کارتهای دعوت در مراسم حراجی در یکی از سالنهای مشهور شهر به دست میهمانها رسید، میهمانانی منتخب از مردمان سرشناس شهر،
قاضی
دادستان
معلم مدرسه
وکیل
هرکدام از میهمانها از نوابغ در رشتههای کاری خود بودند و آوازهشان در شهر به نزد خاص و عام فراگیر و برا بود، تعداد میهمانها کم بود زیرا آنان را صاحب مراسم تدارک دیده تا کالایی مخصوص به آنان در اختیارشان بگذارد، کالایی که آنان را لایق آن میدانست و نمیتوانست بیشمارانی را به این مجلس خصوصی دعوت کند،
به میهمانان کم تعداد مراسم کارتهایی ارسال شده و در آن نوشته شده بود
شما را به ضیافت حراج کالایی بیمثال دعوت میکنیم که تنها جای خواص شهر است و برای آنان تدارک دیده شده است، شمایان از آن جمله افرادی هستید که میتوانید این کالای با ارزش را تصاحب کنید، از اینکه به این مراسم با شکوه پای میگذارید پیشاپیش از شما متشکریم و امیدواریم همهی تلاش را برای تصاحب این ارزش والا بکنید
میهمانان یک به یک وارد سالن اجتماعات تالار شدند، تالاری که برای این کار ساخته شده بود، دالانی بزرگ و عریض و طویل با صندلیهای چوبی که تعداد بیشماری داشت، صحنهای با شکوه با یک جایگاه برای سخنران، میکروفونی در برابر و بلندگوهایی در سراسر سالن، چکش کوچکی هم در کنار جایگاه مجری قرار داشت که برای اتمام معامله در چنین مراسمی از آن هماره استفاده میشد،
میهمانان با فواصل زمانی کوتاه از هم در ساعت مقرر از پیش تعیین شده وارد سالن شدند و هرکدام روی یکی از صندلیهای چوبی نشستند، به واسطهی زیاد بودن صندلیها و خالی بودن سالن و حدس و گمانهایی که آنان برای آمدن میهمانان بسیار در طول مراسم میدادند هرکدام در گوشهای دور از هم و مجزا از دیگران نشستند و همین تعداد چهارنفره سالن را پر کرد و هرکدام گوشهای را با فواصل بسیار از یکدیگر پر کردند
میهمانان بر صندلیهای خویش نشسته و منتظر آمدن دیگر میهمانان بودند، برخی پیپهای خود را آتش میزدند و برخی به ساعتشان نگاه میکردند، میخواستند بدانند که چرا دیگر میهمانان وارد این سالن نشدهاند، دلیل دیر آمدن آنان چیست، برخی به خود لعن میفرستادند و این زود آمدن خویش را مورد خطاب قرار میدادند
باید شأن و منزلت خود را نگاه میداشتی و چند دقیقهای دیرتر وارد سالن میشدی تا همه به اعتبار تو پی ببرند
عجب محاسبهگرانی هستند آنان که دانسته باید در چه ساعتی در این سالن حضور یابند
هرکدام چیزی گفتند و در انتظار آمدن دیگر میهمانان شدند که با آمدن مجری برنامه، رشتهی افکارشان به هم ریخت
مردی با کت و شلوار مشکی براق به همراه پیراهن سپید رنگ جلیقه و کراوات مشکی، اتو کشیده و مجلسی به روی صحنه رفت و به پشت جایگاه ایستاد و آرام و شمرده شروع به صحبت کرد
مقدم شما میهمانان عزیز را برای آمدن به این مراسم گرامی میداریم و از آمدنتان سپاسگزاریم، همانگونه که در کارتهای دعوت به مراسم اذعان شده بود، شما افرادی شایسته و لایق برای حضور در این مراسم هستید و باید بدانید که مراسم با وجود شما چهار تن آغاز خواهد شد، به دست آوردن کالایی که در برابر شما به حراج گذارده خواهد شد در شأن و منزلت هر انسانی نیست و شمایان لایق تصاحب آن هستید
میهمانان شوکه شدند و بر جای خود خشک ماندند، دلیل این کم بودن میهمانان را نمیفهمیدند، این سالن گنجایش حضور دسته کم سیصد نفر را داشت و حال در این سالن تنها چهار نفر حضور یافته تا به حراج کالایی بنشینند که در شأن و مقام آنان است، برای یکایک میهمانان جالب شد تا دیگر میهمانان را شناسایی کنند، میخواستند بدانند آنان از چه قماشی هستند، آیا میتوانند آنان را شناسایی کنند؟
آیا آنان از همکاران آنان هستند؟
