در دسترس نبودن لینک
در حال حاضر این لینک در دسترس نیست
بزودی این فایلها بارگذاری و لینکها در دسترس قرار خواهد گرفت
در حال حاضر از لینک مستقیم برای دریافت اثر استفاده کنید
دریچهای به اندیشههای نیما شهسواری
در پادکست “به نام جان“، سفری عمیق به دنیای اندیشه و آزادی آغاز میشود. در هر قسمت از این سفر، به بررسی موضوعاتی همچون آزادی، برابری، نقد قدرت و خدا، مشکلات اجتماعی و … میپردازم.
اینجا جایی است که صدای ما تلاش میکند تا به عمق مسائل پی ببرد و از طریق گفتگوهای مختلف، نگاهی تازه و الهامبخش به دنیای پیرامون ایجاد کند.
آیا به دنبال تجربهای از گفتگوها و تفکراتی غنی از دیدگاههای متنوع هستید؟
آیا علاقهمند به درک بهتر موضوعات مهم امروزی از زوایای جدید هستید؟
پس گوش دادن به پادکست “به نام جان”، دعوت به یک سفر نوین در دنیای اندیشه و آزادی است.
به نام جان قصد دارد تا مباحث مهم جهان را به زبانی ساده، صریح و روشن با شما در میان بگذارد
نیما شهسواری سازندهی پادکست به نام جان است
او شاعر و نویسندهی ایرانی است وی متولد سال ۱۳۶۸ در مشهد است نوشتههای او مشتمل بر ۴۱ جلد کتاب در قالب، آثار تحقیقی، رمان، داستان، مقاله و شعر است اغلب مضامین آثار او پیرامون باور به جان، آزادی،برابری نقد قدرت و خدا و … است
وی از ۱۵ سالگی شروع به نگاشتن و در ۳۲ سالگی تمامی آثار خود را در فضای مجازی منتشر کرده است
دسترسی به آثار او در وبسایت جهان آرمانی به صورت رایگان در اختیار شما است
در دنیای پیچیده و پر ظلمت امروز، “به نام جان” تنها یک پادکست نیست،
به نام جان دریچهای است برای فریاد زدن
برای ساختن جهانی تازه بدور از ظلمهای بیکران
به نام جان سفری است به دنیای افکار و اندیشههای تازه .
اینجا جایی است که سخنان تازهای خواهید شنید و آنچه تابو برایتان ساختهاند را در هم شکسته به نظاره خواهید نشست.
آزادی: بازآفرینی تعریف دوبارهای از آزادی، ما آزادی را با قانونی نهفته به دل آن دوباره میخوانیم تا مردمان خویشتن برگزینند آنچه آزادی خواندهاند
برابری: آنچه در بوق و کرنا لگدمال کردند و گاه به آزادی فروختند و گاه مالکان به چنگ بردند دوباره در به نام جان معنا خواهد شد، برابری که همهی جانداران را در خود خواهد خواند
نقد : دریچههای نقد در دنیای ما بیکران است، ما همه را به نقد خواهیم کشید و هیچ تن مقدس در این دنیای آزاد نخواهد بود، از فرهنگها تا خدا، از ادیان تا باورها، همه چیز در این دالان به بوته نقد سپرده خواهد شد
اگر به دنبال شنیدن ندایی تازه برای تغییر هستید، به نام جان را بشنوید
تمامی آثار نیما شهسواری در وبسایت جهان آرمانی در اختیار شما است،
نکته مهم آنکه همواره این آثار به صورت رایگان خواهد بود که برای بیدار کردن مردمان نگاشته شده است، از این رو شما همواره میتوانید تمامی آثار نیما شهسواری اعم از کتاب، اشعار، پادکست و … را به صورت رایگان از وبسایت جهان آرمانی بدست آورید،
فرای وبسایت جهان آرمانی، این پادکست در بیشتر پلتفرمهای پادکستگیر در اختیار شما است از جمله این برنامهها
فرای برنامههای پادکستگیر شما میتوانید این آثار را از طرق زیر نیز بدست آورید
برای دسترسی به پادکست به نام جان تنها کافی در برنامهی پادکستگیر خود نام نیما شهسواری، به نام جان و یا جهان آرمانی را جستجو کنید
راه تغییر و دگرگونی این دنیا راه سختی است،
در دنیای پر زرق و برق امروز ما را کسی نخواهد شنید که صدای دلربایان خوش نوا است، گاه فریاد گوشخراش زورمندان همه را مبهوت خواهد کرد، پس تنها راه برای این تغییر بزرگ با کمک شما امکان پذیر خواهد بود
اگر خواستید در تغییر زشتیهای این دنیا همراه ما باشید با اطلاعزسانی به دیگران بزرگترین کمک را به ما خواهید کرد و این راه تغییر را آغازگر خواهید بود
ما در کنار هم توان تغییر همه چیز در این دنیا را خواهیم داشت بیایید با هم و درکنار هم برای تغییر دنیا تلاش کنیم
با تشکر
نیما شهسواری
![]()
در دومین بخش از کتاب صوتی سلاح صلاح صلح، قلم نیما شهسواری به عمقِ فاجعهای نفوذ میکند که در آن «زمان» و «جان» به کالایی ارزان مبدل شدهاند. این روایت، مانیفستِ بدنی است که زیر فشار جعبههای سنگین، عادت به درد را تنها راه بقا میبیند. نویسنده با ترسیم فضای نمور کارخانه و تضاد آن با زرقوبرقِ طبقه حاکم، چالشِ کرامت انسانی را در جوامعی به تصویر میکشد که در آن، قانونِ نانوشته، فقر را جرمی نابخشودنی میانگارد؛ جایی که حتی باران نیز برای همگان به یکسان نمیبارد.
آرشیو کامل صوت و روایت دسترسی به محتوای صوتی در این وبسایت، مسیری برای بازخوانی مفاهیمی است که در قالب کلمات مکتوب پدید آمدهاند. تمامی آثار صوتی شامل طیف گستردهای از فایلهاست که از سن ۱۵ سالگی تا به امروز، با تمرکز بر مفاهیم جانگرایی و نقد ساختارهای قدرت تدوین شدهاند. کاربر در این بخش میتواند بدون واسطه، به تمامی محتواهایی که بر پایه برابری و آزادی نگاشته شدهاند، دسترسی پیدا کند.
کتابهای صوتی و متون تحلیلی برای کسانی که به دنبال بررسی عمیقتر موضوعات در قالب پروژههای بلندمدت هستند، بخش کتابهای صوتی طراحی شده است. این آثار شامل رمانها، تحقیقات و متونی است که به کالبدشکافی نابرابریها و تبیین باور به جان میپردازند. تمامی این کتب به منظور بیداری انسان و زیست در جان و گسترش آگاهی رایگان، به صورت فایلهای صوتی با کیفیت در دسترس قرار گرفتهاند و همواره این دسترسی رایگان خواهد بود.
داستانهای کوتاه صوتی بستری برای انتقال مفاهیم در میانهی پرهیاوی زندگی است. این قطعات صوتی، داستانهایی را روایت میکنند که در آنها آزادی و اصالت جان، محور اصلی هستند. هدف در این لایه، ارائه نگاهی صریح و روشن به مسائل جهان از طریق ادبیات داستانی است تا جرقهای برای پرسشگری در ذهن شنونده ایجاد شود.
