به غم آلوده کند جسم و تن و این جان را
نفس از بهر همین غم بکشد ایمان را
غم شده تیغ و بر این تن بدرد این جان را
شده هر روز همان روز نخستین خان را
ز درون خون بچکد از غم و هر طوفان را
بدر این جامهی غم را که کند ویران ماه
شده همدم غم و بیند لب خندان خداوندان را
تو هدف بین و به خود آر، من و طغیان را
که غم آری بکند هر نفری را چو اسیران جان را
بدر آری و تو برخیز ز هدف ایمان را