سلام خدمت همه‌ی بینندگان عزیز و ارجمند برنامه‌ی افکار، در برنامه‌ی ‏امروز در خدمت دو تن از دوستان عزیز هستیم تا با ما درباره‌ی حقیقت ‏صحبت کنند، حقیقتی که در طول تمام این سال‌ها بارها و بارها به معانی ‏مختلفی بدل شده و شاید ما در برنامه‌ی امروز بتوانیم به معنای واحدی از ‏این هزارتوی معانی برسیم
برنامه مثل همیشه شروع شده بود، هر دو میهمان به سر جاهای خود فرو ‏رفته بودند، سپر و آلات جنگ را به دست گرفته تا در این برنامه هم تا ‏آخرین لحظه بر افکار خود پا فشاری کنند و از موضعی که دارند هیچ‌گاه ‏کوتاه نیایند، این برنامه بدل به میدان جنگی شده بود که در آن هر ‏میهمان باید از مواضع خود حمایت می‌کرد، گاه با بمباران طرف مقابل ‏روبرو می‌شد، مواضعش در خطر نابودی قرار می‌گرفت اما همه‌ی هنر او ‏این بود که با ضد حمله‌ای دشمن را دور و در همین حد فاصل به ‏بازسازی مواضعش بپردازد،
اما این بار موضوع برنامه متفاوت بود، این بار می‌خواستیم درباره‌ی ‏حقیقت به بحث بنشینیم، حقیقتی که باید معنای یکسان و برابری به نزد ‏همه داشته باشد، حقیقتی که به مانند خورشید در آسمان برای همه عیان و ‏به نزدیک است، این بار دیگر نباید دو میهمان بر مواضع خود پا فشاری ‏کنند، باید حقیقت عینی در برابر را ببینند و اگر مغایر با افکارشان بود به ‏کذب باورهای خود شهادت و با فراغ بال از حقیقت آشکار پذیرایی ‏کنند
ای دل ساده‌ی من چه بی‌غرض وارد این مجادله شدی و چه ساده‌لوحانِ ‏همه چیز را قبول کردی، مگر تا کنون در برنامه‌های دیگر نشده بود که ‏میهمانان حقیقت عینی را فدای افکار خود کنند، مگر تنها موضوع قابل ‏وصول در برابرشان جز مواضع و باورهای خودشان بود، حتی اگر به ‏وضوح روشنی روز حقیقتی به میان می‌آمد دست به دامان کسوف و ‏خسوف می‌شدند تا همه چیز را زیر سؤال برند و این بار که حقیقت ‏میدان‌دار بحث بود باید که با حربه‌های تازه‌ای روبرو می‌شدم
یکی از میهمانان از همان ابتدا شروع به آوردن دلایل و استدلال‌هایی از ‏کتابی خاص و با اعتبار کرد، مدام سند و مدرک برای حرف‌هایش ‏می‌آورد و طرف مقابل را در این مجادله به گوشه‌ی رینگ برده بود، مدام ‏او را مورد اصابت تیرباران قرار می‌داد و مواضعش را به آتش می‌کشید، ‏طرف دیگر مباحثه که سخت آزرده بود با دیدن این حمله‌های پیاپی در ‏نوبت صحبتش دست به ترفندی زد که بسیاری تا کنون در این سری از ‏برنامه‌ها زده بودند، او کتاب معتبر و سندهای طرف مقابل را مورد تردید ‏قرار داد، با نگاه شک‌آلودی آن کتاب را بررسی کرد و به آخرش تمام ‏اعتبار کتاب را زیر سؤال برد، با این کار آب به آتش ریخت و مواضعش ‏را از سوختن و نابودی نجات داد و توپ را به زمین میهمان در برابر ‏انداخت،
چهره‌ی پیروزمندانه‌ای داشت، مدام از موضع قدرت سخن می‌گفت و ‏مخاطبش را زیر سؤال می‌برد، او با این کار توانسته بود بر مخاطبین برنامه ‏هم تأثیر شگرفی بگذارد، همه به اتفاق نظر رسیده بودند که او توانسته ‏بمب‌افکن برابر را نابود کند و حالا که دیگر سندی برای ارائه ندارد ‏می‌تواند اسناد خود را به روی میز محکمه بگذارد و پیروز این مجادله ‏شود
