روزگارانی است که در آن جانداران چه زیبا و آرام در کمال آسایش ‏کنار یکدیگر زندگی می‌کنند.‏
از آن پیش‌ترها چیزی به جای نمانده جز ذره‌ای خاطرات و گفتار ‏تاریخی که انسان‌ها آن را می‌شنوند و می‌خوانند و از آن روزهای ‏آدمیان عبرت‌ها می‌گیرند.‏
انگار نه اینکه دیروزی در این خاک وجود داشت و چه زشتی‌هایی ‏که بر همگان روان می‌شد، چه ظلم‌هایی که نه از دیار دیگر که از ‏خود آدمیان بر یکدیگر روان بود و از انسان‌ها به دیگر جانداران که ‏تاب زیستن از آنان ربوده بود.‏
سالیان پیش زمین به دست دیوان اداره می‌شد و برای کسی تاب نفس ‏کشیدن به جا نمانده بود جز همان دیوان و ذره‌ای اطرافیانشان که به ‏راحتی زندگی می‌کردند و بر گرده دیگران سوار بودند.‏
کودکان هیچ از آن روزها نمی‌دانستند، برایشان دنیا همین امروزِ آن ‏تعریف شده بود و گهگاه که میان سخن بزرگ‌سالان می‌نشستند با ‏تعجب به حرف‌های آنان گوش فرا می‌دادند و هماره به این ‏می‌اندیشیدند که این‌ها جز افسانه چیز دیگری نیست و تمام این ‏داستان‌های گذشتگان سر آبی است و کجا انسان‌ها می‌توانستند تا به ‏این حد کریه بوده باشند.‏
انگار نه انگار که روزگارانی پیش‌تر انسان‌ها به جان هم می‌افتادند و با ‏یکدیگر جنگ‌ها می‌کردند، با توپ و تفنگ و مسلسل آتش به روی ‏هم می‌گشادند و از این کرده خود شاد و سرمست بودند،
انگار نه انگار که پیش‌ترها چه راحت و آسوده جان حیوانات را ‏می‌گرفتند، سلاخ خانه‌ها داشتند و در آن حیوانات را به جوخه‌های ‏مرگ می‌سپردند و سر از تنشان جدا می‌کردند تا برای زنده ماندن و ‏لذت بردن خویش از جان آنان تناول کنند.‏
گوشت و خون حیوانات خورده می‌شد بی‌آنکه انسان‌ها ذره‌ای به این ‏ددمنشی خود فکر کنند و ذره‌ای از این رفتار وحشیانه احساس گناه ‏کنند.‏
احساس گناه، چه کلماتی چه صحبت‌هایی و چه روزگارانی
پوست حیوانات لباس و کیف و کفش انسان‌ها می‌شد و هیچ‌گاه به ‏این فکر نمی‌کردند که روزگارانی این جامه، تن حیوانی بود که آرام ‏زندگی می‌کرد و عاشق زندگی کردن بود.‏
اما روزی او را سلاخی کرده و حال پوست و جانِ آن‌ها جامه‌ای بر ‏تن ما شده است،
هیچ‌گاه انسان‌ها به این روزهای خود نمی‌نگریستند و از آن روزگاران ‏جز درسی به جای نمانده که گهگاه کودکان از گوش دادن به ‏قصه‌های دور طفره می‌رفتند و حتی حاضر نبودند به این داستان‌ها ‏گوش فرا دهند و عبرت گذشتگان و روزگاران شرمسار انسان‌ها را ‏بشنوند.‏
حال دگر از آن روزها خبری نبود و از آن دیو پرستی‌ها چیزی به ‏جای نمانده بود از آن روزگارانی که انسان‌ها خود را به زمین ‏می‌افکندند و در برابر خدایی سر به تعظیم فرود می‌آوردند، خود را به ‏خاک و خون می‌کشیدند تا خدایی در آسمان‌ها به لذت بنشیند و ‏اینان در خاک خون قربانی نثارش کنند تا ذره‌ای از خوی وحشی او ‏کاسته شود و عذابش را به سویشان دچار نگرداند.‏
