بیشمارانی برابر دیده‌ها آن دیدند که در برابرشان بود، آن چیز که هیچ ‏رویه و فریبی به خویش نداشت، آن دیدند که دنیا و انسان با آنان کرده ‏بود، آری آنان دنیایی را دیدند که در برابرشان به واقع نقش بسته بود،
می‌دیدند، هر چه زشتی و ظلم بود را در برابر دیدند، بی‌هیچ رویه و ‏تزویر، بی‌هیچ نقاب و انگار، آن چیز را دیدند که در برابرشان نقش بسته ‏بود، دنیای واقع در برابرشان بود و باید که می‌دیدند، اما این دیدن‌ها کار ‏به دست قدرت‌پرستان داد، کار به دست دیوخویان داد، دیو پیر بدسیرتی ‏بود که چهره‌ی کریه باری بر آدمیان گشود، از غاری که در آن حصر ‏بود برون شد و رخ به آنان نمایان کرد، همه در برابر دیدگان او را دیدند ‏و به رعب از او هراسان شدند، به در و دیوار زدند و از او دور شدند، دیو ‏بد روی بدسیرت فریاد زد:‏
نگریزید، از من نهراسید، من آمده‌ام تا دنیایتان را به ارزشی والا راه دهم،
دیو این‌گونه گفت و کسی فریادهایش را نشنید، همه از او گریزان شدند، ‏به بیابان‌ها به جنگل‌ها و مراتع پناه بردند تا دیگر با دیو بدخوی بدسیرت ‏رو در رو نیایند،
دیو دیوانه شد، به سیمای خویش که در آب روان جاری بود نگریست و ‏دلیل ترسیدن آدمیان را شناخت، او دید که آدمیان از چه هراسیده‌اند، ‏پس این بار راه نمایان کردن خویش را تغییر داد، این بار صورت بر آنان ‏نگشود با صدای در آسمان و زمین نام آنان را خواند
بخوان به نام من که بزرگ‌ترین جهانم،
صدایش در میان زمین و اسمان پیچید، به هوا رفت و در میان مراتع و ‏جنگل‌ها به بیابان و به روستاها اوج گرفت، صدا دنیای را درنوردید تا به ‏آخرش بودند آنانی که در برابرش کرنش کردند، از صدای بزرگوارانه‌ی ‏او به خود لرزیدند، گاه به خاک در آمدند و گاه کرنش کردند، گاه ‏تسلیم خوانده شدند و گاه فرزند خطاب شدند،
دیو بدصورت بدسیرت در میان غار خویشتن را نهان کرد و چهره بر ‏دیگران نگشود تا با صدایی آنان را به خویش و قدرتش فرا بخواند، او ‏قدرت فراوان داشت و باید همه‌ی قدرت را به چنگال خویش می‌آورد، ‏پس باز آرام و با صدای طنین‌انداز بسیاری از آدمیان را به خود فراخواند،
آنان که کرنش کردند و در برابرش به خاک افتادند رفتند و با آدمیان از ‏او گفتند، از قدرت ماورایی او گفتند، از چیزی که تنها از آن او است، از ‏دنیایی که برای او است، از صاحب و پادشاهی که فرمانده بر همگان ‏است، صدای قهقهه‌های گاه و بیگاهش به آسمان می‌رفت و با صدای ‏رعب و وحشت آدمیان در هم می‌آمیخت که بسیاری به او ایمان پیدا ‏کردند
برخی به ترس و رعب، برخی به صدای دل‌فریب، برخی به عیاشی در ‏دوردست‌ها، برخی به خلیفه خوانده شدن و بزرگی، برخی به گرفتن ‏آنچه از قدرت است نصیبی و بسیاری به گرد دیو در غار مانده در آمدند ‏تا آنچه او گفته بود را به پیش برند،
فرمان قدرت زمین و زمانه را در بر گرفت و همه را در برابر خویش تسلیم ‏خواست، باید که همه تسلیمانِ در برابر او به خاک می‌نشستند و آن ‏می‌کردند که او و یارانش امر کرده بودند، کماکان آدمیان می‌دیدند، ‏آنچه را که به دنیای واقع بود، می‌دیدند و فرمان‌های او را به ترس و وعده ‏پیش می‌بردند، می‌دیدند که چگونه بسیاری به رنج آمده‌اند اما در برابر ‏دیدگانشان آن بود که دیو در غار خوانده بود، آنچه او می‌خواست که ‏تصویر کند،
