در دسترس نبودن لینک
در حال حاضر این لینک در دسترس نیست
بزودی این فایلها بارگذاری و لینکها در دسترس قرار خواهد گرفت
در حال حاضر از لینک مستقیم برای دریافت اثر استفاده کنید
دریچهای به اندیشههای نیما شهسواری
در پادکست “به نام جان“، سفری عمیق به دنیای اندیشه و آزادی آغاز میشود. در هر قسمت از این سفر، به بررسی موضوعاتی همچون آزادی، برابری، نقد قدرت و خدا، مشکلات اجتماعی و … میپردازم.
اینجا جایی است که صدای ما تلاش میکند تا به عمق مسائل پی ببرد و از طریق گفتگوهای مختلف، نگاهی تازه و الهامبخش به دنیای پیرامون ایجاد کند.
آیا به دنبال تجربهای از گفتگوها و تفکراتی غنی از دیدگاههای متنوع هستید؟
آیا علاقهمند به درک بهتر موضوعات مهم امروزی از زوایای جدید هستید؟
پس گوش دادن به پادکست “به نام جان”، دعوت به یک سفر نوین در دنیای اندیشه و آزادی است.
به نام جان قصد دارد تا مباحث مهم جهان را به زبانی ساده، صریح و روشن با شما در میان بگذارد
نیما شهسواری سازندهی پادکست به نام جان است
او شاعر و نویسندهی ایرانی است وی متولد سال ۱۳۶۸ در مشهد است نوشتههای او مشتمل بر ۴۱ جلد کتاب در قالب، آثار تحقیقی، رمان، داستان، مقاله و شعر است اغلب مضامین آثار او پیرامون باور به جان، آزادی،برابری نقد قدرت و خدا و … است
وی از ۱۵ سالگی شروع به نگاشتن و در ۳۲ سالگی تمامی آثار خود را در فضای مجازی منتشر کرده است
دسترسی به آثار او در وبسایت جهان آرمانی به صورت رایگان در اختیار شما است
در دنیای پیچیده و پر ظلمت امروز، “به نام جان” تنها یک پادکست نیست،
به نام جان دریچهای است برای فریاد زدن
برای ساختن جهانی تازه بدور از ظلمهای بیکران
به نام جان سفری است به دنیای افکار و اندیشههای تازه .
اینجا جایی است که سخنان تازهای خواهید شنید و آنچه تابو برایتان ساختهاند را در هم شکسته به نظاره خواهید نشست.
آزادی: بازآفرینی تعریف دوبارهای از آزادی، ما آزادی را با قانونی نهفته به دل آن دوباره میخوانیم تا مردمان خویشتن برگزینند آنچه آزادی خواندهاند
برابری: آنچه در بوق و کرنا لگدمال کردند و گاه به آزادی فروختند و گاه مالکان به چنگ بردند دوباره در به نام جان معنا خواهد شد، برابری که همهی جانداران را در خود خواهد خواند
نقد : دریچههای نقد در دنیای ما بیکران است، ما همه را به نقد خواهیم کشید و هیچ تن مقدس در این دنیای آزاد نخواهد بود، از فرهنگها تا خدا، از ادیان تا باورها، همه چیز در این دالان به بوته نقد سپرده خواهد شد
اگر به دنبال شنیدن ندایی تازه برای تغییر هستید، به نام جان را بشنوید
تمامی آثار نیما شهسواری در وبسایت جهان آرمانی در اختیار شما است،
نکته مهم آنکه همواره این آثار به صورت رایگان خواهد بود که برای بیدار کردن مردمان نگاشته شده است، از این رو شما همواره میتوانید تمامی آثار نیما شهسواری اعم از کتاب، اشعار، پادکست و … را به صورت رایگان از وبسایت جهان آرمانی بدست آورید،
فرای وبسایت جهان آرمانی، این پادکست در بیشتر پلتفرمهای پادکستگیر در اختیار شما است از جمله این برنامهها
فرای برنامههای پادکستگیر شما میتوانید این آثار را از طرق زیر نیز بدست آورید
برای دسترسی به پادکست به نام جان تنها کافی در برنامهی پادکستگیر خود نام نیما شهسواری، به نام جان و یا جهان آرمانی را جستجو کنید
راه تغییر و دگرگونی این دنیا راه سختی است،
در دنیای پر زرق و برق امروز ما را کسی نخواهد شنید که صدای دلربایان خوش نوا است، گاه فریاد گوشخراش زورمندان همه را مبهوت خواهد کرد، پس تنها راه برای این تغییر بزرگ با کمک شما امکان پذیر خواهد بود
اگر خواستید در تغییر زشتیهای این دنیا همراه ما باشید با اطلاعزسانی به دیگران بزرگترین کمک را به ما خواهید کرد و این راه تغییر را آغازگر خواهید بود
ما در کنار هم توان تغییر همه چیز در این دنیا را خواهیم داشت بیایید با هم و درکنار هم برای تغییر دنیا تلاش کنیم
با تشکر
نیما شهسواری
![]()
در پنجمین بخش از کتاب صوتی سلاح صلاح صلح، نیما شهسواری لایههای عمیقتری از استثمار عمر و جوانی را در بستری از «خانواده» روایت میکند. این قسمت، داستانِ بازگشت از کارخانه به خانههایی است که بوی سیمان و ناداری میدهند. جایی که خورشید، غایبِ بزرگ زندگی کارگرانی است که روز را در زیرزمینهای تاریک میفروشند تا شب را در بیابانهای حاشیه شهر به صبح برسانند. این متن، مرثیهای است بر رویاهایی که میان اقساط بانکی و دیوارهای خاکستری، سنگکوب میشوند.
آرشیو کامل صوت و روایت دسترسی به محتوای صوتی در این وبسایت، مسیری برای بازخوانی مفاهیمی است که در قالب کلمات مکتوب پدید آمدهاند. تمامی آثار صوتی شامل طیف گستردهای از فایلهاست که از سن ۱۵ سالگی تا به امروز، با تمرکز بر مفاهیم جانگرایی و نقد ساختارهای قدرت تدوین شدهاند. کاربر در این بخش میتواند بدون واسطه، به تمامی محتواهایی که بر پایه برابری و آزادی نگاشته شدهاند، دسترسی پیدا کند.
کتابهای صوتی و متون تحلیلی برای کسانی که به دنبال بررسی عمیقتر موضوعات در قالب پروژههای بلندمدت هستند، بخش کتابهای صوتی طراحی شده است. این آثار شامل رمانها، تحقیقات و متونی است که به کالبدشکافی نابرابریها و تبیین باور به جان میپردازند. تمامی این کتب به منظور بیداری انسان و زیست در جان و گسترش آگاهی رایگان، به صورت فایلهای صوتی با کیفیت در دسترس قرار گرفتهاند و همواره این دسترسی رایگان خواهد بود.