پخشکننده آنلاین و اپلیکیشنها علاوه بر دریافت مستقیم از سایت، ابزارهای مختلفی برای تسهیل شنیدن این آثار در نظر گرفته شده است. شما میتوانید با استفاده از پخشکننده آنلاین در همین وبسایت یا از طریق پلتفرمهای بینالمللی، محتوا را دنبال کنید:
پلتفرمهای صوتی:
دریافت فایل و ویدیو:
جستجوی نام «نیما شهسواری» جهان آرمانی و یا به نام جان در هر یک از این برنامهها، دسترسی سریع به کل آرشیو را ممکن میسازد.
انتشار و ترویج رایگان اندیشه از آنجا که تمامی این آثار در ۳۲ سالگی نویسنده برای دسترسی عمومی به صورت رایگان منتشر شدهاند، تداوم این مسیر به همت شنوندگان بستگی دارد. اشتراکگذاری لینکهای جهان آرمانی و معرفی این منبع به دیگر جانهای بیدار، تنها راه حمایت از جریانی است که برابری و آزادی را فرای هرگونه ساختار قدرت میطلبد. این محتوا متعلق به همگان است و تکثیر آن، گامی در جهت بیداریِ جمعی محسوب میشود.
نسخهی مکتوب و متنِ اصلیِ این بخش از کتاب صوتی "سلاح صلاح صلح" جهت مطالعه و ارجاع مستقیم.
صدای زنگ بارهی بلندی تمام صحن کارخانه را فرا گرفت، در کارخانه زنگهای مختلفی به صدا در میآمد، هر کدام عنوان خاصی داشت و معنای این صدای بردن بارهای تازه به درون انبار کارخانه بود،
کارگر بزرگ جثه، با شنیدن صدای زنگبارِ از انبار برون شد و به سوی حیاط آمد، کامیونی در حیاط پارک کرده بود و از گوشه و کنار باربران به سویش میآمدند، مرد خود را به نزدیک کامیون رساند و جعبهی اول که حاوی سرب و آهن بود را بلند کرد و روی دوش گذاشت، دردی تمام ستون فقراتش را در نوردید، کمرش ذرهای خم شد، اما با تمام توانی که در جان داشت استقامت کرد و خود را صاف نگاه داشت، چند گامی با جعبهها به پیش رفت که درد به پاهایش رسید، عضلات پا صفت شده بودند و توان راه رفتن نداشت، آرام سر بلند کرد و به دوربین در برابرش چشم دوخت، با خود خواند که حتماً کسی آن سوی دوربینها در انتظار افتادن او است، پس نفس عمیقی کشید و پای را استوار بر زمین کوبید با کوفتن هر گام درد را به اندرون خورد و به پیش رفت تا خود را به انبار رساند در گوشهای که از پیشتر تعیین شده بود بار را به زمین گذاشت و نفس عمیقی کشید
توانش را در این فرسایش مداوم، در این بار آوردن و بردنها از دست داده بود، چند سالی بود که در این کارخانه مشغول به کار بود، او از همان ابتدا برای بردن بارها انتخاب شده بود و وظیفهاش این بود تا در ساعات معین اجناس تازه را به انبار ببرد و تولیدات کارخانه را سوار کامیون حمل و نقل کند، در ساعات دیگر کار هم وظیفه داشت تا اجناس مورد نیاز کارگران را به میز کار آنها در جای جای کارخانه برساند، اما این کار مداوم و روزمره در این سالها او را کم توان و دردمند ساخته بود،
در این سالیان، مدام بردن این بارها کمر او را خمیدهتر کرده بود، درد به پاهایش رسوخ میکرد و به جانش لانه میبرد، دستانش درد میگرفت و همواره درد را به تمام بدن لمس میکرد، گهگاه شبها که به خانه میرفت از درد بدن نمیتوانست به درستی بخوابد، در ابتدای آمدن به سر کار با خود فکر میکرد میتواند با این درد کنار بیاید، با خود داستانها میساخت و به خود متذکر میشد که بردن این بارها بعد از چندی برایش عادت خواهد شد و پس از گذر زمانی دیگر سنگینی وزن بارها را از یاد خواهد برد، اما همه چیز دورتر از پیشبینی او رقم خورد، هر روز به دردش افزوده شد، ابتدا تنها کمرش درد میکرد اما در اثر گذر زمان درد به دستها و پاهایش سرایت کرد و کم کم همهی وجودش را در بر گرفت، اما چارهای نداشت، کار دیگری نمیتوانست بجوید و با این کار به هر مشقتی که بود کنار آمده بود
بعد از کشیدن چند نفس عمیق دوباره سر بلند کرد و به دوربینها چشم دوخت، با خود گفت
نگهبان، پشت دوربینها نشسته است، او مرا در این حال ببیند چیزی به رئیس نخواهد گفت و این چند ثانیه استراحت را به رویم نخواهد آورد، بعد تصمیم گرفت به روی همان جعبه بنشیند، درد فجیعی تمام کمرش را در نوردیده بود میخواست تا برای چند صباحی جان تازهای بگیرد و بعد از آن دوباره مشغول بردن بارها شود، یک به یک باربران با جعبهها به پیش میآمدند و جعبهها را در کنار او منزل میدادند، در همین حال و هوا بود که معاون کارخانه یعنی پسر همان رئیس کارخانه، مرد شکمباره به پیش آمد و فریاد زنان گفت:
زمان زیادی برای از دست دادن نداریم، تنه لشها زودتر کار کنید، بچهها در داخل نیازمند این بارهای جدید هستند،
مرد بزرگ جثه از جای برخاست به خود گفت او که مرا ندیده است، این امریه را رو به عموم گفته است پس جای ناراحتی نیست اما پس از چندی به خود نهیب زد که به جز اتاق نگهبان در اتاق معاون و رئیس هم تصاویر موجود است، حتماً او این نشستن من را دیده و به اینجا آمده، پس حقا روی صحبتش من بودهام، بعد با خود حرفهای او را دوره کرد، همانگونه که به سمت کامیون بارها میرفت گفت:
تنه لش برخیز و کار کن
او تنه لش را به من گفته است، یعنی او مرا تنه لش به حساب آورده، این اندام مرا به جنازه تشبیه کرده است، خشم تمام وجودش را گرفته بود، نفسهای مداومی میکشید، اعصابش به هم ریخته بود، زیر چشمی در حالی که جعبهای را به دوش میگذاشت به معاون که کمی دورتر بود چشم دوخت،
کت و شلواری شق و رقی به تن داشت به رنگ خاکستری تیره، از زیر پیراهن سپیدی به همراه کراوات خاکستری و از رو پالتویی مشکی خزدار و بلند بر تن داشت، دستکشهایی چرمین به دستش بود، شلوار مشکی با پوتینهای بلندی که تا ساق پایش امتداد داشت به پا کرده بود، مرد باربر در حال بردن بارها به کفشهای خود چشم دوخت،
مشکی و بیحال بود، بر روی کفش چین و چروکهای عمیقی نقش بسته بود که یکی از آنها بر روی پای راستش تقریباً پاره شده بود، امان از روزی که باران میآمد،
به زیر کفشها جورابی پشمین به پا داشت، شلواری رنگ و رو رفته که در ابتدا مشکی بود اما حال به خاکستری بیشتر شباهت داشت، بالاتنه میهمان لباس متحدالشکل کارخانه بود، بارانی بلند که در پشت علامت (ص) چشمنوازی میکرد، دگمهی بارانی را تا انتها بسته بود و لباس زیرینش دیده نمیشد، اما با خودش آن را هم دوره کرد،