یکی از دوردستی فریاد زد:‏
برخی به درد زاده می‌شوند و در رنج زنده‌اند،
یکی از یاران دیو به سوی غار رفت و در دوردستی از غار صدای دیو را ‏شنید که می‌خواند:‏
آنان گناهکاران جهانند، هر کرده‌ جزایی خواهد داشت، آن کنید که به ‏شما امر شده است
یار بازگشت و امر پادشاه را به آنان خواند، یکی دیگر از دوردستی فریاد ‏زد:‏
اما او کودک است، او به همین رنج زاده شده است و این بار که یار به ‏غار رفت با این خطابه بازگشت:‏
آنان در زندگی پیشین خود گناه کرده‌اند و کیفرش را می‌بینند
دیگری پس از شنیدن فریاد زد، اما برخی که با گناه مرده‌اند هیچ کیفر ‏نشدند، آنان را چگونه جزا خواهد بود
دوباره صدا به جهان پیچید و این بار خواند:‏
یا به این دنیا و یا به جهانی دیگر کیفر زشتی را همگان خواهند دید
صدای دیو به زمین و زمانه پیچید، برخی آنچه او گفته بود را سرمه به ‏چشمان کردند و برخی به رعب پذیرفتند و برخی آنچه او گفت را باور ‏نداشتند و به قدرت در اختیار دیوصفتان قانع دم بر نیاوردند، هم‌رنگ ‏جماعتی شدند که به هم‌رنگی هر چه نارنگ بود را از زیر تیغ گذراندند
باز جهان پیش رفت و دیو به غار ماند، باز خطابه‌ها یک به یک پیش ‏رفت، هر بار قانون به زمین دمید و باز وظیفه‌ای برایشان علم شد، همه‌ی ‏دنیایشان را وظیفه‌های بیشمار فرا گرفت و آنان هیچ از حق در اختیار ‏نداشتند، هر چه بود وظیفه به انجام بود، پس باز آدمیان دیدند، هر چه در ‏برابر بود را دیدند و هر بار به دیدنشان افزودند، هر بار خشمگین شدند، ‏هر بار طغیان کردند، در برابر آنچه ناملایمات بود ایستادند و این‌گونه بود ‏که صدای طغیان زمین و زمانه را در برگرفت، آنچه ناملایمات بود را از ‏میان برداشت
هر چه زشتی بود را نتوانست که از میان بردارد اما آنچه در برابر بود و ‏می‌دیدند را تا آنجا که توان داشتند از میان برداشتند، از میان برداشتند و ‏این‌گونه بود که دنیا را تغییر دادند، تغییر کوچک در برابر آنچه آرمان ‏خطاب شد لیک بزرگ در برابر آنچه دنیای زشتی پیشترها ساخته بود،
آنان که جهان را تغییر داده بودند، دیو را نشناختند، گاه در برابرش ‏ایستادند زیرا که در برابر آرمانشان ایستاده بود، لیک آنان ندانستند که ‏دیو چیست، دیو کیست و دیو چه خواهد کرد، دیو را با واژگان گره ‏زدند، بر او نام نهادند و به آخرش خواستند آن کنند که برابر کرده‌های ‏او باشد
مثلاً او گفته بود باید تن خویش را نهان داشت، پس آنان فریاد زدند باید ‏لخت و عور به میدان بود، او گفته بود همه‌ی دنیا وظیفه است و آنان فریاد ‏زدند باید که همه‌ی جهان را حق پنداشت و این‌گونه بود که آنان آن ‏کردند که برابر گفته‌های او باشد، بی‌آنکه حتی یک‌بار او را بشناسند، ‏طریقتش را درک کنند، بدانند که زشتی درون او از چیست، نه از گفته‌ها ‏و اوامرش که از بطن بودنش