داستانهای کوتاه صوتی بستری برای انتقال مفاهیم در میانهی پرهیاوی زندگی است. این قطعات صوتی، داستانهایی را روایت میکنند که در آنها آزادی و اصالت جان، محور اصلی هستند. هدف در این لایه، ارائه نگاهی صریح و روشن به مسائل جهان از طریق ادبیات داستانی است تا جرقهای برای پرسشگری در ذهن شنونده ایجاد شود.
پخشکننده آنلاین و اپلیکیشنها علاوه بر دریافت مستقیم از سایت، ابزارهای مختلفی برای تسهیل شنیدن این آثار در نظر گرفته شده است. شما میتوانید با استفاده از پخشکننده آنلاین در همین وبسایت یا از طریق پلتفرمهای بینالمللی، محتوا را دنبال کنید:
پلتفرمهای صوتی:
دریافت فایل و ویدیو:
جستجوی نام «نیما شهسواری» جهان آرمانی و یا به نام جان در هر یک از این برنامهها، دسترسی سریع به کل آرشیو را ممکن میسازد.
انتشار و ترویج رایگان اندیشه از آنجا که تمامی این آثار در ۳۲ سالگی نویسنده برای دسترسی عمومی به صورت رایگان منتشر شدهاند، تداوم این مسیر به همت شنوندگان بستگی دارد. اشتراکگذاری لینکهای جهان آرمانی و معرفی این منبع به دیگر جانهای بیدار، تنها راه حمایت از جریانی است که برابری و آزادی را فرای هرگونه ساختار قدرت میطلبد. این محتوا متعلق به همگان است و تکثیر آن، گامی در جهت بیداریِ جمعی محسوب میشود.
نسخهی مکتوب و متنِ اصلیِ این بخش از کتاب صوتی "سلاح صلاح صلح" جهت مطالعه و ارجاع مستقیم.
هوا کاملاً تاریک شده بود و کارگران یک به یک بر اتوبوس حمل و نقل سوار میشدند، پدر و پسر هم سوار شدند و بی توجه به دیگران روی یک صندلی دو نفره در کنار هم نشستند،
پیرمرد مدام به آسمان نگاه میکرد، به دنبال نقش و رخسار خورشید بود، از او اثری بر آسمان نمانده بود، هر چه از شوکتش بود را برای دیگرانی در طول روز نمایان کرده بود و سهم اینان از درازای بودنها ماهی آرام و بی جان بود که توانی برای روشن کردن زمین نداشت،
هر چه گشت و آسمان را زیر و رو کرد چیزی در آسمان نجست و به جبر چشم بر هم گذاشت، پسرش از او بی توانتر بود و از همان بدو رسیدن به داخل اتوبوس و نشستن بر صندلی چشمانش را بسته بود، روز و شب را گم کرده بود، در طول هفته تنها یک روز خورشید را بر آسمان میدید، مابقی روزها با نور کم سوی ماه در آسمان به خیابان میآمد و در حالی که ماه در اسمان بود به خانه میرسید، تمام روز را در کارخانه (ص) مشغول کار بود و در زیرزمینی در خاک مدفون شده بود، جایی که هیچ اثری از نور خورشید نبود، از درختان و هوا و طبیعت نبود، دنیا را ماشینهای غولپیکر فرا گرفته بود و آهن و سربهای لاجان تنها جانهای در بند به پشت ماشین و به گلاویزی سربها سکوت میکردند و جان را به هر چه در برابر بود میفروختند تا بی جان به مثال همان ماشینها هم که شده زندگی کنند، او دیگر تاب فکر کردن هم نداشت، باید خود را در صندلی غرق میکرد، باید جوری چشمانش را میبست و خیال را از جهان پیرامون دور میکرد که هیچ از دنیا را به خاطر نیاورد، باید خو د را به خواب میبرد، دست خود را میگرفت و نجوا کنان به خود میگفت،
زمان زیادی برای استراحتت نیست، باید بخوابی، باید استراحت کنی، آنگاه اندام و اجزای بدنش نالهکنان میگفتند، بخواب، تو را به هر آنچه دوست داری بخواب و دیگر بیدار نشو که تاب و توانی برایمان نمانده است، او هم آرام به تمام گفتههای آنان گوش فرا میداد و در حالی که به لالاهای آنان گوش سپرده بود بر صندلی به خواب میرفت
دهانش باز بود، از گوشهی دهانش آب به روی شالگردنش میریخت، چشمانش در حالی که بسته بودند مدام تکان میخوردند، جای شادمانی و سر مستیهای سرکارگر خالی بود تا به او چیزی بگوید، دستش بیندازد و آب دهان ریختهاش را مضحکهای برای خاص و عام کارگران کند،
اما امروز او هم دل و دماغی نداشت و در شالگردن و کلاه خود فرو رفته چشمانش را بسته بود،
پدر هم چشمانش را بسته بود، مشخص بود که خواب نیست، تنها چشمانش را بسته است، اما در نشان دادن به عموم که خواب است تلاش بسیار میکرد، شاید حوصلهی صحبت کردن با دیگران را نداشت، شاید انرژیاش را در طول روز از دست داده بود و شاید،
هر چه بود خود را به خواب زده و چشمان را بسته بود و در ذهن به روزگاران پیش رو فکر میکرد،
به خانه و به کامل شدنش، به قیمت سیمان و آجر و دیگر مصالح
خشمگین میشد هر وقت که خشمگین بود گرهای به ابروانش میانداخت، حتی وقتی که خود را به خواب زده بود، حال هم اخم در هم کرده بود و چشمانش را به سختی به هم فشرده بود، باز هم جای سرکارگر و صندلی در برابر دیگر کارگران خالی تا به صدا در آید و به پیرمرد از اخمان و چشمان فشرده در خواب بگوید و در برابر همگان نشان دهد که او خود را به خواب زده است،
اما حال که سرکارگر خود را به خواب زده بود چرا کسی بر آن نشد تا به دیگران نشان دهد که او خواب نیست و خود را به خواب زده، کسی توان چنین بازی را نداشت، شاید در این برهوت بی صدا کارگران از سرکارگر میخواستند تا توانش را بازیابد و آنان را به شوخی و خنده وادارد، اما حال که او بی حال به جای مانده بود کسی بر آن نشد تا جای او را پر کند
اتوبوس از دل شهر میگذشت، کسی حوصلهی دیدن شهر را نداشت، همه چشمها را بسته بودند و دیگران به سطح نورانی در برابرشان چشم دوخته بودند، به خاطرهها، به گذشتهها، به عشقها، به حماقتها و …
اما کسی حوصلهی دیدن شهر را نداشت که در آن گاه تکاپو بود، مردمان به این سو و آنسو میرفتند، عجله داشتند، از کنار هم میگذشتند و به سرعت از نزدیک هم دور میشدند،
