طبق معمول هر صبح باید سیگاری دود کنم تا حواسم را به سر جای خود بیاورد، یاد آن غمیشهای بازیگر دلکش سینما دوباره به یادم میآید که چه زیبا سیگار را دود میکرد، همتای او دود خواهم کرد، مقداری دود در دهان را نگاه و در حال خروجش دوباره به داخل خواهم کشید، این دل بسیاری را خواهد برد،
مثلاً همین مبلمان رنگ و رو رفته و زوار دررفته هم به من در حال سیگار کشیدن نگاه میکند، آن هم در انتظار کشیدن رندانهی این سیگار بر لبان من خواهد بود،
در میان همین هپروت است که یکباره نگاه به سطح نورانی و زمان میافتم، جستان از جای بر خواهم خواست تا بتوانم زودتر خود را به این گردش چرخهای گردون جمعیمان برسانم، اما پیش از رفتن باید حتماً از آن اکسیر جادویی بر دستان و صورتم بمالانم
صورتم در حال فرسودگی است، پوسیدگی در میان جای جای بدنم دیدهمیشود، باید حتماً از این اکسیر جادو بر وجودم بمالم بی آن قطعاً پوسیده خواهم شد، شاید حتی بخشی از بدنم به زمینم بریزد، آری این پوسیدگی همه جای بدنم را در خود گرفته است و این اکسیر جادو قیمت گزافی دارد که توان من برای استعمال آن تنها در میان دستها و صورت است، آخر این بخش را همه میبینند، همه میبینند و با دیدنش به من و جایگاهم پی خواهند برد،
در میان اعضای بدنم این پوسیدگی را به کرات میبینم، بهمانند او، او در میان خیابان نشستهاست، صورتش را فرسودگی فرا گرفت و حال تمام جانش در حال پوسیدن و آب شدن است،
او در کنار جوی منزل کرده است و در میان دیدن او بود که جعبهی جادوی بزرگ در خیابان در برابرم نقش داد نقش پرطمطراق امشب سینماهای کشور،
انکه نامیرا است، انکه هیچ فرسودگی و پوسیدگی بر او افاقه نخواهد کرد، انکه بر بال خوش روزگار سوار است و مالکانه راه خواهد رفت، به سیگار در دستانش چشم خواهم دوخت و او را دنبال خواهم کرد، او مرا در خود و به خویش فرا میخواند،
داستانش برایم تکرار شد و تکرار کرد این قصهی پر درد را، او را در میان جوی آب جستند، او را در بین فرسودگی و پوسیدگی جستند و حال او خود اکسیر درمان فرسودگیها است،
فرسوده روی دردمند دیگری در میان ایستگاه اتوبوس به خواب رفتهاست، اینجا خانهی او است، او همهی روز را در اینجا میگذراند و روزگار به سر خواهد برد به کنارش مینشینم تا اتوبوس مرا به میعادگاه چرخاندن این چرخ گردون راه برد و در میان فرسودگی او بود که عکس دلکش آن دختر زیبا بر جامهدان ایستگاه را دیدم،
چه لبان زیبایی، چه پوست درخشندهای چه پستانهای صفتی،
آیا او از این فرسودگی و پوسیدگی در امان است، یا او را به سرمنزل پوسیدگی راه نیست؟
آیا او را فرا نخوانده تا در این فرسودگی میهمان ما باشد، در کنار ما باشد، او هیچ از این فرسودگی را به جان نبرده و حال در میان نگاههایش تبلیغ تازهای از این اکسیر جادویی درمان درد پوسیدگی را دیدهام