پلیور یقه اسکی که خاکستری روشن بود، با خود سری به کمد لباسهایش زد، نمیدانست چرا تا این حد به یاد لباسهایش افتاده است،
چند جوراب پشمی و چند جوراب ساده، دو شلوار مشکی دیگر با همین تمثیل و اوصاف که هر سه را از بازاری در نزدیکی خانه یک جا از یک فروشندهی دست فروش خریده بود، فروشنده به او تخفیف خوبی داده بود اگر هر سه را یک زمان بخرد و او با این آتیه اندیشی آن سه شلوار یک شکل را خریداری کرده و حال بیشتر از دو سال بود که آنها را میپوشید،
در کمد لباسهایش به جز لباسهای خانگی که شامل دو شلوار راحتی چند تیشرت رنگ و رو رفته لباس زیر چند پیراهن و پلیور هم داشت، اما گل سر سبد تمام لباسهایش را در گوشهای از کمد نگهداری میکرد،
یک شلوار مشکی نو نوار با پیراهنی سپید و کتی مشکی و کرواتی قرمز رنگ، این ست لباسها را به فرمان همسر برای عروسی خواهرش خریده بود، برای پیدا کردن این کت و شلوار زمان بسیاری صرف کرده بودند تا هزینهی خرید را کمتر کنند، کت را از یک مغازه و شلوار را از مغازهی دیگری خریده بود و توانسته بود کراوات را از مغازه پیراهن فروشی اشانتیون دریافت کند،
در خیال لباسها را به تن کرد و در برابر معاون ایستاد، ابتدا به خود چشم دوخت و بعد او را برانداز کرد، گفت:
حقا من در لباسهایم بسیار شکیلتر از او به نظر میرسم، بعد جملهاش را اصلاح کرد و گفت:
حداقل در برابر این کت و شلوار بیمزهی او، اما من که نظیر این پالتوی خزدار را در کمدم ندارم، تنها همان پالتوی سوخته از سیگار در رختکن است که آن را صاحبم، اما شاید بتوان با همان کت و شلوار در برابر معاون صفآرایی کرد، اما هوای بسیار سردی است، اگر از روی کت چیزی نپوشم حتماً سرما خواهم خورد و یا شاید از سوی بینندگان مورد تمسخر واقع شوم،
در همین افکار بود که جعبه را به زمین نهاد و چند نفس عمیق کشید، درد کمرش بیشتر شده بود و توان ایستادن نداشت، به زمین و بر روی جعبهها نشست و چند نفس عمیق کشید، دلش سیگار میخواست، دست به جیب برد و سیگاری بیرون آورد، بعد در ذهن با خود حساب کرد که اگر آن را روشن کند باید بعد از آمدن معاون به سرعت آن را خاموش کند، شاید تنها بتواند چند کام از سیگار بکشد، بعد به سرعت قیمت بستهی سیگار را به خاطر آورد و آن را تقسیم بر تعداد سیگارهای موجود در بسته کرد، قیمت هر سیگار را در برابر دستمزد ساعت کاری خود گذاشت و فهمید هر سیگار مصافی با دستمزد 15 دقیقه کار او است، به سرعت از جهان افکارش بیرون آمد و سیگار را به جیب و داخل پاکت گذاشت، دوباره از جای برخاست و به سمت جعبهها رفت
در بین رفتن بود که دوباره معاون را کمی دورتر از خود دید، باز او را مجسم کرد و لباسهایش را با خود دوره کرد، تقریباً هر روز لباس تازهای میپوشید، اما او بیشتر از اینها به معاون توجه کرده بود، لباسهایش در ماه تکرار میشد اما در هفته هرگز ممکن نبود که یک لباس را دو بار بپوشد، با خود و در خیالاتش به کمد او سر زد و با خود لباسهای او را دوره کرد
کمدی شامل کت و شلوارهای ست شدهاش در رنگهای گوناگون، از سفید روشن تا مشکی تیره، بیاغراق بیشتر رنگها در کمدش وجود داشت، او خود کت و شلوارهای بیشماری از او دیده بود، روزی قهوهای به تن میکرد، روزی آبی، گاه سورمهای و گاه خاکستری، با خود گفت حتماً از تمام رنگها کت و شلوار دارد، بعد رو به آن سو کرد و دریایی از پیراهنها را دید، تعداد بیشماری پیراهن در رنگهای مختلف، سفید زرد، مشکی همه و همه اتو کشیده و مرتب، کراواتهایی که بتواند با رنگ پیراهن و کت و شلوارش ست کند، بیشتر از آن کفشها همه از چرم اصل بودند، واکس زده و مرتب، پوتینهایی براق کوتاه و بلند،
داشت به لباسهای خانگی و لباس زیرهایش نگاه میکرد که کلافه شد، با سرعت بیشتری جعبهها را به پیش برد و با خود گفت:
شاید بتوانم با بیشتر کار کردن تقاضای درآمد بیشتری از آنان کنم، شاید بتوانم چند درصدی به حقوقم بیفزایم، شاید بتوانم پیراهن و کراوات تازهای بخرم، اما به سرعت به یاد همسرش افتاد که از چندی پیش لژ کفشش شکسته است، لژ تنها کفش پیاده روی او
با خود گفت میتوانم برای او کفش تازهای بخرم او نیازمند کفش تازه است، بیشتر از پالتوی تازهای برای من، بعد به یاد آورد که حقوقش برای آخرین بار 10 درصد افزوده شده است آن هم بعد از دو سال کار کردن و با اکراه رئیس و معاون با کلی منت که این پول حق شما نیست و شما همیشه از زیر کار در میروید،
خودش را به یاد آورد که چگونه بارها را به دوش میکشد و گاه از فرط خستگی به زمین مینشیند و این زمین نشستنها را همیشه و همیشه رئیس و معاون دیدهاند، تمام این نشستنها را به از زیر کار در رفتن تعبیر میکنند و باز توانش را جذب کرد تا قوای تحلیل رفتهاش را باز یابد و به زمین ننشیند،
چند جعبهای را بدون ایستادن و نشستن برد اما پاهایش هر بار بیشتر لمس و بیحرکت میشد، دیگر نمیتوانست با همان سرعت سابق به کارش ادامه دهد، نگاهی به کامیون و بار مانده بر آن انداخت، همین باعث بود تا چشمانش سیاهی رود و برای چند ثانیهای توان از کف دهد، نزدیک بود به زمین بیفتند، با خود جعبههای مانده را شمرد، نمیتوانست به صورت دقیق تعداد آنها را حساب کند اما به صورت تقریبی دانست که هنوز به سهم خود باید بیشتر از 30 جعبه را به درون انبار ببرد
چند نفس عمیق کشید و این بار با بلند کردن جعبهی تازه سعی کرد هر جعبه را بالعکس بشمرد تا شاید زودتر جعبهها تمام شوند،
30
به یاد خاطرهای در دوردستها افتاد، چند سال پیش بود درست چند روز قبل از خریدن آن سه شلوار تازه و یکجا از دست فروش در بازار، شلواری به پا داشت که به دلیل پوشیدن مداوم پوسیده شده بود، شاید به واسطهی رانهای بزرگش بود و یا شاید به واسطهی بیش از حد شلوار را در پایین نگاه داشتن که هر بار شلوارهایش پاره میشد اما بیشتر از اینها به دلیل پوشیدن مداوم آنها بود، خودش هم خوب میدانست که این پارچهها عمر محدودی دارند و با زیاد پوشیدنشان هر لحظه امکان پاره شدنشان میرود، آن شلوار هم پاره شده بود، بین رانهایش، پارگی جزئی داشت، اما تمام فکرش را معطوف خود میکرد، در یکی از روزهای کار طبق معمول همیشه باید که به بانک میرفت تنها زمان برای رفتن به بانک زمان استراحت بعد از غذا بود، از این رو بر آن شد تا در آن روز خاص به دنبال همسرش رود و او را که در کارخانهای به نزدیکی خودش کار میکرد بردارد و با هم به سمت بانکی در آن نزدیکی بروند