پسر در حالی که بعد از کلی جنجال با خود و لالای اندام و بدنش برای خوابیدن نتوانست که بخوابد و چشمانش را باز کرد، به شیشهی اتوبوس چشم دوخت، شیشه را بخار گرفته بود و چیزی از بیرون دیده نمیشد، حالت تهوع داشت، بدنش گاه کرخت و بیحال میشد، دستانش سرد بود و گاه از بیحالی توان ایستادن نداشت، شقیقههایش هم ذوق ذوق میکرد، با دست قدری بخار شیشه را پاک کرد و بعد کلاهش را بالا برد تا شقیقهاش بیرون بماند، آنگاه شقیقه را بر روی شیشهی اتوبوس که بسیار سرد بود گذاشت و به بیرون چشم دوخت
سرما از شقیقهاش رسوخ کرد و به تمام اندامش رسید، دست و پایش یخ کرد، درد شقیقهاش را به سرما سپرد تا علاجش کند، سرما درد را کاهش میداد او بیشتر سرش را به شیشه میفشرد، چشمانش باز بود و بیرون را نگاه میکرد، عابران پیاده در جست و خیز بودند، از هم سبقت میگرفتند، به شیشههای مغازهها میچسبیدند، اعلانات را مطالعه میکردند و در فضای ساخته برایشان غوطه میخوردند، او هم از میان شیشههای حائل میانش به مغازهها و ویترینها چشم دوخت، لباس دید،
لباسهای فراخ و زیبا، لباسهای زنانه مجلسی، به رنگهای گوناگون، لباسهای عروسی را دید، چشمانش را به یک یک آنان دوخت، بعد به پشت ویترینها جواهر دید، طلاهای بسیار دید، ویترینهای مملو از جواهرات
سیل آدمیان در پیادهروها، ازدحام آنان در کنار هم اتومبیلهای در حرکت، اتوبوسهای حمل کارگران، معلمان، دانشجویان و دانشآموزان، همه را در ویترین مغازهی جواهرفروشی دید و ویترین به پیش آمد و آدمیان را به خود بلعید، همه را به اندرون دهان خود فرو برد و از آنان هیچ باقی نگذاشت، همه به داخل ویترین فرو رفتند و به شکل جواهراتی برون آمدند، بر ویترین نقش بستند و در چشم بر هم زدنی ویترینها را پر کردند
درد شقیقهاش بیشتر شد، چشمانش را بست و سرش را بر روی شیشه تکان داد، فشار داد و مدام جایش را عوض کرد، به دنبال سرمای بیشتر بود بر روی شیشه جایی که کمی قبلتر سرش را گذاشته بود دیگر سرمایی وجود نداشت و گرمای پیشانیاش آنجا را نیز گرم کرده بود، پس سر را مدام تکان میداد تا جای سرمای تازهای را بجوید و بعد از پیدا کردن، شقیقهاش را بر سرمای تازه جسته فشار میداد
اتوبوس از شهر عبور کرد، در میان راه هر بار به گوشهای ایستاد و جمعی را از خود برون داد، آن قدر به پیش رفت تا به بیابانی در حاشیهی شهر رسید و آنگاه توقف کرد، پسر با اشارت دست به پدرش فهماند که زمان پیاده شدن است، ساعت 7:15 دقیقه بود و آنها به محل زندگیشان رسیده بودند
در حالی که شالگردن و کلاه را بر سر و صورتشان مرتب میکردند از اتوبوس پیاده شدند، دور و اطراف را بیابان فرا گرفته بود، خانههایی به ندرت به چشم میخورد، یک سری خانههای یک شکل و آپارتمانهای یک دست انبوه که کمی با محلهی آنان فاصله داشت، اما از این فاصله دیده میشد و خانههای کوچکی که با فاصلههای کم و زیاد از هم در حال ساخت و نیمهساز و یا ساخته شده بودند، یکی از این خانههای نیمهساز برای او و پدرش بود
پدرش مردی که از سالیان پیش از همان کودکی مدام کار کرده بود حال در این سن و سال موفق شده بود تا زمینی در حاشیهی شهر به دست آورد و در طول این چند سال خانهای را در این زمین مالک شده بنا کند
خانهای که بنا بود دو طبقه باشد، طبقهی اول از آن پدر و مادر و طبقهی بالا از آن پسرک، مخارج ساختن این خانه که نقشهاش از خودشان بود و تنها مجبور شده بودند برای اجازهی ساخت به مهندسی آن را بسپارند تا امضایش را پای اوراق بگذارد بسیار ساده و بی آلایش بود
یک حال کوچک یک اتاق خواب، یک دستشویی و حمام مشترک و یک آشپزخانه که به حال مشرف بود، دقیقاً همین نقشه قرار بود در طبقهی بالا نیز اعمال شود، اما مخارج ساختن هر دو طبقه بسیار بالا بود و آنان توانسته بودند حال تنها طبقهی اول را بسازند، آن هم نه به صورت کامل، طبقهی فوقانی تنها اسکلت اولیه داشت و طبقهی زیرین، فاقد لوازم ضروری دستشویی و حمام، سفیدکاری ساختمان، کفپوش و بسیاری از ملزومات دیگر بود، تنها چهاردیواری بود که از آن خود آنان بود، دیگر نیاز نداشتند اجاره خانهای بدهند، اما این بار به واسطهی ساختمانها به دیگرانی بدهی داشتند تا هر ماه به آنان اجارهای بپردازند و در دل شادمانه به داشتن خانهی خود ببالند،
وقتی وارد خانه شدند، لباسها را عوض کردند و بر زمینی نشستند که کفش را سیمان پوشانده بود هیچ کفپوشی برای آن تدارک ندیده بودند و بنا بود در ماههای آینده بعد از سر و سامان دادن به حمام برای کفپوش هم فکری بکنند، در عوض فرشی به زمین انداخته تا بر آن بنشینند، مهمترین بخش ماجرا این بود که این خانه از آن خود آنان بود و آنها این شانس را آورده بودند تا صاحب خانه شوند،
با اینکه مسافت بسیاری تا شهر داشتند، کاری جستند که سرویسش آنان را تا خانه و کار مشایعت میکرد آن هم بی پرداختن حقالزحمهای و اینها همه از شانس خوش آنان بود که هر کسی نمیتوانست در این شهر به آن دست یابد
زن سفرهای در برابرشان پهن کرد و غذای تدارک دیده را به رویشان گشود، پیرمرد نانها را تلیت میکرد و در کاسه میریخت، آب قرمز رنگی که از صیفیجاتی چون پیاز سیبزمینی و تخممرغ متشکل شده بود و سبک خوردنش همان ادغام نان در میان آب و لقمه کردن غذا در میان نان بود، پیرمرد، لقمهای گرفت و به دهان برد هنوز لقمهی اول را فرو نداده بود که رو به همسرش گفت:
خیلی خوشمزه شده است، تو با این مواد غذایی چه میکنی که تا این حد لذیذ و بیهمتا میشوند
همسرش در حالی که مخلفات غذا را به کنار دستان همسرش میرساند گفت:
نوش جانت باشد و بعد رو به پسرش گفت:
عزیزم تو چرا چیزی نمیخوری
