روی پله‌های درب یکی از خانه‌های نزدیک به محل کارم نشسته بودم ‏که عزیزانم آمدند، دوستان همیشگی‌ام، یاران وفادار تمام عمرم، آمدند تا ‏باز ذره‌ای مرا میهمان مهر و دوستی کنند، آمدند تا دوباره به مکتبشان ‏درس زیستن بیاموزم و روزگار را با آنان طی کنم، نشسته بودم که آنان ‏نزدیک و نزدیک‌تر شدند، آرام دست به رویشان کشیدم و آرام شدم، به ‏آرامششان جهانم دور از همه‌ی تلاطم‌ها شد و توانستم نفس راحتی بکشم
تمام زشتی‌های بیشمار دنیا، تمام ناملایمات و تمام تلخ‌کامی‌ها با لحظه‌ای ‏بودن به کنار آنان فراموش می‌شد و از شوق آنان به زندگی سر ذوق ‏می‌آمدم و به زندگی امیدوارتر می‌شدم، در میان همین عشق‌بازی‌ها بود ‏که ناگاه درب خانه باز شد و پیرزنی از خانه بیرون آمد، من به روی پله‌ی ‏درب ورودی او نشسته بودم و طبق عادت می‌دانستم که حتماً مرا مورد ‏خطابه قرار خواهد داد، اما با کمال تعجب او از کنار من گذشت و چیزی ‏برای گفتن نداشت،
در دیار دورتر ما خبری از این آرامش و در خود ماندن نبود، در آن دیار ‏نفرین شده همه به تو هجوم می‌آوردند، همه به هر جان در برابر ‏می‌تاختند و آماده‌ی دریدن بودند، آنان پرورانده شده بودند تا یکدیگر را ‏تکه و پاره کنند، اگر در کنار یکی از جانان جهان می‌آرامیدی کنایه‌ها ‏آغاز می‌شد:‏
او بیمار است، آنان کثیف و نجس هستند،
می‌دانی می‌توانی چه به بار آوری
طفلک دیوانه است، یارانش حیوانات و انجاس جهان هستند
کار به اینجا خاتمه نداشت، این ارزش بیمار جهان آنان بود، آری به آنان ‏تعلیم داده شده بود تا خویشتن را اشرف بر جهان بدانند، از دیگر جانان ‏خود را با ارزش‌تر بپندارند و این‌گونه بود که تحقیر دیگران آغاز می‌شد، ‏به هر کس می‌تاختند تا بزرگی خود را ثابت کنند، هر جان در برابر را ‏می‌دریدند تا به دیگران ثابت کنند که یگانه جان با بهای دنیا هستند و بر ‏اریکه‌ای که بر آن تکیه زده‌اند می‌بالند و مستحق داشتن این خلافت از ‏بزرگی در حقارت‌اند
دنیای آنان آغاز می‌شد با نجس شمردن همه‌ی جانان جهان، با بزرگ ‏انگاشته شدن خویشتن و هزاری القاب به خویشتن دادن و حقارت ‏دیگران، از هر کوی و برزن این نجواهای بیمار به گوش می‌رسید، مادر ‏به فرزندش می‌خواند و لحظه‌ای او را به مهر نمی‌آموخت، هیچ‌گاه به ‏کلاس‌های درس و تعلیم اجباری کودکان حتی باری از جان جهان ‏سخنی به میان نیامد و هر بار دل و روده‌های جانان جهان را دریدند و ‏درس سبعیت به آنان آموختند، هر بار به گوششان خواندند که شما ‏والاترین ارزش‌ها به جهانید و دیگر جان‌ها برای بردگی به شما به جهان ‏آمده‌اند و این‌گونه بود که بیشتر وحشی و دریده شدند، بارها به جان ‏همه‌ی جانان جهان افتادند، گاه تن درختان را زخم‌دار کردند تا نام ‏منحوس در وحش خود را به جان آن بدرند، گاه لانه‌ی حیوان و خانه‌ی ‏جانی را خراب کردند تا بخندند و گاه به سوزاندن جان دیگری زمان ‏گذراندند و تفریح کردند و باز در خون زیستند و بارور شدند
