میکائیل که به سختی بدنش درد می‌کرد، توان ایستادن و بلندشدن از ‏زمین را نداشت، آفتاب مستقیم بر روی چشمانش می‌افتاد و چشمان را ‏بسته بود و در میان خیال‌هایش، مردی زیبا، با چهره‌ای بشاش می‌دید ‏که صورتی نورانی داشت، ابروانی پر پشت، موهایی بلند، دماغی ‏کوچک و لب‌های زیبا و موزون و ریش‌هایی یک‌دست که ‏جوگندمی بود،
میکائیل چشم بر چشمانش دوخت، آرام می‌دید که به سویش می‌آید، ‏زیر لب گفت:‏
سرورم شما…‏
مرد زیباروی، آرام لب گزید به نشانه‌ی خموشی میکائیل و آرام‌آرام ‏به سمتش آمد، در حالی که به او نزدیک می‌شد گفت:‏
روز پایان این دردها نزدیک است و در حالی که تازه جمله‌اش تمام ‏شده بود دست به سوی میکائیل دراز کرد و او را از زمین بلند کرد،
میکائیل با تکانی بر جسمش، چشمانش را باز کرد و دید، داود و ‏دانیال زیر بغلش را گرفته و او را به سمت اسطبل می‌برند، البته باید ‏گفت که این آن اسطبل در دور زمان‌ها نبود، خیلی فرق کرده بود،
آقا اسحاق یعنی صاحب این اراضی، همان مرد چاقی که چندی پیش ‏میکائیل را به سختی ضرب و شتم کرد این اسطبل را از حیوانات تهی ‏کرده و پس از آن رنگی به سر و رویش زد و چند تخت‌خواب به ‏تعداد بردگان و میز ساده‌ای برای خوردن غذای آن‌ها تدارک دید،
این هم از رفعت و بزرگی آقا اسحاق بود،
البته این چیزی بود که بیشتر روزهای موعود، بردگان از میان قصر ‏خدا از زبان عالمان دین می‌شنیدند و در کنار آن همیشه یعقوب مرد ‏مقدس میان خانه‌ی خدا برایشان از روزگار سختِ دیگر بردگان ‏می‌گفت و آن‌ها را بشارت می‌داد که صاحب اسحاق چه مرد مهربان ‏و خوبی است، هرچند که با آن‌ها رفتار خوشی نداشت و گهگاه ‏کتکشان می‌زد، اما نسبت به داستان‌هایی که درباره‌ی دیگر صاحبان، ‏برده‌ها می‌شنیدند، صاحب اسحاق مرد خوب و درستکاری به نظر ‏می‌رسید،
در حالی که میکائیل به سختی از درد بدن می‌نالید، دانیال و داود او را ‏به روی تختش بردند و آرام خواباندند،
داود که خیلی کلافه و عصبانی بود فریاد زد:‏
این نمک به حرام زندگی را برایمان زهرمار کرده،
دانیال به او اشارتی کرد و گفت:‏
آرام باش این چه حرفهایی است که می‌زنی، او صاحب ما است، اگر ‏این حرف‌ها را بشنود سرانجام بدی در انتظار تو است،
در میان همین حرف‌ها بود که میکائیل بار دیگر چشمانش را بست و ‏در آرزوی دیدن مرد زیبارو به انتظار نشست، اما این‌بار چیزی در ‏برابرش ظاهر نشد و با اینکه درد بسیار داشت از خستگی زیاد به ‏خواب رفت،
خیلی سخت کار می‌کرد، از صبح تا شب در میان اراضی در حال ‏زحمت کشیدن بود و تمام روزش را صرف کندن و چیدن و شخم ‏زدن و زراعت در این مزرعه می‌کرد، کم می‌خوابید، هر گاه که از ‏کار فارغ می‌شد به اتاقشان می‌رسید و زمانی را با سارا همسرش ‏می‌گذراند، هر چند همه در یک اتاق ساکن بودند اما روابط او و ‏همسرش در این اتاق چند نفره هم عاشقانه بود،