حال دگر از خدا هیچ نام و نشانی به جا نمانده بود، از ادیانش، از ‏راهکارهایش که به واسطه‌ی آن خون چه بسیار جانداران به شیشه ‏کرده بود، ‏
حال دگر از آن خدا هیچ در یادها نمانده بود، دیگر خدایی نبود که ‏تخت قدرتش را بر گرده‌ی جانداران بگذارد و همگان را به پایین ‏بکشاند تا خویشتن بالاتر رود و به اوج آسمان‌ها پر کشد.‏
دگر خدایی نبود که برای هر کرده و نکرده انسان‌ها قانونی وضع کند ‏و به واسطه‌ی آن خون به زمین بریزاند، صدای هر معترضی را فرو ‏بنشاند و پاسخش را به مرگ دهد، خدایی نبود تا انسان‌ها را اشرف ‏مخلوقات خطاب کند و باقی جانداران را وسیله‌ای برای آسودگی ‏آنان بداند، کشتار را اصلی در این باور بخواند و از کشتار دیگران ‏لذت بجوید، از آن خدا هیچ باقی نمانده بود و حال انسان‌ها خود را ‏برتر نمی‌دانستند و سعی در بهبود زیستگاه خویش و دیگر جانداران ‏داشتند،
دگر انسان نبود و همه جان بود، جانِ جاندارگان بزرگترینِ ارزش‌ها ‏بود و همگان در پی زندگی دادن زندگی می‌کردند و خدا را فراموش ‏کرده قوانین را با شرایط روزشان و تابع قانون پاک آزادی پیش ‏می‌بردند و به هیچ قدرت مطلقی جز آزادی و احترام به جانِ جانداران ‏سر تعظیم فرود نمی‌آوردند.‏
تمام آن روزهای شرمناک گذشته بود، آن تجاوزهای مکرر به ‏همگان به کودکان و به زن‌ها و دیگر جانداران، آن زشتی‌ها به پایان ‏رسیده بود و حال روز آراستن و آرام زیستن بود، حال روز رهایی ‏جانداران بود و اصل و ارزش تمام جهان احترام به دیگران جانان بود ‏و روزگارانی می‌شد که همه در این صفا و زیر سیطره‌ی این قوانین ‏پاک به آرامش و در عشق می‌زیستند.‏
حق و باطل، دین و کفر، توحید و شرک، حلال و حرام و … همه و ‏همه رنگ باخته و واژگانی بی‌معنی شده بود و کسی جزایی علیه ‏باورهایش نمی‌دید، کسی به تحمیل به اعتقادی پایبند نبود و با ‏اندیشه‌اش به هر سمت و سو که می‌خواست راه می‌یافت، هر کس ‏باور خویشتن را می‌جست و آزادانه درباره‌اش سخن می‌گفت و به ‏پیشبرد باورش همت می‌گماشت و سعی در عملی کردن آن‌ها داشت.‏
سالیان درازی بود که اعدام منسوخ شده بود و کسی را دار نمی‌زدند، ‏زنده زنده نمی‌سوزاندند، سنگسار نمی‌کردند و شلاق نمی‌زدند راه ‏تنبیه همانا تربیت بود رکن اصلی این جوامع احترام بود و با تربیت ‏همگان را در این راه به تکامل می‌رساندند، می‌آموختند و حال انسان ‏آموخته دیگر خطا نداشت پس از خطا عذاب نمی‌دید و راه عذاب به ‏فراموشی سپرده شده بود، حال دیگر کسی را با شکنجه تابع و ‏فرمان‌بر نمی‌ساختند و واژگان زشتی معنی باخته بود، برای کسی ‏باورپذیر نبود که روزگارانی آدمیان را به میان میدان‌ها و معرکه‌های ‏زشتی می‌بستند و شلاق می‌زدند و آن‌ها ناله سر می‌دادند و این‌ها نعره ‏می‌کشیدند تکان می‌خوردند و به خود ادرار می‌کردند و جمعی دور ‏تا دور آن میدان به نظاره می‌نشستند، گاه وحشی می‌شدند، گاه تعلیم ‏می‌دیدند، گاه فریاد می‌زدند و گاه هلهله می‌کردند.‏
