کمی دورتر، جایی که دانیال و میکائیل نشسته بودند، هر دو حیران ‏بهت زده به هم نگاه می‌کردند و درگیر صحبت‌های داود و افکار ‏شکل گرفته از این صحبت‌ها غرق فکر بودند،
چندی طول کشید، آن‌قدر طول کشید که دیگر بردگان به آن‌ها ‏گفتند که زمان کار فرا رسیده و باید که برخیزند،
آن دو که مات و مبهوت بودند، برخاستند و سر کار رفتند، زیر ‏چشمی داود را نگاه می‌کردند، برایشان خیلی سخت بود،
از روزی که به دنیا آمده بودند همیشه در گوششان از این مباحث ‏دینی، خدا پیامبر و ناجی سخن گفته بودند و با تک‌تک تار و ‏پودشان آن‌ها را می‌شناختند، لمس می‌کردند و در میان تمام سختی‌ها ‏به آنان پناه می‌بردند و از آن‌ها نیرو می‌جستند و به درازای تمام عمر ‏به امید ظهور ناجی زندگی می‌گذراندند و در دل آرزوی این آمدن ‏بود که آن‌ها را زنده نگه داشته و در این سالیان دراز تا کنون با چنین ‏صحبت‌هایی روبرو نشده بودند که کسی با این صراحت در باب ‏ناجی سخن بگوید.‏
همه و همه از وجود ناجی، خالصانه و ملتمسانه صحبت می‌کردند، به ‏خصوص بردگان که تمام امید و زندگی‌شان، ناجی بزرگ دنیا بود و ‏صاحبان هم تمام عشق و زندگی‌شان در خدا و پیام‌آورش خلاصه ‏می‌شد و کسی تاب چنین صحبت‌هایی نداشت.‏
به ناجی بسیار احترام می‌گذاشتند، اما خیلی از آن‌ها درباره‌ی او ‏چیزی به زبان نمی‌آوردند و در مجموع تمام این دهکده در این ‏باورها زندگی می‌کرد و این اعتقادات بخش بزرگی از زندگی آنان ‏شده بود و توان شنیدن سخنی در برابر آن را نداشتند،
تقریباً همه‌ی دهکده، این افسانه را شنیده بودند که کمی دورتر، وقتی ‏یکی از صاحبان که بسیار ثروتمند بود و از جایگاه والایی در دهکده ‏برخوردار، در شبی که مست بود فریادهای بلندی می‌کشید، به روی ‏ایوان قصرش آمد و یکریز فریاد می‌زد و به خدا و رسولش ‏بی‌احترامی می‌کرد، آن‌قدر فریاد زد که صدایش را همه در دهکده ‏شنیده بودند و وقتی همه به قصر او جمع شدند و او را در حال عربده ‏زدن و بد و بیراه گفتن به خدا دیدند، ناگهان آسمان صاعقه‌ای کرد و ‏این صاعقه مستقیم به جان صاحب افتاد و چندی طول نکشید که او در ‏این درد جان داد و به زمین افتاد،
هرچند این‌ها و این افسانه‌ها به طول عمر دانیال و میکائیل نبود، اما ‏حالا که به آن فکر می‌کردند و به حرف‌های داود ربطش می‌دادند، ‏گویی چند بار این اتفاق را به چشم دیدند و در آن روز زیر ایوان آن ‏قصر بوده‌اند،
به گفته‌ی ساکنین دهکده، این افسانه مربوط به صدها سال پیش بود، ‏اما در ذهن بردگان به خصوص، دانیال و میکائیل، این‌قدر نزدیک و ‏قابل لمس بود که حتی از همین حرف زدن‌های چند ساعت پیششان ‏با داود هم برایشان نزدیک‌تر و واقعی‌تر به نظر می‌رسید.‏
کار روز تمام شده و بردگان پیش به سوی کلبه‌های خودشان در راه ‏بودند و داود باز هم بی‌اعتنا به سایرین خود را به پشت میز رساند ‏بدون اینکه با کسی حرف بزند، غذایش را به سرعت ‌خورد و سرآخر ‏به میان تختش ‌رفت تا بخوابد،
