آن شور و اشتیاق بیپایان من در بین این سخنان، با صدای بیتوان تشویق حضار به یأس مبدل شد، هرچند که قبل از آمدن بدین جا نیز بر آن واقف بودم، اما همین تلاش بود که مرا تا بدینجا رساند.
مــردی بود و خاکی که بر اجنبان خوش و بر مالکان ناخوش، مردمانی که به سختی کار میکردند و بردهای بیش به حساب نمیآمدند، چه سخت است در خانهی خود برده باشی،
این سخنی بود که هماره پدرم آن را بر لب داشت و کودکی خود را به یاد میآورد، پدر زادهی سرای نفت و خون بود، آنجا که بردگی عادت بود و استعمار، قدرت حاکم و فرمانروا
و شاید همین بود که از او هماره یک میهنپرست ساخته که دلش مالامال از تنفر بر بیگانگان باشد، مردی که هر چه نامی از ایران بر آن برایش زیبا و آنچه غیر ایران نازیبا،
در زندگی افسوسهای بیپایانی داشت که یکی از آنها مدد نرساندن به اسوهی خود محمد مصدق بود، هماره پر از اندوه که چرا در آن دوران خردسال بوده و نتوانسته دوشادوش ایرانپرستان بجنگد.
و زنی که در سرای غیرت زاده گشت، غیرتی که پیوند در افراط و تفریط دارد و گاه مسبب زیباییها و گاه زشتیها است،
زنی که دلباختهی خواندن و دانستن است و در راه آن میجنگد و به پیکار با عرف و سنت میرود، از تبریز راهیِ تهران میشود تا بداند و بر دیگران نیز بیاموزد،
خواندن تاریخ مدد است و درک کردن آن خیال
خیال و زندگیِ این دو تن برایم گویای تاریخ سرزمینی که از آنم و در آنم، چه بسیار داستانها شنیدم، از آن روزگار و پدر و مادری که آن را از زبان خود نقل کردند، تاریخی که نه سخن از قدرت و سردمداران که سخن از انسان و انسانیت داشت، تاریخی که ابر قدرت آن زنی است که به جنگ عرف و خانواده رفته و به آرمان خود چنگ زده است، مردی که نه قدرتی دارد و نه مقامی ولکن او و امثال او تاریخ نگاشتند و دیگران بهره جستند،
پدر در دودمانی زاده گشت که نه دودمان بود و نه خاندان که رعیت بود، پدرش مردی بود که زیر یوغ استعمار بنده بود و در دل آزاد میجنگید، نه آن جنگی که خون باشد که برای رعای خود میجنگید، رعایا خاندان همسر یا کنیز، فرزند یا بنده، برای نان میجنگید و برای زندگی و انتهایش کار بود یا جنگ
نجوای مصدق برای پدر و پدرش فریاد بود و رهایی و همین عشق بیپایان پدر گشت و آرمان رهایی از هر چه نامش بیگانه باشد،
چه تصویری بر ذهن پدر و پدران و مادر و مادران تداعی میشد، آنگاه که اجنبی دست مدد به سویش دراز میکرد، مدد هم رنگ ظلم داشت و ظلم هم رنگی از مدد،
بانوی ما هم به جنگ استعمار رفته بود نه بر اجنبان که بر خویشان و حال که از چنگال آنان رهایی یافته بود، سرمست از پیروزی رزم را به پایان رسانده و گامها را پیروزمندانه به سوی سعادت برمیداشت.
پدر و آن عشق بیپایان در گروی رسیدن به پایتخت بود و حال هر دوی آنان در یک راه گام برمیداشتند و محصل در یک دانشسرا بودند، دو ضلع مخالفی که از دید دیگران هیچگاه تلاقی با یکدیگر نداشتند و در حیرت دلباختهی هم بودند، مادر جانانه بر تاج و تخت عشق میورزید و آنان را دلیلی بر پیروزی خویش میپنداشت، آنان را مالک رهایی بر عرف و شرع و سنتهای هزار ساله میدانست که تاریخ و فرهنگ را دگرگون ساختند و زن را مردیت دادند
و پدری که دلش پر زِ نفرت از سلطنت و آنان را دست نشاندهی اجنبی میپنداشت و همانان را عامل ننگ و استبداد میدید، این دو نگرش سیاسی مجزا که هیچگاه در کنار هم نبودند و نخواهند آمد،
فارغ از آرمان و آرزو و اعتقاد شیفتهی یکدیگر بودند و طعنهای بر لیلی و مجنون، خسرو و شیرین زده و یکدیگر را میپرستیدند،
پدر و مادرم در یک چیز مشترک و بر آن ایمان داشتند که عشق و آرمان هر دو در میانش دفن شد و چیزی جز عادت برایشان نماند، نه در آن سالیانی که هر کدام در دو جبهه در رزم بودند و برای عشق و اعتقاد شمشیر میزدند، آن روزگار عادت نبود و آنان دلشاد و سرمست بر ابر آرزو سوار میتاختند و پس از چندین سال دیگر چیزی نماند تا بجنگند و عادت بود، عادت مرگ بود و مرگ تشخیص از عشق و آرمانشان
سالیانی همدیگر را دیدند و تشنه بر یکدیگر زیستند و آنگاه که با هم درآمدند چیزی جز عادت میانشان نماند، چه بسیار برایم گفتند، از مجادلت که هیچ توان قانع کردن یکدیگر نبود و ایمان بر آرمان از گفت و شنود، باز گرفتشان.
