تو نامش را بخواندی زن شده راز

زن از زندار آمد لیک بردار

درازی همه عمری است حیران

که شاه و آن خدا بود است میدان

بدینسان نامه‌ی این شعر آغاز

زِ تاریخ معاصر باد ایران

زنی در خانه بود و عمر و روزی

گذر در هم همه روزان به سوزی

از آن پیش و زِ تاریخ و گذر دور

بدارد او نشانی تیغ از زور

که سوغات زمان دور این بود

به دین آن خدا از آخرین بود

اطاعت نام یزدان بود تسلیم

نیایش در برابر بود تعظیم

به ارث خویش برده اوی از رای

به مشکی چادری او برده این پای

خدا اینسان برای خلق آورد

و زور قدسیان اینسان نهاورد

که چادر پیش و روی زن به آن برد

به قعرش در اسارت جان او مرد

که تو در روی در اذعان نباشی

تو گوهر آن صدف تابانه باشی

خلاصه این‌چنین از دور از راز

چنین زن‌های ایران زینت تاز

و حالا دور راهی از جهان رفت

گذر کرده همه سالی و جان رفت

زمان آن رضا شاهی و قل خان

زمانی دورتر حالای انسان

یکی فریاد زن در پیش روی است

یکی در راه آزادی و پوی است

یکایک آن زنان آرام و در راه

به راه آن رهایی رزم‌جوی است

ولیکن این رهایی راه خواهد

گذر سالی و از سالی بکاهد

که این گفتن به روی مردم و پیش

به لشگر از رهایی برده و بیش

یکی از صد هزاری خواسته پیش

که آزادی پوشیدن به ره بیش

ولیکن ناگهان فرمان آن شاه

همه تن مضطرب از راه آن جاه

که زور و زر به روی پیش در راه

ولی‌امر زمان آن تن شود شاه

بگفتا باید از سر در بریدن

بریدن چادران چشمان و دیدن

بکن آن تن زره پوشیده اینسان

بزرگیِ جهان را دید دیوان

و زن در پیش او در کوچه راه است

یکی مزدور در پی او که شاه است

دویده پیش روی زن که آن شاه

چنین فرموده او بر ما و من راه

زن بیچاره با قلبی هراسان

به توی کوچه‌ها در پیش باران

به روی صورتش اشک همه چشم

و شاهی و به فرمانش همه خشم

به خشم سخت از جان جامه درید

همه ترس و جهان بر جان و غرید

یه سر موی و همه جانش برون بود

از این بی‌عفتی مرگش زِ خون بود

بدینسان او لباس و چادرش دور

خدای شاهی و ایمان بدو زور

و از فردا و از این قلب ترسید

از این دیوانگی‌ها جانش که غرید

و روزان پیش و سالان پیش رو بود

زن از یادش نبرده لیک او بود

که دیگر سر به چادر نه بر آن گفت

بر آن پوشش هزاران ساله خان گفت

بدینسان او حجابش خویش جان بود

همان چیزی که خود داند عیان بود

و سالان درازی پیش در رو

به ناگه این سرا بر طعمه خان بود

یکی دیوانه‌تر از پیش میدان

خمینی زشت دیو و روی غلیان

به فرمانش همه تسلیم اسلام

به زندار آن هزاران ساله را دام

به قانون خدا گفتای دیروز

زمین را او به زشتی سینه‌ها سوز

دوباره گفت چادر باید از نو

به سر زن‌ها کند چادر به رو مو

و اینسان هر تنی باید که بر جان

کشد آن تیره چادر را به اذعان

و روی او کسی را دید حیران

مگر دیوانگان در پیش و بر جان

بدینسان این زمین در تیره خان گشت

به سرها چادری از جان و از اشک

به میدان زن به پیش و اوی در پوی

یکی مزدور در پشتش به رو گوی

بزد بر سر به جانش تیره جان گشت

به ضربت او سرش را خون و خان گشت

و بر سر روسری با توسری بود

و زن چادر به رویش آن کفن گور

به اشک چشم زن این درد تا کی

زِ خون و موی او صد بار این قی