به درون سیاهچالی ساخته شده به دست خود خدا اسیر ماند آن خالق یکتا
دیوارهای جهنم از هر سمت به رویش نزدیک میشد، اینجا همان لانهای است در انهای جهنم سالیانی خدا شیطان را شکنجه کرد و امروز خدا در آن محبوس است، اما شکنجه نمیشود
دیگر فرشتگان عذابی وجود ندارند تا او را شکنجه دهند و حال که او از تخت قدرتش عزل شده به آرای عمومی جانداران در سیاهچال منتظر است تا در همین نزدیکی او را مورد محاکمه و قضاوت قرار دهند به مصداق تمام انقلابها و دگرگونیهای تاریخ انسانی
این بار نیز تمام عاملان و عامران عذاب خداوندی در میان اسارتگاهی اسیر شده تا در همین نزدیکی مورد قضاوت عموم قرار گیرند،
فرشتگان عذاب و مقرب خدا، جبرئیل و عیسی همه و همه در میان بهشت قرار داده شدند تا به اعمالشان رسیدگی شود و این احکام به آرای عمومیِ جماعت انسانی و فرشتگان دیگر وابسته بود
هر چقدر پاشا و دیگر آزادگان تلاش کردند نتوانستند از این مهم جلوگیری کنند حداقل برای دیگر جانداران به جز خدا
و رأی عمومی بر حصر آنان تا زمان محاکمه داده شد تا به میان بهشت اسیر باشند و در موردشان رأی عمومی جانداران صادر شود
و خدا که در قهقرای جهنم یکه و تنها بیقدرت و جلال و جبروت اسیر بود در انتظار برای حکم انسانها حکم جانداران و خلقشدگان به دست و ارادهی او آرام به گوشهای خزیده بود
از ابتدای ورودش به این سیاهچال تا کنون حرکتی نکرده و سست و بیروح نشسته بود، گاهی فقط حرکات عصبی و ناخودآگاه از خود بروز میداد بیهیچ اراده از خویش تکانی در میان سرش میافتاد و با نگاهی به اطراف در فکرش رؤیاهای میلیون سالهاش را مرور میکرد
منم خالق یکتا
آفریدگار زمین و آسمان
آنکه با شنیدن نامش لرزه به جان تمام جانداران میافتد
آنکه به واسطهی او جانداران، جان داشتند و موجود شدند و حال در این سیاهچالِ ساخته شده به دست خودم اسیرم
دنیایم نابود شد و این دونمایگان از بزرگیم کاستند و آرام زیر لب چندی زمزمه کرد:
خدا بزرگ است
جانداران دور هم گرد آمدند، صحن دالان ارغوانیِ خدا را به شکل دادگاهی درآوردند تا در آن هر چه زودتر به حساب خدا و مقربانش رسیدگی کنند،
هرکس که قرار بود محاکمه شود به بالا و در میان تخت و جایگاه خدا میرفت و جانداران کمی دورتر و پایینتر نظارهگر او بودند و پس از دادگاهی با آرای عمومی و جمعی حکم برای او قرائت میشد
در ابتدا فرشتگان مقرب به پیشاروی جانداران آمده در میان تخت خدا و کنار هم ایستادند
مردی از میان انسانها پیشاپیش دیگران بلند فریاد زد:
اینها همانها هستند که سالیان دراز خدمت خدا کردند، در کنارش ماندند و بی هیچ صحبت و اعتراضی اوامر او را اجابت کردند و باعث بسیاری از زشتیها در جهان شدند، حال اینجا آمده و محاکمه میشوند به خاطر خاموشی و سکوتشان
پس از آن ردیف دیگری از انسانهای مقرب خدا بهشتیان آزموده از خداوند، منجیان و پیامآوران و دیگر انسان و مریدان خدا ایستادند و همان مرد گفت:
از اینها که بیشتر از من میدانید، اینها همانها هستند که با دانستن زشتی خدا باز هم زیر علم او ایستادند و مریدانِ به مراد دل خویش که خداست خدمت کردند و باعث نشر زشتیها شدند،
و جماعت پایینتر که غوغا کنان فریاد میزدند:
نابود باد
چندی بعد فرشتگان عذاب، پیش آمدند و مرد گفت:
اینها همان جلادهای انسان و هم نوع خود هستند،
درد دادند و از خدا امر گرفتند و بیهیچ عذابی به اوامر خدا اطاعت گفتند
اینها قاتلان جان ما بودند،
جماعت شور گرفته یکصدا فریاد:
جهنم جهنم سر میدادند
و پس از اینها مسیح و جبرئیل به پیش آمده و در جلوی باقی مقربان ایستادند، با رسیدن آنها و قبل از حرف زدن آن مرد همه جانداران پایینتر از صحن فریاد زدند:
جهنم جهنم جهنم…
و اجازه سخن راندن را به مرد ندادند
جو سنگین و دهشتناکی در میان بود، هر کس از سویی پر از کینه و عقده به جماعت نگاه میکرد و همه یکصدا طالب شکنجه و عذاب آنها بودند و بوی کینه و انتقام در جماعت جانداران به مشام میرسید
در همین بین بود که پاشا از میان جمعیت برخاست و به بالای صحن رفت، جماعت پرشوری که یکصدا فریاد میزدند، با دیدن پاشا لحظهای آرام شدند و سکوت اختیار کردند و پاشا رو به جماعت اینگونه آغاز کرد گفتارش را:
دوستان، همرزمان و آزادگان
