آنچه باور داشتیم رسیدیم و برای آن از جان گذشتیم، ما به میدان آمدیم و آنچه از زشتی بود را ریشهکن کردیم، ما نظم تازهای را پایهریزی کردیم و حال میتوانیم به باور خویش زنده بمانیم، اما چه به روز کودکانمان خواهد آمد؟
آیا قرار بر این است تا آنان به ارث، آنچه ما اندیشیدهایم را به دوش بکشند؟
آیا قرار بر این است که به نظم دور آن کنند که گذشتگان کردند و محکوم به زیستن در خاکی شوند که در آن زاده شدهاند؟
دیگری از آدمیان به پیش آمد و گفت، اگر منی که امروز به باوری نظر افکندم، فردا باور دیگری را برگزیدم، یارای آن را نخواهم داشت که به این تغییر مملکتم را تغییر دهم؟
آیا دوباره محکوم به آنچه برگزیدهایم خواهیم بود و آنچه تغییر رأی است را ارتداد خواهیم خواند؟
آدمیان به تفکر نشسته بودند و به دنیای در پیش رویشان چشم دوختند که یکی از آنان برخاست و خواند:
ما در برابر جبر ایستادیم و اختیار را فرا خواندیم، چگونه میتوانیم به ارث بردن را ارزش بخوانیم، در صورتی که معنای جبر جهان است، ما اختیار را فرا میخوانیم که آزادی در آن نهفته است
زمین مسرورانِ به آنان نگاه میکرد و از گفتههایشان لذت میبرد، به خود میبالید و هر از چند گاهی نگاهی به خورشید میکرد، خورشید هم دیگر حرفی برای گفتن نداشت، تنها به گفتههای آنان گوش فرا داده بود و دیگر یقین داشت که آیندهای روشن در انتظار آدمیان است، در میان همینان بود که یکی برخاست و خواند:
اختیار بر ما میخواند که حق زیستن را به آنان واگذاریم، کودکانی که به فردایی دارای قدرت تشخیص خواهند شد، آنگاه است که آنان را توان انتخاب خواهد بود، آنان خواهند توانست چون ما باوری برگزینند و به باور شناخته میهنی داشته باشند
همه به گفتههای او نظر افکندند و به فکر فرو رفتند تا کسی خواند:
چگونه آنان را یارای این خواهد بود که همهی باورها را بشناسند و در میان آن به بزرگسالی انتخاب راه کنند؟
در پاسخ به او دیگری چنین خواند:
دنیای امروز ما به مانند گذشتگان نیست و بسیار طریقت خواهد بود تا آنان به باورهای گوناگون راه یابند و فراتر از آن میتوان به کلاسهای درس ساعتهایی اختصاص داد تا باورها از راه و طریقت خود بگویند، قانون و فلسفهی وجودشان را به کودکان بشناسند و آنگاه که به سن انتخاب رسیدند خویشتن مختار به انتخاب خواهند بود
همه او را تحسین کردند و دانستند، آنگاه که اختیار را حرمت نهند آزادی راه خویش را هموار خواهد کرد
همه به اندیشهی کودکان بودند که یکی فرا خواند دیگران را و دوباره پرسشش را تکرار کرد:
آیا به نظم تازهی ما ارتداد راهی خواهد داشت، آیا ما محکوم به زیستن در جهانی که آن را یکبار انتخاب کردهایم خواهیم بود؟
این بار به پاسخش خورشید خواند:
شمایان مختار و آزاد به جهان خواهید زیست و هر گاه که خواستید توان دور شدن از باور و رسیدن به باور دیگر را خواهید داشت، این اختیار معنای آزادی است
در برابر آنچه خورشید خوانده بود، برخی گفتند: و اگر او بعد از ارتکاب جرمی برای گریز از جزایی که به آن ایمان داشته چنین کرد چه باید گفت و چه باید کرد؟
همه به فکر فرو رفتند تا دریا به موج خروشانش آنان را به عدالت فرا خواند، آنان را خواند تا به سازمانی که برای حفاظت از آزادی بنا کردهاند، سازمانی برای حفظ عدالت بنا کنند و آنجای بود که بیشمارانی فریاد زدند:
جهان آرمانهای ما ساکن نخواهد بود و هربار بارورتر خواهد شد، این جهان جهان پیشرو لقب خواهد گرفت و هر بار به ایدهای برای بهبود آن تلاش خواهیم کرد