با خودم می‌پرسیدم چرا حتی صحنه‌ی مباحثه‌ی میان آدمیان بدل به چنین ‏دیوانگی شده است، چرا آنان حتی میدان سخن گفتن را هم بدل به ‏رقابتی بی‌پایان کرده‌اند که حاضرند همه چیز حتی حقیقت را هم فدای ‏پیروزی و برتری کنند،
رشته‌ی افکارم را چهره‌ی پیروزمندانه‌ی یکی از میهمانان به خود جلب ‏کرد و مرا به فکر فرو برد، در افکارم او را دیدم، اویی که حال در ‏برنامه‌ی تلویزیونی در حال صحبت بود و از موضع قدرت داشت دلایلی ‏اذعان می‌کرد تا طرف دیگر را نابود کند، برایش مجاب کردن در میان ‏نبود، هر دو می‌دانستند که تأثیری بر هم نخواهند داشت اما باید که ‏مخاطبین و بینندگان در دوردست‌ها را با خود همسو کنند
خب برخی نیاز دارند تا قدرت در شما را ببینند و به شما بپیوندند، آنان ‏نیازی به استدلال و دلیل ندارند و با قدرت نشان دادن شما بلافاصله به ‏شما خواهند پیوست، برخی این‌گونه نخواهند بود و با استدلال می‌توان ‏قانعشان کرد و برخی عناصر دیگری روی آنان تأثیرگذار است، شاید ‏مثلاً فن بیان، آراستگی و پیراستگی، نکته‌ی جالب آنجا است که اکثریت ‏برایشان حقیقت دوباره ذره‌ای ارزش نخواهد داشت، همه چیز فدای آن ‏حقیقت در برابر است
میهمان سخن می‌گفت و از موضع قدرت حریفش را از میدان بیرون ‏می‌کرد اما نمی‌دانم چرا من هیچ‌گاه این قدرت را در نگاهش ندیدم، ‏نمی‌دانم چرا هر قدر بیشتر که به افکارش نزدیک می‌شدم نقطه‌ی ضعف ‏او برایم برجسته‌تر می‌شد، نمی‌دانم چرا با هر بار چشم دوختن به او برایم ‏مسجل می‌شد که او در حال بازی کردن نقشی است که حتی خودش هم ‏به آن باوری ندارد، نمی‌دانم چرا تصویرهای در برابر درون افکار او ‏آن‌قدر متناقض با آنچه او بروز می‌داد بود
اما در برابرش میهمان دیگر هم تصویر دیگری نداشت او هم در نقطه‌ی ‏ضعف بود اما این بار با این تفاوت که نقشی بازی نمی‌کرد و می‌دانست ‏که در نقطه‌ی ضعف است، اما گهگاه در نگاهش احساس خشم و ‏ناراحتی را هم می‌دیدم که چرا در حمله‌ی اول بی‌نصیب مانده و نتوانسته ‏مواضع او را از میان بردارد و با این بازسازی حالا نوبت نابودی مواضع ‏خودش است
باید بیشتر دقیق می‌شدم آنچه آنان برای گفتن داشتند تنها رویه‌ای از آنچه ‏حقیقت واقع درون آن‌ها بود را نشان می‌داد، باید بیشتر به درون افکار ‏آنان می‌رفتم، باید خودم را بیشتر به آنان نزدیک می‌کردم، هر چند این ‏دانستن من کمکی به مسیر بحث و روند برنامه نداشت چون مجاز به این ‏نبودم که اگر چیزی از درون افکار آنان فهمیدم را به زبان بیاورم
مثلاً تصور کنید اگر در میان برنامه به این نتیجه می‌رسیدم که یکی از ‏میهمانان در حال بازی کردن نقش است و من یک‌باره در برنامه‌ی زنده ‏این موضوع را اذعان می‌کردم شاید همان‌جا برنامه قطع می‌شد و مطمئناً ‏برنامه‌ی دیگری با حضور من اجرا نمی‌شد
اما این بخشی از درون وجود من بود، این روح پرسش‌گر بخشی از درون ‏روح بیدار من بود، شاید به همین خاطر جذب چنین برنامه‌ای شدم، ‏درست است که با اجرای چنین برنامه‌ای هیچ‌گاه به حقیقت نرسیده و ‏همواره در حال اجرای بازی‌های گوناگون آنانم که در این بازی‌ها متبحر ‏شده‌اند اما حداقل می‌توانستم نقش پرسشگر و حقیقت‌جو را بازی کنم ‏درست به مانند آن روزگاران دورترها