چه دنیای دیوانه‌واری است، وای که دیوانه‌ام کردند، هر بار در خون ‏دیگری غسل و طهارت کردند، هر بار به جمع‌هایشان از خون خوش‌طعم ‏و جان حیوان دریده‌ای نقل کردند بر سر کوچک‌تر بودن و طفل بودن ‏خون دریده به مجادله پرداختند و این‌گونه بود که برای دریدن از یکدیگر ‏سبقه گرفتند، جوجه‌ها را دریدند، بره‌ها را سلاخی کردند و گوساله‌ها را ‏به دندان کشیدند، جعبه‌ی جادو، آنان که نام فرهنگ‌داران به خود ‏داشتند، آنان که باز به ملأعام باید که می‌آموختند و آنان که سکان ‏پیشبردن این طایفه را داشتند بر سبعیت زین‌ شده در برابر نشستند و درس ‏وحشی بودن به همگان آموختند، انجاس خواندند و به کشتن و دریدن ‏ترغیب کردند و این‌گونه بود که بودن در کنار جانان جهان در کنار آنان ‏که هیچ جز دیوانگی نیاموخته بودند غیرممکن بود
جانی به سویم آمد و او را از خود راندم، آخر در این دیوانه مزار با این ‏گله‌ی بیمار مگر می‌توان دست به سوی تو برد، اگر تو عادت کردی و با ‏خود پنداشتی که این دوپایان بیمار آرام و مسکوت‌اند، اگر به نزدیک ‏آنان رفتی و مهر بر آنان ارزانی داشتی چه کس می‌داند که چه پاسخ به ‏تو خواهند گفت
اگر آتشت زدند، اگر با سنگ به جانت هجوم آوردند، اگر به رویت ‏مشت و لگد زدند، من باید پاسخ به چشمان تو را دهم، من باید بایستم و ‏بخوانم که تو را این‌گونه با آدمیان آشتی داده‌ام، من دست کریه آنان را ‏به دنیای تو باز کردم
وای آن دیار، دیار دیوانگی بود و من به بهشت حیوانات خیابانی نقل ‏مکان کرده بودم تا ذره‌ای آرامش را به جهان آنان بجویم، من رفته بودم ‏تا نبینم چگونه به آنان هجوم می‌برند، چگونه جان‌ها را می‌درند و چگونه ‏به جان همه می‌افتند تا خون بمکند، می‌دانم، می‌دانم آنان به دیوانگی ‏غوطه‌ورند، می‌دانم آنان هم دست کمی از دیار دورترم ندارند، هر بار ‏که به خیابان می‌روم، هر بار که بوی گوشت و خون حیوانات به سیخ ‏کشیده در برابرم می‌آید و از آن استشمام می‌کنم و چهره‌ی سبوع انسان‌ها ‏را در حال دریدن می‌بینم، به جان افتادن با هم را برای دریدن بخش ‏جوان‌تر خون حیوانات را می‌بینم، می‌بینم که به دنبال بچه‌های حیوانات ‏می‌روند، می‌درند و به خون می‌خورند دیوانه‌تر می‌شوم
آیا جنین تازه متولد را می‌درید، آیا مادران باردار را خواهید درید تا ‏گوشت طفل در شکمش را به دندان بکشید؟