آیا از افراد سرشناس و ذینفعی در جامعه هستند؟
همه سر برگرداندند و به این سو آن سو نگاه کردند تا دیگر میهمانان را تشخیص دهند، قاضی دادستان را شناخت، وکیل معلم را شناخت و دادستان قاضی را، اما معلم با سر چرخاندن و نگاه کردن به همهی آنان بلافاصله همه را شناخت، کمی ترسید، نمیدانست چه باید بکند، اولین فکری که به ذهنش رسید این بود که سالن را ترک کند، اما توان این کار را هم نداشت، میترسید با ایستادنش همه او را بشناسند بعد به خود نهیب زد:
بگذار بشناسند، مگر چه اتفاقی افتاده است، مگر من چه خبطی کردهام؟
بعد به خود خواند: شاید برنامهای برای من تدارک دیده شده است و داشت در افکارش همه چیز را دوره میکرد که با صدای مجری به خود آمد:
دوستان باز هم باید از حضور شما تشکر کنم، میدانم که حال پر از سؤال و تردید هستید، میدانم که در آرزوی دانستن ماجرا و کالای قابل فروش بر آمدهاید، اما جای هیچ نگرانی نیست زیرا تا چند دقیقهی دیگر همه چیز را خواهید دانست، تنها از شما خواستار آنم که بر جای خود باقی بمانید و این مراسم را دنبال کنید، همه چیز در این مراسم برای شما تشریح خواهد شد
میهمانان به لبهای مجری چشم دوخته بودند، معلم مدام از خود میپرسید:
او کیست؟
چرا او را نمیشناسم؟
آیا او از همان تیر و طایفه است؟
آیا از اقوام نسبی و سببی او به حساب میآید
بعد باز میگفت: شاید تمام این افکار دور از واقع باشد و ماجرا به من ارتباطی نداشته باشد، دوباره بر افروخته به خود میتازید:
دیوانه مگر ممکن است، به تو مربوط نباشد، پس دلیل حضور دادستان و قاضی و وکیل برای چیست؟
معلم در کشاکشهای درونی خود غرق بود که باز با صدای بلند و رسای مجری به خود آمد
پیش از فروش این کالای منحصر به فرد که تنها لایق وجود شما است، میخواهم برایتان داستانی تعریف کنم، باید که از داستانی پیشاپیش این مراسم بگویم و شما از آن بدانید تا بلافاصله پس از دانستن آن به سراغ حراج طلایی خود برویم،
قبول کنید دوستان این مراسم، مراسم خاصی است و باید بدانید که کالای مورد حراج هم کالای خاصی است و بیشتر از همهی اینها شمایان نیز افراد خاصی هستید، پس از شما خواهش میکنم تا بگذارید مراسم شکل و شمایل خود را داشته باشد و از آنچه ما برای شما تدارک دیدهایم لذت ببرید
بلافاصله بعد از این گفتنها بود که زنی از درب ورودی وارد شد با ارابهی کوچکی به سوی پذیرایی از میهمانان رفت، برایشان میوه و شیرینی برد، چای و قهوه تعارف کرد و میهمانان شروع به پذیرایی از خود شدند،
وکیل و معلم چیزی نمیخوردند، وکیل هم به مانند معلم به این مراسم مشکوک بود، او با دیدن معلم ظنهایش زیاد شده بود و نمیدانست اصل ماجرا از چه قرار است اما میخواست تا آخر مراسم بماند و ماجرا را دنبال کند
مجری آرام و شمرده به مانند داستانگویان در دوران کهن، آنان که به میدان میآمدند و برای جماعت بیشماری داستان میخواندند و همه را محو خود میکردند با همان لحن و صدای کشیده، شروع به خواندن داستان کرد
در این شهر بزرگ قانونمدار، در دیاری که آدمیان بسیار کردند تا دنیای را به پیش برند، در برابر ناملایمات بایستند و جهان بهتری بسازند مرد و زنی زندگی میکردند
مرد و زنی تنها و بیکس، آنان سالیان مدید را با هم طی کردند، با هم عاشق شدند، با هم زندگی کردند و با هم دنیای را شناختند، اما حاصل تمام این بودنها، نبودن طفلی برای دنیایشان بود،
معلم عرق کرده بود، بر سر جایش خشک مانده بود که زن پذیرایی کننده با لبخند به او گفت:
آیا قهوه میل دارید؟
معلم با زهرخندی پاسخ منفی داد و در همین میان بود که قاضی با کلافگی از جای برخاست و فریادکنان گفت:
شما وقت مرا هدر میدهید، من زمانی برای اتلاف در این خیمه شببازی ندارم، اگر کالایی برای فروش ندارید من نمیتوانم اینجا بمانم
