نمیدانم، اما او میدانست و آنگاهکه خاک را به دست گرفت من برق نگاه و درخشش وجودش را در یکتایی خاک دیدم و آنگاه برایم آیتی از این یکتایی خوانده شد و حال او است که تکه پارچهای ر ا از میان کیسهی خود بیرون کرده است، تکه پارچهای که رنگی منحصربهفرد دارد، به چند بخش رنگی تقسیمشده و در میان قلب پارچه نمادی را با طلا کوفتهاند، شاید بی نماد و شاید دورنگ است، نمیدانم خودتان حق دهید از این بلندای زمان و در میان این فراخبال آسمان چگونه من خاکی این پارچه را تشخیص دهم. تنها همینکه تکهای پارچه است مرا کفایت میکند و شمایان بدانید که او پارچهای درخور با خود داشت و آنگاهکه خیال آسوده را در نبود جستجوگران دید و به ندایی دانست امیران و خالقان در پی کنکاش خاک تازهای هستند، مراسم را آغاز کرد.
او خویشتن را تا کمر خمیده بر خاک و باسنش را مماس با آسمان کرد و با ولع شروع به بلعیدن کرد،
آری او خاک میخورد، او آن خاک در کیسه را که حال بر زمین بیابان بود میبلعید، مابین خوردن نگاهی به اینسو و آنسو میانداخت تا مبادا کسی او را جسته باشد و آنگاه دوباره سر را به اندرون خاک میبرد و دهان را پر میکرد
او آرام نداشت و مدام با ولع میخورد، گویی برایش تنها شرط بقا بلعیدن بود و بلعید، همه را به خویشتن بلعید، به هر بار فروبردن سر در میان اندرون خاک در بیابان آنچه از کیسه بود را میخورد، در میانش من بسیار دیدم و او تنها خورد، من درحالیکه روی لبهی پشتبام میدویدم و در میان مرگ زیستن را میجستم او را دیدم، او که آنچه در اندرون خاک بود را میبلعید، ازآنچه گیاهان در خاک بود، ریشهها برگها ساقهها هرچند کمتوان اما بود و او همه را میبلعید و به نهای آنچه میخورد آنچه از کرم تا دیگر حشرات بود را بلعید، هر چه در خاک بود را تمنا کرد و بازهم خاک بود
ندایی به شادی در میان تماماندامش جریان داشت او را فراخواند تا به هر چه در بیابان است بخورد و خاک را به خود کند و او خورد و بهپیش رفت، هر چه در برابر بود را میخورد و پیش میرفت، برایش انتهایی نبود، همهجا خاک بود و او میبلعید، او هر آنچه در برابر بود را به اندرون خویش برد و آنچه از زیستن در میانش بود را بلعید،
من بزرگ شدن شکمش را به چشم میدیدم، او با هر بار سر فروبردن و شروع آنچه از مراسم عیشش بود شکمش بزرگ و بزرگتر میشد، آری او حامل باری تازه به دنیا بود، باری که او حمالش بود، همه بار را در اندرون کرد و پیش رفت،
حالا من چندساعتی است که خوردن خاک را دیدم و پیراهن تنگشده از انباشت خاک در میان شکم او را به چشمم دیدهام، حال پیراهنش پاره شده شکمش بیرون زده بادکرده و در حال ترکیدن است، تمام رگهای شکمش را میبینم و در میان همین دیدن بود که من جملگی از خالقان تا سربازان را دیدم که به کنکاش بسیار او را جستند به دیدنش هجوم برجانش بردند،
تا او سراسیمه آمدنشان را دید، دید و به خویشتن لرزید حال پارچه را در دست گرفته است، پرچم را به گلویش فشار و بر آن تنید، او تنید و سربازان دویدند و من جان کندنش را به چشم دیدم، من در میان نگاه نگران او در میان دویدن و تنیدنها جان در میان چشمانش را دیدم که هراسان از بدنش خویشتن را به دوری میجست، او با سر از میان چشمش بیرون آمد و درحالیکه خود را آویزان در میان هوا و زمین میدید با پا چشمانش را جر داد و بیرون پرید و حال در میان آسمان به نزدیک من نشسته است و ما میبینیم ما هر دو جمیع آنان را میبینیم،
میبینیم که یکی از خالقان یا امیران امر داد و سربازی اطاعت پیشه کرد، پارچه را با احترام از گردن او باز کردند و جملگی ادای احترام دادند آنگاه سرباز پارچه را بوسید و به نها از امر بر خویش فرسود