وای همه را می‌بینم و حال در این دیوانه دیدن‌ها در این پله و این درب ‏خانه‌ها در این مسکوت ماندن و نراندن‌ها به یاد خاطره‌ی دور افتادم، به ‏یاد آنجای که در دیار نفرین شده کودکی به دنبال یکی از جانان انجاس ‏پنداشته می‌دوید، او کودک به سن و سال خویشتنم بود، می‌دوید و با ‏چوب به تعقیب او بر آمده بود، می‌خواند باید نجس را از شهر دور کرد، ‏می‌دوید و با چوب او را تعقیب می‌کرد و من همه را به چشم می‌دیدم، ‏می‌دیدم که چگونه برای دریدن او دندان تیز کرده، دندانی که سوهانش ‏را هزاری به آموختن‌ها به جعبه‌ی جادوها به هنرمندان بیمار به ادیان بیزار، ‏به باورهای لعن بردار و به بیمارهای بی‌قرار کشیده‌اند، او از آنان آموخته ‏و حال با چوبی به دست به تعقیب جانی آمده تا او را از آموخته‌هایش ‏بی‌نصیب مگذارد و من باید که بروم، باید که بایستم، باید که در برابر او ‏باشم، باید که نگذارم تا جان او را بدرند،
چوب را به آسمان بلند کرد و دیوانه‌وار به رویش کوفت، باید به جان من ‏می‌خورد، باید چوب بر تن من می‌شکست، باید مرا خونین به زمین ‏می‌انداخت و کوفت، کوفت به زمین انداخت، کوفت به خون زمین را ‏رنگین کرد و مستانه دوید که انجاس را از میان برده است، من نجس بودم ‏و او طاهرانِ به هر که در برابرش بود کوفت
کمی دورتر از او بیشمار دیوانگی که طاهر القابشان بود، آنان که طاهران ‏زمانه بودند رفتند تا باز انجاس را از میان ببرند، این بار انجاس کوچک‌تر ‏لیکن بیشماران بود، به لانه‌های در خاک به بیرون آمدند تا ذره‌ای روزی ‏بجویند و خویشتن را سیر کنند و بیشمارانی از دیوانگان بر آن بودند تا ‏لانه‌های آنان را بجویند و به آتش بکشند، رفتند تعقیب کردند و ناگاه ‏آتش گشودند و سوختن را دیدند و فریادکنان خواندند
ما صاحبان جهانیم و باز دیوانگی تکرار شد و هر بار این مشق را همگان ‏تکرار کردند
اما حال که من در بهشت حیوانات خیابانی بودم، در شهری که مردمش به ‏آنان کمک می‌کردند، غذا می‌آوردند، ظرف‌های آبشان را پر می‌کردند، ‏برایشان خانه می‌ساختند و اگر کسی آنان را به آغوش می‌کشید او را به ‏دیده‌ی سفاهت نمی‌نگریستند و از آن می‌گذشتند به مدارا و سازش
اولین خاطره‌ام در دیار تازه لانه کرده با این جماعت از آدمیان در نگاه به ‏جانان جهان، جرعه‌ای شیر به کام چند کودک از گربه‌های زیبا بود، ‏خوردند و به آنان نگریستم تا پیرمردی از کنارم گذشت و آرام این‌گونه ‏خواند:‏
خدا قبول کند،
پیرمرد این را گفت و با لبخندی از کنارم گذشت و آنجا بود که دیوانه‌وار ‏از خود پرسیدم او کدام خدا را خوانده است، روی صحبتش با کدامین ‏خدایان است، نه مگر آنکه خدای او و آن دیوانگان در دیار از یک نام و ‏آوازه‌اند، نه مگر پیام‌آورشان همتا و کلامش یکتا است، چگونه او انجاس ‏خواند و آنان نجس بودن را فهمیدند و او حال این بودن با آنان را اجر ‏خداوندی برای من خوانده است
بگذار او از خدا بخواند، بگذار همه از خدا بخوانند لیک به جانمان احترام ‏کنند و آنان را نیازارند،
اما این را بدان که این تناقض به باورهای آنان روزی گریبانت را خواهد ‏درید
روزی تو را از پای در خواهد آورد و این نایستادنت برابر باورهای ننگین ‏آنان، تو را از میان خواهد برد