دانیال و میکائیل هم بعد از شنیدن آن حرف‌ها از زبانش دیگر با او ‏هم‌کلام نشدند و شاید حرف زدن با او را گناه می‌پنداشتند، خلاصه ‏که از ظهر آن اتفاق هیچ‌کدام حرفی نزدند، البته نه فقط با داود، حتی ‏با خود و بین خودشان هم هیچ حرفی رد و بدل نشد،
سارا از همان ابتدای آمدن میکائیل و دیدنش با او حرف می‌زد، ‏دستش را می‌گرفت و سر سفره به چشمانش چشم می‌دوخت و از او ‏هیچ واکنش نمی‌دید، در پاسخ تمام سؤال‌هایش تنها سر تکان ‏خورده‌ای می‌دید و میکائیل حتی یک‌بار هم به سخن نیامد،
سارا نگران شده بود، هر کار می‌کرد تا میکائیل به سخن بیاید، ولی ‏در این کار موفق نبود،
بعد از اینکه داود از سر سفره برخاست، دانیال و میکائیل، مسیر راه ‏رفتن او را دنبال کردند و در همین حال بود که سارا گفت:‏
برای داود، اتفاقی افتاده؟
دانیال سریع گفت:‏
نه هیچ اتفاقی نیفتاده، اما هنوز هم پکر است،
بعد از گفتن این حرف، به دیگران شب بخیر گفت و به میان تختش ‏رفت، چندی طول نکشید که میکائیل هم از سر میز برخاست و بعد از ‏رفتن او سارا هم به سرعت به بالینش رفت تا با او صحبت کند،
میکائیل خسته به روی تخت دراز کشیده بود، در قلبش احساس درد ‏داشت، نفس‌هایش سنگین شده بودند و سنگینی دنیا را به سینه‌اش ‏حس می‌کرد، در همین حال نزار، سارا دستانش را به پیشانی و ‏گونه‌هایش کشید و بدون هیچ حرفی در کنارش آرام دراز کشید،
میکائیل در خیال و رؤیایش دوباره چهره‌ی مردی را دید که این بار ‏بلافاصله در همان نگاه اول، او را شناخت،
سرورش بود، ناجیِ بزرگ جهان، آرام به پیش می‌آمد و زیر لب ‏می‌گفت:‏
می‌دانم در عذابید، روزگار سختی دارید، این‌ها را می‌گفت و ‏چشمانش خیس می‌شد،
ناجی با شمشیری در دست، سر از تن صاحبان و ظالمان جدا می‌کرد ‏و سوار بر اسبی از کنار مراتع و مزارع می‌گذشت، درب‌ کلبه‌های ‏بردگان را می‌شکست و غل و زنجیرهایشان را باز می‌کرد و به سوی ‏آسمان‌ها عروج می‌کرد،
میکائیل، تکان‌های بسیار سختی می‌خورد و تمام تنش، خیس عرق ‏بود، سارا که ترسیده بود، لیوانی آب آورد و روی صورت میکائیل ‏ریخت،
مرد سراسیمه از رؤیا برون شد و روی تخت نشست، سارا در آغوشش ‏گرفت و گفت:‏
چه شده عزیزم؟
چرا این‌قدر پریشانی، تو را به خدا با من صحبت کن
میکائیل در حالی که از چشمانش اشک جاری می‌شد گفت:‏
چه بگویم؟
باز هم ناجی به رؤیاهایم آمده بود،
سرورم برای آزادی ما در تلاش است، به همین نزدیکی‌ها ما را نجات ‏خواهد داد،
سارا دستان سرد میکائیل را در دستانش گرفت و مدام می‌گفت:‏
می‌دانم عزیز دلم، می‌دانم که ناجی با ما است
و میکائیل با عصبانیت گفت:‏
به سرورم توهین می‌کنند، چگونه در برابر اویی که همه‌ی جانش ‏برای آزادی ما است، قد علم می‌کنند، این دیوانگان به این دُر والا و ‏گوهر نایاب، این‌گونه توهین کرده‌اند،
سارا در حالی که سعی در آرام کردن او داشت گفت:‏
چه شده؟ چرا این‌قدر عصبانی هستی؟
و میکائیل که گویی منفجر شده باشد گفت:‏
این داود کافر، همین دیوانه، هر چه دلش خواست از خدا، پیامبرآور ‏پاکش و ناجی به ما گفت،
داود که این صداها را شنیده بود از جایش برخاست و به میانشان آمد ‏و رو به تمام همدردانش گفت:‏