میدانید که ما رنج بسیار دیدهایم، چه در آن دنیا و چه در این جهان،
من هم مثال شما تک تکِ این درد را با پوست و جان و استخوانم لمس کردم، من هم تاوان بسیار در این راه دیدهام
لیک ما برای انتقام قیام نکردهایم و رؤیایمان آزادی است
و میدانید که آزادی قانون دارد و آن احترام است و با احترام است که میتوان به آن دست یافت که همانا آزار نرساندن به دیگران معنای آزادی و قانون پاکش را میسازد، بیایید در کنار هم به آزادی احترام بگذاریم و بتوانیم جهانی بهتر و لایقتر بسازیم
جماعت با شور بسیار طغیان کرد و فریاد (جهنم) سر داد
یکی از میان انسانها فریاد زد:
این چه اراجیفی است که میبافی، میخواهی ما از اینان بگذریم، مگر ما دیوانهایم،
پاشا گفت:
میدانم، انتقام میخواهید، اما به راستی آیا انتقام گرفتن از اینان موجب ظلم نخواهد شد و بین ما و آنها چه تفاوتی وجود خواهد داشت
آیا به راستی برای شکنجه اینان نمیخواهیم تا دوباره به دیوانگی بازگردیم؟
آیا نباید بیشمارانی از میان ما دیوانه شوند و قساوت کنند؟
آیا نیاز به نشر دیوانگی برای انتقام نیست؟
باید بدانید که در راه آزادی باید از جان گذشت،
باید به دیگران این والا گوهر را هدیه داد تا همیشگی و جاودان شود
و باز هم شور جماعت و فریادِ انتقام و جهنم
باز هم پاشا گفت و آنان پس زدند،
و به نهایت جمعی از دل جماعت برخاستند و گفتند:
آیا آزادی را نمیخواهید؟
نمیخواهید به آرامش برسید؟
به راستی آنها همچون ما و دیگران بازیچه نبودند؟
و تنها خواست خدا نبود که آنان را به این راه سوق داد؟
و آهسته آهسته جماعتی که نرم میشد و آرامشی که در میانشان جاری و ساری شد
بدینسان بود که جانداران از جرم و جنایت آنان گذشتند و سخنانی در این باب که آنها هم با ما شدند و در کنار ما خدا را عزل کردند به میان رفت و جهان آهسته و پیوسته چهرهی تازهای به خویش گرفت و با این سیمای تازه آزادگی، آزادی را به جهانیان فدیه داد.
و مسیح بخشیده شدهای که شادمان بود و تنها در دل به فکر پدر که چه فرجامی در انتظار اوست و زیر لب برای آزادی او هماره دعا میکرد
همان صحن، همان آدمها که حال همه در کنار هم در انتظار خدا بودند تا خدا را میان تخت خویش بالای تالار ارغوانی بنشانند و او را محاکمه کنند و با آرای عمومی حکم بر او دهند
حیوانات نیز برخواسته بودند، چندی بود که خدا آنان را بیدار کرده و حال در انتظار محاکمهی خدا نشسته بودند
جانداران بر آن شدند که نمایندگانی از خویش برگزینند تا خدا به سؤالات آنان پاسخ دهد،
از این رو همه جانداران، فرشتگان، حیوانات و انسانها دور هم حلقه زدند و از میان خویش نمایندگانی برای ارائه شکوائیه برگزیدند
صفهای منظم جانداران در برابر تختِ خدا و نمایاندگانی که پیشاپیش آنان ایستاده و در صفی منظم برای ارائه شکایت خویش منتظر هستند و حال دادگاهی که همه چیزش آماده است جز متهم که به میان بیاید و دستهای از جانداران به پیش رفته و در راه جهنم و قهقرا تا خدا را به این صحن محاکمه فرا خوانند
خدا دستانش را دور سرش گرفته حرکات عصبی کوتاه و کوچکی از شرایط مأیوسکنندهاش در او وجود دارد و سرش ذرهای تکان میخورد و دائم به فکر روزگاران پیشتر و گستاخی جانداران است
خیلی بیحرف و آرام شده، گویی درونش غوغاست و تمام حرفهایش را به دل میزند و نه به زبان
خداوندی که همیشه از قضاوت جانداران سخن میگفت امروز باید مورد قضاوت مخلوقش قرار گیرد
و خدایی که در کنارش مأمورانی برای رفتن به دادگاه میدید از جای برخاست و به دنبالشان راه افتاد و در طول مسیر مدام تکرار میکرد:
خدا بزرگ است
و فکر به همهی روزگان پیشتر، بیشترعذابش میداد،
زیر چشمی به جانداران نگاه میکرد و دادگاهی که رسمی شده و در همین لحظه شروع شد
فردی از میان فرشتگان به بالای دالان رفت و رو به جماعت با صدایی بلند و رسا اعلام کرد:
امروز اینجا جمع شدهایم تا خدا را مورد محاکمه قرار دهیم، دادگاه از هماکنون رسمی است
از میان سیل بیشمار مظلومان، نمایندگانی انتخاب کرده تا شکوائیههای خود را عرض کنند و در پایان و گفتار این شکایتها و دفاع خدا از خویش حکم با آرای عمومی به حضور اعلام و قابل اجرا شود
لطفاً سکوت را رعایت کنید تا دادگاهی عادلانه و حکمی عدالتخواهانه در قبال خدا اتخاذ کنیم.
