هوا کاملاً تاریک شده بود و کارگران یک به یک بر اتوبوس حمل و ‏نقل سوار می‌شدند، پدر و پسر هم سوار شدند و بی توجه به دیگران روی ‏یک صندلی دو نفره در کنار هم نشستند،
پیرمرد مدام به آسمان نگاه می‌کرد، به دنبال نقش و رخسار خورشید بود، ‏از او اثری بر آسمان نمانده بود، هر چه از شوکتش بود را برای دیگرانی ‏در طول روز نمایان کرده بود و سهم اینان از درازای بودن‌ها ماهی آرام و ‏بی جان بود که توانی برای روشن کردن زمین نداشت،
هر چه گشت و آسمان را زیر و رو کرد چیزی در آسمان نجست و به ‏جبر چشم بر هم گذاشت، پسرش از او بی توان‌تر بود و از همان بدو ‏رسیدن به داخل اتوبوس و نشستن بر صندلی چشمانش را بسته بود، روز و ‏شب را گم کرده بود، در طول هفته تنها یک روز خورشید را بر آسمان ‏می‌دید، مابقی روزها با نور کم سوی ماه در آسمان به خیابان می‌آمد و ‏در حالی که ماه در اسمان بود به خانه می‌رسید، تمام روز را در کارخانه ‏‏(ص) مشغول کار بود و در زیرزمینی در خاک مدفون شده بود، جایی که ‏هیچ اثری از نور خورشید نبود، از درختان و هوا و طبیعت نبود، دنیا را ‏ماشین‌های غول‌پیکر فرا گرفته بود و آهن و سرب‌های لاجان تنها ‏جان‌های در بند به پشت ماشین و به گلاویزی سرب‌ها سکوت می‌کردند ‏و جان را به هر چه در برابر بود می‌فروختند تا بی جان به مثال همان ‏ماشین‌ها هم که شده زندگی کنند، او دیگر تاب فکر کردن هم نداشت، ‏باید خود را در صندلی غرق می‌کرد، باید جوری چشمانش را می‌بست و ‏خیال را از جهان پیرامون دور می‌کرد که هیچ از دنیا را به خاطر نیاورد، ‏باید خو د را به خواب می‌برد، دست خود را می‌گرفت و نجوا کنان به ‏خود می‌گفت،
زمان زیادی برای استراحتت نیست، باید بخوابی، باید استراحت کنی، ‏آنگاه اندام و اجزای بدنش ناله‌کنان می‌گفتند، بخواب، تو را به هر آنچه ‏دوست داری بخواب و دیگر بیدار نشو که تاب و توانی برایمان نمانده ‏است، او هم آرام به تمام گفته‌های آنان گوش فرا می‌داد و در حالی که ‏به لالاهای آنان گوش سپرده بود بر صندلی به خواب می‌رفت
دهانش باز بود، از گوشه‌ی دهانش آب به روی شال‌گردنش می‌ریخت، ‏چشمانش در حالی که بسته بودند مدام تکان می‌خوردند، جای شادمانی و ‏سر مستی‌های سرکارگر خالی بود تا به او چیزی بگوید، دستش بیندازد و ‏آب دهان ریخته‌اش را مضحکه‌ای برای خاص و عام کارگران کند،
اما امروز او هم دل و دماغی نداشت و در شال‌گردن و کلاه خود فرو ‏رفته چشمانش را بسته بود،
پدر هم چشمانش را بسته بود، مشخص بود که خواب نیست، تنها ‏چشمانش را بسته است، اما در نشان دادن به عموم که خواب است تلاش ‏بسیار می‌کرد، شاید حوصله‌ی صحبت کردن با دیگران را نداشت، شاید ‏انرژی‌اش را در طول روز از دست داده بود و شاید،
هر چه بود خود را به خواب زده و چشمان را بسته بود و در ذهن به ‏روزگاران پیش رو فکر می‌کرد،
به خانه و به کامل شدنش، به قیمت سیمان و آجر و دیگر مصالح
