به نگاه تو چنین بال رهایی شده رویش‌گرما
من از این دیدن تو عمر دوباره طلب از جان تو ماه

تو و آن چشم نگاهت همه دنیا نگران
که دگر نیست چنین عشق به دنیای میان

ز همان روز نخستین و در آن کوچه‌ی بکر
تو به دستان من و من به تو پروازم فکر

چه جهانی که در آن خون برادر ریزند
تو به تنهایی و دیدی ز جهان بگریزند

گذر داد ز بیداد جهان از هر عدل
که شده کودک تنها به چنین درد از مذل

تو به خود در خود و در این نفس سخت به پیش
نگران چشم من از ریختن اشک به پیش

تو نبینی که غم از خود خجل از دیدن شد
به خودش لعن فرستاد و نفس او کم شد

نه یکی ظلم نه تنهایی دیدن صد درد
که جهان بازی خود را به تو او اذعان کرد

به چنین درد عظیمی که در آن بی‌پا شد
نتواند به دویدن و جهان رسوا شد

هر دو چشمت به مذابی که در آن جان جوشید
به دل چرک خودش درد کشید و غم خود را نوشید

که طبیبان همه گفتند از این راز مگو
و من از روز دگر خوانده که با من تو بگو

تو بگو باشی و با بودن خود معنی ما
همه زندار به معنای تو معنی است مرا

تو دویدی و من و زندگی و معنی ما
همه دنیا همه آن بودن تو بود رها

هر نفس سوزن و دردی تن تو من را خورد
من از آتش به خودم سوختم و تن را برد

و چنین روز که می‌بینم و تو در پیشی
به چنین فعل به فردای خودت اندیشی

مثل وصل من و شادی و‎ ‎ان وصل وصال
به دل شعر تو می‌خوانی از این حال محال

که اگر زنده و در پیش به بازی باشی
من و جستار نفس بودن و معنی باشی

به چنین روز به هر کام بخوانم ز دل آن
چامه‌ی پیر خودم را بکشم پیش و عیان

همه شادی من از بازی تو معنا داشت
تو پر از شادی و زندار چنین در من کاشت

که جهان از من و ما معنی دنیای در آن
نفسم طفل من از مرگ گذر کرد به جان