اولین نماینده از میان حیوانات انتخاب شد و گوسفندی سپید به پیش آمد و در اول صف قرار گرفت و با صدایی رسا شروع به عرض شکوائیهاش کرد:
خداوندا،
همیشه در ذهنمان سؤالی نهفته است که خدای بزرگ و والا هدف از خلق ما را چه میدانسته؟
چرا ما را به کره خاکی فرستاد؟
آیا تنها برای رنج دیدن و مورد ظلم قرار گرفتن بود؟
آیا ما را به جهان فرستادی تا سلاخی شویم؟
آیا پشت این خلقت هیچچیز دیگری نبود؟
یعنی ما را تنها برای کشته شدن به دنیا آوردی؟
ما حق زیستن نداشتیم؟
حق نداشتیم زنده بمانیم،
خدایا مگر نمیدیدی که ما هم فرزند داشتیم، عاشق میشدیم و با تمام وجود درد را لمس میکردیم
اما تو با توان و قدرتت ما را برای سر بریده شدن به جهان فرستادی تا عذاب ببینیم
خونمان را به زمین بریزند و قربانیِ راهت شویم
همواره از انسانها این سؤال را داشتیم
آیا زمانی که چاقو به بدنتان اصابت میکرد، درد نمیدیدید
آیا هیچگاه فکر نکردید، جان یکی است؟
درد یکی است؟
و خدایی که تمام اینها را میدانست
آری تو، ما را تنها برای مرگ و رنج به جهان آوردی، برای گوشت و پوستمان
برای قربانی شدن و بازیچهای برای خویش و اشرف مخلوقاتت
خدایا جمع ما بزها و گاوها و خیل بیشماری از حیوانات تنها به همین منظور به جهان آمدیم و در تمام طول عمر رنج و درد دیدیم و تو بدون لحظهای فکر به آرامی بر جلال و جبروت خویش افزودی
افزودی و زندگی کردی،
پاسخت به این همه ظلم به من و همنوعانم چیست؟
پاسخ این همه زشتی چگونه داده خواهد شد؟
و خدایی که حتی لحظهای هم حرف نزد و تنها به چشمان حیوانات چشم دوخت و گهگاه از همان تیک عصبی مهمان شده در جانش با سر به جماعت هدیه داد
سخنان گوسفند پایان یافت و فرشتهی مذکور چند باری به خدا گفت:
از خود دفاع کنید و جواب این پرسشها را بدهید
و خدایی که از پاسخ و سخن گفتن امتناع کرد
نوبت به سگ رسید تا شکوائیهاش را علیه خدا اعلام کند:
ای خدای دانا و توانا،
ما موجوداتی لایق و فداکار بودهایم، در تمام عمر به انسانها خدمت کرده و روزگاران آرامی را برای آنان ساختهایم
آزارمان جز همان دردها که تو به حیوانات فدیه دادی چیزی نبود
اگر ما گوشتخوار بودیم و جان یکدیگر را دریدیم هدیه تو بود
اگر نه ما به ذات و درون هیچگاه نخواستیم جانی را آزار دهیم لیک از آن روز که ما را نجس خواندی دنیا برایمان تغییر کرد
جهان دیگری در پیش رویمان شکل گرفت، جهانی پر از نفرت
انسانها ما را عذاب دادند و لعنت و توف و نفرین بود که نثارمان کردند
و تو این زندگیِ تحقیرآمیز و پر از درد را برایمان تدارک دیدی
چه بسیار از ما گربهها، خوکها و دیگر حیوانات که با اینچنین گفتارهای تو سوختیم و سنگ خوردیم و درد کشیدیم
گوشهایمان بریدند و زندگی برایمان درد شد و شکنجه
و اینها از حکم و سخنان تو از اینکه حیوانات اسبابی برای اشرف مخلوقاتاند و پس از نجس خطاب کردن ما بود
و این شد سالیان دراز رنج دیدن ما
اگر ذرهای بهتر زندگی کردیم به پاس انسانهای معدود و مهربان بود
اما چگونه خدای قادر رنج ما را خواست و حتی لحظهای به آن فکر نکرد و راحت در جلال و جبروت خویش پادشاهی کرد
خدایا چگونه حتی ثانیهای به ما فکر نکردی
حتی کلامی هم از ما به میان نیاوردی و درد ما را به هیچکس نگفتی و خویشتن…
و خدایی که با پوزخندی بر لب با چشمانی عصبی و پریشان به حیوانات نگاه میکرد و حتی با اصرار فرشتهی مذکور هم حاضر به صحبت کردن نشد و حتی کلام کوتاهی هم به میان نیاورد
سگ با اینکه سخنانش را کامل نکرده بود آرام نشست و نوبت به دیگران رسید
ماری به میان آمد و اینگونه با خدا سخن گفت:
بارالها، هدفت از خلق ما حیوانات چه بود
آیا ما تنها بازیچه و دستاویز انسانها بودیم؟
وسیلهای برای سرگرمیشان تا ما را بکشند و برای لذتها و خواستههای خویش پوست تنمان را بدرند
و تو هیچ باری حتی لحظهای حرفی نزدی و حقی به ما ندادی، حتی به ما فکر هم نکردی و آسوده به تخت شاهیات تکیه زدی