آن روزی که باید به میدان جنگ می‌رفتم، آن روزی که کشورم به میدان ‏جنگ رفته بود، کشورم درگیر مبارزه‌ای شده بود و باید که از مرزها دفاع ‏می‌کردیم، باید به میدان جنگ می‌رفتیم و دشمنان را از میدان به در ‏می‌کردیم، من در آن سن و سال در سالی که اجباراً باید به سربازی ‏می‌رفتم به میدان جنگ اعزام شدم،
هجده سالگی زمان خوبی برای جنگیدن است؟
آری شاید سن خوبی است، زمانی که با تمام غرورهای نوجوانی وارد ‏جوانی شده و باید حال آنچه از غرور ساخته به دست دیگران در خون‌ها ‏جاری است را به دیگرانی که در برابرند پاسخ گفت، باید آنان را به ‏درکی در دوردست‌ها فرستاد و به دیگران فهماند که همه چیز از آن ‏همین من‌ها کوچک دیروز و صاحبان فردا است
اما نه برای همه زمان خوبی نیست، برای آنانی که هنوز به پاسخ هیچ‌کدام ‏از پرسش‌های ریز و درشت خود نرسیده‌اند زمان مناسبی نیست، برای ‏آنانی که همه‌ی عمر در جستجوی رسیدن به پاسخ‌هایی کامل بوده‌اند ‏زمان مناسبی نیست، آنانی که هنوز دشمنی را نشناخته‌اند، آنانی که هنوز ‏به ارزشی نرسیده‌اند، هنوز وطنی را نشناخته‌اند و هزاری پرسش بی پاسخ ‏دارند زمان مناسبی نیست، اما بانگ جنگ به صدا در آمده و کسی در ‏برابرت نیست تا پاسخی به پرسش‌هایت دهد، تنها باید امر را بشنوی و آن ‏را به دیده‌ی منت بپذیری، پاسخ استدلال و دلیل تنها مطیع بودن دیگران ‏است، هم‌رنگ شدن دیگران است و این اطاعت اکثریت به معنای ‏حقانیتی است که بی چون و چرا در پیش روی تو است،
درست مثل آنکه اکثریتی باور داشتند زمین آخر دارد و همه بر این ایمان ‏پا فشردند حتی شاید آتش زدند آنی را که در برابر چنین باور جمعی ‏ایستاده بود
تصاویر اشکال و گفته‌ها رأیی را خواهد ساخت تا همه به آن اذعان کنند ‏و همه آن را قبول داشته باشند این باور تازه بر ساخته از دل همگان ‏اکثریتی را پدید خواهد آورد که به مانند دیوی خوش خط و خال در ‏انتظار آنی است که در برابر این موج رونده بایستد تا به راحتی او را به ‏رأی همگان سلاخی کند
روح جستجوگر آن روزها و این روزها هر دو در پی جستن است در پی ‏یافتن حقیقتی است که کسی نگفته باشد، کسی از آن چیزی به میان ‏نیاورده باشد و خویشتنم آن را درک کنم آن را نمایان کنم و اگر شد آن ‏را با دیگر بیشماران در میان بگذارم، اما چه کسی هزینه‌ی این گفتن را ‏خواهد داد
چند تن خواهند بود که اگر حقیقتی را جستند آن را بی‌پروا به میان ‏بگذارند، آن را به دیگران عطا کنند با آنکه می‌دادند شعله‌های آتش در ‏انتظار آن‌ها است، بلافاصله دنیایشان را به آتش خواهد کشید، چه بسیاری ‏که آنچه از حقیقت است را دانسته اما تاب گفتنش را ندارند که آن دیو ‏اکثریت در برابرشان با سلاح سرد و گرم ایستاده تا پاسخ به این تغییر را ‏با قساوت دهند