خیلی به هم احترام می‌گذاشتند و عاشقانه با هم سخن می‌گفتند و ‏سرآخر میکائیل دست به دعا می‌شد، شب را تا صبح بیشتر اوقات دعا ‏می‌کرد، با خدا سخن می‌گفت و همیشه اذعان داشت، زمانی که با ‏خدا خلوت می‌کند آرامش می‌گیرد، از این زمین خاکی دور می‌شود ‏و به آسمان عروج می‌کند و عاشق این لحظات از زندگی‌اش بود و ‏حال به واسطه‌ی این کم‌خوابی‌ها و کارهای سخت امروز حتی با ‏وجود دردهای بسیاری که به تن داشت آرام به خوابی عمیق فرو رفت ‏و چندی بعد دانیال و داود از اتاق بیرون رفتند تا به کارهای روزانه‌شان ‏مشغول شوند و او برای کوتاه زمانی هم که شده به آرامش برسد،
آن‌ها اخلاق صاحب اسحاق را خوب می‌شناختند، او مردی ‏سخت‌گیر بود و اولویت اصلی‌اش در زندگی، کار کردن و اندوختن ‏ثروت بود، هیچ‌گاه نمی‌گذاشت که بردگان از زیر کار در بروند و ‏همیشه آستانه‌ی صبرش آن زمانی از دستش در می‌رفت که برده‌ای از ‏زیر کار در رفته و یا مثل امروزِ میکائیل، به او ضربه‌ای مالی زده باشد، ‏از این رو بود که دانیال و داود به سرعت از اتاق خارج شدند، اما ‏همین‌که از اتاق بیرون آمدند با چهره‌ی در هم رفته و اخم‌های تو در ‏توی اسحاق روبرو شدند که گویی انتظارشان را می‌کشید،
ترس تمام وجود دانیال را گرفته بود و در دلش صدبار نام خدا را یاد ‏کرد، خاضعانه از او می‌خواست که حرف‌های چندی پیش داود را، ‏صاحب اسحاق نشنیده باشد، اما در برابر، خودِ داود همچنان خونسرد ‏بود و چیزی از خود بروز نمی‌داد فقط مشت‌هایش را گره کرده و ‏گویی در انتظار فرصتی است، در همین حال دانیال محکم دستش را ‏گرفت، دست سرد دانیال وقتی به دست‌های داود خورد صورت ‏برگرداند و به صورت سفید شده‌ی دانیال چشم دوخت و تازه به ‏خاطرش آمد که چرا دانیال تا این حد مضطرب است و در حالی که ‏با سر اشارتی برای دانیال نشان داد تا از اضطراب او بکاهد، صاحب ‏اسحاق به او ضربتی زد، چیزی شبیه به هل دادن، آن قدر قوی نبود تا ‏هیکل تنومند داود را تکان دهد،
داود هیکلی درشت داشت، پوست صورتش مثال دیگر بردگان به ‏واسطه‌ی کار کردن زیاد زیرِ آفتاب سیاه بود، موهای صاف و ‏کوتاهی داشت، با چشمانی درشت و شاید تمام وجودش خشم شده و ‏دیگر تحملی در جانش نمانده، دست مشت شده‌اش را سعی کرد که ‏بالا بیاورد، دانیال با تمام توان از این کار او جلوگیری کرد و در ‏همین حین و حال صاحب اسحاق فریاد زد:‏
