به زندان و در حصر دنیا حصار
به فریاد و در جنگ بر چوبه دار
مرا این جهان حصر و زندان قفس
به زندان کوچک چو جستن نفس
دو دستان به غل هم که زنجیر پا
و ذهنم بدر غل و زنجیرها
مرا باک دنیا نباشد به چشم
زِ تو سیر دنیا و بر جان اشک
به عزم من آن میلهها ترس و باک
بخوان من که جنگم و سالار پاک
زِ این گفتهها لرزه دارد قفس
شکستم خدا تخت و قدرت هوس
و جسم من آری به غل غرق آب
به روی طنابی و پایم به تاب
و آن موج من سیل و هم در خروش
بشوید جهان را و رزمم سروش
یکی را کشد لشگری را هزار
ببین در برت ای خداوند هار
بدر تن بکش جان ما را قهار
جهان راه پیماید و ما شکار
به زندان و در حصر دنیا قصار
جهان را دگرگون ببین نوبهار