پسرک در حالی که داشت با قاشق در دستش بر کاسه و آب قرمز رنگ نقش و نگاری میکشید یکه خورد و به خود آمد بعد شروع به خوردن کرد و بلافاصله با بردن اولین لقمه به دهان گفت:
مادر بی نظیر شده است مثل همیشه
پیرمرد مدام در ذهن در حال خوردن لقمهها به هزینهها فکر میکرد، میزان بدهی و اقساط قابل پرداخت، هزینهی تجهیزات حمام از جمله آب گرمکن و …، کفپوش خانه، سفیدکاری دیوارها، رنگآمیزی، همهی حساب و کتابها را در ذهن مرور میکرد و حقوق خود و پسرش را در خرج و اقساط ضرب و تقسیم میکرد تا به زمان مشخصی برای کامل کردن خانه برسد و بعد از آن به هزینهها برای طبقهی فوقانی دست یابد، کلافه شده بود و توان حساب و کتاب نداشت
صورتش سرخ شده بود که همسرش لیوان آبی به دستش داد و گفت:
چیزی شده؟
پیرمرد در حالی که لبخند میزد گفت:
نه داشتم به خرید آبگرمکن فکر میکردم که اگر بشود این ماه آن را بخریم،
زن با شادمانی گفت:
آری اگر چنین کنیم عالی خواهد شد
پسر در حالی که لقمهای در دهانش بود و آن را میجوید با فشار بیشتر به جویدن آن ادامه داد و مدام با خود تکرار کرد:
حتماً خواهیم توانست، آری ما این ماه نه تنها آبگرمکن که طبقهی بالا را هم خواهیم ساخت
عصبانی و قرمزگون مدام زیر لب تکرار میکرد که ناگاه به سخن آمد و رو به پدر و مادر گفت:
به اقساط فکر کردهاید، چگونه هم اقساط را پرداخت کنیم، هم خرج خانه را بدهیم، هم لباس و مایحتاج دیگر زندگی را بگیریم و هم خانه را تکمیل کنیم
پدر در حالی که لقمه را کاملاً فرو داده بود صدایش را صاف کرد و گفت:
البته که میتوانیم، خاطرت نیست چگونه این خانه را تا به اینجا رساندهایم، از پس این کار هم بر خواهیم آمد
پسرک در حالی که خون خونش را میخورد زیر لب مدام زمزمه میکرد میخواست فریاد بزند، میخواست به پدرش حمله کند و میخواست از تمام این سالها بگوید
خانهی نیمهساز، زندگی در خانهای که هیچ وسیلهی رفاهی نداشت، ساختن خانهای که در چند ماه تکمیل میشود بعد از گذشت دو سال در چنین حال و هوایی بود، بدون حمام،
رؤیای دورتر از واقع در دوردستها به دور از دنیای واقع آنها، میخواست بر سر او فریاد بزند که یاد خاطرههای پیشتر افتاد، آنجایی که برادر مادرش رو در روی پدر گفته بود:
تو که توان ساختن خانه نداری بیجا میکنی خانه میسازی،
یاد پدرش افتاده بود، یاد شکستنش، یاد نگاه دوخته بر زمینش، یاد رو گرفتنهایش، یاد چند ماهی که حرف نمیزد، یاد مقصر خوانده شدنش و از خود شرم کرد تا چیزی به زبان براند، اما دیگر توان ماندن نداشت، نمیتوانست باز هم به کنار آنها بنشیند و به رؤیاهای آنان گوش فرا دهد، تشکر کرد و از سر سفره برخاست
پیرمرد از زمزمههای آرام فرزند همه چیز را خوانده بود، همه چیز را شنیده بود، میدانست که او چه میگوید، هیچ کس به او چیزی نمیگفت و او همه چیز را از آنان میشنید، تمام صحبتهای همسرش را میشنید، میدانست در دل به او چه میگویند و به زبان نمیآورند، تمام رنجهای آنان را خودش هم کشیده بود و هم دردشان بود، نیاز به گفتن آنان نداشت که خود روزانه هزار بار همه را دوره میکرد
هر روز و هر بار در دل کارخانه در بین کار کردن، در اتوبوس رفت و برگشت در میان خواب به سر سفرهی شام در تعطیلات، همیشه و همیشه همه را به دل میخواند و تکرار میکرد، این چه کاری بود که کردی؟
چرا خواستی تا خانهای بسازی؟
کسی که اندوختهای برای ساختن خانه ندارد چرا باید دست به خانهسازی بزند؟
میخواستی زن و فرزندت در این مخمصه دچار شوند، حمام درست نداشته باشند، بر زمین سیمانی بخوابند، دیوارهای سیمانی را هر روز نظاره کنند و چند سال حتی از داشتن سرپناه سادهای برای زندگی کردن هم بی دریغ بمانند،
به خود نهیب میزد، اما من خواستهام این بود که آنان را صاحب خانه کنم، میخواستم تا دیگر کسی تن و بدن آنان را نلرزاند، برای نداشتن کرایه اسبابشان را به خیابان نریزد، هر سال از تمدید اجاره منزل به خود نلرزند که شاید صاحبخانه بخواهد آنان را بیرون کند، شاید اقوام خود را به جای آنان بیاورد، شاید اجاره را بیشتر کند، شاید …
میخواستم تا آنان دسترنجشان را برای خود و دنیای خود ذخیره کنند، هر ماه آن را به دهان مفتخوارگان نریزند، میخواستم آنان را صاحب سرپناه کنم که مدیون دیگری نمانند،
اما نتوانستم، نمیتوانم، بر زیر هیبت این غول چند سر در ماندهام، بیپناه شدهام، میدانم هر روز و هر شب در میان تمام روزهایتان مرا سرزنش میکنید از این خبط و خطا، از این زندگی بی رفاه که مگر سر و جمعش چند سال است که درازایی از آن را در این روزگار سپری کنیم
غذا را تمام کرده بود و نفسش گرفته بود قرمزیاش به خون میمانست و توان بیشتری نداشت، متکایی از همسر خواست و بر آن دراز شد به سقف چشم دوخت، کریح و بدشمایل بود، با سیمان پوشانده شده بود، خانهای سرد و بی روح به رنگ سیمان
به یاد همسرش افتاد به او نگاه کرد و با خود گفت
باید برایت خانهای میساختم به زیبایی تمام رؤیاهایمان، به زیبایی دستانت، به زیبایی نگاههایت، به زیبایی زمانی که برایم گذاشتی، به طول عمرم و عمرت که در کنار هم گذشت، به زیبایی بودنمان، به رنگ عشق میانمان، اما این رنگ بی روح سیمانها همهاش شد، هر چه در توانم بود،
چشمانش را بست و باز نکرد باز به یاد اتوبوس افتاد باز خودش را در همان اتوبوس و میان همان کارخانه تصویر کرد، در ساعات کار در میان استراحت کوتاهشان در بین غذا خوردنش در میان دیگر کارگران و باز خودش را به زندانی تصویر کرد که چند ماه باید خود را به دستان زندانبان بسپرد تا آبگرمکنی برای خانهاش بخرد