پس باید خاموش بود باید مسکوت ماند و اگر بسیار شجاعانه در برابر این ‏اکثریتی که تو هم روزی جزئی از آن بودی شدی باید به ریسمان یکی از ‏قدرت‌ها چنگ انداخت، قدرتی که نفوذ فراوان میان آن اکثریت داشت، ‏با مدد از او شاید بتوانی آنچه را بیان کنی که ذره‌ای تغییر را همراه داشته ‏باشد، این‌گونه ابتدا شعله‌های آتش را خاموش کرده‌ای و شاید به آخرش ‏از چوب دستی آنان چند ضربتی خوردی اما می‌دانی که زنده خواهی بود ‏و می‌توانی دوباره آرام آرام و خزنده به میان باورهایشان لانه کنی
من باز به حقیقت در میان چهره‌های میهمانان حمله بردم، به میان نگاه‌های ‏دنباله‌دارشان، به میان ترس‌ها و دلهره‌ها گاه به میان سرسپردگی‌ها و ‏منافعشان و باید آرام می‌ماندم و هزینه‌ای نمی‌دادم، این بار آتش نبود اما ‏بیکاری بود، بی‌پولی و بدنامی بود پس اگر حقیقتی را دریافتم باید باز ‏مسکوت ادامه دهم، دوباره لبخند تصنعی تقدیم کنم و دوباره هر آنچه ‏آنان گفتند را تکرار کنم حتی اگر دانستم که همه‌اش کذبی است که به ‏رنگ حقیقت در آمده است.‏
خمپاره‌ها به روی سنگ‌ریزها می‌ریخت، سنگرها به آتش می‌سوخت، از ‏آسمان بمب می‌بارید و همه در آتش بودند و منی که حال پر از پرسشم ‏به میدان جنگ آمده بودم، مرا به میدانی از جنگ دعوت کرده بودند که ‏تمایلی برای حضور در آن نداشتم اما جبر به میان بود، فریادهای اکثریت ‏به میانه بود، اما این فریادها که مرا دست و پا بسته به مسلخ برد ‏نمی‌توانست روح پرسش‌گرم را خاموش کند، باید می‌پرسیدم، به جنگ ‏و در آتش به میان بمب‌ها و تیرباران، در میان صلح‌های کوچک و کوتاه، ‏به میان حمله در کلاس‌های آموزش و در دل خوردن و آشامیدن‌ها، باید ‏هر جا و به نزد هر کس که می‌رفتم با همه‌ی جان پرسش‌گرم از آنان ‏می‌پرسیدم که دلیل آمدنتان به جنگ چیست؟
چرا به میدان جنگ آمده‌اید، چرا آمده تا بجنگید؟
پاسخ‌ها بسیار بود و هرکدام نکته‌ای گفتند، یکی گفت:‏
وظیفه‌ی ملی و میهنی وظیفه‌ی دینی و شرعی، وظیفه‌ی عقلی و دلی است
یکی گفت: آمده‌ام تا از مرزها دفاع کنم، آمده تا ناموسمان به دست ‏متجاوزان نیفتد و دافع از خاک اجدادی باشم
یکی را نتوانستم که پرسش بگیرم اما از دلش خواندم که چرا به میدان ‏جنگ آمده، آمده بود تا به درجاتش اضافه کند، آمده بود تا قهرمان ‏شود، آمده بود تا به پیش رود و آمده بود تا مانا و جاودان به قلب‌ها باقی ‏بماند
باز پرسیدم و باز پاسخ گفتند، برخی به جبر آمده بودند که تعدادشان هم ‏کم نبود به مانند خودم که اسیر در جبر ماندم، برخی با فراغ بال به میدان ‏بودند و برخی برای آمدن زمان بسیار را با خود به جنگ و جدال ‏پرداختند اما همه آمده بودند و آن روز در میان همان جنگ و خونریزی ‏جان دادند
همه از میان رفتند و آنجا بود که دانستم حقیقت جان است، حقیقت از ‏میان رفتن است، هیچ چیز توان بازپس‌دادن جان‌های هدر شده را نخواهد ‏داشت، هیچ چیز نمی‌تواند آن مهر و محبت میان آن‌ها و دیگرانشان را ‏پاسخ بگوید و جان‌های از میان رفته تنها حقیقت به میانه است
کسی در دل تمام این پاسخ دادن‌ها از دلیل جنگ نمی‌دانست برایشان از ‏آن نگفته بودند از آن والاتر و دیوانه‌کننده‌تر آن بود که هیچ‌کس ‏نمی‌دانست آنکه در برابر است کیست، آن را که به گلوله از جان ساقط ‏می‌کند چه کرده است، چه خواهد کرد و چه سرنوشتی داشته است، ‏کسی از خود نپرسید که او هم به مانند خود او آمده و هیچ شناختی از ‏طرف مقابل مخاصمه دارد یا ندارد