دیو در غار مانده همه چیز را نظاره کرد، حرکات آنان را دید و به ‏دیده‌هایش شناخت که آنان چگونه او را از میدان به در بردند، چگونه او ‏را این‌گونه خار و ذلیل کردند، اما او که می‌دانست چیست، او که ‏می‌دانست کجا لانه کرده است، او که می‌دانست چگونه خواهد توانست ‏به دنیا بازگردد، در میان این دانستن باز هم دنیای تازه‌ای را شناخت و از ‏آن نیز دانست
او دید و ندیدن را شناخت، او دید و نهان بودن را به خاطر آورد، او دید و ‏دوباره خویشتن را به یاد آورد، به غار ماندنش، به دور خواندنش و ‏این‌گونه بود که آرام به قلب‌های دیگران رسوخ کرد، لانه برد و خانه ‏کرد، رفت تا آنان را مسخ خویش کند، رفت تا سکان بودن آنان را به ‏دست گیرد، رفت آرام برایشان لالا خواند، برایشان از آنی گفت که ‏دوست داشتند برایشان طریقت تازه‌ای بنا کرد که از دانسته‌هایش بود ‏برای تسلیم و به حصر کشیدن بود، برای در خویش نگاه داشتن و به ‏اسارت بردن بود
لالای آرام او در گوش‌ها طنین انداخت و هر بار بیشتر توان گرفت، هربار ‏نیرومندتر از پیش جریان یافت، آنان که این بار به پای او بوسه می‌زدند، ‏در برابر دیو درون غار کرنش می‌کردند دانستند که باید چه کنند و ‏چگونه بیشمارانی را به امر خویش در برابر خویش به زانو در آورند
دیدند همه چیز به دیدن بود، نباید که دید، نباید آنچه در برابر است را به ‏واقع و عریان دید، باید آنچه در برابر دیدگان است را تغییر داد، باید که ‏تغییر را از دیدن‌ها آغاز نمود و این‌گونه شد که از هر ابزار و اسباب ‏ساخته به دست همنوعان بهره بردند تا دیگر آنچه عریان و واقع است را ‏نبینند.‏
جعبه‌ی جادو حرافانِ به پیش آمد در برابر دیدگان بسیاری ایستاد و آن ‏گفت که دیو خوانده بود، آن خواست که دیو خوانده بود، دیو آرام به ‏درون قلب‌ها رخنه کرد، دیو که از غار به قلب تک تک آنان رسوخ ‏کرده و آرام لالا سر می‌داد، مسخ‌شدگان را به تکان و هیاهو وا می‌داشت ‏تا در جعبه‌ی جادو آن کنند که باید می‌کردند
ارزش‌های تازه گره در افکار دیو به پیش آمد، آنچه او از پیشترها خوانده ‏بود سیمای تازه گرفت و این بار به جعبه‌ی جادو برای بیشمارانی تکرار ‏شد
گاه ناله‌ها سر داد، گاه با مویه و لابه به خود خواند، گاه فریاد زد و ‏شجاعانه درس داد، گاه بیمار به پیش رفت و گاه به رعب همه را به پشت ‏میز نشاند، آرام آرام رسوخ کرد و به دستان رسید، به دستان و در میان ‏سطح نورانی آن خواند که از پیش‌ترها خوانده بود
مرموز و آرام به پیش می‌رفت، گاه برایشان فریاد جنگ جنگ تا پیروزی ‏سر می‌داد، گاه برایشان تحرکی از هویت پیشترها می‌خواند که آخرش ‏بریدن سر بیشماران بود، گاه رسوخ می‌کرد و به آنان از بزرگی خویش ‏می‌گفت، از بزرگی درون آنان، گاه آنان را دیوانه می‌کرد تا به گوی ‏رقابت پا نهند، به پیشواز برتری روند و هر چه برابری است را در هم ‏بشکنند، سطح نورانی به هم خوانی بیشمارانی چون جعبه‌ی جادو به درون ‏قلب‌ها رسوخ کرد و با آنان از آنی خواند که در دیربازان دیو بدصورت ‏خوانده بود، دیوی که نه این بار به درون غارها که در درون قلب‌ها زنده ‏بود