خاک در میان او خاکی قدسی است و او را ترکاندند، همهی خاک از درونش بیرون ریخت و به امر امیری گردنکش و با غرور سرباز تا کمر خمیده رو به آسمان شروع به بلعیدن کرد، ساعتی نخورد که ناگاه ترکید، من جمیع سربازان و امیران را در دل این بیابان میبینم، من همهی آنان را میبینم که چگونه در طول سالیانی بس دراز در حال امر و طاعتاند، باری امیر دستور داد و سرباز اجابت کرد، باری خالق امر داد و مؤمن اطلاعت کرد و مدام میخورند و میترکند و من مدام آنان را میبینم و در حال بازی بر لبهی پشتبام آنجا که عهد کردم با یکپا بر روی آن بدوم و بجهم افتادم
نفس در سینهام حبس بود، هوا به اندرونم کشیده و قلبم در حال سقوط بود، احساس میکردم قلبم از میان سینه در حال افتادن به اندرون پای من است در میان همین احساس صورتم کوفته شد، خراشیده شد، نمیدانم چه شد اما چشمانم باز بود همهجا را ظلمات فراگرفته بود، تنها سیاهی بود، همهجا را سیاهی در خود فراگرفته و هیچ از نور در میانه نبود و من احساس آشنایی همهی جانم را فراگرفته بود، من اینجا را میشناسم
آری میشناسم، اینجا لانهی من است،
اینجا خاک پاک من است
اینجا وطن من است
من در همین اتاق به دنیا آمدم؟
نمیدانم، نه در حقیقت من اینجا به دنیا نیامدم، شاید هم آمدهام کسی چه میداند، شاید مادرم در هنگام زایمان رفته بود به اتاقی دیگر، شاید او را پدر به دوش گرفته و به اتاق زن قابله برده بود، شاید ما از آن خانوادههای مدرن بودیم که در میان تخت بیمارستان بچه میزاییدند،
به نظرت اگر من آنجا به دنیا میآمدم، یعنی در اتاق بیمارستان، وطنم آنجا بود؟
نمیدانم اما حال وطنم همین اتاقک 25 متری است، اینجا همهی وطن من است، تمام سهم من از زیستن و حیات، تمام دارایی من از جهان هستی
نه اینجا سهم من نیست، در حقیقت اینجا خانهی اجارهای من است، در مکانی دور از شهر من حاشیهنشین هستم، در اطراف یکی از کلانشهرهای در میان وطنم، شاید اینجا باید پایتخت میشد، یعنی اتاق من نه، این شهر بزرگ که من در حاشیه آن هستم، کسی چه میداند، شاید روزی شد، شاید روزی که یکی از امیران مست کرد و در آغوش زنش بود، زنش به خاطر علاقه به شهر ما آمد و در گوش او با صدایی شهوتآلود گفت این شهر را پایتخت کن تا امشب بتوانی به من در آیی و پیرمرد مست لایعقل همانجا اینگونه قول داد و شهر ما تبدیل بهپایتخت این کشور باستانی شد،
اصلاً شاید این کشور باستانی نیست، کسی چه میداند، شاید این کشور کشوری نوپا و درنهایت 20 سال عمر مفید دارد، بیست سال پیشبر اثر معاهدهای که میزان ثروت به کشور ثالثی داد از کشور خامس خود جدا شد، من نمیدانم، رها کنید چرا اینقدر مدام عادت دارید کنجکاوی کنید، اینجا هم یک قبرستان است همتای تمام قبرستانهای باشکوه جهان
و اما من کیستم،
نام من در حقیقت هیچ است،
درواقع خودم دوست دارم من را بانام شکیل هیچ خطاب کنند اما امان از مردم باخرد زمانهی ما که هر بار هر کس هر جا نامی بر من نهاده است
دوستان صمیمی مرا آقای هیچ صدا میکنند،
برخی از آشنایان آقای باایمان هیچ
و مثلاً باری مرا مرد شهر خشک مینامند، در حقیقت من دارای اسامی بسیار و بیانتهایی هستم که بیشتر از همه منتسب به روزگار تولد من است
شاید باید مرا پسر بیمارستانی بنامند یا مهر
نام بیمارستانی که من در آن به دنیا آمدم مهر بود
این نام خوبی است بالاخره بازمیگردد به اصالت من و این بسیار مهم است
اما باشکوه آنجا است که مرا بگویند ابو مهر