قاضی اینها را گفت و در انتظار پاسخ مجری و دیگر عواملی که حدس میزد در پشت تالار ایستاده باشند و آنان را رصد کنند ماند
مجری با آرامش بیشتری از گذشته رو به قاضی گفت:
میدانم جناب، باید ما را ببخشید، اما منظور دارید که این مراسمی برای معارفهی آن کالای با ارزش است، چند دقیقه به ما زمان دهید تا مراسم به جایی که شما انتظارش را میکشید برسد، اگر از مراسم ناراضی بودید گردن من از موی نازکتر است
قاضی با کلافگی به جایش نشست و مجری ادامه داد
آنان از داشتن کودکی بینصیب ماندند و اینگونه بود که روز به روز پژمردهتر شدند، هر دو عاشق داشتن فرزند بودند، از سالیان پیش از ازدواج، آنجا که با هم و در آغوش هم از آینده میگفتند، هر بار به دنیای در دوردستها کودکی را تصویر میکردند که از بزرگ شدن او به خود میبالیدند، با او بچگی میکردند و با او بزرگ میشدند، اما دنیا آنان را از داشتن کودک بینصیب کرد،
بینصیب ماندند و بر آن شدند تا کودکی را فرزند بخوانند که نیازمند آنان است، کودکی را که در این شهر بزرگ تنها مانده است، به مانند آنان تنها است، به مانند آنان هر بار تصویر از بودنها به دست داده است و هر بار خواسته تا دنیایی به داشتنها برای خویش بسازد
اما وامصیبتا که او تنها است، میتوان این تنهایی را به بودنها گره زد، میتوان از این نداشتنها داشتنی ساخت که والاتر از آنچه در رؤیا است باشد، آری میتوان اینگونه هم از رنج جهان کاست و هم به تنهاییها خاتمه داد، میتوان کاری را کرد که والاتر از آنچه غریزه است پدید آورد، میتوان به راهی گام نهاد که اختیار برایمان ساخته است
آنان آن کردند که تنها نباشند که کودکی تنها نماند و اینگونه شد که به آغوش هم ماندند، به آغوش هم بزرگ شدند، عاشق شدند، زندگی کردند و از دنیا لذت بردند، اینگونه شد که دنیا برایشان رنگ زیبایی گرفت، آنان بودند تا زندگی کنند تا از بودنها لذت برند تا به دنیایی گام بگذارند که در خیالات تصورش کردهاند
کودک بزرگ شد و پدر و مادرش بزرگتر شدند، کودک زندگی کرد و پدر و مادرش به زندگی در آمدند، پدر و مادر عاشق شدند و کودکشان از عشق آنان بارور شد و اینگونه دنیا به پیش رفت تا روزی جهان برای آنان تصویر تازهای ساخت، تصویری از آنچه عورتنی انسان بود، آنچه انسان به طول تمام سالیان بر رویش پرده کشید، از دیگران مخفی نگهش داشت و اینگونه چهرهی عور از آدمیان نمایان شد
مجری اینها را گفت و ناگاه همهی سالن تاریک شد، هیچ نوری به میان نماند و در کسری از ثانیه مردی ژولیده وارد صحنه شد، توده نوری او را تعقیب میکرد، مرد ریشها و موهای بلندی داشت، تقریباً همهی صورتش را پوشانده بود، لباسهای پاره و ژندهای به تن داشت و در اولین نگاه او را با انسانهای بیخانمان اشتباه میگرفتند
در همین میان بود که قاضی کلافه از جایش برخاست و به سوی درب خروج رفت، غر و لند کنان میگفت:
شورش را در آوردهاید، این چه مسخرهبازی است، من زمانی برای بیهوده تلف کردن ندارم، اینها را گفت و به درب خروجی رسید، چند باری تلاش برای باز کردن کرد و بعد از چند بار دانست که درب بر روی آنان قفل شده است قاضی فریاد زد:
این دربها را باز کنید، من میخواهم از اینجا بروم،
به پشتبانی از او دیگر میهمانان هم برخاستند اما معلم بر جایش فرو رفته بود که با جیغ نا خراشی از مرد ژولیده بر صحنه همه بر جایشان خشک شدند
مرد ژولیده ناله کرد، خود را به زمین انداخت و فریادکنان ضجه زد، زن پذیرایی کننده و مرد مجری با لباسهایی تازه به تن بر صحنه ظاهر شدند و او را در یافتند، هر دو مثل پروانه به دور او چرخیدند و مرد مدام ناله کرد،