این بار نه برای جماعتی معدود و دست‌شمار که برای بیشمارانی لالا ‏می‌خواند، برایشان از آنی می‌گفت که همه را به سجده در برابر خویش ‏وا می‌داشت، از خودی می‌گفت که همه در آرزوی داشتنش از جان ‏می‌گذرند، او آرام آرام از همه به قدرت خواند و این‌گونه همه را درگیر ‏خویش کرد
سطح نورانی در دست‌ها آرام آرام خزید و به پیش رفت، از دستان بالا ‏رفت و به برابر دیدگان نشست، این بار آمده بود تا آنچه از دیربازان ‏شناخته بود را عملی سازد، دیو آنچه از روز نخست دیده بود را ندیدن ‏خواند و این‌گونه شد که ذهن مسخ پیش آمد و جهان و آدمیان را بر ‏گرفت
بسیاری را گماشتند تا آن بسازند که به پیشبرد این ندیدن کمک می‌کرد، ‏دیدگان تازه آنچه باید دید را برایشان ساختند، برایشان به نامی جهان را ‏پیش بردند، در برابر دیدگان تصویری پدید می‌آمد که از پیشترها ساخته ‏و پرداخته بودند، آن چیزی که باید می‌دیدند، سطح نورانی خزیده در ‏برابر دیدگان آن چیزی را نشان داد که نمایش از پیشتری رقم خورده بود ‏و این‌گونه شد که عینک مسخ بر دیدگان نشست
آدمیان به جهان آمدند با عینکی که در برابر دیدگانشان بود، آنچه باید ‏می‌دیدند را از کمی پیشتر برایشان به نمایش ساخته بودند، نمایشی از ‏پیشرفت و برتری، نمایشی از فردیت و دور ماندن از جمع دیگران، ‏نمایشی از در خودماندن و دیگران را به هیچ انگاشتن، نمایشی از مرگ و ‏کشتن هر چه عاطفه و احساس است، نمایشی برای ابزار ساختن از انسانی، ‏انسانی که از کمی پیشتر به کالا بدل شده بود حال دیگر نمی‌دید که به ‏چه بدل شده و آنچه در برابر می‌دید را برایش به نمایش ساخته بودند و ‏او آنی را دید که به هزاری نقاب و حربه و تزویر به تصویر در آمده بود
رسوخ ذهن‌های مسخ‌شده، عینک‌هایی برای دیدن نمایش بر چشمان و ‏آدمیان بیشمارانی که خود را سرسپردگان دیو بدصورت و بدسیرت ‏می‌دیدند، همه در برابرش تسلیم شده بودند و او فرمانده‌ی بلامنازعه‌ی ‏دنیا بود، دیگر هیچ برای تغییر در پیش نبود زیرا که اگر می‌خواست دیو ‏بدسیرت برایشان نمایشی از تغییر می‌داد، آنچه به دل و ذهن می‌پروراندند ‏را برایشان به نمایش می‌گذاشت و در برابر دیدگانشان نقش می‌داد تا هر ‏چه از طغیان به دل پرورانده‌اند را به همان عینک بر چشم دفن کنند و ‏آنچه را ببینند که ندیدن است
در گوشه گوشه‌ی دنیا هزار مصیبت جریان داشت، هزاری در درد و اندوه ‏جان می‌دادند، به مرگ و رنج در می‌آمدند، به تحمیل در زشتی ‏می‌نشستند و عینک مسخ شدگان آن چیزی را برایشان به نمایش ‏می‌گذاشت که دوست داشتند، مثلاً کسی دوست داشت چهره‌ی لخت و ‏عور این مصیبت را بنگرد که باور داشت آنان باید که این‌گونه کیفر ‏شوند پس عینک آن چیزی را نشان داد که او خواسته بود،