اتوبوس آمد و ما را به خود فرا خواند، تعداد بیشماری از مردمان در حال جای دادن خود به میانش هستند، باید دیگران را بهکنار بزنم، باید انان را به درون هل دهم، اگر دیر به مکان چرخاندن چرخها به رسم دوباره فریاد خواهند کشید، دوباره مواخذهام خواهند کرد و راننده بی تعلل به راهش ادامه باید که دهد و همه را از میان بردارد، او ما را جای داده و نداده به حرکت در آمده است و ما به مثال گونیهای پیاز بر روی هم میافتیم، با تکانههای اتوبوس بر روی دیگران میافتم و در همین برخوردها بود که ذرهای از بدن فرسودهام به زمین افتاد و کنده شد، لعنت به قیمت این اکسیر جادویی که هر کس توان خریدنش را نداشت، اما جالب انجاست که ما پیشترها از این فرسودگی درد میبردیم و حال بیدرد تنها شاهد ریختن گوشت و پوست تنمان هستیم، حال دیگر خبری از درد در میان این پوسیدنها نیست، آری ما بر این پوسیدن عادت کردیم، هر روز در میان اتوبوس میبینم که بسیاری از خردههای پوست آدمیان بر کف حامل گونی سیبزمینیها ریختهاست، اینها گردههای پوست ما است که کف اتوبوس را پر کرده و همهجا را به خود میپوشاند و حال تکهای از من زمین این اتوبوس را سنگفرش خواهد کرد، به مثال همین سنگ فرشهای بر زمین، بیرون و در پشت شیشهها،
صورتم در حال کشیده شدن بر روی شیشهی اتوبوس است، در آن خمیده و فرو رفتهام و خواه و ناخواه انچه در سنگفرش در برابر است را به نظاره میبینم، حال که کسی در خیابان نیست، در این ساعت از صبح تنها ما خیابان را پر کردهایم
ما فرسودگان که در حال چرخاندن این چرخها بر آمدهایم، ما آمدهایم تا این چرخ گردون را بچرخانیم و در ساعات خوش و خوش نواز روز میآیند انان که برایشان تدارکها دیدهاند، شاید این پوست بیمقدار جان پوسیدهی ما باعث نرنجیدن کفش پاهای انان شد، شاید انگاه که از میان خانههای اشرافی خود بیرون آمدند با تکیهبر این پوستها فرسوده بر زمین کفششان به زمین اصابت نکرد و این پوشنده لا جان جان ما پاهای والانشینان را آزرده نکرد، انان در خیابان راه میروند انجایی که ما شبگرد و در میان خواب به خانههایمان بازمیگردیم، نمیدانم چرا حال و در میان این گونی پر شده از پیاز یاد انان افتادم، پوستم بهمانند آن پیاز در گونیها در حال ریختن بر کف اتوبوس است و به یاد آن زیبا رویان پر آوازهی شهر افتادم، همانان که گاه پوسترشان به دیوار است و یا خویش را بهمانند آن پوستر بر دیوارها نقش دادهاند، او هم در کنار من است، او هم ریخته شدن پوست پیازیاش بر زمین را میبیند، در میان نگاه کردن به او بود که با هم و به جعبهی جادویی نگاه کردیم، این بار در میان اتوبوس با ندایی بلند رو بههم میهن آن خواند
اکسیر جادویی ارزان، ارزانتر از همهجا، در برابر پوسیدگی پوستهای شما،
ما بهترین را برای شما میخواهیم
پماد جادویی بر تن فرسوده تنی ریخت و آرام همهی پوسیدگی را بهکنار زد، بلافاصله پوست تازهای جای آن همه درماندگی را به خود گرفت و چندی نگذشت که مبدل به یکی از آن زیبارویان شد،
در یکی از ایستگاهها اتوبوس ایستاد و در میان سطل آشغال کودکی را دیدم، او تا کمر در میان زباله غرق بود و در جستجوی تکه نانی، شاید هم چیز با ارزش و بی ارزشی نمیدانم او در میان این زبالهها بهدنبال چه بود اما برایم یکی خواند، آرام به گوشم زندگی یکی از اربابان را ندا داد، اربابی که بهتازگی ارباب شده بود، او حالا یکی از متمولین شهر بود، والاتر از شهر، او یکی از ثروتمندان جهان بود، در میان زبالهها میگشت و حال او ثروتمندترین ثروتمندان است، نمیدانم شغلش چیست، شاید یکی از بازیگران، هنرمندان، فوتبالیستها، یا شاید سیاستمداران است، آخر این داستان را بسیار شنیدهام، هربار در قامت یکی از اربابان، اربابان که دیگر در میان زبالهها نمیگردند، زبالهها برای انان میگردند،