پدر گفت و مادر نشنید و مادر گفت و پدر نشنید و کس گفت و دنیای نشنید، مادر هماره ادراک داشت که من پیروزم و پدر به آرمان پیروزی جنگید، زمان در حال گذر بود و آنان بیش از پیش دل در گروی مهر یکدیگر و سر دور و دورتر از آرمانی مشترک لحظهای با هم ندیدند ولیکن هماره هم دیدند، پدر از ایران رفت و مادر به خاک خویش پایبند ماند و عطش عشق و دوری خرمنها سوزاند، آنان را بیش از پیش وابستهی یکدیگر کرد، معادلهای که منطق در آن بیمعنا و دل فرمانروای آن است.
حال پدر بود و صفی از همقطاران که در خاک بیگانه طلب رهاییِ خاک خویش دارند، جمعی از برنایان ایران، همان دانشپژوهانی که مخبر ناگواریهای ایراناند، همانان که شیفتهی رهایی و حنجرهی ایرانیان در بندند،
چه تاریخ و تکراری که بر مام میهن گذشت و این خاک در سوگ بدتر از بد به عزا نشست و عزلت پیشه کرد،
تقابلی از دو اندیشه که دلبستهی یکدیگرند و جدا از هم هر کدام در اندیشهی خود سازندهی ایرانی مقتدر، یکی آن زن که در خاک، همان سرای کهن مشغول خواندن و خواننده کردن است و آن مرد که دورتر از سرای در اندیشهی دگرگونی و بازسازیِ ایران است،
روزگاران میگذرد و این دو عاشق هر کدام در پی راضی کردن یکدیگرند، فارغ از اندیشهها و آرمانها، به سودای آن جنگ مشترک وصال با یکدیگر میرزمند، اما انتها و ابتدای این سخنان باز هم بازگشت بر همان آرمانها است که راه را بر آنان تنگ و باریک میگرداند،
مرد گاه عاجزانه و گاه متکبرانه، خواستار آمدن زن است و زن هماره سخنش بازگشت مرد به خاک وطن است، این جنگی که در انتها پیروزش شادمان خواهد بود و مغلوبش به شیرینیِ وصال سرخوش خواهد شد،
به ناگه این رزم نابرابر شد و مرد مجبور به تمکین شکست مادر بود
آن تکرار داستان همیشگی که بوی تهدید و گاه بوی عشق میداد، وصال با مردی دیگر که خانواده بر آن پا فشارند، حال پدر این شکست برایش شمهای از پیروزی بود، بازگشت و به وصال یار رسید،
چه بسیار برایم از آن روزگاران گفتند و من به تکرار مثالش را دیدم و شنیدم، زمان بسیاری از این روزگار نگذشت که تشییع رهایی نیز فرا رسید و آن دو دلداده در زمانی نه چندان طولانی دفن عشق و آرمان را به چشم دیدند،
از پدر گفتم و پشیمانیهایش، نخستش همان خردسالی و مصدق بود و بزرگترینش آن روزگاران تلخ ایران زمین،
آن روزگارانی که ایران و آزادی دفن شد و ایرانیانی که به جای زاری خندیدند و به جای سوگ شادمان گشتند، آن روزگارانی که ایران به دست اجنبان افتاد و معرکهی استقلال ایران زمین، ایرانیان را سوزاند،
پدر بود و پشیمانی که گهگاه او را زِ خود منزجر میکرد بر خود شک میکرد و آرزوی حضور در کنار مصدق به پشیمانی بدل میشد که من کیستم؟