به یاد خندههایش میافتاد و تبسم کمرنگی به لبانش نقش میبست، دل تنگش را به آسمان پرواز میداد و در تصویر نقش شده به سطح نورانی پرواز میکرد، گاه دختر به جست و خیز او را به پیش خود مینشاند و گاه زن به تعقیب او آسمان را معراج میکرد
بیشتر صندلیهای اتوبوس از آنان پر بود، نگاههایی یکسان همرنگ و یکشکل، چشمان دوخته بر سطح نورانی از زنان و مردان، نگاه بر جان کودکان و مردان و زنان
دیگرانی که در صندلیها فرو رفته به خواب ماندند، چشمان را نگشودند و بیخواب و به خواب تنها بستند تا بگذرد و زمان و گذر، همه و همه گذشت که باید میگذشت.
اتوبوس دوباره ایستاد و دیگری به صحن حاضر شد، او هم به مانند دیگران یکسان و یکشکل بود، خود را به میان پوستینی بلند مخفی کرده بود میخواست به مثال دیگران از سرمای در امان بماند و حال که همه چیز را از سرمای جانگداز دور نگاه داشته بود به مانند این قوم و دیگران به اندرون صندلیاش فرو رفت،
بزرگ جثه تر از دیگران بود، یک صندلی دو نفره از کمی پیشتر برایش محفوظ مانده بود تا بتواند آن درشتی هیکل را در وجودش جای دهد، آمد و آرام بر جایگاه از پیشتر تعیین شدهاش نشست، شاید به خود بالید و شاید به دل خواند که این جایگاه و تخت شاهی من است، اما نه او توان فکر کردن به چیزی نداشت و با نشستن چشمان را بست تا بیشتر به سایرین شبیه شود و به مانند آن سیل دیگران به خواب فرو رود،
به خواب و بیخواب چشمان بست تا باز بگذرد و گذر طی شود
اتوبوس باید که میایستاد، از مسیر پیش رو گذشت و باز به منزلگاهی که از دورترها برایش خوانده بودند ایستاد، این بار دیگری را به خویش منزل داد که با همان شمایل دیگران و با پوششی از محفوظ ماندن به سرما وارد شد، اما او چو دیگران خاموش به جایش ننشست، چشمان نبست و به سطح نورانی چشم ندوخت،
صندلیاش هم در همان نزدیکی درب ورودی بود، اما بر خلاف نشستن دیگران، همه در برابرش بودند به جمع نگاه کرد و یکایک را از زیر نظر گذراند بعد از کمی تأمل گفت:
هیبت، باز هم خودت را به خواب زدهای؟
منظورش همان مرد درشت هیکل در میان صندلی دو نفره بود و او بیهیچ تکان چشمها را هم نگشود
دوباره گفت:
هیبت، من که میدانم بیداری، برخیز و چیزی بگو و تا به کارخانه نرسیدهایم
باز هم چیزی نگفت و این بار هیبتش را تکانی داد و رو به شیشهی در کنارش به خیابان چشم دوخت،
مرد تازه وارد از گفتوگو با او صرف نظر نکرد و این بار گفت:
پدر و پسر هم خوابیدهاند، من هم که هیچ نمیدانم، باشد شمایان راست میگویید من هم همه را باور کردم
پدر و پسر تکیه بر شانههای ستون بر پیادهرو داشتند و این بار غرق در صندلی نزدیک به هم یا به خواب بودند و یا بیخواب تظاهر به خوابیدن میکردند لیک آنان هم هیچ نگفتند و باز مرد تازه وارد تکرار کرد، همه را خواند، یک به یک را صدا کرد تا به آخرش زنی پاسخش گفت:
تو هم استراحت کن، کمی دیگر کار آغاز خواهد شد، از زمان استفاده ببر
این را گفت و دوباره نگاه بر چشمان دخترک در میان سطح نورانی دوخت و باز آسمان و زمین را عروج کرد و به هر جا که خواست سرک کشید
اتوبوس راه خود را گذر کرد و به سرآخر، مقصد را به آغوش کشید،
دربهای پولادین بزرگ و دیوارهای بلند که دور تا دور کارخانهای را پوشانده بودند، سیمهای خاردار، بر روی دیوارها،
دورتا دور نگاههای بیشمار اما نه این بار انسان نبود جان هم نبود تنها نگاههای در کمین بود، از کمی دورتر نگاهها را کاشته بودند تا همه را زیر نظر بگیرد، ورود به خیابان را، ورود به کوچه را، ورود به دروازهها را، ورود به کارخانه را، به قلب کارگاه و هر چه در پیش بود
نگاههایی همیشگی و دنبالهدار حاضر بود، نه پلک میزد نه چشم میبست، نه خسته میشد نه چیزی را از یاد میبرد، دوربینها همه جا زنده بودند و همه را زیر نظر گرفته بودند
اتوبوس به دروازهها رسیده بود و نگهبان به جعبهی جادوی در برابر چشم دوخته بود، با روئیت اتوبوس و علامت بر آن، کلید دربها را فشرد و دروازهها باز شدند، اتوبوس سلانه سلانه وارد شد و نگهبان دربها را بست
بالای دروازه، بزرگ بر روی تابلویی نوشته بود
کارخانهی اسلحهسازی (ص)
یک خط پایینتر از نام نوشته بودند
سلاح صلاح صلح
اتوبوس وارد شد و همه از آن برون شدند، کمی دورتر از آنان اتوبوسهای دیگری هم نفراتی را پیاده میکردند و به سرعت بعد از ورود این اتوبوس، اتوبوس دیگری وارد شد،
کارگران متحدالشکل در لباسهایی بلند و پشمین همه جا را از وجود سرما محفوظ داشتند و به پیش رفتند، کارتها از جیبهایشان برون شد و صدای تأیید ورودشان همه جای کارخانه را پر کرد،
دو مرد با لباسهایی متفاوت از دیگران، کت و شلوارهایی اتو کشیده و خوش رنگ، کرواتهایی بیبدیل و بیهمتا به نزدیکی هم در ایوانی ایستاده بودند، کارگران از برابر آنان گذشتناند و یک به یک به آنان ادای احترام نظامی کردند و مردان بر ایوان، با نگاه به کمی آنسوتر از همهی چهرهها با دوری از تقابل نگاه بر چشم آنان، پاسخ به سلام نظامی را با سر تکان دادن گفتند