چه می‌گویی میکائیل، از کی تا به حال من کافر و دیوانه شده‌ام، چرا ‏هذیان می‌گویی
میکائیل پر از خشم گفت:‏
معلوم است که کافر شده‌ای، تو به سرورمان توهین کردی، به اویی ‏که رها بخش تمام انسان‌ها است، او ناجی و سرور تمام ما بردگان ‏است،
در حالی که می‌گفت، اشک در چشمانش جمع شده بود
داود به آرامی‌گفت:‏
دوستان، حرف من این است، ما باید خودمان حقمان را بگیریم، نباید ‏به طول هزاران سال باز نشینیم و در انتظار ناجی، ظلم و زشتی را ‏تحمل کنیم،
آیا شما کم در این زندگی عذاب دیده‌اید؟
آیا تمام عمر عذاب نکشیدید؟
آیا بارها، آرزوی مرگ نکردید؟
آیا سودا و آرزویتان، آزادی نیست؟
آیا نمی‌خواهید رها، میان دشت سبز قدم بردارید، فرزندانتان را به ‏آغوش بگیرید و از کار کردن خود طعام بخورید و محتاج دیگری ‏نباشید؟
چرا خودتان برای خویشتن کاری نمی‌کنید؟
چرا خودتان تلاش نمی‌کنید؟
چرا همه چیز را به عالم غیب در دوردست‌ها حواله داده‌اید؟
آری، کفر گفتم، به میکائیل و دانیال گفتم، چند نسل قبل از ما ‏زندگی کردند،
آیا آن‌ها هم به طول عمر در انتظار ناجی نماندند،
چه نشانه‌ای، چه برهانی وجود دارد که ما هم مثال آن‌ها عمر تلف ‏نکنیم،
باید خودمان، این آزادی را به دست آوریم،
منجی ما تلاش خودمان است،
میکائیل که حالت دیوانه‌واری به خود گرفته بود از روی تخت بلند ‏شد و پرخاشگر به سوی داود آمد و فریاد زد:‏
تو کافری، تو کافر شده‌ای
در بین گفتن حرف‌هایش، قبل از اینکه دستش به داود برسد، به زمین ‏خورد و از هوش رفت،
سارا که فریاد می‌زد و هراسان به سمت میکائیل ‌رفت او را در آغوش ‏گرفت و گریه کرد
داود و دانیال به این سو و آن سو می‌رفتند تا برای به هوش آوردن ‏میکائیل کاری کنند و سرآخر این شب طوفانی هم صبح شد.‏
از فردا صبحِ آن روز، صحبت‌های این کلبه و فریادهای داود، در میان ‏دیگر کلبه‌ها و کم‌کم پس از گذشت چند روز، میان تمام بردگان ‏قلمروی اسحاق پخش شد،
بحث اصلی آن‌ها هم در همین باب بود، درباره‌ی ناجی، درباره‌ی ‏ظهورش، درباره‌ی دردها و مشکلات خودشان، درباره‌ی این عذاب ‏سرشار که به طول تمام عمر با آن دست و پنجه نرم می‌کردند،
از طغیان و فریاد، از آزادی، جمع‌هایی که در هنگام استراحت و غذا ‏خوردن، با هم از طعم شیرین آزادی می‌گفتند، طعمی که آن را ‏نچشیده اما به طول تمام این سالیان، بارها و بارها آن را در ذهن‌ها ‏ترسیم کرده بودند،
اما داود، تمام وجودش زندگی در میان این رؤیاها نبود، همیشه در ‏حال نقشه کشیدن برای رهایی جستن از اسارت و بردگی بود.‏
بیشتر وقتش، در میان کار کردن و استراحت و خواب، در حال بال و ‏پر دادن به نقشه‌هایش بود،
گاهی به این فکر می‌کرد که شبانه از پرچین‌های قلمرو بیرون برود و ‏راهی را به دوردست‌ها پیش گیرد، خبر آن را داشت که چندی ‏دورتر، از دهکده‌ی خودشان جایی است که مردم در آن برده نیستند ‏و همه می‌توانند آزادانه زندگی کنند،