آنها هرماه باید به بانک میرفتند و اجاره خانه را به حساب صاحبخانه میریختند، تقریباً نصف حقوق هر دوی آنها با هم آن پول را در گوشهای میگذاشتند و حق خرج آن را نداشتند و حال در این روز خاص آن پول را به جیب گذاشته با کارت شناسایی، دست در دست همسرش به سمت بانک رفتند
هوا بارانی و سرد بود، این شهر نفرین شده همیشه در سرما جامانده است، همواره از آسمان یخ میبارد و همه را به شکل قندیلهایی برون آمده از دل غار به جای میگذارد، باد بر خلاف حرکت آنان میوزید، آن پیادهروی که برایش بیرون آمده بودند به جنگی در برابر باران و باد بدل شده بود، در ابتدا خواستند تا دست در دست هم و کنار هم راه را بپیمایند، هر چند که توانستند در آن ابتدای راه موفق هم بشوند، زیرا وجود کارخانهها از وزش شدید باد آنها را در امان میداشت، اما ادامهی راه و رسیدن به مسیری در برهوت، باد را شدت داد، باران به رویشان ریخت و آن دو را به عقب پس فرستاد، مجبور شدند تا مرد جلوتر راه رود و همسرش در پشتش سنگر بگیرد، باد را میشکافتند و در باران به روی به پیش میرفتند، تمام رفتنها راه به سرانجام داشت و آنان به سرانجامش رسیدند، اما بیلذت از پیادهروی و در کنار هم بودن که با جنگ در برابر باد و باران که با ایستادگی در برابر و دور نشدن هر چه بود، راه به پایان رساندند و آنان به برابر بانک رسیدند،
ساعت تعطیلی ظهر بانک بود مردم در راهرویی در انتظار بودند با رسیدن آنان دروازهها باز شد و مردم تو رفتند، باید نوبت میگرفتند و پیش میرفتند، برگه کاغذی به دستشان دادند و بر روی صندلی در انتظار نشستند
به سرعت دست به جیبش برد کاغذ نوبت را به همراه کارت شناسایی شماره حساب صاحبخانه و مبلغ اجاره در دست گرفت و به محیط بانک چشم دوخت، به دنبال همپیالگان خود گشت، اثری از آنان در میان نبود بانک را معاونان پر کرده بودند،
زنی با پالتویی سپید رنگ و چرمی، شلواری سپید بر تن داشت، بر دستانش مشت بیشماری اسکناس بود و بر صندلی تکیه زده بود، هنوز به او نگاه میکرد و سنگینی آرایش بر لبان و صورتش را وزن میکرد که یکی از کارکنان بانک به پیش آمد و با احترام از زن خواست تا به پیش آید، زن با تمام وقار و فخر فروختن به دیگران از جای برخاست، همهی بانک به او چشم دوختند، شاید هم تنها او بود که به زن چشم دوخته بود، زن سلانه سلانه به سوی میز بانکدار رفت و اسکناسها را در برابرش به روی میز گذاشت، بعد آرام و شمرده شمرده برای کارمند از ایدههای تازهاش گفت و کارمند مبهوت او، بیهیچ حرکت مجذوبانِ سر تکان داد و مات او بر جای نشست،
در همین حال بود که نگاهش به همسرش افتاد، خود را جمع کرده بود، دوست نداشت با کسی روبرو شود، دوست داشت خود را از دیگران در بانک بپوشاند، درست در برابر زن سپیدپوش همسرش ایستاده بود که نمیخواست حتی کسی یک بار هم به او نظری بیندازد، لباسهای خیس شدهاش، از همهی وجودش آب میچکید، به زیر صندلی که نشسته بودند، از کفشها و لباسهایش آب چکیده بود و زمین را خیس کرده بود،
مرد با خود گفت، مگر باران برای همهی ما نباریده است، چرا اینان ذرهای از آن نصیب نبردهاند، چرا همهی باران و رحمت برای ما است، کاش آنان را هم میشست و طاهر میکرد، اما زن سپیدپوش که حتی قطرهای باران به جان نداشت
چرا او هم خیس شده بود، ذرهای باران به موهایش ریخته بود، ذرهای بر آرایشش ریخته و او را جذابتر از پیش کرده بود، صورتی که با چربی کرمهای گوناگون ذرهای آب به رخ داشت و او را عرقمند از لذتی افزون کرده بود، صورتش انگار عرق کرده بود، لبانش خیس شده بود و کارمند در برابر را بیشتر مجذوب خود میکرد، اما مرد و زن کارگر خیس از آب غرق شده بودند
شمارهها یک به یک خوانده میشد، اما نوبت آنان فرا نمیرسید، همه میآمدند و با شکوه به سوی باجهها میرفتند، اتومبیلهایشان به نزدیک بانک پارک شده بود و آنان را با مشتی پول به بانک روانه کرده بود تا پول تازهای برایشان ساخته شود، برخی آمده تا سود پولهایشان را بگیرند، برخی آمده تا قرض وامهای کلانشان را بدهند و برخی
اما مرد آمده بود تا اجارهی خانهاش را بدهد، آمده بود تا برای ماه دیگری تضمین کند که خانهای برای خوابیدن دارند، چرا که همهی روز به کار بودند، آنها اجارهی یک روز تعطیلی در هفته را به همراه شب خوابیها میدادند، اما هیچ بانکداری نبود تا آنان را به پیش بخواند و آمادهی رویارویی با آنان باشد
زن سپیدپوش برخاست به محض بلند شدنش کارمند در برابر هم ایستاد و به او ادای احترامی کرد، بعد دستش را به گرمی فشرد و او را تا در خروج بدرقه گفت، در میان همین رفتن بود که با مرد بزرگ جثه بر روی صندلی چشم در چشم شد، مرد با نگاه او خود را جمع کرد، نا خودآگاه با دیدنش، با نگاه به چرم بر تنش، به پوست رنگینش، به عرق بر پیشوانش، به اندام بیمثالش خود را جمع کرد و پاها را در هم برد، به یاد شلوار پارهاش افتاده بود، پاها را در هم برد تا مبادا کسی آن پارگی را ببیند، اگر کسی از آن دوردستها او را دیده باشد چه؟
اگر کسی فهمیده باشد که شلوارش پاره است چه؟
اگر در حال برخاستن از پشت مشخص باشد که شلوارش پاره است چه؟
با خود و در ذهن تمام لباسهایش را مرور کرد، آیا جورابهایم هم پاره است؟
سریع چشمی به کفشهایش انداخت،
نه پارگی از آنان نمایان نیست، در همان حال به کفشهای همسرش چشم دوخت و دید یکی از چروکهای کفشش نزدیک به پارگی است، دوست داشت با پا روی آن را بپوشاند، بر رویش مرهمی باشد تا کسی از آن دوردستها پارگی احتمالی آینده کفش همسرش را نبیند،
