کارت‌های دعوت در مراسم حراجی در یکی از سالن‌های مشهور شهر ‏به دست میهمان‌ها رسید، میهمانانی منتخب از مردمان سرشناس شهر،
قاضی
دادستان
معلم مدرسه
وکیل
هرکدام از میهمان‌ها از نوابغ در رشته‌های کاری خود بودند و آوازه‌شان ‏در شهر به نزد خاص و عام فراگیر و برا بود، تعداد میهمان‌ها کم بود زیرا ‏آنان را صاحب مراسم تدارک دیده تا کالایی مخصوص به آنان در ‏اختیارشان بگذارد، کالایی که آنان را لایق آن می‌دانست و نمی‌توانست ‏بیشمارانی را به این مجلس خصوصی دعوت کند،
به میهمانان کم تعداد مراسم کارت‌هایی ارسال شده و در آن نوشته شده ‏بود
شما را به ضیافت حراج کالایی بی‌مثال دعوت می‌کنیم که تنها جای ‏خواص شهر است و برای آنان تدارک دیده شده است، شمایان از آن ‏جمله افرادی هستید که می‌توانید این کالای با ارزش را تصاحب کنید، از ‏اینکه به این مراسم با شکوه پای می‌گذارید پیشاپیش از شما متشکریم و ‏امیدواریم همه‌ی تلاش را برای تصاحب این ارزش والا بکنید
میهمانان یک به یک وارد سالن اجتماعات تالار شدند، تالاری که برای ‏این کار ساخته شده بود، دالانی بزرگ و عریض و طویل با صندلی‌های ‏چوبی که تعداد بیشماری داشت، صحنه‌ای با شکوه با یک جایگاه برای ‏سخنران، میکروفونی در برابر و بلندگوهایی در سراسر سالن، چکش ‏کوچکی هم در کنار جایگاه مجری قرار داشت که برای اتمام معامله در ‏چنین مراسمی از آن هماره استفاده می‌شد،
میهمانان با فواصل زمانی کوتاه از هم در ساعت مقرر از پیش تعیین شده ‏وارد سالن شدند و هرکدام روی یکی از صندلی‌های چوبی نشستند، به ‏واسطه‌ی زیاد بودن صندلی‌ها و خالی بودن سالن و حدس و گمان‌هایی ‏که آنان برای آمدن میهمانان بسیار در طول مراسم می‌دادند هرکدام در ‏گوشه‌ای دور از هم و مجزا از دیگران نشستند و همین تعداد چهارنفره ‏سالن را پر کرد و هرکدام گوشه‌ای را با فواصل بسیار از یکدیگر پر ‏کردند
میهمانان بر صندلی‌های خویش نشسته و منتظر آمدن دیگر میهمانان ‏بودند، برخی پیپ‌های خود را آتش می‌زدند و برخی به ساعتشان نگاه ‏می‌کردند، می‌خواستند بدانند که چرا دیگر میهمانان وارد این سالن ‏نشده‌اند، دلیل دیر آمدن آنان چیست، برخی به خود لعن می‌فرستادند و ‏این زود آمدن خویش را مورد خطاب قرار می‌دادند
باید شأن و منزلت خود را نگاه می‌داشتی و چند دقیقه‌ای دیرتر وارد سالن ‏می‌شدی تا همه به اعتبار تو پی ببرند
عجب محاسبه‌گرانی هستند آنان که دانسته باید در چه ساعتی در این ‏سالن حضور یابند
هرکدام چیزی گفتند و در انتظار آمدن دیگر میهمانان شدند که با آمدن ‏مجری برنامه، رشته‌ی افکارشان به هم ریخت
مردی با کت و شلوار مشکی براق به همراه پیراهن سپید رنگ جلیقه و ‏کراوات مشکی، اتو کشیده و مجلسی به روی صحنه رفت و به پشت ‏جایگاه ایستاد و آرام و شمرده شروع به صحبت کرد
مقدم شما میهمانان عزیز را برای آمدن به این مراسم گرامی می‌داریم و از ‏آمدنتان سپاس‌گزاریم، همان‌گونه که در کارت‌های دعوت به مراسم ‏اذعان شده بود، شما افرادی شایسته و لایق برای حضور در این مراسم ‏هستید و باید بدانید که مراسم با وجود شما چهار تن آغاز خواهد شد، به ‏دست آوردن کالایی که در برابر شما به حراج گذارده خواهد شد در ‏شأن و منزلت هر انسانی نیست و شمایان لایق تصاحب آن هستید
