گوشت و خون حیوانات خورده میشد بیآنکه انسانها ذرهای به این ددمنشی خود فکر کنند و ذرهای از این رفتار وحشیانه احساس گناه کنند.
احساس گناه، چه کلماتی چه صحبتهایی و چه روزگارانی
پوست حیوانات لباس و کیف و کفش انسانها میشد و هیچگاه به این فکر نمیکردند که روزگارانی این جامه، تن حیوانی بود که آرام زندگی میکرد و عاشق زندگی کردن بود.
اما روزی او را سلاخی کرده و حال پوست و جانِ آنها جامهای بر تن ما شده است،
هیچگاه انسانها به این روزهای خود نمینگریستند و از آن روزگاران جز درسی به جای نمانده که گهگاه کودکان از گوش دادن به قصههای دور طفره میرفتند و حتی حاضر نبودند به این داستانها گوش فرا دهند و عبرت گذشتگان و روزگاران شرمسار انسانها را بشنوند.
حال دگر از آن روزها خبری نبود و از آن دیو پرستیها چیزی به جای نمانده بود از آن روزگارانی که انسانها خود را به زمین میافکندند و در برابر خدایی سر به تعظیم فرود میآوردند، خود را به خاک و خون میکشیدند تا خدایی در آسمانها به لذت بنشیند و اینان در خاک خون قربانی نثارش کنند تا ذرهای از خوی وحشی او کاسته شود و عذابش را به سویشان دچار نگرداند.
حال دگر از خدا هیچ نام و نشانی به جا نمانده بود، از ادیانش، از راهکارهایش که به واسطهی آن خون چه بسیار جانداران به شیشه کرده بود،
حال دگر از آن خدا هیچ در یادها نمانده بود، دیگر خدایی نبود که تخت قدرتش را بر گردهی جانداران بگذارد و همگان را به پایین بکشاند تا خویشتن بالاتر رود و به اوج آسمانها پر کشد.
دگر خدایی نبود که برای هر کرده و نکرده انسانها قانونی وضع کند و به واسطهی آن خون به زمین بریزاند، صدای هر معترضی را فرو بنشاند و پاسخش را به مرگ دهد، خدایی نبود تا انسانها را اشرف مخلوقات خطاب کند و باقی جانداران را وسیلهای برای آسودگی آنان بداند، کشتار را اصلی در این باور بخواند و از کشتار دیگران لذت بجوید، از آن خدا هیچ باقی نمانده بود و حال انسانها خود را برتر نمیدانستند و سعی در بهبود زیستگاه خویش و دیگر جانداران داشتند،
دگر انسان نبود و همه جان بود، جانِ جاندارگان بزرگترینِ ارزشها بود و همگان در پی زندگی دادن زندگی میکردند و خدا را فراموش کرده قوانین را با شرایط روزشان و تابع قانون پاک آزادی پیش میبردند و به هیچ قدرت مطلقی جز آزادی و احترام به جانِ جانداران سر تعظیم فرود نمیآوردند.
تمام آن روزهای شرمناک گذشته بود، آن تجاوزهای مکرر به همگان به کودکان و به زنها و دیگر جانداران، آن زشتیها به پایان رسیده بود و حال روز آراستن و آرام زیستن بود، حال روز رهایی جانداران بود و اصل و ارزش تمام جهان احترام به دیگران جانان بود و روزگارانی میشد که همه در این صفا و زیر سیطرهی این قوانین پاک به آرامش و در عشق میزیستند.
حق و باطل، دین و کفر، توحید و شرک، حلال و حرام و … همه و همه رنگ باخته و واژگانی بیمعنی شده بود و کسی جزایی علیه باورهایش نمیدید، کسی به تحمیل به اعتقادی پایبند نبود و با اندیشهاش به هر سمت و سو که میخواست راه مییافت، هر کس باور خویشتن را میجست و آزادانه دربارهاش سخن میگفت و به پیشبرد باورش همت میگماشت و سعی در عملی کردن آنها داشت.
سالیان درازی بود که اعدام منسوخ شده بود و کسی را دار نمیزدند، زنده زنده نمیسوزاندند، سنگسار نمیکردند و شلاق نمیزدند راه تنبیه همانا تربیت بود رکن اصلی این جوامع احترام بود و با تربیت همگان را در این راه به تکامل میرساندند، میآموختند و حال انسان آموخته دیگر خطا نداشت پس از خطا عذاب نمیدید و راه عذاب به فراموشی سپرده شده بود، حال دیگر کسی را با شکنجه تابع و فرمانبر نمیساختند و واژگان زشتی معنی باخته بود، برای کسی باورپذیر نبود که روزگارانی آدمیان را به میان میدانها و معرکههای زشتی میبستند و شلاق میزدند و آنها ناله سر میدادند و اینها نعره میکشیدند تکان میخوردند و به خود ادرار میکردند و جمعی دور تا دور آن میدان به نظاره مینشستند، گاه وحشی میشدند، گاه تعلیم میدیدند، گاه فریاد میزدند و گاه هلهله میکردند.