خشمگین می‌شد هر وقت که خشمگین بود گره‌ای به ابروانش ‏می‌انداخت، حتی وقتی که خود را به خواب زده بود، حال هم اخم در ‏هم کرده بود و چشمانش را به سختی به هم فشرده بود، باز هم جای ‏سرکارگر و صندلی در برابر دیگر کارگران خالی تا به صدا در آید و به ‏پیرمرد از اخمان و چشمان فشرده در خواب بگوید و در برابر همگان ‏نشان دهد که او خود را به خواب زده است،
اما حال که سرکارگر خود را به خواب زده بود چرا کسی بر آن نشد تا ‏به دیگران نشان دهد که او خواب نیست و خود را به خواب زده، کسی ‏توان چنین بازی را نداشت، شاید در این برهوت بی صدا کارگران از ‏سرکارگر می‌خواستند تا توانش را بازیابد و آنان را به شوخی و خنده ‏وادارد، اما حال که او بی حال به جای مانده بود کسی بر آن نشد تا جای ‏او را پر کند
اتوبوس از دل شهر می‌گذشت، کسی حوصله‌ی دیدن شهر را نداشت، ‏همه چشم‌ها را بسته بودند و دیگران به سطح نورانی در برابرشان چشم ‏دوخته بودند، به خاطره‌ها، به گذشته‌ها، به عشق‌ها، به حماقت‌ها و …‏
اما کسی حوصله‌ی دیدن شهر را نداشت که در آن گاه تکاپو بود، ‏مردمان به این سو و آن‌سو می‌رفتند، عجله داشتند، از کنار هم می‌گذشتند ‏و به سرعت از نزدیک هم دور می‌شدند،
پسر در حالی که بعد از کلی جنجال با خود و لالای اندام و بدنش برای ‏خوابیدن نتوانست که بخوابد و چشمانش را باز کرد، به شیشه‌ی اتوبوس ‏چشم دوخت، شیشه را بخار گرفته بود و چیزی از بیرون دیده نمی‌شد، ‏حالت تهوع داشت، بدنش گاه کرخت و بی‌حال می‌شد، دستانش سرد ‏بود و گاه از بی‌حالی توان ایستادن نداشت، شقیقه‌هایش هم ذوق ذوق ‏می‌کرد، با دست قدری بخار شیشه را پاک کرد و بعد کلاهش را بالا برد ‏تا شقیقه‌اش بیرون بماند، آنگاه شقیقه را بر روی شیشه‌ی اتوبوس که ‏بسیار سرد بود گذاشت و به بیرون چشم دوخت
سرما از شقیقه‌اش رسوخ کرد و به تمام اندامش رسید، دست و پایش یخ ‏کرد، درد شقیقه‌اش را به سرما سپرد تا علاجش کند، سرما درد را کاهش ‏می‌داد او بیشتر سرش را به شیشه می‌فشرد، چشمانش باز بود و بیرون را ‏نگاه می‌کرد، عابران پیاده در جست و خیز بودند، از هم سبقت ‏می‌گرفتند، به شیشه‌های مغازه‌ها می‌چسبیدند، اعلانات را مطالعه ‏می‌کردند و در فضای ساخته برایشان غوطه می‌خوردند، او هم از میان ‏شیشه‌های حائل میانش به مغازه‌ها و ویترین‌ها چشم دوخت، لباس دید،
لباس‌های فراخ و زیبا، لباس‌های زنانه مجلسی، به رنگ‌های گوناگون، ‏لباس‌های عروسی را دید، چشمانش را به یک یک آنان دوخت، بعد به ‏پشت ویترین‌ها جواهر دید، طلا‌های بسیار دید، ویترین‌های مملو از ‏جواهرات
سیل آدمیان در پیاده‌روها، ازدحام آنان در کنار هم اتومبیل‌های در ‏حرکت، اتوبوس‌های حمل کارگران، معلمان، دانشجویان و دانش‌آموزان، ‏همه را در ویترین مغازه‌ی جواهرفروشی دید و ویترین به پیش آمد و ‏آدمیان را به خود بلعید، همه را به اندرون دهان خود فرو برد و از آنان ‏هیچ باقی نگذاشت، همه به داخل ویترین فرو رفتند و به شکل جواهراتی ‏برون آمدند، بر ویترین نقش بستند و در چشم بر هم زدنی ویترین‌ها را پر ‏کردند