بی‌عرضه‌ها کجا مانده‌اید، چرا این‌قدر لفتش دادید، مگر به شما نگفته ‏بودم که از زیرِ کار در رفتن بدم می‌آید، آن مردک را می‌انداختید و ‏زودتر باز می‌گشتید، به آن تنه‌لش هم گوشزد کنید که فردا صبح باید ‏سر کار باشد، در غیر این صورت جیره غذای خودش و همسرش را ‏قطع خواهم کرد و امشب هم از غذا برایشان خبری نیست، این حناقی ‏که شما می‌خورید از پس همین کار کردن‌ها است، من پول مفت ‏ندارم تا شکم شما بی‌وجودان را پر کنم، زود به سمت کارهایتان ‏برگردید،
در حالی که وجود داود مالامال از خشم بود، می‌خواست که بلند ‏فریاد بزند، خیلی زودتر و به سرعت دانیال گفت:‏
چشم ارباب و به سرعت دست داود را گرفت و به سوی اراضی ‏کشاند،
به واقع که زمین‌های بزرگی بود، در این دهکده بزرگ‌ترین، اراضی ‏کشاورزی در اختیار صاحب اسحاق بود، او یکی از ثروتمندترین ‏مردان دهکده به حساب می‌آمد، در طول بهار و تابستان به کشاورزی ‏در زمین‌های بیشمار و بزرگش بردگان را به کار می‌گماشت و در ‏پاییز و زمستان این محصولات انبار کرده و دیگر کالاهای تجاری ‏که از این سو و آن سوی جهان می‌آورد را به دست بردگان در میان ‏بازارهای شهر می‌فروخت و با این کار، هر روز بر ثروتش می‌افزود و ‏شاید از دید برخی او ثروتمندترین مرد دهکده به حساب می‌آمد، او ‏به همراه خانواده‌اش در میان املاک انبوهی که همه در یک خطه ‏جمع شده بود زندگی می‌کرد و به واسطه‌ی این تعدد اراضی و ‏مایملاک این بخش از دهکده به قلمروی اسحاق معروف بود.‏
بردگان بیشماری داشت، طویله و خانه‌های کوچک بسیاری در آن ‏فراهم کرده و به زور بازوی این بردگان بر ثروتش می‌افزود، یکی از ‏حرف‌هایی که در دهکده بین مردم رواج داشت این بود که اسحاق، ‏به واسطه‌ی داشتن تعداد بیشمار بردگان حتی تعداد آن‌ها را هم ‏نمی‌داند چه برسد به نام‌هایشان و این یکی از خصیصه‌های اخلاقی‌اش ‏شده بود که نام هیچ‌یک از برده‌ها را به زبان نیاورد و همیشه آن‌ها را ‏برده خطاب کند و البته دیگر القاب که روی هر کدام از آن‌ها به ‏واسطه‌ی برداشتش از خصوصیات ظاهریِ آن‌ها می‌گذاشت و آنان را ‏با آن نام خاص خطاب می‌کرد، اما با این وجود او ظالم‌ترین صاحب ‏در این دهکده به شمار نمی‌آمد و برای بردگانش، خانه‌هایی هر چند ‏از طویله‌های پیشین ساخته و به آن‌ها سر وقت غذا می‌داد و تا حدی به ‏نیازهایشان رسیدگی می‌کرد و فقط زمانی آن‌ها را کتک می‌زد که از ‏زیر کار در می‌رفتند و در انجام وظایفشان کوتاهی می‌کردند و ‏خلاصه که به منفعت‌های او ضرری می‌رساندند،
این‌ها در برابر دیگر بردگان که در دهکده نقل می‌کردند:‏
فلان ارباب گهگاه برای تفریح و سرگرمی خود و خانواده‌اش ما را ‏داغ می‌کند و به سختی کتک می‌زند، در برابر چنین تعاریفی صاحب ‏اسحاق چهره‌ی بهتری به خود می‌گرفت،
صاحب اسحاق در میان همین قلمروی بزرگ و بی‌ در و پیکر، قصری ‏بزرگ داشت، مشرف به تمام نقاط قلمرو، به زیبایی تمام کاخ‌های ‏شهر نبود، مثل قصرهای پیشوایان دینی و صد البته ارباب بزرگ شهر ‏لکن خانه‌اش یکی از زیباترین قصرهای دهکده به حساب می‌آمد،