پسرک در آشپزخانهای که هیچ کمد و کابینتی نداشت بر روی گازی که از کپسولی که بر شانه میکشید و تا خانه میآورد ایستاده بود، بر روی قابلمه ظرفی آب گذاشته بود تا گرم شود، به آب نگاه میکرد و ذرات کوچک حباب را میدید که به آسمان پرواز میکردند، از آب جدا میشدند و آزادانه به پرواز در میآمدند
ظرف آب داغ را به حمام برد و در ظرفی پلاستیکی خالی کرد مقداری آب سرد هم بر آن ریخت و به روی سیمانهای کف حمام نشست، خود را به آغوش کشید در هم مچاله شد و کاسهای از آب را بر خود ریخت، هنوز شقیقههایش درد میکرد، از ذوق ذوقشان میفهمید که هنوز زنده است، درد به او فهمانده بود که زندگی چیست و هر بار با درد بیشتر میفهمید که زنده است، باز آب ریخت و از ریختن آب و ماندش بر تن به خود لرزید میلرزید و در سرمای مانده بر جانش به سرش صابون میکشید، شامپو میزد و در کف خود را غرق میکرد
به یاد دستان دختر افتاد، به یاد نگاههای دنبالهدارش، به یاد نگاههایش که آتش به جانش میانداخت، به یاد آن روزهای بیشمار که با یکدیگر گذراندند، از کودکی و در کنار هم بودن، از بازیهای بسیار از فریاد کشیدن، از دعوا و از دنبال هم کردنها، از هدیه دادنها، از قد کشیدنها، از همهی دنیایی که با هم ساختند و با هم بزرگ شدند و از دلی که به هم پیوند خورد و با هم یکی شد، به یاد او بود، میلرزید، دست و پایش را جمعتر کرد و خود را به آغوش کشید،
در آغوشش جای خالی او را تصویر کرد
آرام به گوشش گفت:
نمیتوانم تو را در بر بگیرم، نمیتوانم بوسه بارانت کنم، نمیتوانم با تو باشم، حتی نمیتوانم به تو نگاه کنم،
دختر در آغوشش کلافه گفت:
چه میگویی تو همهی دنیای من هستی تو همه چیز جهان من هستی، من بی تو جهان را نمیخواهم
پسرک در حالی که به خود میلرزید گفت:
نمیخواهم تو را به سرنوشت مادرم گرفتار کنم، دوست ندارم تن زیبایت را میان چنین حمامی بشویی، نمیخواهم از زنده بودنت پشیمان شوی
دخترک در میان آغوشش خود را کوچک و کوچکتر کرد و گفت:
اما من در آغوش تو گرم و آرام خواهم بود، هر جا که تو باشی جهان نیز عیناً همان جا است
پسر فریاد زنان در حالی که اشک میریخت گفت:
چه گرمایی از من میتراود، منی که خود را نمیتوانم گرم کنم، منی که از سرما به خود میلرزم، منی که در این …
دخترک آرام بوسه بر چشمانش زد و گفت:
نگران نباش ما میتوانیم، میتوانیم در آغوش هم بمانیم و با هم باشیم
پسرک در حالی که دندانهایش به هم میخورد، آبی به روی خود ریخت و گفت:
آری میتوانیم، میتوانیم در آغوش هم به خیال من زندگی کنیم،
میتوانم هر روز تو را در رؤیا تصور کنم، میتوانم چشمانم را ببندم و در اتوبوس سر کار به میان وعدهی ظهر و حتی در خواب شبانه با تو روزگار بگذرانم، اما به دنیای واقع هیچ جای برای زیستن ما نیست، سوگند به نگاههای سرکشت که دیگر در برابرت نخواهم بود که باز هم بر پیمانم خواهم ماند، هیچگاه به زندگیات نخواهم آمد و تو را به اعماق قلبم نگاه خواهم داشت
به دنیای واقع چگونه برایت دیبایی بجویم که به عروسیمان بپوشی، چگونه شکم میهمانان را از غذا پر کنم، چگونه جواهر به دستانت بنشانم و چگونه
چگونه خانهای برایت فراهم کنم که در آن آسوده باشی، چگونه برایت غذا فراهم کنم، چگونه لباسی تنت را بپوشاند و چگونه…
همهی تو همهی من در خیال و در رؤیا ماندهایم، ما محکوم به زندگی در رؤیا شدهایم، هر چه برایمان در این دنیا ساختهاند دور شدن از دنیای واقعمان است، جهان واقع را خود برداشتهاند و تحفهی رؤیا و خیال را به ما ارزانی دادهاند
یکبار بر آن شدند تا رؤیای دنیایی در دوردست را به ما بفروشند در دیاری دورتر از این جهان، جماعتی را مسخ کردند و به دنبال خود بردند تا دل از این جهان بشوییم،
باری آمدند و رؤیاها برایمان ساختند که دنیای حقیقی در میان این رؤیاها است، این رؤیا به ما فروخته شد تا جهان را از چنگال ما در بیاورند خود به واقع زنده باشند و ما به رؤیا بمانیم، حال آمده مجاز انگاشتهاند تا به دنیای مجازشان زندگی کنیم، آنان از ما مسخ شدگان خواهند خواست و من مسخ در همینم، رؤیا و مجاز تو را میجویم
دخترک در حالی که سر بر شانهی او گذاشته بود با آب ریخته بر وجودش خاکستر و محو شد،
پسرک باز آب ریخت و دوباره آب ریخت آنقدر ریخت تا دیگر هیچ از رؤیا برایش باقی نباشد، دنیای واقع را ببیند، همین حمام نیمهساز را همین آب گرم شده در آشپزخانه به کپسول بر دوشها را، همین سیمان مانده در خاک و نشسته بر آن را، همین دوازده ساعت کار مداوم را، همین ماندن در شب، فروختن روز به بهای زنده ماندن را، همین بردگی که نهایتش تحفه زنده ماندن است
از جایش برخاست و به آینهای که در روشویی دستشویی گذاشته بودند به خود نگریست، به چشمان سرخ شدهاش، به کف مانده بر صورتش، حوله را به دور خود پیچید و کف را از بدنش پاک کرد آنگاه در آینه دختر را دوباره در صحن حمام دید، حوله را به شقیقههایش فشرد و محکم تکان داد، فریاد کشید
میخواهم دنیای واقع را ببینم، میخواهم هر چه حقیقت است را دریابم
از حمام بیرون آمد و یک راست به همان اتاق رفت، رفت تا در پتو خود را بپیچد و تمام شب در میان خواب هم به این فکر کند که تا چند سال دیگر خواهد توانست خانهی طبقهی بالا را کامل کند، چند سال بعد خواهد توانست، دیبای عروسی بخرد، لوازم خانه تدارک ببیند، جواهرات بجوید و از پس تمام هزینهها بر آید، رفت تا حساب همهی اینها را در بیاورد و به آخرش بداند چند سال دیگر موفق به ازدواج با دختر در خیالش خواهد شد، آن سال، حدوداً دختر چند ساله است و تا آن روز آیا میتواند دختری ازدواج نکند، یا فراتر از آن میتواند باردار شود، یا فراتر از آن زنده بماند
رفت تا همهی دنیای واقعش را حساب کند و زین پس به دنیا واقع زنده بماند.