همه گنگ بودند اما به همه چیزی خوانده شده بود، به همه چیزی ‏فهمانده شده بود و همه را به زیر پرچمی واحد برای کشتن فرا خوانده ‏بودند
آنان را به نفع به ترس به تسخیر و به جبر به جنگ خواندند بی آنکه ‏بدانند چه جنگی است، دلیل جنگ چیست و آنان که در مقابل‌اند از چه ‏قماشی هستند، آیا فرزند دارند، آیا پدران و مادرانشان در انتظار آنان ‏هستند، موضوع مهم این‌ها نبود موضوع مهم برای آنان که جنگ را به راه ‏انداختند از بین بردن حقیقت بود، بی‌معنا کردن جان بود و به جایش ‏هزاری کذاب را به ارزش بدل کردن بود
باید ترس لانه می‌کرد و به جان‌ها می‌خزید، ترس از بین رفتن و نابودی ‏به دست دیگران افتادن و اسارت بی‌ناموسی و بی‌عفتی و هزاری دردها، ‏تسخیر به نام هر چه فرهنگ و تمدن بود هر چه خودساخته و بر ساخته ‏بود، هر چه از دین و ملیت تا عقل در حصار و دل در کارزار بود، باید که ‏به جبر فرا می‌خواندند و به جبر به سلاخ‌خانه و قربانگاه می‌فرستادند، ‏طعمه‌ی توپ‌ها می‌کردند که عطش برخی دیوانگان سیراب شود و آنان ‏که برای نفع آمده بودند ساده‌تر از دیگران قابل تشخیص بودند آنان آمده ‏تا منافع خویش را به دست آورند و برای دستیابی به آنچه نفع و سود ‏خود است دست و پا می‌زنند، پس ساده‌تر تشخیص شدند و فریادکنان به ‏میدان‌ها رفتند تا در بازی به جنگ در آیند که از هر سویش سود خواهند ‏کرد یا مانا بودن است و یا با جاه بودن است
این دو از کدامین قماش‌اند، از کدامین که آمده تا حقیقت را وارانه کنند، ‏شاید از والانشینان بودند، اما نه هرگز والانشینی خود را به این حقارت ‏نخواهد کشاند تا به دیگران خویشتن را ثابت کند، ارزش و اعتبارش را ‏هزینه کند تا حقیقت را پدید آورد، او حقیقت را از پیش‌تری به وجود ‏آورده و مستخدمین بسیار اجیر کرده تا برایش آن کنند که همه‌ی دنیا ‏حقیقت واحد در کذب را فرا بخواند، حقیقتی که برای او و از آن او است ‏هر چه در دلش بود و هر چه از زایشش پدید آورد
اینان از والانشینان نخواهند بود، اما می‌توان آنان را از ذی‌نفعان به حساب ‏آورد، شاید آنان از نفع او سود بردند و این‌گونه بر آمده تا حقیقت را ‏کتمان کنند، شناسایی آنان راحت است، می‌توان به سادگی سره را از ‏ناسره تشخیص داد، این کار نه تنها برای من که راوی این برنامه بوده‌ام ‏که برای همه‌ی مخاطبین آسان است،
از جبر نشستگان هم نخواهند بود، آخر تشخیص آنان هم به سادگی ‏همانان است که به نفع فریاد می‌زنند، آن‌قدر این جبر شدگان ناله‌های ‏فراخ سر خواهند داد تا هر که در هر کوی و برزنی فریاد آنان را به کذب ‏در واقع تشخیص دهد،
چه بسیار برنامه‌ها ساختند و هزارانی را از دورباز نشاندند تا به جبر آن ‏گویند و آن حقیقتی را تصویر کنند که آنان خواسته‌اند اما آن‌قدر این ‏دروغ و فریب آشکار بود که هر چه آنان به جبر و در درد گفتند به ‏عکس خود بدل شد و حقیقت آنان را برملا کرد این‌گونه بود که ‏والانشینان عاقل بر آن شدند تا دیگر به جبر کاری نکنند و ابلهان والانشین ‏بر این حماقت خود پای کوبیدند و هر بار نمایشی ساختند تا در جبر ‏کسی ستایش حقیقتشان کند،