زن بیهیچ توجه از کنار آن دو گذشت، نگاه کوتاهی به مرد انداخت و سریع نگاهش را از او گرفت و در انتهای راه به درب خروجی در حالی که کارمند بانک تا کمر خم شده بود بیرون رفت
مرد در ذهن به جستن پارگیهای لباسش مشغول شد،
آیا امکان دارد پالتواش پاره شده باشد؟
آیا امکان دارد از بی احتیاطی او به سیگار سوخته باشد؟
آیا امکان داشت پلیور زیرینش از زیر بغل پاره شده باشد، بلند کردن بارها و کشیدن آنها به دوشش گاه باعث پارگی لباسهایش خواهد شد، در همین افکار بود که صدای زنگ نوبت او را فراخواند
به شمارهی در دستش چشم دوخت و باجه مورد نظر را شناخت، به همسرش نگاه کرد، میخواست او را هم همراه خود داشته باشد، به او نگاهی کرد و با چشمانش خواستهاش را مطرح کرد
زن خود را مچاله کرد و به درون صندلی رفت، نمیخواست با کسی روبرو شود، نمیخواست کسی او را ببیند، نمیخواست او را قضاوت کنند، نمیخواست…
مرد بیهیچ اصرار به سوی صندلی باجه رفت و در برابر کارمند نشست،
مدارک و پولها را در برابر او به روی پیشخوان گذاشت، کارمند بیهیچ توجه به او در حالی که به جعبهی جادویی در برابر چشم دوخته بود، مدارک را برداشت، شمارهی نوبت را پاره کرد و با بیمیلی گفت:
چرا برگه واریز را پر نکردهای؟
مرد در افکار به پولها فکر کرد، با خود گفت کاش برای چندی به جای عیانان نشسته بودم، مبلغی را آورده تا در بانک به کار گیرم، آمدهام تا سهامی را خریداری کنم، آمده تا در کار بزرگی مشارکت کنم، آمدهام تا مبلغی را برای گرفتن وام در بانک بخوابانم، آری من یکی از مؤثرترین مشتریهای بانک شما هستم
این پولها را برای یکی از فرزندانم در خارج از کشور میفرستم، بله او را برای آموزش پیانو به خارج از کشور فرستادهام،
بیشتر اوقات از راه دور کارهای بانکیام را انجام میدهم، اما این بار مجبور شدهام خودم به بانک بیایم
شما در رسیدگی به مشتریها به سرعت عمل نمیکنید، از این رفتارتان خوشم نمیآید، میدانید اگر همهی سرمایهام را از بانکتان بیرون بکشم چه اتفاقی برایتان خواهد افتاد، میخواهم رئیستان را ببینم و خودم شخصاً به او از بیلیاقتی شما بگویم
آقا سواد نوشتن دارید؟
مرد باربر در افکار خود غرق بود و جمله کارمند بانک را نشنید مرد بانکدار با عصبانیت در حالی که به او چشم دوخته بود گفت:
سواد نوشتن دارید؟
چرا فرم پر نکردید؟
مرد تازه صدایش را شنید و بعد از کشیدن چند نفس عمیق گفت:
ببخشید فراموش کردهام
مرد بانکدار غرغرکنان گفت:
این همه زمان نشستهاید خب حداقل برگهها را پر کنید، امان از شر این مردمان
مرد به پولهای در دست بانکدار چشم دوخت، با خود تمام روزها را دوره کرد، یک ماه 26 روز بار بردن خودش و بسته بندی قرصها به دست زنش این نصف تمام دستمزد آن کارها است، این نصف تمام آن روزها است، 13 روز مداوم، هر دو کار کردند، از هم دور ماندند،
دوری و دلتنگی، عذاب و مشقت، عرق ریختن و درد، کمر پوسیده و پاهای ناتوان، اینها عصارهی تمام بدبختیها است، اینها مزد تمام رنجها است، اینها تمام بیهوش شدنها در خانه است، مزد تمام بیاخلاقیها است، تمام پرخاشگریها، اینها مزد تمام بیچارگیهاست، اینها…
در چشم به هم زدنی مرد بانکدار با فشردن چند دکمه پول را به دوردستها فرستاد، عصارهی زحمت سیزده روزه دو انسان را به دوردستی فرستاد تا کسی در اعماقی دورتر از آنها تنها به پاس داشتن خانهای، به ارث، به سرقت، به کلاهبرداری و یا به دریغ کردن از دیگران همه را یکجا ببلعد و به اینان اجازه دهد یک ماه دیگر آنجا اُتراق کنند، بخوابند و 4 روز در ماه استراحت کنند
مرد بانکدار با بیحوصلگی رسید را روی پیشخوان گذاشت و رو به مرد گفت:
کارتان تمام شده است،
مرد که در افکارش غرق بود هیچ از صدای او نشنید که باز بلندتر تکرار کرد:
کارتان تمام شده است و بعد زیر لب غرغرکنان گفت، ملت دیوانه شدهاند
مرد باربر رسید را به جیب گذاشت و از صندلی برخاست همسرش را صدا زد، او هم در حالی که هنوز مچاله بود همانگونه خمیده و در خود در حالی که آب از لباسهایش میچکید به دنبال او از بانک بیرون رفت،
شاید یکی از مردان اتو کشیده و کرواتدار، شاید یکی از زنان چرم پوش با افتخار و شاید یکی از فرزندان با اقتدار گفت:
عجب گندی هستند و شاید یکی از دردمندان همچو خار که طی بر دست داشت و باید که میآلایید زمین بانک را گفت:
زمین را به کثافت کشیدهاید، از همه جایشان آب میریزد، اینها دگر کیستاند، هر چه بود بسیاری گفتند لیک آنان نشنیدند، زن در خود خمیده بود و باز به آب و طوفان به باد و سیلاب به پیش رفت و به باد خواند تا او را تا سر کار همراهی کند، مرد دوباره بارها را به دوش گرفت، امروز در سرمایی که استخوانش را میسوزاند و آن روز بعد از رفتن به بانک در بارانی که او را به دوش خویش میشست و میآلایید
هر بار، بار بر دوش به پیش رفت و حال که بارها را به انبار میبرد به خاطر نداشت چندمین جعبه را به داخل برده است
دوباره به کامیون و بار در پشتش چشم دوخت و با خود حسابی سر انگشتی کرد، با توجه به تعداد باربران و بارهای مانده چند عدد دیگر از جعبهها سهم او است، شاید این بار 12 عدد و شاید هم بیشتر یا کمتر اما میدانست که باید بارها را به پیش برد و کارها را به اتمام رساند پس باز با آنکه هزاری به دوردستها در کمین زمین خوردنش بودند بارها را به دوش گرفت و به پیش رفت، در جای نماند و همه چیز را با خود برد،
هر چه در برابرش بود را به دوش میکشید تا صدای زنگباری در سراسر کارخانه بلند شد،
ساعت 10 صبح است زمان خوردن صبحانه رسیده است
عجله کنید تنها 20 دقیقه برای صرف صبحانه زمان دارید بعد از شنیدن صدای زنگ شروع کار همه باید به سر کار بازگردند ساعت شروع کار دوباره 10:20
صدا در سراسر کارخانه پیچید و کارگران به سرعت به سوی بوفهی کارخانه رفتند، چای و ذرهای بیسکوییت در انتظارشان بود، برخی با خود صبحانهای هم میآوردند و مرد درشت هیکل به یاد لقمهی نان و پنیری افتاد که همسرش از دیشب برایش تدارک دیده بود به یاد آن لقمه و دود سیگار به سرعت خود را به بوفه رساند تا هوایی تازه را استشمام کند و برای 20 دقیقه از این افکار دور شود.