دربازهی کامیون حامل زباله بالا رفت و زبالهها به پایین ریختند من هم به ایستگاه نهایی رسیدهبودم، با گردههایی از پوستم که زمین را پر کرده بود احساس خمیدگی و درد میکردم، بی شک این درد و رنج از فشار دادنها بود، شاید از درب بالابر که درست کار نمیکرد و من را در خود فرو میخورد
در میان رفتنها و رسیدن به جایگاه چرخاندن این چرخ مقدس گردون، دو تن در برابر هم ایستادند، دعوا بر سر چه بود
شاید یکی در میان گونی پیاز دیگری را هل داد، شاید بیش از حد به او نزدیک شد، شاید به او ناسزا گفت، شاید از دومینو درگیریها درگیر شد و حالا با هم گلاویز بودند، به روی صورت هم میکوفتند و با دیدنشان، دیدم، بیشمارانی که سطح نورانی بهدست در حال گرفتن و ثبت این جنگ برآمدهاند، دستم بیهوا و بیاختیار بهسوی سطح نورانی رفت و در خاطرم جمعی از تازه اربابان را دیدم، اربابان میدان اجتماع، اربابان نمایش لحظهها، او هم در میان آن صفحهی چند هزار نفری که او را تعقیب میکنند اکسیر جادویی فرسودگی را میفروشد، شاید تبلیغ میکند و حال نهتنها بر جان و جسم خود فرسودگی ندیدهاست، که دیگر لازم نیست با کامیون حمل پیاز رفت و آمد کند، آخر خودم تصویرهای او را در میان این گونیها دیدهبودم، انجایی که برای ابتدا و وارد شدن به این لحظهها در حالی که به دیوارهی اتوبوس مچاله شده بود داشت صحنهای را ثبت میکرد، شاید کتک خوردن کودکی، شاید تیر خوردن مردی، شاید زیر ماشین رفتن دختری، شاید سقط شدن جنینی، نمیدانم چه صحنهای بود اما او بهدرستی و تمام و کمال آن صحنه را ثبت کرد و اینگونه هم حال در حال ثبت لحظهها بودند،
شاید کسی در حال سوختن است و ما با هم و در کنار هم از او فیلم میگیریم، این لحظه را ثبت میکنیم و در فراغ با گذاشتنش در اشتراک آدمیان بیشمار به تعقیب ما در خواهند آمد،
دیگر نیازی به کشیدن نیست، به چرخ دادن نیست، دیگران میچرخانند برای خود چرخندگانی خواهی ساخت، من هم میچرخانم در میان چرخ مقدس این گردش زندگی را، فریاد نخستین او مرا بهجای آورد، یک فلسفه را دنبال میکند، فریاد بیشتر، کارایی بیشتر
و او است که داد زنان به میان جماعت در بند میخزد و با صدای بلند فریاد میزند، نمیدانم چه کاری باید کرد، نمیدانم چه کاری میکنم اما مدام تصویر آن چرخ مقدس در برابرم است، که باید آن را به گردش در آوریم، باید این چرخ بچرخد تا بتوانند شبها انگاه که ما خوابگرد در مسیر خانهایم به میدان بیایید و دوباره انچه دیدهاند را ابتیاع کنند،
انچه مدام جعبهی جادو در حال بازخواندن آن است
من هم میچرخانم، انچه از ریسمان است را به گردنم نهادهاند و این چرخ بر دوشم به پیش میروم، سنگینی این بار بر گردهام بود که او شلاق را به آسمان برد، در میان آسمان چرخاند بر لبانم نشاند، او از لبانش بر دهانم کوفت
بجنبید تنهلشها
عجله کنید دوستان
لطفاً سریعتر