چه دراز و طولانی که حیوانات به اسارت کشیده شدند، زیستگاهشان نابود شد، حتی حق زندگی هم از آنان ربوده شد و تو بودی که نام شیطان و زشتی را به برخی از حیوانات نهادی تا انسانها هر بلایی که دوست دارند بر سرشان بیاورند
تو مثال سکوت امروزت، آن روز هم سکوت کردی
به اسارت کشیدن ما را نظاره کردی و دم نزدی
با سخنانی انسانها را شوراندی، برای نابودی و ظلم بیشتر دادن به ما حتی ذرهای از کردهی خویش پشیمان نشدی
پشیمان نیستی؟
بارالها گناهِ حیوانات در دنیا چه بود؟
دلیل پیدایش آنان چه بود؟
مگر چه زشتی به تو روا داشتند؟
مگر اسبابِ بازی و تفریح تو و اشرف مخلوقاتت بودند؟
و موجبات عذاب دیدنشان را تو فراهم ساختی
و خدا باز هم سکوت کرد و هیچ نگفت
از میان حیوانات بار دیگر نمایندهای آمد و از روزگاران سخت حیوانات سخن گفت:
بارالها، تو شهوت را به جبر درون ما نهادی تا بیآنکه بخواهیم به آن عمل کنیم
تو خوردن و نیاز را در وجود ما نهادی تا برخی از ما وحشیانه جان یکدگر را بدریم و بکشیم و خون بریزیم
آیا راههای بهتری وجود نداشت تا بیخون ریزی سیر شویم یا اصلاً احساس گرسنگی و این نیاز را نداشته باشیم؟
تو ذرهای حقوق در جهان برای ما قائل نشدی
تو خاموش ماندی و اسباب و رفاه لذت انسانها از حیوانات ساختی
آنها زندان بنا کردند و ما را درونش انداختند و از دیدن اسارتمان لذت بردند
خدایا ما با تازیانه خوردن و شکنجه شدن آموزش دیدیم تا حرکاتی کنیم که انسانها شاد و از ما استفاده کند
تو دیدی و باز هم سکوت کردی
خدایا، به جانمان تجاوز کردند و تو حتی در این باره هیچ نگفتی و شاید گفتی که ما را پس از تجاوز بکشند و جنازههایمان را به آتش بکشند
بارالها تو گذاشتی که انسانها کشتارگاهها بسازند و ما را به خون بکشانند و آرام و در خون از گوشتمان تناول کنند
پاسخت در مقابل این همه ظلم چیست؟
و سیل بیشماری از جانداران چشم بر لب خدا دوخته بودند که آرام گفت:
شما مخلوقات منید و من هر چه بخواهم کرده و خواهم کرد و به راستی که من قدرتمندترین قدرتمندانم
و آرام چند بار زیر لب زمزمه کرد:
خدا بزرگ است
جماعت بیشماری که شورِ از هم دریدنِ جان خدا را داشتند و با آرامش بخشیدن آزادگان ذرهای به عقب نشستند و آرام شدند.
از میان انسانها نمایندهای به پیش آمد تا شکوائیهاش را با خدا در میان بگذارد:
بارالها، خداوند توانا
آیا به راستی تو تواناترین دنیا نیستی؟
آیا از قدرت بیحد و حصرت همیشه و همیشه سخن به میان نیاوردی؟
خدایا من انسانی هستم ناچیز که سالیان درازی در جهان زیستم، به سختی زندگی کردم و زشتیها و مظالم بیحد جهان و دیگر اتفاقات پر ظلم را کنار گذاشته و تنها نماینده آن سیل بیشمار از فقیران جهانم
خدایا مگر نه اینکه تو قدرت هر کار را در جهان داشتی
مگر نه اینکه سراسر جهان و کارهایش به خواست و اردهی تو بود؟
چگونه دیدی که انسانی از دردِ گرسنگی و فقر جان دهد و لام از کام بر نیاوری
چگونه دیدی فقر بیامان، جانِ ما را به تنگ آورد و شرمندهی خانوادهی خویش شویم و باز هم دم نزدی و بر حرمهای خویش بیشتر از پیش افزودی
چگونه تا این حد تبعیض و تفاوت میان آدمان دیدی و هیچ به روی خویش نیاوردی؟
آیا اینها ظلم بیکران تو نیست؟
آیا خون آن فرزندی که به واسطهی نداشتن پول پدر جان داد و تلف شد بر دستان تو نیست؟
آیا مسبب شرم و عذاب آن مرد تو نیستی؟
آیا سوختن و درد و فقر آنان را ندیدی؟
آیا ندیدی که سر گرسنه به بالین گذاشتند؟
تمام عمر کار کردند و در نهایت هیچ به دست نیاورند
تمام این زشتیها را دیدی و سکوت کردی
ما در فقر سوختیم و دیگران در قصر همچو قصر خودت زیستند و پاسخ تمام ما سکوت توست مثل همین حالا
باز هم خدا پاسخی نداد، گویی جانداران را لایق همکلامی با خود نمیدانست که بخواهد با آنان همکلام شود
پس از آن شخص دیگری از میان انسانها پیش آمد تا با خدا همکلام شود و فریاد خود را به گوش خدا و جهانیان برساند:
ای خداوند قادر، ای دانای مطلق،
دلیل اینسان زشتی و تبعیض تو میان جانداران چیست؟
آیا ما کار ناشایستی کرده بودیم که پیش از به دنیا آمدن ما را اینگونه خار و خفیف آفریدی؟
چرا مثال دیگر انسانها به ما تن و جانی سالم عطا نفرمودی؟