مرز میان «بودن» و «فرسودگی» کجاست؟ در کتاب صوتی سلاح صلاح صلح، ما با انسانی مواجه هستیم که هویت او در میان رنگهای خاکستری و لباسهای متحدالشکل کارخانه ذوب شده است. پرسش اصلی اینجاست: چگونه یک ساختار قدرت میتواند رنج جسمانی را به «تنه لشی» تعبیر کند و استراحتِ مشروع را «زیر کار در رفتن» بنامد؟
تحلیل این بخش نشان میدهد که استثمار تنها در ساعات کاری رخ نمیدهد، بلکه در «صفهای انتظار بانک» به اوج میرسد. تضاد میان زن سپیدپوشِ چرمبرتن و زوج کارگری که آب از لباسهایشان میچکد، بازنمایی دقیق شکاف طبقاتی است. در اینجا، «پول» نه فقط ابزار مبادله، که مجوزی برای محترم شمرده شدن است. وقتی کارمند بانک با تحقیر از سواد نوشتن میپرسد، در واقع در حال لگدمال کردنِ جانی است که سیزده روز تمام، برای پرداخت اجارهبهای همان شبخوابیها، فرسوده شده است.
نویسنده به زیبایی مفهوم «شرم از فقر» را در مچاله شدن زن کارگر روی صندلی بانک تصویر میکند. این شرم، محصولِ نگاههای قضاوتگری است که فقر را کثافت میبینند، نه معلولِ ساختارهای ناعادلانه. کتاب صوتی سلاح صلاح صلح به ما یادآوری میکند که نظامهای مالی، عصارهی رنج انسانها را در ثانیهای به «دوردستها» میفرستند تا بقای طبقهای را تضمین کنند که حتی یک قطره باران بر آرایششان ننشسته است.
این اثر دعوتی است به بیداری؛ بیداری از خوابی که در آن رنج را «عادت» و بیعدالتی را «قانون» میپنداریم. آیا میتوان جانی را که برای بقا ناچار به شمارش معکوس جعبههاست، دوباره به ساحت آزادی بازگرداند؟
در امتدادِ این جستار
آگاهی، جریانی پیوسته است. آنچه در این مقال گذشت، بخشی از منظومهی فکری و آثارِ نیما شهسواری است که با هدفِ ترویج آزادی و نقدِ ساختارهای قدرت به رشتهی تحریر درآمده است. برای غوطهوریِ بیشتر در این جهانبینی، میتوانید از پیوندهای زیر بهره جویید:
کتابهای ممنوعه و اندیشهای تازه؛ گذار به سوی جهان آرمانی
برای تغییر این متن بر روی دکمه ویرایش کلیک کنید. لورم ایپسوم متن ساختگی با تولید سادگی نامفهوم از صنعت چاپ و با استفاده از طراحان گرافیک است.
هر کتاب، زخمی است بر پیکرِ تمدن انسانی و دریچهای به سوی اصالتِ جان
روایتهای شنیداری، پادکستها و اشعار موسیقیایی؛ همگی در یک نگاه. برای شنیدن، آگاهی و جانگرایی.
قرآن، سند نهایی ظلم، فراتر از یک عنوان، فراخوانی است برای مواجههای بیپرده با متنی که قرنهاست سایهی سنگین خود را بر زیستجهان ما افکنده است. در این بخش از مجموعه پادکست به نام جان، ما به دنبال واکاوی ریشههایی هستیم که در کتاب گواه ظلم به تفصیل به آنها پرداخته شده است.
این نوشتار و گفتار، نه یک نقد سطحی، بلکه یک مانیفست هستیشناختی در دفاع از حرمت جان است. زمانی که متن، ادعای لایتغیر بودن میکند و با سلاح خاتمیت، راه را بر هرگونه تکامل فکری میبندد، «انسان» به ابزاری در خدمتِ ایدئولوژی مبدل میگردد. ما در اینجا از ستمی سخن میگوییم که با نام قدسیت، تازیانه را بر تنِ حقیقت و آزادی فرود آورده است.
ورود به آرشیو کامل این بخشکتاب صوتی رویا بخش چهارم، فراتر از یک روایت داستانی، ترسیمگرِ نقشهی راهی برای خروج از بنبستهای تاریخی و رسیدن به قلمرو اختیار است. نیما شهسواری در این بخش، ما را به تماشای دیالکتیک میان آزادگان بیدار و ساختارهای صلب قدرت میبرد؛ جایی که «جان» نه به عنوان یک مفهوم بیولوژیک، بلکه به مثابه یگانه خط قرمز خلقت بازتعریف میشود.
در این مانیفست شنیداری، جهان آرمانی ثمرهی سرکوب یا حذف نیست، بلکه برآمده از تکثر آرمانهایی است که در قاعدهی بنیادین عدم آزار به وحدت میرسند. این متن، رویاروییِ صادقانهای است با ابزارهای سرکوب استبداد—از تهمت دیوانگی تا زنجیر فقر—و نویدبخش لحظهای است که حتی نگهبانانِ ظلم، طعمِ شیرینِ اختیار را چشیده و سلاحهای خود را به پای «حقیقت» زمین میگذارند.
ورود به آرشیو کامل این بخشمسکین رهایی نشود آزاده؛ این نخستین تازیانه بر پیکرهی رخوت و بندگی است. نیما شهسواری در این سروده که از بطن کتاب قیام برآمده، به کالبدشکافی ملتی میپردازد که میان حقارت و بندگی در نوسان است. این متن، یک تعارف ادبی نیست؛ بلکه رویارویی مستقیم با تلخیِ حقیقتی است که در آن، «ترس» به عنوان بزرگترین مانعِ آبادانی و رهایی معرفی میشود.