حال دیگر آدمیان نمی‌دانستند اعدام کردن چیست، جنگ چیست، ‏خون ریختن چیست، مرگ و شکنجه دادن چیست، قصاص چیست و ‏قطع عضو کردن را نمی‌شناختند، اینان صدای شکنجه‌ها و فریاد ‏شکنجه‌گران و ناله‌های شکنجه‌شدگان را نشنیده بودند، نشنیده بودند ‏زنی فریاد بزند، زن بارداری با طفلی در شکم زیر شکنجه جان بدهد ‏و طفلش را به کام مرگ بسپارد اینان هیچ‌کدام از این‌ها را نشنیده ‏بودند، نشنیده بودند چگونه مردی از درد به خود می‌پیچد و زمزمه ‏آزادی سر می‌دهد
آری اینان هیچ نشنیده‌اند و روزگاران پیش همچون خاطره‌ای بر آنان ‏گذشت و تاریخ نگاشته شده‌ای بر آنان گذشت و آنان حاصل ‏دسترنج پیشینیان را برداشت کرده و زندگی کرده‌اند که همگانشان به ‏جهان آرمانی زاده شدند.‏
چگونه همه‌چیز فراموش شد و هیچ نمانده جز نوشته‌هایی با نام ‏تاریخ، چگونه فراموش کردند انسان‌ها به میدان می‌نشستند و از درد و ‏رنج دیگران لذت می‌بردند، چگونه تا این حد تغییر یافتند و از آن ‏خوی وحشی‌گری فرسنگ‌ها دور ماندند.‏
گاوهای زخمی جان دادند و انسان‌ها دیدند و آرام از کنارش گذشتند ‏و چه فریاد شادی‌ای از درد دیگران سر دادند و چگونه برخی از آنان ‏خویشتن را عامل شکنجه دیگران کردند و شب آرام سر به بالین ‏گذاشتند و زندگی روزمره خویشتن را گذراندند.‏
پاسخش شغل بود و مأمور و معذور بودن، چه آرام می‌زیستند در آن ‏کارزار و همگان آن روزگاران را فراموش کردند و از خدا هیچ به ‏جای نماند جز خاطره‌ای از مردی وحشی‌خو و جلاد که سالیان سال ‏حکم راند و زشتی هدیه داد و به انتها نامش از میان آدمیان و جهانیان ‏محو شد و رخت بست تا آرام زندگی کنند و تمام این زشتی‌ها را به ‏دور افکنند.‏
حال دگر جهان، جهانِ آرمانی بود، آن جهان رؤیایی، آن دور شدن ‏از زشتی‌ها و کژی‌ها و همگان سالیانی بود که از نعمت بودنش لذت ‏می‌بردند و زندگی می‌کردند و عاشق زندگی بودند.‏
آرمان جهان چه سخت به دست آمد و طی سالیان دراز تکامل یافت با ‏فریاد و اعتراض و جان‌فشانی‌ها، آن تعصب و دیوانگی‌ها به دور رفتند ‏و چه جان‌ها که فدای این راه پاک شد، تا آخرین نفس جنگیدند، ‏فریاد زدند، شکنجه شدند و از پای ننشستند، روزگارانی پیش آنجا که ‏فریادهای جهان آرمانی برپا شد، آنجا که همگان به جوش و خروش ‏افتادند تا جهانی لایق زیستن بسازند، آنجا که همه دست در دست هم ‏کنار یکدگر به پا خواستند و جنگیدند، آنجا که دلشان پر امید بود و ‏در کنار هم تا آخرین قطره‌ی خون از پا ننشستند، آنجا روز رهایی ‏انسان و والاتر از آن همه‌ی جانداران بود،