آیا مالکیتِ یک چهاردیواریِ سیمانی، پایانِ رنج است یا آغازِ فصلی تازه از اسارت؟ در کتاب صوتی سلاح صلاح صلح، نویسنده با نگاهی نقادانه به «رویای خانهدار شدن» در طبقه کارگر مینگرد. پدری که تمام داراییاش را صرف ساختن بنایی نیمهساز کرده، در حقیقت عمر و جوانی فرزندش را نیز در میان ملاتهای آن سیمان کرده است. تضاد میان افتخارِ پدر به «صاحبخانه بودن» و خشمِ فروخوردهی پسر از زندگی در محیطی فاقدِ اولیهترین امکانات (مانند حمام و آبگرمکن)، نشاندهندهی شکاف میان نسلها در برخورد با «فقرِ نهادینه شده» است.
یکی از درخشانترین بخشهای این فصل، واکاوی مفهوم «عشق در عصرِ ناداری» است. پسرک که خود را «محکومِ به زندگی در رویا» میبیند، آگاهانه از ازدواج و پیوند با معشوق تن میزند؛ نه از سرِ بیمهری، بلکه از سرِ ایثار. او نمیخواهد «دیبای عروسی» را به «کفنِ فقر» بدل کند. این خودآگاهیِ دردناک، اوجِ تراژدیِ انسانی است؛ جایی که فرد ترجیح میدهد معشوق را در خیالِ خود حفظ کند تا اینکه او را به واقعیتِ «کپسولهای گاز بر دوش» و «سرمای حمامهای سیمانی» تبعید نماید.
نویسنده در این بخش، «جهان مجاز» را ابزاری برای تخدیر تودهها معرفی میکند. وقتی واقعیت چنان تلخ است که شقیقهها از درد ذوقذوق میکنند، رویا تنها پناهگاه میشود. اما قهرمان داستان در پایان، با فریادی بر سرِ آینه، سعی میکند «حقیقت» را در آغوش بکشد، حتی اگر این حقیقت به قیمتِ پیریِ زودرس و تنهاییِ ابدی باشد. کتاب صوتی سلاح صلاح صلح نشان میدهد که چگونه ساختارهای قدرت، با گرفتنِ «زمان» و «نور خورشید» از کارگر، او را به موجودی بدل میکنند که تنها برای «زنده ماندن» میجنگد، نه برای «زندگی کردن».
در امتدادِ این جستار
آگاهی، جریانی پیوسته است. آنچه در این مقال گذشت، بخشی از منظومهی فکری و آثارِ نیما شهسواری است که با هدفِ ترویج آزادی و نقدِ ساختارهای قدرت به رشتهی تحریر درآمده است. برای غوطهوریِ بیشتر در این جهانبینی، میتوانید از پیوندهای زیر بهره جویید:
کتابهای ممنوعه و اندیشهای تازه برای گذار به سوی جهان آرمانی
مانیفستی تکاندهنده در نقدِ جایگاهِ خودخواندهیِ «اشرفالانواع» و کالبدشکافیِ تمدنی که بر پایهیِ رنجِ جانهایِ بیدفاع بنا شده است. نیما شهسواری در این اثر، با نقدِ سبوعیتِ پنهان در ذائقهیِ مدرن، تنها راهِ رهایی و رسیدن به صلحِ جهانی را عبور از «انسانمحوری» و بازگشت به اصالتِ جان میداند.
هر کتاب، زخمی است بر پیکرِ تمدن انسانی و دریچهای به سوی اصالتِ جان
روایتهای شنیداری، پادکستها و اشعار موسیقیایی؛ همگی در یک نگاه. برای شنیدن، آگاهی و جانگرایی.
قرآن، سند نهایی ظلم، فراتر از یک عنوان، فراخوانی است برای مواجههای بیپرده با متنی که قرنهاست سایهی سنگین خود را بر زیستجهان ما افکنده است. در این بخش از مجموعه پادکست به نام جان، ما به دنبال واکاوی ریشههایی هستیم که در کتاب گواه ظلم به تفصیل به آنها پرداخته شده است.
این نوشتار و گفتار، نه یک نقد سطحی، بلکه یک مانیفست هستیشناختی در دفاع از حرمت جان است. زمانی که متن، ادعای لایتغیر بودن میکند و با سلاح خاتمیت، راه را بر هرگونه تکامل فکری میبندد، «انسان» به ابزاری در خدمتِ ایدئولوژی مبدل میگردد. ما در اینجا از ستمی سخن میگوییم که با نام قدسیت، تازیانه را بر تنِ حقیقت و آزادی فرود آورده است.
ورود به آرشیو کامل این بخشکتاب صوتی رویا بخش چهارم، فراتر از یک روایت داستانی، ترسیمگرِ نقشهی راهی برای خروج از بنبستهای تاریخی و رسیدن به قلمرو اختیار است. نیما شهسواری در این بخش، ما را به تماشای دیالکتیک میان آزادگان بیدار و ساختارهای صلب قدرت میبرد؛ جایی که «جان» نه به عنوان یک مفهوم بیولوژیک، بلکه به مثابه یگانه خط قرمز خلقت بازتعریف میشود.
در این مانیفست شنیداری، جهان آرمانی ثمرهی سرکوب یا حذف نیست، بلکه برآمده از تکثر آرمانهایی است که در قاعدهی بنیادین عدم آزار به وحدت میرسند. این متن، رویاروییِ صادقانهای است با ابزارهای سرکوب استبداد—از تهمت دیوانگی تا زنجیر فقر—و نویدبخش لحظهای است که حتی نگهبانانِ ظلم، طعمِ شیرینِ اختیار را چشیده و سلاحهای خود را به پای «حقیقت» زمین میگذارند.
ورود به آرشیو کامل این بخشمسکین رهایی نشود آزاده؛ این نخستین تازیانه بر پیکرهی رخوت و بندگی است. نیما شهسواری در این سروده که از بطن کتاب قیام برآمده، به کالبدشکافی ملتی میپردازد که میان حقارت و بندگی در نوسان است. این متن، یک تعارف ادبی نیست؛ بلکه رویارویی مستقیم با تلخیِ حقیقتی است که در آن، «ترس» به عنوان بزرگترین مانعِ آبادانی و رهایی معرفی میشود.
در جهانبینی جهان آرمانی، آزادی امری بخشیدنی نیست، بلکه دریافتنی است. هنگامی که دستها به جای کنشگری، در طلبِ ایمان از «خدایان بیجان» به هوا میروند، نتیجهای جز بازتولیدِ ستم حاصل نخواهد شد. این اثر، دعوتی است به بریدن از ترس و فهمِ این نکته که آزادی، تنها از مسیرِ صیانت از جان و مسئولیتپذیری هستیشناختی میگذرد.