حال دیگر آدمیان نمیدانستند اعدام کردن چیست، جنگ چیست، خون ریختن چیست، مرگ و شکنجه دادن چیست، قصاص چیست و قطع عضو کردن را نمیشناختند، اینان صدای شکنجهها و فریاد شکنجهگران و نالههای شکنجهشدگان را نشنیده بودند، نشنیده بودند زنی فریاد بزند، زن بارداری با طفلی در شکم زیر شکنجه جان بدهد و طفلش را به کام مرگ بسپارد اینان هیچکدام از اینها را نشنیده بودند، نشنیده بودند چگونه مردی از درد به خود میپیچد و زمزمه آزادی سر میدهد
آری اینان هیچ نشنیدهاند و روزگاران پیش همچون خاطرهای بر آنان گذشت و تاریخ نگاشته شدهای بر آنان گذشت و آنان حاصل دسترنج پیشینیان را برداشت کرده و زندگی کردهاند که همگانشان به جهان آرمانی زاده شدند.
چگونه همهچیز فراموش شد و هیچ نمانده جز نوشتههایی با نام تاریخ، چگونه فراموش کردند انسانها به میدان مینشستند و از درد و رنج دیگران لذت میبردند، چگونه تا این حد تغییر یافتند و از آن خوی وحشیگری فرسنگها دور ماندند.
گاوهای زخمی جان دادند و انسانها دیدند و آرام از کنارش گذشتند و چه فریاد شادیای از درد دیگران سر دادند و چگونه برخی از آنان خویشتن را عامل شکنجه دیگران کردند و شب آرام سر به بالین گذاشتند و زندگی روزمره خویشتن را گذراندند.
پاسخش شغل بود و مأمور و معذور بودن، چه آرام میزیستند در آن کارزار و همگان آن روزگاران را فراموش کردند و از خدا هیچ به جای نماند جز خاطرهای از مردی وحشیخو و جلاد که سالیان سال حکم راند و زشتی هدیه داد و به انتها نامش از میان آدمیان و جهانیان محو شد و رخت بست تا آرام زندگی کنند و تمام این زشتیها را به دور افکنند.
حال دگر جهان، جهانِ آرمانی بود، آن جهان رؤیایی، آن دور شدن از زشتیها و کژیها و همگان سالیانی بود که از نعمت بودنش لذت میبردند و زندگی میکردند و عاشق زندگی بودند.
آرمان جهان چه سخت به دست آمد و طی سالیان دراز تکامل یافت با فریاد و اعتراض و جانفشانیها، آن تعصب و دیوانگیها به دور رفتند و چه جانها که فدای این راه پاک شد، تا آخرین نفس جنگیدند، فریاد زدند، شکنجه شدند و از پای ننشستند، روزگارانی پیش آنجا که فریادهای جهان آرمانی برپا شد، آنجا که همگان به جوش و خروش افتادند تا جهانی لایق زیستن بسازند، آنجا که همه دست در دست هم کنار یکدگر به پا خواستند و جنگیدند، آنجا که دلشان پر امید بود و در کنار هم تا آخرین قطرهی خون از پا ننشستند، آنجا روز رهایی انسان و والاتر از آن همهی جانداران بود،
چه والا آرمانی در آن بیداد زمین در میان همه زشتیها هیچ تن فرو ننشست، دست در دست هم تا آخرین قطره خون جنگیدند برای هدف والا و مقدسشان
سالها جنگ و اعتراض، سالها ایستادگی و شهامت، سالها دلاوری و بیباکی، سالها خونِ دل خوردن و زجر کشیدن، آسان به دست نیامد این روزگاران، از جان گذشتند تا به جان برسند.
جنگیدند تا آیندگان به آرامی زنده بمانند و زندگی کنند و زندگی را دوست بدارند، زنده نباشند که زندگی کنند،
از پا ننشستند از پای نایستادند تا رسیدن به هدفی والا و ساختن جهانی لایق زیستن همه جانداران
آری این هدف والا چه خونها و چه جانها که در راهش فدا شد، لیک روزگاری رسیده که از آن دیوانگیهای پیشتر هیچ به جای نماند، آن جهان پر از زشتی و نامردمی، آن جهان پر از پلیدی و کژی با جانباختگی و رشادتهای آزادگان به سرانجام نشست.
در مرحله اول توانستند جهان آرمانی بسازند که در آن دیگر تحمیل و آزار دیگران وجود نداشته باشد هر کسی بتواند به آرامی و در آسایش به باور خویشتن زندگی کند، آن جهان زشتیها را به کناری بزنند و جهانی برای خویشتن بسازند که در آن هر کس به باور خود و در سرزمین خود به آرامی زندگی کند
جهان آرمانی مرحله به مرحله شکل گرفت، سختترینش همان ابتدای راه بود که باید آن همه تعصب و زشتی را که سالیان درازی میان آدمیان جای داشت از میان بردارند،
در آن ابتدای راه بود که خونهای بسیاری از آزادگان و آزادیخواهان به زمین ریخت و این غنچه نوشکفته را سیراب و پروار کرد و هیچگاه به واسطهی این جانباختنها از هدف والا دور نماند و به واقع بر این آرمانِ والا ایمان داشتند که تنها راه رهایی جانداران از این همه ظلمها، همین جهان آرمانی است، رشادتها سرانجام به سر منزل مقصود رسید و جهان آرمانی با تمامیِ قوانینش در جهان حکم فرما شد،
هر باور و هر اعتقاد و هر مسلکی کشوری جداگانه داشت، با قوانین و مقرراتی از آن خودشان، جای هیچگونه تحمیل در میان نبود که باورمندان به آن طریقت با هم زندگی کنند، خودشان قوانین وضع میکردند و بر آن باور پا میفشردند
قانون از خودشان، باور از خودشان، عشق نهفته آنان به این طریقت خویش دنیایشان را میساخت