در جهانبینی جهان آرمانی، آزادی امری بخشیدنی نیست، بلکه دریافتنی است. هنگامی که دستها به جای کنشگری، در طلبِ ایمان از «خدایان بیجان» به هوا میروند، نتیجهای جز بازتولیدِ ستم حاصل نخواهد شد. این اثر، دعوتی است به بریدن از ترس و فهمِ این نکته که آزادی، تنها از مسیرِ صیانت از جان و مسئولیتپذیری هستیشناختی میگذرد.
ورود به آرشیو کامل این بخشاین شعر شعور است و بگو جان شعار است؛ این آغازگرِ طغیانی است که از کلمه فراتر رفته و به ساحتِ عمل درآمده است. نیما شهسواری در قطعهی «شعار» که فصلی از کتاب رزمنامه محسوب میشود، شعر را نه به عنوان ابزاری برای سرگرمی، بلکه به مثابه صدای لالانِ دیار و فریادِ غرورِ در گلو مانده ترسیم میکند.
در این اثر، موسیقی هوش مصنوعی با کلامی که علیه تحجر و خدایانِ قهار میشورید، در هم آمیخته تا ندای دلِ جاندار و عیار را به گوشِ «انسان خواب» برساند. این محتوا، دعوتی است به ایستادگیِ چناروار و برچیدنِ غباری که قرنهاست بر روی حقیقتِ جان نشسته است. ما در اینجا از تکثیرِ بیداری سخن میگوییم؛ بیداریای که از یک تن آغاز شده و اکنون به هزاران رسیده است.
ورود به آرشیو کامل این بخشمسیرِ دسترسی به آثار، از میانِ همین دستهبندیها میگذرد؛ گزینشی آگاهانه برای شنیدنِ آنچه فراتر از کلمات است.
جامعهای برای گفتوگو، تعالی و رسیدن به آرمانها
همه کاربران میتوانند بدون نیاز به ثبتنام، از آثار رایگان شامل کتابها، کتابهای صوتی و پادکستها استفاده کنند.
فضایی برای گفتوگو، تبادل نظر و مشارکت در مباحث جامعه. تالار گفتمان مکانی است برای:
اعضای سایت میتوانند مطالب، مقالات و اشعار خود را در جهان آرمانی منتشر کنند.
جهان آرمانی باورمند به قانون آزادی است. قانونی که یکایک جانداران را برابر میانگارد و آزار به آنان را بزرگترین خطای جهان میپندارد.
قانون آزادی، هرگونه آزار اعم از (آزار فیزیکی، روانی و کلامی) را نهی میکند. هرگونه توهین، تحقیر، تهدید، سرقت آثار دیگران و... نوعی آزار به حساب آمده و با قانون آزادی منافات دارد.
از طریق منوی اصلی سایت، گزینه "ثبتنام" را انتخاب کنید.
نام کاربری و ایمیل معتبر را وارد کنید.
لینک فعالسازی به ایمیل شما ارسال میشود. با کلیک روی این لینک، میتوانید رمز عبور خود را تنظیم کنید.
پس از فعالسازی حساب و تنظیم رمز عبور، میتوانید با نام کاربری و رمز عبور وارد سایت شوید.
برای سهولت بیشتر، میتوانید از طریق حساب گوگل خود در سایت ثبتنام کنید:
پس از ثبتنام، به تالار گفتمان دیالوگ دسترسی خواهید داشت - فضایی برای گفتوگوی سازنده، تبادل نظر و مشارکت در ایجاد تغییرات مثبت در جامعه.
پس از ورود به حساب کاربری، میتوانید از بخش "پروفایل من" تنظیمات زیر را انجام دهید:
برای افزایش امنیت، میتوانید رمز عبور خود را به طور دورهای تغییر دهید.
تصویر پروفایل و بنر شخصی خود را آپلود کنید تا در انجمن و پروفایل شما نمایش داده شود.
امضای خود را برای نمایش در زیر پستهای انجمن تنظیم کنید.
لینک شبکههای اجتماعی خود را اضافه کنید تا در پروفایل شما نمایش داده شود.
نگرش خود را در مورد موضوعات مختلف از جمله مذهب، اخلاق، سیاست و اقتصاد بیان کنید.
همه اعضای جهان آرمانی متعهد به رعایت قانون آزادی هستند. این قانون برابری همه جانداران و ممنوعیت هرگونه آزار را تأکید میکند.
معرفی کوتاه از خودتان که برای همه کاربران قابل مشاهده است
کشور: فقط مدیران میبینند • تاریخ تولد: به صورت سن نمایش داده میشود
انتخابهای شما دربارهی هستی، اخلاق و جامعه - همیشه قابل تغییر
لینک شبکههای اجتماعی و وبسایت شما در پروفایل عمومی نمایش داده میشوند
ویرایش نام، ایمیل، رمز عبور - امکان فعالیت ناشناس
معرفی کوتاه از خودتان که برای همه کاربران قابل مشاهده است
کشور: فقط مدیران میبینند • تاریخ تولد: به صورت سن نمایش داده میشود
انتخابهای شما دربارهی هستی، اخلاق و جامعه - همیشه قابل تغییر
لینک شبکههای اجتماعی و وبسایت شما در پروفایل عمومی نمایش داده میشوند
ویرایش نام، ایمیل، رمز عبور - امکان فعالیت ناشناس
در حال حاضر این لینک در دسترس نیست
بزودی این فایلها بارگذاری و لینکها در دسترس قرار خواهد گرفت
در حال حاضر از لینک مستقیم برای دریافت اثر استفاده کنید
این آیکون در صفحهی پیش رو برای دانلود مستقیم فایلها از سرورهای وبسایت رسمی جهان آرمانی تعبیه شده است، با کلیک بر روی این گزینه شما میتوانید به راحتی کتاب مورد نظر خود را دانلود کنید.
این آیکون در صفحهی پیش رو برای دانلود با لینک کمکی از سرورهای Google Drive تعبیه شده است، با کلیک بر روی این گزینه شما میتوانید به راحتی کتاب مورد نظر خود را دانلود کنید.
این آیکون در صفحهی پیش رو برای دانلود با لینک کمکی از سرورهای One Drive تعبیه شده است، با کلیک بر روی این گزینه شما میتوانید به راحتی کتاب مورد نظر خود را دانلود کنید.
این آیکون در صفحهی پیش رو برای دانلود با لینک کمکی از سرورهای Box Drive تعبیه شده است، با کلیک بر روی این گزینه شما میتوانید به راحتی کتاب مورد نظر خود را دانلود کنید.
این آیکون در صفحهی پیش رو به شما اطالاعاتی پیرامون اثر خواهد داد، مشخصات اصلی اثر در این صفحه تعبیه شده است و شما با کلیک بر این آیکون به بخش مورد نظر هدایت خواهید شد.
شما با کلیک روی این گزینه به بخش مطالعه آنلاین اثر هدایت خواهید شد، متن اثر در این صفحه گنجانده شده است و با کلیک بر روی این آیکون شما میتوانید به این متن دسترسی داشته باشید
در صورت مشاهدهی هر اشکال در وبسایت از قبیل ( خرابی لینکهای دانلود، عدم نمایش کتب به صورت آنلاین و … ) با استفاده از این گزینه میتوانید ایراد مربوطه را با ما مطرح کنید.