برخی خواستند ببینند که آنان به سلامت و صلابت زنده‌اند، جهانشان ‏تغییر کرده است، پس برای آنان تغییر را نمایش داد و این نمایش را تا ‏آنجا برد که آنان ارضا شوند و بسیاری را که اخته در خود نگاه داشت، ‏آن قدر به آنان از افکار ریز و درشت عطا کرده بود که دیگر هیچ ‏نمی‌خواستند که ببینند تنها آنی را می‌دیدند که عینک برایشان تدارک ‏دیده بود، حتی انتخاب برای تغییر نمایش هم نمی‌خواستند، برای آنان ‏تعریف شده بود که همه چیز دنیا در فردیت آنان است، آنان باید هر چیز ‏را می‌دیدند که خویشتنشان دوست داشتند، پس تصویرها از رفاه و ثروت ‏در برابرشان نقش بست و ذهن‌های مسخ‌شده آن چیزی را انتخاب کردند ‏که انتخاب برایشان ارزانی داده بود، باید به آن راهی می‌رفتند که از ‏پیش‌ترها برایشان ساخته شده بود و گام در برتری و برتری طلبی ‏گذاشتند در برابر دیو کرنش کردند و به پای او بوسه زدند تا از آنچه او ‏مالکانه بر اریکه‌اش تکیه زده است به آنان نیز فدیه کند.‏
ذهن‌های مسخ گاه به بیرون از دیوارها می‌نگریستند، گاه عینکی را در ‏برابر دیدگان می‌شکستند و آنچه به دنیای واقع بود را می‌دیدند، می‌دیدند ‏که چگونه جماعتی که برای تغییر آمده‌اند را سلاخی می‌کنند، دیدند که ‏در همان سرزمین رؤیاها چگونه در برابر معترضان می‌ایستند و چگونه ‏آنان را به خاک و خون می‌کشند، جماعتی که عینک‌ها را شکسته بودند ‏این تصاویر واقع از دنیا را دیدند و باز احساس طغیان سرکوب‌شده به ‏اعماق وجودشان بیدار شد، آمدند تا فریاد بزنند و با آنان که برای تغییر به ‏پیش آمده همراه شوند که جعبه‌ی جادو فریاد زد، سطح نورانی به پیش ‏آمد و هر چه در اختیار دیو بود نیرومند شد و فراتر از عینک مسخ شدگی ‏ذهن در بند پدیدار گشت و به ذهن‌ها رسوخ کرد
مدام واژگان تکرار شدند:‏
آنان اغتشاش‌گرند، آنان طالب هرج و مرج‌اند، آنان آمده تا نظام سلطه‌ی ‏جهانی را تغییر دهند، آنان آمده تا هرج و مرج طلبی را بنیان نهند،
واژگان تکرار شد، هر بار به ذهن‌ها خوانده شد، اغتشاش، شورش، برهم ‏زدن نظم و امنیت و این بار دیو بدسیرت از خشونت گفت
آنان خشن‌اند، آنان خشونت طلبند، تصاویر نمایش یک به یک آن تئاتر ‏ساخته از پیش در برابر عینک‌های مسخ و ذهن‌های دربند به رژه در آمد، ‏دیو بدسیرت خشونت‌طلب، سخن از خشونت طغیانگران گفت، آنان را ‏متهم به خشونت کرد، دستش تا آرنج در خون بیشماران بود که ‏تصویرش بدل به شمایل امدادگر و نجات‌دهنده شد، طغیانگران که برای ‏دفاع از حقوق به پیش آمده بودند را بدل به خون‌خواران کردند و ‏این‌گونه بود که باز ذهن‌های مسخ شده فریادهای خوانده از دیرباز را ‏شنیدند و در برابرش به تسلیم در آمدند
کرنش کردند، مدام برایشان خوانده شد، به کار این خشونت‌طلبان کار ‏نگیر که باید به فردیتت بنگری، به آنچه برای تو حق است آنچه برایت ‏مکرم داشته‌ایم به آن بنگر و برای طلبش به پیش ای که پاسخ آنان هیچ ‏نخواهد بود، آنان اغتشاش‌گرند و دور از نظام و ارزش حاکم ما، برو و در ‏این سرزمین موفقیت‌ها آنی را به دست آور که برایت ساخته شده است
مردمان بیشمار با سرهای پایین به پیش می‌رفتند و در بازی گام ‏می‌گذاشتند که قاعده‌اش بازنده و برنده‌اش از پیشترها تعیین شده بود و ‏گاه برای تحریک بیشتر عوام قربانی به پیش می‌انداختند تا شور بازی را ‏بیشتر کنند،