بارها و بارها به این فکر می‌کرد تا خود را زودتر به آن سوی مرزها ‏برساند، می‌دانست، اگر برود و گیر بیفتد، راه برگشتی برایش نیست و ‏این را هم می‌دانست که دهکده توسط ارباب اداره می‌شود و ارباب ‏رفتار وحشیانه‌ای با بردگان فراری دارد،
برده‌هایی که دورترها فرار کرده بودند و در میان شهر بعد از ‏شکنجه‌ی بسیار کشته می‌شدند و جنازه‌هایشان روزها در میدان شهر ‏آویزان بود،
می‌دانست که ارباب در تمام شهر، مأمورانی گماشته تا شب و روز ‏کشیک بکشند تا اگر برده‌ای خواست فرار کند، او را دستگیر کنند و ‏ارباب آن‌قدر به این نظام ساخته احترام می‌گذاشت که وقتی برده‌ای ‏فرار می‌کرد، مبلغ او را به صاحبش پرداخت می‌کرد و او را می‌کشت،
داود در پی راهی بود که وقتی رفت دیگر بازگشتی در کار نباشد، ‏بارها نقشه‌هایی به ذهنش می‌رسید و با مرور آن‌ها در ذهنش به کم و ‏کاستی‌های آنان پی می‌برد و خلاصه با دور کردن بسیار راه درست ‏را می‌جست،
با تمام وجود به این راه ایمان داشت و مطمئن بود که این طریقت او ‏را به آزادی می‌رساند اما دو موضوع باعث می‌شد که او هرگز نخواهد ‏به این راه جامه‌ی عمل بپوشاند،
یکی وجود صاحب اسحاق بود که به طول تمام عمر از او کینه به دل ‏داشت، از همان کودکی
از دردها و رنج‌هایش از مرگ دیگر بردگانی که به چشم دیده بود و ‏این را هم می‌دانست که در زمان خرید خودش، صاحب اسحاق او را، ‏در ازای بدهی از پدر و مادرش گرفته و هیچ وقت نام آنان را نفهمید،
داود نمی‌توانست، بدون گرفتن انتقام از اسحاق این قلمرو را ترک ‏گوید و باید پاسخ زشتی‌های او را می‌داد.‏
و اما دلیل دوم که خیلی فکرش را درگیر می‌کرد و دست و پایش را ‏می‌بست، آن خیل دیگران بود، آن سیل بیشمار از بردگان
وقتی آن‌ها را در عذاب می‌دید، دلش پرپر می‌شد، وقتی کودکان ‏برده را می‌دید که چگونه در عذاب زندگی می‌کنند، دلش از رفتن ‏سرد می‌شد و می‌خواست، آن‌ها را هم از این نکبت نجات دهد،
فکر به دانیال و سارا و میکائیل که از خانواده به او نزدیک‌تر بودند و ‏فکر به آن‌ها او را بیشتر سر جایش میخکوب می‌کرد و همین بود که ‏داود با داشتن نقشه‌ای بزرگ در ذهن و رسیدن به آزادی نتوانست که ‏برود و میان مزرعه ماند و به کارش مشغول شد و باز هم درد را به ‏جان خرید.‏
میکائیل از پیش‌ترها افسرده‌تر شده بود، به سختی و اندک حرف ‏می‌زد و تنها، شب‌ها در کنار سارا و آن هم به زور او چند کلامی ‏سخن می‌گفت، چشمان می‌بست و در رؤیا به امید دیدن ناجی، ساعت ‏بیدار می‌ماند و زیر لب دعا می‌خواند،
دانیال هم مثل سابق به کارش مشغول بود و گهگاه به فکر میکائیل ‏می‌افتاد، حال نزارش را می‌دید و سر کار به عیادتش می‌رفت و با او ‏هم‌کلام می‌شد، اما میکائیل بیشتر از این‌ها ناراحت و پریشان بود که ‏بدین سادگی با کسی حرف بزند و بعد از مدتی دانیال از این رفتن‌ها ‏خسته شد و سعی کرد که زندگی خودش را پیش ببرد،
اما در خلوت به داود و حرف‌هایش هم فکر می‌کرد، اما جرأت ‏نزدیک شدن به او را نداشت و نمی‌توانست که با او هم‌کلام شود هم ‏از نگاه دیگران می‌ترسید و هم از سرنوشت و خداوند قادر و ناجی ‏بزرگ، هم از خبرچین‌هایی که شاید خبر داود و بعد از آن رفاقت آن ‏دو با هم را برای صاحبان ببرند و هم در کنار این‌ها از میکائیلی که ‏سخت، در انتظار کسی بود تا دق و دلی‌اش را سر او خالی کند،
