همه به پشت بانی از او و در حمایتش فریاد زدند
زندهباد میهن و سلامت باد هممیهن
یکی دیگر از جمعشان برخاست و با صدای بلند رو به جماعت شروع به خواندن اشعاری از گذشتگان کرد، گنجینهای از شعرهای شعران دیرین که در مدح و ثنای سرزمین مادری سروده بودند،
ای سرزمین مادری جانم همه از آن تو است
ای یادگار مادری دنیا همه از آن تو است
ایخاک ایکاخم همه دنیای من از آنتو است
ای معبد و مبنای ما جان همه از آن تو است
شعرها را یک به یک میخواند و بینام بردن از نام شعرا از کنارشان میگذشت و جماعت دیوانهوارتر از پیش مستانه سر بر زمین میکوفت و خاک را عبادت میکرد، او به خواندن شعرها ادامه داد تا یکی از میان جماعت در حالی که سر به خاک داشت از حال رفت و بر زمین دراز شد، چندی از در خاک ماندنش نگذشت که برخاست و از ادامهی شعر او اینگونه رو به جماعت فریاد زد:
همهی دنیا همین خاک پاک ما است و باید تا جان داریم برایش بجنگیم و به راهش بمانیم،
جماعت پر شور سر از خاک برداشتند و فریاد زدند:
جاویدان سرزمین مادری
او ادامه داد:
به خواب دیدم، الهام بر من روان شد و خاکدار جهانمان گفت:
باید به راهم جان دهید و به مانایی این سرزمین از همهی دنیا گذر کنید، تیرهروزیتان از میان رفتن این خاک پاک خواهد بود
جماعت همه به دهان او چشم دوخته بودند و هاج و واج او را نظاره میکردند که اینگونه فرمود:
دشمنان در کمیناند، میخواهند این خاک پاک را هزار پاره کنند، از این رجیمان دوری کنید که دنیایتان را به آتش خواهند کشید
جماعت فریاد زد:
مرگ بر اجنبی
مرگ بر دشمنان
مرگ بر خارجیان خونخوار
مراسم بزرگداشت از خاک مادری در سراسر سرزمین جریان داشت، مردم در جنگلها در کوهها در آبادیها و شهرها، در روستاها و برابر دریاها به جای جای سرزمین و خاک اساطیری برون آمده و بر خاک نشسته بودند تا این ارزش والای هزاران ساله را عبادت کنند، آمده بودند تا با این خاک کهن همپیمان شوند و با خون و جانشان حفاظتش کنند، آمده بودند تا جان در بدن دارند در رهش خون دهند و خون بریزند تا بدکاران را از خاکشان برون کنند تا حافظ و حامی این خاک کهن بمانند و آمده بودند تا به راه خاک جان دهند.
سراسر سرزمین همین مراسم به گونههای خاص برگزار میشد، جایی به رقص میآمدند و سرودهای ملی پخش میکردند، جایی به شعرخوانی میپرداختند و جایی از تاریخ کهن میخواندند، از حماسهها، از جنگها، از شکوه دیربازان، از مستعمرات، از حملهها، از کشورگشایی، از پیشرفت، از دلاوریهای پیشینیان که در راه خاک به خون کشیده شدند،
همهجای پر بود از ندای سرزمین مادری، همه جا پر بود از فریادهای هموطنان به راه وطن دیرین، همه جای پر شد از صدای فریادها که به آسمان میرسید، اما آن بیابان در این سرزمین مراسمش رنگ و بوی دیگری داشت،
آری به زیبایی و شکوه دیگر مناطق سرزمین نبود، به عظمت شهرهایی که میدانهایش میلیون آدم به خود داشت نبود و به هنرمندی دیگر نقاط سرزمین نشد که شعرا شعر بگویند که علما نثر بخوانند و عرفا عشق ببافند، اما این کویر و این برهوت که بخشی از سرزمین مادری و کهن دیرینیان بود به مجلس بزرگداشتش هزاری را به خاک نشانده بود، هر که از هر سن و هر قشری بود به میان آمده و به کنار آتش نشسته بود، همه آمده بودند و هیچ تن از هم کویریان کم نبود و تنها زنی به کپر درد میکشید و به خود به تنهایی و رنج میخواند، همه بودند و کسی از نبود او با خبر نشد، او کسی را نداشت تا بفهمد، نه همسری به کنارش بود و نه همسایهای به نزدیکیاش، او تنها و بیکس به دور از دیگران زنده به همین سرزمین مادری بود اما حال این جماعت بیشمار که برای بزرگداشت آمده بودند به نزدیکی کپر او منزل کردند لیک هیچکدام ندانستند او در آن کپر تنها است و درد میکشد
هیچکس ندانست او در چه حال و به چه طریقتی است، همسرش به راه همین خاک و برای پاسداشت آن چند ماه پیش از جان گذشت و ترک دیار کرد، ترک دیار کرد تا دیارشان به جای بماند تا هیچ از بزرگیاش کاسته نشود، او به میدان رزم رفت تا ذرهای از خاک آنان به دست اجنبان نماند و در میان همان کارزار به سرب و گلوله سینهاش شکافته شد، به خاک نشست و در خون از جان گذشت تا خاک بر جای بماند،
چگونه مرا از یاد بردهاند، چگونه به یاد من نیستند، چگونه نمیخواهند تا یادگار او را کمک کنند، چرا به فریاد من نمیرسید؟
چرا مرا از یاد بردهاید؟
او همسر من بود که جانش را برای همین خاک فدا کرد و حال که فرزندش در حال آمدن است، چرا او را در نمییابید؟
چرا او و از خودگذشتگیاش را از یاد بردهاید؟
آری بسیاری از سرزمین به خاک و خون کشیده شدند، بسیاری جان دادند، معلول شدند، کشته شدند و حال همه را از یاد بردهاید،