چه والا آرمانی در آن بیداد زمین در میان همه زشتی‌ها هیچ تن فرو ‏ننشست، دست در دست هم تا آخرین قطره خون جنگیدند برای ‏هدف والا و مقدسشان
سال‌ها جنگ و اعتراض، سال‌ها ایستادگی و شهامت، سال‌ها دلاوری ‏و بی‌باکی، سال‌ها خونِ دل خوردن و زجر کشیدن، آسان به دست ‏نیامد این روزگاران، از جان گذشتند تا به جان برسند.‏
جنگیدند تا آیندگان به آرامی زنده بمانند و زندگی کنند و زندگی را ‏دوست بدارند، زنده نباشند که زندگی کنند،
از پا ننشستند از پای نایستادند تا رسیدن به هدفی والا و ساختن جهانی ‏لایق زیستن همه جانداران
آری این هدف والا چه خون‌ها و چه جان‌ها که در راهش فدا شد، ‏لیک روزگاری رسیده که از آن دیوانگی‌های پیش‌تر هیچ به جای ‏نماند، آن جهان پر از زشتی و نامردمی، آن جهان پر از پلیدی و کژی ‏با جان‌باختگی و رشادت‌های آزادگان به سرانجام نشست.‏
در مرحله اول توانستند جهان آرمانی بسازند که در آن دیگر تحمیل و ‏آزار دیگران وجود نداشته باشد هر کسی بتواند به آرامی و در ‏آسایش به باور خویشتن زندگی کند، آن جهان زشتی‌ها را به کناری ‏بزنند و جهانی برای خویشتن بسازند که در آن هر کس به باور خود و ‏در سرزمین خود به آرامی زندگی کند
جهان آرمانی مرحله به مرحله شکل گرفت، سخت‌ترینش همان ‏ابتدای راه بود که باید آن همه تعصب و زشتی را که سالیان درازی ‏میان آدمیان جای داشت از میان بردارند،
در آن ابتدای راه بود که خون‌های بسیاری از آزادگان و ‏آزادی‌خواهان به زمین ریخت و این غنچه نوشکفته را سیراب و پروار ‏کرد و هیچ‌گاه به واسطه‌ی این جان‌باختن‌ها از هدف والا دور نماند و ‏به واقع بر این آرمانِ والا ایمان داشتند که تنها راه رهایی جانداران از ‏این همه ظلم‌ها، همین جهان آرمانی است، رشادت‌ها سرانجام به سر ‏منزل مقصود رسید و جهان آرمانی با تمامیِ قوانینش در جهان حکم ‏فرما شد،
هر باور و هر اعتقاد و هر مسلکی کشوری جداگانه داشت، با قوانین و ‏مقرراتی از آن خودشان، جای هیچ‌گونه تحمیل در میان نبود که ‏باورمندان به آن طریقت با هم زندگی کنند، خودشان قوانین وضع ‏می‌کردند و بر آن باور پا می‌فشردند
قانون از خودشان، باور از خودشان، عشق نهفته آنان به این طریقت ‏خویش دنیایشان را می‌ساخت
و تنها شرط این زندگی در آزادی آزار نرساندن به دیگران بود که از ‏همان ابتدا چشمه‌ای از آن در جهان آرمانی هویدا شد، هیچ‌کدام از ‏این کشورها قدرت نظامی نداشتند که به هر واسطه‌ای به دیگران ‏حمله کنند و باور خود را به قدرت و تحمیل نشر دهند و تنها قدرت ‏نظامی، در اختیار سازمانی بین‌المللی بود که به آرای عمومی انسان‌ها ‏اداره می‌شد و حافظ این آزادی به دست آمده با تمام توان بود، ‏ممالک تنها اختیار داشتند تا با ترویج و تبلیغ باور خود همراهان و هم ‏باورانی به کشور خویشتن بیفزایند.‏