داود به واقع تنها شده بود، بعد از آن اتفاق و آن فریادها، او به واقع در ‏خلوت بود و همه دور و برش را خالی کرده و حتی کسی حاضر به ‏رویارویی با او هم نبود، حتی بعضی‌ها به او لعن و نفرین هم می‌گفتند ‏و داود که بی‌تفاوت به گفته‌های آن‌ها در حال پیشبرد اهداف خود ‏بود، شاید خیلی‌ها با دیدنش، فکر می‌کردند که او همه چیز را از ‏خاطر برده و به چیزی به جز زندگی میان قلمروی اسحاق فکر ‏نمی‌کند، اما شبی و اتفاقی همه‌چیز را عوض کرد.‏
داود، از خیلی وقت پیش‌ها نقشه‌اش را کشیده بود و آن شب اتفاقی، ‏او را وا داشت که حتماً باید این کار را همین امشب عملی کند،
وقتی همه خواب بودند، درب کلبه را آرام و بی سر و صدا بست و به ‏آرامی خارج شد، از میان بوته‌ها گذشت و خودش را به مزرعه رساند، ‏وقتی از مزرعه بیرون شد، به مرتع بزرگ رسید، دور تا دورِ قلمروی ‏اسحاق را سیم‌های خاردار گرفته بود و درب بزرگی که چندین قفل ‏داشت و باز کردنش تقریباً غیر ممکن بود، از این رو داود مجبور بود، ‏از میان سیم‌های خار دار رد شود،
با تمام وجود، به هدف بزرگی که در سر داشت فکر می‌کرد و با ‏ایمان قلبی از میان سیم‌های خاردار گذشت، قسمتی از بدنش به ‏سیم‌ها گیر کرد و تنش را زخمی‌کرد، اما آن‌قدر عمیق نبود که ‏خطرناک باشد، آرام و با توجه کامل به همه‌جا از پشت خرمن‌های ‏دهکده به پیش رفت،
هر لحظه امکان داشت که یکی از صاحبان و یا سربازان ارباب او را ‏ببیند و این مطمئناً پایان زندگی او بود، اما مصمم به راهش پیش ‏می‌رفت، با تلاش بسیار خودش را به سوی گوهرپاس رساند، همان ‏قصر عالم دینی
همان خانه‌ی خدا که هر هفته جمع کثیری از بردگان و صاحبان ‏منطقه برای پرستش خدا به آنجا می‌رفتند،
حال داود با تلاش بسیار، خودش را به نزدیک گوهرپاس رساند و ‏آرام داخل شد، این بنای عظیم نگهبانی داشت برای حفاظت از ‏خانه‌ی خدا و مرد مقدس میان آن
اما داود به هر زحمت و ترفندی که بود خودش را به درون خانه‌ی ‏خدا رساند،
امروز ظهر، وقتی مشغول کار در مزرعه بود، از زبان صاحب اسحاق ‏شنید که حتماً امشب به گوهرپاس خواهد رفت و به دوستش خاطر ‏نشان می‌کرد که باید با یعقوب پیر صحبت‌ها کند، وقتی داود این‌ها را ‏می‌شنید، جرقه‌ای به جانش افتاد و گفت:‏
امشب حتماً باید بروم و حال که موفق شده بود،
میان خانه‌ی خدا بود، در گوشه‌ای و نزدیک‌ترین جای به محراب ‏خودش را مخفی کرده و از کمی دورتر چهره‌ی صاحب اسحاق و ‏یعقوب را در کنار هم دید،
لبخندی از رضایت بر لبان داود نقش بسته بود و خودش را آرام‌آرام ‏به آن دو نزدیک می‌کرد و سعی در گوش دادن به حرف‌هایشان ‏داشت،
صاحب اسحاق عصبانی بود و رو به یعقوب می‌گفت:‏
شما هیچ کاری برای ما نمی‌کنید، این چه موعظه‌هایی است، این چه ‏صحبت‌هایی است، شما فقط از خدا و ناجی حرف می‌زنید،
خواسته‌های ما چه می‌شود؟
یعقوب پیر گفت:‏