شورشیان آمده تا نظم حاکم ما را برهم زنند، یک‌بار در میان شنیدن ‏همین صدای مدام در تکرار به ذهن بود که یکی از شورشیان را دید، او ‏در برابر ضربت ایستاده بود، فریاد در گلو مانده‌ای را سر می‌داد، از ‏برابری می‌گفت، از برابری که به یغما رفته بود، از آنچه از آنان به غنیمت ‏گرفته شده بود، ضربه می‌خورد و باز همه را می‌خواند که نمایش در ‏برابر دیدگان تصاویر را دگرگون ساخت، اویی را نشان داد که در حال ‏آتش زدن اموال عمومی بر آمده است، اویی را نشان داد که از رعب ‏دیوانگان که آمده بودند او را بدرند آتشی برپا کرد تا طعمه حریق آنان ‏نشود و همه‌ی تصاویر این‌گونه به ذهن‌های دربند تغییر کرد و دگرگون ‏شد
کودکی لاجان و بی‌توان به گوشه‌ای از معبر این شهر در آمده و در درد ‏می‌سوخت، از سرما می‌لرزید از بی‌غذایی به تنگ آمده بود که عینک ‏تصاویر را برای ذهن به نمایش در آورد، بیشمار سازمان‌های حمایت، ‏تصاویر رنجور از دردمندانی که به دست آنان به امنیت در آمده‌اند، ‏تصاویر که به شهوت آنان را دعوت به مدد می‌کرد، تصاویری که برای ‏فروختن جان آنان به پیش آمده بود، برای تطهیر آن مسخ‌شدگان به ‏برتری طلبی آمده بود تا با پرداخت درهم و دیناری خویشتن را تطهیر ‏کنند
آمده بودند آنان که خون بیشمارانی را مکیده بودند آنانی که تا مفرغ ‏دستشان به خون دردمندان آلوده بود، آنانی که سلاح می‌ساختند و به دو ‏طرف مخاصمه می‌فروختند، حال آمده بودند تا با آرنج‌های خونین ‏مراسم بزرگداشتی برگزار کنند که در آن به بیشمارانی از همان جنگ ‏خودساخته به دستان خونین خویش پاداشی دهند، پاداشی به ارزش مرگ ‏میلیون‌ها نفر، بزرگی قاتلان و تحفه‌ی زندگی به کودکی که همه‌ی ‏خانواده را به جنگ از دست داده است،
نمایش خون به نمایش ایثار بدل شد، نمایش زشتی به نمایشی از نیکی و ‏نیکوکاری بدل شد و باز نمایش‌ها ادامه داشت دیو فریاد زد:‏
ندیدن،
نبینید، آن را ببینید که برایتان ساخته‌ایم
باز نمایش‌ها به پیش آمد و همه‌ی دنیا پر از نمایش شد، برای هر زشتی ‏باید که نمایشی از نیکی پدید می‌آمد باید که هر راه پیشین به نمایشی ‏تازه فرا خوانده می‌شد، مثلاً اگر به دیربازان به جزا سر بریدند، نباید که ‏کنون این‌گونه کنند، باید به نمایش او را بدرند، گاه او را طعمه‌ی ‏درندگانی از دشمنان تصویر کنند، گاه به حربه‌ای آنان را در نمایشی ‏بدرند که مقصرش نامعلوم است، گاه باید او را نیست کنند و از او اثری ‏باقی نگذرانند به خاتمه باید آن کنند که مثال گذشتگان نباشد
آری در دورتری آنان فهمیدند که راه پیشتر دیو بدصورت و سیرت ‏اشتباه بود پس آنان دانستند که باید آن کنند که او کرده است اما با نقابی ‏تازه برای تطهیر و گرامیداشتی بیشتر، برای در امان ماندن و حفظ کردن، ‏برای اخته نگاه داشتن و در خویش گذاشتن پس باز به حربه و تزویر ‏روی آوردند و آن کردند که برای دوامشان نیاز بود