میهمانان شوکه شدند و بر جای خود خشک ماندند، دلیل این کم بودن ‏میهمانان را نمی‌فهمیدند، این سالن گنجایش حضور دسته کم سیصد نفر ‏را داشت و حال در این سالن تنها چهار نفر حضور یافته تا به حراج ‏کالایی بنشینند که در شأن و مقام آنان است، برای یکایک میهمانان ‏جالب شد تا دیگر میهمانان را شناسایی کنند، می‌خواستند بدانند آنان از ‏چه قماشی هستند، آیا می‌توانند آنان را شناسایی کنند؟
آیا آنان از همکاران آنان هستند؟
آیا از افراد سرشناس و ذی‌نفعی در جامعه هستند؟
همه سر برگرداندند و به این سو آن سو نگاه کردند تا دیگر میهمانان را ‏تشخیص دهند، قاضی دادستان را شناخت، وکیل معلم را شناخت و ‏دادستان قاضی را، اما معلم با سر چرخاندن و نگاه کردن به همه‌ی آنان ‏بلافاصله همه را شناخت، کمی ترسید، نمی‌دانست چه باید بکند، اولین ‏فکری که به ذهنش رسید این بود که سالن را ترک کند، اما توان این ‏کار را هم نداشت، می‌ترسید با ایستادنش همه او را بشناسند بعد به خود ‏نهیب زد:‏
بگذار بشناسند، مگر چه اتفاقی افتاده است، مگر من چه خبطی کرده‌ام؟
بعد به خود خواند: شاید برنامه‌ای برای من تدارک دیده شده است و ‏داشت در افکارش همه چیز را دوره می‌کرد که با صدای مجری به خود ‏آمد:‏
دوستان باز هم باید از حضور شما تشکر کنم، می‌دانم که حال پر از ‏سؤال و تردید هستید، می‌دانم که در آرزوی دانستن ماجرا و کالای قابل ‏فروش بر آمده‌اید، اما جای هیچ نگرانی نیست زیرا تا چند دقیقه‌ی دیگر ‏همه چیز را خواهید دانست، تنها از شما خواستار آنم که بر جای خود ‏باقی بمانید و این مراسم را دنبال کنید، همه چیز در این مراسم برای شما ‏تشریح خواهد شد
میهمانان به لب‌های مجری چشم دوخته بودند، معلم مدام از خود ‏می‌پرسید:‏
او کیست؟
چرا او را نمی‌شناسم؟
آیا او از همان تیر و طایفه است؟
آیا از اقوام نسبی و سببی او به حساب می‌آید
بعد باز می‌گفت: شاید تمام این افکار دور از واقع باشد و ماجرا به من ‏ارتباطی نداشته باشد، دوباره بر افروخته به خود می‌تازید:‏
دیوانه مگر ممکن است، به تو مربوط نباشد، پس دلیل حضور دادستان و ‏قاضی و وکیل برای چیست؟
معلم در کشاکش‌های درونی خود غرق بود که باز با صدای بلند و رسای ‏مجری به خود آمد
پیش از فروش این کالای منحصر به فرد که تنها لایق وجود شما است، ‏می‌خواهم برایتان داستانی تعریف کنم، باید که از داستانی پیشاپیش این ‏مراسم بگویم و شما از آن بدانید تا بلافاصله پس از دانستن آن به سراغ ‏حراج طلایی خود برویم،
قبول کنید دوستان این مراسم، مراسم خاصی است و باید بدانید که ‏کالای مورد حراج هم کالای خاصی است و بیشتر از همه‌ی این‌ها ‏شمایان نیز افراد خاصی هستید، پس از شما خواهش می‌کنم تا بگذارید ‏مراسم شکل و شمایل خود را داشته باشد و از آنچه ما برای شما تدارک ‏دیده‌ایم لذت ببرید
بلافاصله بعد از این گفتن‌ها بود که زنی از درب ورودی وارد شد با ‏ارابه‌ی کوچکی به سوی پذیرایی از میهمانان رفت، برایشان میوه و ‏شیرینی برد، چای و قهوه تعارف کرد و میهمانان شروع به پذیرایی از ‏خود شدند،