ایوانی بزرگ و سفید رنگ که گلدسته‌هایی از دو سمت به رنگ ‏طلایی داشت، پنجره‌هایی بزرگ و طویل که از سقف تا زمین را ‏می‌پوشاند، پله‌هایی که به درب ورودی این کاخ اشرافی می‌رسید، ‏دربی با مجسمه‌ای به شکل شیر برآمده به عنوان دستگیره، وقتی وارد ‏عمارت می‌شدی، پرده‌های بلند و اشرافی طلاکوب تو را مجذوب ‏خود می‌کرد و زمینی که همیشه برق می‌زد و می‌درخشید.‏
از شمار فراوان برده‌ها بیشتر زنان به داخل عمارتش کار می‌کردند، از ‏نظرش زن‌ها برای کارهای خانه مناسب‌تر بودند و این شمار بسیار ‏وظیفه داشتند از صبح تا شام خانه را پاکیزه و تمیز کنند و وای از آن ‏روزی که چشمان تیزبین صاحب اسحاق، لکه‌ای در خانه می‌دید، آن ‏وقت بود که روزگار این جماعت تیره و تار می‌شد، از این رو بود که ‏همیشه خانه برق می‌زد و پاکیزه بود.‏
راهرویی بزرگ در میان خانه چشم نوازی می‌کرد، بیشتر طبقه‌ی ‏پایین به جز آشپزخانه‌ای بزرگ که مسئول پختن غذای شاهانه برای ‏اسحاق و همسرش و پختن غذایی بسیار برای سیل بیشمار بردگان ‏داشت، سالنی بزرگ و زیبا نیز در این بود که در گوشه‌ای از آن میز ‏بزرگ ناهارخوری چوبی چشم‌نوازی می‌کرد و باقی سالن را مبل‌های ‏سلطنتی، میزها، وسایلی لوکس و عتیقه پوشانده بود.‏
اما میان این سالن بزرگ در گوشه‌ای چسبیده به دیوار انتهایی ‏تن‌پوشی از عکس‌هایی مختلف مانند آلبومی بزرگ بر دیوار ‏خودنمایی می‌کرد، این دیوار که از همه سوی سالن قابل روئیت بود ‏عکس بزرگی از ارباب بزرگ دهکده در سرآغازش داشت کمی ‏پایین‌تر تمثیلی شبیه به پیامبر دورترها و در کنارش عکس پدر و ‏پدران اسحاق جای گرفته بود، این آلبوم بزرگ بر دیوار این عمارت ‏جلال چندباره‌ای به این بنای کهن داده بود، قاب‌ عکس‌ها از طلا بود ‏و مزین به هنر کنده‌کاری شده بود و نمایی صد چندان به عکس ‏درون خود می‌داد،
آن پله‌های عریض و طویل ما را به طبقه‌ی بالایی این عمارت ‏می‌رساند که سرتاسرش را اتاق‌هایی مجلل پر کرده بود، یکی اتاق ‏کار اسحاق، یکی اتاق‌خواب او و همسرش، یکی اتاق میهمان و صد ‏البته بسیاری اتاق‌های دیگر که زیبنده‌ی تمام این اتاق‌ها، اشیای ‏لوکس و عتیقه میان آن‌ها بود و به زیبایی آن‌ها افزون می‌کرد،
گاه به شکل تمثیل و مجسمه، گاه به شکل گلدان‌هایی بزرگ و زیبا، ‏گاه فرش‌های دست‌باف بر دیوارها، اما چیز دیگری که این عمارت ‏را به یادماندنی‌تر می‌کرد، صورتک‌های خشک شده از حیوانات بود، ‏این صورتک‌های خشک شده در جای جای این عمارت به چشم ‏می‌خورد و اسحاق، آن مرد چاق و کم مو که انبوه سبیلی بر پشت لب ‏داشت، هرگاه مهمانی به خانه می‌آمد از داستان شکار یک به یکِ ‏صورتک‌ها برای آن‌ها قصه‌های طول و درازی تعریف می‌کرد،