درد شقیقه‌اش بیشتر شد، چشمانش را بست و سرش را بر روی شیشه ‏تکان داد، فشار داد و مدام جایش را عوض کرد، به دنبال سرمای بیشتر ‏بود بر روی شیشه جایی که کمی قبل‌تر سرش را گذاشته بود دیگر ‏سرمایی وجود نداشت و گرمای پیشانی‌اش آنجا را نیز گرم کرده بود، ‏پس سر را مدام تکان می‌داد تا جای سرمای تازه‌ای را بجوید و بعد از پیدا ‏کردن، شقیقه‌اش را بر سرمای تازه جسته فشار می‌داد
اتوبوس از شهر عبور کرد، در میان راه هر بار به گوشه‌ای ایستاد و جمعی ‏را از خود برون داد، آن قدر به پیش رفت تا به بیابانی در حاشیه‌ی شهر ‏رسید و آنگاه توقف کرد، پسر با اشارت دست به پدرش فهماند که زمان ‏پیاده شدن است، ساعت 7:15 دقیقه بود و آن‌ها به محل زندگی‌شان ‏رسیده بودند
در حالی که شال‌گردن و کلاه را بر سر و صورتشان مرتب می‌کردند از ‏اتوبوس پیاده شدند، دور و اطراف را بیابان فرا گرفته بود، خانه‌هایی به ‏ندرت به چشم می‌خورد، یک سری خانه‌های یک شکل و آپارتمان‌های ‏یک دست انبوه که کمی با محله‌ی آنان فاصله داشت، اما از این فاصله ‏دیده می‌شد و خانه‌های کوچکی که با فاصله‌های کم و زیاد از هم در ‏حال ساخت و نیمه‌ساز و یا ساخته شده بودند، یکی از این خانه‌های ‏نیمه‌ساز برای او و پدرش بود
پدرش مردی که از سالیان پیش از همان کودکی مدام کار کرده بود حال ‏در این سن و سال موفق شده بود تا زمینی در حاشیه‌ی شهر به دست آورد ‏و در طول این چند سال خانه‌ای را در این زمین مالک شده بنا کند
خانه‌ای که بنا بود دو طبقه باشد، طبقه‌ی اول از آن پدر و مادر و طبقه‌ی ‏بالا از آن پسرک، مخارج ساختن این خانه که نقشه‌اش از خودشان بود و ‏تنها مجبور شده بودند برای اجازه‌ی ساخت به مهندسی آن را بسپارند تا ‏امضایش را پای اوراق بگذارد بسیار ساده و بی آلایش بود
یک حال کوچک یک اتاق خواب، یک دستشویی و حمام مشترک و ‏یک آشپزخانه که به حال مشرف بود، دقیقاً همین نقشه قرار بود در ‏طبقه‌ی بالا نیز اعمال شود، اما مخارج ساختن هر دو طبقه بسیار بالا بود و ‏آنان توانسته بودند حال تنها طبقه‌ی اول را بسازند، آن هم نه به صورت ‏کامل، طبقه‌ی فوقانی تنها اسکلت اولیه داشت و طبقه‌ی زیرین، فاقد لوازم ‏ضروری دستشویی و حمام، سفیدکاری ساختمان، کف‌پوش و بسیاری از ‏ملزومات دیگر بود، تنها چهاردیواری بود که از آن خود آنان بود، دیگر ‏نیاز نداشتند اجاره خانه‌ای بدهند، اما این بار به واسطه‌ی ساختمان‌ها به ‏دیگرانی بدهی داشتند تا هر ماه به آنان اجاره‌ای بپردازند و در دل شادمانه ‏به داشتن خانه‌ی خود ببالند،
وقتی وارد خانه شدند، لباس‌ها را عوض کردند و بر زمینی نشستند که ‏کفش را سیمان پوشانده بود هیچ کف‌پوشی برای آن تدارک ندیده ‏بودند و بنا بود در ماه‌های آینده بعد از سر و سامان دادن به حمام برای ‏کف‌پوش هم فکری بکنند، در عوض فرشی به زمین انداخته تا بر آن ‏بنشینند، مهم‌ترین بخش ماجرا این بود که این خانه از آن خود آنان بود و ‏آن‌ها این شانس را آورده بودند تا صاحب خانه شوند،
با اینکه مسافت بسیاری تا شهر داشتند، کاری جستند که سرویسش آنان ‏را تا خانه و کار مشایعت می‌کرد آن هم بی پرداختن حق‌الزحمه‌ای و ‏این‌ها همه از شانس خوش آنان بود که هر کسی نمی‌توانست در این شهر ‏به آن دست یابد