وکیل و معلم چیزی نمی‌خوردند، وکیل هم به مانند معلم به این مراسم ‏مشکوک بود، او با دیدن معلم ظن‌هایش زیاد شده بود و نمی‌دانست اصل ‏ماجرا از چه قرار است اما می‌خواست تا آخر مراسم بماند و ماجرا را ‏دنبال کند
مجری آرام و شمرده به مانند داستان‌گویان در دوران کهن، آنان که به ‏میدان می‌آمدند و برای جماعت بیشماری داستان می‌خواندند و همه را ‏محو خود می‌کردند با همان لحن و صدای کشیده‌، شروع به خواندن ‏داستان کرد
در این شهر بزرگ قانون‌مدار، در دیاری که آدمیان بسیار کردند تا دنیای ‏را به پیش برند، در برابر ناملایمات بایستند و جهان بهتری بسازند مرد و ‏زنی زندگی می‌کردند
مرد و زنی تنها و بی‌کس، آنان سالیان مدید را با هم طی کردند، با هم ‏عاشق شدند، با هم زندگی کردند و با هم دنیای را شناختند، اما حاصل ‏تمام این بودن‌ها، نبودن طفلی برای دنیایشان بود،
معلم عرق کرده بود، بر سر جایش خشک مانده بود که زن پذیرایی ‏کننده با لبخند به او گفت:‏
آیا قهوه میل دارید؟
معلم با زهرخندی پاسخ منفی داد و در همین میان بود که قاضی با ‏کلافگی از جای برخاست و فریادکنان گفت:‏
شما وقت مرا هدر می‌دهید، من زمانی برای اتلاف در این خیمه شب‌بازی ‏ندارم، اگر کالایی برای فروش ندارید من نمی‌توانم اینجا بمانم
قاضی این‌ها را گفت و در انتظار پاسخ مجری و دیگر عواملی که حدس ‏می‌زد در پشت تالار ایستاده باشند و آنان را رصد کنند ماند
مجری با آرامش بیشتری از گذشته رو به قاضی گفت:‏
می‌دانم جناب، باید ما را ببخشید، اما منظور دارید که این مراسمی برای ‏معارفه‌ی آن کالای با ارزش است، چند دقیقه به ما زمان دهید تا مراسم به ‏جایی که شما انتظارش را می‌کشید برسد، اگر از مراسم ناراضی بودید ‏گردن من از موی نازک‌تر است
قاضی با کلافگی به جایش نشست و مجری ادامه داد
آنان از داشتن کودکی بی‌نصیب ماندند و این‌گونه بود که روز به روز ‏پژمرده‌تر شدند، هر دو عاشق داشتن فرزند بودند، از سالیان پیش از ‏ازدواج، آنجا که با هم و در آغوش هم از آینده می‌گفتند، هر بار به ‏دنیای در دوردست‌ها کودکی را تصویر می‌کردند که از بزرگ شدن او ‏به خود می‌بالیدند، با او بچگی می‌کردند و با او بزرگ می‌شدند، اما دنیا ‏آنان را از داشتن کودک بی‌نصیب کرد،
بی‌نصیب ماندند و بر آن شدند تا کودکی را فرزند بخوانند که نیازمند ‏آنان است، کودکی را که در این شهر بزرگ تنها مانده است، به مانند ‏آنان تنها است، به مانند آنان هر بار تصویر از بودن‌ها به دست داده است ‏و هر بار خواسته تا دنیایی به داشتن‌ها برای خویش بسازد
اما وامصیبتا که او تنها است، می‌توان این تنهایی را به بودن‌ها گره زد، ‏می‌توان از این نداشتن‌ها داشتنی ساخت که والاتر از آنچه در رؤیا است ‏باشد، آری می‌توان این‌گونه هم از رنج جهان کاست و هم به تنهایی‌ها ‏خاتمه داد، می‌توان کاری را کرد که والاتر از آنچه غریزه است پدید ‏آورد، می‌توان به راهی گام نهاد که اختیار برایمان ساخته است