دیو همه‌ی دنیا را گرفت، همه چیز در اختیارش بود این بار کسی صورت ‏او را ندید و به رعب در نیامد از او فرار نکرد و راه دیگری را برنگزید این ‏بار او به دل‌ها و به افکار ریشه دواند و هر بار نیرومندتر شد، هر بار بیشتر ‏به پیش رفت و بیشتر سکان دنیای را به دست گرفت، به همه جا از ارزش ‏تازه‌اش خوراند، همه جا را در برگرفت، این بار نه به خون و شمشیر که ‏با راه‌های تازه‌ای از نمایش، اگر هم به خون به راه رفت خون را تطهیر ‏کرد چهره را تغییر داد و آن‌گونه تصویر کرد که ناجی آنان باشد
باری یکی را به خون دریدند و در خون خویش غرق کردند و باز ‏عینک‌ها به پیش آمد و به فراخور هرکدام از آن دیدگان تغییر کرد، آنکه ‏طالب مرگ او بود دریده شدنش را دید، او که می‌خواست دریده ‏شدندش را نبیند، او را ندید و دانست که از نخست اویی در میان نبود و ‏آنان که طالب بیشتر از این بودند دیدند که او را چگونه به راه آورده‌اند ‏دیدند که او چگونه به زشتی پیش آمده بود و دیدند که پزشکان چگونه ‏عضو سرطانی را بریده‌اند و این‌گونه برایشان همه چیز دوباره تطهیر یافت
میدان بزرگی پدیدار شد که در آن تنها ارزشی در برابر بود، پیشرفت و ‏پیروزی، برتری و بزرگی همه لالای آرام دیو بدصورت بود که از ‏دیربازان برایشان خوانده بود، همه همانانی بود که از روز نخست خوانده ‏بود و حال در این وادی این‌گونه به پیش رفت و میدانی پدید آورد که ‏همه آلوده به همین ارزش شدند، همه خویشتن را دیدند و در تمنای ‏جستن دیو بدسیرت به پیش رفتند و او این‌گونه دنیا را به تسخیر خود در ‏آورد
میدان بزرگ و فراخی که از هر سوی آن بیشمارانی می‌آمدند تا قله‌ها را ‏در نوردند می‌آمدند تا به نوک پیکان برتری دست یابند، اگر به برابرشان ‏کسی بود ناله‌ای به میان آمد، از پیشتری هر چه احساس به قلبشان مانده ‏بود را کشته بودند و اگر تتمه‌‌ای از احساس به قلبشان مانده بود نمایشی ‏پدید می‌آمد تا همه چیز را تطهیر کند، میدان مسابقه به نمایش آلوده بود ‏و هیچ‌کس از آنچه در آن پدید آمده بود چیزی ندید و همه به پیش رفتند ‏و خویشتن را دریافتند،
میدان سبز دیروز امروز سرخگون شد، همه جایش را خون گرفت و ‏جنازه‌ها بر هم آوار شدند و قله‌ای را پدید آوردند تا بیشمارانی که آلوده ‏به برتری و برتری‌جویی بودند خویشتن را به نوک قله برسانند، همه از ‏یکدیگر پیشی می‌گرفتند و بر جنازه‌ها و خون بر زمین می‌افزودند، ‏صحنه‌ی مسابقه پر خون میدان برتری آدمیان بود و همه برای تصاحب به ‏پیش رفتند و آن‌قدر این راه ادامه یافت تا آخرش برخی پیروز این میدان ‏شدند و برتران باز به باقی ماندند
اما باز میدان‌های مسابقه‌ی بیشتر در میان بود، آن قدر بود تا یکایک ‏یکدیگر را بدرند و برای آنچه والاترین ارزش‌ها است به جان هم بیفتند و ‏از هیچ تن اثری نماند در میان همین مسخ شدن و به اسارت ماندن‌ها بود ‏که روزی دیو از دل‌ها از ذهن‌ها از غار در دوردست‌ها به پیش آمد و در ‏برابر دیدگان یکایک آدمیان نمایان شد
حال روز نهان نبودن است، روز آشکاری و فریاد است، امروز دوباره روز ‏نمایش است