و اما در کنار همه‌ی این‌ها همسری که زندگی را برای او دو نفره ‏کرده بود، زنی میان‌سال، با موهایی تقریباً سپید، دور از ذهن بود که ‏در این سن و سال چرا چنین رنگ یکپارچه‌ای به خود گرفته، قدی ‏بلند و هیکلی خوش‌تراش همراه با صورتی زیبا، آدمی را وادار ‏می‌کرد تا بر آن چندی خیره بماند اما در کنار این‌ها روحی افسرده و ‏نالان داشت، بسیار کم حرف می‌زد، نامش پرنس بود، شاید تنها ‏زمانی که او احساس خوشی می‌کرد، زمانی بود که نامش را صدا ‏می‌زدند و متکبرانه پاسخشان را می‌داد، در تمام طول روز، افکار ریز و ‏درشت بسیاری به سراغش می‌آمد و او را هماره آزار می‌داد، از ‏نخستین روزها این‌گونه آرام نبود و شاید زندگی طولانی در کنار ‏اسحاق و نداشتن فرزند، او را تا این حد زمین‌گیر و افسرده کرده بود ‏و اصرارهایش برای آوردن فرزندی از دیگران هیچ‌گاه اسحاق را ‏راضی نکرد و او پژمرده و پژمرده‌تر شد، لیکن اسحاق و پرنس به ‏درازای این عمر در کنار هم زندگی کردند و هیچ‌کدام راضی به ‏جدایی و ازدواج با دیگری نشدند و اسحاق با تمام ثروت و مکنت ‏زندگی را در کنار او خوش دید و از این با هم بودن لذت برد.‏
سارا وقتی خبر را از دیگر زنان خدمتکار شنید، هراسان از آشپزخانه ‏بیرون رفت و پله‌ها و پس از آن مسیر را با تمام توان دوید، خودش را ‏به سرعت به میکائیل رساند، نمی‌دانست چه اتفاقی افتاده، فقط ‏کلمات زن را دوباره در ذهنش دوره می‌کرد، زن گفته بود:‏
صاحب اسحاق میکائیل را کتک سختی زده، نمی‌توانسته که روی ‏پایش بایستد،
در حالی که به این حرف‌ فکر می‌کرد، زیر لب نام منجی را به زبان ‏آورد و با تمام توان راه را پیش برد و سرآخر به بالین میکائیل رسید،
میکائیل روی تخت خوابیده بود وقتی سارا او را در این حال دید، به ‏سرعت نزدیک‌تر رفت و او را تکان داد، حتی یک‌بار هم فکر نکرد، ‏شاید خواب باشد، می‌خواست با او حرف بزند، می‌خواست با ‏نفس‌هایش آرام شود، میکائیل چشم‌هایش را باز کرد و لبخندی به ‏سوی همسرش روانه کرد و سارایی که آرام شد،
دوباره تمام زشتی‌ها و آن همه نگرانی را به گوشه‌ای انداخت و ‏بوسه‌ای بر لبان مرد زد و در حالی که آرام زیر گوش میکائیل ‏می‌خواند که دوستش دارد، زمین و زمان را از خاطر برد،
بعد از یک روز سخت کاری دیگر همه خسته به سوی منزلگاهشان ‏پیش بودند، بردگانی که به طول روز به سختی کار کرده، حالا ‏می‌‌خواستند که در گوشه‌ای آرام گیرند تا فردا آن همه کارهای ‏باقیمانده را به انجام برساند، وقتی وارد اتاق شدند، دیدند میکائیل، ‏اتاق را تمیز و مرتب کرده، با اینکه در تنش هنوز احساس درد ‏داشت، اما به واقع توان دراز کشیدن و در جا ماندن را نداشت، ‏نمی‌توانست آرام بگیرد، می‌گفت از روزی که چشم گشودم، کار ‏کردم و کار نکردن خیلی بیشتر خسته‌ام می‌کند و امروز هم با تمام ‏درد اتاق دوستان و همدردانش را تمیز و پاکیزه کرده بود،
