انجماد دستهای سردی بر روی گردنم، یخ را به اندرونم فرو داد
میدانی همتای زمانی است که به رسوخ سرما در میان آب به ناگاه کریستالهایی تمام آب را در خود میبلعند و به ثانیهای همهی حیات را خوردهاند حال تنها انجماد است که خشکیده بر جای وامانده است و من خشک شده در دستان بیشماری در پیش بودم، آنان مرا بر زمین میکوفتند طنابی به دور گردنم بود و در پیشاپیش تنی مرا به سوی هرمی بزرگ میکشید، از دور تنها سرابی از قصری بزرگ و با شکوه در پیش بود و من در نگاه منجمد بیشماران برق کورکنندهی برتری را میدیدم
حضرت انسان بر دوشم لالای نرمی میخواند:
ای والاترین دورانها،
ای یگانه خلقت آسمانها،
ای ابزار ساز بی کرانها،
خامی نکن و نترس من با تو هستم ای انسان
انسان دورهام کرده بود، همه مرا به پیش هل میدادند و در میانشان نفسم به شماره افتاده بود تا نهایتاً به دامنهی قصر رسیدیم و قلهی عظیم آن در برابرم بود
حضرت انسان این بت یخی بزرگ که چندی پیش بر شانهام نشسته بود حال کمی بالاتر از دامنه در امتداد قله نگاهم میکرد و با لبخندی آرام صدایم کرد
بیا سوگل حیات بندهی فلات نوگل نجات، بیا در آغوش خانهات به قصر بزرگت پای بگذار و مردمان در ازدحام دیوانه وار مرا به روی قله هل دادند و به پیش رفتم،
سرم چندی پایین بود و در میان این قلهی بزرگ کالبد بیشماری از آدمیان را میدیدم آری این قلهی بزرگ و عظیم این قصر با شکوه از تن نوع انسان ساخته شده است آنگاه که ژرفتر مینگرم باز هم بیشتری در میانه است،
بیاید شما هم بنگرید این تنها انسان نیست که سنگ فرش دامنه این قله باشکوه شده بلکه این جان است که نگهبان وجودش را خانسار این سرداب کرده است و من در میان این رفتن ها در حالی که جماعتی مرا به سوی قله هل می دادند دوباره جای پای حضرت انسان را بر شانههایم لمس کردم
همو بود که می خواند زمان خوابیدن است جایی را برای خویشتن دریاب که حال زمان ساختن و پی و رنگ این خانه شدن است بر این نوع والا یگانه اکرم دنیا و شرافت زمین و آسمان ها خویشتن را بنمای و این سازه را پیش دار و درست در همین حال بود که با اولین لگد سردی که بر پشت ساق پایم خورد نقش بر زمین شدم
جماعتی مرا دفن در سازهی عظیم خود کردند و بیشترانی را به پیشترانی میبرند و من حرکت دوار ایشان را در این امتداد شدنها میدیدم
چشمان منم دنیایی را میبیند که حضرت انسان رویش نشسته است، این بت بیمانند و بینظیر که در چشم بر هم زدنی همهی زندگی را بر خود کرد و حال بر روی همهی زندگی نشسته است و کسی جز من توان دیدنش را نداشت لیک من از نگاه شمایان هم میبینم،
آنجای که حضرت انسان بر روی دنیای نشسته و رانهایش را گاه به هم میمالد و با لوندی تصویر میسازد و روزی با مشتهای گره کرده بر صورت و چشم ها میکوبد تا نبینند و من میبینم، دامنهی بر پیش که از ازدحام انسان در دل زمینی نمور که بوی نا میداد، به پیکره پلههایی برقی گره میخورد؛ سازهای فلزی که ادامه طبیعی همان قصر یخی بود. این منارههای متحرک، آدمیان را به تو میخورد و با نظمی که آرام در حرکت بود، کالبدها را به مسلخ رگها هدایت میکرد.
مردمی بر هم سوار بودند و در پیش هم می لولیدند من این را هم می بینم همتای همه شما که هر روز به درون رگسار فوج فوج رفته و خویشتن را دفن می کنید این رگ حیات سرداب است ما میان این سردابه بزرگ که دل زمین را کنده و به میانش رگ های خونی حرکت انسان را نقش داده ایستادهایم و حال با ورود و خروج از این سیاه چاله که در حال بلعیدن و پس دادن انسان است بلعیده خواهم شد