از دیدن این صحنههای تازه اتفاق افتاده میهمانان بر جای خود ماندند و به نمایش چشم دوختند، مرد ژولیده فغان سر میداد و زن و مرد بر صحنه او را به آغوش میکشیدند که صحنه دوباره خاموش شد و این بار تنها صدا در میان پیچید
کودک دلبندشان فریاد میزد از درد به خود میپیچید، او را زخمدار کرده بودند، آدمیان به جانش زخم زدند و او را بیجان رها کردند، پدر و مادر به زمین و زمان کوفتند، به او گوش سپردند با او درد و دل کردند، هرکدام باری برای او بدل به تصویری شد، از گذشتهاش گفت، داستانی ساخت تا او لب به سخن بگشاید، اما کودک هر روز پژمردهتر میشد و چیزی برای گفتن نداشت، دوست نداشت از اتفاق بگوید، نمیخواست حرفی بزند، او برایش دشوار بود تا از آنچه بر او گذشته است چیزی بخواند
اما روزی از دردش گفت، گفت باسنش درد میکند، او دردی در پشت جانش داشت و نمیتوانست از آن بگوید، پدر و مادر دیوانه شدند، نمیدانستند چه بر سر کودکشان و جهانشان آمده است، اما فکرها آنان را دیوانه میکرد، هر بار به سراغشان میآمد و سرآخرش مادر آرام ننشست و آن قدر با کودک لالا خواند تا به اعماق خواب او را با خود میهمان کند، مادر را به درون کابوسهای خود برد و پرده از این جنایت گشود
پردهها به کنار رفت و چهرهی عور آدمیان نمایان شد، در میان کابوسها با کودکش پرسه زد و هر بار تصویری دید، دید که چگونه کسی او را به حربه به بازی فرا میخواند، هر بار تکهای از بدنش را عور میکند تا به عور تنی خود بپوشاند و سرآخرش چگونه به او نزدیک میشود و او را درد آلوده رها میکند
مادر دید و پدر خواند تا آخرش دانستند که معلمش جانش را دردآلودِ رها کرده است
معلم ضربان قلبش بالا رفته بود و نفسنفس میزد که تودهی نور وسط صحنه را پر کرد
مرد ژولیده در برابر مجری ایستاده بود و مجری اینگونه میخواند
چه اتفاقی برای تو افتاده است، چگونه به تو تجاوز کردهاند
مرد ژولیده گریه میکرد، سرش را به میز در برابر میکوفت، اشک میریخت و نالههای بریده بریده سر میداد
دوباره بازجو از او پرسید، چگونه به تنت حمله کرد، آلتش را کجا قرار داد،
نه این راه حل نیست، حرفهای تو پر از تناقض است، تو همهی حقایق را کتمان میکنی حقیقت را به من نمیگویی
مرد ژولیده ضجه زنان سرش را به میز میکوفت و با ناله دستهای بازپرس را گرفت و آرام گفت:
رهایم کنید، رهایم کنید
مرد دستش را پس زد و خواند، به من حقیقتش را بگو، آیا میخواهی آبروی آن مرد شریف را لکهدار کنی،
دوباره از اول برایم تعریف کن، همه چیز را بگو
نورها خاموش شد و مرد ژولیده صدای دردآلودش را به اسمان برد، صدای ضجهای که به مانند کشیده شدن آهن بر آهن بود، گوشها را میخراشید و همهی میهمانها دست بر گوشهایشان گذاشتند،
دوباره صحنه روشن شد، این بار مرد مجری در برابر زن پذیرایی کننده ایستاد و برایش اینگونه خواند
به همسرت بگو دست از سر موکل من بردارد، میتوانم کاری بکنم که او را به جرم این هتک حرمت به زندان بیندازند، برای من کاری ندارد که تبرئه بودن موکلم را اثبات کنم، برای من دور از دسترس نیست، بهترین راه برای شما این است که از این شکایت صرف نظر کنید،
مطمئن باشید که یا جرم را به خودتان باز خواهم گرداند و یا در بهترین شرایط کاری خواهم کرد که حق نگهداری از فرزند را از شما بیکفایتان بگیرند
زن ضجه زنان به سر و رویش کوفت و بر زمین نشست، به سر و صورتش میزد که مرد ژولیده به دامنش سر گذاشت و به چشمان میهمانان نگاه کرد، چشمانی که در تاریکی قابل روئیت نبود اما او چشم قاضی را میدید، او را جسته بود و آرام آرام برایش میخواند
من لایق نیستم، شما لایقید، شما باید که همه چیز را تصاحب کنید، شما باید همه چیز را مالک شوید، شما…