آسوده باش و آرام بگیر آنان آزاری نمی‌رسانند هر چند که این‌گونه با ‏خود بخوانند و ریشه‌های افکارشان به ظلم مانده باشد، اما آنان تعریف ‏تازه‌ای از این ظلمت کرده که در آن آزار دیگران را نپسندیده خواهند ‏دید
در این دوران ماندن به میان آنان بسیار دیدم، دیدم آنانی که به حیوانات ‏مدد رساندند، دیدم که آنان با دست‌های پر از غذا به جانشان رسیدند، ‏آنان را به آغوش کشیدند، از آنان مهر آموختند و این مهر را با دیگران ‏قسمت کردند، دیدم برایشان خانه‌ها ساختند، آبشان را تأمین کردند و در ‏خانه‌ها با هم یک خاندان شدند، اما در کنارش بدی هم بود، دیدم که به ‏اشتباه به جای مهر بر آنان جفا روا کرده‌اند، دیدم که با دور کردن ‏کودکی از مادرش برای مهر دادن به او در کنار خویش مادر را دیوانه ‏کردند، دیدم ندانسته به آنان آزار رساندند و دیدم که بیماران در میان ‏آنان زنده‌اند، اگر تو خانه برایشان بسازی آمده فریاد می‌زنند، آن را از ‏حیاط خانه‌ی ما از حریم ما بیرون بینداز
دیدم که در میانشان بسیاری بودند که آنان را راندند و در این تصاحب و ‏دزدی در این مال خود کردن‌ها حتی قانع به داشتن جعبه‌ای کوچک برای ‏آنان در حیاتشان نشدند، دیوانگی بود لیک با آن دیار دیوانگان بی ‏مقایسه و دور از خیال بود، با خود می‌خواندی می‌توان هر روز آنان را ‏بیدارتر کرد، می‌توان دنیای آنان را به پیش برد، می‌توان دریدن را از آنان ‏گرفت و می‌توان آزار نرساندن را به میان آنان ارزش کرد، آخر آنان به ‏مکتب حیوانات مهر را آموخته‌اند پس می‌توان با آنان در میان گذاشت و ‏از آنان پاسخ گرفت، دیار دور را هم می‌توان بیدار کرد، باید که بیدار ‏کرد و بیدار خواهم کرد، اما شاید اینان زودتر آموختند و زودتر به میان ‏آمدند
اما طوفان به جهان آمد، جهان را غرق کرد و سیل به راه افتاد، تمام ‏ابرهای باران‌زا در برابر این دیار و همه‌ی جهان باریدن کردند، آمدند تا ‏همه چیز را زیر و رو کنند، آمدند تا به آزمون همه را درگیر خویش ‏کنند، این بار دوباره دنیا چهره‌ی تازه‌ای از خود نشان داد
خبرها پخش شد و به میان آمد، همه می‌خواندند و گوش به گوش به همه ‏می‌رسید
انسان‌ها در گوشه‌ای دور در این جهان، جان حیوانی را دریدند و از خون ‏و تنش خوردند، حیوانی که طعمه‌ی دریدن‌ها نبود، حیوانی که بیشتر ‏آدمیان او را برای خوردن پاره پاره نمی‌کردند، اما این طمع خونخوارگی، ‏این دیوانگی در دریدن و این سبعیت در وجودشان آنان را بر آن داشت ‏تا او را هم بدرند، به سیخ بکشند و پاره پاره کنند، او را دریدند و به ‏دریدنش بیماری جهان را فرا گرفت