زن سفره‌ای در برابرشان پهن کرد و غذای تدارک دیده را به رویشان ‏گشود، پیرمرد نان‌ها را تلیت می‌کرد و در کاسه می‌ریخت، آب قرمز ‏رنگی که از صیفی‌جاتی چون پیاز سیب‌زمینی و تخم‌مرغ متشکل شده ‏بود و سبک خوردنش همان ادغام نان در میان آب و لقمه کردن غذا در ‏میان نان بود، پیرمرد، لقمه‌ای گرفت و به دهان برد هنوز لقمه‌ی اول را فرو ‏نداده بود که رو به همسرش گفت:‏
خیلی خوشمزه شده است، تو با این مواد غذایی چه می‌کنی که تا این حد ‏لذیذ و بی‌همتا می‌شوند
همسرش در حالی که مخلفات غذا را به کنار دستان همسرش می‌رساند ‏گفت:‏
نوش جانت باشد و بعد رو به پسرش گفت:‏
عزیزم تو چرا چیزی نمی‌خوری
پسرک در حالی که داشت با قاشق در دستش بر کاسه و آب قرمز رنگ ‏نقش و نگاری می‌کشید یکه خورد و به خود آمد بعد شروع به خوردن ‏کرد و بلافاصله با بردن اولین لقمه به دهان گفت:‏
مادر بی نظیر شده است مثل همیشه
پیرمرد مدام در ذهن در حال خوردن لقمه‌ها به هزینه‌ها فکر می‌کرد، ‏میزان بدهی و اقساط قابل پرداخت، هزینه‌ی تجهیزات حمام از جمله آب ‏گرم‌کن و …، کف‌پوش خانه، سفیدکاری دیوارها، رنگ‌آمیزی، همه‌ی ‏حساب و کتاب‌ها را در ذهن مرور می‌کرد و حقوق خود و پسرش را در ‏خرج و اقساط ضرب و تقسیم می‌کرد تا به زمان مشخصی برای کامل ‏کردن خانه برسد و بعد از آن به هزینه‌ها برای طبقه‌ی فوقانی دست یابد، ‏کلافه شده بود و توان حساب و کتاب نداشت
صورتش سرخ شده بود که همسرش لیوان آبی به دستش داد و گفت:‏
چیزی شده؟
پیرمرد در حالی که لبخند می‌زد گفت:‏
نه داشتم به خرید آبگرمکن فکر می‌کردم که اگر بشود این ماه آن را ‏بخریم،
زن با شادمانی گفت:‏
آری اگر چنین کنیم عالی خواهد شد
پسر در حالی که لقمه‌ای در دهانش بود و آن را می‌جوید با فشار بیشتر به ‏جویدن آن ادامه داد و مدام با خود تکرار کرد:‏
حتماً خواهیم توانست، آری ما این ماه نه تنها آبگرمکن که طبقه‌ی بالا را ‏هم خواهیم ساخت
عصبانی و قرمزگون مدام زیر لب تکرار می‌کرد که ناگاه به سخن آمد و ‏رو به پدر و مادر گفت:‏
به اقساط فکر کرده‌اید، چگونه هم اقساط را پرداخت کنیم، هم خرج ‏خانه را بدهیم، هم لباس و مایحتاج دیگر زندگی را بگیریم و هم خانه را ‏تکمیل کنیم
پدر در حالی که لقمه را کاملاً فرو داده بود صدایش را صاف کرد و ‏گفت:‏
البته که می‌توانیم، خاطرت نیست چگونه این خانه را تا به اینجا ‏رسانده‌ایم، از پس این کار هم بر خواهیم آمد
پسرک در حالی که خون خونش را می‌خورد زیر لب مدام زمزمه می‌کرد ‏می‌خواست فریاد بزند، می‌خواست به پدرش حمله کند و می‌خواست از ‏تمام این سال‌ها بگوید
خانه‌ی نیمه‌ساز، زندگی در خانه‌ای که هیچ وسیله‌ی رفاهی نداشت، ‏ساختن خانه‌ای که در چند ماه تکمیل می‌شود بعد از گذشت دو سال در ‏چنین حال و هوایی بود، بدون حمام،
رؤیای دورتر از واقع در دوردست‌ها به دور از دنیای واقع آن‌ها، ‏می‌خواست بر سر او فریاد بزند که یاد خاطره‌های پیشتر افتاد، آنجایی که ‏برادر مادرش رو در روی پدر گفته بود:‏
