زنان دستپاچه خود را به بیرون دربها میرساندند، میدویدند و مردها ابتدا به سکون آنها را نظاره کردند اما به فراخور هیجان مانده در گامهایشان، فریادکشان بیرون دویدند و خاکی به پا کردند
آنگاه که از دروازهها بیرون رفتند چند باری چند تنی از آنان به زمین افتاد و جماعت بیتوجه به افتادن، آنها را درنوردید و به بیرون شتافت، آنان باید میدویدند، تنها میدویدند و مرد جارچی را دنبال میکردند،
مرد جارچی خود چند باری از جماعت عقب افتاد و با تلاش بسیار خویشتن را به صفوف طویل در حال حرکت رساند تا به انتها به بلندی مذکور رسیدند،
زنی از میان جمع با نگاهی شاکی و پر از ناراحتی فریاد زد:
چرا آنها را نمیبینم
مرد جارچی پاسخ داد:
به رحم جاویدان مانده در خاک اجدادی سوگند، خود با چشمان خود آنها را دیدم، شاید پشت کوهها جاماندهاند، شاید مشکلی برایشان به وجود آمده نمیدانم شاید…
در میان شاید و باید بافیهای جارچی بود که از دل کوهها بر افراشته در برابر دیدگان زنان کولی و مردان دودزا، اولین تراکتور قرمز رنگ دیده شد،
او هوا را درمینوردید، کوهها را میشکافت، زمین را جابهجا میکرد و مصمم به پیش میآمد چندی نگذشته بود که دومین تراکتور و پس از آن سومین آنها نیز شانهی خاکی راه را به پیش گرفته کوه را شکافتند و مسیر را ادامه دادند و به سوی آنان آمدند
در حالی که زنان چنگ به صورت خود میکشیدند و فریادهای ممتد و کشدار میزدند، مردان با اضطراب بسیار پوکهای عمیق به سیگارهای در دست خود میزدند، تمامی آنان در تصویری منسجم و متحدالشکل به سیمایی میمانستند که در حال آب شدن خویشتن از بازماندههای آنچه از او مانده است میسوزد و دلخوش به جاودانگی در ذات خویشتن است، همتای شمعی که سوخت و ادامه کرد و حال او سوخت و همه آنان را دید،
منظورم موشخرمایی بود که کمی دورتر در بلندی داشت همه آنان را میدید و میسوخت، او سوخته در خویشتن در دمایی که همهچیز را ذوب میکرد آمده بود تا آب شود و همهچیز را در خود بکاهد، میدانی او را به مانند شمعی دیدم شاید این گرمای جانفرسا من را در خود غرق کرده و من از هذیان به بافیدن آنان در آمده میبینم، اما به رحم جاودانهی در ذات آدمی قسم که او میخندید،
موشخرما، نمیدانم چرا اما تبسمی بر لب داشت و مدام میخندید حتی گاهی آرام ریسه میرفت و گهگاه قهقهه هم میزد
هر چه بود تراکتورها تمام پیچوتابها را گذراندند و هنوز به پیچ نهایی و رسیدن به جمیع آدمیان دربند نرسیده بودند که آنان را رها شده در هوا دیدم، آنان بالوپر به دوش در هوای آزاد به پرواز آمده خود را به کشالههای درون گردنه میرساندند و خود را نزدیک به تراکتور حمل میکردند،
آنان حق خود را میخواستند،
آنان ملک خود را میخواستند،
آری آنان مال خود را میخواستند
با تمام تکاپو در جانشان آنچه مانده و نمانده بر ذاتشان بود، میدویدند و خود را به پیش میبردند تا نزدیک تراکتورها شوند و تراکتورها مصمم آمده بودند تا آنچه در دنیا حق آنان است را به آنان بدهند
مال آنان در میان جعبههای بزرگی چیده شده بود، جعبههایی که در میانش مقادیری کاه داشت و دور و اطرافش آزاد بود و سوراخهای بزرگی در دل جعبهها تعبیه شده بود تا هوا به راحتی درون آن جریان داشته باشد تا محصول لطمهای نبیند،
مال آنان نیاز به هوای آزاد داشت، نیاز به مکان نرم و گرمی که آنان را در امان بدارد و چه والامقام و بزرگ این روح کبیر انسانی که چنین فکر کرد و ابزار را آفرید، او تراکتور حمل را به پیش خواند و آن را مجهز به جهیزیهی غنی خود کرد، سبدهای حملی که کاه کف آن را پوشاند و هوا در دل آن جریان داشت، در پشت تراکتور تا جایی که امکان داشت جعبهها را روی هم چیده بودند تا بیشترین کارایی را داشته باشد و از این غول و هیولای حمل که والاتر از حمل در کاشت داشت و برداشت هم سهم داشت بیشترین استفاده صورت گیرد
پس از این رو جعبهها با نظمی مثالزدنی بر روی هم چیده شده بود و مال را به پیش میآورد
زنان کولی ژندهپوش در حالی که به سر روی هم میکوفتند و از هم سبقت میگرفتند خود را به گردنه رساندند تا اولین آدمیان باشند و خود را به تمثیل والای حمل مال برسانند و دست را به قداست او افزون کنند
در میان دویدنها وِرد آرام بخش جمعی، پیرامون والایی زایش را میخواندند و مردان بافاصلهای در محافظت آنان به تعقیب بودند تا در نهایت اولین دست به اولین تراکتور خورده شد و فریادی اسمان را درنوردید،
ضریح والای قدسی جعبهها به دست اولین آنها فریادی را در آسمان پر کرد و قداست آرامش آنان را پاره کرد
صدایی ناموزون، لیکن ممتد از بیداری در کابوس شروع به نواختن کرد و گریههای نوزادان همهی فضا را پر کرد و این افسون را خاتمه داد،
زنان خود را بر زمین انداختند،
برخی شیون کردند،
برخی صورت را دریدند،
برخی اشک ریختند،
برخی فریاد کشیدند عدهای مجنونوار تنها به دنبال تراکتورهای حمل نوزادان دویدند، اما هر که هر چه کرد و هر که هر کار نکرد، حاملان تنها در میان انبار مال را تحویل میدادند،
تمام هیجانات در میان آنان برای جماعت مطیع قوانین بیارزش بود که باید همه چیز بر مبنای آنچه تعبیه شده بود به پیش رفت