دوباره نورها از میان رفت و بعد از گذشت چند دقیقه در سکوت چراغها روشن شد، مجری با همان کت و شلوار اولیهاش در جایگاه ایستاده و شمرده شمرده برای میهمانان که هرکدام بر صندلی فرو رفته و چشمانشان از حدقه بیرون آمده بود خواند
ما شما را دعوت کردهایم، به دنیایی که در آن همه چیز را به معامله میگذارند، همه چیز برای خریدن و فروختن است، این دنیا جهانی است برای صاحب شدن و مالکیت، ما آمدهایم تا شما را صاحب کنیم، آمدهایم تا به شما فرا بخوانیم و در این حراج بزرگ شما را به حراج کالایی ببریم که برای تصاحبش باید که با هم بجنگید، باید با هم رقابت کنید، همه باید که رقابت کنند تا دنیای را به این زشتی سوق ندهند و در مردار مردگی نکنند
میهمانان گرام، کالای در نظر گرفته را در برابرتان رونمایی میکنم، این مرد آمده تا به شما بفروشد از آنچه باید داشته باشید
مرد ژولیده به پشت میکروفون ایستاد و بعد از نگاه به چشم تکتک میهمانان گفت:
آمدهام تا نا باروریام را به شما بفروشم،
بعد از گفتنش دست را بر روی صورتش گذاشت و خود را آرام آرام نوازش کرد و بر روی صحنه نشست به چشمان معلم نگاه دوخت معلم چشمانش را از او ربود
مجری برای حضار خواند:
باید این مراسم را به میان بسیاری خواند، باید برای بسیاری از آن گفت، باید بسیاری را به آن دعوت کرد، مثلاً آنان که کودک را به جهان آوردند، اگر آنان در چنین مراسمی این کالای با ارزش را خریده بودند امروز چنین دردی به جهانمان گشوده میشد،
بسیاری نیازمندند که از این کالا در اختیار داشته باشند، بعد رو به قاضی گفت:
چند سال تحصیل کردید تا به این جایگاه برسید؟
قاضی با اخمهایی در هم پاسخی نگفت و مجری خود ادامه داد:
بیشتر از ده سال، شاید پانزده سال و شاید هم بیشتر،
به پایان تمام این خواندنها چه حکم کردید؟
چه حکمها کردهاید؟
مرد ژولیده بلند شد و دوید به سوی میکروفون و با هیجان گفت:
برای باروری و کودک به جهان آوردن، آیا تحصیل کردهای؟
نه یک سال نه ده سال و پانزده سال، آیا چند ماه را برای داشتن فرزند صرف کردهای؟
چراغها خاموش و تودهی نور زن و مرد را نشان داد که مرد ژولیده را به دنبال خود از صحن دادگاه میبردند، از صحن حراج میبردند، میبردند تا فریاد بزند تا اشک بریزد تا به همه بگوید که من متجاوز نیستم، من جگر گوشهام را از دست دادهام، میبردند تا بیشمارانی به خود بنازند که در این جهان چهها میتوانند بکنند، رفتند تا دنیا ببیند همه چیز برای خریدن و فروختن است، همه چیز را میتوان به حراج گذاشت، همه چیز را از شرافت تا جان آدمیان را
آنان که در سالن مانده بودند میدیدند که چگونه همه چیز به معامله فرا خوانده میشود، چگونه برای احقاق حقوق باید فروخته شد، باید پرداخت، باید زر داد و زور را به خدمت گرفت، باید تزویر کرد و اینگونه عدالت را به دستها در گور سپرد، نابرابری را بزرگ و بزرگتر فرا خواند، اگر طرف جنگ از هموطنان نباشد چه بر بزرگی در پیش روی است، اگر از هم طبقه نباشد چه پیروزی در کمین است، میتوان همه را خرید، همه را فروخت، قاضی را به خدمت گرفت، وکلا را فرا خواند تا دروغ بخوانند، به دادستان داد، میتوان در برابر خارجیان تنها به واسطهی هم وطن بودن همه چیز را وارانه جلوه داد و میتوان همهی دنیا را به حراج گذاشت و از همه خرید و به همه فروخت
دور نبود آن تصویر که مرد ژولیده به همراه مادر و پدر تازهی فرزندش میدیدند که باز به میان میآیند و بیشمارانی از پزشک و قاضی و وکیل و سیاستمدار که خویشتن که همسر و فرزند و همهی دنیایشان را میفروشند و هر روز بر خریداران و فروشندگان اضافه خواهد شد، مگر بر هم زدن این بازی دیوانگی که خواند برابری را که عدالت به قلبش نهفته است.