شاید هم این والانشینان احمق نبودند، شاید آن قدر به کذاب بودن ‏حقیقتشان باور داشتند که به جبر قانع شدند تا جماعتی را به ترس به ‏خدمت گیرند
آیا اینان از ترس رویانند، آیا اینان به ترس بر آمده تا آنچه می‌خواهند را ‏بازگو کنند، آیا اینان به ترس هر کذبی را حقیقت می‌خوانند، گاه ‏تشخیص آنان دشوار و گاه آسان است، آخر آنان که ترس را به جبر ‏پذیرفته‌اند بیشتر هویدا خواهند بود اما آنان که ترس را درونی و از خود ‏کرده‌اند آنگاه که از حقیقت کذاب می‌گویند خود هم تا جایی آن را ‏پذیرفته و تشخیص را برای ما سخت‌تر خواهند کرد
اما سخت‌ترین تشخیص برای آنانی است که مسخ شده‌اند، آنانی که ‏فریب خورده‌اند، آنانی که با دیورویان هم‌رنگ شده‌اند، آنانی که هر ‏کذبی را پذیرفته‌اند به آن ایمان آورده‌اند و این‌گونه تشخیص آنان برای ‏دیگران سخت و دشوار است، آنان نه تنها به در اختیار داشتن منافع، نه ‏تنها به جبر نه تنها به ترس که با همه و همه برای هر چه دیگران کرده‌اند ‏به این رنگ درآمده و این‌گونه در هر نقش فرو رفته‌اند چه دشوار خواهد ‏بود که آنان را شناخت، چه ترسناک است که اینان در میان ما جان ‏می‌گیرند و نه تنها که زنده‌اند به فکر آن بر آمده تا هر بار جماعتی را به ‏اندرون خود فرو برند و هم رنگ خویش سازند تا اکثریت غالب هر بار ‏قدرتمندتر و برنده‌تر به پیش رود
آیا هر دوی میهمانان از همانان بودند؟
آیا هر دو ایمان آورده و مسخ شدند؟
آیا با این مسخ شدگی همه را به میهمانی در اغوا فرا می‌خوانند تا به ‏جماعت خود از هر ایده و آرمان بدل کنند، چه تفاوت برایشان که ‏حقیقت بی ارزش است تنها ارزش برایشان به حقیقت در آمدن آن چیزی ‏است که آنان به او ایمان آورده‌اند
نمی‌دانم با هر بار نگاه کردن به آنان چیز تازه‌ای را در وجودشان می‌بینم، ‏گاه به فریادهای یکی از میهمانان ایمان می‌آورم که او از آنانی که است ‏که نفع دارند، اما باز با سخنی به من می‌فهماند که ترس بر جانش غلبه ‏کرده است، گاه فریادکنان از ایمانی می‌گوید که همه در برابرش باید ‏مسکوت و مغموم بمانند و هر بار مرا به شک می‌اندازد و قدرت تشخیص ‏را از من می‌گیرد
حال که برنامه در شرف تمام شدن است، حال که در طول این یک ‏ساعت هر چه گفتند را با حمله و ضد حمله پاسخ گفتند هر بار حقیقت ‏دیگری را لگدمال کردند و از خرابه‌های آنچه از آنان باقی بود برای خود ‏کاخ تازه‌ای بنا کردند باز هم به هیچ نتیجه‌ای نرسیده و باز تکرار می‌کنند
اما بحث آنجا به قدرت یکی از میهمانان بدل شد که کتاب مستند دیگری ‏را لعن و نفرین کرد، آن را بی ارزش و کذب خطاب کرد و این‌گونه بود ‏که طرف جنگ را دست و پا بسته به کناری برد، برخی می‌گفتند او این ‏کار را به مثابه‌ی اسیری گرفتن کرده است، پس از آن بود که دیگر ‏میهمان تابی برای سخن گفتن نداشت و گهگاه با اشارتی تنها به او ‏می‌تاخت و استدلال‌هایش به فراموشی سپرده شده بود، میهمان پیروزمند ‏که حقیقت و کذب را به هم در آمیخت و هر چه بود را به تسخیر خود ‏کشید تا پیروز مبارزه شود به آخر تمام گفته‌هایش استدلالی برای حقیقت ‏به نزدش فرا خواند که همه را به جای خود نشاند