مرض آمد و همه را به خود فرا خواند، آمد و هزاری را به کام مرگ ‏فرستاد، آمد و هر که از صغیر و کبیر را به مرگ و بیماری میهمان کرد، ‏بیماری آمده بود تا آنان هر بار از هم دورتر شوند، نزدیک نیایند، دست ‏به پیش نبرند و بوسه به بوسه پاسخ نگویند، بیماری آمده بود تا آنان به ‏تنهایی و عزلت خانه کنند، آمده بود تا باز هر چه از درد آدمیان است را ‏به رخسارشان بکشد، آمده بود تا بگوید پایان زندگی همه‌تان مرگ ‏است، آمده بود تا بگوید هیچ قدرتی ندارید و به سرعت خواهید مرد، ‏توان ایستادگی و دفاع را نخواهید داشت و به قدرت خود ننازید، آمده ‏بود تا همه را به خلأ و پوچی میهمان کند، آمده بود تا دنیا را به تنهایی ‏بکشاند، آمده بود تا فقر را به میان آورد و فقرا را قربانی کند، آمده بود تا ‏باز مالکان خویشتن را از دیگران دور کنند و این‌گونه هزاری رنج را به ‏جهان آورد
آنچه بیماری آورده بود به کناری که باری جعبه‌های جادو، سطح‌های ‏نورانی، اعلانات و هرچه در میان بود فریاد تازه‌ای سر دادند تا چهره‌ی ‏تازه برون شود تا انسان باز سیمای بگشایند و خویشتن را به جهان تصویر ‏کنند
در فلان جای دنیا حیوانی به این بیماری مهلک دچار شده است، ‏حیوانات می‌توانند انسان‌ها را درگیر این بیماری کنند
اخبار در همه جای دنیا این‌گونه مخابره شد و باز من دیوانه‌وار نشستم و ‏به سر و صورت خود کوفتم، در برابر آینه به خود نگریستم و گفتم،
اینان کیست‌اند من کیستم و این دنیا چیست، آخر مگر ممکن است، این ‏بیماری آدمیان در دل آدمیان است، به جهان هزاران نفر از آن به درد ‏آمده و به یکدیگر داده تا جهان را پر کردند و حال چند سگ از آن ‏گرفته و انسان می‌خواند که حیوان این بیماری را به ما می‌تواند منتقل کند
آخر دیوانگان، خرد فروختگان به اسارت، مجنونان جهان، آنان از شما ‏گرفته‌اند و حال آنان محکوم به ناقل بودن بیماری شده‌اند، وای که این ‏جهان دنیا دیوانگان است، جایی برای زیستن در خود ندارد و باید که ‏دیوانه بود و خویشتن را به دیوانگی زد تا زنده ماند
این خبر هر بار از هر سوی تکرار شد و هر بار بر آن افزوده شد، یکی ‏گفت حیوانات عامل بیماری هستند، یکی خواند از آنان بیمار خواهید ‏شد، یکی دردهای دیگری خواند و جهان پر شد از این دیوانگی آدمیان و ‏من باز در برابر آینه‌ای آن دیدم که توان دیدنش نبود
باز سیمای بیشمار از حیوانات دیدم که دیوانگان جهان بر آمده تا آنان را ‏به خاک و خون بکشانند اما آینه به کناری بود که این بار به جایی که در ‏آن دفن کار بودم باید به تصویر در برابر آنچه از واقعیت بود می‌دیدم و ‏دیدم
گربه‌ای به درب ورودی آن کارگاه گام نهاد و یکی از آن بیشمار آدمیان ‏به سویش هجوم برد و او را از این حریم دور کرد، آدم‌ها یک به یک از ‏کنار آنان گذشتند و آنان را از خود راندند، غذایی ندادند، دیگر برایشان ‏آنان مهم نبودند و هر بار به دیدنشان آنان را از خود می‌راندند،
صدای فریاد بر سر آنان بر سرم می‌پیچید، دیوانه می‌شدم، هر بار ‏می‌شنیدم که آنان را می‌رانند و بر این دیوانگی از خویش پا می‌فشردند، ‏اما کار به راندن و دور ماندن از دنیایش خاتمه نیافت و به بهشت حیوانات ‏خیابانی دیدم که چگونه آنگاه که یکی از آن جانان پاک جهان به میان ‏آمد برای راندن کسی به او لگد زد، او را کوفت تا در برابرش نباشد