جهان آدمیان اینگونه شد که کودکان را کسی حق به جبر نداشت و آنان مصون از مجازات بودند، آنان به کلاس درس و به اختیار و علاقهی خویش میتوانستند در تنهایی و به جمعها از همهی باورها بدانند و آنگاه که به سن تشخیص رسیدند انتخاب کنند که به چه جامعهای وابستگی دارند و زندگی را در کدامین باورها جستهاند، فرای آن هر کس را چنین اختیار بود که در طول عمر به شناختههای تازهاش راه تغییر دهد و باور تازهای را برای زیستن برگزیند و آنگاه که خواست از کشوری به کشور دیگر برای زیستن نقل مکان کند مختار است،
فراتر از آن جهان آدمیان به خود سازمان دیگری دید که برای عدالت دایر شد، دایر شد تا در کشورها و به باورها اگر کسی داعیهدار آن بود که حقوقش را پایمال و او را مورد ظلم قرار دادهاند او را به عدالتخانه فرا بخواند، حرفهایش را بشنود و مدارکش را زیر و رو کند آنگاه حکم ظلم را بشکند، از میان ببرد و عدل را میهمان جانان جهان کند
سازمانهای آنان هر بار به پیشرفتی برای بِه زیستن همگان دایر شد، آنان به قانونی یکتا ایمان داشتند و آن آزار نرساندن به دیگران بود و برای ساختن هر سازمان به چهارچوبی باور داشتند که آن مهار قدرت به آرای عموم و تقسیم و تقسیط قدرت بود به کمک از آنچه ناظران خطاب میشدند،
آنان از زشتی قدرت خوانده و دیده بودند و هر بار برای مهار این دیو بدسیرت طریقتی میجستند تا دیگر حاکم به دنیای آنان نشود
جهان آرمانها به تکاپوی آزادگان به جهان بود و هر بار نیرومندتر آنچه از سنتهای فاسد پیشینیان به راه جبر و تحمیل بود را از میان میبرد و به پیش میرفت، دنیای را هیچ صاحبی نبود، نه کسی بر اسمان بر آنان حکم میراند و نه کسی بر زمین خویشتن را فرمانده میخواند، آنان برابر به رأی خویش بودند و در کنار هم میزیستند، اما نه به افسانهای دوردست که نهایش دیوانگی را نشر دهد، این بار به کنار هم به صلح میزیستند با قبول آنچه قانون آزادی بود
کسی را به جبر به بهشت نمیبردند و کسی را به تحمیل به راه کمال فرا نمیخواندند، اگر قومی بر آن باور بود که با ریاضت به رستگاری خواهد رسید به دنیا خویش مختار بود، اگر قومی باور داشت که آزادی در بند خدایان بودن است، محترم شمرده میشد و هر باور به هر قانون که مینوشت، آنان که به دانستن آن با آن بودند را محترم میشمرد،
تنها حافظانی بودند تا کسی را به تحمیل در خویش فرا نخوانند، کسی را به بی عدلی از میان نبرند و جمعی را به جبر به باوری نرانند
دنیای صاحبی نداشت، کسی خویشتن را مالک به دنیای کودکان نمیدید تا برای آیندهی آنان تصمیم گیرد تا به جای آنان بیندیشد فردای آنان را بسازد، کودکان اختیار داشتند تا به فردا آنچه اندیشیدهاند را عملی سازند و به دنیای خویش زنده بمانند
دنیا صاحبی نداشت و کسی مالک به جان حیوانات و گیاهان نبود، همه جان بودند و به این ارزش والا برابر به زیستن میزیستند آزاد بودند،
کسی را یارای از میان بردن و به اسارت کشیدن و آزار دیگران نبود که دنیا حامی برای آزادی خویش داشت،
به جهان آرمانها مشکلات بود، به مانند آنچه مشکل برای تقسیم کشورها خوانده شد، گاه زبان به پیش آمد و خودنمایی کرد، اما آدمیانی که به باور زنده بودند که به لالای آزادی گوش فرا داده صاحب بودن را از میان برده و اختیار را حاکم کردند در برابر این مشکلات ایستادند و هر بار به نجواهای ماه و خورشید، اسمان و دریا، زمین و ستارگان، خویشتن و دیگر جانان گوش فرا دادند تا هیچ مشکلی در برابر نماند و دنیای را آرمان آنان پر کند، آرمانی به زیبایی آنچه آزادی خواندهایم و به شکوه آنچه جان فریاد کردهایم.