آنان آن کردند که تنها نباشند که کودکی تنها نماند و این‌گونه شد که به ‏آغوش هم ماندند، به آغوش هم بزرگ شدند، عاشق شدند، زندگی ‏کردند و از دنیا لذت بردند، این‌گونه شد که دنیا برایشان رنگ زیبایی ‏گرفت، آنان بودند تا زندگی کنند تا از بودن‌ها لذت برند تا به دنیایی ‏گام بگذارند که در خیالات تصورش کرده‌اند
کودک بزرگ شد و پدر و مادرش بزرگ‌تر شدند، کودک زندگی کرد ‏و پدر و مادرش به زندگی در آمدند، پدر و مادر عاشق شدند و کودکشان ‏از عشق آنان بارور شد و این‌گونه دنیا به پیش رفت تا روزی جهان برای ‏آنان تصویر تازه‌ای ساخت، تصویری از آنچه عورتنی انسان بود، آنچه ‏انسان به طول تمام سالیان بر رویش پرده کشید، از دیگران مخفی نگهش ‏داشت و این‌گونه چهره‌ی عور از آدمیان نمایان شد
مجری این‌ها را گفت و ناگاه همه‌ی سالن تاریک شد، هیچ نوری به میان ‏نماند و در کسری از ثانیه مردی ژولیده وارد صحنه شد، توده نوری او را ‏تعقیب می‌کرد، مرد ریش‌ها و موهای بلندی داشت، تقریباً همه‌ی ‏صورتش را پوشانده بود، لباس‌های پاره و ژنده‌ای به تن داشت و در اولین ‏نگاه او را با انسان‌های بی‌خانمان اشتباه می‌گرفتند
در همین میان بود که قاضی کلافه از جایش برخاست و به سوی درب ‏خروج رفت، غر و لند کنان می‌گفت:‏
شورش را در آورده‌اید، این چه مسخره‌بازی است، من زمانی برای بیهوده ‏تلف کردن ندارم، این‌ها را گفت و به درب خروجی رسید، چند باری ‏تلاش برای باز کردن کرد و بعد از چند بار دانست که درب بر روی آنان ‏قفل شده است قاضی فریاد زد:‏
این درب‌ها را باز کنید، من می‌خواهم از اینجا بروم،
به پشتبانی از او دیگر میهمانان هم برخاستند اما معلم بر جایش فرو رفته ‏بود که با جیغ نا خراشی از مرد ژولیده بر صحنه همه بر جایشان خشک ‏شدند
مرد ژولیده ناله کرد، خود را به زمین انداخت و فریادکنان ضجه زد، زن ‏پذیرایی کننده و مرد مجری با لباس‌هایی تازه به تن بر صحنه ظاهر شدند ‏و او را در یافتند، هر دو مثل پروانه به دور او چرخیدند و مرد مدام ناله ‏کرد،
از دیدن این صحنه‌های تازه اتفاق افتاده میهمانان بر جای خود ماندند و ‏به نمایش چشم دوختند، مرد ژولیده فغان سر می‌داد و زن و مرد بر صحنه ‏او را به آغوش می‌کشیدند که صحنه دوباره خاموش شد و این بار تنها ‏صدا در میان پیچید
کودک دلبندشان فریاد می‌زد از درد به خود می‌پیچید، او را زخم‌دار ‏کرده بودند، آدمیان به جانش زخم زدند و او را بی‌جان رها کردند، پدر ‏و مادر به زمین و زمان کوفتند، به او گوش سپردند با او درد و دل کردند، ‏هرکدام باری برای او بدل به تصویری شد، از گذشته‌اش گفت، داستانی ‏ساخت تا او لب به سخن بگشاید، اما کودک هر روز پژمرده‌تر می‌شد و ‏چیزی برای گفتن نداشت، دوست نداشت از اتفاق بگوید، نمی‌خواست ‏حرفی بزند، او برایش دشوار بود تا از آنچه بر او گذشته است چیزی ‏بخواند
اما روزی از دردش گفت، گفت باسنش درد می‌کند، او دردی در پشت ‏جانش داشت و نمی‌توانست از آن بگوید، پدر و مادر دیوانه شدند، ‏نمی‌دانستند چه بر سر کودکشان و جهانشان آمده است، اما فکرها آنان را ‏دیوانه می‌کرد، هر بار به سراغشان می‌آمد و سرآخرش مادر آرام ننشست ‏و آن قدر با کودک لالا خواند تا به اعماق خواب او را با خود میهمان ‏کند، مادر را به درون کابوس‌های خود برد و پرده از این جنایت گشود