تو که توان ساختن خانه نداری بیجا می‌کنی خانه می‌سازی،
یاد پدرش افتاده بود، یاد شکستنش، یاد نگاه دوخته بر زمینش، یاد رو ‏گرفتن‌هایش، یاد چند ماهی که حرف نمی‌زد، یاد مقصر خوانده شدنش ‏و از خود شرم کرد تا چیزی به زبان براند، اما دیگر توان ماندن نداشت، ‏نمی‌توانست باز هم به کنار آن‌ها بنشیند و به رؤیاهای آنان گوش فرا ‏دهد، تشکر کرد و از سر سفره برخاست
پیرمرد از زمزمه‌های آرام فرزند همه چیز را خوانده بود، همه چیز را ‏شنیده بود، می‌دانست که او چه می‌گوید، هیچ کس به او چیزی ‏نمی‌گفت و او همه چیز را از آنان می‌شنید، تمام صحبت‌های همسرش را ‏می‌شنید، می‌دانست در دل به او چه می‌گویند و به زبان نمی‌آورند، تمام ‏رنج‌های آنان را خودش هم کشیده بود و هم دردشان بود، نیاز به گفتن ‏آنان نداشت که خود روزانه هزار بار همه را دوره می‌کرد
هر روز و هر بار در دل کارخانه در بین کار کردن، در اتوبوس رفت و ‏برگشت در میان خواب به سر سفره‌ی شام در تعطیلات، همیشه و همیشه ‏همه را به دل می‌خواند و تکرار می‌کرد، این چه کاری بود که کردی؟
چرا خواستی تا خانه‌ای بسازی؟
کسی که اندوخته‌ای برای ساختن خانه ندارد چرا باید دست به خانه‌سازی ‏بزند؟
می‌خواستی زن و فرزندت در این مخمصه دچار شوند، حمام درست ‏نداشته باشند، بر زمین سیمانی بخوابند، دیوارهای سیمانی را هر روز ‏نظاره کنند و چند سال حتی از داشتن سرپناه ساده‌ای برای زندگی کردن ‏هم بی دریغ بمانند،
به خود نهیب می‌زد، اما من خواسته‌ام این بود که آنان را صاحب خانه ‏کنم، می‌خواستم تا دیگر کسی تن و بدن آنان را نلرزاند، برای نداشتن ‏کرایه اسبابشان را به خیابان نریزد، هر سال از تمدید اجاره منزل به خود ‏نلرزند که شاید صاحب‌خانه بخواهد آنان را بیرون کند، شاید اقوام خود ‏را به جای آنان بیاورد، شاید اجاره را بیشتر کند، شاید …‏
می‌خواستم تا آنان دسترنجشان را برای خود و دنیای خود ذخیره کنند، ‏هر ماه آن را به دهان مفت‌خوارگان نریزند، می‌خواستم آنان را صاحب ‏سرپناه کنم که مدیون دیگری نمانند،
اما نتوانستم، نمی‌توانم، بر زیر هیبت این غول چند سر در مانده‌ام، بی‌پناه ‏شده‌ام، می‌دانم هر روز و هر شب در میان تمام روزهایتان مرا سرزنش ‏می‌کنید از این خبط و خطا، از این زندگی بی رفاه که مگر سر و جمعش ‏چند سال است که درازایی از آن را در این روزگار سپری کنیم
غذا را تمام کرده بود و نفسش گرفته بود قرمزی‌اش به خون می‌مانست و ‏توان بیشتری نداشت، متکایی از همسر خواست و بر آن دراز شد به سقف ‏چشم دوخت، کریح و بدشمایل بود، با سیمان پوشانده شده بود، خانه‌ای ‏سرد و بی روح به رنگ سیمان
به یاد همسرش افتاد به او نگاه کرد و با خود گفت
باید برایت خانه‌ای می‌ساختم به زیبایی تمام رؤیاهایمان، به زیبایی ‏دستانت، به زیبایی نگاه‌هایت، به زیبایی زمانی که برایم گذاشتی، به طول ‏عمرم و عمرت که در کنار هم گذشت، به زیبایی بودنمان، به رنگ عشق ‏میانمان، اما این رنگ بی روح سیمان‌ها همه‌اش شد، هر چه در توانم بود،