او دلیلی تراشید و از حقیقتی گفت که همه در برابرش مسکوت بمانند او ‏سندی را تعیین کرد تا اثبات کننده‌ی سخنانش باشد، اما اینکار را به ‏ظرافت کرد به راهی برد که پیروزی به پایان تنها به نزد او رقصان بتابد و ‏دیگران را به سوی راه خود فرا بخواند، او رقصید و به رقصش همه را ‏مسخ کرد تا فردا به اکثریتی که او فرا خوانده است راه برند
برنامه پایان یافت و چراغ‌ها خاموش شد، میهمانان آرام در حالی که از ‏برابر هم می‌گذشتند دور شدند و مرا به صندلی‌ام باقی گذاشتند تا در ‏تاریکی بنشینم و دوباره فکر کنم، چهره‌ی یکی از آنان پیروز بود و باز ‏در این رقابت توانسته بود با کتمان هر چه حقیقت نام گرفته تنها پیروز ‏باشد و تنها اکثریتی تازه را برای خود بخواند، همه را با خود همراه کند، ‏چه آنان که در پی استدلال بودند و چه آنان که فریاد می‌خواستند، چه ‏آنان که در پی فن بیان بر آمدند و چه آنان که شجاعت می‌خواستند او ‏همه را همراه کرد تا به کنارش باشند و او را به مرتبتی که آرزویش ‏داشت ببرند
اما من و این تاریکی من و در خویش ماندنم فریادی داشت، فریادی که ‏نتوانستم در برنامه‌ی زنده سر دهم، خاطرم نبود، نمی‌دانستم آن لحظه‌ ‏چیزی ندانستم، اما چگونه میهمان برابرش هم ندانست، حال باید می‌گفتم ‏باید فریاد می‌زدم، باید برنامه را دوباره آغاز می‌کردم تا حداقل بینندگان ‏بدانند که حقیقت را فدای کذبی که خود حقیقت خوانده کرده است
او سندی مطرح کرد و به آخر برنامه خواند که از همان کتاب میهمان ‏دیگر بود، او حقیقتی را خواند که در دوردستی خودش آن را کذب ‏خطاب کرده بود، من این را دانستم و خواستم فریاد بزنم، به نزد ‏برنامه‌سازان بروم، از آنان تقاضای چند ثانیه برنامه کنم و به آخرش همه ‏خواندند مسکوت بمان و به افکارت غرق باش،
نمی‌دانستم که همه می‌دانستند، حتی میهمان دیگر هم دانسته بود که او از ‏همان کتاب استناد کرده، همه این را دانسته و کسی چیزی نگفته بود که ‏این هم بخشی از حقیقت آنان بود، حقیقتی که قوانین برای بازی ساخته ‏است، کسی نباید این قوانین را خراب کند و باید در کذبی که همه ‏حقیقتش خوانده‌اند، گام بگذارد گر اینکار را نکرد از دیوانگان است، او ‏را آتش خواهند زد، به نابودی خواهند کشاند و حکمش مرگ خواهد ‏بود که نظم حاکم را نمی‌توان برهم زد
اکثریت‌های بیشماری که به ظاهر علیه هم بر آمده‌اند اما در نهایت در ‏حقیقتی که همه می‌دانند کذب است دوباره اکثریت غالب جهان را ‏خواهند ساخت، تو می‌دانی و من هم می‌دانم، حال که می‌دانی از آتش ‏گرفتن نهراس و بگذار زنده زنده بدرند جانت را که آخرش شادمان ‏خواهی بود که حقیقت را به میان فرا خوانده‌ای، حقیقتی که از جان، ‏آزادی، آزار نرساندن و برابری سخن می‌گوید و همه به ترس، جبر، ‏تسخیر و حتی والانشینان و ذی‌نفعان آن را می‌دانند و به دل خوانده‌اند،
نهراس که تاوان تغییر سخت است اما بر آمدنش آزادی همه‌ی آنانی ‏است که دوست داری و یا نداری، داشتن و نداشتنت بی ارزش که ارزش ‏بودن همه است، هر که جان است
و جان والاترین ارزش به نزد او و همه دنیا است.‏