او را دیدم، سوختم، آتش گرفتم، خواستم با لگد به صورتش بکوبم، ‏خواستم پاسخ ضعیف‌کشی‌اش را بدهم، خواستم بگویم اگر او را به لگد ‏راندی کسی تو را به لگد خواهد راند، خواستم فریاد بزنم، به سر و روی ‏خود بکوبم، فرار کنم دور شوم و دیگر هیچ نبینم، اما باز بودند باز ‏دیوانگان بودند و باز می‌تاختند
همه چیز در آنجا تمام نشد و ادامه داشت، چگونه به جان او لگد کوفتند؟
چگونه او را از خود راندند، او آمده بود تا مرا ببیند، او آمده بود تا به ‏میهمانی من آید، او آمده بود تا به من بخواند که در انتظار تو هستم و ‏کسی او را به لگدی دور کرد باز من مسکوت و در خود ماندم، ای کاش ‏جامه‌هایم را دریده بودم، ای کاش به سر و رویم کوفته بودم، ای کاش ‏به همان‌جای خود را کشته بودم و دیگر هیچ نمی‌دیدم، اما باز دیدم باز ‏دیدم که چگونه آدمیان دیوانه‌تر شدند، چگونه برای دریدن به پیش ‏آمدند
باری به حیات یکی از خانه‌ها که لانه‌‌ای برای آن جانان جهان ساخته ‏بودم، پیرزنی به پیش آمد تا دیوانگی خود را به من بنماید، او آمده بود تا ‏بخواند که صاحب کیست که مالک را چه کسی خوانده‌اند، او آمده تا ‏تلاوت کند آیات دیوانگی را، او آمده بود تا بگوید ما اشرفان و با ‏ارزشان جهان هستیم، فریاد زنان گفت چه کس این لانه را اینجا نهاده ‏است
چه کسی به خود جرأت داده تا این حیوانات کثیف را جای دهد، آن هم ‏در حریم خانه‌ی من،
به او نگاه کردم و دیدم که دیوانه‌وار رفت تا خانه‌ی آنان را به دست بدرد ‏و به دور بریزد، رفت و آن لانه را از جای بلند کرد و من دیوانه شدم، به ‏سویش رفتم او را خواندم:‏
چه می‌کنی؟ این خانه‌ی آنان است، آیا توان خراب شدن خانه‌ات را ‏داری
آیا برای فرزندانت بعد از خراب شدن خانه جایی داری؟
در این باران‌ها در این سرما و در این درد می‌دانی به سر آنان چه خواهد ‏آمد
فریاد زد:‏
همه‌شان بمیرند، آنان را با من قیاس نکن، آنان را در برابر من مگذار که ‏آنان بی‌ارزش و انجاس جهانند
این را گفت و دیگر هیچ نفهمیدم، این را گفت و دنیای بر سرم وارانه ‏گشت، این را گفت و من دیوانه‌وار به دور جهان چرخیدم، رفتم تا خودم ‏را آتش زنم، رفتم و همه چیز را به خاطر آوردم، آن کودکان دیوانه که ‏به جان حیوانات چوب‌ها کوفتند، آن دیوانگان که خانه‌ی مورچه‌ها را ‏آتش زدند، آنان که به جان مارمولکی تیر کوفتند، شکار کردند، قربانی ‏گرفتند، به خون و گوشت حیوانات را دریدند و خوردند از جنازه‌ها، وای ‏همه چیز را می‌دیدم
می‌دیدم که لگد می‌کوبند، می‌دیدم که به جان آنان حمله می‌بردند، ‏می‌دیدم پیرزنانی را که خانه‌های آنان را خراب می‌کردند، می‌دیدم آنان ‏را بی‌خانمان می‌گذاشتند و می‌دیدم همه را می‌دیدم، می‌دیدم که ‏حیوانات خانگی را به خیابان رها می‌کردند و آنان را که هیچ برای بقا ‏نیاموخته‌اند به کام مرگ می‌فرستادند، می‌دیدم در خیابان به دنبال ‏حیوانات به چوب دستی افتاده تا آنان به حریمشان نباشند، می‌دیدم که ‏چگونه به توپ و آتش و سرب آنانی را می‌درند که دیگر زنده نباشند ‏که جهان از آن انسان است