چشمانش را بست و باز نکرد باز به یاد اتوبوس افتاد باز خودش را در ‏همان اتوبوس و میان همان کارخانه تصویر کرد، در ساعات کار در میان ‏استراحت کوتاهشان در بین غذا خوردنش در میان دیگر کارگران و باز ‏خودش را به زندانی تصویر کرد که چند ماه باید خود را به دستان ‏زندانبان بسپرد تا آبگرم‌کنی برای خانه‌اش بخرد
پسرک در آشپزخانه‌ای که هیچ کمد و کابینتی نداشت بر روی گازی که ‏از کپسولی که بر شانه می‌کشید و تا خانه می‌آورد ایستاده بود، بر روی ‏قابلمه ظرفی آب گذاشته بود تا گرم شود، به آب نگاه می‌کرد و ذرات ‏کوچک حباب را می‌دید که به آسمان پرواز می‌کردند، از آب جدا ‏می‌شدند و آزادانه به پرواز در می‌آمدند
ظرف آب داغ را به حمام برد و در ظرفی پلاستیکی خالی کرد مقداری ‏آب سرد هم بر آن ریخت و به روی سیمان‌های کف حمام نشست، خود ‏را به آغوش کشید در هم مچاله شد و کاسه‌ای از آب را بر خود ریخت، ‏هنوز شقیقه‌هایش درد می‌کرد، از ذوق ذوقشان می‌فهمید که هنوز زنده ‏است، درد به او فهمانده بود که زندگی چیست و هر بار با درد بیشتر ‏می‌فهمید که زنده است، باز آب ریخت و از ریختن آب و ماندش بر تن ‏به خود لرزید می‌لرزید و در سرمای مانده بر جانش به سرش صابون ‏می‌کشید، شامپو می‌زد و در کف خود را غرق می‌کرد
به یاد دستان دختر افتاد، به یاد نگاه‌های دنباله‌دارش، به یاد نگاه‌هایش که ‏آتش به جانش می‌انداخت، به یاد آن روزهای بیشمار که با یکدیگر ‏گذراندند، از کودکی و در کنار هم بودن، از بازی‌های بسیار از فریاد ‏کشیدن، از دعوا و از دنبال هم کردن‌ها، از هدیه دادن‌ها، از قد کشیدن‌ها، ‏از همه‌ی دنیایی که با هم ساختند و با هم بزرگ شدند و از دلی که به ‏هم پیوند خورد و با هم یکی شد، به یاد او بود، می‌لرزید، دست و پایش ‏را جمع‌تر کرد و خود را به آغوش کشید،
در آغوشش جای خالی او را تصویر کرد
آرام به گوشش گفت:‏
نمی‌توانم تو را در بر بگیرم، نمی‌توانم بوسه بارانت کنم، نمی‌توانم با تو ‏باشم، حتی نمی‌توانم به تو نگاه کنم،
دختر در آغوشش کلافه گفت:‏
چه می‌گویی تو همه‌ی دنیای من هستی تو همه چیز جهان من هستی، من ‏بی تو جهان را نمی‌خواهم
پسرک در حالی که به خود می‌لرزید گفت:‏
نمی‌خواهم تو را به سرنوشت مادرم گرفتار کنم، دوست ندارم تن زیبایت ‏را میان چنین حمامی بشویی، نمی‌خواهم از زنده بودنت پشیمان شوی
دخترک در میان آغوشش خود را کوچک و کوچک‌تر کرد و گفت:‏
اما من در آغوش تو گرم و آرام خواهم بود، هر جا که تو باشی جهان نیز ‏عیناً همان جا است
پسر فریاد زنان در حالی که اشک می‌ریخت گفت:‏
چه گرمایی از من می‌تراود، منی که خود را نمی‌توانم گرم کنم، منی که ‏از سرما به خود می‌لرزم، منی که در این …‏
دخترک آرام بوسه بر چشمانش زد و گفت:‏
نگران نباش ما می‌توانیم، می‌توانیم در آغوش هم بمانیم و با هم باشیم
پسرک در حالی که دندان‌هایش به هم می‌خورد، آبی به روی خود ‏ریخت و گفت:‏
آری می‌توانیم، می‌توانیم در آغوش هم به خیال من زندگی کنیم،