آن‌ها بی‌توجه یک به یک وارد شدند تا اینکه داود گفت:‏
بدبخت، امروز هم نتوانستی استراحت کنی
و میکائیل پاسخش را با پوزخندی داد و سارایی که به سمت میکائیل ‏رفت و گفت:‏
چرا این کار را با خودت کردی، ما خودمان انجام می‌دادیم و سرآخر ‏همه دور میز جمع شدند،
به دستور اسحاق، امشب دو ظرف کمتر غذا به اتاق فرستاده بودند تا ‏سارا و میکائیل را تنبیه کند ولی داود قبل از اینکه این موضوع را ‏دیگران بفهمند دو ظرف اضافه کرد و با محتویات کمی غذا از هر ‏ظرف آن را پر کرد و به سر میز آورد و همگی به دور میز مشغول ‏خوردن شدند، در همین بین داود لب به سخن گشود و گفت:‏
باید جواب این حرام‌زاده را می‌دادیم تا این‌گونه با ما مثل حیوان رفتار ‏نکند، این بی‌شرف هر چه دارد از صدقه سر کار کردن ما است،
دانیال ضربه‌ای از زیر میز به پایش زد تا خاموش شود، در حالی که ‏چهره‌ی داود کمی عوض شده بود، دست به زیر میز به سمتش پایش ‏برد تا جای ضربت را بمالد و در همین حین رو به دانیال گفت:‏
چه می‌کنی، چرا هر وقت حرف می‌زنم این‌گونه مرا خاموش ‏می‌کنی، از چه می‌ترسی؟
و دانیال که باز رنگ از رخسار بر باخته بود با اشارت چشم و ابرو به ‏داود فهماند که ساکت شود، ناگهان میکائیل گفت:‏
بگویید، امروز چه کسی را دیدم؟
همه متعجب شدند، میکائیل ادامه داد:‏
امروز سرورمان را دیدم و همگی مشتاقانه به لب‌های او چشم دوختند ‏و میکائیل این‌گونه به سخن آمد:‏
امروز وقتی صاحب مرا می‌زد، وقتی چشمانم را بستم، چهره‌ی معصوم ‏و قدسیِ، سرورمان در برابرم بود، آرام نزدیکم می‌آمد، نگذاشت با او ‏سخن بگویم و سارا مشتاقانه پرسید:‏
چه به تن داشت، صورتش چگونه بود و میکائیلی که رو به سارا ‏گفت:‏
مثال ماه درخشان بود، با صورتی زیبا و دست نیافتنی، وقتی به سویم ‏آمد، دست دراز کرد و من را از زمین بلند کرد و بعد آرام گفت:‏
روز رهایی نزدیک است و من به زودی ظهور خواهم کرد،
جماعت با چشمانی پر اشک به لب‌های او چشم دوخته بودند و ‏منتظرش بودند، منتظر دیدنش، منتظر سخن گفتن با او،
در همین میان داود از سر سفره برخاست و گفت:‏
‏ من می‌خواهم بخوابم، در ضمن میکائیل، اسحاق دستور داده تا فردا ‏به سر کار بیایی، گفته اگر سر کار نباشی، تو و همسرت را تنبیه ‏خواهد کرد،
صحبت‌های داود افکار جمع را بر هم زد و بعد از رفتنش، یک به ‏یک از سر میز در حالی که غذایشان را تا آخر نخورده بودند، بلند ‏شدند و به سوی تختخواب‌هایشان رفتند.‏