پرده‌ها به کنار رفت و چهره‌ی عور آدمیان نمایان شد، در میان کابوس‌ها ‏با کودکش پرسه زد و هر بار تصویری دید، دید که چگونه کسی او را به ‏حربه به بازی فرا می‌خواند، هر بار تکه‌ای از بدنش را عور می‌کند تا به ‏عور تنی خود بپوشاند و سرآخرش چگونه به او نزدیک می‌شود و او را ‏درد آلوده رها می‌کند
مادر دید و پدر خواند تا آخرش دانستند که معلمش جانش را دردآلودِ ‏رها کرده است
معلم ضربان قلبش بالا رفته بود و نفس‌نفس می‌زد که توده‌ی نور وسط ‏صحنه را پر کرد
مرد ژولیده در برابر مجری ایستاده بود و مجری این‌گونه می‌خواند
چه اتفاقی برای تو افتاده است، چگونه به تو تجاوز کرده‌اند
مرد ژولیده گریه می‌کرد، سرش را به میز در برابر می‌کوفت، اشک ‏می‌ریخت و ناله‌های بریده بریده سر می‌داد
دوباره بازجو از او پرسید، چگونه به تنت حمله کرد، آلتش را کجا قرار ‏داد،
نه این راه حل نیست، حرف‌های تو پر از تناقض است، تو همه‌ی حقایق ‏را کتمان می‌کنی حقیقت را به من نمی‌گویی
مرد ژولیده ضجه زنان سرش را به میز می‌کوفت و با ناله دست‌های ‏بازپرس را گرفت و آرام گفت:‏
رهایم کنید، رهایم کنید
مرد دستش را پس زد و خواند، به من حقیقتش را بگو، آیا می‌خواهی ‏آبروی آن مرد شریف را لکه‌دار کنی،
دوباره از اول برایم تعریف کن، همه چیز را بگو
نورها خاموش شد و مرد ژولیده صدای دردآلودش را به اسمان برد، ‏صدای ضجه‌ای که به مانند کشیده شدن آهن بر آهن بود، گوش‌ها را ‏می‌خراشید و همه‌ی میهمان‌ها دست بر گوش‌هایشان گذاشتند،
دوباره صحنه روشن شد، این بار مرد مجری در برابر زن پذیرایی کننده ‏ایستاد و برایش این‌گونه خواند
به همسرت بگو دست از سر موکل من بردارد، می‌توانم کاری بکنم که او ‏را به جرم این هتک حرمت به زندان بیندازند، برای من کاری ندارد که ‏تبرئه بودن موکلم را اثبات کنم، برای من دور از دسترس نیست، بهترین ‏راه برای شما این است که از این شکایت صرف نظر کنید،
مطمئن باشید که یا جرم را به خودتان باز خواهم گرداند و یا در بهترین ‏شرایط کاری خواهم کرد که حق نگهداری از فرزند را از شما بی‌کفایتان ‏بگیرند
زن ضجه زنان به سر و رویش کوفت و بر زمین نشست، به سر و صورتش ‏می‌زد که مرد ژولیده به دامنش سر گذاشت و به چشمان میهمانان نگاه ‏کرد، چشمانی که در تاریکی قابل روئیت نبود اما او چشم قاضی را ‏می‌دید، او را جسته بود و آرام آرام برایش می‌خواند
من لایق نیستم، شما لایقید، شما باید که همه چیز را تصاحب کنید، شما ‏باید همه چیز را مالک شوید، شما…‏
دوباره نورها از میان رفت و بعد از گذشت چند دقیقه در سکوت چراغ‌ها ‏روشن شد، مجری با همان کت و شلوار اولیه‌اش در جایگاه ایستاده و ‏شمرده شمرده برای میهمانان که هرکدام بر صندلی فرو رفته و چشمانشان ‏از حدقه بیرون آمده بود خواند
ما شما را دعوت کرده‌ایم، به دنیایی که در آن همه چیز را به معامله ‏می‌گذارند، همه چیز برای خریدن و فروختن است، این دنیا جهانی است ‏برای صاحب شدن و مالکیت، ما آمده‌ایم تا شما را صاحب کنیم، ‏آمده‌ایم تا به شما فرا بخوانیم و در این حراج بزرگ شما را به حراج ‏کالایی ببریم که برای تصاحبش باید که با هم بجنگید، باید با هم رقابت ‏کنید، همه باید که رقابت کنند تا دنیای را به این زشتی سوق ندهند و در ‏مردار مردگی نکنند