می‌توانم هر روز تو را در رؤیا تصور کنم، می‌توانم چشمانم را ببندم و در ‏اتوبوس سر کار به میان وعده‌ی ظهر و حتی در خواب شبانه با تو روزگار ‏بگذرانم، اما به دنیای واقع هیچ جای برای زیستن ما نیست، سوگند به ‏نگاه‌های سرکشت که دیگر در برابرت نخواهم بود که باز هم بر پیمانم ‏خواهم ماند، هیچ‌گاه به زندگی‌ات نخواهم آمد و تو را به اعماق قلبم ‏نگاه خواهم داشت
به دنیای واقع چگونه برایت دیبایی بجویم که به عروسی‌مان بپوشی، ‏چگونه شکم میهمانان را از غذا پر کنم، چگونه جواهر به دستانت بنشانم ‏و چگونه
چگونه خانه‌ای برایت فراهم کنم که در آن آسوده باشی، چگونه برایت ‏غذا فراهم کنم، چگونه لباسی تنت را بپوشاند و چگونه…‏
همه‌ی تو همه‌ی من در خیال و در رؤیا مانده‌ایم، ما محکوم به زندگی در ‏رؤیا شده‌ایم، هر چه برایمان در این دنیا ساخته‌اند دور شدن از دنیای ‏واقعمان است، جهان واقع را خود برداشته‌اند و تحفه‌ی رؤیا و خیال را به ‏ما ارزانی داده‌اند
یک‌بار بر آن شدند تا رؤیای دنیایی در دوردست را به ما بفروشند در ‏دیاری دورتر از این جهان، جماعتی را مسخ کردند و به دنبال خود بردند ‏تا دل از این جهان بشوییم،
باری آمدند و رؤیاها برایمان ساختند که دنیای حقیقی در میان این رؤیاها ‏است، این رؤیا به ما فروخته شد تا جهان را از چنگال ما در بیاورند خود ‏به واقع زنده باشند و ما به رؤیا بمانیم، حال آمده مجاز انگاشته‌اند تا به ‏دنیای مجازشان زندگی کنیم، آنان از ما مسخ شدگان خواهند خواست و ‏من مسخ در همینم، رؤیا و مجاز تو را می‌جویم
دخترک در حالی که سر بر شانه‌ی او گذاشته بود با آب ریخته بر ‏وجودش خاکستر و محو شد،
پسرک باز آب ریخت و دوباره آب ریخت آن‌قدر ریخت تا دیگر هیچ ‏از رؤیا برایش باقی نباشد، دنیای واقع را ببیند، همین حمام نیمه‌ساز را ‏همین آب گرم شده در آشپزخانه به کپسول بر دوش‌ها را، همین سیمان ‏مانده در خاک و نشسته بر آن را، همین دوازده ساعت کار مداوم را، ‏همین ماندن در شب، فروختن روز به بهای زنده ماندن را، همین بردگی ‏که نهایتش تحفه زنده ماندن است
از جایش برخاست و به آینه‌ای که در روشویی دستشویی گذاشته بودند ‏به خود نگریست، به چشمان سرخ شده‌اش، به کف مانده بر صورتش، ‏حوله را به دور خود پیچید و کف را از بدنش پاک کرد آنگاه در آینه ‏دختر را دوباره در صحن حمام دید، حوله را به شقیقه‌هایش فشرد و ‏محکم تکان داد، فریاد کشید
می‌خواهم دنیای واقع را ببینم، می‌خواهم هر چه حقیقت است را دریابم
از حمام بیرون آمد و یک راست به همان اتاق رفت، رفت تا در پتو خود ‏را بپیچد و تمام شب در میان خواب هم به این فکر کند که تا چند سال ‏دیگر خواهد توانست خانه‌ی طبقه‌ی بالا را کامل کند، چند سال بعد ‏خواهد توانست، دیبای عروسی بخرد، لوازم خانه تدارک ببیند، جواهرات ‏بجوید و از پس تمام هزینه‌ها بر آید، رفت تا حساب همه‌ی این‌ها را در ‏بیاورد و به آخرش بداند چند سال دیگر موفق به ازدواج با دختر در ‏خیالش خواهد شد، آن سال، حدوداً دختر چند ساله است و تا آن روز آیا ‏می‌تواند دختری ازدواج نکند، یا فراتر از آن می‌تواند باردار شود، یا فراتر ‏از آن زنده بماند
رفت تا همه‌ی دنیای واقعش را حساب کند و زین پس به دنیا واقع زنده ‏بماند.‏