از این بیشتر دیدم، دیدم که حیوانات را آتش می‌زنند، یک‌بار به حرم ‏داشتن از خون، آنان را آتش می‌زنند، باری به تفریح بر آنان آتش ‏می‌گشایند و مرگ‌خنده سر می‌دهند، باری آنان را به پشت ماشینی ‏می‌بندند و به زمین می‌کشند، باری…‏
نمی‌خواهم ببینم بگذارید نباشم، بمیرم، من از شمایان نیستم، من حیوانم، ‏حیوان زاده شده‌ام، من از آنانم،
حیوانات مرا به جمع خود راه می‌دهید، می‌گذارید تا از شمایان باشم، ‏بگذارید تا این لکه‌ی ننگ انسان را از پیشانی برکنم، بگذارید تا از خاطر ‏ببرم که انسانم، نمی‌خواهم این انسان بودن را، تنها شرم بر پیشانی‌ام ‏نشانده و مرا دیوانه و رسوای جهان کرده است
ای وای که چه‌ها دیدم، آن‌قدر دیدم تا هیچ از گوشت و تنم به جای ‏نماند، دندان بردم تا جان خود را بدرم، شاید می‌شد زنده زنده خویشتن را ‏خورد، شاید به رنجی که آنان برده‌اند می‌توانستم این‌گونه کیفر شوم، ‏می‌توانستم در رنج بمیرم و زندگی را پایان دهم، اما باز ادامه داشت، ‏دیدن‌ها ادامه داشت، باز همه چیز را دیدم، از دوردست‌ها تا آینده‌ای در ‏برابر و به پیش رو
این بار جهان به رنجی در آمد که حیوان در آن بی‌نصیب بود، حیوان ‏عامل آن نبود و آنان تنها به گمانه‌های بیمار با خردی فروخته بر اسارت و ‏دیوانگی تعصب و خود بزرگ‌بینی چنین خواندند و جهان این‌گونه شد،
ای وای اگر فردایی حیوانات عامل بیماری شوند چه خواهد شد، اگر ‏انسان دوپای دیوانه از حیوان مریض شود و به واسطه‌ی آن بمیرد چه ‏خواهد شد؟
این بهشت حیوانات خانگی که به خوانده‌های کذب چوب به دست ‏مردانش داد تا در خیابان به دنبال حیوانات بدوند و آنان را از حریمشان ‏دور کنند، زنان را به پیش خواند تا خانه‌هایشان را خراب کنند و کودکان ‏را آموخت تا آنان را با لگد از خود برانند به فردایی که مرض از حیوانات ‏به آدمیان منتقل شود چه خواهند کرد
آیا کوره‌های سوختن به پا نخواهند کرد، آیا همه‌ی جان‌ها را به میان آن ‏نخواهند انداخت، آیا همه‌ی جانان را به آزار نخواهند درید؟
اینان همه را سوزانده‌‌اند، همه را به رنج کشته‌اند، گاه زنان را آتش زدند و ‏به خیالشان ساحران را از میدان برون کردند و طاهر شدند، گاه مردان را ‏سوزاندند و کفار را از میان بردند که باز طاهر شدند، گاه نژادی را به که ‏خواندن در آتش سوزاندند و خویشتن برتر و به نهایش طاهر شدند و در ‏آینده کوره به سوختن حیوان خواهند ساخت که به نهایش باز طاهر ‏شوند