میهمانان گرام، کالای در نظر گرفته را در برابرتان رونمایی می‌کنم، این ‏مرد آمده تا به شما بفروشد از آنچه باید داشته باشید
مرد ژولیده به پشت میکروفون ایستاد و بعد از نگاه به چشم تک‌تک ‏میهمانان گفت:‏
آمده‌ام تا نا باروری‌ام را به شما بفروشم،
بعد از گفتنش دست را بر روی صورتش گذاشت و خود را آرام آرام ‏نوازش کرد و بر روی صحنه نشست به چشمان معلم نگاه دوخت معلم ‏چشمانش را از او ربود
مجری برای حضار خواند:‏
باید این مراسم را به میان بسیاری خواند، باید برای بسیاری از آن گفت، ‏باید بسیاری را به آن دعوت کرد، مثلاً آنان که کودک را به جهان ‏آوردند، اگر آنان در چنین مراسمی این کالای با ارزش را خریده بودند ‏امروز چنین دردی به جهانمان گشوده می‌شد،
بسیاری نیازمندند که از این کالا در اختیار داشته باشند، بعد رو به قاضی ‏گفت:‏
چند سال تحصیل کردید تا به این جایگاه برسید؟
قاضی با اخم‌هایی در هم پاسخی نگفت و مجری خود ادامه داد:‏
بیشتر از ده سال، شاید پانزده سال و شاید هم بیشتر،
به پایان تمام این خواندن‌ها چه حکم کردید؟
چه حکم‌ها کرده‌اید؟
مرد ژولیده بلند شد و دوید به سوی میکروفون و با هیجان گفت:‏
برای باروری و کودک به جهان آوردن، آیا تحصیل کرده‌ای؟
نه یک سال نه ده سال و پانزده سال، آیا چند ماه را برای داشتن فرزند ‏صرف کرده‌ای؟
چراغ‌ها خاموش و توده‌ی نور زن و مرد را نشان داد که مرد ژولیده را به ‏دنبال خود از صحن دادگاه می‌بردند، از صحن حراج می‌بردند، می‌بردند ‏تا فریاد بزند تا اشک بریزد تا به همه بگوید که من متجاوز نیستم، من ‏جگر گوشه‌ام را از دست داده‌ام، می‌بردند تا بیشمارانی به خود بنازند که ‏در این جهان چه‌ها می‌توانند بکنند، رفتند تا دنیا ببیند همه چیز برای ‏خریدن و فروختن است، همه چیز را می‌توان به حراج گذاشت، همه چیز ‏را از شرافت تا جان آدمیان را
آنان که در سالن مانده بودند می‌دیدند که چگونه همه چیز به معامله فرا ‏خوانده می‌شود، چگونه برای احقاق حقوق باید فروخته شد، باید ‏پرداخت، باید زر داد و زور را به خدمت گرفت، باید تزویر کرد و ‏این‌گونه عدالت را به دست‌ها در گور سپرد، نابرابری را بزرگ و ‏بزرگ‌تر فرا خواند، اگر طرف جنگ از هم‌وطنان نباشد چه بر بزرگی در ‏پیش روی است، اگر از هم طبقه نباشد چه پیروزی در کمین است، ‏می‌توان همه را خرید، همه را فروخت، قاضی را به خدمت گرفت، وکلا ‏را فرا خواند تا دروغ بخوانند، به دادستان داد، می‌توان در برابر خارجیان ‏تنها به واسطه‌ی هم وطن بودن همه چیز را وارانه جلوه داد و می‌توان ‏همه‌ی دنیا را به حراج گذاشت و از همه خرید و به همه فروخت
دور نبود آن تصویر که مرد ژولیده به همراه مادر و پدر تازه‌ی فرزندش ‏می‌دیدند که باز به میان می‌آیند و بیشمارانی از پزشک و قاضی و وکیل و ‏سیاستمدار که خویشتن که همسر و فرزند و همه‌ی دنیایشان را می‌فروشند ‏و هر روز بر خریداران و فروشندگان اضافه خواهد شد، مگر بر هم زدن ‏این بازی دیوانگی که خواند برابری را که عدالت به قلبش نهفته است.‏