هر هفته در روزی خاص، مردمان این دهکده در قصرهای خدا جمع ‏می‌شدند و با او سخن و دعا می‌کردند، در این دهکده کوچک ‏قصرهای زیادی برای خدا وجود داشت تا آدمیان ساکن هر کدام از ‏نقاط در روز موعود برای زیارت خدا به این قصرها بشتابند،
معماری همه‌شان یک‌شکل بود، تنها تفاوتشان بزرگی و کوچکی ‏آن‌ها بود، اما در زیبایی و جلال و جبروت با هم فرق چندانی ‏نداشتند، سقف‌های بلند، آویزه‌ها و تمثیل‌ها، خطوط و نقش‌های ‏بسیاری بر دیوارهایش وجود داشت و محرابی در پیش تا عالم دینی ‏بر آن برای انسان‌ها موعظه کند، آن‌ها را بشارت دهد و به راه راست ‏هداست نماید،
این قصرهای بزرگ خدا بر زمین، تنها جایی بود که در آن صاحبان ‏و بردگان کنار هم می‌نشستند و خدا را پرستش می‌کردند، ‏مخالفت‌های زیادی از سوی صاحبان در باب این موضوع مطرح ‏می‌شد که باید جای این دعا و ثناها را تغییر دهند تا صاحبان به ‏خانه‌ای مجزا و بردگان در سرایی دور از آن‌ها به پرستش خدا مشغول ‏شوند،
اما این اعتراض‌ها راه به جایی نمی‌برد و نه ارباب بزرگ و نه علمای ‏دین هیچ‌گاه، به این امر راضی نمی‌شدند، شاید یکی از دلایل بزرگی ‏که باعث شده بود، صاحبان خیلی کمتر در این مراسم حضور یابند ‏همین بود، شاید به جرأت می‌شد گفت، همه‌ی بردگان در این ایام ‏خاص به خانه‌ی خدا می‌آمدند و مناسک مذهبی‌شان را به جا ‏می‌آوردند، اما تعداد کمی از صاحبان در کنار آن‌ها حاضر می‌شدند ‏و تعداد بیشتری از آن‌ها چند صباحی بود که هیچ‌گاه نمی‌آمدند و ‏همین‌ها شاید بیشتر از پیش جرقه‌ای بر دل بردگان می‌زد و آتشی ‏روشن می‌کرد که صاحبان، خداترس نیستند و پروردگار عاری از ‏زشتی‌های آن‌ها است،
امروز هم یکی از همان روزها بود، دانیال و داود و سارا و میکائیل و ‏دیگر بردگان قلمروی اسحاق به پیش رفته و در خانه‌ی خدا حاضر ‏بودند، بر خلاف دیگر صاحبان، اسحاق همیشه در این روز خاص ‏خودش را به خانه‌ی خدا می‌رساند و ساعت‌ها در کنار روحانیان ‏مشغول پرستش خدا می‌شد،
خانه‌ی خدایی که نزدیک به قلمروی او بود گوهرپاس نام داشت، این ‏خانه جایی بود که هر هفته در روزی مشخص، تمام بردگان او را در ‏خود جای می‌داد، مرد روحانی و پیشوای بزرگ دینی که در این ‏خانه‌ی خدا مشغول خدمت بود، مردی به نام یعقوب بود.‏
مردی با ریش‌های بلند و سپید و چهره‌ای همیشه زاهدانه، جماعت ‏بردگان وقتی، یعقوب را در برابرشان می‌دیدند که چگونه دست بر ‏سرشان می‌کشید و گاهی بر دستانشان بوسه می‌زد، او را قدسی‌ترین و ‏شریف‌ترین انسان زمین می‌دانستند و با تمام وجود عاشقش بودند و ‏هر روزی که به خانه‌ی خدا می‌آمدند تمام مشکلات را به کناری ‏می‌زدند و ساعت‌ها به صحبت‌های یعقوب گوش می‌دادند و یعقوبی ‏که به درد و دل‌هایشان گوش می‌داد و با آنان همدردی می‌کرد و ‏گهگاه با ناله‌های آنان اشک در چشمانش جمع می‌شد و به آن‌ها امید ‏می‌داد و آنگاه که لب به سخن از ناجی می‌گشود، جماعت پر درد ‏سر و پا گوش می‌شدند،