دیو دوربازان که برای نخست همه از دیدنش گریختند این بار جماعت ‏بیشماری را داشت که در برابرش به کرنش آمده او را سجود می‌کردند، ‏او را حمد می‌کردند و در برابرش به خاک افتاده بودند، بیشمارانی آمده ‏تا عظمت او را پاس بدارند،
نخستش نمایش بود، عینک‌های مسخ تصویر او را دگرگون تصویر کرد، ‏او را والا و قدسی نمایان ساخت از او چهره‌ی قدیسان نمایش داد و ‏بسیاری به زیبایی‌اش در عجب آمدند، به خاک نشستند و او را ستایش ‏کردند اما چندی نگذشت که عینک‌ها خاموش شد و دیو صورت ‏گستراند
همه می‌گفتند او چهره‌اش را تغییر داده است، می‌خواندند که او خود را ‏آراسته و پیراسته است لیک او هیچ با خود نکرده بود، او همان دیو ‏بدصورت پیش‌ترها بود که صورت به آدمیان نمایان کرده بود
همه در خاک در برابر او به زمین نشستند و از جای خود برنخاستند، همه ‏در برابر عظمت او خود را خفیف و خار پنداشتند و دوباره مدح و ثنای او ‏گفتند دیو این‌گونه خواند
مرا بپرستید که بزرگ‌ترین ارزش‌ها به نزد من است
همه او را ستاییدند و ارزشش را پاس داشتند، هرکدام نامی بر او نهادند و ‏هزاران نام و القاب گرفت
جبار، الضار، الله، یهوه، مائو، بودا، عیسی، پیشوا، رهبر، کبیر و…‏
این نام و القاب را بر او خواندند و در خاک او را ستاییدند بر پای او بوسه ‏زدند و تصاحب و در رکاب او ماندن را بزرگ‌ترین ارزش‌ها خواندند، او ‏یگانه‌ی جهان شد و هزاری یگانه به جهان داد تا جای به پای او نهند و ‏برای او سر بسایند و سر ببرند و به راهش جان دهند، همه‌ی القاب و نام‌ها ‏پیش می‌رفت اما او به آخر راه خویشتن را معرفی کرد و پس از آن محو ‏شد
با رفتنش باز همه چیز جریان داشت و همه به جان هم افتادند تا جایگاه‌ها ‏را از آن خود کنند، همه به پیش رفتند تا آنچه به آنان آموخته شده بود را ‏دریابند که این‌گونه هزاری میدان‌ها به پیش آمد، میدان‌هایی از ثروت به ‏مرگ هزاری در فقر، میدان‌هایی از تصاحب به برده کردن میلیون‌ها نفر، ‏میدان‌هایی به قدرت به مرگ بیشماران و آن قدر این میدان ادامه یافت تا ‏آخرش هیچ از این انسان مسخ شده باقی نماند، هیچ نماند و همه از میان ‏رفتند
اما آخرش این‌گونه نخواهد بود، این‌گونه تاریک و سیاه نخواهد ماند که ‏ما هنوز می‌بینیم که ما هنوز همه‌ی بینایی را از دست نداده‌ایم، هنوز ‏همه‌ی احساسات ما را از میان نبرده‌اند، باید دید، باید دنیای واقع را دید، ‏هر آنچه در آن است را دید بی‌هیچ رویه و تعصب و ترس و نقاب، باید ‏آنچه حقیقت است را دید و دریافت که باید ایستاد و طغیان کرد
باید در برابر این خاموشی‌ها ایستاد باید همه را به شور و طغیان فرا خواند ‏تا دنیا بدین سیاهی خاتمه نیابد و باید آنچه زشتی است را شناخت و در ‏برابرش جنگید، آنچه قدرت است را از میان برد و یگانگی را به شرک ‏پاسخ گفت، باید ایستاد و از جان گذشت تا جان را پاس داشت
جان‌انگاران به پیش آمده تا ببینند و به دیگران نشان دهند که سرآخر این ‏دیدن‌ها طغیانی است به راه تغییر و ساختن جهانی که همه‌اش ارمان و باور ‏است، همه‌اش ایمان و جان است، برای جان و پاسداشتش به جان خواهیم ‏ماند و از جان خواهیم گذشت.‏