مگر تمام اینها در اختیار و به قدرت تو نبود؟
من چه کرده بودم که در سراسر دنیا باید با معلولیت زیستم و قدرت انجام کاری را نداشتم،
مسخره شدم و از تمام لذات جهان به دور ماندم
آنکس که نابینا جهان را دید و آنکه ناشنوا جهان را شنید و آن تن که با درد از مریضی و بلا زندگی کرد، او که عقبماندهی ذهنی شد و هزاری درد و رنجهای دیگر دید کیفر کدامین گناه نکردهاش را چشید
بارالها، از چه روی بر اینان عذاب دادی و زندگی پر ظلمت را نصیبشان کردی؟
بارالها، اینان چه به درگاه تو کرده ه ناقص خلق شدند؟
و زمین برایشان جهنم شد
خداوندا امروز پاسخت به این دردهای بی کرانِ من و امثال من چیست؟
بارالها چیزی بگو، ذرهای از دردهایمان کم کن
و خدایی که زیر لب گفت:
خدا بزرگ است
و آرام آرام صدایش را بلند کرد و ادامه داد:
به راستی که خدا بزرگ است
پس از حرفهای او و عصبانیت بیحد و حصر جانداران شخصی به میان آمد و با صدایی رسا و بلند شروع به نطق آتشینش کرد:
خداوندا، من به طول تمام عمر به تو باور نداشتم و تو را لایق پرستیدن ندانستم
آری، تو لایق پرستیدن نیستی و وجودت سراسر ظلم به دیگران است
ما در جهان به آزادی باور داشتیم و جهان را در گروی رسیدن به این گوهر والا میدانستیم و تنها به قانونی که از آن سرچشمه گرفته بود باورمند بودیم
آری خدا، ما تنها آزار نرساندن به دیگران را قانون شمردیم و تو وجودت را پر از ظلم به دیگران ساختی
خداوندا، ما تو را لایق پرستیدن ندانستیم و این شد گناه ما
در طی سالیان شکنجه شدیم و باورمندانت دستهایمان را بریدند
پاهایمان را قطع کردند و ما بیدست و پا زندگی کردیم و خونهایمان به زمین ریخته شد
خدایا میدانی چند سال در حبس بودیم،
شلاق خوردیم و خونمان به زمین ریخت
بر جوخههای دار جسممان رقصید و انسانها دیدند، خدا دید و لذت بردید
آری خدایا لذت بردی از شکنجهی جانمان لذت بردی و مخلوق بسان خویش کرده را لذت دادی
دیوانه بودی و دیوانه کردی
یک خدا بودی و هزار خدا از خویش دیوانهتر ساختی
خدایا ما تو را لایق ندانسته و نمیدانیم و تا آخرین نفس از تو دوری میجوییم، اما بدان که سخنان من نه برای سخن گفتن تو که برای یادآوریِ حقارتهای توست
بدان و آگاه باش که ما از حق خود گذشته تو را آزاد میخواهیم تا ببینی حقیر بودن چیست و شاید به آزادی و این نعمت والا تو هم…
پس از سخنان آزاده زنی به پیش آمد و اینچنین شکوائیهاش را مطرح کرد:
خدایا، میدانی من کیستم و نماینده چه قشری از جاندارانم
من زنم،
با تمام دردهای هدیه شده از سوی تو
درد زایمان، درد ماهیانه و کلام خونبارت
این دردها را به ما هدیه دادی زیرا ما را شیطان میدانستی و میخواندی
سالیان درازی ما را کشتند و آتش زدند و به دریا و میان آب غرق کردند
چرا؟
چون خدا فرموده بود، زن نماد شیطان است
عامل رانده شدن انسان از بهشت برین است
طغیانگر و شورشگر و اغواگر است
خدایا، ما را از تمام حقوق انسانی محروم کردی
حق ارث، جزا، دیه، شهادت، فرزند، طلاق…
تو حق زیستن از ما ربودی، ما را ضعیف و مرد را صاحب و قادر بر ما فرض کردی و بازیچهای برای مردان آفریدی
ای خداوند، ای خداوندِ نر، ای خداوندِ مرد
تو زنان را کوچک انگاشتی تا خویشتن را بزرگ ببینی
چند تن را کشتی و عذاب دادی، باعث مرگ چندین هزار و میلیون و بینها زن شدی
ختنه کردی و سوزاندی
ای بیانصاف، زنده زنده در گورمان کردند و سنگسار شدیم
چشمانت را باز کن، ببین رد آن سنگهای به جا مانده بر پیشانیام را
بشنو صدای ضجههای مادران بیفرزند را
آری من نمایندهای از زنانم که سر تا سر تنم پر از رنج و عذاب است چون تو عذاب میخواستی
چه انتظار از این دیوانگیها داشتی که فرمان تنبیه جانمان را امضا کرده به همجنسانت چنین امر کردی
تیکهای عصبی خدا بیشتر شده بود و حال با اعصابی خراب به جماعت نگاه میکرد از جایش برخاست و بلند فریاد زد:
بگویید خدا بزرگ است
به خاک بیفتید و در برابر بزرگی و جلال خدا فریاد زنید و بارها و بارها بگویید
خدا بزرگ است
و جماعتی که با نیشخند به او مینگریستند