نمی‌توان سکوت کرد و در خود ماند، نمی‌توان این‌گونه ایستاد تا آدمیان ‏آن کنند که در دیوانگی به آن می‌بالند، می‌دانم همه‌ی جانمان به ‏پژمردگی و افسردگی است، می‌دانم بارها از این انسان بودن به تنگ آمده ‏این قبای کهن را دریده‌ایم، اما نمی‌توان مسکوت ماند، نمی‌توان به ‏افسردگی خاموش بود، نمی‌توان در مرگ مرد و هیچ برای جانان جهان ‏نکرد، این افسردگی و در خود ماندن بخشی از رسیدن به رهایی است، ‏بخشی از در آمدن به جان انگاری است و این خواندن به جان است
این افسردگی نشان زنده بودن است، زندگی کردن و زیستن است، نشان ‏داشتن مرامی به وسعت پاکی جان است، پس باید افسردگی را دید و در ‏آن بود و آخرش ایستاد تا تغییر داد، باید ایستاد و برای این آدمیان خواند، ‏باید ارزش‌های آنان را تغییر داد، به این دل‌خوش نکرد که آنان حیوانات ‏را به ترحم در کنار خود خوانده‌اند، به این خجسته نبود که آنان با ‏رحمت به حیوانات خویشتن را بزرگ داشته و بر آن می‌بالند،
باید این جامه‌ها را از تن آنان درید،
باید آنان را لخت و عور به میان دیگران نهاد تا همه ببینند که همتای و ‏برابرند، باید به آنان خواند که همه‌ی جانان جهان یکتا و با ارزش‌اند، باید ‏برای آنان آن‌قدر از این برابری همه جانان خواند تا نه از سر ترحم و خود ‏بزرگ‌بینی که به پاس همتایی و برابری در کنار هم بود، باید آنان را ‏آموخت که شما به خرد آذین شده تا جهان را دریابید، باید برابری را ‏پدید آورید تا همه به کنار هم باشیم
حال باید که چشمان را بست، باید گذاشت تا ابرهای بارور ببارند، این بار ‏سیلی به میان نیست، آنان می‌بارند تا هر چه افسردگی و تلخ‌کامی است را ‏از تن و جان ما بشویند تا دوباره ببینیم، این بار جهانی را در دوردست ‏تصور کنید که بر آن همه برابر و یکتایند،
ناگاه بیماری به میان آمده است، حیوان آن را به انسان منتقل کرده و ‏عامل بیماری حیوان است، ما این را خوانده و در انتظار کنش آدمیانیم، اما ‏ناگاه می‌بینیم که آنان واژه‌ای به انسان و آدم درنیافته‌اند، آنان نمی‌دانند، ‏آدم چیست، انسان کیست، آنان جان را شناخته‌اند، همه را جان پنداشته و ‏چیزی فراتر از آن نمی‌دانند و این‌گونه است که همه در پی از میان بردن ‏آن بیماری بر آمده‌اند، آمده تا جان جهان را دریابند، آمده تا بیماری را ‏از جان همگان دور کنند و این‌گونه است که همه در کنار هم زنده و آب ‏می‌خورند
دنیایی است برای همه‌ی جان‌ها و به ارزشی یکتایی به نام آزادی، آزادی ‏برای همه و رها در اسمانی که همه بر آن برابرند، این‌گونه برابری حاکم ‏جهان خواهد بود و آنان هیچ از این القاب دیوانه‌وار جهان ما نخواهند ‏دانست، این را نوادگان خواهند دید و امروز آنانی که بر اریکه‌های قدرت ‏نشسته‌اند ریشخند خواهند زد اما به فردا از آنان و ارزش‌های بیمارشان ‏اثری به میان نخواهد بود که سرآخر دنیا، جان جهان را در خواهد یافت و ‏به هم آغوش جان و جهان همگان آزاد خواند شد و فرزندشان را به دامن ‏زیستن بزرگ خواهند کرد، فرزندی به زیبایی برابری و به عظمت زندگی