آنگاه که یعقوب از شمایل منجی می‌گفت، از عظمت و بزرگی‌اش، ‏از صبر بیکرانش که چگونه در تمام این سال‌ها در انتظار ظهور و امر ‏خدا نشسته، حضار به سختی گریه می‌کردند و یعقوب که اشک در ‏چشمانش جمع می‌شد از روزهای خوش در پیش سخن می‌گفت،
برایشان از روزی صحبت می‌کرد که منجی از میان چاهی سر بیرون ‏می‌آورد و تمام زشتی‌ها را از میان بر خواهد داشت، اینجا بود که ‏جماعت دوباره و بیشتر از گذشته اشک می‌ریختند و آرمان و ‏آرزوهایشان را با منجی و ظهورش گره می‌زدند
و باز هم یعقوب در ساعت‌های زیاد آنان را بشارت می‌داد، پند و ‏اندرز می‌کرد، از زشتی‌ها می‌گفت، حق دیگران را پایمال کردن، ‏ظلم به دیگران، همه و همه را از این زشتی‌ها بر حذر می‌داشت و ‏سرآخر سخن را به آخرت می‌رساند، از منجی گفته بود و حال باید ‏از پروردگار بزرگ جهانیان می‌گفت، از روزی که آخرت برپا ‏خواهد شد و حق مظلومان از ظالمان گرفته می‌شود، به آن‌ها می‌گفت:‏
توشه‌ برای فردا و جهان آخرت جمع کنید، از نیکوکاران باشید، این ‏جهان فانی و زودگذر است اما جهان در پیش رو جهانی باقی است و ‏برتر است، کارهای خوب بکنید، بدانید که در آن جهان انسان‌ها بر ‏اساس اعمالشان قضاوت خواهند شد، نه ثروت و صاحب و برده بودن ‏و این‌گونه آن‌ها را به راه خدا بشارت می‌داد
و سرآخر این مراسم، هر کدام از مؤمنان، کاغذی به دست می‌گرفتند ‏و درد و دل و آرزوها و هر چه و هرچه که می‌خواستند از آن با منجی ‏سخن بگویند را روی همان کاغذ می‌نوشتند، این یکی از بخش‌های ‏مناسک مذهبی بود و طبق روایتی از دور که منجی در آخرالزمان از ‏میان چاهی ظهور خواهد کرد همه در پیش در برابر چاهی که هر ‏کدام از این خانه‌های خدا داشت پیش می‌رفتند و آرزوهای به دل ‏داشته که روی کاغذ نوشته بودند را در دست و فریادهای یعقوب در ‏گوششان طنین‌انداز بود
که منجی همه‌جا هست و همه‌چیز را می‌بیند، سر به هر جا که بخواهد ‏می‌توان برد، او از آرزوهای شما با خبر است و در حالی که اشک در ‏چشمانشان حلقه می‌زد آرزوها را به میان چاه می‌انداختند و با دلی ‏آرام دردهای تسکین یافته، از صحن و محضر خدا دور می‌شدند تا ‏هفته‌ای تازه آغاز کنند،
وقتی همه‌ی بردگان از صحن خانه‌ی خدا بیرون رفته بودند این ‏اسحاق بود که با کیسه‌ای در دست به سمت یعقوب پیر می‌آمد و از ‏او می‌خواست تا شفاعتش را نزد خدا ببرد و او را بیامرزد و آن ‏کیسه‌ی پر از زر را به یعقوب می‌داد و در حالی که از درب خانه‌ی ‏خدا خارج می‌شد، زیر لب نام خدا را ذکر می‌کرد و به سوی ‏قلمرواش در پیش بود.‏