این صفحه دارای لینکهای بسیاری است تا شما بتوانید هر چه بهتر از امکانات صفحه استفاده کنید.
در پیش روی شما چند گزینه به چشم میخورد که فرای مشخصات اثر به شما امکان میدهد تا متن اثر را به صورت آنلاین مورد مطالعه قرار دهید و به دیگر بخشها دسترسی داشته باشید،
شما میتوانید به بخش صوتی مراجعه کرده و به فایل صوتی به صورت آنلاین گوش فرا دهید و فراتر از آن فایل مورد نظر خود را از لینکهای مختلف دریافت کنید.
بخش تصویری مکانی است تا شما بتوانید فایل تصویری اثر را به صورت آنلاین مشاهده و در عین حال دریافت کنید.
فرای این بخشها شما میتوانید به اثر در ساندکلود و یوتیوب دسترسی داشته باشید و اثر مورد نظر خود را در این پلتفرمها بشنوید و یا تماشا کنید.
بخش نظرات و گزارش خرابی لینکها از دیگر عناوین این بخش است که میتوانید نظرات خود را پیرامون اثر با ما و دیگران در میان بگذارید و در عین حال میتوانید در بهبود هر چه بهتر وبسایت در کنار ما باشید.
شما میتوانید آدرس لینکهای معیوب وبسایت را به ما اطلاع دهید تا بتوانیم با برطرف کردن معایب در دسترسی آسانتر عمومی وبسایت تلاش کنیم.
در صورت بروز هر مشکل و یا داشتن پرسشهای بیشتر میتوانید از لینکهای زیر استفاده کنید.
این آیکون در صفحهی پیش رو برای دانلود مستقیم فایلها از سرورهای وبسایت رسمی جهان آرمانی تعبیه شده است، با کلیک بر روی این گزینه شما میتوانید به راحتی کتاب مورد نظر خود را دانلود کنید.
این آیکون در صفحهی پیش رو برای دانلود با لینک کمکی از سرورهای Google Drive تعبیه شده است، با کلیک بر روی این گزینه شما میتوانید به راحتی کتاب مورد نظر خود را دانلود کنید.
این آیکون در صفحهی پیش رو برای دانلود با لینک کمکی از سرورهای One Drive تعبیه شده است، با کلیک بر روی این گزینه شما میتوانید به راحتی کتاب مورد نظر خود را دانلود کنید.
این آیکون در صفحهی پیش رو برای دانلود با لینک کمکی از سرورهای Box Drive تعبیه شده است، با کلیک بر روی این گزینه شما میتوانید به راحتی کتاب مورد نظر خود را دانلود کنید.
این آیکون در صفحهی پیش رو برای مطالعهی آنلاین در بستر وبسایت جهان آرمانی تعبیه شده است، اگر به هر دلیل تمایل به مطالعهی آنلاین بدون دریافت کتاب را دارید میتوانید از این بستر استفاده کنید.
شما با کلیک روی این گزینه به بخش نظرات هدایت خواهید شد، میتوانید با فعالیت در این بخش و امکانات موجود در این بستر، نقدها، بحثها، نظرات، انتقادات و پیشنهادات خود را با ما مطرح کنید.
در صورت مشاهدهی هر اشکال در وبسایت از قبیل ( خرابی لینکهای دانلود، عدم نمایش کتب به صورت آنلاین و … ) با استفاده از این گزینه میتوانید ایراد مربوطه را با ما مطرح کنید.
پر کردن بخشهایی که با علامت قرمز رنگ مشخص شده است الزامی است.
عنوانی برای گزارش خود انتخاب کنید
تا ما با شناخت مشکل در برطرف کردن آن اقدامات لازم را انجام دهیم.
در صورت تمایل میتوانید آدرس ایمیل خود را درج کنید
تا برای اطلاعات بیشتر با شما تماس گرفته شود.
آدرس لینک مریوطه که دارای اشکال است را با فرمت صحیح برای ما ارسال کنید!
این امر ما را در تصحیح مشکل پیش آمده بسیار کمک خواهد کرد
فرمت صحیح لینک برای درج در فرم پیش رو به شرح زیر است:
https://idealistic-world.com/poetry
در متن پیام میتوانید توضیحات بیشتری پیرامون اشکال در وبسایت به ما ارائه دهید.
با کمک شما میتوانیم در راه بهبود نمایش هر چه صحیحتر سایت گام برداریم.
با تشکر ازهمراهی شما
وبسایت رسمی جهان آرمانی
پر کردن بخشهایی که با علامت قرمز رنگ مشخص شده است الزامی است.
در هنگام درج بخش اطلاعات دقت لازم را به خرج دهید زیرا در صورت چاپ اثر شما داشتن این اطلاعات ضروری است
بخش ارتباط، راههایی است که میتوانید با درج آن مخاطبین خود را با آثار و شخصیت خود بیشتر آشنا کنید، فرای عناوینی که در این بخش برای شما در نظر گرفته شده است میتوانید در بخش توضیحات شبکهی اجتماعی دیگری که در آن عضو هستید را نیز معرفی کنید.
شما میتوانید آثار خود را با حداکثر حجم (20mb) و تعداد 10 فایل با فرمتهایی از قبیل (png, jpg,avi,pdf,mp4…) برای ما ارسال کنید،
در صورت تمایل شما به چاپ و قبولی اثر شما از سوی ما، نام انتخابی شامل عناوینی است که در مرحلهی ابتدایی فرم پر کردهاید، با انتخاب یکی از عناوین نام شما در هنگام نشر در کنار اثرتان درج خواهد شد.
پیش از انجام هر کاری پیشنهاد ما به شما مطالعهی قوانین و شرایط وبسایت رسمی جهان آرمانی است برای این کار از لینکهای زیر اقدام کنید.
پر کردن بخشهایی که با علامت قرمز رنگ مشخص شده است الزامی است.
در هنگام درج بخش اطلاعات دقت لازم را به خرج دهید زیرا در صورت چاپ اثر شما داشتن این اطلاعات ضروری است
بخش ارتباط راههایی است که میتوانید با درج آن ما را با نمونه آثار خود آشنا کنید، دقت داشته باشید که این اطلاعات را به درستی درج کنید زیرا تنها راه ارتباطی ما در آینده با شما همین اطلاعات خواهد بود
شما میتوانید آثار خود را با حداکثر حجم (20mb) و تعداد 10 فایل با فرمتهایی از قبیل (png, jpg,avi,pdf,mp4…) برای ما ارسال کنید،
در صورت تمایل شما به چاپ و قبولی اثر شما از سوی ما، نام انتخابی شامل عناوینی است که در مرحلهی ابتدایی فرم پر کردهاید، با انتخاب یکی از عناوین نام شما در هنگام نشر در کنار اثرتان درج خواهد شد.
پیش از انجام هر کاری پیشنهاد ما به شما مطالعهی قوانین و شرایط وبسایت رسمی جهان آرمانی است برای این کار از لینکهای زیر اقدام کنید.