می‌فهمم پسرم، حرف‌های شما را می‌فهمم، اما ما وظیفه‌ای داریم که ‏آن را ارباب هر ساله به ما محول می‌کند و خودش تعیین می‌کند، چه ‏حرف‌هایی را کی و کجا بزنیم.‏
اسحاق فریاد زد:‏
یعنی ارباب، هیچ از دغدغه‌های ما نمی‌گویند؟
پدر، مگر نه اینکه ما باید پول فراهم آوریم تا هم ارباب بتواند دهکده ‏را اداره کند و هم پیشرفت‌هایی که می‌خواهیم برایمان به بار بیاید و ‏هم از این پول به شما عالمان دین بدهیم تا راه و طریقت خدا را پیش ‏ببرید
اما مگر این ممکن است، شما شبانه روز از آخرت و ناجی می‌گویید ‏که بردگان کار کنند، با این حرف‌های شما آن‌ها فقط مدهوش ‏می‌شوند و کار نمی‌کنند و اگر آن‌ها کار نکنند، ما چگونه پول بدست ‏بیاوریم تا شما و ارباب را سیراب کنیم؟
یعقوب در حالی که روی صندلی نشسته بود گفت:‏
پسرم ما نمی‌توانیم، از دستورات الهی حرفی نزنیم،
اسحاق گفت:‏
پدر، من حرفم این است، آن‌ها را برای کار تشویق کنید، درد ما کار ‏نکردن آن‌ها است
یعقوب گفت:‏
بله می‌دانم، اما ساختار صحبت‌های ما را، ارباب مشخص می‌کند، ما ‏سرخود نمی‌توانیم چنین کاری بکنیم، هفته‌ی دیگر قرار است، ارباب ‏خودش به همراه تمام عالمان دین و بزرگان و صاحبان دهکده در ‏جلسه شرکت کنند و درباره‌ی بهتر شدن اوضاع پیشنهاد دهند، تو ‏می‌توانی هفته‌ی دیگر، اینجا بیایی و حرف‌هایت را بزنی
داود که قلبش تند می‌زد بعد از شنیدن حرف‌های آنان خودش را آرام ‏به پنجره‌ی پشت سرش رساند و از میان آن خودش را به بیرون ‏انداخت و سریع از میان گوهرپاس دور شد،
به سرعت می‌دوید، در میان مراتع پرواز می‌کرد، دلش پر از هیجان و ‏شور بود، گویی به تمام خواسته‌هایش رسیده بود، در حالی که با ‏سرعت می‌دوید،
کمی دورتر سربازی را دید، خودش را به زمین انداخت، در میان ‏علفزار بلند مخفی شد، توان نفس کشیدن نداشت،
کمی دورتر در میان کلبه دانیال از نبودن داود مطلع شده بود، پر از ‏اضطراب بود، می‌خواست که همه را بیدار کند و فریاد بزند، اما ‏می‌دانست، این کار او مساوی است با امضا کردن سند مرگ داود
داود آرام‌آرام و سینه‌خیز میان علفزار پیش می‌رفت و مسیرش را ‏منحرف کرد، وقتی سرش را کمی بالا آورد، دید در میان حرکت ‏سینه‌خیز او، سرباز هم به سمت مخالف حرکت او رفته و این‌گونه از ‏هم دور شده‌اند،
پیش رفت و سرآخر خودش را به قلمروی اسحاق رساند و به سختی ‏از میان سیم‌های خاردار گذشت،
حتماً تجربه کسب کرده بود که دیگر تنش را مجروح نکرد، سریع ‏خودش را به پشت درب کلبه رساند، وقتی در را باز کرد، دانیال ‏گفت:‏
کجا رفتی دیوانه و نگاهش به زخم و تن خونین داود افتاد
همان‌گونه که با ترس به زخمش نگاه می‌کرد گفت:‏
داود با خودت چه کردی، چه بلایی سر خودت آوردی،
در حالی که داود، آرام دراز می‌کشید، لبخند رضایتمندی به لب ‏داشت گفت:‏
دانیال، حقیقت را جستم،
دانیال در بالای سرش مات به زخمش چشم دوخته بود و کمی بعد ‏تکه پارچه‌ای با کمی آب آورد تا روی زخم را بشوید، بعد از تمیز ‏کردن زخمش وقتی خواست با او حرف بزند، دید داود آرام در ‏حالی که لبخندی به گوشه‌ی لب داشت خوابیده است.‏