ورود به آرشیو کامل این بخشاین شعر شعور است و بگو جان شعار است؛ این آغازگرِ طغیانی است که از کلمه فراتر رفته و به ساحتِ عمل درآمده است. نیما شهسواری در قطعهی «شعار» که فصلی از کتاب رزمنامه محسوب میشود، شعر را نه به عنوان ابزاری برای سرگرمی، بلکه به مثابه صدای لالانِ دیار و فریادِ غرورِ در گلو مانده ترسیم میکند.
در این اثر، موسیقی هوش مصنوعی با کلامی که علیه تحجر و خدایانِ قهار میشورید، در هم آمیخته تا ندای دلِ جاندار و عیار را به گوشِ «انسان خواب» برساند. این محتوا، دعوتی است به ایستادگیِ چناروار و برچیدنِ غباری که قرنهاست بر روی حقیقتِ جان نشسته است. ما در اینجا از تکثیرِ بیداری سخن میگوییم؛ بیداریای که از یک تن آغاز شده و اکنون به هزاران رسیده است.
ورود به آرشیو کامل این بخشمسیرِ دسترسی به آثار، از میانِ همین دستهبندیها میگذرد؛ گزینشی آگاهانه برای شنیدنِ آنچه فراتر از کلمات است.
جامعهای برای گفتوگو، تعالی و رسیدن به آرمانها
همه کاربران میتوانند بدون نیاز به ثبتنام، از آثار رایگان شامل کتابها، کتابهای صوتی و پادکستها استفاده کنند.
فضایی برای گفتوگو، تبادل نظر و مشارکت در مباحث جامعه. تالار گفتمان مکانی است برای:
اعضای سایت میتوانند مطالب، مقالات و اشعار خود را در جهان آرمانی منتشر کنند.
جهان آرمانی باورمند به قانون آزادی است. قانونی که یکایک جانداران را برابر میانگارد و آزار به آنان را بزرگترین خطای جهان میپندارد.
قانون آزادی، هرگونه آزار اعم از (آزار فیزیکی، روانی و کلامی) را نهی میکند. هرگونه توهین، تحقیر، تهدید، سرقت آثار دیگران و... نوعی آزار به حساب آمده و با قانون آزادی منافات دارد.
از طریق منوی اصلی سایت، گزینه "ثبتنام" را انتخاب کنید.
نام کاربری و ایمیل معتبر را وارد کنید.
لینک فعالسازی به ایمیل شما ارسال میشود. با کلیک روی این لینک، میتوانید رمز عبور خود را تنظیم کنید.
پس از فعالسازی حساب و تنظیم رمز عبور، میتوانید با نام کاربری و رمز عبور وارد سایت شوید.
برای سهولت بیشتر، میتوانید از طریق حساب گوگل خود در سایت ثبتنام کنید:
پس از ثبتنام، به تالار گفتمان دیالوگ دسترسی خواهید داشت - فضایی برای گفتوگوی سازنده، تبادل نظر و مشارکت در ایجاد تغییرات مثبت در جامعه.
پس از ورود به حساب کاربری، میتوانید از بخش "پروفایل من" تنظیمات زیر را انجام دهید:
برای افزایش امنیت، میتوانید رمز عبور خود را به طور دورهای تغییر دهید.
تصویر پروفایل و بنر شخصی خود را آپلود کنید تا در انجمن و پروفایل شما نمایش داده شود.
امضای خود را برای نمایش در زیر پستهای انجمن تنظیم کنید.
لینک شبکههای اجتماعی خود را اضافه کنید تا در پروفایل شما نمایش داده شود.
نگرش خود را در مورد موضوعات مختلف از جمله مذهب، اخلاق، سیاست و اقتصاد بیان کنید.
همه اعضای جهان آرمانی متعهد به رعایت قانون آزادی هستند. این قانون برابری همه جانداران و ممنوعیت هرگونه آزار را تأکید میکند.
معرفی کوتاه از خودتان که برای همه کاربران قابل مشاهده است
کشور: فقط مدیران میبینند • تاریخ تولد: به صورت سن نمایش داده میشود
انتخابهای شما دربارهی هستی، اخلاق و جامعه - همیشه قابل تغییر
لینک شبکههای اجتماعی و وبسایت شما در پروفایل عمومی نمایش داده میشوند
ویرایش نام، ایمیل، رمز عبور - امکان فعالیت ناشناس
معرفی کوتاه از خودتان که برای همه کاربران قابل مشاهده است
کشور: فقط مدیران میبینند • تاریخ تولد: به صورت سن نمایش داده میشود
انتخابهای شما دربارهی هستی، اخلاق و جامعه - همیشه قابل تغییر
لینک شبکههای اجتماعی و وبسایت شما در پروفایل عمومی نمایش داده میشوند
ویرایش نام، ایمیل، رمز عبور - امکان فعالیت ناشناس
در حال حاضر این لینک در دسترس نیست
بزودی این فایلها بارگذاری و لینکها در دسترس قرار خواهد گرفت
در حال حاضر از لینک مستقیم برای دریافت اثر استفاده کنید
این آیکون در صفحهی پیش رو برای دانلود مستقیم فایلها از سرورهای وبسایت رسمی جهان آرمانی تعبیه شده است، با کلیک بر روی این گزینه شما میتوانید به راحتی کتاب مورد نظر خود را دانلود کنید.
این آیکون در صفحهی پیش رو برای دانلود با لینک کمکی از سرورهای Google Drive تعبیه شده است، با کلیک بر روی این گزینه شما میتوانید به راحتی کتاب مورد نظر خود را دانلود کنید.
این آیکون در صفحهی پیش رو برای دانلود با لینک کمکی از سرورهای One Drive تعبیه شده است، با کلیک بر روی این گزینه شما میتوانید به راحتی کتاب مورد نظر خود را دانلود کنید.
این آیکون در صفحهی پیش رو برای دانلود با لینک کمکی از سرورهای Box Drive تعبیه شده است، با کلیک بر روی این گزینه شما میتوانید به راحتی کتاب مورد نظر خود را دانلود کنید.
این آیکون در صفحهی پیش رو به شما اطالاعاتی پیرامون اثر خواهد داد، مشخصات اصلی اثر در این صفحه تعبیه شده است و شما با کلیک بر این آیکون به بخش مورد نظر هدایت خواهید شد.
شما با کلیک روی این گزینه به بخش مطالعه آنلاین اثر هدایت خواهید شد، متن اثر در این صفحه گنجانده شده است و با کلیک بر روی این آیکون شما میتوانید به این متن دسترسی داشته باشید
در صورت مشاهدهی هر اشکال در وبسایت از قبیل ( خرابی لینکهای دانلود، عدم نمایش کتب به صورت آنلاین و … ) با استفاده از این گزینه میتوانید ایراد مربوطه را با ما مطرح کنید.
این صفحه دارای لینکهای بسیاری است تا شما بتوانید هر چه بهتر از امکانات صفحه استفاده کنید.