شاید در دل به حال او افسوس میخوردند
از میان جماعت کودکی به پیش آمد و گفت:
خدایا نمیخواهم از دردهای بیکران به کودکان بگویم، از داشتن حق کشتن پدر و جد پدری نسبت به اولاد که آنها نیز چون تو خالق بودند
عذاب دادند،
از کودکی که کار کرد و بیجان کودکی نکرد
از کودکی که به جنگ رفت و در عذاب سوخت و خاکستر شد
از کودکانی که هر روز در درد و رنج از کودکآزاری پدر و مادر و دیگران مینالیدند و کتک میخوردند
از کودکی که برای خانواده کار کرد و نانآور شد، معتاد کردنش و درد کشید
از هیچکدام از اینها نمیخواهم بگویم
میخواهم از خود بگویم
از خود ششسالهام
از منِ کودک که یارانت، اشرفانت، نمایندهات، مردت، وجودت
عذابم داد، سوزاند و جانم را ستاند
اما نه به آسانی که جان را درید، مثال بسیار دیگر از جانداران، مثال آن بیشمار زنان و دختران و حتی حیوانات
یارانت عصمتم، جانم و همه چیزم را از من گرفتند
تن عریانم را سوزاندند و تجاوز کردند و من سوختم
خدایا تقاص آن روزها و آن دردها را چگونه پس میدهی؟
بارالها، تو صداهای ما را نشنیدی؟
دادها و اشکها و فریادهایمان را نشنیدی
ما تنها از تو یاری خواستیم و هیچ از تو پاسخ نگرفتیم
حال پاسخ من و سیل این جانداران مثال من چیست
خدا بزرگ است، آری در جنایت و ظلم بیکران بزرگ است
جماعت پر درد و نالان که اشک در چشمانشان حلقه زده بود و خدایی که به آنان نگاه میکرد و تنها شنونده بود، در همین زمان فرشتهای به پیش آمد و اینچنین گفت:
خدایا، ای قادر مطلق
من نماینده فرشتگان و خادمانت هستم، عمری به درازای طول هستی در کنارت بودیم و اوامرت را جز به جز به جای آوردیم
آیا باری از خود پرسیدی که میخواهیم تو را بپرستیم؟
میخواهیم در رکاب تو بمانیم
تو تنها امر کردی و ما باید به آن گوش فرا داده اجابت میکردیم
آری خدایا، ما اسیران در اختیار تو بودیم
تنها درد کشیدیم و فرمان بردیم
هرگاه خواستی تن و بدن ما را ارزانی داده به اشرف مخلوقاتت تا کارت پیش رود
هرگاه خواستی و در خود حقارت دیدی ما را حقیر کردی و به خاک انداختی تا به پای تو بوسه زنیم و سجده کنیم
خدایا ما تنها درد دیدیم و هیچ از دنیا نفهمیدیم
بارالها، هیچ از خود نپرسیدی چه به روز ما و وجدان ما آمده
هیچگاه از روزگارانمان نپرسیدی
از صبح به شام و شام به صبح دستور شکنجه دادی زیرا ذرهای از تو و اوامرت دور ماندند و تو شکنجه دادی و ما را یارای هیچ مقاومت نبود
خدا ما از تو مبراییم و از تو تبری میجوییم
خدا بزرگ نیست که کوچک است، حقیر است و بزرگیاش به تحقیر دیگران گره خورده
و خدا که دیوانهوار فریاد زد:
خاموش باش ای حقیر کوچک،
به بزرگی خدا شک نکن که او صاحب جهان است
و جماعتی که به خدا نگاه میکردند و از این روزگار و حالاتش متحیر بودند
و مسیح که در تمام این مدت به گوشهای خزیده بود و نالان نظارهگر خدا بود و گهگاه زیر لب میگفت:
پدر آرام باش، طلب مغفرت کن و از دیدن این حالات خدا لب خود را میگزید و زیر لب برای او دعا میکرد
بازهم بسیاری آمدند و گفتند از مظالم خداوندی، از احساس نیاز انسانها که موجبات دردهای بسیاری از جانداران شد
از این زندگی در اجبار
و همه جانداران و دردهایشان
از زنان و کودکان، از مردهای در رنجها، از دگر جنسان و هزاری دیگر رنجها
و خدایی که همه را شنید و ساکت ماند و گاهی همان جملات تکراری را بازگو کرد
تعداد جانداران برای صحبت زیاد بود، هر که میگفت، به فاصلهای کوتاه دیگری لب به سخن میگشود و گهگاه جماعتی که آشفته و طغیانگر میشدند و گاه آرام و گریان و همه و همه در انتظار حکم جمعی بودند که سر آخر این شکوائیهها و دادگاه از آزادگان نمایندهای به پیش رفت گفت:
بدانید که آزادی و ماندگاریاش وابسته به قانون آن است، احترام به دیگران و آزار نرساندن به آنها
بدانید که راه آزادی از گذرگاه ظلم به دیگران نخواهد گذشت
همواره به آزادی فکر کنید که راه رهایی احترام به قانون آن است،
اینها گفته شد و جانداران شور کردند تا قضاوت کنند و حکم بر خدای قادر آسمانها دهند.