اما دیگر از شمشیر و رگبار خبر نبود تا به واسطه‌ی آن در قفسی ‏زندانی کنند و به زور و تهدید هم باور سازند از بی‌باوران
قانون منع کشتار حیوانات و گیاه‌خواری برای همه‌ی انسان‌ها و دادن ‏سرپناهی بکر بی‌هیچ واسطه‌ی انسانی به حیوانات راهی بود که برای ‏برپایی زمانِ بیشتری گرفت و پس از آرمانی شدن جهان کم‌کم در ‏جهان پیاده گشت تا به جایی رسید که هر باور برای داشتن کشور و ‏سرپناه مطابق آرمان‌های خویش بر این اصل، آزار ندادن دیگر ‏جانداران پایبند بود و به آن باور داشت.‏
این نیز با رشادت‌هایی از سوی آزادگان محقق گشت و جهان را ‏جایی امن برای حیوانات ساخت تا آزادانه به دور از دژخیم جلادان ‏زندگی کنند و سر پناه داشته باشند و بی‌گزند از شکار، قربانی ‏خدایان و طعمه قساوت و خون‌خواری و تن دریدن انسان، آرام در ‏گوشه‌ای بیاسایند و آزاد زندگی کنند و جهان به واقع بدل به جانِ ‏جهان شود.‏
کشورهای جهان که با باور انسان‌ها در آزادی و به دور از تحمیل گرد ‏آمده بودند، قانونی داشتند که در آن همه کودکان بعد از رسیدن به ‏هجده‌سالگی می‌توانستند برای آینده خود تصمیم بگیرند و باوری ‏بجویند و به کشور دلخواه و هم باورشان عزیمت کنند و تمامیِ باورها ‏در راه تبلیغ اعتقاد خود کوشا باشند و کم‌کم به دور از تحمیل، ‏تفتیش، ارتداد و هزار واژه خدایان و انسان‌های دیرین به جایی که به ‏آن متعلق بودند عزیمت کنند و آرام زندگی کنند.‏
همین بخش دوم تکامل جهان آرمانی بود و آهسته باورهای پر ظلم به ‏دور انداخته شد و از جای ریشه‌کن شدند، طوری که هیچ‌کس ‏هیچ‌گاه از آنان یادی در خاطر نداشت و انسان‌ها کم‌کم خود این ‏باورها را تسویه کردند و به زباله‌دان تاریخ فرستادند.‏
روزگاران می‌گذشت و باورهای پوچ و توخالی با اعتقادات وحشیانه ‏یک به یک به دور انداخته می‌شدند و آدمیان با آرامشی بیشتر به ‏زندگی می‌پرداختند و بزرگ‌ترین قاضی باورهای جهان خویشتن ‏انسان‌ها بود.‏
همه تحصیل می‌کردند و می‌دانستند، پر از دانش و علم و معرفت به ‏همگان خدمت می‌کردند و قدر این عافیت و آزادی بدست آمده را ‏نگاه می‌داشتند و در نشر آن کوشا بودند.‏
حال سالیان درازی است که از آن ددمنشی‌ها گذشته، جهان آرمانی ‏برپا شده و آن انقلاب بزرگ جهانی شکل گرفته، زمان بسیاری ‏گذشته از آن تولد آرمان جهان، حال دیگر این جهان شکل خود را ‏کامل بدست آورده و از آن دیوانگی‌ها به دور مانده است، از آن همه ‏زشتی گذر کرده و حال دیگر به تمامیِ آن رؤیاهایی که روزگاری ‏در سر آزادگان بود رنگ حقیقت نشسته و دگر از تمامیِ این واژگان ‏حتی معانی‌اش هم برای آدمیان رنگ باخته و کسی آن‌ها را نمی‌داند ‏هیچ‌گاه نمی‌خواند،
وحشیگری، جنگ و ارتداد، اعدام و سنگسار، قتل‌عام و تجاوز، ‏گوشت‌خواری و بردگی، تحمیل و تفتیش، قصاص و جهاد، دیه و ‏زن‌ستیزی، دخالت و خدا همه و همه از بین رفته است.‏