در پیش روی شما چند گزینه به چشم میخورد که فرای مشخصات اثر به شما امکان میدهد تا متن اثر را به صورت آنلاین مورد مطالعه قرار دهید و به دیگر بخشها دسترسی داشته باشید،
شما میتوانید به بخش صوتی مراجعه کرده و به فایل صوتی به صورت آنلاین گوش فرا دهید و فراتر از آن فایل مورد نظر خود را از لینکهای مختلف دریافت کنید.
بخش تصویری مکانی است تا شما بتوانید فایل تصویری اثر را به صورت آنلاین مشاهده و در عین حال دریافت کنید.
فرای این بخشها شما میتوانید به اثر در ساندکلود و یوتیوب دسترسی داشته باشید و اثر مورد نظر خود را در این پلتفرمها بشنوید و یا تماشا کنید.
بخش نظرات و گزارش خرابی لینکها از دیگر عناوین این بخش است که میتوانید نظرات خود را پیرامون اثر با ما و دیگران در میان بگذارید و در عین حال میتوانید در بهبود هر چه بهتر وبسایت در کنار ما باشید.
شما میتوانید آدرس لینکهای معیوب وبسایت را به ما اطلاع دهید تا بتوانیم با برطرف کردن معایب در دسترسی آسانتر عمومی وبسایت تلاش کنیم.
در صورت بروز هر مشکل و یا داشتن پرسشهای بیشتر میتوانید از لینکهای زیر استفاده کنید.
این آیکون در صفحهی پیش رو برای دانلود مستقیم فایلها از سرورهای وبسایت رسمی جهان آرمانی تعبیه شده است، با کلیک بر روی این گزینه شما میتوانید به راحتی کتاب مورد نظر خود را دانلود کنید.
این آیکون در صفحهی پیش رو برای دانلود با لینک کمکی از سرورهای Google Drive تعبیه شده است، با کلیک بر روی این گزینه شما میتوانید به راحتی کتاب مورد نظر خود را دانلود کنید.
این آیکون در صفحهی پیش رو برای دانلود با لینک کمکی از سرورهای One Drive تعبیه شده است، با کلیک بر روی این گزینه شما میتوانید به راحتی کتاب مورد نظر خود را دانلود کنید.
این آیکون در صفحهی پیش رو برای دانلود با لینک کمکی از سرورهای Box Drive تعبیه شده است، با کلیک بر روی این گزینه شما میتوانید به راحتی کتاب مورد نظر خود را دانلود کنید.
این آیکون در صفحهی پیش رو برای مطالعهی آنلاین در بستر وبسایت جهان آرمانی تعبیه شده است، اگر به هر دلیل تمایل به مطالعهی آنلاین بدون دریافت کتاب را دارید میتوانید از این بستر استفاده کنید.
شما با کلیک روی این گزینه به بخش نظرات هدایت خواهید شد، میتوانید با فعالیت در این بخش و امکانات موجود در این بستر، نقدها، بحثها، نظرات، انتقادات و پیشنهادات خود را با ما مطرح کنید.
در صورت مشاهدهی هر اشکال در وبسایت از قبیل ( خرابی لینکهای دانلود، عدم نمایش کتب به صورت آنلاین و … ) با استفاده از این گزینه میتوانید ایراد مربوطه را با ما مطرح کنید.
پر کردن بخشهایی که با علامت قرمز رنگ مشخص شده است الزامی است.
عنوانی برای گزارش خود انتخاب کنید
تا ما با شناخت مشکل در برطرف کردن آن اقدامات لازم را انجام دهیم.
در صورت تمایل میتوانید آدرس ایمیل خود را درج کنید
تا برای اطلاعات بیشتر با شما تماس گرفته شود.
آدرس لینک مریوطه که دارای اشکال است را با فرمت صحیح برای ما ارسال کنید!
این امر ما را در تصحیح مشکل پیش آمده بسیار کمک خواهد کرد
فرمت صحیح لینک برای درج در فرم پیش رو به شرح زیر است:
https://idealistic-world.com/poetry
در متن پیام میتوانید توضیحات بیشتری پیرامون اشکال در وبسایت به ما ارائه دهید.
با کمک شما میتوانیم در راه بهبود نمایش هر چه صحیحتر سایت گام برداریم.
با تشکر ازهمراهی شما
وبسایت رسمی جهان آرمانی
پر کردن بخشهایی که با علامت قرمز رنگ مشخص شده است الزامی است.
در هنگام درج بخش اطلاعات دقت لازم را به خرج دهید زیرا در صورت چاپ اثر شما داشتن این اطلاعات ضروری است
بخش ارتباط، راههایی است که میتوانید با درج آن مخاطبین خود را با آثار و شخصیت خود بیشتر آشنا کنید، فرای عناوینی که در این بخش برای شما در نظر گرفته شده است میتوانید در بخش توضیحات شبکهی اجتماعی دیگری که در آن عضو هستید را نیز معرفی کنید.
شما میتوانید آثار خود را با حداکثر حجم (20mb) و تعداد 10 فایل با فرمتهایی از قبیل (png, jpg,avi,pdf,mp4…) برای ما ارسال کنید،
در صورت تمایل شما به چاپ و قبولی اثر شما از سوی ما، نام انتخابی شامل عناوینی است که در مرحلهی ابتدایی فرم پر کردهاید، با انتخاب یکی از عناوین نام شما در هنگام نشر در کنار اثرتان درج خواهد شد.
پیش از انجام هر کاری پیشنهاد ما به شما مطالعهی قوانین و شرایط وبسایت رسمی جهان آرمانی است برای این کار از لینکهای زیر اقدام کنید.
پر کردن بخشهایی که با علامت قرمز رنگ مشخص شده است الزامی است.
در هنگام درج بخش اطلاعات دقت لازم را به خرج دهید زیرا در صورت چاپ اثر شما داشتن این اطلاعات ضروری است
بخش ارتباط راههایی است که میتوانید با درج آن ما را با نمونه آثار خود آشنا کنید، دقت داشته باشید که این اطلاعات را به درستی درج کنید زیرا تنها راه ارتباطی ما در آینده با شما همین اطلاعات خواهد بود
شما میتوانید آثار خود را با حداکثر حجم (20mb) و تعداد 10 فایل با فرمتهایی از قبیل (png, jpg,avi,pdf,mp4…) برای ما ارسال کنید،
در صورت تمایل شما به چاپ و قبولی اثر شما از سوی ما، نام انتخابی شامل عناوینی است که در مرحلهی ابتدایی فرم پر کردهاید، با انتخاب یکی از عناوین نام شما در هنگام نشر در کنار اثرتان درج خواهد شد.
پیش از انجام هر کاری پیشنهاد ما به شما مطالعهی قوانین و شرایط وبسایت رسمی جهان آرمانی است برای این کار از لینکهای زیر اقدام کنید.
در آستانهیِ آگاهی
آگاهی، تنها داراییِ مشترکِ ماست؛ اینجا فضایی برای تکثیرِ این دارایی، فراتر از مرزهایِ انفعال است.
از کلمه تا رهایی
هستهیِ بیداری