آزادی
جانداران در کنار هم جمع شده بودند و با هم صحبت میکردند، از این روزگاران و از روزگاران پیشتر میگفتند و دوباره از زشتیهای خدا و آن همه ظلم بیکران بر خویشتن و دیگران سخن گفتند
از انتقام و مجازات خدا
درد کشیدن در برابر دردهایی که کشیده بودند
گفتند و تمام وجودشان را قدرت و انتقام گرفت و خدایی که در همین نزدیکی عصبی نشسته بود و به خود و جهان یاغی در برابرش فکر میکرد
چقدر خود را حیف میدانست،
چقدر در حق خود بیانصافی و زشتی میدید و میگفت:
تمام خوبیها را اینگونه پاسخ دادند
در ذهنش دور میکرد که اشتباهش کجا بود،
چه کسی اشتباه کرد که این جماعت را اینگونه دریده و سرکش در برابر خود دید
تیک عصبیاش بیشتر شده بود و مدام زیر لب میگفت
خدا بزرگ است
کمی دورتر از او در نزدیکترین جایی که میشد به خدا ایستاد مسیح با لباسی مبدل ایستاده بود و زیر لب برای پدرش ذکر میخواند و جاندارانی که کماکان در حال شور و مشورت بودند
آزادگان از آزادی و ارزش والایش صحبت میکردند و خراب نشدن این راه زیبا برای داشتن جهانی همواره در آرامش و آزادی و نیالودن این زیباییها به قدرت و انتقام
بحثهای طولانی میان جانداران، برخی از حق خود نمیگذشتند و تقاضای عذابی عظیم برای پروردگار داشتند
و برخی نرمخوتر شده بودند و آرامآرام در جماعت آرامشی دیده میشد که خواستهشان برقراری جهان آرام و آزاد بود
اما بودند کسانی که درد بسیار در جهان و این دنیا کشیده بودند و فریاد مرگ خدا و شکنجه سخت او را سر میدادند
اما با سخنانی از سوی دیگر جانداران و آزادگان کمکم آرامتر میشدند و جماعت به سوی همرنگی و آرایی یکپارچه گام برمیداشت
جانداران حکم دادند رأی گرفتند و به یک تصمیم دستهجمعی رسیدند
حال دیگر زمان قرائت آن بر خدا بود
همه در صحن و دالان ارغوانی به دور هم جمع شدند، آنها در صفهای عریض و یکدست ایستادند و خدا فرا خوانده شد
او به تخت قدرتش در بالای قصر نشست و خود را طوری نشان داد که گویی اصلاً برایش مهم نیست که جانداران چه حکمی برایش قرائت کنند
شخصی از میان جانداران به پیش آمد و به بالای دالان رو به روی جانداران و خدا ایستاد و اینگونه خطاب به خدا گفت:
ما جانداران مخلوقات خدا به جهانی آمدیم، به خواستهی خدا روزگاران درازی را به امر او در جهان خاکی طی کردیم و در هر دنیا که خدا بود ظلم دیدیم و زجر کشیدیم و تمامیِ اینها به واسطهی وجود و خلق خدا بود
او بود که در جهان قوانینی حکمفرما کرد که در راستای آن ما جانداران عذابهای بسیار ببینیم و از سوی او دردهای بسیاری کشیدیم و در دادگاه خداوندی در محاکمهی خدا بخش کوچکی از آن را بیان کردیم و حال این مخلوقاتِ به قول خداوند بیارزش و بیوجود در جایگاهی نشستهاند که خدا را محاکمه کنند
آری ما جانداران امروز بر این جایگاه نشسته و در باب خالق زمین و آسمانها حکم میکنیم
بسیار عذاب کشیدیم لیک همه در کنار هم با همفکری یکدگر بر آن شدیم تا جهانی آزاد بنا کنیم و در آن به آزادی احترام بگذاریم و جهانی لایقِ زندگی کردن بسازیم تا در آن هیچ جانداری در ظلم و عذاب نباشد و برای ساختن این جهان زیبا از همه چیزمان گذشتیم
باز هم میگذریم، از انتقام هم میگذریم تا با احترام به آزادی خشت اول این بنا را در جهان آخرت به زیبایی بگذاریم و جهانی تا ابد آزاد بر همگان هدیه دهیم
از این رو جانداران بر آن شدند تا خدا را ببخشند و از او انتقام نگیرند
کیفرش ندهند، به جهنم نفرستند، نسوزانند و خدا را آزاد کنند
آزاد کنند و جلال و جبروتش را از او بستانند
او هم مثال دیگر جانداران میان همه، همسطح و اندازهی همگان زندگی کند، او هم جزئی از ما باشد و آرام در کنار ما به زندگی بپردازد و به قانون آزادی احترام بگذارد و آن را محترم بشمرد
باعث آزار دیگران نشود، آری،
ما جانداران او را بخشیدیم تا مثال ما از آزادیِ دنیا لذت ببرد و در جهان آزادانه زندگی کند
مسیح اینها را میشنید چهرهاش شادمان شد از شوق به هوا پرید و فریادِ (پدر) سر داد
لیکن خدا بیشتر از قبل عصبی و ناراحت بود با نگاهی پر از خشم و کینه به جانداران مینگریست و در دل جوخههای دار بنا میکرد و یک به یک آنان را زنده زنده میسوزاند
جاندار نمایندهی موجودات چنین ادامه داد:
آرای جملگی ما بخشش خداست،
لیکن شرطی برای آن به اتفاق عموم گذاشته شده
همهی جانداران در این دنیا از دیربازان تا کنون به این نتیجه رسیدهاند که عامل تمام زشتیها بد خلق کردن موجودات به دست خداست بدین معنا که در ما نیاز را آفرید
نیاز به شهوت، نیاز به خوراک، نیاز به قدرت و نیاز بود که عامل کشتار و تجاوز شد
زشتی به بار میآوردیم، این موجود محتاج، عاملِ زشتیها شد
نیاز به قدرت، شهوت و ثروت و همه و همه عامل این ننگها بر جهان شد
آری خداوند ما را به زشتی آفرید
پر نیاز آفرید و شرط بخشش او از جانب ما جانداران برداشتن نیاز از دوش ماست
ما میخواهیم دیگر جاندارانی بینیاز باشیم تا به واسطهی نیازمان همدگر را ندریم
خداوندا باید ما را بینیاز گردانی و پس از آن تو آزاد خواهی بود تا در میان ما به آرامش زندگی کنی و از زندگیات لذت ببری
و هیچکس تو را آزار نخواهد داد و تو دیگران را آزار نخواهی رساند
همطبقه ما زندگی خواهی کرد نه ذرهای پایینتر و نه ذرهای بالاتر
نه تو خدای مایی و پادشاه و نه ما از تو بیشتر و والاتر
این را گفت و جماعت جانداران یکصدا فریاد زدند:
جهان بینیاز
خدا سخنان آنها را شنید، آرام از جای برخاست و به آرامی گفت:
دعای شما را اجابت خواهم کرد
شوری میان جانداران به پا شد، همه سرمست از رسیدن به آزادی رها شدند
از تمام بدیها و ظلمتها و خدا، نیاز را از جان تمام جانداران زدود تا دیگر هیچ جانداری محتاج به چیزی نباشد و به واسطهی آن زشتی روا ندارد
خدا آزاد شد، حال میتوانست آرام زندگی کند لیکن خود را از کسی والاتر نداند و کسی را حقیر نپندارد و از تحقیر دیگران بزرگ نشود،
خدا دگر خدا نبود، جاندار بود
جانش به اندازهی دیگران خوش بود و مقامش به اندازهی دیگران
کسی به او زشتی روا نمیداشت و او باید به دیگران و حقوقشان احترام میگذاشت و کسی را آزار نمیرساند
که این شرط زندگی در جهانِ آرمانی است
آری آخرت هم مبدل به جهانِ آرمانی شد ولی چه بسا والاتر و زیباتر که دیگر کسی نیازی نداشت، دیگر به واسطهی نیاز کسی به دیگری آزار نمیرساند،
همه آزاد بودند و به آسایش و آزادی زندگی میکردند و از این روزگاران لذت میبردند
بارها و بارها در کنار هم مینشستند و از دلاوریها میگفتند و میدانستند که جواب ظلم فریاد است
خاموش نشستن ظالم را جریتر میکند
میدانستند کسی آزادی فدیه نمیکند و آزادی بخشیدنی نیست و کسب کردنی است
باید جنگید و فریاد زد، از جان گذشت تا آن را به دست آورد
اینگونه بود که جهانی آزاد و آرام در آخرت، جانداران ساختند و آرام و آزاد در کنار هم سالیان دراز زیستند و خدایی که حال دیگر خدا نیست موجود و جان است مثال دیگران
ناراحت است و افسرده، دیوانه است و جان دارد، فخر نمیفروشد و تحقیر نمیکند،
آری او همان دیگران است
روزگاری است که تنها مانده، با کسی حرف نمیزند
افسرده است و هرگاه مسیح به دیدنش میرود با او هم کلام میشود، دیوانهوار سرش فریاد میزند که بس کن و رهایم کن
چند باری دیدهاند که خدا زیر لب میگوید:
خدا بزرگ است
آری لرزههای عصبیِ بدنش هم هنوز سر جاست
گاهی اوقات کارهای دیوانهواری انجام میدهد
عدهای فکر میکنند عقلش را از دست داده، برخی او را افسرده و تکیده میپندارند و برخی میگویند:
خدا در حال نقشه کشیدن است، دارد ارتشی عظیم میسازد تا دوباره به جانداران حمله کند و تاج و تختش را باز پس گیرد و بزرگیاش را به جهانیان ثابت کند
حرفهای بسیاری پیرامون خداست، لیک مهم آن است که خدا زنده است
از انتقام جانداران زجر نمیکشد، عذاب نمیبیند، خداییاش از میان رفته و در حال زندگی است
و از اینها مهمتر و والاتر آنکه جانداران فهمیدهاند
دیگر نه از خدا و نه از هیچکس دیگری نباید ترس به دل داشت
میدانند قدرت نزد جانداران است و همدلی و اتحاد کلید رهایی است
میدانند تلاش، امید و هدف همه را زنده میسازد و هر غیر ممکن را ممکن خواهد ساخت
پس دیگر نمیهراسند که خدا بار دیگر قدرت به دست گیرد
میدانند با همت خویش برای تقدس بزرگ جهان، آزادی،
میتوانند دوباره و دوباره جهان را باز پس گیرند و دوباره آن طور که میخواهند جهان را بسازند
و به راستی که داشتن هدف و تلاش کردن در راه آن هر غیر ممکنی را ممکن خواهد ساخت.
و جاندار به راه آزادی و برای آزادی زنده است، نباید نشست و باید بیدار بود و باید جنگید
از پا ننشست که آزادی در راه است حتی نزدیکتر از جان و زندگی